ولی شما دارین اصرار بی خود می کنید . . . . . . . . . من بی احترامی به شمانکردم . .دیگه اختیار پاهام دستِ خودم نبود . . . نمیدونم چرا فرار می کردم از دیدن اش ، از چشم تو چشم شدن باهاش . . .علیرضا چی کارداشت با حسین ؟براي چی باهاش تماس گرفته بود ؟چی می خواست بگه ؟دست هام می لرزید . . .

 


 

با سرعت لابی رو پشتِ سر گذاشتم و بیرون زدم . .هوايِ آزاد رو با تمامِ قوا به ریه هام کشیدم . . .نگاهی به اطراف کردم و به سختی به سمتِ ماشین ام حرکت کردم . . .درش رو باز کردم و به محضِ نشستن داخل اش ، سر رويِ فرمون گذاشتم . . .اسمِ علیرضا هم باعثِ لرزیدنِ تن ام می شد !من نمی تونستم از مکرِ این مرد بگذرم . . براي چی می خواست با بهترین دوستِ من دیدار داشته باشه ؟لب گزیدم از فکرِ اینکه ممکنِ این دیدار چه عواقبی داشته باشه . . .سر بلند کردم ، باید با حسین حرف می زد . . باید ازش می پرسیدم . . نباید می ذاشتم که . . .اما با دیدنِ ماشینِ روبروم و مردي که که از سمتِ راننده پیاده بود ، تمامِ فعالیت هاي ذهنی ام متوقف شد . . .علیرضا مجد !با کت و شلوارِ مشکی رنگ و فردي که سمتِ دیگه ي ماشین ایستاده بود . . . .حسین خیام !دست هام مشت شد دورِ فرمون . . .نمی فهمیدم که درباره ي چی صحبت می کنن ولی حرکتِ دست حسین رو درك می کردم ، به سمتِ شرکت اشاره میکرد . . .خدایا ، داري با من ، با زندگی ام چی کار می کنی ؟چشم هام گرد شد ، گوش ام سوت کشید وقتی حسین رو دیدم که کنارِ علیرضا جاي گرفت . .لب هام باز شدن و به سختی ناله کردم :-نه !قبل از اینکه به خودم بیام و قبل از اینکه هر واکنشی نشون بدم ، مردي که پدرم بود ، ماشین رو به سرعت به حرکتدر آورد و چشم هايِ من خیره ي چرخ هایی بود که بهترین دوست ام رو به دورترین نقطه از من می بردن . . . .***دندون رويِ جگر گذاشتن ، سکوت کردن و دم نزدن براي من خیلی سخت بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩١دو روز رو مثلِ جهنم سپري کردم . . .تنها وقتی می تونستم از فکر و خیال رهایی پیدا کنم که ترانه کنارم بود ولی وقتی تويِ شرکت بودم چی ؟چطور می تونستم رفتارهاي مشکوكِ حسین ، دوري کردن هاش ، پیامک هاي مداومی رو که می زد رو نادیده بگیرم ؟چطور می تونستم هل شدن اش رو نادیده بگیرم وقتی ازش درباره ي دو روز پیش می پرسیدم ؟چطور می تونستم اخم هاش رو ببینم و دم نزنم ؟که حسین ، بهترین دوست ام ، برادرم ، اینطور ازم دور شده . . .چطور می تونستم با دونستنِ اینکه پايِ علیرضا مجد در میونِ سکوت کنم ؟من چطور می تونستم ؟ولی سکوت کردم و خودخوري کردم . . .مصرفِ قرص هاي مسکن براي آروم کردنِ سردردهام بالاتر رفت و من سکوت کردم . . .بی خوابی هام شدیدتر شد و من سکوت کردم . . .کسی حالِ من رو درك می کرد که جايِ من بود !کسی می فهمید چی داشت به روزم می اومد که روزگارش رو مثلِ من گذرونده بود . . .فکرِ اینکه ممکنِ حرف هاي علیرضا رويِ حسین تاثیر بذاره دیوونه ام می کرد .من کاملا از قدرتِ کلام اش خبر داشتم ، ولی چیزي ته دلم بهم امیدواري می داد که حسین بهم اعتماد داره ، حسینمقاومِ ، حسین به همین راحتی ها گوش به حرف اش نمیده . . .ولی با همه ي اینها ، رفتارِ حسین آزارم می داد و ترس رو تويِ دلم بیشتر می کرد . . .سرم ظاهرا به کار گرم بود که تقه اي به در خورد ، بله اي گفتم و لحظاتی بعد خانم کریمی مشوش گفت:-جنابِ مجد یه مشکلی پیش اومده . . . میشه یه لحظه تشریف بیارین اتاقِ مهندس خسروي ؟ابروهام به هم گره خورد و همینطور که از جا بلند می شدم پرسیدم :-چی شده مگه ؟در رو باز گذاشت و قدمی جلوتر از من حرکت کرد و گفت:-مثلِ اینکه بازم یکی از سیستم ها مشکل پیدا کرده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٢پوفی کردم و دستی به موهام کشیدم . . . واردِ اتاق سجاد شدم ، ماهان که بالايِ سرش ایستاده بود با بدخلقی گفت :-سیستما دارن بازي درمیارن کیان . . . باید یه فکري به حال اشون بکنی .کنارشون قرار گرفتم و خیره شدم به صفحه ي مانیتور که کدِ ارور روش خودنمایی می کرد ، دستی به چشم هاي خستهام کشیدم و گفتم :-از کِی تاحالا اینطوريِ ؟حسین خمیازه کشید و کلافه گفت :-نمیدونم . . . یه نیم ساعتیِ ، فکر می کردیم می تونیم درستش کنیم ولی نشد . . .نیم نگاهی بهش کردم و روبه سجاد پرسیدم :-آخرین نفري که بهش دسترسی داشت کیه ؟حسین از سیستم دور شد وگفت:-من آخرین بار صبح بود که بازش کردم براي کپیِ یه سري فایل ها اما .. .سجاد با حرص دکمه ي اینتر رو کوبید و ادامه ي حرفِ حسین رو گرفت :-اما نفرِ بعدي من بودم . . یه بار سیستم بالا اومد ، ولی یه کاري واسه ي خانم سماوات پیش اومد ، یه نیم ساعتی رفتمجاش . . . برگشتم که دیدم اینطوري شده . . . بالا نمیاد . .. اَه !دستی به شونه اش زدم ، برگشت و نگاهم کرد ، آروم پرسیدم:-چیزِ مهمی توش بود ؟سر تکون داد:-نه ، در واقع هیچی توش نبود جز چند تا فایل که حسین کپی کرده . . . تخلیه اطلاعاتی کرده بودمش و یه دور دادهبودیم واسه سرویس و نصبِ ویندوزِ جدید . . .لبخند زدم . . . ته دلم قرص شد:-خب پس . . بی خیال ، بذارش کنار تا بعد سرِ فرصت ببینیم مشکل اش کجاست . . اعصاب خودت رو خرد نکن . . اگهکاري هم داري بگو لب تاپ برات بیارن.خسته لبخندي زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٣-باشه . . مساله ي سیستم ندارم ولی خب . . . فکر نمی کردم اینطوري بذاره تو کارم . . زنگ میزنم خونه ، برام میفرستن . . .ماهان عینک به چشم زد و به سمتِ در رفت و گفت:-خب پس خدا رو شکر ! مشکل حل شد . . ولی .. ولی عجیب نیست ؟برگشت و صورت به سمتِ من چرخوند و ادامه داد:-عجیب نیست به فاصله ي کوتاه سیستم هامون پشتِ هم مشکل پیدا کنن ؟چشم هام رو تنگ کردم و پرسیدم:-منظور ؟شونه بالا انداخت و دستی به موهاش کشید و آروم گفت:-هیچی . . یه لحظه به نظرم مشکوك اومد . . بی خیال!اتاق رو ترك کرد وفکرم رو به خودش مشغول کرد .. یعنی ممکن بود این خرابکاري ها عمدي بوده باشه ؟دستی به گردن ام کشیدم ، گرفته بود !کمی اخم کردم از دردش و با پا درِ ماشین رو بستم ، سرم ورم کرده بود از فکر !روزهاي سختی رو می گذروندم . . حسین مشکوك شده بود .. عجیب !و این ترس داشت وجودم رو می جوید که نکنه حسین . . .پوفی کردم و راه به سمتِ خونه گرفتم ، همین که در رو باز کرد و عطرِ کتلت تويِ بینی ام پیچید ، انگار زندگی ام دوبارهرنگ گرفت و از سیاه و سفیدِ ترس هام جدا شد . . .عطرِ حضورِ یه زن ، گرمايِ حضورِ یه زن !ترانه !منبع آرامش من بود و من دیگه چی می خواستم غیر از حضورِ زنی که می تونست جسم و روح و فکرم رو آروم کنم ؟در رو بستم ، قدمی برنداشته بودم که با دیدنِ ترانه ي مغموم ، کِز کرده گوشه ي مبل ، اخم هام توي هم گره خورد . ..صداش زدم ، نگاه ام کرد ، پر از غم:-سلام . . خسته نباشی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۴کیف ام رو رويِ مبلِ دیگه اي پرت کردم و کنارش نشستم ، دستم جلو رفت و تیکه اي از موهاش رو که رويِ صورتاش ریخته بود ، پشتِ گوشش فرستاد :-علیکِ سلام . .. چیه عزیزم ؟ چرا بغ کردي ؟صداش گرفته شد:-سام زنگ زد . . .منتظرنگاه اش کردم که ادامه داد:-مامانبزرگِ فرشته فوت کرد . .با به یادآوردنِ پیرزنی که تو مراسمِ عقدِ سام دیده بودم ، آه از نهادم برخاست . .پیرزن به آرزوش رسید و بعد مرد . . .زیر لب گفتم:-خدا رحمت اش کنم.ترانه سرتکون داد و بعد با بغض گفت:-سام میگه فرشته خیلی حالش بدِ . . . میگه خیلی مامانبزرگ اش رو دوست داشت . . .بی اراده زمزمه کردم:-کی دوست نداره ؟من هم دوست داشتم !هنوز یادِ عزیز تو فکر و ذهن و روح و قلب ام زنده بود . . .و من بی بی رو داشتم . .با اینکه خیلی نمی گذشت از روزي که بی بی ، آرزويِ مرگ ام رو کرد . . .آهی کشیدم و دستِ ترانه رو گرفتم وآهسته نوازش کردم پوستِ لطیف اش رو . .به چشم هاش نگاه کردم که با اشک آذین بسته شده بودن .سر جلو بردم و ترانه چشم بست و لب هاي من نشست پشتِ پلک هاش. . .پچ پچ کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۵-قربونِ چشمات برم . . آروم باش بلوطکم .سر ازش دور کردم ، با پشتِ دست چشم هاش رو پاك کرد و بلند شد ، لبخندِ بی رنگ و رویی زد و گفت :-مثلا تازه از سرِ کار برگشتی ، خسته اي . . اونوقت من . . . . . . چرا انقدر دیر ؟دستش رو رها نکردم ، آروم به لبم رسوندم و بوسیدم ، آهسته گفتم:-کارا زیادتر شده ، مجبورم بیشتر بمونم . . .و فقط کارها زیادتر نشده بود . . مشغله ي فکري من هم بیشتر شده بود . . .کم کم داشتم به همه ي آدم هاي اطراف ام شک می کردم . دیگه به کی می تونستم اعتماد کنم ؟به بی بی ؟ به حسین ؟که هر دوشون به طریقی به علیرضا وصل بودن . . .دست اش رو فشردم و بلند شدم ، بوسه اي به پیشونی اش زدم ، هر بوسه برايِ من مثلِ یه آرامبخش بود . . ذره ذرهذهن ام رو تسکین می داد از دردِ ضربه هایی که پتکِ افکارم بهش می کوبیدن . . .دوباره لب هام مهر شد رويِ گونه اش که اعتراض کرد:-کیان ؟لبم کمی کِش اومد:-جون دلِ کیان . . نفسِ کیان . . .سرم رو کمی عقب کشیدم و چشم خیره کردم به لب هاش ، زبون کشیدم رويِ لب ام و گفتم:-فقط یه دونه دیگه . . . خب ؟و بعد مهلتِ خبِ رضایت گفتن اش رو ندادم ، لب هايِ دوست داشتنی اش رو با تمامِ وجود بلعیدم !دست هام پیچک تنید دورِ تن اش ، دست هاش رو مشت کرده بود زیرِ بازوهام !زندونی شده بود تو آغوش ام . .برام مهم نبود نفس کم میارم ، برام مهم نبود حتی که مونثِ روبروم ، علاقه اي به بوسه هاي دوطرفه نداره . . . براممهم این بود که وجودش رو بیشتر از همیشه لمس کنم !سیراب شدم از شهدِ شیرینِ حضورش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩۶سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و زمزمه کردم:-تموم شد . . ببخشید زیاد شد . . .تن اش سفت شده بود بینِ بازوهام ، آروم دست ام نوازش شد رويِ بازوهاش ، کم کم به حالت عادي برگشت و بعد باصدايِ گرفته تري گفت :-فردا میاي بریم سرسلامتی ؟باز هم مثلِ همیشه ، بحث عوض کرد! حرفی نزد ، اعتراضی نکرد !دست هام گوديِ کمرش رو بیشتر به آغوش ام فشردن :-آره عزیزم . . . میام . . .دست هاش رويِ سینه ام نشست ، رويِ قلبِ پر تپش ام که هیاهوش از رويِ پیراهن ام هم مشخص بود .دست هام رو شل کردم و عقب کشیدم ، راضی از مسکنِ قوي اي که دریافت کرده بودم ، کیف ام رو چنگ زدم و گفتم:-تا من میرم لباس عوض کنم ، میز رو میچینی ؟زیر لب پررو گفتن اش رو شنیدم و خودم رو به نشنیدن زدم ، وقتی درِ اتاق رو پشتِ سرم می بستم سعی کردم به فکرِمزاحمی که گوشه اي نشسته بود و منتظرِ خودنمایی بود اجازه ندم که تکون بخوره . . . وقتی ترانه بود ، وقت نداشتم بهرفتارهايِ عجیب اطرافیان ام فکر کنم . . .***دکمه هايِ پیراهنِ مشکی ام رو تا رويِ سینه ام باز کردم و دستی به موهايِ عرق کرده ام کشیدم .جوِ سنگینِ خونه ي پدريِ فرشته بدجور رويِ دمايِ بدن ام تاثیرگذاشته بود . .اعصاب ام حتی کشش اینکه اتومبیل ام رو داخلِ پارکینگ ببرم نداشت . .پیامکی برايِ ترانه فرستادم که رسیدم . .بدون کت ، بدون کیف ، راه شرکت رو در پیش گرفتم هر چند می دونستم شاید حتی آبدارچیِ شرکت هم سرِ کار حاضرنباشه . .ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود . . . میرفتم تا کارهايِ نیمه تموم رو همراهِ خودم کنم برايِ اتمام اشون تويِ خونه. .درِ شرکت رو که باز کردم سینه به سینه ي حسینی در اومدم که با دیدنِ من چشم هاش گرد شد و رنگ از رخ اش پرید، تته پته کنان گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٧-تو . . تو . . اینجا. . .جایی بود برايِ اینکه تارهايِ مويِ بالايِ چشم ام که بهش ابرو می گفتن بالا تر بره ؟شونه بالا انداختم و موشکافانه خیره اش شدم :-چیه ؟ زبونت رو موش خورده ؟ چرا لکنت گرفتی ؟نفسی گرفت و دستی به پیشونی اش کشید:-هیچی . . ترسیدم !پوزخند زدم:-مگه لولوخورخوره ام ؟اخم کرد :-یهویی دیدم ات ترسیدم . . . مسخره هم نکن لطفا که اعصاب ندارم .دست به سینه شدم:-مسخره نکردم . . . حالا ولش کن . . تو این ساعت ، اینجا ؟تک خنده اي کرد و نگاه ازم دزدید :-موبایل ام رو جا گذاشتم ! تا نزدیکیاي خونه رفتم تازه یادم افتاد. . .برگشتم برِش دارم . .و تلفنِ همراهِ تويِ دستش رو نشون ام داد .باور نکردم . .وبرام عذاب آور بود براي اولین بار طیِ سالهايِ رفاقت ام با حسین ، باورش نکردن . . باور نکردن حرف هاش !چیزي بود حتی فراتر از عذاب !کنار کشیدم ، قدمی به سمتِ در برداشت و گفت:-باید زودتر برم . . یه سر به خونه بزنم و بعد دوباره بزنم بیرون .به دیوار تکیه زدم:-چرا ؟تو آستانه ي چهارچوب متوقف شد ، برنگشت که نگاه ام کنه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٨-چی چرا ؟قدمی بهش نزدیک شدم:-چرا باید دوباره از خونه بزنی بیرون ؟برگشت ، رخ به رخ ام ایستاد و اخم کرد :-باید برات توضیح بدم ؟چرا حسین ؟چرا دروغ برادر ؟داري با من چی کار می کنی ؟زبونم رو بینِ دندونم گرفتم و کمی گزیدم ، چشم هام رو باز و بسته کردم :-نه . . برو ، موفق باشی . . .در که پشتِ سرش بسته شد ، قلبِ منم فشرده شد . . حسین برادرم بود ، رفیق ام بود . . اگه علیرضا می تونست اون روجذب خودش کنه ، چه به روزِ قلبِ منِ بی برادر می اومد ؟چنگی زدم به موهام . .کارهاي ناتموم رو میشد یه وقتِ دیگه تموم کرد ، ولی باز هم می شد یه برادري مثلِ حسین پیدا کردم؟پاهام بی اراده دنبالِ راهی کشیده شدن که حسین رفت . . .باید تعقیب اش می کردم . .***دستم رو رويِ زنگ فشردم. ..لعنتی . .. لعنتی . . . لعنتی !مدام زیرِ لب تکرار می کردم و جلويِ چشمم رژه می رفت صحنه هایی که کاش نمیدیدم . .تعقیبِ حسین منجر شد به یه قرارِ ملاقات ، تو یه رستوران . .من تمامِ یک ساعتِ ملاقات اشون رو نشستم تويِ ماشین و خودخوري کردم . . .نمی تونستم چهره ي حسین رو ببینم ، ولی پدرم . . علیرضا . .مغرور بود و رضایت موج می زد از چهره اش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩٩مثلِ اکثرِ مواقعی که دیده بودم ، با صلابت . ..و حسین ، وقتِ رفتن ، بلند شد ، دستش رو فشرد و من تازه تونستم لبخندِ رويِ چهره اش رو ببینم . .زیاد دور نبودم از درِ رستوران ، می تونستم صداشون رو بشنوم وقتی از هم دور می شدن که علیرضا بلند گفت:-امیدوارم بتونیم همکاريِ خوبی باهم داشته باشیم . . .!و حسین . . . سکوت کرده بود !و این سکوت شده بود زخمِ رويِ دلم ، خطِ رويِ اعصاب ام ..زنگ رو باز هم پشتِ هم فشردم . .گم اش کردم ، حسین رو با اینکه فهمیده بودم با کی قرارِ ملاقات داشت باز هم تعقیب کردم و گم اش کردم . . هرجامی رفت باز راه اش کج می شد سمتِ خونه اش . . .لعنتی !صدايِ شاکیِ کیمیا رو شنیدم :-کیه ؟ مگه . . . کیان ؟ تویی ؟صورتم رو جلويِ آیفون نگه داشتم و گفتم:-باز کن !و بعد تق !در باز شد . . هجوم بردم سمتِ خونه . . .رفیقِ لعنتیِ من حق نداشت از پشت به من خنجر بزنه . . . حق نداشت !کیمیا با دیدنِ چهره ي خشمگینِ من با بهت گفت :-چیه ؟ چته ؟و شال اش رو که نصفه و نیمه رويِ سرش بود ، مرتب کرد . .نفس نفس می زدم . . گوش هام داغ کرده بود . . این حقِ من نبود !به زحمت صدام رو پایین نگه داشتم :-اون شوهرِ نامردت کجاست ؟ هان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٠ابروهاش بالا پرید و باتعجب گفت :-چی میگی کیان ؟ نامرد کیه ؟حالت خوبه ؟دست هام رو مشت کردم :-حرفِ اضافه نزن کیمیا ! اون شوهرِ عوضی ات کو ؟!اخم کرد ، قدمی جلو گذاشت :-می فهمی چی میگی ؟ درست حرف بزن !دندون هام رو رويِ هم فشردم و نفس ام رو به شدت بیرون دادم . . خدا . . خدا . . لبخندِ حسین به علیرضا پشتِ پلکام چسبیده بود . .سینه ام به شدت بالا و پایین می رفت ، از بینِ دندون هام غریدم:-حرفِ اضافه نزن کیمیا ! حسین کجاست ؟!جوابی نداد ، پشت کرد و به سمتِ تلفن رفت ، خیز برداشتم و مچ اش رو چسبیدم ، عصبی دست اش رو تکون داد:-ولم کن . . چی کار داري می کنی دیوونه ؟به سمتِ خودم چرخوندم اش ، دست مشت شده اش رو تو دست ام فشردم و گفتم :-تو هم میدونی ، نه ؟ توهم میدونی ؟ مسلّمِ ! مگه میشه اون شوهرِ عوضیت نگه که داره چی کار می کنه؟تقلا کرد برايِ رها کردنِ مچ اش و صداش بالا رفت :-چی میگی ؟ چی رو می دونم ؟ ولم کن کیان !هل اش دادم و به دیوار چسبوندم اش ، نفس نفس زنان گفتم:-یعنی تو نمی دونی ؟ یعنی نمیدونی که اون رفیقِ نا رفیقِ من با علیرضا ریختن رو هم ؟ یعنی تو نمیدونی این چند روزبراي چی شوهرت به هم ریخته اس ؟ یعنی تو نمیدونی با کی قرار ملاقات داره .سرم رو به صورت اش نزدیک کردم و تو چند سانتیِ صورت اش عربده زدم :-تو نمیدونی ؟چشم هاش رو بست ، خودش رو عقب تر کشید و صدایی که می لرزید گفت :-دیوونه شدي کیانمهر . . چی داري میگی آخه ؟ من نمیفهمم . . حسین که چیزي اش نبود . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠١خندیدم . . عصبی خندیدم . کنترل رفتارم دستِ من نبود . . باورم نمی شد که حسین بهم خیانت کرده بود . . من بهچشمِ خودم دیدم که باهم ملاقات داشتن . . اگر حسین قصد نداشت با علیرضا همکاري کنه چرا باز باهاش ملاقاتداشت ؟ چرا علیرضا آرزويِ همکاريِ خوب رو داشت ؟مشت ام رو کنارِ سرش به دیوار کوبیدم و با خشم گفتم :-منو خر فرض نکن کیمیا . . تو هم حتما میدونی . . شوهرت کجاست !دستِ آزادش رو رويِ سینه ام کوبید ، بغض کرده بود :-گفتم که نمی دونم . . اگه باهاش کار داري بذار زنگ بزنم ببینم کجاست . . ولم کن کیان . . داري منو می ترسونی !صداي در که اومد اجازه نداد حرفی بزنم ، سر برگردوندم و کیمیا از فرصت استفاده کرد و از زیرِ دستم در رفت ، حسینبینِ چهارچوب با تعجب ایستاده بود و به من نگاه می کرد ، کم کم ابروهاش به هم نزدیک شد و گره خورد. . .در رو بست و گفت :-چه خبره اینجا ؟مشت هام رو فشردم :-تو باید جواب بدي . .جلو اومد و روبروم ایستاد :-من باید به چی جواب بدم ؟به چی ؟ به خیلی چیزها !اما به جايِ همه ي اینها دست ام مشت شد و رويِ صورت اش نشست . . خارج از کنترل ام !تمامِ حرص ام رو رويِ صورت اش خالی کردم . . تمامِ حرص ام از دیدنِ تک تک اون صحنه ها.کیمیا جیغ زد و بازوم رو چنگ زد تا دوباره مشت ام رويِ صورت همسرش فرود نیاد ، خشمگین اون رو هم هل دادم وبه زمین انداختم . . .افسارگیسخته شده بودم انگار !حسین از جا بلند شد و دو دست به سینه ام کوبید ، فریاد زد:-به چه حقی دست رويِ زنِ من بلند می کنی؟یقه اش رو گرفتم و تکون اش دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٢-به همون حقی که تو با بابايِ من قرارِ همکاري میذارین !مبهوت شد ، دست هاش که رويِ بازوم بود شل شد :-چی می گی ؟پوزخند زدم ، یقه اش رو به شدت رها کردم و گفتم :-چی میگم ؟ چی میگم ؟ حسین من قیافه ام شبیه خرِ ؟ نفهمم ؟ پیشِ خودت چی فکر کردي ؟ که زیرِ گوشِ من بابابام قرار میذاري و من نمیفهمم ؟صداي هق هق کیمیا موج می انداخت رويِ اعصاب ام ، با تمام صدام فریاد کشیدم :-خفه شو کیمیا ! خفه شو !حسین برّاق شد سمتم:-دهن ات رو ببند کیان . . بفهم داري با کی حرف می زنی !قدمی به سمت ام برداشتم ، سینه به سینه اش ایستادم ، به چشم هایی خیره شدم که یه روزي امینِ تمام اسرارم بود:-می دونم دارم با کی حرف می زنم . . با زنِ توئه نامرد ، توئه نا رفیق !نفسی گرفتم و صدام لرزید:-فقط بهم بگو چرا . . چرا حسین ؟صورت اش سرخ شده بود ، رگ شقیقه اش می زد ، پوزخند زد و گفت :-اومدي تو خونه ام ، سر زن ام داد و بیداد می کنی ، می زنی تو صورت ام ، زن ام رو هل می دي که بپرسی چرا ؟دستی به پیشونی اش کشید و ناگهان عربده کشید :-چی چرا بی شرف ؟ تو به چه حقی دست رويِ زنِ من بلند کردي ؟ !کیمیا بلند شد ، خواست به سمتِ حسین بره که چرخید سمت اش و انگشتِ اشاره اش رو سمتِ دیگه اي گرفت :-برو تو اتاق ، برو تو اتاق کیمیا و تا نگفتم بیرون نیا . . . . . یالا!کیمیا بی حرف ، با ترس قدم به سمتِ اتاق برداشت و من خشمگین ، ناآروم روبرويِ مردي ایستادم که باورم نمی شد باپدرِ من ، علیرضايِ مجد ، کسی که بیست و هشت سال بهم عذاب تحمیل کرد دست به یکی کرده باشه . . . !دندون هاش رو رويِ هم فشرد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٣-کیان ، فقط بهم بگو چی شده که سگ شدي و پاچه ي منو میگیري .. . که به خدا اگه بفهمم زرِ زیادي زدي ، آنچنانمی زنمت که راهِ خونه اتون رو گم کنی !پوزخند زدم ، باز هم نفسِ عمیق گرفتم تا کمی ، حداقل کمی به خودم مسلط بشم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم :-بهم بگو چرا امروز با علیرضا رفتین رستوران ؟ چه دلیلی داره که این چند روزه انقدر مشوشی ؟ بهم بگو چه دلیلی دارهکه تو با اون مرد ملاقات داشته باشین ؟چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و سعی کرد حق به جانب باشه :-تعقیب ام کردي ؟ تو کارام سرك کشیدي ؟هوا رو به شدت از بینی ام بیرون دادم :-حسین ! جوابِ من رو بده . . حالم رو خراب تر از اینی که هست نکن . . . چرا ؟چنگ زد به موهاش و نگاه ازم گرفت :-به تو ربطی نداره کیان . .صدام دوباره ناخودآگاه بالا رفت ، به انگشت به سینه ام کوبیدم :- به من ؟ به من ربطی نداره ؟ مرتیکه ! اونی که باهاش دیدار داشتی پدرِ منِ ، می فهمی ؟ پدرِ من ! کسی که سالهايِسال سعی کرد منو بکوبه . . اونوقت با بهترین رفیق ام میرن رستوران و گل می گن و گل می شنون . . دِ لامصب بهمبگو باید چی کار کنم ؟چندبار ازت پرسیدم ؟ چند بار ازت پرسیدم چته ؟ چه مرگته ؟ الانم دارم ازت می پرسم چرا تو بایدعلیرضا رو ببینی . .. یه کلام ، ختمِ کلام ، راستش رو بگو !سکوت کرد . . . . سکوت کرد و پلک هاش رو رويِ هم فشرد ، سکوت کرد و قلبِ من تیر کشید از فکرِ اینکه مسالهشاید خیلی پیچیده تر از اون چیزي باشه که من فکر می کردم . .دوباره رشته ي کلام از دستم در رفت و کلمات بدونِ اینکه کنترلی روشون داشته باشم ردیف شدن پشتِ هم ، مسلسلوار. . . عصبی ، از به یادآوريِ تک تکِ اون لحظاتِ جهنمی گفتم :-باهاش همکاري ، نه ؟ بهش کمک می کنی تا بهم صدمه بزنه ؟ عامل نفوذي اشی ؟ خرابکاریا کارِ توئه . . نه؟ابروهاش رو بالا برد و با تمسخر گفت :-ببند دهنت رو بابا . . . چی می بافی واسه خودت ؟تک خنده اي کردم ، صدام بالا تر رفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۴-دهن ام رو ببندم که نقشه هات رو نشه ؟ فک کردي خرم ؟ نمیفهمم که یکی داره گند می زنه به همه چی که با سربخورم زمین ؟ یادته دفعه ي قبل که سیستم ارور داد نفرِ آخر کی باهاش کار کرد ؟ تو . . این بار چی ؟ بازم تو ! کارِ خود نامردتِ . . . عوضی !حسین پوزخند زد و مثلِ خودم با صدايِ بلند و با حرص گفت:-دِ ابله اگه نقشه ام بود که بعدش زمین و زمان رو به هم نمی دوختم که دوباره سیستم رو برگردونم و نقشه ها رو ازاول طراحی کنیم . . .دست هام مشت شد و رويِ رون ام فرو اومد :-اون هم نقشه ات بود . . وقتی دیدي ترانه داره همه چیز رو درست میکنه به هل و ولا افتادي که یه جوري گندکاریترو جبران کنی که کسی بهت شک نکنه !هجوم آورد سمت ام و دوباره دست هاش چنگ زدن به یقه ام ، محکم تکون ام داد و گفت:-می فهمی داري چی میگی ؟ هان ؟ میفهمی ؟ کیان داري این همه سال رفاقت رو به گند می کشی !دست هاش رو پس زدم و گفتم :-من ؟ من دارم به گند می کشم ؟ این تویی که داري با علیرضا نقشه می کشین ، این تویی که داري گند میزنی بههرچی رفاقت و برادريِ . . . دِ لعنتی مگه من چی کار باید می کردم که نکردم که رفتی طرفِ اون ؟با عجز فریاد زدم:-هان ؟چونه ام لرزید ، بغض داشت فکرِ خیانتِ حسین . . ولی بغض ام رو فرو خوردم و لرزشِ چونه ام رو با فشردنِ دندون هامرويِ هم کنترل کردم . .صداش می لرزید وقتی حرف می زد:-کیان ، لازم نبود بهت بگم با علیرضا ملاقات داشتم . . بفهم اینو نفهم !انگشت هام رو محکم بینِ مشت ام فشردم ، نمی فهمیدم . نمی فهمیدم چرا نباید به من می گفت ؟ :- نمی فهمم حسین . . من نمیفهمم ! تو بهم خیانت کردي فقط اینو می فهمم ! من اینو می فهمم که تو خراب کاريکردي . . تو !حسین مستاصل قدمی جلو تر اومد و ادامه داد :-من ؟ من خیانت کردم ؟ من خراب کاري کردم ؟ چرا ؟ به چه دلیل ؟ واسه چی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۵باز هم عصبانیت غلبه کرد بر عقل ، انگار افسارِ فکر و زبون ام از دست ام در رفته بود . . این مردِ افسارگسیخته ، اینمردِ عاصی ، این مردي که هر حرفی رو می زد من نبودم :-واسه خاطر چی ؟ پول . . پول جناب . . که تو اگه حرفِ پول وسط باشه زن ات رو هم می فروشی.چشم هاش سرخ شد ، دست هاش مشت شد و عربده اش تويِ خونه پخش :-خفه شو کثافت !مشت اش تويِ شکم ام نشست و کمی عقب رفتم ، دوباره دست اش بالا اومد و این بار من پیش دستی کردم و مشتیبه صورت اش کوبیدم . . .صدايِ جیغ اومد . . کیمیا که نمی دونم کی از اتاق بیرون اومد سعی کرد ما رو از هم جدا کنه ، دست اش رو رويِ سینهام گذاشت و به عقب هل ام داد ، عاجزانه گفت :-تو رو خدا . . تو رو خدا بس کنین . . . کیان ، بس کن . . تو رو جونِ ترانه بس کن . .اسمِ ترانه رو که آورد ، جون اش رو که قسم خورد نفهمیدم کِی دست ام بالا رفت و رويِ صورت اش نشست و کیحسین با تمام خشم و کینه اش به سینه ام کوبید و کی سرم به میز گرفت . .چشم هام سیاه شد . . .فقط صدايِ جیغ می شنیدم . . .نمی دونم چند دقیقه گذشت که همه چی برام گنگ شده بود و فقط امواجِ ضربه اي رو حس می کردم که به سرم خوردهبود . . .بالاخره کم کم پرده ي جلويِ چشم ام کنار رفت و صداها واضح شد . . .کیمیا جیغ می کشید و مدام با هق هق می گفت:-کشتیش . . کشتیش حسین .سرم رو که تکون دادم ، کسی بازوم رو گرفت ، کیمیا بود ، بینِ اشک هایی که رويِ صورت اش روون بود لبخندي زد:-خوبی ؟خوبی کیان ؟ خوبی ؟زنده اي ؟سر برگردوند و بلند گفت :-حسین ، زنده اس . . به هوشِ حسین !دست اش رو پس زدم و خودم رو بالا کشیدم ، به مبل تکیه زدم و با نفس هایی که به سختی می اومد و می رفت گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠۶-لعنت به همه اتون . . لعنت به من . . لعنت به این رفاقت !حسین روبروم نشست ، صورت اش نگرانی رو فریاد می زد ولی اخم اش رو شدت داد و گفت:-لعنت به تو . . .لعنت به تو که این همه سال رفاقت رو با یه جمله به باد دادي.پوزخندم تلخ شد ، حال بدم رو کنار زدم ، وقتِ زمین خوردن نبود ، وقتِ ضعف نشون دادن نبود :-من ؟ این تویی که همه چیز رو به باد دادي . . . چی گفتی و چی شنیدي که اینطور ازم دور شدي ؟ که اینطور این چندروز پریشون شدي ؟ حق امِ که بدونم . .دست هاش رو رويِ پاش مشت کرد و محکم فشرد . . . انگشت هاش سفید شده بودن :-می دونی چرا مشکوك می زدم؟چرا چیزي بهت نمیگفتم ؟ چون می دونستم طاقت نمیاري . . میدونستم اینکه بفهمیپدرت می خواد تک تکِ آدماي زندگی ات رو ازت دور کنه چه قدر برات سختِ . . لازم هم نبود بهت بگم . . چون بحثسرِ من و علیرضا بود . . . نه تو و اون!با تمسخر دست ام رو به اطراف باز کردم و گفتم :-نه اینکه نفمیدم ! فهمیدم جناب . . همون روز که داشتی تويِ راه پله حرف می زدي فهمیدمرنگ از رخ اش پرید که ادامه دادم:-ولی هنوز زنده ام ونفس می کشم . . ببین حسین ! نمردم . . دروغات رو ببر تحویل یکی دیگه بده . .فقط بهم بگو چرا. . چرا نامرد ! چرا نارفیق !حسین جوش آورد ، سرخ شد صورت اش ، از جا پرید و داد کشید :-من نامردم ؟ من نارفیق ام که نخواستم بفهمی پدرت دست گذاشته رو تک تک مهره هايِ مهم زندگیت ؟هان ؟ کهنخواستم بفهمی که پدرت بهم پیشنهاد داده که دست از شریک بودن با تو بکشم ؟ که وقتی برم باهاشون کار کنم صددرصدِ سهامِ یه شرکت رو به اسمم می زنه ؟ که حتی وقتی پايِ نمایندگی شرکت اش تو دبی هم وسط اومد دست و دلمنلرزید ؟ چی رو بهت بگم ؟ بگم که زمین زدنت انقدر براش مهم شده که تمامِ توان اش رو گذاشته روش ؟ کی باورشمی شه پدرت بخواد برايِ شکست دادنت از همه چی بگذره ؟ حتی از میلیارد ها پول ! طاقت اش رو داشتی بشنوي و روپا بمونی ؟حسین چی می گفت ؟چی داشت می گفت؟یعنی حرف هاش حقیقت داشت ؟ مگه می شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٧مگه من چی کار کردم ؟واقعا علیرضا برايِ کوبیدنِ من انقدر داره تلاش می کنه ؟مات شده بودم ، لب هايِ رنگ پریده ام رو به زحمت حرکت دادم:-دروغِ . . . دروغِ حسین !دوباره چنگ زد به موهاش و گفت :-نیست . بفهم کیان ، نیست ! نمیدونم باهاش چی کار کردي که داره تمامِ قدرت اش رو میذاره رو ورشکست کردن ات، هم تو زندگی هم تو کار !به سختی رويِ پا ایستادم . . تعادل نداشتم :-پس چرا وقتی از رستوران بیرون اومدین آرزو کرد که همکاريِ خوبی داشته باشین . . غیر از اینِ که باهاش راه اومدي؟کلافه فریاد زد:-من بهش گفتم نه . . . گفتم دست نمی کشم از کیان . . . داشت تلاش می کرد ، داشت ذهنِ منو نرم می کرد . . داشتسعی می کرد از هر ثانیه استفاده کنه براي کشیدنِ من به سمتِ خودش. . .لب هام رو به هم فشردم :-باور نمی کنم . . .دستی به پیشونی اش کشید و آروم گفت:-تو تعقیب ام کردي. . . کنجکاوي کردي و گند زدي به همه چیز. . . اگه یه کم صبر می کردي همه چیز رو بهت میگفتم . . .پس اینو هم ببین . . حالا که همه چیز رو خراب کردي اینا رو هم ببین . . .دست کرد تو جیب اش و تلفنِ همراه اش رو بیرون کشید و جلويِ پام انداخت :-بیا ، بیا بخون . . تک تکِ اس ام اس هاي بابات هست . .از تماساي تلفنی و ایمیلا و پیغام و پسغام هاش که بگذریمحتی از طریقِ پیامک هم تحتِ فشارم گذاشت که بهت پشت کنم . . ولی منِ بیشعور پات موندم . . . همه ي این اس اماس ها رو نگه داشتم که بهت نشون بدم ، نشون بدم و بگم حواست به خودت ، به زندگی ات ، به اطرافیانت باشه کهبابات واسه تک تک اشون نقشه داره . . ولی می دونی چیه کیان؟ تو لیاقت نداري . . تو لیاقت هیچی رو نداري . . . خداخرو شناخت که بهش شاخ نداد . . . شناخت ات که چه بی لیاقتی هستی که حتی توانایی بچه دار شدن رو هم ازتگرفت . . . بگیر بخون بی لیاقت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٨دست ام لرزید ، دلم لرزید ، وجودم لرزید . . . موبایل رو برداشتم و توجهی نکردم به ناله ي ضعیفِ کیمیا که حسین روصدا زد:-حسین . . نگو اینطوري . .و حسین پرخاش کرد:-نگم ؟ چی رو نگم ؟ نشنیدي چی بارم کرد ؟دست هام دکمه ها رو بی حس فشرد ، واردِ صندوقِ ورودي شدم و با شماره ي آشنایی برخوردم . . از حفظ بودم اینشماره رو !آب دهن فرو دادم و خدا خدا می کردم که درست نباشه . . . که حسین دروغ بگه براي تبرئه ي خودش . . . ولی . . .جمله ها رژه می رفتن جلويِ چشم هام . . . ."تو حیفی واسه کار با کیان ""آتی سازه برات کوچیکه . . پرِ پروازت رو چیده ""کیان نمک نشناسِ ، بهتر که پیدا کنه ، بیرون ات می کنه ""هر چی بخواي می دم "" با یه شرکت براي خودت موافقی ؟""من فقط میخوان کیان نیست بشه ، همونطوري که زندگی ام رو نیست کرد ، من اشتباه کردم ولی موندنِ کیان بدتر ازاشتباهِ من بود . ""سیریش شد و چسبید به زندگی ام، خراب کرد روزايِ خوش ام رو "ناباورانه می خوندم و پس زمینه ي جمله هایی که چشم هام می دیدن ، صدايِ خودم بود خطاب به حسین :-نامرد . . . . . . . نا رفیق . . . . اگه حرفِ پول وسط باشه زن ات رو هم می فروشی. . . . این تویی که داري گند میزنیبه هرچی رفاقت و برادريِ . . .سرم رو بلند کردم ، ناباور و درمونده نالیدم:-حسین !پوزخند زد ، تلخ تر از زهر:-چیه ؟ باور نمی کنی ؟ میخواي صداش رو بشنوي ؟ میخواي خودش بهت بگه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠٩خم شد و موبایل رو از دست هاي بی حس ام چنگ زد ، با حرص شماره اي رو گرفت و چند لحظه بعد . . .ناقوسِ مرگ !صدايِ علیرضا ! :-به ! حسین خان ! خوبی شما ؟حسین سرد گفت :-ممنون جنابِ مجد . . . می خواستم یه بار دیگه پیشنهادتون رو بشنوم . .علیرضا خندید و تن ام رعشه گرفت با خنده هاش :-چیه ؟ وسوسه شدي ؟ می خواي قبول کنی ؟حسین دستی به چشم هاش کشید :-شاید . . . میشه یه بار دیگه بگین ؟ می خوام مطمئن بشم !می تونستم حتی پوزخندِ علیرضا رو هم تصور کنم :-من پیشنهادم سرِ جاشِ ، اگه خواستی نمایندگیِ دبی ، اگر هم نه که یک شرکت ، با صد در صدِ سهام براي خودت توهمین ایران . . . فقط دست از کیان بشور . . تنهاش بذار !حسین پوزخند زد به صورت ام که چیزي شده بود شبیه صورتِ مردگان تويِ گور . . .من چی کار کردم ؟انگار عقل ام تازه داشت به کار می افتاد . . .چه ام شد ؟چرا جنون بهم دست داد ؟چرا منطقی ازش نپرسیدم ؟من چی کار کردم ؟تماس رو قطع کرد و دست به سینه خیره ام شد . . . مواخذه گر گفت :-خب ؟خم شدم به سمتِ زمین . . . صداش اکو شد : خب . . . خب . . . خب . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٠ناله زدم :-حسین . . . من چی کار کردم ؟خندید . . .تلخ و عصبی :-هیچی . . . فقط همه ي پلايِ پشتِ سرت رو خراب کردي . .سرم رو تند بالا گرفتم ، ملتمس خیره اش شدم . . .منطق ام ، فکرم ، هوشیاري ام برگشته بود . . . من خراب کردم !انقدر که حتی با اسید هم نمی شد تمیزش کرد ولی . . . ولی رفاقت ما از اسید هم پاك کنندگی بیشتري داشت . . .حسین منو می بخشید ! انقدر بزرگ بود که حماقتِ منِ درمونده ي ترسو رو ببخشِ !لب زدم:-ببخش !اخم ها شروع به هم آغوشی کردن ، دست هاش بیشتر انگشت هاش رو فشردن :-ببخشم ؟ چی رو ببخشم کیان ؟ تو کِی انقدر دیوونه و بی چشم و رو شدي که بیاي تو خونه ام و هر چی از دهن اتدربیاد به من و زن ام بگی ؟کیمیا زمزمه وار نالید :-حسین . . بس کن . . یه . . یه اشتباهی کرد !و من شرمنده شدم و آب شدم از بزرگیِ این زن . . . چی گفتم بهش ؟ چی ؟ به حسین چی گفتم درباره ي زن اش ؟فاصله ي بین خریت و پشیمونیِ من چند دقیقه بود !وچه قدر این چند دقیقه دور به نظر می اومد !چشم هام سوخت :-به حرمتِ رفاقت امون !حتی می تونستم صدايِ دندون هاش رو بشنوم که رويِ هم می سایید :- رفاقت ؟ دیگه رفاقتی بینِ ما نیست . . .تو امروز همه ي حرمتا رو زیرِ پا گذاشتی ، اومدي تو خونه ي من رو زنِ مندست بلند کردي ، رو خودِ من دست بلند کردي . . بدترین حرفا رو به من زدي . من پول دوستم ؟ من ؟ منی که میم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١١تونستم به راحتیِ آبِ خوردن از حساباي شرکت میلیون میلیون و میلیارد میلیارد بردارم و هیچکس نفهمه ؟ چون تو ،توئه لعنتی بهم اعتماد داشتی ؟بعد میام با بابات ، جلويِ چشمِ تو بریزم رو هم واسه چی ؟ هان ؟صداش لرزید و نعره زد :- واسه چی ؟سرم زق زق می کرد ، قدمی به سمت اش برداشتم :-پشیمون ام !نگاه ازم گرفت :-برو کیان . . پشیمونی سودي نداره . . اون لحظه که دهن ات رو باز کردي و لیچار بارم کردي باید به اینجاش فکر میکردي . . . دیگه نمی شناسمت کیان . . نمی شناسم . . .لب گزیدم و آب دهن قورت دادم ، دوستی امون ، برادري امون انقدر ارزش داشت که حتی . . . :-حسین . . التماس ات می کنم !پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد:-همه چیز تموم شد کیان . . الان ام که دست بلند نمی کنم روت ، دندونات رو تو حلق ات نمیریزم فقط به خاطرِ اونهمه سالیِ که کنارِ هم بودیم . . دیگه نه شراکتی هست ، نه رفاقتی . . . برو بیرون...خواستم حرفِ دیگه اي بزنم که فریاد کشید:-بیرون !***نمی دونم کِی اومدم خونه . .اصلا چطوري اومدم . . .نمی دونم چطوري جرات کردم برايِ ترانه ي مبهوت و ترسیده از سرو وضع ام توضیح بدم که چه گندي زدم و چی گفتم. . .من رسما گند زدم به همه چی . .کی بود اون آدم که اونطور فریاد کشید و هر نامربوطی رو نسبت داد به بهترین رفیق ام ؟ به زنِ بهترین رفیق اش کهبراش خواهري کرده بود . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٢کی بود اون آدم ؟من ؟ من بودم ؟ من چطور اون حرفا رو زدم ؟ چی داشتم می گفتم ؟ مگه چی دیدم که اونطور رَم کردم ؟خدایا ؛ من چی کار کردم ؟ترانه ناباور گفت :-تو چی کار کردي کیان؟چنگ زدم به موهام و تن ام رو به جلو و عقب تاب دادم:-نمی دونم . . . نمی دونم تران . . . دستِ خودم نبود . .چشم هام سوخت ، خیلی زیاد !مژه هام خیس شد :-چی کار کنم ؟ چطوري جبران اش کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟ حسین هم ازم بُرید . . خدا ا ا ا !ترانه بی حرکت نشسته بود روبروم ، انگار اون هم باور نمی کرد که اون آدم من بوده باشم . .شنیده بودم بعضی اوقات آدم ها کارهایی می کنن که بعد ها بهش فکر میکنن باورشون نمی شه که خودشون عامل اشباشن . . ولی باور نمی کردم ، قبول نداشتم و حالا ؛ خودم مصداقِ اون آدم ها بودم .انقدر دیدنِ علیرضا و حسین با هم دیوونه ام کرده بود که بدونِ فکر دست به احمقانه ترین کار زدم.انقدر شنیدنِ جمله ي علیرضا روم تاثیرگذاشته بود که به هیچ کدوم از روزها و ثانیه هایی فکر نمی کردم که کنارِ همگذروندیم . . و هنوز باورم نمی شد من ، کیانمهرِ مجد ، اون حرف ها رو به حسین خیام ، برادرم زدم . .وقتی از فکر بیرون اومدم که دستِ ترانه رويِ بازوم نشست:- سرت خورد به میز گفتی ؟سر تکون دادم ، دست کشید تويِ موهام ، آروم ، نوازش گونه ، نوكِ انگشت هاش پوستِ سرم رو لمس می کردن ، بعداز چند لحظه گفت:-سرت ورم داره کیان . . پاشو بریم دکتر . .به زحمت بغض ام رو کنترل کردم :-نه . .عصبی بازوم رو فشرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٣-پاشو ! باید اول از سلامت ات مطمئن بشیم بعد گندي رو که زدي جبران کنیم !***ترانه:خسته از تنشی که تو یه روز گذشته گذرونده بودم ، رويِ مبل نشستم و سر به پشتی اش تکیه زدم. . . حالِ کیان خوببود ، اما فکرش ، روح اش ، ذهن اش پریشون بود . .و من تمامِ تلاش ام رو می کردم برايِ رفعِ این پریشونی . . .می دونست اشتباه کرده و این عذاب اش می داد . . .می دونست خطا رفته و این شکنجه اش می کرد . .حسین به تماس هاش جواب نمی داد و من هم جرات نمی کردم باهاش صحبت کنم . . چی بگم ؟ چی داشتم که بگم؟کیانمهر بدجور خراب کرده بود !تنها راه شاید برايِ پیوند زدنِ این چینیِ شکسته ، کیمیا بود . .با این فکر ، نیم خیز شدم و تلفن رو از رويِ میز برداشتم.شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بوق با صدايِ گرفته اي جواب داد:-سلام.شرمنده بودم . . . چی باید می گفتم ؟ چی ؟:-سلام کیمیا جان . . خوبی ؟صداش گرفته تر شد :-به لطفِ شما.لب گزیدم ، حرف زدن سخت شد:-کیمیا من . .. من نمی دونم چی بگم . . اصلا .. . اصلا باور کن . . شرمنده کیمیا . . به خدا نمی دونم چی بگم.با بغض گفت:-تو چرا ؟ تو چرا باید شرمنده باشی ؟ . . . ترانه ، نبودي ببینی چطوري دوتا برادر به جونِ هم افتاده بودن . . اصلا . .اصلا نمی شناختم اشون . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۴وصدايِ گریه اش بلند شد ، منم بغض کردم و سعی کردم دلداري اش بدم . .ولی مگه بود کلمه اي که تسکین اش بده ؟بعد از چند دقیقه که آروم گرفت ، آهسته ازش پرسیدم:-حسین چطوره ؟آه کشید:-بد . . . خیلی بد . . روحیه اش خرابِ .نفسی کوتاه گرفتم و گفتم:-به نظرت راهی هست براي آشتی شون ؟ برايِ شروعِ دوباره ي رفاقت اشون ؟کیمیا کمی سکوت کرد و بعد با هق هق گفت :-نه . . . مثلِ اینکه دیگه هیچ راهی نیست . . تموم شد . . قصه ي رفاقت حسین و کیان تموم شد . .چشم هام رو بستم و سري به افسوس تکون دادم . . کمی بعد خداحافظی کردم و بلند شدم و به اتاقِ نوزاد رفتم . .کیانمهر رويِ زمین دراز کشیده بود و لباسی تو آغوش داشت . . . خوابیده بود . . آروم ولی با صورتی پر از اخم و غم . . .مثلِ اینکه کیمیا راست می گفت ، قصه ي رفاقت حسین و کیان تموم شده بود !این مردي که من می دیدم ، کیانمهرِ همیشگی نبود !چشم هاش حسی رو فریاد می زدن . . دلتنگی !وقتی عمقِ دلتنگی اش رو فهمیدم که کیان رو آلبوم به دست دیدم ، آلبوم عکس هاي خودش و حسین !چشم هايِ غمگین اش که نمِ اشک خیس اشون کرده بود ، بهم دوخته شد و آروم زمزمه کرد :-من چی کار کردم ؟نشستم کنارش ، برام حرف زد از تک تکِ روزهایی که با حسین داشت ، عکسِ ویلایی قدیمی رو بهم نشون داد . .پر از خاطره ي دو جوون !کیانمهر و حسین ، شاید شش سال جوون تر . . .عکس رو برگردوند ، نگاه ام به دست خطِ اشون افتاد ، پشتِ عکس . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۵حسین نوشته بود : من و بهترین رفیقِ دنیا ، کیانمهر ، شهریور ماهِ یک هزار و سیصد و . . . ، گیلان ، دستک ، ویلايِکیان !و کیانمهر نوشته بود : من و بهترین برادرِ دنیا ، حسین ، شهریور ماه یک هزار و سیصد و . . . ، گیلان ، دستک . . . ،ویلايِ خودم !و با خطی ریز تر آدرسِ دقیق ویلا رو نوشته بود . . .دست کشید رويِ صورتِ جوون ترِ حسینِ تويِ عکس و با صدایی که می لرزید گفت :-من چی کار کردم ؟ بهترین برادر دنیا رو از خودم گرفتم . . . من چی کار کردم ؟دست رويِ بازوش کشیدم و چه قدر سخت بود آروم کردنِ مردي که از دست دادن نزدیکان از گرفتنِ جون هم براشدردناك تر بود. . .دو روز می گذشت وکیانمهر یا سردرد داشت یا خواب بود . . .دو روز می گذشت و کیان گاه و بی گاه بینِ حرف زدن هاش منو حسین صدا می زد !دو روز می گذشت و من نگاهِ خیره ي کیان رو به تلفنِ همراه اش می دیدم . . که شاید منتظرِ تماسی از بهترین برادرِدنیا بود !کیان چطور تو این مدتِ کوتاه طاقت آورد که هم بی بی اش رو از دست بده و هم حسین رو ؟با زنگ خوردنِ تلفنِ کیان از فکر بیرون اومدم ، قبل از اینکه حتی فرصت کنم نگاهی به صفحه اش بندازم ، کیاندستپاچه از اتاق بیرون اومد و چنگ زد بهش !لحظاتی به شماره خیره شد و بعد ناامید پوفی کرد و پاسخ داد:-بله خانم کریمی ؟. . . . --چی ؟ مگه می شه ؟. . . .--باهاشون تماس گرفتید ؟. . . -چشم هاش رو بست و پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد ، دست اش رو مشت کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١۶-باشه . . من خودم رو تا نیم ساعت دیگه میرسونم . .وتماس رو قطع کردم ، منتظر نگاه دوختم بهش ، سنگینیِ نگاه ام رو حس کرد و برگشت . ..با صدایی آروم پرسیدم:-از شرکت بود ؟ چی شده ؟کمی سر پایین آورد و گفت :-خانم کریمی بود . . .منشی ام! من که نرفتم شرکت ، حسین هم نرفته .. . باید برم تا به کارا سر و سامون بدم .سري تکون دادم و شاهدِ آماده شدن اش بودم . .واین مرد چه قدر به نظرم خسته می اومد . .موهايِ پریشون اش ، چشم هاي سرخ اش ، صورتِ سیاه شده از ریش اش. . . نشون از چی داشت ؟کت به دست از اتاق بیرون اومد ، نگاه اش به دکمه ي سرآستین اش بود و نگاهِ من به دست هاي مردونه اش . . .مردمک هام بالا اومدن و قفل شدن تويِ چشم هاي نقره ایش . .به خون نشسته بودن چشم هاش ، مثلِ کشتی هاي به گل نشسته !آروم گفتم :-مطمئنی می تونی برونی تا شرکت ؟لبخند زد ، خسته ، بی رمق ، بی رنگ ، بی روح !نه ! کیان ، کیانِ همیشگی نبود !این مرد چیزي رو گم کرده بود .آهسته گفت:-آره . . با بدتر از ایناش هم سَر کردم . . این که چیزي نیست . . .و بعد ، کت رو به تن کشید و روبروم ایستاد ، خم شد و پیشونی ام رو بوسید . .زمزمه کرد:-خداحافظت باشه خانم گلِ من . .جايِ بوسه اش ، گرم بود . . و عطر حضورش هنوز تويِ بینی ام که در بسته شد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٧***کیانمهر :سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم و به ثانیه شمار خیره شدم . . . .حسین هم مثلِ من غیبت داشت و این من رو می ترسوند !ترس از دلخوريِ بیش از حدش . ..و چه قدر این ترس من رو وادار می کرد به آب و آتیش زدن براي وصل کردنِ دوباره ي پیوند ها .وقتی حسین در جوابِ خانم کریمی می گه که من کاري تو اون شرکت ندارم یعنی اوجِ ناراحتی !کم زحمت نکشید برايِ پا گرفتنِ شرکت ، و عجیب بود انقدر راحت حرف زدن از نداشتن تعلق به جایی که محلِآرزوهامون بود !منشی نیم ساعت قبل از تماس با من ، با حسین تماس گرفت و وقتی جوابِ درستی ازش نگرفت ، دست هاش شمارهي من رو گرفتن . . .چه قدر سخت بود مردونه پايِ مشکلات ایستادن ، چه قدر سخت بود سکوت کردن و دم نزدن از دردهايِ سینه ات ومن چه قدر ناگهان داشتم با این همه درد روبرو می شدم ، وسطِ مرد شدن ام !چراغ که سبز شد ، پام اهرم شد رويِ پدال و ماشین سرعت پیدا کرد . .وقتی به دیواره ي آسانسور تکیه زدم همه اش دعا دعا می کردم که حسین ، با تماسی که باهاش گرفته شد ، دستبکشه از این کنار کشیدن ها و وقتی در دفتر رو باز کردم ، ببینم اش که مثلِ همیشه از سمتی به سمتِ دیگه میره و باکارمندها صحبت می کنه . . .صدايِ آهنگ که قطع شد ، زنی با صدايِ ظریف که گفت طبقه ي سی و دو ، در که باز شد ، قلبم تند تر تپید !نمی دونم این تپش هايِ بی امان بابتِ چی بود ؟چرا انقدر خودش رو به در و دیوار می کوبید ! ؟ !دستم رويِ دستگیره لغزید و ذهن ام با تمامِ توان خدا رو می خوند برايِ شنیدنِ صدايِ حسین با باز شدنِ در !چون اون مرد ، اون برادر ، کم کسی نبود تويِ زندگی ام!همیشه بود و این روزها ، نبودن اش بدجور آزارم می داد !حسین اولین کسی بود که درك ام کرد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٨حسین اولین کسی بود که پا به پا به خاطر نداشته هام با من اشک ریخت . .حسین اولین کسی بود که تو رفاقت با من دووم آورد . .حسین اولین کسی بود که گفت بیا داداش باشیم !حسین ، تنها رفیقِ من بود !در که باز شد ، تمامِ امیدِ من هم فوت شد و به هوا رفت ، مثه یه قاصدك !شرکت مثلِ همیشه بود ، ولی یه چیزي سر جاش نبود . . . حضور نداشتنِ یه معاونِ فعال به چشم می اومد . .به سمتِ دفترم رفتم که خانم کریمی بلند شد و با عجله به دنبال ام اومد ، هُل بود و خسته ! :-قربان ، این دو روز یه سري قرارداد اومده بود برايِ امضا که نه شما حضور داشتین نه جنابِ خیام ، یه چند تا نامه ازحسابداري هم بود که باید مطالعه می کردین . . . و اینکه یه قرار ملاقا. . .دست ام رو بالا آوردم و با صدایی که داد می زد که خسته اس گفتم :-باشه خانم کریمی .. براي ملاقاتی که فک کنم با مهر برجِ علیرضا و خانم سماوات رو بفرست . . البته اول توجیح اشونکن که بیشتر برايِ سنجیدنِ اوضاعِ مهر می رن . . . باشه ؟سرتکون داد و زمزمه کرد:-چشم . . .پوفی کردم و گفتم:-و اما هرچی هست که باید بخونم و امضا کنم لطفا بیارین . .و بازهم زیرِ لب چشمی گفت و اتاق رو ترك کرد . . تنِ خسته ام رو رويِ صندلی انداختم . .من بی حسین چه می کردم ؟من با حسین چه می کردم ؟***چندمین کاغذ بود که می خوندم وسعی می کردم متوجه بشم ؟ شمارشون از دستم رفته بود !چندمین امضا بود که می زدم پايِ برگه ها ؟ شمردن اشون در توانم نبود . . . !تکیه زدم به مبل و دست هام قفل شدن دور گردن ام ، ولی دردش آروم نگرفت . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١٩عجیب امروز سرِ جنگ گذاشته بود با من ، تن ام !خواستم تلفنی به خانم کریمی خبر بدم که از آبدارچی کیسه ي آب گرم رو بخواد ولی پشیمون شدم . . .بهتر بود کمی از فضايِ خفه ي اتاق بیرون می زدم . .در رو که باز کردم ، چشم ام میخ شد رويِ مردِ روبروم . . .با جعبه اي به دست . .مردِ روبرويِ من ، حسین بود !وجعبه ي تويِ دست اش ، پر از وسیله هاي شخصی اش . . .قدمی جلو گذاشتم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم:-این چیه ؟پوزخند زد و نیم نگاهی به جعبه کرد :-مشخص نیست ؟نگاهی به اطراف کردم ، بچه ها با تعجب به من ، حسین و جعبه نگاه می کردن ،کنار کشیدم و با دست به داخلِ اتاقاشاره کردم ، گفتم:-می تونیم تو دفترِ من حرف بزنیم ؟بی هیچ مخالفتی از کنارم عبور کرد ، به صورتِ نگرانِ همکارهام خیره شدم ، لبخندِ مضحکی زدم و گفتم:-چیه ؟ چرا اینطوري نگاه می کنین ؟کیوانِ علوي ، جوان ترین مهندسِ شرکت ، نگران قدمی جلو گذاشت و گفت:-مشکلی پیش اومده رییس ؟سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم:-نه ، چه مشکلی ؟ برید به کارتون برسین !وپشت کردم به اون همه چشمِ پر از سوال و در رو بستم ، دست هام رو بینِ کمرم و در گذاشتم و تکیه زدم به چوبِسختِ پشت سرم و گفتم:-داري چی کار می کنی حسین ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٠و خیره شدم به چشم هايِ بهترین رفیقِ دنیا ، بهترین رفیقی که این روزها ، برام عجیب غریبه بازي در می آورد .انگار بازي هايِ روزگار با من تمومی نداشت و خوش اش می اومد از غلت هايِ عجیب و غریبِ توپِ زندگیِ من . . .خونسرد شونه اي بالا انداخت :-دارم وسایل ام رو جمع می کنم . . . فک کنم خیلی واضحِ !تکیه ام رو از در برداشتم :-کور نیستم ، چرا داري این کارو می کنی ؟با سرديِ بی سابقه اي خیره شد تو چشم هام و گفت :-دارم سهام ام رو می فروشم . .ناباورانه نگاه اش کردم . . انگار نمی شناختم مردِ روبروم رو !بهت زده گفتم :-چی کار می کنی ؟جعبه رو دست به دست کرد و گفت :-دارم سهامِ خودم رو از شرکت می فروشم ، اگه خودت طالبی که هیچ ، سه چهار روز فرصت می دم بهت خوب درموردش فکر کنی ، تصمیم ات رو گرفتی بهم خبر بده ! اگر هم که نه ، خیلی ها هستن که می خوان سهام این شرکترو بخرن . .خواست از کنارم بگذره که بازوش رو گرفتم و فشردم . . . من نمیذاشتم حسین بره ! :-چی کار کنم از تصمیم ات منصرف بشی ؟سر چرخوند سمت ام و تلخ گفت :-هیچ راهی نیست . . .این همه تغییرِ حسین تويِ باورم نمی گنجید . . . چی به سرش اومده بود ؟چطور انقدر سرد با من صحبت می کرد ؟مگه امکان اش بود ؟چه روزهایی رو داشتم از سر می گذروندم ، همه ي آدم هاي اطراف ام داشتن تغییر هویت می دادن !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢١دوباره خويِ نا منطق و بی فکر وجودم سر بلند کرد ، مثلِ یه افعیِ چنبره زده بود که هر موقع وقت اش نبود اظهار وجودمی کرد . صدام بلندتر از حدمعمول شد :-به همین راحتی ؟ به همین سادگی ؟ سهام رو بفروشی و خلاص ؟ دِ مرتیکه ، من یه غلطی کردم و بعدش هم گفتممعذرت می خوام . . . چرا دست برنمیداري ؟ چرا می خواي گند بزنی به همه چی ؟صدايِ حسین هم بالا رفت و من چه قدر راضی بودم از اینکه دیوارها عایق صوتی بودن و حداقل کسی نمی شنید کهرفیق هاي دیروز ، امروز چطور سرِ هم داد می کشن :-راحت ؟ ساده ؟ یادت رفت چی کار کردي ؟ یادت رفت چه چیزایی که بارم نکردي ؟ بعد بگی غلط کردم و تمام ؟ !لب هام رو به هم فشردم ، تن ام داغ شده بود ، کمی عقب رفتم و مستاصل موهام رو کشیدم و گفتم:-ببخشید حسین . . . باور کن دستِ خودم نبود . . . ببخش که شک کردم بهت !پوزخند زد ، تند و تیز :-فقط همین ؟ فک کردي واسه خاطر شک کردن اتِ که می خوام از اینجا برم ؟ نه جناب ! واسه من ، واسهِ منِ حسینِخیام ، هیچی مهم تر از کیمیام نیست و تو . .با انگشت نشون ام داد و ادامه ي حرف اش رو گرفت :-تو ، دستت رو بلند کردي رو کیمیام !رو زن ام ! رو همه چیزم . . ترسوندیش !خودت می دونستی خطِ قرمزِ من زن امِ ،وتو خط قرمزم رو رد کردي . . . دیگه نمی تونم باهات کنار بیام کیان . . . کم کنارت نبودم ، کم خر بازیات رو تحملنکردم ، ولی دیگه نمی کشم . . فهمیدي ؟ نمی کشم !صداش اوج گرفت و بالا رفت ، طوري که وقتی کلمه ي آخر رو گفت ، داشت عربده می کشید.لب هاي بی رنگ ام رو باز کردم که چیزي بگم ، اما حسین پیش دستی کرد و با حرص گفت :-تازه دارم می فهمم چه قدر احمق بودم که این همه سال باهات رفاقت کردم . . ارزش رفاقت رو نداري . . . فکرهاترو بکن ، بیشتراز چهار روز صبر نمی کنم !ورفت . . !من ، ساکت ، بی صدا ، بی حرکت ، خیره به در بسته به این فکر می کردم که واقعا این زندگیِ من بود ؟واقعا این زندگیِ من بود بدون حسین ؟ بدونِ بهترین رفیق و برادرم ، همراه و حامی ام ؟بدون بی بی ؟رفتارِ حسین هم مثلِ رفتارِ بی بی برام قابلِ باور نبود . .. چرا مهم ترین آدم هاي زندگی ام اینطور با من تا می کردن ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٢حسین رفت و دستِ من چنگ زد قلبم رو که تیرمی کشید . . انگار خودش هم می دونست یه تیکه ازش کنده شد ورفت !***ترانه :تیک - تاك !تیک - تاك !صدايِ ساعت تو خونه ي ساکت می پیچید و من نگران تر می شدم که کیانمهر کجا بود که ساعت سه و نیم شب خبريازش نبود ؟خواب به چشم هام نمی اومد . . .تلفنِ همراه اش رو جواب نمی داد و من مدام از خودم می پرسیدم که مردِ آشفته ي این روزهايِ زندگیِ من کجاست ؟کجاست که منو تو بی خبري نگه داشته ؟دوباره شماره ي تلفن همراه اش رو گرفتم و باز هی بوق خورد و کسی جواب نداد !دست هام رو تو هم گره زدم ، خم شدم به جلو و خیره شدم به انگشت هام . .. انگشت هایی که فشار می آوردن به دستهام . . .کیانمهر کجا بود ؟به کی زنگ می زدم و خبر می گرفتم از این مردِ پریشون ؟پدر ؟مادر ؟ برادر ؟ خواهر ؟ کی ؟رفیق ؟ مادر بزرگ ؟چشم هام رو بستم از دردش . . . کیانمهر کی رو داشت که وقتی خبري ازش نبود ، که وقتی نگران اش بودم ازش خبربگیرم ؟ که دیگران هم شریک بشن تو این نگرانی ؟بغض نشست به گلوم . . . خدایا ، یه آدم و این همه تنهایی ؟خدایا تو فرق می کنی ، بزرگی ، عزیزي ، رحیمی ، تو با تنهایی ات ، با یکتایی ات معنا میشی ولی کیانمهر یه آدمِ ! چرافکر کردي که اون هم می تونه تنها بمونه ؟نفس ام رو محکم بیرون دادم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٣دست هام سرد بود ، یخ !چشم هام رو بستم و پیشونی ام رو تکیه زدم به کفِ دستم . . .نبودن اش ، بی خبري ازش ، نمی ذاشت پلک هام بسته بشه . . .با شنیدنِ صدايِ باز شدنِ در حیاط و بعد خاموش شدنِ موتورِ ماشین ، از جا پریدم . .اومد ؟کیانمهر اومد ؟دوباره به ساعت نگاه کردم . . . یک ربع به چهار صبح !کجا بود تا حالا ؟در باز شد و قامتِ خمیده ي کیان پدیدار شد . .تلو تلو خوران جلو اومد و من قدمی جلو گذاشتم :-کیان ؟نگاهِ سرخ و خونی اش رو به من دوخت و تلو خورد ، پیش اومد و گفت :-بیداري ؟و بازبه سختی به جلو قدم گذاشت و من . . .ترسیدم !یک قدم عقب رفتم و ترسیدم از فکري که تو ذهن ام شکل گرفته بود که نکنه مست باشه ؟با تردید پرسیدم :-کجا بودي ؟دستی به موهايِ پریشون اش کشید و صدايِ خش دارش از لب هاي رنگ پریده اش خارج شد :-قبرستون . . .اخم نشست بین ابروهام ، سعی کردم خشم بدم به صدام :-یعنی چی ؟ درست جواب بده . . ساعت رو دیدي ؟ کجا بودي تا حالا ؟مردمک هاي طوسی رنگ اش رو که احاطه شده بود بینِ حجم سرخ ، دوخت به مردمک هايِ قهوه اي رنگم که سفیديِاطراف اش بیشتر شده بود از بس خیره مونده بود به در برايِ اومدن اش ، چونه اش لرزید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۴-رفته بودم قبرستون . . . پیشِ عزیز. . .لب گزیدم ، صداش پر از غصه بود ، چه قدر باید می کشیدم ؟ چه قدر باید می کشید ؟قدمی جلو اومد ، تازه تونستم وضعِ آشفته اش رو کامل ببینم . . شلوارِ خاکی ، پیراهنِ چروك . . .زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم :-خیلِ خُب . . برو لباس ات رو عوض کن و بخواب . ..سعی کردم فرار کنم از نگاهِ سنگینِ پر از غم اش ، که هنوز نیم گام برنداشته صدام زد ، ایستادم ، دوباره صدام زدو اینبار چهره ام رو چرخوندم سمت اش ، نزدیک تر شد بهم ، دست گذاشت رويِ قلب اش و خسته گفت :-دردش دیوونه ام کرده . . . کمکم می کنی آروم اش کنم ؟نگران زل زدم به سمتِ چپِ سینه اش . . . قلب اش درد می کرد ؟سر تکون دادم بدون کلمه اي حرف که بیشتر بهم نزدیک شد ، یکی دوتا دیگه دکمه رو باز کرد تا رويِ سینه اش ،پیراهن رو عقب کشید ، سمتِ چپ اش برهنه شد . .جايِ چنگ زدن مشخص بود رويِ تن اش . . . بیشتر نگران شدم . . دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم . . . کی رسیدمروبروش ؟ :-خیلی درد می کنه؟مظلومانه سرتکون داد ، آهسته گفت :-ببوسیش خوب میشه . . .چشم هام گرد شد ، گردِ گرد !نیم سانت عقب کشیدم که کمرم رو چسبید ، پیشونی اش رو چسبوند به پیشونی ام و من تعجب کردم از سرديِ تن اش:-ببوس اش ترانه . . . قلبم رو ببوس . . همین یه بار ! آروم میگیره به خدا . . .قلبِ من بود که آروم نمی گرفت !عجیب محکم می کوبید . . . بالاتنه ام رو به عقب خم کردم و کمرم تابید رويِ دستش ، به جلو خم شد و با بغض گفت:-هیچ وقت هیچ کس از رويِ محبت و رضایت منو نبوسیده . . همه اش اشک ام رو دیدن و برام دل سوزوندن و بوسیدنم. . . این بار تو منو ببوس ، به خاطر خودم . . نذار اشک ام در بیاد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۵یکی دلم رو به سیخ کشید و رويِ آتیش گذاشت . . جلز و ولزش بلند شد . .دلم سوخت برايِ کیان !دلسوزي اي که فقط دلسوزي نبود . . .دست اش رو محکم تر کرد رويِ کمرم ، زمزمه کرد :-حسین رفت . . . سهام اش رو به فروش گذاشته . . . رفت !گیج نگاه اش رو چرخوند تويِ صورتم و صداش آهسته تر شد :-رفتم پیشِ عزیز تا درد و دل کنم .. . تا سبک شم ولی این . . .یه دست اش رو آزاد کرد و کوبید رويِ قلب اش ، چهره در هم کشید :-این اذیت ام کرد . . . درد می کنه ترانه !پریشون تر گفت :-درد می کنه !دست هام رو گذاشتم رويِ سینه اش که ساکت شد . .. قلبِ من شروع کرده بود به ساکسیفون زدن !قلب کیان زیرِ دستم نا منظم می زد ، انقدر که ترسیدم و زیر لبی اسم اش رو صدا زدم:-کیان ؟!چشم هاش رو با درد بست و خفه جواب داد:-جونِ دلِ کیان ؟دست ام محکم تر شد رويِ سینه اش ، رويِ چند دکمه ي بازي که تنها محدوده اي رو برهنه کرده بودن که زیرش یهقلبِ نا آروم بود ، و قلبِ من هم ناآروم شد وقتی تصمیم گرفتم . .سرم رو عقب تر کشیدم ، یه چیزي تويِ فک ام ، بینِ دهن و گلوم می کوبید ! نزدیکِ زبونِ کوچیک ام و داشت خفه اممی کرد . . .چشم به پلک هايِ بسته اش دوختم ، من هم چشم بستم و سر جلو بردم . . هم عقل ام و هم فکرم این بار با هم ، همصدا شده بودن !لب هام رو نشوندم رويِ قلب اش و بوسه اي زدم . . .سرش رو رويِ شونه ام نشوند . . . . زیرِ گوش ام گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢۶-حالا ببین چه آروم گرفته . . .و سرم رو چسبوند به سینه اش . .. راست می گفت ، قلبِ بد تپش اش آروم گرفته بود !و منظم می کوبید . .بوم - بوم !بوم - بوم !لیوانِ چاي رو جلوش گذاشتم ، صورت اش خسته بود !پر از کلافگی . . .لحظه اي سر بلند کرد و نگاه بهم دوخت ، آهسته لب زد :-ممنون . . .و بعد لیوان رو به سمت خودش کشید و شروع کرد به بازي کردن باهاش . .روبروش نشستم و باز نگاهم رو میخ کردم بهش . . .من چی کار کردم؟حتی خودم هم تو بهت بودم !انگار حالِ خراب کیان به من هم سرایت کرده بودم که بوسیدم اش ! قلب اش رو !لرزي به تن ام نشست و چشم گرفتم ، لیوان رو کمی پس زد و هر دو دست رو چنگ کرد بینِ موهاش . . .ساعت از دوازده ظهر گذشته بود ، من خواب بودم . . . کیان خواب بود . .ولی این خواب تنها ظاهري بود . .مغزمون فعال بود ، حتی بیشتر از لحظه هاي بیداري . . .کیانِ پریشونِ دمِ صبح ، کمی آروم گرفته بود ، تنها کمی !زبونم رو رويِ لبم کشیدم ، براي شکستنِ سکوتِ سنگینِ آشپزخونه آروم پرسیدم :-هر چی زنگ زدم جواب ندادي . . .آهسته سر تکون داد :-تو ماشین بود. وقتی هم که دیدم اش داشتم می اومدم خونه . . .دیگه دلیلی نداشت زنگ بزنم.لیوان رو به لبم نزدیک کردم و طعمِ تلخِ چاي رو به جون خریدم ، سرش رو رويِ میز گذاشت و زمزمه کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٧-خیلی خسته ام . . . خسته شدم . . خیلی !لیوان رو بینِ دست هام گرفتم و خیره شدم به مایعِ خوشرنگ اش .صداش خسته تر شد :-چی کار کنم ؟ به کی بگم ؟ هر چی گفت ، گفتم باشه , تو راست میگی . . . من غلط کردم . ولی حسین انگار اصلامنو نمی دید . .بلند شدم ، طاقتِ غمِ صداش رو نداشتم ، سرش رو به سمتم چرخوند و چونه تکیه زد به میز :-تو بهم بگو . . . تاوانِ اشتباهِ من انقدر زیاد بود . . انقدر ؟ که التماس اش کنم و ندید بگیره ؟ که هرچی بخواد بهم بگه؟ مگه من چی کار کردم ؟ چی کار ؟جوابی نداشتم براش . . . تو معادلات زندگیِ کیان انقدر مجهول وجود داشت که این مجهولِ جدید زیاد به چشم نمیاومد !بلند که شد بدون اراده تن ام عقب کشید ، نیم نگاهی بهم کرد .خسته تر از اون بود که بپرسه چرا عقب رفتم ! بنابراین خمیده راهِ در رو در پیش گرفت و گفت :-ببخشید . . . بابتِ دیشب . . . حالم زیاد خوش نبود !ورفت . . !رفت و دلِ من رو به تپش انداخت که مردِ این خونه ، با این حال ، کجا رفت ؟***کیانمهر :اخم هام از هم باز نمی شد . . به اندازه ي کافی تويِ این دو روز کشیده بودم . . . از در ، دیوار ، رفیق ، نا رفیق !هرکس که خوشش اومد ، تنه اي زد به من و رفت !از حسین انتظار نداشتم . . درسته خوب رفتار نکرده بودم ولی انتظارِ این رفتارِ بد رو هم نداشتم . . .من التماس اش کردم و اون . . . منو نادیده گرفت !وقتی حسین رفت ، بی خبر شدم از همه جا . .گیج و گنگ زل زدم به درِ بسته . . . دري که هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزي برسه که حسین اون رو پشتِ سرشببنده و دیگه بازش نکنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٨بغض که نشست تو گلوم ، فرار کردم !از خودم ، شرکت ام ، نگاه هاي کنجکاو و نگران کارمندام . .بی اراده راه کج کردم سمتِ آرامگاهِ عزیز . . .حالم خراب بود و نمی خواستم ترانه من رو خرد و خمیر ببینه . . .حرف هاي حسین توي گوشم زنگ می زد و قلبم هرلحظه بیشتر خودش رو به در و دیوار می کوبید . . . درمونده نالهمی زدم و پیشونی می چسبوندم به سنگِ سرد تا آروم بشه ولی دریغ !حرف زدم تا حجمِ بغض ام گریه نشه ، که درد شد تو گلوم . . تو سینه ام . . . تو قلبم !دیگه کنترلِ رفتارم دستِ خودم نبود . . .سرخورده و بی پناه برگشتم خونه . . .و ترانه . . . چشم هاي نگران اش بهم دوخته شده بود . . چه قدر خوب بود یکی برات نگران بشه !وقتی بوسه اش نشست رويِ تن ام ، رويِ پوستِ سردم ، رويِ قلبِ ناآرومم . . .همه ي ناراحتی ها رخت بست از وجودم. . انگار یادم رفت چی شنیدم ولی اون هم فقط چند ساعت دووم داشت . . .مغزم رها نکرد من رو !توي خواب می چرخید و می چرخید و می چرخید !فکر می کرد و فکر می کرد و فکر می کرد !یادش بود حرف ها رو ، یادش بود کار ها رو . . کی می گه عالمِ خواب ، عالمِ بی خبریه ؟پس کجا بود اون بی خبري وقتی که من داشتم دست و پا می زدم تو آگاهی از بیداري ام ؟من خواب بودم ولی بیدار !من با ذهنِ بیدار خوابیدم و چه قدر سخت بود !مثلِ شکنجه !تقه اي به در خورد ، سر بلند کردم و تنها گفتم:-بیا تو .خانم کریمی داخل شد . . دقیق به چهره اش نگاه کردم ، چشم و ابرويِ قهوه اي ، موهايِ قهوه اي ، ته آرایش رو چهره. . . ولی موقر بود . . متین بود !روبروم ایستاد ، کاغذي رو به سمت ام گرفت و گفت:-قربان این همین الان رسید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢٩به تعلل نگاه از چشم هاش گرفتم و به کاغذ دادم . . .سر تکون دادم به معنی فهمیدن و گفتم:-بفرمایید . . .لبخندي زد محجوب و گفت :-بگم براتون ناهار بیارن ؟چه دلِ خوشی داشت این دختر !تلخندي زدم:-نخیر. . . ممنون !روزهایی بود که حسین به اصرار مجبورم می کرد غذا بخورم و حالا جاش خالی بود . . .تنها تر از همیشه شده بودم !نه بی بی اي بود ، نه حسینی . . .قلم به دست گرفتم و بی هدف خط کشیدم رويِ کاغذ . ..چه صبري داشتم من این روزها !هر چی بلا بود نازل می شد و من هنوز زنده بودم !تلفنِ همراه ام رو برداشتم . . . شماره ي حسین رو روبرويِ چشم هام گرفتم . . .چرا زنگ نمی زد . . .حسین که این همه روز از من بی خبر نمی موند !شماره ي بعدي بی بی بود . . .چند روز بود که حتی حالم رو نپرسیده بود . . کجایی بی بی ؟چی کار می کنی ؟حالت خوبه ؟بغض نشست تو گلوم . . .سرم رو تکیه زدم به پشتیِ صندلی . . .و یه قطره اشکِ سمج خارج شد از گوشه ي چشمم . . .***داشت فریاد می کشید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٠-این مسخره بازیا یعنی چی ؟ تو که خودت عرضه نداري سهام رو بخري چرا سنگ میندازي جلويِ پايِ من ؟چنگ زدم به موهام و نگاه کردم به ترانه که گوشه اي نشسته بود و خیره شده بود به انگشت هاش . . . تا کجا ؟ تا کِیمی تونستم تحمل کنم ؟سعی کردم خونسرد باشم :-ببین ، من حرف ام رو زدم . . من راضی نیستم به ورودِ شریکِ جدید !صداش بالاتر رفت :-به درك که راضی نیستی . . منم دیگه راضی نیستم به شراکت با تو ! می فهمی ؟ من پول ام رو نیاز دارم . . نمی خوامدیگه تو اون شرکتِ لعنتی سهیم باشم !دست کشیدم به صورت ام و خشمگین گفتم :-مطمئنی از نظرت برنمیگردي ؟لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت :-کاملا !نفسی گرفتم از تهِ وجودم . . . :-بگرد دنبالِ یکی که من بتونم رضایت بدم به کار باهاش . . . تا چند روز هم وقت می خوام برايِ اینکه بسنجم ببینممی تونم سهام ات رو بخرم یا نه ! ؟همه اش حرف بود . . می تونستم !به راحتیِ آب خوردن می تونستم !ولی بهانه می گرفتم شاید حسین سرِ عقل بیاد . . .حسین هم می دونست و عجیب بود که به روم نمی آورد !تماس که قطع شد ، ترانه هنوز خیره بود به دست هاش ، چی به سرِ بلوط کوچولويِ من اومده بود ؟ چی شده بود که ازاون شب ، حرفی نمی زد ؟که از اون شب دیگه بهم نگاه نمی کرد ؟مستقیم خیره نمی شد به چشم هام ؟چی شده بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣١***رويِ میز ضرب گرفته بودم و خیره بودم به اسمِ روبروم . . .این مرد تنها طلبکارِپدرِ ترانه بود که رضایت نمی داد . . .که راضی نمی شد به گرفتنِ بدهی و دیه و آزادي کیومرثِگلپسند . . .صدايِ تلفن بلند شد ، دست به سمت اش دراز کردم ، خانم کریمی بود :-قربان جوابِ درست و حسابی نمی دن !پوفی کردم ، تکیه زدم به صندلی :-من این حرفها حالیم نمی شه ! یه قرارِ ملاقات جور کن باهاش !کلافگی از صداش می بارید :-قربان الکی سرمی دوونن ! یه بار میگن نیست ! یه بار میگن هست ! یه بار می گفتن رفته خارج از کشور ، یه بار دیگهمیگن جلسه داره ! یه بار می گن وقت اش پرِ . . .پریدم بینِ حرف اش :-مهم نیست . . حتی شده برايِ یه هفته دیگه هم بگیر !چشمی گفت و تماس قطع شد . . .همه چی درهم و برهم شده بود . .نمی دونستم به کدوم مشکل رسیدگی کنم . . . چی رو سامون بدم . . . کدوم گوشه ي زندگی ام رو بگیرم . . .دوباره تلفن شروع کرد به زنگ خوردن ، خانم کریمی مضطرب گفت :-قربان ، بچه ها می خوان شما رو ببینن . . . از کار دست کشیدن !از جا پریدم . .یه مشکلِ دیگه ؟***-یعنی چی که نمی تونین ؟ماهان کلافه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٢-یعنی نمی تونیم . . یعنی نمی خوایم! ما باید بدونیم چه خبره اینجا یا نه ؟!اخم کردم ، کمی بهش نزدیک شدم و صدام بالا رفت بی اراده :-چه خبر باید باشه ، هان ؟شونه بالا انداخت :-اینکه چرا حسینِ خیام چند روزيِ شرکت نمیاد ؟ چرا وقتی ازش می پرسیم کِی بر می گرده سرِ کارش خیلی ریلکسمی گه هیچ وقت ؟این دیگه زیادي بود . . سرکشی بچه ها از من ، سر باز زدشون از کار داشت توان ام رو تحلیل می برد. . . از طرفِ دیگه، پیشنهادهایی که می رسید برايِ خریدِ سهامِ حسین و من به عنوانِ سهام دار مخالفت می کردم با شریکِ جدید و بحثو جدلِ دیشب ام باهاش !حتی پشتِ تلفن هم می تونستم سرخیِ صورت اش رو از عصبانیت حدس بزنم . . .رفتارايِ عجیبِ ترانه ، سکوتِ اینروزهاش ، کم حرفی اش و تو فکر بودن اش . . مشکلِ مدارکی که حسین هم باید امضاء اشون می کرد و در به در دنبالِپیک هاي مطمئن می گشتیم برايِ ارسال اشون به خونه اش. . .همه و همه داشت دیوونه ام می کرد !دستی به پیشونی ام کشیدم که عرق نشسته بود روش :-فکر نکنم بهتون ربط داشته باشه !سجاد عصبی دست هاش رو رويِ میز گذاشت و گفت:-چرا ، ربط داره . . ما باید بدونیم که چی شده که معاونِ شرکت سرِ پست اش حاضر نمی شه . این حق امونِ بدونیمچی داره می گذره تو این شرکت !زبونم رو رويِ لبِ خشک ام کشیدم و گفتم :-چیزِ خاصی نیست . . به زودي حل می شه . .خانمِ سماوات نگاه اش رو بینِ جمع چرخوند و گفت :-خب ما می خوایم همون چیزي رو که به زودي حل می شه بدونیم . . خواسته ي زیاديِ ؟پوفی کشیدم و درمونده نگاه دوختم به خانم کریمی . . . تنها کسی که خبر داشت و اون هم به خاطر تماسهاي وقت وبی وقت حسین یا خریدارها . . .چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم:-آقايِ خیام می خواد سهم اش رو واگذار کنه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٣کسري از ثانیه طول کشید تا همهمه فضا رو پر کنه . . بینِ اون همه صدايِ در هم و برهم ، احمد با جدیت گفت :-به کی ؟شونه بالا انداختم و عصبی گفتم :-من نمیدونم . . . ولی این مربوط به کارِ شما نمی شه . . شما باید به کارتون ادامه بدین !ماهان دوباره رشته ي سخن رو از جانبِ بقیه در دست گرفت :-تا وقتی تکلیفِ سهامِ حسین مشخص نشه ما کار نمی کنیم !این دیگه زیاد بود !از صبرمن بیشتر بود !تحمل ام داشت تموم می شد . .من دیگه اون کیانمهرِ ترسو نبودم که زبونم قفل بشه در برابرِ دیگران . . من شاید التماسِ حسین رو می کردم ولی بقیهرو نه !حسین برادرم بود و اون ها نهایت اش دوستِ دورانِ دانشگاه و همکار و زیر دستِ امروز !دست هام مشت شد و صدام بلند :-چه ربطی داره به انجام وظیفه ي شما ؟ قرار نیست که مالکیت شرکت عوض بشه ! هنوزم که هنوزِ بیشترِ سهامِ شرکتدر اختیارِ منِ ، و شاید حتی سهامِ حسین هم به اسمِ من بشه . . پس بچه بازي رو بذارید کنار و برین سرکارتون . . بهاندازه ي کافی عقب افتادیم !علیرضا کمی جلو اومد و گفت :-ولی ما بدونِ حسین نمی تونیم !تک خنده اي کردم و با تمسخر گفتم:-می تونین بگین حسین چی کار می کرد که شما بدونِ اون نمی تونین کارتون رو پیش ببرین ؟کیوان کمی من و من کرد و سرانجام گفت :-حسین هدایت امون می کرد . . . فکرمون رو تغذیه می کرد . . هسته ي مرکزي بود !عصبی تر شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۴-این خزئبلات چیه تحویلِ من می دین ؟ مگه شماها درس نخوندین ؟ مگه تو اون مدرك اتون ننوشته مهندسی !؟! پسچه نیازي به کمک و همفکريِ حسین دارین ؟ اصلا من مگه مُردم که نبودِ حسین باعث بشه نتونین کارهاتون رو انجامبدین ؟سجاد نیم نگاهی به بقیه کرد و آروم گفت :-ولی قدرتِ مدیریتِ حسین بیشتر بود !ناباور نگاه اش کردم . . چی تو اطراف ام می گذشت و من خبر نداشتم ؟هدایتِ بچه ها رو به عهده بگیره باید فکرِ این روز رو هم می 􀀀 پوزخندي زدم ، روزي که ترجیح دادم حسین نقشِ مهمکردم !روزي که تو سایه می نشستم و تنها به زدنِ چند امضا اکتفا می کردم باید فکرِ این رو می کردم که هر لحظه که منکنار می کشم ، نقشِ حسین نزدِ همکارام پر رنگ تر می شه !زمان هایی که حسین می جنگید براي پیشبردِ کارها ومن درگیرِ زندگیِ نیمه ویرون ام بودم ، باید فکرِ این رو می کردمکه یه روزي می رسه که حرفِ من خریدار نداشته باشه !نفس ام رو به شدت بیرون دادم و تقریبا فریاد زدم :-حالا که دیگه نیست ! پس زودتر برگردین سرِ کارتون و از این چرت و پرتا تحویلِ من ندین ! یادتون باشه رییسِشرکت من ام ! و اگه این سهل انگاري و دست از کار کشیدن اتون ضرر برسونه به آبرو و اعتبار شرکت ام ، کاري میکنم که از آوردنِ اسمِ حسین هم پشیمون بشین ! افتاد ؟در برابرِ نگاه هاي متعجب اشون راهِ اتاق ام رو در پیش گرفتم ودر رو محکم به چهار چوب کوبیدم .نفس نفس می زدم . .پیشونی ام نبض می زد !چشم هام انگار جاشون تنگ بود توي حدقه !رگِ گردن ام زیادي برايِ پوستِ گردن ام بزرگ شده بود !دست ام مشت شد و فرود اومد رويِ میز . . .کنترلِ زندگی ام از دست ام خارج شده بود . . یکی باید این زندگی رو جمع می کرد و من . . اون یه نفر بودم !؟!سرم سنگین بود رويِ تنم . .تو ذهن ام پر بود از فکر . .. از مشکل !انقدر خسته بودم که فقط می خواستم بخوابم . . یه خوابِ راحت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۵یه خوابِ بدون مشغله . . .یه خوابِ واقعی !عصبانی بودم . . منتظرِ یه جرقه . . هیچ وقت تويِ عمرم انقدر ظرفیتِ وجودم پر نشده بود از باروتِ سختی !کم مونده بودم بترکم !از خشم ، از عصبانیت ، از فکرِ بی عرضگیِ خودم!من بودم که راه باز کردم برايِ اینکه هر کسی به خودش جرات بده جلوم قد علم کنه . . .فکرِ بی حوصله ام حتی یاري ام نمی کرد که ماشین رو داخلِ حیاط ببرم . . .پارك کردم جلويِ در و پیاده شدم . .برايِ لحظاتی پیشونی تکیه زدم به ماشین . . .این همه سختی واقعا حقِ من بود ؟سلانه سلانه قدم هاي سنگینم رو سمتِ خونه برداشتم ، در حیاط رو که باز کردم صدايِ مردي باعث شد سر بلند کنم:-خب من اینا رو می برم ، بعدا میام بقیه رو تحویل می گیرم . . .نگاهم گیر کرد رويِ لب هايِ به خنده وا شده ي ترانه و ذهن ام داشت صدايِ مرد رو برام حلاجی می کرد هر چند زیادلازم نبود بگرده دنبالِ صاحب اش !پیمان !همین رو کم داشتم . . .مردي که تمامِ حساسیتِ وجودم متمرکز شده بود روش !در رو محکم بستم ، نگاه هر دو چرخید سمت ام . . رنگ فرار کرد از رخِ ترانه . . . ابروهايِ پیمان به هم گره خورد . . .این دیگه زیادي بود برايِ من !کم تحتِ فشار نبودم که با دیدنِ پیمان خوش به حالم هم شد !سرم زق زق می کرد . . .قدم جلو گذاشتم و سعی کردم . . فقط سعی کردم آروم باشم :-به به . . . آقا پیمان . . از اینورا ؟پوزخند زد ، نیم قدمی جلو گذاشت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣۶-اومدم سري به ترانه جون بزنم . ."جون"ي که گفت تويِ سرم زنگ زد !چشم هام رو تنگ کردم ، دست هام رو مشت !این مرد زیادي داشت پیاده روي می کرد رويِ اعصاب ام !مدت ها بود خبرِ خاصی ازش نبود و حالا . . . وسطِ این همه گرفتاري و آشفتگیِ روحی و جسمی . . این مرد چی میخواست از زندگی ام ؟خواستم خیز بردارم سمت اش که ترانه ملتمس اسم ام رو صدا زد :-کیان !خشمگین نگاه دوختم بهش . . . چند روز بود که به زور اسم ام رو صدا می زد ؟چند روز بود که انگار داشتن جون اش رو می گرفتن وقتی لب باز می کرد به صدا کردن ام ؟حالا برايِ اینکه دستم نخوره به پیمان اینطور ملتمس صدام می کرد ؟دندون هام رو رويِ هم ساییدم و گفتم:-تو برو تو !پیمان عصبی گفت :-حق نداري با ترانه اینطوري حرف بزنی !چرا فکر می کردم پیمان داره بزرگتر از دهن اش حرف می زنه ؟ترانه نزدیک امون شد ، بازوم رو گرفت و روبه پیمان گفت :-تو رو خدا برو . . الان برو . . باشه ؟تیز نگاه اش کردم که مردمک هاي پر از التماسِ قهوه ایش رو خیره کرد تويِ چشم هام . . .پلک بستم و آهسته گفتم:-خوش اومدي !می تونستم تعلل اش رو حس کنم . . . تا اینکه ترانه پر از خواهش گفت :-پیمان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٧چشم باز کردم و به مردِ روبروم نگاه کردم ، پوفی کرد و کینه توزانه به من خیره شد و ترانه رو مخاطبِ کلام اش قرارداد:-باشه . . میرم . . . ولی بعدا تماس میگیرم باهات !وقبل از اینکه من کلمه اي دیگه بگم رفت . . .دیگه کنترلِ عقل ام دستِ خودم نبود !بیش از حد از همه کشیده بودم و حالا خماري اش رو سرِ ترانه خالی می کردم !مچ دست اش رو گرفتم و با قدم هايِ بلند به سمتِ ساختمون رفتم . . .هل اش دادم و طلبکارانه گفتم :-اون اینجا چی کار می کرد ؟زبون اش رو رويِ لب اش کشید و گفت :-اومده بود یه سري از کارها رو تحویل بگیره و چند تا دیگه رو بهم بده تا انجام بدم . . .دستی به پیشونی ام کشیدم . . .چرا حرف هاي بی بی یادم می اومد ؟شمرده شمرده و عصبی گفتم :-من بهت گفتم که از این پسره خوشم نمیاد یا نه ؟چه ام شده بود ؟این منی که انقدر عصبانی بود ، از کی متولد شده بود ؟چه بلایی سرِ من اومده بود که با ترانه اینطور رفتار می کردم ؟اخم کرد . . شد همون ماده ببرِ خودم ! :-اولا پسره نه و پیمان ! دوما گفته باشی ، چه ربطی داره به امروز ؟چشم هام رو بستم و از خدا طلبِ صبر کردم . . .چرا عقیم گفتنِ حسین یادم می اومد ؟چرا سرکوفت هاش برام تکرار می شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٨چرا پایانِ بد رفاقت امون جلويِ چشمم تصویر می شد ؟چشم باز کردم و صورت نزدیک کردم بهش :-ربط داره . . خوشم نمیاد یعنی اینکه نمیخوام ببینم اش تو خونه ام ! درحالِ صحبت با تو !لبش کمی کج شد :-ولی من دلیلی نمی بینم برايِ اینکه با پسردایی ام صحبت نکنم !دست هام رو دو طرفِ صورت اش قاب کردم و نمی دونم چرا سرکشیِ امروزِ کارمندام برام یادآوري می شد . . . چیداشت به روزِ من می اومد ؟فشردم صورتِ نازش رو بینِ دست هاي یقورِ مردونه ام :-ببین ترانه . . . من الانه دیوونه ام! بیشتر از هر زمانی تويِ زندگی ام . . . پس اذیت ام نکن !و این برايِ اولین بار بود که تويِ عمرم کسی رو اینطور تهدید می کردم . .این کیان کی بود که اینطور به عزیزِ دلش می تاخت ؟من ؟من بودم ؟این کیان کجايِ وجودم مخفی شده بود که تالا نشناخته بودم اش ؟چشم هاش ترسید ولی زبونی بروز نداد :-من چی کارِ تو دارم اصن . . چه ات شده تو ؟!چرا داشت دوري کردن هايِ این چند روزِ ترانه به یادم می اومد ؟سکوت اش ؟کناره گیري هاش ؟لب هام رو به پیشونی اش رسوندم و آروم غریدم :-چیزي ام نشده !فقط دارم دیوونه می شم . . چرا همه فکر می کنن من بی زبون ام ؟ چرا همه فکر می کنن من انقدربی دست و پام که هر چی می خوان بهم بگن و من جوابی ندم بهشون ؟ چرا تو فکر می کنی که می تونی پیمانی روکه چشمِ دیدن اش رو ندارم تويِ خونه راه بدي و من چیزي بهت نگم ؟ هان ؟چشم هاش گرد شد و من انگار من نبودم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣٩لب هاش رو به سختی باز کرد و گفت :-قرار نیست هر چی تو بگی من گوش کنم . . . تو . . تو میدونستی من با پیمان کار می کنم . .. پس چته امروز؟به عقب هل اش دادم .. چه ام شده بود ؟هیچی . . هیچی . . .فقط انگار دلم از غصه ، از درد ، از بی کسی ، از این همه در به دري و گرفتار داشت می ترکید !انگار حجم اش کم بود برايِ پشتیبانیِ این همه مشکل !باز هم کنترلِ زبونم خارج شد از دستم و . . . . :-چرا ! قرارِ ! می دونی چرا ؟ می دونی چرا قرارِ ؟ براي اینکه من تو رو خریدم . . می فهمی ؟ خریدم ات ! در قبالِ دادنِبابات خریدم ات . .پس هر چی من میگم باید گوش کنی . . هرچی ! 􀀀 بدهی هايِصدام بالاتر رفت و من نمیدونم اون کیانِ عاشق کجا گم و گور شده بود ؟ :-حتی اگه بگم همین الان باید باهام بخوابی ، باید بدون چون و چرا مثه یه بره بري تو رختخواب ، فهمیدي ؟چشم هاي ترانه پر شد از اشک !انبارِ باروت منفجرشده بود . . .عصبانیت ام از همه رو داشتم با تحقیرِ ترانه تسکین می دادم . . .ترانه اي که عاشق اش بودم !به کجا رسیده بودم من ؟دردِ تمامِ حرف هايِ علیرضا ، بی بی ، حسین و بچه هاي شرکت تلمبار شد رويِ هم و حالا . . . آوارشون کردم سرِ ترانه. . . .قدمی عقب رفت و گفت :-من . . مگه من . . مگه من هرزه ام که اینطوري حرف می زنی ؟ کیان تو . . تو چه ات شده ؟نفس عمیقی کشیدم . . .سرم دوران داشت . . .به سختی گفتم:-چه ام باید شده باشه که هی اینو می پرسی ؟فقط دارم یه حقیقت رو بهت یادآوري می کنم!لب هاش لرزید . . .عقب رفت و با بغض گفت :- کدوم حقیقت ؟ تو که می دونستی من راهی ندارم . . پس چرا این حرفا رو بهم می زنی لعنتی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٠سکوت کردم . . . سکوت کردم و تازه داشت یادم می اومد که بعضی حرف ها از زخمِ شمشیر هم بدترن و انگار من یکیاز اون زخم ها رو به ترانه زدم !تازه داشت یادم می اومد من کجام و کسی که روبرومِ کیه ؟من چی گفتم ؟من چی کار کردم ؟عقب عقب که ازم دور شد ، بغض اش که ترکید ، تازه فهمیدم دقِ دلیِ تمومِ سختی ها رو سرِ ترانه خالی کردم . . .پاهايِ سست شده ام رو کمی به جلو حرکت دادم و لب هام تنها تونست صدايِ ناله مانندم رو به گوشِ خودم برسونه :-ترانه ؟!***ترانه:تو فضايِ تاریکِ اتاق ، پشت به در ، مثلِ جنین گلوله شده ، خیره به روبرو به چند ساعت پیش فکر می کردم . . .به حرف هاي کیان . .به توهین اش .. . به تحقیرم !من رو خریده بود . . راست می گفت . . . مگه جز این بود ؟یه چیزي رويِ قلبم سنگینی می کرد . . شاید غصه !چشم هام می سوخت ، پلک هام می خارید . .تو این چند روز چی شده بود که کیانمهر اینطور سرم آوار شد ؟نمی تونستم بعد از اون شب به چشم هاي کیان نگاه کنم و تصویر خودم رو ببینم که بوسه می زد رو قلب اش !نمی دونم خجالت بود یا ناباوري . . . هر چی که بود ، من رو از کیان دور نگه می داشت .. .ولی امروز ، این دوري ، با بدترین شکلِ ممکن از بین رفت !با یه گرد وخاكِ حسابی . . .کیان راست می گفت . . . من رو خریده بود . .چرا من یادم رفته بود کیان پول داده بابتِ اینکه کنارش باشم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴١اگه اسم اش خرید نبود ، پس چی بود ؟خودم هم قبول داشتم این حقارت رو ولی . . . چرا دلم آزرده شد از رفتارش ؟چرا چشم هام بارید از تحقیرش ؟بغض کردم باز و اشک ریختم !چند ساعتی بود که تويِ تخت خزیده بودم . . . چند ساعتی بود که خبري از کیانمهر نبود . . .چند ساعتی بود که مرور میکردم گذشته رو و مرور می کردم اون لحظاتی رو که کیان دهن باز کرد و شخصیت ام روکوبید !باید داد می زدم ؟فریاد می زدم ؟جیغ می کشیدم ؟جواب اش رو می دادم ؟نمی تونستم !چون یه حسی تهِ تهِ تهِ تهِ قلبم قبول داشت من خودم رو فروخته بودم !محترمانه . . .چیزي غیر از رابطه ي خریدار و فروشنده براي من و کیان وجود نداشت !اون روزي که من قبول کردم صیغه اش بشم ، به این فکر نکرده بودم ؟ چرا . . فکر کرده بودم . .ولی محبت هاش از یادم برد کجام ، برايِ چی ؟از یادم برد جایگاه من چیه و جایگاه اون چی !چرا یادم رفت من موقتی ام تو این خونه ؟چرا یادم رفت من در ازايِ پول وارد این خونه شدم ؟پس از چی ناراحت بودم ؟از چی ؟و یکی گفت . . .از اینکه کیان تند شد . . تلخ شد . . تحقیرگر شد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴٢پوزخند زدم به افکارم . . . چی جز این انتظار داشتم ؟چرا وقتی گفت عاشقتم باور کردم ؟اشک چکید رويِ بالش . . . چشم بستم . . .سکوت کردم و سکوت می کنم . . .کیان راست گفت !من رو خریده بود . . . .و من فراموش کردم ، خودم رو خانمِ خونه دیدم . . .حتی براش تصمیم گرفتم و وقتی پیمان اومد . . انتظار نداشتم اینطور تند و گازانبري برخورد کنه ولی . . .آتیش گرفت !جوابش رو دادم . . . اما فکر نمی کردم اینطور جوابِ جوابم رو بگیرم !من خیلی چیزها رو فراموش کرده بودم انگار !***صداي پاش اومد . . .حضورش رو پشتِ سرم احساس می کردم . .هنوز هم خیره بودم به دیوارِ روبروم و عزايِ غرورِ خرد شده ام رو می گرفتم . . .ولی بی صدا وبا قبولِ واقعیت !با همه ي دلایلی که برايِ خودم می آوردم سخت بود طاقتِ حرف هايِ کیان رو آوردن . ..کیان فقط چند کلمه گفت ولی همون چند کلمه برايِ خرد کردن ام کافی بود !تخت بالا و پایین رفت .. دست اش نشست رويِ بازوم .چشم بستم.زمزمه وار صدام زد:-بلوطم؟پوزخند زدم . . . فشار دست اش بیشتر شد . . :-می دونم بیداري . . .چشم باز کردم ، کمی خم شد به جلو :


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید