می دونم چی تو فکرتِ..... از تویی که اونطوري تو خونه بهم ریختی با حرف هاشون انتظار ندارم زود آروم بگیري و بهخودت بیاي ، ولی الان بهش فک نکن.... باشه؟!چونه ام لرزید.... هر لحظه داشت بیشتر یادم می اومد ، تک به تک کلمه هاشون!چونه ام رو توي دستش گرفت:-باشه کیان؟!نگاهش بدجور دلسوزانه بود.... آهسته لب زدم:-باشه..


 

دوباره یادِ دو روز پیش افتادم که با بسته اي به خونه اومد.... رويِ مبل نشست و جورابش رو درآورد و مقابلِ چهره يمتعجبِ من پاش رو بلند کرد و خیره شد به پاشنه اش....من من کنان پرسیدم:-چی کار می کنی؟و ناراضی جواب داد:-نمی دونم از کفش امِ ، از جورابمِ ، از سرپاوایستادنِ زیادِ ، چیه که پاشنه ام ترك خورده... اذیت ام می کنه ، گاهی اوقاتمی سوزه ، بیشتر وقت ها هم پوستِ خشک شده اش گیر می کنه به جورابم ، یا بعضی اوقات حس می کنم تو پام میخِ... ناآروم بودم که حسین دید ، بهش گفتم ، گفت کیمیا راه اش رو بلدِ....پاش رو رويِ زمین گذاشت و با تردید نگاهم کرد و گفت:-امروز اومد شرکت این دستش بود ..وبا چشم و ابرو به بسته اشاره کرد :-گفت کیمیا گفته راه حل اش حنا گذاشتنِ! اگه نشد بره دکترِ پوست... من نمیدونم این زن و شوهر چه خوابی برام دیدن!کنارش نشستم و نگاهی به بسته کردم ، حناش انگاري فرق داشت با حناهایی که قبلا دیده بودم ، آهسته زیر گوشمگفت:-کیمیا میگه حناش از این صنعتیا نیست...سرم رو تکون دادم...یکی دو ساعت بعد بود که کیانمهر طبقِ دستور کیمیا حنا رو آماده کرد ورويِ زمین نشست و به پاش مالید ، پاش روداخل پلاستیک فریزر کرد و بعد جوراب پوشید!در تمامِ این مراحل سعی می کردم خنده ام رو کنترل کنم... چهره ي کیانمهر با دستکش به دست و قیافه ي ناراضی وپاهاي حنا بسته شده واقعا هم خنده دار بود ... !صداي خنده ام فضايِ خونه رو پر کرد وقتی چهره ي درهم و ناراضی کیان جلوي چشمم نقش بست ، زمانی که پايِرنگ گرفته اش رو دید!سرم رو تويِ بالش فرو کردم... انقدر حناش قوي بود که هنوز عطرش تويِ تخت بود... دوباره خندیدم و ملحفه رو رويِسرم کشیدم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٣صدايِ زنگ تلفن همراهم باعث شد سرم رو بیرون بیارم از پوشش ، غلت بزنم و سرجام برم و دست دراز کنم زیر تختتا گوشی ام رو بردارم...با دیدنِ اسمِ مامان لبخندي زدم ، بلند شدم و رويِ تخت نشستم ، لبخند زدم و دکمه ي پاسخ رو فشردم....***کیانمهر:آخرین خط رو هم رسم کردم و قلم رو رويِ میز نقشه کشی گذاشتم..راضی از کارم لبخند زدم و پشتِ میزِ کارم برگشتم که تقه اي به در زده شد و بلافاصله در باز شد ، به پشتی صندلی امتکیه زدم و حق به جانب به حسین نگاه کردم ، سري تکون داد و طلبکار گفت:-هان ؟ چیه ؟ امري باشه ؟سري تکون دادم و گفتم-رو رو برم ... ! بذار اول اجازه بدم بعد سرت رو بنداز بیا تو !خندید و بی خیال گفت:-من وتو نداریم که.....با افسوس سري براش تکون دادم و گفتم:-خب.. چیه ؟ چی کارم داري ؟چکی رو جلو گذاشت و گفت:-امضا بزن!با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم که گفت:-چته ؟ چرا اینطوري نگاه می کن؟ چکِ پاداشِ بچه هاس... اي بابا...نگاهی به چک کردم و دست به سمتِ روان نویس بردم و در همون حال پرسیدم:-به وکیل گفتی ؟صداش رو از بالايِ سرم می شنیدم:-آره... یکی دو روزِ پی گیرِ.... نمی دونم شاید لازم باشه وثیقه بذاریم..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۴چک رو امضاء کردم و به دستش دادم ، زیر لب گفت:-دستت درد نکنه....لبخندي زدم براش ، سمتِ در می رفت که ایستاد ، روش رو به سمتم چرخوند و گفت:-راستی... حنا رو استفاده کردي ؟با به یادآوردن حنا ورنگیِ شدنِ کف پام اخم در هم کشیدم و گفتم:-من یک حنایی نشونِ تو بدم که ندونی از کدوم سمت بري خونه اتون !خندید و گفت:-پس اثر کرد!نیم خیز شدم و گفتم:-چه جورم اثر کرد! رنگش خیلی خوبه ها.. می خواي براي موهات امتحان اش کنم ؟خنده اش قطع نمی شد ، بلند شدم که به سمتش برم ، ولی قبل از اینکه بهش برسم اتاق رو ترك کرد...خندیدم و باز هم سري براش تکون دادم ، هرچند نمی دید!حسین همین بود ، همیشه همینطور بود و هیچ وقت تغییر نمی کرد... ! سرزنده و در عین حال جدي ، مدیر و مدبّر....به سمتِ پنجره رفتم و شونه ام رو به دیوارِ کنارش تکیه زدم ، به شهرِ زیر پام نگاه کردم... طبقه ي سی و دو..... یه روزياز همین جا پایین رو نگاه می کردم و گله می کردم از زندگی ام... ولی حالا روزهام روشن بود ، گرم بود ، خوب بود!زندگی بهم لبخند می زد...یادِ ترانه و نگاهش ، عطر حضورش ، طعم شیرینِ بوسه هایی که ازش گرفتم ، حتی لحظه اي راحتم نمی ذاشت..من تشنه بودم ، تشنه ي حضورِ کسی تو زندگی ام ، اینکه بهم محبت کنه ، توجه نشون بده و من براش مهم باشم ،اینکه اسمم رو با مهر صدا کنه ، و حالا بودنِ ترانه همه ي این ها رو داشت جبران می کرد...این روزها حتی به بوسه هاي وقت و بی وقتم ایرادي نمی گرفت... وقتی نصفِ هاي شب دلم تنگ می شد و آتشخواستن اش وجودم رو می سوزوند ، با هراسی شیرین پاتک می زدم به سرزمینِ خوابش و ناخنک میزدم به لب هاينیمه بازش.... چی از این ناب تر؟!این روزها حتی وقتی سرزده ؛ زمانی که حواس اش بهم نبود ، نزدیک اش می شدم و اسیرش می کردم بین بازوهام ومحکم به خودم می فشردم اش ؛ هم ایرادي نمی گرفت.... گاهی وقت ها شاید وقتی سرش رويِ سینه ام بود دستشدورِ کمرم حلقه می شد و چی از این بهتر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۵این روزها وقتی گوشه اي می نشستم و تو فکر و خیال فرو می رفتم ، وقتی به خودم می اومدم که داشتم با صداي بلندمی خوندم هم بهم خرده نمی گرفت ، بلکه جلوم نشسته بود و گوش به خوندنم می داد... چی از این شیرین تر؟انگار مثلِ نود و نه درصد فیلم هاي ایرانی شده بود... که پایان فیلم همه اش یه چیز بود!....... و زندگی شیرین می شود!زندگی ام شیرین شده بود با حضور ترانه....ولی ته دلم ، یه ترس بود ، یه ترسِ بد... که انگار با تمامِ قوا داد می زد مواظب باش ، چپ و راست ات رو نگاه کن کهیه چیزي می خواد خونه ات رو رويِ سرت خراب کنه....پلک هام رو رويِ هم گذاشتم ، ترجیح می دادم به جايِ فکر کردن به ندايِ نگرانِ درونم به مهمونیِ فردا فکر کنم.. انگارترس اش کمتر بود !ترس ؟آره ، ترس...حقا که ترس داشت با مردي روبرو بشی که می دونستی هر لحظه می تونه زمین ات بزنه...ولی دیگه نمی خواستم بترسم.. روزي صد بار از سرمشقِ تويِ ذهن ام رونویسی می کردم تا یادم نره !دستی به صورتم کشیدم و به ساعتم نگاه کردم ، نزدیکِ یک...بهتر بود کارهام رو انجام میدادم.... و کم کم براي رفتن آماده می شدم...***دستی به کتم کشیدم و دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم. حتی مخالفت هاي حسین ، وقتی امروز فهمید می خوام بهمهمونیِ تولد برم هم باعث نشد از تصمیم ام صرفِ نظر کنم....دستم رو که می لرزید سمتِ شیشه ي ادکلن بردم ، پنجه هام دورِش قفل شد ، عمیق نفس کشیدم..بعد از یک هفته می خواستم ببینم اشون ، اونم نه بعد از یک دیدار معمولی ، بعد از یه ویرانیِ اساسی براي من... کههنوزم سعی می کنم ذهن ام رو منحرف کنم از بخشی که می گفت ممکنِ حرومزاده باشی....پوفی کردم و شیشه ي ادکلن رو به گردنم نزدیک کردم و چند بار اهرم اش رو فشردم... بعد رويِ لباسم چرخوندم...انگار استرس ام رو با زدنِ ادکلن کم می کردم.دست هام رو به گردنم کشیدم و کمی عقب رفتم... خوب بود ، کت و شلوار سرمه اي تیره و پیراهنِ طوسی...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴۶صدايِ ترانه باعث شد از تصویرِ خودم دستِ بکشم و نگاهش کنم... خواستنی تر از همیشه شده بود با تک کتِ مشکیِبلند و براق با شلوار لیِ سفید... با اون روسريِ سفید با طرح هاي مشکی.....نزدیک اش شدم و لب هايِ بی طاقت ام رو به پیشونی اش رسوندم وبوسیدم...غر غر کرد:-نکن ! روسري ام خراب شه دیگه نمیتونم درستش کنم...لبخند زدم از حسِ داشتنِ صداش ، دست هام رو دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشردم اش ، ساکت و آروم بینِآغوش ام موند....چه قدر خوب بود که تقلا نمی کرد براي رهایی...بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف اومد:-دیر میشه ها!با نارضایتی دست هام رو از دورش باز کردم وعقب کشیدم ، آب دهن فرو بردم و نگاهم رو رويِ صورتش چرخوندم...دوست داشتم غیرتی بشم و بگم رژ لب ات رو کمرنگ کن ، یا سایه ي چشم هات رو.. ولی ترانه حواس اش بیشتر ازمنجمع بود !خنده ام گرفت از افکار بچه گانه ام ، ترانه چشم هاش رو گشاد کرد و گفت:-دیوونه شدي ؟ چرا الکی می خندي؟پشت کرد و به سمتِ تخت رفت تا مانتو اش رو برداره و به تن کنه ، صداش رو می شنیدم:-یه ذره عقل داشت که اونم از دست داد.. هیچی دیگه! فک نکنم دیگه امنیت جانی داشته باشم...چیزي نگفتم ، عادت کرده بودم به اینکه گاهی با خودش صحبت کنه !مانتو پوشید و آماده شد ، روبروم ایستاد ، قدِ کوتاهترش باعث می شد کمی سر بلند کنه تا بتونه زل بزنه توي چشم هام، بازوهام رو گرفت و با آرامش گفت:-مهم نیست اونا چی بگن ، مهم اینه که هر کس ، هر چیزي بگه ، خیلی ها هستن که براي تو ، شخصیت ات و وجودتاحترام و اهمیت قائل ان... آروم باش و سعی کن عمويِ خوبی باشی...!پلک هام رو آروم باز و بسته کردم که لبخند زد ، دست هاش رو از رويِ بازوم برداشتم و تويِ دستم گرفتم ، بوسه ايبهشون زدم و گفتم:-کادوشون رو برداشتی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٧سر تکون داد و به کیف اش اشاره کرد :-هم گردنبندِ هیوا خانم ، هم گردنبندِ آقاامیرعلی...فکرم رفت پیشِ گردنی هاي طلا و نقره اي که براي برادرزاده هام گرفته بودم ، هر دو به اسمِ خودشون.... نمی خواستمبه چشم کسی بیام ، نمی خواستم همه به به و چه چه بزنن که چه هدیه اي گرفته ، فقط قصدم این بود که از منیادگاري اي داشته باشن براي همیشه....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و تويِ چشم هاي قهوه اي رنگِ روبروم خیره شدم:-میشه امشب پشت و پناهم باشی؟چشم هاش رنگِ دلسوزي گرفت:-خدا پشت و پناه ات باشه...دست اش رو محکم گرفتم و رويِ قلبم گذاشتم:-بعد از خدا چی ؟دست اش رو رويِ قلبم مشت کرد:-هستم.....خونه شلوغ بود ، دایی و خاله هام ، عموها و عمه هام...این آدمایی که انگار دنیایی ازشون فاصله داشتم...چه قدر بد بود غریبه بودن با نزدیک ترین اقوام ات...گوشه اي نشسته بودم و ترانه هم کنارم...نازي صدرِ مجلس نشسته بود کنارِ هدیه اي که مثل اینکه هنوز بعد از زایمان سخت اش رو به راه نیومده بود و رنگاش کمی پریده بود....از دور می تونستم نگاه هاي گرم سوگل ، میعاد و بی بی رو حس کنم ولی سرديِ نگاهِ بقیه و تیزي نگاهِ علیرضا و نازيبه همراه دخترشون سارا، بدجور داشت عذاب ام می داد...نگاهم به نوزادِ بین دست هاي میران بود ، نوزادِ کوچکی تويِ پتويِ آسمونی رنگ اش...لبخندِ تلخی زدم ، اگه منم مشکلی نداشتم ، شاید اولین نوه ي خانواده ، هر چند پدربزرگ و مادربزرگ اش نپذیرن اش، بچه ي من می بود... حسرت همیشه حسرتِ ! حتی اگه قوي ترین انسانِ رويِ زمین هم باشی ، بازم حسرت داري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٨آهی کشیدم که دستِ ترانه نشست رويِ دستم و در کمال تعجب ام شروع کرد به نوازش موهايِ کمِ پشتِ دستم...نگاه اش کردم ، لبخندش پر از اطمینان بود....دلم گرم شد اما....با ابروهاش نامحسوس به روبرو اشاره کرد و زمزمه وار گفت:-عمه ات داره می خوره ما رو!دلگرمی ام فوري تبدیل شد به یخبندان.. پس از رويِ حس اش نبود.. می خواست جلويِ عمه ام سرشکسته نشم...دوست داشتم دستم رو از زیرِ دستش بیرون بکشم ، ولی نمی تونستم دل بکنم از گرمیِ دست هاش... پس این نوازشعاریه اي رو قبول کردم ، حتی اگه به بهانه هاي عمه ي هرگز نداشته ام بود!دوباره نگاه به جمع دادم ، نازي خیره ام بود ، چشم هام رو که به سمتِ خودش دید پوزخند زد و اشاره زد به نوزادِ تويِدست هايِ میران...دلگیرنگاهش کردم و سر به پایین انداختم ، هر چند اصلا براش مهم نبود !کیک بریدن ، دست زدن ، تبریک گفتن و من.... من تنها کنارِ همسرم نشسته بود و نگاه اشون می کردم...و برام عجیب بود این تولد چی بود براي بچه ي چند روزه ؟ خوشی زده بود زیرِ دلشون ؟اما طبق گفته ها رسم بود... رسم قدیمیِ خانواده... اما براي من صدق نکرد... نه زمانِ نوزادي ام و نه حتی سالهاي بعد !قرار بود کادوها رو زمانی بدن که برادرِ هدیه هم برسه ، که توي راه بازگشت از عسلویه بود..... حتما باید می بود چونبرادرِ بزرگش بود و هدیه بهش علاقه ي زیادي داشت... کاش سارا هم کمی از اون علاقه رو به من داشت . . . !بنابراین همه متفرق شدن حداقل براي ساعتی ، هر کس به سمتی رفت ، میران رو به نازي و هدیه گفت:-میرم هیوا رو بذارم تو تخت اش...دلم می خواست اون موجود کوچیک رو تويِ آغوش بگیرم و ببوسم اش... دلم پر می زد براي عطرِ تن اش! که هنوزبويِ بهشتِ خدا رو می داد.....ترانه از کنارم بلند شد و گفت:-می خوام برم تو حیاط یه کمی قدم بزنم یه بادي به کله ام بخوره ... تو نمیاي ؟سري تکون دادم ، لبخندي زدم بهش و گفتم:- نه ، تو برو... یه ذره خسته ام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴٩و چه بهانه ي بی ربطی بود! ترانه کمی مشکوك نگاهم کرد و بعد مانتو به دست گرفت و رفت...بعد از چند دقیقه بلند شدم ، میران برگشته بود و داشت با عمويِ بزرگم صحبت می کرد...باید می رفتم پیشِ اون بچه.... انگار عقل از سرم پریده بود ، دست و پام سست شده بود براي لمس کردن اش.... مننوزاد کم ندیده بودم ولی نمی دونم چه حسی بود که داشت دیوونه ام می کرد براي دیدنِ نوزادِ برادرم ... !هنوز چند قدمی برنداشته بودم که سارا جلوم سبزشد ، انگار فهمیده بود چند دقیقه پیش داشتم درباره اش فکر می کردم!: ! !-بَه! کیان خان... منور فرمودین جمع رو...همین کم بود برايِ من !پوفی کردم و آهسته گفتم:-سارا حوصله ندارم.. اذیت نکن!موذي خندید وگفت:-چرا ؟ چون بچه ي میران رو دیدي؟ چون دیدي ازش عقب افتادي ؟ ولی تو که باید به این عقب افتادن عادت کنی ...تو که کلا هیچ وقت نمی تونی به پاش برسی....عصبی نگاه اش کردم ، طاقت حرف شنیدن از اون رو نداشتم.. دهن باز کردم که چیزي بگم که ادامه داد:-خیلی تلخِ... نه؟ آخ چه بد می شه هزار بار با زنت بخوابی اما یه بار نتیجه اش نشه یه بچه... تازه مشکل از تو هم باشه!چه اش بود این دختر که آبرو رو خورده بود و حیا رو قِی کرده بود؟دندون هام رو رويِ هم فشردم ، با بدجنسی خندید و گفت:-چند بار جون کندي شاید یه بار زد و ترانه حامله شد ، هان؟.. نتونستی ، نه؟ می دونم انقدر مردونگی نداري .... اصلاتونستی ترانه رو زن کنی... ؟حس می کردم صورتم سرخ شده ، از بین دندون هام غریدم:-سارا! ببند دهن ات رو دختره ي بی آبرو!خنده اش از بین رفت ، کمی بیشتر بهم نزدیک شد و من به چشم هاي آشناش نگاه کردم... چی می شد سارا کمی بامن خوب می بود ؟ ، با خشم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٠-خوشحالم می بینم که داري درد می کشی کیان ؛ به اندازه ي تک تک روزهایی که مامان درد کشید ، تو هم باید دردبکشی ! به اندازه ي دردي که براي زایمانِ تو کشیده باید درد بکشی ، حتی بدترش رو ؛ فهمیدي؟لبم رو گزیدم ، خواستم جواب اش رو بدم که تند عقب کشید و ازم دور شد..دستی به صورتم کشیدم... آروم باش ! آروم باش کیان ولی.... نشد !سعی کردم بغض نکنم ولی مگه می شد ؟ مگه می شد انقدر ناجوانمردانه بهت بتازن و توئه تازه سرِ پا شده ترك برنداري؟عمیق نفس کشیدم تا بغض ام رو پایین بدم ، از پله ها بالا رفتم ، شاید با دیدنِ هیوا آروم می شدم..اما با دیدنِ سوگل که از اتاقی بیرون اومد کُپ کردم.. نباید من رو می دید... اون اینجا چی کار می کرد؟براي سوگل هم حضورِ من عجیب بود ، با تردید به سمتم قدم گذاشت و گفت:-تو... تو اینجا چی کار می کنی؟موندم چی بهش جواب بدم... چی باید می گفتم ؟ می گفتم نمی دونم چرا انقدر دوست دارم بچه ي میران رو بغل کنمو ببوسم ؟ذهنم رفت پیشِ اتاقِ دربسته ام تو خونه.. شاید اونجا هم می تونستم آروم بشم.. فقط باید تا شب صبر می کردم.. اصلاتو آغوشِ ترانه هم می شد آروم شد... آره ، باید می رفتم.. .باید عقب می رفتم..خواستم پس بکشم که گفت:-می خواي.... می خواي هیوا رو ببینی؟شوکه نگاه اش کردم که مهربانانه لبخند زد ، نزدیک ام شد و با سر به اتاق اشاره زد:-برو... من رو گذاشتن مراقبِ بچه ها باشم ، همینجا می مونم ، می دونم دوست داري بچه هاي برادرت رو ببینی... برو...حرف هاش تو باورم نمی گنجید ، حرکتی نکردم که تشر زد:-برو دیگه کیان! حرفی هم نمی خواد بزنی...با صدايِ کمی بلندش به خودم اومدم ، سوگلِ کوچیکِ من انگار از همه ي آدم هاي این خونه روحِ بزرگتري داشت...خواستم از کنارش بگذرم که نشد ، مچ اش رو گرفتم و محکم به آغوش گرفتم ، بوسه اي به پیشونی اش زدم و آهستهو با صداي گرفته گفتم:-یه دنیا ممنونتم...نگاه اش رو ازم گرفت و با بغض گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵١-در سبزِ.... برو.... زود باش...***ترانه:سخت بود بین آدم هایی بشینی که سردترین رفتار ممکن رو باهات داشتن و باز لبخند بزنی !چه قدر وانمود کردن ،نقش بازي کردن سخت بود !نفس ام تنگ شده بود از جوِ سردِ خونه....دلم براي کیان می سوخت که تنها کنارم نشسته بود و مشتاقانه به خانواده اش نگاه می کرد.... انگار نه انگار که پسرِبزرگ بود !دیگه توانایی نداشتم که توي اون سالن بشینم و به روي خودم نیارم ، کم مونده بود بلند بشم و جیغ بزنم سرشون....از سالن بیرون زدم ، کاش کیان هم با من می اومد ، کاش نمی موند... ولی می گفت خسته اس!که خنده دار بود حرف اش... خسته بود ؟ از چی خسته بود ؟ دیگه پاپیچ اش نشدم و بیرون زدم...نگاهی به دور و برم کردم و مانتو ام رو بیشتر دورِ خودم پیچیدم ، خواستم قدمِ دیگه اي بردارم که زنی صدام زد:-تو ترانه اي دیگه ، نه؟برگشتم وبا دیدنِ شباهت اش با نازي جا خوردم ، بهم نزدیک شد و گفت:-نادیام... خاله ي کیانمهر....ابروهام بالا پرید ، خاله ي کیانمهر ؟ مگه اینا کیانمهر رو قبول داشتن ؟نگاه متعجب ام رو که دید آهسته گفت:-حق داري.. رفتارِ نازي باعث شده ما حتی عروسِ خواهرزاده امون رو هم نبینیم....نگاه اش پر از دلتنگی بود ، پر از غصه ، آهسته گفت:-می تونم باهات حرف بزنم؟آهسته گفتم:-البته... بفرمایید...کنارم قدم برداشت و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٢-اولین بارِ که می بینم ات...هومی کردم و گفتم:-آره... متاسفانه سعادت نداشتیم ملاقات اتون کنیم!کنایه ام رو کاملا فهمید ، ایستاد وگفت:-من همیشه کیان رو دوست داشتم ، و هرچیزي که بهش مربوط می شد..پوزخند زدم ، داشتم تلافی رفتار آدم هاي اون خونه رو سر یکی ازشون در می آوردم ، روبروش ایستادم:-جدي ؟ یعنی باید باور کنم ؟ شما بیست و هفت سال کاري براش نکردین.. شما خاله اش بودین.. می تونستین براشمادري کنین....لبش رو گزید و آهسته گفت:-می دونستم که می دونی... ولی فک نمی کردم به رومون بیاري...پوزخندم تلخ تر شد:-واقعا ؟ اما اینو بدونین.... من به رويِ هر کسی که بخواد کیان رو عذاب بده میارم که..پرید بین حرف ام:-من نیومدم این حرفا رو بزنم.....سکوت کردم و با اخم نگاهش کردم که جلو تر راه افتاد و گفت:- نازي هیچ وقت براي کیان مادري نکرد....سکوت کردم ، گوشه اي ایستاد و گفت:-بهش خیلی بد کرد..نگفتم همه ي این ها رو می دونم ، به جاش بازم فقط سکوت کردم ،آهی کشید ، آروم گفت:-من همیشه کیان رو دوست داشتم... شاید باور نکنی ، حق داري ، ولی ما هم دست امون بسته بود.. نازي بیمار بود..اگر می شنید که به کیان نزدیک شدیم بدتر می شد...دست هام رو مشت کردم و حق به جناب گفتم:-نازي خانم یه سال مریض بود ، دو سال مریض بود... بقیه اش رو کجا بودین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٣بینی اش سرخ شد ، معلوم بود داره خودش رو کنترل می کنه تا اشک نریزه ، آروم گفت:-کوتاهی کردم.. قبول دارم... ولی حق نداري نسبت به علاقه ي من به کیان شک کنی... من خاله اشم ! حتی اگه همیشهازش دور باشم نمی تونم ازش دل بکنم.... من... من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.. نمی تونم ببخشم... من عذابوجدان دارم... من ، من اگه جلوي نازي رو می گرفتم کیان هیچ وقت از نوزادي اش این همه سختی نمی کشید...چشم هام رو تنگ کردم ، این زن چی می گفت ؟دست هاش رو در هم گره کرد ، این بار با بغض گفت:- هیچ وقت ، هیچ وقت براش مادري نکرد... حتی وقتی یه نوزادِ دو ماهه ي مریض بود که ضجه می زد براي قطره ايشیر هیچی بهش نمی داد.. حتی نمی ذاشت کسی به بچه شیرِ خشک بده ، کیان ضجه می زد و گریه می کرد ، صداشدلِ همه رو آب می کرد ولی نمی ذاشت کسی بهش نزدیک بشه ، اگه کسی قدم بر می داشت نازي روانی می شد ، جیغمی زد....چونه اش لرزید ، توي چشم هاش اشک حلقه زد:- دلم براي کیان می سوخت ، من که شیري نداشتم بهش بدم ، وقتی گریه می کرد و به هق هق می افتاد ، انگشتم رومی شستم و می ذاشتم تو دهن اش ، جوري مک می زد که دلِ سنگ هم آب می شد ، با چشم هاي درشتش خیره میشد تو چشمات ، انگاري التماس می کرد واسه یه قطره شیر.... مک می زد و مک می زد... ولی وقتی چیزي عاید اشنمی شد چونه ي کوچیک اش می لرزید و آهسته هق هق می زد... دیگه رقمی براش نمی موند که جیغ بزنه..... کاشجلوي نازي می ایستادم ، کاش... کاش باهاش مخالفت می کردم تا یه تصویر نشه شکنجه گر تمام زندگی ام..... یه بار...یه بار دیدم که نازي ، نازي...بغض اش شکست ، دستش رو جلوي صورتش گرفت :-نازي رفت تو اتاقِ کیان ، کیان رويِ تخت بود.... تازه کهنه اش رو عوض کرده بودن ، بچه هیچی تن اش نبود....حضور مادرش رو حس کرد ، مادري که هیچ وقت حتی ثانیه اي بهش محبت نکرد ولی نمی دونم چیه این حسِ مادري،مهر مادري که بچه رو آگاه می کنه از مامانش... شروع کرد به دست وپا زدن... ذوق کرده بود ، نازي نشست کنارش ،دکمه هاي لباسش رو باز کرد و بچه با دیدنِ سینه ي مادرش یه جوري دست و پا می زد انگاري داشتن جونش رو میگرفتن... یعنی می فهمید؟می لرزید ، نادیا می لرزید و من تو شوكِ حرف هاش بودم... چه ربطی داشت حرف هاش به من؟ به این لحظه ؟کنارِ درختی نشست ، بی اراده کنارش نشستم:-حتی... حتی بچه لبش رسیده بود به سینه ي مادرش ولی خواهرِ بی رحمِ من ، سنگدلِ من عقب کشید..... ندیدي کیانچطوري ضجه می زد...... ندیدي بچه ام چطور داشت می مرد واسه شیرِ مادر ، واسه گرمايِ مادر.... خواهرم واسه ساکتم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۴کردنش انگشت کرد تو دهنش ، با دوتا دستِ کوچیک و لاغرش دستِ نازي رو گرفت ، صداي ملچ مولوچش اتاق روبرداشته بود... منِ خر، منِ بیشعور بیرون اتاق وایستاده بودم و میخ شده بودم.. به خدا... به خدا...هق هق کرد و دستم رو گرفت:-به خدا خشک شده بودم..... نمی تونستم باور کنم.......... کیان گریه می کرد و دستِ مادرش رو مک می زد.. انگاريمی دونست از مادرش همین نصیب اش می شه..... خدا... خدا پشیمونم چرا اون روز واینستادم تو رويِ نازي... تا کابوسمبشه خاطره ي اون روزِ کیان... چرا؟سرش رو رويِ سینه ام گذاشت و من مسخ شده بودم..... !دست کشیدم رويِ کمرش و با اولین هقی که تو آغوشم زد ، اولین قطره ي اشک چکید رويِ گونه ام......سعی می کردم گریه ام رو ساکت کنم ، اشک نریزم ، نمی خواستم کسی از حال و روزم بفهمه گریه کردم ... !دوست نداشتم ضعف ام رو ببینن... ضعف من می شد ضعفِ کیان!گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...تا بالاخره آروم شد ، سرش رو بلند کرد ، دستم رو بین دستاي لرزونش گرفت و با صدایی گرفته گفت:-باید می گفتم تا سبک بشم... باید به یکی می گفتم.. به بی بی و عزیز نمی تونستم.... کیان هم جز اونا کسی رو نداشت، ولی سوگل بهم گفت که تو از همه چیز خبر داري... باید می گفتم تا بارِ گناهم کم بشه.... ترانه جان ، به کیان بگو منوببخشه... بگو... بگو من نتونستم اون روز نذارم نازي بهش ظلم نکنه... خشکم زده بود... شاید کیان یادش نباشه ولی منکه یادم هست! عذاب وجدان داره خفه ام می کنه.... ترانه ، نازي هم بیمار بود... کاري که علیرضا باهاش کرد ، حالشرو خیلی خراب کرده بود... می دونم الان با هم هستن ، خوشبخت ان ، ولی اون دوره براي نازي سنگین بود ، نمی خوامگناه اش رو توجیح کنم که بیست و هفت سال طول کشیده... ولی... ولی.......دستم رو محکم تر فشرد:-براي کیان یاور باش.... کاري نداشته باش ما چرا بهش نزدیک نمی شیم ، تو براش همه کس باش... باشه ؟ باشه ترانه؟می دونم شاید درك نکنی چرا دارم اینو بهت می گم ، ولی باید می گفتم ، وگرنه خفه می شدم...حتی مهلت نداد جوابش رو بدم ، بلند شد وبا سرعت به سمتِ خونه رفت... بهت زده ي رفتارش بودم ، مثل برق و باداومد و روحم رو زجر داد و بعد رفت!حتی نفهمیدم براي چی اومد و براي چی رفت!انگار اصلا نبوده .... !حتی گریه کردن هم یادم رفت از شدت بُهت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۵دست هام رو محکم به هم گره زدم... لبم رو محکم رويِ هم فشردم و خودم رو به عقب و جلو تاب می دادم.... چی قراربود بشه امروز ؟!شده زمان رو گم کنی ؟من زمان رو گم کردم !وقتی نادیا من رو ترك کرد ، من زمان رو گم کردم !نازي چی کار کرده بود با کیان ؟ چطور دلش اومد با یه بچه این کارو بکنه ؟ با یه بچه ي مریض ؟ با یه بچه ي نارس!باد سردي وزید و با لرزشی که به تنم افتاد به خودم اومدم ...دستِ سردم رو به سمتِ جیب ام بردم و آینه ي کوچیکِ جیبی ام رو بیرون کشیدم ، خیلی آهسته ... !می دونستم دارم چی کار می کنم ، می دونستم کجام ولی مغزم درست فرمان نمی داد ، هنوز بخشی اش درگیرِ کیانبود.... درگیرِ مادرش ... !شاید عجیب بود ولی حتی دلم براي نازي هم می سوخت ! نازي اي که تو اوجِ جوونی مورد تجاوز قرار گرفت ، اونم ازجانبِ شوهرش ولی... ولی کیان چه گناهی داشت که باهاش اینطور رفتار می کرد ؟مگه چیزي بود غیر از یه عروسکِ زنده ؟یه عروسکِ زنده ي ناتوان !هوفی کشیدم و به چهره ي خودم تو آینه نگاه کردم ، سرخی بینی ، چشم هام و سیاهیِ زیرشون نشون می داد که گریهکردم ... اما کِی؟ کِی که خودم نفهمیدم ؟دستمال کاغذي رو از جیب ام بیرون کشیدم و سیاهی رو پاك کردم ، چهره اي قابلِ قبول تر بود !بلند شدم و لباس ام رو تِکوندم...سلانه سلانه به سمتِ خونه رفتم ، هنوز پام رو داخلِ نذاشته بودم که سوگل با تشویش به سمت ام اومد ، آهسته گفت:-تو رو خدا برو بگو کیان بیاد.. تو رو خدا...نگاه ام رو تويِ سالن چرخوندم ، خبري از کیان نبود ، آهسته پرسیدم:-کیان مگه کجاست ؟لب اش رو گزید و با صدایی که می لرزید گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵۶-داداشِ هدیه اومده.. کیان رفته هیوا رو ببینه... میخوان کادوها رو بدن ، صدام کردن یه دقیقه اومدم پایین... الان... الانخودِ میران می خواد بره بالا هیوا رو بیاره... تو رو خدا برو کیان رو صدا کن... فقط الان میعاد به حرف اش گرفته.. بالا ،در سبزِ! من باید برم....چه قدر تند حرف می زد و پر از ترس !خواست دور بشه ولی قبل از رفتن ، لحظه اي مکث کرد و با تردید گفت:-چرا... چرا بینی ات قرمزه... چرا چشمات قر...بین حرف اش پریدم و گفتم:-باد سرد می زد!کمی گنگ نگاهم کرد و بعد انگار چیزي یادش اومد که دوباره با استرس گفت:-برو... تو رو خدا زود برو به کیان بگو بیاد پایین ... زود!وچنان با سرعت از من دور شد که چند لحظه فقط گیج به جاي خالی اش زل زدم و بعد که حرف هاش رو دوره کردمپاهام رو سرعت دادم و به سمتِ طبقه بالا رفتم....با نگاهم دنبالِ درِ سبز رنگ گشتم ، با دیدن اش گام هام رو بلند کردم و دستم رو به دستگیره اش گرفتم ، در رو بهآهستگی باز کردم ، کیان هیوا رو به بغل گرفته بود ، آهسته با نوكِ انگشتِ اشاره اش گونه ي لطیف اش رو نوازش میکرد ، آروم صداش زدم:-کیان ؟سرش رو به تندي بالا گرفت ، با دیدنِ چشم هاي پر از اشک اش آه از نهادم بلند شد ، نالید:-چرا یکی از اینا حقِ من نیست ؟ چرا ؟پاهام لرزید ، وجودم می لرزید ، به سختی تونستم لرزشِ صدام رو مخفی کنم:-کیان.. پاشو بریم... میران داره میاد هیوا رو ببره....هیوا رو به سینه اش چسبوند ، عجیب بود که بچه آروم بود ، بی هیچ سر و صدا و نق و نوقی ! حتی امیر علی هم آرومخوابیده بود....زمزمه کنان گفت:-نمی تونم ازش دل بِکَنَم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٧پاهايِ بی رمق ام رو به زحمت تکون دادم ، نزدیک اش شدم ، دست هاش جوري هیوا رو به آغوش کشیده بود انگارجزیی از وجودش شده بود ، دست دراز کردم و دستِ مشت شده ي هیوا رو آهسته گرفتم و گفتم:-کیان ، میران اینجا ببینَتِت بد میشه ها... پاشو بریم...لب هاش رو به هم فشرد و سرش رو تکون داد ، بوسه اي به پیشونیِ هیوا زد و آهسته رويِ تخت خوابوندش...بلند شد ، از ته دل اش آه کشید ، خواست قدمی برداره که بازوش رو گرفتم ، نگاهم کرد ، لب زدم:-خوبی کیان ؟ می خواي اصلا بریم خونه ؟لبخندِ لرزونی زد ، سر جلو آورد و پیشونی ام رو محکم بوسید و با صدایی گرفته زمزمه وار گفت:-خوبم.... یه ذره دلم گرفته بود... بریم؟دستم رو محکم گرفت و از اتاق بیرون ام کشید....تمامِ حواس ام به این بود که کسی ما رو نبینه... نمی دونم چرا انقدر از دیده شدن می ترسیدم !اما سوگل و میعاد طوري همه رو سرگرم کرده بودن که کسی نگاه اش به ما نبود...آروم سرِ جاي قبلی امون نشستیم.. کیان سر پایین انداخت ، نمی تونستم این حال اش رو ببینم... بی انصافی بود !دستِ راستش رو بین دست هام گرفتم ، آهسته صداش زدم ، سرش رو به سمت ام چرخوند ، با صدایی پایین گفتم:-غصه نخور کیان... همه چی درست می شه.. باشه ؟ به خاطر من....لبخندي زد که انگار صورت اش کِش اومد ! دستِ چپ اش رو رويِ دست هام گذاشت و تکیه زد به پشتیِ مبل...همه چیز سریع مهیا شد... همه دوباره جمع شدن ، مردي تازه به جمع اضافه شده بود و شواهد امر نشون می داد برادرِهدیه اس...کادوها اعلام می شد و جمع دست می زد.... نازي لبخند می زد ، برق رضایت از چشم هاي علیرضا پیدا بود... حتی بیبی از ته دل می خندید ولی کیان.... خیلی تنها بود ! خیلی !نوبت به جعبه هاي کادوي کیان رسید که اولِ ورودمون به دستِ سوگل داده بودم....سوگل با صداي بلند گفت:-گردنبد طلا با اسم هیوا و گردنبد نقره با اسم امیرعلی از...نگاه اش رو به سمت امون سوق داد ، لبخند زد و گفت:-از طرف کیان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٨نازي ناراضی بود ، علیرضا هم همینطور ، ولی لبخندهایی مصنوعی به لب روندن .... چه قدر دلم می خواست بلند شم واز ته دل فریاد بکشم ، که ته دلم می خواستم چشم هايِ بی رحمِ نازي رو کفِ دست اش بذارم !دست ها بی رمق به هم دیگه کوبیده می شد.... ولی مابین صداهاي نامرتب دست ها ، صداي کف زدن هاي میعاد وسوگل ، بی بی و نادیا و برادرِ هدیه از همه بیشتر مشخص بود.... با شوق می کوبیدن!ناهماهنگی و سست و قوي بودنِ صدايِ دست ها ، سر و صدايِ بازار مسگر ها رو برات تداعی می کرد!پوزخندي زدم به فکرم .... اشتباه بود پا گذاشتن تو این مراسم !***مهمون ها یکی یکی رفتن ، کیان هم قصد داشت زودتر مراسم رو ترك کنه ، ابروهاش به هم گره خورده بود و سرخیِچشم هاش حکایت از سردرد داشت...ولی بی بی خواست که تا کمی بعد از رفتن بقیه صبر کنیم... انگاري کسی خبر نداشت که کیان مثلِ فردِ اضافه ايِ براياین خونواده... !آخرین نفر برادرِ هدیه بود که پیشونیِ خواهرش رو بوسید و در برابر اصرارها براي بیشتر موندن اش گفت که قصد دارهسري به برادرِ دیگه اشون بزنه...بالاخره ما موندیم و خانواده ي مجد و بی بی....کیان به جلو خم شده بود و به پیشونی اش دست می کشید.... کلافه و خسته بود....نمی دونم کِی صدام انقدر مهربون شد ، ولی حتی خودم هم متوجه شدم که وقتی کیان رو صدا زدم ، صدام پر از محبتبود ! :-کیان ؟ خوبی ؟ سرت درد می کنه ؟ می خواي بریم ؟سرش رو کمی بلند کرد ، لبخندِ خسته اي زد:-آره.... بریم ما هم ...بلند شدم و دست به مانتوم بردم که صدايِ سرد علیرضا باعث شد به همون حالت بمونم:-این کارات چه معنی اي می ده پسر ؟معلوم بود مخاطب اش کیه ! دیگه چه کسی رو بین این جمع پسر صدا می زد ؟کیان قد راست کرد و صاف نشست ، اخم هاش بیشتر توي هم فرو رفتن:-کدوم کارا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵٩علیرضا بلند شد ، قدمی به کیان نزدیک تر شد ، کاملا معلوم بود عصبانیِ :- کدوم کارا ؟ این که هر جا نشستی گفتی پسرِ منی ! من مگه بهت نگفتم پسري مثلِ تو ندارم ؟بی اراده دندون هام رويِ هم قفل شد.. یه بار با این حرف هاش کیان رو تا مرزِ سکته برد ، این بار اجازه نمی دادم... بههیچ وجه !خواستم برگردم و تويِ صورتش صدام رو بالا ببرم که کیان قبل از اینکه تکونی بخورم با صدايِ محکمی گفت:- مگه غیرِ اینه ؟این همه صلابت تو صدايِ کیان بعید بود !برگشتم و با تعجب نگاه اش کردم ، لحظه اي بهم چشم دوخت ، برقِ نگاه اش رو تا حالا ندیده بودم.. به طرزِ بديمبارزه جویانه بود !علیرضا پوزخند زد :-آره... غیرِ اینه !کیان بلند شد و من ناخواسته کمی بهش نزدیک شدم ، ترس داشتم ، چی کار می کردم؟ دستِ خودم نبود !قفسه ي سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت ، بلند گفت:-آره ! غیر از اینه !خونه کاملا ساکت شد ! حتی هیوایی که تو آغوش مادرش داشت نق نق می کرد هم سکوت کرد...کیان کمی جلوتر رفت و باز من کمی بهش نزدیک شدم :-غیر از اینه جنابِ مجد.. غیر از اون چیزيِ که تو سعی داري انکارش کنی.. بخواي نخواي ، آسمون به زمین بیاد ، منپسرتم !نازي با حرص گفت:-تو پسرِ ما نیستی !کیان ابرو بالا برد ، مغرور بود انگار :-جدي ؟ آزمایش دي ان اي زیاد کارِ سختی نیست !پره هاي بینیِ علیرضا باز و بسته می شد ، میران صدایی صاف کرد و آهسته گفت:-بابا .... می شه بس کنی ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٠اما هنوز حرف اش منعقد نشده بود که صدايِ فریادِ علیرضا تو خونه پیچید:-یک بار براي همیشه میگم کیان ! تو پسرِ من نیستی... حتی صد هزار تا دي ان اي هم نمی تونن من رو وادار کنن کهقبول کنم تو پسرمی !کیان پوزخند زد ، خونسرد بود ولی این خونسردي تنها آرامشِ قبل از طوفان بود !به سمتِ کت اش رفت و اون رو رويِ دست هاش انداخت ، آروم و با طمانینه گفت:- ولی من پسرتم ! قبول نداري ؟ بیست و هفت... نه صبر کن ! داره بیست و هشت سال می شه... بیست و هشت سالقبل رو مرور کن...بی بی هشدار دهنده گفت:-کیان !اما دیر شده بود ، علیرضا عربده زد:-می کشم ات کثافت !ولی قبل از اینکه هجوم بیاره سمتِ کیان ، میران و میعاد پدرشون رو به آغوش کشیدن و سعی کردن دورش کنن..نازي بهت زده به کیان نگاه می کرد ، اما کیان... عجیب آروم بود !با آرامش گفت:-عربده نکش مرد.. پاي اشتباه ات وایستا... خودت میگی من اشتباه اتم.. پس باید پايِ من وایستی !وبعد پوزخند زد..... چشم هاش داشت ناآروم می شد... می دونستم بر خلافِ ظاهر پر آرامش اش ، درون اش داره متلاطممی شه....سارا که مادرش رو بدونِ هیچ عکس العملی دید رو به کیان داد زد:-خفه شو لعنتی... خفه شو.... گورت رو گم...ناگهان صداي نعره ي کیان توي خونه پیچید:-ببند دهنت رو سارا تا خودم خفه ات نکردم !حتی علیرضا هم متعجب به کیان نگاه می کرد....با صدايِ بلندِ کیان ، نازي از بهت در اومد و شروع به جیغ زدن کرد ، جو متشنج تر از اونی بود که بشه تصور کرد... هدیهو بی بی سعی داشتن آروم اش کنن ولی نمی شد..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶١علیرضا که وضع همسرش رو وخیم دید ، با قدم هاي بلند به سمت اش رفت و بدون توجه به کسی ، حتی داماد اش ،نازي رو محکم به آغوش کشید و سرش رو به سینه فشرد ، صورتش رو تويِ گردن اش فرو برد و شروع به زمزمه کرد....نازي هم چنان جیغ می زد...نگران به کیان نگاه کرد ، دست هاش رو دو طرفِ شقیقه اش گذاشته بود و صورت اش سرخ شده بود ، با هُل صداشکردم:-کیان؟دردمند نگاهم کرد ، نمی دونم چطور خودم رو بهش رسوندم و دست هام رو رويِ دست هايِ موضع گرفته رويِ شقیقهاش گذاشتم....چشم بست و لب زد:-کِی تموم می شه این کابوس ؟زمزمه کردم:-دیگه داره تموم می شه.... یه کم دیگه صبر کن !صداي عصبی میران باعث شد سربچرخونم سمت اش:-این مسخره بازیا چیه ؟ این حرفا چیه می زنی کیان ؟ جشنِ تولدِ دخترم رو داري به گند می کشی....تازه متوجه شدم صدايِ نازي قطع شده و دست هاش دورِ کمر علیرضا بود..ابروهام بالا پرید ! اینا دیگه کی بودن !کیان بی حوصله جواب داد:-تو یکی بس کن میران.... لازم نمی بینم به تو جواب بدم...سارا پوزخند زد ، نگاه از مادرش گرفت و تند گفت:-آره.. از اون نپرس میران ، از من بپرس... از حسادت اشِ ! خودش که نمی تونه همچین مراسمی براي بچه اش بگیره، به خاطر همینِ که می خواد مراسم تو رو به هم بزنه...قبل از اینکه من یا حتی کسِ دیگه اي به خودش بیاد ، کیان با قدم هاي بلند خودش رو به سارا رسوند و دستش رورويِ صورتش فرود آورد !باز هم بهت و تعجب ....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٢اولین کسی که به حرف اومد کامران بود ، با صدايِ خشمگین:-تو... تو به چه حقی دست رويِ زن من بلند می کنی ؟ولی کیان زل زده بود تو چشم هاي ناباورِ سارا ، که دست رويِ گونه اش گذاشته بود....چه خبر بود این جا ؟این کیان واقعا همون کیانِ چند روز پیش بود ؟این همه جرات و جسارت رو از کجا آورده بود ؟علیرضا عصبی نازي رو رويِ مبل نشوند و با صداي بلندي گفت:-هوي یارو... ازتو پرسیدا... به چه حقی دست رويِ دخترِ من بلند می کنی؟!کیان با صدایی که ته لرزشی داشت بلند گفت:-با این حق که برادرِ بزرگ اشم ! حرفیه ؟علیرضا خیره به کیان فریاد کشید:-بس کن ! انقدر خودت رو به من و خانواده ام نسبت نده حرومزاده !رنگ از رخِ کیان پرید... لعنت به تو مرد... لعنت ! نکن با پسرت این کارو ، با دلِ شکسته اش اینطور تا نکن....بی بی ضعیف نالید :-بس کنین بچه ها.... تو رو خدا.... تو رو روحِ عزیز بس کنین...اما انگار گوشِ کسی بدهکار نبود ، این بار لرزش صداي کیان کاملا محسوس بود:-من حرومزاده .... ولی باعث و بانیِ به دنیا اومدنِ منِ حرومزاده تویی... می فهمی ؟ تو !علیرضا می لرزید ، فریاد کشید:-بس کن.. پات رو از زندگی ام بیرون بکش... بس نیست این همه سال جورت رو کشیدم ؟ این سیرکی که راه انداختیچه معنی اي می ده ؟ تو اون مهمونی ، جلوي جمعیت پدر پدر کردي که چی ؟ من پدر تو ام ؟ من؟ هان ؟ برام زیر لبمیگی دو هیچ؟ که چی ؟ میخواي با من مبارزه کنی ؟ تو یه الف بچه ؟قدمی جلو گذاشت و با تهدید اما این بار با صدايِ آروم گفت:-کیانمهر ... می دونی متنفرم از اینکه خودت رو به من و همسرم نسبت بدي ، پس دست از این بازيِ احمقانه ات بردار...امروز براي چی براي بچه هاي میران کادو خریدي ؟ به چه حقی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٣کیان کم آورده بود ، از لرزش دست هاش مشخص بود ولی عقب نشینی نمی کرد:- براي اینکه من عموشونم.... تو نمی تونی تعیین کنی من چی کار کنم و چی کار نکنم !علیرضا لحظاتی به کیان خیره موند و بعد با صدايِ بلند خندید .... بین خنده هاش گفت:-داري حالم رو به هم می زنی!کیان بلند فریاد زد:-توهم حال منو به هم می زنی !دست هاش رو انقدر محکم فشرده بود که دست اش سفید شده بود...علیرضا زمزمه کرد:-چی ؟کیان با بغض گفت :-تو هم حالم رو به هم می زنی... تویی که تاوانِ حماقت ات رو من دارم پس می دم.. حالم رو به هم می زنی.. اسم مردرو به گند کشیدي و من جور کشِ تاوان ات شدم...علیرضا چشم هاش رو تنگ کرد ، قدمی جلو گذاشت ، نفس ها تو سینه حبس شده بود ، بی بیِ نگران هم با چشم هايگرد شده داشت به نوه اش و خواهرزاده اش نگاه می کرد.....علیرضا زبونش رو رويِ لبش کشید وگفت:- کیانمهر.... فکر کردي یه پروژه رو بردي چی شده ؟ هان ؟ تونستی شرکت ام رو ورشکسته کنی ؟ یا به خانواده امگشنگی بدي ؟ چی باعث شده انقدر زبونت دراز بشه که تو رويِ من وایستی و بگی حال ات از من به هم می خوره ؟داري گنده تر از دهن ات حرف می زنی !کیان خواست جوابی بده که علیرضا دست روي بینی گذاشت و با حرص گفت:-هیش! نشنوم صدات رو.... کیان ، کاري می کنم که پشیمون بشی از این کارات.... فک کردي با این کارا می تونیمن رو شکست بدي ؟ نه بچه جون... هنوز خامی.... منتظر باش جواب ات رو به موقع بهت می دم.... منتظر باش !قبل از اینکه کیان حرفی بزنه ، بی بی با التماس رو به من گفت:-ترانه... برو.... برو و کیان رو هم ببر قبل از اینکه شر بشه... برو!مات زده از اطراف ام سر تکون دادم ، مسخ شده به سمتِ کیان رفتم و بازوش رو کشیدم..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۴حرکت نمی کرد وبه پدرش زل زده بود... دوباره کشیدم اش که با صدايِ آرومی گفت:-من دیگه اون کیان نیستم علیرضا خان... فکر نکن ازت می ترسم... نه ، این بار عقب نمی کشم ، پس نمی کشم ،مطمئن باش هر کاري کنی ، جلوت می ایستم....و بعد بدونِ هیچ حرفِ دیگه اي دستم رو گرفت و دنبالِ خودش کشید....***بیشتر تويِ خودم جمع شدم...تن ام خسته بود ، روح ام خسته بود... من امروز نجنگیده بودم ولی روح ام طاقتِ این همه بی مهري رو نداشت....بغض کرده بودم... کیان خیلی مظلوم بود... خیلی !ساکت و آروم کنارم دراز کشیده بود و به سقف خیره بود ، دستم رو به سمتِ بازوش کشیدم ، آهسته عضله هاي بازوشرو لمس کردم ، نگاهم کرد ، نقره اي چشم هاش بد جور دلگیر بود !لب زد:-جونِ دلم.. چرا نخوابیدي خانم ؟چطور می تونستم این آرامشِ ساختگی رو درك کنم و دم نزنم؟ مگه می تونستم سوختن اش رو ببینم و ساکت بشینم ؟با بغض گفتم:-حرف بزن... نریز تو خودت !لبخند زد ، فوق العاده مصنوعی :-از چی حرف بزنم ؟ روزِ خوبی بود که !بازوش رو بیشتر فشردم و صورت به سمت اش کشیدم ، به پهلو شد و دستِ دیگه اش رو دورم پیچید ، سرم رو تو سینهاش فرو کردم و زمزمه کردم :-از این همه اتفاقِ بد... از این همه بی رحمی ... از این همه سنگدلی.... نریز تو خودت کیانمهر... تو تنِ سالمی نداري....نکن این کارو با خودت....دست اش رو زیرِ تی شرت ام برد و انگشتِ اشاره اش رو رويِ مهره هاي کمرم کشید ، تنم فریاد زد از این نزدیکی .....چنگ زدم به لباس اش.... پیشونی ام رو بوسید و گفت:-من خوبم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۵ولی نبود... کیان خوب نبود !عجیب سعی می کرد خودش رو قوي نشون بده ، خودش رو صبور نشون بده و من از این نمایشِ کمديِ تلخ بیزار بودم!بغض باز شدت گرفت تو گلوم ، ولی نمی خواستم تا وقتی کیان خودش رو خالی نکرده ، گلوم رو خالی کنم از این بغض، براي همین آب دهن فرو دادم و به سختی گفتم:-نیستی کیان.. داري می پوکی !خندید... تلخِ تلخ!آهسته گفت:-خوبم دیوونه .... چیزي ام نیست که... بگیر بخواب بلوط کوچولو!وسرش رو تويِ موهام فرو کرد....دست اش رو از زیرِ تی شرت ام بیرون کشید و آهسته رويِ بازوم کشید و زمزمه وار گفت:-بخواب دختر خوب... براي تو هم خسته کننده بود امروز... بخواب !و من نمی دونستم صداش چه شرابی داشت که مستِ خواب شدم و دست کشیدم براي منصرف کردن اش از نقش بازيکردن...چشم هام که بسته شد ، بی خبر شدم از اطراف ام....زبونم رو دوباره روي لب هاي خشک ام کشیدم ، اما فایده اي نداشت...چشم هايِ خسته ام رو کمی از هم باز کردم ، دوست نداشتم از جام بلند بشم ولی تشنگی به شدت اذیت ام می کرد..بلند شدم و توي تخت نشستم ، سرم رو خاروندم و خمیازه اي کشیدم که جايِ خالیِ کیان بهم دهن کجی کرد...چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم....اخم کردم ، کجا رفته بود ؟از تخت پایین اومدم و سرد و گرم شدنِ محیط اطراف ام باعث شد به خودم بلرزم...پام رو که از درگاهِ اتاق بیرون گذاشتم ، باریکه ي نوري که از لايِ در نیمه بازِ اتاقی که همیشه درش قفل بود ، نگاهمرو به خودش جلب کرد...پاهام بدونِ اجازه مسیرِ نور رو دنبال کردن ، شونه به دیوار تکیه زدم و از لايِ در به داخل اتاق نگاه کردم که....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶۶انگار قلب نداشتم !امکان نداشت... این به هیچ وجه امکان نداشت....کیانمهر لباسِ نوزادي رو تو دست داشت و آروم نوازش اش می کرد ، نگاهش خیره ي لباس بود...تنم لرزید... خدایا ، این یعنی چی ؟بینی اش رو توي لباس فرو کرد و آهسته زمزمه کرد:-جونم بابایی.... جونم !دستِ لرزونم رو رويِ دستگیره ي در گذاشتم تا سقوط نکنم.... خواب بودم ، می دونستم که خوابم.. این امکان نداشت...ممکن نبود !مگه می شد کیانمهر یه اتاق از خونه اش رو پر از وسایل بچه کنه ؟مگه می شد لباسِ نوزاد به دست بگیره و باهاش حرف بزنه ؟در برابرِ نگاهِ مبهوتِ من ، صورتش رو به لباس کشید ، بویید ... انگاربوي نوزادي رو حس می کرد که هیچ وقت نداشتونخواهد داشت ... بینی اش رو فرو کرد تولباس وچشم هاش بسته شد...انگارآرامشی پیدا کرده بود که سالها به دنبالشبود .....دوباره صورتش رو به لباس کشید ، لب باز کرد و صداي لرزون اش ؛ چهارستون بدنم رو لرزوند:-عزیزِ دلِ بابا... نفسِ بابا.... عمرِ بابا....کمر خم کرد و لباس نوزاد رو گذاشت رو زمین وسرش رو روي قسمت شکم لباس جاي داد .... آهسته بادستاش ،سرآستین هاي لباس رو نوازش میکرد.... خدایا ، چی تو کیان دیدي که به همین راحتی حقِ پدر شدن رو ازش سلبکردي ؟ خدایا مگه کیانمهرت صبرِ ایوب داره که اینطور ازش امتحان می گیري ؟می بینی خدا ؟ تو همه ي این ها رو می بینی و باز ..... ؟با دیدنِ دست هاي لرزون اش ، چونه ام می لرزید......آه و فغان از عذابِ این مرد....همه بهش توهین می کردن ، همه تحقیر اش می کردن ، می کوبیدن اش و اون.... اون چرا سکوت می کرد؟ از ضعفاش بود ؟ نه.... کیان نمی تونست ضعیف باشه... کی می تونست این همه سختی رو تاب بیاره و از پا نیفته ؟ولی چرا سکوت می کرد؟چرا صداش در نمی اومد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٧چرا سر مردم فریاد نمیکشید که انقدرمشکلش رو توي سرش نکوبن ؟چرا نعره نمیزد که دست ازسر اون و زندگیش بردارن ؟!من چی ؟ من هم یکی از اون مردم بودم !منم کم زخم نزدم بهش ..من از این مرد متنفر بودم؟ چطوري ؟ چطوري از این مرد تنفر داشتم ؟بوسه اي که رويِ سمتِ چپِ لباس زد ، باعث شد طاقت نیارم ، نمی تونستم بایستم و تماشا کنم که چطور ذره ذره مثلشمع آب می شه و دم نمی زنه ....کیان اینطوري دوام نمی آورد...در رو هُل دادم وداخل شدم ، انقدرتودنیاي خودش غرق بود که اومدنم رو متوجه نشد...کنارش زانو زدم ، دستم رو رويِ بازوش گذاشتم.... یه توده ي بزرگ توي گلوم نمی ذاشت حرف بزنم ، یه توده ي آشنا؛ بغض!برق گرفته از جا پرید و نگاهم کرد ، صورتِ سرخ اش دلم رو به نیزه می کشید ...لب گزید ، نگاه اش رو هراسون تويِ اتاق چرخوند... اما بعد....پلک هاش رو محکم رويِ هم فشرد و صورت ازم گرفت ، به سمتِ مخالفت صورت چرخوند و با صدایی گرفته گفت:-برو بیرون ترانه... برو بیرون...نمی تونستم برم بیرون... دلم ، دستم ، پام یاري نمی داد ترك اش کنم ، تنهاش بذارم... نمی شد !بیشتر بهش نزدیک شدم که بازوم رو گرفت وبا چشم هایی پر خون بهم خیره شد:-مگه بهت نمی گم برو بیرون؟ به چه حقی اومدي اینجا ؟صورت اش هر لحظه سرخ تر می شد و آژیر خطر توي سرم هر لحظه بلند تر....سعی کردم حرف بزنم ، سعی کردم دردِ گلوم رو نادیده بگیرم:-می خوام... می خوام ببینم که.... که... که....نذاشت حرف ام رو کامل کنم ، محکم تکونم داد ولی نرم تر گفت:-برو ترانه ، برو نذار بیشتر از این جلوت بشکنم ، برو... مگه تو خواب....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٨جمله اش رو ناتموم گذاشت ، دست هاش سست شد و نالید:-آخ خدا....هراسون بازو هام رو از بینِ دست هاش خارج کردم و چنگ زدم به آستین اش و گفتم:-کیان.... چی شد ؟با نگاهی پر از غصه لبخند زد بهم ، زمزمه کرد:-هیچی نیست...ولی دستِ راست اش رويِ شقیقه اش نشست ، عرق از کناره ي ابروش شره کرد رويِ گونه اش....چشم هاش رو بست و سکوت کرد..حرف نمی زد !ولی می دونستم که کیان شکسته بود ، مقاومت اش براي امروز ته کشیده بود.. می دونستم دیدارمون با اون خانواده ودر همچین شرایط و مراسمی به ، به هم ریختن کیان منتهی شده بود... براي کیانِ تازه قوي شده ، امروز زیادي سختبود ....اما عجیب بود که دم نمی زد که چی کشیده ، چی شده ... حرف نمی زد!چشمهاش رو محکمتر بست و وقتی رگِ گردن اش هم ورم کرد با تته پته گفتم:-کیان.. حر... حرف بزن ! کیان خودت .... رو خالی کن! کیان!اما هیچی نگفت ، کفِ دست هاش رو به زمین گذاشت و بیشتر خم شد ، دست ام رو رويِ شونه هاش گذاشتم....تکون اش دادم ، و جیغ زدم:-حرف بزن لعنتی... نریز تو خودت... داري سکته می کنی ....سرش رو بلند کرد ، چهره اش پر از درد بود.....دست هام رو قابِ صورت اش کردم:-عزیزدلم... عزیزم ، حرف بزن... حرف بزن.. طاقت نمیاري ها...چند لحظه بعد از خارج شدنِ این کلمات از دهنم تازه متوجه شدم چی گفتم ولی مهم نبود !مهم این کیانی بود که روبروم زانو زده بود و صورت اش به سرخیِ خون شده بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶٩فقط چند لحظه ، چند لحظه طول کشید تا برابر چشم هاي وحشت زده ي من ، دست اش راه گرفت سمتِ سینه اش وسمتِ چپِ بدن اش رو به چنگ کشید ، خفه نالید:-قلبم . . .دست هام رو گذاشتم رويِ سینه اش . . . تمامِ بغض ام از حرف هاي نادیا و رفتارِ علیرضا و خانواده اش ، با هم شکست، سینه اش رو ماساژ دادم و با هق هق به صورتِ پر بغض اش نگاه کردم ، به سختی گفتم:-داري سکته می کنی لعنتی... حرف بزن... چرا خفه خون گرفتی ؟تو که... توکه همه اش می گفتی چته... چرا اینطوريمی کنی ؟اما باز ساکت موند ، چشم هاش پر از اشک شده بود ، لبش رو گزید و دست اش رو بیشتر رويِ قلب اش فشرد.....دیگه طاقتم تموم شد ، نتونستم صدام رو پایین نگه دارم ، ضجه زدم:-کیان... تو رو خدا... تورو خدا... حرف بزن ببینم چه مرگته...وبعد گونه ام رو به گونه ي سرخ اش چسبوندم... داشت سکته می کرد ! می دونستم اگه همینطور ادامه پیدا کنه قلباش طاقت نمیاره... طاقتِ تلمبار کردنِ این همه درد رو نداشت ....گردن اش رو بوسیدم ، با گریه گفتم:-تو رو خدا .. ساکت نمون.... حرف بزن ، به خودت فشار نیار... تو رو جونِ من ....فقط چند ثانیه طول کشید تا دست هاش دورم حلقه شد و محکم بهش چسبیدم ....نفسِ آسوده اي پر از هق هق کشیدم ، صداش رو از زیرِ گوشم شنیدم ، گرفته :- چرا جون ات رو قسم می دي ؟ که چی بگم ؟ چی رو بهت بگم ؟ چی می خواي بگم؟ چی بگم تا دردم آروم بگیره ؟از دردي بگم که بیست وهفت ساله داره ذره ذره می کشتم ؟ از زخمی بگم که هر روز بیشتر از دیروز چرك می کنه؟ ازچی بگم خانم گلِ من ؟دست ام رو مشت کردم و تويِ بازوش کوبیدم :-از هیچی نگو... گریه کن... گریه کن کیان ، داري خفه می شی....صداش انگار از ته چاه بیرون می اومد:-نمی تونم.. اگه گریه کنم ، اگه ناله کنم... ضعیف ام ترانه... اگه چیزي بگم ضعیف ام !خودم رو از آغوش اش بیرون کشیدم ، دست هام رو دو طرفِ صورتش گذاشتم و هق هق کنان گفتم:-نیستی .... نیستی کیانمهر ، هیچکسی با گریه کردن ضعیف نمی شی.... هیچکس!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٠چونه اش لرزید ، لب زد :-ضعیف نیستم ؟چونه بالا انداختم ، انگار منتظرِ تایید من بود که قطره اشکی چکید رويِ گونه اش ، و بلافاصله دومی... سومی... وبعدچشم هاش به شدت شروع به باریدن کردن...سرش رو رويِ شونه ام گذاشت و صورت اش رو تويِ گردنم مخفی کرد ، بالاخره این سکوت ، این مخفی کردن وپنهون کاري که از سرشب شروع کرده بود بهش پایان پیدا کرد... داشت گریه می کرد!مرد که باشی ، گاهی هیچ حرفی ، هیچ حرکتی ، هیچ داد وفریادي نمی تونه اوج دردت رو نشون بده ؛ گاهی مرد بودنو گریه کردن شجاعت می خواد !وقتی یه مرد گریه می کنه یعنی بریده.....و کیان امشب داشت گریه می کرد... نه مثلِ گذشته با صدا و ناله ، فقط گریه می کرد و شونه هاش می لرزید...کیانی که امشب می دیدم ، انگار بزرگ شده بود ، از روزِ اولی که واردِ خونه اش شدم ، از اون مهمونیِ شام کذایی وآشناییِ من با خانواده ي مجد تا امروز... کیان خیلی تغییر کرده بود ، حتی گریه کردن ها و اشک ریختن هاش !پا به پاش منم اشک ریختم ، اما کیان ، با حالِ بدي که داشت ، آروم گلوم رو می بوسید و با صدایی پر از بغض و دردمی خواست آروم باشم.نمی دونم چه قدر گذشت و من هق زدم و کیان بی صدا اشک ریخت....ولی بالاخره هر دو آروم گرفتیم ، حتی نفهمیدم چطور رويِ زمین دراز کِش شدیم ، و این کیان بود هر چند لحظه یکبار موهام رو می بوسید ....آهسته و با صدایی زخمی از بغض گفتم:-خوبی ؟پیشونی ام رو بوسید :-خوبم عزیزم... الان خوبم....دستم رو رويِ قلب اش کشیدم :-دیگه درد نمی کنه...دستم رو گرفت و کف اش رو بوسید :-نه عزیزم ، الان دیگه نه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧١سرم رو بلند کردم ، رنگِ چهره اش هنوز عادي نشده بود ، دست کشیدم رويِ صورت اش ، صورتی که مرتب اش کردهبود براي امروز ، براي روبرو شدن با خانواده اش!خانواده... هه !دستم رو رويِ نرمیِ گونه اش کشیدم و گفتم:-ترسیدم....بیشتر بهش فشرده شدم:-چرا ؟هق هق کردم :-داشتی سکته می کردي .... صورتت سرخ شده بود.. شده بودي مثه همون روز که....دستش رو رويِ لبم گذاشت و آروم گفت:-داشتم خفه می شدم.... همه چیز امروز کمر بسته بود به شکستن ام ، از حرف هاي علیرضا ، نگاه هاي نازي ، سرديِنگاه فامیل هام ، کارهاي سارا... داشتم دیوونه می شدم...سر از سینه اش بلند کردم و نشستم ، به سختی بلند شد و شونه به شونه ام تکیه زد ، دستِ بزرگ و مردونه اش رو گرفتمو این بار از رويِ رضایت ، نه براي نقش بازي کردن جلويِ کسی ، موهاي دست اش رو نوازش کردم :-پس چرا حرف نزدي ؟ نه سرِ شب ، نه الان ... چرا ریختی تو خودت که به این حال و روز بیفتی ؟سرش رو خم کرد و دقیق جلويِ چشم هام نگه داشت ، چشم هاش برق می زد:-می خواستم ازم راضی باشی... می خواستم بهت نشون بدم منم می تونم تحمل کنم... اگه... اگه گاهی گلایه می کنم...بغض کرد ، پلک هاش رو محکم باز و بسته کرد ، بینی اش رو بالا کشید و ادامه داد :-اگه هی از گذشته ام و از دردهام حرف می زنم ، واسه این نیست که خودم رو لوس کنم ، که دلت به حالم بسوزه...واسه اینه که بعضی وقت ها نمی تونم طاقت بیارم.. بعضی وقت ها باید حرف بزنم وگرنه خفه می شم....صورتِ نیمه سرخ اش رو بهم نزدیک کرد و آهسته گفت:-آخه فقط تو می تونی آروم ام کنی..وبعد آهسته لب هاش رو رويِ گونه ام گذاشت و نرم بوسید و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٢-قربونِ دلِ پاك ات برم ترانه... قربونِ وجودت برم که اگه نباشی ، منم نیستم... وقتی در رو باز کردي و دیدم ات ،ترسیدم ، ترسیدم از اینکه تحقیرم کنی ، از اینکه بهم بخندي.... از اینکه اگه برات حرف بزنم بازم بگی ضعیفِ ، بگیبچه ننه... بگی... بگی عقده اي.... طاقت نداشتم از تو هم حرف بشنوم....من چه قدر بد بودم خدا... چه قدر ؟ من چی کار کردم با این مرد ؟لب گزیدم که سر به دیوار تکیه زد و دست اش رو دورم حلقه کرد و گفت:-بچه که بودم فکر می کردم همه ي پدر و مادرا مثه پدر مادر منن..... ولی وقتی مدرسه رفتم ، وقتی مامان باباهايهمکلاسی هام می اومد دنبالشون ، همه اش از خودم می پرسیدم چرا مامان ، بابايِ من نمیان دنبالم ؟ بعضی وقت هاانقدر خسته بودم که جلوي مدرسه می نشستم و منتظر می موندم که شاید علی و نازي وقتی ببینن دیر کردم ، بیاندنبالم... ولی همیشه همونجا خوابم می برد و یکی دو ساعت بعد بابايِ مدرسه پیدام می کرد..... می دونی ترانه ؟ من اگهبی بی و عزیز رو نداشتم دیوونه می شم... می شدم یه جانیِ بالفطره که از هر کسی انتقام می گرفت....نگاه اش کردم ، تلخندي روي لب هاش بود:-اگه بی بی و عزیز بهم محبت نمی کردن ، مطمئن باش اینی که الان هستم نمی شدم ، من کاملا مستعد این بودم کهیه روانی بشم... کسی که از پدر ومادرش محبت نبینه ، امکانِ اینکه خوي انسانی اش رو فراموش کنه هست... ولی من، بی بی و عزیز رو داشتم که با تمامِ توانایی اشون سعی می کردن بهم محبت کنن... می دونی ؟ اون اوایل لج می کردم، غذا نمی خوردم ، نمی خوابیدم ، می گفتم به مامان بگین بیاد با دستش بهم غذا بده ، یا بیاد برام لالایی بخونه ، یا بابابیاد برام لقمه بگیره ولی......آهی کشید و پیشونی اش رو به سرم تکیه زد:-ولی هیچ وقت نشونه اي از مهر و محبت ندیدم... اما همینطور به لج بازي ام ادامه می دادم تا اینکه یه روز عزیز ازدست ام عاصی شد ، لقمه برام می گرفت اما من نمی خوردم ، بالاخره عصبی شد و لقمه رو جلويِ پام پرت کرد و گفتیا می خورم یا میرم می کپم چون اگه حتی بمیرم و جسدم بپوسه هم آدماي اون عمارت راضی نیستن بیان ببرن دفنام کنن!بغض گلوم رو گرفت و سرم رو رويِ سینه اش فشردم ، حرف هاي نادیا داشت برام تکرار می شد....دست کشید رويِ کمرم و گفت:-همون روزا بود که با خودم عهد کردم اگه یه روز پدر شدم ، هیچی واسه بچه ام کم نذارم.... هه... فک کن ! اما.... امانشد که بشه... نشد که بتونم پدر بشم... بابا!......صداش لرزید:-عاقبت این اتاق شد مامنِ من.... آروم کننده ي من.... من دیوونه نیستم ترانه ، اما دلخوشی ام همین اتاقِ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٣سرم رو بلند کردم ، صورت اش دوباره داشت سرخ می شد ، دست هام رو محکم کردم دو طرفِ صورتش و گفتم:- هیش... آروم باش... آروم.... تا هر وقت بخواي حرف بزنی من بهت گوش میدم ولی تو آروم باش...سر تکون داد و آب دهن فرو برد ، به سیبکِ گلوش نگاه کردم که بالا و پایین می شد:-امروز ، تو مهمونی ، وقتی رفتم هیوا رو ببینم.... سارا جلوم سبز شد.... می دونی ؟ سارا خیلی به نازي وابسته اس....خیلی ! یادمِ هر وقت نازي حال اش بد می شد ، سارا حتی اون زمان که دبستانی بود هم منو مقصر می دونست... خیلیتحتِ تاثیرِ مامان و روحیات اشِ.... بدترین حرف ها رو بهم زد.... طاقت آوردم.. صبر کردم تا شب بیایم خونه ، بغل اتکنم و ببوستم و ذره ذره آروم بشم... ولی وقتی هیوا رو دیدم... نمی دونم چرا اما خیلی دوست داشتم ببینم اش... وقتیدیدم اش ، دوباره حقیقت مثه پتک خورد تو سرم.... تو سالن وقتی با علیرضا حرف می زدم ، می خواستم مقاوم باشمجلوش ، می خواستم کم نیارم ولی وقتی بهم جلوي اون همه آدم گفت حرومزاده... شکستم ترانه ، شکستم.... من بچهي خودش ام... ازخون خودش.... چطور بهم می گه حرومزاده ؟..... دوست نداشتم دست رويِ سارا بلند کنم ولی وقتیدوباره توي جمع داشت حرف هاش رو تکرار می کرد دیگه طاقت ام تموم شد... دیگه نتونستم تحمل کنم..... زدم توصورت اش.. پشیمون نیستم.... به هیچ وجه ولی..... دلم سوخت ، صورت اش قرمز شده بود... سارا خواهرمِ.... دوسشدارم با همه ي بدي هاش.....نفسی گرفت و دست کشید رويِ موهام و ادامه داد:-وقتی مهمونی رو ترك کردیم ، یه دلم می گفت باهات حرف بزنم تا آروم بگیرم و یه دلم می گفت خفه خون بگیرم...بس بود هر چه قدر بهت زجر دادم ، عذاب ات دادم... وقتی خوابیدي ، پناه گرفتم تو این اتاق.... اتاقی که مدت هاستپناهگاهم شده....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و آهسته سوالی رو که ناگهان به ذهن ام اومده بود و می دونستم بی ربطِ به حال اش ، پرسیدم:-تو.. تو می دونی علیرضا ممکنِ چی کار کنه علیه ات ؟کمی مکث کرد ، اما بعد پوزخند زد و آهسته گفت:-می خواد چی کار کنه ؟ اون که تمومِ روزهايِ بچگی ام رو خراب کرد ، اون که منو یه پسربچه ي ترسو بار آورد... دیگهمی خواد چی کار کنه ؟دستم رو مشت کردم :-ولی اون کارات رو بی جواب نمی ذاره....لبخندِ بی رمقی زد و آروم پیشونی ام رو بوسید و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۴-می دونم ؛ منتظر جوابش هستم ولی نه این یکی دو روزه.. یا به همین زودي ها... چون خوب می دونه هوشیارم و بیگدار به آب نمی زنه.. ولی مطمئن ام به همین سادگی از من نمی گذره.. می دونم به همین راحتی دست از سرمبرنمیداره....یادِ چشم هاي خشمگینِ علیرضا افتادم و به خودم لرزیدم ، دست اش رو دورم محکم تر کرد ، آهسته پرسیدم:- یعنی ممکنِ بهت صدمه بزنه؟یا.... یا بکشت ات ؟و دلم لرزید از جمله ي آخر! اما کیان آهسته گفت :-نه.... علیرضا اینطوري نیست.. نه اهلِ کاراي غیرقانونیِ ، نه خون و خونریزي... ولی می دونم اگه کاري علیه ام بکنه ،صدمه اش از صد تا جراحت هم بدتره... ولی من به کارم ادامه می دم !ترسیدم ، انگار فهمید ، چونه ام رو بالا گرفت و دقیق شد تو چشم هام ، سرخیِ داخلِ چشم هاش با سرخیِ صورتشهماهنگ بود ! :-مگه براتِ مهمِ که اینطوري می لرزي و می ترسی ؟لب گزیدم ، بی انصاف شده بود ، مگه من نبودم که از ترسِ بد حال شدنش ضجه می زدم ؟ با بغض گفتم:-اگه مهم نبود که.... که الان اینجا نبودم...لبش کج شد به شکلِ لبخند و گفت:-چرا برات مهم ام ؟سکوت کردم ، جوابی تو آستین نداشتم بهش بدم ، سرم رو پایین انداختم ، حرفی نزد و پوفی کشید ، سرم رو کمی بالاآوردم ، گردن اش هنوز سرخ بود ، آهسته از آغوش اش بیرون اومدم که پرسید:-کجا ؟این بار به صورت اش نگاه کردم که برافروخته بود و گفتم:-مثه اینکه هنوز حالت خوب نشده ... میرم یه لیوان آب برات بیارم...زودتر از اتاق بیرون زدم و پناه بردم به آشپزخونه ، با دست هایی لرزون لیوان رو از آب پر کردم وتکیه زدم به پیشونی امتا سرماش آرامشی بشه براي روحیه ي متلاطم ام.... چند لحظه بعد لیوان رو از خودم دور کردم ، نفس عمیقی گرفتم وبه اتاق برگشتم اما با دیدنِ کیان که سر خم کرده بود و می لرزید دستپاچه شدم :-کیان ؟ چی شدي ؟ چرا می لرزي ؟روبروش نشستم ، دست هاش رو دورِ خودش حلقه کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۵! 􀀀 -سردملیوان رو روبرويِ لب اش گرفتم و گفتم:-اینو بخور تا بریم تو اتاق ، دراز بکش روت پتو می ندازم....به زحمت کمی از آب رو خورد و نالید:-نه... اتاق نه ، همین جا!و با چشم هاي ملتمس اش خیره شد تو چشم هام....ناچارا سر تکون دادم و بی توجه به فریاد هاي تنم که انگار اعتراض می کرد به این همه استرس به اتاق رفتم و پتوییاز کمد بیرون کشیدم....وقتی به اتاقِ نوزاد برگشتم ، کیان رويِ زمین دراز کشیده بود و تو خودش مچاله شده بود ، پتو رو روش انداختم کهآهسته گفت:-میشه کنارم بخوابی ؟به زمینِ موکت شده نگاه کردم ، بازوش رو دراز کرد و گفت:-سرت رو بذار اینجا ...نتونستم مقاومت کنم در برابرِ خواسته ي دلِ لعنتی ام که تاپ و تاپ اش شروع شد با دیدنِ بازوهاي باز شده اش ،کنارش دراز کشیدم و سر رويِ عضله هاي بازوش گذاشتم که پیشونی ام رو بوسید و پچ پچ وار گفت:- از فردا درِ این اتاق رو بازم قفل می کنم ولی یه کلید برات می ذارم... دیگه چیزي ازت پنهون ندارم....دوباره به صورت اش نگاه کردم ، باز هم سرخ بود.... چرا آروم نمی گرفت ؟زمزمه وار گفتم:-چته که آروم نمی شی؟درمونده نگاهم کرد :-تشویش دارم... قلبم نا آرومِ.... سرم درد می کنه... آروم نمیگیرم...به پیشونیِ بلندش نگاه کردم که زیرِ موهايِ ریخته توي صورتش پنهون شده بود... پریشونی شده بود کیانمهر !موهاي رويِ پیشونی اش رو کنار زدم و کمی خودم رو بالا کشیدم ، و همین باعث شد تا راحت سر رويِ سینه ام بذاره....تکونِ سختی خوردم که گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧۶-کاریت ندارم به خدا... فقط می خوام صدايِ قلبت رو گوش کنم....چشم هام رو باز و بسته کردم تا آروم بگیرم ، شبِ نا آروم ها بود انگار !آهسته ماساژ دادم شقیقه هاش رو ، ابروهاش رو ، حتی پشتِ پلک هاش رو.....نیم ساعتی طول کشید تا نفس هاي گرم و منظم کیان تويِ گردنم پیچید....کیانمهرِ نا آروم بالاخره آروم گرفت ، رنگِ صورت اش به حالت عادي برگشته بود ولی من تازه سر آغازِ غم هام بود..به صورتِ مهربون و معصوم اش خیره شدم...کیانمهر زیادي مظلوم بود براي این همه ظلم و بدي !براي اینکه براي سیر کردن اش انگشت بذارن توي دهن اش و اون مظلومانه انگشت رو به جاي سینه ي پر شیرِ مادرمک بزنه...این کیانمهر که صورتش برابرم بود ، فرق چندانی با نوزادِ بیست و هفت سالِ پیش نداشت...فقط چند سالی بزرگ شده بود و صورت اش زبر شده بود از نشونه هاي افزایش سن...وگرنه روح اش و چشم هاش هنوز همونقدر مظلوم بود که نادیا ازش تعریف می کرد...حرف هاش رو مرور کردم ، دوباره توي ذهنم گشتم دنبالِ تصویرش وقتی براي اولین بار درِ باز اتاق رو دیدم ، نگاهم روتويِ اتاق چرخوندم...به عروسک هایی نگاه کردم که از سقف آویزون بودن ، به عکس بچه هایی که به دیوار زده شده بودن....به تختِ نوزادي که گوشه ي اتاق بود.. به کمدِ لباس بچه اي که یکی از کشوهاش بیرون بود...و در آخر به لباسِ نوزادي که گوشه اي افتاده بود ، دست ام رو دراز کردم و سعی کردم با کمترین حرکت بهش برسم ،سرپنجه هام که بهش رسید ، چنگ زدم و به خودم نزدیک اش کردم ، خیره شدم به طرحِ رويِ لباس... خرس هايمهربون !بغض کردم و قطره اي اشک از لايِ پلک هام چکید و لابلايِ موهاي شقیقه اي پنهون شد.....لباس رو بالاآوردم و بوسه اي بهش زدم....چه تراژدي سوزناکی شد ، کمدي تلخ امون !***کیانمهر:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٧به شیطنت هاي ترمه تويِ حیاط نگاه می کردم و به این فکر می کردم که دیگه چیزِ پنهونی از ترانه ندارم ..ترانه فهمید بالاخره رازِ اتاقِ در بسته رو..دوست نداشتم بفهمه ، ولی فهمید !اون شب ، انگار یکی پاش رو گذاشته بود رويِ قلبم و بهش فشار می آورد... ولی زبون به کام گرفتم و حرف نزدم !حتی وقتی قلبم درد گرفت ، تیر کشید و باعث شد چهره تو هم بکشم.... ولی وقتی ترانه قسم ام داد به جون اش.... مگهمی شد ساکت بمونم ؟جون اش برام عزیزتر از این چیزها بود....زندگی ام شده بود یه کشتی رويِ دریا.. یه روز آروم ، یه روز طوفانی !گوشی ام توي جیب ام لرزید و من نگاه گرفتم از شیطنت هاي دخترِ توي حیاط که خواهرش دنبال اش گذاشته بود...حسین بود:-جونم حسین ؟خسته گفت:-داداش کجایی ؟دستی به پیشونی ام کشیدم:- خونه...هوفی کرد و گفت:- چرا نیومدي ؟به ترانه نگاه کردم که با خنده موهاش رو باز کرد ، دستی توشون کشید ، تکون اشون داد و دوباره بالايِ سرش دم اسبیاشون کرد.. دلم خودش رو به در و دیوار کوبید !لبخندي زدم و گفتم:- ترانه گفت امروز رو خونه بمونم....پر حرص گفت:- دو روز قبل رو ترانه گفت حالت خوب نیست و نمیاي شرکت.. امروز رو چرا اجازه نمی فرمایَن ؟ زاییدي مگه تو ؟ یاختنه کردي ؟ بگو با گل و شیرینی بیایم خدمتتون !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٨لبخندم به خنده اي کم رق تبدیل شد و گفتم:-امروزم به خاطر همون حالِ نا مناسب گفت خونه بمونم... گفت یه دوست خوب مثلِ حسین داري که کارات رو انجاممی ده!می تونستم حتی از پشتِ گوشی هم تصورش کنم که دهن اش رو کج کرده بود :-منم دور از جونم تو طویله دارم ماو ماو می کنم ! کیان تو رو خدا بیا... کارا زیادِ ، نباشی از پس اش بر نمیام....سري تکون دادم ، در تایید حرف اش و گفتم:-باشه.. فردا حتما میام !خرناس کشید:-خسته نباشی ! فشار نیاري به خودت یه وقت !از پنجره دور شدم و به سمتِ آشپزخونه رفتم :-سلامت باشی ! چه خبر از کارا ؟نفس اش رو به شدت بیرون داد و گفت:- خوبه... یه ذره سخت شده برامون ولی خوبه.. .راستی !شعله ي سماور رو پایین کشیدم و دست بردم سمتِ فنجون ها و گفتم:-هوم؟صداي نیشخندش پیچید تو گوشی:- مژدگونی بده !قوري رو که کج کرده بودم براي ریختن چاي توي فنجون در همون حال نگه داشتم و گفتم:- چی شده مگه ؟ شرکت بابام ورشکست شده ؟خندید و گفت:- چه خیالات خامی ! نخیر آقا... فردا باید بري دنبالِ باباي ترانه....ابروهام بالا پرید ، یادم رفته بود انگار !با تعجب پرسیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧٩-چرا ؟- چرا داره به نظرت ؟ مرخصی داره واسه سه روز...لبم به لبخندي واقعی باز شد:- خدایی ؟راضی گفت:-خدایی ! فردا فک کنم ساعت دوازده و نیم ، یک میري دنبالش... پس دلم رو نباید صابون بزنم واسه اینکه کمکی بهمبکنی !فنجون ها رو پر کردم و تمام دلم پر شد از حسِ شیرینِ مفید بودن !از حسین تشکر کردم ، کمی هم از دلش در آوردم به خاطر غیبت هام و تماس رو قطع کردم ، بیسکوییت ها رو از توکابینت بیرون کشیدم و براي ترمه ویفر نادي و براي خودم و ترانه ساقه طلایی رو داخلِ ظرف چیدم و در همون حالفکر می کردم چی کار کنم که ترانه رو غافلگیر کنم ؟این چند روز انگار اونم یادش رفته بود چه درخواستی از من داشته در رابطه با پدرش...فنجون ها و ظرف بیسکوییت ها کنار هم تويِ سینی جاي گرفتن و رويِ دست هاي من به سالن رفتن !سینی رو رويِ میز گذاشتم ، و به سمتِ درِ باز رفتم و بلند صدا زدم:-ترانه ؟ ترمه ؟ بیاین چایی بیسکوییت...هوا خوب بود و این بهونه اي شده بود براي باز گذاشتنِ در..روحیه ي من هم مثلِ هوا خوب شده بود ، تقریبا خوب شده بود !مثلِ ابر بهار بودم ، یه روز ابري و گرفته ، یه روز پر از صاعقه و یه روز نیمه ابري و کم پیش می اومد که آفتابی باشم !نیمه ابري بودم.. تنم خسته بود ، کوفته بود... انگار کوبیده بودنش... ولی سعی می کردم فکر نکنم به گذشته ، به روزهاينزدیکی که پشتِ سر گذاشته بودم... من یاد گرفته بودم خودم رو بزنم به فراموشی !کمی عقب کشیدم و خیره شدم به ترمه اي که ورجه وورجه کنان جلوتر از خواهرش داشت به سمت ام می اومد... ازدیشب مهمون امون شده بود براي اینکه مادر و برادر هاش راحت تر به کارهاي عقد کنان برسن...ترمه از کنارم عبور کرد و با ذوق گفت:-ویفر گذاشتی برام ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٠با دیدنِ صورتِ پر از خنده اش ، من هم خندیدم و گفتم:-آره شیکمو جون !لبخندش وسیع تر شد و لپ هاي گُل انداخته اش بالا رفت و چشم هاش تنگ شد ، لِی لِی کنان سمتِ میز رفت و موهايگیس شده اش تاب خوران همراهی اش کرد....خواهرش ، ترانه ، با طمانینه خواست از کنارم بگذره که یادِ موهايِ باز شده اش افتادم و شیطنت تو وجودم شعله کشید...حتی اگه دمِ مرگ هم باشم ، شورِ حضورِ ترانه زنده ام می کنه !مچ دست اش رو گرفتم و پچ پچ کردم :-موهات رو واسه کی افشون می کنی خانمی ؟با چشم هایی گرد نگاهم کرد ، لبخند زدم و بی اختیار صورت جلو بردم که سرفه کرد و عقب کشید:-ترمه اینجاس!نگاهی به ترمه کردم که با لذت مشغول خوردنِ ویفر اش شده بود...راست می گفت ، تو این مدت به این موضوع پی برده بودم که شاخک هاي ترمه بیش از حد فعال بودن ! پس مچ ترانهرو کمی محکم تر فشردم و دنبالِ خودم به سمتِ آشپزخونه کشوندم و درش رو بستم...مبهوت نگاهم می کرد ، آهسته گفت:-چته تو ؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم... چه ام بود ؟هیچی.. جز اینکه داشتم دیوونه می شدم براي لمس اش!تو هر حالتی باشم ، نمی تونم دل بِکَنَم از حضورش....دستم رو حلقه کردم دورِ کمرش و تکیه زدم به درِ بسته ..صورتم رو به صورت اش نزدیک کردم و زمزمه کردم:-هیچی... گرسنه ام شده....بدون اینکه بهش فرصت بدم و قبل از اینکه حرفی بزنه صورتم پِرِس شد به صورتش !گرماي تن اش عنان از کف ام می برد و منِ نیمهِ غمگین رو ، روان شاد می کرد !دست اش رو مشت کرد رويِ بازوم که نفس نفس زنان عقب کشیدم ، اخم کنان گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨١-خوب از فرصت استفاده می کنیا ! یه دو روز خونه نگه ات داشتم صورت واسه ام نذاشتی !خندیدم ، برام عادي شده بود که ناراحت نمی شد از بوسه هام ، ترانه هم انگار تغییراتی کرده بود.... خیره به لب هاش ،دوباره بهش نزدیک شدم :-اشکال نداره... بعدا که نیستم خودش خوب می شه!سرش رو کمی کج کرد و عقب کشید ، غر غر کرد:-بابا ترمه تو سالن نشسته... بی حیا ؛ نَکُن!صورتم رو یک سانتی صورت اش نگه داشتم :-من که هنوز کاري نکردم !دندون هاش رو به هم فشرد و گفت:-خوبه حالت خوب نیست و انقدر دَله بازي درمیاري... خوب باشی چی کار می کنی؟آنی از لحظه شوق ام از بین رفت براي نزدیک شدن بهش ، درست بود که دو سه روزي سر حال نبودم و کمی گرفته وکِسِل بودم ولی.... ولی حق نداشت به شوري که تنم رو در برمی گرفت بگه دله بازي...کمی عقب کشیدم که پشیمون شد ، لب هايِ سرخ شده اش آویزون شد و گفت:-ببخشید... خب حرص می دي آدم رو....تازه داشتم به اینکه اعتراض نمی کنه امیدوارم می شدم که امیدم نقشِ بر آب شد..حرف نزدم ، دست هام رو مشت کردم ، پوفی کرد و گفت:-کیان ، ازم انتظاراي بیجا نداشته باش !انتظارِ بیجا بود چند تا بوسه برايِ آروم کردنِ دلِ بی قرارم ؟سکوت که کردم ، حرصی شد و دست هاش رو کوبید رويِ سینه ام و گفت:-دمغ نشو دیگه... جونِ من !تیز و برّنده بهش خیره شدم که بدون اینکه به رويِ خودش بیاره ، ابرو بالا برد و گفت:-بریم چایی امون رو بخوریم؟ ترمه الان غارت می کنه هر چی بیسکوییت و ویفرِ ها !این دختر چرا بعضی اوقات انقدر حرص درآر می شد ؟ چرا بعضی اوقات ناخواسته با اعصابم بازي می کرد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٢بازوش رو محکم بینِ انگشت هام فشردم و گفتم:- الکی جونت رو قسم نخور !صورت در هم پیچید و گفت:-فشار نده دستم رو... کیان !دستم رو کمی سست کردم و گفتم:-دیگه جونت رو قسم نخور... خب ؟معصوم نگاهم کرد و گفت:-باشه...از خود بی خودم می کرد نگاه هاي بی ریاش !سرم رو جلو بردم و عمیق پیشونی اش رو بوسیدم:-باشه و قند و عسل که انقدر خواستنی می شی.....دوباره عقب کشید و نگاه ازم دزدید ، گونه هاش کمی رنگ گرفته بود ، کنار رفتم چون می دونستم براي امروز بس بوداین نزدیکی ، آهسته گفت:-چایی سرد شد !دست ام رو پشتِ کمر اش گذاشتم و گفتم:-چایی سرد هم با تو از هر چیزي بیشتر می چسبه بهم...این دو سه روز تیمار ترانه و محبت هاش کمی روبه راهم بود که اگه اون شب ترانه منو نمی دید ، معلوم نبود چی میشد ؟ چی به سرم می اومد ؟سعی می کردم اون روز رو ، اون شب رو هم فراموش کنم.... به قولِ یکی ، این نیز بگذرد !***کیومرث گلپسند کنارم نشسته بود و با اخم ازم درباره ي خانواده اش می پرسید..می دونستم دلش باهام صاف نیست و هیچ گله اي ازش نداشتم..آهسته از من پرسید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٣- ترانه چی کار می کنه؟نیم نگاهی بهش کردم و لبخندي زدم:- خوبه... سرش گرمِ آماده شدن برايِ مراسمِ....دست هاش رو تو هم گره کرد که از دیدم دور نموند :-غیر از اون ؟پشتِ چراغ قرمز ایستادم و برگشتم سمت اش:- خب پیمان....نفسی عمیق گرفتم ، هنوزم بهش حساسیت اش داشتم ، ادامه دادم:- پیمان براش کارایی رو میاره تا تو خونه انجام بده... گاهی اوقات با اونا سرگرم می شه...لب هاش رو رويِ هم فشرد و گفت:-حا... حالش خوبه ؟چه قدر سخت بود براي این مرد صحبت درباره ي دخترش با من !نگاه ازش دزدیدم و خیره شدم به ثانیه شمار ها:-خوبه....نفسی گرفت از عمق وجودش و آهسته گفت:-کاریش که نداشتی ؟انقدر خنگ نبودم که نفهمم منظورش چیه... عرق از تیره ي کمرم گذشت... شرم زده لب گزیدم... کاریش نداشتم ؟ یادِبوسه هام افتادم ، شیطنت هاي یواشکی ام... گاهی دست هام هرز می رفت... لعنت به من.... آهسته و به سختی گفتم:-ن..... نه! برام... برام عزیزتر از این حرف هاست!مثلِ جون کندن بود زدنِ این حرف !نگاه اش سنگینی می کرد رو هیکل ام ، چراغ که سبز شد پام رو رويِ گاز فشردم . . .نگاهی به ساعتِ روي مچ ام کردم ، نزدیکِ یک و نیم بود... به کسی خبر نداده بودم که کیومرث امروز مرخص می شه، از قبل به ترانه گفته بودم که براي نهار خونه ي مادرش باشه..م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۴بهترین راه رو براي غافلگیري اش همین دیدم....بالاخره لحظاتِ سختِ حضور با کیومرث تو یه محیط بسته تموم شد و من جلويِ خونه اش پارك کردم ، قبل از اینکهدست اش به سمتِ دستگیره بره گفتم:-می شه یه چند لحظه صبر کنین ؟تلفن همراهم رو از جیب ام بیرون کشیدم ، نیم نگاهی به کیومرث کردم که زیر چشمی حواس اش بهم بود ، شماره يترانه رو گرفتم ، به یک بوق نرسید که جواب داد:-کجایی تو ؟ این ترمه مخ امون رو خورد به جاي ناهارش!لبخند زدم و گفتم:-می شه بیاي دمِ در ؟می تونستم تعجب رو از توي صداش بخونم:-چرا ؟صدام رو پایین آوردم و با شرمندگی نگاهی به کیومرث کردم و زمزمه کردم:-تو بیا عزیز دلم...-باشه ... !تماس رو قطع کردم و رو به کیومرث گفتم:-بفرمایید...نمی دونم واقعی بود یا تنها یه حس که فکر کردم لب اش لبخند داشت !کیومرث پیاده شد و به سمتِ در رفت ، چند لحظه بیشتر نگذشت که ترانه در رو باز کرد ، و به محض دیدنِ پدرش...خشک شد !کمی طول کشید تا بالاخره پچ پچ کنان گفت:-بابا ؟کیومرث لبخند زد ، پر از شوق:-جونِ بابا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۵ترانه نگاهِ ناباورش رو به سمت ام چرخوند ، بهت زده گفت:-راستکیِ ؟خندیدم:-راستکیِ راستکی!لب گزید و دوباره به پدرش نگاه کرد ، قدمی بیرون گذاشت و با بغض گفت:-بابا جونم !کیومرث دست هاش رو از هم باز کرد ولب زد:-جونم دخترکم؟وقتی ترانه جاي گرفت تو آغوش پدر ، انگار دلِ منم آروم گرفت.. بالاخره تونستم خوشحال اش کنم... هر چند خوشحالیاش با اشک بود ، ولی خوشحال بود !این برام بیشتر از هر چیزي ارزش داشت که بانويِ کوچیکِ من ، اینطور اشکِ شوق بریزه...از آغوشِ پدرش بیرون اومد ولی بازوش رو سفت چسبید ، رو به سمتِ خونه کرد:-مامان.... سام... بچه ها... ! بابا.... بابا اومده !در کثري از ثانیه بقیه ي اعضاء خونه هم تو حیاط با مردِ خونه اشون روبرو شدن ولی معلوم بود اونها هم باور ندارن...کاش یکی هم بود اینطور از اومدنِ من خوشحال بشه !بینابینِ سر و صدايِ برخواسته از شوقِ جمعِ گرمِ گلپسندي ها ، ترانه نگاهِ تَرِش رو به سمت ام چرخوند ، قهوه اي هاشجونم رو به ذبح گاه می کشوندن از بس خواستنی بودن ...حرفی نزد ، فقط نگاه ام کرد ، نگاهی که لبخند می زد به چشم هام!عقب عقب رفتم ، فکر کنم جایی براي من نبود بین اشون ، حداقل براي یه نصفِ روز !نمی خواستم دوباره داستانِ پس زده شدن ام پیش بیاد.. گاهی باید ترانه رو آزاد می ذاشتم ..ساكِ کیومرث رو از صندلیِ عقب برداشتم ، نزدیکِ ترانه شدم و آهسته دست ام رو به سمت اش دراز کردم ، نگاهی بهدست ام و نگاهی به صورت ام کرد ، نهیب زدم:-بگیر دیگه !زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨۶-باورم نمی شه... بابام بود ؟ یعنی اومد ؟دستم رو رويِ بازوش گذاشتم و نیم نگاهی به جمعِ داخلِ حیاط کردم که سرگرم بودن :-آره عزیزم... اومد... بگیر دیگه..وساك رو تکون دادم ، دست جلو کشید و ساك رو گرفت ، لبخندي زدم ، با غم ، خدا می دونست که دلم طاقتِ دورشدن رو نداشت.... ولی چه کنم که خودم هم فهمیده بودم بینِ این جمع وصله ي ناجورم ! هر چند دیر رسیدم بهش !صدام زد ، نگاه اش کردم ، آروم گفت:-نمیاي تو ؟درِ ماشین رو باز کردم و گفتم:-نمی خوام بابات با دیدن ام ناراحت بشه...لب گزید و سر چرخوند و نگاهی به داخل خونه کرد ، دوباره چشم هاش رو قفل کرد تو چشم هام:-خونه که ناهار نداریم... گشنه ات می شه!دلم قنج رفت براي نگرانی اش :-نترس ، گشنه نمی مونم..بیشتر از این بهش مهلت حرف زدن ندادم و پشتِ رُل نشستم ، استارت زدم و قبل از حرکت دوباره نیم نگاهی بهشکردم.... باید زودتر می رفتم وگرنه یه کاري دستِ خودم و خودش می دادم..بوق زدم و باز پام رو رويِ پدال گاز فشردم...... ولی دلم موند جاییِ بین درِ نیمه بسته ي خونه ي کیومرثِ گلپسند !نگاهم رو رويِ عقربه هاي ساعت چرخوندم .... از هشتِ شب گذشته بود...چونه ام رو رويِ زانوم گذاشتم و به این فکر کردم که ترانه دیر نکرده ؟بس نبود شش هفت ساعت براي صحبت با پدر ؟ براي دیدن اش ؟مگه نمی دونست یه آدمِ تنها تو کنجِ این خونه نشسته و تنها دلخوشی اش دیدن و داشتن اشِ ؟گهواره وار تکونی به خودم دادم و خیره شدم به جعبه ي دست نخورده ي پیتزا...بی ترانه حتی غذا هم از گلوم پایین نمی رفت !چه بد عادت شده بودم به حضورش ، چه معتادي شده بودم به صداي پاهاش !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٧زمزمه کردم:-یعنی یادش رفت ؟یعنی یادش رفته بود منم هستم ؟یعنی یادش رفته بود که شوهر داره ؟مگه می شد ؟ امکان نداشت...ولی.... ولی انگار امکان داشت.. انگار ترانه هم فراموشم کرد... تمامِ خوبی هاش فقط تا زمانی بود که پدرش تو زندان ودور از خونه به سر می برد... وگرنه وقتی پدر باشه ، دیگه شوهرِ موقتی به چه دردي می خوره ؟دلم لرزید... واژه ي موقتی چرخ خورد و چرخ خورد و چرخ خورد توي ذهنم و مستقیم چسبید جلوي چشمم....حرکتِ گهواره ایم تند تر شده بود ، اخم کردم.... ترانه فقط سه چهار ماه دیگه پیش ام بود.. بعدش چی ؟ اگر می رفت...وايِ من اگه ترانه می رفت.....دست هام چنگ شد به موهام که صدايِ درِ حیاط بلند شد ، چشم هام رو قفل کردم رويِ درِ ورودي که بعد از دو سهدقیقه باز شد و قامتِ ترانه نقش بست تويِ چهار چوب...همه چیز پر کشید از ذهن ام.. ترانه بود ، در لحظه حضور داشت ...لبخند نشست رويِ لبم ، نگاه ام کرد ، نگران ، پرسید:-چرا اونجا نشستی ؟دست هام رو باز کردم ، تن ام لَه لَه می زد برايِ لمس اش ، نگاهی کرد به آغوش ام و داخلِ خونه شد و در رو بست....تکیه زد به در و چشم اش رو چرخوند رويِ صورتم و دوباره توقف کرد رويِ دست هاي بازم....لب زدم:-بیا عزیزکم....قدمی جلو گذاشت ، ایستاد ، ولی بعد از چند لحظه تندتر اومد و سر به سینه ام تکیه زد..حریص چنگ زدم به شالش و سرم رو تويِ گردن اش فرو کردم ، لب هام بوسه شد و ریز ریز نوازش کرد گردن اشرو....بیشتر تن اش رو فشردم به تن ام.... کمی سر عقب کشیدم و ناله زدم:- چرا زودتر نیومدي ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٨دوباره لب هام رو چسبوندم به گلوش و دوباره سر بلند کردم ، لب اش رو گزیده بود و چشم بسته بود ، دست گذاشتم زیرِلب اش و آهسته پایین کشیدم اش تا آزاد بشه از حصارِ دندون هايِ نامردش....بی قرار خیره شدم توي چشم هاي باز شده اش :-چرا زودتر نیومدي ؟آب دهن فرو داد:-نشد.... ببخشید...لبم کِش اومد و طرح اش شد لبخند ، آروم گونه اش رو نوازش کردم و گفتم:-عیبی نداره... مهم اینه الان هستی !وسیري ناپذیر شروع کردم به بوسیدن و نوازش اش....چند دقیقه اي که گذشت انگار از کنترل خارج شدم .... تمامِ مردانگی ام جمع شده بود علیه تمامِ زنانگی اش....عجیب بود این شوقِ سرکش که داشت فریاد می زد براي به مقصود رسیدن...دست هام لغزید رويِ دکمه هاي مانتو اش بی اذن و اجازه....مچِ دست ام رو گرفت ولی خمار زل زدم بهش و زمزمه کردم:-جونم نفس ام؟قبل از اینکه جواب بده دوباره مسئول جواب دادن هاش رو اسیر کردم بینِ بازجوهايِ خودم و عجیب حریص شده بودم!انگار همه ي مشکلاتِ خودم رو فراموش کرده بودم و اون ترسِ چند ساعتِ باعث شده بود به خودم بیام که نکنه یهوقت....از حرصِ نبودنش محکم تر پهلوهاش رو فشردم زیرِ دستم...نمی دونستم چی کار دارم می کنم ، وقتی به خودم اومدم که مانتويِ ترانه زیرِ پام بود و خودِ ترانه تويِ دست هام اسیر.....تقلا می کرد براي رهایی از دست ام !مشتِ بی رمق اش که نشست رويِ سینه ام انگاري عقل هم برگشت سر جاش... مبهوت خیره شدم به گردن اش... اینمن بودم ؟ من بودم که گنجشکِ کوچیکم رو اسیر کرده بودم بین مردونگی هاي سرکش ام ؟لرزون و به سختی صدام زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨٩-کیان ؟ اذیت ام می کنی !آهسته زمزمه کردم:-هیش... هیش خانم... تموم شد.. تموم شد!وبعد دست هایی که داشتن متجاوز می شدن ، پیچیدن دورش و مدافع شدن...سرش رو گذاشت رويِ سینه ام ، می لرزید و من تازه پی بردم به لرزش هاي تنِ عزیزش ، بی رمق گفت:-چی کار داشتی می کردي کیان ؟و خودم هم نمی دونستم داشتم چه غلطی می کردم !دست می کشیدم بینِ شونه هاش و در همون حال با عجز می نالیدم:-ببخشید... ببخشید ترانه... ببخشید عزیزکم.. غلط کردم... ببخشید!می ترسیدم که باز ازم دور بشه ، باز ازم سرد بشه ، باز بهانه گیر بشه و باز تخس زل بزنه توي صورتم و بگه : دیدي ؟واسه همین فقط منو می خواستی !انقدر دست کشیدم و گفتم که آروم گرفت.. نفس هاش آروم شد... آرومِ آروم !سرش رو کمی بلند کردم ، بلوطکم خوابیده بود !به همین راحتی...ولی صورتش عرق داشت ، آهسته دست کشیدم و عرق صورت اش رو پاك کردم...نمی دونم از خستگیِ امروز بود یا از این چند دقیقه که من آزارش دادم که اینطور با وجودِ اخمِ بین ابروهاش و ترسی کهرويِ صورت اش بود به خواب رفته بود.. هر چی که بود ، انگاري بازوهايِ من مامن شده بود براش....***از صبح که از تو آغوش ام از تخت بیرون اومد و مشغول اینو اونور رفتن هاش شد ، نگاه ازم می دزدید....دست هاش رو از زیرِ دست هام بیرون نمی کشید ، توهین و تندي نمی کرد ، ولی توي چشم هام هم خیره نمی شد !ساعت که به نه و نیم رسید ، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:-می شه منو برسونی آرایشگاه ؟سر تکون دادم ، پشیمون بودم از کارِ دیشب ام ، امان از این هیجاناتِ تازه نمود یافته !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩٠پیراهن به تن کردم وبه این فکر کردم که مثلِ مراسم خواستگاري ، یعنی امشب هم اجازه ي همراهی اش رو ندارم ؟و دلم گرفت !مطمئنا نداشتم با کارِ دیشب ام.. با اون حمله ي احمقانه ام !پوفی کشیدم و دستم رو با شدت رويِ پوستِ پیشونی ام ساییدم... لعنت به من و این وجودِ پر از هیجان !مثلِ همیشه جلويِ آینه ایستادم و ساعت به دست بستم ، شونه به مو کشیدم ، عطر به گردن و تن زدم....یقه ام رو صاف کردم که تو آستانه ي در ایستاد و گفت:-بریم ؟نگاه اش کردم ، کاورِ لباسی هم به دست داشت... زمزمه کردم:-پس نمیاي خونه ؟باز نگاه ازم دزدید :-نه.... دلیلی نداره...سرم رو پایین انداختم... راست می گفت ، دلیلی نبودم براش !حلقه ام رو تويِ دستم چرخوندم و لب زدم:-بریم...از کنارش خواستم عبور کنم که بازوم رو گرفت و گفت:-چیزي شده ؟سرم رو بالا گرفتم ، این بار بهم چشم دوخته بود ، لبخندي زدم بی رنگ و لعاب :-نه عزیزدلم... نه بلوطِ من ، هیچی نشده..زبونش رو رويِ لب اش کشید و گفت:-ولی ناراحتی !دست ام مشت شد و گفتم :-تو باید ناراحت باشی .لب گزید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩١-چرا ؟پوفی کردم و نگاه ام رو به سقفِ بالاي سرم دادم:-بابتِ.... بابتِ حماقتِ دیشب ام...حس کردم لرزید وکمی دور شد ، آهسته گفت:-مهم نیست...لب باز کردم که بگم مهمِ که گفت:-بریم... دیر شد...و به سمتِ در رفت.... نتونستم جلويِ زبونم رو بگیرم:-من... من نیام؟چی کار کنم که دلم کوچیک بود ! سایز قلب و هیکل به هم نمی خورد !دلِ کوچیک ام طاقتِ بی محلی و بی خبري رو نداشت...چشم هاش گرد شد:-داري میاي که...این بار خیره شدم به گل هاي فرش و گفتم:-نه... منظورم... منظورم جشنِ عقد کنان سام بود....نفسِ راحتی کشیدم که اگه نمی گفتم می دونستم مدام باید خودخوري می کردم...چند لحظه اي گذشت و جواب نداد ، نگاه اش که کردم ، نگاه اش به زمین دوخته شده بود...عجیب هر دو شبیه خجالت زده ها رفتار می کردیم !وقتی جواب نداد مطمئن شدم که جواب اش نه بود.. همونی که می دونستم... پرسیدن نداشت !آهسته گفتم:-باشه.. فهمیدم... نمیام...قدم از قدم برنداشته بودم که گفت:

 


 

برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید