قسمت 22 | جایی نرو
به سمتِ خودم کشیدمش ، آهسته گفتم :- بسِّ . . . خسته شدي از صب تا حالا . .نگاهم کرد . . . آروم گفت :- انگار تو خسته تري !ابروهام کمی به هم نزدیک شد :- کنایه می زنی ؟نفسِ عمیقی کشید و گفت :- تو چته ؟ چرا از اول صبح مثه برجِ زهرمار شدي ؟
سرم رو کج کردم :- هیچی . . .
پوزخند زد :- منم باور کردم . .کتمان کردن نداشت . . . دستم رو بود براش . سر تويِ گلوش فرو بردم :- شرمنده اتم ترانه . . .دست اش تويِ موهام چرخید و نوكِ انگشت هاش پوستِ سرم رو نوازش کرد :- چرا ؟دست هام پهلوهاش رو فشرد :- حقت بود یه بچه داشته باشی از خونِ خودت ولی . . .هیس گویان سرم رو بیرون کشید و دست هاش رو حصارِ صورتم کرد :- بسِّ کیان . . به اندازه کافی حرف زدیم درباره اش . . اهورا برام خیلی عزیزِ . . . حتی رنگِ چشم اش شبیهِ چشم هايِتوئه . . .اون پسرِ توئه . . . من و تو !تلخ خندیدم :- ولی شاید رنگِ چشم اش به مرور تغییر کرد . .دست رويِ سینه ام کشید :- هر چی باشه ، بازم گل پسر من و توئه . . .بوسه اي رويِ پیشونی اش گذاشتم :- شرمنده اتم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨۶گونه اش رو بوسیدم :- تا ابد شرمنده اتم . .لب هاش رو نشونه رفتم :- منِ عقیم لایقِ تو نیستم . . .دست هاش پشتِ گردنم رو نوازش کرد :- نبینم دیگه درباره ي مردِ من اینطوري حرف بزنی ها . .لبم رو نشونه رفت :- تو آقایی ، عزیزي ، همه چیزمی . . . من بچه رو بدون تو می خوام چی کار کنم ؟ تو که نباشی . .دست کشید رويِ گلوم :- این وجودِ عزیزت که نباشه . . .سر گذاشت رويِ سینه ام ، رويِ قلبم :- این تن که نباشه ، این روح که نباشه ، تو که نباشی ، دنیا رو می خوام چی کار ؟ هان ؟دست هام که دورش حلقه شد صدايِ گریه ي اهورا بلند شد . . . با ابروهايِ بالا رفته به هم نگاه کردیم . . خندیدم :- آژیر خطرِ خوبیِ !خندید ، با اخم خندید :- اِ بچه ام ! حتمی گشنشه !و با قدم هايِ بلند راهِ اتاق در پیش رفت . . . با نگاه ام بدرقه اش کردم . . .***ترانه :سري تکون دادم و نگاهم رو دوختم به اهورایی که می خندید وقتی بابا گلوش رو می بوسید ، مامان ردِ نگاهم رو گرفتو آهسته پرسید :- گفتی چند ماهشه ؟!لبخند زدم به دست و پاهاي کوچیکش که تويِ هوا و بینِ دست هاي پدرم تاب می خورد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٧- سه ماه و چهارده روز . . .مامان با نارضایتی گفت :- یه کم بزرگ نیست واسه فرزند خوندگی ؟پلک هام رو برايِ ذره اي آرامش بستم . . . مادرم هنوز قبول نکرده بود ! :- مامان ، نکنه انتظار داري بریم بچه رو از شکمِ مادرش بکشیم بیرون ؟کفِ دست هاش رو به هم کشید و گفت :- به نظرت زود نبود ؟ شما تازه دو سالِ ازدواج کردین اونوقت . . .حرفش رو بریدم . . تک تکِ کلماتش رو حفظ بودم ! کلماتی رو که مدام برام تکرار کرده بود :-نه مامان . . نیست ! کیان سی و یک سالشه . . . سی و یک سال ! و ما شانسِ اینکه خودمون بچه دار بشیم رو تقریبانداریم . . . فک کنم همین دلیل کافی باشه واسه اینکه بچه دار بشیم !تلخ خندید :- چه قدرم که بچه دار شدین . . رفتین بچه ي یکی دیگه رو آوردین که چی ؟نگاه به پسرکم کردم که سرش رو تکیه زده بود به سینه ي بابا و بابا آروم براش چیزي زمزمه می کرد . . . بابایی کهراحت تر از همه قبول کرد حضورِ نوه اش رو :- بچه ي یکی دیگه چیه مامان ؟ پدر و مادرِ اهورا مردن ! هیچکس رو نداره . . پدر و مادرش هم پرورشگاهی بودن . .اون بچه ي منِ . . . شاید خونِ من تو رگاش نباشه ولی . . . پسرِ خودم !چشم هام سوخت . . اهورا پسرِ خودم بود . . . . پسرِ خودِ خودم !دستِ مامان که بازوم رو لمس کرد نگاهش کردم ، دلسوزانه گفت :- خب مادر . . گریه نکن حالا . .با بغض گفتم :- دلت میاد مامان ؟ نگاهش کن . . . دلت میاد بگی بچه ي یکی دیگه ؟ نگاهش کن چه قدر مظلوم و معصومِ ؟ چطوريدلت میاد ، چطوري راضی میشی تو پرورشگاه بزرگ شه وقتی من و کیان اینجا لَه لَه می زنیم واسه یه بچه ؟ مامان منمی دونستم ، تو هم می دونستی ، بابا هم می دونست که کیان نمی تونه یه بچه از خونِ خودش داشته باشه . . . منهمه جوره قبولش کردم . . از روزِ اولی که پا گذاشتم تو این خونه می دونستم اگه روزي مادر بشم ، خودم اون بچه رونُه ماه تو شکمم نگه نداشتم . . ولی مامان ، اهورا چه فرقی با بچه ي خودم داره وقتی قرارِ سالها خودم بزرگش کنم ، ترم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٨و خشکش کنم ، روزِ اول مدرسه کنارش باشم ، وقتی قراره دانشگاه بره از زیر قرآن ردش کنم . . وقتی سرباز شد غصهدوریش رو بخورم . . وقتی از یکی خوشش اومد براش برم خواستگاري . . وقتی بابا شد دلم قنج بره واسه بچه هاش کهمامانبزرگ صدام می کنن . . مامان ، اهورا بچه ي خودمِ . . بچه ي خودِ خودم . . .سرم رو رو سینه ي مادر گذاشتم و تازه می فهمیدم مادر بودن یعنی چی ! تازه می فهمیدم دلنگرانیِ یه مادر یعنی چی ونگرانیِ مادرم رو درك می کردم ولی اهورا پاره ي تنِ من بود . . و این پاره ي تن همونطوري که من برايِ مادرم عزیزبودم ، برام عزیز بود !صدايِ گریه ي اهورا که بلند شد ، سر بلند کردم و خواستم قدم سمتش بردارم که کیانِ تازه از شرکت برگشته ، سر ازاتاق بیرون آورد :- چیه این باز آژیر می زنه ؟رفت و نزدیکش شد ، دست هايِ بزرگش رو دورِ تنِ کوچیکِ اهورا پیچید ، پسرکم مظلوم زل زد به کیان و اشک هاشراه گرفتن رويِ گونه اش . . . بابا کیانِ این روزها ، اشک هاش رو بوسید و گفت :- اُه اُه . . نگاه کن . . چه گوله گوله هم اشک میریزه !می دونستم کیان هنوز کنار نیومده . . بارها تو خود بودنهاش رو دیده بودم . . . ولی بازم دلِ بزرگش نمی ذاشت به رومبیاره . . نمی ذاشت من هم شریکِ درگیري هايِ ذهنش بشم که می دونستم دردش از کجاست !دستی به صورتم کشیدم و گفتم :- یه نگاه بنداز ببین شاید خرابکاري کرده باشه . . .چشم هايِ کیان گرد شد :- من ؟ ول کن تو رو خدا . . کیارش الان میاد ، اون نگاه می کنه !خندیدم به نقره فام هايِ دوست داشتنی اش :- تا وقتی پدر هست ، عمو چه کاره اس ؟ !شونه بالا انداخت :- این عمویی که من دیدم ، پس فردا این بچه رو ور می داره با خودش میبره . . .مامان صداش رو صاف کرد . . نگاهم کرد ، لبخند زد . . . لبخندي که دلم رو گرم کرد ، مثلِ آتیشی که وسطِ برف وبوران تنِ یخ زده ات رو گرم می کنه :- خب مادر یه نگاه بنداز . . . این کیومرث تا دلت بخواد کهنه ي بچه ها رو عوض کرده !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٩کیان ناباورانه به بابا نگاه کرد و گفت :- آره آقاجون ؟بابا خندید :- تا دلت بخواد ! حتی کهنه ي همین زنت رو هم عوض کردم !این بار من چشم گرد کردم و شاکی گفتم :- بابا ؟کیان بلند بلند خندید و بابا با لذت گفت :- جونم مامان کوچولو ؟لبخند زدم و بغض کردم . . شاد بودیم . . خیلی ! عروس تو کوچه مون بست نشسته بود !کیان به اهورایی خیره شده بود که گردنِ ضعیفش رو خم کرده بود . . پسرم هنوزم که هنوز بود سخت بود گردنش رونگه داره . . سرش رو رويِ شونه اش گذاشت و گفت :- خب تحفه . . حالا عینِ گربه ي شرك زل می زنه به من ، دل و جیگرم رو آب می کنه . . بریم ببینم چه کردي !رويِ زمین نشست ، دست گذاشت پشتِ سرِ اهورا و آروم تنِ کوچیک و نرمش رو جا گیر کرد رويِ فرش. . . .***کیانمهر :نگاهی به چشم هايِ سرخ و پر از اشکش کردم و برايِ هزارمین بار زدم تو سرِ وسوسه اي که هُلَم می داد برايِ بوسیدنلپِ قرمز شده اش !دوستش داشتم . . . بی شک !قبولش داشتم . . به عنوانِ پسرم . . . بدونِ تردید !از همون روزي که کلِ پرورشگاه رو با گریه هايِ ناشی از دردش رويِ سرش گذاشته بود . . . از همون روزي که وقتیترانه چشم اش به چشم هايِ طوسی اش افتاد ، دلش ضعف رفت براش !مدت ها بود دنبالِ کارِ به فرزند پذیرفتنِ دختربچه اي بودیم . . دختربچه اي که بعد از مدت ها دویدن برايِ به سرپرستیقبولش کردن ، پدر ومادرش پیدا شدن . . . پدر ومادري که کسی مدتها پیش فرزندشون رو به کینه از شهرستان دزدیدهبود و جلويِ درِ پرورشگاهی کیلومترها دورتر از آغوشِ امنِ پدر و دلِ بیقرار مادر رها کرده بود و چه قدر سخت بود دیدنِم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٠ضجه هايِ اون مادر و دیدنِ گریه هايِ ترانه اي که دل به دلِ دخترك داده بود . . اما رفت . . . دخترك رفت و مدتیبعد اهورايِ چند روزه سر از پرورشگاه درآورد و دلِ ترانه رو برد . . .با صدايِ کیومرث از فکر و خیال فرار کردم :- کجایی پسر ؟ یه پوشک چک کردن که این همه فکر نداره . .. بمب نیست که !خندیدم . . بی حس ! دست بردم سمتِ چسب . . . باز کردنِ چسبِ پوشک همانا و پاشیدنِ مایعی به صورتم همان . . .اهورا دست از گریه کردن برداشته بود و با آسودگیِ خاطر خیره شده بود به شاهکارش !نگاهِ شاکی ام رو به سمتِ ترانه اي چرخوندم که بهت زده نگاهم می کرد :- این بچه اس تو تربیت کردي ؟و بالا رفتنِ صدايِ قهقهه هم همان !***پتو رو آروم رويِ مادر و پسر کشیدم . . . لبخندي زدم به چهره ي آروم ترانه . . . و بعد به اهورا . . .زیرِ لب گفتم :- پدر سوخته . . .هنوز کیارش دست برنداشته بود از خنده ، از سر به سر گذاشتن . . . شده بودم سوژه اش !و بعد ناگهان چشم هام گرد شد . . . پدر سوخته . . . پدر ؟ من پدرش بودم ؟لبخندي زدم . . زمزمه کردم :- پدر ؟ بابا . . . .آب دهن فرو بردم و خم شدم . . . پیشونی اش رو بوسیدم و بويِ عرقِ تنش ، بويِ پودر بچه و بويِ خوبِ بهشتی کههنوز همراهش بود پیچید تويِ مشامم . . . . آهسته گفتم:- قربونت برم . . . یکی یه دونه ي من . .و بعد بوسه اي رويِ پیشونیِ ترانه گذاشتم :- قربونِ تو هم میرم بلوطکم . . .اتاق رو ترك کردم چون تضمین نمی دادم اگه لحظه اي دیگه می موندم مادر و پسر رو بیدار نمی کردم
دو لیوانِ دسته دار پر از چاي به دست راهیِ حیاطی شدم که کیارش گوشه ایش نشسته بود . . . کنارش جاي گرفتم ،کنارِ برادري که شاید دو سال و چند ماه بود پا به زندگی ام گذاشته بود اما به اندازه ي سی و یک سال عمرمون ، حضورشرو حس می کردم !لیوان رو به دست اش دادم . . تشکر کرد ، لبخند زد ، دلگرم کننده :- بالاخره دل کندي از اون اتاق ؟سر تکون دادم :- تو خواب خیلی خوردنی میشه !با شیطنت گفت :-کی ؟ پسره یا مادرش ؟چشم غره اي بهش رفتم که خندید . . . . سر به درختی تکیه زدم که زیرِ سایه ي بی برگش پناه گرفته بودیم . . . پاییزبود و آغازِ بهارِ زندگیِ ما . . اومدنِ اهورا بهار بود !آهسته گفتم :- وقتی روزي که ترانه اومد خونه و باهام حرف زد از اینکه یه بچه رو به سرپرستی بگیریم هنوز یه سال هم از ازدواجموننگذشته بود . . فکر می کردم خسته شده از دستم . . . حس می کردم از اینکه بهش نزدیک بشم ، حالش بد میشه چونهمه ي این نزدیک شدنا هیچ وقت حاصلی نداشت .نفسم رو پر صدا بیرون دادم . . کیارش محرمِ اسرارم بود . . . . دست اش رويِ شونه ام نشست :- می تونی نگی .سر تکون دادم :- باید بگم . . باید بگم تا از فردا که تو رويِ اون بچه نگاه می کنم از ته دلم براش پدري کنم . . نه با یه غصه که جايِاون می تونست پسرِ خودم باشه . . .تلخ لبخند زد و خم شد . . خم شد و شونه ام رو بوسید . . . بوسید و نفهمید چه قدر محتاجِ همین برادرانه ها بودم . . بیریا و خالص محبت می کرد . . همین باعث شده بود به سرعت بشه یکه تازِ خانواده . . خانواده ي کوچیکِ من . . . .دستی به پیشونی ام کشیدم :- انقدر گفت و گفت و گفت تا راضی ام کرد . . خودمم می دونستم تهش واسه اینکه یکی بهم بگه بابا باید برم پرورشگاه. . مشکلی نداشتم با این قضیه . . . من سالها با اون بچه ها زندگی کرده بودم . . ولی . . . می تونی درك کنی همیشهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٢؟ منم همینطور بودم . . راه نداشتم یه غمِ بزرگ رو دلت سنگینی کنه و راه نداشته باشی واسه تسکینش چه قدر سختواسه آروم شدن . . . سنم کمتر از سی بود با وجودِ این پرونده تشکیل دادیم . . سخت بود دیدنِ انتظارِ چشمايِ ترانهوقتی چیزي نداشتم بهش بدم . . و تويِ اون شرایطِ پر از سختی ، تو کنارم بودي . . .برگشتم و نگاهش کردم . . خیره بود بهم . . . این برادر هم شبیه من بود . . . مثلِ میران . . ولی کیارش ، چشم هايِمشکی رنگِ مادرش رو به ارث برده بود . . . مادري که ده سال پیش فوت کرده بود . . ناهیدي که کیارش می گفتهمیشه چشم به راهِ من بوده . . . پسرش !کِی بود که تونستم کیارش رو ببینم ؟ دقیقا سه ماه بعد از اون روز . . که حسین ، ردِ کیارش رو پیدا کرد . . . عسلویه !بریده بود از همه جا . . کیارش تنها بود . . . خیلی تنها . . . یه کیانِ دیگه بود ولی با چشم هايِ مشکی . . . .روزي که دیدمش انگار روزِ مرگم بود ! قلبم تند می زد . . بدونِ ریتم . . با بی نظمیِ تمام !دستم مدام سینه ام رو ماساژ می داد . . ریه هام کم توان بودن تويِ اکسیژن رسانی . . .کم چیزي نبود . . . بعد از سی سال بفهمی برادري داري از یه مادرِ دیگه و سه ماه بعد باهاش روبرو بشی . . . زنگ زدم، در باز شد و چشم هام میخ شد تو دو جفت تیله ي مشکی . . . کیانمهري با چشم هايِ مشکی و موهايِ قهوه اي !من کیارش رو دیدم !چه گذشت ؟ از داد و بیداد و فریاد . . تا در آغوش کشیدن و گریه !از من خبر داشت بر خلافِ من ! بیست سال بود که می دونست برادري داره ، پدري داره . . . ولی هیچ وقت نیومد . .چون ناهید نخواست . . ناهیدي که تو سالگردِ فوتش دو پسرش به هم رسیدن . . یکی رضایی و دیگري خونی !کیارش راه پیدا کرد تو زندگیم ، تو خونواده ام . . . با مهربونیِ ذاتی اش ، دلسوزيِ همیشگی اش ، لبخندهايِ بی انتهاشو شوري که زنده شده بود تويِ چشم هاش ؛ شد برادرِ ترانه ، رفیقِ سام و حسین . . . داداش کیايِ سوگل ، اخويِ میران، و کیارشِ میعاد . . . هر چند کمی سخت بود پذیرشِ اینکه برادري هست بزرگتر از من برايِ خواهر و برادرها . . . وسارایی که تازه فهمیدم سالها بود از کیارش خبرداشت . . . و فقط با دیدنش لبخند زده بود . . . لبخندي که ازش بعید بود!نازي می دونست کیارش برگشته ، ولی عجیب سکوت کرد . . . نه دادي ، نه فریادي نه مانعی برايِ بچه هاش تو دیدنِکیارش . . . و علیرضا که اولین بار با دیدنِ کیارش اشک حلقه زده بود تويِ چشم هاش !ولی پلک به هم فشرد و دور شد . . . شاید می دونست نازي گوشه اي ایستاده و داره می بینه . . . نازي اي که حساسبود به محبتِ همسرش به پسرهايِ بزرگش !و این شد سرآغازِ پیوندِ من و برادرم . . .دست اش نوازش شد رويِ موهام و آروم گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٣- هی . . . چته تو هی میري تو فکر. . .لیوان چاي به لب بردم :- هزار بار اتفاقاتِ دو سه سال گذشته رو مرور کردم . . و هر بار برام عجیب تر بود . . زندگی چه بازي هایی که با مننکرد . .آه کشید ، دست کشید به موهايِ پر پشتش :- با منم کم بازي نکرد . . . فک می کنی خیلی آسونِ قبولِ اینکه خواهر و برادر داري و تمامِ عمر تنهایی سر کنی ؟مامان ناهید هیچ وقت ازدواج نکرد . . . چون عاشقِ علیرضا بود و همین عشق باعث شد ببخشدش . . . همون عشقباعث شد منو بیست سال دست تنها بزرگ کنه . . . . ولی برام عجیبِ ، مادرت چطور با علیرضایی موند که اون همهعذابش داد . . ؟تلخندي زدم :- عاشقش شد . . ولی اگه من فهمیدم چطوري ، تو هم می فهمی . . .چاي اش رو سر کشید :- من میگم وابسته ي علیرضا شده . . شاید چون علیرضا با همه ي اون بدي هاش ، بی اندازه می خواستدش . . . پاشموند . . همیشه !شونه بالا انداختم و ادامه ي حرفم رو گرفتم :- یادته وقتی می خواستیم بریم پزشکیِ قانونی برايِ گواهی عدم باروري ؟سر تکون داد و اخم کرد . . . برايِ اونم سخت بود !چشم بستم و مرور کردم اون روزِ سخت رو . . . روزِ صدورِ گواهی . . .اخم هام از بین نمی رفت . . نه از رويِ عصبانیت ، از رويِ دردي که به جونم افتاده بود . . .ترانه ایستاد روبروم . . . لبخند زد بهم . . دست هاش شونه شد تو موهام . . چشم هام رو بستم از آرامشَ حضورش . .گونه ام رو که بوسید چشم باز کردم . . با لبخند سر کج کرده بود و زل زل به صورتم نگاه می کرد . . . آهسته لب زدم :- هوم ؟ چیه ؟خندید . . . خنده اي که می دونستم پشتش آرامش نیست . . . :- هیچی ! دارم شوهر خوشگلم رو برانداز می کنم . . مشکلیِ ؟لبخندِ کجی نشست کنجِ لبم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۴- چه قدرم که خوشگلم . .پلک زد ، آروم :- خیلی . . .و بعد سر رويِ سینه ام گذاشت . . آروم دست کشید رويِ عضلاتِ بازوم و گفت :- می دونم برات سخته . . می دونم اذیت می شی. . . ولی . . .نگاهم کرد :- ولی اینو بدون ، هر چی بشه ، هر اتفاقی بیفته . . . اون حکم رو بدن یا نه ، من همیشه باهاتم . . خب ؟صدايِ زنگ خونه که بلند شد ازم فاصله گرفت ، یقه هايِ پیراهنم رو مرتب کرد و گفت :- برو که منتظرتن . .بوسه اي رو پیشونیش نشونده ، نگاهی تو آینه به صورتی دمغم کرده و راه خروج در پیش گرفتم . .با دیدنِ حسین و میران و کیارش ، دوش به دوش و کنار هم متعجب چشم گرد کردم :- چتونه ؟ لشکر کردي کردین !کیارش خندید ، دستی به پشتِ میران زد :- اومدیم اخویمون رو اسکورت کنیم ! مگه نه داداش کوچیکه ؟میران مصنوعی لبخند زد :- آره . .و تمامِ نیم ساعتی که من رو راهیِ ساختمونِ پزشکیِ قانونی کردن باز هم مصنوعی لبخند زد !هیچی یادم نمی اومد از اون راهروها و اتاقها . . هیچی !جز صداها و حرف ها و در نهایت . . یه حکم !باز هم همون حرف ها . . باز هم امیدِ خیلی کم به باروريِ من . .و این بار ، حکمِ عدمِ باروري من . .رسما حکم دادن به عدمِ تواناییِ من در بچه دار شدن . . درد داشت !خیلی درد داشت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۵با شونه هاي خمیده که ساختمون رو ترك کردم نگاهم خورد به کیارشی که داشت با میران صحبت می کرد . . میرانیکه تند تند دست می کشید پايِ چشم هاش . . حسین که بلند صدام کرد کیارش عمیق لبخند زد و گفت :- خب چی کار کرد این شیر مردِ ما ؟سر تکون دادم و آهسته گفتم :- تموم شد . . . .میران آه کشید و سر پایین انداخت ، آروم صداش زدم که سر به پایین جوابم رو داد :- هوم ؟نزدیک اش شدم و دست زیرِ چونه اش گذاشتم . . نگاهم که به خونِ تويِ چشم هاش خورد ابروهام بالا رفت :- چرا چشمات اینطوریه ؟باز هم اون لبخندِ پلاستیکی رو زد :- هیچی . . . آلودگیِ !بغضِ صداش و اشکِ تويِ چشم هاش ، پوزخند می زد به دروغش ، آهسته گفتم :- گریه کردي ؟سر تکون داد ، دندون هاش رو بیشتر نشونم داد :- گریه ؟ واسه چی ؟و قطره اي رويِ گونه اش چکید ، کیارش غرغر کنان گفت :- یه ساعته دارم بهت می گم اون صورتت رو یه آب بزن !هنوز جمله ي کیارش تموم نشده بود که میران پیشونی به سینه ام چسبوند و هاي هايِ گریه سر داد !رويِ موهاش رو که بوسیدم هق زد :- خدا نبخشتم کیان . . خدا نبخشتم . . . ببین خریت من کارت رو به کجا رسونده . . لعنت به من ! لعنت . . !دستم بینِ شونه هاش رو نوازش کرد . . سینه ام رو بوسید :- منِ خر ، من بیشعور. . . دارم میمیرم زیرِ این عذاب . . دارم خم میشم . . آخه چطوري تحمل کنم که تو . .سرش رو از سینه دور کردم و دست گذاشتم رويِ لبش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩۶- هیس ! هیچی نگو میران . . هیچی نگو ! خب ؟ !پلک هايِ خیسش رو بست . . . کیارش دست به شونه ام زد و میران رو جدا کرد از منی که داشتم خفه می شدم !دستش بیشتر بازوم رو فشرد و پلک باز کردم . . .اخم هاش رو گره کرده بود :- کجایی تو ؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم :- هیچی. . . داشتم فکر می کردم . . . می دونی کیارش ؟ از اینکه اهورا اومده به زندگیمون اصلا ناراحت نیستم ولی ازاین ناراحتم که چرا من خودم نمی تونم بچه دار بشم ؟از اینکه ترانه همیشه باید با حسرت به زناي باردار نگاه کنه . . اینعذابم میده ! این داره مثه خوره وجودم رو میخوره که ترانه می تونه مادر بشه ، می تونه بچه اش رو خودش به دنیا بیارهولی واسه خاطرِ من . .پرید بینِ حرفم :- واسه خاطرِ تو نه . . .نگاهش کردم ، لبخندِ کمرنگی زد :- واسه خاطر خودش و دلش . . . مطمئن باش اگه تو ، تويِ دلش نبودي همچین کاري نمی کرد . . راضی نمی شد بهاینکه از مادر شدن بزنه و کنارت بمونه . . اون دوست داره و این دوست داشتنِ که کنارت نگهش داشته . . وقتی اینطوريمیگی ناراحتی یعنی داري به عشقش شک می کنی . . ناراحتی چون حس می کنی ترانه هم ممکنِ ناراحت بشه . .اینطوري داري به اون ، به احساسش و به تصمیمش شک می کنی . . .سري تکون دادم ، آروم گفتم :- می خوام واسه اهورا پدرِ خوبی باشم . . ولی نمی دونم چطوري ! گیجِ گیجم !خندید ، بوسه اي دوباره به شونه ام زد :- نگران نباش . . . بابايِ خوبی میشی . . . حداقل بهتر از بابايِ تحفه ي خودمون . ..لبم کمی کش اومد . . . به آسمون خیره شدم و بی مقدمه گفتم :- یه کاري کردم که نمی دونم به ترانه بگم یا نه . . .کمی مکث کرد ، خیره شد به صورتم :- مگه چی کار کردي که تردید داري تو گفتنش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٧خیره شدم به چشم هاش . . . . باید ازش کمک می گرفتم !***ترانه :آروم شیشه شیر رو از بینِ لب هاش که هنوز مک می زد بیرون کشیدم . . خوابیده بود ولی دست از خوردن برنمیداشت! شکمو بود پسرکم . .دستی به پیشونیِ عرق کرده اش کشیدم و موهاي کمش رو پس زدم . . . تويِ خواب لبخندي زد . . . شیرینِ شیرینِ !خم شدم و آروم بوسه زدم به پیشونی اش که چشم هاش باز شد و مصر خیره شد تو چشم هام . . . انگار نه انگار کهخواب بود !سرش رو رويِ شونه ام گذاشتم و دستی به پشتش زدم . . آروم !که ناگهان صدايِ عاروقش بلند شد . . . لبخند زدم :- اي جونم . .و بعد دست کشیدم رويِ کمرش . . .کِی به فکرِ این افتادم که بچه اي بشه فرزند خوندمون ؟شاید روزي که بی حوصله لم داده بودم و به برنامه هاي تلویزیون خیره بودم . . و همون روز بود که برنامه اي پخش شد. . و همون برنامه رويِ اعصابم قدم رو رفتن رو شروع کرد . . انقدر که بالاخره رفتم سراغش . . . از چند نفري پرس وجو کردم . . از کسایی که می شناختم زمانی بچه اي رو به فرزندي قبول کرده بودن . . . که آیا اون بچه ، براشون بچهمی شه ؟ همون مهر و مبحت رو بهش دارن ؟و وقتی مطمئن شدم با کیان صحبت کردم . . کیانی که چشم هاش ترسید وقتی حرف از بچه زدم و چه قدر درد داشتدیدن ترس تو چشم هايِ مَردم !خیلی چیزها تغییر کرده بود . . . برادرم مستقل شده بود . سارا مادر شده بود . دختركِ کیمیا واردِ جمعمون شده بود و ازهمه مهم تر. . . . دیگه پدرم بدهی اي به کیان نداشت . . . شریکِ نا رفیقش رو پیدا کرد ، اموالش رو پس کرد و حسابشرو بی حساب کرد با داماد . . .چه قدر عذاب کشیدیم برايِ این لحظه که من لذت ببرم از گرمايِ تن کوچیکِ پسرم رويِ شونه ام . .صدايِ زن هنوز تويِ گوشم می پیچید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٨"- چون شما کمتر از پنج سال از زمانِ ازدواجتون می گذره باید گواهی عدم باروري مبنی بر اینکه یکی از زوجین تواناییبچه دار شدن رو نداره ، بگیرید . . بعد هم روندِ قانونی . . و چون خب فرزندخواندگی به طور متوسط دوسالی طول میکشهمشکلِ سنی تون هم برطرف میشه . . . . "چه قدر فشارِ دست هايِ کیان به دسته ي مبل برام دردناك بود . . و تنها کاري که از دستم براومد نوازش استخون هايِبیرون زده ي دستش بود . . .با نق نق اهورا دستی به سرش کشیدم که دستی رويِ شونه ام نشست . . . گرمايِ این دست رو حفظ بودم از بس منرو ، روحم رو ، تنم رو مرور کرده بود پس نترسیدم از حضورش . . لبخند زنان به سمتش برگشتم . .اهورا رو از آغوشم به آغوشِ خودش کشید . . با پشتِ دستِ آزادش رويِ گونه اش رو نوازش کرد که پسرکم که دوبارهبه خواب رفته بود ، لبخندي زد . . .آروم دست کشیدم رويِ چونه ي لطیف اهورا :- فک کنم موهاي دستت قلقلکش می ده . .کیان خندید . . آروم و بی صدا . . . نگاهش رو از پسرکمون گرفت ؛ گفت :- برم اهورا رو بدم به کیارش با هم حرف بزنیم ؟نگاهی به پلک هايِ بسته ي پسرکم کردم :- خب چرا بدیش به کیارش ؟ اون بنده خدا که . .برید حرفم رو :- نباشه بهتره . .دلهره به جونم افتاد ، نگاهش کردم :- چرا ؟ چیزي شده ؟ کسی چیزي گفته ؟سر تکون داد :- نه بابا . . چه قدر استرس داري تو آروم باش !چشمکی زد و آهسته گفت :- وگرنه خودم آرومت میکنما !فرصت حرف زدن بهم نداد ، اتاق رو ترك کرد و من موندم و تشویش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩٩دوباره که برگشت ، دستم رو گرفت و رويِ زمین نشوند . . موهام رو نوازش و زمزمه کرد :- هر روز دیوونه ترم می کنن اینا . .لبخند زد ، بوسه اي بینِ دو ابروم گذاشت و گفت :- چرا اینطوري نگاه می کنی . . . به خدا جايِ نگرانی نیست . . فقط . . .زبون رويِ لب کشید و من مُردم تا مَردم لب باز کنه ! چنگ زدم به بازوش :- بگو دیگه !نفسِ عمیقی گرفت :- ترانه . . من یه کاري کردم !سکوت کردم . . قلبم تالاپ تولوپ تويِ دهانم می کوبید . . . لب گزید و گفت :- من . . من . . . من رفتم . . . خونه . . . من . . . مامان و بابايِ . . . . خب . . اهورا . .دستی به پیشونی اش کشید . . نگاهش رو به سمتِ دیوار کج کرد . .***آروم با نوكِ انگشتِ اشاره اش ، پشتِ دست سردم خط می کشید :- احاساتت رو یه دقیقه بذار کنار و عاقلانه فکر کن . . . ده سال دیگه ، پونزده سال دیگه بالاخره یه روزي اهورا میفهمه که پدر ومادري داشته که باعث و بانی به دنیا اومدنش شدن . . . و باید درباره شون تحقیق کنه ، بشناسدشون . .این حقِ اون زن و مردِ جوونِ . . . اونا هیچکس رو نداشتن و ندارن ترانه ! هیچکس که یادشون رو زنده کنه . . یهاهورایی دارن که اونم انقدر کوچیکه که هیچی یادش نمیاد . . و الان بچه ي ماست ، وقتی زبون باز کنه به تو میگهمامان ، به من میگه بابا . . . باید یه طوري یاد و خاطره شون رو حفظ میکردیم تا شرمنده نشیم جلويِ بچه مون . . تادِینِمون رو ادا کرده باشیم . . . اونا یه زن و مردِ بیست و دو ساله بودن . . تو پرورشگاه بزرگ شده بودن . . و خدا خواستکه اول جوونی شون پرپر بشن . . بچه شون شده چشم و چراغِ خونه مون ولی این چشم و چراغ یه حقی هم به گردنمونداره . . و اینه که یه روزي وقتی فهمید که فرزندخونده مونِ ، چیزي داشته باشه که پدر و مادرِ واقعی اش رو بشناسه . .از وقتی پدر و مادرش فوت کردن صاحبخونه اشون ، خونه رو به کسی اجاره نمیده و اسباب و وسایل رو همونجا نگهمیداره تا کسی بیاد و اسباب و اثاثیه اون دو تا جوون رو سروسامون بده . ولی خب اون بنده خدا هم به خونه اش نیازداشت ولی من . . خب من . . من خونه رو خریدم ! خونه که چی بگم . . یه لونه . . ولی وقتی میري داخلش . . .دست هام سرد تر شد ، آهی کشید و نگاهش رو بهم داد . . غمگین بودن طوسی هاش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٠- دلت به درد میاد . . یه سالنِ کوچیک و یه آشپزخونه . . . رو در و دیوار پرِ از عکسايِ خودشون و عکس روزايِ اولِاهورا . . دلت به درد میاد وقتی کلِ عکسهاشون رو میگردي و هیچی نمیبینی جز دو نفر ! دلت به درد میاد وقتی دفترِپدرِ اهورا رو می خونی که نوشته دلم می خواست وقتی پسرم به دنیا اومد پدري داشتم که بهم تبریک بگه . . ترانه انقدرخونه رو با ذوق چیدن که حتی الان که نیستن ، الان که تو این دنیا نفس نمی کشن ، اون ذوق و شوق رو حس میکنی . . انقدر بزرگ نبود که خرجِ آنچنانی رو دستم بذاره . . . خونه رو خریدم چون اون یادگارِ پدر ومادرشِ . . ما نمیتونیماین حق رو ازش بگیرم که پدرومادرِ واقعی اش رو بشناسه و چیزي ازشون داشته باشه . . اهورا الان خیلی بچه اس ولیمسلما وقتی یه روز بفهمه ، ازمون شاکی می شه . . من اون خونه ي کوچیک رو خریدم تا برايِ اهورا بمونه ، خاطراتِپدر و مادرش . .لباسهاشون ، وسایلشون ، کمدشون ، حتی عکسايِ عروسی شون رويِ دیوار و همونطوري بمونه که پدرومادرش با دستِ خودشون اونا رو چیدن . . چون پدر و مادرش تو اون خونه نفس کشیدن ، روزها زندگی کردن . . . ترانهما باید این یادگاري ها رو براش نگه داریم . . این وظیفه امونِ !حرف هاش درست بود . . . منطقی بود . . ! منطقی شده بود . . لحظه اي که لب باز کرد و خبرِ خریدنِ خونه اي که پدرو مادرِ اهورا قبل از مرگ ساکنش بودن رو بهم داد ، باورم نمی شد این کار رو کرده باشه . . کاري که از نظرم درستنبود . . عقلانی نبود ولی حالا . . .شاید می شد وسایل رو جایی حفظ کرد ولی حسِ حضورشون رو چطور باید برايِ اهورا به یادگار نگه می داشتیم ؟کیانی که تمکنِ مالیش رو داشت ، کاري کرد که هر پدري برايِ بچه اش می کنه . . یه یادگاري از گذشته اش براشبه جا گذاشت . . یه یادگاريِ بزرگ از پدر و مادري که هیچ وقت نخواهد دید !حتی تصورِ درجه ي تنهایی و بی کسیشون سخت و تلخ بود برام . . .بغض کردم . . . پلک هام رو بوسید :- بغض نکن خانمم . . بغض نکن . .با صدایی لرزون پرسیدم :-حقشون نبود . . بود ؟گنگ نگاهم کرد ، قطره اي رويِ گونه ام چکید :- مامان و بابايِ واقعیش . . خیلی جوون بودن ؟چشم هاش نم گرفت :- خیلی ! و خیلی هم خوشچهره . . . حیف بودن . . ترانه ، من . . . من می دونستم حساسی رو اهورا . . می دونستمممکنِ خوشِت نیاد که . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠١صورتم رو تويِ گردنش فرو بردم . . مگه می تونستم از چیزي که به صلاحِ بچه امِ خوشم نیاد ؟ مگه می تونستم خوبیِبچه ام رو نخوام ؟ فقط . . . یه حسِ تلخ ته نشینِ قلبم شده بود که با هر تکونِ سیبِ گلوم برايِ فرو بردن آب دهانم ،تلخیش تويِ تمومِ وجودم پخش می شد !چه قدر سخت بود کسی نباشه که حتی بعد از مرگ ، هفته اي ، ماهی ، سالی یک بار برات فاتحه اي بخونه و اشکیبریزه !و این سختی نصیبِ این زوج شده بود . . .بوسه ي دوباره ي کیان که رويِ سرم نشست لب هام از هم باز شد :- انقدر خوب اهورا رو بزرگ میکنیم ، انقدر خوب که هر وقت از اون دنیا بچه شون رو دیدن ، خوشحال باشن . . مگهنه ؟سرم رو بلند کردم ، لبخند به لب داشت :- آره عزیزم . . آره مامان کوچولو . .***سرکی به اتاق کشیدم . . کیان خوابیده بود . . آروم و ساعد رويِ پیشونی گذاشته . . .به اهورایی نگاه کردم که بینِ دست هام به خواب رفته بود . . .نزدیکِ تخت شدم . . لبخند زدم . . . آروم اهورا رو رويِ سینه ي کیان که از بینِ دکمه هايِ بازِ پیراهنش مشخص بودگذاشتم . . فوري دست هايِ کوچیکش تنِ کیانمهر رو چنگ زدن و صدايِ نق و نقی که گاه و بیگاه از خودش بروز میداد فرو خورده شد . . . زیاد طول نکشید که پلک هايِ کیان کمی از هم فاصله گرفتن . . . خمار و گیجِ خواب بود ، امادست اش نشست رو تنِ پسرکم . . . با صدایی خش دار زمزمه کرد :- عزیزِ بابا ؟و بعد آروم و بی رمق انگشت هاش رو رويِ تنِ کوچیکِ اهورام کشید . . لبخند زدم و تیغه ي بینی ام تیر کشید از اینحسِ خوب ! کیان کاملا اهورا رو پذیرفته بود . . پذیرفته بود این پسر ، پسرِ خودشِ !کمی عقب رفتم و از دور به نمايِ روبروم نگاهی کردم . . . رويِ تخت پدر و پسري به خواب رفته بودن . . پدري کهحاضر بود هر کاري بکنه براي پسرش و پسري که می دونستم ، روزي می شد پشت و پناهِ پدرش. . . می دونستم یههمچین روزي بالاخره می رسه !***کیانمهرم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٢ماشین رو پارك کردم و درش رو باز کرده و نکرده بیرون دویدم . . . زیرِ شلاقِ بارونِ بی امان راهِ خونه رو در پیش گرفتم. . درِ حیاط رو پشتِ سرم نبستم . . کفش هام رو هر کدوم به گوشه اي پرت کردم و در رو با شتاب باز کردم . .از نیم ساعتی پیش که ترانه خبر از تبِ شدیدِ اهورا داده بود ، تا همین الان نفس کشیدن برام سخت شده بود !مامان تهمینه با هُل گفت :- واي پسر چرا اینطوري در رو باز می کنی ؟نفس نفس زنان موهايِ خیس رو پیشونی ام رو کنار زدم :- اهورا . . . را . . اهورا . . .خوبه ؟نگران سر تکون داد :- به ترانه گفتم خودمون ببریمش . . ولی می گفت کیان باید باشه !راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . . اهورا ضعیف و بی رمق گریه می کرد و ترانه هم پا به پاش !کنارِ تخت زانو زدم و مشتِ کوچیک و داغش رو بوسیدم و دلم آب شد از حرارتِ دست هاش !مامان تهمینه که پریشونی مون رو دید ، اهورا به بغل زد :- پاشین دیگه ! ترانه ؟ زنگ زدي شوهرت بیاد بشینی اینجا زار بزنی ؟و جلوتر راه سمتِ در گرفت . . ترانه هق هق کنان بلند شد وبازوم رو چنگ زد :- واي کیان بچه ام !دست دورِ کمرش حلقه کردم . . . انگار نه انگار ما همون زن و مردي بودیم که تا یک ماهِ پیش خبري از هیچ بچه ايتويِ زندگی مون نبود !نگرانیِ تمامِ پدر و مادرهایی رو داشتیم که فرزند از پوست و گوشت و خون خودشون داشتن . . .پشتِ فرمون که نشستم ، تمامِ وجودم شده بود گوش و ناله هاي ضعیفِ اهورا رو به جون می خریدم و هزاران بار دعامی کردم تمامِ دردي که تنِ کوچیکش رو به آغوش کشیده بود به تنِ من بریزه !امان از ترافیکی که هر لحظه شدت می گرفت و بارون هم پا به پاش !صدايِ شر شرِ قطره هايِ پر قدرتِ بارون با صدايِ گریه ي مادر و پسر قاطی شده بود . . تهیمنه خانم کلافه از گریههاي ترانه گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٣- بس کن ترانه . . بچه هلاك شد ! انقدر گریه نکن . . مثلا مادري ؟ به جا اینکه آرومش کنی خودت هم پا به پاش زارمی زنی ؟ترانه هق زد و کفِ پايِ اهورا رو بوسید . . . کلافه از ترافیک مشتی به فرمون زدم :- لعنتی . .. لعنتی . .نیم نگاهی به صورتِ سرخ اهورا کردم . . نمی شد . . ترافیک روون نمی شد تا وقتی که شدتِ بارون کم بشه . ..سر تکون دادم و گفتم :- بهتر نشده ؟ تبش پایین نیومده ؟ترانه دستی به صورتِ خیسِ اهورا کشید :- نه . . نه . . .بدتر شده که بهتر نشده . . .دوباره نگاه به ماشین هایی کردم که پشت به پشت راه رو غیورمردانه بند آورده بودن . . ! !دوباره به اهورا نگاه کردم که دیگه حتی ناله هم نمی کرد . . . نگاهم رو بینِ ترانه و مامان تهمینه چرخوندم . .اگر قرار به انتظار بود چیزي از پسرم باقی نمی موند . .دستی به موهايِ خیسم کشیدم و نگاهی به لپ هايِ گر گرفته اش کردم . .دیگه نمی شد صبر کرد . . در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم . . راهی نبود پايِ پیاده تا بیمارستان وقتی پايِ جونِ پسرموسط بود !درِ سمتِ عقب رو که باز و اهورا رو تويِ کت پیچیدم و به سینه فشردم ترانه با هُل گفت :- چی کار می کنی ؟با سر به فرمون اشاره زدم و گفتم :-بشین پشتِ رُل . . . بخوایم بمونیم اهورا تموم میشه ولی ترافیک نه !قبل از اینکه چیزي بگه دویدم . . از بینِ ماشین ها دویدم در حالی که حجمِ داغی سینه ام رو داغ می زد !می دونستم مامان تهمینه انقدر عاقل و فهمیده هست که ترانه رو کنترل کنه و این بار برام ترانه مهم نبود ! برام بچهاي مهم بود که جونمون به جونش بسته بود !خیس از آب شده بودم که پام به بیمارستان رسید . . . پرستار که وضعیتم رو دید سریع نزدیکم شد . . اهورا رو از آغوشمبیرون کشید و دکتر رو صدا زد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۴نمی شنیدم چی میگه فقط نگاهم خیره ي پسرم بود که رويِ تختی گذاشته می شد .. .دست هام مشت شد و پاهام سست . . .خودم رو به کنارِ دیوار کشیدم و تکیه زنان بهش سریدم پایین . ..پلک بستم و از خودم پرسیدم که چه به سرِ پسرکم اومد که اینطور بی حال کارش به بیمارستان کشید ؟***دستِ ترانه رو نوازش کردم و گوش دادم به حرف هايِ مردِ روبروم :- چیزي نیست . . . سرماخورده . . خب یه کم هم ضعیفِ و این طبیعیه . . و تبِ شدیدش که ترسوندتتون . . . در واقعباید می ترسیدین چون تبش بالا بود و کارِ خوبی کردین که رسوندینش بیمارستان . . الان هیچ خطري تهدیدش نمیکنه. . یه ساعت دیگه میتونین ببرینش خونه !و لبخند زنان از کنارمون عبور کرد . . . نگاهم رو دادم به اهورایی که با چشم هايِ خمار نگاهمون می کرد . . مامانتهمینه غر غر کنان ملحفه اي که تنِ کوچیکِ پسرم رو پوشونده بود رو مرتب کرد :- از بس این دختره گریه و زاري کرد منو هم ترسوند . . . دیدي هیچی اش نبود بچه ام ؟و بعد بوسه اي به پیشونیِ اهورا زد که قان و قونی کرد :- مگه نه مامانی ؟ترانه نگاهم کرد و بعد . . . . تنها صدايِ خفه ي گریه اش رو از جایی نزدیکِ قلبم شنیدم . . . مامان تهمینه سري بهتاسف تکون داد :- خدا رحم کرد وقتی داشتن ختنه اش می کردن تو اونجا نبودي . . . !با این حرف صدايِ گریه ي ترانه اوج گرفت و اهورا هم بغض کرد . . متعجب و با چشم هایی گرد گفتم :- ترانه ؟دست هاش رو دورِ کمرم محکم تر کرد و سرش رو مصرانه به سینه ام فشرد . . . مامان تهمینه لبخندي زد و اتاق روترك کرد و در همون حال گفت :- من برم یه لیوان آب بخورم . . از بس با این دختر سر و کله زدم گلوم خشک شد !و رسما راهیِ پیدا کردنِ نخود سیاهی خود خواسته شد !دست هام صورتِ ترانه رو بالا آوردن :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۵- چرا اینطوري گریه می کنی ؟ دیدي که چیزیش نیست . .هق زد :- اگه بود !لبخند زدم ، یکوري :- حالا که نیست !چونه اش لرزید :- اگه بود چی ؟معادله ي یک مجهولیِ ساده اي بود . . پدر و مادرِ بی تجربه اي که حتی دورانِ حاملگی رو از سرنگذرونده بودن دستوپاشون رو گم کرده بودن در برابرِ یه سرماخوردگیِ ساده . .پیشونی اش رو بوسیدم :- حالا که نیست . . به چیزي که نیومده نمی تونیم فکر کنیم . . یه ذره کوچولومون ضعیفِ که اونم رفع میشه . . . اونهنوز اول راهِ ، یه مدت دیگه می خواد دندون دربیاره بدتر از اینش رو می کشه . . . اونموقع هم باید اینطوري گریه کنی؟بینی اش رو به پیراهنم کشید و گفت :- ترسیدم !بوسه اي به پیشونی اش زدم و بعد گفتم :- خودت پیراهنم رو دماغی کردي خودت هم با دست میشوریش !لب هاش کمرنگ به خنده باز شد ولی نگاهِ نگرانش خیره موند رو اهورایی که چشم هاش میخِ ما شده بودن . . زمزمهکرد :- تا این بچه بزرگ بشه من از نگرانی میمیرم ! واي خدا . . همیشه وقتی سرما می خوره قرارِ اینطوري تب کنه ؟ بعدوقتی دندون دربیاره ، وقتی راه بیفته . . وقتی بره مدرسه . . . وقتی بخواد بره دانشگاه . .پریدم بینِ حرفش :- ترانه ! بچه مون الان هنوز پوشک پاشه و مهم ترین کاري که می تونه بکنه ، خرابکاري تو صورتِ باباشِ ! حالا کوتا بره دانشگاه !خندید و نیم نگاهی به موهاي خیسم کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠۶- شانس بیاري سرما نخوري ! بارونِ آخر پاییز کارت رو نسازه خیلی هنر کردي !و بعد راه گرفت سمتِ اهورا ، که با دیدنِ نزدیک شدنِ ترانه دست و پاش رو با شور و حرارت به حرکت در آورد !می فهمید ؟ نزدیک شدنِ مادرش رو حس می کرد؟ مادر ؟ یعنی به این زودي به ترانه عادت کرده بود ؟عطسه اي کرد و ترانه با تمامِ عشقِ مادرانه اش گفت :- اي جونم مامان . .. عطسه میکنی ؟ آره قربونت برم ؟لحنِ بچه گانه اي گرفت ، موهايِ اهورا رو بوسید :- شلما خولدي پسملم ؟!لبخند زدم به اهورایی که انگشتِ ترانه به دست گرفت ، پاش رو محکم تکون داد و صدایی درآورد . . این اهورا بود ،پسرِ خودم !***اهورا رويِ پام نشسته و به سختی می تونستم با دستم که رويِ شکمش قفل کرده بودم ، کنترلش کنم . . جنب وجوشِبیشتري پیدا کرده بود و بیشتر به محیط واکنش نشون می داد و تو اون لحظه داشت تمامِ تلاشش رو برايِ به دستآوردنِ سیبِ سرخی که تو پیش دستی رويِ میز بود می کرد !مدام دست هایی رو که تازه تپل تر شده بودن رو دراز می کرد و نیم تنه اش رو حرکت می داد . . هنوز تمامِ حرکاتشهماهنگ نشده بود و هر روز شیرین تر می شد !سام خندید و گفت :- بابا چشمِ بچه در اومد ، اون سیب رو بده بهش !ترانه که این روزها همیشه نگران بود گفت :- نه ها ! ندي بهش . . . گاز می زنه !کیارش خنده اي بلند کرد و دست هاش رو دورِ سوگل و میعادي محکم کرد که به لطفِ میران تو جمع حضور داشتن . .جمعی که این روزها بیشتر از همیشه جمع بود ! :- آخه این جوجه دندون داره مگه ؟ یه لحظه تصور کنین . . سیب از کله اش بزرگتره !و با میران و سام ، گروهِ کُرِ خنده علیه پسركِ مظلومِ من تشکیل دادن . . هیوا پیام بازرگانی وار از بینِ جمع رد شد وخنده اي کرد که دلِ جمع با دیدنِ دندون هايِ نصفه و نیمه اش رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٧اهورا بغض کرد ، لب برچید و از حرکت ایستاد . . رويِ دست هام شل و ول موند و دلم سوخت برايِ چشم هايِ پر آبشکه ترسیده بود از خنده هايِ عموها و دایی هايِ هیولاش !سرش رو توي سینه ام پنهون کردم و بوسه اي به موهايِ پرپشت شده اش زدم :- زورتون به بچه ي من رسیده ؟ آقا میران همین هیوايِ شما رو هم یادمونِ صورتش رو کرده بود تو هندوونه ، از توسوراخِ دماغش هندوونه می زد بیرون ! یادته که ان شاءالله ؟کیارش سرخ از خنده گفت :- چه قدر شبیه باباش شده بود !اینبار میعاد خنده کنان گفت :- امیرعلی رو یادتونه ؟ خرابکاري کرده بود از پاچه شلوارش زده بود بیرون ، بعد هاج و واج به باباش نگاه می کرد ؟سام دست به دل گرفته ، رو به زمین خم شد ، حسین خنده کنان کنارم نشست و گلاویژ رو رها کرد تا تاتی تاتی کنانقدم برداره و گفت :- خب باباش تجربه داشته . . می خواسته از تجربیاتش استفاده کنه !هدیه با لبخندي رويِ لب گفت :- شوهر منو مظلوم گیر آوردین ؟و سینیِ چاي بینِ جمع گردوند . . .حواسم به اهورا بود که زور میزد تا سر بچرخونه به سمتِ سر و صدا . . . دوباره کمرش رو تکیه زدم به شکمم و باز دوبارهتلاشش آغاز شد برايِ رسیدن به سیب !مامان تهمینه رو به من گفت :- مادر اون سیب رو بده بهش . . . بچه ام ترکید از بس زور زد . . فک کنم باید پوشکش رو عوض کنی ! اصن یه ذرهسیب رو بزن به لبش مزه کنه !ترانه باز با نگرانی اي که این روزها اعصابِ همه رو به هم ریخته بود گفت :- نه ها . . نمی تونه بخوره که !مامان تهمینه نگاهِ چپی نثارش کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٨- من خودم چهار تا بچه بزرگ کردم . . اینا رو می دونم . . تو بچه ات چهار ماهه اس ، یه دو ماه دیگه باید بهش غذاکمکی بدي . . پس ایرادي نداره . . نگفتم سیب رو بده بهش قورت بده که . . یه ذره بزن به زبون و لبش تا مزه اشبیفته تو دهنش . . هلاك شد بچه خب !و بعد تکه سیبی پوست کنده به دستم داد . . با تردید نگاهی به سیب و به مامان انداختم . ..جمع ساکت شده بود . . حتی هیوا و امیر علی و گلاویژ با چشم هایی درشت خیره بودن به اهورایی که لب باز کرده بودو با حرصی عجیب خیره ي سیبِ پوست کنده شده بود . . مامان سري به تایید تکون داد و آهسته و با دست هایی کهکمی لرزش داشتن سیب رو به لبش کشیدم . . لحظه اي مکث کرد و بعد لب هاش رو جمع کرد . . صورتش شاد شد . .خندید و دوباره سر جلو آورد برايِ مزه کردنِ سیب . . . کیومرث خنده اي کرد و گفت :- اي جاي نوه ام رو . . چه خوشش هم اومده !فرشته تکه اي پرتقال به سمتم گرفت :- اینو هم امتحان کنین . . .پوست هايِ نازك رو از دورش جدا و به لبِ اهورا کشیدم . . . باز هم خوشش اومد . . بچه ام شده بود سوژه ي جمع !میرانی که انارِ دونه شده رو له می کرد و آبش رو به لبِ کوچیکِ اهورا می زد یا کیارش که تکه اي موز بهش می رسوند!مامان تهمینه خنده کنان گفت :-گفتم مزه کنه ، نگفتم که اسباب بازي گیرش بیارین !من ، اون لحظه ، بینِ اون جمع بعد از سالها طعمِ خونواده داشتن رو حس می کردم . .لبخند زدم به این شلوغی . . به این سرو صدا ! به اینکه حتی جايِ راحت نشستن هم نبود . . به این نوري که امشب انگارقدرتش از همیشه بیشتر شده بود . .اهورا لباسم رو به چنگ گرفت . .. به دست هايِ سفید و بندبندش نگاهی انداختم . . وبوسه ام نشست رويِ بند دستهاش . .می تونستم نگاهِ گرمِ زنی رو حس کنم که همه ي دنیام بود . . همسرم بود !سر بلند کردم و گره خورد مردمک هامون به هم . . لبخند به لب داشت ، لبخند به لب داشتم . . .می تونستم حرکت لب هاش رو حس کنم :- دوست دارم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠٩زمزمه کردم :- من بیشتر . . .و این دوست داشتن تا ابد ، تا روزي که نفس می کشیدم باقی میموند . . این زندگی ، باید پابرجا میموند !***خیره به بارونی که می بارید بودم که صدايِ در باعث شد سربچرخونم ، همه رفته بودن و از این جمع تنها کیارشی موندهبود که کسی رو نداشت منتظرش باشه ، کنارم نشست :- سردِ ها . . سرما نخوري یه وقت .دست هام بیشتر بازوهام رو در آغوش گرفتن :- نه . . خوبه . . .نیم نگاهی به صورتش کردم ، تارهايِ سفیدِ زیادي موهاش رو به بازي گرفته بودن . . آروم گفتم :- وقتش نیست به فکر یه زندگی باشی ؟ زنی ، بچه اي . . . !خندید ، تلخی اش رو با پوست و استخون حس می کردم :-کی به یه بی خانواده زن می ده آخه ؟اخم کردم :- تو بی خانواده اي ؟ در ضمن . .ابرويِ راستم بالا رفت :- کی زنش رو به تو میده آخه ؟ زنِ هر کی واسه خودشِ دیگه !مشتِ آرومی به بازوم زد و دیوونه اي نثارم کرد . . سر به زیر انداخت و بعد از کمی مکث گفت :- هستم کیان . . بی خانواده ام . . . هیچکس رو ندارم . . نمی تونی یه لحظه هم وسعتِ تنهایی ام رو درك کنی . .پوزخند زدم ، این بار من تلخی رو به کامش ریختم :- من ؟ داري از تنهایی حرف می زنی جلويِ کی ؟ من ؟ تو بیست سال مادرت کنارت بود . . من چی ؟ من که اندازه يهمه ي عمرم بی محبتی دیدم از پدر و مادرم . ..غمزده نگاهم کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٠- ولی بی بی رو که داشتی . . عزیز رو هم !از یادآوري مادربزرگهام آهی کشیدم . . چشم هام سوخت ! هر چند سال می گذشت ، جاشون همیشه خالی میموند !دستِ کیارش شونه ام رو فشرد :- هی مرد . . بی خیال !بغض کردم :- دلم تنگِ براش !فشارِ دستش بیشتر شد :-منم دلم تنگِ مادرمِ . . نمی دونی چه قدر سخته درو که وامیکنی تاریکی خونه خِفتت کنه . . بعد هی صدايِ مامانترو بشنوي که غر می زنه واسه اینکه جورابات رو همونجا دربیاري ، بعد با یه لیوان آب بیاد استقبالت . . بعد پیشونیت روببوسه . . ولی تهش همون تاریکیِ و هر صدایی که می شنوي تصورتِ . . بعضی شبا خوف می کنم . . سخته کیان . .درکت می کنم . .قطره اشک که ریخت رويِ گونه اش ، طاقتِ غمش رو نیاوردم ، برادرانه در آغوش کشیدمش . . شونه هاش می لرزید :- امشب خیلی بهت حسودیم شد . . حتی سوگل و میعاد و میران هم ناتنیِ منن . . هیچکس رو ندارم کیان ! هیچکسرو . .رويِ موهاش رو بوسیدم :- خونواده ي من ، خونواده ي تو هم هستن . . . من برادرتم ! حتی سوگل تو رو بیشتر از من دوست داره !خودش رو از آغوشم بیرون کشید و به صورتش دست کشید . . صبور بود و تودار . .. به همون سرعت که اشک هاشسرازیر می شد ، غصه اش رو فرو می خورد . .مصنوعی خندید و گفت :- حسود هرگز نیاسود اخوي !لبهام کش نیومد ، آروم گفتم :- رو حرفم فک کن . . . یه زن می تونه آرومت کنه !خندید و گفت :-کی زنش رو میده به من ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١١سري تکون دادم و گفتم :- جدي میگم کیا . . فک کن روش ! هر کی رو هم خواستی . . خودم هستم . . نوکرتم !خندید و گفت :- برو جوجه . . برو بگو بزرگترت بیاد ! داداش بزرگه منم ، بعد تو واسه من سینه سپر می کنی ؟سري به تاسف تکون دادم و گفتم :- فک کنم بادِ حسین و میران تو رو هم گرفته . . .چشمکی زد :- با اون نخودي که شما به خوردِ ما دادین باید هم بادمون همدیگه رو بگیره !بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم . . گامهاش کنارم راه گرفتن :- ناراحت شدي ؟نگاهم رو لحظه اي بهش انداختم :- نه !پوفی کرد و گفت :-گفتم جدي نگرفتم حتمی ناراحت شدي !شونه بالا انداختم :- نه . . عادت کردم . . ولی دلنگرانتم کیا . . همسنِ همیم ولی تو حتی کسی رو در نظر نداري واسه ازدواج . .پوزخندي نشست گوشه ي لبش :- اگه زندگی باهام سرِ جنگ نمی ذاشت الان بچه ام بزرگتر از اهورايِ تو بود . . .!متعجب نگاهش کردم که سري تکون داد و خیره به روبرو گفت :- شیش هفت سال پیش ، خاطرِ دختري رو می خواستم . . وانمود می کرد خاطرم رو می خواد . . . تنها بودم ، هیچکسیرو نداشتم . . حتی یه رفیقِ درست و حسابی مثه حسین برايِ تو ! بدجور دلبسته اش شدم ولی . . . وقتی بهش گفتم میخوام بیام خواستگاریت دنیام رو رويِ سرم خراب کرد . .تکیه زد به درختی و آهسته تر گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٢- زل زد تو چشم هام و گفت که بی کس و کارم ! گفت هیچکس رو ندارم که پشتوانه ام باشه . . گفت حتی مادريندارم که برام بره خواستگاري . . چطوري اونوقت به خودم جرات میدم که بهش بگم باهام ازدواج کنه ؟تلخندي زد و به چشم هايِ مبهوت و گشاد شده ام نگاهی کرد :- آره داداش . . اینطوریه . . . منم بی میل نیستم به یه شریک واسه همه ي لحظاتِ عمرم ولی . . . کیه که راه بیاد بامن و این دلِ تنها؟ هان ؟دستم نشست رويِ شونه اش :- مطمئن باش پیدا میشه . . اگه . . اگه کسی رو برات در نظرگرفتیم ، حالا من یا ترانه یا هدیه و میران . . راضی میشیبیاي ؟خوب برقِ کم سويِ ته نگاهش رو می شناختم . . با همه ي کم میلی و ترسش ، می دونستم دوست داره یه همدم داشتهباشه . . شونه بالا انداخت و گفت :- باشه . . چرا که نه . . فقط . . . کنارم میمونین ؟ همه تون ؟خندیدم ، سري تکون دادم :- همیشه بیخِ ریشتیم . . بیا بریم بخوابیم داداش که سرِ صبح نشده اهورا آژیر کشیدن رو شروع می کنه !اخمی کرد و گفت :- با برادرزاده ي من درست حرف بزن کلاهمون میره توهما !مشتی به سینه اش کوبیدم :- اون برادر زاده ات باباش خودمم !خندید :- خب بابا . . مال خودت تحفه ات !تمامِ لحظاتی که کنارش بودم ، برام پر می کرد سالهايِ بی برادري رو . . . حالا که کیارش بود ، پشت داشتم ! برادرداشتم . . . میران هم بود ولی بودنِ کیارش نعمتِ دیگه اي بود . . از جنسِ من بود ، از همون سالهاي تیره وسیاه . .درك می کرد من رو ، می شناخت ، مثلِ کفِ دست !درِ اتاق رو که پشتِ سرم بستم نگاهم خورد به ترانه که منتظرم نشسته بود . . آراسته و پیراسته . . ابروهام بالا پرید :- فک کنم اتاق رو اشتباه اومدم !خندید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٣- چشمم روشن ، بیخِ گوشِ من خیانت می کنی ؟ !کنارش نشستم و دستِ داغش رو بینِ دستِ سردم گرفتم :-می خواي دلبري کنی خانم ؟دست اش بازوم رو لمس کرد :- می خوام همسري کنم آقا . .بوسه اي به سینه ام ، رويِ قلبم زد و گفت :- از اینکه صبوري ، طاقت میاري ، کم توجهی هام رو به خاطرِ بودنِ اهورا درك می کنی ، یه دنیا ممنونتم . . از اینکهبه خاطرِ بودنِ اهورا شبا خسته و کوفته می خوابم و حتی یه دستِ محبت به موهات نمی کشم شرمنده ام . . . ولی ..بوسه ام که مهر شد رويِ سخنگوهاش ، دستش که نشست رويِ موهام ، سکوت کرد !فاصله که افتاد بینمون آروم گفتم :- نفهم نیستم ترانه . . تو با ترانه ي چند ماه پیش فرق داري . . الان یه مادري . . . وظیفه ات سنگین تر . . . هر چهقدر که بهت وابسته باشم ، بهت علاقه داشته باشم ، بهت نیاز داشته باشم به همون حد درکش رو هم دارم . . . هر چهقدر اهورا برايِ من مهمِ ، برايِ تو هم هست . . . نگرانِ این نباش ازت دلخور بشم . .. مگه کسی از زندگیش دلخورمیشه که من بشم ؟دستش موهام رو نوازش کرد . . با لبخند نگاه تويِ صورتم چرخوند ، موهاش رو پشتِ گوش زدم ، خندید و گفت :- پدرسوخته چه زبونی هم داره . . .خندیدم و سر رويِ شونه اش گذاشتم . . عطرِ حضورش رو با همه ي وجود بلعیدم :- دلم همیشه برات تنگِ ، حتی وقتی اینطوري بهم نزدیکی !دستش دورم حلقه شد :- کیان ، می دونی که همه ي سهمِ من از دنیا تویی و این بچه . . نه ؟ !نگاهش کردم ، بندِ لباسِ افتاده رويِ بازوش رو بالا دادم :- می دونم . . .نفسِ عمیقی کشید :- سه سال گذشته؟ از اون روزي که صیغه ات شدم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١۴بوسه اي به گردنش زدم :- فک کنم . . . !چشم بست ، زمزمه کرد :- چه قدر زود گذشت !پاسخم رو تمامِ شب با عاشقونه هام دادم . . . جوابِ مهري رو که خرجم می کرد رو با همه ي وجود دادم . . . ترانهتسکینِ من بود ، خنده هاش ، دست هايِ مهربونش ، مادرانه هاش ، همسرانه هاش ، شب ها و روزهایی که کنارم بود. . .نجواهايِ شبانه و تبِ تندمون ، خنده هايِ روزانه و دعواهايِ عصرمون ، چاشنیِ زندگیِ ما بودن . . . من و ترانه اینزندگی رو می ساختیم ، با پسري که از خونمون نبود ، ولی از روحمون بود !***ترانه :سر اهورا رو بوسیدم و گفتم :- نکن مامان . . بذار بشورمت . . .سرش رو به چپ و راست چرخوند و با صدايِ بلند اعتراض کرد . . پوفی کردم . . مقداري آب که رويِ سرش ریختم نقزد . . خندیدم و گفتم :- هوم ؟ چیه ؟ هر وقت یاد گرفتی بگی بابا آب رو سرت نمیریزم . .و دوباره آب ولرم شده رو رويِ سرش ریختم . . پسرکم بدش می اومد آب باعثِ بسته شدن چشم هاش بشه . . .غر غري کرد و با دست موهاش رو به چنگ کشید ، گلوش رو بوسیدم و تنِ خیسش رو به آغوش کشیدم ، حوله دورشپیچیدم . .تمام مدتی که لباس به تنش می کردم شعر می خوندم ، نازش می کردم و با دیدنِ خنده هاش دلم ضعف می رفت !گردنش رو کج کرد و صدايِ بی مفهومی در آورد ، چشم هام رو درشت کردم :- نگو که خرابکاري کردي !سرم رو جلو بردم و پوشکش رو بو کردم . . . کارِ خودش رو کرده بود و آسوده خاطر داشت نگاهم می کرد!دوباره آبی به تنش زدم ، پوشک عوض کردم و خسته از این همه تلاش رويِ تخت دراز کشیدم و سرش رو رويِ سینهام گذاشتم . . قلبم آروم می تپید . . بودنِ اهورا تمامِ زندگی ام رو منظم کرده بود . . بودم به بودش بسته بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١۵آروم کمرش رو نوازش می کردم که چنگ زد به سینه ام . . . نگاهش کردم ، دوباره چنگ زد به سینه ام و با اعتراضدست تکون داد . . پسرکم هنوز به یاد داشت شیرِ مادر چیه ؟اشک به چشمم نشست و صورتِ سفیدش رو بوسیدم . . . لب برچید . . . زمزمه کردم :- الهی قربونت برم . . . گشنته ؟سرش رو تويِ گردنم فرو کردم ، بلند شدم و سري به آشپزخونه زدم . . شیشه شیري براش آماده کردم و رويِ لبشگذاشتم . . . لب هاش که مک زدن شیشه رو ، دلم سوخت از اینکه پسرکم حقِ خوردنِ شیرِ مادر رو نداشت . . از اینکهانقدر ناتوان بودم که حتی نمی تونستم اون رو سیراب کنم از شیره ي وجودم . . . سرش رو بوسیدم ، لپش رو بوسیدم .. چونه اش رو بوسیدم . . با اعتراض مشتِ کوچکش رو تويِ هوا تکون داد . .. خندیدم :-بخور مامان . . بخور شکمويِ خودم . .در تمامِ مدتی که با طیبِ خاطر مشغول شیر خوردن بود ، دیدش می زدم . . آروم دست می کشیدم رويِ بازويِ نرمش .. .بوسه اي که رويِ سرم نشست باعث شد نگاهم رو بچرخونم سمتِ مردم که با چشم هايِ پف کرده از خواب بالايِ سرمایستاده بود . . خم شد و شکمِ اهورا رو بوسید :- نترکی هلويِ بابا . . .کنارم نشست و سر رويِ شونه ام گذاشت . . هنوز خسته بود . . . انقدر که در تمامِ مدتی که اهورا رو حموم می کردم بااون سر و صدا چشم باز نکرده بود . . . خمارِ خواب گفت :- سخت نبود دست تنها هلو رو حموم کردن ؟بوسه اي رويِ موهاش زدم :- نه عزیزم . . . شما خوب خوابیدي ؟بازوم رو بوسید :- آره قربونت برم . . اي که این حسین فقط ازم کار می کشه کاراش می افته رو دوشِ من ، همه اش شب بیداري داره. . یا اجباري یا اختیاري . .. دیشب هم گلاویژ نقشِ آژیر رو به عهده گرفته بود مثه اینکه . .اهورا لگدي پروند و با اخم خیره شد به کیان ، ابروهام بالا پرید :- این چرا همچین کرد !؟!کیان خندید :فک کنم غیرتی شده . . هان پسر ؟ غیرتی شدي مامانت رو بوسیدم ؟ زنِ خودمِ ها !!اهورا مکِ گنده اي از شیر زد و بعد شیشه رو رها کرد . . کیان دست هاش رو دورِ تنِ نرم و خوشبويِ اهورا پیچید و آرومپشتش کوبید . . .انقدر تا بالاخره عاروق زد و این بار کیان بود که گفت :- جان ؟هنوز درگیرِ اهورا تويِ آشپزخونه بودیم که زنگِ در به صدا در اومد ، بعد از جواب دادن به اف اف مشخص شد که کیارشِگرفته سرِ جام ایستادم . . .کیان با تعجب گفت : . . . شالی به سر انداخته و به سالن برگشتم و با دیدنِ کیارش -کیا ؟ چیه ؟ چیزي شده ؟کیارش دستی به موهاش کشید و رو به من با لبخندي کمرنگ و بی روح گفت :- خوبی زن داداش ؟لبخندي زدم با تردید و گفتم :- ممنون . . خوبی شما ؟به کیان نزدیک شدم و اهورا رو که دست و پا می زد برايِ رهایی از آغوشش به سینه چسبوندم . .کیارش عادي نبود ، اخم هاي به هم چسبیده و صورتِ رنگ پریده اش نشون می داد مشکلی داره .نگرانی چنگ انداخته بود به دلم ، انقدر که حتی پاهام یارايِ رفتن به آشپزخونه برايِ آوردنِ وسایل پذیرایی رو نمی داد .. .کیانمهر کنارِ کیارش نشست ، آروم پرسید :- خبريِ ؟ چرا حالت گرفته اس ؟کیارش آهی کشید و گفت :- هیچی . . برو لباس بپوش بریم جایی . . .لب گزیدم و دست کشیدم رويِ کمرِ اهورا . . . کیان بی صبر شد ، صداش بالا رفت :- دِ بگو چه خبره ؟ قیافه ات شده مثه فرشته ي مرگ . . چی شده ؟کیارش نگاهی به من و اهورايِ ترسیده از صدايِ بلند پدر کرد و گفت :- هیچی . . حالا تو برو لباس بپوش . . .کیان چنگی به مو زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٧- کیارش ، اتفاقی افتاده ؟ کسی طوریش شده ؟ میران ؟ ؟ سو . . سوگل ؟ چی شده مرد . . بگو دیگه !کیارش با تردید گفت :- خب . . میران و سوگل نه . . .کیان با هُل گفت :- میعاد ؟ میعاد چیزیش شده ؟کیارش سري تکون داد ، موهاش رو به چنگ کشید ، خم شد و نالید :- سارا . . .تمام تنم شد گوش ، کیان شونه ي برادر رو گرفت و سرش رو بلند کرد :- سارا چی ؟کیارش بغض کرده بود ، چشم هاش به اشک نشسته بود :- سارا و کامران تصادف کردن . . .چشم هام گرد شد . . . کیان مبهوت موند . . .کیارش دستی به چشم هاش کشید :- کامران بد نیست . . ولی سارا و کیوان تو کمان . . . حالِ کیوان اصلا خوب نیست . . داره میمیره کیان !وبغضش شکست و نگاهِ من مات موند رويِ شونه هاي مردي که گریه می کرد براي خواهري که هیچ وقت خواهرينکرد . . هیچ وقت نشد که خواهر باشه !کیانمهر مبهوت خیره ي برادرش مونده بود . . حتی اهورايِ بی نوايِ من هم ساکت و بی حرکت زل زده بود به پدر وعموش . . .مردمک هايِ لرزونِ کیان چرخیدِ سمتِ من ، و دلِ من هم لرزید . . .باز کدوم طوفان قرار بود زندگی مون رو تو هم بپیچیه ؟!***کیانمهر :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٨کنارِ کیارش با گامهاي بلند راهرویی رو می رفتم که می رسید به اتاقکی که خواهرم رو در برداشت . . سارا رو ، خواهريکه همیشه زخم زد بهم ، همیشه چشم هاش خط و نشون کشیدن برام . . . همیشه به خاطر نازي سرِ جنگ داشت باهام. . ولی هر چی که بود ، برايِ من خواهر بود . . هم خون بود !تو راه و رسم من بی رحمی نسبت به هم خون نبود . راهی که دلم می رفت دستِ من که نبود ! هر چه قدر هم میخواستم بد باشم ، دلم نمی خواست !از دور می تونستم جمعیت رو تشخیص بدم . . کیارش کنارم ایستاد ، لب زد :- خونواده ي کامران هم نیستن که . . نکنه . . . نکنه . . .نگاه نگرانش رو بهم دوخت . . کیارش از من عجیب تر ! اون که هیچ وقت نشد کنارشون بمونه ، اون که سالها مجبورشد از این خانواده دور بمونه چطور انقدر دلنگران بود ؟با قدم هامون که سرعت گرفت ، صدايِ پا هم بیشتر شد ، زنی سر بلند کرد . . با چشم هایی سرخ و پف کرده . . .لحظاتی مات نگاهمون کرد و بعد . . .بلند شد ، دوید ، تلو تلو خوران دوید ، هنوز نرسیده به من مشتش رو رها کرد و ته ضربش نشست رويِ سینه ام . . هقزد ، جیغ زد و هق زد :- اومدي واسه چی ؟ اومدي بدبختیم رو ببینی ؟ اومدي ببینی دخترم پر پر شده تا دلت خنک شه ؟ آره ؟ واسه چیاومدي لعنتی ؟ واسه چی اومدي ؟ اومدي بخندي ؟ خوشحالی کنی ؟ آره ؟مشت هاش بی وقفه می نشست رويِ سر و صورتم . . . پرستاري هشدار می داد و دست هایی سعی می کردن منصرفشکنن از کوبیدنِ منِ بی گناه که زانوهاش لرزید . . نازي ، نازنین ، مادرم جلويِ پام زانو زد . . . چرا انقدر پیر به نظر میاومد . . ؟ناله زد :- نوه ام ، دخترم . . . گلام دارن پر پر می شن . . چرا اومدي ؟ واسه چی اومدي ؟نگاهم رو بینِ جمعیت چرخوندم ، شونه هاي کامران تو آغوش میعاد می لرزید و سوگل هم پا به پاي نازي گریه می کرد. . میران بود که سر تکیه زده بود به دیوار و پلک هاش رو با درد بسته بود ؟چشم هام خیره موند به علیرضا . . این مردِ درمونده با شونه هایی خمیده علیرضا بود ؟دست هاش بازويِ نازي رو در برگرفتن :- پاشو قربونت برم .. . پاشو عزیزم . .. الان پرستار بیرونت می کنه ها . . پاشو فدات شم ..نازي با چشم هایی پر اشک خیره ام شد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١٩- واسه چی اومدي ؟ اومدي نتیجه ي نفرینت رو ببینی ؟ اومدي به خاكِ سیاه نشستنمون رو ببینی و شادي کنی ؟این رفتار عصبی از نازي بعید نبود . . دیگه بعید نبود ! بعد از حرف هاي علیرضا ؛ درکش می کردم . . درد و زجري کهکشیده بود رو درك می کردم و حالا این حسِ بدي که به من داشت رو می فهمیدم . .خم شدم ، دست هاش رو گرفتم :-من نفرینتون نکردم !هق زد :-دروغ می گی . . دروغ می گی . . . نفرینم کردي ، دخترم رو نفرین کردي . . . از وقتی که سارام افتاده رو تخت ، کیوانمکبود و زخمی رفته زیر دستگاه ، همه اش به این فکرم که نفرینم کردي . . نفرینم کردي کیانمهر . .رويِ زانو حرکت کرد و چنگ انداخت به شلوارم :- ببخشید . . ببخشید . . . حلالم کن تا خدا بچه ام رو بهم بده . . تو رو خدا . .علیرضا عصبی بازوش رو کشید :- نازي جان . . عزیزم !نازي چهار دست و پا رفت سمتِ کیارش که متحیر زل زده بود به مادرم . . مادرم ! ؟ !دستش رو دورِ پايِ کیا حلقه کرد و ناله زد :- ببخش . . تو هم ببخش . . من باعث شدم مادرت آواره بشه . . حلالم کن . . من بچه ام رو می خوام . . حلالم کن ..چشم هام سوخت . . نازي مادرم بود !با همه ي بی رحمی هاش ، ظلم هاش و دردهایی که بهم داد ، مادرم بود !زودتر از علیرضا دست دورِ کمرش حلقه کردم ، کیارش بازويِ نازي رو گرفت وبا همدیگه بلندش کردیم . .سرش رو به سینه ام چسبوندم . . چنگ زد به تنم . . ناله زد :- نفرینم کردي . . نفرینم کردي . . ببخش . . منو ببخش ! بچه ام . . سارام !کیارش سري به تاسف تکون داد ، از کنارم رد شد اما از کنارِ علیرضایی نتونست بگذره که دست هاش نشست رويِبازوش !چشم ها باور نمی کرد صحنه رو . . این اتفاقات داشت تو حقیقت می افتاد ؟ من بیدار بودم ؟ زنده بودم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٠نازي تو آغوشِ من آروم گرفته بود و سرِ علیرضا نشسته بود رويِ شونه ي کیارش . . .خدایا ؛ قیامت به پا کرده بودي ؟***ترانه :خواب و بیدار بودم که کشیده شدن دستی رو رويِ سرم حس کردم . . چشم هاي خسته ام رو نیمه باز کردم ، کیان اهورابه بغل با چشم هایی سرخ بالايِ سرم نشسته بود ، شونه هام رو از تشک فاصله دادم . . . پسرکم تويِ خواب هق می زدو من نفهمیده بودم چشم هاش به اشک نشسته ؟با هُل گفتم :- کِی گریه اش گرفت ؟نگاهش رو تويِ صورتم چرخوند :- گریه اش نگرفت . .یه کم بد خواب شده بود که به موقع رسیدم بالايِ سرش . .چشم هام ساعت رو رويِ دیوار جست و جو کردن . . از دوازده شب گذشته بود ، ابروهام به هم نزدیک شد :- چرا انقدر دیر اومدي ؟ چی شد ؟ چرا هر چی زنگ زدم جواب ندادي ؟بوسه اي به اهورایی زد که سر تويِ پیراهنش فرو برده بود و گفت :- نشد . . بهت اس ام اس زدم که فعلا نمی تونم جواب بدم تاج سرم . . .کنارم دراز کشید ، نشستم و دست به کمربندش بردم تا باز کنم ، آروم گفتم :- پاشو شلوارت رو عوض کن . . اذیتت می کنه . . .بازوم رو گرفت وکمی کشید :- دلم برات تنگ شده . .دست هام رويِ دکمه هاي پیراهنش قفل شد . . ابروهام بالا رفت ، نگاهش کردم :- هان ؟لب هاش رو به هم فشرد و بازوش رو دراز کرد ، خیره شدم به اهورا که نیم تنه اش تويِ پیراهن کیان فرو رفته بود . .دست هام جلو رفت و بیرونش کشیدم . . اما پسرك لجباز من دوباره توي خواب دست وپا زنان خودش رو جلو کشید وسر رويِ سینه ي پدر گذاشت . . کیان آروم پايِ اهورا رو نوازش کرد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢١- ولش کن . . بد خلقِ امشب . .آروم سر رويِ بازوش گذاشتم و دست رويِ پوشک اهورا کشیدم :- نفس کم میاره آخه . . . کثیف نکرده خودش رو ؟دست زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد ، با دیدنِ چشم هاي خیسش یکه خوردم . . لبخند غمگینی زد :- نفس کم نمیاره . . حواسم بهش هست . . کثیف هم نکرده . . .نگران لب باز کردم :- چی شده کیان ؟ سارا خوب بود ؟ کیوان چی ؟زبون رويِ لب کشید و آهسته کمی اهورا رو عقب کشید ، پچ پچ کرد :- هلويِ بابا ، نکن اینطوري خب . . قلقلکم میاد . . . .نگاهم کرد و با لبی کج شده از لبخندي تلخ گفت :- هی دماغش رو میخارونه . . . قلقلکم میاد !نزدیک تر شدم و دست گذاشتم رويِ گونه اش :- چیزي شده کیان ؟ خوبی ؟بغض کرد :- اگه یه روز تو نباشی ، یا این هلويِ من نباشه . . . چی کار کنم ؟و بعد اهورا رو از بینِ پیراهنش بیرون کشید و به صورتش نزدیک کرد . . عطرِ تنش رو با تمام قوا فرو خورد . . اهورالگدي پروند و تويِ خواب جیغی نصفه نیمه کشید ، اشکی رويِ گونه ي کیان چکید :- جونم هلو جون ؟ می خواي بري سرجات ؟تشویش تويِ دلم پشتک وارو می زد :- کیان ؟ کسی چیزیش شده ؟دکمه هاي پیراهنش رو کامل باز کرد و اهورا رو بینِ پیراهنش قرار داد . . پسرکم بالاخره آسوده گونه به سینه ي پدرتکیه زد و خوابید . . .کیان آهی کشید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٢- سارا کماست . . کیوان هم . . . ترانه ، بچه به اون کوچیکی بینِ اون همه دستگاه گم شده بود . . . گریه هاي کامرانرو که دیدم ، یه لحظه گفتم اگه من جاش باشم ، اگه خداي نکرده ، زبونم لال تو و اهورا جايِ سارا و کیوان بودید ، منطاقت میاوردم ؟ اهورایی که از خونم نیست ، جونم به جونش بسته اس ، اگه تارِ مویی از سرش کم بشه ، دیوونه میشم. . پس کامران چطور الان طاقت میاره ؟دستم نوازش شد رويِ موهاش ، نگاهی به اهورایی کرد که با خیال راحت بینمون خوابیده بود و هر از گاهی صدایی ازخودش در میاورد و زمزمه کرد :- کامران یه طوري گریه می کرد که دل سنگ هم آب می شد . . نبودي ببینی با چه حسرتی به کیوان نگاه می کرد ،با چه دردي اسم زنش رو صدا می کرد . . . نازي . . .گفت نازي و گوشم تیز شد ، چشم هام برق زد . نفسی عمیق کشید و دستش نشست رويِ پهلوم . . . :- نازي انقدر حالش خراب شد که بستریش کردن . . با آرامبخش خوابوندنش . . . علیرضا داره سکته می کنه . . پدرکامران به زور پسرش رو برد تا بستري بشه . . حالِ خودش هم خوب نیست ولی . . .سر کشید و بوسه اش نشست رويِ پیشونی ام :- ترانه ؟ قول بده هیچ وقت زودتر از من نَمیري . . طاقت ندارم . .چشم هام طرح اشک که گرفت ، بغض که رد زد تويِ صدام با نفس هاي لرزونی ادامه داد :- ان شاءالله همیشه سالم باشی ، ولی اگه قرار به رفتنِ ، اگه قرار به رسمِ زندگیِ ، بذار من زودتر برم . . من زودتر بمیرم. . طاقت یه روز بودن بی تو رو ندارم . . .ترانه ، من طاقت دور بودن از تو رو ندارم . . .ناله زدم :- کیان ؟ این چه حرفیه می زنی ؟لب گزید و گفت :- من نفرینشون نکردم . . نفرینشون نکردم تران . . سارا هر چی باشه ، خواهرمِ !بلند شدم ، اهورا رو آروم از رويِ تن کیان بلند کردم که این بار با صدايِ بلند زد زیر گریه ، پوفی کردم و آغوشم رو بهشبخشیدم ، گفتم :- جونم مامان ؟ تو امشب چته آخه ؟ هان ؟کیان هم بلند شد و دستش دورم حلقه شد ، سرش نشست رويِ شونه ام :- تقصیر منِ که سارا . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٣حرفش رو بریدم :- تو رو خدا کیان ! باز کی اینطوري داغونت کرده ؟ نازي ؟ علیرضا ؟بوسه اي به سرِ اهورا زدم که هر لحظه گریه اش شدت می گرفت ، بغض کردم . . خدایا ، چه شبی بود ! :- سارا و کیوان هم ان شاءالله خوب میشن . . تو خوب باش ، اونام خوب میشن . . .آب دهانش رو به زحمت فرو داد . . . سیب گلوش با درد بالا و پایین شد :- چی کار کنم ؟اهورا آروم گرفت ، خمار نگاهم کرد ، بوسه زدم بین ابروهاش رو ، سر کوچیکش رو جاگیر بالشت کردم و گفتم :- هیچی . . برو یه دوش بگیر و بخواب . . فردا بهش فک می کنیم . . باشه ؟!مظلوم نگاهم کرد ، مردِ من پریشون بود ، زن نبودم اگر این پریشونی و درمونش رو تشخیص نمی دادم . .اهورا که خواب رفت ، بالشتی برداشتم و درِ اتاق رو باز گذاشتم . . نزدیک ترین جا به در رو انتخاب کردم و منتظر کیانیموندم که برايِ ذره اي آرامش پناه زده بود به حمام . .با موهاي خیس که جلوم نشست بی حرفی دست به بالشت کشیدم که رويِ پام بود . . سرش نشست روي بالش و منشروع کردم به حرف زدن . . از همه جا گفتن ، از همه کس گفتن . . می دونستم امشب هیچ کس از اون خانواده آرامشنخواهد داشت . . . حتی من !منی که هیچ وقت دلم صاف نشد با مادر و دختري که زخم زدن رويِ زخم هاي کیان ، به این فکر نکردم که کیارشکجاست ، که بقیه چی کار کردن ، به این فکر کردم که مردِ من ، با همه ي سالهایی که بهارهاش رو پشتِ سر گذاشتهبود ، با همه ي سختی هایی که بهش تحمیل کرده بودن ، انقدر قلبش بزرگ بود ، انقدر مهر تو رگ و پی تنش جاسازيشده بود که بی رحم ترین انسان هاي زندگیش رو دوست داشت !پلک هاش بسته شد و من سر تکیه زدم به دیوار ، خدایا ، قرار نبود که تقاص مادر رو از پسر بگیري ، بود ؟ قرار نبود کهتر و خشک رو با هم بسوزونی ، بود ؟!نبود ، عدلِ خدایی که من بنده اش بودم ، کسی رو به جرمِ کسِ دیگه ، دار نمی زد !***کیانمهر :دستی به صورتم کشیدم . . . سه روز بود که سارا با پسرش آروم به خواب رفته بودن . . سه روز بود که نازي به محضبیدار شدن ضجه می زد و دخترش رو می خواست . . سه روز بود که دستِ علیرضا بی وقفه می رفت سمتِ قلبش .. .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۴سه روز بود میران با دیدنِ هیوا و امیر علی اشک جا می گرفت تويِ چشم هاش . . سه روز بود میعاد و سوگل پریشونو افسرده حیاط بیمارستان رو زیر پا می ذاشتن و سه روز بود کیارش بی حرف راهروهاي بیمارستان رو دنبال پزشکِمعالج خواهر و خواهرزاده اش می دوید !اما حالِ کامران شده بود داغِ دلم . . کامرانی که سرگشته و حیرون ، نگاه به آدم هاي اطرافش می کرد . . کامرانی که بهامید یه مسافرت خاطره ساز عازم جاده شده بود و چه خاطره اي ساخته بود این جاده !میران کنارم ایستاد و نگاهی به پشتِ شیشه کرد ، جایی که سارا آروم خوابیده بود :- پرستار رو به زحمت راضی کردم . . . فقط پنج دقیقه !سر تکون دادم و آروم گام برداشتم . . دل توي دلم نبود . . داشتم چی کار می کردم حتی خودم هم نمی دونستم . . . دلمیه جایی توي اون اتاق ، زیر اون لوله هاي تنفس و دستگاه هایی که نشون از ضربان قلبِ سارا داشتن گیر کرده بود . ..پاهام می لرزید ، دست هام مشت شده بود و یه غده جا خوش کرده بود تويِ گلوم . . .کنار تخت ایستادم و ماتِ صورتِ کبود و زخمیِ روبروم شدم . . . زیبایی سارا محو شده بود بین اون جراحات . . ناباور لبزدم :- سارا ؟؟انگار باید جواب میداد که شاکی شدم . . شاکی شدم از سکوتش ! :- سارا با توام . . چرا این ریختی شدي ؟بغض کردم . . دستی به چشم هام کشیدم . . اومده بودم باهاش حرف بزنم . . به چه امیدي ؟ به چه دلیلی ؟نفسی کشیدم و آروم گفتم :- نخواب . . خوابیدنت الان جایز نیست وقتی مامانت اون بیرون داره پر پر میزنه . .لب گزیدم و خم شدم ، زمزمه کردم :- نه الان که شوهرت دلش می خواد بغلش کنی ، نه الان که بچه ات منتظر تا صداش بزنی و بیدار بشه . . . خوابیدنرو بس کن . . .دستم رو رويِ بازوش گذاشتم . . . کی دست هام نوازش شدن برايِ خواهرم ؟ کی خواهرم لبخند زد بهم ؟ :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۵- منو ببین سارا . . . گوش می دي ؟ من کیانم . . کیانمهر . .. منو یادت میاد ؟ یادته وقتی پنج سالت بود ، یه روز ازتخواستم بشینی کنارم ؟ برام قصه بگی ؟ یادته چه قدر شیرین زبون بودي . . شاید تو یادت نباشه ولی من یادمِ . . .اوناولین و آخرین باري بود که باهام مهربون بودي . . .قطره اي از چشم هام فرو ریخت رويِ صورتش :- برگرد . . . نمی خواد باهام مهربون باشی . . . فقط برگرد ! برگرد و بالايِ سر بچه ات بمون . . برگرد و شوهرت رو ازپریشونی در بیار . . .نمی دونم چی شد که بوسه اي زدم به پیشونی اش ، می خواستم مجبورش کنم برگرده ! ولی مگه من عزیزش بودم کهبا صدام برگرده ؟آهی کشیدم و زودتر بیرون اومدم که دلم تاب نداشت دیدنِ سارا رو بی حرکت ، بدون نیش نگاه و زبونش . .سارا بهم بد کرد ، همیشه ! ولی تقصیر من نبود که دلم از اون که هیچ ، از پدر و مادرش هم متنفر نشد !نیم ساعت بعد کنار میران و کیارش ، زیر درختی میونِ حیاط بیمارستان خیره بودیم به سازه ي بتنی روبرومون .میران آهسته گفت :- اگه هیچ وقت به هوش نیان . . . ؟کیارش اخمی کرد و مشتی به شونه اش زد :- وقتی دکترا می گن امید هست ، یعنی هست !میران بغض کرده جواب داد :- پس کِی ؟ کِی این امیدشون اثر می کنه ؟ کیوان رو دیدي اصن ؟آهی کشیدم و دستم نوازش کرد موهاي سرش رو :- دکتر میگه سطح هوشیاریشون خوبه . . . حتی می گفت کیوان ممکنِ هر لحظه به هوش بیاد و به احتمال زیاد بدوناثراتِ دائم . . . پس انقدر ناراحت نباش . .پرخاش کرد :- شما دوتا چه می فهمین ؟ خواهرمِ ! خواهرم !کیارش پوزخندي زد و سر به پایین انداخت و نگاهِ من رنگِ دلخوري گرفت . .. . . میران دستی به پیشونیش کشید و بهآنی با پشیمونی گفت :- من . . من . . خب . . . ببخشید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢۶پوفی کردم و خیره به آسمونِ بالاي سرم شدم :- مهم نیست . . .بعد از کمی مکث گفت :- چرا . . . . چرا بد نیستی باهاشون ؟سنگینی نگاهش رو که حس کردم ، قابل حدس بود مخاطبش منم . . نگاهش کردم ، با چشم هایی سرخ خیره ام بود :- چرا باید باشم ؟زبون رويِ لب کشید :- خب . . خب مامان و بابا و حتی سارا باهات بد کردن . . حتی من !سري تکون دادم و بلند شدم ، قدمی ازشون دور شدم و لب باز کردم :- می دونی میران ؟ شاید هیچ وقت نتونم قانع بشم . . هیچ وقت نمی تونم قانع بشم با دلایل نازي و علیرضا . . هیچوقت . . هیچ وقت نمی تونم هضم کنم که با وجودِ اینکه علیرضا سه بار تو یه شب به نازي تجاوز کرد ، نازي بعدهاعاشقش شد . . هیچ وقت نمی تونم هضم کنم که من سالها تاوانِ گناه نکرده رو دادم . . ولی با همه ي اینا ، من دوسشوندارم . . اونا پدر و مادرمنن ! حتی سارا رو . . من از همخونام کینه به دل نمیگیرم . . شاید احمقانه باشه ولی من همینم .. با همین دلِ دلرحم ! با همین رحم احمقانه . . . ولی نمی تونم ببینم یکی از اعضايِ خانواده ام هر چند من رو قبولنداشته باشه درد بکشه ! و من خوشحال باشم ؟ ابدا . . .لبخند زد . . . لرزون ، کم رمق . . به آسمون بالايِ سرم نگاه کردم . . . چشم بستم . . آره ! همین بود . . . من همینبودم . . . قرار نبود من بشم منتقم و انتقام بگیرم . . خدایی بود بالايِ سرم که خوب می دونست چطور تاوان بگیره . منصبر کرده بودم و نتیجه گرفته بودم . . من یه خانواده داشتم هر چند وصله پینه . . ولی خانواده ام بودن و حالا سارا ،خواهرم ، دست و پا میزد بین موندن و رفتن . . . خوشحالی جایی نداشت تويِ قاموسم با این درد . . . باید منتظر موند ودعا کرد . . و منِ ساده دل ، دعا می کردم تا سارا برگرده . . می تونستم جورِ دیگه اي دلِ زخم خورده از حرف هاش روآروم کنم . . وقتِ دیگه اي . . . ولی نه الان !***دست زیر چشمم کشیدم و خیره شدم به کامرانی که تويِ آغوش پدرش گریه می کرد . . . ولی از خوشحالی . . . کیوانچشم باز کرده بود ، و نور داده بود به چشم هاي پدرش . .لبخند زدم به اشک هاي میران و دیوونه اي نثارش کردم . . بینِ گریه ، خندید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٧کیوان به هوش اومده بود بدونِ اینکه بدونه مادرش ، هنوز قصدِ دل کندن از دنیايِ بی خبري رو نداره . . بدون اینکهبدونه مادرش شاید دیگه هیچ وقت نتونه اون رو بینِ بازوهاش بگیره . . .پرستاري نزدیک شد و گفت :- ببخشید . . مادرتون بیدار شدن . . .ابروهام گره خوردن . . مادرم ؟سري تکون دادم و گفتم :- بله . . الان میرم . . .برايِ آخرین بار نگاهی به مردهاي گریون و خندون روبروم کردم و راهِ اتاقِ نازي رو در پیش گرفتم . .دستم به دستگیره بند شد و چشم هام بسته !نفس گرفتم . . . باید باهاش روبرو می شدم . . باز زخم می خوردم و دم نمی زدم ؟ این بار جواب می دادم . . !پوزخندي زدم و سري تکون دادم . . . در که باز شد زنی چشم چرخوند و خیره ام شد که شباهتی نداشت به زنِ مغروريکه یه عمر آرزوي مادر صداش کردن رو به دل داشتم . . .با صدایی پر از خش گفت :- سارام مُرد ؟!صورت در هم رفت از دردِ صداش . . سرم رو تکون دادم :- هنوز بیهوشِ . .بغض کرد :- کیوانم چی ؟ اونم مُرد ؟دستی به صورتم کشیدم :- به هوش اومد . .هق زد و نالید :- تو نفرینشون کردي . . . !انگار تويِ این دنیا سِیر نمیکرد ! کنار تخت ایستادم ، خیره ام شد . . . لب زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٨- تو خودشی . . .اشک راه باز کرد رويِ گونه اش ، دستش رو محکم کشید رويِ ردشون :- همونی که سیاه بختم کرد . . . تو نفرینم کردي . . من که تقصیر نداشتم . . علیرضا اذیتم کرد . . علیرضا دعوام کرد ..چشم هام رو بستم . . نازي بچه شده بود . . هق می زد و گلایه می کرد . . . دست هايِ لرزونم که رويِ شونه اشنشست چشم هاش گرد شد . . . ناله زد :- نکن ! دردم میاد . . .لب گزیدم و آهسته صدا زدم :- نازي ؟ من کیانم . . . نه علیرضا !بغ کرده عقب کشید و دستم رو پس زد :- می دونم کی هستی . . پسر منی . . پسر من و اون !این بار چشم هاي من گرديِ سکه رو گرفت !سري به اطراف تکون دادم ، حقیقت داشت ؟ من داشتم مسالمت آمیز با نازي حرف می زدم ؟دست هاش مشت شد و رويِ پاهاش نشست :- اون اذیتم کرد . . عذابم داد . . . . گفتم نکن ! دردم میاد . . ولی فقط اذیتم می کرد . .سرم راهِ کفپوش هاي اتاق رو گرفت . . . سخت نبود حدس زدن اینکه از کدوم شب حرف می زد !آهسته پرسیدم :- پس چرا باهاش موندي ؟هق زد :- عاشقش شدم . .پوزخندي زدم دوباره و نگاهش کردم . . چشم هاش رو دزدید :- چطوري عاشق مردي شدي که تو یه شب سه بار بهت تجاوز کرد ؟ هوم ؟من جواب می خواستم . . . قرار بود از همه جواب بگیرم و شاید این روز ، این ساعت بهترین زمان بود ! وقتی که نازيداشت باهام حرف میزد . . بدون تحقیر !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢٩لرزید ، دست هاش رو حلقه کرد دورِ تنش :- من نمی خواستم . . ولی شد ! علیرضا بهم بد کرد ولی . . . عاشقش شدم . . .دندون رويِ ها ساییدم :- چرا ؟ مگه اذیتت نکرد ؟بغضش شدت گرفت :- چرا . . ولی دلم که دستِ من نیست . . هست ؟ تو که ترانه ات رو دوست داري . . . می فهمی دوست داشتن یعنیچی . . . نمی فهمی ؟دوست داشتم عربده بکشم . . . اما تُن صدام اوج نگرفت :- ولی ترانه به من تجاوز که نکرد ، من که بهش تجاوز نکردم . . . . چطوري دل به مردي دادي که آرزوهات رو به بادداد ؟دست برد سمتِ روسریش ، سر تکون داد . . . . خیره شدم به لب هاي خشک و رنگ پریده اش . . . داشت جواب میداد . . . !زبون رويِ لب کشید و گفت :- من . . من نخواستم عاشقش بشم . . شد !دستِ مشت شده ام نشست رويِ تشکِ تخت :- چطوري ؟ چطوري نخواستی و عاشقش شدي ؟ مگه الکیِ ؟نالید :- لعنتی عاشقم کرد . . عاشقم کرد ! می خواستم رو زندگیش آوار بشم . . . رو زندگیش خراب بشم . . . خونش رو توشیشه کنم . . نفسش رو ببرم . . به خاطرِ تک تک ثانیه هایی که عذاب کشیدم ، عذابش بدم . . .هق زد و مشتِ زنانه ي ضعیفش رو پاي چشم هاش کشید :- زدمش . . فحشش دادم . . عذابش دادم . . زجرش دادم . . تحقیرش کردم . . حتی . . حتی مجبورش کردم لخت شه. . مجبورش کردم جلو زانو بزنه و بگه غلط کردم . . بگه __ خوردم . . . می خواستم بختک بشم و آتیش بزنم بهزندگیش ولی دم نزد . . مجبورش کردم رگش رو بزنه . . نه ، نگفت . . عذاب وجدان تا کجا ؟ تا کِی ؟ ساکت موند .. بهممحبت کرد . . هر وقت حالم بد می شد و حتی بی بی هم ازم دوري می کرد کنارم می موند . . یه جاي سالم تو تنشنمی ذاشتم ولی نمی رفت . . خب این قلبِ لعنتی هم که از سنگ نیست . . بهش وابسته شد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٠چونه ام لرزید :- پس چرا به من وابسته نشد ؟ مگه من از خونِ همون مردي نبودم که دوستش داشتی و داري ؟دست هاش صورتش رو پوشوند ، داشت گریه می کرد و گریه برايِ من جواب نبود . . مچ دست هاش رو گرفتم و پایینکشیدم :- منو نگاه کن نازي . . من سی و یک سالمِ . . سی و یک سال تاوان پس دادم . . فقط می خوام بدونم چرا . . شوهرتیه عالمه حرف زد و تهش من باز شدم مقصر چون شبیه علیرضا بودم . . ولی این داغِ دلِ من رو آروم نمی کنه . . میفهمی ؟ جوابِ من رو بده . . . واسه چی منو پس زدي ؟ اون هفت ماهی که تويِ شکمت بودم بهم وابسته نشدي ؟ اونهفت ماه که من نه بهت ظلم کردم و نه سرت داد کشیدم . . چطور به من وابسته نشدي ؟با چشم هاي به اشک نشسته اش نگاهم کرد ، دست هاش دورِ صورتم نشست و دلم ضعف رفت با این لمس . . لعنتبه این دل و حسرت هاش ! :- می دونی واسه چی نخواستمت ؟ هزار تا دلیل داره . . می خواي یکی یکی برات بگم ؟ یکی اینکه وقتی نگاهم میکنی انگار علیرضا داره بهم نگاه می کنه ، تموم لحظه هاي اون شب یادم میاد . . . می تونی درك کنی چه عذابیِ ؟ میتونی بفهمی سی سال هر شب درد بکشی یعنی چی ؟ اینکه هر شب کابوس ببینی یعنی چی ؟ کیان ، تو یادگار اونسالاي تلخی . . دستِ من نیست که وقتی نگاهت می کنم ثانیه به ثانیه یادم میاد . . از اون شب تلخ تا روزي که عادتکردم به آغوش علیرضا . . می دونی چه قدر طول کشید ؟ دو سال و نیم . . سه سال ! دیدنت ، حرف زدنت ، راه رفتنتتک تک اون خاطرات رو جلو چشمام زنده می کنه . . می تونی بفهمی چه دردي می کشم ؟ می تونی بفهمی وقتی یادممیاد به خاطر به دنیا اومدن تو ، اینکه بلایی سرت نیارم منو می بستن به تخت چه قدر تحقیر میشم . . می فهمی ؟لب هام رو به هم فشردم و سرم رو پایین انداخت . . دستش نشست رويِ موهام :- فک می کنی من سنگم ؟ آدم نیستم ؟ روح ندارم . . حس ندارم ؟ دارم . . به خدا دارم . . ولی روحِ من بیمارِ . . دستخودم نیست وقتی می بینمت دیوونه می شم . . . دستِ خودم نیست . . دوست دارم اذیتت کنم . . انگار وقتی تو رو اذیتمی کنم دردِ دلم آروم میشه . . انتقامم رو از اون سالا میگیرم . . .دستش رو پس زدم ، بغض کرده نالیدم :- چرا همه می خوان از من انتقام بگیرن ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ علیرضا بدترین ظلم رو در حقت کرد و بعد میگیعاشقش شدي . . اونوقت تو این همه سال ، وقتی حتی یه بچه ي دو سه ساله بودم هم عاشقِ من نشدي ؟دست هاش رو پس کشید و رويِ سینه چلیپا کرد :- تو بودي که گذاشت و رفت . . . تو چشمام نگاه کرد و گفت اگه بچه ي علیرضا نبود ، حتی با اون کاري که باهاتکرد ، می گرفتمت . . ولی من مسئولِ تفاله ي یکی دیگه نیستم . . . بهم گفت هرزه . . بهم گفت خیابونی . . بهم گفت
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید