،شاید به این سکوت احتیاج داشتیم.سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشام رو بستم.-وقتی هستی آروم میشه،شاید خودت ندونی اما همین بودنت آرومم می کنه.سرش رو کمی روي سینه ام جابه جا کردو با صداي آرومی گفت:الان می خواي چکار کنی؟-می خوام واقعیت رو به دوتا خونواده بگم،خودش باید بگه.مهر:فکر می کنی بیاد؟


 

دستم رو به حالت نوازش روي بازوش به حرکت درآوردم.-نمیدونم،اما فعلا فکر نمی کنم راه دیگه اي داشته باشه.مهر:اگه اذیت میشی...-اذیت رو شدم تموم شد،الان باید به تاوان تموم اذیتهایی که شدم اون تلافی کنه.مهر:تا حالا ازش بپرسیدي چرا اون کار رو کرد؟سریع چشام رو باز کردم و از خودم جداش کردم ،تو چشاش عصبی زل زدم و گفتم:یعنی چی؟دست راستش رو روي گونه چپم گذاشت و گفت:منظوري ندارم فقط میگم قبلش یه فرصت بهش بده،شاید...کنارش زدم و بلند شدم.-یعنی چی؟یعنی من مقصرم که اون خیانت کرد.مهر:نه عزیز من،میگم شاید ،نمیدونم شاید یه دلیل یه چیزي بوده که باعث شده اشتباه کنه،آدما که از مادرشون خائنیا گناهکار زاده نمیشن.-آره خب همجنسات بی دلیل نمی تونن خائن شن،چرا نمی خواي بفهمی بعضی آدما نمی تونن درست زندگیکنن؟پاك زندگی کردن براشون سخته،بفهم.روبروم ایستاد،نگاهم رو ازش گرفتم و به دیوار دوختم.مهر:قهر نکن دیگه،اصلا هر کاري دوست داري بکن .برگشتم طرفش که گفت:بگو بیاد اینجا،باهاش حرف بزن،ببین ...دوباره آشفته شدم:نه ،تو نمی شناسیش،حتی از همین اومدن به اینجا هم می تونه یه موقعیت به نفع خودش خلقکنه،نمی خوام دیگه اشتباه کنم،اگه قراره چیزي بگه باید جلوي خونواده ام باشه.مهر:می خواي من باهاش حرف بزنمعصبی گفتم :که چی بشه؟گوشیم که زنگ خورد ازش فاصله گرفتم و نگاهی به شماره کردم نادیا بود.-بلهنادیا:سمیر من نمی تونم بیام اونجا.نگاهم افتاد به تصویر خودم تو آیینه،لبخند شیطانی روي لبام نشست.خودت خواستی نادیا خانم.-باشه تو آدرست رو بده خودم میام اونجا،ببینم این گندت رو چجور میشه جمعش کرد.ذوق زده گفت:جبران می کنمعصبی گفتم:من جبرانت رو نخواستم همین که ذلیل می بینمت برام کافیه.آدرست رو بگو.نادیا:برات اس می کنم.میدونستم همونی هستی که می شناختمت.ابرویی بالا انداختم و با پوزخند گفتم:آره خوب منو شناختی.و بدون توجه به اون که می خواست حرف بزنه قطع کردم.همین که برگشتم طرف مهرسا گفت:کجا میري؟مگه نگفتی با هم میریم؟با لبخند ابرویی بالا انداختم:نظرم عوض شد،راست میگی لازم نیست من بگم،می خوام برم ببینمش.مهر:که چی بشه؟اصلا چرا باید بري ببینیش؟با لبخندي که ناخواسته روي لبم بود گفتم:منو که می شناسی چقدر دل رحمم دلم نمیاد توي این وضعیت کسی روببینم می خوام کمکش کنم.دستم رو سمت لپش بردم و لپش رو کشیدم که سرش رو عقب برد و بی حوصله گفت:سمیر چه معنی داري تو بهشکمک کنی؟نمی فهممت تا دو دقیقه پیش که عصبی بودي و حتی فرصت حرف زدن نمی خواستی بهش بدي الانچی شده؟چی بهت گفته که اخلاقت در عرض چند ثانیه عوض شده؟حتی این تیکه هاي مهرا هم برام مهم نبودند و نمی تونستن خوشیم رو بگیرن،بالاخره من سمیر بودم،سمیر هیچ وقتکاري رو بدون تلافی نمیذاره،الانم بهترین فرصت براي تلافی بود.سمت جاکفشی رفتم و مشغول پوشیدن کفشام شدم که مهرسا با التماس گفت:سمیر چکار می خواي بکنی؟سمیر بلاییسرش نیاري ارزشش رو نداره؟صاف ایستادم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:تو نگران نباش ،یه تلافی کوچولو به جایی بر نمی خورهبا ناله گفت:سمیر؟-سمیر فدات شه ،خیالت تخت،مگه نمی خواي یه ذره آرومتر شم؟بذار برم.مهر:قول بده که نمی خواي بلایی سرش بیاري؟-قول میدم که من بلایی سرش نیارم،اما اگه بلایی خواست سرش بیاد هم جلوش رو نمی گیرمچشمکی زدم و در رو باز کردم که گفت:تو قول دادیاسرم رو تکون دادم و در رو بستم.نادیا خانم نشونت میدم چقدر خوب منو شناختی.تا ماشین رو روشن کردم در ماشین باز شد و مهرسا در حالیکه روسریش رو درست میکرد نشست توي ماشین. با تعجببهش نگاه کردم که بدون اینکه نگاهم کنه گفتمنم میامابرو هام رو بالا انداختم و گفتم:کجا؟-همونجا که تو میريدستم رو روي صورتم کشیدم و گفتممهرسا پیاده شو.خودش رو جابجا کرد و مصمم گفتنه .پیاده نمیشم.... منم میام .کاملا برگشتم سمتش و گفتمببین خانومم . من دوست ندارم تو با نادیا روبرو بشیشونه اش رو بالا انداخت و گفتنمیشم-پس پیاده شوبرگشتم سمتم و جدي گفتسمیر پیاده نمیشم...من نمیتونم تحمل کنم و ببینم تو کی قراره برگردي .من نمی تونم تا اومدنت صبر کنم.میخوامهمراهت باشم. قول میدم حرفی نزنم....اصلا ...اصلا من میشینم توي ماشین و پیاده هم نمیشم.ولی بذار باهات بیام.بخدا دلم طاقت نمیاره منتطر بمونخواستم باز حرفی بزنم که گفتسمیر جون من.پوفی کردم و کمی مکث کردم تا آرومتر بشم .شاید حق داشت.من هم جاي اون بودم نمیتونستم منتظر بمونم چیپیش میاد.سویچ ماشین رو چرخوندم و با اخم گفتمدفعه آخرت باشه جونت رو قسم میدي...وقتی هم که رسیدیم از ماشین پیاده نمیشیلبخند زد و گفت چشمنیم نگاهی به طرفش کردم و با لبخند کمرنگی گفتمحرف گوش کن شديشونه اش رو بالا انداخت و گفتبودم-آره تو گفتی و منم باورم شد.قبل از اینکه حرکت کنم گوشیم رو توي دستم جابه جا کردم و شماره سمیح رو گرفتم.با اولین بوق جواب داد-بله-سمیح شماره امین رو می خوام،داریش؟-سلام،کدوم امین؟-داداش نادیا،شماره اش رو داري؟نگران گفت:اتفاقی افتاده؟شماره اش رو براي چی می خواي؟راهنما زدم و همونطور که ماشین رو از پارك خارج می کردم و گفتم:یه امانتیه که باید بهش پس بدم،داري یا نه؟-باشه،بذار بگردم برات اس می کنم.مهرسا خوبه؟-آره مگه قرار بود بد باشه-نه همینجوري پرسیدم-اوکی ،مواظب ایلیا هم باش ،فعلاهمونطور که هنوز گوشیم دستم بود،نیم نگاهی به مهرسا کردم و گفتم:مهر تو به سمیح چیزي گفتی؟مهر:چیز خاصی نگفتمسرم رو تکون دادم که گفت:می خواي چکار کنی؟فرمون رو چرخوندم و گفتم:کار خاصی نیست.ماشین رو که پشت چراغ قرمز نگه داشتم صداي پیامک گوشیم بلند شد.سریع پیامک رو باز کردم ،شماره اي که فرستاده بود رو گرفتم .گوشی روي اسپیکر گذاشتم و منتظر شدم جواب بده.-بله-سلام،شنیدم یه گمشده دارین،آدرس میدم بیا جمعش کن.با تعجب گفت:سمیر،تویی؟-پس هنوز شماره نرفته تو سطل زباله حافظه گوشیت؟خوبه؟با مکثی طولانی گفت:کی رو میگی؟چراغ سبز شد،حرکت کردم.-یعنی می خواي بگی ،خواهر عزیزت از خونه فراري نشده؟اگه اینطوره حتما من اشتباه می کنم اون نادیا نبوده.سریع گفت:کجاست؟کجا دیدیش؟-آدرسش رو برات می فرستم،تا ده دقیقه دیگه هم باهات تماس می گیرم ،لازم نیست حرف بزنی ،فقط گوش بده،میخوام حرفایی رو بشنوي که باید خیلی وقت پیش می شنیدیشون.خداحافظ-سمیر نادیا با من حرفش شده ،از خونه قهر کرده ،ممنونم که آدرسش رو میدي ،چون نمیدونستم چجوري برشگردونم خونه.پوزخندي زدم و گفتم:امیدوارم واقعا این باشه،خداحافظسرم رو با تاسف تکون دادم و گوشی رو به سمت مهرسا گرفتم-بیا آدرسی رو که نادیا فرستاده براي داداشش بفرست.مهر:سمیر؟-کاري که بهت میگم رو بکن حرف هم نباشه و گرنه دور میزنم میذارمت تو خونه و تنها میرم.مهر:باشهبه پارك مورد نظر که رسیدیم ماشین رو پارك کردم و به طرف مهرسا برگشتم:همینجا می مونی تا برگردم فهمیدي؟نگران گفت:تو که آدرس رو به داداشش دادي دیگه واسه چی می خواي بري ببینیش؟-گوشی رو بدهگوشی رو به طرفم گرفت،از دستش گرفتم و پام رو زمین گذاشتم که درد خفیفی تو پام پیچید که باعث مکثم شدمهر:سمیر پات درد می کنه؟می خواي اول بریم بیمارستان؟-نه چیزي نیست.پیاده شدم وقبل از اینکه در ماشین رو ببندم خم شدم و گفتم:می خوام از زبون خودش بشنون،من بگم باز یه راهی براي انکارشپیدا می کنه،البته با این وضعیت فکر نکنم انکارش به دردش بخوره،اما فقط میخوام خیال خودم رو راحت کنم همین.در رو بستم و شماره امیرن رو گرفتم.این بار سریع جواب داد-بله-بهتره گوشات رو باز کنی و خوب گوش کنی و ذات خواهرت رو بشناسی و بفهمی هیچ کس نمی تونه این ابلیس روگول بزنه ،خودمم این مکالمه رو ضبط می کنم فکر کنم بد نباشه داشته باشمش.لازم نیست هم چیزي بگی.فعلا.گوشی رو توي دستم گرفتم و سمت مجسمه اي که نشونیش رو داده بود حرکت کردم.از دور سایه زنی رو روي نیمکت کنار مجسمه دیدم.قدمهام کند شدند و از دور به اون سایه نگاه کردم.با تاسف قدمهامرو تند کردم و روبروش ایستادم.سرش پایین بود ،اما با حس حضور من سریع سرش رو بالا آورد.همون نادیایی بود که می شناختم با تغییرات جزیی،البته نمی تونستم منکر وضعیت بهم ریخته ظاهرش بشم،مشخصبود خیلی آشفته اس.ناخودآگاه چشمم رفت سمت شکمش،هیچ نشونی ندیدم،شاید هم چون مانتوش تنگ نبودمشخص نبود.پوفی کردم که با صداي ضعیفی گفت:میدونستم میایی؟پوزخندي زدم و سرتاپاش رو برانداز کردم:مطمئن بودي؟چرا؟مگه خوبی در حقم کرده بودي که مطمئن بودي میام؟روي نیمکت نشستم و گوشی رو بینمون گذاشتم.چیزي نگفت که گفتم:چرا ساکتی؟نادیا:هر کسی اشتباه می کنهباز گفت اشتباه،عصبی گفتم:اشتباه کردي تو؟نادیا می فهمی چی میگی؟من نصف شب دیدم یه مرد از خونه ام بیرونزد،وقتی وارد خونه شدم تموم خونه می تونست شهادت بده که تو یه معاشقه داشتی با شخصی غیر از من اونوقتمیگی اشتباه کردي؟اگه من خفه شدم و چیزي نگفتم تو باورت شد که من بودم که به اون زندگی خیانت کردم؟نادیا:بس کن،میدونستم براي کمک نیومدي،می خواستی همین حرفا رو بزنی که اومدي-پس فکر کردي اونقدر خرم که بیا کمکت کنم-نه ولی بالاخره من یه روزي زنت بودم عشقت بودم. نمیشه که منکر این بشی که دوستم داشتی؟خنده ام گرفت،پقی زدم زیر خنده.-من ؟دیوونه اي تو بابا،زندگیم رو به گند کشیدي اونوقت توقع داري الان با این حرفات گوشام دراز شن،چیه نکنه میخواي این بچه رو حواله کنی به من و بگی بچه سمیر؟از تو بعید نیستنادیا:بچه رو انداختم.خنده ام یهو متوقف شد...با نفرت نگاش کردم،چه راحت داشت از کثافت کاریاش جلوم می گفت.-آره تو توي کشتنشون مهارت داري،تو که می خواستی بکشیش چرا زندگی سعید و بهم ریختی هان؟داد زد:اونم باید تاوان میداد،چرا فقط من؟میدونی وقتی فهمیدم یه حرومزاده تو شکمم چه حالی بهم دست دادبا پوزخند و تمسخر گفتم:نه اینکه خیلی حلال و حروم حالیت میشه این خبر داغونت کردهنادیا:آره من حلال و حروم سرم نمیشه اما دلم یه زندگی آزاد می خواست-بس کن تو هم آزادي رو به گند کشیدین،چهار کلاس سواد داري فکر کردي چه خبر که دم از آزادي میزنی؟مگه کمآزادي داشتی؟مگه من از زندگی برات کم گذاشته بودم،نه اینا همه اش بهونه اس کسی که ذاتش پاك باشه با این چیزاخراب نمیشه.با گریه گفت:آره تو که پسر پیغمبري به من چکار داري ،حرفات رو زدي گمشو برو-درست حرف بزن و وگرنه میزنم دندونات رو تو دهنت خورد می کنم.نادیا:سمیر تو تنها مرد زندگیم نبودي اما باور کن تنها کسی بودي که دوستش داشتم-مزخرف نگو،دوستم داشتی و بهم وفا نکردي،اینجوري خر نمیشم دنبال یه روش جدید باش.صورتش رو بین دستاش پنهون کرد و با هق هق گفت:خریت کردم فکر میکردم هیچ وقت نمی فهمی، همونطور کهخونواده اي که همیشه بهم سخت گرفته بودند نفهمیده بودند،میدونی چقدر دورشون میزدم اونا خیال می کردن ،خوبتونستن درست تربیتم کنن،مگه زور بود،من دلم می خواست خودم روش زندگیم رو انتخاب کنم،دلم نمی خواستچیزي بهم تحمیل شه ،اما اونا بلد نبودند ،اونا می خواستن تحمیل کنن منم عمدا دورشون میزدم،بعدش می نشستم تودلم بهشون می خندیدم.اولین بار سال اول دبیرستان بودم که با پسر همسایه امون دوست شدم.با نفرت بهش زل زده بودم،به کسی که یه روزي فکر می کردم پاك.نادیا:اونا فقط براشون مهم بود که از پسرا دور باشم با تلخندي نگاهم کرد و گفت:باورت میشه اونقدر که به دور بودنماز پسرا اهمیت میدادن به لباسام و سر و وضعم گیر نمیدادن،منم حریص می شدم که بفهمم چرا باید از پسرا دوريکنم،مشتاق می شدم باهاشون در ارتباط باشم.یادت میاد هیچ وقت جلوي خونواده ام با پسرا گرم نمی گرفتم،خود تو قبل از عقد کی باهات راحت می تونستم جلويخونواده ام حرف بزنم.؟ذهنم ناخودآگاه توي گذشته جستجو کرد،آره همیشه اونا نبودند.یا دور از جمع بودند.نادیا:کم کم دوستی با پسرا شد برام یه عادت،ترسم ریخته بود،دیگه ترسی هم نداشتم،میدونستم چجوري عمل کنم کههیچکی نفهمه.با تحقیر گفتم:وقتی طعم بودن با پسرا رو چشیدي چرا ان حس کنجکاویت نخوابید و نچسبیدي به زندگیت؟وقتیازدواج کردي چرا آدم نشدي؟چشاش رو پاك کرد و گفت:باور کن شده بودم مثل یه معتاد تا یه مدت فراموش کرده بودم این کار را رو ،اما کم کمانگار زندگی برام تکراري شده بود،باز هم هیجان این رابطه پنهونی باعث شد دنبالش کشیده بشم و شش ماه بعد ازازدواجمون دوباره...حرفش رو قطع کردم و گفتم:فقط شش ماه؟ارزشم شش ماه بود فقط؟فقط تونستی شش ماه بهم وفادار بمونی؟باورمنمیشه،البته چرا نشه،از تو هر چی بگی برمیاد.دستاش رو تو بغلش گرفت و گفت:من هیچ وقت نخواستم زندگیمون رو بهم بزنم.... یا حرفاي اون گول خوردم و دوبارهتحریک شدم. اولش اصلا بهش محل نمیدادم.حتی بهش گفتم که به شوهرم میگم که مزاحممی ولی اون میدونستاینکار رو نمیکنم....دستش رو روي دهنش گذاشت و آروم زمزمه کرد.من گول خوردم سمیر...دستام رو مشت کردم و گفتماونموقع هم سعید بود؟سرش رو تکون داد و گفتنه...اون آشنا نبود.دستم رو کلافه لاي موهام کردم و زیر لب گفتمعوضی...چقدر راحت از کثافتکاریات میگیبعد هم بلند با عصبانیت گفتمتو هنوز هم نمی فهمی زندگی یعنی چی؟تو که بچه رو نمی خواستی ،چرا زندگی سعید رو بهم ریختی؟نادیا:اگه مامانم نمی فهمید من می خواستم بچه رو بندازم،بی بی چک رو دستم دید و فهمید،بعدش هم به بابا وداداشام گفت،اونا هم گرفتنم زیر مشت و لگد که کی گولت زده بگو تا قبل از اینکه آبروریزي بشه بگن بیاد منو بگیربا پوزخند گفت:هنوز هم فکر می کنن تربیتشون درست بوده. اما من زبون باز نکردممنم اومدم پی سعید تا اونم تاوان بده،چرا فقط من باید تاوان میدادم،گفتمش بیاد منو بگیره،زد زیرش،زنگ زدم به زنش،اما افاقه اي نکرد،تا اینکه چند روز پیش اومدم دم خونه اش،اما مثل اینکه امین و ارسلان هم دنبالم بودن،وقتی اونا باسعید درگیر بودند من تونستم فرار کنم، هر چی فکر کردم کسی به ذهنم نیومد که ممکنه کمکم کنه غیر از تو ،میدونمحتما الان با خودت میگی من با چه رویی دارم این حرفا رو میزنم،اما من بجز شماره تو شماره دیگه اي نداشتم. موبایلمتوي اون درگیري صفحه اش خرد شده بود و من فقط شماره تو رو از حفظ بودم-واقعا من دیگه در عجبم تو چه رویی داري؟اونوقت انتظار داري چکار کنم؟سرش رو فشار داد و گفت:نمیدونم ،می تونی یه جایی برام پیدا کنی که چند روز تا پیدا کردن یه جا براي خودم برماونجا؟سرم رو تکون دادم و گفتم:چون تو خوب منو شناختی و من به فکرت بودم ،قبل از اینکه بیام اینجا دنبال جا براتگشتم،فقط چند لحظه صبر کن ،دوستم برسه.مشکوك گفت:سمیر واقعا خودتی؟ابرویی بالا می اندازم-مگه نمیگی منو خوب شناختی پس این ترس تو چشمات واسه چیه؟یهو از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت و گفت:نمی خواد ،خودم یه جایی رو پیدا می کنم.همین که خواست حرکت کنه ،جلوش ایستادم و گفتم:کجا؟می خواي بري که بدتر از این بشی؟می خواي با این فرارتبه کجا برسی؟ چقدر میخواي با آبروي خانوادت و دیگران بازي کنی؟می خواستم بهت ثابت کنم منو نشناختی ،براي همین زنگ زدم به امین و آدرس اینجا رو بهش دادم،اما وقتی دیدمتفهمیدم حتی ارزش این رو نداري که بخوام ازت تاوات خیانتت رو بگیرم،اونقدر حقیر شدي که دیدن حقارتت برامارزشی نداشت،نخواستم نامردي کنم و بهت گفتم که به داداشت خبر دادم اما فرارت چیزي رو درست نمی کنه،درضمن ..گوشیم رو برداشتم و گفتم:داداشت همه ي حرفامون رو شنید.با ترس دستش رو روي دهنش گذاشت و گفت:سمیر باورم نمیشه این کار رو کرده باشی-منم هنوز باورم نمیشه که تو چرا اینقدر خري که فکر می کنی من کمکت می کنم.-نادیا می کشمتبا صداي امین به طرفش برگشتم که جسم تیزي تو پهلوم فرو رفت.امین که خون رو روي پیراهن سفیرم دید دوید طرفم،نادیا فرار کرد،ارسلان دنبالش دوید.و من حیرون از کاري که نادیا کرد دستم رو روي پهلوم فشار دادم افتاد زمین.***مهرسااز پشت سر که داشت ازم دور میشد نگاهش کردم دلم هوري پایین ریخت. یه حس بدي داشتم . نمیدونم چرا همشدلم شور میزد و این من رو تا حد مرگ میبرد.یه نفس بلند کشیدم تا بلکه از استرسم کم بشه . سعی کردم نگاهم رو ازش بگیرم . اینطوري بهتر بود .گوشیم رو از توي جیبم در آوردم و سعی کردم خودم رو مشغول کنم. در غیر این صورت اصلا محال بود که به گفتهسمیر که گفته بود از ماشین پیاده نشم گوش کنم !از توي لیستهاي تماسم روي اسم پري مکث کردم .خیلی وقت بود که با هم حرف نزده بودیم. مخصوصا این که من هم موزون نمیرفتم و بهشون گفته بودم که سهمم رومیفروشم چون واقعا میخواستم براي زندگی جدیدي که با سمیر شروع کرده بودم تمام تلاشم رو بکنم تا کمبودهايگذشته ام رو جبران کنممیخواستم یه همسر و یه مادر نمونه باشم.دستم رو روي صورتم کشیدم. گره روسریم رو شل کردم .. اما انگار هوا کم بود و نفس کشیدن برام مشکل بود.در ماشین رو باز کردم. و از ماشین پیاده شدم .به ماشین تکیه دادم و کوشی رو توي دستم چرخوندم. باید یه جوري سرم رو گرم میکردم براي همین شماره پري روگرفتم.بعد از چند تا بوق بی حال جوابم رو داد.سعی کردم براي حتی یه لحظه سعی کنم تمام حواسم رو جمع کنم.احوالپرسی کردم از خودش و وضعیت بارداریش پرسیدم. از علی..از کار و از هر چی که به ذهنم میرسید پرسیدم بلکه یهلحظه هم به این فکر نکنم که الان سمیر در چه حالیه وقتی رو در روي نادیا داره حرف میزنه .هیچ فایده اي نداشت.ذهنم رو نمیتونستم به چیزي دیگه اي معطوف کنم.هر چی که پري میگفت انگار نمیشنیدم و حواسم پرت بود. خودش هم یه چیزایی فهمید ولی من سعی کردم هیچیبروز ندمدوست نداشتم که حالا که متاهل شدم از زندگی و مسائل زناشوییم براي نزدیکترین دوستم بگماین مسئله چیزي نبود که مطرح بشه..براي همین بعد از چند دقیقه یه جوري سر و ته مکالمه رو هم آوردم و تماس روقطع کردم.دیگه بیشتر از این نتونستم تحمل کنم . سویچ رو برداشتم و در رو قفل کردم و به همون سمت که سمیر رفته بود راهافتادم.فقط از گوشه میرفتم که یه وقت با سمیر مواجه نشم.میدونستم که اگه من رو ببینه خیلی عصبی میشه. چون بارهاتاکید کرد که از ماشین پیاده نشم ولی خب منم که نمیتونستم بی خیال بشم. کنجکاوي زنانه هم مزید بر علت شدهبود!دستام یخ زده بود ولی در عین حال حس میکردم از گرما دارم خفه میشم. به مجسمه اي که وسط میدون پارك بودنگاه کردم. میدونستم که باید همین دور و برا باشن .وقتی آدرس رو براي برادر نادیا سند میکردم یادم بود که چه نشونهاي داده بود . براي همین از راه اصلی کناره گرفتم و سعی کردم از لابلاي درختا برم.تمام حواسم رو به این داده بودم که کجا میتونم پیداشون کنم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که دیدمشون.خلوت ترین جاي ممکن روي یه نیمکت با فاصله نشسته بودن. اون ساعت افراد زیادي توي پارك دیده نمیشد. خیلیها رهگذر بودن و بدون توجه به اطراف قدم میزدن.نفس حبس شده ام رو با شدت بیرون دادم . قلبم به شدت میزد .ترس اینکه سمیر من رو ببینه بدتر استرسم رو بیشترمیکرد.هر لحظه که میدیم سرش رو بلند میکنه تا سر حد مرگ میرفتم .سعی کردم زیاد نزدیک نرم. خودم رو پشت درخت بزرگی پنهان کردم . صورت نادیا رو به درستی نمیتونستم ببینم .چون سعی میکرد همش سرش پایین باشه ولی همونطوري هم میتونستم تشخیص بدم که خیلی زیبا اس .حس اینکه این زن یه روزي عشق سمیر بوده برام خوشایند نبود. با این که این زن براش تموم شده بود و مطمئن بودمازش متنفرِ ولی باز هم حس حسادت رو توي وجودم شعله ور میکرد.نگاهم به سمت سمیر رفت. دلم براش پر پر میزد وقتی میدیم اونطوري داره خود خوري میکنه نمیتونستم طاقتبیارم..صورتش منقبض شده بود و دستش رو مشت کرده بود و مطمئن بودم فشاري زیادي روش هست اما سعی میکردخودش رو آروم نشون بده.یک آن با صداي زنگ موبایلم جا خوردم. خودم رو سریع پشت درخت کشیدم و گوشی رو از همون روي جیبم سعیمیکردم خفه کنم. دستام میلرزید و خدا خدا میکردم که متوجه صداي زنگ موبایلم نشده باشن. هر چند که زیاد بهشوننزدیک نبودم ولی خب اونقدري هم ازشون فاصله نداشتم.صداي زنگ موبایل رو قطع کردم و سرم رو به تنه درخت تکیه دادم. صداي طپش قلبم رو به وضوح میشنیدم. . برايلحظه اي چشمام رو روي هم گذاشتم. حس کنجکاویم شاید بر طرف شده بود ولی هنوز هم نمیخواستم برگردم تويماشین.آب دهنم رو قورت دادم .یه نفس بلند کشیدم و براي چند لحظه اي حبسش کردم. حالت مضطربم هیچ فرقینکرد.نفسم رو به شدت بیرون دادم و خواستم بر گردم که صداي داد و بیداد شنیدم.سریع از پشت تنه درخت سرك کشیدم.فقط یه لحظه چشمم به سمیر خورد که روي زمین دو زانو نشسته بود و مردي بالاي سرش بود.مضطرب از پشت درخت خودم رو بیرون کشیدم .اول با قدمهاي نامطمئن به سمتش رفتم اما با حالت صورتش کهچشماش رو محکم روي هم گذاشته بود و دستش رو روي پهلوش فشار میداد قدمهام تند تر شد.زیر لبم زمزمه کردمسمیربه سمتش دویدم که متوجه زنی شدم که به سمتم میدوئید و یه مرد دیگه هم به دنبالش با فاصله میدوئید .همونطور که میدویدم به صورت زن دقیق شدم.چشماي خوشرنگ سبز رنگش مطئنم کرد که نادیاس.بدون اینکه از حرکت بایستم به چشمهاي هم خیره شدیم. چند قدم مونده بود که بهم برسه که نگاهم به سمت سمیرکشیده شد که هنوز روي زمین زانو زده بود.دوباره اسمش رو زمزمه کرد و به سمت نادیا که حالا بهم نزدیکتر شده بود نگاه کردم. نمیتونم چه حسی توي وجودمشعله ور شد که با دستم بالا رفت و دسته کلیدي که دستم بود رو با شدت به سمتش پرت کردم.همین باعث شد صورتش به سمت کج متمایل بشه و چون در حال دویدن بود پاش در هم پیچ خورد و محکم جلويپاي من با صورت به زمین افتاد.دستم رو به سمتش بردم بدون اینکه اجازه بدم موقعیت دستش بیاد یقه مانتوش رو از پشت سرش بالا کشیدم و جیغزدمچه غلطی کردي؟یه دستش رو روي صورتش گذاشت .مطمئن بودم درد داره ولی دیدن حالت سمیر هم توي اون لحظه برام دردآوربود.براي همین بدون اینکه حرکاتم دست خودم باشه به شدت تکونش دادم و گفتمکثافت چکارش کردي؟مردي که به دنبال نادیا بود بهمون رسید .بدون اینکه حضور من رو در نظر بگیره لگد محکمی به پهلوي نادیا زد کهنادیا از درد فریاد کشیداون مرد که هیکل قوي داشت دوباره با ناسزا به جون نادیا افتاد و اینبار مشت هم نثارش میکرد.از این صحنه شوکه شدم . دیدن حالت نزار یه زن از هم جنس خودم که اینطوري زیر مشت و لگد قوي له میشد برامخوشایند نبود.شاید غریزه وار بود که به حالت تهاجمی اون مرد رو هول داد و با جیغ فریاد زدمولش کن ...ولش کنچشماي مرد که از شدت عصبانیت قرمز شده بود به من معطوف شد . با خشم به سمتم قدم برداشت و فریاد زدخونش حلالِدوباره به سمت نادیا حمله ور شد که زود خودم رو سپر کردم و جلوي نادیا که روي زمین افتاده بود و صداش در نمیومدایستادم و در حالیکه دستام رو از هم باز کرده بودم جدي گفتمشما در جایگاهاي نیستین که نظر بدین. پس برین عقب .چند نفري که از اونجا رد میشدن به سمتمون اومدن. نگاهم رو به سمت سمیر جلب کردم . حالا روي نیمکت نشستهبود و همونطوري که سرش پایین بود به سمت ما نگاه میکرد.دوباره به مرد نگاه کردم و داد زدمبهتون گفتم برین عقبدو نفر بهش نزدیک شدن و دستاش رو گرفتن و کمی عقب بردنش و سعی میکردن آرومش کنن. به نادیا نگاه کردم .زنی که بالاي سرش نشسته بود بهم نگاه کرد و گفتچی شده؟دستام رو پایین انداختم و سرم رو تکون دادم و گفتمفقط ببرینش درمونگاه.خم شدم و دسته کلیدم رو از روي زمین برداشتم.دوباره به چشماي نادیا که حالا بی حال و بی رمق شده بود نگاه کردم.سرم رو با تاسف براش تکون دادم و گفتمخدا به فریادت برسه. زندگیه خیلی ها رو سیاه کردي. امیدوارم حلالت کنن.قبل از اینکه از کنارش رد شم زیر لب گفتنمیخواستم....اینطوري..بشه.چشمام رو روي هم فشار دادم و گفتمبراي همین در حقش بد کردي؟-نمی..خواستم. اون بهم...نارو زد...به برادرام ..خبر داد...پوزخندي زدم و گفتمتو چی؟ بهش نارو نزدي؟صاف ایستادم و همونطور که از کنارش رد میشدم گفتامیدوارم یه روزي ببخشتت.دیگه نموندم. به حالت دو به سمت سمیر رفتم. با دیدنم نگاهش رو ازم گرفت و دستش رو روي پهلوش بیشتر فشار داد. صورتش تو هم رفت و لبش رو گاز گرفت .با دیدنش اشکم توي چشمام جمع شد. به محض اینکه بهش رسیدم جلوي پاش زانو زدم و گفتمسمیر...چی شده؟به مردي که پریشون بود و مدام میگفت الان آمبولانس میاد نگاه کردم و با التماس گفتمچی شده؟مرد نگاهش رو از من گرفت و گفتنادیا .. چاقو بهش زدبا این حرفش به دستش که به پهلوش فشار میاورد خیره شدم. انگار تازه نگاهم به دستاي خون آلودش افتادمحکم دستم رو به صورتم زدم و بلند گفتمیا قمر بنی هاشم...خدایا خودت رحم کن.سمیر آهسته گفتچیزي نیست مهرسا....بعد رو به مرد بلاي سرش کرد و گفتامین برو...نگاهم رو به سمت امین دوختم و با خشم داد زدمبرین..براي همیشه برین. سایتون رو از روي زندگی ما بردارین...دیگه چقدر میخواین آزارش بدین...بدون اینکه حرکتی کنه شرمنده گفتمیمونم تا آمبولانس بیاد.دستش رو به سمت سمیر برد که دستش رو پس زدم و گفتمما هیچ نیازي به کمک شما نداریم. دیگه چی از جونش میخواین. خواهرتون هر بلایی که خواست سرش آورد.. شماهم تا میتونستین سعی داشتین سمیر رو بد جلوه بدین و مقصر...حالا که همه چی رو شده چی رو میخواین جبرانکنین؟هیچ کمکی ازتون نمیخوایم جز اینکه برین و ...صداي آهسته سمیر که با تشر صدام کرد باعث شد بقیه حرفم رو نزنم ولی نگاه خشم آلودم رو از چشماي امین نگرفتمو اونقدري نگاهش کردم که با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و رو به سمیر گفتبراي همه چی متاسفم امیدوارم حلالمون کنی.و بعد از کنارمون رد شد .دستم رو روي زانوي سمیر گذاشتم و گفتمسمیر خوبی؟سرش رو چند بار تکون داد و گفتفکر نکنم ضربش کاري بوده باشه. فقط خیلی شوکه ام کرد...خونریزي زیادي هم نداره...اشکم رو پاك کردم و گفتمبهت گفتم که نروسرش رو بالا آورد و چشم تو چشمم با غضب گفتمنم بهت گفتم که از ماشین پیاده نشو.نگاهم رو ازش گرفتم و گفتممگه تو حرف من رو گوش کردي که انتظار داشته باشی من حرفت رو گوش کنم؟با تشر گفتمهرسا !سرم رو بالا نیاوردم.اصلا نمیخواستم تو چشماي جدیش نگاه کنم.به آهستگی گفتمالان به سمیح زنگ میزنم بیاد-نمیخواد...براي چی میخواي نگرانش کنیموهام رو زیر روسري کردم و گفتمبالاخره که یه مرد باید همراهمون باشه.-لازم نیست.با صداي آمبولانس به عقب برگشتم. باز خوب بود که راهی براي ورد آمبولانس به پارك وجود داشت.یکیشون از پرسنلها توسط اشاره امین به سمت ما اومد. از روي زمین بلند شدم و به طرفش رفتم و با التماس گفتمتو رو خدا زودتر ..چاقو به پهلوش خورده.به این حرفم قدمهاش رو سریعتر کرد. و به سمت سمیر دوید و من هم به دنبالش دویدم.نمیدونم شرایط بدنی نادیا اونقدر بد نبود یا اصرار برادراش بود که با آمبولانس نبردنش. از همون دور نظارگر بودم کهچه رفتاري باهاش داشتن . چقدر بخاطر نفس اماره اش از این به بعد باید خفت و خواري میکشید. چقدر باید نگاههايتحقیر آمیز و متنفر دیگران رو تحمل میکرد. یه لحظه فکر کردم که اگه یه مرد هم اینطوري خیانت کنه اینچنینباهاش رفتار میشه؟ سرم رو نامحسوس تکون دادم. مسلما اینطور نبود .با صداي آخ سمیر نگاهم رو گرفتم و روي نیمکت کنارش نشستم . شخصی که زخمش رو معاینه میکرد گفتخیلی زخمش عمیق نیست ولی باید بخیه بخوره.پرسیدمپس چرا کاري نمیکنین؟نیم نگاهی کرد و گفتاینجا که نمیتونیم کاري کنیم باید با ما بیایین. میرم برانکارد رو بیارمسمیر دستش رو بالا آورد و گفتاحتیاج نیست . میتونم راه بیامبا نگرانی گفتمعزیزم وقتی راه بري بدتر خونریزي میکنهشخص مقابل هم حرفم رو تایید کرد و به سمت آمبولانس رفت.پرسیدمخیلی درد داره؟سرش رو تکون داد و در حالیکه به جمعیتی که پراکنده میشدن نگاه میکرد گفتنه دیدن این وضعیت دردناکتره.نگاهش رو دنبال کردم. نادیا توسط یکی از برادرهاش تقریبا کشیده میشد.دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و صورتش رو به سمت خودم برگردوندم و گفتمدیگه دلم نمیخواد راجع بهش فکر کنیمچشماش رو محکم روي هم فشار داد و گفتکاش بشه.دستم رو روي دستش که روي پهلوش بود،گذاشتم و گفتماگه بخواي میشه.چشماش رو باز کرد و با اخم گفتتو واسه چی از ماشین پیاده شدي؟ مگه نگفتم پیاده نشو؟دیدم بدجور اوضاع خرابه براي همین دستم رو روي لبش گذاشتم و گفتمهیس..حرف نزن برات بد...با این حرفم سرش رو با یه لبخند کمرنگ تکون داد و گفتمثل اینکه خیلی جو گرفتت.سعی کردم لبخند بزنم. مثل خودش که سعی داشت به این همه تلخی لبخند بزنه.بلند شدم و گفتمآمبولانس اومد... من هم باهاتون میام.سرش رو تکون داد و گفتبیا ولی با ماشین خودمون بیا. بعدش که کارمون توي بیمارستان تموم شد نمیخوام به سمیح یا کسی دیگه زنگ بزنیمبیان دنبالمون. نمیخوام هیچکس از این موضوع با خبر بشه.سرم و تکون دادم و گفتمباشه.پس من میرم بپرسم کدوم بیمارستان میرین....قبل اینکه حرکت کنم زیر لب گفتمهر ..ممنون که بوديقدم برداشتم و گفتمهمیشه هستم. جز این قراري نداشتیم.***سمیردستم رو روي زخم گذاشتم و گفتم:آقاي دکتر همین الان می تونم برم دیگه؟دکتر همون طور که مشغول حرف زدن با پرستار کنار دستش بود از گوشه چشمش نگاهی بهم کرد و گفت:بله زخمتونعمیق نبوده و فقط پوست رو خراش داده بود که ،احتیاج به بخیه هم داشت،یه سري دارو هم براتون نوشتم که لازمهاستفاده کنید و الان هم مرخص هستین.مهرسا که تا اون موقع ساکت کنارم ایستاده بود و دست راستم رو تو دستش له و لورده کرده بود گفت:اما آقاي دکتر...نذاشتم جمله اش رو تموم کنه و آروم گفتم:مهر جو گرفتت ها،مثل اینکه سریالایی که قبلا نگاه می کردي روت اثرگذاشتن ،نشنیدي گفت زخمش سطحی بوده.یکی دو ساعت دیگه شب میشه منم ترجیح میدم خونه ام باشم ،اوکی؟مهر:سمیر جان مطمئنی خوبی؟-آره خوبم.سرم رو برگردوندم طرف دکتر که دیدم نه از پرستار خبریه نه از دکی ،مثل اینکه رفته بودن.نیم خیز شدم تا بلند شم که مهرسا سریع دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:من نمیدونم تو چرا اینقدر لجبازي چیمی شد امشب براي اطمینان اینجا می موندي؟با لبخند به حرص خوردنش نگاه کردم و گفتم:خوبه خود دکتر بیرونم کرد،نکنه می خواي با اردنگی منو بیرون کنه؟نوك بینی اش رو فشار دادم و گفتم:برو کاراي ترخیص اگه لازم هست انجامشون بده که بریم خونه.نگاهی به لباسام کردم و داروهاي مسکن کم کم داشتن اثر می کردند و حالت سرگیجه و خواب بهم دست داده بود.-برو دیگه خوابم گرفت.مهر:باشه ،پس تا من برم و برگردم تو همینجا باش.-بچه ام مگه؟اگه نمیري خودم بلند شم برم سراغ کارام؟دوباره نگاهی از سر استیصال بهم کرد و سمت در رفت،به تخت کناریم که خالی بود نگاهی انداختمحالا خوبه کل مداواي من سرپایی انجام شد و این مهر اینقدر ترسیده و نگران دوباره نگاهم به لباسام افتاد،این پیراهن که دیگه نابود شد رفت .دوباره یاد صحنه درگیري و کار نادیا افتادم،اصلا باورمنمیشه که نادیا همچین کاري کرده باشه.اونقدر شوکه شده بودم که هیچ عکس العملی نتونستم از خودم نشون بدم.سرم رو با تاسف تکون دادم و کلافه نفسم روفوت کردم بیرون،هنوزم که هنوز نادیا رو نتونستم درست بشناسم.فکر می کردم اگه با آرامش باهاش حرف بزنم هیچ خطایی نمی کنه ،اما اشتباه می کردم،اون انگار آماده بود تا یهبلایی سرم بیاره.موهام رو با دوتا دستم عقب فرستادم و نگاهم رو به سرامیکاي سفید اتاق دوختم.نمیدونم چرا یه لحظه فقط یه لحظه خیلی کوتاه دلم براي نادیا سوخت،با اینکه هیچ کدوم از حرفا و دلایلش رو قبولنداشتم اما دلم سوخت براش ،اگه واقعا خونواده اي که خودشون سهیم بودن توي اشتباه کردنش دارن مجازاتش میکنن.چند درصد ما آدما می تونیم همچین اشتباهاتی رو ببخشیم؟اصلا همچین اشتباهاتی قابل بخششن؟باید بخشید همچینآدمایی رو ؟میشه بهشون فرصت داد؟اونقدر سوال سخت و بی جواب توي ذهنم بودند که به هیچ کدومشون نمی تونستم جواب درستی بدم،شاید چون نمیتونستم ببخشم،شاید چون هیچ وقت نمی تونم خودم رو جاي نادیا فرص کنم،شاید چون من هیچ وقت از جنس نادیانبودم تا بتونم درکش کنم؟نمیدونم نادیا گفت عادت کرده؟پس من نمی تونم هیچ وقت ببخشمش،شاید اگه گناهش فقط یه بار لغزیدن بود میشد بخشیدش،شاید اگه پشیمونی رو توي چشماش می دیدم می تونستم بخاطر زندگی که بهم ریختش ببخشمش،امااون با وقاحت تمام گفت عادت کرده بود به اون هیجان رابطه پنهانی،شاید خونواده اش یه دلیل براي انحرافشبودن،اما این دلیل قانع کننده اي براي به لجن کشید زندگیش نیست،مگه نبودین آدمایی که تو خونواده اي به دنیااومدند که از ریشه مشکل داشتن؟مگه خودشون راه درست و انتخاب نکردن؟وقتی دخترایی هستن که مادرشون ف*ا*ح*ش*ه است اما اونها راه اشتباه مادرشون رو نرفتن،اونا پاك موندن،مگهپسرایی نیستن که پدراشون معتادند اما اونا حتی از بوي دود بیزارن؟مهم ذات و سرشت آدماست،باید دید ذات آدما به چی گرایش داره،اونوقت می فهمیم که مشکل از کجاست،همونطورکه حتی تو خونواده هایی مذهبی هم فرزندانی رشد می کنن که اشتباه می کنن،مگه فرزند نوح بد نشد؟مشکل ازپدرش بود؟مشکل از تربیتش بود؟نه مشکل از ذاتش بود که وقتی کنار آدماي اشتباه قرار گرفت کفه سنگین بدبودنغلبه کرد بر خوب بودنش و اشتباه کرد.نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم"خدا توبه کنندگان را دوست دارد"پس یعنی همیشه باید دنبال بخشش خداباشیم ،خدا همیشه راه رو براي پشیمونی انشان خطا کار باز گذاشته به شرط اینکه اولین شرط توبه رو بهجابیاریم،ندامت از گناه،هر وقت واقعا پشیمون بودیم از گناهی که کردیم اولین قدم رو برداشتیم و دومین قدم هم تركاون گناهه ،پوزخندي روي لبم نشست.نادیا گناهش رو هی تکرار می کرد و بدتر توش غرق می شد و انتظار داره ببخشمش؟سمیر تو کی هستی که ببخشی یا نه؟من کسی هستم یا نه مهم نیست،مهم اینه که اون حق من رو زایل کرده و خدا ازحق خودش می گذره اما از حق الناس نمی گذره.سمیر یادت نره که اگه ببخشی می تونی امیدوار باشی به بخشش خدا.پوفی کردم و از تخت پایین اومدم و قدمی سمت در برداشتم.اما هنوز یه سوال بزرگ توي ذهنم بود،آیا نادیا لیاقت بخشیده شدن رو داره؟یعنی باید فراموش می کردم بلایی رو کهبه سرم آورد؟حرف زدن آسون ،اما عمل کردن مشکل،شاید یه روزي تونستم ببخشمش.با باز شدن در نگاهم به مهرسا و امیر که نگران کنارش ایستاده بود و سرتاپام رو برانداز می کرد افتاد.ناخودآگاه اخم کردم،بی دلیل و با دلیلش رو نمیدونم فقط از حضور امیر اینجا اخم کردم،کلافه دستی به موهام کشیدم وبا صدایی خفه گفتم:تو اینجا چکار می کنی؟نمیدونم شاید دوست نداشتم هیچ وقت هیچ کس منو توي این حالت ببینه،تو حالتی که دلیلش نادیا بود.امیر سریع فاصله بینمون رو با قدمهاي تند برداشت و روبروم ایستاد و گفت:خریت که شاخ و دم نداره،چه بلاییسرخودت آوردي؟با اخم نگاهی به مهرسا کردم می خواستم بفهمم چیزي به امیر گفته یا نه که انگار منظورم رو فهمید که سریعگفت:مثل اینکه خواهر آقا امیر هم اینجا بستري هستن تو سالن ایشون رو دیدم ،بهشون گفتم که با دزدي که میخواسته کیفت رو بزنه درگیر شدي اومدن تا ...سرم رو تکون دادم و نذاشتم بیشتر از این توضیح بده که امیر با تاسف مشت آرومی به گونه ام زد و گفت:مگه تو کیفتچی بود ،من که همیشه می گفتم تو یه تخته ات کمه،حالا میزد می کشتت خیالت راحت می شد.لبخندي به روش زدم،جوري حرف میزد که انگار ما دیشب باهم دعوایی نداشتیم.-شد دیگه.در ضمن اونی که یه تخته اش کمه فرش پاتریس نه من.امیر با حرص گفت:هر هر خیارشور شدي ،ببینم زخمت رو.و خم شد تا دکمه هاي پیراهنم رو که چند دقیقه قبل مهرسا بسته بود رو باز کنه کهگفتم:چیزي نیست ،یه زخم سطحیه.حال خواهرت چطوره؟با بسته شدن در نگاهی به در بسته اتاق کردم،مهرسا بیرون رفته بود.نگاهی به قیافه خسته امیرکردم،امیري که عادت داشت همیشه مرتب باشه،اما انگار هیچی براش مهم نبود،حق داشتخواهرش روي تخت بیمارستان بین مرگ و زندگی بود،همین که سرپا ایستاده خودش کلی با صدایی گرفته و آروم گفت:علایم حیاتیش نرمال اما هنوز بهوش نیومده.قدمی عقب رفتم و روي تخت نشستم که امیر هم کنارم نشست.با شرمندگی گفتم:امیر بابت دیشب من متاسفم،اصلا نفهمیدم چی گفتمنذاشت بیشتر از این ادامه بدمامیر:به نظرت چینی رو که بند بزنن مثل روز اولش میشه؟متعجب نگاش کردم و گفتم:میدونم حرفایی که گفتم قابل بخشش نیستن اما...باز میون حرفم اومد و گفت:هر کسی جاي تو بود ممکن بود همین فکر رو بکنه،پس فراموشش کن،تنها چیزي که تويگذشته ام وجود داره و هیچ وقت از وجودش خجل نیستن،دوستی با توئه،حداقلش بخاطر رفاقت با تو هیچ وقت خودمرو سرزنش نمی کنم،تو هم بهتر هر چی زر زدي رو فراموش کنی بلکه منم فراموش کنم.از روي تخت بلند شد ،اما انگار چیزي یادش اومده باشه برگشت و گفت:راستی سمیر ،گفتی یلدا باید عده نگه داره؟واقعاجدي بود یا شوخی؟لبخندي زدم و گفتم:شوخی بود،فقط می خواستم یکم ادب شی همین.با حرص نگاهم کرد و گفت:حقته بزنم همین جا داغونت کنم پسره بی شعور نمیگی با اون بالاي منبر رفتنت ممکنبود من خر شم و برم اون یلدا رو بگیرم.با لبخند خسته به امیرنگاه کردم که سعی می کرد نشون بده هیچ اتفاقی نیفتاده،امیري که سعی می کرد سنگینی اینبلایی که سر خونواده اش اومده رو به دوش بکشه.امیري که از چشماش می خوندم ،عذابی رو که داشت تحمل می کرد.امیر:کاري نداري؟می خواي برسونمتون خونه؟-نه ممون،امیدوارم هر چی زودتر خواهرت بهوش بیاد.سرش رو تکون داد و در رو باز کرد.امیر:من رفتم باي.سرم رو تکون دادم .واقعا چرا گاهی آدمها براي رسیدن به یه خوشی کاذب تموم زندگیشون رو تباه می کنن؟کم بودند آدهایی مثل امیر که همیشه سعی می کردند به سادگی ببخشن.مهر:دستت رو بذار رو شونه ام.نمیدونم چند دقیقه بودم که تو خودم بودم،اما وقتی به خودم اومدم که مهرسا کنارم ایستاده بود.بلند شدم و گفتم:خودم می تونم راه برم.تیر که نخوردم.سرم رو روي بالش می ذارم و چشام رو می بندم،انگار حتی اثر مسکن هم پریده و بی خواب شدم.توي سکوت ماشین گذشته رو نبش قبر کردم به خودم قول دادم امشب آخرین شب باشه.آخرین شبی باشه که به گذشته فکر می کنم.ساعد دستم رو روي پیشونی ام گذاشتم .آروم تر شدنم نسبت به چند سال پیش غیرقابل انکار ...بالا پایین شدن تشک تخت و نشستن مهرسا و دستش رو کهروي بازوم نشست رو حس کردم اما دوست داشتم این سکوت نشکنه دلم می خواست امشب رو تا صبح به همهچیزهایی که توي زندگیم خط زدم فکر کنم.مهرسا آروم گفت:سمیر خوابیدي؟-نه ،اما می خوام بخوابم.مهر:باشه پس من تو سالنم چیزي احتیاج داشتی صدام کن.چیزي نگفت ،بعد از مکثی طولانی بلند شد و گفت:میرم یه چیزي واسه شام درست کنم.صداي آروم بسته شدن در باعث شد چشام رو باز کنم و به تابلوي روبروم خیره شم،تابلویی که ترکبی از چند رنگبود،بی هیچ تصویر مشخصی،شاید باید خیلی دقیق می شدي تا بتونی اون آدمک هاي حیرون رو ببینی.نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد،مسکن ها اثر کردند و من هم تلاش کردم تا گذشته رو براي همیشه از گوشهذهنم پاك کنم،تلاشی که مطمئن بودم ناممکن ،هیچ وقت هیچ کس نمی تونه گذشته رو از ذهن خودش محوکنه،گذشته اي که حالش رو ساخته و چه بسا توي آینده اش هم دخیل باشه.با سرو صداي ایلیا که مطمئنا تو سالن بود،از خواب بیدار شدم،چشام رو با کمی تاخیر باز کردم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم و با دست راستم گردن رو ماساژ دادم.خودم رو بالا کشیدم که درد خفیفی تو پهلوم پیچید که باعث شد دستم ناخودآگاه روي پهلوم بشینه.به تاج تخت تکیه دادم و خودم رو بالا کشیدم ،چند دقیقه اي تو همین حال موندم بعد پاهام رو روي زمین گذاشتم و ازتخت پایین اومدم.به سمت کمد رفتم ،در کمد رو باز کردم و بی هیچ منطق و دلیلی چشام رو بین لباسام چرخوندم.اصلا نمیدونستم چرادر کمد رو باز کردم.می فهمیدم که هنوز ذهنم درگیر هر چقدر هم که می خواستم خودم رو به بی خیالی بزنم غیرممکن بود.یه دستم روي پهلوم بود و دست دیگه ام رو تیکه دادم به در کمد و به لباساهاي آویزون شده خیره شدم.نگاهم توي کمد بود اما ذهنم کجا بود رو هم خودم نمیدونستم.میدونستم این روزهاي سخت هم مثل گذشته می گذرن،اما بی تاثیر هم نمی گذرن،تو زندگی چقدر اشتباه کردم؟چقدرخط زدم و دوباره شروع کردم؟چقدر انرژي صرف ساختن یه زندگی خوب و آروم گذاشتم؟در اتاق یه ضرب باز شد که باعث شد به خودم بیام و کمی از در کمد فاصله بگیرم و نگاهم رو بچرخونم سمت در.مهر:بیداري؟سرم رو تکون دادم و با خودم گفتم چه سوال مسخره اي پرسید.مهرسا نزدیکتر شد و گفت:شام رو آماده کردم بیارم برات بخوري؟همونجور که بی حرکت به درون کمد خیره بودم گفتم:ایلیا بیداره یا خوابه؟مهر:نه بیدار ،داره بازي می کنه.حالت خوبه؟سرم رو تکون دادم-به سمیح که چیزي نگفتی؟مهر:نهخسته در کمد رو بستم و با دو قدم خودم رو سمت تخت رسوندم و روش نشستم.نگاهم رو چرخوندم روي زخم بانداژ شده ام ،با دست چپم روي زخم کشیدم.هنوز هم توي شوك کاري ام که نادیا کرد،انگار هیچ وقت نتونستم بشناسمشریا،درست وقتی که فکر م یکردم دیگهشناختمش باز کاري کرد ،که فهمیدم باز هم دست کم گرفته بودمش.مهر:چرا اینقدر پریشونی؟کنارم با فاصله خیلی کمی نشسته بود.شونه اي بالا انداختم و زل زدم توي چشماش.-نمیدونم،فقط هیچ وقت فکر نمی کردم که نادیا اینقدر با کسی که من انتخابش کرده باشم فاصله داشته باشه،یه زنچقدر می تونه،همیشه تو گوشمون خوندن زن ضعیفه و نیاز به مراقبت داره،اما من امروز فهمیدم که زنهایی وجود دارنکه تو خشونت شاید از یهمرد هم خشن تر باشن ،چی باعث میشه که یه زن اوقندر از خود وجودیش فاصله بگیره،از سرشتش از طلافتش ازمظهر عشق بودنش،چی میشه که یه زن همه ي زندگیش رو فداي یه عادت می کنه؟مهر با صداي آرومی گفت :فقط زن؟-زن،مرد ...آدما...دست چپم رو که روي پاي چپم بود توي دست گرفت و گفت:آدمها هر لحظه زندگیشون جلسه امتحان ،اما اونا غافلنداز این امتحاناي ریز و کوچیک،ماها فقط امتحانایی بزرگ رو می بینیم ،غافلیم از همین امتحانات کوچیک،تو بزرگترینامتحانی که یه مردمی تونست تجربه کنه رو پشت سر گذاشتی ،میدونم خیلی سخت بوده اما تموم شد ،نمره ات هم اگه بیست نشد امامطمئنا رد هم نشدي،دلیل تو براي پنهون کردن قضیه نادیا ممکن هر چیزي باشه ،اما اینو فراموش نکن که تو باپنهون کردن قضیه خواسته یا ناخواسته فرصت جبران بهش دادي،اون بود که باز اشتباه کردسرش رو پایین انداخت و با کمی تردید گفت،حتی اگه می بخشیدیش و از زندگیت حذفش نمی کردياخم غلیظی کردم و دهن باز کردم تا چیزي بگم که چهارتا انگشت دستش رو جلوي دهنم گرفت و گفت:میدونم ،هیچوقت ممکن نبود و نیست که تو به قول خودت بی غیرتی کنی و با همچین زنی ادامه بدي،اما من می خوام این رو بگمکه تو درست ترین کار رو از نظر من اون موقع کردي،ناخواسته فرصت جبران دادي و دیدي که باز بیراهه رفت،ما آدماوقتی بیراهه میریم همه رو مقصر می دونیم جز خودمون،حتی به آسفالت خیابون هم گیر میدیم و میگم اون باعث شدبپیچیم تو جاده خاکی اما هیچ وقت نمیگیم این ما بودیم که چراغ قرمزهاي زندگی رو رد کردیم ،کمتر آدمایی شهامتبه خرج میدن و میگن ما اشتباه کردیم،این رو گفتم که مطمئن شی که نه امیر نه خونواده اش مطمئن باش تو رومقصر بیراهه رفتنش نخواهند دونست،نمی خوام دیگه پریشون ببینمتبا اخم نگاهم رو به پنجره دوختم که گفت:میدونم و می شناسمت و مطمئنم که محکمی،در کل می خوام بگم که توهیچ وقت تو زندگیت نباختی ،چون همیشه میگن اگه یه نفر بار اول بهت خیانت کرد اشتباه از خودشه اما اگه اونشخص بار دومی هم بهت خیانت کرد مطمئن باش اشتباه از تو بوده و تو اشتباه نکردي چون از زندگیت به موقعحذفش کردي و نذاشتی باز هم به اعتمادت خیانت کنه،گاهی بعضی آدما لیاقت بخشیدن نداري و نشخیص این کهببخشیم یا نبخشیم با اینکه خیلی سخته اما تو درست انتخاب کردي،حداقل همیشه خیالت راحته که اگه یه بار ازاعتمادت سواستفاده کرد اما تو وقتی فهمیدي اجازه ندادي بار دومی هم از اعتمادت سواستفاده کنه.با پوزخند به پهلوم اشاره کردم و گفتم:پس این چی؟تو چشام جدي زل زد و گفت:تو وقتی رفتی بهش اعتماد کرده بودي سمیر؟تو فقط واسه تلافی رفتی ،خب اینمعواقبش بود.لبخندي ناخواسته نشست روي لبم ،پشت دستم رو به حالت نوازش روي گونه اش کشیدم که صداي گریه ایلیا بلندشد.مهرسا با خنده چشمکی زد و گفت:من برم به پسرم برسم-پس باباش چی؟صداي خنده اش بلند شد و همونطور که دستش روي دستگیره در بود گفت:باباش به اندازه کافی مستفیض شد.کشو رو باز کردم و رکابی سفیدي برداشتم و تنم کردم ،با اینکه زخم عمیق نبود اما خوب نمی شد منکر دردش شد.در اتاق رو باز کردم که چشمم به ایلیا افتاد ،داشت خندون سالن رو دور میزد،لبخندي زدم،همیشه اولین تجربه ها برايآدم یه چیز دیگه اند....همین ایلیا تا زمانی که هنوز این راه رفتن براش جدیده ،جالب و دوست داشتنی اما کم کم که عادي شد براش یادشمیره که یه روزي چه شوقی براي همین راه رفتن داشته.چرا ما آدما تا چیزي رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم؟با صداي مهرسا به خودم اومدممهر:سمیر شامت رو بیارم تو اتاق؟یه قدم سمت ایلیا برداشتم و تو آغوشم کشیدمش که باعث شد جیغش دربیاد و دست و پا بزنه تا بذارمش زمین،آرهخب دیگه بغل من واسه اش تکراري شده می خواد راه بره،شایدم حس بزرگ شدن بهش دست داده و فکر می کنه میتونه رو پاي خودش وایسه.محکم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:نه خودم اومدم.با ضربه اي که ایلیا با پاش به کنار زخمم زد آخی گفتم و سریع گذاشتمش زمین.-پدرسوخته ،زدي ناکارم کرديمهرسا سرکی از تو آشپزخونه کشید و گفت:چیزي شده؟همونطور که من و ایلیا هر دو با جدیت بهم زل زده بودیم و هیچ کدوممون هم کوتاه بیا نبودیم گفتم:نه فقط این پسریکم پرو شده.مهر:بیا شامت رو بخور اذیتش نکن بذار بازي کنه.چپ چپ نگاش کردم و گفتم:من اذیتش کردم؟حق داري تو که ندیدي این پدر...نه چرا پدر...مادر سوخته چطوري باپاش زد به پهلوم.مهرسا پقی زد زیر خنده و بریده بریده میون خنده گفت:سمیر مادرسوخته دیگه چیه؟جدي اما با یه لبخند خفه شده گفتم:خب چرا همیشه پدرا باید بسوزن اونوقت همه چیز به اسم مامانا بره خب یه بار هماونا بسوزن،خسوف که نمیشه،میشه؟سرش رو تکون داد و رو به ایلیا گفت:مامانی برو بشین بازي کنایلیا که انگار از دور زدن و وجب کردن سالن خسته شده بود دستاش رو به طرفم دراز کرد و صداهایی نامفهومی ازدهنش سمت گوشم ارسال کرد که یعنی بغلم کن.منم با بدجنسی ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:نخیر پسر جان برو سالن رو متر کن بهتر از بغل منه.بعد هم بهم بگوچند متر بود.و بدون توجه به نگاه بغض دارش که هر لحظه ممکن بود صداي جیغش دربیاد سمت آشپزخونه رفتم.سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m۴٩٩Pageنرسیده به درگاه آشپزخونه هم مصادف شد با بلند شدن صداي جیغ ایلیا.اما از اون جایی که حرف من یکی بود با نهایتسنگ دلی وارد آشپزخونه شدم که ایلیا هم بدنبالم همونطور که هنوز دستاش تو هوا بودن حرکت کرد.مهرسا که ایلیا رو تو اون حالت دید غرغرکنان سمتش رفت و گفت:من نمیدونم تو چرا اینقدر دوست داري این بچه رواذیت کنی؟شیر آب رو باز کردم و جلوي سینک ایستادم که مهرسا دوباره غر زد:اینجا دستات رو نشوردستام رو زیر شیر آب گرفتم و مایع ظرفشویی رو برداشتم و گفتم:مهر جان من اذیت نکن ،همین یه بارایلیا رو روي صندلیش گذاشت و گفت:من بگم نه تو انجام نمیدي؟با لبخندي پهن گفتم:پس تو که میدونی چرا نهی می کنی منو؟مهر:چون به امر به معروف و نهی از منکر اعتقاد دارم.شیر آب رو بستم و دستام رو تو هوا تکون دادم که داد مهرسا دراومد:ا سمیر چرا اذیت می کنی با دستمال خشک کندستات رو .من که عمدا دوست داشتم غر بزنه دستام رو دوباره جلوي صورتش تکون دادم که با تاسف روش رو طرف ایلیابرگردوند و گفت:این بابات از تو هم بچه تره.پشت سرش ایستادم ،خم شدم و گردنش رو بوسیدم و گفتم:آدم با مریض درست صحبت می کنه.صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم .-ساعت چند ؟مهر:حوالی نه-جدي؟ایلیا رو سمیح کی آورد؟مشغول کشیدن غذا شدم که گفت:یه نیم ساعتی قبل بیدار شدنت .-چیزي که بهش نگفتی؟مهر:نهنگاهی به مهر کردم که داشت با آرامش و مادرانه قاشق به قاشق و آروم غذا رو تو دهن ایلیا میذاشت.دستم رو زیرچونه ام گذاشتم و بهشون خیره شدم.-مهر ؟دهن ایلیا رو با دستمال پاك کرد و گفت:جانم؟-جونت سلامتوقتی چیزي نگفتم متعجب برگشت طرفم و گفت:چرا اینجوري نگاه می کنی،چیزي می خواستی بگی؟لبخندي زدم و گفتم:داشتم فکر میکردم که ایلیا که داره بزرگ میشه بد نیست یه دختر کوچولوي خوشگل هم بیاد توجمعمون.چپ چپ نگاهم کرد و همونطور که حواسش به ایلیا بود که دستش رو توي بشقاب غذاش نذاره گفت:غذات رو بخورآقا سمیر که گشنگی روت اثر گذاشته ،مگه ما چند وقته که ازدواج کردیم.موذي شونه اي بالا انداختم و قاشق و چنگال رو بدست گرفتم و گفتم:بالاخره من بهت گفتم که بدونی چه قصديدارم.مشکوك خیره شد تو چشام و گفت:جدي نمیگی نه؟لبخند پهنی زدم و گفتم:چته اینقدر ترسیدي ،بابا شوخی کردم شامت رو بخور.نفس راحتی کشید و به سمت ایلیا برگشت که گفتم:البته شوخیم رو جدي بگیري به نفعته.با حرص برگشت طرفم و گفت:سمیر جان ،حالت خوب نیست شامت رو بخور برو دراز بکش تا اثر مسکنا نپریده.لبخندي زدم و بلند گفتم:چشم خانومچند وقتی میشد که از این ماجرا ها گذشته بود . توي این مدت همه چی آروم بود . هرچند که یه وقتا متوجه میشدمسمیر تو لاك خودش رفته و مسلما به گذشته و گذشته ها فکر میکرد اما سعی میکرد نشون نده .حالا دیگه خانواده سمیر هم میدونستن پشت سکوت سمیر چه چیزي پنهان بوده . سمیح به سمیر گفته بود حالا همهچی رو میدونن. البته سعی میکردن جلوي من چیزي رو نشون ندن . شاید فکر میکردن من از قضیه گذشته سمیرچیزي نمیدونم . براي همین من هم سعی میکردم خودم رو طوري نشون بدم که اونا دوست داشتن در موردم فکر کنن.از قضیه درگیري اخیر سمیر و نادیا هیچکس خبر نداشت جز محسن.احساس میکردم سمیر یه وقتا با محسن راحتتره . این یه وقتایی حس حسادتم رو بر می انگیخت ولی خب سعیمیکردم چزي بروز ندم .دوست داشتم سمیر تمام خوشی و غمهاش رو با من قسمت کنه و من فقط نقطه آرامشش باشم .سیاوش.ش و مھرنوش از خیانت تا عشق(جلد دوم)w w w . p a t o g h e r o m a n . r o z b l o g . c o m۵٠١Pageمیدونستم محسن یه مشاور روانشناس هستش و مثل من سعی نداره با احساس سمیر رو درك کنه و راه کارهايدرست جلوي پاي سمیر میذاشت که همین آرومم میکرد وگرنه تحمل داشتن یه رغیب شاید از نوع دیگه و حتی ازجنس مردش هم برام سخت بود!***امشب بعد دو ماه و خورده اي که از ازدواجمون میگذشت دعوت شده بودیم خونه خاله بزرگ سمیر. خیلی وقت بود ازستاره خبري نداشتم. یعنی اونطور که سمیر گفته بود براي زایمان عروسشون به شهرستان رفته بود و همونجا موندهبود.بعد از اینکه ایلیا رو آماده کردم مشغول آرایش کردن خودم شدم. مشغول ریمل زدن به موژه هام بودم که سمیر وارداتاق شد.بدون اینکه دست از کارم بردارم به سمیر گفتمسمیر جان ایلیا رو حاضر کردم .لطف میکنی ساکش رو تو آماده کنی؟وقتی جوابی ازش نشندیم از توي آینه نگاهش کردم.به سمت تخت اومد و روي تخت نشست . نگاهش رو از ایلیا کهروي زمین نشسته بود گرفت و به من نگاه کرد.در ریملم رو بستم و گفتمعزیزم فهمیدي چی گفتم؟یه ابروش رو بالا داد و گفتنکنه فکر کردي گوشام سنگین شده؟یه کم از طرز حرف زدنش دلخور شدم. معلوم نبود چش شده بود.رژ گونه ام رو برداشتم و با برس مخصوصش کمیروي گونه هام کشیدم که گفتنمیخواد اینقدر آرایش کنی؟ مگه چه خبره؟با تعجب دوباره از توي آینه بهش نگاه کردم که گفتتو که هیچوقت اینطوري آرایش نمیکردي حالا چی شده که آینه رو ول نمیکنی؟با دلخوري گفتممن همیشه موقع مهمونی رفتن همینقدر آرایش میکنم؟از روي تخت بلند شد و در حالیکه به لباسی که آماده کرده بودم براي امشب بپوشم اشاره میکرد گفتنکنه اینو میخواي براي امشب بپوشی؟به پیراهن فیروزه ایم که روي تخت بود نگاه کردم و گفتمتو هم یه پیراهن داري کمرنگ تر از اینه. اونو بپوشاز روي تخت برش داشت و گفتلازم نکرده اینو بپوشی . یه لباس سنگین تر بپوشاینبار دیگه واقعا کفرم در اومد . برس رو تقریبا جلوي آینه پرت کردم و پرسیدمچت شده؟در کمد رو بست و گفتمن طوریم نشده-پس این ایراد گرفتنهاي بی خودي چیه؟-بی خودي نیست . فقط دلم نمیخواد زنم طوري لباس بپوشه یا آرایش کنه که جلب توجه کنهکلافه پوفی کردم و گفتمسمیر من همیشه اینطوري لباس میپوشم و آرایش میکنم. لباس پوشیدنم که ایرادي نداره. همیشه پوشیده اس.آرایشمم که اصلا زیاد نیست که داري بهش ایراد میگیري. این وسط یه جاش میلنگه نگو نهایلیا رو برداشت بغل کرد و در حالیکه از در میرفت بیرون گفتقرار بود مجلس خانوادگی باشه ولی خاله جان یه ایل دعوت کرده. من نمیدونم من نخواستم عروسی بگیرم چرا دیگراناینقدر جوش جشن عروسی نگرفته ما رو میزنن؟!قبل از اینکه از در خارج بشه گفتاون پیراهن صدري رنگ رو بپوش.یه لحظه نگاهم رو به سقف دادم که یادم بیاد از کدوم لباس حرف میزنه که گفتواسه من ادا نیا مهرسا . اونکاري رو که میگم بکن. هیچ خوشم نمیاد رو حرفم ،حرف بزنیبا این حرف زدنش کاملا وا رفتم.من اصلا قصدم ادا اومدن براش نبود.مسلما با این اخلاق منحصر به فردش جاییبراي ادا اومدن نمیذاشت!با لب و لوچه آویزون بلند شدم و به سمت کمد رفتم . درش رو باز کردم و با یه حرکت تمام لباس ها رو کنار زدم و زلزدم به لباسها.چشمم چرخید روي پیراهنی که حرفش رو زده بود و روش ثابت شد.بدتر از این لباس ممکن نبود داشته باشم. یه لباس گشاد که بیشتر به در دوران حاملگی میخورد. با اخم پسش زدم و بهدنبال یه لباس مناسب تر گشتم.دستم روي یه بلوز بلند که آبی نفتی خوشرنگ بود ایستاد. برش داشتم . بلندیش اونقدر بود که معذب باهاش نباشم .فقط مونده بودم با دامن بپوشمش یا با شلور.با شلوار خیلی مجلسی نمیشد براي همین دامنم رو که بلندیش زیر زانو میرسد برداشتم و پرتش کردم روي تخت و بهدنبال یه روسري که باهاش همخونی داشته باشه گرشتم.با صداي سمیر که گفت من و ایلیا تو ماشینیم ، نگاهم رو از آینه گرفتم. و روسریم رو روي سرم انداختم و از اتاقاومدم بیرون.با چشم همه جا رو بررسی کردم که یه وقت چیزي از وسایل ایلیا جا نمونده باشه که چشمم به شیشه نشُسته اش رويمیزنهار خوري افتاد.سرم رو تکون دادم و برش داشتم و همونطوري که زیر لب غر غر میکردم شیشه اش رو شستم.سمیر وقتی رو دنده لج میفتاد لنگه نداشت. حدس میزدم که حتی ساك ایلیا رو هم آماده نکرده باشه. به سمت اتاق ایلیارفتم که دیدم بله حدسم کاملا درست بوده.سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتمهر چی کوتاه میام بدتر میکنه.وسایل مورد نیازش رو توي ساك ریختم و از اتاقش اومدم بیرون و به سمت جا کفشی رفتم و اون کفشی که با بلوزمست بود رو پوشیدم و اومدم بیرون.سمیر و ایلیا دم در در حال تمرین قدم زدن بود!در حیاط رو محکم بهم کوبیدم که سمیر با اخم برگشت و گفتچه خبرته؟چپ چپ نگاهش کردم و گفتمسمیر مگه نگفتم ساك ایلیا رو آماده کن ؟صاف ایستاد و گفتاگه قراره مادرش باشی که باید همه کارهاش رو بکنی.خیره تو چشماش گفتمو شما که پدرشی قراره چکار کنی؟یه قدم به سمتم اومد اما قبل اینکه حرفی بزنه زنگ موبایلش به صدا در آومد . یه کم تو چشمام خیره شد و بعد قبلاینکه جواب بده شمرده گفتجوابت بمونه واسه بعد.نگاهم رو ازش گرفتم و ایلیا رو که دستاي سمیر رو گرفته بود و تقلا میکرد از دستش در بره بلکه دو قدم راه رفتن باکفشاي تازه رو خودش تجربه کنه ، بغل کردم و با بغضی که یهویی توي گلوم نشست زیر لب گفتمیه در صد هم تغییر نکردي. منتظر نباش که در برابرت بی جواب بمونم چون منم دلیلی براي تغییر نمیبینم.در حال حرف زدن با تلفن بود که نتونسست جوابم رو بده ولی چپ چپ نگاه کردنش رو قشنگ حس کردم. به رويخودم نیاوردم و در ماشین رو باز کردم و جلو نشستم. ساك ایلیا رو عقب گذاشتم و ایلیا رو به سمت خودم برگردوندم وتا کمتر تقلا کنه وسر صدا کنه.ماشین رو روشن کردم و همون طور که نگاهم به خیابون بود گفتم :حواست باشه امشب یه ایل دعوتن پس با پسراگرم نگیري که خوشم نمیاد.چیزي نگفت که از گوشه چشم نگاش کردم و دستم رو سمت پخش ماشین بردم که با صدایی پر از تعجب گفت یعنیچی؟دکمه پخش رو زدم که صداي موسیقی بی کلامی که چند هفته اس سعی می کردم با گوش دادن به اون ذهنم آرومبشه تو فضاي ماشین پخش شد.-همین که شنیدي؟ایلیا خودش رو به سمتم کشید که با اخم نگاش کردم و گفتم:بچه رو درست بگیرایلیا رو تو بغلش گرفت که گفتم:اصلا چرا نذاشتیش صندلی عقب سرجاش بشین ؟مهر:هنوز جواب سوالم رو نداديبه ایلیا که توي بغلش دست و پا میزد نگاهی کردم و راهنما زدم،ماشین رو گوشه خیابون پارك کردم و برگشتمطرفش.با توقف ماشین ایلیا هم سروصداش خاموش شد و آروم گرفت.-قبلنا باهام یکی به دو نمی کردي،در ضمن یادت باشه من سوالی رو که دلم نخواد جواب نمیدم،فهمیدي؟سرش رو با کلافگی تکون داد و ایلیا رو که خودش رو خم کرده بود و معلوم نیست دنبال چی بود که سرش سمت کفماشین خم شده بود رو تو بغلش درست کرد که جیغ ایلیا بلند شدمهر:منم تا دلیل بهم ندي...محکم رو فرمون کوبیدم و گفتم:یه مدت هیچی نگفتم فکر کردي هر چی تو بگی قرار بشه ؟اینو تو گوشت فرو کنشوهرت منم هر چی هم من بگم باید بشه،وقتی میگم دلم نمی خواد با پسرا بگو بخند داشته باشی بگو چشم.ایلیا هم با داد من ترسیده بود و بغض کرده فقط نگاهم می کرد ،دست چپم رو پشت گردنم کشیدم که گفت:فقطامیدوارم این حرفات ناشی از بی اعتمادیت نباشه .ماشین رو از پارك خارج کردم و گفتم:امیدوار نباشبا صدایی که سعی می کرد عصبی بودنش رو نشون نده گفت:یعنی چی؟-هیچیمهر:سمیر؟یه نگاه بی جواب بهش کردم و دوباره به خیابون زل زدم که گفت:سمیر امروز از سر ظهر رفتارت عوض شده یعنیچی؟-علی براي چی زنگ زده بود بهت؟گیج گفت:کدوم علی...اما انگار یادش اومده باشه گفت:منظورت علی شوهر پري دیگه؟عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:چرا یه هفته اس هر روز شماره اش رو گوشیتهمتعجب گفت:گوشیم رو چک می کنی سمیرعصبی برگشتم طرفش که ایلیا خودش رو تو بغل مهرسا جمع کرد-نکنم؟شوهرتم یادت نره ،این کوچکترین حقی که من دارمتک خنده عصبی کرد و گفت:پس منم حق دارم بپرسم که چرا غزل خانوم هر روز داره به خونه زنگ میزنه و اعلامحضور میکنه،چه میدونم شاید تو امیدوارش کردي؟ابروهام رو تو هم کشیدم ،سرم رو تکون دادم و گفتم:منظور؟ابرویی بالا انداخت و گفت:بی منظور گفتم-خوب داري موضوع رو می پیچونی؟فکر کردي خرم نه؟دیگه حق نداري با این علی یا هر خر دیگه اي حرف بزنیفهمیدي؟سعی می کرد به خودش مسلط باشهمهر:آرومتر حرف بزن بچه ترسیده،اصلا بهتره وقتی برگشتیم حرف بزنیمنگاهی به ایلیا که سرش رو تو سی*نه مهرسا پنهون کرده بود کردم و عصبی چنگی بهموهام زدم و زیر لب گفتم:موندم چی رو باور کنم و چی رو نکنم؟چیزي نگفت،من هم ترجیح دادم تا رسیدن به خونه خاله سکوت کنم.پشت در خونه که ایستادیم دستم رو سمت زنگ بردم و نگاهی به مهرسا که با اخم نگام می کرد انداختم وگفتم:اخمات رو باز کنشونه اي بالا انداخت و ایلیا رو تو بغلش جابه جا کرد ،ایلیا با خنده شروع به سرووصدا کردن و تقلا کردن براي پاییناومدن از بغلش کردم.بدون اینکه زنگ در رو بزنم قدمی سمتش برداشتم و ایلیا رو از دستش گرفتم.بدون اینکه چیزي بگه دست دراز کرد تازنگ رو بزنه ،تو نیمه راه دستش رو گرفتم و گفتم:قرار شد تو خونه حرف بزنیم پس بهتره الان اخمی نباشه ،اوکی؟دستم رو پس زد و گفت:چرا هر چی تو میگی باید بشه؟یهو با دردي تو گونه ام ایلیا رو که دهنش رو به صورتم چسبونده بود از خودم دور کردم و با اخم گفتم:چته بچه آرومبگیرمهر:بدش من،ترسید.دوباره ایلیا رو تو بغلم گرفتم و گونه اش رو بوسیدم که باز پررو شد و اینبار انگشت شستش رو سمت چشم راستمبرد.صورتم رو عقب کشیدم و گفتم:زنگ رو بزن،میدونم تند رفتم اما درك کن دیگه.فقط بروبر نگاهم کرد و چیزي نگفت که یه لبخند شرمنده تحویلش دادم و روي صورتش خم شدم و یه بوسه سریعروي گونه اش گذاشتم و گفتم:خب فکر کنم یکم غیرتی شدم.مهر:یکم نه زیاديبا خنده دستم رو سمت زنگ بردم و فشارش دادم و در همون حال گفتم نشونه عشق فدات شم.لبخند محوي زد و گفت:اینو نگی چی بگی.با صداي مهیار که می گفت:دل و قلوه دادنتون تموم شد در رو باز کنم.خندیدم و گفتم:بی شعور گوشی رو برداشتی و نمیگی؟باز کن در رو.با خنده در رو باز کرد-بفرمایید خانما مقدمترند.ابرویی بالا انداخت و آروم گفت:نه یه چند دقیقه پیشت نه به الانت.با دست به سمت ساختمون هدایتش کردم و سر ایلیا رو که روي شونه ام بود و داشت با دندوناي جدیدش شونه ام روگاز می گرفت.-ول کن بچه لباسم رو خیس کرديمهرسا دست دراز کرد وگفت :بده من بگیرمش.-نمی خواد...اما هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که صداي ستاره و متعاقب اون خاله رو شنیدم-سلام بر زوج جوان-سلام بچه ها چرا وسط حیاط ایستادین بیایین تو-سلام خاله خودم و سلام به زشت ترین دخترخاله دنیاستاره با اخم گفت:حیف زنت اینجاس وگرنه حالت رو می گرفتم.همونجور که بهشون نزدیک می شدم گفتم:عددي نیستی بچهمهر:سمیر زشتهخاله با لبخند گفت:تو نگران نباش عزیزم اینا هر وقت همو ببینن همین جورینبعد دست دور گردن مهرسا انداخت و شروع به روبوسی کردن ،منم به ستاره که داشت برام خط و نشون یم کشیدنگاهی انداختم و گفتم:بیا پسرم رو بگیر که این که از ترشیدگی درت میاره و میشه شاهزاده سوار بر اسبتبا چشم غره اي ایلیا رو از بغلم گرفت و رو به مهرسا شروع به سلام و احوالپرسی کرد ،خاله هم نزدیکم شد وگفت:خودتو یه ذره خم کن خاله که ببوسمت.با خنده گفتم:خاله یه چیزي می پوشیدي قدت بلندتر شه بلکه این جناب شوهر خاله پشمون نشه.همونجور که دستش دور گردنم بود گفت:خجالت بکش بچه آدم با خاله اش درست حرف میزنه .بعد هم دستش رو به سمت در سالن دراز کرد و گفت:بفرمایید تو که همه منتظرتونن.براي دهمین بار عرض سالن رو رفتم و برگشتم که صداي آروم مهرسا بلند شد:سمیر ؟-مگه من نگفتم که اون پیراهن صدري رو بپوش؟هان؟حرف من کشک بود؟چیه دیگه براي حرفام تره هم خورد نمیکنی؟چرا گفتم با پسرا گرم نگیري رفتی برعکس عمل کردي هان؟مهر:آرومتر حرف بزن ایلیا رو بیدار نکناین خونسردیش بیشتر عصبیم کرد با صدایی که به زور کنترلش کرده بودم گفتم:اون پسره عملی چی می گفت هر وکرتون به راه بود.با تعجب گفت:سمیر هر و کر یعنی چی؟-واسه من فیلم نیا که خودم ختم روزگارم،خودتو سیاه کن،من زنی رو که واسه حرفام پشیزي ارزش قائل نشه نمیخوام.عصبی جلوم ایستاد و گفت:به جهنم که نمی خواي،اون از بعد شام که زهر کردي مهمونی رو بهم اینم از الانت-زهر هم واسه ات کم وقتی ...مهر:سمیر بهم اعتماد داري یا نه؟حس می کردم چشام مثل دو تا گوي آتیش می مونن،روبروش نفس نفس زنان ایستاده بود و عصبی نگاش می کردم.نفسش رو کلافه تو گردنم فوت کرد و دستش رو روي طرف چپ صورتم گذاشت و گفت:تو که میدونی من غیر توکسی رو دوست ندارم پس چرا اذیت می کنی؟اون پسره هم همون کسی که می خواستیم بفهمیم کیه و از کجا ما رومی شناسه.عصبی دستش رو پس زدم و گفتم:مگه من ازت خواستم آمارش رو دربیاري؟خودم آمارش رو درآوردم فهمیدم برادرزادهشوهر مانیاست و با پوزخند ادامه داد :و خواستگار سمج ستاره اس،میدونم دانشجوي ارشد و با عموش که شوهر مانیاسزندگی می کنه مثل اینکه...وسط حرفم اومد و گفت:باور کن خودش اومد کنارم نشست ،بعد هم خودش رو معرفی کرد و شروع کرد به از هر دريحرف زدنعصبی مشتی به کف دست چپم کوبیدم و گفتم:واسه چی باید بلند شه فقط براي تو چایی بریزه بیاره؟کلافه دست به کمر نگاهم کرد و گفت:من چه میدونم رفت براي خودش چایی بیاره یه لیوان هم براي من آورد منم ازدستش گرفتم.موهام رو بالا زدم و گفتم:اصلا چرا گوشه سالن تنها نشسته بودي؟چرا نیومدي کنار من بشینی؟یهو عصبی داد زد:واي خسته ام کردي تو،بهم اعتماد نداري رك و پوست کنده بگو و خلاصم کن.عصبی و بدون منظور گفتم:آره ندارم.مبهوت و ناباور گفت:نداري؟سمیر به من اعتماد نداري؟گردنم رو چپ و راست کردم و چیزي نگفتم که گفت:پس من دیگه لازم نمی بینم تو خونه ي مردي زندگی کنم کهبهم اعتماد نداره.و سریع سمت اتاق دوید.خودم رو روي مبل انداختم و سرم رو بین دستام گرفتم.به شب گندي که گذرونده بودم فکر کردم،به مهمونی مزخرفی که از اول تا آخرش مایه بهم ریختن اعصابم بود.به پسرهمسایه اي که الان فهمیدم کیه و چه نسبتی توي اون جمع داره،به نگاه هاي گاه و بیگاه اون به مهرسا،به عکسالعمل هاي مهرسا و نادیده گرفتن حرفام،به نگاه بابا که هنوز منتظر یه توضیح بود....گندتر از امشب نمی شد.-زنگ میزنی آژانس یا میرسونیم؟با صداي مهرسا سرم رو بلند کردم و متعجب به اون که ساك به دست جلوم ایستاده بود نگاه کردم.-یعنی چی؟چند لحظه نگاهم کرد و گفت:میدونم که اجازه نمیدي ایلیا رو با خودم ببرم اما نمی تونی جلوي من رو بگیري،هر وقتبهم اعتماد کردي برمی گردم،یادت نرفته که یه روز تو گفتی بهم اعتماد داري و کنارم زدي و میدونستم نداري،امروزمکه مطمئنم کردي ،فکر می کنی زندگی که مهترین ستونش بلغزه ،ارزش داره ادامه داده بشه؟می خوام برگردم خونهپدرم.پوزخندي زدم و گفتم:فلسفه نباف که من امشب نه ستون میدونم چیه نه پایه پس بهتره مثل بچه آدم برگردي تو اتاق.پاش رو کف سالن کوبید و گفت:فکر نکن من همون مهرساي سه سال پیشم که حتی توهین هم یم کردي کوتاهیمومدم،نه من دیگه اون نیستم.عصبی بلند شدم و گفتم:برگرد تو اتاق تا به زور نفرستادمت تو اتاق،خوبه والله دیگه نمیشه دو کلوم حرف حساب هم باخانوم بزنم،این اداها رو نیا که اصلا از همیچن زنایی که تا تقی به توقی می خوره می خوان بلند شن برن خونه باباشونخوشم نمیاد.مهر:نیاد ،برام مهم نیست.-احیانا کر که نشدي،میگم برو تو اتاق.مهر:منم گفتم دلم نمی خواد با مردي زندگی کنم که بهم شک دارهدستام رو دو طرف گردنم بهم قفل کردم و نفسم رو فوت کردم بیرون و سرم رو بین در و دیوار خونه چرخوندم.چرا منو نمی فهمید،خب یکم غیرتی شدم،مگه نمیگن حسادت زن نشونه عشق به شوهرش خب غیرت مرد هم میتونه این دلیل رو داشته باشه،سمیر به کی می خواي دروغ بگی؟کلافه دوباره سرجام نشستم که گفت:پس خودم زنگ بزنم آژانس؟چپ چپ نگاش کردم و گفتم:ساعت از دوازده نیمه شب گذشته اونوقت تو می خواي با آژانس بري؟سرش رو به سمت شونه چپش کج کرد و خیره شد تو چشام که مطمئن بودم از عصبانیت قرمز شدند،پوفی کرد و مسیرنگاهش رو عوض کرد،ابرو در هم کشید که رد نگاهش رو دنبال کردم،نگاهم به دست راستم افتاد که لرزش خفیفیتوش بود سریع دستم رو مشت کردم و روي رون پام گذاشتمش و گفتم:به چی نگاه می کنی؟مگه نمی خواي بري ،بروفقط واسه همیشه برو ،من زنی که از خونه ام بزنه بیرون و دیگه راه نمیدم اینجا.دسته ساکش رو ول کرد و سمت آشپزخونه رفتم.آب دهنم رو قورت دادم،دهنم خشک شده بود ،رگ گردن و نبضشقیه ام تند می کوبیدند.با قرار گرفتن لیوان آبی جلوي صورتم بدون اینکه نگاش کنم لیوان آب رو گرفتم و یه نفس سر کشیدم و لیوان خالیرو روي میز روبروم گذاشتم.بدون اینکه حرکتی بکنه هنور بالاي سرم ایستاده بود.نفس هام کم کم داشتن به حالت عادي برمی گشتن،مچ دستش رو گرفتم و کنار خودم نشوندمش،اونم بی هیچمقاومتی کنارم نشست،کف دستش رو بین انگشتاي دستم گرفتم و بعد یکی یکی انگشتاي دستش رو بین انگشتايدستم قفل کردم و دستامون رو طرف راست صورتم گذاشتم و چشام رو بستم.-چرا ده روز پیش گفتی می خواي بري دوستت رو ببینی،اما رفتی با علی دوتایی تو کافی شاپ گپ زدین و بعدش همرفتین کلی گشتین ،آخرش هم اون تو رو رسوند خونه؟یهو دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:تعقیبم هم کردي؟بی حال چشام رو باز کردم و گفتم:مثل اینکه یادت رفت خودم رسوندمت دم کافی شاپ،چند دقیقه بعدش فهمیدمگوشیت رو یادت رفته برگشتم بهت بدمش دیدم تو و اون باهمین،بعدش هم فکر نمی کنم کار من اشتباه بوده باشهخواستم زنم رو بشناسم که کاش نمی شناختمش.مهر:واي سمیر ،تو مثل اینکه قرار نیست هیچ وقت بهم اعتماد کنی؟چشام رو دوباره بستم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم:من به چشام اعتماد دارمبا صدایی که از خشم خشدار شده بود گفت:تو چی دیدي هان؟رفتم بغلش؟منو بوسید؟یا دیدي تو تخت..سریع چشام رو باز کردم و داد زدم :خفه شو....خفه شو...چرا بهم راستش رو نگفتی؟چرا نگفتی با علی قرار داري؟ناباور گفت:تو نپرسیدي با کی قرار داري،منم دروغ نگفتم گفتم دوستم،قرار بود پري بیاد که مثل اینکه حالش بد بودجاش علی اومد.پوزخندي زدم و گفتم:شبیه خرم؟بچه گول میزنی؟چرا بعدش نگفتی؟چرا نگفتی سر قرار شوهر دوستت اومد نهخودش؟بعد چه قراري که میرین گردش؟گیج گفت:قرار کاري بود ، خب کار ما خرید جنس براي مزون ،لازم بود چند جا رو ببینیم...خب ...باور کن نمی فهممت.کلافگه دستی به پیشونیش کشید و گفت:مثل اینکه این اعتماد تو شکسته تر از اون چیزیه که من فکر می کردم.-خودت شکستیش؟مهر:من نشکستم نادیا بود که شکستش ،تو هم هنوز داري منو ...-خفه شو هزار بار گفتم از گذشته ام حرف نزن.صداي جیغ ایلیا باعث شد با تاسف سرش رو تکون بده و سمت اتاق ایلیا حرکت کنه.داد زدم:واسه خودت متاسف باش نه من ،من مردم تویی که یه بار دیگه مهر طلاق بخوره تو پیشونیت ...برگشت و با خشم تو چشام زل زد و گفت:بس کن،فکر کردي...برگشت و با خشم تو چشام زل زد و گفت:بس کن ،فکر کردي با این همه توهین دیگه یه دقیقه هم تو این خونه میمونم؟اصلا-برو به بچه برس زر زیادي هم نزن،بی خود می کنی هم از خونه بزنی بیرون،اصلا می خوام ببینم جرات داري بزنیبیرون؟در اتاق ایلیا رو باز کرد و گفت:باشه خواهیم دید.با دست محکم پیشونیم رو فشار دادم و بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه و پنجره آشپزخونه رو باز کردم و چند نفسعمیق کشیدم.با وارد شدن مهرسا،نگاهی به ایلیا که تو بغلش بی قراري می کرد انداختم،شیشه شیر ایلیا رو که پر آب کرده بودبرداشت و قدمی برداشت که گفتم:بده من بگیرمش تا تو شیرش و آماده می کنی؟چیزي نگفت و ایلیا به دست خارج شد که دنبالش حرکت کردم.چه خودشم گرفته واسه من،خب دعوا نمک زندگی دیگه،تازه مزه اش به همین ناز و نازکشی دیگه،نه اینکه خیلی نازهم می کشی سمیر خان؟واقعا این وجدانم پررو شده،باز من بهش رو دادم.دوباره وارد اتاق شد و ایلیا رو روي تخت گذاشت و قوطی شیر رو باز کرد که گفتم:یه مدت بود شبا زیاد بیدار نمی شد.با پوزخند گفت:بله الانم داد و بیداد جناب عالی بیدارش کرد.به دیوار پشت سرم تکیه دادم و بی حرف به ایلیا که حالا تو بغل مهرسا خواب آلود در حال خوردن شیر بود نگاه کردم.هر دومون ساکت بودیم ده دقیقه اي گذشته بود که آروم ایلیا رو سرجاش خوابوند و بلند شد و از کنارم گذشت.قبل ازاینکه در اتاق رو ببنده دنبالش خارج شدم و با صدایی آرومی گفتم:تو جاي من بودي شک نمی کردي؟وقتی بهت بگمبا دوستم قرار دارم اون وقت با زن دوستم منو ببینی؟چزي نگفت و راهش رو سمت اتاق خوابمون کج کرد،وارد اتاق شد و سمت کمد رفت و مشغول تعویض لباس شد.لبخندي رو لبم نشست ،شروع به باز کردن دکمه هاي پیراهنم کردم و کنارش ایستادم-خوبه خودت میدونی من کسی نیستم که بشه به راحتی ازش گذشت و چشمکی زدم که گفت:آره با این اخلاقت واقعانمیشه به راحتی ازت گذشت .تی شرتی از ته کشو برداشت و مشغول پوشوندن بالا تنه اش شد که گفتم:باز رو دادم پررو شدیا.بدون اینکه حتی نگاهم کنه از کنارم رد شد و روي تخت دراز کشید . لحاف رو روي خودش کشید . با صداي سرديگفت:چراغ رو خاموش کن لطفا.کمربندم رو باز کردم و شلوارم رو از تنم درآوردم و عمدا پرتش کردم وسط اتاق ،حالا خوبه قبلش گوشیم رو درآوردهبودم از ته جیبم.اما اون بی توجه به من چشاش رو بست.اصلا نمیدونستم چم شده،هم می خواستمش و بهش اعتماد داشتم و همنداشتم.مسخره بود که خودم نمیدونستم چه حسی دارم.چسبیده بهش دراز کشیدم که خودش رو جمع کرد و کنار کشید.پوزخندي رو لبم نشست،با تمسخر گفتم:چته؟نکنه فکرکردي هوستو کردم؟بگیر بخواب که حرفام هنوز تموم نشده فقط حس و حال حرف زدن ندارم.با صداي سردي گفت:پس بهتره بري اون طرف تر بخوابی تخت جا زیاد داره.خونسرد و جدي کشیدمش تو بغلم که عصبی گفت:چته؟مگه نگفتی هوسمو نکردي؟پس این کارات یعنی چی؟تو چشاش زل زدم و شمرده شمرده گفتم:این یعنی اینکه تحت هر شرایطی من شوهرتم و بهتره اینو یادت نره،درضمن من از زنایی که با هر دعوا بخوان پشت به شوهرشون بخوابن و رخت خواب جدا کنن خوشم نمیاد.با تمسخر گفت:تو اصلا از چه زنایی خوشت میاد،فکر کنم دوست داري زنت برده ات باشه نه اعتراضی بکنه...نذاشتم ادامه بده و بی حوصله همونطور که تو بغلم بود گفتم:بهتره ساکت شی که خوابم میاد.نطقت رو بذار واسه فردا.دوباره تقلا کرد از آغوشم بیرون بیاد که با دست و پام کامل تو بغلم قفلش کردم و چشام رو بستم که زیر لبگفت:خودخواه زور گو-فکر نکن نشنیدم،فقط فعلا حالش رو ندارم فردا تلافی همه چیز رو سرت درمیارم.***مهرسااصلا باورم نمی شد،من اصلا منظوري از نگفتن این قضیه نداشتم ،فقط چون موضوع کاري بود ،فکر نمی کردمموضوع مهمی باشه که باید بگم.سعی کردم تو بغلش جابه جا شم که با صداي خواب آلودي گفت :وول نخور بذار بخوابم.بالاخره کمی دستاش رو شل کرد که تونستم به طرفش بچرخم.میدونستم مقصرم تو نگفتن این قضیه اما اصلا فکرشرو هم نمی کردم سمیر حتی به رابطه کاري بین من و علی هم شک کنه.دستم رو روي بازوي برهنه اش کشیدم و گفتم:میشه فردا بریم پیش محسن؟اخماش رو تو هم کشید و گفت:محسن؟اونوقت براي چی؟در ضمن محسن فامیل داره داداشت نیست که.لبخندي ناخواسته روي لبم نشست :چشم آقا محسن ،حالا میشه فردا منو ببري پیشش ،فکر کنم مشاور لازمشدم.میبري؟غرغرکنان گفت:خودم یکی بهتر محسن رو سراغ دارم می برمت پیش اون،حتما که نباید محسن باشه،اوکی؟در ضمنفردا ما باهم حرف داریم.براي اینکه خیالش رو راحت کنم که برام مهم نیست مشاورم محسن باشه یا هر کس دیگه اي گفتم:باشه میریم پیشهر کسی که تو تاییدش می کنی ،فقط حرفامون باشه براي فردا شب باشه؟مرموز نگاهم کرد و گفت:چیه یهو رفتارت عوض شد.لبخند تلخی زدم،یعنی نمی فهمید ؟حق داشت نمی تونستم ازش به همین راحتی بگذرم،اون مردي بود که عاشقشبودم،عاشق هم هیچی حالیش نمیشه جز معشوقش ،منم نمی تونم راحت از کسی که دوستش دارم بگذرم.چشاي پر خوابش رو بست و گفت:حالا بخواب فردا صبح ایلیا رو می فرستم خونه مامانم بعد می برمت پیش مشاور .بعد هم سرش رو تو گودي گردنم فرو کرد و نفسهاي داغش رو فوت کرد.انگشتاي دستم رو تو موهاش فرو بردم هنوز برام سخت بود باور اینکه سمیر بهم اعتماد نداره،چه خوش خیال بودم کهمی خواستم خودم رو گول بزنم.با حس کشیده شدن لبهاش روي گردنم گفتم:واقعا بهم اعتماد نداري؟منو تو بغلش جابه جا کرد و گفت:بخواب،که تونستی گوشام رو دراز کنی،بخواب دیگه.چیزي نگفتم و با حس عطر تنش منم کم کم خوابم برد.ایلیا رو از دستم گرفت و ساکش رو از صندلی عقب برداشت و گفت:تو بشین تو ماشین دیگه تا من اینو بدم دستمامان و بیام که دیرمون شد ،قرار بود ده تو دفتر مشاوره باشیم.سرم رو تکون دادم و دوباره سوار ماشین شدم.زنگ رو فشار داد که صداي سیمح که گفت:بیا تورو شنیدمسمیر-تو بیا بیرون ایلیا رو بگیر که باید بریم کار داریم.سمیح-باشه اومدم.دو سه دقیقه نگذشت که سمیح با تی شرت و شلوار راحتی جلوش ظاهر شد با دیدن سمیر لبخندي زد و گفت:چیههوس ماه عسل کردي دوباره؟سمیر-نمکدون مواظب بچه باشه ،اینم ساکش ،دیرمون شد باید بریم.سمیح سرش رو چرخوند و نگاهش به من که تو ماشین بودم افتاد خواست بیاد سمت ماشین که سمیر گفت:همینجاسلامتو بکن باید بریم-خب بذار برم سلام درست حسابی بکنم-نمی خواد الکی معطلمون کنی من سلامت رو بهش می رسونم برو توسمیح هم ناچارا دستی برام تکون داد که با لبخند جوابش رو دادمیه بیست دقیقه اي تو سکوت ماشین سپري شد تا اینکه سمیر جلوي یه مجتمع پزشکی نگه داشت.به طرفم برگشت و گفت:تو برو پایین تا ماشین رو یه جا پارك کنم برگردمسرم رو تکون دادم و پیاده شدم .مقابل مجتمع نگاهم بین تابلوهایی که نصب شده بود چرخید که با دیدن تابلويمحسن دوست سمیر لبخند پیروزمندي زدم،میدونستم میاد اینجا.فقط کافی بود بفهم که برام مهم نیست حتما مشاورممحسن باشه.با قرار گرفتن دستی پشت کمرم ترسیده برگشتم که سمیر گفت:چته ؟بریم تو که همین الانشم دیر کردیم.به جز ما فقط دو زن دیگه هم تو سالن انتظار حضور داشتن و منشی هم زن مسنی بود که خیلی خوش برخورد همبود،همیشه از منشی هایی که خودشون دست و بالا می گرفتن و حق رو به مراجعین نمیداد خوشم نمیومد.سمیر به صندلیهایی که تو سالن کنار هم چیده شده بودند اشاره کرد و گفت:برو بشین تا ببینم کی باید بریم تو؟باشه اي گفتم و روي نزدکترین صندلی نشستم و شروع به بررسی فضاي ساده و آرامبخش اطراف شدم،رنگهاي روشنو گلهاي خوش رنگی که تو سالن قرار گرفته بودن و مهمتر از اون سکوت و آرامش فضا ناخودآگاه باعث آروم شدنمشد.سمیر کنارم نشست و گفت:منم باهات میام توپس بگو آقا چرا منو آورد اینجا می خواد خودش هم بشینه ور دلم ببینه چی میگم چی نمیگم.چیزي نگفتم که با خارج شدن آقایی که تو اتاق محسن بود منشی رو به سمیر گفت:بفرمایید دکتر منتظرتونن.سمیر تشکري کرد و بلند شد و گفت:بلند شودم در اتاق محسن جنتلمن بازیش گل کرد،در رو باز کرد و گفت:برو تومحسن به محض دیدنمون از روي مبل بلند شد و با لبخند گفت:خوش اومدین.با سمیر دست داد بعد با لبخند گفت:خوشحالم که باز می بینمتونو به مبل روبروش اشاره کرد وقتی منو سمیر هردومون مقابلش نشستیم گفت:سمیر جان فکر کنم نوبت تو بعد خانمتباشه .سمیر هم نیشخندي زد و گفت:نه ما نوبتمون با هم محسن جدي نگاش کرد و گفت:باشه پس با تو شروع می کنیمسمیر دست پاچه گفت:نه اول مهرسا بعد اون میره بیرون ما باهم حرف میزنیم.محسن جدي نگاش کرد و گفت:پس تو هم لطف کن برو بیرون منتظر باش.سمیر با اخم نگاهش رو بین من و محسن چرخوند براي اینکه بتونم قانعش کنم بره گفتم:آقاي دکتر من مشکلی ندارمسمیر هم می تونه بمونِسمیر سریع سرجاش نشست و گفت:بیا خودش هم راضی محسن:سمیر بهتره بیرون منتظر باشینمیدونم نگاه جدي محسن بود یا چیز دیگه اي که باعث شد سمیر با اخم بلند شه و سمت در بره،اما قبل از اینکه خارجشه گفت:من زیاد حوصله ندارم پس بهتره حرفات رو زود خلاصه کنی.و بدون اینکه منتظر جواب من باشه در رو بهم کوبید.محسن نگاهش رو از در گرفت و با لبخند به طرفم برگشت و گفت:من هیچ پیش زمینه اي از شما ندارم،شوهرتون روهم برفرض نمی شناسم،اولین دفعه اس دارین میان اینجا هر جور که خودتون راحتین شروع کنید.با کمی تعلل شروع کردم:قبلا تجربه یه زندگی رو داشتم و به دلیل خیانت شوهرم ازش جدا شدم،بعد از مدتی با سمیرآشنا شدم ،همسایه بودیم اما من از طریق چت باهاش آشنا شدم .اینجاي حرفم سکوت کردم و نگاش کردم تا ببینمنظرش در موردم عوض شده یا نه.اما هنوز با لبخندي آرامش دهنده نگاهم می کرد.دوباره ادامه دادم:راستش کم کم دیدار حضوري شد،بهش علاقه مند شدم همون مردي بود که دوستش داشتم اما خبمثل اینکه تجربه زندگی قبلی اون که اتفاقا زنش بهش خیانت کرده بود باعث بدبینیش شده بود و همه زنها رو به یهچشم میدید،جز یه چند تا زن.یه دلیل همون بی اعتمادیش رابطه امون رو قطع کردیم و اون دوباره ازدواج کرد،سه سالگذشت و باز دیدمش اما اینبار یه بچه هم داشت،باز زندگیش به بن بست خورده بود،به اجبار یا به خواست خودمون رودقیق نمیدونم اما دوباره سر راه هم قرار گرفتیم اما اینبار به عنوان زن و شوهر،توي این مدت تقریبا هر روز یه مشکلیبوده که باعث تنش بینمون بشه،از لو رفتن قضیه زن اولش تا حضور دوباره غزل زن دومش.و اما موضوعی که باعثشد امروز بیام اینجا شک و بدبینی سمیر ،راستش من و دوستم و شوهر دوستم یه مزون بزرگ رو می چرخونیم و خوبمن بعد از ازدواج دیگه نمیرم مزون و همه کارا به گردن اوناست،چند روز پیش قرار بود من و دوستم دنبال بازدید ازچند پاساژ براي تهیه جنس براي مزون باشیم که از قضا دوستم حالش خوب نبوده و شوهرش سرقرار میاد،اون روزهمسرم من رو رسوند سرقرار،وقتی حرکت کرد من هم رفتم داخل کافی شاپ اما همسر دوستم رو دیدم و فهمیدم چرااون اومده اما همسرم که گوشیم رو تو ماشین جا گذاشته بودم دوباره برگشته بود تا گوشی رو بهم بده که من و باهمسر دوستم تو کافی شاپ می بینه و بعد هم هر جا ما رفتیم تعقیبمون کرده با اینکه چیز خاصی نبوده و من اصلا بهذهنم نمی رسید این موضوع مسئله ساز بشه برام و راستش تو شلوغی درگیرات ذهنی ام این موضوع رو به سمیر نگفتمکه اون روزدوستم نیومد سرقرار بلکه شوهرش اومد،چند روز بود که میدیدم بی قراره تا اینکه دیروز و دیشب کلی با همبحث داشتیم و اینکه نمی خواست با هیچ پسري حتی تو مهمونی که دیشب دعوت بودیم حرف بزنم یا اینکه لباسمباید به انتخابش باشه ، بعد از مهمونی هم به خاطر یه مسائل پیش پا افتاده بحث و جنجال داشتیم تا اینکه آخرشگفت که چرا اون روز بهم نگفتی که با علی قرار داشتی؟راستش الان نمیدونم چجوري قانعش کنم که من از اولنمیدونستم علی قراره سرقرار بیاد؟در ضمن مگه علی شریک کاریم نیست دیدنش چه مشکلی داره؟نمیدونم بایدچجوري اعتمادش رو بدست بیارم،راستش خسته ام،خودم به اندازه کافی از دوري پسرم رنج می برم دیگه این رفتارهايسمیر فوق طاقتمه.سکوت که کردم با لبخند گفتم:خوشحالم که صادقانه همه چیز روگفتی و مثل خیلیا که وقتی میان اینجا مسائل روسانسور می کنن نبودین،با توجه به اینکه خود سمیر هم مراجع من هست و با روحیاتش آشنا هستم و راستش تا چندوقت پیش کم کم داشتم مطمئن می شدم که شک و بدبینی اش داره از بین میره اما این حرکت شما باعث شده بازشک و بدبینی اش جون بگیره و باز بره سمت شخصیت سمیري که من خیلی روش کار کردم که از اون دورشکنم،اما مطمئنم که میدونید که سمیري که اون چنین ضربه اي خورده درمانش هم سخت هست.خودتون قبلا سمیر رو دیده بودین،بعد از خیانت خانمش شده بود قضیه مارگزیده اي که از ریسمون سیاه و سفید میترسه و به همه بدبین بود ،اما باز دوباره تونست بهتون اعتماد کنه و به قول شما به اجبار یا به اختیار با شما دوبارهشروع کن ،اما اون هنوز اعتماد کامل نداره،هنوز روزنه هاي شک تو ذهنش هست،هنوز با کوچکترین مسئله اي ممکن ذهنش بهم بریزه،پس نقش مدیریتی شما بر شکش خیلی مهم .-من چکار باید بکنم؟-خب مرحله اول این که قبول کنی همسرت بدبین هستش و از حرفات فهمیدم که تو این موضوع رو قبولداري،درسته؟سرم رو تکون دادم که ادامه داد:یک بار وقتی حال هر دو تون خوبه و بیرون از منزل هستید با اون در این باره گفتگوکن و محترمانه و بدور از هیجان از خودت دفاع کن،تو چند تا جمله،نمی خوام براش سخنرانی انقلابی بکنی.تو جام جابه جا شدم و گفتم:چجوري؟-ببین اوایلش با تعریف از اون تو یکی دو جمله شروع کن از غیرتش تعریف کن و بگو که غیرتش رو می پسندي اگهغیر مستقیم بهت شک داره ،بهش بگو این کنترل ها رو نمی پسندي ،اگه واضح تهمتی زده ،بهش بگو این سوءظن هابه منزله یه توهین بهت تلقی مشین.از اینکه دوستش داري بگو ،از اینکه خشمش فقط همه چی رو بهم میریزهبگو،بهش بگو که اجازه داره ازت بپرس که کی میري؟کجا میري؟اما جوري نباشه که به شخصیتت توهین شه.بهشبفهمون که اون حق داره اما با نهایت احترام از حقوقش استفاده کن .بهش حس اعتماد و اطمینان بده،میدونم که اهل نماز هستی ،جلوش نماز بخون.میون حرفش پریدم و گفتم:من اهل ریا نیستم.با لبخند گفت:ریا نیست،زن و شوهرین،غربیه نیست بذار تو رو تو حال مناجات ببین ،مطمئن باش تو تقویت حساعتمادش موثر .تو رفتارت با نامحرم یا به قول خودش پسرا مراعات کن،پوششت مشکلی نداره ،اما سعی کن اونطوري باشه که اون خوشش میاد،همه اینا براي جلب اعتمادش لازم .اگه قرار بري بیرون یا قرار کاري داري براش شفاف سازي کن،نه اونجوري که انگار داره چکت می کنه یا داري بهشگزارش کارات رو میدي فقط مثلا نشون بده چون نمی خواي نگرانت بشه ،بگی بهش،مثلا امروز با فلانی قرار دارم اگهدیر کمی دیر کردم نگران نباش مثلا میریم خرید، یا اینکه من عصر میرم خونه مامانم میایی دنبالم؟،سعی کن غیرمستقیم همیشه ازش اجازه بگیري،چون ممکن با شخصیتی که من از سمیر بشناسم مستقیم اجازه گرفتن حس تملکشرو تقویت کن اما همین غیر مستقیم ها هم باعث جلب اعتمادش میشه.و نکته آخر سعی کن دیگه در مورد این شک ها بحث و جدلی بینتون پیش نیاد و قبل اینکه به دعوا و جنگ و جدلتبدیل بشه بحثتون رو مدیریت کنی.با باز شدن در و ورود سمیر محسن با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:جناب دکتر در زدن بلد نیستی؟نفسم رو بیرون دادم و به سمیر که داشت با کنجکاوي نگاهم میکرد لبخند زدم و گفتمچه به موقع اومدي سمیر جان.از رو صندلی بلند شدم و ادامه دادممن بیرون منتظر میشینم.از محسن تشکر کردم و به سمت در رفتم .اما قبل اینکه از در خارج بشم به سمیر گفتممن تا هر وقت که لازم بدونی منتظر میمونم. پس عجله اي در کار نیست.چشماش رو ریز کرد اما قبل اینکه جوابی بده از اتاق اومدم بیرون.کنار پنجره رفتم و ایستادم.زل زدم به خیابونی که همه چیز کوچیک به نظر میرسید . آدماش، ماشیناش، درختاش وحتی زندگی اي که توش جریان داشت!به حرفاي محسن فکر کردم. راهکارش آسون به نظر میومد ولی عمل کردنش مشکل بود . براي منی که همه چی روبا سادگی رو میکردم مشکل بود تا با سیاست زندگی !نفسم رو محکم بیرون فوت کردم . باید سعیم رو میکردم و براي تحکیم زندگیم باید تلاش میکردم.نیم ساعتی گذشته بود که سمیر از اتاق مزبور اومد بیرون.بلند شدم و به سمتش رفتم. نیم نگاهی بهم کرد ولی توجهی بهم نکرد. از این حرکتش یه کم جا خوردم.از مطب اومدیم بیرون. بدون اینکه به سمت آسانسور بره به سمت پله ها رفت. قدمهام رو تند کردم و باهاش شونه بهشونه شدم. همونطور که از پله ها میومدیم پایین گفتممرسی که این موقعیت رو برام جور کرديبا همون اخماهایی که جذابترش کرده بود گفتچیا بهش گفتی؟دستم رو دور بازوش گرفتم و گفتمهمون چیزایی که لازم بود بهش بگمزیر چشمی به دستم نگاه کرد و گفتمثلا؟-مثلا اینکه چکار کنم شوهرم خوش اخلاقتر بشه.ایستاد. یه قدم جلوتر ازش روي پله پایین ایستادم و به سمتش نگاه کردم.چشماش رو ریز کرده بود و مستقیم به چشمام نگاه میکرد. نمیدونستم چی رو میخواد از چشمام بخونه. فقط امیدواربودم که دیگه به محسن شکی نداشته باشه!اون یه پله رفته رو بالا اومدم و درست روبروش قرار گرفتم و آروم گفتمسمیر بریم نهار بیرون.نگاهش رو از چشمام نگرفت. منم سعی کردم نگاهم رو از چشماش نگیرم.سخت بود چون میتونستم از نگاهش بخونمکه فکر میکنه دارم یه جورایی میپیچونمش.لبخند زدم. هر چند یر ممکن به نظر میومد ، ولی موفق شدم. خودم رو بهش نزدیک تر کردم و گفتمحق با تو بود. من باید در مورد علی بهت میگفتم. مهمونی هم شاید تقصیر من بود که جایی نشستم که اون پسره بیادو مشغول حرف زدن باهام بشه.اخماش رو بیشتر تو هم کرد و گفتشاید؟!سعی کردم لبخندم رو هنوز زنده نگه دارم. با این که میدونستم من اشتباهی مرتکب نشدم ولی گفتمخب ...... حقیقتش من فکر نمیکردم اینطوري بشه ولی خب چه خوب بود که اون لحظه تو میومدي کنارم و با همباهاش حرف میزدیم.یهو از حرفم جا خورد ولی سعی کرد به روي خودش نیاره.لبخندم پررنگتر شد. ولی سعی کردم از بالا رفتن ابروم به نشونه بدجنس بودن اون لحظه ام جلو گیري کنم.دستم رو دور بازوش محکم قفل کردم و گفتممن کباب میخوام . خیلی هوس کردم.لبخند نامحسوسی زد و گفتاونی که باید هوس کنی کباب نیستا .به قیافه بدجنسش نگاهی کردم و سرم رو تکون دادم و گفتمحیا هم خوب چیزیه اقا سمیر.خنده بلندي کرد و همونطور که از پله ها پایین میرفت و من هم همقدمش شده بودم ، گفتاصلا بین زن و شوهر حیا جایز نیست.به حرفش لبخند زدم و گفتمسمیر چه خوبه که تو رو دارم و چه خوبه که زود مهربون میشیبعد دستم رو دور بازوش محمکتر پیچیدم وادامه دادمدوستت دارم به توان بی نهایت به توان بی نهایتبا این حرفم قدمهاش کند شد اما من از حرکت نایستادم. خیلی وقت بود این جمله رو نگفته بودم . بیشتر از سه سالمیشد.از ساختمون اومدیم بیرون که گفتمهر کاش هیچوقت این جمله یادت نرهبا قیافه حق به جانب برگشتم به سمتش و گفتمبهتره بگی یادمون نرهبلند خندید و گفتباز بهت رو دادم پرو شدي خانومم.همراهش خندیدم وخودم رو بیشتر بهش چسبوندم.با دستم به میز که جاي دنج رستوران بود اشاره کردم و گفتمبریم اونجا؟سمیر سرش رو تکون داد و گفتباشه تو برو بشین تا من برم دستام رو بشورم و بیامباشه اي گفتم و به سمت میز رفتمشالم رو کمی باز کردم تا خنک بشم . اونقدر که هوا گرم بود آدم هلاك میشد .با صداي گارسون شالم و محکم کردم و به سمتش نگاه کردممنیو رو جلوم کذاشت و گفتبراي نوشیدنی چی میل دارینمنیو رودستم گرفتم و گفتمفعلا آب تا همسرم بیادسرش رو تکون داد و رفت.همینطور مشغول دیدن لیست غذا بودم که یهو یه دست اومد زیر شالم و گردنم رو از پشت گرفت!با ترس سرم رو بلند کردم که سمیر زد زیر خنده و گفتکجا سیر میکنی که حواست به دور و برت نیست؟اخمی کردم و گفتمسمیر آخه این چه شوخیه که میکنی . قلبم وایسادصندلی رو برو رو کنار کشید و روش نشست و گفتفدات شم . حالا اخم نکنسرم رو تکون دادم و باز نگاهم رو به لیست غذا انداختمبعد از چند ثانیه گفتخب چی میخوري؟کلافه پوفی کرم و گفتمولله اینجا همه چی میبینم بجز چلو کباببا لبخند سرش رو تکون داد و منیو رو از دستم گرفت و بستبا اعتراض گفتمچرا بستیش؟!سرش رو به سمت گارسون که به سمتمون میومد کرد و رو بهش گفتدو تا چلو کباب مخصوص لطفاگارسون سرش رو تکون داد و لیوان آب رو جلوي من گذاشت و گفتنوشیدنی همراه چی میل دارینسمیر نگاهی بهم کرد گفتممن دوغ میخورم ، بدون گاز لطفاسمیر هم دوغ سفارش داد و البته گاز دار.تکیه ام رو به صندلی دادم و گفتم-سمیر-جون دلمیه لبخند شیرین اومد روي لبمخندید و گفتباز من این کلمه رو گفتم تو وا رفتی؟لبخندم پررنگتر شد و گفتماز بس که به ندرت میگی هنگ میکنم!بلند خندید و گفتپررودستم رو روي میز روي دستش گذاشتم و گفتمدلم واسه قدیما تنگ شدهسرش رو تکون داد ول گفتولی من نهبا اخم گفتم چرا؟!چون الان دیگه واسه خودمی بدون هیچ دغدغه. پس دلم نمیخواد دلم واسه قدیما تنگ بشهدستم رو زیر چونه ام گذاشتم و با ناز و ادا گفتمولی من دلم واسه اونموقع ها تنگ شده . اونموقع ها وقتی عصبانی میشدي حرف بد از دهنت در نمیومدزیر چشمی نگاهش کردم . دستش رو به سمتم آوردم و توي حصار دستاش قفل کرد و گفتمیدونم و بخاطر دیشب هم معذرت . ولی خب واقعا تقصیرِ .....قبل اینکه حرف رو کامل بزنه چشمام رو براش درشت کردم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با خنده گفتخب بابا تسلیمسرم رو بالا گرفتم و گفتمدیگه تکرار نشهباز خواست حرفی بزنه که سریع گفتمتشنت نیست؟لبخندش رو خورد و سعی کرد جدي باشهنگاهی به لیوان آب کرد و گفت اتفاقا چرا.دستم رو از توي دستش بیرون کشیدم و لیوان آب رو به سمتش بردم و گفتماول تو بخوردوتا دستاش رو توي هم قلاب کرد و گفتبخور من بعد تو میخورمابروهام رو بالا انداختم و لیوان رو به سمتش بردم و گفتممن زیاد تشنه ام نیستباشه اي گفت و لیوان رو برداشت و یه نفس خورد اما قبل اینکه تمامش رو بخوره دستم رو به سمت لیوان بردم وگفتمهمش رو نخور دیگهسرش رو تکون داد و از خوردن دست کشیدلیوان رو از دستش گرفتم و همونطور که چشم تو چشمش بودم لیوان رو چرخوندم و درست از جاي که خورده بودخوردمزیر لب حرفی زد که زیاد واضح نبود چون گارسون داشت به طرفمون میومد ولی از برق چشماي شیطونش میتونستمحدس بزنم که چی گفته. لبخندي زدم و سرم رو پایین انداختم.هنوز هم بیشتر وقتا طاقت زل زدن توي چشماشمخصوصا وقتی شیطون میشد رو نداشتم!***سمیردو نفري رو مبل سه نفره روبرو تلویزیون،تو سالن دراز کشیده بودیم و همونجور که حرف میزدیم به فیلمی که معلومنبود چی رو می خواست به تماشاگر انتقال بده نگاه می کردیم.انگشتام رو بین موهاش فرو کردم که سرش رو که روي سینه ام بود جابه جا کرد و گفت:از خواهر دوستت چه خبر بههوش اومده؟همونجور که دقیق زل زده بود به تلویزیون گفتم:آره یه هفته بعد از اون ماجرا به هوش اومد خدا رو شکر،الانم دنبالکار طلاق مهر:واقعا چرا...-میشه این بحث رو بی خیال شیم؟راستی آخر هفته دوستت پري و شوهرش رو دعوت کن اینجا.تو بغلم چرخید و دقیق نگاهم کرد ،سنگینی نگاهش باعث شد نگاهم رو از روبروم بگیرم و ابرویی بالا انداختم وگفتم:چیه؟چرا اینجور نگاه می کنی؟با چشماي ریز شده گفت:باشه ،به چه مناسبتی؟همونطور که پشت دستم رو به حالت دوران روي گونه اش می کشیدم گفتم:مناسبت نمی خواد،هم دوستاتن همشرکاي کاریت ،بد نیست باهاشون رفت و آمد داشته باشیم.نظرت چیه؟از نگاهش می فهمیدم که گیج و متعجب اما لبخندي زد و گفت:امر امر آقامون ،هر چی شما بگی.-اگه میدونستم محسن اینجوري مغزت رو شستشو میده زودتر می فرستادمت پیشش که اینجوري مطیع شی.با عشوه و دلخوري تصنعی گفت:یعنی قبلا نبودم؟یه گاز از گونه راستش گرفتم و گفتم:نچ نبوديدستش رو روي گونه اش گذاشت و آخی گفت و سرش رو عقب کشیدبا حرص مشتی به سینه ام کوبید و گفت:خیلی بد شديبه حالت قهر نگاهش رو سمت تلویزیون چرخوند که با انگشت شست و اشاره چونه اش رو گرفتم و صورتش رو بهطرف خودم چرخوندم و گفتم:باشه بابا ،چه زود قهر می کنه ،قبول شما از ازل تا به ابد زن مطیع و باحالی بودي وهستیچپ چپ نگاهم کرد و گفت :باحالش دیگه چه صیغه ایه؟ابرویی بالا انداختم و براي اینکه حرصش رو دربیارم گفتم:دیگه اونش به خودم مربوط مهر:آره دیگه حالش به شما مربوط آقاهمچین حرف میزد هوس کردم محکم تو بغلم فشارش بدم ،دستام رو محکم دورش حلقه کردم و گفتم:راستش رو بگوچیا به محسن گفتی؟کامل به طرفم برگشت و دستش رو روي گردنم گذاشت و گفت:بهش گفتم من عاشق این دوستتونم اما نمیدونمچجوري اینو حالیش کنم شما یه راهی پیش پام بذار.سرتاپاش رو برانداز کردم و با لحن مرموزي گفتم:-خب اینو از خودم می پرسیدي یادت میدادم؟

 


 

 

برای خواندن کامل رمان از عشق تا خیانت - جلد دوم کلیک کنید