داماد اجاره ای | قسمت سوم
30 مین بعد تو خونه امیر علی بودم و داشتم چیزایی که خریدم و می ذاشتم تو اشپزخونه ....خونه خیلی دربو داغون بود ...کارم که تموم شد سریع رفتم سمت در حیاطو از امیر خداحافظی کردم گفتم که بازم بهش سر می زنم ... مامانش هنوز هم نیومده بود .........
امروز چهارشنبست ساعت 11 صبحه و ما تو شرکت امین جمع شدیم تا یه تصمیم مثلا کارشناسانه بگیریم .تو دفتر دور یه میز نشستیم و هر کدوم تو فکر .... امین یه زونکن دستش بود و بدون برگه زدن زل زده بود به صفحه بازش ...امینه هم پاهاشو رو هم انداخته بود و با انگشت سبابش رو پاش طرح های ذهنی میکشید اما معلوم بود که اون هم تو فکره .... شهرام هم سمت میز خم شده بود با یه دستش رو میز ضرب گرفته بود و با دست دیگش لیوان چایی رو تکون می داد اما نگاش به سطح میز بود .... من هم که تو سکوت به اون سه تا نگاه میکردم ...شهرام همچنان مشغول بود که ناگهان صدای ضربش بلند شد
همه با هم شاکی بهش نگاه کردیم
_ ای بابااااااا
شهرام دستاشو به حالت عذر خواهی اورد بالا
_شرمنده به فکرتون برسین
دوباره سرشو انداخت پایینو بدون صدا مشغول فکر شد .. بعد از چند دقیقه ترجیح دادم که فکر رو تموم کنیم
_بسه دیگه هر چی فکر کردیم ، خب به چه نتیجه ای رسیدین؟
امینه _ خب به نظرم بهتره تو فرداشب جواب مثبتو به پوریا بدی ...والسلام نامه تمام .. خوب نیست؟
_جدی باش امینه وقتم کمه من فکر نمی کردم بابا انقدر زود قضیه پوریا رو مطرح کنه ، من هنوز امادگی ندارم ، در ضمن هیچ کاری هم نکردیم .. مهم تر از همه اینکه از این کار بدم میاد و مهم تر از اون از پوریا بدم میاد
امین _ به نظر من که بهتره یه کاری پیدا کنی و با عمو صحبت کنی
کلافه شده بودم
_اخه امین ، برادر من ..گفتم که بابا می خواد جانشین داشته باشه نه اینکه من شاغل بشم .... کار فقط و فقط بیمه
شهرام _پس چاره ای نیست شما باید بری کنار پدرتون کار کنید
_ من از این کار بدم میاد اخه به کی بگم؟
شهرام _ پس یه عروسی افتادیم
واقعا که شیرین زبونیش گل کرده ، من نمی دونم اصلا برا چی این شهرام رو قبول کردم همش داره مزه می پرونه
امین _ شهرام درست میگه تو هیچ چاره ای نداری جزاینکه بری سر کار و اینطور که عمو نشون داده تو هر فرصتی می خواد پوریا رو دوماد خودش کنه ... باید عاقلانه فکر کنی نه از روی احساس ...
حرفش درست بود ...بابا مترصد فرصت بود تا کارو تموم کنه اما من نمی ذارم ... بابا باید به من هم توجه کنه .. فعلا بهترین راه قبول پیشنهاد باباست تا تو یه فرصت مناسب شهرام کارو تموم کنه یا پوریا لعنتی رو دیپورت کنم ...
......
بعد از شام رفتم تو اتاقم تا خودمو اماده کنم برای نظرم ... سریع رفتم پایین ...مامان تو حال جلو تلویزیون نشسته بود با یه دستش تسبیح می زد و همزمان به تلویزیون نگاه میکرد
_ مامان، بابا کجاست؟
نگاشو از تلویزیون برنداشت
_تو اتاق کارشه گفت هر وقت که اومدی پایین بری تو اتاقش
_چشم ، ممنون مامان
رفتم سمت اتاق و پشت در ایستادم .. یه نفس عمیق کشیدمو در زدم
_بیا تو
درو باز کردم و رفتم تو اتاق ، بابا پشت میز کارش نشسته بود و سرگرم مطالعه چند تا برگه بود
_سلام مجدد عرض می کنم خدمت حاج بابای خودم
_علیک سلام ، بشین (با دستش اشاره کرد به مبل گوشه شومینه، همونطور که مشغول بود گفت ) خب چه خبر؟
_سلامتی خبر خیر
_دیگه چه خبر؟
_خبر خاصی نیست
سرشو از برگه ها برداشت و بهم نگاه کرد منم یه لبخند بهش زدم ، اومد رو مبل رو بروم نشست
_تصمیمتو گرفتی
سرمو تکون دادم
_اره بابا
_منتظرم
_پیشنهاد اولو قبول میکنم یعنی همون کار کردن تو شرکت بیمه
دستاشو بهم کوبید
_افرین کار خوبی کردی
_خب حالا من دقیقا باید برم چیکار کنم؟
بابا با یه لبخند حرص در ار نگام کرد
_شنبه می ری شرکت می فهمی
_بابا اذیت نکن دیگه بگو جون راحیل
ابرو انداخت بالا
_نه باید یاد بگیری صبور باشی، حالا هم برو بیرون کلی کار دارم باید بهشون برسم ، بدو برو
به زور از جام بلند شدمو رفتم سمت در ، خدا نکنه چیزی بر وفق مراد بابا باشه ، دیگه ادمو دق می ده
_شب بخیر بابا
_خوب بخوابی ، خودتو هم اماه کن
درو بستم از اتاق اومدم بیرون ، مامان همچنان مشغول تماشای تلویزیون بود ، منم که تحویل نمی گرفت ، الان هم که حسشو ندارم برم پیش مامان اخه از دست کارای بابا دپرس شدم ، یه شب بخیر به مامان گفتم و رفتم سمت اتاقم
ساعت 8 بود که ماشینو تو پارکینگ ساختمون پارک کردم ، ترجیح دادم به جای اینکه از اسانسور پارکینگ استفاده کنم از در ورودی برم تو ساختمون برا همین از پارکینگ اومدم بیرون و ایستادم جلوی ساختمون .... نماش خیلی قشنگ بود . تقریبا 20طبقه بود البته دقیقا نمی دونم اخه هیچ وقت حسش نبود تعداد طبقات رو بشمرم ، از بابا هم نپرسیده بودم .
..از پله ها رفتم بالا و وارد ساختمون شدم ، ماشاا.. چه لابی لوکسی ساخته بودن رفتم سمت مسئول لابی که پشت جایگاهش نشسته بود دختره تقریبا 28 ساله ریز نقش موهای شرابی ، چشمای مشکی معمولی که با ارایش قشنگ شده بود دماغ عملی ، لب هم که حجم دهنده زده بود ، در کل با ارایش قشنگ شده بود ...یه لبخند زدم و سلام و این حرفا بعد هم یکی از بروشور های شرکت (از این به بعد به شرکت بیمه میگم شرکت ) رو برداشتم ، به به چه مدرن درست شده بود یه نگاه کلی انداختم و خلاصش این بود : بیمه... یکی از بزرگترین شرکت های بیمه ایران بود که کارشو خیلی توسعه داده بود و چند سالی میشد به که طرح بیمه کشتی و هواپیماهای برابری رو هم تو کارش گذاشته بود پس باید همچین ساختمونی داشته باشه البته شعبات دیگه هم تو تمام استان های ایران داشت .. به همراه سرمایه گذاری تو چند طرح بزرگ ملی .. ماشاا.. بابا چه کرده . بیخیال بقیه بروشور ها شدمو از اون خانم که گویا فامیلش تدین بود پرسیدم بابا طبفه چندمه که گفت 20 . چپ چپ نگام نکنین خب چیکار کنم ، نمی دونم بابا طبقه چندمه ...اخه شاید پنج ساله که ساختمون مرکزی تغییر کرد و اینجا شد ساختمون مرکزی... خب اون موقع یا نبودم اگه بودم هم وقت نداشتم خب.
سوار اسانسور شدمو دکمه طبقه 20 رو فشار دادم .طبقه 5 یه بار ایستاد و در کمال تعجب من پوریا سوار شد. اخه این بچه اینجا چیکار می کرد سرمو انداختم پایین البته نیش باز شدشو دیدم
_سلام خانم محبی حالتون خوبه؟ چه عجب از این طرفا ؟
سلام اقای احمدی ، متشکر ، با بابا کار داشتم برا همین اومدم
حالا که این پررو منم مثل خودش پررو می شم
_شما اینجا چیکار میکنین؟
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و سرشو مثل یه اسب نجیب بالا گرفت
_بنده اینجا کار می کنم
اوه پس بابا حق داشت حرص بخوره که منم بیام سرکار
_چند وقته مشغول شدین؟
_تقریبا دو هفته میشه البته معاون بخش بازاریابی هستم
پیف کی پرسید کجا کا رمیکنی ، خود شیرین ، من باید چشمای این پسررو در بیارم که انقدر مثل سناتورا جلوم جواب نده
تا طبقه بیستم همرام اومد و موقع خارج شدن از اسناسور مثل جنتلمنا دستشو گذاشت پشتم و یه تعارف بلند بالا کرد البته دستش با فاصله پشتم بود ، منم چون دختر بی چشم و رویی نیستم تشکر کردم و رفتم بیرون اون هم سریع اومد کنارم اون طبقه شامل یه راهروی گنده بود که پر از اتاقایی بود که دراشون با فاصله از هم قرار داشتو روی هر در یه شماره بود . دیزاین راهرو هم خیلی کلاسیک بود که نشون دهنده قدرت شرکته
_خب اگه نمی دونین اتاق جناب محبی کجاست من راهنمایتون کنم راحیل خانم
هاااااااااا چشم سفید راحیل خانم عمته ، چه زودم صمیمی شده ، من که راهو بلد نبودم اما برا اینکه روش کم بشه خیلی محکم گفتم راهو بلدم و خداحافظی کردم ازش جدا شدم اما اون سرجاش ایستاد .
من که نمی دونستم کجا باید برم اما حداقل می تونستم برم تو یه اتاقو بپرسم شما چی میگین برا رو کم کنی بهترین راه این نیست؟
با اعتماد به نفس تمام رفتم سمت در اول که سمت چپ راهرو بود و با اسانسور حدود 5 متری فاصله داشت و بازش کردم و با سرویس بهداشتی مواجه شدم ، عجب خیطی شدم خدا برا هیچ کس نخواد اخه چرا عکس سرویس بهداشتی رو نذاشتن . درو بستم و برگشتم سر جام
پوریا از همونجا که ایستاده بود گفت
_خانم محبی تو هر طبقه راهنما طبقه هست که دقیقا جلوی در اسانسوره
اینجاست که خودمو کف گرگی لازم دیدم ، اخه راحیل کور شده چشماتو وا می کردی می مردی؟
یه لبخند ملایم زدمو برگشتم جلو اسانسورو به راهنما نگاه کردم که نوشته بود دفتر مدیر عامل اتاق شماره بیستو پنجه یه سر برا اون از خود راضی تکون دادمو رفتم سمت اتاق بابا ... شماره روز در اتاقا رو خوندم که رسیدم به یه اتاق که درش با بقیه خیلی فاصله داره و دم پنجرست
در زدمو وارد شدم ، رفتم سمت منشی که البته فکر کنم منشی بوده باشه یا همون رئیس دفتر چه می دونم ... یه مرد سی چهل ساله که سرش به کارش بود
_سلام اقا خسته نباشید با جناب محبی کار داشتم
سرشو بالا اورد و خیلی مودبانه جوابمو داد
_شما ؟
_محبی هستم .. راحیل محبی ( اقا اینو گفتم یاد یه جوک افتادم .. یه روز یه ایرانیه از خارجیه می پرسه اسمت چیه؟ خارجیه میگه وات هستم جیمز وات ، اینو که گفت به ایرانیه میگه اسم شما چیه؟ ایرانیه سینه رو سپر میکنه میگه باس هستم عب باس(همون عباس) ) یه لبخند اومد رو لبم که سریع جمعش کردم
منشیه زنگ زد برا بابا بعد گفت که فعلا جلسه داره و باید 10 مین صبر کنم و از پشت میزش بلند شد و منو سمت مبلا راهنمایی کرد و سفارش یه قهوه برام داد .. حالا نمی دونم این منو شناخت یا کلا مشتری سالارن ، رو یه مبل نشستم و به اتاق نگاه کردم یه اتاق 50 متری بود که یه سمتش جای منشی بود با کلی دمو دستگاه .. یه سمت دیگه که من نشسته بودم دو دست مبل مشکی سفید گذاشته بودن با دوتا میز دو تا در هم با فاصه از منشی قرار داشت ، از گل خبری نبود اما در عوضش چند تا میز کوچولو خیلی خوشکل بود که با فاصله توی نقطه های چشم گیر اتاق گذاشته بودن و چند تا درختچه مینیاتوری روش بود که قدشون به 30 سانت هم نمی رسید خیلی قشنگ بودن ... خودمو با خوندن یه رمان تو گشیم مشغول کردم ....10 مین بعد در اتاق بابا باز شد و 5 تا مردو 3 تا زن از اتاق خارج شدن منم که همچنان تماشاچی بودم که منشی گفت می تونم برم تو اتاق، رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین البته کنارش یه جایی هم برا کشیدن کارت بود که نشون میداد قفلش چه مدلیه .. پامو که گذاشتم تو ابهت اونجا منو گرفت ، درو اروم پشتم بستم و چشمامو اسکن وار دورتا دور اتاق چرخوندم ... یه اتاق خیلی بزرگ در حدی که بشه توش عروسی گرفت که اگه اینو به بابام بگم کلمو میکنه با یه پنجره سر تاسری که کشته مردشم .. یه میز کنفرانس طویل که فکر کنم حدود پنجاه تایی صندلی دورش بود و رومیز کاملا مجهز شده بود ، مثل این فیلم هالیوودیا که خیلی پیشرفتست منم که اسم وسایلو بلد نیستم پس برا شما نمیگم یه سمت دیگه اتاق دو دست مبل چرم مشکی که دلمو برده بود گذاشته بودن البته خیلی رسمی بود با 4 تا تابلو که دور تا دور اتاق گذاشته بودن و به موضوعش دقت نکردم و در اخر یه میز ریاست گنده ، میگم گنده یعنی گنده حدود دو متر این حدودا اما خیلی شیک روش منبت کاری شده بود و از همه وسایل اتاق قشنگ تر بود و در اخر بابا که با لبخند پشت میز نشسته بود وبه من نگاه می کردم تازه متور مغزم روشن شدو یادم افتاد سلام نکردم
_وای سلام بابا خوبی عجب جایی برا خودت درست کردی عجب دمو دستگاهی مثل ، مثل ... به هر حال عالیه بابا
_سلام راحیل ، اینجا اینده توه زیاد تو شوک نباش
رفتم سمت بابا و با هم دست دادیم و رو مبل نشستم و بابا سر جاش موند همچنان لبخندشو حفظ کرده بود
_بابا اینجا چند طبقست؟
_چه عجب کنجکاو شدی ، 25 طبقه
_چه جالب اونوقت مگه رئیسا نمی رن طبقه اخر ؟
خندید
_الان چه ربطی داره؟
_تو فیلما همینجوریه دیگه
بابا که دید دارم جفنگ می گم به ساعتش نگاه کردو حرفو عوض کرد
_ساعت هشتو نیمه از همین روز اول نیم ساعت تاخیر
اینم زندگی ماشینی
_بابا خودت که میگی روز اول تازه من که تا حالا نیومده بودم اینجا
_زبون داری دیگه
یه لبخند شیک زدم ، بابا تلفنو برداشت و یه چیزی گفتو قطع کرد
_با رحیمی همانگ کردم که تو رو ببره بخشی که قراره توش کار کنی و پستتو معرفی کنه ، پاشو اماده شو
وقتی بابام چیزی رو نمیگه خودمو هم بکشم لب وا نمی کنه پس در مورد اینکه قرار چیکار کنم نپرسیدم
_رحیمی دیگه کیه؟ من که نمی شناسم
_منشی من همین الان دیدیش
_اها باشه پس من رفتم
بلند شدم خواستم برم سمت در اما سریع برگشتم سمت بابا و رفتم کنار صندلیش با سرعت نور دستاشو گرفتم خواستم ببوسم که بابا با سرعن فوق نور دستشو کشیدو منو بغل کردو پیشونیمو بوسید
_بابا خیلی دوست دارم
لبخند زد
_برو پدر سوخته ، برو خر اون پسر عموی پدر سوختته
بلند خندیدم
_فعلا خداحافظ بابا
_راستی راحیل هر جایی که قرار ه کار کنی بدون که از طرف من حمایت نمی شی با تو هم مثل بقیه کارمندا رفتار میکنم یه چیز دیگه اگه می خوای همه به چشم زیر اب زن نگات نکنن نگو که دختر منی البته می تونی بگی در هر حالت من حمایتت نمی کنم عزیزم
از بابا انتظار دیگه ای نمی رفت یعنی حق دیگران نمی خورد
بابا سرشو برام تکون دادو دوباره مشغول به کار شد
رحیمی منتظرم بود و با دیدنم از جاش بلند شدو منو راهنمایی کرد رفتیم طبقه 12 بخش بیمه کار فرما البته کل این طبقه میشد بخش بیمه کارفرما ، جلوی راهنمای طبقه ایستادیم و بخشها رو از اونجا معرفی کرد که مزاحم کارمندا نشیم ....
_ خب اقای رحیمی اینا رو متوجه شدم فقط نفهمیدیم من باید چیکار کنم
منو برد سمت اتاق 8 و در زد و وارد شد با احترام کنار کشید تا اول من وارد بشم کسی تو اتاق نبود
_خب خانوم محبی شما قراره اینجا مشغول به کار بشید به عنوان کارمند این بخش
دهنم باز موند یعنی بابا منو کارمند جزء کرده بود؟ اومدم یه حرفی بزنم که رحیمی با اجازه گفتو رفت .... یه نگاه به اتاق انداختم .. یه اتاق تقریبا خوب حدود کمتر از 20 متر با دوتا میز ، اینجور که فهمیده بودم خیلی برا زیباسازی شرکت خرج شده بود ... یه پنجره سرتاسری داشت که فکر کنم اتاقایی که سمت جلوی ساختمون بودن همه پنجرشون این شکلی بود .. در هم جلو پنجره بود .. دو طرف پنجره هم این دوتا میزو گذاشته بودن .. رو میز کنار در یه کیف بود با یه پرونده که باز بود پس هم اتاقی داشتم کیفمو گذاشتم رو اون یکی میز و دوباره به اتاق نگاه کردم .. یه قفسه بزرگ کنار در بود که پر از پرونده بود .. کنار پنجره یه گلدون گل رونده کوچولو بود روی دیوار پشت هر میز هم یه تابلو بود . نشستم پشت میزی که کیفمو گذاشته بودم و رفتم تو فکر که یهو در باز شد ....
یه دختر همسنو سال خودم اومد تو اتاق یه نگاه به من انداخت و مستقیم رفت سر میزشو لیوانی که مطمئنم توش چای بود رو گذاشت اونجا ...چند لحظه مکث کرد و اومد سمت من ...جلوی میزم ایستاد ... یه ابروشو انداخت بالا و مثل تروریستا نگام کرد ... شانس اورد که قیافش خوبه وگرنه با این نگاهش فردا سومم بود
این چرا اینجوریه .. اب دهنمو قورت دادم ... یه لبخند ترسون بهش زدم .. همچنان داشت نگاه می کرد ..فکر کنم دو دقیقه ای نگام کرد و میزو دور زد اومد کنار صندلیم ایستاد ..دوباره از اون نگاهاش کرد .... این دفعه جوری اب دهنمو قورت دادم که فکرکنم سیبکم خورد به فکم ...
_ همکار جدید هستی؟
پ ن پ خیارشورم
_بله
همچنان من رو صندلی نشسته و اون کنار صندلی ایستاده بودیم و اون مثل شکنجه گرا نگام میکرد
_اسمت چیه؟
_راحیل
_فامیل
اب دهنو برا بار هزارم قورت دادم .. این می خواد منو بخوره
_محبی
رفت تو فکر
_با مدیر عامل چه نسبتی داری؟
ووی الان شما جای من باشین به نظرتون اگه بگم دخترشم منو میکشه یا نه؟ من ریسک نمیکنم
_هیچی
سرشو به نشونه پذیرفتن حرفم تکون داد
_خوبه
_معرفت کیه؟
_خودم تقاضا دادم قبول کردن
_مدرکت چیه؟
_لیسانس بیمه هستم
چقدر سوال می پرسه .. با این جذبش فکر کنم اخرش کار خرابی کنم
دستشو اورد سمتم
_مهربان هستم
عمرا تو مهربان باشی ، دستمو اوردم سمتش
_معدب هستم
ابروهاش رفت تو هم .. خو چطه مگه چی گفتم ؟
_اسمم مهربانه خانم معدب
اوه سوتی رو ببین من دیگه نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ، معدب هستم ..خخخخخخخخخخخخ
_اوه ، اها ، بله متوجه شدم ، خوبی مهربان جون ؟
_مهربان اکبری هستم ، اکبری صدام کن
شیطونه میگه برم ... استغفرا..
_خوبی اکبری جان؟
_فکر نکنم بهت ربطی داشته باشه
جانننننن، مگه چی گفتم ؟دختره فکر کنم با خودش هم مشکل داره ...
_باشه
رفت سمت میزش و رو صندلیش نشست ... سرش وبرد تو پرونده و مشغول شد منم شروع کردم به دید زدنش
قد هیکل کپی من ، قیافش فرق داشت چشم قهوهای روشن یا همون شکری (ببنین اینجا طوسی ابی سبز تیله ای و این حرفا نداریم ، بازیگرای ما همه چشمای قهوای و مشکی هستن ، ا قربون بچه شیر فهم ) بینی معمولی لبای نازک موهاش هم که مشکی بودن . بعد از 10 مین نگام کرد و میخ شد روم . سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول گوشیم کردم ، یه ساعتی گذشت که یه اقایی در زدو اومد تو اتاق
_سلام خانمها
اومد سمتم
_خانم محبی شما هستین؟
_بله
_رستم پور هستم ، معاون بخش
_خوش بختم جناب رستم پور
_همچنین ، روز اول کاری رو تبریک میگم ...این پرونده هایی که اوردم برای شماست ... امروز اینا رو بخونین و کارشو انجام بدید . از فردا کار اصلیتون شروع میشه . اگه مشکلی داشتید من اتاق 11 هستم .. خدانگهدار
یه پرونده رو باز کردم و بدون رغبت شروع به کار کردم .....
دو هفته هست که مشغول به کارم از زمین و زمان جدا شدم ، ساعت کاریم از 8 صبح تا 4عصر و انقدر کار رو سرم ریختن که تا می رم خونه فقط یه غذایی می خورم و می خوابم یا می رم پیش بابا سوالایی که برام پیش میاد رو می پرسم ... تو این مدت از بچه ها هیچ خبری ندارم .. نمیدونم چیکار می کنن ، مخصوصا شهرام ، خیر سرش باید اطلاعات کارشو بهم بده ، اما هیچی که هیچی ... یادم باشه حتما امروز به هر سه تا زنگ بزنم و ببینم چیکارا می کنن ...
و در اخر اکبریه ایکبیری که پدرمو در اورده ، اصلا کلا دشمنمه ، نمیدونم چرا ، همش اخمو تخم داره اگه بیکار هم باشه یه چشم غره مشتی بهم می ره البته فکر کنم فقط با من اینطوریه و بقیه شیرینن ، باید ته و تو قضیه رو در بیارم ... این رستم پور هم مرد خوبیه خدا خیرش بده زیاد بهم کار نمی ده اما چون تازه کارم و هیچ وقت انقدر کار نمی کردم خیلی خسته میشم ....یه اتفاق جالب هم افتاد ، امروز که چهارشنست ... دقیقا سه روز پیش یعنی دو شنبه رفته بودم اتاق رستم پور که در مورد مشکل یه پرونده باهاش صحبت کنم ... مشغول صحبت بودیم که یکی در زد اومد تو اتاق سرمو برگردوندم ببینم کیه که قیافش خیلی برام اشنا زد اما نشناختم اون هم بهم نگاه کرد که یهو قیافش چندش شد اما سعی کرد لبخند بزنه که قیافش خیلی حال بهم زن تر شد. وقتی قیافشو اینجوری دیدم یهو مغزم جرقه زد ، اه اه اه اینکه مونیکای ذلیل شدست منم یه لبخند چندش زدمو سرمو براش تکون دادم ، سریع مشکل پرونده رو حل کردم و از اتاق اومدم بیرون .. دو قدم نرفته بودم که در دوباره باز شدو مونیکا خودشو انداخت بیرون و سریع خودشو بهم رسوند و یه لبخند ملیح زد
_وای سلام راحیل جووووووووووووون ، خوبی عزیزم ؟
اوق من از این دختره متنفرم ، تو دنیا چند نفرن که حالم ازشون به هم می خوره که یکیشون همین مونیکاست ، حالا چرا بدم میاد؟ قضیه بر می گرده به خیلی سال پیش وقتی که راهنمایی بودم ، دست بر قضا مونیکا همکلاسی من بود اصلا هم با هم کنار نمی اومدیم حتی به هم سلام نمی کردیم ، بیشتر برا این ازش بدم می اومد که زیر اب زن و خود شیرین بود و خودشو پیش معملما و مدیر لوس می کرد خوشگل هم که بود شاگرد اول هم بود اما رفتارش گند بود همچین دماغشو میگرفت بالا که بیا و ببین یه گروه داشت از خودش بدتر و با خیلی از بچه های معمولی کلاس بخورد بدی داشتن مخصوصا خود مونیکا از همه گند اخلاقتر بود ، من هم که قیافم رو می دونین خیلی درس خون و خیلی خوشگل نبودم اما تو کلاسمون خیلی مقبول بودم یه جورایی با بچه ها راه می اومدم و بچه ها رو جذب می کردم ، هیچی دیگه خدا همچین همکلاسی رو برا هیچ کس نخواد ... چیزی که باعث شد من ازش متنفر بشم تو کلاس سوم راهنمایی اتفاق افتاد قرار بود برا دهه فجر هر کلاسی بهترین تزیین رو برا کلاس داشته باشه تا برنده بشه ما هم شروع کردیم به تزئین کلاس و تا 20 بهمن کلاسو اماده کردیم که فرداش تو جشن انتخاب بهترین کلاس شرکت کنیم بعد کار رفتیم خونه اما فردا صبح که اومدم مدرسه رفتم تو کلاس دیدم تمام تزئین کلاس کنده شده و پاره شدن ، خیلی ناراحت شدم بچه ها هم که دیدن کلی دپرس شدن ، زنگ تفریح که خورد مونیکا سریع از جاش بلند شد و گفت که همه این خرابیا کار منه منم هر چی گفتم که من این کارو نکردم قبول نکردن دلیل مونیکا این بود که من صبح از همه زودتر می رسم مدرسه اخه سرویسم خیلی زود می اومد ، هیچی دیگه هر کاری کردم بچه ها قبول نکردن تقصیر من نیست ، کینه بدی رو دلم گذاشته بود اما بدترین ضربه رو وقتی زد که .... یه روز تو حیاط مدرسه نشسته بودیم که من رفتم دستشویی وقتی از دستشویی برگشتم دیدم سطل اشغال کلاسی که بغل دستشویی بود داره اتیش می گیره و به تخته کلاس رسیده سریع رفتم دفتر و خبرشو به مدیر دادم اونام اتیشو خاموش کردن .. وقتی مدیر فرداش سر صف صبح گاهی گفت تقصیر کیه در کمال بهت و تعجب من مونیکا دستشو برد بالا و گفت که منو دیده دارم این کارو میکنم ، یه سری هم که دیده بودن من رفتم دستشویی گفتن شاید کار منه ... مدیر هم چندتا سوال پرسید و مونیکا چند تا شاهد اورد و خیلی راحت من از اون مدرسه اخراج شدم به همین راحتی ... بماند که چقدر خانواده تنبیهم کردن ... خیلی دوره مضخرفی بود .. بعد از اون رفتم یه مدرسه دیگه اما سعی کردم با ادمایی مثل مونیکای عتیقه برخوردی نداشته باشم ... گذشت و گذشت تا الان که این دختره موزمارو دیدم
بهش نگاه کردم تو نگاش تنفر بود اما نمی دونم چرا اینجوری حرف می زد
_سلام مونیکا
_کجا بودی دختر ؟ خیلی وقته ندیدمت
_همین دور و برا بودم
_اینجا استخدام شدی؟
_اره دو هفته میشه تو اینجا چیکا رمی کنی؟
یه لبخند زدو برام کلاس اومد
_من دو سالی هست که تو بخش بازار یابی هستم .
اه اه اه ازت متنفرم
_اها موفق باشی
_ازدواج کردی ؟
_نه هنوز تو چطور؟
مونیکا_ نه به زودی ازدواج میکنم
ایشششششششش
_اوه خوشبخت بشی
مونیکا_ مرسی عزیزم البته تو این دوره و زمونه شوهرپیدا کردن خیلی سخت شده خیلی از دخترا نمی تونن ازدواج کنن
دختره مضخرف بیا اینم از نیشش
_ پس باید بری استونه چندتا شمع روشن کنی که داری ازدواج می کنی عزیزم
جونمی جون جیگرم حال اومد
قیافش رفت تو هم اما سریع خودشو جمع و جور کرد
_ راستی راحیل مدرکت چیه؟
_لیسناس بیمه دارم تو چی؟
_فوق مدیریت بازاریابی از دانشگاه تهران .. لبخند مثلا خجالتی زد ... دانشگاه ازاد بودی؟
_نه عزیزم ایران نخوندم مدرکمو از دانشگاه زیگموند فروید اتریش گرفتم
دهنش مثل سکته ای ها باز شد اخ جون ای کاش زودتر بزرگ می شدیم من اینو می سوزوندم با این که اهل فخرفروشی نیستم اما باید این دخترو با فخر فروشی سوسک کرد
مونیکا_ خب عزیزم من دیگه برم کلی کار دارم خداحافظ دوستم ...
_ خداحافظ ...
یه نفس راحت کشیدم و رفتم سمت اتاقم ...
کارم که تموم شد برا امین زنگ زدم و گفتم که بچه ها رو جمع کنه ببینم چیکارا می کنن در غیاب من ، اون هم گفت که ساعت 6 خونه شهرام باشم
.......
_ خب چه خبر؟ این چند روزه که منو ندیدی چیکارا کردی ؟
امینه _هیچی بابا چی کار دارم که انجام بدم؟ می رم دانشگاه و میام خونه ، من نمی دونم این سال اخری این استادا چه لجی کردن که حتما امتحاناشونو تشریحی بگیرن تازه دو بار هم میان ترم گرفتن اون وقت من نمی دونم اینا مارو بچه دبستانی فرض کردن یا دانشجو ... همه کاراشون خرکیه خودشون هم خرن
یه نگاه به امین و شهرام که رو مبل جلوییمون نشسته بودن و ذل زده بودن به لپ تاپ شهرام و می خندیدن انداختم ، اونجا چه خبره؟
_ااااا زشت دختر چرا فحش می دی استاد خره؟ خر تویی که به دیگران می گی خر ... سرمو بردم زیر گوشش... اونجا چه خبره ؟ اون دوتا چرا می خندن؟
_نمی دونم شاید دارن فیلمی چیزی می بینن
_باید بفهمم چیه ، اصلا این دوتا چرا انقدر با هم مچ شدن؟
_اینا رو ول کن من دارم می رم اشپزخونه و موقع برگشتن از اشپزخونه از پشتشون دور می زنم بفهمم چه خبره
_باشه
امینه بلند شد رفت اشپزخونه و یه لیوان اب ریخت خورد .. موقع برگشتن اروم از پشتشون رد شد و یه لحظه ایستاد به همون چیز ذل زد ... اون هم یه لبخند زد بعد دسشتو زد به شونه امین و در گوشش یه چیزی گفت امین هم گفت ای ول ، خیلی مشکوکه چه خبره؟
از جام بلند شدم و رفتم کنار امینه ایستادم ای خدا واقعا که بیکارن داشتن چت می کردن و مخ یه دختر بدبختو می ذاشتن تو فرغون
شلغم عینکی( شهرام ) _ خب عزیزم چه جوری باید پیدات کنم
طوطیا شیطون بلا خوشگله_ ببین هانی از رو هیکل می تون یتشخیص بدی اخه از بس که هیکلم رو فرم بین همه تک افتادم ( معلوم نیست هیکلش چی هست ) یه مانتو کرم بالای رون میپوشم با یه شال قرمز جیغ ..یه رژ قرمز جیغ هم میزنم ... قیافمم خیلی خوشگله ( وا این چرا اینطوری ادرس میده )...هانی تو چه لباسی می پوشی؟
شلغم عینکی_ یه شلوار گشاد می پوشم و شلوارمو می ذارم تو جورابم
_ هانی اخه این چه مدلیه خیلی زاغارته
شلغم عینکی _نه خوشگله من تازه از امریکا اومدم اتفاقا چند روز پیش جاستینو دیدم تو کنسرتش همین جوری لباس پوشیده بود
فکر کن جاستین اینجوری لباس بپوشه ....خخخخخ... ای مردم از خنده ...البته بیشتر لباساش اینجورین
_اوه جدی می گی ؟ من عاشق جاستینم ، راستی لباست چیه؟
_یه دونه از این بلوزایی که رپرا می پوشن تنمه سریع پیدام می کنی ............خو عزیزم من برم دیگه خانمم صدام میکنه کاری نداری؟
_ پسره اشغال تو زن داری؟
شهرام صفحه چت رو بست و هرو هر خندید ما هم همراهیش کردیم ... منو امینه برگشتیم سر جامون
_ خب چه خبر؟ چیکارا کردین
شهرام _ راستش چند روز پیش مثلا اتفاقی اومدم شرکت پدرتون و باهاشون حرف زدم
_چه حرفی؟
_ حرفای معمولی
صدای زنگ خونه اومد و شهرا م رفت غذا رو بیاره
......
واقعا که بعضیا خیلی نامردن ... خو بنده خدا برو این کارگر بیچاره رو بیمه کن ...مرد حسابی تو کارگر زیر دستت رو بیمه کن خدا هم به مالت برکت می ده ... امروز رو یه پرونده داشتم کار می کردم که کار فرماش خیلی نامردی با کارگراش کرده بود یعنی فکر کنم 100 تا کاگر داشت که نهایتشش 30 تا تحت بیمه بودن.... ظلم تا چه حد ؟
_ هی محبی پرونده فروردین 91 ج رو بده
معمولا می گن هی تو کلات پ منم میگم هی تو کلات بی تربیت
سرمو تو پروندم نگه داشتم مثلا صداتو نشنیدم
_با تو ام محبی
جز **** زده عمرا جوابتو بدم
مدادشو از تو قلمدون برداشت و سمتم پرتاب کرد
_مگه با تو نیستم محبی؟
این اخر برده داریه دختره پاچه ورمالیده
از جاش بلند شدو اومد کنارم و زد رو شونم منم بی هوا سرمو اوردم بالا
_ جانم مهربون جون کارم داری؟
چشاش قرمز شد فکر کنم یه نقشه توپ برا قتلم کشید
_ فکر کنم باید بری از گوش پزشک وقت بگیری
_اوا چرا مهربون جون ....یه لبخند ملیح زدم
حالا گفته بود اسمشو صدا نکنما .... یه نگاه عصبی بهم انداخت و رفت پرونده مورد نظرو برداشت و برگشت سر جاش....یه نگاه به قلم دونم کردم ببینم این خودکار ابی وا مونده کجاست اما پیداش نکردم حتی تو کیفم نبود ... رفتم زیر میز اونجا هم نبود یه نگاه انداختم دور و برم که دیدم از این شانس گندم خودکار زیر میز مهربانه ....
_میگم مهربون جون خودکارم زیر میزته بی زحمت می دیش؟
سرشو بلند کرد و بهم یه نگاه انداخت دوباره سرشو برد تو پرونده ...
_مهربان خواهش حسش نیست بلندشم
از سنگ صدا در اومد که از این بشر صدا در نیومد
از جام بلند شدم و رفتم جلو میزش نشستم ... دختره ناتو پاشو گذاشته بود رو خودکار ..... دولا شدم و سرمو بردم زیر میز خودکارمو بردارم که یهو در باز شد .... اومدم از زیر میز دربیام که سرم محکم خورد به میز ...
_سلام جناب رئیس وقتتون بخیر
_ سلام خانم
_امری داشتین؟
_نه شما بفرمائید
_ چشم
چقدرصدای رئیس اشنا بود ، خودکارو برداشتم و از زیر میز اومدم بیرون ، شروع کردم به ماساژ سرم ....
نهههههههههه، مگه میشه ؟.... شهرام رئیسه؟ شهرام که معاون امین شده بود .. جلل خالق .. چه خنده ای هم می کنه ، تا مخرجش پیداست حالا چرا سایلنت می خنده ؟
_سلام خانم محبی
چه رسمی
_بفرمائید بشینید ..
وا این چرا ابرو بالا می ندازه ، سرمو تکون دادم یعنی چه مرگته؟
دوباره ابروشو انداخت بالا که یه نگاه به اطراف دفترش انداختمو یه مرد دیگه رو دیدم که کنار قفسه کتابا ایستاده بود ... لالمونی گرفتم اروم رفتم رو یه صندلی نشستم ...
_ جناب ایزدی بفرمائید خانم محبی هم نشریف اوردن
ایزدی اومد سمت ما رو صندلی جلویی نشست
_سلام خانم
به احترامش یه خورده از جام بلند شدم
_سلام
شهرام _ خانم محبی می خواستم با شما در مورد پرونده کارخونه .. صحبت کنم
_بله
_ ایشون رئیس کارخونه مدنظر هستن
سرمو به احترام برا یارو تکون دادم
_راستش ایشون یه شرایط خاصی داشتن که ما خواستیم شما اینجا حضور داشته باشین .
_ بله
اوهوکی چه لفظ به قلم حرف می زنه
ایزدی_ راستش من میخوام بیمه کارخونم مطابق با بیمه شرکت های اروپایی باشه اما با توجه به تحریم، اونا مارو ساپورت نمی کنن من هم اومدم اینجا و این قضیه رو مطرح کردم
یه خورده با هم در مورد شرایط بیمه کارخونه ایزدی صحبت کردیم و بعد از یک ساعت ایزدی رفت ... من همچنان نشسته بودم .. یعنی خنگ منم وقتی دیروز دیدم کارمندا به شهرام سلام و خداحافظی می کنن هیچ شکی نمی کنم
_ خب شما اینجا چیکا ر می کنین؟ مگه معاون امین نشده بودین؟
_ خب گفته بودم بهتون که چند وقت پیش اومده بودم اینجا و با پدرتون صحبت کرده بودم که ایشون این پیشنهاد رو دادن ، منم قبول کردم
_ چرا با من هماهنگی نکردین ؟
_ به هر حال یه خورده سورپرایز خوبه ... تازه با این کار، من به پدرتون خیلی نزدیکتر شدمو می تونم لیاقتمو نشون بدم ... از همه مهمتر پوریا خیلی راحت تر از میدون به در میشه .
دروغ نگم یه خورده حسودیم شده .. اخه اینو چه به ریاست
_پدر من بر چه اساسی این پیشنهاد رو دادن؟ مگه شما سابقه کار دارین؟
_خب اولا به خاطر میزان تحصیلات و تحقیقاتم که کلی ازشون تقدیر شده بود و دست بر قضا من اونروز که اومده بودم اینجا در موردشون با پدرتون صحبت کردم ایشون از من خوششون اومد ..... انقدر سابقه اجرایی دارم که بتونم یه حوزه رو اداره کنم .. . سابقه کار هم دارم دیگه
اره جون خودت سابقت اینه که کمتر از یک ماه معاون امین بودی
شهرام _ در ضمن سعی کنید تو شرکت اشنایی ندین چون ممکنه اسممون بیفته رو زبون کارمندا
خوبه خودم اینو وارد زندگیم کردم حالا برام کلاس می ذاره پسره بی لیاقت
_ اتفاقا منم می خواستم همینو بگم بهتره اشنایی ندیدن ... خب من دیگه برم .. فعلا
یه لبخند مهربون زد
_ خداحافظ راحیل خانم
سرمو تکون دادم و از اتاقش اومدم بیرون
.......
منو بابا و مامان جلو تلویزیون نشسته بودیم و یه سریال ابکی می دیدیم
_ بابا رئیس بخش ما همون یاروهه که دوست امین بود؟
_ مگه دیدیش؟
_ اره امروز برا یه قرارداد منو می خواستن منم رفتم دفترش
_ اره خودشه بچه خوبیه ، زبر و زرنگه ، خیلی ازش خوشم اومده .... تا اینجا که خیلی خوب خودشو نشون داده
ابروهامو کشیدم تو هم
_ خیلی بدی بابا .. من که دخترتم باید بشم کارمند .. اونوقت این یارو که هیچ سابقه های تو شرکت نداره یه کاره شده رئیس ؟
بابا خیلی جدی نگام کرد
_ اولا که حسود نباش .. دوما هر کس بر اساس میزان عملکردش امتیاز می گیره .. اگه من از تو پوئن مثبت ببینم ارتقا رتبه میگیری....در ضمن تحصیلات خودتو با اون پسر مقایسه کن .. تو لیسانس و اون دکتری .. حداقل اون دو تا لباس بیشتر از تو پاره کرده و اطلاعاتش بیشتره بخصوص که رشتش مدیریته و این یه امتیاز بزرگه براش
_ کلا غریب نوازین شما
مامان که تا حالا ساکت بود و به صحبت منو بابا گوش می داد لب پاینشو گاز گرفت و با اخطار بهم نگاه کرد
_ راحیل به پدرت احترام بذار ، در ضمن مگه تو نبودی که میگفتی از این کار بدت می اومد ؟ حالا چی شده برا پست بحث میکنی؟
_ مامان جان فعلا که مشغول به این کارم پس باید علاقه نشون بدم ، توفیق اجباریه ، در ضمن من بچه بابا هستم نه اون پسره ...
_ عزیزم تو خودتو نشون بده بابات هم کارتو در نظر می گیره ...
سرمو تکون دادمو ازشون جدا شدم و برگشتم تو اتاقم .....خدا عاقبت ما رو به خیر کنه ... اما این شهرام پدر سوخته خوب خودشو نشون داده ، بابا که خیلی ازش خوشش اومده ..
از پارکینگ بیرون می اومدم که از دور مهربان رو دیدم دارم میره در یک ان شیطونه رفت تو جلدم و دلم خواست اذیتش کنم برا همین گازشو گرفتم نزدیکش و خیلی اروم و همگام با اون حرکت کردم بعد یه بوق براش زدم که نگاه نکرد دوباره بوق زدم یه چند بار دیگه هم بوق زدم که تحویل نگرفت اما در یه حرکت انتحاری برگشت طرف ماشینو و یه لبخند زد و برا تاکسی که اومد دست تکون داد ... حالا من ماشینو یه گوشه نگه داشته بودم و فکر می کردم این کارش یعنی چی؟ اخه شیشه های ماشین تیره بودن وداخل ماشین معلوم نبود ، هیچ وقت هم کسی منو با این ماشین ندیده بود اخه از صدقه سری بابا ماشینم تو پارکینگ اختصاصی بود و از پارکینگ اصلی جدا بود و فقط سه چهار تا ماشین اونجاست ... نکنه فکرکرده شهرام پشت فرمونه و این کارو کرد که شهرام شیفتش بشه ؟ چه می دونم والا ، جوونای این دوره زمونه چه کارا که نمی کنن ... دوره ما جوونا از این غلطا نمی کردن .. بی خیال بابا .. گاز ماشینو گرفتم و رفتم سمت مرکز خرید...
ماشینو تو پارکینگ مرکز خرید گذاشتم ، همونجور که تو ماشین نشسته بودم برا امینه زنگیدم
_ کجایی امینه؟
_ سلام جلوی در ورودی هستم
_منتظر باش الان میام
تو اینه جلوی ماشین خودمو چک کردم ، امروز یه شال بافت قهوه ای سیر سرم بود با یه پالتو نازک قهوه ای اما شلوارم یه جین مشکی بود ، کلا از شلوارقهوه ای حالاهر جنسی که باشه بدم میاد .. یه پوتین قهوه ای پوشیده بودم که بلندی ساق پوتین زیاد نبود .... کیفمو خیلی شیک انداختم رو ارنجم ، خدایش از این مدل خیلی خوشم میاد البته اگه رو شونه( کتف ) باشه راحتتره اما از روی چادرطرح دار زشت میشه برا همین اکثرا رو ارنجم می ذارم مگر اینکه چادر ساده سرم باشه .... از ماشین پیاده شدم ، هنوز یه قدم دور نشده بودم که صدای سوت اومد ... یا خدا کی سوت می زنه .. دوباره یه قدم دیگه برداشتم که دوباره صدای سوت اومد ...بعد صدای یه پسر اومد
_ هی خوشگله یه نگاه با ماهم بنداز
ایندفعه یه دختر با صدای کاملا جیغ جیغی حرف زد
_ اه کامی ولش کن ، نگاش کن دختره املو حیف این ماشین خوشگل که زیر پای همچین عقب افتاده ای هست
اصلا به صداشون بها ندادم هر چی می خوان برا خودشون زر بزنن ، این بگه امل من که امل نمیشم ... خخخخ
دوباره راه افتادم که صدای قدم برداشتن یه نفر از پشتم اومد و یه پسره پرید جلوم ، منم سنگ کوب کردم و سر جام ایستادم ....
یا خدا این دیگه کیه ؟ چرا این شکلیه ؟ یه بافت که یقش تا نزدیکای ناف باز بود پوشیده بود با یه شلوار نارنجی ؟ خو مثل ادم لباس بپوش بشر، حالاچرا اینجوری نگاه میکنه ؟ پناه بر خدا اخر الزمان شده !!!!
_ خو جوابمو بده هانی ، با تو هستم ، افتخار اشنایی می دیدی؟ ....بعد دستشو اورد جلو .... کامران هستم
یه اخم کردم و خواستم از کنارش رد بشم که چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن کنارش ایستادن ، یه دختر خودشو به کامی مذکور چسبوند و با یه نگاه مضخرف و تحقیر کننده از بالا تا پایین منو انالیز کرد
_ولش کن عزیزم اینم ادم شده تو اومدی سمتش
_ پانته ا صبر کن دارم با خانم اشنا می شم ... دستشو از دست دختره جدا کرد و مثلا یه لبخند مهربون زد
_ عزیزم تحویل نمی گیری؟
دیدم خیلی مثل بز ایستادم و مسخره بازیشونو نگاه می کنم برا همین گفتم یه تکونی به هیکلم بدم ، به زبان المانی ( زبان رسمی اتریش المانیه ) شروع کردم به حرف زدن که مثلا من ایرانی نیستم
_ببخشید شما چی میگی؟( تمام مکالمات راحیل به المانیه اما چون شما المانی بلد نیستین من ترجمشو گذاشتم .... خخخخخخخ)
کامی_ نمن ، چی میگی ابجی؟ کجایی حرف می زنی؟
دوباره حرفمو تکرار کردم
کامی_مای سیستر شما ور؟( مثلا به انگلیسی گفت خواهر کجایی هستی؟)
خندم گرفته بود ، خاک بر سر انگلیسی هم بلد نبود حرف بزنه
سرمو به معنی نفهمیدن تکون دادم
یه دختر تو گروهشون با یه نگاه پر از ارزو بهم نگاه می کرد
_ وای پانی چقدر با کلاسه ، دختره ایرانی نیست ، چقدر قیافش شبیه اروپایی هاست
حالا من کجا شبیه اروپایی هستم دختره از ذوق داره قیافمو شبیه اروپایی ها انالیز میکنه ، تو چشای پانی نگاه کردم و دوباره به المانی حرفیدم
من_ نگاش کن دختره خاک بر سرو چه به پسر مردم چسبیده ، بی تربیت ...
نگامو چرخوندم سمت همون دختره که یه خورده بهتر بود و بهش لبخند زدمو و اسم مرکز خریدو گفتم ، دختره از ذوق داشت خودشو می کوبید به درو دیوار
_ وای خدایا بچه ها دیدین با من حرف زد؟ وای دارم از خوشحالی میمیرم
پانی یه نگاه حسود و پر از حرص به همون دختره انداخت
_شایسته چرا انقدر عقده ای بازی در میاری؟ دختره یه گدای خارجیه که اومده اینجا کار کنه لابد تو چرا انقدر ندید بدیدی؟
شایسته _ نه اینکه خودت خیلی دیدی؟ فکر کنم از تهران هم تا حالا بیرون نرفتی ، تازه ماشینشو ندیدی؟ فکر کنم از اون میلیاردرد ها باشه
بعد بازمو گرفت و با لبخند بهم نگاه کرد و جهت رو با دستش نشون داد ، منم لبخند زدمو برا پانی خیلی یواشکی ابرو انداختم بالا ، همه همراه ما اومدن به غیر از اون پانی چشم سفید ، داشتیم می رفتیم که صدای یه مرد رو شنیدیم
_ راحیل خانم ...
ووی بی ابرو شدم این کیه داره اسممو صدا میکنه؟ چرخیدم ببینم کیه که زورو رو دیدم .. البته زورو اسم مستعاره شهرامه ، اخه هر وقت یه اتفاق غیر ممکن می افته شهرام هم ظاهر میشه ... همه مظنون بهم نگاه می کردن
_ واو( اینم المانیه ..خخخخ)
سریع رفتم سمت شهرام تا حرف دیگه نزنه اون چند نفر هم همینجوری ایستاده بودن و بروبرو منو نگاه می کردن
_ اقا شهرام سر جدت با من المانی یا انگلیسی حرف بزن ، اینا فکر می کنن من خارجیم
شهرام همچین ذوق زده شد که انگار می خوان بهش اسکار بدن ، با هم رفتیم سمت گروه ارازل و اوباش
_ سلام خانمها و اقایون خوب هستین ؟ بیل هستم
کامی _ سلام اقا بیل ، من کامی هستم به همراه دوستان
کامی و شهرام با هم دست دادن بعد از اون پانی دستشو اورد جلو که شهرام همچین خوشگل تحویلش نگرفت ، اون بنده خدا هم یخ کرد
شهرام به من اشاره کرد
_ ایشون خانم راحیل جکسون هستن ، خواهر زاده مایکل جکسون مرحوم ، خدا رحمتش کنه ... اقا یه فاتحه براش بفرستیم ... یه فاتحه زیر لب براش فرستاد و دوباره ادامه داد ... بله جونم براتون بگه ایشون تازه اومدن ایران برا گروهشون چندتا رقاص حرفه ای هیپاپ جذب کنن ....
_خدا خفتون کنه اقا شهرام اخه این چه چرتو پرتیه میگین؟
وای خاک بر سرم چرا انقدر راحت باهاش حرف زدم
پانی خیلی مسخره بهم نگاه کرد
_ اونوقت چادرچاقچور کرده اومده ایران رقاص ببره ؟
_ نه خانم عزیز ایشون اومدن ایران مسلمون شدن ، نشنیدین گفتم اسمش راحیله؟ الان دیگه میخواد ایرانه بمونه
پانی _ اصلا شما چرا فارسی حرف می زنین؟
شهرام _ چه ربطی داره خانم ؟ من زودتر توبه کردم اومدم ایران ، الان چند ساله که ایران زندگی میکنم
شهرام روشو سمت من کرد و به انگلیسی حرف زد
_راحیل خانم به اینا چی گفتی؟
_هیچی نگفتم
_ خب بهتر
دوباره روشو برگردوند سمت اونا
_بریم سمت خروجی پارکینگ براتون قضیه رو بگم ...راه افتادیم سمت خروجی .... اره جونم براتون بگه این راحیل خانم ما یه عالمه کلیپ هم با مرحوم مایکل داره....... یه نگاه حق به جانب بهشون انداخت.... دیدین دیگه؟
همه یه جوری به هم نگاه کردن و برای اینکه پیش همدیگه ضایع نشن گفتن کلیپامو دیدن ... خیلی باحال بود یعنی دلم می خواست بشینم به حرفای شهرام بخندم
_ هیچی دیگه یه بار منو راحیل و مرحوم رفته بودیم که تو کلیپ "بهت احتیاج دارم " مایکل یه خورده برقصیم ، انقدر شلوغ شده بود که اخرش پلیس اومد ما رو تا خونمون اسکورت کرد ، اصن یه وضعی
یه پسره پرید جلو
_ به راحیل میگین منو ببره برا رقص؟ من هم هیپاپم خوبه هم رقص مایکل جکسونیم ، اصن همین الان یه تیکه از رقصمو بهتون نشون می دم
سریع اومد جلومون و شروع کرد به جفتک انداختن ، همه دلمونو گرفته بودیم می خندیدیم
کامی _ مهران الاغ بکش عقب ببینم تو رقصت کجا بود بچه ، راستی راحیل دیگه نمی خواد رقاص ببره اونور؟
_ نه دیگه توبه کرده ، الان کل سرمایشو اورده ایران ، سامی هم میخواد بیاد ایران و باهم کار کنن
ستایش با خوشحالی دستاشو گذاشت رو لپاش
_واییییی ، سامی ؟ من عاشقشم ...
شهرام _ ههههههه، توبه کن خواهر، توبه کن ،این حرفا یعنی چی؟
رسیده بودیم به درپارکینگ
_ خب بچه ها ..... ما دیگه بریم ....
ستایش _ تو رو خدا یه شماره بدین من شما رو گم نکنم
شهرام _ بله حتما یادداشت کنید 093.......
_ خیلی ممنون براتون میس هم انداختم
منو شهرام لبخند زدیم و بای بای کردیمو و ازشون جدا شدیم ، شهرام گوشیشو در اورد و خاموش کرد بعد هم سیمکارتشو در اورد انداخت تو سطل اشغال
شهرام _ حیف که با سامی قرار دارم وگرنه براش زنگ می زدم
بعد هم بلند خندید ... خیلی لوسه البته یه کوچولو هم با نمکه
با هم رفتیم سمت ورودی مرکز خرید ... امینه رو از دور دیدم که در حال بال بال زدن بود ...یه لحظه سر جام ایستادم و به شهرام نگاه کردم
_ شما تو پارکینگ چیکار می کردین؟
_ مگه نمی دونین ؟
_ چیو؟
_ اینکه امین و امینه با هم اومدن ... قرار بود من هم از شرکت بیام اینجا بعد با هم بریم خرید .
خدایا دلم می خواد پوست سر امینه رو بکنم ، اخه بچه فضول امین و شهرام رو برا چی خبر کردی؟ شاید من خرید وسایل خصوصی داشته باشم .. حیف که دیواری چیزی نبود تا سرمو محکم بکوبم بهش....
امینه وقتی ما رو دید دوید سمتمون و خودشو انداخت بغل من
_ سلام راحیل جونم خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود عزیزم
دستامو انداختم دورش و یه نیشگون از پشتش گرفتم
_ سلام امینه خوبی؟
_ مرسی ... البته با چشم غره .....راستی سلام اقا شهرام ، شما خوبین؟
_ سلام امینه خانوم ممنون به خوبی شما
امین هم که رسیده بود به ما سلام کرد ، با شهرام دست داد بعدش محکم یکی خوابوند پشت شهرام
_ سلام داداش چطوری؟
شهرام هم متقابلا یکی زد پشت امین
_ سلام..... قربون داداش بعد به ما نگاه کرد و دستاشو به نشونه احترام اورد جلو ..... خانما بفرمائید
همه راه افتادیم ، من امروز می خواستم بیام چند تا لباس تو خونه ای و مانتو بخرم وقتی که به امینه گفتم اون هم گفت که میاد ، حالا میبینم که این دوتا پسر رو هم همراه خودش کشونده اینجا ....
اول همه با هم رفتیم تو یه فروشگاه بزرگ و هر کدوم چند تا تیشرت و شلوار و این چیزا خریدیم بعد هم راه افتادیم سمت بوتیکها.....
_ وای راحیل این مانتو رو ببین عجب چیزیه
مانتو رو نگاه کردم .. خوب بود البته بیشتر به خاطر رنگش که ابی اسمونی بود خوشم اومد
_ اره بریم تو، پرو کن ببینم رو تنت چطوره
با هم رفتیم تو بوتیک مورد نظر ، امینه به فروشنده مانتو رو نشون داد اون هم مانتو رو اورد ، امینه رفت برای پرو ، بعد از چند دقیقه صدام کرد
_ راحیل بیا ببین
رفتم کنار اتاق پرو
_ اوممممم ، زیاد جالب نیست امینه یعنی یه خورده برات تنگه ، نظر خودت چیه؟
_اره به نظر منم همینجوره ، برو از فروشنده یه سایز بزرگتر بگیر
_ باشه صبر کن الان میام
رفتم تو رگال مانتو ها نگاه انداختم و یه مانتوی دیگه برداشتم ، به فروشنده هم گفتم ازهمون مانتویی که امینه پوشیده بود یه سایز بزرگتر بده، فروشنده هم یه دونه دیگه بهم داد ، منم مانتو ها رو بردم تا امینه پرو کنه ، بعد از چند دقیقه امینه دوباره صدام کرد
_ چطوره؟
_خیلی قشنگه
_ صبر کن اون یکی رو هم بپوشم ببین
_باشه
اون مانتو هم خیلی بهش می اومد ، بعد از دیدن مانتو ها درو بستم و منتظر موندم تا امینه لباسشو بپوشه ، حالا فقط من مونده بودم و فروشنده ... شهرام و امین هم که بیرون جلوی یه بوتیک دیگه ایستاده بودن
_ ببخشید خانم
به فروشنده نگاه کردم
_ بله
_ معذرت می خوام می تونم شمارمو بدم خدمتتون یا شماره شما رو داشته باشم؟
ابروهام پرید بالا خو شمارشو بگیرم چی کار کنم ، اصلا شماره بدیم که چی بشه.....البته قیافش خیلی موجه بود اما موجه بودن چه ربطی به قضیه داره؟ با اخم رومو برگردوندم ، فروشنده هم از پشت پیشخون اومد بیرون و جلوم ایستاد
_ خانم باور کنید نمی خوام توهین کنم اما من واقعا از نجابتتون خوشم اومده ، اگه شمارمو داشته باشید خیلی خوشحال میشم
_ هی یارو شمارتو بده به فامیلات
صدای بلند و پر از حرص شهرام بود که از پشت سرم می اومد، منم سریع رفتم یه گوشه ایستادم ....شهرام یقه فروشنده رو گرفت و کشید سمت خودش
_ حالا می خوای شماره بدی؟
_ به تو چه اقا جون مگه چیه تو میشه؟
شهرام با سر کوبید تو ملاج اون بنده خدا
_ زنمه بچه پررو ، می خوای به زن من شماره بدی؟