_ دیدمش . قربونت داداش 
گوشی رو قطع کرد ، دوباره یه سرک کشید بعد هم زیر لب غر زد 
_ قیافه که نداره ، تیپش هم که خوب نیست .... نه یه خورده خوبه اصلا چجوری جرات کرد بیاد خواستگاریش....بچه پررو ...شیطونه میگه ( دوباره یه نگاه انداخت سمتشون )
من _ مشکلی پیش اومده؟

 


 

 

من _ مشکلی پیش اومده؟
همینجوری که داشت نگاه میکرد
_ نه 
منم با فضولی و با زبونی که از کنار لبم اومده بود سمتی روکه نگاه می کرد رو دید زدم همون موقع از بلند گو اعلام کردند که هواپیمای من هم نشست رو زمین 
گوشیمم زنگ خورد....
_ چیه امینه 
_ببین شنیدی اعلام کردن هواپیمات نشست 
_خو چیکار کنم؟
_ ابله هواپیما بشینه تو هم باید افتابی بشی
_ اها اها خب
_ من سر اینار و گرم میکنم وقتی مسافرا اومدن برو بینشون ...اها به اون شهرام هم بگو انقدر سوتی نده نزدیک بود لو برین
_ باشه خداحافظ
یه نگاه به شهرام که هنوز داشت دید می زد انداختم ، وا این چرا هنوز میخ شده رو بابا اینا ، الان جون می ده که برم پشتش پخ کنم . یه نگاه به دورو ورم کردم که کسی حواسش به ما نباشه ، موقعیت عالی بود یواشکی رفتم پشتش یه پامو کوبیدم زمین و همزمان گفتم پخ ، اقا همچین پرید هوا و یه عربده ای کشید که جاتون خالی ، یه نگاه خشن به من کرد ، بین نگاه خشن شهرام برام یه پیام اومد 
خودم از کارم خجالت کشیدم ، اخه من با این هیکل گنده با این سر وضع این کارا چی بود ایا ؟ کاری نمی شد کرد خودمو زدم به اون راه وپیامو خوندم 
امینه – راحیل تا یه دقیقه دیگه برو بین جمعیت ، فقط حواستو جمع کن 
یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ای دل غافل ده دقیقه از یازده گذشته .
با شهرام هماهنگ کردم و تا بابا اینا روشونو کردن سمت دیگه پریدم بین جمعیت و خیلی ریلکس با جمعیت همراه شدم ، یهو مامان نگاش به من افتاد و صدام کرد 
مامان_ راحیل راحیل
الهی ... خیلی دلم براش تنگ شده بود . بدو خودم رسوندم بهش و با گریه همو بغل کردیم 
_ سلام مامانی ، قربونت برم دلم برات تنگ شده بود 
مامان همین طور داشت گریه می کرد 
مامان _ سلام عزیز دل مامان ، خوبی 
چند دقیقه تو بغل هم بودیم که نگام به بابا افتاد ، با لبخند داشت نگام میکرد 
از بغل مامان اومدم بیرون رفتم سمت بابا که بغلم کرد ، خودموبا گریه محکم بهش چسبوندم 
_سلام بابا
بابا_ سلام رسیدن به خیر باباجان 
منو از بغلش اورد بیرون و با لبخند پیشونیمو بوسید و یه دست زد پشتم 
بعد از بابا فکر کنم بغل سی نفری رفتم و صورتم ابیاری شد ، امینه هم با گریه خودشو انداخت بغلم و بلند گفت 
_راحیلللللللللل کجا بودی تو دلم برات تنگ شده بود( یه نیشگون از پهلوم گرفت )
_امینه چقدر بزرگ شدی ( جوری با دست زدم پشتش که برای چند لحظه نفسش درنیومد )
مامان_ بسه دیگه بچه ها بریم خونه ، امین جان بی زحمت می تونی چمدون راحیل روبیاری؟ 
امین _ چشم زن عمو 
همه راه افتادیم سمت خروجی تو راه سرمو برا پیدا کردن شهرام چرخوندم که پیداش نشد 
.......
بعد از دو سال برگشتم خونه ، سعی می کنم به اتاقم زیاد نزدیک نشم بس که توش خرت و پرت ریختم جا برا نفس کشیدن نداره
امروز پنجشنبه سرنوشت سازه منه ، مامان اینا قراره یه مهمونی به افتخار ورود پرغرور من به ایران بگیرن . مهمونی شامه . دوستا فامیل و اشنا به عبارتی هر کی هر کیه ...
بعد ناهار یه خورده به کارگرا کمک کردم . خب اینا هم خدایی دارن ، ادم که نباید نامرد باشه .خسته که شدم رفتم تو اتاقم یه چرتی زدم 

.................

اینجا چرا انقدر شلوغه ....مامان و بابا با خانواده احمدی و چند تا زن و مرد دیگه دور هم جمع شدن و دارن به یه جایی نگاه می کنن..... اییییییییییی من اونجا چیکار می کنم .... نههههههههههههه من تو لباس عروس .....خدایا پوریا احمدی هم کنارم نشسته ...سفره عقد هم جلومونه ..... همه دارن کل میکشن .......خدایا منو بکش امین با یه بچه تو بغلش داره می یاد سمتم ......
امین _ راحیل و پوریا بچتون رو نمی خواید ....
منو و پوریا با لبخند دستمونو سمت امین دراز کردیم که بچه رو بگیریم 
بچه پشتش به ما بود 
امین _ نمی خوای بری بغل مامان 
همون لحظه بچه روشو کرد سمت ما .............به جای سربچه سر شهرام بود 
شهرام _ مامان ، مامان
یه جیغ بلند کشیدم و از خواب بیدار شدم ... نفسم حبس شده بود ..چشمام هنوز بسته بود ...ا ب دهنمو قورت دادم ...یه چشممو با ترس باز کردم و به درو دیوار اتاق نگاه کردم .. خدایا شکرت ... نفسمو دادم بیرون .... ادم قحط بود شهرام شده بود بچه ....یه نگاه به ساعتم انداختم که با دیدن عقربه بزرگه رو 5 مثل قرقی از تختم پرید پایین . بدو رفتم حموم و یه نیم ساعت بعد اومدم بیرون ....شروع کردم به خشک کردن موهام ... بعد حلدی رفتم سمت کمد لباسا و از توش یه کت و شلوار مشکی که روش سبز زمردی کار شده بود رو برداشتم
و انداختم رو تخت ، خودمم نشستم جلوی میز ارایش ....
خب اول یه خط چشم نازک رو چشمم بکشم .... حالا یه ریمل ... خوبه ... یه لب لو زدم رو لبام ... اخه این لبای وا موندم چون مستعد به پوسته پوستت شدن بود زود خشک می شد ... رژ هم که نمی زدم .... یه کرم هم زدم به صورتم . ... موهامم با یه ، کش دم اسبی بالای سرم بستم ....زودی لباسمو پوشیدم و یه روسر ی سبز که روش کار شده بود رو هم انداختم سرم و یه کفش مشکی پاشنه پنج سانتی هم پوشیدم دویدم سمت کمد و یه چادر سفید با گلای ریز ابی برداشتم خب کارم تموم شده بود ... یه نگاه به خودم تو اینه قدی اتاق انداختم ...همه چی تکمیل بود فقط یه خورده ابروهام نامنظم بود که خودمو نزدیک به اینه کردمو مرتبش کردم .... اصولا ارایش کمی می کردم ... یعنی وقتمو صرف ارایش نمی کردم ... اما همیشه به پوست صورتم اهمیت می دادم که خدایی نکرده جوش یا لک نزنه... صورتم بین سفید و سبزه بود . یه خورده جای جوش از نوجوونی مونده بود که خدا رو شکر با دوا و دکتر خیلی خوب شده بود... چهرم نه شاه پریونی بود و نه زشت ... معمولی بودم مثل همه دخترای ایران ( دخترای ایرانی چهرشون از معمولی به بالاس و چرا خوشگلن ؟ چون سیرتشون زیباست )اما خوب بودم دیگه ... چشمام مشکی بود ... بینیم معمولی بود .... لبام هم که ، اقا اصلا چه معنی می ده من بیام چهرمو به شما توضیح بدم .. جمع کنید خودتونو وقت ندارم باید برم به بدبختیم برسم ، یه موقع این شهرام سوتی نده ....

چادرمو جلو اینه انداختم رو سرم و ردیفش کردم .. رفتم سمت پله ...

پوریا با یه نگاه موذی به امین گفت
_به به امین خان ... مشتاق دیدار .. دیر اومدی مهمونی دختر عموته ، شما چرا؟؟
امین ابروشومثلا با تعجب انداخت بالا 
_ ااااااااااااااااا پوریا تویی عمو ؟ چقدر بزرگ شد یه سال نیست که ندیدمت ، چه قدی چه بالایی ...به به به
شهرام که خندش گرفته بود لب پاینشو با دندوناش گرفت 
پوریا _ امین جان اگه یادت باشه ما پارسال همو دیدیم که من 24 سالم بود ...
امین پرید تو حرفش 
_عموجون تو از همون اول بیبی فیس بود 
پوریا _خیلی مسخره ای امین 
راشو گرفت رفت یه سمت دیگه 
امینه _ این چرا مثل دختر بچه ها قهر کرد رفت 
_جون امینه منو به خنده ننداز ...خودمو کشتم که اینقدر خانوم باشم ..
نیم ساعت بعد بابا ، امینو و شهرامو صدا کردن برن پیششون. اونام با کله رفتن ...
داشتم با امینه حرف می زدم که دختر خالم فاطمه اومد پیشمون 
مثل گروه سرودایی که دوره دبستان راه می نداختیم گفت 
فاطمه_ ورود پردگدازت رو به خاک وطن تبریک و تسلیت عرض میکنم 
بین خانواده مامان اینا از همه بامزه تر فاطمه بود و از همه بی مزه تر رزا بود اصلا جوون ادم در می اومد دودقیقه پیشش می موند .
با خنده نگاش کردم 
_ای خدا نکن فاطمه ... امشب همه می خوان منو بی ابرو کنن ..( فاطمه از من دو سال بزرگ تر بود وسه سال هم که ازدواج کرده بود )
یه چشمک به من زد
_اقاتو نمی بینم ، کجاست اقا پویا؟
_سر جدت اسمشو نیار ، هیچ کسم نه این بچه بشه اقای من 
چادرشو جمع کرد و زد زیر بغلش 
قدر پسرای مملکت رو نمی دونی ، تو این دوره که قحط الرجال شده و تخم شوهر رو ملخ خورده تو داری تاقچه بالا می ندازی؟
_بی شوهر بمونم بهتر از اینه که با این....استغفر ا..، اقا اصلا بیا بحث رو عوض کن 
_اها عوض کردن بحث که تخصص خودمه بذارین یه خاطره بگم گوشت بشه به تنتون . حواست به منه امینه 
امینه _ اره تو بگو 
_اول هر دوتا نگام کنین 
_کشتی ما رو بیا اینم نگاه 
چشمام گرد کردم و نگاش کردم 
_افرین ...جونم براتون بگه من ترم اخر دانشگاه بودم که استادمون گفت باید یه ورزش جدید روبا پخش یه کلیپ تو کلاس معرفی کنیم ..منم پارکور رو انتخاب کردم ...با بدبختی یه فیلم تو نت پیدا کردم که وسطاش یه زن و مرد تو رخت خواب همو بغل کرده بودن البته یه خورده لباس داشتنا ( خندش گرفته بود ) هیچی دیگه قبل از اینکه فیلمو تو کلاس بذارم چند بار خونه روش کارکردم که زمان بندیش دستم باشه اخه اون تیکه که تخت بود 30 ثانیه میشد و می خواستم جلو بکشم ... از این نرم افزارهای کاتر رو هم پیدا نکرده بودم ...جونم براتون بگه کلیپو بردم تو کلاس و پخش کردم حالا تصور کنید نصف کلاس 60 نفره پسرا بودن...وقتی رسید به تیکه حساس منم به جای 30 ثانیه 10 ثانیه کشیدم جلو ...اقا چشمتون روز ببد نبینه ...پخش اون تیکه تو کلاس همانا و مات شدن بچه ها هم همانا .....اقا تا یه هفته نمی تونستم سرمو بیارم بالا و به کسی نگاه کنم 
سرمونو انداخته بودیم پایینو می خندیدیم 
امینه _ خیلی جکی فاطمه 
فاطمه _به جون امینه این جزو خاطرات تلخ زندگیمه

تقریبا ساعت 10 شب بود که بابا همه رو به صرف شام دعوت کرد .شام هم که سلف سرویس بود ....روی یه میز گوشه حال تزئین شده بود . مهمونا هم از پذایرایی اومدن سمت حال ..خونه ما یه خونه ویلایی بود با یه حیاط 2000 متری که توش پر از هر نوع دار و درختی بود چه میوه و چه غیر میوه همراه با یه عالمه گل که بیشترش رز بود و خودم به شخصه کاشته بودم ساختمون خونه هم حدود 350 متر بود که تشکیل می شد از دو طبقه که تو طبقه اول یه حال بزرگ ، دوتا اتاق خواب ، اشپزخونه و یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ بودو البته پاسیوی مامان که روش خیلی حساس بود ، طبقه دوم هم 4 تا اتاق خواب و کتابخونه با یه سالن کوچیک.

تو هر اتاق خواب هم یه سرویس حمام و توالت بود که باعث ارامش بود اخه من دست به دستشوییم خیلی خوب بود ...اتاق بابا و مامان و اتاق کار بابا طبقه اول بود. اتاق خواب من هم که می شد طبقه دوم . اما بیشتر طبقه پایین بودم . زیر خونه هم پارکینگ ماشینا بود .. 
این ساختمون نوساز بود چون قبلا تو خونه ای که بابا از پدربزرگم ارث گرفته بود زندگی می کردیم اما وقتی 10 یا 12 ساله بودم بابا گفت که اون خونه بزرگه و بهتره بریم تو یه خونه کوچیکتر اخه اون خونه با یه باغ چند هزار متری بود ... هیچی دیگه بابا هم زمین این خونه رو خرید و داد که براش بسازن ، ما هم حدود 10 سال پیش اومدیم تو این خونه برا همین درختا و گلاش خیلی جوون هستن ....
ای داد بیداد ، داشتم میگفتم مهمونا با ارامش اومدن سمت میز غذا برا خودشون میگرفتن یه سری می رفتن تو پذیرایی ، یه سری هم تو حال می نشستن .. منو امینه کنار میز غذا ایستاده بودیم که پوریا و مامانش اومدن برا خودشون غذا بگیرن ...پوریا یه خورده از من قد بلند تر بود اخه من قدم حدود 172 بود ..اونم فکر کنم تقریبا کمتر از 180 بود ... چهرش هم معمولی بود و هر وقت که من دیدمش شیک و اراسته بود اما چیزی که باعث می شد ازش بدم بیاد نگاه موزیش بود .. اصلا خوشم نمی اومد .. در عوض مامانش پوران خانم یه خانم خیلی خوشگل محجبه بود .... از اون خانمای مانتویی مهربون که ادم از دیدنش لذت می برد ( دوستان از اینکه چادر مانتو میکنم شاکی نشین .. چون می خوام شما کامل با تیپ افراد اشنا بشین میگم ) از اونایی بود که خیلی به خودشون می رسن .. پوستش که با حدود 45 سال آخ نگفته بود .. پوریا دو تا خواهر داشت که ازدواج کرده بودن . خود پوریا هم معاون کارخونه باباش بود و سهام دار جزء بیمه بابا .. البته همین سهام رو هم باباش براش خریده بود ... دانشجوی کارشناسی ارشد برق بود .
پوران جون مامان پوریا خودشو کشید سمت ما 
پوران جون _ راحیل جان واقعا دل تنگت بودم ، تو این دو سال خیلی تغییر کردی ... (با لبخند به من و پوریا نگاه کرد ) خیلی زیباتر شدی ..
نگام افتاد به پوریا که لبخند می زد سرمو انداختم پایین 
_ممنون پوران جون شما لطف دارین 
پوران جون _ نه عزیزم لطف نیست واقعیته (روشو کرد سمت امینه ) تو چیکار میکنی امینه جان؟ درست تموم شد؟
امینه _ مشغولم هنوز یه ترم از درسم مونده 
پوران جون با لبخند یه نگاه به جفتمون انداخت 
_ موفق باشید 
غذاشونو کشیدن رفتن تو پذیرایی نشستن 
ما هم ظرف برداشتیم تا برا خودمون غذا بکشیم 
_ میگم امینه به نظرم پوریا بیشتر به تو می خوره تا من 
امینه _ اره دیگه هر چی اخه برا منه ، نه؟
خندیدم و به حالت نصیحت گفتم 
_حالا چه قیافه ای هم میگیری از خداتم باشه پسر به این اقایی ، سربراهی ، اختلاف سنیتون هم که خوبه تو 22 اون هم 25 . خوبه دیگه نه؟
امینه چشاشو با حرص تنگ کرد 
امینه _ حالا که اینطور شد من همین الان می رم به عمو میگم تو پوریا رو می خوای زودتر معامله رو جوش بدن 
_اوا امینه چه لوس شدی شوخی کردم بابا ، پوریا کیه ..اه اه اه .. ببین یه پسر خوشگل و تو دل برو از اروپا برات اوردم ، گذاشتمش تو چمدون اخر شب یادت باشه برم از چمدون درش بیارم بدم بهت 
امینه _ خاک بر سرت کنن که ادم بشو نیست 
یهو صدای سلام خیلی اروم به گوشم رسید ، زیر چشمی نگاه کردم ببینم کیه که دیدم شهرام و امین اومدن برا خودشون غذا بردارن 
امینه یه نگاه به حال انداخت که خالی شده بود اخه همه غذا برده بودن تو پذیرایی .
امین اروم صحبت کرد 
امین _ فکر کنم عمو خیلی شهرامو پسندیده 
تو دلم کلی خدا رو شکر کردم 
همون موقع مامان اومد سمتم و برا خودش غذا کشید ، امین هم یه سلام بلند بالا با مامان کرد و شهرامو معرفی کرد شهرام هم با سر پایین ادای احترام میکرد 
مامان هم زوم کرد رو شهرام 
سرشو اورد نزدیک گوشم و اروم گفت
_راحیل این پسره خیلی برام اشناست

مامان _راحیل این پسره خیلی برام اشناست 

منم همونطور اروم جوابشو دادم 
_ نه مامان جان فکر نکنم من که جایی ندیدمش ، در ضمن مدت زیادی هم نیست که با امین اشنا شده 
_نمی دونم والا اما به نظرم قبلا جایی دیدمش 
امینه که پشت مامان بود حرفامونو شنید و داشت با لب زدن به امین گزارش می داد 
امین هم به شهرام انتقال می داد ، شهرام از مامان عذر خواهی کرد رفت سمت پذیرایی، مامان هم که روش زوم شده بود 
شهرام هم دستپاچه می رفت که یهو پاش رفت زیر فرش و داشت می افتاد که امین گرفتش ، مام چشامون گشاد شده بود به گند زدنش نگاه می کردیم 
شهرام صاف ایستاد و خودشو مرتب کرد یه نگاه هم به مامان انداخت ولبخند زد بعد هم که خیلی اقامنشانه رفت تو پذیرایی البته شانس این بود که ظرف غذا نه افتاد پایین و نه ریخت رو لباسش 
مامان _ خیلی برام اشناست ، مخصوصا هول شدنا و دستو پاچلفتی بازیش ، (دستشو گذاشت بالا ابروشو به حالت خاروندن تکون داد)
برا اینکه مامان از قضیه پرت بشه بهش گفتم که یکی از مهمونا صداش میکنه اونم رفت تو پذیرایی
امینه_ مگه چندتا ادم دستوپاچلفتی تو دنیا هست که مامانت میگه برام اشناست ؟؟
بابا بعد از شام یه سخنرانی کوچولو کرد و اینکه من باعث افتخارش هستم و یه مقدار از سهام بیمه رو که به نام من شده بود به خاطر تموم شدن درسم هدیه داد .. حالا من خیلی جدی شدم می خوام برم دکتری بگیرم تا کل سهاما به اسمم بشه (خخخخخخخخخخخ)
شب موقع خواب همش به این فکر می کردم که اخرش چی میشه ، یه موقع گند کار در نیاد ،چرا مامان گفت شهرام اشناست؟
.....
صبح که بیدار شدم خودمو مرتب کردم رفتم پایین ، خونه مثل دسته گل شده بود .. بابا خونه نبود ، مامان هم که تو اشپزخونه نشسته بود 
یه صندلی رو از پشت میز کشیدم عقب و نشستم بعد یه خمیازه (دهن دره ) کشیدم 
_سلام مامان 
مامانم دستشو گذاشت جلو دهنش خمیازه کشید 
_چند بار گفتم خمیازه که میکشی دستتو بذار جلو ... من حتی اسم خمیازه رو بشنوم خمیازه میکشم چه برسه به اینکه ببینم 
_شرمنده مامان (یه خمیازه دیگه کشیدم )
مامان کفری شد
مامان _ راحیل خودتو جمع کن دیگه ، می خوای با جارو بیافتم به جونت
خندم گرفت دلم برا این حرفاش تنگ شده بود از رو صندلی بلند شدم رفتم رو پاهش نشستم و صورتشو بوسیدم 
_دخرته گنده خجالت بکش . قدت شده دو متر اومدی بغل من نشستی؟
مامانم قدش 165 بود و به هر کی که قدش حتی یک سانت هم ازش بلند تر بود میگفت دو متری
انقدر کولی بازی در اوردم که اخرش اومد صورتمو ببوسه که مثل بچگیام شروع کردم به لوس باز ، اول به چشمام اشاره کردم ، بعد به لپام بعد پیشونی بعد هم نوک دماغم مامان هم تک تک بوسید سر اخر لب پایینو برگدوندم 
_مامان اینجا رو ببوس 
مامان هم یکی زد پشتم که از بغلش پرت شدم 
_خیلی چشم سفید شدی راحیل

خندیدم و دوباره بوسیدمش و رفتم سر جام نشستم که صبحانمو بخورم یه نگاه به میز انداختم ، کره نه جوش میزنم ، پنیر یه تیکه خوردم اوف از این پینرا متنفر بودم ، گردو نه جوش می زنم ، مربا نه جوش می زنم ، عسل جوش نمی زنم پس می خورم .... حلوا شکری هم که جوش میزنم ....خب خسته نباشم بین این همه وسیله عسلو می تونم بخورم ...از پشت میز بلند شدم و در یخچالو باز کردم تا یه خیار و گوجه بردارم 

_مامان سالاد می خوری؟
_نه عزیزم من صبحونه خوردم ، حالا شاید یه لقمه پیش تو خوردم 
این حرف مامان رو همیشه تو ذهنم نگه می دارم وقتی مامان بگه یه لقمه یعنی یه عالمه ، در نتیجه دوتا خیار و گوجه برداشتم و یه سالاد مشتی درست کردم 
_بفرمائید سالاد 
اولین لقمه رو که درست کردم گذاشتم دهن مامان ، بعدش هم برا خودم لقمه گرفتم و خوردم و یکی در میون عسلو می زدم به نون و با چایی می خوردم ، چون قندو چند ساله حذف کردم ، کلا سیستم صبحانه من همین بود و همه اخ و پیف می کردن که چقدر مته به خش خاش می ذرام اما نمی دونستن منه بد بخت برا جوش نزدن صورتم چه فداکاری هایی میکردم 

صبحانم که تموم شد ظرفای صبحانه رو جمع کردمو گذاشتم تو سینک بشورم 
کارم که تموم شد گوشیمو برداشتم رفتم تو باغ و یه زنگ به امینه زدم 
_سلام خوبی؟
با صدای اروم جواب داد 
_سلام راحیل بعدا برات زنگ می زنم فعلا سرکلاسم 
_اوی دختره مامانت بهت یاد نداده درغگو دشمن خداست؟ امروز که جمعست خانوم دروغگو و تا اونجایی که من می دونم هم دانشگاه دولتی و هم ازاد جمعه ها تعطیلن 
اونم جیغ جیغ کرد 
_اه راحیل سر صبحی چیکارم داری بابا من خوابم میاد ، خداحافظ
گوش رو قطع کرد دختره بی تربیت 

برگشتم تو خونه نشستم جلو تلویزیون اما قبلش یه نگاه به ساعت انداختم 10 بود 
یک ساعتی مشغول بودم که بابا از اتاقش اومد بیرون . سلام کردم 
بعد از نیم ساعت مامان و بابا هم اومدن تو حال و دور هم نشستیم 
مامان _مهرانه خانوم بی زحمت میوه می یاری
مهرانه خانوم از اشپزخونه چشم گفت و میوه رو اورد و گذاشت رو میز
مامان از وقتی یادمه با همه با احترام برخورد می کرد و مستخدما رو هم مثل خواهرهای خودش می دونست 
تو خونه دوتا مستخدم داشتیم یکی همین مهرانه خانم بود که یه خانم 50 ساله بود و از ساعت 7 صبح تا 9 شب می اومد و کارای اشپزخونه رو انجام میداد و و بعد بر میگشت خونش 
یکی دیگه هم معصومه خانوم بود یه خانوم 35 ساله که تمیز کاری خونه به عهدش بود و یه روز در میون می اومد اینجا ، مامان هم کلا به هر دوتاشون کمک می کرد 
مستخدما اخر هفته تعطیل بودن اما امروز رو چون کلی کاراز دیشب مونده بود اومدن تا کمک کنن
یه باغبون هم داشتیم که اسمش علی اقا بود راحت 50 به بالا سن داشت که اخر هفته می اومد کارای باغ رو انجام می داد من هم بهش کمک می کردم یعنی قرار از این به بعد کمکش کنم 
سریع دویدم سمت اتاقم و چمدون سوغاتی ها رو اوردم پایین 
نشستم جلوی پای مامان و بابا و چمدونو باز کردم ، اول یه ساعت رو به در اوردم و رفتم سمت بابا و با احترام تمام دستشو بوسیدم 
_تقدیم به بهترین پدر دنیا 
بابا هم بغلم کردو گونمو بوسید ، دوباره برگشتم سمت چمدون و کتاب مقدس تورات و انجیل یوحنا رو در اوردم 
_بفرمائید بابا اینم سفارش مخصوص شما 
_ممنون بابا جان 
بابا کلا عادت داشت کتابای مذهبیه همه ادیان رو بخونه ,و تو دینای مخیتلف کنکاش کنه ، منم به طبع همین کارو میکردم 
یه نگاه دیگه به چمدون انداختم و یه سرویس قشنگ طلا سفید با نگینای یاقوت کبود رو برداشتم بردم سمت مامان و رو پاش نشستم و گونشو بوسیدم 
_اینم سوغاتی مامان خودم 
از روش پاش بلند شدمو برگشتم جلوی چمدون 
در جعبه رو که باز کرد یه لبخند زد بعد به من نگاه کرد 
_ممنون عزیزم اما لازم نبود انقدر پول خرج کنی همین که خودت سالم برگشتی برا من بهترین هدیست 
_خب اونم مهمه اما دست خالی که نمیشد ، حالا یه بار من هدیه سنگین گرفتم نزن تو ذوقم جون راحیل 
بلند شد اومد سمتم و محکم بغلم کرد و دوباره محکم زد پشتم و با خنده برگشت سرجاش
از درد چشمامو جمع کرده بودم رومو به بابا کردم 
_بابا من چند سال استه رفتم و استه اومدم که گربه شاخم نزنه حالا مامان زد نابودم کرد 
مامان و بابا خندیدن 
_من که این عادت و از سرت بر می دارم مامان که هی تلک و تلک نزنی پشتم ، شاید خدایی نکرده لکنت بگیرم 
مامان با خنده گفت 
مامان _اون برا بچگیه نگران نباش به لکنت نمی افتی 
منم لبخند زدم ، خب این هم از سوغاتیا حالا بریم سر بحث مهم خودمون 
_بابا کی برام ماشین میخری؟
_نگران نباش بابا جان ماشینتو سفارش دادم تا فردا میرسه ، یه دختر خنگ که بیشتر ندارم 
با قهر رومو برگردوندم 
_دستت درد نکنه بابا حالا من شدم خنگ؟؟؟ حالا چی برام خریدی؟
_اون دیگه سورپرایزه عزیزم 
مامان _خب بگو دیگه حمید ، بچم تا فردا دق میکنه از فضولی 
سرمو به تایید تکون دادم 
_اره مامان راست میگه تا فردا دق میکنه 
_نوچ ...فردا (به مامان نگاه کرد )خانم نمی خوای امروز به ما ناهار بدی ؟
چرا صبر کن برم میزو بچینم وبلند شد رفت سمت اشپزخونه ، منم سریع پریدم جای مامان نشستم و خودمو چسبوندم به بابا 
_ چه خبرا بابا؟
_خبر خیر ، دنیا داره میگذره ، تو چه خبر؟کی باید بری مدارکتو بگیری 
_فکر کنم تقریبا دوماه دیگه باید چند روز برم اونجا و کارا رو انجام بدم و با مدرک برگردم 
_خب کی می خوای بشینی برای فوق بخونی؟
با کلافگی نگاش کردم 
_بابا خودت که می دونی لیسناسو به زور گرفتم ..دیگه حوصله درس ندارم .... حالا شاید روزی روزگاری حسش برگشت و نشستم برا فوق خوندم 
_پس دیگه باید به فکر کار و شوهر باشی 
وای گفت شوهر ، برا اینکه حواسش پرت بشه گفتم که نهار امادست و رفتیم سمت میز ناهار

سوار ماشین خوشگلم شدم ، عجب جیگریه این ماشین ، دنده عقب گرفتم درو با کنترل باز کردم بعدش هم راه افتادم سمت خونه عمو اینا . 

تا رسیدم یه میس انداختم برا امینه ، اون هم سریع اومد بیرون یه نگاه اینور و اونور انداخت و منو ندید بعد با گوشیش ور رفت .گوشیم زنگ خورد ..نگاه کردم دیدم امینه هست ...خندم گرفت امینه نمی دونست من ماشین گرفتم ، خب حالا که نمی دونه یه خورده سرکارش بذارم بلکه دلم شاد شه ..
به گوشیم جواب دادم ..
_کجایی راحیل؟
_وای امینه تصادف شده من پشت ترافیک موندم 5 دقیقه صبر کنی رسیدم 
_باشه زود بیا 
گوشیو قطع کردم ...
امینه همچنان دم در ایستاده بود و با نوک کفشش می کوبید به زمین ، چه لباسای خوشگلیم پوشیده بود دختره چشم سفید ... یه پالتو خیلی شیک قهوه ای تنش بودکه بلندیش یه وجب پایین تر از زانوش بود با یدونه از این شال مقنعه های جدید مشکی . یه کفش پاشنه 3 سانتی هم پاش بود و یه شلوار جین مشکی، چهرش هم که خوشگل بود ...پوست سفیدی داشت با ابروهای کلفت که جدیدا تو ایران مد شده بود ، دماغ عملی ، چشمهای قهوه ای تیره البته کل خانواده ما چشم تیره بودن . لباش هم خوب بود ....

یه پنج دقیقه دیگه که گذشت دوباره براش زنگ زدم 
_الو امینه من نزدیک خونم دارم می رسم تا یک دقیقه دیگه (یهو مثلا از ترس جیغ کشیدم )
_راحیل ، راحیل چی شده ؟ راحیل جواب بده .....راحیل تورو خدا جواب بده (با صدای بلند حرف میزد)
داشتم ریز ریز می خندیدم چه نگران هم شده بود 
_راحیل چرا جواب نمی دی (یهو گریش در اومد )
سریع در خونه رو باز کرد می خواست بره تو خونه که از ماشین پریدم بیرون 
_سلام خوشگلم 
سرش با سرعت نور برگشت سمتم ، شبیه سکته ای ها نگام کرد 
چادرمو مرتب کردم رفتم سمتش و خندیدم 
_به جون امینه خیلی قیافت باحال بود ، من امروز فهمیدم که تو چقدر دوسم داری

کلیدو از در کندو گذاشت تو کیفش یهو مثل گاو رم کرد دوید سمتم منم از ترسش پریدم تو ماشینو و درشو قفل کردم و با خنده نگاش کردم ، به شیشه سمت راننده که رسید یه لبخند مکش مرگما زدو اشاره کرد که درو باز کنم ، خیلی تعجب کردم کلا ازش بعید بود که انقدرخوب برخورد کنه مشکوک نگاش کردم اونم یه اشاره زد به ماشین که تازه دوزاریم افتاد ، بله خانم بالاخره متوجه ماشین شده ...منم با خنده درو باز کردمو از ماشین پیاده شدم و بهش سلام کردم ، یهو مثل قاتلا از پشت موهای سرمو کشید همچین که گفتم چادرو شالم همراه موهام کنده شده
_ای ای ای امینه غلط کردم ولم کن 
موهامو بیشتر کشید 
_ امینه کندی موهامو شکر خوردم بیخیال شو
بازم موهامو کشید و یه لبخند حرص درار هم به من زد 
_ نه تو الان تصادف کردی عزیزم، گرمی حالیت نمیشه 
_ امینه خواهش کچل شدم 
_ به یه شرط
_هرچی باشه قبول
همونطور که میکشید گفت 
_به موقع شرطمو میگم اما وای به حالت اگه انجام ندی اصلا بگو به جون عمو زیر قولت نمی زنی
_خیلی نامردی ، باشه به جون بابا زیر قولم نمی زنم 
موهامو ول کرد و منو انداخت تو بغلش
_وای راحیل جون ماشینت مبارک ایشاا.. پاقدمش برات خیر باشه 
با دستام پوست سرمو ماساژدادم و امینه رو از خودم جدا کردم .. پرتش کردم یه سمت دیگه 
_گمشو ببینم دختره بی تربیت موهامو کندی، مگه بچست که پاقدمش خیر باشه؟
خندید
امینه _ ماشین هم مثل بچست دیگه 
دوباره اومد بغلم کنه که تحویلش نگرفتم ، اونم ابروشو چند بار انداخت بالا 
_ جواب های هویه عزیزم 
_دارم برات ، فعلا سوار شو که زیر پای امین و شهرام علف سبز شد .بعدا به حسابت می رسم 
اونم سوار شد، یه استارت زدم و رفتم سمت افقو توش محو شدیم (خخخخخخخ).....

نزدیکای شرکت ، امینه برا امین پیام داد و گفت بیان کنار خیابون منتظرمون باشن 

_امینه پایه ای یه خورده این دوتا اذیت کنیم؟
_باشه بریم
امینه همچنان سرش تو گوشیش بود 
از دور دیدمشون که از پیاده رو داشتن می اومدن سمت خیابون ، همین که پاشونو گذاشتن تو خیابون با سرعت رفتم سمتشو و یه تیک اف کشیدم و صد متر جلوترماشینو نگه داشتم از اینه ماشین دیدم که امین تو بغل شهرام افتاده سریع دنده عقب گرفتم و جلو پاشون نگه داشتم . با امینه از ماشین پریدیم پایین رفتیم کنارشون ، دیدم که امین غش کرده چه داستانی شده بود 
امینه هم رفت سمتشو یه جیغ قرمز کشیدو یقه امینو چسبید 
_امینننننن ، جواب بده 
هی تکونش میداد چند بار دیگه هم صداش کرد 
_امین جوابمو بده دیگه 
شهرام امینو گذاشت صندلی پشت خودشم نشستو سرشو گذاشت بغلش منم راه افتادم سمت بیمارستان 
_اه نشد یه کاری کنم اخرش کوفتم نشه 
شهرام با حرص بهم توپید
_واقعا که راحیل خانوم ، اخه این چه کاری بود که کردی؟ این بدبخت زهرش اب شد ، شانس اوردی که گرفتمش وگرنه می خورد به جدول نابود می شد تازه اگه بار شیشه داشت چی؟ بیچاره می شدی
خندم گرفت
امینه برگشته بود و پشتو نگاه می کرد 
امینه _جدی باشین اقا شهرام ، نبضشو بگیرین یه موقع بلایی سرش نیومده باشه 
از اینه بهش نگاه کردم که داشت نبض میگرفت یهو با دوتا دست کوبید رو سرش
_وای نبض نداره
من _ااااااا اقا شهرام چرا اذیت می کنین امینه داره سکته میکنه ، دو تا انگشتتونو دوسانت زیر مچ و انگشت شست بذار. شما که گذاشتی زیر انگشت کوچیکه
شهرام خندش گرفت
_یا خدا من همیشه از همین قسمت نبض میگرفتم تازه نبض هم میزد 
نمی دونستم به مسخره بازیاش بخندم یا برای امین گریه کنم 
_اقا شهرام جون بچت زود باش دیگه ، نبضو بگیر ببینم زندست یا نه 
دست امینو دوباره گرفت و سرشو با ریتم تکون میداد 
_خب ریتم نبضش که خوبه 
خندم گرفت ، دستمو اوردم جلو دهنم که یهو از لاین منحرف شدم داشتم از ترس سکته می کردم نزدیک بود با ماشین بغلی برخورد می کردم 
شهرام _یا جده سادات ، راحیل مراقب باش 
با صدای شهرام به خودم اومدم فرمونو گرفتم و ماشینو کنترل کردم 
شهرام نفسشو پر صدا داد بیرون 
اصلا به رانندگی خانما نباید اعتماد کرد 10 سال پیش که میخواستم برم گواهی نامه بگیرم 
رو دیوار آموزشگاه تعلیم رانندگی نوشته بود: “بانوانی که پارک دوبل را طی دوره ی یک ماهه فرا گیرند از پنجاه درصد تخفیف ویژه ی ما برخوردار خواهند شد!!!!!!!!!یعنی تا این حد وضع رانندگی خانما داغونه ....
حرفش که تموم شد خندید .
پیچیدم جلو بیمارستان امینه هم ماشین ایستاده نایستاده خودشو پرتاب کرد بیرون و رفت تو بیمارستان در عرض کمتر از یه دقیقه با یه تخت و یه خانم و دو تا اقا اومد سمت ماشین .
اون دوتا مرد با کمک شهرام امینو گذاشتن رو تخت و همه با هم رفتیم تو بیمارستان 
امینو بردن تو یه اتاق امینه هم همراش رفت اما منو شهرام پشت در موندیم چند دقیقه بعد یه دکتر جوون رفت تو اتاق. در اتاق هم کنار جایگاه پرستارا ( استیشن )بود 
_ اگه یه مو از سر بچم کم شه زندت نمی ذارم خانم جون 
نگاه کردم ببینم شهرام داره با کی داره حرف می زنه ، چشام از تعجب گرد شد ، جلل الخالق با من بود 
مثل این مادرای فولاد زره نگام می کرد 
_چیه برو بر منو نگاه می کنی خانم ؟
اومدم دهنمو باز کنم که روشو کرد یه سمت دیگه 
اون خانم پرستاره یه نگاه پر از تعجب به شهرام انداخت و با انگشت به در اتاق اشاره کرد 
_ اون اقایی که بردن تو اتاق بچه شماست
شهرام سرشو گذاشت به دیوار و با صدای پر از بغض گفت اره

همچنان داشتم با دهن باز به کارای شهرام نگاه می کردم 

شهرام سرشو از دیوار برداشتو رفت جلو استیشن ایستاد 
_زنم همون موقع که این بچه کم سن و سال بود عمرشو داد به شما 
پرستار محو شهرام شده بود 
پرستار _خدا رحمتش کنه 
_بله جونم براتون بگه من این بچه رو به دندون کشیدم و بزرگش کردم یعنی از زندگی خودم گذشتم تا این بچه ارامش داشته باشه ....
یه نگاه به تیپ شهرام انداختم یه پالتو پوشیده بود با یه بولوز مردانه خاکستری و شلوار خاکستری تیپش که خیلی خوب بود با اینکه قیافش خیلی مردونه شده بود و سن وسالش هم نهایتش 30 می خورد اما نمی دونم پرستاره پیش خودش چی فکرکرده که داشت به اراجیفش گوش می داد 
_15 سال بود که برا زندگی رفته بودیم امریکا تازه یه هفتست برگشتیم ایران اخه خانوادم خیلی اصرار می کردن که بیام ایران و ازدواج کنم یه مورد خوب هم پیدا کرده بودن منم اومدم دیدم اما مورد قبولم نبود اخه معیار من خیلی با خانوادم فرق داشت 
بعد یه لبخند به خانم پرستار زد 
پرستار لبشو به دندون گرفتو سرشو انداخت پایین البته ناگفته نماند که به شخصه دیدم لپاش هم قرمز شد 
حالا یه نگاه به پرستاره کردم سن و سالش تقریبا 24 می خورد قیافش هم خوب بودو البته از اون پرستارای همه فن حریف نبود برا همین خیلی حیفم اومد که شهرام داره سرکارش میذاره 
امینه با گونه گل افتاده از اتاق اومد بیرون رفت سمت شهرام پشت سرش هم دکتره اومد بیرون و با خنده منو نگاه کرد و رفت 
امینه _بابا 
شهرام نگاش کرد 
_جون بابا 
حالا دیگه رسما فکم خورده بود به کف راهرو ، وا امینه دیگه چشه؟
_یه لحظه بیا 
_ببخشید خانم پرستار چند لحضه برم و برمیگردم 
_پرستار یه لبخند خجول زد و سرشو یه کوچولو تکون داد 
دستمو بردم سمت سرمو چادرمو درست کردم همینطور با نگاهم دنبالشون کردم که رفتن تو اتاق بعد از یه دقیقه دیدم که امینه و شهرام زیر بغل امینو گرفتنو از اتاق اومدن بیرون اومدن سمت من .. امین سرش پایینه 
_ چی شد حالش خوبه؟
امینه _فعلا بریم تو راه برات توضیح می دم 
شهرام رفت کنار پرستارو ازش خداحافظی کرد 
با هم رفتیم کنار ماشین ومن نشستم پشت فرمون ، امینه کنارم و اون دوتا هم پشت 
استارت زدم و راه افتادم ..زیاد از بیمارستان دور نشده بودیم که یهو اون سه تا منفجر شدن از خنده 
_چی شده ؟
_ اول شرطمو بگم بعد بهت میگم چی شده 
کلافه شده بودم 
_خب شرط رو بگو 
_برو رستوران..... بعد از شام هم میریم شهر بازی 
_باشه گفتم حالا شرط چی باشه اما خیلی مفت خوری امینه ... حیف این همه پول که می خواد بره تو شکمت 
_نوش جانم بلکه باعث شه خودتو اصلاح کنی
رفتم سمت رستوران مورد نظر
.....
از شهر بازی اومدیم بیرون 
خب شامتو خوردی ، شهر بازی هم رفتیم حالا بگو برا چی خندیدین؟
همه ایستادیم اون سه تا کنار هم منم جلوشون 
امینه _ امین تو بغل اقا شهرام غش کرد....
_خب 
امین _همش نقشه بود می خواستیم کاری کنیم که تو دیگه کسی رو سر کار نذاری و هی به دیگران نخندی
باورم نمی شد یعنی کلا از اول تا حالا سر کار بودم به حالت قهر بهشون پشت کردمو دویدم سمت ماشین سریع پریدم تو ماشین درو قفل کردم سرمو انداختم پایین اونا هم بدو خودشونو رسوندن به ماشین ، امینه کوبید به پنجره 
_راحیل معذرت می خوایم ببخشید چرا قهر کردی؟
سرمو بلند کردم ، هر سه تاشون مثل بچه های خطا کار بهم نگاه می کردن یه لبخند خبیث بهشون زدمو ماشینو روشن کردم و گازشو گرفتمو رفتم ای دلم خنک شد
امینه به گوشیم زنگ زد جوابشو دادم با جیغ حرف میزد 
_راحیل خیلی نامردی 
خندیدم
_ جواب های هویه عزیز دلم 
گوشی خاموش کردم و رفتم خونه
......
تو خونه شهرام دور هم جمع شده بودیم 
من _خب دیگه همه با هم تلافی کردیم لطفا بیاین با ارامش به کارمون برسیم 
اون سه تا همچنان داشتن نگام می کردن منم یه نگاه جدی بهشون انداختم 
_باید وارد فاز دوم نقشه بشیم
امینه _فاز چی ؟ پارس جنوبی؟
یه نگاه بهش انداختم و حالیش کردم که مسخره بازی در نیاره 
_اقا شهرام که با بابا اشنا شده ، پس باید بیشتر با هم برخورد داشته باشن 
امین دستاشو محکم بهم کوبید و با ذوق نگامون کرد 
_فهمیدم ، راحیل زن عمو فردا اش نذری درست میکنه دیگه ؟
_اره چطور؟
_خب فردا شهرام یه جوری میاد خونتون 
امینه _اخه چطوری؟ فردا همه فامیلا هستن غریبه که نمی تونه بیاد 
امین _حالا یه فکری میکنیم دیگه ، راستی راحیل اخرش ما نفهمیدیم چرا شما هر سال اش نذری میپزین
_خب راستش مامان گفته به کسی نگم 
امینه _دستت درد نکنه مهمترین اتفاق زندگیت با حضور ما داره انجام میشه اونوقت تو به ما نمیگی چرا مامانت نذر کرده 
_باشه فقط قول بدین به کسی نگین ، به جوون بابا قسم بخورین 
هر سه قسم خوردن 
_خب راستش خودتون میدونین که مامان تا 5 سال بعد ازدواج بچه دار نشد برا همین نذر کرد تا یه بچه به دنیا بیاره .. که من به دنیا اومدم .. مامانم برا همین هر سال 5 تا دیگ اش میپزه به نیت پنج تن ، یه دیگو میده شیر خوارگاه ، یه دیگ بیمارستان ، یه دیگ خانه سالمندان ، یه دیگ هم میره محله های پایین شهر دیگ اخر هم که می مونه خونه برا فامیل و اشنا ، البته این قضیه رو هم به کسی نگفت چون خجالت میکشید مامان بزرگ اینا خبردار بشن که برا بچه دار شدن نذر کرده ... خودتون که رفتار مامان بزرگو یادتونه ادمی بود که هیچ وقت عیب کسی رو به روش نمی اورد ، خدا بیامرزش این اخلاقش هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه 
اونام یه خدابیامرز فرستادن 
.......
خونه چقدر شلوغ شده بود ، بازم مثل هر سال بابا سنگ تموم گذاشته بود ... هشت تا تخت به سفارش بابا گذاشته بودن تو حیاط ، 5 تا دیگ اش هم بود که خانما دورش ایستاده بودن و همش میزدن ، اقایون هم تو حیاط رو تختا نشسته بودن ... خیلی منظره قشنگی بود .... 
یه نگام به دیگ اش بود و یه نگام به در نمی دونم چرا اینا نیومده بودن ... خیلی از فامیلا اومده بودن خونمون اما بازم از شهرامو امین خبری نبود ....دوباره یه نگاه به درانداختم که امین تنها اومد تو خونه .. ای بابا پس شهرام کجاست ، امین رفت سمت بابا کنارش رو تخت نشست و 5 دقیقه باهاش حرف زد دوباره بلند شد از خونه رفت بیرون این دفعه با شهرام اومد تو خونه ... شهرام یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود اخی خیلی مظلوم و اقا و نجیب و همه چیز تموم شده بود .... به ما که رسیدن شهرام یه یاا.. گفت و با سرپایین افتاده رفتن سمت بابا . بابا به احترامش بلند شدو با هم خیلی گرم روبوسی کردن و رو تخت نشستن یه نیم ساعت داشتن حرف می زدن که بابا بلند شدو اومد سمت دیگا امینو شهرام هم دنبالش منو امینه هم که کنار دیگا ایستاده بودیم .هر کدوم به نوبت اشو هم زدن ... همون موقع مامان بهم گفت که به مهرانه خانم بگم پیاز داغو نعنا رو برا تزئین اشا اماده کنه ..
منو امینه با هم رفتیم تو خونه و سمت اشپزخونه که دیدم مهرانه خانوم به یه ظرف بزرگ پر از رشته داره می ره سمت حیاط برا همین بی خیالش شدم و خودم مشغول درست کردن پیاز داغ شدم .... امینه هم به کابینت تکیه داده بود و منو نگاه میکرد ، پیاز داغ که اماده شد با ماهیتابه گذاشتم رو کابینتی که امینه بهش تکیه زده بود و با قاشق پیاز داغا رو ریختم تو ظرف قاشق اخرو هم برداشتم که یهو قاشق از دستم در رفتو افتاد رو پای امینه، امینه یه جیغ *** از سوختن کشید و یه دور چرخید و هی پاشو زد به زمین که تیکه پیازای سرخ شده از رو پاش بیافته پایین، منم داشتم با لبخند نگاش میکردم که تو یه دور همچین زد پس گردنم که فکر کردم گردنم کنده شد ، هم دردم اومده بود هم خندم شدید تر شد بعدش هم در یه حرکت استثنائی پاشو از دمپاییش در اوردو مثل ژیمناستیک کارا پاشو انداخت تو سینک و اب سرد و باز کردو پاش گرفت زیر اب .. دیگه دلمو گرفته بودمو و رو زمین نشسته بودم می خندیدم 
_راحیل خیلی بی شعوری زدی پامو سوزوندی حالا برا من می خندی؟
اشکام در اومده بود ، پشت گردنمو ماساژ دادم 
_خیلی باحال می چرخیدی جون امینه انگار که داشتی رقص پا می رفتی
خودشم خندش گرفته بود 
_حالا من چی کار کنم انگشت کوچیکه یه خورده سوخته روی پامم سوخته 
_اینا رو ول کن ، اون پاتو از تو سینک در بیار که حالم به هم خورد مثلا اشپزخونستا ، راستی پات در نرفته انقدر بازش کردی
دوباره خندیدم 
امینه هم نامردی نکرد یه ماهیتابه ای که توش پیازداغ درست کرده بودمو برداشتو توشو پر از اب کرد ، تا ماهیتابه رو دیدم به خودم گرخیدم و پی به نقشه شومش بردمو سریع از رو زمین بلند شدمو دویدم سمت در اونم اب ریخت که جا خالی دادم پشت میزی که کنار در بود قایم شدم موقعیتم جوری بود که پشت به در نشسته بودم و روم به امینه بودم بعد سرمو از پشت میز بالا کشیدمو نگاش کردم یه زبون مشتی هم براش در اوردم که دیدم امینه پاشو از تو سینک در اورده خجالت زده سرش انداخته پایین ... 
_چیه امینه از اینکه نتونستی حالمو بگیری ناراحتی؟
خندیدم 
امینه سرشو اورد بالا با شرمندگی یه نگاه به در انداخت منم نگاشو دنبال کردم که رسیدم به شهرام که حالا خیس خیس شده بود . سریع چادر که دور گردنم افتاده بود رو درست کردمو یه نگاه به شهرام انداختم کتش هنوز تنش بود ... مثل موش ابکشیده شده بودالبته فاجعه اینجا بود که روغن و اب با هم قاطی شده بود و رو تنش نشسته بودو با تیکه های پیاز داغ دیزاین شده بود ... همچنان داشت به ما دوتا نگاه می کرد.. منو امینه هم سربه زیر انادخته بودیم که صدای منفجر شدن خنده از پشت شهرام اومد از جام بلند شدم و رفتم کنار امینه که دیدم امین پشت شهرام ایستاده و هرو هرمی خنده البته ناگفته نماند که خودمم خیلی خندم گرفته بود اما برا اینکه سه نشه نخندیدم 
شهرام دوتا دستشو مثل جراحها اورد بالا و به خودش نگاه کرد 
_من می خوام مثل بچه ادم کار کنم شما نمیذارین 
یه تیکه پیاز رو از رو دماغش برداشتو انداخت پایین بعد هم کتشو از تنش در اورد و با یه دست نگه داشت 
_الان من با این وضع چجوری برم تو حیاط؟
یهو دوزایم افتادو به شهرام نگاه کردم 
_ببخشید اقا شهرام شما برا چی اومدین تو اشپزخونه؟

شهرام _ ببخشید که می خواستم فاااااااااااااااااااز (با تمسخر ) دوم نقشه رو اجرا کنما

_اومدن شما به اشپزخونه چه ربطی به نقشه داره ؟
_والا ما شکر خوردیم خواستیم یه خورده خودشیرینی کنیم پیش پدر زن اینده ( دوباره نیشش باز شد) برا همین اومدیم اینجا که چند تا سینی با کاسه های اش رو ببریم تو حیاط. 
پوف عجب گندی بالا اومده بود ، وضعش هم که خیلی ناجور شده بود 
_ شما بفرمائید تو حال ( یه نگاه به امین انداختم ) امین بی زحمت می تونی بری خونتون یه دست لباس بیاری؟
امین_ نه بابا کلی وقت می بره تا من برم لباس بیارم 
_پس چی کار کنیم؟
شهرام _ هیچی شما سینی و کاسه ها رو بده به من کاریت نباشه 
دستمو با درموندگی کشیدم به پیشونیم 
_ اخه نمیشه خیلی زشته با این وضعتون برگردین تو حیاط
_حالا شما کاریت نباشه یه بارم که شده به حرف من گوش بده 
_باشه ، پس بفرمائید ظرفا روی کابینته کنار یخچاله 
شهرام کتشو انداخت رو بازوش و با امین ظرفا رو بردن تو حیاط من و امینه هم پیاز داغا رو برداشتیم با فاصله همراهشون رفتیم 
شهرام اینا ظرفا رو بردن سمت مامان و گذاشتن رو میز ، تا چشم مامان به قیافه و لباس شهرام افتاد با دستش کوبید به لپش
_ اوا خاک بر سرم شما چرا این شکلی شدین چرا خیس ابین؟
امین با توجه به ضرب المثل خاک انداز خودتو میونه بنداز به جای شهرام جواب داد 
_هیچی زن عمو ما رفتیم تو اشپزخونه ظرفا رو بیاریم که یکی از بچه تو ظرف اب ریخته بود که از دستش در رفت و ریخت رو لباسای دکتر !!!!!
حالا ما خودمون شرمنده هستیم با دکتر گفتن امین نیشمون باز شده بود اخه من نمی دونم ملت همه دکترن ، اما چرا وقتی به این شهرام نکبت می گن دکتر خندم میگیره ... خدایا منو ببخش که فحش دادم اصلا امینه نکبته قبول؟ افرین خدا جون 
مامان دوباره یکی زد به لپشو بابا رو صدا کرد 
_حاجی .. حاج اقا تشریف میارین اینجا؟
کلا حرف زدن مامان و بابا با هم خیلی پر از احترام بود چه جلو مردم چه تو خونه
بابا از مردا جدا شد و اومد سمت ما 
_ بله حاج خانم امر بفرمائید 
چه لذتی می بردم از حرف زدن مامانو بابا
امینه سرشو اورد زیر گوشم 
_مامان و بابات چه تعارفی به هم تیکه پاره میکنن
تا امینه این حرفو زد یه لبخند زدمو مثل مگس پروندن دستمو تکون دادمو اونو از خودم جدا کرد 
_بکش عقب دختره حسود چشم نداری عشق نو پای این زوج خوشبختو ببینی؟
_باید برسی کنیم از چه جهت عششقشون نو پاست ... تا اینجایی که من میبینم یه دایناسور 24 ساله دارن اونوقت تازه عاشق شدنو عشقشون نوپاست ؟
لبمو گزیدم 
_هییییییییییییین ... خیلی بی تربیتی امینه من دایناسورم ؟ یعنی بابا و مامان هم دایناسور هستن دیگه ... الان به بابا میگم گوشتو بپیچه 
_ نه اونا دایناسور نیستن ... توی دیناسورو به فرزند خوندگی قبول کردن ...خخخخخ
_گمشو ببینم دختره بی ادب 
دوباره حواسمو دادم اون سمت که بابا رسیده بود کنار مامان 
بابا _ چی شده حاج خانم 
_لباس اقای دکتر خراب شده بی زحمت یکیو بفرستین براشون یه لباس از بیرون بگیرن و ....
شهرام سر به زیر خودشو انداخت میون حرف مامان 
_ حاج خانم اصلا حرفشم نزنید لابد قسمت بود لباس من امروز خراب بشه خودتون که می دونین گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
الان این چه ربطی داشت خخخخخخخخخخ.
سرشو اورد بالا و به امین که کنارش ایستاده بود نگاه کرد امینم ابروشو انداخت بالا 
شهرام _ نه یعنی منظورم اینه که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است 
دوباره به امین نگاه کرد که اونم ابرو انداخت بالا 
_به عبارتی خودتون که می دونید اب نطلبیده مراده 
دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم سریع بهشون پشت کردمو به بهونه درست کردن روسریم ، سرمو بردم زیر روسری و خندیدم امینه هم کنارم رو زمین نشسته بود و مثلا داشت یه چیزی میگرفت البته شونه هاش تکون می خورد که نشون از خندش بود 
اونایی هم که کنارمون ایستاده بودن بماند 
شهرام _ بله به هر حال مهم این بود که بنده در این مجلس پر برکت حضور داشته باشم 
البته بنده می رم خونه لباسامو عوض میکنم دوباره خدمت می رسم جهت پخش اش و خدا رو شکر می کنم که این برکت و سعادت نصیب بنده هم بشه
با اجازه های گفت و دست امینو گرفتو از خونه رفت بیرون

یک هفته بعد 

بابا _ خب راحیل خانم این چند وقته خوش گذشت؟
لبخند زدم 
_ اره بابا عالی هیچ جای دنیا ایران نمیشه مخصوصا بی کار باشی و بری بگردی اخر لذته
بابا ابروهاشو انداخت بالا 
_اون که بله البته قراره شما از شنبه بری سر کار 
_ چه کاری؟
_رشتت چیه؟
_خب لیسانس بیمه 
_ای قربون دختر بابا ، باید بیای شرکت کار کنی
کلافه شده بودم ، بالاخره بابا به هدفش رسید 
_بابا من از این رشته بدم میاد ، اخه چه اصراریه ؟
بابا ناراحت شده بود 
_ اره دیگه همین مونده که بعد من شرکتو یه غریبه اداره کنه 
_نه منظورم این نبود ، اما شما به من حق انتخاب نمیدین 
بابا یه نگاه عمیق بهم انداخت 
_باشه بهت حق انتخاب میدم 
خوشحال شدم بالاخره بابا از خر شیطون پایین اومده بود 
_دو تا انتخاب داری، انتخاب اولت اینه که میای تو شرکت بیمه کار میکنی
و انتخاب دومت اینه که ....ببینم امروز چند شنبست؟
_سه شنبه 
_خب انتخاب دومت اینه که پنجشنبه یعنی دو روز دیگه پوریا احمدی میاد خواستگاریت و شما هم باید جواب مثبت بهش بدی چون اگه خودت نخوای بیمه رو هدایت کنی بهترین گزینه من بعد از تو پوریاست، خودت که می دونی با اینکه من بیشترین سهم بیمه رو دارم و مدیر عامل هستم با این حال احمدی هم پسرشو می تونه بعد از خودمون کاندید مدیر عاملی کنه پس می خوام تو این کارو انجام بدی ، به ثروت هنگفتی که این وسط هست فکر کن ، حالا این تو این گزینه های انتخابیت
با این حرف بابا از جام بلند شدمو و دوباره شل و ول سرجام نشستم ،نفسم تو سینه حبس شد ، این اخر ظلم بود یعنی چه اخه؟ باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردم 
با التماس به بابا نگاه کردم 
_ بابا خیلی بدی اخه چرا اینطوری میکنی؟
بابا از رو مبل بلند شد و رفت سمت اتاق کارش
_ببین راحیل من خیرو صلاح تو رو می خوام گفتی حق انتخاب می خوای این هم از انتخاب ، در ضمن تا فردا شب نتیجه رو به من بگو 
بابا رفت تو اتاقش دو تا کف دستو محکم کوبوندم رو سرم اخه من چرا انقدر بدبختم 
سریع از جام بلند شدمو رفتم تو اتاقم لباس پوشیدمو سوئیچ ماشینو برداشتم و از خونه زدم بیرون ، همینطور تو فکر بودمو ورانندگی می کردم که یهو به خودم اومدمو یه نگاه به ساعت انداختم ، ساعت 6 غروب بود و من 3 ساعته که بی حواس تو خیابونا میچرخیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم ، به خیابونا نگاه کردم ببینم کجام که متوجه شدم اومدم تو محله های پایین شهر ، فلاکت از درو دیوار خونه ها می ریخت ، گوشه خیابون نگه داشتم و سرمو گذاشتم رو فرمون ، واقعا از خودم ناامید شدم من به خودم میگم بیچاره اما بدبختیای مردمو نمیدیدم از ماشین پیاده شدمو رفتم تو یه محله که دیدم در یه خونه باز شده و پسر بچه کوچولو حدود 4 ساله سرشو از در اورده بیرون و به کوچه نگاه میکنه ، رده نگاهشو گرفتم دیدم کسی نیست ، پسر بچه که ناامید شده بود خواست در ببنده که صداش کردم 
_اقا پسر ، اقا خوشکله 
بچه سرشو گرفت طرف من و بهم نگاه کرد ، چادرمو جمع کردمو گذاشتم زیر بغلم و رفتم سمت پسره و جلوش نشستم 
_سلام اقا خوشکله ، منتظر کسی هستی؟
بچه بیچاره با ترس بهم نگاه میکرد ، یه لبخند بهش زدمو و دستمو بردم طرفش 
_با من دست نمی دی اقا؟
بچه نگام کردو دستشو اورد سمتم 
_خب اسمت چیه اقا کوچولو؟
_امیرعلی 
_وای چه اسم قشنگی ، خیلی اسمتو دوست دارم ، عزیزم منتظر کسی هستی؟
_بله 
ای جان چه کوچولو بود و چه صدای ملوسی داشت 
_خب منتظر کی هستی؟
_مامانم 
_مامانت کجاست عزیزم 
_سرکار ؟ 
_تو الان تو خونه تنهایی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد 
الهی دلم براش کباب شد بچه بیچاره تا این موقع تو خونه تنها بود 
_خب عزیزم برو تو خونه تا مامان بیاد ، چرا میای تو کوچه که اقا دزده تو رو ببره ؟
_اخه گشنمه منتظرم مامان برام نون بیاره 
_نهار خورده عزیزم؟
_نه 
قلبم تیر کشید، تو چشمام اشک جمع شده بود ، من به خاطر اینکه تو شرکت بابا کار نکنم غصم گرفته بود اونوقت این بچه نون شبشو هم نداره بخوره ، اشکمو پاک کردم 
_عزیزم بابات و خواهر برادرات کی میان خونه؟
یه نگاه مظلوم بهم انداخت 
_من فقط مامان دارم 
اینو که گفت سریع بقلش کردم ، خیلی از خودم ناراحت بودم ، من کفران نعمت کردم ، خدا هم بدبختی رو بهم نشون داد .، امیر علیو از بقلم اوردم بیرون 
_عزیم تو برو تو خونه تا من برات شیرینی بخرم ، امیر علی جان غذا تو خونه دارین ، تو یخچال چیزی هست ؟
_ نه هیچی نداریم 
_باشه تو برو منم زود میام 
امیر علی رو فرستادم تو خونشون و خودم رفتم سمت یه مرکز خرید که 10 مین با خونه امیر علی فاصله داشت ، هر چیزی که به فکرم رسیدو خریدم ، از گوشت و برنج تا خورده ریز ......صندوق پر شده بود و بقیه رو گذاشتم رو صندلی های پشت 
30 مین بعد تو خونه امیر علی بودم و داشتم چیزایی که خریدم و می ذاشتم تو اشپزخونه ....خونه خیلی دربو داغون بود ...کارم که تموم شد سریع رفتم سمت در حیاطو از امیر خداحافظی کردم گفتم که بازم بهش سر می زنم ... مامانش هنوز هم نیومده بود .........

 


 

برای خواندن همه قسمت های رمان داماد اجاره ای کلیک کنید