داماد اجاره ای | قسمت چهارم
.شهرام یقه فروشنده رو گرفت و کشید سمت خودش
_ حالا می خوای شماره بدی؟
_ به تو چه اقا جون مگه چیه تو میشه؟
شهرام با سر کوبید تو ملاج اون بنده خدا
_ زنمه بچه پررو ، می خوای به زن من شماره بدی؟
دستمالو گرفتم جلوی شهرام که رو جدول کنار خیابون نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود ، حالا چرا سرشو نمی اورد بالا؟
_دستمال
بدون اینکه بهم نگاه کنه دسمتالو گرفت ، زیر چشمش یه خورده کبود شده بود ، گوشه لبش هم که پاره بود ....دستت بشکنه مردک زدی جوون مردمو ناکار کردی .. الهی حیف اون قیافه بانمکش که ناجور شده
امین و امینه با فاصله از ما ایستاده بودن و نمی دونم با هم چی میگفتن ، فکر کنم الان اینا ما رو تنها گذاشته بودن
شهرام سرشو اورد بالا و مستقیم تو چشام نگاه کرد ، یه لحظه بهش نگاه کردم که احساس کردم چشاش برق زد ( البته چون تو همه فیلما اینجوریه منم اینو گفتم تا ریا نشه خخخخخ)، منم سرمو انداختم پایین
شهرام _ معذرت می خوام نباید اون حرفو می زدم
الان من باید چی می گفتم ؟ می گفتم اشکال نداره که گفتی شوهرمی بعد این میگه چیه ذوق کردی که گفتم شوهرتم ؟.. از طرفی اگه می گفتم غلط کردی گفتی شوهرمی ، این هم می گفت که لیاقت هواداری و کمک کردن رو نداری ...اوه حالا من بهش چی بگم؟ به امین نگاه کردم
_ فکر کنم امین با شما کار داره
به امین اشاره زدم بیاد طرف ما و خودم رفتم کنار امینه
_ بابا غیرتی ، لامصب عجب دعوایی هم افتاد ، جیگرم حال اومد ، فقط حیف اون مانتو ها که نتونستم بخرم .
نفسم با فشار فرستادم بیرون
_ ول کن مانتو رو .. روزم خراب شد
_ جاننننننن؟ روزت خراب شد؟ ... این بنده خدا که جان فشانی کرد مهم نبود ، روزت خراب شد مهمه؟
_ چه ربطی داره ، اگه فروشنده رو تحویل نمی گرفتم خودش از رو می رفت ، جواب این ادما رو باید با بی محلی داد .....چند لحظه ساکت شدم و بعد با یه خنده کوچولو ادامه دادم ...اما عجب دعوایی شده بود ،خوشم اومد ، پوست فروشنده رو کند ..
امینه زد تو پهلوم
_ چه الکی واسم کلاس می ذاره که روزم خراب شد دختره ورپریده ، مثل اینکه خودتم از سوپرمن بازی شهرام خوشت اومد
خندیدم و سرمو به ماشینایی که از جلومون رد میشدن نگاه کردم
......
_ البته تحریم ها به جای اینکه ما رو لنگ کنن بیشتر ما رو جلو کشیدن و بیشتر باعث پیشرفتمون شدن .. صنعت بیمه هم از این قضیه مستثنی نیست .....
این صدای شهرام بود که پشت تریبون ایستاده بود و سخنرانی می کرد ، البته به مناسبت روز بیمه ، سه تا از روسای بخش ها که شهرام هم جزوشون بود امروز سخنرانی می کردن ... سرمو به صندلی سالن همایش تکیه داده بودم و با چشمای بسته به حرفاشون گوش میدادم ... دیشب یه سریال خارجکی که چند روز پیش امینه بهم داده بود رو نگاه میکردم ، سریال هم جالب بود منم نشستم 7 قسمت رو پشت سر هم دیدم ، اصلا هم نفهمیدم کی اذان صبح شد ، حالا هم که خمار خواب بودم ....
_ راحیل هی راحیل با توام دختر پاشو ... پاشو که بی ابرو شدی
سریع چشامو باز کردم
_هیییین من کی خوابیدم ، بقیه کجا هستن؟
_10 دقیقست که همایش تموم شده بقیه هم رفتن ، تو چرا اینجا خوابت برده بود؟
_ هیچی بابا دیشب کلی کار داشتم دیر خوابیدم
سریع از رو صندلی بلند شدمو سالن رو نگاه کردم کلا کمتر از 50 نفر مونده بودن که تو چند گروه کنار هم ایستاده بودن و با هم حرف میزدن ...و البته یکی ازاون گروه ها شهرام و چند تا دختر بودن که حرف میزدن ، این دخترای بی حیا خجالت نمی کشن دیگه اعصاب برام نذاشتن ، خیلی اتیشی رفتم طرف شهرام فقط 5 قدم مونده بود که یهو ایستادم ... خب الان من چرا دارم حرص می خورم ؟ یه پسر برو رو دار تو این قحط الرجال پیدا شده این دختر ترشیده های شرکت هم دورشو گرفته بودن بلکه فرجی بشه و خدا بزنه پس کله شهرام و بیاد بگیرشون .. الان این حرص داره؟ خب زشته چه معنی میده دختر خودش وبرای یه پسر لوس کنه؟ ... دوباره بهشون نگاه کردم که نامهربان رو هم تو گروه دخترا دیدم .. یکی بیاد این دختره رو جمع کنه .. حالا این فنچ شده رقیب من البته زیاد هم فنچ نبود اما خب پیش من فنچه ... شهرام هم خیلی متین یه گوشه ایستاده بود و جواب سوالای اونا رو میداد ... دیدین دخترایی که دنبال استادشون می دوون و با ناز و کرشمه از استاد نمره می خوان؟ الان شده حکایت شهرام و این دخترا .... سعی کردم حرصمو سرکوب کنم بعدش هم خیلی ریلکس از کنارشون رد شدم که سنگینی نگاه شهرام رو حس کردم البته سنگینیش چیزی حدود 5 کیلو بود خخخخ
فردا تولدمه یعنی 1 اسفند ، خیلی خوشحالم می دونی چند سالم میشه؟ میشم یه دختر خانم متشخص 25 ساله که خیلی عاشق تولده و مهمتر از اون عاشق کادو هاییه که می ذارن جلوش و نمی دونه که توشون چیه ، تازه یه کاریم کردم ، به مامان اینا گفتم که تولدمو خصوصی بگیریم، فقط منو بابا و مامان ، خو چه معنی داره ؟ بچه نیستم که یه عالمه مهمون دعوت کنن پس همون بهتر که خودمونی باشه .... برم بخوابم که دارم از خستگی می میرم
.. وووی فردا تولدمه
......
امروز صبح وقتی صدای اذان صبح رو شنیدم بیدار شدمو نماز خوندم اما دیگه خوابم نبرد ، نمی دونم چرا اما احساس می کنم قراره یه اتفاق خوب برام پیش میاد ، حس شیشم من هم که هیچ وقت به من دروغ نگفته ... بعد از نماز قران رو برداشتم و نشستم رو تخت ، سوره الرحمن رو خوندم ، رسیده بودم به ایه 19 و 20
"مرج البحرین یلتقیان * بینهما برزخ لایبغیان"
ترجمه : «او دو دریا را در جایی که به هم می پیوندند از هم جدا می کند و بین آنها حایلی است که از تجاوز به حدود همدیگرجلوگیری می کند.»
من اولین بار این دو تا دریا رو تو یه مجله تو اتریش دیدم ، نوشته بود زمین شناسان به تازگی متوجه شدند وقتی دریای مدیترانه در تنگه جبل الطارق می خواهد به اقیانوس اطلس بریزد بین این دو آب یک مانعی وجود دارد که نمی گذارد آب این دو دریا و اقیانوس با هم مخلوط گردد.البته هنوز علتش مشخص نبود اما میگفتن شاید به خاطر درجه شوری و اختلاف دما باشه ، که بازم کاملا تایید نشد
کلا سوره الرحمن رو خیلی دوست دارم ، میگن دختری که سر سفره عقدش این سوره رو بخونه خیلی براش می تونه خش یمن باشه ....
بگذریم بعد خوندن قران لپ تاپو روشن کردم و شروع به وب گردی کردم ، ساعت 5.30 صبح مثل دیونه ها نشسته بودم و چه کارهایی که نمی کردم ، همچنان مشغول بودم که یهو چشمم افتاد به ساعت ، واییییییی ساعت 6.45 بود ، زودی لپ تاپو خاموش کردم و لباسامو پوشیدم .... بعد از پوشیدن لباسام ایستادم جلوی اینه
_ راحیل امروز یه خبر خوش بهت می رسه ، شاید ترفیع بگیری ها؟ ببین چه بارون قشنگی میاد ، چه هوای قشنگیه ، رحمت خدا هم که رسید ، خودت هم خیلی خوشگل شدی ، موش بخورتت
فکر کنم روانی شدم ، یکی زدم پس گردنم و کیف و چادرمو برداشتم و رفتم پایین ، مامانو بابا تو اشپزخونه نشسته بودن و صبحانه می خوردن ، با یه لبخند که تا اعماق وجودم رسوخ کرده بود رفتم کنارشو نشستم
_ سلام مامان ، سلام بابا ،سلام مهرانه خانم صبح زمستونی همگی بخیر
مامان خیلی مهربون نگاهم کرد
مامان _سلام مامان جان صبح تو هم بخیر
بابا هم د رحالی که بهم اشاره می زد ظرف عسلو بهش بدم نگام کرد
_ سلام ، صبح تو هم بخیر ، چیه خیلی سرخوشی؟
ظرف سالادمو که مهرانه خانوم برام اماده کرد بود رو گذاشتم جلوم و به مهرانه خانم که کنارم نشسته بود نگاه کردم
_ مرسی مهرانه جون
_ خواهش میکنم خانم وظیفمه
_لطف داری مهرانه جون
مهرانه خانم همیشه صبحانه رو با ما می خورد اما هیچ وقت برای نهار نمی اومد با ما غذا بخره ، شام که میرفت خونش
چند لقمه صبحونه خوردم
دوباره به بابا نگاه کردم
_ خب هر چیزی دلیلی داره ، امروز چه روزیه؟
_ یک اسفند ، سورپرایزت هم نمی کنم امروز تولدته ... با خنده نگام کرد
_ ای قربون بابای خوب خودم برم ، امشب منتظر هدیه های پر پیمون شما هستم ، کم کاری نکنید که قابل اغماض نیست
_ کم حرف بزن بچه یهو دیدی تحویلت نگرفتیم و تولد بی تولد
_ اره هیچ کس هم نه ، شما برام تولد نگیرین
_ حالا تولد رو ول کن ساعتو بچسب که 20 دقیقه به هشته
_وای دیرم شد
سریع از رو صندلی بلند شدم و دویدم سمت در
_ خداحافظ ، من می رم شما هم خونه رو تزئین کنید
با صدای زنگ گوشیم سرمو از پرونده اوردم بیرون
_ بله
_ سلام اجنبی ، امینه هستم
_ قربون شما ، فکر کردم خدایی نکرده امین باشه ، خدا رو شکر که خودتی
_ هههههه، خو بی خیال مسخره بازی ......برای چند ثانیه ساکت شد و یهو با فریاد گفت ......تولدت مبارک راحیل جونم
با صدای بلندش سنکوب کردم
_ ادم نمیشی تو ، خو مثل بچه ادم تولدمو تبریک بگو
_ اشکال نداره ، راستی امسال که مارو دعوت نکردی برا تولدت ، اما فردا شب باید بیای رستوران .... که یه تولد خصوصی برات گرفتیم ، اما در کل خیلی ادم گدایی هستی
_ ای جونم ، حتما میام فقط ساعت چند باید اونجا باشم؟
_ سر ساعت 7 اونجا باش نه زودتر نه دیر تر
__باوشه فقط یادت نره کادوی همتون باید توپ توپ توپ باشه، ok؟
_جمع کن ، دختره سن جد بزرگمو داره اونوقت میاد برام کادو کادو میکنه ، نمی دونم تو برام چیکار می کنی که من زندگیمو برات گذاشتم ، جمع کن برو وقتمو گرفتی ، خداحافظ
خندیدم
_خداحافظ خوشگله
کلا امینه دختر بی تربیتیه ، شما بهش توجهی نکنین
حالا اینو بی خیال ، من انقدر بلند گفتم امروز تولدمه اما این مهربان بی بخار نکرد تولدمو تبریک بگه ، نمی خواست که هدیه بده فقط میگفت تولدت مبارک ، حالا نمی خوام بگه تولدت مبارک عزیزم ، همین که بگه تولدت مبارک کافیه ، اصلا بگه تولدت مبارک دختره خاک بر سر ، ها ؟ بد میگم؟ ازش بدم میاد
بعد از تموم شدن کارم زودی خودمو رسوندم خونه
در حال باز کردمو اومدم تو خونه
_ سلام مامان
_ سلام خسته نباشی
_ قربون شما ، پس این تولده کجاست؟
_من که یادمه نه ماهه به دنیا اومدی ، پس حالا باید کاملا صبر کنی تا بعد از شام که حدود پنج یا شیش ساعت دیگست برات تولد بگیریم
همچین پنچر شدم
_ مامـــــــان ، چرا ذوقمو کور میکنی؟
_ خو به من چه بچه جون ؟ خودت خواستی تولدت سه نفره باشه ، حالا باید بریم تو سیستم تولد سه نفره
_ اصلا دیگه دوستت ندارم
به حالت قهر از کنار مامان رد شدم
_ باشه پس تولد بی تولد ، به حمید هم میگم کادو برات نگیره
_وا مامان من یه دختر خانم متشخص 25 ساله هستم ، چرا با من اینجوری حرف می زنین؟
مامان با خنده بغلم کرد
_باشه خانم 25 ساله برو لباستو عوض کن
با خنده رفتم تو اتاقم لباسمو
........
هییییییییییی ، این همه به دلم صابون زدم که قراره چند تا هدیه مشتی از والدین بگیرم ، ببین چه جوری زدن تو ذوقم ، اومدن بهم سند زمین هدیه دادن ، اخه مثلا من زمینو بذارم کجای دلم؟ بابا میگه اینده نگریه ، خب من دلم کوچیکه مگه اینده حالیش میشه؟ .......دستمو گذاشتم رو دلم و لبام به حالت گریه مثل بچه کوچولو ها جمع کردم، بعد هم با دلم همدردی کردم ،.........مامان فدات بشه کوچولوی من ، خودم میرم برات یه عالمه هدیه های خوشگل میگیرم ، گریه نکن عزیزم که مامان هم دلش خون میشه ،..... دلمو بغل کردم و با هم نشستیم زار زدیم ....... روانی شدم رفت
اگه فردا شب برام هدیه های جالب نگیرن پدرشن رو در میارم ، به من میگن خشم کوهستان .... چشامو بستمو خوابیدم ..
....
الان ساعت دقیقا 7 شبه من جلوی رستوران مورد نظر ایستادم ، یه بسم ا.. گفتم و رفتم تو
، اول به چپ بعد به راست نگاه کردم ، دیدم فایده ای نداره حیف عمرمون که با این حرف اقا پلیسا از بین رفت ، دوباره یه نگاه کلی تو رستوران انداختم که امینه رو در حال پرواز دیدم ، حالا این پرواز که من میگم همون بال بال زدنه که پشت سر هم اجرا میشد ، منم رفتم سمتش.. بیشتر که نزدیک شدم دیدم که امین و امینه و شهرام دور یه میز نشستن و یه جای خالی بین شهرام و امینه هست ، منم همونجا نشستم
_ سلام خدمت دوستان عزیز
همه با هم گفتن سلام و دیگه حرفی نزدن ، ابروم نا خوداگاه رفت بالا ، دیونه شدن؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنن ... یه دو دقیقه ای گذشت که یهو همه با هم دست زدن و شروع کردن به خوندن
_ تولد ، تولد ،تولدت مبارک ... مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک ... بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
وا چیو فوت کنم؟؟ جونای مردم از دست رفتن ، یهو یه دستی از کنارم کیک شکلاتی که روش نوشته بود تولدت مبارک و یه شمع عددی 25 که روش بودو گذاشت رو میز ، نگاه کردم که دیدم یکی از گارسوناست و با لبخند از پیشمون رفت
_وای ، خیلی زیاد مرسی
امینه _ چرا لهجت تغییر کرد عزیزم ، خیر سرت فقط 4 سال اتریش بوودیا
یه اخم کوچولو بهش کردم که حساب کار دستش اومد
امینه _ قبل از خاموش کردن شمع هدیه رو بهت میدیم ، خب اقایون 1 ، 2 ،3
هر سه هدیه هاشون رو گذاشتن جلوم فقط این برام سوال بود که چرا هدیه هاشون یه اندازست؟ هر کدوم از هدیه ها جعبه های مربع 30 در 30 سانت بود
_وای ممنون ، هدیه لازم نبود
امین _ خودمون می دونیم ، حال که پولشو دادیم باز کن ببین چیه
با یه لبخند ملیح اول هدیه امینه رو باز کردم که توش یه توپ والیبال بود ، هیچ حرفی نزدم ، بعدی امین بود که اون هم توپ هندبال بود ، اخری شهرام بود ، این هم توپ والیبال بود
یه لبخند عصبی و مسخره زدم که مطمئنم خیلی زشتم کرده بود
_ مرسی خیلی خوب بودن ،حالا چرا همه توپ خریدین؟ ... ( اگه این سوالو نمی پرسیدم از حرص سکته مغزی میکردم )
امینه _ خب خودت دیروز گفتی که هدیه هات توپ توپ توپ باشن ، ما هم برا همین سه تا توپ برات گرفتیم که فکر نکنی به حرفت گوش نکردیم
بعد هر سه با یه لبخند گشاد بهم نگاه کردن ، منم بهشون نگاه کردم ، اخرین نفر شهرام بود که نگام بهش افتاد ، اونم با یه لبخند گنده تر از اون دوتا نگام میکرد، منم 32تا دندوناش به اضافه یه کرم که تو دندون عقلش بود دیدم ، کرمه بهم به صورت لب خونی می گفت تولدت مبارک
رو اب بخندین به حق این روز عزیز که دل منو شکوندین ، البته همه اینا رو تو دلم گفتم
اعصاب برام نمونده از دست این سه تا چشم سفید
_ خب حالا که هدیه ها رو دادین شمعو خاموش کنم ؟
شهرام _شما صاحب اختیارین ، بفرمائین ، البته قبلش یه ارزویی بکنید
_باشه
زل زدم به کیک رو به روم و چشامو بستم ، ارزو کردم خدا به خانوادم سلامتی بده و عاقبت به خیرم کنه ، بعد هم چشامو باز کردم و با لبخند شمعو فوت کردم و همزمان به اونا نگاه کردم
امینه سرشو اورد زیر گوشم
_انشاا.. سال دیگه تولدتو با شوهرت جشن بگیری
نسبت به این حرفش خنثی بودم البته کیه که از ازدواج بدش بیاد ، فقط اگه پوریا نباشه عالیه ، پس الهی امین ....خخخخ ، فکر کنم وقت شوهر دادنم شده
امین _دعای دخترای دم بخت چیه ؟ شوهر
شروع کرد به خنده
_ بی ادب ، خودت دلت می خواد زن بگیری بی خود پای دیگران رو نکش وسط
شهرام خیلی اروم ، یعنی خیلی خیلی اروم بهم نگاه میکرد، نگاش یه جوری بود ، انگار داشت تو ذهنش یه چیزی رو تصور می کرد ، یه لبخند خیلی محو زد
شهرام _ انشاا.. که به ارزوتون برسین
_ممنون
امینه دستاشو بهم کشید
_خب راحیل کیکو ببر که دلم داره ضعف میره
بعد از خوردن کیک امینه یه چیزی رو گذاشت جلوم
_بفرما خانم این هم از کادوی شما ، نمی خواد نفرین کنی ....یه لبخند دندون نما زد
_ وای عزیزم این چه کاریه ، شما که هدیه دادین
دوباره سرشو اورد زیر گوشم
_کلاس نذار جلو شهرام
با لیخند کادو رو باز کردم ، یه گوشواره طلا سفید بو د ، از این مدلای شل و ول که بلندیش تا وسطای گردنه
_مرسی عزیزم
امین هم کادوشو گرفت جلوم
امین _ این هم از وظیفه ما
با لبخند هدیه اون رو هم باز کردم ، ست دستبند همون گوشواره ای که امینه داد بود
_مرسی امین جان ، ایشاا.. عروسیت جبران کنم
دستاشو برد سمت اسمون
_الهی امین ، خدا از دهنت بشنوه
شهرام _ بفرمائید راحیل خانم ، قابل شما رو نداره
بهش نگاه کردم و یه لبخند محجوب زدم
_ لطف دارین
کادوی شهرام رو هم باز کردم ، واییی ، کتاب حلیه المتقین* بود
شهرام با خجالت سرشو انداخت پایین
شهرام _ می دونم که ارزش مادی نداره ، اما فکر کردم این کتاب می تونه کتاب خونه شما رو تکمیل کنه
_عالیه اقا شهرام ، من تقریبا یه ساله که می خوام این کتابو بخرم اما همش فراموشم می شد ، واقعا ممنون
*حِلیةُ المُتقین معروفترین کتاب فارسی علامه مجلسی است که راجع به آداب و سنن و اخلاق نوشته شده ، یعنی از گرفتن ناخن تا زمان اب خوردن و همه کارای روزمره رو به صورت اصولی و شرعی و بر اساس منابع شیعه توضیح داده .
با این حرفم سرشو به نشونه احترام تکون داد
کلا امشب شهرام خیلی یه جوری بود
.....
رو تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ، الان من 25 سالو یه روزه شدم ، ایندم چجوریه؟ خوبه یا بد ؟ خدایا خودمو میسپرم به خودت
_ شب بخیر خدا جونم
دستامو بردم بالا و یه کشش مشتی به تنم ادم ، اخی خیلی خسته شدم
_ محبی به نظرت ....
به مهربان که با خودش درگیر بود نگاه کردم
_به نظرم چی مهربان ؟
_به نظرت اگه شهرام رو برا تولدم که فردا شبه دعوت کنم ، میاد؟
_ جدی؟ تو هم اسفندی هستی؟ اخی چند اسفند ؟
_ 16 اسفند ..
_ الهی پس چند روز از من کوچیکتری
_ اره ، نگفتی به نظرت میاد؟
چه حرفا می زنه ؟ خو من چه می دونم میاد یا نه؟ اگه هم بخواد بیاد چشاشو در میارم ، در کل فکر نکنم بره
_ نمی دونم باید بهش بگی ، ببینی میاد یا نه
_ پس صبر کن اخر وقت که می خوایم بریم ، همراه من باش بهش بگم تولدم دعوته ، اخه استرس دارم
چه بهتر ، اگه نمی گفتی هم می موندم
_باشه عزیزم
شدم یه ادم به تمام معنا دو رو ، خدایا توبه
بعد ازتموم شدن ساعت کاری هر دو آماده شدیم و از اتاق رفتیم بیرون ، این دختره هم منو تو راهرو نگه داشته بود چون هنوز شهرام نرفته بود ،حالا ما از کجا می دونیم شهرام هنوز نرفته ؟ چون خانم یک ساعت اخر کار هی سرش از در بیرون بود ببینه شهرام کی میره ، خلاصه یه ده دقیقه ایستادیم که شهرام هم اومد و خیلی جدی از جلوی ما رد شد ، مهربان هم دست منو مثل کش تنبون کشید و منم افتادم دنبلشون ، هر سه جلوی اسانسور ایستادیم و منتظر بودیم ، کارمندا هم که رفته بودن و مزاحم نداشتیم .. شهرام سمت چپ من ، مهربان سمت راستم ، من هم که بینشون بودم
_اوهوم اهوم ، ببخشید اقای فلاحت یه عرضی داشتم خدمتتون
شهرام خیلی شیک کیفشو از دست راستش به دست چپش داد و برگشت سمت ما
_بفرمائید در خدمتم
_اوممم ....راستش... می خواستم بگم کههههه .. می خواستم بگم فردا شب تولدمه و خوشحال می شم شما دعوتمو بپذیرید و تو جشن کوچیکم شرکت کنید
اوهوکی چه لفظ به قلم، ... شهرام با دست راستش ابروشو خاروند
_ خب جشن شما چه ساعتیه ؟
مهربان از خوشحالی به حال مرگ افتاد
_ 7 شب
_ خب من باید قرارامو چک کنم .... اما فکر کنم بتونم بیام
جونم؟ می خوای بری تولد دختر مردم؟ چه غلطا ..... مستقیم تو چشای شهرام نگاه کردم ، یه نگاه خیلی سنگین و جدی، اونم به چشام نگاه کرد، یهو دستش رو گذاشت رو پیشونیش
شهرام _ اوه یادم نبود ،من فردا جایی دعوتم ، شرمنده خانم اکبری
مهربان پنچر شد
_ اوممم .... نه نه ... اشکالی نداره
ای ول جذبه ، حال کردین؟ انجوری پسر مردمو رام میکنن ، از همون اول جذبه داشته باشین ، دختر خانمای محترم دقت کنید همش نباید ناز کرد ، بعضی مواقع جذبه هم لازمه ....خخخخ
تو اسانسور هیچ کدوم حرف نزدیم .. تو لابی همه یه خداحافظی معمولی کردیم و از هم جدا شدیم ... منم رفتم تو پارکینگ و ماشینمو در اوردم ... تو خیابون مهربانو دیدم که داره پیاده میره ، منم دوباره کرمکی شدم ، خواستم مثل اوندفعه یه خورده سر کار بذارمش ... ماشینو بردم کنارش یه بار بوق زدم که تحویل نگرفت ، دفعه دوم که بوق زدم برگشت سمت من و با دیدن ماشین لبخند زد ، ....اون تو پیاده رو بود و منم تو خیابون ... فقط چند قدم با ماشین فاصله داشت ... یهو از پیاده رو اومد بیرونو خواست در ماشینو بگیره که من گازشو گرفتم و رفتم
_ هی وای من .... پس مهربان واقعا فکر میکرد راننده شهرامه.....هههه چه باحال نزدیک بود سوار بشه ... اونوقت اگه می فهمید منم جد و ابادمو شوهر می داد .... با دم شیر بازی کردن همینه دیگه
ماشینو تو حیاط پارک کردم و از ماشین پیاده شدم ...انقدر سرخوش بودم که از همون جا با صدای بلند مامانو صدا کردم
_ مامــــــان بیا که دسته گلت اومده خونه ، بیا بغلش کن
جوابی نیومد
از ماشین فاصله گرفتم
_ مامان بیا که بوی بهار خیلی زودتر اومده .....درو باز کن و عطرشو بکش تو وجودت .
بازم جوابی نیومد
پامو گذاشتم رو پله
_ مامان دختر خوشگلت اومده ، بیا که خواستگاراش پشت در صف کشیدن ، همین الانه که درو بشکنن و دخترتو بدزدن.
جوابی نیومد ،
خیلی مشکوکه ، در ورودی رو باز کردم
_ مامان چرا انقدر تحویل می گیری؟ یه موقع سوء هاضمه میگیرم ، نکن مادر من نیا استقبالم ....
بازم هیچی که هیچی ، تحویلم نگرفت
در حالو باز کردم
_ مام......
حرف تو دهنم ماسید ، همه با دهنای گشاد شده از خنده نگاه می کردن ، ای خاک بر سرم که مثل لاتا ننمو صدا نکنم ، الان من یه ادم بی ابرو شده هستم
من _ اوه سلام زن عمو ، خوبین؟ شما کجا اینجا کجا ؟
زن عمو همونطور که میخندید از رو مبل بلند شد و اومد منو بغل کرد
_ سلام راحیل ، قربونت برم عزیزم ، تو خوبی؟
امینه پرید جلوم
_ وای مامان الان چه وقت قربون صدقه رفتنه ؟ بچه خستست بذار لباسشو عوض کنه بعد حرف بزنین
سریع دستمو کشید و برد سمت پله ، فکر کنم امروز همه منو با کش اشتباه گرفتن
_ چته امینه دستمو کندی
رسیده بودیم جلوی در اتاقم ، اونم درو باز کردو و هولم داد تو اتاق
من _ می زنمتا
امینه _ بدبخت شدی راحیل رو تختم نشستم
_ چی می گی تو؟ برا چی بدبخت شدم ؟ اصلا شما این وقت روز اینجا چیکار میکنین؟
_ همین دیگه ، امشب قراره پوریا بیاد خواستگاریت
با دوتا دست کوبیدم تو سرم
_وایییی ، اخه چرا مامان چیزی بهم نگفت؟ چرا انقدر بی خبر؟ حالا من چیکار کنم؟ همه اینا به کنار شما اینجا چیکارمیکنین؟
امینه خیلی اروم کوبید رو سرم
_ خنگ خدا ، قراره رسما ازت خواستگاری کنن ، برا همین عمو دیشب زنگ زد ما هم بیایم ، بابا اینا هم که چیزی بهمون نگفته بودن ، منو شهاب هم یه ساعته فهمیدیم اونم با کلی زیر زبون کشی ، اخه زن عمو لو نمی داد . خیلی ازت می ترسنا !!!!
از رو تخت بلند شدم و دکمه های مانتومو باز کردم
_ حالا کاریه که شده ، به نظرت چیکار کنم؟
امینه روی مبل کنار پنجره اتاقم نشست
_ مطمئنا فرار نمی تونی بکنی ، خواستگاری رو هم نمی تونی بهم بزنی ، چون در هر دو صورت باید اعتبارو ابروی عمو رو در نظر بگیری، به نظر.....
چند تا ضربه به خورد و بعدش صدای امین اومد
_ بچه ها می تونم بیام تو؟
_ نه امین یه دقیقه صبر کن
_ باشه
سریع لباسای بیرونمو در اوردم و یه سارافن تا زیر باسن ابی به گلای ریز بنفش که از جلو با دو تا قیطون بسته میشد و یه دامن ساده ابی و یه روسری ابی پوشیدم ، بعد هم درو باز کردم
_بفرمائید تو پسر عمو
رو مبل کنار امینه نشست ، منم جلوشون نشستم
_ اوه چه معدب ، از وقتی فهمیدید خواستگار داری خیلی معدب شدی ... خندید
_ اذیت نکن امین ، یه راه کار بده
منو امینه هر دو به امین نگاه کردیم ، اونم دستشو کشیده به ته ریشش
_به نظرم باید بذاری بیان و خیلی معدبانه برخورد کنی ...
پریدم وسط حرفش و معترضانه گفتم
_ امین
دستشو به نشونه سکوت اورد بالا
_گوش کن ، .. نباید جلوی عمو اینا موضع بگیری ، باید خیلی منطقی برخورد کنی وگرنه نمی تونی به هدفت برسی .....قبول داری؟ .... سرمو با تردید تکون دادم ...... پس امشب بعد از رفتن احمدی ها ، دو هفته برای فکر کردن وقت می گیری ، فردا هم میای شرکت تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم ، ok؟
_ مگه چاره دیگه ای هم دارم
امین _ خبه خبه ، برا ما کلاس نیا بچه جون
خندیدم
_ بی مزه من الان دقیقا چه کلاسی داشتم که بذارم ؟
بدون اینکه جواب منو بده از رو مبل بلند شد و در یک حرکت ناگهانی زد پشت گردن امینه و بدو از اتاق رفتن بیرون ...
امینه پشت گردنشو مالوند و خیلی اروم گفت :
_ بی شعور ، ببین کی حالتو میگیرم ....یهو از حرص یه جیغ بلند زد و بدو از اتاق رفت بیرون
من _ کلا جفتشون روانین
.....
احمدی ها ساعت 8 شب اومدن ... از مسخره بازی و تو اشپزخونه موندن و چایی اوردن بدم می اومد برا همین همراه مامان و بابا جلوی در به استقبالشون رفتم ، پدر مادر ، دو تا دخترا ، شوهرها و و پوریا به ترتیب اومدن داخل ....پوریا مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود ، مثل همیشه ... منم تیپ همیشگی رو زده بودم و مثل روز مهمونی که به مناسبت برگشتم به ایران گرفته بودیم لباس پوشیده بودم فقط رنگ لباسم فرق کرده بود....بابا مهمونا رو سمت پذیرایی راهنمایی کرد ، عمو اینا هم که تو پذیرایی نشسته بودن با دیدن احمدی ها بلند شدن و ادای احترام کردن ...بعد از چند دقیقه همه نشستیم ...منو امینه کنار هم بودیم ، بقیه هم که مهم نبودن .... یه نیم ساعتی حرفای چرتو پرت زدن بعد رفتن سر اصل مطلب و اصل مطلبو هم گفتنو و منو پوریا رو فرستادن که با هم حرف بزنیم ، منم رفتم تو حال نشستم .
پوریا اول یه مکث کوچولو کرد وبعد دلخور نشست ، مثلا انتظار داشت من ببرمش تو اتاقم ، چه مسخره بازیا ، چه جلافتا ، تا اونجایی که من می دونم می رن یه جایی که تو دید نباشه و بتونن راحت حرف بزنن ، اینجا هم که نه دید داره و نه صدا می ره فقط هر دو دقیقه امینه میادو می ره ، که اون هم چیز زیاد مهمی نیست در کل نمی خوام سطح توقعش بره بالا...
پوریا _ اوهوم اوهوم ... شما چه انتظاری از همسر ایندتون دارین؟
پوریا _ اوهوم اوهوم ... شما چه انتظاری از همسر ایندتون دارین؟
والا توقع که زیاد دارم اما تو که همــــــــسرم نمیشی توقعمو بگم
_من توقع خاصی از همسرم ندارم
ابروهاشو باتعجب اورد بالا
_ واقعا ؟
_بله واقعا
_یعنی هیچ خواسته ای ،شرطی، چیزی ندارین؟
بذار فکر کنم یه نقطه ضعفشو بگم
_اومممممم .... خب دلم می خواد همسرم رو پای خودش بایسته
مغرورانه لبخند زد
_خب به لطف خانوادم من کاملا رو پای خودم ایستادم
ههههههه.... نکته مورد نظر برای حال گیری پیدا شد
_منظورم اینه که دلم می خواد همسرم از همون اول بدون کمک گرفتن از خانوادش زندگیشو خودش بسازه
این حرفم به مزاقش خوش نیومد و صورتش تو هم رفت
_اما این که .....
امینه اومد کنارم و حرفش رو قطع کرد
_تو رو خدا شرمنده مزاحم حرف زدنتون شدم ....... ظرف میوه رو داد دستم .... زن عمو گفت اینا رو مهرانه خانم بیاره اما چون دستش بند بود من اوردم .......به پوریا نگاه کرد که هنوزم حرصی بود ......بازم شرمنده
ای کلک خوب بلده چجوری حرص این پسره رو در بیاره
_بله می فرمودید
_ بله میگفتم این که دلیل نمیشه ... مهم اینه که همسرتون در اینده دستشو جلوی پدر و مادرش دراز نکنه .... خب شما با زندگی خارج از ایران موافقین؟
الان مثلا اومد حرفو عوض کنه ، منم امشب کاملا میخوام بزنم تو برجکش
_نه
چشاش چهرتا شد
_چرا؟ شما که خودتون 4 سال اتریش بودین، زندگی مستقل داشتین ، ازادی داشتین ، چرا می خواین ایران بمونین؟
می خوام ایران بمونم که حال تو رو بگیرم
_به هر حال هر کسی نظر خاص خودشو داره
کلافه شده بود
_ شما ....
دوباره امینه با ظرف شیرینی اومد کنارمون و با قیافه ای خجالت زده که فقط من می فهمیدم همش مسخره بازیه گفت
_بازم شرمندتون شدم.....ظرف شیرینی رو داد دستم ..... شیرینی رو یادم رفته بود بیارم
من با لبخند و پوریا با چشایی که از حرص درو دیوار رو نگاه میکرد براش سر تکون دادیم
_بله می فرمودید
_بله داشتم میگفتم که با نوع پوششتون مشکل ندارین؟
جانم؟ یعنی الان جاش بود یه جارو بگیرم بیافتم دنبالش و تا جون داره بزنمش ، منو می بری زیر سوال؟
_چه مشکلی؟
_منظورم اینه که ...
دوباره امینه اومد ، اینبار با وردست و چاقو و یه لبخند رو لبش ، از اون لبخندهایی که معلوم بود پشتش یه قهقه هست ، به ظرفای تودستش اشاره کرد .... اینا رو یادم رفته بود بیارم ، تو رو خدا شما راحت باشین حرفتونو بزنین ، من دیگه مزاحم نمیشم ...اینو گفت و رفت
_ بله می فرمودید
امشب تیک بله میفرمودید گرفتم .... خخخخخ
_بله عرض میکردم منظورم اینه که مثلا دلتون نمی خواد پوششتون رو عوض کنید؟
_خیر
اینو خیلی قاطع گفتم ، به ساعتم نگاه کردم ، دیدم نیم ساعت که داریم حرف میزنیم ، واقعا نیم ساعت حرف زدیم؟
از جام بلند شدم
_ خب فکر نکنم حرف دیگه ای که مونده باشه
پوریا هم با کمی تعلل از جاش بلند شد
_بله بله بفرمائید
دراین حین امینه هم اومد
_اوا من تازه یادم اومد نمکدون ها رو نیاوردم
ای دلم می خواست یکی محکم بزنم پس گردنش ، دختره موذی
پوریا اروم جوری که فقط من بشنوم گفت
_فکر کنم باید می رفتیم جای دیگه ای حرف می زدیم
منم ادم حسابش نکردم و بدون تحویل گرفتن یه خورده رفتم جلو منتظر موندم بیاد و با هم برگردیم تو پذیرایی
بعد از یک ساعت حرفای متفرقه احمدی ها بلند شدن و رفتن و قرار شد بر اساس حرفای امین من جوابشون رو دو هفته دیگه بدم
......
_ خب امین خان این هم از وقت دو هفته ای ، بگو چیکار کنم؟ یه راهی نشونم بده چون در هر حالت من نمی خوام زن اون پسرک باشم
امین _ پس باید قبول کنی که شهرام بیاد خواستگاریت
یه خورده از حرفی که امین جلوی شهرام گفت خجالت کشی
_ اما ممکنه بابا اینا قبول نکنن ، بیاین یه کار دیگه کنیم ، من جواب منفی می دم ، به هر حال من بچشون هستم اونا قبول می کنن
امین _اقا چند ساله که این داستان کش پیدا کرده ، قال قضیه رو بکن بره پی کارش ، باید یه جوری پوریا رو از دور خارج کنی ، تا حالا فقط حرف تو بود که از پوریا خوشت نمیاد ، اما چند روز پیش اونو با یه دختره تو ماشینش دیدم که خیلی اتفاقی از جلوم رد شدن ، یه بار دیگه هم تو رستوران همراه یه دختر دیگه دیدمش ، با این شرایط حاضر نیستم جنازت رو هم رو دوش این مرتیکه بندازم
من _واقعا؟ چرا زودتر نگفتی
شهرام زیر گوش امین یه حرفی زد و امین هم سرشو تکون داد
شهرام _منم چند باری تو شرکت دیدم که با خانما خیلی راحت رخورد می کنه ، با یکیشون هم خیلی برخورد صمیمانه و مشکوکانه ای داشت
امینه _ خب امین ، برو همین حرفا رو به عمو بگو دیگه ، همه چیز تموم میشه ، بدون دردسر
امین _ نمیشه ، هنوز نفهمیدی که رابطه عمو با احمدی بزرگ خیلی عمیق و صمیمیه ؟ تازه شریک هم هستن ، نمیشه این رابطه رو خراب کرد ، شاید عمو به حرفم اطمینان نکنه ، به هر حال هر کاری رو باید حساب شده انجام داد
شهرام _ پس ایشاا.. قراره شیرینی دامادی منو بخوریم
چشام از وقاحت شهرام گرد شد ،اون خجالت نمی کشه، من که خجالت حالیمه ، برا همین از شرم سرمو انداختم پایین ، امین و امینه هم خندیدن
امین _ حیا هم خوب چیزیه
صدای مامان که می گفت بیا شامتو بخور رو شنیدم ... خیلی کسلم ، از زمان جدا شدم ، 10 روز از خواستگاری پوریا میگذره ، هنوز خبری از شهرام نیست ، شاید بابا قبولش نکرده باشه ، به هر حال اگه ملاک بابا وضع مالی باشه ، شهرامو قبول نمیشه ، خدا کنه اینجوری نباشه ، اخه بابا همچین ادم پولکی نیست ...موهامو شونه کردمو رفتم پایین ، داشتم به اشپزخونه نزدیک کیشدم که صدای مامانو شنیدم
مامان _ اصلا فکرشم نمی کردم ، واقعا؟
بابا _ اره ، چند روز پیش زنگ زدو بهم گفت، اصلا فکرشم نمیکردم که برا پسرش بخواد بیاد خواستگاری راحیل ، انشاالله هر چی که هست خیر باشه
_پس برا فردا شب قرار بذار بیان
کی می خواد بیاد؟ ، شهرام ؟ یا یه نفر دیگه؟ یعنی من انقدر تحفه نطنز شدم که در عرض 10 روز دو تا خواستگار همزمان برام بیاد ؟ خب چرا نیاد؟ خیلی هم کیس خوبی هستم ....پوف برم شام بخورم ، مامان اینا خودشون میگن .....رفتم تو اشپزخونه
_سلام بر اهل بیت
مامان _ سلا م بیا شامتو بخور ، کجایی من دارم یه ساعت صدات میکنم
_در جوار دوست
بابا _سلام ، کم حرف بزن بشین غذاتو بخور
_قربون بابا ، چشم غذا هم میخورم
ظرفو برداشتمو برا خودم غذا کشیدم ، چقدم گرسنه بودم
_خب چه خبر؟
مامان _ تو چه خبر؟ شرکت چه خبر؟ کم حرف شدی؟
غیر مستقیم پرسید تصمیممو گرفتم یا نه ، به این میگن سیاست
یه قاشق پر گذاشتم تو دهنم و با دهن پر گفتم
_ خبر خاصی نیست ، میرمو میام ، خبرا پیش باباس که رئیسه
_ پدر صلواتی چه هندونه می ذاره زیر بغل من
دیگه تا اخر شام هیچ حرفی نزدن .... بعد شام طبق روال معمول نشستیم جلو تلویزیون ،
مامان _ راحیل جان قراره فردا شب برات خواستگار بیاد
_هی وای من ، کی هست؟
مامان _ از اشناهای بابات
بازم ساکت شدن ، ای بابا دقم دادن چرا همش ساکت میشن ، خب حالا یعنیاین خواستگار شهرام نیست؟ اخه چرا هنوز نیومده جلو؟
.....
مامان امشب نذاشت باهاشون برم به استقبال خواستگار ، نمی دونم والا مامانه دیگه ، هر چیم من اصرار کردم گفت نه ، الا و بلا نباید بیای جلو ، منم گفتم باشه ، در هر حال جوابم که بله نبود اینم روش
بعد 20 دقیقه بعد مامان گفت چایی بیارم ، چایی رو ریختم تو فنجون بعد هم سینی رو چک کردم که توش اب نباشه ، در اخر لباسامو صاف کردم و با سینی رفتم سمت پذیرایی .... وقتی سرم بالا اوردم از دیدن خواستگارا هل شدم و گفتم
_بسم الله الرحمن ارحیم
خاک بر سرم ، الان باید می گفتم سلام ، دوستان خواننده یکی بیاد بزنه پس گردنم ، من دستم به سینی بنده
صورت شهرام یکپارچه قرمز شده بود ، البته فکر نکنین خجالت کشیده ها !!! نه ... از خنده قرمز شده بود ... یه خانم و اقا هم همراهش بودن که سعی میکردن جلوی خنده ریزشون رو بگیرن ... والبته مامان که کارد می زدی خونش در نمی اومد ، بابا اما کاملا عادی بود ، می دونست چی تربیت کرده
_ سلام عزیزم چرا زحمت کشیدی
اینو کی گفت ؟ هاااااا همون خانمی که همراه شهرام اومده بود
اول چایی رو بردم جلو بابا که اشاره کرد ببرم جلوی مرد غریبه ، منم که سم و بکم سینی رو گرفتم جلوی مرده
_ممنون دخترم
خیلی ریز گفتم خواهش میکنم ، حالا خوبه خودم می دونم همه اینا بازیه اما نمی دونم چرا خجالت می کشیدم ، فقط اون دو نفر کی بودن ؟
چایی رو گرفتم جلوی خانمه
_مرسی گلم
انقدر گردنم خم کرده بودم که کم مونده بود اونم گردنشو کج کنه تا منو ببینه ، یه خواهش میکنم دیگه گفتم و رفتم جلو شهرام
بدبخت هنوز از خنده ورم کرده بود و صورتش قرمز بود ، دیگه نزدیک بود خندش نشت کنه که برا جلوگیری از ابرو ریزی یه نیشگون از پاش گرفت و یه اخ گفت که به گوشم رسید ، ... چایی رو برداشت ، به من هم یه کوچولو نگاه کرد ، جوابشو دادم و چایی رو برا ماما و بابا بردم و کنار ماما نشستم.
همه ساکت بودن ، زیر زیرکی مهمونا رو انالیز کردم..... شهرام یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه بلوز سفید با خطای نازک صورتی البته من که تلسکوپ نیستم ، وقتی چایی بردم خط ها رو دیدم ، موهاش رو هم یه کوچولو فشن کرده بود ، تیپش جلف نشده بود هیچ ، مردانه تر و جذابتر هم شده بود .... خانمه حدود 40 سالش بود ، یه مانتوی مجلسی با کلی منجق و مروارید پوشیده بود که خیلی خوشگلش کرده بود و روسریش رو هم لبنانی بسته ،صورتشو باید میدیدین خیلی ناز بود ، وقتی می خندید یه چال کوچولو رو لپش می افتاد ، وقتی دید من دارم نگاش میکنم خیلی کوچولو دستاشو برام تکون داد ، برووووووو چایی نخورده پسر خاله شدی، هم خندم گرفته بود هم خجالت می کشیدم ، نگامو به مرده انداختم ، اون حدود 50 می خورد ، اونجوری که نشسته بود قدش فکر کنم بالای 180 بود کت و شلوار هم پوشیده بود ، اما قیافش ... قیافش خیلی اشنا بود
مرده شروع کرد به صحبت
_جناب محبی ، شهرام منو که میشناسی ، خودت از زیر و بمش خبر داری ، تو بیشتر براش پدری کردی تا من ، وقتی بهم گفت بابا دختر مورد علاقمو پیدا کردم ، با سر خودمونو رسوندیم ایران ، وقتی هم که فهمیدیم راحیل جان همون دختر خانم مد نظر شهرامه هم من و هم پارمیدا بال در اوردیم ، گفتیم کی بهتر از راحیل که هم خانمه هم نجیب هم اینکه از یه خانواده شناخته شده ایه اونم چی خاندان محبی عزیز .
چی؟ اونا بابا و مامان شهرام بودن؟
اصلا تو باغ نبودم ، حواسم به حرفایی که رد و بدل می شد نبود ، همش داشتم به این فکر می کردم که شهرام پدر سوخته سرمو کلاه گذاشته
بابا _ راحیل جان اقا شهرامو راهنمایی کن
با علامت سوال نگاش کردم
_برین صحبت کنین دخترم
دخترمو با حرص گفت ، یعنی چرا خنگ بازی در میاری بچه ، چرا منو بی اعتبار می کنی؟ یعنی حیف ابروی من که به خاطر توی عتیقه داره میره ، می دونی چیه؟ اصلا میخوام عاقت کنم ..... یا خود خدا ، از بس که تو بهتم ذهنم به ذهن بابا کانال زده
از جام بلند شدم و بدون نگاه کردن به شهرام رفتم سمت الاچیقی که تو ضلع شرقی ساختمون بود ، خوبی الاچیق این بود که از پذیرایی دید نداشت، همون چیزی که من می خواستم ، روی صندلی نشستم ، اون هم که ساکت همراهم اومده بود جلوم نشست ، انقدر اعصابم خراب بود که سرمو بالا نیاوردم
_خوبین راحیل خانوم
جوابشو ندادم ، سرمو هم بلند نکردم
_ خوب نیستین؟
بازم ساکت موندم
_ یعنی الان خوب هستین و نیستین؟
باز شروع کرد به جفنگ گفتن ، چه فکری پیش خودش کرده؟
دو دقیقه ای ساکت بود اما دوباره شروع کرد
_موافقین یه خورده جدی حرف بزنیم ، قبوله ؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم ، اونم یه سرفه ای کرد و مثلا جدی شد
_ خب الان من جدیم ...... ببینم مشکل شما چیه؟ چرا ناراحتین؟ فقط لطف کنین همینجوری سایلنت بهم نگاه نکنین
پررو
_ شما منو مسخره کردین؟
قیافه متعجبی به خودش گرفت و با دست به خودش اشاره کرد
_ من ؟ عمرا ، من غلط بکنن که شما رو مسخره کنم
میگم پررو هست می گین نه
_ پس این مسخره بازیاتون یعنی چی؟ مگه قرار نبود پدر و مادرتون رو وارد بازی نکنید؟ ....به حالت تحقیر کننده ای نگاش کردم ...... نکنه پدر و مادر اجاره ای هستن
_ پدر و مادر اجاره ای کجا بودن ، دلتون خوشه ها ، بابا مامانم نمی تونن منو تحمل کنن چه برسه به غریبه ها که حالا بیان بشن بابا ننمون
چرا انقدر منو می پیچونه؟
_ اقا شهرام لطف کنید منو نپیچونین .... درست توضیح بدین ، در ضمن لوس بازی هم در نیارین ، خودتون گفتین جدی باشیم
_بله ، من الان هم جدی هستم ..... فقط شما باید یه خورده سعه صدر داشته باشین تا من بگم قضیه از چه قراره و اینکه یه یک طرفه به قاضی نرین .... مکث کرد و با قیافه ی خندون ادامه داد .... دو طرفه به قاضی برین
با صورتی که فکر کنم از حجم خشونت برافروخته شده بود بهش نگاه کردم ، اونم مثلا ترسید و دستشو گذاشت رو قلبش
_هینننن، اقا من غلط کردم ...... شما سه طرفه برو به قاضی
اومدم دهنمو باز کنم که قیافش جدی شد
_ یه خورده لطافت داشته باشین ، چرا با هر حرف من بل میگیرین؟ من این حرفا رو می زنم که یه خورده تنش بینموم کم بشه .... اصلا همین الان می گم قضیه از چه قراره .... از اونجایی میگم که شما آگهی دادین ، روزی که این آگهی رو دیدم گفتم برم ببینم چه خبره اخه گفته بودین حتما باید مجرد باشه ، ، هیچی دیگه وقتی فهمیدم قضیه چیه بیشتر مشتاق شدم ، بهتر از این بود که مثل بی کار بچرخم ، اخه بابام بهم گیر داده بود که چرا انقدر علافی ، یه کاری برا خود دستو پا کن .... از بابام اینا هم چیزی نمی دونین ، نه ؟ خب بابام اینا یه 10 سالیه که رفتن ژاپن ، اونجا برا خودشون بیزینس راه انداختن ، وضعشون هم توپه ، همش هم به من می گفتن برم پیششون ، اما من ابم با این چشم بادومیا تو یه جوب نمی ره ، مثلا فرض کنید من یه زن ژاپنی بگیرم ، خب؟
زل زد بهم ، وا این پسره چشه؟
_بله؟
_بگین خب دیگه
روانیه ، حرفشو قطع کرده که من بگم خب
_خبببببببب
_بله ، جونم براتون بگه اگه من اونجا زن بگیرم و با زنم برم بازار بعد زنم گم بشه ، بهش ظلم میشه می دونین چرا؟
_چرا ؟
_چون بنده خدا نمی تونه بگه همه مردا مثل همن ، اخه من که چشم بادومی نیستم ، برا همین ضرب المثلمون رو زمین می مونه و خاک می خوره ، منم که نمی تونم در حق کسی اچحاف کنم
دستشو کوبید رو پاش و هرهر خندید ، ای خدا مارو با کی در انداختی ، اخه چرا باید تو حرف جدیش هم جک بگه ، نمی فهمه من الان جدیم؟
_اقا شهرام ، بازم؟ من جدیما
_اوهوم اوهوم ... بله داشتم میگفتم ، هیچی دیگه ،من که اینجا بودم درس می خوندم و با پول بابام خوش می گذروندم ، بعدش هم که شما منو قبول کردین گفتم سوژه یه سالم دستم اومده ، و از کسالت در میام ، هرچی هم گفتین قبول کردم مثل لباسا ، خونه ، ماشین آخه می ترسیدم شک کنین ، باهاتون راه اومدم اما از حق نگذریم من تو این چند ماهی هم که با شما بودم خیلی هم ازتون خوشم اومد .. الان خیلی از روتون خجالت میکشم
بی شرف چه بازیگریم هست ،دستشو گذاشته بود رو گونش و مثلا از خجالت داشت اتیش می گرفت ، با یه دست دیگش خودشو باد میزد ، اصلنم به من نگاه نمی کرد همش چشاش تو اسمون بود ، دوباره ادامه داد
_قرار بود خودمو به باباتون نزدیک کنم ، ایشون هم خیلی از من خوششون اومد و منو رئیس بخش شما کردن ، دیگه در حقم پدری کردن ، خیلی تحویلم گرفتن ، منم ایشونو با بابام اشنا کردم ، بعد هم بابای من بیزینسش رو تو شرکت شما بیمه کرد ، این قضیه باعث نزدیکی بیشترشون شد ،حدود دو ماهی هم هست که با هم رفیق شدن، .... بعدم دیگه این پوریای ورپریده اومد خواستگاریتون و قرار شد منم بیام جلو اما چون گفتم که از شما خوشم اومده و فکر کنم این خوش اومدنه دو طرفه باشه بازیو تموم کردم
هی ابروهاشو می انداخت بالا
_ یعنی چی این حرکتتون
_فکر کردین من نفهمیدم شما بهم علاقه دارین؟
در برابر حرفش جبهه گرفتم
_کی گفته من بهتون علاقه دارم ؟
_خودم ، یادتونه چند بار تو شرکت در برابر همکارای خانم جبهه گرفتین ؟ یه نمونش هم اون خانم اتاقیتون چی بود اسمش؟.... اها اکبری....بعدشم تا علاقه نباشه حسودی پیش نمیاد ، پس شما هم به من بی میل نیستین
_ هرگز بهتون علاقه ندارم
_ دروغگو رو سیاهه
خندم گرفت ، مثل بچه ها حرف میزد
_ من که روم سیاه نیست ، در ضمن فکر کنم نزدیک 40 دقیقست که داریم حرف میزنیم ، بریم تو
مثل جت از جام پریدم ، اون هم همرام اومد .... وقتی می خواستم پامو بذارم تو پذیرایی گفت
_یک بار جستی ملخک ، دوبار جستی ملخک ، اخر تو دستی ملخک
تحویلش نگرفتم، بچه پررو
بعد از اینکه خانواده شهرام رفتن بابام بهم گفت که فقط سه روز وقت دارم برای اینکه جواب شهرامو بدم ،خودش که خیلی خوشش اومده بود
امین و امینه با دهنای باز و چشمای از حدقه زده بیرون نگام می کردن
امینه _ دروغ می گی
_نه به مرگ تو
امینه _ مرگ خودت .....مگه میشه
_فعلا که شده
امین _ یعنی انقدر ما خنگ بودیم نفهمیدیم دنیا دست کیه ؟ انقدر راحت گول شهرامو خوردیم؟ مرتیکه دودوزه باز
_ حالا می بینی که سر هر سه ما رو کلاه گذاشته
امینه یهو زد زیر خنده
_ گفتی اسم مامانش چیه؟
_پارمیدا
دستشو گذاشت رو دلش و خندید
امینه _ چه مامان بابای اپ دیتی داشته مادر شوهرت ، بابا مامان ما اگه دستشون بود اسممون رو می ذاشتن قجر سلطانی ، احتشام بانوی یا شوکتی چیزی ....والا تو اسم هم شانس نیاوردیم ، به مادر شوهرت میگن از ما بهترون
به چه چیزایی هم دقت می کنه
من _ همین مونده بود که حسودی اسم مردمو کنی که خدا رو شکر این هم نصیبت شد
امینه _ گمشو ، خودت قبول نداری حرفمو؟ راستی می خوای چی صداش کنی؟ پارمیدا جووو ن ،مامان جون یا پارمییییی جونم؟
_ بی مزه ، به اسم مردم چیکار دارم ، اصلا من چی میگم تو چی میگی
امین _ نگفت چرا با پدر مادرش نرفت جاپون
مسخره مثل پیرمردا میگه جاپون ....خخخخخخ
_میگفت داشت درس می خوند ، برا همین نرفت
_باباش بیزینس چی داره؟
_ فکر کنم قطعات یدکی شرکت هوندا رو وارد ایران می کنن، یه جور واسطه گری
امین _ بروووووووو، داری شوخی میکنی؟
_بابا که دیشب اینطور می گفت
امین _پس پر و پیمون هستن ، فکر کنم وضع مالیشون در حد شما یا بیشتر باشه
_ول کن بابا ، پول کیلویی چنده؟ هر چی من میکشم به خاطر این پول کوفتیه
امینه _ جمع کن خودتو برام ننه من غیربم بازی در نیار .... اما عجب پدر سوخته ایه این شهرام ، مگر اینکه دستم بهش نرسه .....دوباره اروم شد ..... اخی عاشق هم هست ، نازی
_ امینه چرا حرف بی ربط می زنی؟
_ خو چی بگم؟ حالا کاریه که شده ، اونم بچه خوبیه ، ما که از اولش خودمون پای اونو وسط کشیدیم ، حالا به فرض ما می خواستیم بعد از یه مدت همه چی رو به هم بزنیم اما حالا که همه چی رو می دونی چرا لگد به بختت می زنی؟
جوابشو ندادم
_ خوب فکر کن
..........
دوباره جلو تلویزیون نشستیم ، داریم میوه میخوریم ....تو این سه روز سعی کردم جوری برم و بیام که نگام تو نگاه شهرام نیافته ، ااااا دیدی پدر سوخته منو گذاشت سر کار ؟
بابا در حالی که برا خودش یه سیب پوست می کند گفت
_تصمیمتو گرفتی باباجان؟
_بله
_خب
سرمو انداختم پایین ، دستامو بهم گره زدم و یه نفس عمیق کشیدم
مامان _ جوابت چیه عزیزم؟
_خب جواب من ..... جوابم منفیه
بابا همچنان با آرامش به کارش ادامه داد
بابا _ چرا عزیزم ؟
واقعا نمی دونستم چی بگم ، به نظرم وقاحت بود اگه میگفتم " می خواستم شما رو گول بزنم اما از یکی دیگه رو دست خوردم ، برا همین خیلی ناراحتم "
_نگفتی
_ خب من فلاحت رو دوست ندارم
_ مطمئنی؟؟
دلم لرزید
_بله
_پس پوریا رو دوست داری، فردا جواب مثبتتو به احمدی میدم
با ترس سرمو اوردم بالا و به بابا نگاه کردم
_ بابا
_ چیه عزیزم
بابا همچنان مشغول بود ، سیبش رو نصف کرد و تکه ای رو به مامان داد
_ من نفهمیدم ، تو دوتا خواستگار داری و از قضا من هر دو رو قبول دارم ، اما جوابت به هر دو منفیه
خیلی ملتمسانه یا بیشتر لوس، بابا رو صدا کردم
_ باباااااااا
مامان همچنان ساکت بود ، بابا هم با ارامش ادامه داد
_باشه ، اما به نظرم شهرام بچه خوبیه ، حیفه که از دست می دیش
از خجالت جواب بابا رو ندادم
_حالا من جواب احمدی رو چی بدم؟ فردا زنگ می زنه
دوباره یه نگاه در حد خر شرک به بابا انداختم ، بابا هم دستاشو اورد بالا
_باشه ، فقط اگه ترشیدی نگو تقصیر ماست
خندیدم
_قربون بابای گل خودم برم من ، انشاا..خدا یه ادم خوب رو قسمت من می کنه ، شما نگران نباشین
_ببینیم و تعریف کنیم
بلند شدم و بابا و مامان رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم
.......
پامو که گذاشتم تو لابی شرکت شهرامو دیدم ، اونم با دیدنم راهشو سمت من کج کرد اما وقتی نگاش به اکبری افتاد دوباره تو مسیر اصلی قرار گرفت
_ شهرامو دیدی؟
من از امیدم برا تربیت کردن این دختر نا امید شدم
_ سلام مهربان
_سلام ..... نگاش کن چه جنتلمنیه ، الهی بگردم
_راه بستست برگرد
به حالت تعجب برگشت سمتم
_کدوم راه بستست؟
_راه گشتن دور شهرام
_چه بی مزه
مهربان از من جدا شد و با گام های بلند خودشو رسوند به شهرام ، منم فاصله مونده رو طی کردم و کنارشون قرار گرفتم
مهربان _ سلام اقای دکتر ، صبحتون بخیر
چه دکتری هم می بنده به دم شهرام
_سلا م صبح شما هم بخیر
برا منم سر تکون داد
در اسانسور باز شد و هر سه سوار شدیم
_ ببخشید اقای دکتر ، دیروز وقتی جلو شرکت تصادف شد شما رو هم اونجا دیدم ، خدایی نکرده برا شما که مشکلی پیش نیومده بود ؟
مهربان بعد از اینکه حرفش از خجالت سرشو اداخت پایین ، شهرام هم با نیش باز ، ابروهایی که می انداخت بالا و لب خونی بهم گفت " یاد بگیر" ، منم با اخم رو بر گردوندم ، فکر می کنه کوه نمکه ...
_ نه بنده رفته بودم ببینم چی شده ، خدا رو شکر برا من مشکلی پیش نیومد ، راستی بازم شرمنده که نتونستم بیام تولدتون
چی ؟ جونم داشت در می اومد که بهش اخم کنم اما می دونستم منتظر فرصته تا از من اتو بگیره ، برا همین تحویلش گرفتم
مهربان _ خواهش می کنم ای چه حرفیه ، درکتون می کنم ، به هر حال شما با این منزلت اجتماعی برا خودتون دغدغه هایی هم دارین
جونم منزلت اجتماعی ....خخخخخخخ
_ خدا رو شکر یه نفر ما رو درک کرد
فعلا بچرخ تا بچرخیم اقا شهرام ، الان دور دست توهه اما تا چند ساعت دیگه بادت خالی میشه اون وقت من کیف میکنم تو می سوزی
مهربان _ راستش یک هفته دیگه مراسم ازدواج خواهرمه ، اگه دعوتمو قبول کنین خوشحال میشم
وای .. به این میگ سیریش ، یعنی مثل کنه میچسبه ، مثل زالو خون ادمو می خوره ، مثل سگ دور ادم می چرخه ...... هیننن خدایا توبه خیلی بهش فحش دادم ، اما باور کن همش از رو فشار اعصابه
_ اگه وقت ازاد داشتم حتما خدمت می رسم
رسیدیم طبقه 12 و اسانسور ایستاد ، ما هم از هم جدا شدیم و رفتیم تو اتاقمون ....
وسایلمو جمع کردم
_مهربان من دارم می رم ، خسته نباشی ، خداحافظ
مهربان همونطور که سرش تو سیستمش بود یه دستشو اورد بالا و انگشتاشو باز کرد
_پنج دقیقه صبر کن منم بیام با هم بریم
می خواستم بگم اگه بچه خوبی باشیو از این به بعد مثل بچه ادم رفتار کنی برات صبر می کنم
_ باشه ، زود کارتو انجام بده ، عجله دارم
_خوبه ، حالا یکی تو رو نشاسه فکر میکنه ملت منتظرن بری کلنگ احداث پروژه هاشونو بزنی
هه هه هه هه ، رو اب بخندی ، خیلی.... هستی ، حقمه دیگه ، تا من باشم توی الاغو ادمو حساب نکنم
سرخورده دوباره نشستم ، بعد از پنج دقیقه خانم لطف کرد و بلند شد
_بریم دیگه چرا هنوز نشستی؟
چون می خواستم فضول مشخص کنم که به لطف خدا مشخص شد
_باشه بریم
کلا من دوگانگی شخصیت دارم ، تو ذهنم یه چیزی می گم ، رو زبونم برعکسش حرف می زنم ، خدا شفام بده
_با هم رفتیم سمت اسانسور ، مهربان دکمه رو فشار داد و منتظر موندیم ، یه دقیقه بعد صدای قدمای یه نفر اومد ، مهربان روشو برگدوند ببینه کیه
_ خسته باشید آقای دکتر
خب ما کلا بیشتر از یه دکتر تو این طبقه نداریم ، اونم که شهرامه ..
رومو برگردوندم سمتش ، قیافش که دمق بود ، هی وای من یعنی جواب خواستگاری بهش رسیده؟ ای جان
_خسته نباشید
فقط سرشو تکون داد و جواب هیچ کدوم ما رو نداد ، در اسانسور باز شد و رفتیم داخل ، مهربان بین من و شهرام جوری ایستاده بود که من پشتش بود و شهرام جلوش منو شهرام هم روبروی هم
مهربان _ جناب دکتر ، کسالت دارین ؟
رو که نیست سنگ پای قزوینه ..... نیشم از پررویی مهربان باز شد ، من که مثل شهرام نیستم ابرو بندازم بالا و تیکه بپرونم ، سر شهرام بالا اومد و به مهربان نگاه کرد وقتی نگاش به من افتاد که یه لبخند گنده ررو لبامه ابروهاش بیشتر رفت تو هم
_ شما متخصص هستین خانم؟
اوه چه خشن ، نزدیک بود خرخره مهربانو بجوهه
برای خواندن همه قسمت های رمان داماد اجاره ای کلیک کنید