زن وقتی می خواست برای بار سوم غذا سفارش بدهد، به رغم دستور اکید زن همسایه، باقیمانده ی خرج خانه را شمرد؛ خرج یک هفته را پیشاپیش هزینه کرده بود


 

عمر مفید
خبرنگار از جوانان پرسید،دوست دارند چقدر عمر کنند؟هر سه نفر گفتند چهل سال.گفتند عمر مفیدچهل سال است.
دختر هفده ساله کانال را عوض کرد و پسر نوزده ساله موبایلش را برداشت و مشغول اس ام اس بازی شد.زن چهل و پنج ساله بلند شد،آه کشید.به بدنش کش و قوس داد و به بچه هایش شب بخیر گفت.فردا سرش شلوغ بود،باید قسط مدرسه ی دخترش و فیش موبایل پسرش را می پرداخت،کت و شلوار پسرش را به خشکشویی می برد، کادوی تولد دخترش را می خرید و حقوق بازنشستگی اش را می گرفت.برای همه ی این کارها به پول نیاز داشت.
زندان
مرد وقتی از زندان بیرون امد مادرش مرده بود و نامزدش ازدواج کرده بود.اسلحه ای خرید و همکارش را که باعث زندانی شدنش شده بود، کشت ودوباره به زندان برگشت.
این بار وقتی از زندان بیرون آمد، شهر تغییر کرده بود.خویشاوندان وآشناهایش یا مرده بودند یا او را نمی شناختند.
یک هفته در مسافرخانه ای ماند، بعد از آن در پارکها، مترو و زیر پل ها می خوابید.

صبح یک روز سرد زمستانی، وقتی از خواب برخاست دید که پیرمرد کارتن خواب کناری اش مرده است.همان وقت بود که چوب دستی اش را از کنار وسایلش برداشت و آن قدر بر فرق مرده کوبیدتا سر مرد متلاشی شد.وقتی کارش تمام شد، با چماق خونین کنار جنازه ی مرد، به تماشای مردم نشست؛دیگر می دانست این آخرین باری است که بیرون زندان را می بیند.

زلزله زده
خودش جسدهای خواهر های هفده ساله و نوزده ساله ،و پدر و مادرش را از زیر آوار بیرون کشید.دو روز و نیم طول کشید تا توانست جسدها را در قبرستان میان انبوه قبرهای یکسان و یک شکل به خاک بسپرد.برای این که قبر ها را گم نکند چوب رختی کج و کوله ای را سر قبرها گذاشت و روسری خواهر هفده ساله اش را به آن بست.تشنگی و گرسنگی امانش را بریده بود.گوشه ی خیابان نشست.کسی از پشت وانت برایش بسته ای کنسرو و نان و آب انداخت. هنوز شب نشده بود که دو بسته ی دیگر هم به او رسید.یک بسته ی لباس و یک بسته ی پتو.
روزهای بعد توانست چادری تهیه کند و گوشه ی خیابان، کنار خانه ی مخروبه شان علم کند.هرروز ماشینی از کنارش می گذشت و برایش چیزی می انداخت. کم کم گوشه ی چادرش پر شد از وسایل گوناگون.با همسایه های زلزله زده با پایگاه های مختلف مراجعه می کرد و وسایل گوناگون می گرفت و خیلی زود صاحب فرش، یخچال و حتی کولر شد.حالا از ترس دزدها نمی توانست خانه ی مخروبه و چادرش را ترک کند.بعد از ماه ها توانست یک کانتینر بگیرد، وسایلش را درون آن بگذارد و درش را قفل کند و به قبرستان برود.
قبرستان وسیع شده بود.در جست و جوی چوب رختی همه ی گوشه و کنار را گشت.نیافت. همه ی قبرها یک شکل بودند.
شباهت
خاله رعنا می گفت: ریحانه عین ناکام آبجی راضیه ام هستی.راه رفتنت، ادا اطوارت، حتی خندیدنت، تو همین سن و سال بود که رفت.مادربزرگم می گفت: تو عین خدابیامرز عمه سکینه ات هستی، مخصوصا لب و دهانت.
مادرم می گفت:این ها همه چرند می گویند، تو عین قل ات آذر هستی، انگار سیبی که دو نصف شده.خدا از سر تقصیر هم بگذرد.سال بدی بود.ده سال بعد خواهرم به دخترش می گفت تو عین ناکام خاله ریحانه ات هستی، مخصوصا چشم و ابروت.

خواب
خواب دیدم یک گله سگ از نژادهای مختلف دنبالم اند.از رودخانه ای گذشتم گه پر از ماهی بود.و از جنگلی که پراز مار بود . به شتری رسیدم که زانو زده بود.از ترس سوار شتر شدم و در بیابان خدا رها شدم.
معبر گفت:سگ درد و مرض است.ماهی و مار پول و ثروت است و شتر مرگ است که در خوانه ی همه می خوابد.تو مریض می شوی.با پول و ثروتت نمی توانی خودت را معالجه کنی.شتر مرگ منتظرت است.قرض هایم را دادم، حلالیت طلبیدم و آماده ی مردن شدم. سی سال است منتظرم که شتر مرگ در خانه ام بخوابد.




قبرهای رزرو شده
پدر که مرد، همه می دانستند برای حفظ شان خانواده باید او را در محوطه ی امامزاده دفن کنن.قبرها سه طبقه و گران بودند. خانواده می دانستند که پدر ،مادر را خیلی دوست داشت و تصمیم گرفتند برای مادر قبری کنار پدر رزرو کنند.قبر دوم را هم خریدند و چون که درست نبود بیگانه ای کنار آنها باشدقبر سوم را هم خریدند.
دو سال بعد همسر ودختر پسر بزرگ خانواده در یک تصادف مردند.بر سر دفن آنها در قبرهای رزرو شده مرافعه ای در گرفت:عروس نباید کنار پدر شوهر باشد،بهرحال محرم نیست، از طرفی قبر برای مادر رزرو شده و بالاخره بعد از صدوبیست سال مادر هم می میرد؛و از آن جا که مادر و دختر با هم مرده اند باید کنار هم دفن شوند،نتیجه این شد که قبرهای امامزاده خالی ماندند و منتظر.یک سال بعد دختری از دخترهای خانواده دچار یاس شد و خودکشی کرد.جوان بود ولی گناهکار. به رغم التماس های مادرش دختر کنار پدر بزرگ در محوطه ی امامزاده دفن نشد.دوسال بعد جوان معتاد خانواده گوشه ی خیابان مرد.هیچ کس پیشنهاد دفن او را در امامزاده نداد.سالها بود پدر خانواده تنها بود و قبرها خالی.در حالی که خانواده روزبورز کوچکتر می شد.بالاخره نوبت اجاره ی قبرها سرآمد.سی سال شده بود و محوطه ی امامزاده برای ساخت قبرهای جدید باید آماده می شد

مراسم آبرومندانه
زن با زاری می گفت:وای بی همدم شدم، و در همان حال با گوشه ی ابرو نوه اش را فرا می خواند و به او می گفت که به پدرش بگوید از برنج های گوشه انباری استفاده نکنند. و در همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش می گفت به شوهرش بگوید همه چیز باید آبرومندانه باشد.
مراسم سوم، هفتم، چهلم و سال مردش را به آبرومندانه ترین شکل برگزار کرد.از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدم مراسم خودش بود.
سند آزادی
همه چیز از زایمانمینا شروع شد. مینا صاحب یک داداش کوچولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آوردهبود . خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه ها ، که بچه را از کجاآورده اند، دربارۀ بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد. رعنا که به خانه آمد،سرش را روی شکم مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوال پرسی کرد. مادر زایمان کرد، اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت ، وبه رعنا گفت داداش کوچولو مرده است . پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد، و از مرگ داداشکوچولویش.مرد دو هفته بعد از آزادی ، زن را خفه کرد. یک ماه بعدفهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده، ثمرۀ اجارۀ رحم زنش به یک زوج بدون بچۀپولدار بوده است.

نادرترین گور جهان
جلال خان هشتاد و هفت تفنگچی داشت اما مردم می گفتند هراز تاتفنگچی دارد.شش تا زن داشت اما مردم می گفتند چهارده تا زن دارد.دوتا زن قبل از یاغیگری گرفته بود، که از آنها سرجمع سیزده تا بچه داشت.سه تا از پسرهای بزرگش جزء تفنگچی هایش بودند.چهار تا زن در دوره ی یازده ساله ی یاغیگری اش از روستاهای منطقه اش گرفته بود و از همه ی آنها بچه داشت.مردم می گفتند فقط پنجاه تاپسر دارد . هفته ای یکبار یکی از روستاها را قرق می کرد، شبی را تا صبح با خانواده اش می گذراند و صبح سحر قبل از آن که نیروهای انتظامی سربرسند، روستا را ترک می کرد.

آن شب نوبت همسر شورآبادش بود.با دوازده تفنگچی محهز به تیربار، کلاش،آرپی جی، بی سیم و ماشین های صحرا نورد به شورآباد رفت.همسرش به این بی هنگام آمدنش عادت داشت.می دانست باید بساط تریاک را فراهم کند و تا صبح سحر دم دستش باشد.خان نیمه های شب هنگام سرکشی به نیروهایش سری هم به مستراح ته حیاط زد. زنش و دوازده تفنگچی فریاد نعره آسای او را شنیدند، با این تفاوت که زن فراموش کرده بود به او بگوید چاه مستراح در حال ریزش است و چند روزی است از آن استفاده نمی کنند.تفنگچی های خان به کمکش شتافتند.یکی از آنها درون چاه سقوط کرد و دیگران دیدند که خان و تفنگچی اش در انبوه مدفوع انسانی غرق شدند.تفنگچی ها به رهبری پسر خان تلاش کردند.جنازه ها را از چاه مستراح بیرون بیاورند.اما چیزی به صبح نمانده بود و هر آن ممکن بود نیروهای انتظامی سربرسند.پسر هان همان جا اولین دستور فرماندهی اش را صادر کرد.چاه را پر کنید

قهر

زن وقتی قهر می کرد، هیچ چیز نمی خورد.مرد وقتی قهر می کرد از بیرون غذا سفارش می داد. و بعد از سه وعده سفارش غذا دادن زن از بیم ولخرجی مرد آشتی می کرد.این بار وقتی زن قهر کرد، حتی قبل از آنکه دعوایش با مرد تمام شود، گوشی تلفن را برداشت و به بهترین رستوران محله شان سفارش یک پرس چلوکباب سلطانی با مخلفات داد.مرد آن وعده غذا را نخورد.زن قبل از آنکه وعده غذایی دیگر فرا برسد، به پیتزا فروشی محله سفارش پیتزا داد و بی خیال رژیم سفت و سختش همه ی پیتزا را خورد.مرد این بار نیمرو درست کرد و خورد .زن وقتی می خواست برای بار سوم غذا سفارش بدهد، به رغم دستور اکید زن همسایه، باقیمانده ی خرج خانه را شمرد؛ خرج یک هفته را پیشاپیش هزینه کرده بود

 

 


 


 

برای خواندن همه قسمت های این رمان کلیک کنید