قسمت 25 و آخر | جایی نرو
من اگه نداشتمش چی کار می کردم . .از لابلاي انگشت هام می دیدمش که داره هر چی کاغذ پاره اس رو مرور می کنه :- اوهوم . . واقعا بودنش نعمتیِ . . همه فن حریفِ !ویبره ي گوشیم از جایی بین کاغذهاي زیر دست کامران بلند شد ، بی حرف گوشی رو به دستم داد . . . پیامکی از میعادبود :- بابا مرخصِ ، بیارمش خونه ي شما ؟
در آنی از لحظه استرس هجوم آورد به رگ و پی تنم . . . باید چی کار می کردم ؟چشم هام رو بستم و دستم شد تکیه گاه پیشونیم . . کامران محتاط پرسید :- خبرِ بديِ ؟هوفی کردم :- علیرضا مرخصِ . .مکثی کرد طولانی ! و بعد لب باز کرد :- ببین باور کن مشکلی نیست اگه بیاد خونه ي ما . . .بلند شدم . . . لبخندي زدم :- ممنونم ازت ولی . . . .آب دهان فرو بردم :- به عنوان پسر وظیفه ي نگهداري ازش رو دارم . . . نه ؟***لب هام رو از درون می جویدم . . . نازي با ذوق و شوق ملحفه رو روي علیرضا مرتب کرد و گفت :- خدا رو شکر هوا خوبه . . سرما نمیخوري . . . کم کم داره گرم میشه !هوايِ اواسطِ اردیبهشت سرد بود امسال ! ولی نازي از دیدنِ دوباره ي شوهرش احساسِ گرما می کرد . . امیر علی سرروي بازوي پدربزرگش گذاشت :- بابا جون . . .علیرضا بی رمق لبخند زد :- جونم ؟و دلم سوخت که بچه هام ، پدربزرگی از جانبِ پدري نداشتن . . آه کشیدم . . نگاه علیرضا نشست رويِ صورتم ، آرومگفت :- میشه حرف بزنیم . . من و تو !نازي با ترس گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٧- علی جون . . حالت بد میشه ها !اما به خواستِ نازي اتاق خالی شد و من موندم و مردي به نامِ پدر !کنارِ تختی نشستم که براي راحتیش تويِ یکی از اتاقها سامون داده بودمش . . . با تردید پرسید :- چرا بچه ها رو آوردي خونه ي خودت ؟نگاهش کردم . . رنگِ پریده اش ، چشم هاي کم فروغش و موهایی که امروز بیشتر از همیشه به سفیدي می زد نشوناز علیرضاي همیشگی نداشت :- چاره اي نبود . . مگه خبر نداري از اوضاع ؟آهی کشید :- خبر دارم . . خوبم خبر دارم !چه قدر شکسته شده بود صداش ! مردي که همیشه غرور توي صداش بیداد می کرد وقتِ همکلام شدن با من اینطوربا لرزش حرف می زد !اخم در هم کشیدم :- پس پرسیدن نداره . . در ضمن نمیخوام حالت بدتر از این بشه . . تحمل گریه هاي زنت رو ندارم ! نمی تونستم توياون خونه نگهشون دارم که هر لحظه یکی از اون نسناس ها بیاد و آرومششون رو به هم بزنه . .پلک هاش رو رويِ هم فشرد :- خونه چی شد ؟ واقعا . . واقعا . . .پریدم بین حرفش :- هنوز نه . . مهلتی داریم واسه اعتراض . . به در و دیوار می کوبیم که جلوشون رو بگیریم . . .بلند شدم ، راه سمتِ در گرفتم که درمونده پرسید :- چرا ؟برنگشتم ، سر پایین انداختم ، دوباره و بلندتر پرسید :- چرا این کارا رو می کنی ؟ چرا سعی می کنی کمکمون کنی ؟سر بالا گرفتم و نگاه به سقف دوختم :- به خاطر اینکه خانواده ام توي خطرِ . . من مثلِ تو نیستم علیرضا . . . من خانواده ام رو ، خوب و بد دوست دارم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٨دیگه منتظر حرفی ازش نموندم . . بیرون رفتم و نفس گرفتم . . . من مردِ موندن بودم . . میموندم و خونواده ام رو سر پانگه می داشتم . . . .***خمیازه اي کشیدم و در آشپزخونه رو پس زدم و با دیدن نازي ابروهام بالا پرید :- چیزي شده ؟چشم هاي سرخش رو بهم دوخت :- نه . . . اهورا یه کم تب کرده ، پاشویه اش کردم و داروش رو هم بهش دادم . .متعجب بهش خیره شدم . . . دلسوزِ اهورا شده بود ؟ :- حالش خوبه ؟سر تکون داد و آروم گفت :- داره دندون در میاره . . طبیعیه . . . سوگل نخواست بیدارتون کنه ، منو صدا زد . . .پوزخند زدم :- چرا به خودت زحمت دادي ؟بق کرد و دست پا جمع کرد :- خب بچه اس . . گناه داره !نزدیکش شدم :- من گناه نداشتم ؟سر بلند کرد و با چشم هایی مظلوم خیره ام شد :- نمیدونم . . .دست هام مشت شد :- از کجا می دونستی باید چی کار کنی ؟تلخ لبخند زد :- من هم بچه بزرگ کردم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٩قبل از اینکه جوابی بدم ، با شونه هایی خمیده از کنارم گذشت . . . شونه هایی که دیگه نشون از زنی نداشتن که اقتداراز نگاهش می بارید . . . این زن چطور نگرانِ اهورا بود وقتی تلخی گذشته ام رو رقم زده بود ؟این روزها که خودم طعم پدر شدن رو چشیده بودم ، نمی تونستم درکشون کنم . . این جماعت رو نمی تونستم بفهمم .! . .نیم ساعتی که خیره بودم به درِ اتاق اهورا انگار دنیا داشت با وجودم می جنگید . . انگار داشت به یادم می آورد آدم هاییکه کنارم پناه دادم ، همون کسایی هستن که هیچ وقت پناهم نبودن !پوفی کردم و در اتاق رو به عقب هل دادم . . . سوگل سربرگردوند :- داداش ؟سرش رو بوسیدم :- جونِ داداش . . تنهایی ؟سرش رو توي گردنم فرو کرد :- اوهوم . . مامان تا یه کم پیش بود ولی رفت . . . داداش ؟نگاه کردم به چشم هاي معصومش :- هوم ؟بغض کرد :- دیگه بابا رو نمیبرن که . . .دست کشیدم به موهاش :- نه عزیزم . . چک هاش رو خریدم . . .چشم هاش رو پاك کرد :- چطوري ؟پوفی کردم :- چکاي خودم رو دادم . .وحشت زده نگاهم کرد :- اگه نتونی پاسشون کنی . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٠بوسه اي به پیشونیش زدم :- نترس . . از پسش برمیام . . . یه یه ماهی وقت دارم . . حالام تو بگیر بخواب . . .فکرت رو درگیر این چیزها نکن . .خب ؟سر تکون داد و دراز کشید توي تشکی که پهن کرده بود کنار هیوا و امیر علی . . .نشستم بالاي سرش تا بخوابه . . تا خواهرِ کوچیکترِ ناآرومم ، آروم بگیره . . .خوابش که سنگین شد ، دست بردم و اهورا رو از توي تختش برداشتم . . تنش خیس بود ولی تبی نداشت . . . سرش رورويِ شونه ام گذاشتم . . . جاش پیش خودم امن تر بود !***صداي عصبی کیارش داشت اعصابم رو خط خطی می کرد :- می فهمی چه غلطی کردي ؟ یعنی چی چک دادي ؟ پسر اگه نتونی پاس کنی می خواي چی کار کنی ؟ هان ؟دستی به ته ریشِ چند روزه ام کشیدم :- می گی چی کار کنم ؟ می فهمی الان میران دیگه توي بازداشتگاه نیست ؟ منتقلش کردن ! می فهمی ؟ تنها کاريکه می تونستم براي زمان خریدن بکنم همین بود !دست توي مو فرو برد :- لعنت بهت کیانمهر . . لعنت بهت با این از خودگذشتگی مسخره ات . . .نزدیکم شد و یقه ام رو تو حصار پنجه هاش قفل کرد :- دِ لامصب اگه نشد چی ؟ می خواي چی کار کنی ؟ اینطوري نصفِ سرمایه ات به باد میره ! اصن اگه خودت رو گرفتنچی ؟دست روي دست هاش گذاشتم :- نمیره . . . قبل از اون یه راهی پیدا میکنیم واسه اینکه ثابت کنیم کلاهبرداري بوده ، دزدي بوده ، جعل بوده ! من فقطاون چک رو دادم که رضایت بده شکایتش رو فعلا پس بگیره . . . میران هم آزاد میشه . . .سر تکون داد ، چشم هاش دو دو می زد :-چی کار داري می کنی تو ؟تن عقب کشیدم ازش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣١- مجبور شدم . . باید میران بیرون می اومد تا بفهمیم چی به چیه . . بدون حضور اون تمام تلاشامون بی نتیجه بود . ..روي صندلی نشست و آروم گفت :- کِی آزاد میشه ؟کنارش نشستم :- امروز . . . یه نیم ساعت دیگه حسین میاردش اینجا . .با چشم هایی گرد شده نگاهش رو به نیم رخم دوخت :- این همه کار رو کِی کردي ؟سرم رو به پشتی صندلی تکیه زدم :- من کاري نکردم . . همه اش به عهده ي حسین بود . . اون راه و چاهش رو بهتر می دونه . . من بیشتر حواسم رويخونه و حرکات طلبکارا متمرکزِ . . تو تونستی چیزي از کارمندا بفهمی ؟بلند شد و طول و عرض سالن خونه اش رو قدمرو طی کرد :- نه . . همه اش میگن چیزي ندیدیم ! خیلی مشکوکن کیان . . مگه میشه کسی بیاد تو این اتاق و کسی چیزي نبینه ؟دست هام گردنم رو ماساژ دادن :- نمیدونم . . نمیدونم !***صورت گرفته اش ، موهاي پریشونش ، و اخم هاي درهمش همه نشون از مردي داشت که بیشتر از خلق ، با عقلشجنگیده . . .دستی به شونه اش کشیدم :- بی خیال . . حالا که بیرونی . . .پوست لبش رو جوید :- باید بریم شرکت تا بتونم یه سر به سیستما بزنم . . .کیارش لیوانی آبمیوه به دستش داد :- حالا بذار فردا . . . دیر نمیشه که !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٢سر تکون داد :- نه . . الان باید برم . . همین الانم کلِ زندگی خودمون و کیانمهر رو هواست . .نگاهش رو دوخت به چشم هام . . قدردانی سرریز بود از چشم هاش :- نمی دونی بودنت چه نعمتیه کیان !کیارش ضربه اي نثار بازوي میران کرد :- برو بمیر بابا . . .فقط این ؟ بیشتر از همه حسین دوییده بنده خدا . . . بعد بودنِ کیان نعمتِ ؟حسین خندید و برگه اي رو به دستم داد :- اینو بگیر . . تاییدیه اون نامردهاست مبنی بر اینکه ازت چک گرفتن . .سري تکون دادم و رو به میران گفتم :- بندازش یه وقت دیگه . . زن و بچه هات منتظرتن . .دوباره سري به مخالفت تکون داد ، لب گزید و گفت :- می دونی تمام این مدت که اون تو بودم به چی فکر می کردم ؟ به اینکه چه دلیلی داره یکی بخواد شبیخون بزنه بهسیستم من و بابا ؟ هزار بار همه چی رو براي خودم مرور کردم و تهش رسیدم به اینکه . . .مکثی کرد و گفت :- به اینکه یکی می خواسته ما نبینیمش !کیارش ابروش رو خاروند و گفت :- مگه تو کامپیوترتون چی بود که می تونست یه نشونه ازش باشه ؟میران کلافه گفت :- تمام تصویرهاي دوربین هاي مداربسته تو سیستم من و بابا ذخیره می شدن !دهانم باز موند :- پس از همه چیز خبر داشته . .خسته چشم بست :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٣- آره . . در واقع دوربین ها از کار نیفتادن . . اون زمانی که تاخیر بوده بین تصاویر و قطع می شده احتمالا دستکاریشونکردن . . و امیدوارم انقدر ناشی بوده باشه که یه سرنخ از خودش برامون گذاشته باشه . . از مدتی قبل می دونستم یهخرابکاري هایی داره می شه ، نشونه هاش ، به هم ریختن پرونده ها ، قطع و وصل شدن دوربینا . . . سعی می کردمبین کارمندا یکی رو پیدا کنم که مسئول این کار باشه ولی . . . ولی دیر جنبیدم !بلند شد ، دستی به پیراهنش کشید و گفت :- هر چه زودتر باید برم و سیستم رو زیر و رو کنم . شاید هنوز امیدي باشه ، ازش سردرمیارم ، می تونم حداقل بخشیاز اطلاعات رو بازیابی کنم ، نتونستم از یه خبره اش کمک میگیرم . . . . مطمئنا دسته چک من یه نفر رو حداقل ازگاوصندوق خودم برداشته و منِ خر ، رمز رو تو سیستمم ذخیره کرده بودم !نه می تونستم سرزنشش کنم ، نه می تونستم تاسف بخورم ، براي مردي به داغونیِ میران تنها می شد همدردي کرد .. شونه اش رو فشردم که روبروم ایستاد و گفت :- نباید این کارو می کردي . . . اگه . . اگه نتونیم ثابت کنیم . . چی میشه ؟لبخندي زدم :- چیز خاصی نمیشه . . یا چک هام پاس میشه که درصدش زیادِ ، یا منم میام اون تو . . . فقط طرف به این امید که منراهم از شما جداست قبول کرد . . شانس آوردیم منم باهاتون اونجا کار نمیکردم . . وگرنه یه بند رو خانوادگی باید میدادن به ما !تلخندي زد و گفت :- حق بزرگتري رو خوب به جا میاري !قبل از اینکه جواب بدم دستِ کیارش گردنِ هر دومون رو قفل کرد :- بیشین بینیم بابا ! بزرگتره منم ! راه بیفتین بریم تا مجبور نشدن بندِ خانوادگی بزنن !***در رو پشت سرم بستم ، راه جدا کردم از برادرهام تا خبر خوش رو به خانواده بدم . . وظیفه ي من آروم نگه داشتنِ جوخونه اي بود که عجیب آرامشش اعصاب خرد کن بود !اما هنوز کامل نگاهم رو توي سالن نچرخونده بودم که با دیدنِ سارايِ رنگ پریده سر جام متوقف شدم . .با صدایی که می لرزید گفت :- من . . من میرم . . فقط اومده بودم مامان اینا رو ببینم . . من . . . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣۴از کنارم که رد شد آروم گفتم :- من که چیزي نگفتم . . . چرا ترسیدي ؟ایستاد ، آب دهن فرو داد و آهسته گفت :- نمیخوام . . . نمیخوام مزاحم بشم . . .نگاهم رو به ردِ بخیه اي دادم که روي پیشونیش جا خوش کرده بود :- مزاحم نیستی . . .به در نزدیک شد :- نه من . . . من باید برم . . . کیوان رو سپردم دستِ مادرشوهرم . . باید برم بگیرمش . . .و قبل از اینکه در رو پشت سرش ببنده ، با فکري که ناگهان توي ذهنم جرقه زد گفتم :- می تونیم با هم حرف بزنیم ؟ومسیري که طی می شد تا دروازه رو نشونش دادم :- حداقل همین مسیر رو !سربرگردوندم و براي ترانه اي که با تشویش نگاهم می کرد ، پلکی به معناي آرامش باز و بسته کردم . . لبخندي زد . .همین بس بود برام !کنارم آهسته و با قدم هایی کوتاه راه می رفت این خواهر همیشه زخم زن !آهسته پرسید :- از کامران شنیدم چک هاي بابا اینا رو گرفتی و خودت چک دادي . . پس چرا نذاشتی برن خونه ؟دست هام رو توي جیبم فرو بردم :- هنوز چک هام پاس نشده و بدهیشون رو ندادم . . . پس بهتره همینجا بمونن . . چند نفري رو گذاشتم مراقب خونهشون باشه . . . راستی . . میدونی میران آزاد شد ؟چشم هاش به آنی رنگِ شوق گرفت ، دست به هم کوبید :- واقعا ؟لبخندي کمرنگ روي لبم نشوندم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣۵- آره ! چه قدر خوشحال شدي !سر تکون داد :- برادرمِ !روبروش ایستادم ، نگاهم رو توي صورتش چرخوندم :- من مگه نبودم ؟نگاه دزدید . . دستم چونه اش رو گرفت :- سارا . . . ازت جواب می خوام . . مگه من برادرت نبودم ؟ نیستم ؟ پس چرا . .بغض صداش باعث شد چشم تنگ کنم :- بودي . . هستی و خواهی بود . . ولی تو مثه من مادرت رو غرق خون پیدا نکردي . . .چشم هام گرد شد . . . هق زد :- فقط هفت سالم بود . . فقط هفت سال ! رفتم تو اتاق مامان . . تازه از مدرسه برگشته بودم ، خوشحال ! خندون . . .ولی مامان . . مامان خودزنی کرده بود . . سر تو با بابا بحثش شده بود . . . ازت بدم اومد . . به خاطر تو مامان به اون روزافتاد . . می تونی حس کنی چی کشیدم ؟ می تونی ؟لب روي هم فشرد ، دست روي صورتش کشید :- هر روز که بزرگتر می شدم و می دیدم مامان بیشتر درد می کشه ، منم بیشتر ازت متنفر میشدم . . یعنی فکر می کردمکه شدم ! وقتی گیر می کردم بینِ حس دوست داشتن و تنفر ازت ، دیوونه می شدم . . آزارت می دادم . . . وقتی میدیدم بابا چه قدر عذاب می کشه براي آروم نگه داشتن مامان ، ازت بدم می اومد . . می فهمی من رو ؟ این کینه باهامرشد کرد . . میفهمی ؟مچ دستش رو گرفتم :- مگه تقصیر من بود ؟ هان ؟ تقصیر من بود که به دنیا اومدم ؟شونه هاش می لرزید از گریه :- نه . . نبود . . ولی . . . ولی . . . مامان . . . من مامانم رو دوست دارم . . نمی تونم عذاب کشیدنش رو ببینم . . تو دلیلعذابش بودي . . . از اینکه نمی دونست چی کار باید بکنه در قبالت ، عذاب می کشید . . از اینکه بابا اصرار می کردحداقل بذارن سر میز شام بشینی عذاب می کشید . . از اینکه خودش دلش می خواست برات لباس بخره ولی نمی تونستعذاب می کشید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣۶گوش هام انگار شنیده ها رو باور نداشتن . . . با بهت زمزمه کردم :- چی میگی ؟با گوشه ي شالش صورتش رو پاك کرد :- فکر نکن ما خوشبخت بودیم . . ما هم کم عذاب نکشیدیم . . هیچ وقت نمی تونی یه دختربچه ي هفت ساله رو دركکنی که مادرش رو غرق خون دیده . . اینا دلیل نمیشه واسه رفتارم با تو ولی . .خیره شد به چشم هام و ادامه داد :- ولی شاید بتونی درك کنی رفتارم دست خودم نبود . . شاید بتونی درك کنی تو چه جهنمی دست و پا می زدم . . . میدونی وقتی خبر بارداري همسرت رو شنیدیم چه حالی شدیم ؟ باورمون نمی شد . . . . همون کینه ، همونی که قدیمیبود ، می خواست بره جار بزنه بین جمعیت که کیانمهر عقیمِ ، پس این بچه از کجاست ؟ ولی می دونی چی شد ؟ اونحسی که اون زیر زیرا قائم شده بود باهاش جنگید . . داشت شکست می خورد ولی جنگید تا اینکه . . تا اینکه بابا گفتهیچکدوم حق نداریم به ترانه شک کنیم ! گفت انقدر خانم هست که به شوهرش خیانت نکنه . . می دونی ؟ گفتششاید خدا خواسته تمام بدي هایی که در حقت کردیم رو جبران کنه !آهی کشید و از کنارم گذشت :- شاید نشه هیچ وقت این رابطه رو ترمیم کرد ولی میخوام اینو بدونی . . .در رو باز کرد و میانه اش ایستاد ، نیم نگاهی به صورتم کرد :- همیشه ممنونتم ، واسه خاطر اینکه هیچ وقت نخواستی تلافی کنی . . چون می دونم اگه بخواي می تونی به بدترینشکل ممکن ازمون انتقام بگیري . . . امیدوارم همیشه موفق باشی . . . . کیان !در که پشت سرش بسته شد هنوز من ایستاده بودم وسطِ حیاط و فکر می کردم به گفته هاش . . راست می گفت شایدهیچ وقت نشه رابطه ها رو ترمیم کرد . . . شاید هیچ وقت نمی شد زخم هایی که سارا و پدر و مادرش بهم زدن رودرمون کرد ، یا بخشیدشون ولی می شد کمی کوتاه اومد . . حداقل براي اینکه خودم راحت تر نفس بکشم . . می شدنادیده گرفتشون . . می شد کمترین تماس رو باهاشون داشت . . می شد ، فراموش کرد راه هایی رو که به همدیگه ختممی شه !***میران بوسه اي به سر اهورا زد و گفت :- فردا میریم سراغشون . . .هیوا سر روي سینه ي پدرش گذاشت و با ناز گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٧- بابا . . . . بوس . . .میران خندید و پدر سوخته اي نثارش کرد . . بوسه اي روي گونه اش کاشت و رو به من گفت :- کسی که سیستما رو دستکاري کرده رو قبلا دیده بودم . . تو شرکتی که قرار بود باهاشون یه پروژه رو انجام بدیم . .. ولی نشد . . به توافق نرسیدیم . . از یه طرف زمینشون شاکی خصوصی داشت . . از یه طرف با شهرداري مشکل داشتن. . پاپس کشیدیم . . چپ افتادن باهامون . . . از این طرف قرار بود آبدارچی قبلیمون بازنشست بشه ، می خواستیم یکیرو بیاریم که چند روزي وردستش باشه و کار یادبگیره . . تا ببینیم اصن می تونه از پس کاراي شرکت بر بیاد یا نه . . .لبخندي به سوگلی زد که سینی چاي رو روبروش نگه داشت و بعد ادامه داد :- که یه پسرجوون رو استخدام کردیم . همونی که تونسته اطلاعات جمع کنه و تهش این نفوذي رو بیاره تو شرکت . .ولی یا ناشی بودن یا نتونستن کامل اطلاعات رو از بین ببرن . . وقتی سیستم رو ریکاوري کردم ، چند تا فیلم برگشت .. یکی شون کامل صورت آبدارچی و اون مهندس لعنتی رو نشون میده . . .امیرعلی به پام کوبید و گفت :- عمو ؟ برم بازي ؟ برم بازي ؟دست هام رو از دور کمرش باز کردم :- فقط خودت رو اینور اونور نکوب !و شک داشتم که به حرفم گوش بده !فنجون رو به لبم نزدیک کردم و گفتم :- حالا تو مطمئنی ؟ اصلا از کجا معلوم آدرس آبدارچیِ درست باشه ؟هدیه دست دراز کرد و اهورا رو به آغوش کشید و دست هیوا رو گرفت و گفت :- اینا رو بدین من . . . نمیذارن حرف بزنین . .میران فارغ شده از مسئولیت نگهداري بچه ها بلند شد و کنارم نشست :- تحقیق کردیم . . فک کردي همینطوري یه آدرس میگیریم و بعد میگیم بفرما سرِ کار ؟ تا مطمئن نشیم از جا و مکانشبه هیچ وجه راهش نمیدیم . . ولی نمی دونم چرا اینطور رو دست خوردیم . . من مطمئنم اون پسره رو قبلا دیدم . . چندبار هم دیدم . . با معاونشون دو سه باري اومد شرکت . . فقط نمی دونم چرا انقدر ریسک کردن . . یعنی یه درصد احتمالنمی دادن ممکنِ بتونیم ردشون رو بگیریم ؟ اصلا چرا دوربینا رو از کار ننداختن ؟دستی به پشت گردنم کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٨- خب شما که دیگه انقدر گیج نبودین . . تعمیر که می کردین بازم وقتی می اومد تو دفترتون بگرده دنبال دسته چکو مدارك ، بازم مجبور بودن دوربین ها رو کلا از کار بندازن . . یعنی واقعا نمی فهمیدین ؟کیارش خنده کنان مشتی به بازوم کوبید :- نه اینکه الان فهمیدن . . تا به خودشون بیان زدن کل مالشون رو بردن !سر پایین انداختم و خنده ام رو قورت دادم . . . کیارش شونه اي بالا انداخت :- والا ! یارو اومده کل شرکت رو زیر و رو کرده ، دل و روده ي مدارکشون رو درآورده ، گاوصندوق هاشون رو باز کرده، دسته چک ها رو برده ، کل فیلم هاي امنیتی شون رو دستکاري کرده ، تازه می گی گیج نبودن ؟میران سري به تاسف تکون داد و خندون گفت :- والا خودم هم نمیدونم . . توي دو - سه هفته کل این کارا رو کرده . . سیستم ها رو سپردیم دستِ یه حرفه ایش . .کل فیلم ها رو ببینیم می تونه برگردونه یا نه ؟ . . تا بالاخره یکی این وسط باور کنه منِ بینوا چک ندادم !ترانه که صدامون زد براي شام ، میران کنارم ایستاد و گفت :- فردا اول وقت میرم سراغ اون نامرد . . بعدش باید بریم چک هات رو پس بگیریم . .ابروهام رو به هم نزدیک کردم :- چطوري ؟کیارش از کنارم گذشت :- اون رو بسپر دست داداش بزرگت . . جوري بترسونمشون که دیگه جرات نکنن واسه یکی پاپوش درست کنن . .بازوش رو گرفتم :-شر درست نکن کیا . . باید بري سراغ قانون . . پلیس !لبخند زد :- خیالت تخت . . کاري به کارشون ندارم . . یه ذره فقط گوشمالیشون میدم . . بعدش هم میران میفرستتشون آب خنک!نتونستم حرفی بزنم براي منصرف کردنش چون از کنارم رفت و گوشه ي سفره نشست . . . میران هم براي کمک بهعلیرضا براي ملحق شدن به سفره ي شام به اتاق رفت . . . تموم مدتی که سر سفره نشسته بودم سعی می کردم فکرهايبد رو از ذهنم دور کنم که پیراهنم از پشت کشیده شد . . . قبل از اینکه سربرگردونم کیارش با شوق گفت :- اي جانم بلند شد . . بلند شد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣٩قاشق رو توي بشقاب انداخت و بدون توجه به قیافه ي گیج و ویجم از جا پرید . . با تعجب پرسیدم :- چیه کیا ؟اهورا رو جلوم گرفت :- آقا پسرت . . بلند شد کیان . . پیراهنت رو گرفت و بلند شد . .ناباورانه به چشم هاي براق اهورا خیره شدم . . می خندید . . . ترانه کنار اهورا نشست و اون رو به سینه چسبوند و بوسهبارون کرد سرش رو . . ولی من هنوز گیج به دست هاي کوچیکش خیره بودم که چنگ زده بود لباس ترانه رو . .اهورا رو از آغوش ترانه بیرون کشیدم و روي زمین گذاشتم . .تقلا کرد . . چهار دست و پا خودش رو به مبل نزدیک کرد. . . خودش هم پر از ذوق بود !کِی بود که عقب عقب رفتن رو شروع کرد ؟ کِی بود که چهار دست و پا رفتن رو شروع کرد ؟ و حالا می خواست رويپاهاي تپل و بند بندش ، قدم رفتن رو یاد بگیره !به زحمت مبل رو گرفت و بلند شد . . . اما هنوز قدمی برنداشت که زمین خورد ولی بلند بلند خندید . . دست هام رو دورصورتش گذاشتم :- راه افتادي بابایی ؟خندید و دست هاش رو توي هوا تکون داد :- بو . . بو . . حاو . . . فوز . .بوسیدم لپ سرخش رو :- جونم . .اگر نازي و علیرضا گوشه اي ننشسته بودن ، اگر می دونستم کسی اشک چشمم رو نمیبینه ، بلند بلند گریه می کردمواسه اولین قدمی که پسرم برداشت !***سري به افسوس تکون دادم :- آخه زدي خودت رو داغون کردي . . . این شد حرف ؟کیارش آخی گفت و سر عقب کشید :- تو که الان داري بیشتر داغونش می کنی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٠دوباره دستمال کاغذي رو روي لبش گذاشتم :- خوبه گفتم شر درست نکن . . .سرم رو توي آشپزخونه چرخوندم :- پلاستیک فریزر رو کجا میذاري ؟نوك انگشت به لب کشید و نگاهی بهشون کرد :- توي کابینت بالاي یخچال . . .پلاستیک رو برداشتم و پر از یخ کردم . . روي لبش گذاشتم :- اون از میران که رفته خونه ي مردم رو به هم ریخته . . اینم از تو . . .خندید :- اصن به قیافه ي میران نمی خورد خداییش . . .اما هنوز لب جمع نکرده بود که کیسه رو روي لبش فشردم :- خدا بهتون رحم کرد همه چی ختم به خیر شد . . حالا چک ها چی شد ؟با ابرو اشاره اي به کت تیکه و پاره اش کرد :- گرفتم ، پنج تا بود دیگه ؟سر تکون دادم ، دست توي جیبش کردم و چک ها رو بیرون کشیدم . . . لبخندي زدم . . :- کارت درسته ها !بلند شد و یه دستی کتري رو پر آب کرد :- پس چی ؟ من خودم یه پا شر خرم !چک ها رو پاره کردم و لاشه شون رو توي جیبم ریختم :- خب حالا میران کجا رفت ؟روبروم نشست و کیسه رو روي زخم لبش فشرد :- رفت کلانتري . . پسره رو هم برد تا اعتراف کنه . . . از اونور هم بره خونه تون علیرضا اینا رو ببره .از جا پریدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴١- چی ؟سردرگم بهش زل زدم . . متعجب گفت :- چرا اینطوري می کنی ؟ مگه قرار نبود برن سر خونه زندگیشون ؟زبون روي لب کشیدم :- انقدر زود ؟موشکافانه نگاهش رو توي صورتم چرخوند . . . بعد از مدتی آهسته گفت :- نمی خواستی برن . . ؟نگاه ازش دزدیدم :- این حرفا چیه ؟ چرا باید بخوام بمونن ؟بلند شد و دستی به شونه ام کوبید :- خودتی اخوي ! به بودنشون عادت کردي . . . !***سوگل دست دور گردنم انداخت و بوسید گونه ي سردم رو :- ببخشید داداشی اگه اذیتت کردم . .دست هام رو دور کمرش حلقه کردم :- نبینم از این حرفا بزنی . .لبخند زد و ازم جدا شد . . دستی به شکم ترانه کشید :- کِی میاد جوجه ي عمه ؟ترانه خندید و بوسه اي به پیشونی سوگل زد :- یه سه ماهی مونده . . .با میعاد دست دادم و برادرزاده هام رو توي آغوش کشیدم . . . هدیه تشکري کرد . . و وقتی رفت ، من مونده بودم وهمسرم ، میران و پدر و مادرش !میران دستی به شونه ام زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٢- تا ابد مدیونتم . .محکم در آغوشش کشیدم :- خفه شو بابا . . . پس فردا همین بلا سرم اومد ، اونوقت تو باید همین کارو برام بکنی !خندید ، علیرضا کنارم ایستاد :- می تونیم حرف بزنیم ؟ برايِ آخرین بار . . قبل از رفتن . .از همون شبی که ازم پرسید چرا ، حتی به چشم هاش نگاه نکردم ، با لحنی سرد گفتم :- حرفی هم داریم بزنیم ؟نازي بازوي علیرضا رو چسبید :- علی ؟ می شه بذاري یه وقت دیگه ؟و جوابش بوسه اي شد از جانب علیرضا روي پیشونیش . . .سالن که خالی از بقیه شد ، روبروم ایستاد :- فک کنم باید ازت تشکر کنم . .ابروي راستم رو بالا کشیدم :- مگه من براي تو کاري کردم ؟سري تکون داد :- شاید خودت بخواي انکار کنی ولی من الان همه ي زندگیم رو مدیون توام ، اینکه حتی یه شب هم بازداشتگاه نرفتم، مدیون توام . .دست به سینه شدم :- بهتره از این به بعد حواستون رو بیشتر جمع کنین . .نگاهش رو به چشم هام دوخت :- حتما !سر تکون دادم :- هر کاري هم کردم فقط به خاطر برادرم بود . . فقط برادرم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٣تلخ لبخند زد :- میدونم !دستش رو جلو آورد :- به خاطر نجات پسرم که می تونم ازت تشکر کنم ؟با تردید به دستش نگاه کردم . . چند بار دست پدرم رو لمس کردم ؟ چند بار با حسرت به این دست هاي بزرگ نگاهکردم ؟نفس عمیقی گرفتم و لحظه اي دستم رو توي دست هاش گذاشتم و بلافاصله پس کشیدم . . .ته دلم لرزید از این لمس!آروم گفت :- شاید این حرف چیزي رو عوض نکنه . . . ولی . . .نزدیک تر اومد و دست راست روي شونه ام گذاشت :- یه روز ازم پرسیدي دوستت دارم یا نه . . . . از اون روز هزار بار سی سال گذشته رو مرور کردم . . باید بگم آره . .دوسِت داشتم . . خواسته و نا خواسته پسرم بودي . . .دوست داشتم !خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم که گفت :- نه اینکه الان چون منو ، زندگیم رو ، پسرم رو از این ورشکستگی نجات دادي ، نه . . یا فکر کنی می خوام خودم روتبرئه کنم . . . البته می تونی اینطوري فکر کنی ، ولی خودم می دونم اینطوري نیست . .کمی مکث کرد ، قدمی عقب رفت :- می تونم امیدوارم باشم روزي من رو ببخشی . . .؟دستی به پیشونیم کشیدم که عرق کرده بود . . :- یه بار دیگه هم پرسیدي . . .نگاه به چشم هاي آشناش دادم :- بازم جوابت همونه . . نمیدونم ! شاید روزي برسه ولی اون روز ، الان نیست . . .سري تکون داد ، لبخندي زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴۴- می دونی ؟ از این جا که برم کلی کار دارم . . اولینش هم اینه که دوباره اقدام کنم براي درمان نازي . . خودت دیدیش. . پریشونیش رو ، گیجیش رو . . . فقط با بخشش تو آروم میگیره . . حداقل اون رو ببخش . . اون زن بیشتر از همهآسیب دید . . حتی بیشتر از تو !قبل از اینکه لب باز کنم و بگم من نازي رو همون شبی که اهورا رو پاشویه کرد بخشیدم ، رفت . . . .من نازي رو بخشیدم ، شاید به خاطر همون رنجی که علیرضا می گفت می کشه . . به خاطر اینکه دست هاش ، میلرزید . . به خاطر اینکه همین که لحظه اي علیرضا ازش دور می شد اشک هاش سرازیر می شد . . .ایستادم روي پله و خیره ي جمعیتی شدم که در پشت سرشون بسته شد . . ترانه ، با اهورایی که سر روي شونه اشگذاشته و به خواب رفته بود کنارم ایستاد . . دستم رو پشتِ کمرش فرستادم . . آروم گفت :- براي اونا تاوان بزرگتر از این نیست که به تو مدیون باشن . . .نگاهش کردم ، لبخندزد ، شیرین و پر از خوشی :- قرار نیست حتما یکی بمیره ، نقص عضو پیدا کنه یا درد جسمی بکشه که بگیم عذاب میکشه ، تاوان میده . . برايعلیرضا شاید عذاب بالاتر از این نباشه که همه چیزش رو مدیون تو باشه . . تو و دوستات . . تو وبرادرت ، کیارش . . . .شاید عذاب بالاتر از این براش نباشه که کسی رو که عاشقشه تو این حال می بینه . . . . . . کیان ؟دستم رو دورش محکم تر کردم :- جونِ کیان ؟لبش رو گزید :- دلم واسه نازنین میسوزه . . .سوالی نگاهش کردم ، سر تکیه زد به پیشونیم :- خیلی عذاب میکشه . . ترس توي چشماش بیداد می کنه . . .آهی کشیدم و به دري خیره موندم که بسته شده بود . . کاش می شد گذشته رو برگردوند ، کاش می شد راهی پیدا کردبراي اصلاح گذشته ولی همیشه راه برگشتی نیست . . . .چشم بستم . . تنها می تونستم از خدا بخوام ، اگر قرارِ عذابی باشه براشون ، درمونش هم باشه . .من هر چه قدر هم که دلم باهاشون یک دست و صاف نمی شد ، بچه شون بودم . . پسرشون !***دو هفته بعد . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴۵در رو باز کردم و رو به مامان تهمینه اي که لبخند به لب داشت و چادر به سر گفتم :- قدمم سنگین بود ؟خندید :- نه مادر . . . این حرفا چیه ؟ باید زودتر برم خونه . . ترمه فردا میخواد بره خونه ي خاله اش ، میرم وسایلش رو جمعکنم . .خم شدم و شونه اش رو بوسیدم که گفت :- مادر امشب خیلی مواظب ترانه باش ها . . .کمر راست کردم :- مگه چی شده ؟ حالش خوب نیست ؟لبخند زد ولی نگرانی توي صورتش بیداد می کرد :- نه عزیز . . ولی خب . . هر کاري کردم . . می دونی ؟لب جویدم :- چی شده مامان ؟دست کشید روي بازوم :- هر کاري کردم نتونستم جلوش رو بگیرم . .یه پارچ دوغ یخ رو خالی کرد . . میترسم سردیش کنه . . . فشارش بیادپایین . . .اخم کردم :- دختره ي کله شق کار خودش رو کرد ؟زنگ در که زده شد گفت :- ویارش بوده . . چی کار کنه ؟ به خدا منم هر چه قدر از جلو دستش میگرفتم باز می خورد . . .دستش رو گرفتم :- میرسونمتون مامان . .بوسه اي به شونه ام زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴۶- نه پسرم . . میرم . . تو مواظب ترانه باش . . خوابیده الان . .بدرقه اش کردم و سري به اتاق زدم . . . اهورا کنار ترانه خوابیده بود . . تو آغوش کشیدمش و دستی به سر ترانه کشیدم. . چشم باز کرد :- کیان ؟کنارش نشستم :- جون کیان ؟خندید ، دلم ضعف رفت براي صورت تپلش . . دستم رو گرفت :- کت و شلوار خریدین براي کیا ؟خمیازه ي اهورا گوشم رو پر کرد ، پشت گردن نازکش رو بوسیدم :- آره . . از صد تا زن نازش بیشتره !باز هم خندید ، دست به کمر گرفت و به سختی بلند شد :- آخ کیان چی بگم بهت . . این پسرت عین خرسِ ! نفسم رو بریده . .دست کشیدم روي شونه اش :- خیلی هم دلت بخواد . . .نفس نفس زنان سر به بازوم تکیه زد :- انگشتر نشون رو گرفتین ؟دکمه هاي پیراهنم رو باز کردم :- آره . . . واي که کیارش و میران کم مونده بود همدیگه رو بزنن !اهورا رو از آغوشم کشید :- خب کیارش حق داره . . بله برونش . . .اخم کردم بهش و دوباره اهورا رو بین دست هام گرفتم :- نکن خانم . . امروز خیلی کارِ خوبی کردي که حالا اهورا رو هم بغل می کنی ؟ سونو هم که نرفتی !بق کرده سر پایین انداخت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٧- خب این یه مدت درگیر کاراي میران و اینا بودیم . . . خب نشد !دست زیر چونه اش گذاشتم :- خب اون یه مدت پیش بود ، الان چی ؟پشت چشم نازك کرد :- برو شامت رو بخور بذار من بخوابم !خندیدم :- بابا ساعت تازه نُه شبِ . . .سر روي بالش گذاشت :- من خوابم میاد !اهورا هم بیدار شده بود و گردن من رو سیبل مشت هاش می کرد !برگشتم توي سالن و روي زمین گذاشتمش :- شیطنت نکنی ها اهورا !چهار دست و پا به سمت کنترل تلویزیون رفت . . تند و سریع !می دونستم تا به زمین نکوبوندش دست بردار نیست !خم شدم و کمرش رو گرفتم :- شیطنت نکن اهورا !***به پهلو چرخیدم و سرم رو توي بالشت فرو کردم . . . هنوز چشم هام دوباره گرم نشده بود که با صداي ناله اي از جاپریدم . . .ترانه کنارم نبود . . هُل و دستپاچه سر چرخوندم . . کسی توي تاریکی نشسته بود . . .دستم روي دیوار خزید ، لامپ اتاق که روشن شد ، با دیدن ترانه و صورت خیسش قالب تهی کردم . . یه دست به زمینو دست دیگه به شکمِ برآمده اش چنگ زده بود . . . پاهام چسب خورد به زمین !سعی کرد نزدیکم بشه . . . جیغ زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٨-کیان . . . . آخ کیان دارم میمیرم ! کیان !صداي گریه ي اهورا هم بلند شد ولی انگار عصب هاي تنم از کار افتاده بودن که فقط خیره ي ترانه بودم . . . قرار نبودکه زایمان کنه . . نه ؟ نه ! هنوز سه ماهی مونده بود !بی حرکتیم رو که دید ، داد زد :- خدا ! خدا بچه ام . . . . کیان . . . . کیانمهر !اسمم که کامل از لب هاش جاري شد به آنی حس به تنم برگشت ، روبروش زانو زدم ، با زجر خودش رو به آغوشمرسوند ، هق هق زد :- کیانمهر . . کیانمهر دارم میمیرم ! دلم . . دلم . . آخ خدا !صداي جیغ زدن هاي اهورا هم توي خونه پیچیده بود . . ترانه لب روي هم فشرد . . نفس نفس زنان گفت :- اهورا . . اهورا رو . . . . رو بگیر . . اهورا !دویدم و به اتاقش رفتم ، اهورا رو به سینه چسبوندم . . . خدا ، چی کار باید می کردم ؟نفهمیدم چطور لباس به تن ترانه کردم . . چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم . . چطور به کیارش و سامیار خبر دادم .. چطور اهورایی که ضجه می زد رو به کیارش سپردم . . . فقط جیغ هاي پر از درد ترانه توي گوشم میپیچید . . . فقطتنم دردي رو حس می کرد که رنگ از روي همه ي زندگیم برده بود!***دست هام می لرزید ، تنم می لرزید ، هر قدم که پزشکِ سپید پوش بهم نزدیک تر می شد توانایی ایستادن روي پاهامهم سخت تر می شد ، سامیار بازوم رو گرفت و گفت :- داري سکته می کنی کیان ! آروم . .لب هاي خشک شده ام رو روي هم کشیدم ، روبروم ایستاد ، صداي دورگه ام به زحمت از توي حنجره ام بیرون اومد :- چی شد ؟ زنم چی شد ؟سر تکون داد و نسخه اي رو به سمتم گرفت که کیارش روي هوا قاپ زد :- من میگیرم . . .دوان دوان دور شد ، سرچرخوندم ، اهورا با چشم هایی گرد از شونه ي عموش داشت نگاهم می کرد . . بغضم گرفته بود!نگاهش رو بهم دوخت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴٩- خدا رو شکر خطر رفع شد . همسر شما باردارِ جناب ، باید بیشتر رعایت کنین . . اگه اونطور که شما میگین ، آدم عاديهم انقدر دوغِ یخ می خورد کارش به بیمارستان می کشید چه برسه به همسرتون . . . این کار ممکن بود باعثِ زایمانزودرس یا حتی سقط باشه !نمی فهمید که با هر کلمه و سرزنش نفس هام سخت گیر می کنن توي ریه ام و سرِ ناسازگاري می ذارن براي بازدمشدن . . . ولی خطر رفع شده بود . . می شد آسوده بود !رنگ سفید شده ام رو که دید لبخندي زد :- بچه هاتونم حالشون خوبه . . . خانمتون دلپیچه ي شدید گرفته بودن که خدا رو شکر رفع شد . . می دونید این سهلانگاري می تونست چه نتیجه ي بدي داشته باشه ؟ ولی خدا رو شکر الان حال هر سه شون خوبه ، فقط یه مدت بایدتحت نظر باشن تا خیالمون راحت بشه . .خوب بود . . همه چی خوب بود ! اینم گذشته بود ! لبخندي زدم بی حس و حال ! صورتم گز گز می کرد از برگشتن حس:- خدایا ، شک . . .اما . . . چشم هام گرد شد :- بچه هام ؟گیج و گنگ به سام نگاه کردم :- بچه ها یعنی چی خانم ؟اخمی کرد :- یعنی چی آقا ؟ دو قلوهاتون دیگه !صداي من و سام هماهنگ بالا رفت :- دو قلو ؟تک خنده اي کردم ناباورانه :- خانم مطمئنین اشتباه نمی کنین ؟ خانم من یه دونه باردار بود !سام با تعجب پرسید :- مطمئنین اشتباه نگرفتین ؟لبخندي زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٠- خب معلومه . . . خوبه خودتون برام توضیح دادین چی شده !فقط پلک زدم . . . . . خندید و گفت :- نمی دونستین ؟ پس حرکت اعتراضی پسرتون به خاطر همین بود . . . واسه اینکه حواستون به خواهرش نبوده . . اولینبار کِی سنو داد ؟آب دهن فرو بردم ، هنوز مغزم در حالتِ آماده باش گیر کرده بود ! آهسته لب زدم :- چهارماهگی . . . یعنی . . یعنی چی خانم دکتر ؟ یعنی زنِ من . . زنِ من دو قلو باردارِ ؟سر تکون داد . . . با لبخند از کنارم گذشت :- یه ساعت دیگه دوباره میام بهش سر میزنم و باهاتون حرف دارم . . ولی فعلا برین همسرتون رو ببینین !همسرم کی بود ؟ ترانه ؟ مگه ترانه دو قلو باردار بود ؟نگاهم مات بود ، تارِ تار !خیره ي سام شدم . . . تمام قد می خندید !در آغوشم کشید ولی دست هام آویزون بود :- اي خر شانس ! خوبه می گفتی عقیمی بعد زنت دو تا دوتا میزاد !لب هام کم کم به لبخند باز شد . . دو تا ، دو تا بچه از خونِ خودم . . . یه دختر . . . !کیارش نفس نفس زنان کنارمون ایستاد :- زن داداش چطوره ؟ بچه خوبه ؟سام خنده کنان دست کشید زیر چشم هاش تا اشکِ شوقش رو نبینیم ! :- بچه چیه ؟ بچه ها ! دو قلوئن !اهورایی رو که هُل می زد برايِ آغوشم ، توي دست هام گرفتم . . . کیارش بهت زده گفت :-چی ؟ چرا چرت میگی ؟دیگه منتظر نموندم سر و کله زدن هاشون رو از نظربگذرونم . . به اتاق ترانه که نزدیک شدم ، کیارش صدام زد :- آخه اون بچه رو کجا می بري ؟ الان میندازنمون بیرون ها !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵١قلبم محکم می کوبید . . . انقدر که کم مونده بود آئورتش پاره بشه از شدت ضربان . . کیارش ، اهورا رو از دستم گرفتو بوسه اي به شقیقه ام زد :- مبارکه داداش !لبخندي بهش زدم ، تمام تنم تمنا می کرد براي دیدن مادرِ بچه هام . . بچه هام !در رو باز کردم . . تازه داشتم می فهمیدم نزدیک بود از دستش بدم ، نزدیک بود دیگه بچه اي نباشه ! و تازه می فهمملطف خدا ، همیشه ، توي هر نفس شامل حالِ منِ بی لیاقت شده . .نگاهم روي صورت رنگ پریده اش گشت زد ، پلک هاش لرزش داشت . . . خم شدم . . خدایا ، می دونی که چه قدرعاشق این زنم ، می دونی و انقدر عذابم می دي ؟بوسیدم پلک هاش رو . . و تنم یخ زد از سردي تنش . . .سر که بلند کردم ، چشم هاش باز شد ، آهسته صدام زد ، جونمی نثارش کردم . . دستم رو گرفت :- دیدي خدا چه قدر دوستمون داره ؟بوسه نشوندم پشتِ دستش :- خیلی . .و خداوند ، دوستمون داشت !***ترانه :خندیدم و دست هام رو به هم کوبیدم . . . چی مگه کم داشت زندگیم ؟به سه برادري نگاه کردم که بین جمع به قول خودشون می رقصیدن و نگاه من ، چشم هاي من فقط خیره ي تنِ مَردمبود . . خیره ي چشم هاش . . . من چی کم داشتم توي زندگی ؟بچه هام توي شکمم داشتن بزرگتر می شدن ، نبض داشتن و بی رحمانه دیواره هاي شکمم رو می کوبیدن . . . ولی چهقدر این ضربه هاي بی رحمانه لذت بخش و دوست داشتنی بود . . کیان انقدر درگیر بود که ضربه هاي بچه هاش رو تاحالا حس نکرده بود . . آهنگ که قطع شد نیم نگاهی به اهورا کردم که دندون گیر تا ته توي دهن فرو برده بود و بهشگاز می زد و چشم هاش گرد شده بود . . مبهوت جمعیت در هم و برهم روبروش ! هر از گاهی صدایی هم از خودش درمی آورد . .ترمه دست هاش رو دورش حلقه کرده بود و دل من ضعف می رفت براي این خواهرزاده و خاله !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٢نزدیک کیان شدم که دستمال کاغذي می کشید به پیشونی :- کیانمهر ؟با لبخندي وسیع نگاهم کرد :- جون دلم خانمم ؟حسین خنده کنان چشمکی زد :- برو از چشماي این دختر میباره که کارت داره ! فقط خواهشا خودتون رو کنترل کنین ، اینجا مکانِ عمومیِ !مشتِ کیان نشست روي بازوي حسین و من لب گزیدم !بازوي کیان رو کشیدم . . . اتاق سابق پروانه بهترین جا بود . . دستش رو روي شکمم گذاشتم . . با چشم هایی گردنگاهم کرد :- چیه ؟ باز درد داري ؟ بهت نگفتم یه جا بشین ؟ هنوز یه هفته نگذشته کله پا شدي !هزاران بار خدا رو شکر می کردم که معجزه وار بچه هام رو نجات داد . . شاید هم یه گوشه دیگه از لطفش بود تا بدونیم، محبت هاش رو دو برابر نازل کرده برامون . . .پلک بستم :- هیس . . لگد میزنن . .خواستم حسشون کنی !ناباور نگاهم کرد ، آروم جلوي پام نشست ، خیره شد به شکمم :- خدا ، من از دست این سه تا بچه سکته نکنم خیلیه . . هر روز یکیشون یه حرکتی میزنه !خندید ، خندید و صداي خنده اش باعث شد لگدي محکم شکمم رو به تلاطم دربیاره . . با ذوق گفتم :- دستت رو بذار .. دستت رو بذار. .با تردید دست گذاشت روي نقطه ي برآمده ي تنم ، محلِ امنِ بچه هام . . . این بار دو تا ضربه . .از دوتا بچه . . . درستزیر دستِ کیان !کیانمهر این روزها مدام شگفت زده می شد از جانبِ بچه هاش !سر گذاشت روي شکمم :- بابا قربونتون بره . . . اي جان . . چه زوري هم دارن !خندیدم . . . تقه اي به در خورد و صداي غر غر هاي اهورا باعث شد کیان سربلند کنه :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٣- کلا این پسر با من مشکل داره !و باز خنده جوابِ من به مردِ دوست داشتنیِ زندگیم بود . . . !در باز شد و ترمه ، اهورا رو رويِ زمین گذاشت . . پسرکم افتان و خیزان ، با ذوق و شوق ، تند و سریع سعی می کرد بهما برسه . . می خندید . . نگاهم به پاهاي تپل و سفیدش افتاد که از شلواركِ بلندش مشخص بود . . تو آغوشِ کیان گمشد . . من این خانواده رو دوست داشتم . . من خانواده ام رو دوست داشتم !***کیانمهر :دو ماه بعد . . .کت از تن خارج کرده و روي تخت انداختم . . ترانه از درد پا می نالید ، جلوي پاش زانو زدم و مچ پاش رو توي دستهام گرفتم و آروم ماساژ دادم . . تمام مراسمِ عقد کیارش لحظه اي از پا ننشست !دست کشید به موهام :-نمی خواد . .برو دوش بگیر ، بیا بخواب .. دیر وقتِ !اهورا هم مدام میپیچید توي دست و پا . . گوشه ي تخت رو می گرفت و آویزون می شد ، چهار دست و پا از بین پاهامرد می شد . . دست هام رو دور کمرش حلقه کردم و کنار ترانه نشوندمش :- بگیر این تحفه ات رو !خندید و بوسید سر پسركِ پر جنب و جوش رو !اهورا نقی کرد ، اعتراضش رو به سمع و نظرمون رسوند و بعد از اینکه راه فراري براي خودش ندید ، سر روي پاي ترانهگذاشت .ترانه من و منی کرد :- کیان ؟خیره به مچ پاش گفتم :- هوم ؟!دوباره صدام زد :- کیان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵۴سر بلند کردم :- جونم . . بفرما ؟لبخندي زد دندون نما :-کیان ؟ بریم مسافرت ؟چشم هام گرد شد :-چی میگی ؟ چی ؟!شونه بالاانداخت :- دلم میخواد بریم مسافرت . .نگاهی به شکم برآمده اش کردم :- با این حال ؟! با این شرایطت ؟سر کج کرد :- تو رو خدا ؟ ! ! !اخم کردم و بلند شدم :- حرفش رو هم نزن !مچ دستم رو گرفت :- تو رو خدا کیان . . جاي دوري نمیریم . . میریم برگ جهان . . . تو رو خدا . . دلم پوسید . . بچه ها که به دنیا بیاندیگه نمیشه جایی رفت . . . کیانمهر ؟-بَ . . . بَ !خشک شدم . . . این صداي ریز . . این صداي بچه گانه که براي ترانه نبود . . .-بَ . . .بَ !سربرگردوندم . . ترانه هم بهت زده خیره ي اهورا بود . . پسرم ، با اون یه دونه دندونش ، لبخندي پهن زده بود ، خیرهام بود و دست راستش رو به سمتم دراز کرده بود :- بَ . . بَ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵۵کنارش نشستم . . ترانه با بغض گفت :- داره صدات میزنه . . .آب دهن فرو دادم و به اهورا گفتم :- جونم ؟خندید ، پر صدا :- بَ . . بَ ! بَ . . بَ!سرش رو به سینه ام چسبوندم ، صورتم خیس شد ، اهورا داشت من رو صدا می زد !***سیبی پوست کند و تکه اي مقابلم گرفت :-بخور و اون اخمات رو وا کن . .نتونستم جلوي ترانه مقاومت کنم!اون اصرار کرد و من انکار . . اون اصرار ، من انکار . . اون اصرار و . . دیگه انکاري نبود !مجبور شدم قبول کنم . . با کلی ترس و لرز !با سر به صندلی عقب اشاره زد :- خب سوگل و ترمه هم اومدن . . دیگه نگرانیت چیه ؟!دنده رو با حرص جا زدم :- اگه مشکلی برات پیش بیاد من چه غلطی بکنم ؟ آخه منِ خر رو بگو چرا حرفت رو گوش کردم !خندید و دستش بازوم رو نوازش کرد :- یه روزِ . . شب برمیگردیم . . .سري تکون دادم و لب از هم فاصله دادم و ترانه سیب رو توي دهانم هُل داد . . .ترمه با خوشحالی سر بین صندلی آورد :- کیان جون ؟ اونجا رودخونه هم داره ؟لبخندي زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵۶- آره عزیزم . . داره . .اهورا جیغی کشید که بیشتر از عصبانیت یا ترس ، نشونه ي خوشحالی بود . .ترانه سربرگردوند :- چی شد ؟سوگل خنده کنان گفت :- هیچی . . اسباب بازیش رو دادم دستش . . .از آینه نگاه به اهورایی کردم که این روزها با بابا گفتنش دل و دینم رو بیشتر از همیشه برده بود . . .تمام طول راه ، گوشه ي چشمم خیره ي ترانه بود که مدام دست می کشید روي شکمش . . آروم دستش رو گرفتم وروي دنده گذاشتم :- خوبی ؟خندید :- خیلی . چیزي نیست . . یه کم بچه ها شیطنت میکنن . .چیزي داشت روحم رو می درید . .یه نگرانی . . نگرانی اي که نمی ذاشت لذت ببرم از تصاویر پیش روم . .از محیط سرسبز روستا ، از آبِ روون رودخونه ، از آبشار ، باغات میوه . . .هوا رو به تاریکی می رفت که قصد کردیم برگردیم . .ترانه با مشتی آلبالو آروم کنارم گام بر می داشت و هر لحظه آلبالویی خوشرنگ رو فرو می برد . . .سوگل خمیازه اي کشید و اهورا رو توي آغوشش جا به جا کرد . . نگاهی هم به ترمه داشت که زیرانداز به دست گرفتهبود و جلوتر از همه راه می رفت . . .سبد توي دستم رو جابه جا کردم . . ترانه عقب مونده بود ، سرم رو به سمتش چرخوندم . .- ترانه !دست به شکم گرفته بود و خم شده بود . . سبد رو روي زمین گذاشتم و به سمتش دویدم . . دست دور کمرش حلقهکردم که چنگ زد به لباسم :- کیان !انقدر صداش ترسیده بود که صدام رو توي نطفه خفه کرد !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٧لبش رو گزید ، نفس نفس زنان گفت :- وقتشه . . دارن میان !نگاهم نوسان داشت بین چشم هاش :- کی؟ چی ؟ کی قراره بیاد ؟سوگل کنارم ایستاد :- چی شده داداش ؟سرم رو به معنی نمیدونم تکون دادم . . نمیدونستم هم چی شده !ترانه با صورتی عرق کرده گفت :- بچه ها . . دارن میان !چشم هام بیرون پرید از حدقه :- الان ؟ وقتش نیست که ترانه . . چی میگی ؟!دیگه نتونست صداش رو کنترل کنه ، جیغی زد و پاهاش سست شد ، محکم تر گرفتمش . . دوباره جیغ زد . . هنوز کهزود بود ! دو هفته دیگه قرار بود بچه هام رو ببینم !ترمه با ترس گفت :- چی شده کیان جون ؟ آجی ؟ آجی ؟رو به سوگل گفتم :- برین یکی رو بیارین کمک . . برو !سوگل که رفت دست کشیدم به سر ترانه :- عزیزم .. چیزي نیست . . یه درد ساده اس !نصفه و نیمه لبخند زد :- می دونم . . دارن میان . . حسشون میکنم ، از صبح تقلا می کنن . . !پر بغص سرش داد زدم :- دختره ي کله شق . .کله شق ! اگه بلایی سرت بیاد من چه گ . . بخورم ؟ ! ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٨دست کشید روي گونه ام :- چیزي نیست . . نترس !اما بلافاصله چنگ زد یقه ام رو و بعد جیغش گوشم رو پر کرد . . . !***هنوز جیغ می زد . . پشتِ در زمین رو متر می کردم . نمیتونستم توي خونه بمونم !توي خونه اي که یکی از اهالی بهمون پناه داده بود . . جایی گیر افتاده بودیم که حتی مرکز بهداشتی نداشت و قلبِ منبا هر جیغی که از درد می زد ، توي دهنم پشتک وارو می زد !انقدر درد داشت که حتی نشه به شهر رسوندش ، حالِ خوبی نداشت که بتونه حرکت ماشین رو تحمل کنه . . .دوباره جیغ زد و دوباره دستم مشت شد و روي دیوار نشست . . .عباس آقا ، مردي که خونه اش شده بود زایشگاه زنم ، دستی به شونه ام زد :- آروم باش مرد . . ان شاءالله به سلامت فارغ می شه . .آروم بودن چی بود ؟ مگه می تونستم آروم باشم ؟در باز شد و زینت خانم ، زنِ عباس آقا رو به من گفت :- قابله میگه بیا تو . . . میگه پیش زنت باشی واسه اش دلگرمی اي !و من نمیدونستم قابله ي پیر ، کسی که سالها بود دیگه بچه اي به دنیا نیاورده بود می تونست جونِ زنم و بچه هام رونجات بده ؟پاهام می لرزید وقتی داشت راه می گرفت به سمتِ ترانه . . کفش هام رو کندم و لحظه ي آخر نگاهی به عباس آقاکردم :- مراقب بچه ها باش . .انقدر ذهنم در گیر بود که نتونم سوگل ، ترمه و حتی اهورا رو که انگار فهمیده بود اوضاع خوب نیست و مظلوم تويِآغوش عمه اش پناه گرفته بود ؛ آروم کنم . .ولی با دیدن ترانه ، تازه فهمیدم عمق درد و فاجعه صداي جیغ نبود . . این زنی بود که صورتش سرخ بود ، این زنی بودکه زمین رو چنگ می زد . .دویدم و کنارش نشستم . . انگار حس کرد که کنارمش که چشم هایش بسته اش رو باز کرد . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵٩با دیدنم هق زد :- کیانمهر . . . کیان . دارم میمیرم !قابله که نشسته بود پایین پاي ترانه تشر زد :- ساکت دختر . . زور بزن !دستش رو گرفتم :- عزیز دلم . . تموم میشه . . تموم میشه !دوباره جیغ زد و دستم رو فشرد :- خدا !دست آزام رو روي سرش کشیدم ، بلندتر داد زد :- خدا !خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم ، با گریه داد زد :- کیان !قابله مدام ترانه رو تهیج می کرد براي زایمان . . براي اینکه تلاش کنه تا بچه هاش به دنیا بیان . . ولی مگه فایده ايداشت ؟ پنج ساعت داشت درد می کشید و تنم ذره ذره می سوخت با آتیشی که صداي بلندش به جونم می انداخت . . .قابله رو به من گفت :- بیا اینجا. . .با چشم هایی پر اشک نگاهش کردم و هنوز دست ترانه توي دستم بود ، تشر زد :- مردِ گنده رو . . میگم بیا اینجا !ترانه چنگ می زد به دستم براي اینکه رهاش نکنم . . ولی باید می رفتم !کنار پیرزن نشستم ، آرومتر گفت :- زنت سخت می زاد . . اینطوري که تو میترسی اون بیشتر هُل می کنه . . بشین اینجا ، دست روي زانوش بذار و نذارپاهاش رو به هم نزدیک کنه . .واي که چه عذابی می کشیدم وقتی مجبور بودم زانوهاش رو بگیرم و اون تقلا می کرد برايم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶٠جمع کردن پاهاش . . .رسما گریه می کردم ، چشم هام می سوخت از اشک . . لب می گزیدم تا هق هق نکنم . . . پیشونیم رو چسبوندم بهزانوش و با هر جیغی که می زد زمزمه می کردم:- جانم . . جانم . . جانم . .دست پیرزن بازوم رو گرفت :- برو بالا سرش . . . آهان پاشو . .بد اخلاق بود ولی تمام تلاشش براي این بود که خانواده ام رو سالم بهم برگردونه !کنار ترانه دراز کشیدم . .برام مهم نبود زینت خانمی که تازه باهاش آشنا شده بودیم مدام دور و برمون می چرخید تاچیزي کم نباشه . . برام مهم نبود همسایه ي زینت خانم بالاي سرمون نشسته بود و قرآن می خوند . . برام ترانه ايمهم بود که سرکج کرد سمتم .. . لبش رو گزید ، نفس نفس زنان گفت :- کیان ؟نجوا کردم :- جونِ کیان . .هق زد و جیغ زد . . بین هق هق هاش گفت :- وقتی مردم . . وقتی مردم . . بچه هام رو . .دست هام نشست روي لبش . . نیم خیز شدم روي تنی که پیچ و تاب می خورد . . توي صورتش غریدم :- حرف از رفتن نزن . . فهمیدي ؟ حرف از رفتن نزن . . تو حق نداري جایی بري . . حق نداري !دستم رو برداشتم و داد زدم :- حق نداري !صداي داد من ، جیغ هولناك ترانه و گریه ي بچه اي خونه رو پر کرد . . مبهوت ، سربرگردوندم . . قابله صلوات داد وموجودي خونی رو به دستِ زینت خانم سپرد . . رو به من گفت :- بزن تو صورتش . . نذار بخوابه . . .اما من فقط اون موجودي رو می دیدم که از تن ترانه بیرون کشیدن . . . که گریه می کرد . . !قابله داد زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶١- میگم بزن تو صورتش !هُل شده سرم رو دو باره سمتِ ترانه گرفتم که چشم هاش نیمه باز بود ، لبخندي نشسته بود کنج لبش ، زمزمه کرد :- اومد . . .سر تکون دادم ، تند تند :- یکی شون . . .پلک هاش که روي هم افتاد ، بی اراده سیلیِ محکمی به صورتش زدم ، صدام بالا رفت :- تران ! ترانه . . منو . . نخواب . . . نخواب لعنتی !دوباره دستم رو نشوندم روي صورتش و آرزو کردم کاش دستم بشکنه که انقدر بی رحم روي صورتش فرود میاد . . .پلک هاش رو فاصله داد . . قابله دستش رو بالاي شکمش گذاشت و فشاري داد که ترانه دوباره جیغ زدن رو از سر گرفت. . . .زینت خانم نزدیکم شد ، بچه رو به دستم داد :- پسرته . . مبارك باشه . . .موجود کوچولو گریه می کرد . . پسرم ! بچه اي از خون خودم . . پیشونی خونی و کثیفش رو بوسیدم :- سلام بابایی . .ولی هوار ترانه از درد ، باعث شد دوباره بسپرمش دستِ زینت و دوباره بشینم کنار ترانه ، بلوطم ، زندگیم !***دمادم صبح بود . . دست هام بی حس بود از بس زیر دندون هاي ترانه مونده بود . . . پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم:- جونم . . جونم . . بمیرم برات . . یه کم . . یه کم دیگه . .بی رمق بود . . دیگه جیغ نمی زد چون صدایی براش نمونده بود . . . ولی بی نهایت داشت فشار رو تحمل می کرد . .چون هنوز دخترکم به دنیا نیومده بود . .قابله ي پیر هم که بغض کرده بود از درد ترانه رو به من گفت :- بهش بگو یه کم دیگه . . چیزي نمونده . . آباریک الله دختر . .یه کم . . آ مادر به قوربونت . .اشکم چکید روي صورتش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶٢- عزیز دلم . . تو رو خدا . . یه کم دیگه سعی کن قربونت برم . . ترانه ؟ خانمم ؟پلک هاش رو به زحمت از هم فاصله داد ، لب هاش خشکِ زده بود . .صورت سرخش از فشار توي هم می رفت :- کی . . . کیان !بوسه ام نشست گوشه ي لبش . . . داشتم می مُردم ! :- جونم عزیزم . . جونم . . خانمم نگاه ، پسرکت به دنیا اومده . . دختر کوچولت عقب مونده . . یه کم دیگه !چنگ زد به پیراهنم . . :- تو رو خدا . . .دستم رو توي دهنش فرو بردم :- فقط یه بار . . ترانه یه بار . . به خاطر همون خدا . . به خاطر بچه هامون . . جونِ من . .پلک هاش روي هم نشست ، دندون هاش رو فرو کرد توي دستم و با تمامِ قوا فشرد . . فریادش توي گلو خفه شده بود. . . و چند لحظه بعد . . صداي گریه ي دخترم اتاق رو پر کرد . . نفسِ عمیق ترانه رو به جون خریدم . . خم شدم و باتمام محبتی که نسبت به این زن توي دل داشتم پیشونیش رو بوسیدم ، نجوا کردم :- خسته نباشی عزیزکم . . خسته نباشی بلوطکم . . . خسته نباشی !صداي قابله من رو جدا کرد از ترانه :- بیا . . . بیا بندِ ناف دخترت رو ببر . .با چشم هایی گرد نگاهش کردم :- من ؟خندید :- آره مادر . . بیا اینجا . . بیا . . نترس !کنارش نشستم و با دست هایی لرزون قیچی به دست گرفتم . . . قیچی تیز و براق . . نگاهم رو دوختم به اون رشته کهوصلش کرده بود به تن ترانه . . . آب دهن فرو دادم و دست جلو بردم . . اتصال جدا شد و بچه ي برهنه و خونیم چسبیدبه تنم . . . گریه می کرد . من هم می خندیدم ولی همزمان اشک صورتم رو خیس می کرد . . ترانه بی حس و رمق ،خسته و زار چشم بست . . حالا وقتش بود کمی بخوابه . . . .***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶٣هفت سال بعد . . . .صبح یه روز بهاري . . . . لبخند زدم به زندگی . . .آفتاب که سرك می کشید توي سالن ، درخت ها که کش و قوس می دادن به تنشون و گنجشک ها که سر و صدا میکردن براي پر دادنِ بچه هاشون ، من تکیه زده به دیوار ، خیره ي حیاط خیس از بارون بهاري بودم . .خونه آروم بود و پر از سکوت . . بعد از یه شبِ شلوغ ، با تمام آدم هاي مهم زندگیم و دیدن یه فوتبال پرهیجان ، شلوغکاري و داد وفریاد ؛ حالا تنها صدایی که از داخل خونه بلند می شد تیک و تاك ساعت بود . . .نفسم رو آروم و پر از آرامش بیرون دادم . . . بعد از یه شب قشنگ ، پر از شیطنت هاي ترانه ، داشتم کم کم تمام سیاهیهاي ذهنم رو پاك می کردم . . امروز که سر میز صبحانه می نشستم ، به حرفهاي اهورا گوش می دادم و دختركِ موخرگوشیم رو به آغوش میکشیدم ، لقمه به دست پسركِ شیطونم می دادم ، دیگه خبري نبود از اون همه تلخی و تنهایی. . .بعد از سالها می خواستم کمی عادي کنم روابطم رو با نازنین و علیرضا . . پیرشده بودن . . ولی عاقل تر !هر وقت که دیداري تازه می کردیم شاید سالی دوبار ، پشیمون بودن از اشتباهات . . همین بس بود ، نبود ؟ که وقتیکنارشون می شینم حق داشته باشم مامان و بابا خطابشون کنم با لحنی سرد و سخت که ناشی بود از سیاهی هاي انبارشده ، اون گوشه ي دلم . . .سالها گذشت ، همه ي مجردها پریدن و همه ي زن و شوهرها ، پدر و مادر شدن !دیگه کسی تنها نبود . . .منم بخشیدم . . سهل و ممنتع بخشیدم . . هر کسی رو که زمانی بدي اي در حقم کرد بخشیدم . . . چون خدا زندگیاي پر از آرامش به من بخشیده بود . . . کمی از خدا یاد گرفتن که بد نبود ، بود ؟خمیازه اي کشیدم که دستی روي پام نشست ، سرم پایین رو هدف گرفت ، اهورا با لبخند گفت :- سلام بابایی . . .و دلم قنج رفت براي بابا بودنِ این بزرگ مردِ کوچک !روي زانو نشستم و هم قدش شدم . . خیره به چشم هاش . . . چطور ممکن بود پسري از خونِ من نباشه و این همهشبیه من باشه ؟ دست کشیدم روي موهاش :- سلام هلوي بابا . . .خندید ، با نجابت می خندید ، مثل پدرش . . من نه ! مردي که باعث و بانی به دنیا اومدنش بود . . :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶۴- بابایی بریم مامانی رو بیدار کنیم ؟دستم کمرش رو گرفت و توي آغوشم کشیدمش :- چرا خودت بیدارش نکردي ؟دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد :- دوست دارم با هم بیدارش کنیم . . . تازه دوقلو ها هم پیششن . . . می خوام همه با هم بیدار شیم . . .به محبتِ ذاتیش لبخند زدم و پشت گردنش رو بوسیدم . . درست بود از خونِ من نبود ، ولی جونِ من بود ، روحِ من بود، کمرم بود ، پشتم بود ، همه کسم بود !دست هام صورت کوچیک و پر از نورش رو قاب کرد :- اهورا ، بابا ، می دونی که چه قدر دوست دارم ، نه ؟سري تکون داد ، انگشت شست راستم نوازش کرد گونه اش رو :- می دونی هر چی بشه ، تو قلبِ من یه جا داري بزرگ ، واسه خودت ، فقط واسه خودت . . می دونی ؟آروم زمزمه کرد :- آره بابا کیان . . .بوسه ام نشست روي پیشونیش :- می دونی ، تو ارشد منی ؟ پسر بزرگِ منی ، نه ؟بغض کرد :- بابایی میخواي بري ؟خندیدم . . .آره ! میخواستم برم و خوب فهمیده بود . . می خواستم برم ، ولی نه الان ! نه اون روز و اون ساعت . .بین بازوهام گرفتمش :- نه عزیز بابا . . . چرا اینطوري فکر میکنی ؟سرش رو به سینه ام فشرد :- هیچی . . . ترسیدم . .و هنوز بزرگترین ترسِ پسرم نبودنِ من بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶۵مهم نبود چند سال دیگه اهورا می فهمید که روزي به عنوان فرزندخونده پا گذاشت توي زندگیمون ، مهم نبود گوشه ايتوي اوراق زندگیش اسم پدر و مادر واقعیش نوشته شده بود ، مهم نبود یه خونه به اسمش زده شده بود که روزي زن ومردي جوون ، با زندگی توي اون خونه باعث به وجود اومدنش شده بودن ، مهم نبود که از خونِ من نبود . . مهم اینبود که اهورا همیشه پسر من بود . . . پسرِ خودم !سرش رو رويِ شونه ام گذاشت :- بریم بابا ؟توي آغوشم که بلندش کردم ، قدم هام که راه اتاق رو در پیش گرفت ، میدونستم هر چی که بشه ، اهورا هیچ وقتپشت نمیکنه به این خونه ، به این خونواده . . .نگاهم رو دادم به ترانه ، آهو و اشکان و بعد . . نگاهم قفل شد رويِ شکم ترانه . . . چهارمین فرزندم توي راه بود . . لبهي تخت نشستم ، اهورا از آغوشم بیرون اومد ، کنار برادرش دراز کشید و دستش رو رويِ پهلوي مادرش گذاشت . . حالاخواهرش و برادرش رو توي آغوش داشت . . . . به پهلو شدم کنارش . . . دستم رو دورشون پیچیدم . . این پنج موجوددوست داشتنی . . . پلک هاي ترانه از هم فاصله گرفت :- کیانمهر ؟موهاي اهورا رو بوسیدم :- جون کیانمهر ؟لبخند زد و دستش رو دور بچه هاش قفل کرد :- هیچی . . . دوست دارم !خندیدم ، آهو تکونی خورد و اشکان سر به سینه ي اهورا چسبوند . . . زمزمه کردم :- من بیشتر !زندگی من همینجا بود ، بین بازوهام . . . . دو تا مردِ کوچیک ، یه بانوي زیبا و یه زن . . زنی که جنینی توي بطن داشت. . زنی که همه کسم بود ! زنی که بلوطم بود . . . !
پایان
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید