یک سبد گل یاس - قسمت ششم و آخر
هوتن تا دهان گشود چیزی بگوید در اتاق باز شد و بهنوش با حالتی پریشان و غضبناک قدم به داخل تالار گذاشت . در حالی که پاهایش را محکم بر زمین میکوبید تا عصبانیت خود را به رخ بکشد گفت :
_مادر شاید من بتوانم پاسخ شما را بدهم زیرا من از همه چیز خبر دارم .
هوتن با دیدن او سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از او دزدید . سپیده که کاملا گیج شده بود رو به دخترش کرد و گفت :
_ اینجا چه خبر است ؟ شما راجع به چه چیز سخن میگویید ؟! شما دو بنفر چه چیزی را از من پنهان میکنید ؟ لطفا یکی به من توضیح بدهد .
هوتن با دستپاچگی گفت :
_من ..... من فقط آمده ام به شما بگویم که .....
بهنوش به تندی کلام او را قطع کرد و به طعنه گفت :
_ آمده است به شما بگوید که به جای دختر اشتباها عاشق مادر شده است و خیال دارد با شما ازدواج کند ! سپیده که از شنیدن عبارات دخترش آشکار تکان خورد در حالی که خشم و اخم چهره اش را در بر گرفته بود گفت :
_بهنوش مگر عقلت را از دست داده ای! هیچ میفهمی چه میگویی ؟!
بهنوش مقابل توتن ایستاد و به قدری به او نزدیک شد که گرمای نفس هایش به صورتش میخورد . در حالی که از چشمانش شراره های خشم بیرون میجاست و سینهاش با التبان بالا و پایین میرفت به چشمان مغموم هوتن نگریست و با صدای بلند گفت:
_ آیا درست میگویم ؟ شما برای این نیامده اید که عشق خود را به مادرم ابراز کنید ؟ برای این نیامده اید که به او بگویید قصد دارید با وی ازدواج کنید نه با دخترش ؟ چرا جواب نمیدهید ؟ چرا ساکت هستید ؟
سپیده چند گام برداشت خود را به آنها رساند . با دست بهنوش را کنار زد چشم به هوتن دوخت و گفت :
_ آقا لطفا توضیح بدهید که جریان چیست در غیر این صورت بدون در نظر گرفتن مقام و موقعیت خانوادگی شما ، اتاق را ترک خواهم کرد .
اشک چون پرده ای شفاف دیدگان هوتن را در بر گرفت .از ورای حاله ی اشک او را مینگریست و قلبش آکنده از محبت او بود و در همانا حال احساس خواری و مذلت می کرد . دچار عواطف روحی شدیدی گشته بود و احساسات نفسانی چنان بر وی غلبه یافته بود که سراپایش می لرزید و بغض پنجه در گلویش میانداخت . لبان لرزانش را از هم گشود و گفت :
_آره حقیقت دارد .
سپیده با سردرگمی پرسید :
_ چه چیز حقیقت دارد ؟
_ این که ..... این که شما را عاشقانه دوست دارم و مایلم شما را به همسری خود در آورم .
فریادی از گلوی سپیده خارج شد و با دست مقابل دهانش را گرفت . چشمانش از فرط حیرت و شگفتی داشت از حدقه بیرون میزد . چند گامی به قهقرا نهاد و گفت :
_ شما چه میگویید ؟! دیوانه شده اید ؟! عقل از سرتان پریده است یا ما را احمق تصور کرده اید ؟!
بهنوش دوباره خود را به میان آن دو انداخت و گفت :
_ نه مادر ، آنچه ایشان میگوید حقیقت محض است . او شما را صادقانه درست میدارد همان گونه که من دوستش داشتم . او حقیقتاً عاشق شماست . من این مطلب را از نامه ای که او برای پدرش نوشته بود و در آن از وی خواسته بود که از شما خواستگاری کند و به ازدواج شما با او رضایت دهد دریافتم .
سپیده قادر نبود وزن بدن خود را تحمل کند. با کفّ دست مبل را لمس کرد و روی لبه آن نشست . رنگش چنان پریده بود که گویی در حال احتضار است .هوتن با خیرگی نگاهش میکرد . سپیده سرش را میان دستهایش گرفته و چنان در دریای اندوه و حزن غوطه وار بود که اطرافش را نمیدید . همان گونه که سر به زیر داشت گفت :
_ این مهملات را تمامش کنید . لطفا مرا تنها بگذارید .
بهنوش به گوشه ی از سالن پناه برد . پشت خود را به میز پیانو تکیه داد و با حالتی ترحم آمیز هوتن را نگریست .
هوتن با استیصال چند گامی به جانب سپیده برداشت و با تضرع گفت:
_شما باید احساس مرا درک کنید . باید وضع مرا بفهمید . به خدا سوگند شما را از دل و جان میپرستم و حاضرم در راه عشق شما جان خود را نیز فدا کنم .
بی اختیار احساس نفرت و انزجار به سپیده دست داد . چشمانش را تنگ کرد و پاسخ داد :
_ از حد خودتان تجاوز نکنید آقا . شما جای پسر من حتی . بهتر است این افکار کودکانه را از خود دور کنید و مرا به حال خود بگذارید .
_شما حق ندارید با من این گونه رفتار کنید ، من از صمیم قلب شما را دوست دارم و انتظار دارم با من مهربان تر باشید .
_آقا از من دور شوید . دیگر مایل نیستم هیچ وقت شما را ملاقات کنم . لااقل تا وقتی که کاملا سر عقل آمده بشید .لطفا هر چه زودتر منزل مرا ترک کنید .
هوتن مقابل او زانو زد و عاجزانه نالید :
_ مرا از خود نرانید ، من مستحق چنین رفتار ظالمانه ای نیستم .
_از اینجا بروید بیرون و ما را تنها بگذارید .دیگر هرگز قدم به اینجا نگذارید آقا متوجه شدید ؟
هوتن سرش را به پایه های میز تکیه داد و به تلخی گریست . سپیده با انزجار برخاست . خشم زایدلوصفی در وجودش انباشته شده بود . نگاه ملامت باری به او انداخت و به سرعت به جانب در گام برداشت و از آن خارج شد . هوتن در همان حالت که قرار داشت سرش را روی تشک مبل نهاد و هق هق گریه اش سبب شد شانه هایش به لرزش در آیند .
بهنوش به سمت او آمد و پشت سرش ایستاد . موهای بلند هوتن بر اثر گریه میلرزید و تمام هیکلش تکان میخورد . هگلب بهنوش در حال انفجار بود . دلش میخواست در برابر او زانو بزند و اشک هایش را به پای او بریزد و بگوید :"ای محبوب جفا کار و خیانت پیشه ، چگونه دلت می آید که قلب نازک مرا چنین بیرحمانه زیر پا لگد کوب نموده و از عشق مادرم سخن بگویی ..... اما غرورش مانع شد .
به آرامی از پشت زیر بازوی او را گرفت و کمک کرد تا بایستد . نگاه مهربان و نوازشگر خود را به او دوخت و گفت:
_ خودتان را کنترل کنید . شایسته نیست خدمتکار شما را در چنین حالتی مشاهده کند .
هوتن به کمک او روی مبل نشست و با دست صورت اشک آلودش را از او پوشاند . بهنوش شخصا برایش یک لیوان آب آورد و کمک کرد تا جرعه جرعه سر بکشد . تمام حرکاتش از روی صفا و خلوص نیت بود . با دیدن اشک های هوتن احساس رقیق قلبی اش به قلیان در آمده و ترحم و دلسوزی جای خشم و حسادت را پر کرده بود .دستمال سفید و را از داخل جیب خود بیرون آورد و آن را به دست هوتن داد .
_لطفا اشکهایتان را پاک کنید .می خواهید یکی از اتاق ها را برای استراحت در اختیارتان بگذارم ؟
هوتن از نگاه کردن مستقیم به وی اجتناب داشت ، با دستمال اشک هایش را سترد و با حرکت سر پاسخ منفی داد .
آن گاه برخاست و در سکوت به سمت در رفت . بهنوش سر به دنبال او نهاد و گفت :
_ اجازه بدهید تا کنار در شما را همراهی کنم .
شانه به شانه ی هم حرکت کردند . وقتی از محوطّه ی حیاط گذشته و به دروازه رسیدند ، بهنوش با مهربانی گفت :_ اگر تندی کردم و جسارت به خرج دادم مرا ببخشید . ما دخترها همیشه با قلبمان فکر می کنیم . قلب ما آینه تمام نمای روح و احساس ماست .لطفا گستاخی مرا نادیده بگیرید .
هوتن زهرخندی زد و از دروازه پا به بیرون نهاد . بهنوش در آستانه ی در ایستاده بود و با حسرت نگاهش می کرد . دست هوتن بی اختیار به داخل جیبش فرو رفت . از درون آن سکّه ی طلایی را که منقوش به عکس کلوپاترا بود بیرون آورد و لحظاتی خیره به آن نگاه کرد و زیر لب گفت :
_ این سکّه را فروردین امسال به عنوان هدیه نوروزی از مادر بزرگ دریافت کردهام . تصور میکنم سکّه ی شانس من است . زیرا به گمانم مادر شما شباهت زیادی به عکس روی این سکّه دارد به همین دلیل این سکّه را تا به امروز چون گنجی گرانبها میپرستیدم اما حالا دیگر به آن نیازی ندارم
هوتن سکّه را روی زمین انداخت و با فشار کفش خشم و نفرت خود را روی آن خالی کرد و بدون ادعای کلمه ای دور شد . بهنوش آن قدر او را نگریست تا از نظر پنهان شد . آن گاه خم شد و سکّه را از روی زمین برداشت . با انگشتان خود گرد و خاک روی آن را پاک کرد . دقایقی به تصویر روی سکّه چشم دوخت بعد در حالی که آن را در مشت میفشرد ، نومید و دل شکسته وارد حیاط گردید .
****
رادمنش به مدت یک هفته همه جا را برای یافتن هوتن زیر پا نهاد اما اثری از او نیافت . هوتن از لحظه ای که از منزل سپیده خارج شده بود ناپدید شده بود . پدرش به هر جا که ممکن بود خبری از هوتن داشته باشند سر زده بود . به منزل تمام دوستان و اقوام دور و نزدیک سر کشی کرده بود ولی موفق به یافتن وی نشد . همه نگران و مشوّش بودند و رادمنش از آن می هراسید که هوتن دست به کاری غیر عقلانی زده و بالایی سر خود آورده باشد .
وقتی این توهّمات در وی قوت گرفت که سپیده به اختصار جریان ملاقات و مذاکرات خود را به سمع او رساند و رادمنش که چنین تفکّرات و تصوراتی در ذهنش هم نمیگنجید و نمیتوانست سخنان سپیده و بهنوش را به راحتی بپذیرد در کتابخانه به جستجوی نامه ای پرداخت که بهنوش از آن به عنوان مدرک مستدل یاد کرده بود . پس از مدتی که گوشه و کنار سالن کتابخانه را کاوید نامه را یافت و با خواندن آن بر احساس پسرش واقف گردید .
با در این واقعیت که پسرش عاشق زنی گردیده که او وی را پسندیده و تمایل به ازدواج با او را داشته تمام وجودش یکپارچه غرق اندوه و ماتم گردید . اکنون علت رفتارهای هوتن را در می یافت و حس می کرد در این چه رنج و تألمی را متحمل شده است . در وضعیت کنونی قادر به تصمیم گیری نبود و قدرت هرگونه تفکری از او سلب گشته بود . به شدت نگران سلامتی پسرش بود و دلش میخواست هر چه زودتر او را بیابد و به نگرانی خود خاتمه دهد . پس از یک هفته انتظار توانفرسا و پر تشویش ، یکی از دوستان هوتن با او تماس گرفت و اظهار داشت که پسرش چند روزی است مهمان او گشته و در حال حاضر هم در منزل او به سر میبرد اما وضع روحی و روانی اش نگران کننده است و دچار بیماری و تب و هذیان میباشد .رادمنش او را مورد مواخذه قرار داد که چرا پیش از این با او تماس نگرفته است . پسر با شرمساری اظهار نمود که هوتن اصرار داشته کسی از محل اختفایش مطلع نگردد . رادمنش آدرس او را یاداشت کرد و به سرعت خود را به آنجا رساند . همان گونه که مرد جوان خاطرنشان کرده بود هوتن در بستر افتاده و با حالی نزار و چهره ای تکیده و رنجور در حالت نیمه بیهوشی به سر میبرد ، به طوری که با دیدن پدر هیچ واکنشی از خود نشان نداد و آثار شناسایی در وی نمایان نگردید .
رادمنش همان دم او را به بیمارستان رساند و پزشکان به فوریت مداوای او را آغاز کردند . تنها چیزی که برای رادمنش حائز اهمیت بود شنیدن خبر بهبودی پسرش بود . اما پزشک اظهار داشت که هوتن دچار ضربه روحی شدیدی شده و انتظار میرود که تا هفته ها و شاید ماه ها مداوای او به طول بیانجامد . با وجود این آنها تلاش و کوشش خود را برای بهبودی او به کار خواهند گرفت .
هوتن سه روز در بیمارستان بستری بود و پزشک مزبور بعد از انجام یک سری آزمایشات روان درمانی به این نتیجه رسید که رادمنش باید ترتیب بستری شدن او را در یک آسایشگاه مخصوص بیماران روانی بدهد تا مداوایش از آن طریق صورت پذیرد . رادمنش به تکاپو و با مساعدت و معرفی پزشک ، هوتن را در آسایشگاه بستری کرد . رادمنش با درد و تالم روزگار میگذرانید و از لحاظ روحی چنان ضربه پذیر شده بود که خود را در سالن کتابخانه اش محبوس میساخت و ساعت ها با خدای خود راز و نیاز میکرد و در خفا میگریست . پروژه های شرکتش معلّق مانده بودند و کارها از مسیر عادی خود خارج شده بود . اسفندیار به جای او کنترل اوضاع را در دست داشت اما به تنهایی قادر نبود جوابگوی نیازهای شرکت باشد .
فشار کار چنان بر گرده اش سنگینی میکرد که چند بار به وسیله تلفن و مراجعه حضوری از رادمنش درخواست نمود به سر کار بازگردد و مهار امور را به دست گیرد .اما رادمنش که مستأصل و پریشان بود و نگرانی های موجود چون خوره روحش را آزار میداد از ادامه کار سر باز میزد و اظهار داشت که در چنین وضعیتی قادر به ادامه ی همکاری نیست و مسئولیت هایش را به او تفویض نمود .
اسفندیار حتی دست به دامان مادر بزرگ شد تا او رادمنش را مجاب کند که از خانه نشینی دست برداشته و سر کار بازگردد .مادر بزرگ با همه نفوذش نتوانست پسرش را متقاعد کند . رادمنش دیگر امیدی به آینده نداشت و رغبتی به زندگی از خود نشان میی داد . تمام امید و آرزوی در هوتن خلاصه میشد و اگر بالایی به سرش می آمد دنیا در نظرش تیره و تار میگردید و امید خود را برای همیشه از دست میداد .یک باره خاطره تلخ مرگ پسر و واکنش های پدر بزرگ در قبال این فاجعه عظیم و دردناک در ذهن مادر بزرگ نقش بسته بود و با نگرانی و اضطراب دست به دعا و نیایش به درگاه پروردگار بلند می کرد و از او میخواست بار دیگر شادی و خوشبختی را به خانواده اش باز گرداند و هوتن را از خطر مصون بدارد . وقتی رادمنش را مستاصل و نومید میدید تمام وجودش میلرزید و دچار اندوهی سخت می گشت .
مادر بزرگ تا آنجایی که در توان داشت میکوشید به پسرش روحیه بدهد و او را نسبت به وضع هوتن امیدوار گرداند . با این وصف رادمنش که خود از نزدیک شاهد رنج و عذاب پسرش بود هیچ امیدی به سلامتی او و تحقق آرزوهایش نداشت و افسرده و دلمرده روزگار می گذرانید .از این که نتوانسته بود خود را زودتر از اینجا به پسرش نزدیک کند و روحیه اش را به خوبی بشناسد خود را ملامت میکرد .
بعضی شب ها مادر هوتن به خوابش می آمد و با تندی و نارضایتی او را مورد سرزنش قرار میداد که با سهل انگاری و اهمال کاری خود چنان وضع تاثر انگیزی را برای پسرش به وجود آورده است و هر چه رادمنش سعی میکرد به او توضیح بدهد که به رغم تصور او هیچ قصوری در امر تربیت پسرشان صورت نگرفته و همه این ناملایمات از بد نهادی چرخ گردون و بازی های تقدیر ناشی میشود او نمیپذیرفت و با ناراحتی وی را ترک میکرد .
رادمنش نیمه شب بر میخاست و تا سپیده سحر در اتاقش قدم میزد و گریان و نالان از بخت و اقبال نامساعد خود شکوه و شکایت می کرد . او که همیشه مظهر صبوری و متانت بود با آن همه اطلاعات و نظر بلندی ، با آن همه عزت نفس و بزرگ منشی ، اینکا تبدیل به انسانی تند خو و کم حوصله شده بود که حتی تحمل دیدن سایه ی خود را هم نداشت و با اندوه روزگار میگذرانید و شب و روز از فرط ناراحتی چون مار به خود میپیچید .
سپیده و بهنوش به وسیله مادر بزرگ از بیماری صعب العلاج هوتن آگاه شده و بنا به اصرار بهنوش که هنوز سر تا سر وجودش آمیخته با عشق هوتن بود روانه تران شدند و به دیدار مادر بزرگ رفتند . روز بعد در آسایشگاه از هوتن دیدار کردند . هر دو با مشاهده ی وضع او سخت متاسف شده و بهنوش آرام آرام میگریست . هوتن بدون ادعای هیچ کلمه ای فقط به آنها مینگریست و هیچ عکس العملی از وی بروز نمیکرد . پرستار برای سپیده توضیح داد که او نه کسی را میشناسد و نه موقعیت خود را به خاطر می آورد .
بهنوش کنار تخت هوتن ایستاده بود و با دیدگانی گریان او را عاشقانه نگاه میکرد . سپیده غمگینانه بازوی دخترش را در چنگ میفشرد و هیچ کلام و یا سخنی برای تسکین درد او پیدا نمیکرد که بر زبان آورد. خود او به رگه ناراحتی که از هوتن به دل داشت از دیدن وضع اسفناک او دچار چنان حس ترحم ی شده بود که بی اختیار به درگاه خداوند دست به دعا برداشته و سلامتی او را از پروردگار مسألت مینمود .
آن دو وقتی به منزل بازگشتند ابراز تاثر قلبی خود را اظهار داشتند و با مادر بزرگ و رادمنش همدردی کردند . سپیده مشاهده میکرد که رادمنش بر اثر این حادثه ناگوار اعتماد و اتکا خود را به تدریج از دست میدهد و از شوق و دلبستگی او به اطرافیانش کاسته شده است .زیرا در طول چند روزی که آنها مهمان مادر بزرگ بودند ، او کمتر خود را آفتابی کرده و با تمام علاقه ی که به سپیده و بهنوش داشت به جز مواقع خاص و صرف وعده غذایی که به طور معمول در اتاق غذا خوری انجام می گرفت ، از انزوار خود خارج نمی شد و با کسی همکلام نمی گشت . همه افراد خانواده بدون اینکه حقیقتاً در این حادثه نقشی داشته باشند به نوی خود را ملامت میکردند و دچار عذاب وجدان بودند .مادر و دختر پس از چند روز اقامت مایوس و دل شکسته روانه رامسر شدند . سپیده میدید که بهنوش با همه ظاهر سازی و خویشتن داریش سخت آشفته و پریشان است و از سرنوشت دردناک هوتن دچار چنان اندوه جان فرسایی شده که بی اختیار با کمترین تنشی اشک هایش را از دیده روان می سازد . دلش برای او می سوخت اما عملا کاری از وی ساخته نبود .
بهنوش با علم به این که میدانست هوتن او را دوست نداشته و هرگز کمترین عشقی نسبت به او در قلبش پدید نیامده است ، ما ذالک احساس میکرد همچنان عاشق و دلباخته ی او است و وی را پرستش مینماید . در حالی که با افکار و اندیشه هایش جدال می کرد و با احساسش کلنجار میرفت ، قلم و کاغذ را به دست گرفت و در دفتر خاطراتش نوشت :
" یک بار دیگر شب تاریک فرا رسیده و خاکستر روز را به دست فراموشی و خاموشی سپرده است . ابرهای لطیف شامگاهی در پرتو نیمرنگ مهتاب دزدانه تاج درخشان روز را از گیسوان گل های چمن بر میدارند .
ای گذشته ،ای گذشته ی خاموش ،ای گورستان روزهای در خواب رفته تو گودالی هستی که غم ها و شادی های ما را که روزگاری مایه تپش دل ما بودند در خود فرو می بردی و چیزی از آنها باقی نمیگذاشتی .
نسیم شب ، میان شاخ و برگ درختان از زمزمه باز ایستاده است . پرندگان خاموش سر بر شاخه ها نشسته و به رویاهای دور و دراز فرو رفته اند . فقط چشمه ی دور دست ، آهسته ، آهسته سر در گوش امواج لطیف بهاده و زمزمه می کند ، حالا دیگر در خاموشی و آرامش نوبت خاطرات گذشته فرا رسیده است . صدایی آهسته در گوش دل طنین می افکند . مثل این است که کسی خاموش اشک میریزد .. میگوید همه چیز میگذارد و فراموش میشود اما من آزموده ام که تلخی خاطرات گذشته هرگز از یاد نمیرود .
"نیکلایوس لتار "
دیریست که دیدگان به غم نشسته ام به اندوه تنهایی خو گرفته است . این رنجی که مرا با خود به قعر باتلاق زندگی فرو میبرد چنان جانکاه و توانفرساست که احساس می کنم بدل به اسکلت متحرکی شده ام که به جای گوشت و پوست ، سرب موضاب بر ساعت بدنم کشیده شده و قلبم آشیانه حشرات و آنکبوتیان گشته است ، تو را دیدم و حقیقت چنان بر کاسه چشمانم کوبید که بینایی خود را برای همیشه از دست داده ام و آرزو کردم که ای کاش هرگز با حقیقت آشنا نمی شدم . زیرا حقیقت همیشه در ظاهر همه ی رنگینی به تن دارد اما در باطن مخوف و کریه است . نمیدانم تو را چگونه ارزیابی کنم ؟ و چگونه تو را در قلبم به داوری بنشینم ! وقتی با تو آشنا شدم عشق پاک و بی الایشم را صادقانه نثارت کردم اما تو غرور و عزت نفسم را جریحه دار کردی ، در حالی که من شایسته ی این همه تحقیر نبودم . در کنارت خود را نیکبخت و کامیاب میدانستم . عشق تو ، چون داروی تقویت کننده ای به من نیرو میداد و مرا به آینده امیدوار می ساخت . وجود تو برایم چشمه ی مقدسی بود که میتوانست قلب تشنه ام را سیراب کند . اما در عوض مرا با رنج و اندوه هجران آشنا نمود و امید زندگانی را از شاخسار هستیام چید . وجود تو برایم عشقی عمیق به همراه داشت در حالی که من برای تو به قدر یک حشره هم ارزشی نداشتم .
با این وصف از تو گلایه ای در دل نیست. زیرا عفو و بخشایش از مختصات عشق حقیقی و راستین است . تو دیگر نیستی اما من در این خانه ی سوت و کور یادت را همیشه گرامی خواهم داشت و شب ها در آغوش معطر خیالات به بستر میروم . سکّه شانست را به گردن میآویزم و شبها با لمس آن قلب رنجور و زخم خورده ام را تسلا میدهم .
هر شب از لا به لای بلور اشک هایم تو را میبینم که با چهره ای متبسم و خندان دستگیره در را میچرخانی و پا به درون حریم عشقم میگذاری تا از تنهایی و انزوا رهایی یابم و در آغوش پر مهرت که روزی ممل دل خسته و ریشم بود فرو روم و سرم را بر سینه ات بسایم و بگویم تا دنیا باقیست و خون در رگه حیات جریان دارد تو را دوست دارم ، تو را که تنها معبود من هستی .....
نمی دانم چرا وقتی در کنارم حضور داشتی با تو شجاعانه از سوز دل خود نگفتم ؟! چرا به تو نگفتم که قلبم بتکده عشق توست ؟ چرا جرأت افشای این راز را نداشتم که به همگان بگویم تو قلب رنج دیدهام را که گورستان متروکی بود با شعله های سرکش عشق خود بیدار نمودی و مسیح وار به آن روح حیات دمیدی ؟ تلالو خورشید ، تابش نور سیم فام ماه و درخشش اختران در پهن دست گیتی ، زیبایی طبیعت و هر آنچه که در آن نهفته است بی وجود تو برایم چه ارزشی دارد ؟ که عشق تو برتر و بهترین است ، که مهر تو جان میبخشیدم و صفای دل تو وجودم را تسلا میدهد .
از من شکست خورده که با خود عهد کرده بودم عشق تو را برای همیشه از دل برانم و تسلیم خواهشهای قلب خود نگردم بایید مینماید که پس از آن همه جفا و بی مهری بار دیگر صندوقچه دلم را بگشایم و از سوز درون خود پرده بردارم . اما مگر تو غیر از خود من هستی ؟ من هرگز خود را از تو جدا نمیدانم و به رغم ناملایمات و نامرادی هایی که خود شاهدش بودم برای همیشه دوستات خواهم داشت و همیشه به تو وفادار خواهم ماند ........
****
روزها به سرعت سپری شدند و نبض زندگی در شاهرگ حیات ضرب آهنگ خود را حفظ کرده بود . شش ماه بعد هوتن که با تلاش و کوشش پزشکان سلامتی خود را باز یافته بود از آسایشگاه مرخص گردید ، رادمنش که امید زندگانی خویش را سالم و تندرست در کنار خود میدید . چنان شاد و خرسند بود که در پوست خود نمیگنجید و قادر نبود مسرت خود پنهان دارد .
هوتن با وجود این که کاملا بهبود یافته بود اما پزشکان به رادمنش توصیه کرده بودند بهتر است جهت مداوای تکمیلی ، او را از محیط سابقش دور کرده و وی را در شرایط مطلوب تری قرار دهد تا با بهره گیری از محیطی تازه و هیجان آور تألمات روحی به کلی از وجودش ژایل گردد . این بود که رادمنش تصمیم گرفت او را جهت ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بفرستد .
وقتی قصد خود را با هوتن در میان نهاد . او نیز پیشنهاد پدر را پذیرفت و رادمنش از آن پس به تکاپو افتاد تا پاسپورت و ویزای سفر را فراهم آورد . در فروردین ماه همان سال ، پدر و پسر روانه انگلستان شدند . رادمنش با تلاش پیگر توانست ترتیب ثبت نام او را در دانشگاه معتبری بدهد و هم چنین برای نام نویسی وی در کلاس های تقویتی زبان نیز اقدام نماید .
یک ماه بعد رادمنش پس از ترتیب دادن کارهای هوتن و برنامه ریزی دقیق جهت آسایش آینده اش ، به ایران بازگشت و هوتن که سعی داشت خاطرات تلخ گذشته را پشت سر نهاده و به آینده ی شیرین و امیدوار کننده ی خود بیندیشد ، با جدیت مشغول درس خواندن و فراگیری زبان شد و با کوشش بی حد و حصر خود توانست در اندک مدتی موفقیت هایی در این زمینه کسب کند .
رشته مهندسی را در ظرف مدت چهار سال طی کرد و دو سال دیگر را نیز برای گذراندن دوره تخصصی در آنجا اقامت گزید و پس از شش سال دوری از وطن ، تصمیم به بازگشت گرفت . تلفنی موضوع را با پدر که همیشه در طی این سال ها با وی در تماس بود در میان نهاد که با خوشنودی و استقبال رادمنش مواجه گردید و به او اظهار داشت که بی صبرانه در انتظار بازگشت وی میباشد .
یک ماه بعد هوتن که اینک به جوان رعنا و رشیدی بدل گشته بود عازم ایران گردید و در فرودگاه به وسیله ی خانواده مورد استقبال گرم و صمیمانه ای قرار گرفت . علاوه بر پدر و مادر بزرگ چند از بستگان نزدیک ، تعداد کثیری از همکاران شرکت رادمنش نیز همراه با دستههای گل به پیشوازش آمده بودند و ابراز احساسات پرشور خود را نثارش نمودند . هوتن به محض رسیدن و اظهار تمایل کرد که در شرکت پدر عهده دار سمتی گردید ،و کار خود را از همان زمان آغاز کند که این امر نیز با موافقت رادمنش مواجه گردید و چند روز بعد وی کار خود را در شرکت آغاز کرد و مشغول به کار گردید . دیگر نه او از گذشته یاد میکرد و نه کسی خاطرات گذشته را به یاد او زنده نمود .
شش سال از آن زمان گذشته بود و در این مدت مادر بزرگ دوران سالخوردگی خود را طی میکرد و رادمنش دیگر طراوت و شادابی سال های پیشین را نداشت . هوتن مشاهده میکرد که پدر در این مدت به اندازه ده سال پیر تر شده و رد پای گذر عمر بر چهره اش نقش نهاده است .
هنوز هم خوش تیپ و جذاب بود اما موهای یک دست سیاهش جوو گندمی شده و چین و چروک آثاری در سیمایش به جا گذاشته بود . هم چنان مجرد میزیست و هوتن میدانست که دیگر حتی با سپیده مراوده هم ندارد . او در طول سالهایی که در انگلستان درس میخواند به نگرش و طرز تفکر جدیدی دست یافته بود و جوان آزاد اندیشی گشته بود که مظهر کمال و شعور اجتمایی بود .
نیازهای روحی و غرایز طبعی پدرش را درک میکرد و بر این حقیقت واقف بود که نسنجیده و از روی احساسات خام و زودرس جوانی ، ظلم و جور بزرگی به پدرش روا داشته و او را از ازدواج و تشکیل خانواده و یک زندگی آیده ال محروم ساخته است . دیگر آن جوان شش سال پیش نبود و از اینکه هیچ گونه احساسی نسبت به سپیده در خود نمیدید و مایل بود گذشته های تلخ را جبران کرده و پدرش را در مسیر ازدواج قرار دهد اما نمیدانست از چه طریقی امکان پذیر خواهد بود .
روزها و هفته ها بدون اینکه افکار خود را با کسی در میان بگذارد پیرامون این موضوع اندیشیده بود و آنگاه بهتر دید با مادر بزرگش مشورتی نماید و او را از قصد و نیت خود مطلع سازد . وقتی مادر بزرگ مطلب را از زبان او شنید ، مدتی ناباورانه خیره خیره نگاهش کرد .می خواست یقین حاصل کند آنچه که او بیان میدارد واقعیت دارد یا خیر ؟
چهره هوتن سرشار از خلوص و صداقت بود و مادر بزرگ به فراست دریافت که با جوان با فهم و روشنفکری سرکار دارد . از این رو تردید و بدبینی را به کناری نهاده و در این باره اظهار عقیده کرد .
_از همان سالها ، حسام به کلی دور این مساله را خط اشید و تا به امروز هم که شاهدش هستی حاضر نشد کسی راجع به آینده اش اظهار نظر کند .
_ولی مادر بزرگ ما باید او را به این کار ترغیب کنیم . من خودم را در این رابطه مسول میدانم و این مهم را به انجام نرسانم احساس راحتی نمی کنم .
مادر بزرگ آهی کشید ، شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
_ دلم میخواهد کمکت کنم و تو را به مقصودت برسانم اما نمیدانم این کار از چه راهی امکان پذیر است.
_من از شما اطلاعاتی راجع به وضعیت فعلی دختر عمو میخواهم . مایلم بدانم که او ازدواج کرده یا همچنان مجرد است ؟ در ضمن میخواهم اطمینان حاصل کنم که آیا پیشنهاد ازدواج پدر را میپذیرد یا نه ؟
_تا آنجا که من اطلاع دارم سپیده هنوز ازدواج نکرده ، گاه گذاری به مناسبت های مختلف به من تلفن میزند و جویای حالم می شود و من یقین دارم که مردی در زندگیه وجود ندارد . ناگفته نماند که وی در حال حاضر تنها زندگی می کند .
_چرا تنها ؟! سبب تنهایی او چیست ؟ لابد دخترش ازدواج کرده و از نزد او رفته ؟
_خیر این طور نیست ، بهنوش در دانشگاه تهران درس میخواند و از این رو ناچار عصر در همینجا زندگی کند .سپیده به من گفت که در خوابگاه دانشجویی اسکان دارد اما من آدرسش را در اختیار ندارم .
_که این طور ! خوب به من پاسخ ندادید که تا چه حد میتوانم روی تمایل سپیده حساب کنم ؟
_در این مورد هم اطلاعات من چندان کامل نیست ، در طول این سال ها هرگز در این زمینه گفتگویی بین ما انجام نشده و من از میل و علاقه او به حسام بی اطلاع هستم ..
_حتی حدس هم نمیتوانید بزنید که چه نظری ابراز میدارد ؟
_پسرم شش سال مدت زیادی است . در طول این سال ها و فاصله زمانی زیاد افکار و اندیشه های آدمی دچار دگرگونی می شود و علایقش تغییر مییابد . امکان دارد او به کلی مساله ی خواستگاری و ازدواج حسام را فراموش کرده باشد . احتمال دارد حتی نظرش هم برگشته باشد .
_مادر بزرگ من فکری در سر دارم و دلم میخواهد شما مرا راهنمایی کنید ، ما نیاز به یک نیروی محرکه داریم .نیرویی که در سپیده حالت نفوذ پذیری داشته باشد . باید ابتدا به آن نیرو متوسل شویم و با ایجاد اتربات از طریق او سپیده را در برابر یک پیشنهاد جدید و جامع الشرایط قرار دهیم .
_می فهمم چه میخواهی بگویی ، اما آن نیروی محرکه را از کجا میخواهی پیدا کنی ؟ میدانی که سپیده همچون گذشته منزوی و تنهاست .
_مادر بزرگ ، از شما میپرسم ، چه کسی بیشتر از همه به او نزدیک است ؟ چه کسی بهتر از هر فردی میتواند بر سپیده تاثیر بگذارد ؟
_تصور میکنم بهنوش باشد .
_بله کاملا ، منظور آن هم همین است . من در نظر دارم بهنوش را ملاقات کنم و از او بخواهم مادرش را نسبت به این امر تشویق کند و خود نیز تلاش میکنم تا پدر را متقاعد کنم که بار دیگر به خواسرگاری از او اقدام نماید ، آیا فکر مرا میپسندید ؟
_کمترین مخالفتی ندارم اما چندان هم خوشبین نیستم .
_من تلاش خود را میکنم و امیدوارم به نتیجه مطلوبی که در نظر ماست برسیم و موفقیتی کسب کنیم . مشروط به این که شما مرا در این کار یاری دهید و همکاری خود را دریغ نورزید . تشویق طرفین باید از طریق شما صورت بگیرد .
_من هر کاری که بتوانم انجام میدهم .امیدوارم این بار به نتیجه ی دلخواه برسیم . حالا به من بگو چگونه میخواهی بهنوش را ببینی ؟
کافیست نام دانشگاهی را که در آن مشغول تحصیل می باشد بدانم ، این اطلاعات جزئی کمک میکند تا او را بیابم ، اما تا آن زمان باید این موضوع فقط بین من و شما بماند و کسی از تصمیم ما آگاه نگردد .
مادر بزرگ قدری اندیشید و با توسل به حافظه ی خود نام دانشگاه بهنوش را به خاطر آورد و هوتن خرسند و امیدوار مادر بزرگ را ترک کرد .
مدت ها وقت صرف کرد تا توانست بهنوش را هنگام خروج از دانشگاه از بین سایر دختران تشخیص دهد . چند روزی بود که به طور مخفیانه با اتومبیل خود به تعقیب او پرداخته بود تا آدرس خوابگاه او را به دست آورد .
عاقبت روزی فرا رسید که با بهنوش از نزدیک مواجه شده و ضمن معرفی خود منظورش را از این ملاقات بیان دارد .
آن روز اتومبیل خود را در مسافتی دور تر از در ورودی دانشگاه پارک کرد و در گوشهای به انتظار ایستاد . مدتی نگذشته بود که بهنوش در آستانه ی در ظاهر گردید و به آرامی قدم به پیاده رو نهاد . هوتن بدون این که از جای خود حرکت کند دقایقی تامل کرد . سپس با تانی به دنبال او روان شد .
اندکی که دوور شدند ، هوتن نگاهی به اطراف کرد ، آن گاه با چند قدم بلند خود را به بهنوش رساند و قبل از آنکه او بتواند سوار تاکسی شود مقابلش قرار گرفت و مودبانه و به احترام سلام کرد .بهنوش لحظه ای خیره نگاهش کرد و به مجرد آنکه او را شناخت ، رنگ از سیمایش پرید و چشمانش حالت تعجب و حیرت به خود گرفت . امزمه کنان پرسید :
_ اه شما هستید ؟!
_بله خودم هستم ، فکر نمی کردم مرا به یاد داشته باشید ، عذر میخواهم که در اینجا مزاحمتان شدم .
بهنوش سعی کرد بر خود مسلط شود ، به سردی پاسخ داد :
_مانعی ندارد ، هیچ نمیدانستم که به ایران آمده اید .
_چند ماهی میشود که بازگشته ام . خوشحالم که دوباره شما را ملاقات می کنم.
ـ متشکرم.
ـ شما خیلی عوض شده اید! اولین بار که شما را دیدم به درستی نتوانستم شما را به جا آورم.
ـ اولین بار؟
ـ بله، حقیقتش را بخواهید این چندمین بار است که به اینجا می آیم تا بلکه موفق به دیدارتان شوم.
بهنوش پوزخندی زد و با کنایه گفت:
ـ آه جالب است! هیچ نمی دانستم که شما را به زحمت انداخته ام!
ـ به هیچ وجه این طور نیست. باور کنید مشتاق دیدارتان بودم.
بهنوش پاسخی نداد و خیره خیره نگاهش کرد. به اعتقاد او هوتن هم کاملاً عوض شده بود. دیگر از چهره بچگانه اش اثری نبود و تبدیل به جوان جذاب و باوقاری شده بود. هوتن سرش را به زیر انداخت و احساس کرد قلبش در زیر این نگاه مؤاخذه گر به لرزش درآمده است.
بهنوش از همیشه زیباتر به نظر می رسید و چشمان درش و گیرایش در زیر آن پوست لطیف و شاداب درخشندگی خاصی داشت.
هوتن مودبانه پرسید:
ـ اجازه می دهید چند لحظه وقت شما را بگیرم؟
بهنوش با تردید سر به زیر انداخت و من من کنان گفت:
ـ من... من باید به خوابگاه برگردم.
ـ خواهش می کنم، چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. اگر اصرار می کنم به این دلیل است که کار مهمی با شما دارم وگرنه به هیچ وجه به خود اجاره نمی دادم مزاحمتان بشوم.
بهنوش قصد داشت امتناع ورزد. سالها رنج برده و مرارت کشیده بود تا عشق او را از دل بزداید و خود را از تنگنای این قفس برهاند و هنوز موفق نشده بود نخستین عشق خود را فراموش کند و اینک احساس می کرد با برخورد دوباره اش، تمام وجودش را اشتیاق و هیجان فراگرفته است. مایل نبود بار دیگر بازیچه ی هوتن گردد و دوباره خود را بفریبد.
تمجمج کنان پاسخ داد:
بسیار خوب، هرطور که میل شماست.
هوتن خوشحال گردید اما مسرت خود را پنهان داشت و با خونسردی و متانت او را به سمت اتومبیلش هدایت کرد. هردو سوار شدند و هوتن اتومبیل را به حرکت درآورد. درضمن رانندگی به موضوعی که سبب دیدارش از بهنوش شده بود پرداخت و گفت در نظر دارد خطاهای گذشته را جبران کرده و بدین وسیله پدرش را از خود خشنود گرداند و در راه نیار به مساعدت و همفکری او دارد تا به مقصود نایل شود.
بهنوش ناباورانه به سخنانش گوش می داد و بدون هیچ گونه اظهار نظری تا پایان سکوت اختیار کرد. هوتن به مدت یک ساعت صحبت کرد و دلیل آورد که باید اقدامی صورت دهند که مثمر بوده و نتیجه ی مطلوبی در برداشته باشد. آنگاه از بهنوش خواست نظرش را در این باره بیان کند.
بهنوش از سخنان وی اطمینان حاصل کرد که او به خطای خود پی برده و در صدد جبران مافات است و از این بابت احساس خرسندی می کرد اما نمی توانست پاسخ صریحی ارایه دهد. پس از مکثی طولانی گفت:
ـ من از حسن نیت شما تشکر می کنم اما این نکته را فراموش نکنید که این موضوعات به سالها پیش مربوط می شود و من تصور نمی کنم مادر من و هم چنین پدر گرامی شما با گذشت این چند سال هنوز همان احساس قلبی را در خود حفظ کرده باشند.
هوتن سرش را به علامت تأیید حرکت داد و گفت:
ـ بله درک می کنم.
ـ به اعتقاد من بهتر است دیگر خاطرات گذشته را از لا به لای دفتر زمان خارج نکنیم و اجازه بدهیم گرد و غبار ناشی از فراموشی هم چنان روی آن خاطرات نافرجام را بپوشاند. تکرار گذشته برای کسانی که سالها با احساس پاکشان جنگیده و سعی در سرکوب آن داشند لطف چندانی ندارد.
ـ من انتظار داشتم شما در این زمینه با من همکاری لازم را داشته باشید. وقتی به ملاقاتتان می آمدم امیدوار بودم با دلایلی که می آورم از مساعدت شما مدد بگیرم و دینی را که به گردن دارم به نحو احسن به انجام برسانم.
ـ آقا، لطفاً از من نرنجید و برمن خرده نگیرید. شما خود را مکلف می دانید خیرخواهان اقدامی صورت دهید. اما این بخشی از مسایل است نه تمام آن. ما قصد داریم درباره دوفرد عاقل و بالغ تصمیم بگیریم که مسایل داخلی آنها منحصراً مربوط به ما نمی شود. عمده تری مسأله این است که نمی دانیم واکنش و نگرش آنها در قبال تصمیم و پیشنهاد ما چیست.
ـ بله حق با شماست. اگر چه ما برسر این موضوع با هم متفق القول هستیم اما من یقین دارم که طرح ما غیر عملی نیست. به طور قطع هر کدام از ما می توانیم با به کارگیری تلاش همه جانبه، طرف مقابل خود را متقاعد کنیم که از خود تمایل نشان بدهد. من صادقانه اعتراف می کنم که خطا کرده ام و آن عشق و علاقه ام بچگانه بوده است و باز اذعان دارم که دیر به فکر افتادم اما اطمینان دارم که با اندکی تلاش می توانیم به مقصود خود نایل شویم. اینک از شما می خواهم به صراحت بفرمایید که آیا حاضر هستید با من همکاری داشته باشید یا مایلید خود را از این قضیه کنار بکشید؟
بهنوش از ادای پاسخ صریح طفره رفت و سکوت اختیار کرد. هوتن چشم بردهان او دوخته و متظر دریافت پاسخ خود بود. بهنوش پس از مدتی طولانی، آهی کشید و در پاسخش اظهار داشت:
ـ من سعی خودم را خواهم کرد اما هیچ قولی نمی توانم به شما بدهم که مادرم را تحت تأثیر قرار داده و رضایتش را جلب نمایم.
هوتن با رضایتمندی سر تکان داد و گفت:
ـ متشکرم خانم، همین برایم کافی است. اکنون اجازه بدهید شما را به خوابگاه برسانم.
بهنوش با سکوت خود تمایلش را ابراز داشت و هنگامی که مقابل خوابگاه از اتومبیل پیاده می شد هوتن از وی پرسید:
ـ اجازه دارم گاهی به دیدنتان بیایم؟
بهنوش تبسم کنان جواب داد:
ـ ممنون می شوم اگر این کار را انجام ندهید. من در این مدت همیشه تنها بوده ام و ملاقتهای شما ممکن است... ممکن است در اطرافیان ایجاد شک و شبهه نماید.
هوتن آهی کشید و گفت:
ـ بله درک می کنم. از توضیح سرکار تشکر می کنم. قصدم این بود که در ارتباط نزدیک با شما نظر والده بزرگوارتان را جویا شوم.
بهنوش شماره تلفن خوابگاهش را به وی سپرد و گفت:
ـ دوهفته دیگر با من تماس بگیرید، آنگاه پاسخ خود را دریافت می دارید.
هوتن تشکر کرد و هردو پس از خداحافظی از یک دیگر جدا شدند. هوتن وقتی تنها شد، غرق اندوه به جانب منزل اتومبیل راند. آتشی در وجودش شعله می کشید. حس می کرد شیفته و دلباخته ی این دختر زیبا و مغرور کشته است و دلش به خاطر او در سینه بی قراری می کند. هرچه به خود فشار آورد نتوانست فکر او را از ذهن خویش دور کند. باورش نمی شد که او همان دختر ساده و معمولی چند سال پیش باشد. بهنوش چیزی در وجود خود داشت که هوتن را منقلب کرده بود. وقتی به او گفت که تمایل ندارد وی را ملاقات کند، به رغم جریحه دار شدن غرورش، لذتی در وی پدیدار گردید. او عاشق غرور و متانت یک زن بود و از زنهای بی دست و پا و سهل الوصول خوشش نمی آمد. زنی را می پسندید که مردها را در برابر وقار و تشخص خود به زانو درآورده و ذره ای روی خوش به آنها نشان ندهد. در نظر او بهنوش همانی بود که او آرزویش را داشت.
هوتن تا مدتها اسیر و دربند احساس خود بود و هرزمان که تصمیم می گرفت این افکار دردآور را از ذهن خود براند، می دید که بیشتر از آنچه که تصورش را می کند گرفتار شده است. می دانست که به بهنوش بد کرده و قلب او را شکسته است. می دانست که بیرحمانه عشق پاک و بی ریای او را رد کرده و وی را مورد تحقیر قرار داده است. حتا شرمش می آمد از روی عشق خود پرده بردارد و احساسش را با او در میان بگذارد. می ترسید بهنوش مغرور و دل شکسته با وی همان کند که خود با او انجام داده بود. شب و روز از اندیشه ی بهنوش منفک نمی شد و لحظه به لحظه بیشتر در گرداب این عشق سوزان فرو می رفت. بارها تصمیم گرفت زودتر از موعد مقرر با وی تماس گرفته و حداقل با شنیدن صدای او قلب محزون خود را خشنود گرداند اما احساس خود را به سختی مهار کرد و با تمایلات خویش به مقابله برخاست. از طرفی، بهنوش هم از همان لحظه ای که از او جدا شده بود احساس می کرد بار دیگر عشق آتشین گذشته در قلبش منور گشته و احساسات خفته اش بیدار شده است. با خود عهد کرده بود هرگز قلبش را در اختیار هیچ مردی قرار ندهد. در طی این سالها، دهها خواستگار متناسب و واجد شرایط را با بی اعتنایی از خود رانده بود و کسی را به حریم قلب خود راه نداده بود، اکنون نمی دانست در برابر این احساسات دیوانه وار و افسار گسیخته اش چه واکنش نشان بدهد. از احساس خود بیمناک بود و می هراسید که بار دیگر طعم تلخ شکست برکامش جاری شود. با این که مجذوب شخصیت و متانت هوتن شده بود نمی توانست به وی اعتماد کرده و بار دیگر قلب و روح خود را تسلیم مردی نماید که روزی در نهایت سنگدلی و قساوت برروی تمامی وجودش پا نهاده و احساساتش را لگد کوب کرده بود. با همه رنجی که متحمل می شد تصمیم گرفت تسلیم احساسات خود نشود و در برابر قلب سرکش خود مقاومت و پایداری نماید.
هفته ها به سرعت سپری می شد اما برای آن دو که گرفتار عشقی جانسور بودند، لحظه ها کندتر از همیشه می گذشت. علاوه بر این هر یک جداگانه سعی و همت خود را به کار گرفتند تا دیگر پیوند عاطفی نوینی بین رادمنش و سپیده ایجاد کنند. هوتن در این امر موفق تر از بهنوش بود زیرا رادمنش براثر اصرار و پافشاری هوتن و مادربزرگ، رضایت نسبی خود را ابراز کرده بود. بدش نمی آمد که خاطره های گذشته را تجدید کرده و سپیده را به همسری خود درآورد.
؟وقتی به احساس خود رجوع می کرد درمی یافت که هنوز هم به سپیده گرایش داشته و دلش می خواهد به این انزوای برودت افزا خاتمه دهد و زندگی جدیدی را در کنار زنی که از هرلحاظ مورد پسند و علاقه اش بود آغاز کند. وقتی پافشاری صمیمانه هوتن را مشاهده می کرد خرسند می شد و آرزو می کرد سپیده هم چون او گذشته را فراموش کرده و به خواستگاریش پاسخ مثبت بدهد. اما بهنوش در این میان ناموفق بود. هرچه اصرار می کرد سپیده حاضر نمی شد تن به این کار بسپارد و مصرانه از او درخواست می کرد چنین موضوعی را پیش او مطرح نسازد. با همه ی احترامی که برای رادمنش قایل بود نمی توانست خود را متقاعد کند که عکس العمل سابق هوتن در قبال این ماجرا اثرات سویی بر آینده ی آن دو نداشته باشد.
بهنوش را جلب رضایت مادر مأیوس گردیده بود و امیدی نداشت که بتواند راهی از پیش ببرد. هنگامی که هوتن با وی تماس گرفت تا نتیجه ی کارش را سؤال کند، بهنوش ناچار شد حقیقت را به او بگوید. هوتن اگر تا چندی پیش اصرار داشت که آن دو را به هم برساند به جهت ادای دین بود در صورتی که اینک هدفش رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود.
یقین داشت که با ازدواج سپیده و پدرش ، او نیز می تواند به تدریج در قلب بهنوش دخنه یافته و او را پای سفره عقد بنشاند زیرا پیوند رادمنش و سپیده به روابط صمیمانه آنها تحکیم می بخشید و او را به مراد خود می رساند. برای نیل به این هدف بود که پیشنهاد خود را با بهنوش در میان نهاد.
نظر او این بود که اگر مادربزرگ رسماً وارد عمل شده و شخصاً به رامسر می رفت و حضوری از سپیده خواستگاری می کرد، سپیده به دلیل احترامی که برای وی قایل بود در محظور اخلاقی قرار گرفته و موافقت خود را اعلام می داشت. بهنوش این ایده را پسندید و به توتن قول همکاری لازم را داد.
هوتن که همواره با مادربزرگ خود روابط صمیمانه و تنگاتنگی داشت و او را محرم اسرار خود می دانست، بهتر دید که علاوه بر طرح موضوع پدرش، از روی اسرار قلبی خود نیز پرده برداشته و به مادر بزرگ تفهیم کند که خواستگاری از سپیده برای او جنبه حیاتی دارد و با این وصلت وی می تواند به آینده ی خود هم امیدوار باشد. شرم و حیا را را به کناری نهاد و صادقانه و با خلوص نیت، احساسش را نزد مادربزرگ آشکار ساخت.
همان طور که انتظار می رفت، مادر بزرگ تصمیم او را پسندید و قرار شد با توافق رادمنش، روزی را جهت رفتن به رامسر در نظر گرفته و به این کار مبادرت ورزند. رادمنش هم تصمیم گیری را به عهده مادر نهاده و کاملاً مطیعانه رفتار می کرد و در دل خدا خدا می کرد که سپیده به خاطر پادرمیانی مادرش از مخالفت دست بردارد. به زودی مقدمات سفر آماده گردید و مادر پسر بدون اطلاع قبلی راهی رامسر شدند. در این میان هوتن از رفتن خودداری کرد و ترجیح داد بدون حضور او که شاید برای سپیده آزار دهنده و یادآور خاطرات تلخ گذشته بود، مراس خواستگاری انجام پذیرد اما از مادر بزرگ تقاضا کرده بود تلفنی او را در جریان مذاکرات خود قرار دهد.
سپیده با دیدن رادمنش و مادرش علاوه بر خوشحالی قلبی، دچار شگفتی شد و از آنجایی که قبلاً در این رابطه زمینه هایی در ذهن داشت، به فراست دریافت که مادربزرگ به منظور خاصی به ملاقات او آمده است. با محبتی خالصانه و بی ریا از آن دو استقبال کرد و وسایل پذیراییشان را مهیا نمود.
مادر بزرگ رفتاری کاملاً دوستانه و صمیمانه داشت و از هرفرصتی استفاده می کرد تاخود را بیشتر از همیشه در قلب سپیده جای دهد و محبت خویش را نثار او نماید. مادربزرگ به دلیل کهولت سن آدم کم حوصله و بی طاقتی شده بود. در همان نخستین شب ورودشان با سپیده خلوت کرد و با سیاستی که در خود سراغ داشت مسأله ی خواستگاری را مطرح و با بیانی خوش در جلب رضایت او کوشید.
مادربزرگ ساعتها با سپیده مذاکره کرد و به قدری در این مسأله اصرار ورزید تا سپیده تسلیم گردید و موافقت خود را ابراز داشت. روز بعد بین رادمنش و سپیده هم صحبت هایی درگرفت و مسایل و وضوعاتی که می بایست برای سپیده روشن می گردید مطرح شد و او پی برد که هیچ مشکلی برسرراه ازدواجشان وجود ندارد و هوتن نیز به اشتباه خودآگاه گردیده و به این وصلت اصرار دارد.
مادربزرگ که کار را تمام شده می دید، از سپیده درخواست کرد همراه آنها به تهران بیاید تا رادمنش بدون فوت وقت کارهای مربوط به ازدواج را به جا آورد، سپیده پیش از آنکه صراحتاً پاسخ مادربزرگ را بدهد، برای شور و مشورت با بهنوش تلفنی تماس گرفت و از وی نظر خواهی کرد.
به طبع نظر بهنوش هم در این باره مساعد بود و به مادرش تأکید کرد که همراه آنها عازم تهران گردد و قول داد در منزل مادربزرگ به او بپیوندد.
سپیده که از هرحیث آسوده خاطر گشته بود و دلیلی برای مخالفت ورزیدن نداشت، پذیرفت که همراه مادر بزرگ به تهران برود. روز بعد جامه دانهای سفری خود را بست و سوار براتومبیل رادمنش راهی تهران شدند. هیچ کس به اندازه هوتن از این واقعه خشنود و دلشاد نگردید.
وقتی با سپیده مواجه شد، در حالی که عرق شرم برپیشانیش نشسته بود به وی خوشامد گفت و زبان به عذرخواهی گشود. سپیده که قصد داشت رفتار او را نادیده گرفته و گذشته ها را از یاد ببرد، عذر خواهی او را صمیمانه پذیرفت و اظهار داشت که هیچ گله ای از او به دل ندارد و برای وی مانند فرزند خود احترام قایل است. روز بعد بهنوش بنا به درخواست مادر، چند روزی از دانشکده مرخصی تحصیلی گرفت و به دیدن مادربزرگ آمد. مقدمات عروسی به زودی فراهم گردید. شب قبل از عروسی، سپیده و رادمنش پیرامون محل اقامت خود مذاکراتی انجام دادند و به توافق رسیدند که سپیده به خدمت آشپز و مستخدم خود خاتمه داده و برای همیشه در منزل رادمنش اسکان گزیند. آن دو رسماً به عقد و ازدواج هم درآمدند و عروسیشان با شکوه و جلال هر چه تمامتر برگزار گردید. بهنوش پس از چند روز اقامت، با به سر رسیدن ایام مرخصی تحصیلی اش، دوباره به خوابگاه برگشت و درس خود را دنبال نمود. سپیده و رادمنش در کمال خوشی و سعادت با یک دیگر زندگی می کردند و در این میان هوتن مترصد فرصت و موقعیتی بود تا از بهنوش خواستگاری کند.
***
پس از چندی، یک شب مادربزرگ در حضور دیگران موضوع آن دو را مطرح کرد. پسرش با شادمانی و مسرت از این مسأله استقبال کرد اما عروسش محتاطانه اظهار داشت که تا نظر بهنوش را در این رابطه نداند از هرگونه اظهار نظر و قضاوتی خودداری می کند. سپس برای آنکه هوتن را از خود نرنجاند به وی گفت که باید خودش در جلب رضایت بهنوش بکوشد و قلب او را به دست آورد. هفته ها و ماهها سپری شد. بهنوش که اینک به طور هفتگی به مادرش سرکشی می کرد با سایر اعضای خانواده رفتاری کاملاً صمیمانه داشت، حتا با هوتن هم به نرمی و انعطاف رفتار می کرد. با این تفاصیل تاکنون به وی مجال آن را نداده بود که پا را فراتر نهاده و تمایل خود را نسبت به او ابراز دارد.
در یکی از شبها، مادربزرگ در حضور سایر افراد خانواده از بهنوش خواستگاری کرد. انتظار می رفت بهنوش نسبت به این قضیه روی خوش نشان داده و به ازدواج با هوتن رضایت بدهد در حالی که برخلاف تصور همگی، بهنوش بدون رودربایستی اظهار داشت که در حال حاضر نمی تواند پاسخ درستی بدهد و باید فرصت کافی جهت تصمیم گیری در اختیار داشته باشد.
باز هم همه تصور می کردند پس از مدتی از وی پاسخ لازم را کسب خواهند نمود. در حالی که مدتی گذشت و بهنوش پاسخی ارایه نکرد و هیچ علاقه و تمایلی از خود بروز نداد. این بار هم مادربزرگ وارد عمل گردید و ضمن گفت و گوی دوستانه سعی کرد نظر او را مساعد کرده و قول ازدواج را از وی بگیرد. بهنوش در کمال خونسردی از مادربزرگ عذرخواهی نمود و با شرمساری اظهار داشت که تمایلی به ازدواج ندارد و قصد دارد فقط به ادامه ی تحصیل خود بیندیشد. هوتن با شنیدن خبر عدم موافقت بهنوش، به کلی مأیوس و درمانده گردید و از آنجایی که حقیقتاً و از صمیم قلب به وی علاقه داشت، اندوه جانکاهی به سراغش آمد. چند بار حوالی دانشگاه به ملاقات بهنوش رفت و پیشنهاد خود را مصرانه مطرح نمود و خاطرنشان ساخت که چنان به عشق او پایبند است که بدون او نمی تواند زندگی کند مع الوصف هربار بیشتر از قبل پاسخ منفی شنید و با بی مهری بهنوش مواجه گردید. بیش از هرکسی، رادمنش نگران وضع روحی پسرش بود و از این که او را محزون و افسرده می دید دچار اندوه می گشت. شبی که با سپیده در این رابطه گفت و گو می کرد سپیده دریافت که همسرش قصد دارد در لفافه از او بخواهد که با بهنوش صحبت کرده و او را به این ازدواج ترغیب کند. ضمن این که از شوهرش پوزش می خواست به وی اظهار داشت:
ـ من مایل نیستم شما را از خود برنجانم اما باید بگویم که نمی توانم در تصمیمات مربوط به زندگی بهنوش دخالت مستقیم داشته باشم و عقیده ام را به او تحمیل کنم. او حق دارد که درباره ی آینده خودش تصمیم بگیرد.
من همان قدر که هوتن را دوست دارم که شما به او علاقمند هستید و به همان نسبت که شما نگران وضع روحی او هستید من هم خودم را مسؤول می دانم. آن گاه سپیده برای هوتن پیغام فرستاد که به نزدش بیاید و خواهش کرد به تنهایی با او سخن بگوید. وقتی با هوتن تنها شد، دقایق به چهره اش خیره گشت، آن گاه لبخندی زد و گفت:
ـ من می دانم که شما بهنوش را دوست دارید و خواهان سعاد او هستید، می خواهم به طریقی در حل این مشکل به شما کمک کنم.
ـ متشکرم دختر عمو. هرگز این لطف شما را فراموش نمی کنم.
ـ شما یک چیز را در مورد بهنوش نمی دانید. او برخلاف آنجه که تظاهر می کند هنوز هم عاشق و دلباخته شماست.
اما من باور نمی کنم. اگر فرمایش شما حقیقت داشته باشد چه دلیلی دارد که او با پیشنهاد من مخالفت ورزد؟
ـ پسر عزیزم، من در تشخیص خود اشتباه نمی کنم. او هنوز دوستت دارداما به این دلیل که یک بار قلبش شکسته دیگر مایل نیست دوباره شکست را تجربه کند.
ـ حتا خود شما هم می دانید که من کاملاً با گذشته تفاوت کرده ام. این بار حقیقتاً به او عشق می ورزم و هدفی جز نیک بخت ساختن او ندارم.
ـ در این مورد کمترین تردیدی ندارم اما مسأله این جاست که او بعد از آن شکست کاملاً سرخورده و بدبین شده و عشق را باور ندارد. شما باید تلاش کنی تا شک و بدبینی او برطرف شود. اما بگذارید راهنمایتان کنم. بهنوش حتا سالهایی که در ایران نبودید یاد و خاطر شما را گرامی می داشت و هنوز هم قلبش در گرو عشق شماست اما به خاطر غرورش حاضر نیست از احساس خود پرده بردارد.
سپیده لحظه ای سکوت کرد، آن گاه ادامه داد:
راستی سؤالی از شما دارم. من شنیده بودم شما سکه ای داشتید و به آن علاقمند بودید. منظورم سکه ی شانس شماست. می خواستم بدانم آن را چه کرده اید؟
رنگ چهره ی هوتن به سرخی گرایید. سرش را به زیر انداخت و شرمگینانه پاسخ داد:
ـ نمی دانم. تصور می کنم آن را گم کرده باشم.
ـ بله گم کرده اید، اما من می دانم آن نزد چه کسی است و یقین دارم که شما هم می خواهید این را بدانید.
ـ بله، اگر امکان دارد.
ـ وقتی شما بهنوش را ترک کردید، او تنها یادگار شما را منظورم همان سکه است، قاب کرد و با زنجیر به گردن خود آویخت و الان نزدیک به هفت سال است که آن را به گردن داشته و لحظه ای از خود دور نساخته است.
ـ آه... آیا این حقیقت دارد؟
ـ تردید نداشته باشید. بی شک آنچه که گفتم حقیقت محض است. اگر جانش را از او بگیرند حاضر نیست آن سکه را لحظه ای از خود دور کند و یا به هیچ قیمتی از دست بدهد. گویی روح و روان او با آن سکه پیوند خورده است.
سپیده لختی اندیشید، سپس افزود:
ـ اگر می خواهید او را به سوی خود جلب کنید به وی بگویید که از جریان سکه آگاه هستید و چنانچه به خواستگاری شما پاسخ مثبت ندهد آن را از وی خواهید ستاند. یقین بدانید که با این حیله یخ غرورش آب شده و دس از سرسختی برمی دارد. این تنها کمکیست که می توانم به شما بکنم. اگر از این طریق نتوانید قفل دل او را بگشایید طریق دیگری وجود ندارد.
هوتن صمیمانه از او تشکر کرد و در حالی که نور امید به قلبش تابیده بود روانه اتاقش گردید. ساعتها با خود خلوت کرد و در اندیشه فرورفت. خاطرات گذشته دوباره در ذهنش جان گرفت و پیش چشمش مجسم شد. به یاد آخرین دیدار خود با آنها افتاد. در آن روز سکه را در حضور بهنوش زیرپا لگد کوب کرده و وی را ترک نموده بود و یقین داشت که بهنوش بعد از رفتن او سکه را برداشته است.
یک باره به یاد موضوعی افتاد. به تعجیل برخاست و به سراغ کمد لباسهای سابقش رفت. زمانی که برای ادامه تحصیل از ایران خارج می شد، تعدادی از لباسهایش را با خود نبرده بود و بعد از بازگشت به خانه هم دیگر از آنها استفاده ننموده بود و امیدوار بود بتواند چیزی را که در نظر دارد آنجا بیابد. کلیه لباسهایش را زیر و رو کرد و با دقت تمامی جیبهای آنها را گشت. سرانجام چیزی راکه در جستجویش رود یافت. همان دستمالی را که بهنوش برای زدودن اشکهایش در اختیار وی نهاده بود. با شادمانی دستمال را بوسید و برگونه فشرد. همان دم دستمال را شست و شو داد و با دقت آن را اتو کرد. مقداری عطر به گوشه های آن مالید و فردای همان روز به ملاقات بهنوش رفت.
یک بار دیگر عشق و تمایلات خود را نسبت به او ابراز داشت و این بار قاطعانه گفت که اگر پاسخ بهنوش مثل گذشته منفی باشد دیگر به سراغش نیامده و برای همیشه ایران را ترک خواهد کرد که این موضوع حقیقت نداشت بلکه برای تحت فشار قراردادن او چنین ترفندی به کار برده بود. قلب بهنوش لرزید مع الوصف با سرسختی اظهار داشت که قصد داردتا پایان عمر مجرد بماند و ازدواج را از برنامه زندگی خود حذف کند.
هوتن که نمی خواست تسلیم گفته های او بشود و میدان را خالی کند، به وی گفت که می داند سکه ی او را به گردن آویخته است و اگر حقیقتاً از او بیزار است بهتر است سکه را از گردن بازکرده و در حضور او به دور افکند تا او یقین حاصل کند که عشقی بین آن دو وجود ندارد. بهنوش از شنیدن این مطلب دچار شگفتی گردید و سرش را به زیر انداخت و با لبانی لرزان و چشمانی پراز اشک به زمین خیره شد.
هوتن آخرین تیر ترکش خود را رها کرد. دستمال بهنوش را از جیب بیرون آورد. بوسه ای برآن نهاد و دستش را به جانب بهنوش دراز کرد و گفت که او نیز در طی این سالها تنها یادگار او را عزیز و گرامی داشته و به یاد او، همیشه از آن به خوبی مراقبت می کرده است. بهنوش با دیدن دستمال خود، حس کرد احساسات خفته اش سر به جنون نهاده است.دستمال را به تندی از دست هوتن قاپید و دوان دوان از آنجا دور شد و هوتن را در حیرت و شگفتی به جا نهاد. هوتن نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. آیا به دنبال او برود یا وی را به حال خود بگذارد. حتا نمی دانست که در سر بهنوش چه می گذرد. به منزل رسید و یکسره به اتاق خود رفت و تا شب با خود خلوت کرد . اگر نقشه اش با شکست مواجه می شد و بهنوش هم چنان سرسختی نشان می داد دیکر نمی دانست چه تصمیمی اتخاذ کند. با خود تصمیم گرفت آن قدر به پافشاری و اصرار بیش از حد خود ادامه بدهد تا بهنوش را وادار به پذیرش عشق خود بنماید و ... در همین اثنا ضربه ای به در اتاقش خورد و متعاقب آن خدمتکار وارد اتاق گردید. در دست او سبد بزرگی از گل یاس دیده می شد. ضمن اجازه از هوتن، سبد را روی میز نهاد و بی درنگ خارج شد. هوتن حیرت زده به جانب میز حرکت کرد. با دست گلهای یاس را نوازش کرد و بینی خود را به آن چسباند و از رایحه ی مست کننده ی آن دچار لذت گردید. در همین حال چشمش به کارتی افتاد که به وسیله نوار چسب به سبد چسبیده بود. روی کارت نوشته شده بود:
« با یک سبد گل یاس عشق سپید خود را به شما تقدیم می دارم. امیدوارم آن را پذیرا باشید.»
بهنوش
غریو شادی هوتن فضای اتاق را پر کرد. سبد گل را از روی میز برداشت و درحالی که بدنش از فرط هیجان می لرزید از اتاق خود خارج شد و با شور و شعف به سوی اتاق سپیده به حرکت در آمد تا این خبر مسرت بخش را به سمع او برساند و سایرین را در شادی و خشنودی خود سهیم گرداند...
پــایــان