.با سر به کیمیا اشاره زدم ، دوباره نگاهی به تلفنِ همراه اش کرد و بعد آهسته رو به من لب زد:-هیچی !کلافه پوفی کشیدم و دستی به چشم هام کشیدم که می سوختن . . .اما کسی که همچنان بیدار بود و لحظه اي خواب به چشم هايِ خسته اش نمی اومد ، کیانمهر بود !

 

 


 

***
آب سرد رو به صورتم زدم و تو آینه نگاهی به خودم کردم . ..خمیازه اي کشیدم و چشم از چهره ي گیج ام گرفتم .به سالن که برگشتم کیانمهر بود که با تلفن صحبت می کرد:-هیچی ؟ یعنی حتی امیدي نیست ؟کنارش ایستادم ، ساعتِ رويِ دیوارِ پشتِ سرش ، عدد سه و پنجاه و پنج دقیقه رو نشون می داد .. .ناامید صداش پایین کشیده شد و گفت:-باشه ، پس منتظرم .تماس رو قطع کرد و رو به من شد ، شونه بالا انداخت و گفت:-خبري نیست . میگه دارن تلاش می کنن ولی جز یکی از فایل ها هیچ نشونی از به راه راست اومدن نشون نمی دن!تلخندي زد و دست به موهاش کشید:-بهتره برگردم سرِ کارم . حداقل ذهن ام مشغولِ و دیوونه نمی شم.خواست ازم دور بشه که دست اش رو گرفتم ، سرد بود ، مثلِ یخ !نگاه اش رو از بالايِ سرم بینِ بقیه چرخوند و بعد چشم هايِ طوسیِ به خون نشسته اش رو به چشم هايِ قهوه اي رنگِخسته ام داد و گفت:-نمی خوابی ؟دستم رو فشرد و گفتم :- فکر کنم تو بیشتر به خواب نیاز داري.زبونش رو رويِ لبش کشید :-نمی تونم ، خواب به چشم ام نمیاد .سرم رو تکون دادم ، من هم نمی تونستم بخوابم ، چه برسه به کیانمهر!دست اش رو آروم از دست ام بیرون کشید و آهسته گفت:- ولی تو یه استراحتی بکن ... خیلی سرپا بودي .و آروم برگشت سرِ کارش و مشغول شد به منتقل کردن اتد ها به سیستم .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٣***خواب بودم ، خواب که نه ... خواب و بیدار بودم ، مغزم هوشیار بود با وجودِ بسته بودنِ چشم هام ، گوش هام صداها روخوب می شنید .نمی دونم چند دقیقه بود که چشم هام ظاهرا به خواب رفته بودن و مغزم هوشیار تر از ساعت هاي گذشته شده بود کهبا صدايِ پر ذوقِ کیمیا از جا پریدم:-جون من ؟چشم هام رو تنگ کردم و بهش دوختم ، شخصِ پشتِ خط احتمالا کسی جز حسین نبود و ممکن بود که خبرِ خوبیداشته باشه ؟با این فکر نیم خیز شدم ، کیمیا با صدايِ بلندي گفت:-آخ خدا شکرت ! باشه .. باشه می گم بهشون !وبعد تماس رو قطع کرد ، نگاه اش رو به کیانی داد که هاج و واج لب تاپ به دست ایستاده بود و خیره اش بود ، همهبیدار بودن ، هرچند بعضی ها به زور پلک هاشون رو باز نگه داشته بودن ، با صدایی که می لرزید گفت:-اطلاعات رو بازیابی کردن ، فایل ها همگی باز میشن ، همه چیز برگشته !لحظاتی انگار همه حتی نفس کشیدن هم یادشون رفت !نمی دونم کی بود که بلند گفت:-یو هو !اما هر کی که بود ، انگار آتیش زده بود به باروت که صدايِ شادي خونه رو برداشت !خندیدم ، با بغض خندیدم ، نمی دونم اون بغض از چی بود ، ولی هر چی که بود کم مونده بود اشک رو از چشم هامسرازیر کنه بین خنده هام . . .شاید بغض از شاديِ بچه ها ، گریه ي کیمیا ، یا قیافه ي بهت زده و ناباورِ کیانمهر بود . .اما هر چی که بود شیرین بود !کیانمهر لب هايِ بی رنگ اش رو باز کرد و آروم گفت:-شوخی می کنی کیمیا ؟کیمیا که دوقدمی اش ایستاده بود مطمئنا تونست صداش رو بشنوه که با صدايِ لرزونی جواب داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۴- نه به خدا .مگه الان وقتِ شوخیِ ؟ باور کن کیان ... الان هم دارن شروع می کنن به پلات گیري نقشه ها ! گفتبهت بگم خیالت راحت ، دیگه شرمنده ات نیست ! عمرا بذاره بهش اخم کنی !خندید و بینِ خنده هاش نگاهی به من کرد.... چشم هاش برق می زد! چه از اشکِ شوق و چه از امید و شادمانی !کیانمهر لب تاپ رو رويِ میزِ وسط گذاشت ، آروم به سمتِ آشپزخونه رفت ، لحظه اي ایستاد و بعد ناگهان قدم تند کردسمتِ من ، هُل کرده عقب کشیدم از ترسِ هر حرکتِ غیرمعقولانه اي که ممکن بود از کیانمهر سر بزنه ، یک وجبی امایستاد و لب زد:-مخلصتم ترانه... مخلصتم !وبعد گوشه ي شال ام رو گرفت و بوسید !اون لحظه به صدايِ هو کردن هاي همکارهام فکر نمی کردم ، به حتی حسِ خجالتی که داشتم هم فکر نمی کردم ، بهاین فکر می کردم که انگار گرمیِ لب هايِ سردش رو رويِ پرِ شال ام حس می کردم !***کیانمهر:تازه ترین حس هاي زندگی ام رو داشتم تجربه می کردم ، روزهاي خوبی رو براي اولین بار داشتم تويِ زندگی ام حسمی کردم . . .اینکه کسی ازت حمایت کنه خیلی حسِ خوبیه ! خیلی !برايِ منی که توي عمرم حامی اي نداشتم ، حسِ حمایت ترانه بی نهایت دوست داشتنی بود . . .از حرکتی که براي جمع کردنِ بچه ها کرد ، تا وقتی که برخلافِ میل باطنی ام پیمان رو همراه با حسین و احمد بهشرکت فرستاد و نتیجه اش شد بازیابی دوباره ي فایل ها !تمامِ وجودم انگار می خندید این روز ها!تار تارِ موهام خوشحال بودن و این روزها حتی خیلی بهتر حالت می گرفتن !لب هام این روزها بهتر می خندید ، صورت ام امروز بهتر صورتک خنده به خودش می زد . . .حتی انگار لباس ها بهتر رويِ تنم می نشست !زندگی به روم لبخند می زد . . .و امروز...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۵بالاخره همه چی قطعی شد ، بعد از ساعت ها تلاشِ بچه ها برايِ کشیدنِ دوباره ي نقشه ها ، بعد از ساعت ها حرصخوردن ، بعد از ساعت ها تلاش و بیداري بالاخره همه چیز به اسم ما شد . .نقشه ها مورد تایید قرار گرفت ...هنوز خوشحالی بچه ها بابتِ تایید نقشه ها جلويِ چشمم بود . . .ظرفِ چند ثانیه کاغذ بود که تو هوا چرخ می خورد و رويِ زمین فرود می اومد .صدايِ خنده هاشون ، سر به سر گذاشتن هاشون توي گوشم می پیچید ، تصویرِ درآغوش گرفتن هاشون ، دست کوبیدنهاشون جلوي چشم ام رژه می رفت . . .با دیدنِ چراغِ زرد سرعت ام رو کم کردم و پشتِ خطِ عابر توقف کردم .کمربند رو باز کردم و کمی به بدنم کش و قوس دادم .نگاه ام رو به ثانیه شمار دادم ، پنجاه ثانیه اي مونده بود..کمربند رو دوباره بستم و هنوز سرِ جام مستقر نشده بودم که سر و صدايِ تلفنِ همراه ام فضايِ ماشین رو پر کرد ، سوگلبود ، خواهرم !دختري که این روزها نقش اش تويِ زندگی ام پررنگ شده بود !زنگ می زد ، پیامک می داد و یه حسِ خوبِ دیگه رو یواش یواش بهم تزریق می کرد . . .بی معطلی جواب دادم :-جانم ؟خوشحال جواب داد :-داداش کیان ، تبریک ... تبریک ! تایید شد نقشه هاتون ؟دوباره به ثانیه شمار نگاه کردم ، سی و پنج ثانیه . . . ، با لذتی که از شنیدنِ کلمه ي داداش به تنم نشسته بود ،گفتم :-آره .. تو از کجا می دونی گل خانم ؟با ذوق جواب داد:-داداش میران داشت به هدیه می گفت شنیدم ، خونه ي اونام آخه .. واي داداش خیلی خوشحال شدم . . .دنده رو جا زدم و با لبخندي گفتم :-تو چرا ؟ غیرعادي می زنیا ، بابات که باخت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴۶خندید ، بلند :-مساله اي نیست ! بزرگ می شه یادش میره !خندیدم ! عجیب این دختر شیطون بود ، تند و با توجه به ثانیه شمار که میرفت به ده نزدیک بشه گفتم :- مواظب باش ، باد به گوشِ بابات برسونه تبعیدیا !شیطنت موج می زد تو صداش :- نگران نباش ، یه جوري در میرم از زیر دستش !ثانیه شمار نزدیکِ صفر می شد که گفتم:-باید حرکت کنم ، پشتِ چراغ ام ، کاري نداري ؟عجله ام رو که متوجه شد ، با لحنِ مهربون ولی تند تند گفت:-نه داداش جونم، زنگ زدم بهت تبریک بگم ، قربونت برم داداشِ خوشتیپ ام ، خداحافظ !وتماس رو قطع کرد ، خندان گوشی رو کنار گذاشتم و پام رو رويِ پدال فشردم ، حتی مهلت نداد من حرفی بزنم . . . چهقدر خوب بود که این روزها به جمعِ افرادي که باهام خوب بودن داشت اضافه می شد !***ترانه خوابیده بود و نگاهِ من پیِ پلک هاش بود . حق داشت !دو روز خوابِ راحتی نداشت و بعد از شنیدنِ خبرِ تایید نقشه ها با خیال راحت پناه برده بود به دنیايِ خواب . . .چهره ي مظلوم اش تويِ خواب برام قشنگ ترین پرتره اي بود که به عمرم دیده بودم !آروم با پشتِ دست ، گونه اش رو نوازش کردم . . .خم شدم و نوكِ انگشت هايِ دست اش رو بوسیدم که از زیرِ ملحفه بیرون زده بود .ترانه همه ي زندگی ام بود ، تنِ خسته ام رو کنارش رويِ تخت دراز کردم و به سمت اش چرخیدم.این دختري که روبروم به خواب رفته بود عادي قدم به زندگی ام نذاشته بود ، من ازش بی شرمانه خواستم صیغه ام بشه. . .ترانه ي من فقیر نبود ، ولی مجبور شد برايِ پرداختِ بدهی هايِ پدرش تن بده به زندگی با منی که مادر و پدرش مثلِتفاله از زندگی اشون بیرونش انداختن .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٧ترانه ي من انقدر مشکل مالی نداشت که مجبور بشه به خاطر پول زنِ کسی بشه ولی لعنت به اون کسی که کلاهبرداريکرد از مردِ شریفی مثلِ کیومرثِ گلپسند ، ازا عتماد این مرد سوء استفاده کرد و ضربه زد به خونواده اش.بدهی هايِ کلانی به بار آورد که از توانِ این خونواده خارج بود پرداخت اشون .واین بود که مجبور شد دخترِ این خونواده براي برداشتنِ این بار سنگین از دوشِ خونواده اش به صیغه با من تن بده . . .خانواده ي گلپسند وضعیت مالی بدي نداشت ولی اون بدهی ها خارج از این وضعیت بود براي سفید شدنِ حساب هايپدرش ! وضعیتِ پول هاي تو حسابِ این خونواده قرمز می شد وقتی در برابرِ چک هاي به حساب گذاشته قرار می گرفت...سام ازدواج کرد با همین شرایطِ مالی معمولی و ترانه شد همسرِ من با همین شرایط . . .اجحاف کردم در حق اش ؟نامردي بود ؟بی مروتی ؟یعنی من واقعا بد کردم در حقِ ترانه ؟ منی که عاشق اش بودم نمی تونستم به شکلِ دیگه اي کمک اش کنم ؟شاید می تونستم ، ولی به هیچ شکلِ دیگه اي نمی توستم به خودم کمک کنم .صورتم رو به صورت اش نزدیک کردم ، سرم رو رويِ مرزِ دو بالش گذاشتم و خیره شدم به پلک هاش .پلک هایی که پشت اشون چشم هايِ قهوه اي رنگی بود که روزي با خشم به من نگاه می کردن ، روزي تنفر نثارم میکردن و این روزها ، کمی محبت !چی شد ؟من و ترانه از کجا به کجا رسیدم ؟من روز به روز عاشق تر شدم و ترانه . . .؟ترانه چی ؟حسی به من داشت ؟این حس ، علاقه بود ؟چند ماه مونده بود از شرطِ من براي ترانه ؟سه ماه ؟ چهار ماه ؟ تو این سه چهار ماه ترانه راضی می شد تن بده به موندنِ همیشگی پیشِ من ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٨دلم می لرزید وقتی فکر می کردم به آینده !چی می شد ؟ می رفت یا می موند ؟اگر می رفت که دیگه چیزي از من نمی موند !هنوز دست اش حلقه اي رو که من به انگشت اش فرو بردم زینت می بخشید ، یعنی ترانه موندنی می شد پیشِ من وتو آغوشم ؟لبخند زدم ، آهسته پیشونی اش رو بوسیدم و دوباره عقب کشیدم ، خیره به سقف شدم و به این فکر کردم که زندگی بیترانه برايِ من یعنی هیچ !***ترانه:دست هام رو تويِ هم حلقه کردم و به جعبه ي دستمال کاغذيِ رويِ میز خیره شدم .من اینجا چی کار می کردم ؟ براي چی اینجا بودم ؟ چرا ملاقات رو پذیرفتم ؟چرا اینجا ؟با این مرد چی کار داشتم که دعوت اش رو به کافی شاپ پذیرفتم ؟پلک زدم و یادِ تلفنِ چند ساعتِ پیش اش افتادم . از من خواست که ساعتِ پنجِ عصر اینجا حاضر باشم تا حرف هاشرو بشنوم . براي چی ؟چی می خواست بگه ؟با ایستادنِ مردي روبروم سر بلند کردم ، این مرد ، با موهایی که گردِ گذر سالها روش نشسته بود ، کسی نبود جز علیرضامجد !نفسی گرفتم و به پاش ایستادم ، لبخندي به لب داشت و چه قدر عجیب شبیه کیانمهر بود !حتی لبخندهاش !با دست صندلی رو نشون داد:-لطفا بشین .نشستم ، لب هام رو رويِ هم فشردم ، منو رو برداشت و نگاهی بهش کرد ، دستی بالا برد و پیش خدمت به میز نزدیکشد ، نیم نگاهی به من کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٩-قهوه ؟نفسِ کوتاهی گرفتم و گفتم:-چاي با کیکِ شکلاتی !ابروهاش بالا پرید و لبخندش دوام دار شد ، سفارش داد ، یک قهوه ، یک چاي و دو کیکِ شکلاتی !بهش خیره شدم ، بهم خیره شد ، لب باز کرد و گفت:-دوسِت دارم !نفس ام گیر کرد تويِ ریه هام ، بدن ام سرد شد ، چشم هام گرد شد و لب هام از هم فاصله گرفت !خندید ، و خنده هاش لرزه انداخت به تن ام ، به صندلی تکیه زد و دست تويِ هوا تکون داد:-دخترِ رو باش ! کم مونده سکته کنه !به زحمت تونستم خودم رو جمع کنم ، این مرد چی گفت ؟ گفت من رو دوست داره ؟دوباره تنم لرزید ، دست هاش رو تو هم گره کرد و به جلو خم شد :-فوق العاده مبارزه طلبی ، به همین راحتی جلويِ مشکلات خم نمی شی ، شخصیتِ قوي اي داري... پس دوست داشتنیهستی !لب هام رو محکم رويِ هم فشردم ، حالا می فهمیدم چرا کیانمهر نمی تونست جلويِ این مرد بایسته !چشم هاش به شدت نفوذ داشت رويِ روحِ آدم و خیره بود رويِ من و روح ام !پلک هاش رو باز و بسته کرد و گفت:-شبیه نازي ، قبل از اینکه من اون حماقت رو بکنم..پیش خدمت دوباره کنارِ میز ایستاد و سفارش ها رو برابرمون گذاشت ، و کمی بعد دور شد...علیرضا دوباره ادامه داد:-نازي دقیقا همینطور بود ، و همین باعث شد من عاشق اش بشم . . . و وقتی با من نساخت ، بدخلقی کرد ، دیوونه شدم، زد به سرم و کاري کردم که هنوز که هنوزِ رويِ زندگی ام تاثیرگذاشته.. بعضی اوقات واقعا خسته می شم ولی خودممقصرم !سکوت کرد و کمی از قهوه اش نوشید ، دستِ لرزونم رو دورِ فنجون حلقه کردم و سعی کردم صدام هم نلرزه که رسوابشم برابرش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٠-فکر نمیکنین نازي هنوز هم همونطور با صلابت باشه وبشه دوستش داشت ؟خندید ، کمی از کیک رو خورد و گفت:-هنوزم دوستش دارم.. هر روز ، بیشتر از دیروز!ابروهام بالا پرید ، بهم دوباره خیره شد و گفت:-و به خاطرِ همون نازي ، تو رو هم دوست دارم... تو بیشتر از هرکسی ، حتی دخترهام شبیه نازي هستی . . .کمی مکث کرد و آروم گفت:-مثلِ دخترم دوسِت دارم . . .فکرِ بد نکن ، هیچ کس نمی تونه جايِ نازي رو برايِ من بگیره که هر ثانیه انگار جوون ترمیشه ومن رو هم جوون تر می کنه ، هر روز شگفت زده ام می کنه ! تو انگار بیشتر دخترِ نازي هستی تا سارا و سوگل... پس فهمیدي ؟ تو رو مثلِ یه پدر دوست دارم.پوزخند زدم ، مثل یه پدر ؟ ، اخم کرد:-چته ؟خیره شدم توي چشم هاش :-پدر ؟ مثلِ یه پدر ؟ شما برايِ پسرِ خودتون پدري نکردین !دندون هاش رويِ هم قفل شد ، به زحمت از بین اشون گفت :-کیانمهر پسر من نیست!من هم اخم کردم :-مطمئنین ؟ همه چیز ثابت می کنه شما پدرشین ، خون ، دي ان اي و یه خاطره ي قدیمی که باعث شد نازي نطفه يکیان رو باردار بشه و حالا اون نطفه یه مردِ بیست و هفت ساله اس که هر کاري کنید اون پسرتون محسوب میشه . . .وقتی برايِ اون پدري نکردین ، بعد می تونین زن اش رو مثلِ یه دختر دوست داشته باشین ؟ من که شک دارم !با لحنی تند و صدایی پایین گفت :- حرفِ من هیچ جايِ شک نداره ، تو ، مثلِ دخترمی ! به خاطرِ شباهتِ عجیب ات تو اخلاق به نازي ! من هرچی باشم، چشم به زنِ بقیه ندارم ، به خصوص به زنِ مردي که اسم اش تو شناسنامه امِ و فقط به واسطه ي یه اشتباه پسرم شده! و به خاطرهمین خواستم امروز ببینم ات .حرف هاش بويِ صداقت می داد ، علیرضا مردي بود که اگه چیزي می خواست بگه از کسی نمی ترسید ، پس میتونستم به حس اش اعتماد کنم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵١اعتماد کنم که اگه حسی هست ، همونیه که خودش می گه !البته اگه راست بگه و نقشه اي پشتِ حرف هاش نباشه !آروم تر و با افسوس گفت:-من نازي رو به این زن تبدیل کردم ، نازي این زنِ عصبی نبود ، این زنی که انقدر زود از کوره در بره ، نازي زنی موفقو قوي بود ، من بال و پرش رو چیدم . . پشیمون ام! و عذاب وجدان دارم اما نمیخوام درباره ي تو هم داشته باشم .خونسرد تکیه زدم به پشتیِ مبل ، انگار داشت کم کم ترانه ي واقعی ظهور می کرد ، وقتش بود ، صداش کرده بودم وداشت کم کم نزدیک می شد ، با ابرويِ راستِ بالا رفته نگاه اش کردم ، جرعه اي دیگه از قهوه اش رو نوشید و به مناشاره کرد:-چایی ات سرد شد .سري تکون دادم و تکه اي کیک رو با چاي فرو بردم ، صداش رو صاف کرد و گفت:-ازکیانمهر دور باش ! به خاطر خودت ، برات پشتوانه نمی شه.تک خنده اي کردم ، اعتماد به نفس موج می زد تو وجودم ! :-چرا باید حرف اتون رو قبول کنم ؟کمی نگاه ام کرد و آهسته گفت:-نمی خوام یه نازيِ دیگه متولد بشه . . .نگاه ام رنگِ سوال گرفت که گفت :-می دونم کیان چه قدر بهت علاقه داره ، از نگاه هاش ، رفتارش مشخصِ . . . می دونم پیش اش نمی مونی ، خوبشناختم ات ، می ترسم وقتی خواستی بري ، کیان هم همون کاري رو بکنه که من کردم و تو بشی نازي !پوزخند زدم :-همون قضیه ي پسر کو ندارد نشان از پدر ؟ آره ! راست میگین... ممکنِ ! ولی کی گفته من می خوام کیان رو تركکنم ؟ من نامزدشم ! همسرش ام ! چرا باید ترك اش کنم؟خندید ، تکیه زد به عقب :-چطور می خواي با کیان کنار بیاي ؟ با اون همه ضعفی که داره ، با اخلاق اش که مثلِ یه بچه ي دو ساله اس ، وهمینطور عقیم بودن اش !و با هوشیاري زل زد تويِ چشم هام که نتیجه ي حرف هاش رو ببینه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٢نفسی عمیق گرفتم ، من قرار بود با کیان بمونم ؟مهم نبود ! مهم گرفتنِ حالِ خوشِ این مرد بود !شونه بالا انداختم :-من با همه چیِ کیان کنار اومدم ... و توجه داشته باشین ، ضعفِ کیان ، اخلاق اش و همینطور عقیم بودن اش دلیلینداره جز شما و کارهاتون جنابِ مجد ! برام مهم نیست چی می خواین ، می خواین چی کار کنین ، ولی اینو بدونین کهشما آدم اصلحی نیستین برايِ مشورت !عصبی شده بود ، دست اش رو مشت کرد :-بودن با کیان برات خوب نیست ترانه !از جام بلند شدم ، دست تويِ کیف ام نکردم ، مثلا یه مرد از من دعوت کرده بود !کیف ام رو رويِ شونه ام انداختم :-شما نمیتونین به من بگین چی خوبه و چی بد جنابِ علیرضا خان ! من اگه به قولِ شما قوي ام ، به راحتی خم نمیشم جلويِ مشکلات ، پس اینو بدونین انقدر هم عقل دارم که بدونم چی کار کنم!خواستم ازش دور شم که اون هم بلند شد ، گفت :- باشه ، هر کاري می خواي بکن ، ولی شک نکن تو اینکه....مکث کرد و من برگشتم و نگاهی به چشم هايِ آشناش کردم :-شک نکن تو اینکه تو رو مثلِ دخترم دوست دارم . .. شک نکن !سري تکون دادم و ازش دور شدم..بیرون زدم از کافی شاپ و هوايِ مطبوعِ بهاري رو به ریه هام کشیدم . . . واقعا فکر می کرد که می تونه من رو راضیکنه به کاري که می گه ؟ که به کیان ضربه بزنه ؟چی تو سرِ علیرضا می گذشت ؟***من گفتم و کیانمهر شنید . . .من حرف زدم و اون سکوت کرد . . .لحظه به لحظه اخم رويِ صورت اش بیشتر و غمِ توي چشم هاش زیادتر می شد .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٣سرخ تر می شد و من می دونستم کیانمهر کنار نمیاد با درخواستِ پدرش !حرف ام که تموم شد ، لحظه اي مات نگاهم کرد ، زبون رويِ لب کشید و به سختی گفت:-واق . . .واقعا اون . . . اون بهت گفت منو . . . منو ترك کنی ؟لب هام رو رويِ هم فشردم ، درسته سرانجام این رابطه جدایی بود ، ولی کیان الان توانایی اش رو داشت از من همبشنوه که امید زیادي به بودنِ من کنارش نیست ؟نه!بنابراین آهسته گفتم:-آره . . .لب اش رو گزید و موهاش رو به چنگ کشید :-خدایا ، چرا این کارو با من می کنه ؟نگاه ام رو دوختم به دیوار . . .من همه چیز رو به کیان گفتم چون دوست نداشتم علیرضا راهی پیدا کنه براي آسیب زدن به کیان .. . نمی خواستم ازاین قرارِ ملاقاتِ پناهنی که حالا آشکار شده بود ، دست آویزي بسازه براي کوبیدنِ کیان . .من آدمِ پنهان کاري نبودم و نیستم !صورت اش سرخ شد ، رگِ گردن اش ورم کرد ولی دم نزد ، بهش نزدیک تر شدم ، دست ام رو گذاشتم بینِ کتف هاشو آروم حرکت اش دادم .من عادت کرده بودم به این نزدیکی !آهسته صداش زدم:-کیانمهر ؟خفه جوابم رو داد:-جونِ دلِ کیانمهر ؟نفسی کوتاه گرفتم و گفتم :-به خودت فشار نیار . یه حرفی زد ، جواب اش رو هم گرفت . . خب ؟نگاه ام کرد ، چشم هاش بدجور دلگیر بود :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۴-چرا بهم نگفتی که خواسته ببینَتِت ؟نگاه ازش گرفتم و خیره شدم به زمینِ زیرِ پام :-نمی دونم . . . اصلا نمی دونم چرا قبول کردم و رفتم دیدن اش . . زنگ زد و گفت میخوام ببینم ات . حتی نمیدونمشماره ام رو از کجا آورد . . .دست اش نشست رويِ دست ام ، با صدایی لرزون گفت:-تو که .. . تو که نمیري از پیش ام ؟لب هام رو محکم به هم فشار دادم ، این بار دست هاش رويِ بازوهام نشست :-هان ترانه ؟ نمیري که ؟چی می گفتم ؟ بهش میگفتم میرم چه واکنشی نشون می داد . .ویه لحظه . . .فقط یه لحظه حس کردم سینه ام عجیب سنگین شد . . واقعا من می خواستم برم؟ واقعا بعد از اتمامِ نُهماه ، من باید ترك می کردم مردي رو که کنارم ایستاد و بهم محبت کرد و پشتوانه ام بود ؟چونه اش هم لرزید ، سرش رو رويِ شونه ام گذاشت :-بري میمیرم . . همه کَسَمی . . .دست هاش دورم حلقه شد و من باز هم سکوت کردم !انگار یکی محکم به صورتم سیلی زده بود ، من باید می رفتم ؟ باید ؟ اصلا بایدي وجود داشت ؟چی می شد تو ماه هاي آینده . . .خدایا ، چه خوابی دیدي برامون ؟!***کیانمهر :خرداد ماه...بدترین ماه برايِ من !من ، بیست و هشت سالِ پیش ، خرداد ماه به دنیا اومدم . . .پنجِ خرداد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۵وقتی به دنیا اومدم هیچ کس فکر نمی کرد که پدر و مادرم ، لحظه اي بهم محبت نکنن و حتی پدرم ، سعی کنه تنهاکسی رو که برام مونده ازم بگیره !سخت بود ، زیادي سخت بود تحملِ این همه بی عاطفگی . . . مگه می شد اینطور باهام رفتار کنه ؟چی کار کردم مگهِ باهاش ؟که حتی می خواست ترانه رو هم از من بگیره ؟چشم هام رو محکم با دست هام ماساژ دادم ، پوفی کردم و به شناسنامه ام نگاه کردم که روبرويِ من باز بود.. بیست وهفت ساله بودم با بیست و هشت ؟چند سال از آغاز بدبختی ام می گذشت ؟دست کشیدم رويِ اسم پدر و مادر ... تلخ لبخند زدم . . .بقیه ي پدر و مادرا چی کار می کردن این روزو ؟کیک می گرفتن ؟تبریک می گفتن ؟براي بچه هاشون کادو می خریدن ؟من که حتی حسرتِ یه نگاهِ خشک و خالی رو داشتم.هیچ وقت از رسیدنِ روزِ تولدم راضی نبودم.که چی بشه ؟ کسی بود که بهم تبریک بگه ؟حتی بی بی هم این روز حتی به تلفن هاي من جواب نمی داد ، روزي بود که کسی تويِ عمارت حقِ بردنِ اسم من رونداشت ، نازي حال اش بد می شد و علیرضا پریشون !و بی بی بود که سعی می کرد آروم اشون کنه . . . ولی پس من چی ؟کی من رو آروم می کرد ؟حتی خبري از حسین هم نبود . . براي سر زدن به یکی از پروژه ها بیرون زد و بعد ازاون ، تماس گرفت که حوصله يبرگشت به شرکت رو نداره و رفت !به همین راحتی !بهترین رفیق ام هم یادش نبود امروز روزِ تولدِ منِ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵۶کیانمهر مجد ، بیست و هشت ساله شد !مرور کردم زندگی ام رو ، به دنبالِ یه نقطه ي روشن ، امید بخش !و شاید حضورِ ترانه یه نقطه ي روشن بود بینِ اینهمه سیاهی !ولی تا کِی ؟ ترانه تا کِی با من بود ؟ می رفت؟ می موند ؟ اگه می رفت من دووم می آوردم ؟ بیست و نه سالگی رو میدیدم ؟آه کشیدم ، بدترین و سخت ترین روزِ زندگی ام بود امروز .. جشن نداشت به دنیا اومدنِ من !هر چند کی می خواست جشن بگیره؟هیچ کس !وخیلی سخت بود برسی به این نقطه که ببینی هیچ کس نیست که برايِ خودت ، وجودت ارزش قائل بشه که برايِسالروز به دنیا اومدنت ، جشنی بگیره ، تبریکی بگه یا حتی لبخند بزنه !دست هام تو هم پیچید و قلبم.. قلبم هم درد گرفت از تنهایی !ترانه هم درکم نمی کرد ، من عشقِ ترانه رو می خواستم ولی شاید حضورِ آروم و کمی با محبت اش کنارِ من ، بابتِعادت اش بود یا شاید دِین اش و من اینها رو نمی خواستم !به دنیا اومدنِ من مثه یه سنگِ کوچیک بود تويِ دریا ، شاید خیلی کوچیک بودم ، ولی بدجور جوِ دریا رو متلاطم کردمکه انگار هنوزم آروم نشده بود !بلند شدم ، بس بود نشستن تويِ دفتر و فکر کردن به گذشته .. دیوونه می شدم بی شک اگر سري می زدم به بیست وهفت پنجِ خردادي که از سر گذروندم.. راستی ، بیست و هفت تا یا بیست و هشت تا ؟چند سالم شد ؟ بیست و هشت ؟یعنی من بیست و هشت تا بهار رو دیدم ؟ بهار رو دیدم ولی همیشه خزون بودم ، با اومدنِ ترانه به زور شده بودم درختِتازه جوونه زده . ..اتاق ام رو ترك کردم ، اطراف ام شلوغ بود ، همه درگیرِ کار و پروژه بودن .... کارهاي مربوط به خونه هاي ساختمونیخوب انجام می شد ، همکاريِ خوبی با شرکتِ آریا داشتیم ، اسم و رسمِ شرکت امون بیش از پیش پیچیده بود ، ولیامروز هیچ کدوم از اینها به چشم ام نمی اومد . . .من پدري داشتم که سعی کرد زیر آبم رو بزنه پیشِ کسی که دل بهش بسته بودم و اگر ترانه ، کمی فقط کمی سادگیبه خرج می داد معلوم نبود الان من کجا بودم و ترانه کجا !می دونستم اگر ترانه مقاومت نمی کرد در برابرِ علیرضا ، اون مرد با حرف هاش ، بدجور خام اش می کرد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٧خورد به مانعی سخت که نتونست ادامه بده وگرنه زبونِ علیرضا مار رو از تو لونه اش بیرون می کشه !من مادري دارم ، که حتی از دادنِ شیرِ خودش به بچه اش دریغ کرده . . فکر کردن من نمی دونستم ؟ خوب هم میدونستم . . . نازي کم به رخ ام نکشیده بود ، تو خفا و آشکار !من خواهري داشتم که دوست داشت سر به تن ام نباشه انگاري و من هنوز که هنوزِ دوست داشتم برام بشه بهترینخواهرِ دنیا که . . .کلافه و غمگین دستی کشیدم به موهام و با اطلاع دادن به خانمِ کریمی شرکت رو ترك کردم . .باید می رفتم یه جایی تا آروم بشم .. یه جایی دور از اینجا !***دستی رويِ اسم اش کشیدم ، آب رو پاشیدم رويِ سنگِ سرد و شستم جایگاهِ ابديِ عزیزم رو ...مادربزرگ ام !عزیز !گل ها رو پر پر کردم رويِ قبر ، گلاب رو پاشیدم روشون و آهسته فاتحه خوندم...خوندنِ آیاتِ نورانی که تموم شد ، آروم شروع کردم به حرف زدن:-سلام عزیزم ! خیلی وقتِ بهت سر نزدم... چند وقته؟ یه سال؟ شیش ماه؟ نمیدونم... اما دلم تنگِ ! خیلی... عزیز میدونی امروز چندمِ که ؟ آره ؟ عزیز داره سی سالم میشه ها ! بزرگ شدم ... ولی با درد.. یادته وقتی گریه ام می گرفت ،همیشه می گفتی گریه نکن که اشکِ یتیم خدا رو ناراحت می کنه؟ مگه یتیم بودم عزیز؟ شاید بودم ! مگه یتیم بودنفقط به نداشتنِ پدر ومادرِ ؟ من داشتم و نداشتم..... و ندارم ! عزیز سخت می گذره بدونِ تو .. بی بی هم انگار کم کمحوصله اش داره سر میره ازم . . کلافه می شه از دستم ... عزیز ، بدجور خسته شدم .. بدجور !یادته روزي که رفتی ؟ بیمعرفت ، نگفتی برم ، کی میخواد این بچه رو بزرگ کنه ؟ منو سپردي دستِ کی ؟ عزیزم ، تو که می دونستی آرامش امتویی ، چرا رفتی ؟ چرا ؟سرم رو بلند کردم وبه آسمونِ بالايِ سرم خیره شدم ... خدایا ، چرا ؟آهی کشیدم ، خم شدم و سنگِ قبر رو بوسیدم ، زمزمه کردم:-دوسِش دارم عزیز، پسرت داره سعی می کنه اینو هم از من بگیره ، عزیز پسرت چرا انقدر از من بدش میاد ؟ چرا ؟...بهش بگو دست از سرم برداره.. خیلی خاطرش رو میخوام ، مامانبزرگ ... خیلی! نوه ات بدجور عاشق شده... دعا می کنی؟ آره سوسن بانو ؟دوباره سنگ رو بوسیدم و لب زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٨-خداحافظت باشه بانو ، بازم میام.. این بار سعی میکنم زود به زود بیام...بلند شدم ، دستی کشیدم به لباس ام و سعی کردم بی توجه باشم به بغضِ گلوم که دو دستی چسبیده بود به راهِ تنفسیام... چه قدر تلخ بود روزِ تولدت ، بغض داشته باشی.. باید بخندي و نتونی... باید شادي کنی ونتونی... تلخ بود این روز ،خیلی !***کت ام رو با انگشتِ اشاره ام گرفتم و به پشت ام انداختم و آویزون شد رويِ شونه هاي افتاده ام . . .به کفش هام خیره شدم و فکر کردم تو این بیست و هشت سال من چند تا کفش پوشیدم ؟چند تا کفش خراب کردم؟چند تا کفش دوست داشتم و نخریدم ؟وچند بار دوست داشتم پام رو تو کفشِ بزرگترهام بکنم ؟ به خصوص پدرم ؟پله ها رو بالا رفتم و جلويِ در ورودي کفش هام رو بی حوصله از پا خارج کردم و گوشه اي انداختم .دستگیره ي در رو پایین کشیدم ، سلانه سلانه و سر به زیر داخل خونه شدم که...بوم !با هُل سرم رو بالا گرفتم و بادیدنِ روبروم...خشک شدم؟کم بود خشک شدن !انگار مرده بودم...این آدم ها ، این صورت هاي خندان ، این کاغذهاي رنگی... چه خبر بود ؟نگاه ام رو چهره ي تک تک اشون چرخید . . .مامان تهمینه ، سام ، ترمه ، حسین ، کیمیا ، فرشته ،کامیار و درنهایت ترانه . . .این جمعیت چی کار می کردن با این سر و شکل ؟حسین با کلاهِ مخروطی شکلِ نقره اي با طرحِ پو می خواست چی کار کنه ؟صدايِ خوشحال ترمه باعث شد که مردمک هام قفل بشه رويِ دخترکی که طرحِ گربه نقاشی شده بود رويِ صورت اش:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۵٩-کیان جونم ، تولدت مبارك !ابروهام گیر کرد زیرِ موهام !تولد ؟ تولدِ من ؟ یعنی این جمع ، کنارِ هم اومده بودن برايِ جشنِ تولدِ من ؟حسین کلاه از سربرداشت ، خندید و گفت :-رفیقِ من فعلا تو هنگِ ! آقا یکی اون بند و بساط آهنگ رو روشن کنه تا من ري استارت اش کنم!نزدیک ام شد و بازوم رو گرفت ، به سمتِ اتاق ها کشیده شدم توسط اش ، بی هیچ مقاومتی دنبال اش رفتم ، در اتاقرو باز کرد و هل ام داد داخل ، پشتِ سرم وارد شد و در رو بست و گفت:-نفس می کشی که ان شاء الله؟بهت زده زمزمه کردم:-چه خبره ؟لبخندي زد ، از کنارم گذشت و به سمتِ تخت رفت که تی شرت سفید و جینِ یخی رنگی روش بود :-تولدِ تو !به زحمت تونستم لب هام رو حرکت بدم:-تولدِ من ؟برگشت ، تی شرت به دست به سمت ام اومد و گفت :-آره ، تو . . . عجیبِ ؟تی شرت رويِ دوش گذاشت و کت رو از چنگم بیرون کشید ، چنگی که از شدت حیرت زده بودم بهش . ..دست کشید رويِ دکمه هاي پیراهن ام و گفت :-رحمان و طاها و آزیتا و نرگس رو هم گفتم بیان ، ولی نشد . . . نتونستن بیان.شروع به باز کردنِ دکمه هام کرد که گفتم:-چی میگی حسین ؟ تولدِ چی ؟ حالت خوبه ؟پوزخند زد و در حالی که لبه هاي پیراهن ام رو از شلوار بیرون می کشید گفت:-فک کنم بهتر از توام ، حرف رو یه بار میزنن پسرم! گفتم تولدتِ ، جشنِ تولدِ بیست و هشت سالگیِ تو ! فهمیدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٠و بعد پیراهن رو ازتن ام بیرون کشید ، تی شرت رو به سمت ام گرفت و گفت:-بپوش که بریم بیرون . . .آب دهن فرو دادم و تی شرت رو به تن کردم ، حسین دست به سینه نگاه ام کرد:-هان ؟ چیه ؟ نکنه می خواي شلوارت رو هم من بهت بپوشونم ؟سر تکون دادم و کلافه گفتم:-آخه کی تولد گرفته ؟ تو؟خندید:-من ؟ آخه من بی کارم واسه تو تولد بگیرم ؟صورت در هم کشیدم ، راست می گفت ، چرا باید برايِ من تولد می گرفت ؟گرفتگی ام رو که دید بهم نزدیک شد ودستی به شونه ام زد:-ترانه نمیدونست ، وقتی فهمید ، خواست یه کاري برات بکنه تا خوشحال بشی ، نتیجه اش شد این . . . حالا ناراضیهستی ؟ترانه ؟ یعنی ترانه تدارك دیده بود این جشن رو ؟این دورهمی رو ؟اگه کارِ ترانه بود که مگه می تونستم ناراضی باشم ؟مگه مغزم معیوب بود که ناراضی باشم ؟ ترانه سعی کرده بود خوشحالم کنه !از حس خوبی که بهم دست داد لبخندِ لرزونی زدم ، بغض داشتم ولی این بار از شدتِ خوشی ، تا چند ساعتِ پیش حسمی کردم بی کَس ترین آدمِ رويِ زمین ام و حالا اون بیرون آدم هایی بودن که چه راضی و چه ناراضی ، به خاطرِ مندورِ هم جمع شده بودن . . .با صدایی خش دار از بغض گفتم:- مگه دیوونه ام ؟ هر چی نباشه اولین جشنِ تولدمِ !رنگِ نگاهِ حسین شد غم ، سرش رو جلو آورد و پیشونی ام رو بوسید و زمزمه کرد:-تولدت مبارك داداش . . . بی خیال گذشته ، آینده ات رو بچسب !نمی دونم چی شد که سرم رو چسبوندم به شونه اش و گونه ام خیس شد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶١شدم یه پسربچه ي چهار – پنج ساله که دلش پناه می خواست ، دست هاش دورم حلقه شد و برادرانه در آغوش کشیدهشدم توسطِ بهترین رفیق ام .آهسته گفت:-هیش . . . بسِ کیان . . . بسِ ! چته مرد ؟ الان که باید خوشحال باشی !سرم رو عقب کشیدم و با دست ردِ اشک هام رو از صورت ام گرفتم ، بعد از بیست و هشت سال ، برايِ اولین بار بایدسالروزِ تولدم جشن گرفته می شد ؟لبخند زدم ، دیگه چه اهمیتی داشت که هر سال والدین ام ، روزِ تولدم رو تو خونه عزا عمومی اعلام می کردن و کسیحق نداشت بخنده ، کسی حق نداشت شاد باشه ، کسی حق نداشت به خاطرِ وجودِ من شاد باش بگه و کادو بگیره . . .الان مهم این بود که ترانه حضور داشت و احتمالا براش مهم بودم که براي خوشحالی ام دست به تداركِ این جشنِ هرچند کوچیک زده بود.آروم لب زدم :-خوشحالم . . . خیلی ! ولی هنوز باور نمی کنم.قبل از اینکه جواب بده صدايِ موسیقی پخش شد تو خونه ، آهنگِ تولدت مبارك !خندید و با چشمکی به من گفت:-تو رو خدا نگاه چه آهنگی گذاشتن . . انگار واسه بچه ي پنج ساله جشن گرفتن . . انگار نه انگار تنها دو سال از ماموتکوچیکتري . . . آهنگ بهتر نبود ؟به سمت در رفت و بازش کرد ، قبل از ترك اتاق برگشت ونگاهی بهم کرد ، لبخند زد و گفت:-لباس ات رو عوض کن و بیا ، فکرش رو نکن که یه روزي ، نخواستن حتی به دنیا بیاي ، فکرِ ساعتاي خوبی رو بکنکه می تونی امشب داشته باشی. . . دنیا دو روزِ ، این نیز بگذرد رفیق . .در رو پشتِ سرش بست و من ، خوشحال از اولینِ جشنِ تولد ، چشم دوخته به درِ بسته ، لبخند زدم .. .***ترمه زیبا و نرم می رقصید و سام می خندید ، فرشته دست می زد و حسین مدام نیشخند می زد و نشسته رويِ مبل شونهمی لرزوند و قهقهه ي کیمیا رو به آسمون می فرستاد . . .نشسته بودم بینِ کامیار و مامان تهمینه ، کیکی جلوم بود که روش نوشته شده بود : کیانمهر جان ، تولدت مبارك !دور تا دورِ سالن رو ریسته بسته بودن با نوارها و کاغذهاي رنگی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٢بادکنک بود که از در و دیوار آویزون بود. . . .و من همه ي اینها رو تازه داشتم تجربه می کردم . . .اینکه همه خوشحال باشن بابتِ به دنیا اومدنت حسِ خیلی خوبی بود که تا حالا تجربه اش نکرده بودم . . .ولی کاش بی بی هم بود . . . کاش اون هم می اومد و عیشِ من کامل می شد !حضورش می تونست برام دنیایی از شادي باشه . . .ترانه روبرويِ من نشسته بود و می خندید ، و همه ي وجودِ من ترانه رو می خواست!هنوز باورم نمی شد ، صبح چه حالی داشتم و الان چه حالی !بالاخره ترمه خسته از حرکاتِ موزونی که از خودش ارائه می داد نشست رويِ زمین و گفت:-اي بابا ، اون کیک رو بِبُرین دیگه ! بخورم یه انرژي اي بگیرم.. شما ها که فقط نشستین و می خندین !با شمام هستماعمو حسین ! خب بیا وسط ! چرا در جا می زنی؟حسین بلند بلند خندید و ترانه با اخمی که سعی می کرد داشته باشه گفت:-اِ ! ترمه ؟ترمه شونه بالا انداخت و چشمکی به من زد و گفت:-چیه خب؟ دروغ می گم مگه ؟و من هنوز نتونسته بودم دقیق وضعیتِ سنیِ ترمه رو تشخیص بدم !حسین که امشب زیادي خوش خنده شده بود گفت :-بی خیال ترانه خانم ... امشب ، شبِ خوشیِ! این موش موشک خانم هم هر چی بگه ، حق داره !نگاهی به من کرد و گفت:-خب راست میگه ، بِبُر کیک رو دیگه !همین ؟جشنِ تولد واقعی هم همینطور بود ؟یعنی من الان باید کیک رو می بریدم و تمام ؟مامان تهمینه ، بامهربونیِ ذاتی اش کاردي رو به دستم داد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٣-راست میگه مادر ، بُرِش بزن که ان شاء الله سالهاي سال شاد و سلامت باشی . . .کارد رو از دست اش گرفتم و نگاهم رو دادم به ترانه . . .چی می شد الان کنارِ من می نشست ؟با لبخندي مهربانانه بهم چشم دوخته بود ، بی حرکت که موندم ، آهسته لب زد:-بِبُرِش دیگه !لبخند زدم و با دست هایی که می لرزید ، کارد رو فرو آوردم رويِ کیک و بعد..صداي دست بلند شد و حسین بود که سوت بلبلی می زد !ترمه با ذوق تولدت مبارك رو می خوند و فرشته با وقار دست می زد . . .کیمیا چشم هاش کمی نم داشت و خواهرانهبهم لبخند می زد و دست می کوبید . . . و من هنوز نمی دونستم واقعا این آدمها راضی بودن از حضور تو این جا و بهخاطر این مراسم ؟مامان تهمینه آروم گفت:-تولدت مبارك پسرم ، ان شاءالله خوشبخت بشی. . .شرمنده از بزرگواري اش ، آهسته تشکر کردم ، من بد کردم به این خونواده . . . نکردم ؟ و با وجودِ این ، این زن ، اینمادر تولدم رو بهم تبریک می گفت !کامیار هم آهسته تبریک گفت ، هنوز هم کمی سرسنگین بود با من !با لبخند تبریک اش رو پاسخ گفتم . . .ترانه بلند شد و گفت :- تا شماها کیک رو تقسیم کنین من میرم یه چایی بیارم !کیمیا هم به دنبال اش تکیه از مبل گرفت و رويِ پاهاش ایستاد . . .مامان تهمینه کارد رو برداشت و شروع به تقسیمِ کیک کرد . . .هنوز چند لحظه اي نگذشته بود که کیمیا با دستی پر به سالن برگشت و نگاهِ من ماتِ بسته هاي کادوپیچ شده موند . ..یعنی حتی برام کادو خریده بودن ؟این دیگه خارج از باورِ من بود . . . کادويِ تولد ؟کیمیا رويِ زمین ، نزدیکِ میز نشست و روبه من گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۴-بازش کنم دیگه ؟و منتظر تایید من نموند.. جلويِ چشم هايِ مبهوت من کاغذها رو باز کرد و کادوها رو اعلام . . .کتابی رو رويِ میز گذاشت و گفت :-هشت کتاب سهراب از . . . مامان تهمینه !دست ها کوبیده شد و من تنها تونستم به زحمت تشکر کنم . . .بسته ي دیگه اي رو باز کرد ، جعبه ي پیراهنی رو بالا گرفت و گفت :-از طرفِ کامیار خان و ترمه جونِ گلِ گلابم !ترمه با ذوق گفت :-من گفتم سرمه اي بگیریم.. بهت میاد کیان جون!لبخندي زدم بهش ، کاغذ کادويِ دیگه اي باز شد و کیمیا با تعجب و صورتی وا رفته به حسین نگاه کرد ، حسین باصورتی که معلوم بود به زحمت می تونه خنده اش رو حفظ کنه ، گفت :-ستِ لباس زیر از طرف من و . . . من و خانمم !چشم هام گرد شد از این بی حیایی حسین تو جمع !کیمیا سرخ شد و با اعتراض کاغذکادویی رو مچاله کرد و سمت اش پرت کرد . .سام بلند بلند خندید و حسین هم که دیگه علنا می خندید گفت:-خب چیه ؟ کادويِ مفید گرفتم براش !کیمیا سرخ شده رو به مامان تهمینه گفت:-شرمنده به خدا . . .این شوهرِ من زیادي احساسِ خودمونی بودن داره !مامان تهمینه که سربه پایین داشت و ریز ریز می خندید گفت:-مهم نیست دخترجون ، همه تون مثه بچه هاي من!ولی من حس می کردم صورتم گُر گرفته !اخمی به حسین کردم که لب هاش رو جمع کرد و گفت:-اُه اُه ! صاحابش اومد . . ترمه جون ، عمو! از پشتِ میز تلویزیونی اون کادويِ ما رو بده قربونت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۵ترمه بلند شد و جعبه اي رو بیرون کشید و به دستِ کیمیا داد... کیمیا جعبه رو باز کرد و ساعتِ جیبی اي رو نشون داد وبا خنده گفت :-این یکی دیگه واقعا کادويِ ماست !لبخندي زدم و تشکر کردم ازش !واقعا نمی دونستم چه رفتاري باید بروز بدم از خودم . . . بقیه چی کار می کردن تو چنین مواقعی ؟کادوي بعدي باز شد و از طرفِ سام و فرشته بود . . . اُدکلنِ خوش بویی که کیمیا اهرم اش رو فشرد و عطرش رو توفضا پخش کرد . .ومن نمی دونستم چرا تو تمامِ این مدت ترانه سري به سالن نزد ؟مگه چند تا چایی ریختن چه قدرطول می کشید ؟کیمیا بسته ي آخر رو برداشت و به من که حواس ام پرت شده بود به درِ آشپزخونه با شیطنت گفت :-و اما... آخرین کادو . . . کادويِ کی میتونه باشه ؟گیج و گنگ بهش زل زدم که به جاي من ، ترمه نیشخند زنان گفت :-آبجی ترانه !هوشیار شدم ، کمی راست نشستم و سعی کردم به سامیار و کامیار و تهمینه خانم نگاه نکنم ، کیمیا کاغذِ طوسی- آبیرو باز کرد و از بین اش تی شرتِ کرم رنگی رو بیرون کشید که همراه اش چیزِ براقی بیرون افتاد ، دست برد و برداشتاش که چشم هام با دیدنِ گردنبندِ الله برق زد !ترانه برايِ من کادو خریده بود و چه کادویی برتر از اسمِ خدا ؟دست ام رو دراز کردم و کیمیا متعجب از این رفتارم ، پلاك و زنجیر رو کفِ دستم گذاشت . . .چشم بستم و آروم رويِ اسمِ مقدسِ خدا رو بوسیدم ، آرامش داشتم . .. تجربه ي بهترین ها خیلی شیرینِ !!برام مهم نبود که مادر و برادرهايِ دختري که با نقشه به صیغه ي خودم درآوردم اش تويِ جمع حضور داشتن ، برام قلبیمهم بود که دور از یار می کوبید با دیدنِ هدیه اش !حرف ام رو پس گرفتم ، امسال از رسیدنِ روزِ تولدم خیلی هم راضی بودم با بودنِ ترانه و افرادي که به واسطه ي ترانهدورِ هم جمع شدن . . .چشم هام که باز شد ، مردمک هام بی اراده چرخیدن سمتِ درِ آشپزخونه که ترانه با سینیِ چاي در دست تو چهارچوباش ایستاده بود . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶۶این لحظات بی شک از بهترین لحظاتی بود که تويِ زندگی ام گذروندم !***ترانه:دسته هاي سینی رو محکم تر فشردم . . . قلبم تند می کوبید !اولین بار بعد از تمامِ لحظه هایی که با کیانمهر گذروندم ، قلبم با دیدنِ چشم هايِ نقره فام اش کوبید ! محکم هم کوبید.. .تو کلِ زمانی که کیمیا کادوها رو باز می کرد جرات نکردم بیرون برم و جلوش بشینم . . . حس ام رو درك نمی کردم وکلافه بودم از این حالت !چرا خوشحال بودم از خوشحالی اش؟چرا دوست داشتم کیانمهر بخنده ؟چرا ناراحت می شدم از ناراحتی اش؟این جشنِ کوچیک برنامه ریزيِ من بود و حسین و کیمیا به همراه سام و ترمه و کامی و کمی هم مامان !وقتی حسین خبر داد که پنجِ خرداد تولدِ کیان ، لحظااتِ اول هیچ حسی نداشتم .. یه خبر بود !تولدِ کیان . . .ولی هر چی بیشتر فکر کردم تازه فهمیدم تولدِ کیان تنها تولدِ کیان نیست !تولدِ کیان یعنی شروع نفرت هاي نازي و علیرضا ازش ، یعنی شروع رنج هاش ، یعنی بی کسی هاش !یعنی یه پسربچه ي سه ساله که مادرش آرزو می کنه که بمیره و مادر صداش رو نشنوه !این بین ، ترمه بود که اصرار می کرد براي گرفتنِ جشنی برايِ کیان ، انقدر گفت و گفت و گفت و گفت که دلِ همه روآب کرد !حتی سام رو ... حتی کامی رو !راضی نبودم اول ! چرا جشن بگیریم ؟ براي چی ؟ به چه مناسبت ؟ براي کی ؟ولی کم کم ، با یادآوريِ محبت هاش ، دلم نرم شد . . سنگ که نبودم ! آدم بودم . . .و اونوقت بود که منم همراه شدم با جمع براي جشنِ تولدي براي کیان !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٧همه چیز تغییر کرده بود ، بعد از اون شب که علیرضا رو دیدم و به کیان گفتم از ملاقاتم با پدرش ، یه حسی تو وجودمابراز وجود می کرد ، شاید یه نوع ترس ، که باید برم ؟ که بالاخره من باید از این خونه برم ؟ دوست دارم یا ندارم کهبرم؟ اصلا چه حسی به کیان دارم و این شده بود سوالِ بزرگِ زندگی ام . . . سعی می کردم پس اش بزنم ، نرم سراغاش ، بهش فکر نکنم که داشت خط خطی می کرد اعصابم رو . .. ولی باز هم گاهی در می رفت از دستم و افکارم روپریشون می کرد .ماشین ها مخفی شد اطرافِ خونه ، کفش ها جا گرفت تو گوشه و کنار تا تو دید نباشه ، تزیین ها جوري انجام شد کهدر ابتدا دیده نشه ، شرایط طوري چیده شد که عادي به نظر برسه....ولی با همه ي اینها انگار یه جورایی برايِ همه گُنگ و سخت بود گرفتنِ جشنِ تولد براي مردي که به بیست و هشتسالگی قدم گذاشته بود و هیچ وقت توي زندگی اش روزِ ولادتِ خوبی نداشت .. . حتی بقیه ي روزهاي زندگی اش همآرامش نداشت !سعی کردم به واکنش هاي سام و کامی بی تفاوت باشم که معلوم بود از بوسه ي کیان به رويِ پلاك راضی نیستن !شاید اون رو به چیزِ دیگه اي تعبیر کرده باشن . . . مامان هم معذب شده بود انگار با اون بوسه !بوسیدنِ گردنبد رو توسطِ کیان دیدم ، دیدم و گُر گرفتم !نمیدونم چرا ولی حس می کردم این گردنبد بهش میاد و این شد که بینِ تی شرت قرار گرفت و شد کادوي تولد !آروم خم شدم و چاي رو جلويِ تک تکِ افراد گرفتم ، بالاخره بعد از دورگردونی سرِ جاي خودم نشستم ، حسین کهمتوجه شده بود جو سنگین شده ، کنترل رو برداشت و صدا رو زیاد کرد !شاید راهی بود برايِ برگردوندنِ صمیمیتِ دوباره ي جمع !***باقی مونده هاي میزِ شام رو هم داخلِ سینک گذاشتم و بعد خسته دست کشیدم به گردن ام..جشنِ عجیبی بود !غافلگیريِ کیان ، گوش دادن به موسیقیِ شاد ، حرکاتِ حسین و ترمه و شیطنت هاشون ، سربه سرگذاشتن هاي جمع ،کیک بریدن ، چاي و شام خوردن و تمام !به همین سادگی !واقعا جشنِ تولد بود ؟قدم به سالن گذاشتم و نگاهی به مبل هایی کردم که خالی شده بودن از افرادي که روشون نشسته بودن . . .من سعی ام رو کردم که به بهترین نحو برگزار بشه ، تنها کاري بود که از دست ام بر می اومد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٨ولی برقِ چشم هاي کیان نشان از رضایت اش داشت . . .بعد از کادويِ من ، حسین به زحمت تونست جو رو به حالتِ عادي برگردونه و دوباره همه رو سرِ حال بیاره . . اما به هرحال موفق بود !خواستم برگردم و ظرف ها رو بشورم که صدايِ گیتار باعث شد بایستم و سر بچرخونم به سمتی که صدا ازشون می اومد. . .کیانمهر بود !قدم هام بی توجه به داد وفریادهايِ عقل ام راه گرفتن سمتِ اتاق ، نشسته بود رويِ زمین و تارهاي گیتارش رو مینواخت ، نگاه اش که به من افتاد دست کشید از کارش ، لبخند زد بهم و آروم گفت:-خسته شدي . . .شونه بالا انداختم :-زیاد نه ...با دست به کنارش کوبید و گفت:-بیا بشین یه کم.آروم به سمت اش رفتم و نشستم ، گیتار رو کناري گذاشت و گفت :-مرسی خانمی . . . خیلی زحمت کشیدي.حس خوبی دوید زیرِ پوستم از خانمی گفتن اش . .. حسی که باعث شد کسی تويِ سرم فریاد بزنه:بی شرم !سر پایین انداختم که آهسته گفت:-نمی تونم هیچ جوري ازت تشکر کنم . . . هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که یه روزي برسه که یکی به خودش زحمتبده که برام تولد بگیره . ..سکوت که کردم ، دستش نشست زیرِ چونه ام و سرم رو بلند کرد ، لبخند زد و گفت:-عاشقتم دختر . . . خیلی !وجودم خالی شد و دوباره پر شد !لب گزیدم که گفت :-ولی کاش . . . کاش بی بی هم بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶٩بی بی . .. بی بی اي که تماس گرفتم باهاش و باناراحتی رد کرد و ازم خواست که بهترین لحظات رو رقم بزنیم براينوه اش !که گفت نمیتونه خونه روترك کنه . . .آه کشیدم و آروم گفتم:-زنگ زدم بهش . . . ولی گفت نمی تونه بیاد ، گفت حالِ نازي خوب نیست ،می گفت حتی علیرضا هم زیاد نرمال نیست. . .کیانمهر پوفی کشید و گفت:-می ذارم یکی دوروز دیگه میرم بهش سر میزنم . .. دلم بدجور تنگ شده براش . .سري در تایید حرفش تکون دادم . . . باید می رفت ! مسلما ! ولی نه فردا و نه پس فردا ! به این زودي ها نزدیک شدنبه اون عمارت کارِ درستی نبود. ..صدام زد و سوالی نگاه اش کردم ، دستم رو گرفت و بوسه اي زد پشتِ دستم ، ازاون بوسه ها که داغ می زد انگاري ! :-چطوري تشکر کنم ازت ؟ چطوري با زبون بهت بگم ممنون ؛ وقتی که قلبم پر میشه از خوشی با فکر کردن به امشبو اون کادوت ؟ تو داري چی کار می کنی با دلم دختر ؟ چی کار ؟دوباره لب گزیدم ، حرف هاش امشب عجیبِ می نشست به دلم !اخمی کرد ساختگی ، آروم گفت:-عزیزِ دلم ، لب ات رو که گاز میگیري باعث میشی زخم بشه ، ورم کنه و درد بگیره ، خشکِ بزنه. اینطوري اذیت میشی.. نکن خانمی با لب ات اینطوري خب !وبعد با دست لبم رو از زیرِ دندونم بیرون کشید ، لب زد:-من فقط عاشق اتم !گرم شد وجودم ! لبخند زد ، کمی نزدیکم شد و آهسته زمزمه کرد:- من فقط عاشقِ اینم روزایی که با تو تنهام ، کار و بارِ زندگی امُ بذارم براي فردابوسه اي زد به شقیقه ام و طره اي از موهام رو به دست گرفت:-من فقط عاشقِ اینم ،وقتی از همه کلافه ام بشینم یه گوشه ي دنج موهاي تو رو ببافمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٠عاشق اون لحظه ام کهپشتِ پنجره بشینم ، حواس ات به من نباشه ، دزدکی تو رو ببینم . . .من فقط عاشقِ اینم عمري از خدا بگیرم ، اونقَدَر زنده بمونم که به جاي تو بمیرمچشم هام رو بستم . . . چی می خواستی مرد ؟ چرا زدي زیرِ آواز و دلم رو به لرزش انداختی ؟ می خواي چی رو ثابتکنی ؟ چی رو به یاد بیاري ؟ چی کار داري می کنی کیانمهر ؟سرش رو رويِ شونه ام گذاشت ، صداش لرزید و زمزمه شد زیرِ گوشم:-من فقط عاشقِ اینم حرفِ قلبتُ بدونم ،الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونممن فقط عاشق اینم بگی از همه بی زاريدو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داري . . .و اگه کیانمهر بی خبر می رفت و خبري ازش نمی شد ، چه حالی می شدم من ؟پچ پچ کرد :-میدونی ؟ انقدر شبِ خوبی رو برام درست کردي ، که حتی اینکه بی بی نیومد هم نمی تونه خرابش کنه . . . تا وقتیمهمونا رفتن تو شوك بودم ، ولی الان که یادم میاد...آروم بوسه اي رويِ گونه ام زد و من لب هام رو محکم به هم فشردم ، آرومتر ادامه داد:- تازه می فهمم چه چیزایی رو تجربه کردم و چه لطفی در حق ام کردي . . . حق دارم دوست داشته باشم ، ندارم ؟ بااین کارات داري عاشق ترم می کنی ترانه . . .بدون اینکه مهلت بده حرف بزنم ، گهواره شد برام ، آهسته تکون خورد و برام زمزمه کرد ، و من ، خسته از روزي پر کار، با گرمايِ آغوشش بدون اینکه بخوام به خواب رفتم . . . !***کیانمهر:زیپ سوییشرتم رو بالا تر کشیدم و در عمارت رو بستم .تو یه هوايِ سردِ بهاري ، بعد از چهار روز از جشنِ تولدم ، برگشتم به خونه اي که سالها توش حسرت کشیدم.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧١نگاه کردم به ساختمونی که جلوم قد علم کرده بود ، خونه ي پدري ! خونه ي ، پدري که هیچ وقت منو به فرزندي قبولنداشت . . .بهار داشت به پایان می رسید ولی انگار بارون و سرما موندنی بودن !سر پایین انداختم و راه کج کردم به سمتِ خونه ي خودم ، خونه ي خودم و بی بی . . .دست ام رو تويِ جیبِ سوییشرت فرو کردم ، گونه ام می سوخت از شدتِ سرديِ هوا ، نم نم بارون موهام رو مرطوبکرده بود ولی نمی تونستم دِل بکنم از لذتی که این هوا به روحم می داد .به درِ خونه ي کوچیک امون که رسیدم ، لبخند زدم . . .زنی تويِ این خونه بود که همه ي زندگیم رو مدیونش بودم .تقه اي به در زدم و وارد شدم ، صداش زدم:-بی بی ؟ کجایی بی بی جونم ؟جوابی نیومد .کفش هام رو درآوردم و داخل جاکفشی گذاشتم و باز هم صدا زدم:-عزیزِ دلِ کیان ؟ سرورِ کیان ؟ کجایی جونِ کیان ؟خبري نشد . . . متعجب کمر راست کردم ، خودِ بی بی که در رو برام باز کرد ، پس کجا می تونست باشه ؟قدم تند کردم و داخل شدم . . نبود ، تو سالن نبود . اخم کردم:-بی بی ؟ کجایی ؟به سمتِ سرویسِ بهداشتی رفتم ، نبود !خواستم راه بگیرم سمتِ آشپزخونه که صدام زد:-کیان ، تو اتاقم . . .به قدم هام سرعت بخشیدم که به سمتِ اتاق اش رفتم ، رويِ زمین نشسته بود و قابِ عکسی به دست داشت ، روبروشزانو زدم و با نگرانی گفتم:-چرا هر چی صدات می زنم جواب نمیدي قربونت برم ؟سرش رو بالا گرفت و با دیدنِ چشم هاي خیس اش یکه خوردم ، آهسته گفتم :-چی شده بی بی ؟چونه اش لرزید و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٢-نازي بیمارستانِ !با چشم هایی گرد شده نگاه اش کردم ، قبل از اینکه حرفی بزنم با بغض ادامه داد:-حالش بد شد . . به خاطر تو . .. به خاطر تولدِ تو . . چرا اومدي ؟قابِ عکس از دست اش به زمین افتاد و من نازيِ جوون رو دیدم کنارِ علیرضایی که جوون بود ، خیلی جوون ! دو زنیکه روبروشون رويِ صندلی نشسته بودن عجیب آشنا بودن برام . . .زبونم رو رويِ لبم کشیدم ، دست اش رو بینِ دست هام گرفتم و از سردي اشون متعجب نالیدم :-بی بی ؟هق هق کنان گفت:-سرِ تو باهاش بحث کردم ، حالش به هم خورد . . . بابتِ تو . . . چرا به دنیا اومدي ؟ناباور نگاه اش کردم ، صورت اش خیس شد از اشک و نگاهم چرخید رويِ موهايِ سپیدش . . . بی بی چی گفت ؟زار زنان گفت :-واسه چی زنده موندي ؟نفس ام رفت . . . دم و بازدم یادم رفت . . . بی بی چی گفت ؟به زحمت زمزمه کردم:-بی بی . . .دست اش رو از دستم بیرون کشید و گذاشت رويِ سینه ام ، روي قلب ام ، نوازش گونه دست کشید بهش و گفت:-نازي که هی می کوبید تو شکم اش ، هی غذا نمی خورد ، ویار که می کرد جونش رو هم می گرفتی لب نمی زد . .پس چرا زنده موندي ؟چشم هام سوخت ، بی بی چی می گفت ؟ یعنی چی چرا زنده موندم ؟ این بی بی رو نمی شناختم !به زحمت تونستم حرف بزنم:-چی . . چی میگی بی بی ؟ضجه زد :-دخترم داشت سکته می کرد . . دخترم به حالِ مرگ افتاده . . خدا ا ا !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٣بغض فشار می آورد به گلوم . . .چی بی بیِ منو به این حال و روز انداخته بود ؟ چی ؟دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم که صداي عربده اي که به خونه نزدیک می شد باعث شد سر بچرخونم ، بی بی تندينگاه دوخت به پشتِ سرم و نالید :-یا خدا . . . علیرضا رو کجايِ دلم بذارم ؟در خونه به شدت باز شد و صدايِ فریادي علیرضا خونه رو پر کرد :-واسه چی اومدي ؟بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، چهره ي سرخ اش ، موهاي پریشون اش ، لب هاي لرزون اش ، چشم هاي به خوننشسته اش دلم رو به درد آورد . . چرا علیرضا اینطور به هم ریخته بود ؟لب زدم :-بابا ؟نعره زد :-صدات رو نشنوم !یکّه خوردم . . . هیچ وقت تا این حد صداش رو بلند نشنیده بودم ، دست هاش مشت شد ، میران نفس نفس زنان پشتِسرش ظاهر شد . .چرا میران انقدر آشفته بود ؟به زحمت از بین نفس هاي کوتاه و بلندش گفت :-ب. . . با با . . یه ل. . . لح . . ظه !اما علیرضا با گامهاي بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه بتونم کاري بکنم یقه ام رو گرفت و تکونم داد ، صداشبغض داشت ، ولی پشتِ خشم اش پنهونش می کرد :-لعنتی واسه چی اومدي ؟ اومدي بدبختی امون رو ببینی ؟ چرا دست از سرمون برنمیداري؟ نازي واسه خاطرِ تو افتادهرو تختِ بیمارستان . . چی از جونمون می خواي ؟دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم ، سرد بود . .. دست هايِ علیرضا هم سرد بود ، به سختی تونستم فکرم رو جمعکنم و حرف بزنم :-چی شده ؟برّاق شد تو صورتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۴-چی شده ؟ چی شده ؟ به خاطر توئه حرومزاده نازي با بی بی بحث اش شد . . می فهمی ؟ به خاطر تو مادر و دخترباهم بحث کردن . . زنِ من . . عشقِ من . . نازيِ من . .اشک حلقه زد تو چشم هاش و نالید:-قلبش گرفت . .دست اش رو مشت کرد و رويِ قلبم کوبید که دردش باعث شد چشم هام بسته بشه ، داد زد:-به خاطر توئه لعنتی ، توئه حرومزاده قلبش درد گرفت !میران کمرِ علیرضا رو گرفت و عقب کشید ، رو به من داد کشید:-برو کیان . . . الان فقط برو داداش !لحظه اي چشم هاي علیرضا گرد شد ، از حرکت ایستاد درحالی که دست هاش مشت شد بینِ زمین و هوا معلق بودن ،بی بی هینی کشید و دست رويِ دهن گذاشت . . .میران لب گزید و چشم بست ، نالید:-یا حسین !دست هاش رو باز کرد و عقب رفت ، علیرضا به آهستگی برگشت و زمزمه کرد:-چی گفتی ؟ چی گفتی میران ؟میران آب دهن فرو داد ، نگاهش خیره ي علیرضا بود:-من . . من . .علیرضا به ناگاه برآشفت و عربده کشید:-تو چی لعنتی ؟ تو چی ؟ تو به این...با انگشت من رو نشون داد و صداش رو بالاتر برد:-به این حرومزاده ي عوضی که باعث شد مادرت بیفته رو تختِ بیمارستان میگی داداش ؟خدایا ، چه خبر بود ؟من چی کار کرده بودم که خودم هم نمیدونستم ؟بس نبود ساکت بودن ؟از موقعی که چشم اش به من خورد شروع کرد به توهین .. من که کاري نکردم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۵به سختی تونستم صدام رو از بینِ لب هام بیرون بدم :-انقدر بهم نگو حرومزاده ! من چی کار کردم که خودم خبر ندارم ؟برگشت وبا چشم هایی سرخ خیره ام شد ، علیرضا بدجور آماده ي حمله بود ، پوزخند زد و گفت:-چیه ناراحت شدي ؟خب هستی .. حرومزاده اي!خشم شعله کشید تو وجودم ، دندون هام رو رويِ هم ساییدم:-من ؟ اگه من حرومزاده ام پس تو چی هستی ؟ تو پدرحرومزاده اي !حرومزاده از چی به وجود میاد ، هان ؟صدام بالاتر رفت بی اختیار .. حرف هاي بی بی تو سرم چرخ می خورد . . بی بی دوست نداشت من زنده بمونم ؟ پسچرا سی سال تر و خشک ام کرد ؟ چرا بزرگ ام کرد ؟ :-اما مقصر هرچی پیش اومده تویی ! میفهمی علیرضا خان ؟ تو ! تویی که با زنت خوابیدي و نتیجه اش شدم من ... منِحرومزاده ! تویی که به نازي تجاوز کردي و منو ...بی بی جیغ زد :-بس کن کیان ! بس کن ذلیل مرده . .صدام تو گلو خفه شد!صداي بی بی اکو شد ، ذلیل مرده ؟برگشتم ، ناباور بهش خیره شدم ، مات !دنیا رنگ باخت جلوم .. بهم گفت ذلیل مرده ؟لب زدم:-بی بی ؟جیغ کشید وبه پاهاش کوبید:-بسِ . . بس کنین ... خسته ام کردین . . سی سال بزرگت کردم ، سی سال غصه خوردم بابتِ اشتباهم . . ولی دیگهنمی کشم . . چه قدر دعوا باشه تو این خونه سرِ تو ؟ چه قدر گریه باشه تو این خونه سرِ تو ؟ چند بار باید دخترم جلويِچشمم پر پر بزنه که دست از این زندگی بکشی. . .رويِ زمین نشست ، زار زنان ادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧۶-منِ بی وجود خبط کردم ، اشتباه کردم به نام زدمشون . . من باعث شدم علیرضا ، نازي ام رو بی عفت کنه . . .سیسال عذاب وجدان داشتم ، بزرگت کردم که عذاب وجدانم رو ساکت کنم ولی دیگه بسِ . . دخترم داشت می مرد . . بهخاطر تو باهاش بحث کردم . . . بس کن دیگه . . چرا نمیري ؟ چرا دست برنمیداري از سرِ این خونواده ؟پاهم سست شد . .نزدیک اش شدم ، روبروش زانو زدم ، سینه ام می سوخت ، درد می کرد ، به زحمت می تونستم نفس بکشم ، خرخرکنان گفتم:-بی بی . . . چی میگی ؟ چی داري میگی ؟با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد:-برو کیانمهر . . برو . . نمیخوام اینجا ببینم ات .. به اندازه ي کافی زجر دادم بچه هام رو ، با اصرار براي موندن ات تواین خونه ، براي اومدن ات . ولی دیگه برو ، برو و پشتِ سرت رو هم نگاه نکن . .بغض کردم ، بی بی بهم می گفت برم؟ کجا برم ؟کجا رو داشتم برم ؟دست اش رو گرفتم که پس کشید ، محکم تر گرفتم و گفتم:-چی میگی بی بی ؟ تقصیرِ من چیه ؟ مگه من چی کار کردم ؟ چرا اینطوري باهام حرف می زنی ؟هق هق کرد ، دلم ریش می شد از مظلومیت اش !صدايِ ناتوانِ علیرضا رو از پشتِ سرم شنیدم :-براي اینکه دیگه نمیخواد اینجا باشی . . خسته شده از این همه کشمکش سرِ تو ، سر هیچ و پوچ .من هیچ و پوچ بودم ؟ من هیچی نبودم ؟دست کشیدم رويِ سینه ام ، چشم بستم و مدام عمیق نفس کشیدم . . بی بی می گفت چرا زنده موندم ؟می گفت من عاملِ ناراحتی اشونم ؟صدايِ عصبیِ علیرضا بازهم گوش ام رو پر کرد:-دیدي که دیگه بی بی هم تو رو نمی خواد . . گورت رو گم کن !پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم . . بی بی هم تو رو نمی خواد !صداي علیرضا بلندتر می شد و بیشتر تويِ گوشم می پیچید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٧بی بی دست ام رو گرفت ، بلند شد و سعی کرد بلندم کنه ، تن ام رو تکونی دادم و به زحمت پاهايِ سِر شده ام رو صافنگه داشتم و وزن ام رو روشون انداختم ، بی بی هل ام داد سمتِ در و گفت:-برو . . برايِ همیشه برو . .لب گزیدم ، چی فکر می کردم و چی شد !این بی بی دیگه بی بیِ مهربونِ من نبود . . .برگشتم ، به سختی از بینِ لب هايِ خشک ام گفتم:-براي چی برم بی بی ؟ چی شده که تو خودت رو ازم دریغ می کنی ؟ هان ؟ چی شده بی بی ؟ مگه من پسرت نیستم؟ مگه من همون کیانی نیستم که سرش رو میذاشتی رو پات و براش لالایی می خوندي ؟ مگه من همونی نیستم کهبه خاطرش می خواستی بچه هات رو نفرین کنی . . . پس چی شد ؟یه قدم نزدیکتر شدم بهش ، چین و چروك هاي صورت اش رو خوب میتونستم ببینم ، دست هاش رو رويِ سینه امگذاشت ، آهسته زمزمه کرد:-کاش زنده نمی موندي . . کاش می مردي کیان . . کاش همون موقع که یه لخته خون بودي ، کاش همون موقع کهنوزاد بودي و ضجه می زدي واسه شیرِ مادر از گشنگی می مردي . . کاش وقتی تصادف کردي می مردي . . کاش بهدنیا نمی اومدي کیان که بچه ام تو روم وایسته و بهم بگه ازم متنفرِ ، که تو روم بگه که من باعث بدبختی اشم . . کهبهم بگه من اونو مثه یه فاحشه فروختم . .اشک چکید رويِ گونه ام ، بی بی آرزوي مرگ من رو کرد و من . . . انگار مُردم و زنده شدم . .میران بهت زده گفت:-چی میگی بی بی ؟با تنی لَخت و کرخت ازش دور شدم . . تلو تلو می خوردم . .تو سرم انگار بازارِ مسگر ها بود !به زحمت خم شدم و کفش به پام کردم ، برگشتم و نگاهی به بی بی کردم که با چشم هاي بارونی خیره ام بود ، لب زد:-برو کیانم . . برو مادر !ودلم سوخت بابتِ مادر گفتن اش . . بابتِ میم مالکیتی که به اسم ام بست . . سی سال بهم گفت مادر و چه بد روزي توسرم کوبید که قبل از اینکه مادرِ من باشه ، مادرِ نازيِ !زبونم باز شد و با صدایی دورگه گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٨-دست مریزاد سمیه خانم . . دست مریزاد! سی سال تاوانِ گناه نکرده رو دادم ، سی سال چوبِ اشتباهِ علیرضا رو خوردم، دم نزدم . . سی سال زجر کشیدم سمیه خانم . .حالا چی شده که بهم میگی کاش می مردي ؟ چی کارتون کردم ؟پساین همه سال محبت فقط واسه جبران اشتباه ات بود ؟ پس این همه سال تلاش براي انداختنِ محبتِ من به دل دخترو دامادت فقط واسه خاطر این بود که سعی کنی خبطی رو که کردي ، پاك کنی ؟ پس اصلا دوست ام نداشتی ؟ همیشهدروغ می گفتی ؟چونه ام لرزید ، نگاه ام رو به نگاهِ خیسِ علیرضا دادم . . مردِ همیشه مقتدر داشت گریه می کرد !پوزخند زدم:-تو چرا ؟ تو چرا گریه می کنی ؟ منم که باید زار بزنم . . خیالت راحت شد ؟ یه بی بی داشتم تو دنیا که اونم ازم گرفتین. . .در رو باز کردم و به سرعت بیرون زدم .. . چیزي تا دیوانگی ام نمونده بود ..صداي قدم هایی رو پشتِ سرم شنیدم و بعد بازوم به عقب کشیده شد . . میران بود . .نفس نفس زنان گفت:-کیان . . از بی بی به دل نگیر. . . خیلی تحتِ فشارِ . . . یه روز بعد از تولدت دعوا شد بین اشون . .اون ونازي . . بی بیتمامِ اشتباهات نازي رو بهش یادآوري کرد ، زدن به تیپ و تاپ هم . . . نازي هم کم نیاورد و هرچی از دهن اش رسیدبه بی بی گفت . . حالِ بی بی خوب نیست کیان ، نازي هر چی باشه دخترشِ ...نگاه ام رو به چشم هاش دادم ، به مردِ شبیه روبروم . .. فقط ظاهرا ! وگرنه بختِ من انگارسیاه بود و بختِ میران زیاديسفید بود . . .سرد گفتم:-نازي چطوره ؟کلافه گفت :-خوبه . . یکی دو روز بستري بود تو سی سی یو. . . الان خیلی خوبه . . کیان ، بی بی یه کم به هم ریخته اس . . .خسته شده از این همه جنگ و جدل . . وگرنه خودت که میدونی چه قدر دوستت داره . .پوزخندي زدم ، بازوم رو از دست اش بیرون کشیدم و گفتم :-آره . . خیلی !و از عمارت بیرون زدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧٩عجیب بود که هنوز زنده بودم . . چه چیزها شنیده بودم و هنوز نفس می کشیدم . .خمیده سمتِ ماشین رفتم . . در رو باز کردم و تنِ بی جونم رو رويِ صندلی پرت کردم . .مرور کردم ، ظرفِ چند دقیقه همه چیز خراب شد . .بی بی . . کی فکرش رو می کرد بی بی این همه سال نقش بازي کنه برايِ من .. این همه سال ؟***هشت سال ام بود . . نازي زده بود تو دهن ام برايِ اینکه بهش گفتم مامان . . . بی بی بغل ام کرد و بهم گفت هر چهقدر خواستم می تونم بهش بگم مامان . . .ده سال ام بود . . تب کرده بودم ، مدام ناله می زدم و نازي رو صدا می زدم . . . از بینِ توهم ها و هزیون هام ، بی بیرو یادم بود که کنارم نشسته بود و با گوشه ي دستمال اش اشک هاش رو پاك می کرد . .سیزده سال ام بود . . دیده بودم نازي چطور سر به سر بچه ها میذاره و با دست بهشون غذا می ده . . دلم یه لقمه میخواست از دستِ مادرم . . نگاهِ حسرت زده ام رو دوخته بودم به دست هاش که دست هايِ بی بی دورم حلقه شد . . تایک ماه با دست بهم غذا می داد . . .چی شد ؟ چی شد که امروز ، این ساعت ، بی بی بهم گفت کاش می مُردم ؟میران گفت بی بی تحتِ فشارِ . . چه فشاري می تونست بی بی ام رو به این حد برسونه که منکرِ واقعی بودنِ همه يمحبت هاش بشه . . .؟چی داشت به روزم می اومد ؟ چی قرار بود بشه ؟ساعتی بود خیره بودم به درِ خونه . . . خونه اي که ترانه داخل اش بود !از همه ي دارِ دنیا ترانه مونده بود برام به همراه حسین و کیمیا..زیادي تنها بودم . . زیادي بی کَس بودم . . .چطوري شنیده بودم اون حرف ها رو و هنوز دووم آورده بودم ؟راستی چطوري هنوز زنده بودم ؟چطوري رويِ دیگه ي بی بی ، سمیه بانو رو دیده بودم و فقط صورت ام از اشک خیس شده بود و بغض گلوم رو فشارمی داد ؟خسته و خراب درِ ماشین رو باز کردم و پاکشان خودم رو به سمتِ خونه کشیدم . . .نفهمیدم چطور طی کردم مسیرِ خونه رو . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٠چطورِ داخل شدم ، چطور زانو زدم و چطور فریادم خونه رو پر کرد:-ترانه !ترانه ، سراسیمه و هُل از اتاق بیرون اومد ، با دیدن ام لحظه اي ایستاد و بعد وحشت زده پرسید:- چی شده کیان ؟دست هام زمین رو چنگ زدن و وقتی چیزي نصیب اشون نشد ، مشت شدن و کوبیده شدن رويِ سختیِ زمین . .براش تعریف کردم ، بابغض ، با درد . . کنارم نشست ، دست کشید رويِ شونه هام وبی صدا گریه کرد . .دست هاش داغ می ذاشت رو تن ام ، هیچ حسی نبود جز حضورش . . .اگه الان می اومدم خونه و ترانه اي نبود که به حرف هام گوش بده ، غمباد نمیگرفتم ؟دست هام رو محکم فشردم ، با بغضی خفه کننده نالیدم:-میران میگه بی بی خسته اس ، کدوم خستگی اي سی سال محبت رو از بین می بره؟ کدوم خستگی اي باعث میشهکسی که برام مادري کرده آرزوي مرگم رو بکنه ؟به زحمت گفت:-از. . از ته دل نبوده کیان . .زهرخند زدم:-نبود ؟ تو نبودي ترانه . . یه جوري می گفت ، یه جوري می گفت که انگار من قاتلِ بچه اشم . .پیشونیِ دردناك ام رو چسبوندم به سرامیک هایی که از پوشیده شدن توسطِ فرش ها در امان مانده بودن ، بغض ام ترکید، با صدا ترکید :-چی شد که بی بی بهم گفت ذلیل مرده ؟***ترانه:هق زدم و ملحفه رو روش مرتب کردم . .همونجا ، وسطِ سالن خوابش برد . . .از شدتِ غصه و گریه خواب اش برد..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨١کیان با امید و مغرور از خونه بیرون رفت و شکست خورده و ویرون شده برگشت . .باور نداشتم گفته هاش رو . . . مگه می شد بی بی یک دفعه اینطور برگرده ؟مگه می شد اینطور کیان رو ازخودش برونه ؟هدیه برام پیامک فرستاده بود ، به درخواستِ میران . .مختصر توضیح داده بود که بی بی از اینکه باعث شده نازي به اون حال بیفته به هم ریخته اس ، که بی بی هم ، سناش زیاد شده و خسته شده از این همه تلاش بی نتیجه ، که تو اون چند روزي که حول و هوش تاریخِ تولدِ کیانمهر بوده، خونه تبدیل شده بود به میدانِ جنگ . .که علیرضا مدام با بی بی صحبت می کرده که دست از سرِ کیان برداره . . که کیانمهر باعثِ همه ي جدل هاي اونخانواده اس . . .که نازي حالش خوب نبوده و مردي که باعثِ این حالِ نا خوب بوده مدام تقاضايِ بخش اش می کرده . .انگار نزدیک شدن به اون روز ، روزي که کیانمهر به دنیا اومد اون ها رو یادِ همه ي خاطرات اشون انداخته بوده ، کهکیانمهر نتیجه ي چی بوده ؟که بحث شدت گرفته بین مادر و دختر . .که ازم خواسته بود به درخواستِ میران مراقبِ کیانمهر باشم !ولی همه ي اینها باعث می شد بی بی اینطور کیانمهر رو بکوبه ؟اینطور این مرد رو دلشکسته کنه از خودش ؟واقعا بی بی اون حرف ها رو زده ؟مگه می شه ؟اون بی بی ، اون پیرزنی که من دیدم با همه ي دلسوزي هاش ، مگه می تونست اینطور کیان رو برنجونه ؟ به این شدت؟نمی دونم . . من که جايِ بی بی نبودم ، شاید من هم در موقعیتِ مشابه ، این واکنش رو نشون می دادم . . .ولی چطور دل اش اومد تو چشم هايِ این مردِ مظلوم زل بزنه و بهش بگه کاش می مردي ؟چه دردي داشت صداي کیان ، چه زخمی داشت صدايِ کیان وقتی می گفت از حرف هاي بی بی ، وقتی گفته هاش روتکرار می کرد . . .چشم هام رو بستم و کنار دراز کشیدم ، اشکِ گرم خیس کرد صورت ام رو . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٢چطور باور کنم بی بیِ مهربون و دلسوزِ کیان اینطور بریده باشه ازش ؟نمی دونم چه ساعت از شبانه روز بود که چشم باز کردم و با دیدنِ محیطِ ناآشنا لحظاتی گیج زل زدم به اطرافم . . .مکانی نیمه روشن که خیلی برام آشنا بود ، خمیازه اي کشیدم و به پهلو چرخیدم که با دیدنِ شونه هاي پهنی که بهمپشت کرده بودن و می لرزیدن تازه همه چیز یادم اومد . . .کنارِ کیان تويِ سالن خوابم برد!بغض کردم با گریه ي پنهانِ کیان . .چه بی صدا ! مظلوم و بی هیچ آغوشی براي آروم کردن . .دست گذاشتم رويِ شونه اش که هل شد ، برگشت و نگاهی بهم کرد ، چشم هاش سرخ وصورت اش خیس . .حرفی نزدم ، چیزي نگفتم برايِ دلداري ؛ چون با دیدنِ کیان با اون حال و روز خودم هم نیاز به دلداري داشتم ! . . . فقطبدونِ اینکه اجازه بدم حرفی بزنه ، پیشونی ام رو به سینه اش چسبوندم که نفس حبس کرد تويِ ریه هاش !لحظاتی بعد تن ام رو بینِ تن اش گرفت و آروم بوسه اي به رويِ موهام زد و دل من خون شد از محبتی که به دیگرانمی داد و کسی نبود که بهش محبت بده . . حتی من!با صدايِ گرفته و خش داري گفت :-جونم خانمی ؟ چرا بیدارشدي نفس ام ؟هوایی که از سینه اش بیرون می داد ، لرزون بود و من این لرزش رو حس می کردم . . .هیچی نگفتم باز و این بار ، به پاسِ همه ي حمایت هاش ، دست راست ام رو رويِ پهلوش انداختم و بیشتر خودم روتويِ آغوشش فشردم . . من به این آغوش بدجور عادت کرده بودم انگاري !تن اش لرزید و تنِ من هم متقابلا !صداش پر از بغض بود:-یعنی تو آرزويِ مرگِ من رو نداري ؟ یعنی تو دوست نداري برم زیرِ گِل ؟ یعنی تو دوست نداري یه روزي منو تو کفنببینی ؟ هان ؟ یعنی تو دوست نداري یه روزي نفس ام بِبُره ؟ که بمیرم و به درك واصل شم و همه اتون رو راحت کنم؟که اینطوري میاي تو بغل ام ؟چطوري نفس می کشن ؟من یادم رفت !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٣یادم رفت و تنها سر عقب کشیدم و با چشم هایی که حتم داشتم بیشتر از حجمِ حلقه هاشون گرد شده بودن نگاه اشکردم ، دلم لرزید ، سرد شد ، خالی شد از زندگی !من ؟ حتی تصورش رو هم نداشتم !کیان بمیره ؟تن ام لرزید !چنگ زدم به پیراهن اش و مات و مبهوت اسم اش رو زمزمه کردم:-کیانمهر !اشک راه گرفت رويِ گونه اش :-جونِ کیانمهر ؟ چرا اینطوري صدام می کنی ؟ مگه دروغ میگم؟دست ام بی توجه به سرو صدايِ عقلی که داشت رو به خاموشی می رفت بالا اومد و اشک اش رو پاك کرد .پلک بست و نگاهِ من خیره ي قطره هايِ اشکی شد که از لابلايِ مژه هاش رد می زدن رويِ صورت اش . . .زبونم رو تر کردم و گفتم :-من هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت همچین آرزویی نمیکنم . . .تو حیفی واسه خاك !چشم هاش رو باز کرد ، مردمک هاش دو دو می زدن ، به سختی گفت :-پس چرا بی بی دوست نداشت زنده باشم ؟ چرا آرزوي مرگم رو کرد ؟ هان؟دست هام صورت اش رو محکم قاب گرفت :-شاید بی بی عصبانی بود ، ناراحت بود . . .لب اش رو گزید و نفسِ عمیقی کشید :-دوست داشت بمیرم !هق زد و زمزمه کرد :-بی بی ام دوست داشت من بمیرم .. .سرش رو فرو برد زیرِ گلوم و شونه هاش دوباره شروع به لرزیدن کردن . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۴دهن ام رو به شونه اش چسبوندم که صدايِ گریه ام بلند نشه . . مثلِ مردي که تو آغوش ام گریه می کرد ، بی صدااشک ریختم . .کیان زیادي بزرگ شده بود ، زیادي صبور شده بود !این کیان ، اگر چند ماه قبل همچین اتفاقی براش می افتاد ، بدترین واکنش رو نشون میداد و اما حالا . .ساکت و بی صدا دردهاش رو با زبونِ اشک از دل اش بیرون می ریخت . .کیان داشت درد می کشید !***چندمین بار بود ؟نمی دونم !چند ساعت بود ؟نمی دونم !نمی دونم چندمین بار بود که کیان رو که از شدتِ ناراحتی ، مثلِ فردِ مست مدام خمار بود و خوابیده ، از خواب بیدار میکردم و سعی می کردم آروم اش کنم . .خمار بود اما خمارِ غم !خوابیده بود ولی با کابوس وغم!از وقتی مجبورش کردم به اتاق بیاد و رويِ تخت دراز بکشه ، حالِ مشوشی داشت . . .سعی کردم نخوابه ، ولی نشد !انگار قرصِ خواب خورده بود . . .چشم هام بعد از چند ساعتِ سخت تازه گرم شده بود که دوباره صداش رو شنیدم که زیر لبی حرف می زد ، پلک هايِخسته ام رو به زحمت از هم فاصله دادم و حواس ام رو جمع اش کردم ، سرش رو به چپ و راست می چرخوند و با گریهپچ پچ می کرد:-خدایا . . . خدایا . . . خدا . . خدا . . خدایا . . خدا . .با چونه اي لرزون شونه اش رو به دست گرفتم و تکون اش دادم ، ولی فایده اي نداشت . . .وضعیت روحی کیانمهر بد به هم ریخته بود. . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۵شونه اش رو محکم تر تکون دادم که چشم هاش رو به شدت باز کرد و نفس نفس زنان به سقف خیره شد ، صداش زدم، با چشم هایی بدونِ حس و خالی خیره ام شد . . انگار هیچی رو نمی شناخت ، نمی فهمید . .لب هام رو به هم فشردم که با صدايِ بلند نزنم زیرِ گریه ! به سختی گفتم :-کیان ؟ خوبی ؟پلک زد و آروم گفت:-ترانه ؟چشم هاش حسِ آشنايِ همیشگی اش رو پیدا کرده بود ، دست کشیدم به پیشونی اش :-بله ؟خسته پلک رويِ هم گذاشت ، دیگه صورت اش خیس نبود ولی بدجور خسته بود ! :-چرا نمی خوابی ؟ برو اتاقِ دیگه بخواب . .. مزاحمت ام . .صداش بدجور پر از گرفتگی بود !زمزمه کردم :- تا تو راحت نخوابی منم نمیتونم . .و نمی دونم این حس چی بود که تا کیان آروم نمی گرفت نمی ذاشت من هم آروم بگیرم !چشم هاش رو خیره کرد توي چشم هام و لب زد:-چرا ؟جوابی ندادم چون نداشتم !به این چراهایی که می پرسید هیچ جوابی نداشتم . .بلند شدم و لیوانی رو که تا نیمه آب داشت به آشپزخونه بردم و پرش کردم ،به اتاق برگشتم ، کنارِ تخت زانو زدم و آرومگفتم:-اینو بخور. . . تا آروم شی. . .بی حرفِ پس و پیش آب رو نوشید و بعد . . .دوباره چشم بست !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨۶***فقط یک بار !فقط یک بار بعد از اینکه دوباره به خواب رفت و پریشون از خواب بیدار شد مجبور شدم دنبالِ چاره اي بگردم . . بی توجهبه ساعتی که بی شرمی و وقت نشناسی ام رو به رخ ام می کشید شماره ي حسین رو گرفتم و حالا حسین اینجا بود . .با پسرخاله ي پزشک اش . .چیزِ زیادي به طلوع آفتاب نمونده بود که پژمان ، پسرخاله ي حسین از کنارِ تخت بلند شد و رو به حسین آهسته گفت :- کیف ام رو بده . . .حسین کیف رو به دست اش داد و من هنوز شرم داشتم از چشم تو چشم شدن باهاش !پژمان همونطور که سرنگی رو آماده ي تزریق می کرد گفت :- بهش یه آرامبخش تزریق می کنم.کیانمهر با چهره اي خسته نالید :- نمیخواد !حسین به تندي جواب داد:-زبون به دهن بگیر و بذار پژمان کارش رو بکنه . . . چهره ي خودت رو دیدي ؟کیان خسته بلند شد و تويِ تخت نشست ، آستین لباس بالا زد و من سرم رو پایین انداختم . . نه اینکه از سرنگ و آمپولبترسم ، از فرو رفتنِ سرنگ تويِ بازويِ مردي که ناحق به این روز افتاده بود بیم داشتم !چند لحظه بعد پژمان به آرومی گفت:-تموم شد . .برگشتم و کیان رو دیدم سر بر بالش گذاشته و خیره به سقف با چشم هایی خسته !پژمان وسایل اش رو جمع کرد و من و حسین رو مخاطب قرار داد:-با این تزریق یه چند ساعتی راحت می خوابه ولی بعدش باید یه فکري براش بکنین . . .خیره در چشم هام گفت :-به خصوص شما خانم . . یه محیطِ آروم رو براش فراهم کنین . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٧زیرلبی خداحافظی کرد و جواب گرفت . .اتاق رو ترك کرد و حسین هم به دنبال اش رفت ، کنارش نشستم که چشم هاش رو به زحمت باز نگه داشته بود :-دیگه. . .می . . می خواي چی کار کنی که دکتر ازت می خواد برام . .باقیِ حرف هاش جویده شد و به خواب رفت ، و من راضی از تاثیر داروها که کیان رو حداقل برايِ ساعاتی از شرِ کابوسهايِ واقعی اش رها می کنه دوست داشتم هر چه زودتر من هم کنارش کمی آرامش پیدا کنم ولی می ترسیدم از لحظهاي که کیانِ ناآروم چشم باز کنه . . .آروم گونه و موهاش رو نوازش کردم و به این فکر کردم که کیانهر چه قدر چهره اي شبیه پسربچه ها داره!خیلی خیلی مظلوم و در عین حال شیطون!شیطنتی که هیچ وقت ، زمانی براي بروزش پیدا نکرد . . .با صدايِ پا کمی از کیان فاصله گرفتم. . .حسین بود ، دستی به صورت اش کشید و گفت:-من تو سالن ام ، هر وقت کاري داشتی صدام بزنه . .به آرومی جواب دادم:-ببخشید که این وقتِ صبح بیدا . . .نذاشت حرف ام به اتمام برسه ، لبخندِ غمگینی زد و گفت:-کیان مثه برادرمِ ، برايِ برادرم از خوابم نزنم براي کی بزنم ؟چیزي نداشتم بگم ، زیر لب تشکر کردم و وقتی حسین رفت کنارِ کیان دراز کشیدم و خیره به نیم رخ اش شدم که حتیتويِ خواب هم انگار می تونستی غم اش رو حس کنی . . .!***کیانمهر:با دست هایی که انگار رمق توشون نبود به زحمت کت رو به تن کردم ، ترانه نگران تکیه زده بود به چهار چوب:-نرو کیان . . حسین گفت که خودش حواس اش به همه چیز هست !تن ام رو انگار کوبیده بودن ! کوفته بود . . . بی رنگ لبخند زدم به چشم هاي نگران اش و گفتم :-باید برم . . یه سري می زنم و برمیگردم .. پايِ یه چیزایی باید امضاء خودم باشه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٨تکیه برداشت و بهم نزدیک شد وگفت:-خب گفت بهت که ، میاردشون خونه . .نگاه به آینه دادم و خودم رو مشغولِ مرتب کردن کت و پیراهن ام نشون دادم ، گفتم :-نه عزیزدلم . . باید برم . . .اون به اندازه ي کافی سرش کار ریخته ، نمی خوام براش کارِ اضافی بتراشم . .یک قدمی ام ایستاده بود و من می تونستم از چشم هاش نگرانی اي رو بخونم که دو روز بود توشون لونه کرده بود . .به طرف اش چرخیدم ، دست هام رو رويِ شونه هاش گذاشتم و آروم گفتم:-انقدر نگرانِ من نباش . . حالم خوبه . .چونه اش لرزید :-نیست . . نیست که حتی یه لحظه هم نمی تونی راحت چشم رو هم بذاري . . . کیان ، نرو . .سرش رو به سینه ام چسبوندم و موهاش رو بوسیدم و بوییدم . . بويِ عطري رو می داد که دو روزِ تمام کنارِ تختم بود وباهاش آروم می شدم . . .زیرِ گوشش زمزمه کردم :-تو چرا انقدر نگرانمی ؟ من حالم خوبه . . دیر یا زود باید با خودم و اتفاقاتی که افتاده کنار بیام . . هر چه قدر بیشتر توخونه باشم ، زمانِ بیشتري می بره . . . من بدتر از اینا رو هم دیدم . .وندیده بودم !من بدتر از حرف هایی که بی بی زد رو نشنیده بودم، بدتر از اون لحظات رو به عمرم ندیده بودم !ولی می گفتم دیدم تا دلِ این دختر آروم بگیره . . .این روزها انگار بیشتر می فهمیدم که ترانه ، خیلی بیشتر از اونی که نشون می ده دلرحم و مهربونِ و من هزاران بار بهخودم حق میدادم که عاشق اش باشم . . .نفس هاش که آروم شد ، گریه اش که بند اومد ، سرش رو از سینه ام جدا کردم و پیشونیِ بلندش رو بوسیدم .سعی کرد لبخند بزنه ، چشم هاش خستگی رو فریاد می زدن ولی دریغ از ذره اي بی رحمی و رنجوندن !آروم گفت :-من که هر چی میگم تو گوش نمیدي. . . باشه ، برو . . ولی مراقبِ خودت باش . . خب ؟در حالی که قلبِ سنگین ام از نگرانیِ ترانه داشت تپش رو از سر می گرفت ، چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨٩-به رويِ چشم !***کلافه باز دکمه ي آسانسور رو فشردم ولی خبري نبود . . پوفی کردم و به اطراف ام نگاهی انداختم ، غر غر کنان گفتم:-اینم دیگه واسه ما قر میاد . .کیف ام رو از دستی به دستِ دیگه دادم و راهِ پله ها رو در پیش گرفتم . . . با این امید که چند طبقه ي دیگه بتونم سوارِآسانسور بشم وگرنه چطور می تونستم با این تنِ خسته تا طبقه ي سی و دو رو با پله طی کنم ؟نمی دونم چندمین پاگرد بود که صدايِ آشنایی باعث شد نگاه ار پله هایی که زیرِ پام بودن بگیرم :-ببینید من حرفم رو زدم . . . . . . . . . نخیر ! من علاقه اي به این ملاقات ندارم . . . . . . . خب براي چی ؟ چه دلیلیداره ؟ . . . . . . . . . . . من خوب شما رو شناختم ! . . . . . . هه . . . . . . . نخیر جناب ! نخیر ! من الان شرکت نیستم . .دارم میرم منزل . . . . . . . . . نیازي نیست !. . . ..حسین بود ، کلافگی از تک تک کلمات اش می بارید . . . . اخم کردم و منتظرش موندم . . کی بود که انقدر آشفته اشکرده بود ؟ که باعث شده بود حسین ملاحظه ي حضور تويِ راه پله رو نکنه و بلند حرف بزنه ؟صداش بهم نزدیک تر شد :-بله . .. بله . . . خب آخه من دلیلی نمیبینم . . نتیجه ي این ملاقات میشه ضعفِ اعصاب برايِ هر دو طرف . . . نخیرعلیرضا خان . . .با شنیدنِ اسمی آشنا چشم هام گرد شد و پاهام یک پله عقب نشینی کردن . . . صداش نزدیک تر می شد و من عقبتر می رفتم و به خودم این دلداري رو می دادم که منظورش علیرضا کمالیِ اما با شنیدنِ جمله ي بعدي . . تن ام یخ کرد! هوا شد مثلِ زمستون !-ببینید جنابِ مجد . . من حرفم رو زدم . . ولی شما دارین اصرار بی خود می کنید . . . . . . . . . من بی احترامی به شمانکردم . .دیگه اختیار پاهام دستِ خودم نبود . . . نمیدونم چرا فرار می کردم از دیدن اش ، از چشم تو چشم شدن باهاش . . .علیرضا چی کارداشت با حسین ؟براي چی باهاش تماس گرفته بود ؟چی می خواست بگه ؟دست هام می لرزید . . .

 

 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید