با شیطنت گفتم :- نمی زنم چون می دونم تو هلاكِ همین ته ریش امی !پشتِ چشمی نازك کرد :- آب قطِ برادر !پر صدا خندیدم و با تعجب گفتم :- ترانه ؟لبخندش رو فرو خورد و شال اش رو مرتب کرد :- هان ؟ چیه ؟ چی کارت کنم ؟ باید یه جوري این اعتماد به نفس ات رو کنترل کنم یا نه ؟

 


 

ست ام رو پشتِ کمرش گذاشتم و هدایت اش کردم به بیرون :- اینطوري ؟ با این حرف ؟ مگه چیزي جز واقعیت گفتم بانو ؟لبخندي زد ، بازوم رو فشرد و گفت :- شرمنده . . . بی خیال . . شما آقايِ مایی . . .مهربون دست ام رو نوازش کردم رويِ گوديِ کمرش :- دشمن ات بلوطکم . . شما عزیزي . . .کمی بعد که ماشین در اثرِ گذر از سرعت گیر تکونی خورد ؛ نگاه ام کرد . . با تردید . . .آهسته گفت :- کیان ؟نیم نگاهی بهش کردم و دوباره حواس به جاده دادم :- جونم؟لب باز کرد و . . .***حسین و میران دست از سرم بر نمی داشتن ! تا حدي که دلم می خواست موزري بردارم و به دست اشون بدم و بگمبتراشین و دست از سرِ کچل ام بردارین !پوفی کردم و زیرِ گلويِ امیر علی رو بوسیدم که نق زد . . گوش اش رو بوسیدم :- جونم عمو . . جونم ؟سرش رو تو سینه ام پنهون کرد و غرغر کرد . . هنوز با من انقدر اخُت نشده بود که کلمات اش رو نثارم کنه . . بوسه ايبه سرش زدم که حسین نیشخند زد :- داداش خوبی ؟ حالت خوبه ؟ مطمئن باشم ؟ من تا دو هفته بعدش کلا تعطیل بودم ها !چرا حس می کردم صورت ام سرخِ ؟میران با شونه هایی لرزون از خنده آروم در حالی که نگاه از هدیه می گرفت ، گفت :- داداش دست و پات رو گم نکردي خدایی ؟ مطمئن باشم دختره رو فراري ندادي ؟پوزخندي زدم تويِ دل ام . . چه دلِ خوشی داشت میران !کاش سرِ شوخی نداشت ، کاش انقدر غیرت تو رگ هام نبود که کمی رازم رو بیرون می ریختم . . . اون چه می دونستتمامِ این یک هفته ، هر قدم که سعی می کردم بردارم برايِ از بین بردنِ فاصله ها ، ترانه بیشتر عقب می کشید ؟ عقبمی کشید و بعد پشیمون گریه می کرد ؟دستِ آزادم رو به صورت ام کشیدم و با حرص گفتم :- اصن تو چرا اینجایی ؟ از بابا جونت اجازه گرفتی اینجایی ؟خندید و سرخوش گفت :- پیچوندمش ! به راحتی !و بلندتر با حسین خندیدن . . . و من واقعا نمی دونستم از سوزوندنِ دلِ یه دامادِ ناکام مونده ، هر چند خبري نداشتنازش ، چی عایدشون می شد ؟سام که بالاخره تلفن اش تموم شد و کنارمون جاي گرفت ، حسین و میران بحث رو عوض کردن و من نفسی کشیدم ودعا می کردم دیگه هیچ وقت بینِ این منگنه ي بزرگ گیر نکنم . . . !شام خورده شد . . لبخند ها زده شد . . بحث ها گرم شد . . . کادوها داده شد . . . وقتِ خداحافظی که رسید . . مجبورشدم جواب پس بدم !مامان تهمینه آروم کنارم کشید از جمع ، سرك کشید تا مبادا کسی حواس اش به ما باشه و آروم گفت :- کیان جون ، مادر ، همه چی خوبه ؟لبخند زدم و آروم مثلِ خودش لب زدم :- بله . . خدا رو شکر. . .خوب بود ؟ شاید بود . . خوب بود ، بودنِ ترانه خودش همه ي خوبی ها بود !همین قدر هم برام بس بود ! تاوانِ اشتباه ام رو داشتم می دادم . . تاوانِ کم صبري ام تو به دست آوردنِ ترانه . . . تاوان یه تجاوزِ نیمه کارِ !زبون رويِ لب کشید و نگاه ازم دزدید :- راستش . . . راستش من از ترانه می پرسم ، جوابِ درستی بهم نمی ده . . . . شما . . . . شما مشکلی نداشتین ؟ منظورم. . . منظورم شبِ . . .حرف اش رو نیمه کار گذاشت و من می دونستم کلماتِ تکمیل اش کننده اش می تونه چی باشه !نگاه ام رو به زمین دادم و می دونستم حتی پشتِ گوش ام هم از شرم سرخ شده . . جواب که ندادم دست رويِ بازومگذاشت و مهربانانه گفت :- ببین منو پسرم . . . منم جايِ مادرت . مگه غیرِ اینِ ؟ هان ؟ مگه من مادرِ تو محسوب نمی شم ؟سرِ به پایین انداخته ام رو تکونی دادم و آهسته لب زدم :- بله . . شما عزیزِ مایی . . .دوباره نگاهی به اطراف کرد و آروم تر ادامه داد :- مشکلی نداشتین مادر ؟ ترانه مشکلی نداشت؟دست به موهايِ پشتِ گردن ام کشیدم . . چی می گفتم ؟ چی داشتم که بگم ؟سکوت که کردم کمی عصبی شد . . :- چرا حرف نمی زنی ؟ شما دو نفر چه اتون شده؟ گفتین پاتختی نگیریم ، مراسمِ درستی نیست . . گفتیم چشم ! گفتینروزِ بعد کاچی نیارین . . گفتیم چشم ! ولی آخه من دارم از نگرانی میمیرم . . ترانه یه کلام بهم حرف نمی زنه . . نه میگه نه ، نه می گه آره . . تو حرف بزن پسرم . . منم دل نگرانِ زندگی اتونم . . .سري به تاسف تکون دادم و گفتم :- شرمنده نگران اتون کردیم . . . ولی چیزي نیست . .بازوم رو فشرد و گفت :- منو نگاه کن . .نگاه اش کردم . . چه قدر ته چهره اش شبیه ترانه بود :- چیزي نیست ؟ مطمئن باشم ؟ چیزي نیست که ترانه هر وقت ازش چیزي میپرسم یه " حالا " تحویل ام می ده ؟کلافه نگاه به سقف دادم . . چشم هام گریزون بود از نگاه هايِ نگران و مادرانه اش :- چی بگم مادر. . . چی بگم ؟ بگم زن ام از من می ترسه ؟ بگم پايِ زن شدن و مرد شدن که میرسه ، عقب می کشه؟ رنگ اش می پره ؟صدايِ بهت زده اش ، مردمک هام رو به خودش جذب کرد :- چی ؟ چی می گی ؟شاید محرم ترینِ آدم هايِ این جمع ، همین مادر بود !مادرِ ترانه . . . مادرِ من !زبون رويِ لب کشید ، چشم هاش دو دو می زد :- یعنی چی ازت می ترسه ؟لبخند زدم و به خودم جرات دادم که دست اش رو بگیرم :- چیزي نیست مادر . . طبیعیِ . . حل می شه خودش . .اخم کرد ، جدي گفت :- حل شدنی بود ، تا حالا حل می شد . . باید باهاش حرف بزنم . . همینطوري که نمی شه . . .تا لب باز کنم و چیزي بگم تا جلوش رو بگیرم ، ازم جدا شد و قدم برداشت سمتِ ترانه . . تنها صدایی که تونستم ازگلوم خارج کنم یه " نه " بی خاصیت بود !***با حرص و صدايِ بلند داشت کلمات رو پشتِ هم ردیف می کرد :- مگه من تو اون ماشین لعنتی نگفتم چیزي نگو ؟ مگه نگفتم من می دونم مامان ام ازت می پرسه . . مگه نگفتم ازتپرسید مثه من پشتِ گوش بنداز . . پس چرا گفتی ؟ چرا گفتی که اخم و تخم کنه بهم ؟ من بهت چی گفتم ؟ هان ؟موقعِ رفتن چی گفتم؟ من نمیخوام کسی تو زندگی ام دخالت کنه ، نمی خوام از زندگی ام کسی چیزي بفهمه . . حتیمامانم !دستی به موهام کشیدم ، کمربندم رو باز کردم و چیزي نگفتم . .کیف اش رو رويِ تخت پرت کرد و گفت :- تو همین ماشین بهت گفتم من یه هفته اس به مادرم یه کلام نمی گم . . یه هفته اس هر چی ازم می پرسه چی شد؟ چی نشد ؟ خوبی ؟ نیستی ؟ لال می شم ! یه کلام نمی گم که مثه سگ از شوهرم می ترسم . .بازم سکوت کردم . . این رويِ ترانه رو قبلا هم دیده بودم . . . سکوت بهترین راه بود برايِ آروم کردن اش . .شال اش رو از گردن اش برداشت و به سمت ام پرت کرد :- با توام ! یه کلمه حرف بزن . . .فقط بهم بگو چرا بهش گفتی که منِ خر ضعف دارم تو رابطه ؟ هان ؟پوفی کشیدم و با آرامش گفتم :-ترانه جان ، عزیزم . . چیزي نشده که . . غریبه هم نیست . . مادرتِ ! نگران بود . . حداقل اون . .با حرص و صدایی نیمه بلند گفت :- نباید می گفتی . . چه مادرم ، چه خواهرم چه هر آدمِ زبون فهم و زبون نفهمِ دیگه اي ! قرار نیست زندگی امون رولعنتی و توئه لعنتیِ باید حل اش 􀀀 همه جا جار بزنی . . . اگه مشکلی هست تو همین چهاردیواريِ لعنتی که فقط واسه منکرد !تی شرت ام رو از تن بیرون کشیدم و با تنی نیمه عریان جلوش ایستادم . . . باید یه چیزي می گفتم ، دفاعی از خودممی کردم!انگار اولین دعوايِ زندگیِ مشترك امون به سادگیِ هر چه تمام تر در حالِ شکل گرفتن بود :_ د من چی کار کنم وقتی مادرت میاد ازم می پرسه دخترم رو . . . . لا اله الا ا . . . !دستی به پیشونی ام کشیدم و به چشم هايِ آماده ي بارش اش نگاه کردم . . . مظلوم شده بود ! خیلی !آهسته دست دورِ کمرش انداختم و سینه ام رو تکیه گاهِ سرش کردم :- آخه چیزي نشده که . . چی گفته مگه بهت ؟ هان ؟ باید به یکی می گفتیم ترانه . . . خودمون دو تایی که نمی تونیمحل اش کنیم . . شاید اون بتونه آروم ات کنه . . هر چی نباشه تجربه ي چندین سال زندگیِ مشترك رو داره . . مادرتِاز همه مهم تر ! مادر شوهرت نیست که انقدر حرص می خوري !دیگه داد نمی زد . . فریاد نمی زد . . انگار همین رو می خواست ! که صدايِ بلندِ من رو هم بشنوه و بعد آروم پناه بگیرهتو آغوش ام !از وقتی که مادرش باهاش صحبت کرد و با حرکاتِ دست اش می تونستم بفهم ام داره سرزنش اش می کنه ، باهامحرف نزد ! نگاه ام نکرد . . اخم کرد و وقتی پا تويِ خونه گذاشتیم مثه بمبِ ساعتی منفجر شد !انگشت ام رو آروم رويِ فرقِ سرش کشیدم و گفتم :- برايِ چی عصبانی می شی ؟ مگه من حرف بدي زدم ؟ هان ؟دست هاش رويِ پهلوهام نشست و بعد صدايِ لرزون اش تويِ گوش ام :- نمی خوام همه بدون . . نمی خوام . . من خودم مشاور دارم . . ازش کمک میگیریم . . نمی خوام همه بدونن من ضعفدارم . . نمی خوام . . تازه ، من که نگفتم تا همیشه . . . گفتم یه کم بهم فرصت بده . . کنار میام خودم . . . بعد هم قرارنیست که همه بدونن ، قرار نیست مامان ام بدونه . . اگرم ضعفی هست ، نقصی دارم ، خودمون حل اش میکنیم دیگه .. . نه ؟بغض که نشست به صداش ، سرش رو بالا گرفتم و چشم ام رو دوختم به چشم اش :- ضعفِ چی ؟ ترانه این طبیعیِ . . .خیلی دخترها مثه تو هستن . . در ضمن ، من که قرار نیست همه چیزِ زندگی امونرو به کسی بگم . . تو این مورد مادرت باید می دونست . . نگران بود !لب جلو داد :- ولی من نمی خوام کسی بدونه ! خب ؟ دیگه نگو . . هیچی از زندگی امون رو بیرون نگو . .لبخند زدم ، طره اي از موهاش رو پشتِ گوش اش فرستادم :- باشه . . اشتباه از من بود . . نمی گم . .لبخند نزد ولی آهسته بوسه اي رويِ گردن ام گذاشت و بعد ازم دور شد . ..نفسی گرفتم و نگاه ام رو دور تا دورِ اتاق چرخوندم . . ترانه راست می گفت . . شاید نباید به مادرش چیزي می گفتم . .شاید باید باز هم سکوت می کردم و به خودش و وجودِ زنونه اش می سپردم !به لباس هاي پخش شده رويِ زمین نگاه کردم . . لبخندي زدم . . خسته ، شاید هم کمی تلخ . .اولین دعوايِ زندگی مشترك امون رو تجربه کردیم !خم شدم و لباس ها رو جمع کردم . . . شاید باید بهش فرصت می دادم . . .***ترانه :جارو برقی رو خاموش کردم و نگاهی به اطراف ام کردم . . .یه چیزي کم بود . . یه چیزي باید می بود که نبود !و اون شاید شادي از ته دل بود ! زندگی خوب بود و این علاقه بود که بین امون حکم می کرد ولی من چیزي کم میذاشتم برايِ این زندگی . . . برايِ خونواده شدن !و این تقصیر من نبود ، هر وقت که نزدیک ام می شد ، پاش رو از عاشقانه هاي ساده اش فراتر می ذاشت ، جلويِ چشمام مردي جون می گرفت که داشت به حریمِ دخترونه هام پا می ذاشت . . . مردي که مدتی بعد اعدام شد . . . مرديجون می گرفت که ادعا داشت بهم علاقه داره و تا پايِ تجاوز پیش رفت ! و حالا شوهرم شده بود . . .نمی دونم این ترس از کِی پررنگ شد . . . از روزي که قرار بود زندگی امون شکلِ جدي بگیره ؟ از روزي که قرار شداین خمیرِ نا پخته ، تو تنور بره ؟نمی دونم ! فقط این رو می دونم که من ، ترانه ، همسرِ قانونیِ کیان ، اون رو تو تبِ تندِ هیجاناتِ جوونی اش و مردونههاش تنها می ذاشتم . . . و بعد مثلِ دختربچه اي که عروسک اش رو ازش می گرفتن زار می زدم و می خواستم برگردهپیش ام . . . که باز بزرگواري اش رو به رخ ام می کشید و با لبخندي که می دونستم از تهِ قلبِ بزرگ اش نیست ، دستبه سرم می کشید و آهسته زمزمه می کرد بارِ بعد !پوفی کشیدم . . . خوب بود ، می تونستم باهاش کنار بیام . . باید باهاش کنار می اومدم . . . برايِ خودم و زندگی ام !دستمال برداشتم و گردِ گذشتِ زمان رو از خونه زدودم . . این خونه برايِ من ، این زندگیِ برايِ من بود ، این مرد ، اینمردي که آروم تو اتاق به خواب رفته بود ، مالِ من بود !و من باید برايِ حفظ اش کاري می کردم . . باید دست می جونبوندم !درسته ، کیان مردِ خیانت نبود ولی کدوم مردي بود که طاقت بیاره این دوري هايِ زن اش رو ؟تازه زنی که زن اش نشده !بغض کردم و دستمال رو محکم تر رويِ سطحِ شیشه اي بوفه کشیدم . . .من حق نداشتم طبیعی ترین حقِ زندگی رو از خودم و کیان بگیرم ولی علنا داشتم این کارو می کردم . . اما باید از پسِخودم بر می اومدم !حرف هام رو به دکتر زده بودم . . راه حل داده بود . . . آروم ام کرده بود و این بار وظیفه ي من بود که مشکلات رو ازسرِ راه ام بردارم . . مشکل ام جدي نبود . . شاید هم به قولِ کیان یه ترسِ ساده بود ولی این ترسِ ساده داشت زندگیام رو بهم زهر می کرد !آروم به اتاق پا گذاشتم . . . . دست ام به سمتِ کمد رفت . . لباسی بیرون کشیدم و دوباره سربرگردوندم . . کیان خواببود ، خوابِ خواب !دلشوره داشتم . . پر از تشویش !اگه نشه؟ اگه نتونم ؟ می تونستم . . من می تونستم ! یک هفته از اون شب ، از توصیه هايِ مامان ؛ از داد و بیداد هامسرِ کیان می گذشت . . . وقت اش بود . . نبود ؟ من هنوز می ترسیدم . . هنوز دست و دلم می لرزید . . . ولی می تونستمبه کیان اعتماد کنم . . . نه ؟به ساعت نگاه کردم . . کمی مونده بود تا شام . . می شد ؟ می تونستم ؟چند هزار بار با خودم تکرار کردم که می تونم ؟ چند هزار بار وقتی شام رو مهیا می کردم به خودم گفتم این بار می شه؟میز رو چیدم . . . نگاهی به خودم تويِ آینه کردم . . . پلک هام رو محکم رويِ هم فشردم . . گفته هاش رو مرور کردم. . . . بهم گفت نترس . . گفت پس بزن . . . این مرد شوهرتِ ! این مرد باهات سرِ جنگ نداره . . .دست هام رو باز و بسته کردم . .ساعت نزدیکِ نُه شب بود که سر و صدایی از اتاق به گوش رسید . . . بیدار شده بود !نفسِ عمیقی کشیدم . . نفسی که به زور از ریه هام خارج شد !یه لحظه پشیمون شدم . . . نمی خواد ! مگه کیان مجبورم کرده ولی . . . . زدم رو دستِ دلم که انقدر پايِ رفتن ام روسست نکنه ! رفتن و گام برداشتن به سمتِ بزرگتر شدن . . قدم برداشتن برايِ یه بُعد جدید از زندگی !نگاهی به ستِ تابستونه ي تويِ تن ام کردم . . دستی به رويِ شکم ام کشیدم . . . کیان خبر نداشت چی تويِ ذهنِ منمی گذره که اگه می دونست اینطور عادي روبروم نمی نشست . . لبخند نمی زد . . غر غر نمی کرد سرِ تبلیغاتِ زیادِتلویزیون . . . انقدر با آرامش شام نمی خورد . . .آروم تويِ لیوان ها شربت ریختم . . من این کار رو می کردم . . من به خودم این جرات رو می دادم که پا بذارم رويِترس هام . . . عشق که ترس نداشت ، داشت ؟ معشوق که ترس نداشت . . داشت ؟کنارش نشستم ، سر به شونه اش تکیه زدم و به عادتِ همیشگی اش دست دورم حلقه کرد . . .قلب ام بی قرار می کوبید . . با تمامِ قوا سرش فریاد زدم که خفه شه !نباید انقدر تند می کوبید . . حداقل اجازه نداشت از ترس انقدر محکم بکوبه !انگشت هام رو آروم رويِ بازوش کشیدم که نیم نگاهی کرد و لبخند زد . . .دوباره چشم داد به تلویزیون . . . لب هام رو به بازوش چسبوندم . . چشم هام رو محکم بستم . . ناز نمی کردم . . عشوهنبود . . ترس بود . . این ترسِ لعنتی بود که باعث می شد سر تويِ آغوش اش پنهون کنم . . .بعد از کمی مکث سرم رو بلند کردم که با دیدنِ نگاهِ خیره اش دستپاچه شدم . . . گوشه ي لب اش به بالا کشیده بود .. . آروم لب زد :- خوبی؟هُل و دستپاچه گفتم :- من که کاري نمی خوام بکنم !خندید . . . آروم . . . آهسته به نوكِ بینی ام کوبید :- خانمِ کوچولويِ ترسويِ من ! من که چیزي نگفتم !برايِ آخرین بار پلک هام رو رويِ هم فشردم برايِ اطمینان ، برايِ فرار از ترس . . .این بار که نگاه باز کردم ، چشم هايِ طوسیِ مهربونیِ جلوم نقش بسته بودن که می تونستم برايِ شادي اشون از جونمبگذرم . . از ترس و دلهره که چیزي نبود . . از خاطره ي بد که چیزي نبود !لبخند زدم و پناه بردم به آغوش اش . . . می خواستم همه چیز رو بذارم کنار . . به خاطرِ کیان !***نمی دونم چه وقت از شبانه روز بود . . سحر بود یا آفتاب طلوع کرده بود که خط کشیدنِ نوك انگشت هايِ کیان روي بازوم رو حس می کردم ولی پلک هام عجیب علاقه داشتن به چسب شدن به همدیگه . . .اما این آرامش ، این حسِ خوبِ به وصال رسیدن با صدايِ زنگِ تلفنِ همراهِ کیان شکسته شد . . . تکون خوردن اش روحس کردم . . . به سختی پلک هام رو فاصله دادم و چرخیدم به سمتِ کیان . . . نیم خیز شده بود و من نگاه ام خیره بودبه مهره هايِ کمرش . . . دست دراز کرد و گوشی رو برداشت . . . لحظه اي مکث کرد و بعد زمزمه کرد :- میران ؟دلشوره به تن ام حمله کرد . . دست ام بی اراده ملحفه رو چنگ زد . . میران ؟نیم نگاه اش رو به صورت ام داد و لب زد :- خوبی ؟با سر اشاره زدم به تلفنی که داشت خودکشی می کرد :- جواب بده . . . شاید کارِ مهمی داشته باشه . . .و به ساعتِ رويِ دیوار نگاه کردم . . . نزدیکِ شش صبح بود . . .جواب داد ، نمی دونم چی شد که نگرانی نشست رويِ صورتِ آروم اش :- چی میگی ؟ درست حرف بزن . . . . . . یه دقیقه . . . . یعنی چی ؟ . . .چشم هاش رفته رفته گشاد شدن و با هر درجه افزایشِ گشادي اشون من تنِ کوفته از تخت جدا می کردم . . .خیره شد بهم . . . زبون رويِ لب کشید :-نمی فهمم چی میگی ؟ الان کجایی؟بیشتر بهش نزدیک شدم که رنگِ پریده اش انگار داشت به همه ي اسباب و وسایلِ اتاق سرایت می کرد . . . .پلک زد و قطره اي رويِ گونه اش ریخت . . دل ام هم همراه اش !تلفن همراه از گوش فاصله داد . . . نگاه اش هم چنان خیره ي من بود . . . نگران چنگ زدم به سینه اش :-چیه ؟ چرا اینطوري شدي ؟ چه خبره ؟دست اش نشست رويِ دست ام . . . فقط تونستم زمزمه اش رو بشنوم :- گریه می کرد . . میران گریه می کرد . . .« !. . . . همیشه به یادت خواهم بود »بی حس و حال بود . . انقدر بد بود که حرفی نمی تونستم برايِ دلداري اش بزنم . . . دست اش دورِ کمرم بود و خیره بهپشتِ سرم و من دست هايِ لرزون ام رو رويِ دکمه هايِ پیراهنِ سیاه اش می لغزوندم و می بستم اشون . .حسین به دیوارِ پشتِ سرم تکیه زده بود . . حسینی که با تماس ام ، خودش رو به سرعت رسونده بود و باید ازش تشکرمی کردم ولی زبون ام به کلمه اي نمی چرخید وقتی مردم رو انقدر درمونده می دیدم . .آروم دست ام رو رويِ سینه اش کشیدم . . . چشم هاش رو سرد و سخت دوخت به چشم هام . . لبخند زد . . . انقدر سردکه همه ي یخچال هايِ طبیعیِ جهان گرم بودن در مقابل اش !حسین با صدایی گرفته دست گذاشت رويِ شونه اش :-می خواي نریم ؟پلک هاش رو بست . . . صداش پر از خش بود ، پر از درد ! :- می تونم نرم ؟! نباشم ؟چونه ام لرزید . . . . آه کشیدم . . . مقنعه به سر کردم . . دست به صورت ام کشیدم . . . دردِ کیان رو کی می فهمید ؟!●●●●●●پا که تويِ حیاط گذاشتیم صدايِ ضجه هايِ زنی رو می شنیدم که مادر از دست داده بود . . . با همه ي دردي که بهکیان داده بود ، نمی تونستم دردِ صداش رو نادیده بگیرم . . انقدر حجمِ این زجر و فراق زیاد بود که می شد حتی از دورهم حس اش کرد !اولین تصویر ، شونه هايِ لرزونِ میران تو آغوشِ کیان . . ولی کیان . . هیچ ! سکوت و سکوت و سکوت !دومین تصویر خونه ي سیاهپوش . . . مثلِ قلعه اي که ملکه ي مادر از دست داده بود و پرچم هايِ سیاه برافراشته بود ..بی بی ملکه بود ! یه ملکه ي بی تاج و تخت . . . یه ملکه ي کنار کشیده !بی بی ، با همه ي اشتباهاتی که در حقِ کیان مرتکب شد ، براش مادر بود !بی بی با همه ي سکوتی که در برابرِ نازي کرد ، باز هم مادر بود . . . مادرِ کیان . . .سخت بود ، سخت بود باورِ اینکه بی بی چشم بست و دیگه بیدار نشد . . . !خوابید . . . برايِ همیشه . . . بی بی رفت !هق زدم و لب گزیدم . . چه محشري به پا شده بود . . . نازي و خواهرهاش ضجه می زدن . . . از دست دادنِ مادر مرگبود . . نبود ؟بغض کردم . . کیان گیج و گنگ وسطِ سالن ایستاده بود و تن ام می لرزید از اینکه نازي با این شرایط باهاش تندي کنه. . . اما این زن ، انقدر عزادار بود که حتی پسري رو نمی دید که مادرش ، مادري کرد براش !کیان روبرويِ برادرش ایستاد ، برادري که هنوز صداش تويِ ذهن ام تکرار می شد . . همون صدایی که مجبور شدمبرايِ فهمیدنِ ماجرا باهاش تماس بگیرم و اون لرزشِ صدا ، اون زخم تويِ آواها برام قابلِ باور نبود :- از دیشب حال اش بد بود . . دکتر آوردیم بالايِ سرش . . . می گفت می خوام تو خونه ي خودم تموم کنم . . . میگفت به کیان ام نگین که بیاد . . تازه دامادِ . . .هل می کنه . . . بذارین خوش باشه . . نذارین دمِ رفتن گریه هاش روببینم . . . دل ام تاب نمیاره . . سخت کنده می شه از این دنیا . . . مجبور شدم به کیان زنگ بزنم . . باید بهش می گفتم. . باید !کیانمهر آروم و با نگاهی پر از حسِ ناباوري گفت :- کجاست ؟میران با صورتی خیس پیشونی به کتفِ برادر تکیه زد :- بالا . . . تو اتاقِ سابق اش . . منتظریم خان دایی بیاد !کیان دست کشید رويِ کمر برادر اما نگاه اش خیره شد به پله هایی که منتهی می شدن به طبقه ي بالا . . .از آغوشِ میران جدا شد و من دلم پر می زد برايِ نبض زدن هايِ رويِ شقیقه اش . .دلم پر می زد برايِ مردي که صبحِ روزِ زن شدنِ همسرش ، داغِ عزیز ترین زنِ زندگی اش رو چشید !***کیانمهر :پايِ سست شده ام رو رويِ اولین پله گذاشتم . .کمرم راست نمی شد ، کمري که دیگه پشتوانه اي نداشت . . . !چه قدر دور بود این از دست رفتن . . این نبودن . . . . دور و پر از درد !انگار یکی تک تکِ سلول هايِ تن ام رو کشیده بود به دادگاه تفتیشِ عقاید و با تمامِ قوا شکنجه می کرد . . .تويِ چند ساعت ، دنیام کنفیکون شد . . .شهدِ شیرینِ وصال ام تبدیل به جامِ زهر شد . .تلفن که زنگ خورد رويِ ابرها بودم ، اما با صدايِ پر از بغض و گریه ي میران ، با سر زمین خوردم .بی بی رفت ! به همین سادگی . . . تو یکی از بهترین لحظه هایی که داشتم تجربه می کردم ، یکی از بدترین خبرهايِزندگی ام رو شنیدم . .پله ها رو که پشتِ سر می گذاشتم انگار تويِ هوا معلق بودم . . . انگار دورم پر از ابر بود . . پر از سفیدي . . پر از ابرهاییکه داشتن من رو از دنیايِ واقعی ام جدا می کردن . . که می خواستن تو این دنیا ، هنوز بی بی زنده باشه و با همه يعشق و علاقه اش نگاه ام کنه . . .دست ام رو رويِ درِ اتاقی گذاشتم که روزي به خاطرِ من ترك اش کرده بود . . .نفس ام گرفت . . خدایا ؛ میشه یه دروغ باشه ؟ یه شوخی ؟ یه شوخی که باز نازي برايِ عذابِ من ترتیب داده ؟خدایا ؛ جهنم ات برام مسجل می شه ، اگر تو دنیام مادرم نباشه !در رو هُل دادم . . چشم هام رو بستم . . . چشم هایی که طاقتِ دیدنِ تصویرِ روبروشون رو نداشتن .قدم که داخلِ اتاق گذاشتم ، با تمامِ جراتی که داشتم چشم باز کردم و نفس ام رفت . . . !نفس ام رفت وقتیِ زنِ مسنِ رويِ تخت رو دیدم که ملحفه ي سفید تا زیرِ چونه اش کشیده شده بود . . .آخ که مثلِمرگ بود . . !تکیه زدم به دیوار و در رو بستم . . . . چونه ام می لرزید از بغضی خفه . . از دردي بی درمون . . مرگ که درمون نداشت، داشت ؟دست هايِ بی حس ام رو مشت کردم و قدم برداشتم . . قدمی که مستحکم نبود . . که انگار رويِ آب برمی داشتم . .کنارِ تخت زانو زدم . . خودش بود ! بی بی . . نه شوخی بود ، نه خواب !با صورتی سفید و آروم ، چشم هایی بسته و موهایی مزین به رنگِ حنا !پنجه هام که سرديِ صورت اش رو لمس کرد ، واقعیت با شدتِ هر چه تمام تر به سرم کوبیده شد . .هق زدم . . بی صدا ، بی اشک . . تنها صدایی ناله مانند خارج شدن از لب هام :- نه . . .لبه ي تخت شد تکیه گاهِ پیشونی ام . . صدايِ در اومد . . سر بلند نکردم . . . صدايِ مردي رو شنیدم . . میران بود . . :- کیان ؟ باید رويِ بی بی رو بپوشونیم . . دایی اومده . . حال اش خوب نیس . . بابا میگه نباید بذاریم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٣دست ام رو به معنايِ فهمیدن بلند کردم . . این کار رو من باید می کردم . . اون مردي که می گفت حال اش خوبنیست پسرِ بی بی نبود . .این منی که اینطور درمونده شده بودم از دیدنِ صورتِ بی روح اش ، پسرش بودم . . منی کهاز روزِ اول تنها گرمايِ آغوشِ بی بی رو به عنوان مامن شناختم . .نیم خیز که شدم دستِ میران نشست رويِ شونه ام . . صداش می لرزید :- من این کارو می کنم . . . خب ؟ برو بیرون . . .سر تکون دادم و دست اش رو پس زدم . . امروز باید فرزندي ام رو ثابت می کردم . .خدایا ، خفگی چیه ؟ همین حسی که من داشتم ؟ همین سنگِ بزرگی که نشسته بود سرِ راهِ دم و بازدم ام ؟دستی به پیشونی ام کشیدم . . دورِ خودم چرخیدم . . خم شدم . . دست هام رفتن سمتِ پارچه ي سفید . . لبه اشون روبه پنجه کشیدن . . . خدایا ؛ مردن چطوريِ ؟ من داشتم می مردم !پارچه رو رويِ صورت اش کشیدم و زمزمه کردم :- لالایی می خونم . . . روتُ می پوشونم . . بی ترس واضطراب . . . با من بري به خواب . . .خم شدم . . ستونِ فقرات ام پر از درد بود . .انگار شکسته بود !آهسته زمزمه کردم :- نترس بی بی . . . راحت بخواب . . . من هستم . . همینجا ! پیش اتم . . بدون ترس برو . .پیشونی اش رو از زیرِ پارچه بوسیدم . . . تموم شد !رفت .. . این پایان بود . .لب زدم :- توآغازِ همین پایانِ خوبیچه روزايِ قشنگی با تو دارم . .چشم بستم ، پوزخند زدم . . تلخ تلخِ . . پر از زهر :- داشتم . . .چه روزايِ قشنگی با تو داشتم . . .و بعد . . صدايِ شکستنِ بغضی شد ضمیمه ي تاریکیِ چشم هام . . دل ام داشت راه می گرفت سمتِ دهان ام . . داشتبالا می اومد از حلق ام . . چرا تموم نمی شد ؟ چرا همه چیز تموم نمی شد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۴دست هاي میران دورم حلقه شد و من نشستم به دیدنِ عزاداريِ برادرم ، بدونِ اینکه به دل و عقل ام اجازه ي عزدارايبدم . . . !***صدايِ گریه ها ، ضجه ها ، زاري ها هیچ کدوم باعث نمی شدن اشک بریزم . . . خشک شده بودن ، اشک هام خشکشده بودن تويِ چشم هام . . تنها خیره بودم به قبري که قرار بود تنِ بی بی رو در بر بگیره . .دل ام یه آغوش می خواست واسه خوابیدن ، واسه فرار کردن از این همه سر و صدا و غم !جایی از اطراف امون ، کسی قرآن می خوند . . .جسد رو از تابوت بیرون کشیدن . . نازي شیون زد :- بی بی . . . بی بی ام رو کجا می برین ؟ بی بی نرو . . بی بی !علیرضا لرزید . . علیرضایی که شاید به جبرِ شرایط کنارم ایستاده بود . . مردِ گورکن نگاهی به مرد ها کرد . . کسی دلاش رو نداشت . . ! کسی توانایی اش رو نداشت . . .با نفس هایی سنگین و کوتاه جلو رفتم . . .اختیارِ حرکات ام دستِ خودم نبود . . دستِ دل ام هم نبود . . دستِ یه عقلاز کار افتاده بود !زانوهام التماس می کردن برايِ خم شدن . . برايِ فرود اومدن . . ولی نمی شد .. الان وقت اش نبود !داخلِ قبر شدم . . جسدش رو به دست ام دادن . . . نفس هام سنگین تر شد . . . انگار عزرائیل من رو هم داشت می برد!مرد می گفت و من عمل می کردم . . لحظه ي آخر ، کفن رو کنار زدم و خیره شدم به صورتِ زنی که سالها کنارم ایستاد. . سالها جورکش دخترش شد . . . عزیز هم همینطوري رفت !همینقدر ناگهانی و بی صدا . . . یه پسربچه بودم که یه گوشه ایستاده بود و با چشم هايِ پر از اشک خیره به جمعیتیبود که عزیزش رو ازش می گرفتن !خم شدم و پیشونی اش رو عمیق بوسیدم . . . سر سمتِ گوش اش بردم :- نترس بی بی . . . خدا دلرحمِ ! خدا رحمانِ ، رحیمِ . . . بی بی ، بیاي پیش ام . . خب ؟ برو ، با خیالِ راحت برو . . دیگهکسی نمی تونه آزارم بده . . .سرم گیج رفت و کم مونده بود که خودم هم دراز بشم کنارِ بی بی که دستی بازوم رو کشید و بیرون اومدم . . . بیروناومدم و خیره شدم به سنگِ لحدي که رويِ بی بی رو می پوشوند . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۵انگار با تنِ خودم ، با روح و روان و جسم خودم سرِ جنگ داشتم که بیل به دست گرفتم برايِ پُر کردنِ قبر. . .ذره ذره خاك ریختم و نگاه از همه ي آدم هايِ اطراف ام دزدیدم . . . دزدیدم که نبینن دارم خفه می شم !وقتی آخرین ذره ي خاك ریخته شد و تابلو نشست بالايِ سرش ، زانوهايِ من هم به خواسته اشون رسیدن . . شکستم! بی صدا و پر از تکه !سر خم کردم و پیشونی چسبوندم به خاكِ مرطوب . . بی بی این زیر بود و من بالايِ سرش . . .با بغضی بی درمون ناله زدم :- همیشه به یادت می مونم بی بی . . همیشه !دستِ لطیفی بازوم رو لمس کرد . . . می دونستم ترانه اس . . اون بود . . . همیشه !قبرستون رو که سکوت فرا گرفت ، نازي و خواهرها و برادرهاش که رفتن ، من موندم و ترانه ، حسین و کیمیایی کهآهسته هق می زد . .من موندم و دنیایی از غم !من موندم و یه مشت خاطره !خاطره هایی که حک شدن رويِ لوحِ ذهن ام . . . تا ابد ، برايِ همیشه !***ترانه :در رو بستم تا حداقل کمی از هیاهويِ بیرون کم بشه . . دستی به پیشونی ام کشیدم . . خسته بودم ! شدید !بیشتر اضطرابِ حالِ بدِ کیان داشت من رو از پا در می آورد . . که ساکت و مغموم ، سرد و سخت ایستاده بود و از مهمانانِمراسمِ مادربزرگ اش استقبال می کرد . . هنوز چند ساعتی نمی گذشت از دفنِ بی بی و چشم هام می سوخت از اشک. .دست ام رو زیرِ مقنعه بردم و به گردنِ خیس ام کشیدم . .لبه ي تخت نشستم و پاهام رو که زق زق می کردن ماساژ دادم . . .نفسی گرفتم و خواستم دراز بکشم که در باز شد ، با هُل دنبالِ مقنعه ام بودم که صدايِ کیانمهر متوقف ام کرد :- منم قربونت برم . . .بلند شدم و به چشم هايِ پر از خون اش خیره شدم . . قدم که برداشتم دست هاش رو رويِ بازوم گذاشت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵۶- خسته شدي عزیزدلم . .بغض کردم از ناله هايِ مردمک هاش :- خوبی کیان ؟لبخند زد . . انقدر دردآور که دوست داشتم زار بزنم . . آروم گفت :- من خوبم عزیزکم . . مهم اینه تو خوب باشی . . .دست راست اش رو رويِ گودي کمرم کشید ، چونه رويِ شونه ام گذاشت :- الان باید خونه باشی . . . رو تخت لم داده باشی . . نازت رو بکشم . . بی بی . . .می تونستم حسِ تلخی که رو صداش سنگینی می کرد رو حس کنم . . دست چپ اش نوازش شد رويِ موهام :- بی بی بیاد دیدنِ عروس اش . . . سرخ و سفید بشی . . . بخندم بهت . . . به لپايِ گل گلی ات . .صورت تويِ گردن ام فرو کرد و من صورت تويِ موهاش پنهون . . . اشک هام پوستِ سرش رو خیس می کردن . . .دست هام رو بینِ کتف اش کشیدم . . آروم صداش زدم :- کیان ؟بوسه اي رويِ گردن ام زد :- جونِ کیان ؟بغض ام شکست :- گریه کن کیان . . گریه کن . . داري خفه می شی . . .صورت ام رو از تن اش دور کرد . . دست کشید به گونه هايِ خیس ام :- گریه نکن . . دل ام رو خون نکن عزیز. . . دل ام رو خون نکن . . .دست رويِ لب هام گذاشتم تا زار نزنم . . داشت خفه می شد ! از تحركِ بیش از اندازه ي سیبِ گلوش ، چشم هايِ ورمکرده اش ، نبضِ شقیقه اش و رگِ ورم کرده ي گردن اش می شد فهمید ولی دریغ از نَمی تويِ چشم هاش . . .کلافه موهاش رو به چنگ کشید و رهام کرد . . . به دیوار تکیه زد و رويِ زمین نشست . . .روبروش زانو زدم . . دست کشیدم رويِ ساقِ پاهاش . . پاهایی که از صبح وزنِ یه مردِ خم شده ي داغدار رو به دوشمی کشیدن . . .خم شدم و زانوهاش رو بوسیدم . . . سرم رو گرفت و با صدایی عصبی گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٧- چی کار می کنی ؟نگاه اش کردم و آروم گفتم :- می دونی که چه قدر دوسِت دارم . . نه ؟!برايِ اولین بار تو ساعاتِ گذشته لبخندش واقعی بود . . هر چند کمرنگ ! :- همین دوست داشتن اتِ که سرِ پام نگه داشته . .دوباره دست کشیدم رويِ ساقِ پاش و گفتم :- پات رو دراز کن ماساژش بدم . .بدونِ حرفِ عمل کرد به گفته ام . . . دست هام رو مرهم کردم رو تنِ کوفته اش . . آروم براش حرف زدم . . از همه چی! از همه جا ! تا بتونم شاید ذره اي ، اتمی فکرش رو منحرف کنم از هجري که بهش وارد شده بود . .موهام رو پشتِ گوش ام زدم و آروم دست رويِ زانوش کشیدم و گفتم :- بابا و مامان موندن ولی سامیار ، ترمه رو برد خونه . . . خیلی بی قراري می کرد . . به کیمیا هم زنگ زدم . . . گفتبهت بگم . .تن اش که کمی خم شد ، بهش نگاه کردم . . خوابیده بود . . با صورتی گرفته ، اخم هایی در هم . . آروم جلو رفتم وشونه هاش رو بینِ بازوهام گرفتم . . من یه زن بودم . . مرهمِ دردِ کسی که شریکِ زندگی ام شده بود . . سرش که رويِشونه ام نشست ، لبخند زدم و همزمان اشک ریختم . . . اشک ریختم حتی به جايِ کیانمهري که چشم هاش روزه يسکوت گرفته بودن . . .***با حرص چنگ می زدم به لباس هاي تويِ تشت . . . هفت روز گذشته بود از مرگِ بی بی و در کمالِ ناباوري کیان حتیقطره اي اشک نریخته بود ، به جز همونی که لحظه ي شنیدن خبر اجازه ي آزاد شدن اش رو داده بود . .پیراهنِ سیاه اش رو رويِ سطحِ خیس حموم انداختم و بعد دوباره تويِ تشت پر از کف !چندمین بار بود که می شستم اش ؟ ! نمی دونم ! فقط دلم می خواست حرص ام رو سرِ یه چیزي خالی کنم . .نه نصیحت هايِ بابا ، نه دلداري هايِ مامان ، نه عصبانیت هايِ حسین و نه بغض کردن هايِ من تاثیري نداشت . . اینمرد سنگ شده بود ! یه مردِ سنگی !مگه کیان می تونست اینطوري دوام بیاره ؟ مگه می شد کیان بی بی اش رو از دست بده و دم نزنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٨نگران اش بودم ، نگرانِ نفسی که این روزها سنگین می رفت و می اومد . . نگرانِ قلبی که وقتی شب ها سر می ذاشتمروش برايِ آرامش گرفتن ، کوبش هايِ خسته اش رو درك می کردم . .پیراهن رو تو دست ام مشت کرد . . بس بود . . بس بود سکوت . . نبود ؟بلند شدم و با همون پیراهنِ تويِ دست ام راهِ اتاق رو در پیش گرفتم . .رويِ تخت دراز کشیده بود و خیره بود به دیوارِ روبروش . . .زبون رويِ لب کشیدم و گفتم :- به چی نگاه می کنی ؟چشم هايِ خسته اش رو بهم دوخت :- به دیوار !زهر خندي زدم :- که شاید روحِ بی بی ازش در اومد ؟ابرو در هم کشید و بهم پشت کرد . . دوست داشتم تک تکِ موهام رو می کندم و باهاش طنابِ داري درست می کردمو خودم رو خلاص می کردم از دستِ این شوكِ لعنتی که شوهرم رو داشت خفه می کرد !پیراهن رو به سمت اش پرتاب کردم که خورد بینِ شونه هاش . . .با کمی مکث برگشت سمت ام . . نگاهی به پیراهن کرد و بعد بلند شد . . . پارچه ي مشکی رو که تا دیروز به تن داشتبه دست گرفت و خواست از کنارم بگذره که بازوش رو گرفتم . . .جنون چه حالتی بود ؟ همین درموندگیِ من ؟ همین منِ تازهِ عروسی که باید غمباد گرفتنِ شوهرم رو در عزايِ مادرش، مادربزرگش می دیدم و دم نمی زدم ؟لب هام به زخم زدن باز شد :- چیه ؟ کجا میري ؟ که فرار کنی ؟ از چی ؟ هان ؟ بی بی مرده . . می فهمی اینو ؟ مرده . .پلک هاش رو رويِ هم فشرد . . باز سیبِ گلويِ بزرگ شده اش بالا و پایین رفت و من می مردم با هر بار تلاش اشبرايِ فرو خوردنِ بغضی که قصدِ شکستن اش رو نداشت انگار !پنجه هام بازوش رو محکم تر فشردن :- آره کیان خان . . بی بی اتون مرد ! خلاص ! چشم هاش رو بست و رفت اون دنیا . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵٩چه قدر سخت بود این همه بی رحم بودن ، چه قدر سخت بود جاري کردنِ این کلمات :- یه هفته اس زیرِ خاك . . دیگه بلند نمی شه . . فهمیدي ؟ مرد ! دیگه نفس نمی کشه . . دیگه نمی تونه بغل اتکنه . . دیگه نمی تونه نازت رو بخره . . . دیگه نمی تونه وقتی مامان ات می زنه تو سرت که ناخواسته اي ، بابات باتحقیر نگاه ات می کنه بغل ات کنه و ببوسدت . . می فهمی ؟ دیگه اونم نداري . .چونه اش لرزید . . . می شد که چشم هاش هم پُر شده باشه ؟روبروش ایستادم . . مژه هاش نمدار شده بودن . . . زهرِ کلام ام رو بیشتر کردم :- بی بی جون ات سی سال تویی که حتی ننه بابات نخواستن ات رو بزرگ کرد و الان مرده ، یعنی حتی ارزش اینمنداره که براش گریه کنی ؟ می شینی زل می زنی یه گوشه که مثلا خیلی ناراحتی ؟ یا می خواي خودتم سکته کنی وبري ورِ دل اش ؟و چه قدر دوست داشتم با گفتنِ این جملاتِ آخر ، دست ام رو می کردم شلاق و رو تنِ خودم فرو می آوردم !ناله زد :- نگو . .تکونی خورد برايِ اینکه از حصارِ دست هام خلاص بشه ولی این غم اون رو ضعیف و من رو قوي کرده بود . . .بازوهاش رو محکم تر گرفتم و تکونی به تن اش دادم :- نگم ؟ چی رو نگم ؟ نگم این رو که بی بی جونت ، مامان بزرگت مرده ؟ نگم این رو که حتی علیرضا واسه سوم وهفتم اش مثه یه بچه زار می زد و تو خیره بودي به در و دیوار ؟ ببین منو . . هفت روز پیش ، وقتی اولین باري که بهوصالِ هم رسیدیم ، مادربزرگت مرد ! خیال اش از بابتِ تو راحت شد که مُرد ! خیال اش راحت شد که بعد از اون یکیمثه من هست که اگه یکی خواست ضعفات رو بکوبه تو سرت ، ازت دفاع کنه . . می فهمی اینا رو یا نه ؟حرف هام اصلا هیچ ربطی نداشت ! پرت و پلا بود . . چهل تیکه ي ناهمگون بود که فقط می ذاشتم اشون کنارِ همبرايِ اینکه اشکِ کیان رو دربیارم . . .غمِ از دست دادنِ مادر کم چیزي نبود ، سخت ترین آدم هام رو دیدم که در این داغ اشک ریختن ولی کیان . . کیانِاحساساتیِ من ، دریغ از قطره اي اشک !صدام به بغض نشست :- یادته می گفتی وقتی میران از رويِ صندلی هل ات داد بی بی ازت دفاع کرد ؟ حالا دیگه بی بی نیست ! یادته وقتیفهمیدي عقیم بودن یعنی چی بی بی بغل ات کرد ؟ حالا دیگه اون بی بی رو نداري ! یادته می گفتی بی بی همیشه بعداز تحویلِ سال میبوسیدت و نازت می کرد؟ حالا دیگه دستِ نوازشی براش نمونده . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٠نفس هاش منقطع شده بودن . . . خدایا ؛ کِی انقدر کیان رو خوددار کردي ؟این مرد کِی انقدر بهش شوك وارد شده بود که جلويِ تمامِ حرف هام تاب می آورد ؟با هق هق گفتم :- یادته بی بی ات شبِ عروسی امون چه قدر خوشحال بود ؟ دیگه خنده هاش رو نداري . . یادته وقتی مزایده رو برديمچ امون رو وقتی گرفت که داشتی منو می بوسیدي ؟ دیگه لحنِ پر از شیطنت اش رو نداري . . .شونه هاش لرزید . . . سرش رو تکون داد ، آهسته گفت :- نگو . . بسِّ . . . نگو !زار زدم :- بی بی مرد کیان . . بی بی مرد . . تو رو به روحِ بی بی گریه کن و خودت رو راحت کنی . . داري دق می کنی مرد !و بالاخره طلسم شکسته شد . . . قطره ها یکی یکی صورت اش رو خیس کردن ، زمزمه کرد :- بی بی ام مُرد . . . تنهام گذاشت !***سه هفته بعد . . . .کیانمهر :دستی به موهام کشیدم و کاغذهايِ آ چهار رو رويِ هم تويِ کاور گذاشتم که حسین با در زدن وارد شد . . لبخندِ کمرنگیزدم و گفتم :- خسته نباشی . . بریم ؟سري تکون داد ، لبی گزید و گفت :- بریم !عجیب مشکوك شده بود امروز ! مدام نگاه هايِ زیر چشمی اش رو حس می کردم که بهم دوخته شده و نایی نداشتمبرايِ اینکه از زیرِ زبون اش بکشم که چی تو سرش می گذره ؟وقتی که تويِ ماشین کنارِ هم نشستیم ، بالاخره طاقت نیاوردم و آروم پرسیدم :- میشه بگی چته ؟آهسته پیشونی اش رو خاروند و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶١- چیزِ خاصی نیست فقط . . .پوفی کرد و به بیرون خیره شد . . با صدایی پایین تر گفت :- چیزي نیست . .با حرص استارت زدم و راه افتادم . . این سکوت من رو دیوانه می کرد !سکوتی مشابه همون رویه اي که تو روزهايِ اولِ مرگِ بی بی وجودم رو گرفته بود . . ناگهان خالی شدم !از همه چیز . . . از همه کس !وجودم یخ بسته بود و قطره هايِ اشک تويِ کیسه اشون منجمد شده بودن . .و این ، باز ترانه بود که به دادم رسید ، به دادِ دلِ دلمرده ام !ضبط رو روشن کردم و موجِ رادیو پیام رو تنظیم که حسین من و من کنان گفت :- کیان . . میگم . . . میگم اگه بهت بگم که . . .عصبی نگاهی بهش دوختم که زبون رويِ لب کشید و کلافه گفت :- آخه حال و احوالِ درستی نداري . . من خب نگران اتم !پوفی کشیدم و کفِ دست به فرمون کوبیدم :- این رفتارت بیشتر احوال ام رو خراب می کنه . . . چته تو از سرِ صبح مثه مرغِ سر کنده شدي ؟!کمی به سمت ام چرخید و گفت :- بزن کنار . . .ابروهام رو به هم نزدیک کردم :- هان ؟صداش رو کمی بالا برد :-بزن کنار میگم ات !چراغ راهنما زدم و گوشه اي پارك کردم . . خیره شدم به چشم هاش . . . لب باز کرد . . . .***چرا انقدر هوايِ تابستون سرد بود ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٢چرا انقدر این خورشید بی نور بود ؟ بی قدرت ؟دستگیره رو پایین کشیدم . . . در باز بود ! مثلِ همیشه . . .همین که چفتِ در از هم دور شد ، صداها تويِ گوش ام پیچید . . . صدايِ قهقهه ي پسربچه اي شاد و مادربزرگ هاشخونه رو پر کرده بود . . چرا این صداها اکو داشتن ؟در رو بستم . . . نورِ آفتاب خونه رو پر کرده بود . . عزیز یه گوشه نشسته بود و با عینک رويِ چشم خیره بود به پارچه يتويِ دست اش . . . غر غرش اکو شد تويِ گوش ام :- آخه من نمی دونم این بچه چرا انقدر سر به هواست . . ببین شلوارِ مدرسه اش رو چی کار کرده ؟بی بی سینیِ چاي به دست کنارش نشست . . . چرا انقدر جوون بود ؟ ! :- خب پسربچه اس . . انتظار نداري که بشینه عروسک بازي کنه . . شیطنت کرده . . .صدايِ خندونِ بچه پیچید . . . سرم رو کج کردم . . .آه کوتاهی کشیدم و جلو رفتم . . . بی بی از تويِ آشپزخونه داد می زد که شام کوکو سیب زمینیِ . . .آب دهن فرو بردم . . . سرگردوندم . . رويِ دیوار عکسِ سه نفره امون بود . . من ، بی بی ، عزیز !چه قدر تنها بودم . . چه قدر دور بودم ازشون . . . تلخندي زدم . . .بويِ عطرِ گلِ محمدي بود . . عطرِ بی بی ! عطرِ عزیز . . . چه قدر شبیه هم بودن . . چه قدر عزیز بودن !دست کشیدم رويِ صورت اشون . . . موهاشون هنوز سیاه بود . . من هنوز حتی مدرسه نمی رفتم !آروم زمزمه کردم :- دلتون اومد تنهام بذارین ؟ دلتون اومد اینطوري سرگردون ام کنین ؟ چرا هر دفعه باید یه چیزي بشنوم . . چرا یه بارهمه چیز رو بهم نگفتین ؟ پریشون دیدن ام راضی اتون می کنه ؟دستی به ریشی کشیدم که چند روزِ دیگه کوتاه می شد . . وقتی چهل بی بی می گذشت . . .چهل روز ؟ چرا انقدر زمان سرِ لج داشت . . . چرا انقدر سرعت داشت تو دور شدن از روزي که باید تا ابد ثبت می شدتويِ ذهن ام ؟دو تا دست هام رو حلقه گردم دورِ گردن ام ، پنچه هام تويِ هم قفل شدن . . . خیره شدم به سالنی که تابستونا ، جایگاهِخواب امون بود . . فرق نداشت چه سنی ، چه سالی . . . تا آخرین سالهايِ حضورم هم کنارِ بی بی شب هايِ تابستون روصبح می کردم . . .بغض به گلوم نشست . . . آروم گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٣- دیگه چی رو بهم نگفتین ؟ چی رو ؟ دیگه چه چیزایی هست که باید بدونم ؟ دیگه چه چیزایی هست که نمی دونم ؟دیگه کی باید از یه جایی پیداش بشه و بهم بگه یه چیزي هست که نمی دونی ؟صدايِ حسین تويِ سرم اکو می شد :- مردي که مادرت رو دوست داشت چند سالیِ مرده . . . اما . . اما پدرت ، قبل از نازي . . . یه بار ازدواج کرده بود . . .همسرش رو دو ماه بعد از ازدواج با نازي طلاق می ده . . . اون زن یه پسر داشته . . .نفس نفس زنان رويِ زانوهام نشستم . . . دستِ بی بی شونه ام رو نوازش می کرد . . صدايِ ظریف و مهربونِ عزیز تويِگوش ام می پیچید :- عیبی نداره ننه . . . عیبی نداره . . .کفِ دست هام رو رويِ فرش کشیدم . . عیبی نداشت ؟ عیبی نداشت که هر روز یه چیزِ جدید فاش می شد ؟ !دوباره حسین بود که داشت تويِ فکرم جولان می داد :- یه جوري تونستم پزشکِ معالجِ نازي رو پیدا کنم . . . . نشد ازش حرف بکشم . . مجبور شدم یه شبیخون به بایگانیاون بیمارستان بزنم . . . مادرت پنج ماه بستري بوده . . . ماه هايِ اول مجبور بودن به تخت ببندنش . . . حاضر نبودهیچکس رو ببینه . . . حتی علیرضا رو . . . یه چیزي این وسط عجیبِ . . . اون روزا خبري از تو تو خونه نبوده . . . . هیچجا ! زنِ سرایدارِ سابق اتون می گفت . . قبل از اینکه تو یه سال ات بشه عذرش رو خواستن . . .داشتم می شکستم . . داشتم خرد می شدم ! چه خبر بود تويِ گذشته ام ؟کی به کی بود ؟- می دونستم دیر یا زود میاي . . . ولی چرا ؟!سرم رو به شدت بلند کردم . . قامت اش رو می شناختم . . . سی سال پدرم بود و نبود . .اخم کردم . . این مرد می دونست . . این مرد باید حرف می زد . . . صدام می لرزید :- چرا نباید بیام ؟ مگه خونه ام نیست ؟ خونه ي پدري ام ؟دست هاش رو تويِ جیبِ شلوارش فرو برد . . . رويِ مبل نشست . . مبلی که پارچه ي سفید شده بود روکش اش :- داشتم می رفتم بیرون . . دیدم ات که اومدي سمتِ خونه ي بی بی . . . دل ات تنگ شده براش ؟دست هام رو رويِ پام مشت کردم :- با توام . . مگه اینجا خونه ي پدري ام نیست ؟ چرا جواب نمیدي ؟نگاه اش رو به نگاه ام دوخت . . . چه قدر رنگ اش روشن بود . . لبخند زد . . کمرنگ ، بی رمق :- نمی دونم . . . نازي نیست . . الان خونه نیست . . خونه ي پدري ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۴خم شد ، دست هاش رو تويِ هم گره کرد :- به نظرت هست ؟ !چشم هام رو توي صورت اش چرخوندم . . . چی می گفت ؟ چی می خواست بگه ؟ سرش رو تکیه زد به پشتیِ مبل :- سی سال گذشت . . سی سال ! چه قدر سخت . . .نیم نگاهی به چشم هايِ به خون نشسته ام کرد :- می دونم می خواي بفهمی . . می دونم وقت اشِ . . . چشم هات داد می زنن . . چشم هات فریاد می کشن که اینبار کوتاه نمیان . . . سرِ جنگ دارن . . .پوزخند زدم :- تازگیا می تونی حرفِ چشم هام رو بخونی ؟خندید . . . چرا حس می کردم تلخ می خنده ؟ :- من همیشه می فهمیدم چی تو اون سر و چشم هات می گذره . . هر چی نباشه . .مردمک هاش رو دوخت به مردمک هام . . .:- هر چی نباشه تو یکی مثه خودمی !ابروهام بالا رفت . . . سري به تاسف تکون داد :- شاید بزرگترین جرم ات همین بود . . .بلند شد . . . قدمی زد . . . روبروم نشست :- برايِ چی اومدي ؟بلند شدم و پشت کردم بهش :- مگه نگفتی از چشمام می خونی واسه فهمیدن اومدم ؟ هان ؟می تونستم پوزخندِ همیشگی اش رو حتی از پشتِ سر حس کنم ! :- ولی نگفتم قرارِ من چیزي بهت بگم . .برگشتم . . برگشتم و دیدم که راه به سمتِ خروج گرفت . . این بار ساکت نمی موندم . . جلوش ایستادم . . به سینه اشکوبیدم و عقب هل اش دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۵- چرا . . قرارِ بگی . . . این بار نمیذارم کنایه هات رو بزنی و بعد بري . . این بار باید حرف بزنی . . باید بگی چی تو اونگذشته ي کوفتیِ که من همه ي عمر از آغوش پدر و مادرم منع شدم . . .بهت زده نگاه ام کرد . . . حق داشت . . هیچ وقت کیان رو وحشی ندیده بود !وحشی شده بودم . . . ذهن ام شده بود آمازون و من شده بودم یه حیوون تک مونده از گله که برايِ نجاتِ جونِ خودش، وحشی شده بود . . . چنگ و دندون نشون می داد برايِ نجاتِ زندگی اش . . زندگی ام بستگی داشت به گفتن اش !هویت ام بستگی داشت به گفتن اش . . .کمی مکث کرد و بعد از کنارم گذشت :- من قرار نیست چیزي بهت بگم . .زهر خند زدم ، این بار من دست تويِ جیب فرو کردم :- پس خودم باید نتیجه بگیرم ؟ یعنی چطوري میشه یه پدر و مادر بچه اشون رو نادیده بگیرن ؟ هان ؟ مگه اینکه اصنبچه ي اونا نباشه . . . شاید بچه ي نازي نباشم . . . نه ؟چرخیدم و نگاه اش کردم که ایستاده بود . . . تلخ تر گفتم :- یا شاید پسرِ تو نباشم . . حرومزاده ي نازي و دوست پسرش باشم . . هان ؟به تندي برگشت . . . دست هاش یقه ام رو به چنگ کشیدن و کوبوندن به دیوار :- خفه شو ! فقط خفه شو . . نازيِ من پاكِ ! می فهمی ؟ پاك !دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم . . چه قدر لمسِ دست هايِ یه پدر حسِ خوبی داشت ! :- اگه پاكِ ، پس دردتون چیه ؟ دردتون چیه که یه عمر درد دادین بهم به جايِ عشق ؟ من چه فرقی داشتم و دارم بامیران ؟ با سارا ؟ با سوگل ؟ با میعاد ؟ چی میمونه جز اینکه من . . .دست اش رو آزاد کرد و گذاشت رويِ لب هام ، چشم هاش رگ زده بود :- نگو . . چیزي نگو که پشیمون ات کنم . . .سر کج کردم و لب هام رو از حصارِ کفِ دست اش خارج کردم :- من می خوام بفهمم . . می خوام امروز بفهمم ! باید بهم بگی . . باید بهم جواب بدي !صورت اش رو به صورت ام نزدیک کرد ، آروم پرسید :- و اگه ندم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶۶نیشخند زدم :- از نازي می پرسم . . ازش میپرسم چطوري آوار شد رو زندگیِ یه زنِ دیگه ؟ چطوري با مردي که بهش تجاوز کردموند ؟ چطوري دست از عشق اش کشید . . . ؟ می دونی که ؟ خیلی بهم آلرژي داره . . حالام که مامان اش مرده ،ممکنِ خدايِ نکرده . .دست هاش تختِ سینه ام رو کوبیدن . . ازم دور شد ، کلافه گفت :- تو این کارو نمی کنی ؟یقه ام رو صاف کردم :- می دونی ؟ من الان دیوونه ام . . هر کاري ازم برمیاد . . . من خیلی چیزا میدونم . . فقط ربط اش رو به خودم پیدانمی کنم . . باید برام بگی !خیره شد تو چشم هام . . . زمزمه کرد :- باورم نمی شه . . باورم نمیشه . .دوباره رويِ مبل نشست ، موهاش رو به چنگ کشید . . . آهسته گفت :- باورم نمیشه باید دوباره یادم بیاد چی بهم گذشته . . . چی بهش گذشته . . .دندون رويِ هم ساییدم . . سکوت کردم . . باید می گفت . . می دونست به حدِ جنون رسیدم . . لبِ مرز ! دیگه به جاییرسیدم که ظرفیت ام تکمیل بود !آب دهن فرو داد :- نازي رو دوست داشتم . . . همیشه ! عینِ ترانه ي تو بود . . و من . . دقیقا تو ! ولی نفهمیدم کِی یکی این وسط پیداشد که دوستش داشته باشه . . که همدیگه رو بخوان . . من موندم و سرِ بی کلاه . . مجبور شدم ازدواج کنم . . . سرِلجبازي با خودم ، با خودش ، با مادرامون . . . . با یه دختر هیفده ساله . .لب هايِ لرزون ام رو به هم فشردم . . . غرق شده بود تو خاطرات اش :- می خواستَتَم ، نمی خواستم اش ! اولین اشتباهم ازدواج با ناهید بود . . نه اینکه بد باشه ، نه . . خیلی خوب بود . . .ولی اولین قدمِ اشتباه رو همون شبی برداشتم که زدم به سیمِ آخر ، و ناهید واقعا شد زن ام . . نازي جلويِ چشم ام باپسره می گفت و می خندید و من حرص می خوردم و حرص ام رو سرِ ناهید خالی می کردم . . دم نمی زد ! خیلی مظلومبود . . . تا اینکه حامله شد . . همه چیز از همونجا شروع شد . . از همونجایی که من اشتباه پشتِ اشتباه کردم . . مثلِدروغ ! وقتی می خواي یه دروغ رو بپوشونی ، یه دروغ دیگه میگی و هی دروغ پشتِ دروغ ! منم واسه جبرانِ یه اشتباه، یه اشتباهِ دیگه کردم . . . به ناهید گفتم بچه رو بندازه . . گفتم نه اون رو می خوام ، نه بچه اش رو ! رفت درِ خونه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٧اونم زده بود به سیمِ آخر. . یقه ي نازي رو گرفت . . هر چی از دهن اش دراومد بهش گفت . . بهش گفت خونه خرابکن ، بهش گفت هرزه ، بهش گفت که داره بین زن و شوهر موش می دوونه با لوندي هاش . . گفت داره دلِ من رومی بره . . حتی دیوونه تر شد ، گفت که همیشه تو خلوتامون اسمِ اون رو میبرم به جايِ ناهید . . نازي از همون جا کینهگرفت . . از همون موقع شمشیر کشید . . . ناهید قبول نکرد بچه رو بندازه . . تو این بین پسرك هم اومد خواستگاريِنازي . . نمی تونستم از دست اش بدم . . نمی تونستم ! وایستادم تو رويِ عزیز و بی بی . . . که با ناهید نمی سازم . .ساختنی نیستیم اصن ! که میخوام طلاق اش بدم . . . گفتم که نازي رو دوست دارم . . هر چند خودشون می دونستن .. می دونستن و وقتی خواستم بشم مردِ ناهید ، اخم هاشون تو هم رفت . . . عزیز می گفت نه ، بی بی می گفت دخترمرو بهت نمیدم . . . زن داري ! گفتم طلاق اش میدم . . . گفتم اگه نازي رو بهم ندید ، زندگی رو بهتون زهر می کنم . .. هم خودم رو می کشم ، هم نازي رو ، هم اون پسره رو . . باور نکردن . . بازم اشتباه کردم . . گرفتم پسره رو زدم . . تاجایی که می شد . . . . کارمون کشید به شکایت و شکایت کشی . . با پول راضی اش کردم رضایت بده . . چون اگه میرفتم اون تو ، ازدواجِ اون و نازي حتمی بود . . .بی صبرانه پریدم بینِ حرف هاش ، فکري رو به زبون آوردم که چند ساعت شده بود سوهانِ روح ام :- من پسرِ ناهیدم ؟مو شکافانه خیره ام شد ، آروم گفت :- مگه نمی خواستی بدونی ؟ مگه این همه سال به این در و اون در نزدي تا بفهمی ؟ پس ساکت شو و گوش بده . .چون فقط یه بار می گم !دستی به چشم هاش کشید :- انقدر داد و هوار کردم . خودم رو زدم ، نازي رو زدم ، ناهید با بچه ي تو شکم اش رو زدم که بی بی راضی شد . . .بی بی همه ي عمر خودش رو قانع کرد که ما به هم میل داشتیم و از اول فقط واسه لجبازي هر کدوم رفتیم یه وري .. انگار می خواست خودش رو آروم کنه که راضی شد به ازدواج امون . . ازدواج که نه . . محرم شدن . . نازي مخالفتکرد ، جیغ زد ، گریه کرد ، داد زد . . ولی نتونست جلويِ این ازدواج رو بگیره . . . محرم ام که شد دیگه نه عاشقِ نازيبرام مهم بود ، نه ناهید و نه پسرِ تو راهی ام . . فقط و فقط نازي بود . . نازي اي که دست و پا می زد واسه اینکه برسهبه عشق اش ! نازي اي که زندگی ام رو تويِ چند ماه جهنم کرد . . نازي اي که همیشه هم آغوشی ام با ناهید رو میکوبید تويِ سرم و می گفت من یه هوسبازم ! بچه ام رو می کرد چماق و می کوبید تويِ سرم . . هر اسمی بگی رومگذاشت . . متجاوز بدترین اش بود . . همون اسمی که من رو تا سر حد جنون برد . . شبی که گفت دیگه نمی خواد باهامبمونه . . من واقعا شدم متجاوز . . تو یه شب سه بار بهش تجاوز کردم . . همون کاري که باعث شد همه چی از همبپاشه . . بی بی خودش رو سرزنش کنه ، عزیز کمرش خم بشه . . و من . . از خودم متنفر بشم !دهان ام باز مونده بود . . . سه بار ؟ چطور تونست ؟ چطور تونست زنی رو که دوست داشت سه بار شکنجه کنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٨صداش لرزید :- زندگی ام جهنم شد . . . وسطِ باتلاقی گیر افتاده بودم که خودم راه اش رو زدم . . می فهمی وقتی عشق ات ، وقتیکسی که همه ي وجودتِ ، تو صورت ات داد بزنه ازت متنفره یعنی چی ؟ می دونی وقتی کلِ وجودت رو به فحش بکشهیعنی چی ؟ می دونی وقتی جیغ بزنه و تن اش رو چنگ بگیره و تو حتی نتونی جلوش رو بگیري یعنی چی ؟ تو تويِهمون روزايِ جهنمی پا به این دنیا گذاشتی . . . تو هم اشتباهی بودي !ساکن و بی حرکت ، بی نفس و بی رمق خیره شدم به لب هاش . . . داشت می گفت . . داشت همه چیز رو می گفت !سکوت کرده بود و نگاه ام می کرد . . انقدر عمیق که انگار تونل زده بود بینِ چشم هامون . . .نفس هام به شماره افتاده بود . . با صدایی که به زحمت از بینِ لب هام خارج می شدن گفتم :- بگو . . بگو و خلاص ام کن . . . من پسرِ نازي نیستم . . . نه ؟دستی به لب اش کشید . . :- نه . . .قلب ام ایستاد . . مات نگاه ام رو بهش دوختم . . . پس این همه سال تو کسی جز مادرم دنبالِ مهر مادري بودم ؟چشم هام رو با درد بستم که ادامه داد :- هم هستی . . . هم نیستی . . .پلک هام رو به سرعت از هم فاصله دادم ، با خشم بهش خیره شدم . . داشت عاصی ام می کرد !پوفی کرد . . . دستی به چشم هاش کشید و گفت :- نازي تو رو به دنیا آورد ولی ناهید تا چند ماه داشت ازت مراقبت می کرد . . .چشم هام گرد شد ! چه خبر بود تويِ زندگی ام و من بی خبر مثلِ یه کبک سر زیرِ برف کرده بودم ؟نگاه اش رو به بالايِ سرم دوخت و ادامه داد :- وقتی فهمیدیم نازي حامله اس که زمانِ زیادي نداشتیم برايِ سقط . . . می خواستیم از شرِ بچه خلاص شیم ولی بیبی و عزیز فهمیدن و نذاشتن . . . پسرك هنوز دنبالِ نازي بود . . هنوز ! حتی یه لحظه نمی تونی جايِ من باشی . . .حال ام از خودم به هم می خورد . . حالِ بدِ نازي دیوونه ام می کرد ولی کاري نمی تونستم براش بکنم . . همین کهبهش نزدیک می شدم شروع می کرد به جیغ زدن . . تا اون روز که . .آهی کشید و غمگین ادامه داد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶٩- تا روزي که عصبانی اومد سراغ ام . . . می گفت ازم متنفره ، هیچ وقت من رو نمی بخشه . . چون باعث شدم عشقاش برايِ همیشه ترك اش کنه . . چون پسرك بهش گفته بود حتی با تجاوزي که بهش کردم هم کنار می اومد ولی بابچه ي من تويِ شکم اش نه . . و تو باعث شدي نازي برام بمونه . . . ولی چه موندنی ! تازه جهنمِ زندگی ام به پا شدهبود . . روز به روز شکمِ نازي و ناهید بزرگتر می شد . . . مونده بودم بینِ دوتا زن ، کسی که دوستش داشتم و کسی کهدوستم داشت ! ناهید رو نمی تونستم طلاق بدم چون حامله بود . . . نازي رو هم بالاخره عقدِ دائم کردم . . ولی از همونموقع زندگی بهم زهر شد . . . نازي هر کاري می کرد برايِ از بینِ بردنِ بچه . . برايِ از بین بردنِ تو !خیره شد تويِ چشم هام ، چشم هايِ منی که داشتم له می شدم زیرِ بارِ گذشته ام :- که حتی مهم نبود که خودش هم بمیره ! مجبور بودم مدام دنبال اش برم تا یه وقت بلایی سر خودش نیاره . . . ناهیدزایمان کرد . . یه پسر ! یه پسر که فقط چهار ماه از تویی که هفت ماهه به دنیا اومدي بزرگتره . . .لب هام رو رويِ هم فشردم و خم شدم . . سرم داشت می ترکید ! داشت از درون متلاشی می شد . . . به سختی پرسیدم:- چرا . . . چرا بی بی چیزي نگفت . . هیچی . . هیچی از این چیزا رو . .آروم گفت :- نه خیلی هاش رو می دونست ، نه باید می گفت ! خودش هم می دونست دنیايِ تو به حدِ کافی آشفته هست . . نبایدآشفته ترش کنه . . . و خیلی از این قضایا رو نمی دونست و تا روزِ آخر نفهمید . . . نخواستیم که بفهمه . . . چون طاقتاش رو نداشت . .سرم رو بلند کردم . . دنیايِ آشفته ؟ پوزخند زدم :-کی دنیام رو آشفته کرد ؟ خودم ؟ یا . . .دست اش مشت شد و رويِ دسته ي مبل فرود اومد :- من ؟ آره ! من مقصرم . . . ولی فک نکن تاوان ندیدم . . . من سه سال تو جهنم زندگی کردم . . و هنوز هم زندگی امسامون نداره . . تا به دنیا اومدن میران هر روز انتظار داشتم زندگی ام به هم بخوره . . حالام ساکت باش و گوش بده . .هنوزم مغرور بود . . هنوزم حرف ، حرفِ خودش بود ! نفسِ کوتاهی گرفت و ادامه داد :- اسمِ پسر رو ناهید انتخاب کرد . . . . کیارش . . . بی بی ازم شاکی بود ، عزیز ازم شاکی بود . . نازي هم به خون امتشنه ! صد بار مردم و زنده شدم تا نازي زایمان کنه . . زایمان کرد و دو تا پسر به دنیا آورد . . . یکی اش تو ، یکی اشهم قل ات . . تو عرض چند ماه صاحبِ سه پسر شدم که یکی اشون زیاد دووم نیاورد ولی دو تايِ دیگه . . .لب گزید . . دستی به پیشونیِ عرق کرده اش کشید و من فقط یه اسم رو تکرار می کردم . . کیارش . . . کیارش ! یهبرادرِ دیگه ؟ !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٠سرش رو به پشتیِ مبل تکیه زد و با چشم هایی بسته گفت :- نازي پس ات زد . . . فقط یک بار بغل ات کرد و بعد دیگه نخواست ببیندت . . . جیغ می زد و می گفت نمی خوام اش. . سرم رو از دست اش می کشید . . ضجه می زد . . مدام بهت می گفت قاتل ! حال اش هر روز بدتر از دیروز می شد. . . زایمانِ ناهید ، سالم بودنِ پسرش ، ناخواسته بودنِ بچه هاش ، مرگِ یکی از اونها و از همه بدتر کاري که من باهاشکردم نازي رو تا سر حدِ جنون برد . . . حاضر نمی شد بهت شیر بده و تو داشتی تلف می شدي ! نازي که با چشمايِاشکی پس ات زد ، چاره اي نداشتم جز اینکه بسپارم ات به کسی که بهت شیر بده . . . انقدر ضعیف و مظلوم بودي کهحتی دلِ منی که چشمِ دیدن ات رو تا لحظه ي به دنیا اومدن ات نداشتم ، نرم شده بودم . . با شرمساري رفتم سراغِناهید . . . نه گلایه اي کرد ، نه توهینی . . . بغل ات کرد و بوسیدت . . . هنوز زن ام بود . . هنوز جدا نشده بود ازم . .برايِ اولین بار شیر خوردنِ پسرم رو دیدم . . از سینه ي کسی جز مادرِ خونیِ خودش . . ناهید دست می کشید رويِ سرتو بهت شیر میداد . . حریص مک می زدي . . دلم می خواست نازي بغل ات می کرد . . بهت محبت می کرد . . ولیانگار ضربه اي که بهش زدم خیلی بد بود . . خیلی ! . . من آب شدن اش رو به چشم دیدم . . کارم این بود که می سپردمات دستِ ناهید . . . واسه راحتی خودش و خودم و خودت آوردم اش تو خونه ي سرایداري که خالی بود . . . عزیز کسیبود که از همه چیز خبرداشت . . چون پسرش بودم . . وشاید همون غمِ اشتباهاتِ من بود که زود از پا درش آورد . . اونبود که همه چیز رو سیاستمدارانه منظم کنارِ هم می چید و نمی ذاشت کسی بفهمه ناهیدي هست که به پسرِ نازي شیرمیده ! اما نازي فهمید . . فهمید و همه چیز رو به هم ریخت . . . دوباره شد همون زنی که نمی شناختم اش . . . کممونده بود تو و کیارش رو بکشه . . . می ترسید ! با اینکه دوست ات نداشت ، با اینکه علاقه اي به بودن ات نداشت ولیحسِ مالکیت اش هم بهت قوي بود . . با اینکه خودش رو مادرت نمی دونست ولی حسِ مادر بودن از همون لحظه ايکه به دنیا اومدي ، نا خواسته گاه و بی گاه خودش رو نشون می داد . . بر خلافِ اون چیزي که نازي می خواست ! میترسید از اینکه ناهید تو رو ازش بگیره ! حتی می ترسید منی رو که ازم متنفر بود رو هم ازش بگیره . . . مجبورم کردناهید رو طلاق بدم . . طلاق اش دادم . . بر خلافِ میل ام . . اون برايِ بچه هام مادري کرد . . رفت و کیارش رو همبرد . . تو موندي ، من ، نازي و یه دنیا درگیري . . . نازي به هر کسی که بهت نزدیک می شد حساس بود . . هم میخواست یکی وقتی از گرسنگی گریه می کنی ساکت ات کنه و هم نمی خواست کسی بهت نزدیک بشه مبادا تو رو ببره! ببره برايِ خودش . . .نفسی گرفت و من مبهوت بودم از حرف هاش . . . ذهن ام گیج بود بینِ اون همه اطلاعات . . . داشتم دیوونه می شدم!بلند شد . . . قدم زد و به سمتِ پنجره رفت . . . :- چند ماهی که ناهید بود و ازت مراقبت می کرد خبري از تو تويِ این خونه نبود ولی بعدش . . . مجبور شدم حضورترو رسمی کنم . . . ولی قرار نبود همه از همه چیز خبر داشته باشن ! حتی خواهر و برادرهامون هم از همه چیز خبرنداشتن . . حتی از پسرِ ناهید ! انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که حتی خودم هم نفهمیدم چطور در عرضِ چند ماهشدم پدرِ سه تا بچه از خونِ خودم ! بالاخره کارِ نازي به جایی رسید که مجبور شدیم بیمارستانِ روانی بستري اش کنم .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧١. نازي رفت و قلبِ منم با خودش برد . . . از همون روزي که به دنیا اومدي ، برام مشکل آوردي کیان . . مشکل پشتِمشکل ! همه ي خدمتکارها رو مرخص کردم . . دیگه نیازي به اونا نبود . . به جاش سه چهار نفر رو جدید آوردم که بهکارايِ خونه برسن . . گذشته امون باید دفن می شد . . کسی نباید می فهمید . . بلد بودم چطور دهنِ همه رو ببندم . .برايِ آبرويِ خودم ، نازي ، ناهید ، مادرامون . . . نازي بستري شد ، دست هاش رو می بستن ، بهش آرامبخش تزریقمی کردن ، شوكِ الکتریکی ، و هزار راهِ دیگه تا آروم بشه ، خوب بشه . . . و منم باهاش درد کشیدم . . هر روز ، هرثانیه ، هر لحظه . . نازي خوب شد و برگشت . . با قبولِ من به عنوانِ شوهر برگشت . . یک سال طول کشید تا تونستمکمی ، ذره اي محبت ام رو تو دل اش جا بدم . . . و تا وقتی که من رو به طورِ کامل به عنوانِ شوهر خودش قبول کنهسه سال طول کشید . . تا بالاخره میران به دنیا اومد . . شاید زندگی کمی رويِ خوبش رو بهم نشون می داد . . . هنوزهم که هنوزِ از نازي سرکوفت می شنوم بعضی اوقات . . هنوز بعضی اوقات کینه اش رو نشون می ده . . هنوز بعضیاوقات به پزشک نیاز پیدا می کنه . . . ولی دیگه دل اش با منِ ، حداقل از این مطمئنم !سکوت کرد . . . انگار حرف هاش تموم شده بود ، ولی زخمِ دلِ من تازه سر باز کرده بود . . . دل ام فریاد می خواست ،عصیان و تمرد می خواست . . دل ام دلیل می خواست ! :- ولی بینِ این همه حرف ، هیچ کدوم دلیلی برايِ نفرت از من نبودن . .برگشت و موشکافانه خیره ام شد . . قدمی جلو اومد ، دست هاش رو پشتِ کمرش گره کرد :- پس خوب گوش ندادي . . . همه اش دلیل بود !بلند شدم . . . نیم قدم جلو رفتم . . دست ام می لرزید ، چشم هام می سوخت ولی الان ، این لحظه وقتِ شکستن نبود. . وقتِ بازجویی بود ! :- کدوم دلیل ؟ اشتباه رو تو کردي ، نازي کرد ، ناهید کرد ، بی بی و عزیز اشتباه کردن . . من چه اشتباهی کردم ؟ بهتاوانِ کدوم گناه ام ، وقتی شیرخواره بودم مادرم پس ام زد ؟ بیست و هشت سال ذره اي محبت اتون رو ازم دریغ کردینو هیچ دلیلی ندارین . . حتی تو ، تویی که من ، بودن ام ، متولد شدن ام باعث شد نازي پیش ات بمونه ازم متنفري !تنها یه جمله گفت :- نیستم !نه چشم هام گشاد شد ، نه لب هام از هم فاصله گرفت و گرد شد ! فقط خیره اش موندم . . . فقط خیره نگاه اش کردم!قدمی جلوتر اومد . . . یک متري ام ایستاد ، پلک زد و آهسته گفت :- من از خونِ خودم نمی تونم متنفر باشم . . اونم تو ! تویی که شاید حاصلِ تجاوزي که به نازي کردم بودي ، ولی ذرهذره ي عشق ام به نازي رو تو خون ام ریختم وقتی بهش می تاختم . . . !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٢سرم رو ناباورانه تکون دادم . . قلب ام تیر می کشید ، ریه هام می سوخت . . داشتم می مردم ! می مردم چون همه چیزِزندگی ام داشت کُنفَیِکون می شد !بهت زده زمزمه کردم :- ولی تو . . . تو همیشه بهم ظلم کردي ، زجرم دادي ، باعثِ گریه ام شدي . . کدوم پدري با حاصلِ عشق اش اینطورتا می کنه ؟ کدوم ؟ تویی که حتی به پسرِ بزرگترت رحم نکردي . . . . اصلا . . . اصلا کیارش کجاست ؟ چطوري میتونی ادعاي پدري کنی وقتی زندگیِ سه تا بچه رو نابود کردي . . .پوزخند زد ، تلخ :- وقتی می گم چیزي از زندگی ام نمی دونی ، ادعا داري که از همه چیز خبر داري . . تو چند سالته کیان ؟ هان ؟ بیستو هشت سال . . . درسته ؟ بیست و هشت سالِ من دارم عذاب می کشم . . می فهمی ؟ بیست و هشت سالِ از خودممی پرسم چطور اون شب ، سه بار به پاره ي تن ام دست درازي کردم وقتی ضجه می زد که رهاش کنم ؟ من برايِپوشوندنِ یه اشتباه ، یه اشتباه دیگه کردم و هنوز دارم تاوان پس می دم . . هنوزم !آهی کشید ، دست به ته ریشِ رويِ صورت اش زد و گفت :- نازي بهت بد واکنش نشون می داد . . . شاید براش یادآورِ خاطره ي اون شب بودي و هستی . . . دوست نداشت بهتمحبت کنم چون انگار محبتِ من به تو یعنی علاقه به اون دوره ي شوم . . .و باز سکوت کرد . . و من باز خروشیدم :- نازي با من مشکل داشت ، حق داشت ! من پسري بودم که ناخواسته مجبور شد به دنیاش بیاره . . حاصل تجاوز بهش. . تو چرا باهام بد بودي ؟ تو همین یه سالِ گذشته ، چند بار سعی کردي زمین ام بزنی ؟ چند بار سعی کردي اطرافیانام رو ازم دور کنی . . . تو چی میگی علیرضا ؟ چی می گی ؟ تک تکِ روزهايِ عمرِ بیست و هشت ساله ام رو درد کشیدم. . زجر کشیدم . . یادته ؟ یادته خوابِ بد دیدم ؟ یادته اومدم درِ اتاق اتون ؟ پدرِ عاشق پیشه ، باهام چی کار کردي ؟ هان؟ چی کار ؟چشم هاش رو بست . . چرا حس می کردم درد نشسته تويِ نگاه اش ؟ ، آروم جواب داد :- مجبور بودم . . . به خاطرِ نازي ! یا باید تو رو انتخاب می کردم یا نازي رو ! نازي اي که فقط مادرِ تو نبود . . . من بهغیر از تو ، میران رو هم داشتم . . . . سارا رو هم . . . اگه تو رو انتخاب می کردم ، هم نازي رو از دست می دادم و همبچه هام رو . . بچه هام هم مادرشون رو . . . نازي با وجودِ تو تويِ زندگی ام نمی موند . . نازي ازت می ترسه کیان . .حسِ خوبی بهت نداره . . چون تو . . .با انگشتِ اشاره اش به سینه ام کوبید ، چشم هاش رو چرخوند تويِ چشم هام :- تو خودِ منی . . . . . خودِ خودِ من ! منِ لعنتی . . . تو یه لعنتی هستی مثه خودم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٣سرگردون چشم تويِ صورت اش چرخوندم ، من ؟ من خودِ علیرضا بودم ؟هل ام داد ، موهاش رو به چنگ کشید و گفت :- حرف زدن ات ، نگاه ات ، حرکات ات . . لعنتی حتی عاشق شدن ات مثلِ منِ . . . تو حتی منو یادِ خودم میندازي . .اونوقت نازي رو . . . می تونی درك کنی چه زجري می کشه وقتی شباهت امون رو به هم می بینه ؟آب دهن فرو بردم و نگاه ازش دزیدم . . . من مثلِ علیرضا نبودم ! شباهتی بهش نداشتم . . . زمزمه کردم :- من شبیه تو نیستم . . . نیستم علیرضا !خندید . . . عصبی خندید و گفت :- می خواي عکسِ بیست و هشت سالگی ام رو بهت نشون بدم . . . کیان ، نمی تونی از این واقعیت فرار کنی . .دست هام مشت شد . . کاش می تونستم به دیوار بکوبم اش ! :- چه ربطی داره . . اصلا من کپی برابرِ اصل تو ، نیمه ي سیبِ تو ! چه ربطی داره به تنفرِ تو و نازي از من . . . بديهایی که در حق ام کردین . . یه دلیل منطقی می خوام . . یه چیزي که راضی ام کنه !کوبیدم رويِ قلب ام و ادامه دادم :- که این قلبِ زخمیِ لعنتی ام رو آروم کنه . . . من بیست و هشت سال منتظرِ یه دلیل بودم . . یه چیزي که بهم بگهتو حق ات بود این درد ، این همه عذاب . . . حرف بزن !دستی به پیشونی اش کشید . . . نفسی گرفت و گفت :- می دونی تو مثه جايِ یه بخیه اي . . ردِ یه زخم ! که هر وقت می بینیم ات یادِ گذشته می افتیم . . یادِ اشتباهاتمون .. اگه باهات بد کردم چون از خودم متنفر بودم ! چون می خواستم از خودم انتقام بگیرم . . چون تو یه خاطره بودي . .خودِ من بودي ! من هیچ وقت ازت بدم نیومد فقط . . . چشمِ دیدن یه خودِ دیگه رو نداشتم !چون تو منی ! خودِ من !وقتی به تویی که همیشه دوست داشتم برات حداقل یه سرپناهِ کوچیک باشم ، بد می کردم ، عذابت می دادم ، خودمصد برابر عذاب می کشیدم ! کیان من همیشه سعی کردم باهات مقابله کنم چون نمی تونستم باور کنم بچه اي که نهپدرش می خواستَتِش ، نه مادرش ، داره زندگی می کنه . . خوب زندگی می کنه !ناباورانه نگاه اش کردم . . . قدمی عقب رفتم . . زمزمه کردم :- من دارم تاوانِ تو رو می دم ؟تلخند زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۴- شاید . . . ولی حتی ذره اي نمی تونی درك کنی چی می گم تا وقتی که جايِ من باشی . . تو نمی تونی اون حس دردو تحقیري که تويِ دل امِ رو درك کنی . . و من با آزار دادنِ تو این حس رو ارضا می کردم . . اینه دردِ من ! می خواستمتقصیر رو گردنِ تو بندازم . . تقصیرِ بیماريِ نازي رو . . .چشم هام سوخت ، بغض گلوم رو گرفت :- خیلی بی انصافی . . خیلی ! می دونی چند بار تو دل ام آرزو کردم بتونم بهت بگم بابا ؟ حالا می بینم بابايِ من واسهخاموش کردنِ دردِ عذاب وجدان اش ، یه بچه ي معصوم رو آزار می داد . . . مگه من چند سال ام بود که حتی اونروزي که با سر و کله ي خونی اومدم جلودرِ خونه و دست هام رو دراز کردم که بغل ام کنی پس ام زدي ؟ هان ؟سري تکون داد :- فک کردي من همون روز درد نکشیدم ؟ چرا کیان . . چرا ، وقتی بهت پشت کردم انگار یکی قلب ام رو تو مشت اشگرفت . .بی توجه به مکان و موقعیت داد زدم :- ولی مثه من درد نکشیدي . . دِ چه مرگت بود که همه چی رو ازم دریغ کردي . . با یه فکرِ بچگانه و احمقانه ؟دست هايِ مشت شده ام رو رويِ چشم هام کشیدم . . درد داشت بفهمی که همه ي دردي که کشیدي ، حاصلِ یه دردبود . . دردي که تو توش مقصر نبودي . . که بی گناه بودي !باز هم عمیق نفس کشید . . آهسته گفت :- بهت گفتم . . من برايِ پوشوندنِ هر اشتباه ام ، یه اشتباه دیگه کردم . . من برايِ سرپوش گذاشتن رويِ اشتباه خودم، تمامِ عصبانیت ام رو معطوفِ تو کردم . . واسه آروم کردنِ خودم . . اما نازي . . بهش خرده نگیر . . با من بد باش ، منرو هیچ وقت نبخش اما نازي رو . . حتی اگه باهات بد می کنه ، با زبون اش زخم می زنه بهت ، تقصیرش نیست . . اونبیمارِ کیان . حتی بعد از این همه سال . . . باید به نازي حق بدي . . .شاید بهت مهرِ مادري داشته باشه . . . ولی نمیتونه بروز بده . . نمی تونه چون هر وقت که به چشم هات نگاه می کنه لحظه لحظه ي منی رو می بینه که داشتم بهشتجاوز می کردم که نتیجه ي اون تجاوز شدي تو . . . اون تقصیري نداره ولی . .پریدم بینِ حرف اش . . با تمامِ دردي که این همه سال کشیده بودم ، با تمامِ حسرتِ وحقارتی که چشیده بودم :- ولی تو داشتی . . داشتی و داري . . هنوزم نمی خواي اشتباه ات رو قبول کنی . . . هنوزم نمی خواي قبول کنی که اگهنازي مشکل داشت ، تو که نداشتی . . تو چرا حواس ات بهم نبود ؟ مگه نازي همیشه بود ؟ همه جا بود . . تو . . .کلافه غرید :-من چی ؟ اشتباه کردم ؟ گناه کردم ؟ غلط کردم ؟ آره ! آره . . می خواي چی بهت بگم ؟ اینکه این همه سال عذابات دادم ؟ به اشتباه ؟ بی گناه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۵هق زدم ، دست ام رو جلويِ دهن ام گرفتم . . مرد بودم ؟ درست . . . ولی مرد که هیچ ، سنگ هم باشی با این سرنوشتمی شکنی !عمیق نفس کشیدم و به سختی گفتم :- آره . . آره ! تو دلیل نداري واسه حرفات . . منطق نداري واسه حرفات . . یه مشت خاطره ي درست و نادرست رو بیرونمی کشی و میگی واسه اینه هیچ وقت بغل ات نکردم ، واسه اینه هیچ وقت مدرسه ات نیومدم . . هیچ وقت بهت افتخارنکردم . . هیچ وقت مواظب ات نبودم . . هیچ وقت غصه ات رو نخوردم . . . حتی . .. حتی وقتی . . . وقتی . . .دست ام مشت شد رويِ شکم ام . . . جايِ همون زخمِ قدیمی ، صدام رنگِ اعتراض گرفت :- حتی وقتی خودکشی کردم چشم ام به در بود بیاي سراغ ام . . تو و اون زن ات ولی . . . ولی نیومدین . . . من حتیاگه حرومزاده ام بودم ، حتی اگه بچه ي نازي از اون به اصطلاحِ تو پسرك هم بودم ، بازم گناهی نداشتم . . بازم حق اماین همه درد نبود . . چون بی گناه بودم . . چون معصوم بودم . . چون یه بچه بودم ! اونوقت . . اونوقت شما تقصیرخودتون رو انداختین گردنِ من . . که چی ؟ ناخواسته بودم ، حاصلِ تجاوز بودم ، اگه نبودم نازي به عشق اش میرسید ،با هم نمی موندین ، برادرِ دو قلوم نمی مرد . . . بس کنین این مزخرفات رو . . . اینِ دلِ لعنتیِ من رو کی می خواد آرومکنه ؟ این همه درد رو کی می خواد کم کنه ؟دیگه نمی تونستم حرف بزنم . . نمی تونستم !آب دهن فرو دادم و دست کشیدم به گردن ام . . . نگاه ام کرد . . خیره خیره . . . ! بدون پلک زدن . . نگاه اش سنگینبود ، خیلی !نزدیک شد بهم . . روبروم ایستاد . . . راست می گفت . . . شبیه اش بودم . . خیلی ! و چه قدر درد داشت این شباهت . .. مگه می شه فرزندت رو به خاطرِ شباهت به خودت ، برونی ؟ !دستِ لرزون اش رو جلو آورد . . عجیب بود ! دست اش می لرزید ؟ !آب دهن فرو برد و بعد آهسته دست کشید رويِ موهام . . . تن ام لرزید . . . انگار مسري بود این تکون هايِ ریز !لب هاش رو رويِ هم فشرد و آهسته گفت :- فک کردي برام راحت بود ؟ کیان ، من بهت گفتم . . نگفتم ؟ من اشتباه رو اشتباه کردم . . اشتباهاتی که بعضیهاشون هیچ دلیلی نداشت . . بعضی هاشون سرِ ندونم کاري بود . . . بعضی هاشون هم تنها از رويِ غرور . . . ولیاشتباهات ام بیشتر دامنِ زندگیِ تو رو گرفت . . حتی بیشتر از کیارش !پلک هام رو رويِ هم فشردم . . . پدرم نوازش ام کرد ؟ دست کشید به موهام ؟ پدرم ؟ بعد از بیست و هشت سال بایدحسی می داشتم . . . باید ته دلم آروم می گرفت ولی بیشتر بغض می کردم . .آروم تر گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧۶- فکر می کنی تمامِ عمر حواس ام بهت نبود ؟ نه . . . اشتباه فکر می کنی . . . خودم رو بهت نشون ندادم . . می دونیچرا ؟ چون تو انقدر حساس بودي ، انقدر روحِ لطیفی داشتی با وجودِ مرد بودن ات ، پسر بودن ات که خیلی زود ، زودتراز اون چیزي که بشه تصور کرد همه چیز رو لو می دادي . . . تو دلِ صافی داشتی و داري . . . تو خیلی ساده اي کیان !یادته ؟ همون شبی که دعواش باعث شد عقیم بشی . . . . یادته ؟نگاه ام رو زمین دوختم . . یادم بود . . مگه می شه یادم نباشه دردي رو که کشیدم ؟آه کشید . . . انگشت گوشه ي لب کشید و گفت :- من همه ي اون شب حواس ام بهت بود . . من صدايِ گریه اي رو که از درد می کردي رو می شنیدم و پا به پايِمیرانی که پشتِ درِ اتاق ات ایستاده بود غصه می خوردم . . . اون شبی که داشتی می رفتی خواستگاري ، انگار خودم رودیدم . . . انگار خودِ من بودي .. با همون برق چشم و آرزو . . دلم می خواست اون شب کنارت بشم . . دلِ لعنتی ام کجرفت و خواست کنارت باشه ولی وقتی نازي رو دیدم که پکر شد . . که راه گرفت و رفت ، خفه اش کردم و رفتم !پوزخند زدم ، بی رنگ و رمق :- نمی خواستی بهم محبت کنی ؟ قبول . . حتی به این غصه خوردن ات هم نیازي نبود . . ولی این همه سال تلاشبرايِ کوبیدنِ من رو چطور توجیه می کنی ؟ چطور توجیه می کنی که با زن ام ، با کسی که دوست اش داشتم و دارمقرار گذاشتی و بهش گفتی ترك ام کنه ؟ هان ؟مکث کرد ، نگاه اش رو به عکسِ رويِ دیوار داد . . عکسی که تازه نصب شده بود . . من ، ترانه و بی بی . . روزِ عروسی!آهسته گفت :- چون اون لحظه برام هیچی مهم نبود ، نه تفکراتِ به قولِ تو احمقانه ام ، نه اینکه بتونم زمین ات بزنم . . فقط خودمجلويِ چشم ام بود با نازي . . . ترانه رو نازي می دیدم و تو رو خودم . . می خواستم ازت دور بمونه . . . همین !آبِ دهانِ نداشته ام رو فرو دادم . . . چرخی دورِ خودم زدم ، قلب ام سنگین بود . . عجیب سنگین بود ، بیشتر از همه ياین سالها :- می دونی که هیچ کدوم از حرفات قانع ام نکرد . . . راضی ام نکرد . . . ؟دست به سینه شد :- می دونم . . . ولی من تاوان دادم کیان . . . و مطمئن ام که قراره باز هم تاوان بدم . . چون به خدا معتقدم . . با همهي اشتباهات و گناهام ، مطمئن ام جايِ حق نشسته و می ترسم که جزايِ گناهام ، دامنِ بچه هام و خونواده ام رو بگیره.. .لب ام کج شد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٧- تو تاوان دادي ؟ تو ؟ تویی که نازي ات رو داشتی ، بچه هات رو هم بزرگ کردي . . . تاوان ات چیه علیرضا خانِمجد ؟چشم هاش نمناك شد . . . این علیرضا تا حالا کجايِ شخصیتِ این مرد پنهان شده بود ؟ این مردِ لطیف ! :- می دونی تاوانِ من چیه کیان ؟ اینکه دو تا از پسرهام ، ازم دورن . . نه می تونم کنارم داشته باشمشون ، نه میشهکنارم بمونن ! من بیست و هشت سال تو حسرتِ این موندم که وقتی بچه هام بهم می گن بابا ، با خیالِ راحت بگم جانِبابا ، بدونِ عذابِ وجدانِ اینکه دوتا بچه ي دیگه هم هستن که بیشتر از بقیه لایقِ جان شنیدن ان . . .توده ي تويِ گلوم بزرگتر شد . . . ترانه کجا بود که آروم کنه دلِ بی قرارم رو ؟فرزندِ دیگه . . . پسرِ دیگه . . . برادرِ بزرگ ! کیارش کجا بود ؟فکرم رو به کلمه تبدیل کردم . . . آهی کشید :- نمی دونم . . .زبون رويِ لب کشیدم :- نمی دونی یا نمی خواي بگی ؟کمی مکث کرد و بعد به جايِ جواب پرسید :- منو . . . منو می بخشی؟ به خاطر . . . . به خاطرِ همه ي این سالها . . همه ي اشتباهات ام ؟خندیدم . . . بخشش ؟ تلخ بود چه قدر خنده هام ! شاید هیچ وقت تويِ ذهن ام ، حتی تويِ فانتزي ترین پستوهاش همفکر نمی کردم برسه روزي که مردي ، به اسمِ علیرضا که شناسنامه ام ، دي ان اي ام ، همه ي وجودم ثابت می کردپدرمِ و اون قبول نمی کرد ، بهم بگه ببخش ! :- به نظرت می تونم ؟لبخند زد ، سفیدِ سفید ، مات ! :- به نظرت ناهید می تونست ؟این بار من ماتِ این شطرنج شدم :- بخشیدت ؟سر پایین انداخت :- آره ! وقتی داشت میرفت . . بخشید ! ناهید روحِ بزرگی داشت .. .خیلی بزرگ ! با وجودِ سن کم اش خیلی بیشتر از منیکی حداقل می فهمید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٨این بار من سکوت کردم . . . خیلی حرف ها باید می زدم . . . خیلی چیزها باید می پرسیدم ولی . . . . ولی دلم سرد شدهبود . . دلسرد شده بودم . . . این همه سال به خاطرِ هیچ و پوچ عذاب کشیدم ؟ شاید اشتباهاتِ آدم هايِ دور و برم زیادبود ، ولی سهمِ من چی بود از این اشتباه که تقاص داده بودم به جايِ همه اشون ؟ !دستی به موهام کشیدم :- به نظرت من حقی دارم به گردن ات ؟نفسِ عمیقی گرفت ، نگاه ازم می دزدید :- فک کنم داشته باشی . . . حتما داري . . . .سر تکون دادم . . . . :- نمی دونم . . . شاید بخشیدم ات . . . شاید یه روزي رسید که بتونم ذره اي درك ات کنم . . . ولی حالا . . . . . نمیدونم ولی می دونی ؟نگاه ام کرد ، چه قدر نگاه اش شبیهِ خودم بود ! ادامه دادم :- آدم نفرین کردن نیستم . . . اونم عزیزترین آدم هايِ زندگی ام رو . . . چون انقدر به قول تو ساده ام که این همه سال، با همه ي اذیت هاتون ، حتی با اون خاطره ي تلخِ سیزده به در ، که هنوزم که هنوزِ مزه ها رو به دهن ام تلخ می کنه، نمی تونم ازتون متنفر باشم . . شاید آنرمال و غیر طبیعی باشم ولی من و دل ام ، زیادي رقیق القلبیم !سکوت کرد . . چه قدر این سکوت کردن ها زیاد شده بود . . انگار داشتیم تلاش می کردیم آخرین تیکه هايِ مجهولِذهن امون رو پیدا کنیم و جواب بگیریم از هم . . . ومن باز شانس ام رو امتحان کردم برايِ پیدا کردنِ برادري که تازهفهمیدم هست و شاید زندگی می کنه :- کیارش کجاست ؟خندید . . . چه قدر خسته ! :- گفتم نمی دونم . . .دست هام رو تو جیبِ شلوارم فرو بردم :- باید باور کنم . . .لب هاش رو تکون داد :- نمیدونم . . . به عهده ي خودتِ !و می دونستم که جوابی که داد ، شاید درست نبود . . . این مرد ، خیلی چیزها پنهون داشت . . . خیلی چیزها !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧٩مرور می کردم تمامِ سنگ هایی که انداخت جلويِ پايِ لنگ ام برايِ اینکه نتونم قدم بردارم . . . واقعا همه ي اینها انقدردلیلِ مزخرفی داشت ؟برگشتم و نگاه ام رو دوختم به چشم هايِ بی بیِ تويِ قاب :- یعنی دیگه دشمنی اي بین امون نیست ؟صداش بهم نزدیک شده بود :- دشمنی اي نبوده . . . هیچ وقت . . . اگه دشمن ام بودي خیلی زود از سر راه برت می داشتم . . همه اش اشتباهاتِمن بود . . . که برايِ تسکینِ دلِ خودم ، فریب دادنِ خودم تو رو اذیت می کردم . . . . ولی . . . . . ولی از من انتظارنداشته باش باهات خوب باشم . . . زبون ام تندي نکنه . . نه مثلِ همیشه . . . حالا که فهمیدي ؛ نمی تونم مثلِ گذشتهباشم باهات ولی . . .برگشتم و صورتِ پیرترم رو نزدیکِ خودم دیدم :- چرا ؟ چرا نمی تونی خوب باشی و زخمِ زبون نزنی ؟تلخ لبخند زد :- چون یه عادت شده . . .تا بخوام حرکتی کنم سر پیش آورد و پیشونی ام رو بوسید . . . . داغ شد جايِ بوسه اش !چشم هام سوخت و اشک نشست رويِ گونه ام . . . علیرضا چی کار کرد ؟ چی کار کرد ؟ پیشونی ام رو بوسید ؟صداش پر از بغض شد :- بیست و هشت سال حسرت داشتم برات پدر باشم . . . شاید باور نکنی ، هیچ طور . . ولی خودم هم می دونستم ، تهِتهِ دلم . . تو همیشه برام مهمی . . . اولین باري که دیدم ات ، ضعیف و زرد بودي . . ولی چشم هات . . . داشتن دنیا روقورت می دادن با نگاه هاشون . . . اون روز پیشونی ات رو بوسیدم . . اولین و آخرین بوسه اي بود که زده بودم به پسرمتا امروز . . . این لحظه ! شاید هیچ وقت حرف هام برات قابل درك نباشه . . شاید از امروز هزار بار حرف هام رو مرورکنی و سعی کنی خودت رو قانع کنی و نتونی . . . شاید ؛ چون جايِ من نیستی . . . اگه می خواي منو قضاوت کنی بایدجايِ من زندگی کنی . . .دست کشیدم رويِ گونه ام و با صدایی شبیهِ صدايِ علیرضا گفتم :- ولی هیچ دلیلی نمی تونه بی رحمی اتون رو توجیه کنه . . . قبول داري ؟آه کشید و زمزمه کرد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٠- قبول دارم ! همیشه داشتم . . . ولی . . .صداش قوت گرفت :- امروز که از این در بیرون بریم ، شاید یه چیزایی تغییرات جزیی بکنه ولی من همون علیرضام و تو هم همون کیان .. . . با همون خاطراتِ تلخ !عقب عقب رفت . . . نگاه اش رو دور تا دورِ خونه چرخوند . . . خیره شد جایی که یه زمانی یه تیکه آینه فرو رفته بودتويِ شکم ام . . . نزدیک اش شد ، رويِ زانو نشست و دست کشید رويِ زمینی که اون شب من غرق به خون شدم :- شاید هیچ کس بهت نگفت . . . چون یادشون نموند . . . ولی اون شب من رويِ همین دستام بردمت بیمارستان . .دست هاش رو بهم نشون داد :- و این دست ها همیشه جلويِ چشم ام خونی می مونن بابتِ ظلمی که بهت کردم که رسیدي به جایی که از زندگیبریدي . . . من همیشه تاوان پس می دم کیانمهر . . . اگه یه روزي تونستی ، منو ببخش . . . شاید کمی وجدان ام راحتام بذاره . . که حداقل بتونم راحت به سوگل و میعادم بگم جانِ بابا . . .بلند شد و پشت کرد بهم . . گفت از این در که بیرون بره باز همه چیز میشه مثه گذشته . . پس دیگه وقت نداشتم کهبپرسم . . . لب هام لرزید . . . . چونه ام لرزید وقتی ازش پرسیدم :- دوست ام داشتی ؟ هیچ وقت . . . دوست ام داشتی ؟ایستاد . . . یک قدمیِ دربِ خروج ایستاد . . . آروم چرخید سمت ام ، خیره شد بهم . . یه دقیقه . . دو دقیقه . . یه ساعت. . دو ساعت . . نمی دونم ! انگار عقربه ها از بین رفته بودن . . انگار دیگه زمان ناپدید شده بود !بالاخره آهسته لب زد :- نمی دونم . . نمی دونم . . شاید !و شاید اش چه قدر معنی داشت . . . معنیِ مثبت . . رفت و در پشتِ سرش بسته شد . . . من موندم و یه دنیا فکر و خیال!***جلويِ در پارك کردم . . . سرم رو رويِ فرمون گذاشتم . . . علیرضا آینه ي همه ي ما بود . . همه ي مایی که بی دلیلو با دلیل ، درست و غلط خودمون رو محق می دونستیم برايِ سرزنشِ دیگران . .برايِ سرزنش و دوري از بچه اي که وقتی جنینی بیش نبود به خاطرِ مادرش مبتلا به ایذر شد !برايِ سرزنشِ کودکی که مجبور بود برايِ تامین مخارج اش ، گدایی کنه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨١برايِ سرزنش و دوري از یه کودكِ سرطانی !برايِ سرزنش و دوري از یه کودكِ حرومزاده . . . حرومزاده اي که پدر و مادرش صد در صد اشتباه کرده بودن ولیخودش . . . زیادي بی گناه بود . . . وحتی خدايِ اون بالا هم گناهی براش نمی نوشت !نگاه ام رو به خونه ي ویلایی اي دوختم که همه ي زندگی ام منتظرم بود . . . خیلی غصه داشتم ، خیلی غم داشتم ،شاید به قولِ علیرضايِ پدر ، بارها حرف هاش رو براي خودم مرور می کردم و شاید روزي می رسید که ببخشم اش . .. ولی امروز . . . حتی نمی خواستم به یه ثانیه پیش فکر کنم . . . فقط می خواستم به ترانه فکر کنم و برادري که بایدپیداش می کردم . . . هر طور شده و این هر طور با کمکِ یه نفر میسر می شد . . حسین !دست ام شماره اش رو گرفت . . . بی مقدمه رفتم سرِ اصلِ مطلب :- می تونی یه مردي هم سن و سالِ خودم به اسمِ کیارشِ مجد ، اسمِ پدر علیرضا و اسمِ مادر ناهید پیدا کنی ؟بهت زده شده بود که چند لحظه اي حرف نزد و وقتی لب باز کرد تته پته می کرد ! :- این . . . این . . . . چی . . . من . . . کیه ؟لبخند زدم ، خسته و داغون ! :- برادرم . . . همون پسرِ زنِ اولِ علیرضا !سکوت کرد . . . شاید منتظر بود براش توضیح بدم و در عینِ حال می دونست انقدر ویران شده ام که فعلا جونِ توضیحندارم . . باید دوپینگ می کردم و بعد بهش می گفتم ! بنابراین تنها گفت :- ببینم چی کار می تونم بکنم . . .و من می دونستم حسین می تونست !تماس رو قطع کردم و راه گرفتم سمتِ خونه . . . بغض ام رو فرو خوردم . . درِ حال رو باز کردم و صدام رو ول دادم :- ترانه ؟ بلوطکم ؟ من اومدم . . .در رو بستم و تکیه زدم بهش . . خنکايِ خونه ي گرم ام رو به تن خریدم و زمزمه کردم :- برگشتم خونه !و چند لحظه بعد که با لبخند اومد استقبال ام ، اشاره زد که خم بشم و بوسه زد به پیشونی ام . . . شاید می تونستم حداقلبرايِ چند ساعت فراموش کنم که منِ بی گناه ، بیست و هشت سال بارِ گناه به دوش کشیدم . . . . !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٢فصل ششم (( ناباورانه ))دو سال و هفت ماه بعد . . .کیانمهر :زن بچه رو به دستِ ترانه سپرد . . . اشک شوق نشسته بود به چشم هايِ همسرم . . دست و دلم می لرزید !نوزادِ پسر با تمامِ قوا جیغ می زد و گریه می کرد !بغض گلوم رو گرفت . . . دست کشیدم پايِ چشم هام . . . ترانه خنده و گریه کنان بوسه اي به سرش زد و گفت :- جونم مامان . . . جونم عزیزم . . گریه نکن گل پسر . . .زن لبخندي به من زد و گفت :- نمی خواي پسرت رو بغل کنی ؟لبخندي زدم . . کج اندر کوله !ترانه نگاهم کرد . . . طاقتِ انتظار چشم هاش رو نداشتم . . انتظاري که نزدیکِ سه سال طول کشید . . . جلو رفتم . . درعینِ گریه ، چشم هاش رو باز کرده بود و دنیا رو می بلعید !به طوسیِ مردمک هاش خیره شدم . . . دروغ بود که بگم دوست اش نداشتم اما . . .ترانه آروم صدام زد :- کیان ؟سري تکون دادم . . خم شدم و پیشونی اش رو بوسیدم . . . مهرش خیلی وقت بود به دلم نشسته بود !ساکت شد . . پسرك آروم گرفت و خیره به صورتم نگاه کرد . . این بار لبخندم واقعی بود . . ترانه تکونی بهش داد وگفت :- بهتره بریم . . . خیلی ها منتظرن ببیننش !آب دهن فرو دادم ، این حس چی بود که داشت عذاب ام می داد ؟ این حس غم و شاديِ توام ؟دستِ ترانه بازوم رو نوازش کرد ، آهسته صدام زد ، مردمک به مردمک اش دوختم :- اون بیرون خیلی ها منتظرن . . خیلی ها ! همونایی که تمامِ این مدت تنهامون نذاشتن . . پس انقدر پریشون نباش . .می دونی که دلم میگیره . . .دستم دورش پیچید ، این زن همه کَسِ من بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨٣***هیوا انگشت به دهان بالا سرِ بچه نشسته بود و با چشم هايِ گرد نگاهش می کرد و انقدر این نگاه ها دوست داشتنیبود که خنده ي همه رو به آسمون رسونده بود !میران دخترش رو رويِ پاش گذاشت و گفت :- چیه بابا ؟ چته ؟ این خوردنی نیست که ! پسرعموئه ! پسر این عمو کیانِ بدعنقت !و با دستِ آزادش آروم نوزاد رو تو آغوش گرفت . . .چیزي رو دلم سنگینی می کرد . . یه حسِ تلخ که با همه ي این شیرینی ها بدجور آزارم می داد !دستِ حسین نشست رويِ شونه ام و گفت :- چته تو ؟ بخند دیگه . . . اي بابا . . .و بعد سرِ دخترکش رو بوسید . . . لبخندي زدم به لب هايِ آویزونِ گلاویژ و دست هایی که موهايِ دستِ پدرش رو بهچنگ می کشید . . .صدايِ بلندِ مردي که پسربچه رو از آغوشِ میران گرفت باعث شد سرم رو به سمت اش بچرخونم :- یه بار دیگه اسمِ جوجه ي عمو رو بگو . . .لبخندي زدم بهش ، شاید بیشتر از همه درکم می کرد :- اهورا . . .بوسید پیشونیِ اهورا رو . . . . سر خم کرد و زیرِ گوش اش آروم اذان گفت . . . نگاهم کرد :- هر چند فک کنم دیر شده ولی . . . یه عمويِ بزرگی گفتن ! مگه نه داداش کوچیکه ؟ !و شونه به شونه ي میران کوبید . . . میران تک خنده اي کرد و گفت :- آره عمو بزرگِ ! فقط کیارش جان ، یه کم بچه رو شل تر بگیر . . کیسه بوکس نیست که !کیارش خندید و سرِ اهورا تويِ گردن اش جا گرفت . . . کیمیا دخترش رو از آغوشِ حسین بیرون کشید و گفت :- دیگه پاشیم بریم که مامان و بابا می خوان با گل پسرشون تنها باشن . .قبل از اینکه نه بگم ، قصدِ رفتن همه رو از جا بلند کرد . . . به لبخندها و اظهار محبت هاشون می تونستم لبخندي بزنمکمرنگ . . . دستِ خودم نبود . . . یه چیزي جلويِ کش اومدنِ لب هام رو می گرفت !کیارش که عزمِ رفتن کرد ، بازوش رو گرفتم . . نگاهم کرد . . آروم بود ! مثلِ تمامِ این مدتی که شناخته بودمش . . .سر جلو آورد و پیشونی ام رو بوسید :- مبارکت باشه . . . قدمش خوش یمن . .با صدايِ گرفته اي گفتم :- نرو . . بمون پیشمون . .خندید و گفت :- نه بابا . . .حوصله ي ونگ زدنِ بچه رو ندارم . . . خوابم رو به هم بریزه از یه جایی آویزون اش میکنم !و بلندتر خندید . . . با خنده هاش ، خنده اي کردم . . .محکم تويِ آغوشم گرفت . . . آه کشید و گفت :- یه امشب رو میرم خونه . . . میدونی که دلم طاقت نمیاره . . . فردا شب دوباره سرت خراب می شم ولی امشب مالِ توو زن داداش و اهوراست . . .ترانه که کنارم جاي گرفت ازم دور شد ، خم شد و بوسه اي رويِ گونه ي اهورايِ غرقِ خواب زد :- فردا که مامانبزرگ و بابابزرگت اومدن ، منم پشتِ سرشون میام . . باشه عمو ؟ دلتنگی نکنی ها !سري به افسوس تکون دادم :- تو از اون میران هم خل تري . . . این بچه که خوابِ !دندون قروچه اي کرد :- این بچه هوشش به خودم کشیده . . تو خواب هم می فهمه چی دارم میگم !دوباره اهورا رو بوسید و رفت . . .خسته نگاهی به سالنِ به هم ریخته کردم که ترانه از اتاقِ اهورا بیرون اومد . . . اتاقی که مدت ها قبل ، متعلق به نوزادِخیالی بود !شروع کرد به تمیزکاري . . . جلو رفتم ، دستم رو دورِ کمرش حلقه کردم . . به سمتِ خودم کشیدمش ، آهسته گفتم :- بسِّ . . . خسته شدي از صب تا حالا . .نگاهم کرد . . . آروم گفت :- انگار تو خسته تري !ابروهام کمی به هم نزدیک شد :- کنایه می زنی ؟نفسِ عمیقی کشید و گفت :- تو چته ؟ چرا از اول صبح مثه برجِ زهرمار شدي ؟
سرم رو کج کردم :- هیچی . . .


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید