قسمت 14 | جایی نرو
نفسِ راحتی کشیدم که اگه نمی گفتم می دونستم مدام باید خودخوري می کردم...چند لحظه اي گذشت و جواب نداد ، نگاه اش که کردم ، نگاه اش به زمین دوخته شده بود...عجیب هر دو شبیه خجالت زده ها رفتار می کردیم !وقتی جواب نداد مطمئن شدم که جواب اش نه بود.. همونی که می دونستم... پرسیدن نداشت !آهسته گفتم:-باشه.. فهمیدم... نمیام...قدم از قدم برنداشته بودم که گفت:
هر چی نباشه خونواده ام تو رو به عنوان نامزدم می شناسن ، و تازه ، خونواده ي فرشته هم مشتاق ان نامزدم رو ببینن...پس... پس فک کنم باید بیاي...نگاهِ مبهوت ام رو که دوختم به چشم هاش ، با نگاهی فراري دوباره خیره شد به زمین و آروم گفت:-تازه... وقتی باشی ، خیالم راحت تره !مهلت نداد که حتی خوشحال بشم ، تند و سریع در رو باز کرد و بیرون رفت...اما من مثلِ نو پرنده اي بودم که تازه پرواز یاد گرفته بود...بال هام انگار بد جور ذوقِ پرواز داشتن..تو آسمون ها سِیر می کردم !دیگه حتی یادم نمی اومد دیشب داشتم چه حماقتی می کردم... مهم این بود که ترانه گفت با حضورِ من خیال اشراحتِ...چی بهتر از این ؟با لبخندي که انتهاش از دو طرف به زیرِ گوشم می رسید ، خونه رو ترك کردم..انگار آسمون هم بهم لبخند می زد !***ترانه:دوباره نگاهی به خودم تو آینه کردم و مطمئن شدم از اینکه رنگ هايِ نشسته شده پشتِ چشم هام زیادِ از حد نیست..پوفی کردم ودوباره به ساعتِ رويِ دیوار خیره شدم....چند دقیقه اي دیر کرده بود....کیانمهر !این اسم چند روزي بود بدجوري توي ذهنم خودنمایی می کرد ، بیشتر از همیشه!اون شبِ تلخ که گذشت ، سعی کردم باهاش مهربون تر باشم . کمی مهربون تر بودن با مردي که تمامِ محبت اش روخرج می کرد برام ، چیزي ازم کم نمی کرد....سعی می کردم بخندم و بخندونم اش مردي رو که وقتی غمگین بودم ، تمامِ وجود اش رو می ذاشت براي از بین بردنِغم هام....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٣مگه چی می شد من کمی از موضع ام عقب نشینی کنم ؟حتی اگه علاقه اي به نوازش ها و بوسه هاش نداشتم هم ، سعی می کردم سکوت کنم و بعد براي عوض کردن جو ،بخندم و شوخی کنم !می زدم به درِ بی خیالی که انگار براي هر دومون بهتر بود... به خصوص براي من که اون صدايِ مزاحمِ تويِ سرم روهل بدم عقب که مدام نقض نکنه افکار و تفکرات و حرف هام رو که هی نگه ، مطمئنی به خاطر این بود ؟ به خاطر اونبود ؟ که بد جور داشت باورهام رو لِه می کرد زیر پاهاش !کیانمهر مردِ عجیبی بود !زود فراموش می کرد ، یا انگار می خواست فراموش کنه !لبخندهایی که می زد از ته دل نبود ، غمگینانه بود ، ولی همون لبخندهاش نشون از طاقتِ زیادش بود ، کی تواناییداشت این همه بدبیاري و سختی رو ؟ مگه به همین راحتی بود؟با کیان راحت بودم ، دیگه حتی از آغوش کشیدن هاش فرار نمی کرد که پیشِ خودم اعتراف کرده بودم آغوشش برامامنیت بود... حتی بعد از حادثه ي دیشب . . . .وقتی دست باز کرد و خواست منو تو آغوش بگیره ، وقتی التماس چشم هاش رو دیدم ، منم دلم تنگ شد براي دستهاي گرم و بخشنده اش ؛ تردید داشتم ولی این تردید در برابرِ مهرِ چشم هاش ، بی قراري چشم هاش هیچ بود...ولی وقتی از خود بی خود شد ، وقتی بوسیدن هاش شدت گرفت و دست اش وجب گرفت تن ام رو ، ترسیدم ، از خودم، از کیانمهر و از اتفاقی که داشت می افتاد !و انقدر این اتفاق سریع رخ داد که نفهمیدم کیان براي چی افسار گسیخته شد ؟توانی نداشتم براي مقابله ، اما اشک هام هم مثلِ اینکه دلیلی نداشتن براي باریدن !تنها ضعف کردم ، از ترس ، از شوك....دست که کشید ، زمزمه که کرد ، پناه برم به آغوشش از خودش ! گفته بودم آغوش اش امنیت داشت ؟درد او بود و درمان نیز هم !آروم ام کرد ، زمزمه هاش آروم ام کرد... نمی فهمیدم چی می گفت ، ولی صداش آرامش بخش بود...سنگینی دست اش بین کتف هام، پلک هام رو سنگین کرد و تو آغوشِ مردي خوابیدم که تا چند لحظه قبل اش داشتمی تاخت به حریم ام!و این عجیب بود براي منی که حتی یه روزي وقتی گونه ام رو می بوسید ، ناراضی بودم از اینکه بهم نزدیک شده بود .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۴روزِ بعد که تو آغوش اش چشم باز کردم ، نخواستم پرخاش کنم ، چون اصلا انگار دلیلی براي پرخاش کردن نمی دیدم!عجیب بود که دلگیر نبودم ازش ، مثلِ اینکه دلم دچار مشکلاتِ عدیده ي روانی شده بود که نه گیر بود از دستِ کیان ونه خورده شده بود از زیاده روي هاش!نگاه ازش می دزدیدم که نبینه که بی تفاوت ام به کارهاي دیشب اش... که همون فکر کنه ازش دلگیرم بهتر بود!درست بود که ترسیده بودم ، ولی دیگه طبعِ جنگجوم سرش درد نمی کرد براي تحقیر کردنِ کیان ، براي کوبیدن اش!بودن اش خیالم رو راحت می کرد ، شاید برايِ اینکه شده بود حامی ام... مشکل که داشتم ، کیان سر می رسید.... انگاررستمِ دستانِ قصه ي من بود کیانمهر. . .با تکونِ دستی به خودم اومدم ، شاگردِ آرایشگر بود ، لبخند زنان گفت:-خانمی ، گوشی ات زنگ می خوره...از فکر که بیرون اومدم تازه صدايِ زنگِ گوشی به گوش ام خورد...دست کردم و از تويِ کیف بیرون اش کشیدم ، با دیدنِ اسم اش ناخودآگاه لب گزیدم ، آهسته جواب دادم:-بله ؟مهربون گفت:-کجایی بانو ؟ بیا دمِ در منتظرتم...دوباره نگاهی به خودم کردم ، لباسِ ساتنِ آبیِ رنگم ، کمی از زیر مانتو مشخص بود ، پوفی کردم و کیف ام رو برداشتم، خداحافظی اي کردم و از آرایشگاه بیرون زدم ، هنوز در رو نبسته بودم که صداش رو از بیخِ گوشم شنیدم:-سلام!هینی کشیدم و ناگهان برگشتم ، لبخند به لب داشت واین چهره...چه تغییراتی کرده بود این کیانمهر !مردِ روبروم با صورتِ شش تیغه ، چشم هاي برّاق ، موهايِ مرتب تر از همیشه ، کت و شلوارِ مشکی و پیراهنِ سفید... بااون کراواتِ مشکیِ شل.... و اون گونه ي فرو رفته ، امکان نداشت کیانمهر باشه !چشم هايِ گرد شده ام رو که دید خندید و گفت:-چیه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۵نه اینکه هیچ وقت مرتب و خوش پوش ندیده بودمش ، ولی برقِ چشم ها و شاديِ صورت اش انکار ناپذیر بود ، انگاراین شادي به تک تک اجزاء صورت اش سرایت کرده بود. . .کمی صورت اش رو جلو تر کشید ، آروم انگشتِ اشاره اش رو رويِ گونه ام سُر داد و آهسته گفت:-تو هم خوشگل شدي خانم !اخم کردم و کمی عقب کشیدم ، غر غر کردم:-از خود راضی !خندید و همراه ام شد ، در رو برام باز کرد و چند لحظه بعد کنارم جاي گرفت... قبل از اینکه به خودم بیام ، دست چپام رو بینِ دست هايِ گرم اش گرفت ، حلقه اي رو که جا باز کرده بود تويِ انگشت ام بوسید و بعد رويِ مچ ام رو....سر بلند کرد و زمزمه کرد:-خیلی دوسِت دارم... خیلی !***نگاه ها رو رويِ خودمون حس می کردم...براي اولین بار بود شونه به شونه اش در مکانی حضور پیدا می کردم که کلِ فامیل جمع بودن..پدرم لبخند می زد ، نمی دونم از شاديِ جشنِ سامیار بود یا از حضورِ کیانمهر کنارم !هر چی که بود ، چهره اش جوون تر شده بود انگار !کیانمهر دست ام رو بینِ دست هاش گرفت و گفت:-یه کم نزدیک تر بهم راه برو...بهش نگاه کردم ، لبخند به لب داشت ؛ صداش رو به حدي پایین آورد که فقط به گوشِ خودم برسه :- نزدیک ام که باشی ، حسِ غرور می کنم...لب ام رو رويِ هم فشردم تا بگیرم جلويِ اون لبخندِ نا به جا رو !ناخودآگاه نزدیک شدم بهش ، دست اش رو دورِ کمرم انداخت ، حس مالکیت می کرد این پسر!از نگاه هاش مشخص بود . . .پدرِ فرشته که بهمون رسید ، لبخند زد ، چشم هاي اون هم برق می زد ، خوشحال بود از عروس شدنِ دخترش... کدومپدريِ که همچین شبی غم تو دل اش راه پیدا کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩۶تبریکی گفتم ، جواب گرفتم ...کیانمهر مردانه دست داد با پدرِ عروس و تبریک گفت ، نگاهِ منتظرِ مردِ روبروم رو دیدم...مطمئنا حدس اش سخت نبود براشون ، ولی انگار باید زبون باز می کردم و می گفتم تا مطمئن بشن !فشارِ دست کیان رو که حس کردم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و مزه ي رژ توي دهنم پیچید.فکر کردن نداشت ، تردید نداشت ، تا اینجا که اومده بودم ، راهِ پس و پیش نداشتم ، بنابراین لب باز کردم و با لبخنديلرزون گفتم:- مهندس کیانمهر مجد ، نامزدم...***کیانمهر:خوشحال بودم و سرخوش...ترانه من رو نامزدِ خودش معرفی کرد... چی از این بهتر ؟ کلکسیون خوشی هام داشت تکمیل می شد!نگاهی به اطراف ام کردم ، کسی نبود که باهام گرم بگیره و هم صحبت ام بشه ولی مهم نبود !این بی توجهی ها در برابرِ توجهی که ترانه بهم نشون داده بود مهم نبود..ترانه که بود چیزي از دنیا نمی خواستم..مگه برايِ منِ تنها مونده ، چیزي بیشتر از توجه و محبت ترانه اهمیت داشت ؟چه چیز بیشتر از این ؟بی دلیل لبخندي زدم و به جمعیتِ روبروم خیره شدم..خونه ي پدري عروس رو براي عقد آماده کرده بودن... آذین بسته بودن و صندلی چیده بودن..مردها رو تو حیاط سامان داده بودن و زن ها رو داخلِ خونه...قشنگ بود !می شد مراسم من و ترانه رو هم اینطور گرفت ؟براي خودم تصور می کردم روزي رو که کیومرثِ گلپسند آزادي اش دائمی بشه و ترانه رو ازش خواستگاري کنم بااحتمال اینکه علاقه ي ترانه پشتوانه ام باشه براي پا پیش گذاشتن....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٧حتی تصورِ داشتنِ همیشگیِ ترانه ، پیوند خوردن باهاش ، به قدري شیرین و خواستنی بود که دست و دلم رو سست میکرد !با حسِ قرار گرفتنِ دست هاي لطیف اش رويِ بازوم ، سر چرخوندم سمت اش...مگه می شد ترانه حضور پیدا کنه و دست بذاره رويِ تنم و من نشناسم لطافت و گرمايِ دست هاش رو ؟این دلِ من اهلیِ ترانه بود....آروم گفت:-نمیاي براي عقد ؟ابروهام تا جایی که می شد بالا رفتن :-منم باید باشم ؟اخمِ با نمکی کرد و گفت:-پس من واسه چی اومدم دنبالت ؟ باید همراه ام باشی...دل از دستم داشت سُر می خورد رويِ زمین...مگه می شد این قلبِ بی قرار رو آروم کرد با دیدنِ چشم هايِ قهوه ايِ آرایش شده اش که خیره بهم بود و ازم میخواست همراه اش باشم برايِ عقدِ برادرش ؟می گفت باید همراه اش باشم و نمی دونست که چه آتیشی می زنه به تنِ گرما ندیده ي من.. با این همه هیزم خشک!دست اش رو گرفتم و گفتم:-حرفی نیست...شروع به حرکت که کردیم دستم رو کمی فشرد ، دوباره بهش نگاه کردم ، کمی رنگ اش پریده بود ، شاید با آرایشِملیحی که رويِ صورتِ دوست داشتنی اش شده بود مشخص نبود ، ولی برايِ من که خط به خطِ صورت اش رو حفظبودم ، هیچ چیز بدیهی تر از این نبود که استرس داشت...آهسته صداش زدم ، مردمک هايِ کیان کش اش که به مردمکِ هاي ترانه دوستِ من افتاد ، لبخند زدم..آروم گفتم:-استرس داري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٨با صدایی ضعیف گفت:-خیلی معلومِ ؟دست اش رو نرم فشردم و گفتم :-واسه من آره...لب گزید:-کاش زودتر عقد کنن.. دلم اومد تو دهن ام !آروم با انگشتِ شست ام پشتِ دست اش رو نوازش کردم :-نگرانِ هیچی نباش. . . . خب؟دوباره بهم خیره شد و زمزمه وار گفت:-پیش ام هستی ؟متعجب نگاه اش کردم ، حرف زدن از یادم رفت انگار !ترانه چی گفت ؟ چی ازم خواست ؟ خواست چی کار کنم ؟فهمید که تو شوك ام ، دوباره و به همون آهستگی گفت:-پیش ام هستی ؟چشم هام داشت به سوزش می افتاد از این حس خوب !روح ام داشت بغض می کرد از حسِ اینکه یکی هست که به بودن ام کنارش نیاز داشته باشه...آب دهن فرو دادم و با صدايِ مرتعشی گفتم:-آره عزیزِدلم.... هستم نفس ام...لبخندي زد لرزون و نفهمیدم کِی رسیدیم جلويِ اتاقِ عقد !خدایا ؛ عروس به کوچه ي ما می رسه همینِ ؟ مصداقِ بارزِش همین حسِ خوبیه که من دارم ؟فقط افرادِ نزدیک به عروس و داماد تويِ اتاق تزئین شده ، کنارِ هم جمع شده بودن. . . . و این یعنی منم نزدیک بودمبهشون ؟ به ترانه ؟پیرزنی نشسته بود و انگار این همون مادربزرگ بود ، رضایت از چشم هاش می بارید ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٩کیومرث نگاهی به من و ترانه و دست هاي هم آغوش امون انداخت و در همون حال که به سختی نگاه از دست هامونمی گرفت رو به عاقد گفت:-بخونین صیغه رو حاج آقا...وترانه ازم جدا شد و رفت بالايِ سرِ عروس و داماد ایستاد و شروع کرد به قند سابیدن...مردِ روحانی شروع کرد به خوندنِ خطبه ي مقدسِ عقد و محرم کردنِ ابديِ سامیار و فرشته ...دستی به سینه ام کشیدم تا از بودنِ کادویی که براشون تهیه کرده بودم ، تويِ جیبِ داخلی کت ام مطمئن بشم...دوباره حواس ام رو به عاقد دادم ، و نگاه ام رو به ترانه ...مرد از فرشته می پرسید و من تويِ ذهن ام ترانه رو تصور می کردم که کنارِ خودم نشسته بود و در حالِ خوندنِ عقدبرايِ پیوندمون هستن... آخ که چه می شد اون روز !می شد برايِ من هم پیش بیاد ؟ که یه روز برسه که از ته دل شاد باشم ؟صدايِ ترانه پیچید که عروس رو به دنبالِ گل چیدن فرستاد !به سام نگاه کردم ، صورت اش گُر گرفته بود و عرق کرده بود.. چه قدر خجالتی به نظر می رسید !می شد منم همچین حالی داشته باشم ؟می شد من هم عرق کنم از استرس و شرم ؟ براي عقد با ترانه؟باز هم مرد پرسید و این بار زنِ کنارِ ترانه با خنده فرشته رو فرستاد دنبالِ گلاب آوردن !بار سوم خطبه رو خوند و سکوت بود که حاکم شده بود تو فضا...زنی با لبخند گفت:-عروس زیر لفظی می خواد...و این مامان تهمینه بود که خم شد و صورتِ فرشته رو بوسید و جعبه يِ جواهري رو بهش داد و دلِ من... دلِ من فروریخت !انگار سدِ باورهام شکست...کی می خواست روزِ عقدِ من به عروس ام زیر لفظی بده ؟مادرم ؟ کدوم مادر ؟ زیرِ زبونم تلخ شد...نگاه ام ناخواسته چرخید رويِ چهره ي کیومرث... اون فرد کیومرث بود که اشک نشسته بود تو چشم هاش ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٠انگار چشم هايِ بی کسِ من دنبال تک تکِ اعضاء خانواده گلپسند می گشت تا بهم بقبولونه که من هیچ وقت اینمراسم رو به این شادي و خوبی براي عقدِ خودم نخواهم داشت...کامیار و ترمه و پیمان که کنار هم ایستاده بودن...ترمه اي که از خوشحالی بغض کرده بود و کامیاري که لبخندي پر از امید بر لب و چشمی پر از اشکِ شوق داشت..و پیمان که با لبخندي از ته دل و با صلابت شاهدِ عقد بود . ..دست هام سست شدن !کدوم خواهر و برادر می خوان خوشحال باشن از خوشحالی ام ؟ کی رو داشتم جز بی بی ؟ کی ؟لب گزیدم... سرم رفت که خم بشه که صدايِ بله گفتنِ عروس پیچید و رشته ي افکارِ غمگین ام پاره شد...ترانه محکم کف می زد ، قطره اشکی غلطید رويِ گونه اش که از همینجا هم می تونستم ببینم ...و خوش به حالِ سام !سامی که با فراغ بال بله رو داد !با پشتوانه ي خانواده اش قدم جلو گذاشت و عروسِ آرزوهاش رو به خونه برد ....عروس و داماد که دفتر رو امضاء کردن ، سیل تبریکات و عکس گرفتن ها شروع شد ..کادوهایی بود که داده می شد و تبریکاتی که با لبخند هدیه می شد به تازه عروس و داماد...قدم جلو گذاشتم هر چند دلم دیگه انگار خوش نبود.. کنارِ ترانه اي ایستادم که کادويِ خودش رو که دستبندي ظریفبراي عروس و گردنبدي منقش به اسم الله بود ، به دستِ صاحبانشون سپرده بود.. فکر کرد نفهمیدم که النگوهاي خودشرو فروخت تا برايِ عقدِ برادرش کادو بخره.. این دختر زیادِ از حد مغرور بود ، نبود ؟دست کردم تويِ جیب ام و پاکت رو بیرون کشیدم ..لبخندي زدم به سام :-تبریک می گم...به فرشته نگاهی کردم و ادامه دادم:-به شمام تبریک می گم ، ان شاء الله به خوبی و خوشی سالها کنار هم باشین....وبعد پاکت رو به دستِ سام دادم .. با تعجب نگاه اش رو چرخوند بین من و پاکت...ترانه هم متعجب بود ، زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠١-این چیه ؟دست ام رو دورِ کمرش انداختم... سعی کردم این باور رو به خودم برگردونم که وقتی ترانه باشه چیزِ دیگه اي اهمیتنداره ، ولی مگه می شد غم به این سنگینی رو فراموش کرد :-هدیه ي من...سام پاکت رو باز کرد و چند لحظه اي داخل اش رو از نظر گذروند و بعد آهسته گفت:- نه ...لبخند زدم :- بله.. فردا صبح ، ساعت یازده و نیم ... هتل اتون هم رزروِ ... ماشین هم خواستین ، یکی بهتون تحویل داده می شه...تنها کاري بود که می تونستم براتون بکنم ...سام سر بلند کرد ، ناباورانه گفت:- واقعا تو این کار رو کردي ؟دست ام محکم تر پهلويِ ترانه رو فشرد :-هدیه اتِ ... یه سفر به مشهد تنها هدیه اي بود که می تونستم به یه عروس و داماد بدم ... خیلی خوبه اولین روزهايِازدواج اتون پیشِ ضامنِ آهو باشین ، ازش بخواین زندگی اتون رو ضمانت کنه . . .دستی به شونه اش زدم و ازش دور شدم ، ترانه رو هم با خودم بُردم ، آهسته گفت:-من... من نمیدونم چطوري ...پریدم بینِ حرف اش :-وظیفه ام بود ...نیم نگاهی بهش کردم که لبخند می زد و به روبرو نگاه می کرد.. یک لبخند ترانه می ارزید به همه چیز ؟ نمی ارزید ....داشتن اش می ارزید به همه چیز ، نمی ارزید ؟ حتی به فکرِ نبودنِ عزیز ترین افرادِ زندگی ات تو مهم ترین روزِ زندگیات !***هنوز تويِ سرم صدايِ موزیک و دست و سوت زنگ می زد. . .مراسم تموم شد با دوريِ من از ترانه .. .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٢ترانه کلِ مراسم رو قسمتِ زنانه بود و منِ بی قرار ، حبسِ قسمتِ مردانه !شبِ خوبی بود اگر فاکتور می گرفتم گرفتگیِ حالم حین عقد و دوري ام از ترانه و بعد هم.. ماجرايِ شام !کت ام رو رويِ تخت پرت کردم و گردن ام رو مالیدم..ترانه داشت دوش می گرفت تا خلاص بشه از شرِ تافت و ژل و کرم و چسبِ مو !با صدايِ زنگِ تلفن همراه ام دنبال اش گشتم... رويِ میز آرایش بود ، دست دراز کردم وبه چنگ کشیدم اش ، در حالِنگاه کردن به اسمِ رويِ صفحه غرغر کردم:-صدايِ گوسفند می ده ویبره اش !چشم هايِ خسته ام رو تنگ کردم و با دیدنِ اسمِ بی بی لبخندي زدم و بی درنگ جواب دادم :-جونم بی بی جون ؟شاد جواب داد:-جونت بی بلا عزیزِ مادر ! خوبی پسرکم ؟لبخندي زدم به لحنِ مهربون اش ، از اتاق به قصدِ آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم:-خوبم عزیزم ... شما خوبی ؟تصور لبخند و چهره ي مادرانه اش چندان کارِ سختی براي من نبود :-خوبم ، منم خوبم.. نفسی میاد و میره... چی کار می کنی مادر ؟ سرت شلوغِ که سري به من نمی زنی ؟دستم که به سمتِ لیوان رفته بود بینِ راه متوقف شد و پوفی کردم ، بی بی نمی دونست از اون خونه دوري می کنمبراي چشم تو چشم نشدن با علیرضا ؟حالا که سعی می کرد به رويِ خودش نیاره ، منم متقابلا رفتار کردم:-آره بی بی جون ، سرم خیلی شلوغِ ، مزایده رو که بردیم ، کارامون زیاد شده.. شرمنده ام !راضی جوابم رو داد:-دشمن ات شرمنده پسرم... صدات خسته می زنه ، بیرون بودي ؟دستم دورِ لیوان حلقه شد و به سمتِ یخچال رفتم :-آره ، عقد کنونِ برادرِ ترانه بود.... جاتون خالی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٣از پارچ براي خودم آب ریختم و به صدايِ خندون و پر از ذوق اش گوش سپردم :-ان شاء الله مبارك اش باشه ... خوشبخت بشن... ان شاءالله به این زوديِ براي تو باشه پسرم...لیوان پر آب رو به لبم نزدیک کردم و از ته دل گفتم:-ان شاء الله...بی بی هم از ته دل خندید... چه قدر خوب بود که بی بی بود ، بود و نفس می کشید و نمی ذاشت حسِ بی کسی بیشتراز این بهم فشار بیاره ...بعد از کمی مکث گفت:-داشتم نماز می خوندم ، تسبیحی که برام آورده بودي رو تويِ جانماز دیدم ، دلم هوات روکرد گفتم بهت یه زنگ بزنم... ولی بعدش رفتم عمارت ، نشد... الان که دورو برم خلوت شد ، زنگ زدم ببینم چی کار می کنی... مادر وقت ات رونمیگیرم ، خسته اي... کاري نداري ؟گوشی رو بینِ کتف و گوش ام نگه داشتم و شیرِ آب رو باز کردم و لیوان رو آب کشیدم :-نه بی بی. مراقب خودت باش. دستت درد نکنه زنگ زدي عزیز. ببخش اگه بی معرفتی می کنم. قول میدم جبران اشکنم ناز خانم !باز هم خندید ، لیوان رو سرجاش گذاشتم و گوشی رو به دست گرفتم و با خنده هاش خندیدم ، دنیايِ من همین بود !همینقدر ساده... با خنده هاي عزیزترین کسانی که برام مونده بودن شاد می شدم !از بی بی خداحافظی کردم و کش و قوسی به تن ام دادم ...راهِ اتاق رو در پیش گرفتم ، اما همین که پا به داخلِ اتاق گذاشتم میخکوب شدم...ترانه هم انگار حتی نفس کشیدن یادش رفت...دست هاي ترانه دو طرفِ حوله اش رو از هم دور کرده بود و این تن اش بود که چشم هام رو به خودش جذب می کرد، مات نگاه اش کردم... تنم ذره ذره گرم شد ، از نوكِ پا تا فرقِ سر.. عرق سر خورد رويِ مهره هاي کمرم...لعنت فرستادم به خودم که چرا در نزدم قبل از ورود ؟ که اینطور تنم به فریاد نیفته !بی اراده ، قدم به جلو گذاشتم که ترانه به خودش اومد و هینی کشید ولی قبل از اینکه حتی فرصت کنه دوباره حوله روبه هم نزدیک کنه ، خیز برداشتم سمت اش و دو طرفِ حوله رو چنگ زدم...با مردمک هایی لرزون نگاه ام کرد ، صورتم رو فرو کردم تو گوديِ گردن اش ، عجیب بود این بی قراري که ناگهانشعله کشید تو وجودم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۴این من بودم ؟این من بودم که انقدر خواستنِ ترانه وجودم رو به ولوله انداخته بود ؟این من بودم با این همه خواستن ؟ با این همه نیاز ؟این من ، همون کیانی بودم که هیچی از مردونگی سرم نمی شد ؟ همون کیانی که نمی دونست غریزه چیه ، نمیدونست مرد و زن چیه ؟من همون آدم بودم !همون آدم ، ولی یه چیزي توي من تغییر کرده بود که باعث شده بود خیلی چیزها یادم بیاد ! که بی قرار بشم ، که وقتو بی وقت آرامشِ ترانه رو از بین ببرم ... وجودِ ترانه باعث شده بود یادم بیاد آدم بودن یعنی چی ؟ترانه من رو تغییر داده بود ، ترانه زندگی رو بهم برگردونه بود...دستم دایره وار رويِ کمرش چرخید ، سرم رو بالا نگرفتم تا چشم ام به چشمِ ترانه بیفته و گُر گرفته تر بشم و بیشتر ازاین از من بترسه ، آهسته نفس می کشیدم تا به خودم مسلط بشم . . .لبم نوازش شد رويِ گردن اش و آهسته کشیده شد رويِ نبضِ گردن اش که تته پته کنان گفت:-کی... کیان !نفسی گرفتم از عمقِ وجودم و پچ پچ کنان گفتم:-جون کیان ، نفس کیان ، چیه عزیزم ؟تنش لرزید و از لرزش اش ، منم لرزیدم !می ترسید ازم !ترانه از من می ترسید !یکی پوزخند زد تويِ سرم و گفت: هر کی بود می ترسید وقتی اینطوري بهش حمله می کنی !لبخندي زدم با وجودِ گرمايِ تن ام که داشت می سوزوند بند بندِ وجودم رو ، با دست هایی لرزون دو طرفِ حوله رو بههم نزدیک کردم ، دست به طرفِ گره حوله برم و محکم اش کردم، بازوهاش رو بینِ پنجه هام گرفتم و صورت ام روبهش نزدیک کردم ، پیشونی اش رو بوسیدم و بعد نرمی تن اش رو کشیدم بینِ سختیِ عضلات ام..نفس نفس می زدم !دوباره پیشونی اش رو بوسیدم ، دوباره و دوباره... انقدر که یادم بره چی دیدم و چه بلایی داشت سرم می اومد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۵عقب کشیدم ، چشم هاش به اشک نشسته بود و اشکِ چشم هاش دیوونه کننده ي من بود !پشتِ پلک هاش رو بوسیدم و با صدایی که گرفته بود از هیجان گفتم:-جونم عزیزم ؟ نبینم خیس باشه چشم هات عزیزم...آروم هق زد و بیشتر به سینه ام فشردم اش ، در طولِ دو سه روز ، چند بار انقدر ازم ترسیده بود ؟دست کشیدم رويِ موهايِ خیس اش ، سرش رو رويِ سینه ام جا به جا کرد و با صدایی پر لرز گفت :- داري منو می ترسونی کیان !می دونستم ! خیلی خوب می دونستم .. .زمزمه کردم:-شرمنده ام ترانه... خیلی شرمنده ام ... ببخش اگه می ترسونم ات.. ترانه ولی دستِ خودم نیست که تن ام ، روح ام ،خواسته ام ، همه ي وجودم تو رو می خواد ، که همه چیز منو می کشه سمتِ تو.. ببخش عزیزم ...سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و آروم بوسه گذاشتم رويِ گونه اش.. لب هام عادت کرده بودن به نوازش پوستِ لطیفِصورت اش .***ترانه رويِ زمین نشسته بود و پا جمع کرده بود ، من هم شرمنده و سر به زیر ور می رفتم با لیوانِ شیر کاکائوم ... شایدیک ساعتی گذشته بود از اون اتفاق ، از خود بی خود شدنِ دوباره ي من!نیم نگاهی به لیوانِ دست نخورده اش کردم :-بخور ... گرم ات می کنه ..سردش بود ، ترانه ي من سردش بود و شاید دلیل اش اون هجومِ ناگهانیِ من بهش بود . . .دست پایین آورد و انگشت هاش رو دورِ لیوان حلقه کرد ، دوباره سر پایین انداختم.. شرمگین بودم ، من به خودم ، بهترانه ، به کیومرث قول داده بودم پا کج نذارم ولی چپ و راست ترانه می ترسید از حضورم و کارهام !آهسته گفتم:-ترانه ، من واقعا....پرید بینِ حرف ام:-نمی خوام درباره اش حرف بزنیم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠۶خواستم چیزي بگم که با صدايِ گرفته اش گفت:-چرا شام نخوردي ؟شام ؟دوباره قصه ي شام تکرار شد تويِ ذهنم و کام ام رو تلخ تر کرد ، مگه من می تونستم لب بزنم به جوجه کباب ؟ بهکوبیده ؟ به چیزهایی که عطرشون یادآورِ خاطراتِ بدم بود .. .دستی به پیشونی ام کشیدم و زمزمه وار گفتم:-دوست نداشتم .کمی از شیرکاکائوش رو لب زد و سرش رو به دیوار تکیه زد:-خوب جوجه دوست نداشتی ، کوبیده می خوردي ...شیرکاکائو رو سر کشیدم و با صدایی که می لرزید گفتم:-اونم دوست نداشتم ...نیم نگاهی بهم کرد و آهسته گفت:-الان گشنه اتِ؟گشنه ام بود ؟ شاید !ولی با دیدنِ اون کباب ها دیگه لقمه اي از گلوم پایین نمی رفت !آروم گفتم :-نه ...لیوان رو رويِ زمین گذاشت و گفت:- ولی قبلِ خواب یه لقمه بخور ، از ظهر هیچی نخوردي ، فشارت بالا پایین می شه از گشنگی.لبخندي زدم از نگرانی اش ، هر چند کمرنگ !بلند که شد ، نگاهم رفت پیِ قامت اش ، ترانه ي من قد داشت به اندازه یک متر و هفتاد و اندي ، دلم پر می زد برايِبوسیدنِ سانت به سانتِ قدش . . . ! ! !سرم رو به دیوار تکیه زدم و با مهر نگاه اش کردم که گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٧-راستی... مامان و بابا ازت تشکر کردن بابتِ کادویی که به سام و فرشته دادي ...زیر لب گفتم:- جايِ تشکر نداشت ، وظیفه ام بود ...مردّد نگاه ام کرد و آهسته گفت:-شب به خیر !نشستم و ردّ پاهاش به اتاق رو دنبال کردم و منتظر موندم تا بخوابه و بعد من کنارش جاي بگیرم .. می دونم ترسیده ازمن ، می دونم به این راحتی فراموش نمی کنه اینطور تاختن به حریم اش رو .پس بهتر بود کمی راحت اش می ذاشتم ، بیرون می نشستم تا با امنیت بخوابه .نیم ساعتی گذشت و من به فکرِ ترانه و زندگی ام بودم .. .من ترانه رو حفظ می کردم ، به هر ترتیب !حتی به قیمتِ دادنِ جونم . . .حتی اگه با مرگ ام ترانه به یادم می موند ، اگه با مرگ ام گوشه اي از قلب اش رو می گرفتم ، حاضر بودم بمیرم !من که چیزِ دیگه اي براي از دست دادن نداشتم !همه ي هدف ام ، امیدم و زندگی ام شده بود ترانه !از جام بلند شدم و آهسته قدم برداشتم سمتِ اتاق ، کنارِ تخت زانو زدم و خیره شدم به چهره ي خوابیده اش !آروم پشتِ دستم رو رويِ گونه اش کشیدم و لبخند زدم به چشم هايِ بسته اش که دنیايِ من پشتِ پلک هاش بود !کمی خودم رو بالا کشیدم و آهسته ، بینِ ابروهاش رو بوسیدم ...می شد روزي برسه که ترس نداشته باشم براي از دست دادن اش ؟می شد خدا ؟***ریموت رو فشردم و درِ ماشین رو قفل کردم که صدايِ کسی باعث شد پلک هام رو محکم رويِ هم فشار بدم :- می تونم باهات حرف بزنم ؟زیر لب غر زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٨-اي خدا !میران ! انگار قرار نبود من روزِ راحتی داشته باشم از دستِ این خانواده !این خانواده ؟خانواده ي خودم !چرا دست از سرم بر نمی داشتن ؟ پدر می رفت پسر می اومد ، پسر می رفت پدر می اومد !چشم باز کردم، برگشتم و نگاه اش کردم ، با ابرو به ساختمونِ پشتِ سرم اشاره زد و گفت:-خیلی دوست دارم تو دفترت با هم صحبت کنیم !دستی به پیشونی ام کشیدم:-اما من دوست ندارم ! می شه دست از سرِ من بردارین ؟کلافه دستی بینِ موهاش کشید :-کیان ، باید باهات حرف بزنم . خب ؟اخم هام رو تويِ هم کشیدم :-ولی من دلیلی نمی بینم !صداش کمی بالا رفت :-ولی من می بینم و دلیل اش علیرضا ست ! پدرمون ! خودمون !پوزخندي زدم:-پدر مون ؟خنده ي کوتاهی کردم و با تمسخر ادامه دادم :-واي خدا ! چه جوكِ باحالی ! پدرمون !فوري جدي شدم و قدمی به جلو برداشتم:-اون مردي که تو بهش نسبتِ جمع می بندي ، هیچ وقت منو بچه ي خودش حساب نکرد !سینه به سینه ام ایستاد:-واسه خاطرِ همینه که داره جلزو ولز می کنه که هر طور شده زمین ات بزنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠٩متعجب بهش نگاه کردم که آروم تر گفت:-بریم بالا ؟کمی نگاه اش کردم ولی بعد کنار کشیدم و با سر اشاره زدم که به دنبالم بیاد ...چی بود که باعث شده بود باز میران سراغ ام بیاد و بخواد همصحبت ام بشه ؟چی شده بود که میران اومده بود و می گفت " پدرمون " ؟زیرِ نگاهِ سنگین حسین به سمتِ دفترم رفتیم و کنار کشیدم تا میران وارد بشه ، قبل از داخل شدن نگاهی به حسینکردم که با حرکت سرش ازم پرسید : چی شده ؟لب زدم:-نمی دونم !وبعد داخل شدم و در رو بستم .به در تکیه زدم و بی مقدمه گفتم:-می شنوم.رويِ مبل نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت ، خیره به زمین گفت :-جو خونه خیلی متشنجِ.شونه بالا انداختم:-به من ربطی نداره !سرش رو بلند کرد و با نگاهِ عجیبی به من گفت :-اتفاقا به تو ربط داره ! همه ي بحث سرِ توئه !تکیه ي شونه هام رو از در گرفتم و قدمی به سمت اش برداشتم :-من ؟ چه ربطی به من داره ؟ شما که هر دفعه با غلتک از روم رد می شین ، دیگه چه بحثی می مونه ؟پوفی کرد و سر تکیه زد به پشتیِ مبل و نالید :-خسته شدم به خدا .. خسته شدم از این جنگِ سی ساله ، از اون همه حماقتی که کردم ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٠ابروهام بالا پرید ، بی اختیار پاهام من رو هدایت کردن به روبروش ، روي مبل نشستم و خیره نگاه اش کردم ... چی میگفت این مرد ؟نگاه ام رو که دید آهسته گفت :-منو می بخشی ؟باورم نمی شد !چی می گفت ؟ چی می خواست ؟ چرا حرف هاش سر و ته نداشت ؟ باز چه نقشه اي کشیده بودن برايِ من ؟به زحمت لب هام رو از هم دور کردم و صدام رو به ارتعاش در آوردم :-چی میگی میران ؟لب گزید ، شرمنده نگاه ام کرد و خسته گفت:- ببخش منو ... الان که خودم پدر شدم ، پدرِ بچه هایی که دومی اش ، ناخواسته بود ، نمی تونم بابا رو درك کنم .. تاپونزده ، شونزده سالگی ام ، حق رو به بابا و مامان می دادم که از تو دلِ خوشی نداشته باشن ، نمی دونم چرا ، ولی وقتیپدر ومادرم که تا اون موقع فکر می کردم همیشه بهترین کار رو انجام میدن از تو دلِ خوشی نداشتن، منم نباید دوستتداشته باشم ! ولی نمیدونم چرا همیشه ، حتی وقتی اذیت ات می کردم ، وقتی حتی اون روز که دیده بودم تا صبح بالامی آوردي و درد می کشیدي ، توي لیوانِ چاي ات فلفل ریختم و بعدش کارت کشید به بیمارستان ، حتی وقتی گشنهاز مدرسه اومدي و صندلی رو برگردوندم و تنِ لاغرت گیر کرد زیرِ صندلی ، حتی وقتی که تنها چیزي رو که تا اون موقععلیرضا بهت داده بود ، اون دفترِ صد برگِ کهنه و پاره رو آتیش زدم ، یه چیزي عذاب ام می داد ! یه چیزي می گفتاین پسر با اون چشماي معصوم اش واقعا مستحقِ این همه بدي نیست ...سکوت کرد و انگار هردو برگشتیم به گذشته ها ، وقتی یه پسر بچه ي یازده ساله بودم ، وقتی مریض شده بودم و تنِنحیف ام طاقتِ اون درجه تب رو نداشت و مدام مجبور بودم براي تخلیه ي معده ي دردناك ام هجوم ببرم به توالت ، تاصبح خواب و آروم نداشتم و وقتی کمی آروم گرفتم ، بی بی برام چاي آورد و من نمی دونم که کِی میران وقت کردفلفل رو داخلِ چایی دارچین ام بریزه و من با سرکشیدنِ لیوان تا پايِ مرگ رفتم و برگشتم ...یا وقتی علیرضا براي تحقیرم ، دفترِ کهنه اي رو به سمت ام پرت کرد و من با ذوقِ اینکه دست هايِ پدرم اون رو بهسمت ام انداختن برداشتم و بوسیدم اش که حتی نمِ اشک رو برايِ اولین و آخرین بار تويِ چشم هاي علیرضا دیدم ، ومیران ، در کمالِ بی رحمی ، صبحِ روزِ بعد جلوي چشم هام دفتر رو به آتش کشید...لبخندِ تلخی زدم و آهسته گفتم:-چه قدرِ خاطره ي خوب با هم داریم ما دوتا !سرش رو پایین انداخت و با صدایی لرزون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١١-می دونم یه ببخشیدِ من هیچ وقت دردِ دل ات رو آروم نمی کنه ، می دونم هنوز که هنوزِ گاهی بهت زخم می زنم وآزارت می دم ولی کیان...نگاه ام کرد وبا چشم هایی خیس گفت:-به همون خدایی که می پرستیم ، هیچ وقت نتونستم ازت متنفر بشم از ته دلم .. همیشه ! و هیچ وقت خودم رو نمیبخشم که حماقتِ من ، تو رو از بزرگترین لذتِ زندگی ات محروم کرد..چشم هاش پایین رفت و خیره شد به سگک کمربندم و آهسته زمزمه کرد:-وقتی اون شب بی بی تو رو خونه آورد ، وقتی برهنه شدي و نگاه ام به تنِ کبودت افتاد ، وقتی رونِ خونمرده ات رودیدم ، از خودم بدم اومد . من اون شب از لايِ در دیدم ، وقتی بی بی رو بیرون فرستادي و خودت با چه زجري پمادمالیدي رو کبودي هايِ تن ات .. دلم می خواست بیام تو اتاق و ببوسم ات و بگم غلط کردم ! بگم ببخش ! بگم بذار منپماد بزنم برات ! وقتی از درد گریه ات گرفته بود ، دوست داشتم بمیرم کیان.. من سنگ نبودم و نیستم ! نمی دونی چهحالی شدم وقتی فهمیدم... فهمیدم... فهمیدم عقیم شدي !سرش انگار تويِ یقه اش داشت فرو می رفت ، دست ام چنگ شد رويِ موهام ، میران می خواست چی کار کنه ؟ مرورخاطرات ؟ شکنجه ي من ؟براي چی دوباره اومده بود ؟ چرا ؟صدايِ بغض دارش روح و روان ام رو به هم ریخت:-کیان ، من پشیمون ام مثه سگ ! انقدر پشیمون که حد نداره ، که منِ احمق باعث شدم سارا تقی به توقی می خورهبکوبه تو سرت که نمی تونی پدر بشی ... که عذاب ات بده ! که یه عالمه خاطره ي بد ازم داري ... کیان ، من روببخش! من خیلی خرم ... خیلی !چشم هام رو بستم و تنِ سست ام رو تکیه زدم به پشتیِ مبل ، ناله کنان گفت:-وقتی فهمیدم که همه چی دیر شده بود ، که دیگه وقتی برايِ جبران نبود ، فاصله اي به اندازه ي هیفده سال بینِ مابود.. هیفده سال خواستی برام برادري کنی و من برادري نکردم برات ... هیفده سال خواستی کنارم باشی و کنارت نبودم... دیگه رويِ جلو اومدن رو نداشتم . تازه داشتم می فهمیدم بابا و مامان چه اشتباهی کردن ! ولی بدخلقی هام نسبت بهتو جزیی از رفتارم شده بود و هر بار که باهات تندي می کردم تا چند روز وجدان ام خفه ام می کرد ... خیلی سعی کردممامان و بابا رو راضی کنم که اگه نمی خوان برات پدر ومادري کنن ، دست از سرت بردارن ؛ ولی نشد ...دست هام رو مشت کردم و از بین دندون هام غریدم:-بس کن ! تموم اش کن ! حرف اصلی ات رو بزن لعنتی !یکّه خورد ، با دستِ چشم هاش رو پاك کرد و آهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٢-بهت خیلی بدهکارم کیان ، خیلی !خودم رو جلو کشیدم و عصبی گفتم:-حرف ات رو بزن !پوفی کرد ، چشم هايِ سرخ شده اش رو بهم دوخت :-حواس ات به خودت و زندگی ات باشه ! علیرضا این چند روزه بدجور عصبیِ ، نازي بدتر از اون . بردن ات تو مزایده وبعدش هم رفتاري که از خودت نشون دادي ، دیوونه اشون کرده .. می ترسم بهت آسیب بزنن ... نه جسمی ، روحی ! بهاندازه کافی ازشون زخم خوردي ، نمی خوام بدتر بشی !چشم هام رو تنگ کردم و آهسته گفتم:-یعنی چی ؟!لب هاش رو با زبون اش تر کرد :-نمی دونم ، نمی دونم علیرضا داره چی کار می کنه ، ولی هر چی هست ، روح و روان ات رو نشونه رفته ، صد بار بهشگفتم پدرِ من ، تو که نماز می خونی ، تو که خدا رو می پرستی ، همون خدایی که تو طولِ روز جلوش دولا راست میشی ، نگفته فرزندان هم حقی دارن بر گردنِ پدر و مادر ؟ نکن اینطوري... عذاب اش نده ! ولی به گوشش نمی ره ، صدبار به نازي گفتم ، علیرضا بهت بد کرده ، به کیان چه مربوط آخه ؟ ولی حرف گوش نمیده! کیان ، از من به تو نصحیت، از علیرضا دوري کن ، پا رويِ دم اش نذار... پیرشده و بی حوصله.. خوشش نمیاد کسی اذیت اش کنه ، بد بهت می تازه.تلخندي زدم و گفتم:-بدترا از این ؟ مگه علیرضا و نازي کم بهم تاختن ؟ کم اذیت ام کردن ؟ دیگه می خوان چی کار کنن ؟سکوت کرد و در سکوت نگاه ام کرد ، خدایا ، چه خبر بود دور وبرم ؟ چی داشت به سرم می اومد ؟یه روز آرامش به من نیومده ؟بعد از کمی سکوت گفت:-می دونی چرا دوست نداشت تو مزایده شرکت کنی و برنده بشی؟گوش هام تیز شد... بالاخره یکی پیدا می شد که به من بگه که چرا انقدر این پدرِ شناسنامه اي مشتاق بود من رو بهزمین بزنه ؟ انقدر سعی می کرد راي ام رو بزنه ؟سرم رو به معنی نه تکون دادم که کلافه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٣- علیرضا می ترسه ! می فهمی؟ ازشکست... ازشکست از تو می ترسه! ازشکست از موجودي که حاصل اشتباهشِ میترسه ! ازشکست از تویی که همه ي عمرسعی کرد بکوبتت تا کمی بارگناه و عذاب وجدانش کم بشه می ترسه! بهخاطرهمینِ که به هول و ولا افتاده بود ، به خاطر همین دم به دقیقه می اومد سراغت ، به خاطر همین بود که سعی کردبزرگترین پشتوانه ات رو از سرِ راه برداره... براي همین رايِ مجتهدي رو زد... می فهمی ؟ علیرضا عذاب وجدان داره !عجیبِ نه ؟ ولی اون عذاب وجدان داره که چرا تو به وجود اومدي ؟ چرا با نازي اون کار رو کرد ؟ و وقتی تو جلوش قدعَلَم کردي باورش نمی شد تو باشی که شدي رقیب اش ! وقتی مزایده رو بردي ؛ نمی خواست باور کنه این تویی! توهستی که این مزایده رو بردي! نمی خواست باور کنه بچه اي که حتی دوست نداشت به دنیا بیاد حالا رو دستش بلندشده! اینا رو می تونی درك کنی یانه!؟ناباورانه نگاه اش کردم ، امکان نداشت !این چیزهایی که میران می گفت امکان نداشت !نفس کشیدن یادم رفت ، دوباره شده بودم همون کیانِ پریشون ، سینه ام خس خس می کرد ، یادم رفت که باید دم روبگیرم و بازدم رو بدم بیرون ...چشم هايِ میران نگران شد ، بلند شد وبه سمت ام اومد ولی من فقط حرف هاي میران تويِ گوشم چرخ می زد ، بازوهامرو گرفت و تکون ام داد :-کیان ؟ چت شد... کیان ؟به سختی و با صدایی که خش داشت از کمیِ هوا گفتم:-چی داري می گی ؟کنارم نشست ، دست کشید به سینه ام و آروم گفت:-پس راست بود ... ؟سعی می کردم نفس بکشم و درهمون حال با چشم هایی تنگ شده پرسیدم:-چی ؟با بغض گفت:-چه به سرت آوردیم ما ؟ چی کارت کردیم ؟ براي چی حتی نمی تونی راحت نفس بکشی آخه ؟ وقتی بی بی بهم گفتباورم نشد ولی الان... وايِ من کیان ، وايِ من ....این همه اتفاقاتِ غیرمنتظره خارج از تحمل من بود !مگه می شد میران جلويِ من بشینه و بغض کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۴مگه می شد ؟دستم بازوش رو لمس کرد و کمی تکون اش دادم ، تنفس ام عادي شده بود چون یادم رفته بود از شدت شوك که تنگیِنفس چیه ! :-میران ؟ میران چی شد ؟شونه هاش لرزید ، چشم هام انگار قصد داشت رويِ زمین جا بگیره!سرش رو به سینه ام تکیه زد و با گریه گفت:-ببخشید کیان.. ببخش منو به خاطرِ همه ي بدي هام... ببخش !دست ام نشست رويِ شونه اش ، بهت زده اسم اش رو صدا زدم :-میران ؟دست هاش دورِ کمرم حلقه شد:-جونِ میران ؟ جونم داداش ؟ جونم ؟ ببخشید! ببخشید که برات برادري نکردم.. ببخشید کیان...چشم هايِ من هم به اشک نشست ، دست ام رو دورش حلقه کردم... سخت بود برام باورِ اینکه من و میران ، بعد ازبیست و چهار سال از به دنیا اومدنش ، داریم هم رو بغل می کنیم !منی که وقتیِ میرانِ سه سال رو می خواستم بغل کنم ، دستم کبود شد از ضربه ي نازي !دست کشیدم رويِ کتف هاش و آهسته زمزمه کردم:-آروم باش مرد ، آروم باش... همه چی گذشته ... همه چی !سر بلند کرد و آهسته پیشونی ام رو بوسید ، آه کشید و زمزمه کرد:-بازم منو ببخش که از این به بعد هم نمی تونم کاري برات بکنم.. من نیروش رو ندارم که جلوشون بایستم... حتی نمیتونم جلوشون از تو دفاع کنم...برام مهم نبود ، برام مهم نبود اگه میران از این دفتر بره بیرون ، باز بشه همون میرانِ گذشته ، برام این لحظه ها مهمبود و ثبت می شد تويِ ذهنم تا ابد ، که من و میران مثلِ دوتا برادر همدیگه رو تو آغوش گرفتیم !متقابلا پیشونی اش رو بوسیدم ، بعد شقیقه اش و بعد خطِ ریش اش رو.... میران ، برادرم بود !نمی دونم چند دقیقه گذشت تا هردو آروم بشیم ، تا باز روبرويِ هم بشینیم و باز بشیم دوتا مردِ بیست و چهار ساله وبیست و هفت ساله !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۵دستی به موهاش کشید و آروم گفت:-فقط اومدم این حرف ها رو بزنم و دلم رو آروم کنم . اومدم بهت بگم تا حواس ات رو جمع کنی ، تا حداقل یه کارِکوچیک برات کرده باشم...بلندشد و همراه اش بلند شدم ، لبخند زد ، لبخند زدم :- شاید مسخره باشه کیان ، ولی باور کن اگه این کارو نمی کردم ، دق می کردم . به اندازه ي کافی اهمال کرده بودمتو برادر بودن ، به اندازه ي کافی جلدِ بد بودنم رو حفظ کرده بودم ، به اندازه ي کافی صبر کرده بودم و همونی بودم کهمامان و بابا می خوان ، ولی بس بود ، عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد ، هدیه هم مدام سرزنش ام می کرد بابتِرفتارم... شده بود وجدانِ دوم ام ! اگه این بار هم ساکت می موندم ، واقعا لایقِ حتی اسمِ آدم هم نبودم ...هنوز گیج بودم ، هنوز حرف ها و دقایق پشتِ سر گذاشته رو باور نداشتم ولی برام لمسِ حقیقت حرف هاش زیاد کارِسختی نبود.به سمتِ در رفت ولی قبل از اینکه خارج بشه برگشت و گفت:-بابت اون کادوهات ممنون ، هدیه خیلی خوشش اومد... انداخت گردن اشون ، نازي هم نمی تونه حرفی بزنه ، چوندلش نمیاد هدیه رو ناراحت کنه!هر دو لبخندِ تلخی زدیم ، دست اش رو دراز کرد به سمت ام ، دست اش رو فشردم ، آروم گفت:-برادریم ؟نگاه ام رو به چشم هايِ آشنا و شبیه اش دادم :-برادریم !زمزمه کرد:-حتی پنهونی ؟ حتی بدون داشتنِ رابطه ي برادري ؟ حتی با وجودِ اینکه من ممکنِ خنثی رفتار کنم تو دعوايِ بین شما؟طاقت نداشتم از این در بره بیرون و رويِ دلم بمونه که یک بار محکم بغل اش نکرده باشم ، دست اش رو رها کردم ومحکم بینِ بازوهام فشردم اش ، سرشونه اش رو بوسیدم:-حتی اگه باز بشی همون میرانِ گذشته که هر کاري می کرد که دشمنی اش رو بهم ثابت کنه ، بازم برادرِ منی !چند دقیقه ي بعد که میران رفت ، که حسین اومد و تو اتاق نگران ازم پرسید چی شده ؟ ، من به این فکر می کردم کهاومدن و رفتنِ میران خیلی عجیب بود ، به این که تويِ ذهن ام ثبت بشه ، که حک بشه رويِ بافت هاي مغزي ام کهمیران سعی کرد برادرم باشه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١۶***دو روزي گذشته بود ، دو روزي که من سکوت می کردم و به رفتارِ میران فکر می کردم ، به حرف هاش...به علیرضا و به دلایل اش!عجب خانواده اي داشتم من !یکی از یکی عجیب تر ، یه دلیل از اون یکی غریب تر !موتور ماشین رو که داخلِ حیاط خاموش کردم ، صدايِ هشدارِ اس ام اسِ گوشی ام بلند شد ، حسین بود.. قرار بود آدرسِصولتی رو برام بفرسته.. صولتی ، فردي که رضایت نمی داد تا پدرِ ترانه آزاد بشه !لبخندِ خسته اي زدم ، اس ام اس رو باز کردم ، آدرس بود و پیامی به دنبالش داخلِ گیومه :- فقط طبقِ آخرین اخباري که گرفتم ، تا اواسطِ ماه بعد پیداش نمی شه . . .خمیازه اي کوتاه کشیدم و پیاده شدم و به سمتِ خونه رفتم...در رو که باز کردم ، صداي هق هقِ ترانه باعث شد لحظاتی مکث کنم و بعد با عجله داخلِ خونه بشم .وسطِ سالن نشسته بود ، مانتو و شلوار به تن داشت و روسري اش رو به چنگ کشیده بود...هُل کنارش نشستم و گفتم:-ترانه ؟ ترانه چی شده؟سر بلند کرد و با گریه گفت:-بابام کیان.... بابام !دست هام بازوهاش رو گرفت:-بابات چی ؟به زحمت بینِ گریه هاش گفت:-بابام رفت .... برگشت زندان !و بعد سرش رو تويِ سینه ام فرو کرد و دست هام بی اراده دورش حلقه شد!نوازش گونه دست کشیدم رويِ موهاش ، چیزي نداشتم بگم ، بگم من اینجام ؟ بودنِ من باهاش چه دردي دوا می کردازش ؟ ترانه پدرش رو می خواست !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٧بگم درکت میکنم ؟ که درك اش نمی کردم !پس بهتر بود ساکت می بودم و تنها نوازش اش می کردم . . .گریه کرد و اشک هاش خیس کرد پیراهنم رو ، گونه ام رو رويِ موهاش کشیدم که با بغض گفت:-رفتیم... رفتیم برسونیم اش.. ترمه نمی ذاشت بابا بره.. کاش... کاش منم می تونستم بچه بشم و پام رو بکوبم زمین ...من ... من بابام رو می خوام !دست زیرِ بازوش انداختم و بدن اش رو بالاتر کشیدم ، صورت اش روبرويِ صورتم قرار گرفت ، دیگه نمی تونستماینطوري ساکت بمونم ؛ نمی تونستم ساکت بمونم که اینطور نفس نفس بزنه و گریه کنه . زمزمه کردم :-جونم عزیزم ؟ چیه جونم که هق می زنی اینطوري دلم رو خون می کنی ؟سرش رو گذاشت رويِ شونه ام و مثل یه دختربچه ي چهار ساله ي لوس گفت:-بابام رو می خوام !دست هام کمرش رو به سینه ام فشرد ، زانوهاش رويِ پام بود ، ولی مهم نبود دردي که استخون هاي پام رو به نالهانداخته بود ...آروم گوش اش رو بوسیدم و زمزمه کردم :-خیلی دوسش داري ؟بینی اش رو رويِ کت ام کشید و برايِ من مهم نبود که کت ام ممکنِ کثیف بشه ، هقی زد وگفت:-کی رو ؟دست ام رو رويِ شونه ي دختربچه ي بیست و چهار ساله ي توي آغوش ام کشیدم و گفتم:-بابات رو...کمی سکوت کرد و بعد با صدايِ بلند زیر گریه زد !بین گریه هاش ، بریده بریده گفت:-خی.... خیلی ! کا.... کاش می ش . . . شد نره !کسی که اون وسط شرمنده بود من بودم !منی که قول داده بودم کیومرث رو آزاد کنم ، حتی هنوز نتونسته بودم همه ي چک هاش رو پاس کنم...می دونستم دل اش از کجا پرِ ، ترانه دختر بود و دختر ها بی نهایت وابسته به پدر !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٨مشتِ بی جون اش رويِ شونه ام نشست و با بغضی شدید که بغض انداخت تو گلوم گفت:-همه اش تقصیرِ توئه . . . همه اش تقصیرِ توئه . . . چرا بابام رو آزاد نکردي ؟ چرا براش بیشتر مرخصی نگرفتی ؟ همهاش تقصیر توئه . . .دستم رو رويِ گونه ي خیس اش کشیدم و آهسته با صداي گرفته اي گفتم :-شرمنده ام عزیزم ... شرمنده اتم ...دست هاش صورت اش رو پوشوند و با گریه گفت:-من شرمندگی ات رو نمی خوام ، من بابام رو می خوام . . .دوباره سرش رو به سینه ام فشردم ، و دست کشیدم رويِ موهاش ، ترانه ي من باید آروم می شد . .دلِ من طاقتِ اشک هاش رو نداشت !زیر گوشش زمزمه کردم :-می خواي منو دق بدي ؟ آره ؟ قول دادم بابات رو آزاد کنم... قول دادم بدهی هاش رو پرداخت کنم ... پاي قول امهستم . گریه نکن خانمم . گریه نکن . . .سکسکه کنان گفت:-نمی... نمی. . . نمی خواست دوبا.... ره بره... او... اون تو . . ولی .. ولی مجبور بود !چنگ زد به پیراهن ام و زار زد:- اگه. . . اگه می.. می دیدي چشماش رو . . دوست... نَ . . داشت بره .. .می تونستم دردش رو حس کنم ، چون ترانه هم دردِ پدرش رو حس کرده بود .دیده بود که پدرش نمی خواد دوباره به زندان بره ، امید چشم هاش رو دیده بود ، تقاضايِ چشم هاش رو ؛ ولی نتونستهبود کاري براش بکنه و این آزارش می داد !بلندش کردم ، تکیه اش زدم به خودم ، ترانه با کمی استراحت رو به راه می اومد ، ترانه ي من کسی نبود که به همینراحتی ها بشکنه .ولی در حالِ حاضر کمی خم شده بود ، گریه می کرد و هق هق می زد و دلِ من رو خون می کرد ، خونابه هاش بهسوزش انداخته بود وجودم رو ولی دم نمی زدم .لبه ي تخت که نشست ، به پاش زانو زدم و جوراب از پاش در آوردم که آهسته و بی رمق گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١٩- نکن ، نمی خواد . . .نگاه اش کردم ، چشم هاش سرخ و پف کرده بود ، ولی دیگه اشک نمی ریخت .لبخند زدم بهش :-خوبی ؟چونه اش لرزید ، ولی آروم گفت :- آره ، خوبم .پاهاش رو تو دستم گرفتم که کمی تکون اشون داد و گفت:-نکن . . . چی کار می کنی ؟کمی رويِ پاهام بلند شدم ، دست رويِ شونه اش گذاشتم و گفتم:-بخوابی بهتر می شی.پاهاش رو رويِ تخت گذاشتم و سرش رو به بالش رسوندم که خسته گفت:-خودم می تونستم .ملحفه رو روش کشیدم و گفتم:- گشنه ات نیست ؟به پهلو چرخید :-نه .ابروهام بالا پرید :-مطمئنی ؟عقب کشید و سر رويِ بالش خودش گذاشت ، چشم هاش نیمه باز بودن :- آره .معلوم بود رمقی براش نمونده ، کنارش رويِ تخت نشستم و گفتم:-باشه .. . پس تا بخوابی ، من پیش ات می مونم .حس کردم لب هاش به لبخند کِش اومد ، لبِ منم خندید و زدم رويِ بینی اش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٠-می خندي موشِ ؟صداي خنده ي بی رمق اش بلند شد و گفت:-آخه شبیه بابا ها شدي ... باباي خوبی می شی!بوم !مات نگاه اش کردم که فوري چشم هاش رو گرد کرد و با تته پته گفت:-کیان. . . کیان ببخشید.. من ، من اصلا ... من..دستم رو رويِ لب اش گذاشتم و زمزمه کردم :-مهم نیست .و واقعا مهم نبود !توهین نکرده بود بهم ، تحقیرم نکرده بود ، تنها یه جمله گفت ، خبري !سرم رو فرو کردم تويِ بالش و صورتم رو روبرويِ صورت اش گذاشتم ، چشم هاش دوباره به اشک نشست :-ببخشید ، کیان می بخشی منو ؟ باور کن نمی خواستم ناراحت ات کنم .لبخندِ کمرنگی زدم و زمزمه کردم:-ناراحت نشدم . .لب گزید:-دروغ میگی... شدي !دست ام رو رويِ پهلوش گذاشتم:-نشدم . . . فقط . . . فقط یه کم شوکه شدم . . همین. حالا واقعا بابايِ خوبی می شدم ؟آه کشیدم که ترانه هم صورت اش رو جلو کشید ، چشم بست و با بغض گفت:-آره ، می شدي . خیلی خوب !دوباره اشک شرّه کشید از گوشه ي چشم اش که نالیدم:-گریه نکن ترانه . . گریه نکن . . چته آخه ؟صورتش جلو تر اومد و فرو رفت زیرِ چونه ام ، توي گردن ام ، با صدایی که می لرزید گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢١-بابام رو می خوام !کمی سرعقب کشیدم و پیشونی اش رو بوسیدم ، گفتم :-بابات رو هم میارم . . . غصه نخور. باشه ؟عمیق آه کشید، دست گذاشتم پشتِ سرش و دوباره صورت اش رو به گلوم چسبوندم ، فکرم بی دلیل رفت سمتِ شعريکه همیشه جلويِ چشم ام بود ، شعري که اولین بار از زبونِ علیرضا شنیدم برايِ نازي ، وقتی سرك کشیده بودم به خلوتاشون ، با بی حیایی تمام ! سرِ نازي رويِ پايِ علیرضا بود و علیرضا نوازش می کرد موهايِ زنی رو که به حریم اشتجاوز کرده بود و من شده بودم نتیجه اش !عاشقانه براش می خوند و این عاشقانه حک شده بود تويِ ذهن ام ، آروم براش زمزمه کردم :-تو را به جاي همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبراي برفی که آب می شود دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به جاي همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمبراي اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریختلبخندي که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارمتو را به خاطر خاطره ها دوست می دارمبراي پشت کردن به آرزوهاي محالبه خاطر نابودي توهم و خیال دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به خاطربوي لاله هاي وحشیبه خاطر گونه ي زرین آفتاب گردانبراي بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٢تو را به جاي همه کسانی که ندیده ام دوست می دارمتورا براي لبخند تلخ لحظه هاپرواز شیرین خاطره ها دوست می دارمتورا به اندازه ي همه ي کسانی که نخواهم دید دوست می دارماندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست می دارمتو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارمتو را براي دوست داشتن دوست می دارمتو را به جاي همه ي کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارمتو را به جاي همه ي روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارمبراي خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و براي نخستین گناهتو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارمتو را به جاي تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...نگاهی به چهره اش کردم ، خوابیده بود ، لبخندي زدم و دستی به موهاش کشیدم و پچ پچ کردم :-تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می دارم . . . دوستت دارم بلوطکم !***ترانه :موهام رو پشتِ گوش ام زدم و رب رو داخلِ ظرف ریختم و مخلوط رو به هم زدم .کیانمهر خواب بود !ساعت چهار و نیم بود که از شرکت برگشت و چه قدر خسته بود !ولی با وجودِ خستگی اش بهم لبخند می زد و من چه قدر خوشحال بودم که کیانمهر پشت ام بود .کیانمهر من رو در بدترین وضعیت دید ولی خودش رو کنترل کرد !هنوز هم که هنوزِ حرص می خورم از دستِ خودم که چرا در رو قفل نکردم ؟ چرا حواس ام نبود که ممکنِ سر زده واردِاتاق بشه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٣ولی کیان با رفتارش باعث شد از یادم بره ، وگرنه از شدتِ شرم رو به مرگ می رفتم !اما حتی با کیان هم درباره اش حرف نزدم ، حرف بزنم که چی بشه ؟کیانمهر مرد بود و این ازش عجیب نبود که اینطور واکنش نشون بده . . .اما انقدر اتفاقات پشتِ هم اومدن که دیگه مهم نبود کیانمهر من رو چطور دیده ! با حوله یا با لباس خواب !رفتنِ سام به مسافرت ، برگشتِ بابا به زندان که بدترین اتفاق بود . . .تهِ چشم هاش غم بود که فریاد می زد ، که دوست نداشت دوباره برگرده به اون چهار دیواريِ محبوس ولی رفت و دلِمن خون شد بابتِ گرفتگیِ صداش !چه قدر سخت بود ، مثلِ رفتن جون از تن ! و من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .و حتی اومدنِ میران به شرکت کیان و حرف هایی که من از زبونِ کیمیا شنیدم که چی به برادرش گفته . . .و لبخندي نشسته بود گوشه ي لبِ من !ماهیتابه رو آغشته به روغن کردم و زیرش رو روشن کردم تا داغ بشه .مایه ي کوکو رو داخلِ روغن داغ انداختم و مشغول سرخ کردن اشون شدم ، کمی سرم رو کج کردم و خیره شدم به جلزو ولز روغن که صدايِ زنگ موبایل کیانمهر باعث شد نگاه ازش بگیرم.خواستم قدمی بردارم که صدا قطع شد ، دوباره به کارم مشغول شدم ، نمی دونم چه مدت گذشت که با صدايِ داد کیانمهرقاشق از دست ام افتاد :-یعنی چی ؟ چی داري میگی ؟هُل شده زیرِ گاز رو خاموش کردم و به سمتِ اتاق دویدم ، پریشون وسطِ اتاق ایستاده بود و چنگ زده بود به موهاش ،ناباورانه خیره ي روبروش بود ، حتی متوجه ي حضورِ من نبود .دوباره با صدايِ بلند گفت:-یعنی چی که بالا نمی یاد؟ یعنی چی که خراب شده؟ مگه خوردنیه که خراب بشه؟ که فاسد بشه ؟ چی داري میگی ؟خودت می فهمی ؟نمی دونم شخصِ پشتِ خط چی گفت که کیانمهر سرخ شد و با دست به پیشونی اش کوبید:-بدبخت شدیم حسین ... بدبخت ! تو پس چه غلطی داشتی می کردي ؟ مگه بکاپ نمی گیرین از فایلا؟! مگه می شهسیستم پریده باشه؟! خب هاردش که نترکیده! . . . یعنی چی؟! حسین من باید اونا رو تا دو روزِ دیگه تحویل بدم!.. . چیکار کردین شما ها!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۴با دهانی باز خیره شدم بهش . . حرف هاي کیان برام نامفهوم بود ! نمی فهمیدم داره چی می گه و چعه اتفاقی افتاده؟!زانوهاش سست شد و رويِ زمین نشست ، نالید :-گند زدي. . . گند زدیم !و بعد تماس رو قطع کرد و موبایل رو به گوشه اي پرت کرد ، با قدم هایی سست به سمت اش رفتم ، روبروش زانو زدم:- کیان ؟ چی شده ؟ چی میگه ؟به سختی لب زد:- نقشه ها ، پر!دست هام بازوش ها رو گرفت و تکونش داد مردي رو که داشت کبود می شد:-کیان حرف بزن تا خفه نشدي !دست هام رو پس زد و محکم چنگ زد به موهاش و گفت:-حسین میگه سیستم ارور میده ، میگه باز نمیکنه فایل ها رو ، میگه ممکنِ پریده باشه ... . . می گه نشستن پاش اماهنوز نتونستن فایلا رو بازیابی کنن! از فایلا پلات هم نگرفته بودیم! گذاشته بودیم براي صبح ، قبل از جلسه.... خدایا !آخه . . آخه مگه می شه؟سرش رو بلند کرد و نفسِ عمیقی گرفت و به سختی گفت:-بدبخت شدم . واي ... واي خدا علیرضا رو چی کار کنم ؟ جوابِ صاحبِ کار رو چی بدم ؟بلند شد ، کمرش خم شده بود انگار !دست به دیوار گرفت و قدم برداشت به سمتِ سالن:-باید برم شرکت .. . . . چی کار کنم ؟ باید برم !کم چیزي نبود ، مزایده اي که جنگ شده بود سرش رو برده بود و حالا که باید کار رو تحویل می داد ، همه چیز دستبه دستِ هم داده بود تا نتیجه ي کارش نابود بشه .بهش نزدیک شدم ، نگرانِ حال اش بودم ، چشم هاش گشاد شده بود ، دست رويِ کمرش گذاشتم:-کیانمهر ؟صداش می لرزید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۵-باید برم.دستم پشتِ پیراهن اش رو چنگ زد ، روبروش قرار گرفتم و این بار یقه اش رو گرفتم :- کجا باید بري ؟ وایستا آروم بگیر... کیانمهر!تکون اش دادم ولی به حالِ خودش نبود ، دست ام یقه اش رو رها کرد ، بی اراده بالا رفت و رويِ صورت اش نشست ،از شوك بیرون اومد ،کمی سکوت کرد و بعد ناامیدانه نگاه ام کرد ، نالید:-ترانه ؛ باختم !و به دیوار تکیه زد و رويِ زمین سرید .روبروش نشستم ، دست هام سرد شده بود ، داشتم فکر می کردم به این که علیرضا چی کار می کنه؟ نازي چی کار میکنه ؟خوشحال می شن؟ حتما!کیان بدجور زمین می خوره..زمانی نبود که بشه دوباره نقشه ها رو سامون داد . وقت اش نبود!دست هاش رو روبرويِ صورت اش گرفت و خموده نالید :-چی کار کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟کاري می تونستم بکنم جز امید دادن بهش ؟ جز بهتر کردنِ حال اش ؟دست اش رو گرفتم بین دست هام ! خیلی وقت بود که برام این دست گرفتن ها عادي شده بود :-دوباره شروع کن . کیان هنوز وقت داري.می ریم شرکت. شاید راهی باشه تا فایلا رو دوباره برگردونیم!پوزخندِ تلخی زد:-وقت دارم ؟ یعنی چی وقت دارم ؟ ترانه اون ثمره ي نزدیکِ دو هفته تلاش بچه ها بود . . مگه می شه کارِ دو هفته روتويِ دو روزانجام داد ؟ نقشه هاي فازِ اول رو باید بدیم که قرارداد حتمی بشه... فاز اول هفت تا ساختمونِ بیست واحديبود ، هر ساختمون براي خودش نقشه ي خاصِ خودش رو داشت ، ظاهرا یکی بود ولی ... ولی باهم فرق داشتن ! خدامن چی کار کنم ؟ چی کار کنم ترانه ؟قبل از اینکه جوابی بهش بدم ، از جا پرید و من ترسون از حرکت اش عقب کشیدم ، نفس نفس زنان گفت:-باید برم ببینم چی شده . باید برم ..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢۶با این حالِ پریشون بعید می دونستم سالم به شرکت برسه ، بنابراین به پاش بلند شدم:-منم باهات میام !گیج نگاه ام کرد ، هنوز به حالت عادي برنگشته بود ، مثل اینکه هنوز ذهن اش از خواب بیدار نشده بود . . . معلوم بودذهن اش هم مثلِ فایل هاي نقشه ها ارور می داد !خبر درست بود !همه چیز پشتِ هم و مثلِ یه سناریويِ از پیش طرح شده اتفاق افتاد و فایل ها انگار به طرزِ عجیبی یا از بین رفته بودنیا باز نمی شدن !سهل انگاري تو بکاپ گرفتن از فایل ها پیش آورده بود اتفاقی رو که نباید می افتاد و حالا همه کاسه ي چه کنم چهکنم دست گرفته بودن!حسین ، بهترین رفیق کیانمهر ، شاید مقصر اصلی بود !چون آخرین نفري بود که سري به سیستم و فایل ها زد و بعد ... همه چیز قفل شده بود انگاري ، همه چیز نابود شده بودانگاري !کیانمهر گیج و گنگ تمام تلاش اش رو می کرد که شاید فرجی بشه و حداقل چند تا از فایل ها قابل دسترسی بشه ولی. . .خیره شدم به کیانمهري که رويِ زمین نشسته بود و زل زده بود به دست هاش .هنوز باورش نمی شد ، حسین صدها بار معذرت خواهی کرد ،صد ها بار از کیانمهر طلبِ بخشش کرد ولی فایده اينداشت . . .نه اینکه کیانمهر توهین کنه به حسین ، نه اینکه اون رو مقصر بدونه ، فقط حرف نمی زد !سربرگردونم و به حسین نگاه کردم که پشیمون و پریشون تو چهار چوبِ در ایستاده بود ، به زحمت تونسته بودیم کیانمهررو از شرکت به خونه بیاریم .می تونستم درك اش کنم ، من خانواده ي کیانمهر رو دیده بودم ، من کینه اشون از کیانمهر رو با گوشت و پوست وخون ام حس کرده بودم ، می تونستم بفهمم که چی می کشه !می تونستم بفهمم چی تو فکرش می گذره . . .داشت دیوونه می شد !حسین آهسته به سمتِ کیان اومد ، کنارش نشست و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٧- کیانمهر ؟ولی کیانمهر انگار اصلا تويِ این دنیا سِیر نمی کرد !دست گذاشت رويِ شونه ي مردِ مبهوتِ روبروم :-کیانمهر ؟ حرف بزن مرد ! چت شده ؟باز هم سکوت !این بار من قدم برداشتم ، روبروش زانو خم کردم ، دست اش رو که مشت شده بود رويِ پاش رو گرفتم و آهسته گفتم:-کیانمهر ؟دست اش رو فشردم ، بابغض صداش زدم ، کیانمهر هر کاري می کرد برايِ آروم کردنِ من ، چرا من کاري نکنم براش: ؟-کیانمهر ؟ کیان، حرف بزن ... جونِ من ! جونِ من حرف بزن .. چی شدي تو دوباره ؟سرش رو به تندي بالا گرفت و با چشم هاي به خون نشسته اش نگاه ام کرد ، صدايِ گرفته و زخمی اش به گوش امرسید:-چرا جون ات رو قسم خوردي ؟لبخندي نیم بند زدم :-حرف بزن دیگه . . می بینی که داریم پر پر می زنیم !دوباره چشم هاش رو دوخت به دست هاش و گفت:-جون ات رو قسم نخور ... هیچ وقت !پلک زد و به سمتِ زمین خم شد ، مشت هايِ سفید شده از فشاري که بهشون وارد می شد رو رويِ زمین گذاشت :-چی کار باید بکنم ؟ من چی کار باید بکنم ؟ می شم مضحکه ي دستِ علیرضا .. نازي ... خدا من چی کار کنم ؟حسین پریشون گفت :-ببخش منو کیان... همه اش تقصیرِ من شد ... شرمنده ام !کیانمهر پوزخند زد:-همین ؟ شرمنده اي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٨حسین سر پایین انداخت :-من ... من . . . چی بگم ؟ شرمنده ي رويِ تو و همه ي بچه ها شدم .کیانمهر پوفی کشید ، داشت می ترکید !چشم هاش به سرخیِ خون بود و رگ هاي شقیقه اش می زد !نگاهی به حسین کرد ، دست اش بالا اومد و چیزي تو دلم فرو ریخت که نکنه بخواد بزنه تو گوشش ؟ولی وقتی دست اش نشست رويِ شونه اش ، نفسِ راحتی کشیدم ، آروم گفت :-بی خیال رفیق . یه کاري اش میکنم .حسین دوباره خواست حرفی بزنه که کیان دست بالا برد و گفت :-خواهش میکنم حسین ، هیچی نگو . خب ؟ هیچی نگو . فقط یه چند ساعتی راحت ام بذار . باشه رفیق ؟حسین لب هاش رو رويِ هم فشرد ، دست هاش رو ستونِ زمین کرد و آروم گفت:-چشم . . من ، من بازم . .کیانمهر تلخندي زد ، دست اش رو محکم رويِ شونه ي حسین فشرد و گفت :-دیگه حرف اش رو نزن رفیق .***دستی به چشم هام کشیدم و دنبالِ کیانمهر گشتم ، خبري نبود ازش . . .لب گزیدم و سرك کشیدم به سالن . . .نبود . .درِ همه ي اتاق ها رو باز کردم ، نبود . .چشم ام درِ اتاقِ نوزاد رو گرفت .قدمی با تردید به سمت اش برداشتم . ولی بعد... ایستادم.کیانمهر اونجا بود ؟با یادآوري حالِ دیشب اش دوباره قدم برداشتم و به سمت اتاق رفتم ، در رو آروم باز کردم ، با دیدن اش روي زمین،جلوي لب تاپ روشن لب گزیدم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢٩نگاه ام پی برگه هاي اتدي بود که دورش پخش شده بود.به سمت اش رفتم و بالايِ سرش ایستادم. . .خوابیده بود ، ولی دست راستش روي کیبورد لپ تاپ بود.یعنی تمامِ شب رو بیداربود تا نقشه ها رو از نو طراحی کنه ؟کیانمهر با اون حالِ خراب ، با پریشونی اش که حتی با آرامبخش هم درمون نشد ، بیدار موند تا شکست نخوره ؟ تا بتونهراهی پیدا کنه براي فرار ؟ تا نقشه ها رو از نو سامون بده ؟پس یعنی عقب نکشید ! یعنی دست برنداشت از تلاش !کنارش نشستم ، داشت از رويِ اتد اولیه ي نقشه ها توي کد چیزي رو طراحی می کرد!قرار بود چند نقشه براي هر واحدِ سازمانی ارائه بدن .. . چطور می خواست همه رو آماده کنه ؟نگاه به چهره ي خسته اش کردم . . .پلک هاي متورم اش !دست ام علاقه ي زیادي داشت براي نشستن رويِ موهاش .نتونستم جلويِ علاقه اش رو بگیرم !نوازش کرد موهايِ سیاهِ پریشون اش رو .لبخند زدم از حسِ لطافتِ تارهايِ خسته اش .تکونی خورد که عقب کشیدم و لب گزیدم وباز... با شیطنت لبخند زدم !ولی وقتی نگاه ام به کاغذ ها و لپ تاپ افتاد . . .دلم گرفت . . . نتیجه ي تلاشِ کیانمهر و کارمند هاش ، همه خراب شد . .. علاوه بر نقشه ها گزارش کار هم بدونپرینت گرفته شدن توي همون کامپیوتر سیو شده و حالا در دسترس نبود! چی می شد ؟کیانمهر خم می شد زیرِ بارِ فشار !علیرضا منتظرِ یه بهونه اس براي زمین زدنِ کیان.بهونه از این بهتر ؟یکی تو وجودم داد زد: اصلا تو چرا نگران اش می شی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٠و بلافاصله یکی دیگه جواب داد : واسه اینکه کیان هم همیشه نگرانِ ترانه اس !پوفی کشیدم ، نگاهی به دست چپ اش کردم که تو وضعیتِ بدي زیر سرش بود ، بلند شدم و به اتاق رفتم ، بالشی روبرداشتم و دوباره برگشتم به اتاقی که کیان خوابیده بود، آهسته صداش زدم ، چشم هايِ خمارِ خوابش رو کمی باز کرد ،گیج و منگِ خواب بود ، زمزمه کردم:-سرت رو بلند کن ، بالش بذارم برات.بی هیچ حرف و هیچ عملی ، تنها سرش رو کمی از زمین فاصله داد ، با یه دست بالش رو سُر دادم زیرِ سرش و با دستِدیگه بازوش رو بیرون کشیدم .. . .دوباره نگاه ام خورد به ورق پاره ها و البته لپ تاپ!کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند .. .کاش حسین کمی بیشتر دقت می کرد . .کاش می شد دوباره همه ي فایل ها رو از اول تهیه کرد . . .کاش اونقدر زمان بود که بشه از نو طراحیشون کرد! ...کاش می شد...کاش ؟!فکري جرقه زد تويِ ذهن ام ... اگه می شد ؟کم کم لبم کِش اومد به لبخند . .. چی می شد به پاسِ همه ي محبت هاش ، کمی بهش کمک می کردم ؟***کیانمهر :خسته ، پریشون ، کلافه ، درمونده...حالِ من بود از دیروز تا امروز !باورم نمی شد به همین راحتی زحماتمون بر باد رفت!مثلِ یه جوك بود ولی جوك اش اصلا خنده دار نبود ، زیادي جدي بود !حسین ، بهترین رفیق ام ، عامل سرشکستگی ام شد جلويِ کسایی که منتظر بودن با سر بخورم زمین !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣١سرزنش اش نکردم ، براي چی ؟ چی می شد ؟ سیستم درست می شد؟ فایل ها بر می گشت؟ معجزه می شد و بکاپیاز فایل هاي ناقص شده متولد می شد؟!اون خودش به حدِ کافی پشیمون و ناراحت بود ...به حدي که جلويِ همه ي بچه ها عذرخواهی کرد ، حتی از آبدارچی شرکت !همه ناراحت بودن و کلافه !نمی شد دوباره کار رو انجام داد ، وقت اش نبود ...مگه یک شبانه روز چند ساعت بود ؟مگه وقتِ اداري چند ساعت از این شبانه روز بود ؟بچه ها بیشتر از اون توان اش رو نداشتن براي کارکردن پاي سیستم! پشت میز ها و سرِ نقشه و اطلاعات . .و امروز به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که قبل از رسیدنِ روزِ موعود ، انصراف از مزایده رو اعلام کنیم ...سخت بود ، مثلِ مرگ !سخت بودن باختن ، اونم بر اثر اشتباه خودي . . .شوکه شده بودم ساعت هاي اول ، انگار باور نداشتم ، فکر می کردم خواب دیدم ولی وقتی به خودم اومدم تازه به عمقِفاجعه پی بردم . . .یکی دوتا نبود !کارِ یکی دو نفر نبود !شاید ساده به نظر می رسید ، چند تا طرح، چند تا کد ،چند تا خط ...ولی وقتی می نشستی پشت سیستم و صفحه ي کد رو باز می کردي تازه می فهمیدي خیلی بیشتر از کشیدنِ چند خطِ! خیلی بیشتر از چند تا دستورِ رایانه ايِ !اگر می شد بچه ها رو کنارِ هم جمع کرد شاید راهی بود برايِ دوباره سازي اشون ، اونم با کارِ شبانه روزي ! تازه اگر ازبقیه ي کارها و قراردادها می زدیم !دستی به پیشونی ام کشیدم و درِ ماشین رو محکم کوبیدم .به سمتِ در حیاط رفتم و اون رو هم بستم و پیشونی تکیه زدم بهش . .داشتم دیوونه می شدم از فکر و خیال !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٢تا صبح بیدار بودم و تلاش می کردم که جمع کنم خرابکاري رو . . ولی نمی شد !هیچ راهی نبود . .حتی بعد از ساعتِ کاري و رفتنِ بچه ها ، هم تو شرکت موندم ، راه رفتم ، لب جویدم ، آموخته هام رو مرور کردم ، تجربههام رو زیر و رو کردم ،سعی کردم راهی پیدا کنم ولی... هیچ !سلانه سلانه قدم برداشتم سمتِ خونه که با دیدنِ چندین و چند جفت کفش ابروهام بالا پرید !چه خبر بود ؟مهمونی ؟پوفی کشیدم ، شاید خانواده ي ترانه بودن . ..ولی این همه ؟در رو که باز کردم سر و صدا تويِ صورتم خورد !کمی جلو رفتم و مبهوت شدم از دیدنِ آدم هاي روبروم !امکان نداشت !با دهنِ باز نگاه اشون کردم که با صدايِ کیمیا به دنبال اش گشتم و تکیه زده به دیوار پیداش کردم:-ببند مگس رفت توش!لب هام فورا به هم چسبید و صدايِ خنده ي جمعیت پیچید تويِ خونه !احتیاج داشتم یکی پیدا بشه تا منو از شوك دربیاره ! چه خبر بود تو این خونه ؟ این همه آدم ، این همه آدمِ مهندس ،این همه آدمِ مهندسِ آشنا تو خونه ي من چی کار می کردن ؟ماهان که لب تاپ رويِ پا داشت با خنده گفت:-جناب مهندس ، نگفته بودي خانم گلپسندِ همسرِ گرام اتونِ !نگاهی به بقیه کرد و گفت:- دست هاتون رو چی کار کردین ؟ بکوبین به هم تا یه صدایی ازش در بیاد !دِ هه !و صدايِ دست و خنده در هم پیچید !چی شده تو این خونه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٣چه خبر بود ؟دستی رويِ شونه ام نشست ، سر چرخوندم ، حسین با لبخندي گفت:-باید از ترانه تشکر کنی ، همه رو جمع کرده ، همه ي بچه ها هم مشتاق بودن... می شناسی اشون که ؟ چه قدر سمجان ! فوري ریختن اینجا! فقط دو سه تا از خانم ها نتونستن بیان چون بچه ي کوچیک داشتن ... که قرار شد کاراي پلاتگیري رو توي شرکت اونا انجام بدن به انضمامِ من و ماهان .علیرضا کمالی ، عینک رويِ بینی جابه جا کرد و در حالی که نگاه اش خیره به مانیتور لپ تاپ روبروش بود و نگاهِ منپیِ اون همه سیستم و برگه و دفتر و دستک گفت:- دیگه شهرك سازيِ دیگه ! گرفتاري داره.. باید تا فردا عصر تر و خشک امون کنین تا برسیم به روزِ تحویل ، رییس !سجاد خنده اي کرد و گفت:-پسرم ، مگه پوشک ات نکردن که ما ترو خشک ات کنیم ؟علیرضا کمالی نگاهی به سجاد کرد و بعد جعبه ي دستمال کاغذي بود که به سمت اش پرت شد !حسین که فهمید گیج ام گفت:-برو از خودش بپرس ، تو آشپزخونه اس .سري تکون دادم و رد شدم از بین همکارهام ، نگاهی به کیمیا کردم ، لبخندي زد و با سر اشاره به آشپزخونه زد..داخل شدم ، ترانه داشت میوه میچید داخلِ میوه خوري.در رو بستم ، سربرگردوند ، با دیدن ام لبخند زد و گفت:-سلام!آهسته گفتم:-چه خبره اینجا ؟لبخندش شیرین شد برام :-راستش... راستش سخت ام بود جلويِ علیرضا زمین بخوریم ! یه خواهشی از بچه ها کردم که خارج از وقت اداري ،حتی امشب رو ، حتی شده تا صبح رو ، حتی تا عصرِ فردا رو یه جا جمع بشن و با کمکِ هم و گذاشتنِ تمام وقت ونیروشون ، کار رو برسونن . . . خب به هر حال یه بار انجامش دادن ، می شه دوباره جفت و جورش کرد . . . . خب منمکه دیدم اینطوريِ ، گفتم یه کار بکنم دیگه !حرف هاش برام قابلِ هضم نبود ، ترانه چی کار کرده بود ؟ یعنی اون چیزي که می دیدم خواب نبود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۴دستی به موهام کشیدم ، نفس ام رو به شدت رها کردم:-چی میگی ترانه ؟ چی کار کردي ؟ترس نشست تويِ چشم هاش ، کمی اخم کرد:-دوست نداشتی ؟ کارِ اشتباهی کردم ؟سرم رو تکون دادم ، که قبل از اینکه کلامی از دهنم خارج بشه گفت:-منع قانونی داره؟ خب یه ذره قانون رو دور زدن عیب نداره که ... داره ؟ آخه.. آخه کارِ اشتباهی نمی کنیم که ... فایلامونپریده داریم دوباره طراحی می کنیم...! خدا بخواد ، نرم افزارِ کد که رو همه ي سیستم ها نصبه! کسی هم خبر نداره !و خجولانه لبخند زد که عجیب بود برام !مات و مبهوت نگاه اش کردم ، زمزمه کردم:-تو دیوونه اي دختر !شونه بالا انداخت و مشغولِ کارش شد :-واسه خاطر تو نکردم که ، واسه خاطرِ این بود که زورم می اومد نتیجه ي این همه تلاش دود بشه بره هوا !بهش نزدیک شدم ، کم کم لبخند نقش می بست رويِ لبم ، فکر کنم کیمیا نمی ذاشت کسی وارد بشه !دست هام پهلوهاش رو گرفت و لب هاي من تاخت به سخنگوهايِ شیرین زبون اش !نفس نفس زنان عقب کشیدم و گفتم:-نمی دونم چی بگم... چطوري تشکر کنم ازت... خیلی خاطرت رو می خوام ! خیلی !دوباره خواستم بهش نزدیک بشم که دست گذاشت رويِ سینه ام و نگاه ازم دزدید ، آروم گفت:-خواهش می کنم.... یکی میاد تو ها!سرم رو دور کردم ازش و گفتم:-کیمیا نمیذاره .نیشخندي زد:-اون خودش از همه بدتره !به اندازه ي یک وجب ازش دور شدم که متوجه شدم کسی تويِ شرکت اطلاع نداشت من و ترانه ....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۵با تعجب پرسیدم:- ولی... ولی آخه بچه ها فهمیدن تو ... تو زنِ منی ! تو.. آخه تو که...نذاشت حرف ام رو کامل کنم ؛ پوفی کرد ، دستی به شال اش کشید و آروم گفت:-مهم نیست .. همه ي خونواده ام که مهم ترینن برام فهمیدن ، دیگه بچه هاي شرکت بفهمن که مساله اي نیست...زدم به بی خیالی !کمی خیره نگاه اش کردم ولی باز نتونستم به حسِ وجودم غلبه کنم براي در آغوش کشیدن اش ، باز زندانی اش کردمبینِ بازوهام که در باز شد و سریع ازش دور شدم !کیمیا با چشم هایی پر از شیطنت گفت:-پس کجایین شما ؟لب جویدم و گفتم:-میایم الان !چشمکی به ترانه زد و دوباره در رو بست ، ترانه با صورتی تغییر رنگ داده سر پایین انداخت و آهسته گفت:-نگفتم کیمیا از همه بدتره ؟!***ترانه:راضی بودم ، از خودم و از فکرم !کاري جز این برنمی اومد ازم براي تشکر از کیانمهر !وجدانم این روزها خوب کار می کرد ، شاید هم به نفع کیان کار می کرد!قبول داشت که کیانمهر کم نذاشته براي خونواده ام!و فکر کنم که حق اش بود که حداقل در یکی از بدترین شرایطی که براش پیش اومده بود کمک اش کنم !کارِ سختی نبود جمع کردنِ بچه ها دورِ هم ، انگار همه اشون منتظرِ همچین پیشنهادي بودن منتهی از طرفِ کی ؟خودشون هم نمی دونستن !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣۶دوباره فنجون ها رو از چاي پر کردم ، دوباره شکلات خوري رو از شکلات پر کردم و به سالن برگشتم ، یکی چرت میزد ، یکی با دقتِ تمام خیره شده به مانیتورِ لب تاپ ، یکی داشت از رويِ کاغذ برايِ فردِ کناري اش می خوند و در صدرِهمه ي اینها کیانمهر بود که نگران نگاه اش رو می چرخوند بینِ همکارانش . . .چاي رو تعارف کردم ، لبخندي زدم به چهره هاي خسته اشون .همین چهره هاي خسته وقتی فهمیدن من چه نسبتی با کیان دارم ، چیزي شبیه علامتِ تعجب شده بود !البته از موقتی بودن صرفِ نظر کردم . . .دیگه آب که از سر گذشت ، چه یک وجب ، چه صد وجب !مهم تر از اعضاء خونواده ي من مگه برام وجود داشتن ؟پس چه اهمیتی داشت همکارهام هم بفهمن ؟!کنارِ کیمیا نشستم که انگار اون هم استرس داشت . . . نگاه اش مضطرب می چرخید بینِ افرادِ گرفتار ، خسته ، مشغولو متفکر اطراف اش .آروم صداش زدم ، خسته بود شدید !دست اش رو بینِ دست هام گرفتم و گفتم:-چرا انقدر پریشونی ؟لب گزید و آروم گفت:-اگه نشه ... !لبخند زدم ، هر چند خودم هم مطمئن نبودم به صحتِ گفته هام ، لب زدم:-ان شاء الله می شه.چشم هاش رو به همسرش داد که کلافه چمباتمه زده بود و تمامِ وجودش گوش شده بود براي شنیدنِ حرف هاي احمدِسارمی ، یکی از بهترین مهندس هايِ شرکت . . ، ناراحت گفت:-اگه نشه حسین خودش رو نمی بخشه ، نمی دونی تو همین چند ساعت چی به روزش اومده ، من بهتر از همه میشناسمش ، می تونم بفهمم چه تغییري کرده . . گوشه ي چشم هاش رو نگاه ، خیلی چروك خورده ، همیشه وقتیاینطوریه یعنی عصبیِ به شدت ، یعنی ناراحتِ افتضاح ! شرمنده اس پیشِ کیان و بقیه . . .آروم گفتم:-ولی کیان حرفی به حسین نزد . . . هیچی ! مطمئن باش همه چی درست میشه.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٧این بار نگاه کرد به من ، چشم هاش نگرانی رو فریاد می زد!***ساعت یازده ونیمِ شب. . .شام که خورده شد باز جمع برگشت سرِ ترمیمِ اشتباهِ حسین !کیانمهر هم به جمعِ همکارهاش اضافه شده بود وبا دقت از رويِ اتد ها ، نقشه خوانی می کرد و پیاده اشون می کرد تويکد . . .عذاب آور بود دوباره کشیدنِ نقشه هایی که یک بار تا مرحله ي نهایی رفته بودن ، و به اتمام رسیده بودن و قبل از جلسهي آخر براي تایید نهایی همه چیز به هم ریخته بود .. .من کاري نداشتم ، تو جریانِ کار نبودم و کمک چندانی نمی تونستم بهشون بکنم جز اینکه منتظر باشم که اگه چیزيخواستن براشون فراهم کنم ...حسین خسته رويِ زمین نشسته بود و چشم هاش رو ماساژ می داد ، آهسته کنارش نشستم و گفتم:-می خواي بري تو اتاق یه استراحتی بکنی ؟آروم گفت :-نه . .. اونی که باید جايِ همه ي این بچه ها بیدار بمونه منم . .دوباره نگاه کردم به انسان هاي مشغولِ اطرافم ، یعنی هیچ راهی نبود که بشه اطلاعات رو برگردوند ؟ از هیچ روشی ؟من و من کنان گفتم:-آقا حسین ؟سر بلند کرد و لبخندِ نیم بندي زد:-بله ؟کمی چهره در هم کشیدم و ناراحت گفتم:-هیچ راهی نیست بشه اطلاعات رو برگردوند ؟آهی کشید ، سر به دیوار تکیه زد و گفت:-بچه ها سعی کردن ، نشد . . تو می تونی ؟من ؟ من که تازه کار بودم می تونستم ؟ نه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٨وقتی حرفه اي ترهايِ شرکت از پس اش بر نیومدن من چی کار می تونستم بکنم ؟من هم آه کشیدم و بلند شدم ، دوباره سري به آشپزخونه زدم ، کیمیا هم غمبرك زده بود و آروم لیوان ها رو از شربت پرمی کرد . .شونه بالا انداختم و همراه اش شدم . .دستی به شونه اش زدم ، غمگین لبخندي به من زد و گفت:-خسته اي ؟ میخواي تو برو بخواب ... من بیدارم ، چیزي خواستن بهشون میدم .کمی اخم کردم و سعی کردم که من هم لبخندي بزنم :-نه ، امشب خواب به چشم ام نمیاد .. .و من هم سرم رو به کاري گرم کردم تا یادم بره اون بیرون ، مردي نشسته و به شدت در مرزِ خطرِ سقوطِ !سقوط از اوج به قعر !کیان تازه داشت اوج می گرفت . . .***ساعت یک و چهل و پنج دقیقه ي بامداد . .لیوان رو داخلِ پیش دستی و کنارِ خشابِ قرص گذاشتم و به سالن برگشتم . ..کیانمهر با رنگی پریده و چشم هایی سرخ و اخم هایی در هم گره خورده سر به پشتیِ مبل تکیه زده بود ، کنارش نشستمو آروم گفتم:-اینو بخور . .. بهتر میشه .باز هم سردرد ، باز هم از پا افتادنِ کیان .لبخندي مصنوعی تحویل ام داد و قرص رو از پوشش خارج کرد و در حالی که داخلِ دهانش می ذاشت زمزمه کرد:-دستِ گل ات درد نکنه .ولیوانِ آب رو سر کشید .ماهان جعفري خسته رو به من گفت:-خانم گلپسند ، سیستمِ دیگه اي دارین به من بدین ؟ یه لب تاپی ، چیزي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣٩نیم خیز شدم و گفتم :-آره ... الان میارم .حسین با صدایی گرفته از خستگی گفت:-می خواي چی کار ؟ماهان دستی به موهاش کشید و گفت:-این داره جوش میاره ، می خوام قبل از اینکه کار دستمون بده اطلاعات رو منتقل کنم به یکی دیگه... اتو کد داره دیگه؟جمله ي آخر رو رو به من گفته بود ، سري تکون داد و آهسته گفتم:-آره . .و به اتاق رفتم تا لب تاپی رو که پیمان برام تهیه کرده رو براي جعفري بیارم . .پام تو آستانه ي درِ اتاق خشک شد ...پیمان ؟چشم هام گرد شد ، ابروهام بالا پرید و زیر لب گفتم:-پیمان ؟!لبخندي واقعی نشست رويِ لب هام و کمی بلند تر گفتم:-پیمان !چرا زودتر به فکرم نرسید ؟پیمان ، پسرداییِ من که کیانمهر به شدت باهاش مشکل داشت ، هوشِ رایانه ايِ فوق العاده اي داشت !به سرعت به داخلِ اتاق رفتم و تقریبا لب تاپ رو از رويِ میز چنگ زدم ، با حداکثر سرعت به سالن برگشتم و با صداییکه درجه اش درکنترلِ من نبود گفتم:-فهمیدم !سرها همه با هم بالا اومد و با تعجب به من نگاه کردن ، لبخندم عریض تر شد:-فهمیدم چی کار کنیم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴٠کیانمهر با چشم هايِ سرخ اش که گرد شده بود نگاه ام کرد و گفت:-خوبی تو ؟!سري تکون دادم و گفتم:-من فهمیدم کی می تونه کمک امون کنه .حسین کمی از جاش بلند شد ، و آروم گفت:-کی ؟!نفسی گرفتم و نیم نگاهی به کیان کردم ولی فورا دوباره نگاه به حسین دادم و گفتم:-پیمان ، پسردایی ام!کیانمهر با تخسی گفت:-کی ؟ اون پسرداییِ نچسب ات ؟!اخم کردم و گفتم:-پیمان نچسب نیست کیان !لب هاش رو به هم فشرد ، انگار جوابش رو پشتِ اون سد هاي گوشتی مخفی می کرد .شونه بالا انداختم و گفتم :-پیمان می شه گفت مخِ کامپیوترِ ، تا حالا ندیدم مشکلِ رایانه اي پیدا بشه و از پس اش برنیاد .حسین انگار چشم هاش کمی امید گرفت ، لبخندِ کمرنگی زد:-واقعا ؟کیانمهر خرناس کشان گفت:-لازم نکرده !کیمیا که چرت اش پریده بود اخم کرد و روبه کیان گفت:-تو چه مشکلی با پسرداییِ ترانه داري ؟در حالی که می دونست کیان چه مشکلی با پیمان داره و این تنها براي ساکت کردن اش بود !کیان حرفی نزد و سر پایین انداخت و دست به پیشونی اش کشید .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴١حسین از جا بلند شد و گفت:-می تونی پیداش کنی ؟ دمِ دست هست ؟ماهان هم که خستگی از چهره اش پریده بود گفت:-آره خانم گلپسند ، می تونین پیداش کنین ؟سعی کردم به حرکاتِ عصبیِ کیان توجه نکنم ، گفتم:-آره . . .حسین به سمتِ کت اش که رويِ مبل بود رفت و گفت:-زنگ بزن بهش . میرم دنبال اش بریم شرکت !***ساعت دو و نیم بامداد ...یه عده بیدار و یه عده خواب !انگار پاس می دادن و تعویضِ شیفت می کردن.کسی دست از کار نکشید ، اما تلاش ها به دو گروه تقسیم شد !حسین و احمدِ سارمی به همراهِ پیمانی که از خوابِ ناز بیدارش کردم به شرکت رفته بودن و باقی در حال تلاش برايِدوباره ساماندهیِ نقشه ها .وقتی که به پیمان زنگ زدم تقریبا صداش به گوش نمی رسید ، خوابِ خواب بود !تا می تونست غر غر کرد و من فقط سکوت کردم ، و بعد به زحمت تونستم راضی اش کنم که برايِ کمک به کیانمهرراهیِ شرکت اش بشه . .با سر به کیمیا اشاره زدم ، دوباره نگاهی به تلفنِ همراه اش کرد و بعد آهسته رو به من لب زد:-هیچی !کلافه پوفی کشیدم و دستی به چشم هام کشیدم که می سوختن . . .اما کسی که همچنان بیدار بود و لحظه اي خواب به چشم هايِ خسته اش نمی اومد ، کیانمهر بود !
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید