قسمت آخر و 11 | از عشق تا خیانت - جلد اول
حسام:باشه آروم...اما هنوز جمله اش رو کامل نکرد که صدای فریبرز اومد:حسام بهتره بریم،اگه می تونست فرصت بده میداد،بهتره بیشتر از این اذیتش نکنی...منم اگه قبول کردم امشببیای اینجا باهاش حرف بزنی فقط بخاطر سپهر بود ...اما الان که می بینم خودش راضی نیست پس بهتره همه چیز رو فراموش کنی و گرنه دوستیمون بهم می خورهنه دیگه حسام حرفی زد و نه مهرسامهرساچقدر عوضي بود...هر دفعه که دست ميذاشت روي بازوم تا آرومم کنه حالم رو بدم ميکرد...مردک عوضي...چندش آور بود...وقتي اون حرفها رو از زبون فريبرز شنيدم فهميدم نه مثل اينکه ميشه به فريبرز هم اميدوار بود...حسام عصبي گفت:فريبرز مهرسا الان عصباني ِفريبرز:حسام بهتره قضيه رو براي همينجا تمومش کني و به زندگيت برسيبعد به سمتم اومد..بازوم رو گرفت و گفت:خوبي؟براي اولين بار بود که فريبرز رو مهربون ميديدم...چشام رو بستم و گفتم:فريبرز خواهش مي کنم ،ديگه نمي خوام ببينمشحسام:مهرسا بذار...اما فريبرز نذاشت ادامه بده دست پشت شونه اش گذاشت و به سمت در هدايتش کرد و در همون حال گفت:بهتره بريم با رفتن اونها بيرون اتاق نفس راحتي کشيدم..تازه وقت کردم دور اتاق رو نگاه کنمواي که چقدر ترسيدم....پس سمير کجا رفته...فعلا وقت گشتن دنبال سمير نبود..بايد از رفتنشون مطمئن مي شدمدنبالشون از اتاق بيرون زدم...فريبرز که طبق عادت هميشگيش با کفش اومده بود توي خونه...اما حسام نه...هيچ وقت با کفش وارد خونه نمي شد...شالم رو روي سرم مرتب کردم....فريبرز کنار حسام ايستاد ...حسام کفشش رو که کنار در بود پاش کرد بعد نگاهي به جاکفشي که مشترکا بين دو واحد استفاده مي شد و سمير هم هميشه کفشاش رو اونجا ميذاشت کرد و گفت:واحد روبرويي همشون مردند؟شونه اي بالا انداختم و گفتم:نمي دونم فريبرز هم نگاهي بهم انداخت اما خب جلوي حسام نمي تونست حرف بزنه؟حتما مي خواست بگه مگه ميشه چند ماه اينجايي و ندوني؟در آسانسور باز شد و آريا کيف و کتاب بيرون اومد...سرش رو که بلند کرد نگاهش به ما سه نفر افتاد...متعجب نگاهش رو بينمون چرخوند ...کمي بهمون نزديک شد و گفت:سلام خانم راد خوب هستينسلام و درد حالا تو سلام نمي کردي نمي شدبعد نگاهي به حسام و فريبرز کرد و سلام کرد...اونها هم يه جوري داشتن نگاش مي کردن که انگاري قاتلي چيزي ديدن...با شک جواب سلامش رو دادنکه آريا گفت:سمير نيستش؟با اين حرفش حس کردم يخ بستم...ديگه مرگم حتمي بود... ذهنم از فعاليت افتاده بود...زبونم قفل شده بود...تنم سرد سرد شده بود..اصلا نميدونستم چي بايد بگم...فکر کنم از ترس صورتم عين گچ سفيد شده بود...اي خدا بکشتت از دستت راحت شم که گند زدي به همه چي؟فريبرز و حسام هم متعجب به من خيره شده بودند...و با اخم نگاهشون بين من و آريا مي چرخيد..فريبرز قبل از من گفت:سمير؟نميدونم آريا از نگاهم چه برداشتي کرد که گفت:بله سمير همون پسر بچه اي که گاهي مياد خونه اتونحسام هم پريد وسط گفت:پسرمون رو ميگيد اسمش سپهر نه سمير...بعد انگار که با خودش حرف ميزد گفت:من اسم سمير رو قبلا هم انگار از يکي شنيدمنفس راحتي کشيدم مثل اينکه اين آريا هم مي تونست خراب کاريشو درست کنهبا يه اخم رو به آريا گفتم:پيش پدرش ِآريا که انگار چيزي کشف کرده باشه گفت:پسرتون ِ...بهتون نم...اما قبل از اينکه حرف ديگه اي بزنه قضيه رو پيچوند و گفت:مامانم خيلي بهتون سلام رسوند خداحافظ سريع سمت واحدشون رفت..در که بسته شد..حسام برگشت طرفم و گفت:خب باهاشون صميمي شديحالا خوبه من حتي يه لبخند هم به آريا نزدم که اين اينجوري حرف ميزدبرعکس فريبرز چيزي نگفت فقط يه جوري داشت نگاهم مي کرد که يعني برات دارم بايد همه چي رو برام توضيح بدي...اما خب آدمي هم نبود که بخواد جلوي حسام خرابم کنه براي همين چيزي نگفت..فقط وقتي حسام با يه خداحافظي سمت اسانسور رفت فريبرز آروم گفت:مهرسا حواست رو جمع کن خطا نکني...و حتي منتظر جواب يا عکس العملي از من نموند و سريع سمت آسانسور رفت..در رو که بستم نفس راحتي کشيدم...به در تکيه دادم...چه شب گندي شده بود امشب...يعني هر اتفاق بد ممکني امشب رخ داد...خدا رو شکر حداقل حسام اينجا بود و گرنه فريبرز تا ته و توي همه چيز رو درنمي آورد از اينجا نميرفت...چه عجب يه بار حضور اين حسام به درد بخور بود..آروم به سمت اتاق رفتم..در رو که باز کردم نگاهم به سمير افتاد که با اخم به ديوار تکيه داده بود و نگاهم مي کرد*******سميرتکيه ام رو از ديوار گرفتم و آروم به سمتش حرکت کردم...دستام رو پشت کمرم بهم قفل کرده بودم...جلوش ايستادم و گفتم:چکار مي کرد هي مي گفتي دست نزن؟از کنارم رد شد...شالش رو از سرش کند و روي تخت پرت کرد...دنبالش رفتم...بازوش رو کشيدم..برگشت و بی حوصله گفت:چي ميگي تو؟با اخم گفتم:درست حرف بزنبازوش رو از دستم بيرون کشيد و گفت:سمير من امشب به اندازه کافي جون به لب شدم خواهشا تو ديگه بس کنروي تخت نشست و شقيقه هاش رو محکم فشار داد و گفت:تا مرز سکته رفتم وقتي آريا اسمت رو آورد-آريا ؟کجا بود مگه اون؟چي گفت درست حرف بزن-هيچي برگشته جلو فريبرز و حسام ميگه سمير نيستش؟کنارش نشستم و گفتم:خب؟نگاهم کرد ...لرزش صداش دليل بر استرس و نگراني بود که بهش وارد شده...دستاش رو تو دستم گرفتم و گفتم:آروم باش ،بعدا برام کامل تعريف کن ،بلند شو برو يه آبي به صورتت بزن بعد دست بردم اشکاش رو که نفهميدم کي شروع به باريدن کرده بودن رو پاک کردم و گفتم:صدبار بهت گفتم نه اخم کن نه گريه کن،..با خنده اضافه کردم :زشت شي نمي گيرمتالبخند بي جوني زد و گفت:کجا بودي؟به کمد اشاره کردم و گفتم:وقتي طول و عرض کمد مناسب باشه منم مي تونم توش جا بشم...زمزمه وار گفت:خيلي ترسيدم...واي اگه فريبرز يا حسام مي ديدنت،يا يهو در کمد باز مي شد...واي سمير صورتش رو بين دستام قاب گرفتم و گفتم:الان که همه چي تموم شد،بي خودي به خودت استرس وارد نکن،بعدش هم فوقش مي گفتي دزدم..خنديدمسرش رو تکيه داد به سينه ام..پيشونيش چسبيده بود به سينه ام ...صداي هق زدنش بلند شد...دست راستم رو لاي موهاش فرو کردم و دست چپم رو پشت کمرش گذاشتم آروم دستم رو به حالت نوازش روي کمرش کشيدم...هيچ وقت نمي تونم منکر اين شم ،که مهرسا حتي اگه زن هم هست اما خيانت شوهرش داغونش کرده...و بايد بهش آفرين گفت زني که خيانت ديد و هنوز هم مي تونه عاشق شه..حيف که بد کسي رو انتخاب کردي مهر...حيفدستاش پيراهنم رو چنگ زدن....هق زد و حرف زد...هق زد و گفت:سمير شنيدي،شنيدي جون بچه ام رو قسم مي خورد که کثافتکارياش رو پنهون کنهسرش رو بلند کرد...توي چشام زل زد و گفت:من چرا نمي تونم بگم همه مردا بدنخنده تلخي رو لبام نشست...داشت به روم مي آورد....سمير اگه نمي توني بکش کنار...داري اذيتش مي کني...نگاه کن به خودت...چهار جلسه مشاور هم هنوز آدمت نکرده....تويي که هنوز باهاش اونقدر صادق نشدي که مي ترسي بهش بگي چهار جلسه رفتم و می ترسی ازت بخواد براش همه چي رو تعريف کني و بهش ميگي يه جلسه رفتم. ..می ترسی بگی حتی وقتی داشتم از گذشته می گفتم هم کم آوردم....تازه مي خواي بهش بگي همين يه جلسه کافيِسمير داري اذيتش مي کني...تمومش کن...نمي تونم آرومم وقتي کنارشم...وقتي حرفام رو هميشه شنيده..درکم کرده...شيطنتهاش رو دوست دارم...اينکه وجودش کنارم حس مردونگي ام رو دوباره بهم بخشيد...بوسه اي روي موهاش زدم و گفتم:خانومم نمي خواي شام بهم بدي ،من زيادي گرسنه امه يهو ديدي خودتو خوردمسعي کرد بخنده...صورتش رو مقابل صورتم گذاشتم و گفتم:چه خوردني زشتي شدي تو بلند شدم و دستش رو کشيدم تا بلند شه...روبروم که ايستاد ..اينبار اون بود که دستم رو محکم بين دو تا دستش گرفت و گفت:سمير خيلي دوست دارمخنديدم...با خنده مي خواستم تلخي حرفهايي که مسببش من بودم رو کم کنم-من بيشتر*** شام رو کشيد...غذاي مورد علاقه من رو پخته بود...حتي حس و حال خوردن غذاي مورد علاقه ام رو هم نداشتم...هردمون با غذامون بازي مي کرديم...هيچ کدوممون هم حرفي نميزديم...من هم انگار تازه فهميده بودم که چه خطري از سرم گذشته بود...حتي اون برگه محرميتمون هم نمي تونست برامون کاري بکنه...چون اونوقت اون حسام عوضي مي تونست هر انگي رو به مهر بزن ِنگاش کردم...تيکه اي خيار از درون ظرف سالاد به چنگال زدم و به دهن بردم-مهي سالاد کم نمک ِآروم نمکدون رو به سمتم گرفت...حرف نميزد...اين سکوتش رو من نمي خواستمحس مي کردم عامل همه اين نگراني و سکوتش منمدستم رو بردم جلو روي دستش که روي ميز بود گذاشتم و گفتم:روي پيشنهادت فکر کردمسرش رو بلند کرد و پرسشگرانه نگاهم کرد-خونه رو ميگم...گفتي خونه بگيرمبالاخره لبخندي زدمهر:عاليه،پس بالاخره مي خواي خونه بگيري؟-آره،البته در مورد جزيياتش يه روز ديگه با هم حرف ميزنيم به شرطي اينکه شامت رو بخوري مهر:پس چرا تا به حال نخواستي مستقل باشي؟تيکه اي از کاهو رو به چنگال زدم و گفتم:خودت که ميدوني بعد از اون حرفهايي که ناديا در موردم زد نظر خونواده ام هم يه جوري در موردم عوض شده بود..شايد مستقيم نمي گفتم اما مشخص بود،نمي خواستم به اون حرفا دامن بزنم براي همين باهاشون مي موندم بهتر بود..قاشقي از غذا رو به دهنش گذاشت و گفت:الان چي؟الان نمي ترسي بازم ..حرفش رو قطع کردم و گفتم:نه استقلالم يه جوري ِ که هيچ شک و شبه اي وارد نمي کنه به من و شخصيتممهر:يعني چي؟خنديدم و گفتم:بهت ميگم فقط الان شامت رو بخور...آقا سمير قراره با يه تير دو نشون بزنه و خلاصخنديدم و اونم ديگه حرفي نزد...**** مامان:سمير جان مامان زشت ِ حالا بذار بريم همديگر رو ببينين ،من که نگفتم بيا بله بدهخنده ام گرفت...گازي به خياري که دستم بود زدم و گفتم:حالا کي هست اين عروس خوشبخت؟-غزل ،همون که تو عروسي نشونت دادم-مامان جان شما تو عروسي چهار پنج تا دختر نشونم دادي لبخندي زد و گفت:دختري که ميز کناريمون کنار مادر و خواهرش نشسته بودآهان يادم اومد آخريشون رو مي گفتپا رو پا انداختم و گفتم:چه گيري دادي که دختر باشهنميدونم چرا خواستم نظرش رو در مورد ازدواجم با يه زن بدونممامان اخمي کرد و گفت:يعني چي؟مگه دختر قحطه؟شونه اي بالا انداختم و گفتم:همينجوري سوال بود به ذهنم رسيد پرسيدم،پس با اين حساب بيوه و مطلقه ها نبايد ازدواج کنن ديگهمامان:سمير من چکار دارم به بقيه ،پس زنگ بزنم قرار پس فردا رو بذارمخب بد نبود...مگه خودم نمي خواستم همه چي تموم شه..اينم ميشه يه بهونه...ميدونستم که من با بودن کنارش حالش رو بدتر مي کنم که بهتر نمي کنم-باشه زنگ بزنمامان با خنده بلند شد و من به اين فکر کردم اين هم شد يه تير دو نشون..هم استقلال هم ازدواج....يعني اين دختر ِ واقعا دختر خوبي؟********* ديشب به مهرسا گفتم که مي خوام ازدواج کنم...گفتمش مي خوام با يه تير دونشون بزنم..هم ازدواج مي کنم هم مستقل ميشم..حرفي نزد...سکوت کرد...شايد انتظار نداشت...اين حرفها رو از من انتظار نداشتفقط يه لبخند تلخ زد و به شوخي گفت:اگه ميدونستم مشاور باعث ميشه تصميم به ازدواج بگيري هيچ وقت بهت پيشنهاد نميدادم بريو قهقه زد...مي خواست به روي خودش نياره ناراحته..درکش مي کردمبه خاطر خودش مي خواستم تموم شه...قبل از اينکه بيشتر از اين دلبسته شه...بهش گفتم قراره برم خواستگارینميدونست من رفتم خواستگاري...اما بلافاصله بعد از برگشت به مامانم گفتم:فعلا نمي خوام زن بگيرم...دروغ نبود...هنوزم حضور يه زن غير از مهرسا که بهش عادت کرده بودم برام سخت بود...مهر کم کم من رو به خودش عادت داداما يه دختر که نه منو مي شناسه نه گذشته ام رو ميدونه چطور مي تونه من رو تحمل کنه...با خودم که رودربايستي ندارم...من هنوزم نمي تونم به زني اعتماد کنم...هنوز اعتماد کردن برام سخته...و هنوز نتونستم اون شب رو فراموش کنمشايد واقعا مشکل از منه که نمي خوام فراموش کنمآن بود مثل هميشه...بعدش هم که آن شدم و به مهرسا گفتم قبول کردمديشب رو توي ذهنم دوباره مرور کردموقتي آن شدم چراغ اونم مثل هميشه سبز بودنوشتم:سلام خانوم خوبي؟نوشت:سلام،شما خوبي؟رسمي حرف زدنش فقط مال وقتي بود که ازم دلخور بود...وقتي از حال خودش چيزي نمي گفت ميدونستم که خوب نيست...سخت بود اما بايد يه جايي تموم مي شد اين رابطهنوشت :نتيجه چي شد؟تلخ شدم...-عالي بود...انشالله ديگه قراره دوماد شمنوشت:مبارک باشهنميدونستم بايد چي بنويسم...نوشت:اميدوارم خوشبخت شيد-ممنوندلم مي خواست بنويسم بابا دروغه...همه چي تموم شد و قرار نيست ازدواج کنم اما خب ،جلوي خودم رو گرفتم...روراست باشم...ديدم دارم بهش وابسته ميشم...شايد هم دلبسته....اره ترسيدم از اينکه دلم دوباره ديوونگي کنه و دلبسته شه...پس تصميم گرفتم ريشه اين علاقه رو خشک کنم...و همه چي رو تموم کنمخودخواهي بود،اون محرمم بود و من داشتم از ازدواج دوباره ام بهش مي گفتماما همين امروز تموم شه بهتراز فرداس...براي خودش هم بهتره....عادت مي کنه به نبودنمنوشتم:اگه خوبي بدي ديدي،حلال کن..و شکلک خنده اي دادمچيزي ننوشت...سکوتش طولاني شدنوشتم:مهي؟نوشت:بلهنوشتم:ساکتي؟نوشت:چ� � بگم؟ مهرساگوشه مبل خودم رو جمع کردم و لپ تاپ رو جلوم گذاشتم...دیوونه بودم به قول سمیر..و گرنه کی بعد از جلسه خواستگاریش آن می شد که با دوستش حرف بزنهدوست؟من دوستشم؟آره من ِ خاک به سر دوستشم دیگهمگه صد بار نگفت دوست و من قبول کردم...پس الان دردم چیه؟پاهام رو بیشتر توی شکمم فرو کردم..سمیر خیلی بی معرفتی...چراغها رو خاموش کرده بودم...به عادت همیشگی ام وقتی که ناراحت باشم دوست دارم توی تاریکی بشینماشکام راه خودشون رو روی گونه ام پیدا کرده بودن...نتونستم به پری بگم سمیر می خواد ازدواج کنه..می ترسم بگه بیا مگه من از اول نگفتم این حرفا رو بهت...یک شنبه عروسیش بود...ولادت بود...نمیدونم یه چیزی بود...امشب سمیر قرار بود تصمیمی که گرفته رو شروع به اجرا کنه...سرم رو روی پاهام گذاشتم و گریه کردم...دوباره نگاهم افتاد به چراغی که خاموش بود...نگاهم روی ساعت افتاد...از یازده هم گذشته بود...و سمیر هنوز نیومده بود..دست کشیدم روی اسمش...عکسش رو باز کردم و بهش خیره شدم...چرا فکر می کردم آخرش خوب تموم میشه...چرا فکر می کردم تواناییش رو دارم که عاشقت کنم.وای چطور تونستم جلوش روی زمین نیوفتم وقتی گفت میخوام ازدواج کنم. چطور تونسته بودم به چشماش نگاه کنم و به این که چند شب دیگه میرن خواستگاری گوش بدن.شاید هم فکر میکردم دروغِ. فکر میکردم داره سر به سرم میذاره.وقتی رفت حال خودم دست خودم نبود. تلو تلو میخوردم. سرم گیج میرفت. سعی کردم به خودم امیدواری بدم .تازه فقط میخواد بره خواستگاری.اصلا از کجا معلوم همدیگر رو بپسندن؟وقتی بهش گفتم دختر مورد نظرت میدونه که قبلا ازدواج کردی و با این موضوع مشکلی نداره ،جوش آورد و گفتمگه من چمه که قبولم نکنه. دختر که نبودم.همین کافی بود که خفه بشم و تا وقتی که در مورد اون دختر میگفت ساکت بمونم.راست میگفت ، دختر که نبود چیزی رو از دست داده باشه !!!سرم درد گرفت. یعنی سمیر هنوز هم نتونسته بود با این موضوع من کنار اومده باشه!نگاهم به چراغ خاموش بود که یهو سبز شد...حس کردم قلبم برای چند لحظه تپش رو فراموش کرد....سمیر آن شدنوشت:سلام خانوم خوبی؟حتما سرحال بود...آره چرا که نباشه.نوشتم:سلام،شما خوبی؟حق داشتم یا نه رو نمیدونم اما ناراحت بودم.....آره حق داشت خودش از اول این محرمیت رو فقط برای دوستی خواست که گناه نباشه...اما چرا نتونست باور کنه این دوستی برای من امید بود!چیزی ننوشت...نوشتم:نتیجه چی شد؟نوشت: عالی بود...انشالله دیگه قراره دوماد شمشرط می بندم نمیدونست با تک تک کلماتی که می نوشت داره چه به روزم میاره....داشتم از خودم و زندگی بالا می آوردم...از امید واهی که به خودم داده بودمبا دستهایی که داشتن جون میدادن نوشتم:مبارک باشهوقتی چیزی ننوشت باز نوشتم:امیدوارم خوشبخت شیدنوشت:ممنونآخ که چطور هنوز نشسته بودم و از نتیجه خواستگاریش می پرسیدم!داشتم زار میزدم..دستم رو روی دهنم مشت کردم تا صدای گریه ام بلند نشهنوشت:اگه خوبی بدی دیدی،حلال کن..و شکلک خنده ای دادبدی؟نمیدونم ...باید حلال می کردم...مگه کاری هم کردی؟عاشق شدن من که تقصیر تو نبوددستام می لرزیدن...نمی تونستم چیزی تایپ کنمنوشت:مهی؟نگو مهی...بنویس مهرسا...مگه نمیدونی هر کدوم از حرفات برام معنی دارن...وقتی میگی مهی یعنی دوستم داری...نه وقتی داری خبر ازدواجت رو میدینوشتم:بلهدیگه مال من نبود که بهش بگم جونم
- - - Updated - - - نوشت:ساکتی؟نوشتم:چی بگم؟واقعا من چی باید بهش می گفتم؟سعی کردم حالا که هست باهاش باز منطقی فکر کنم-سمیر. تو ...تو مطمئنی هنوز برای ازدواج آماده ای؟اول چیزی ننوشت ولی سریع نوشتمگه من چمه؟- نه..منظورم اینکه ...اینکه بهتر نیست بری باز مشاوره..-تمومش کن مهرسا. من دارم ازدواج میکنم چون خودم خواستم. تا خودمم نخوام هیچی نمیشه.دستم رو روی گلوم گذاشتم . چقدر گلوم درد میکرد.ولی قلبم بیشتربا گریه گفتمسمیر.-چیه؟وقتی میگفت چیه یعنی عصبانیه. یعنی بهتره خفه بمونم یا حرف رو عوض کنم تا ساکت بشه.ولی نفهمیدم چیههم داد میزدم هم مینوشتم-حالا مثلا اومدی اینجا که چی بشه؟از نتیجه خواستگاریت بگی؟ الان من و شما چرا باید با هم حرف بزنیم.اصلا برای چی اومدی؟ هان؟ اومدی چون ترسیدی بلایی سرم نیومده باشه-بس کن مه-نه تو بس کن. برای خودت رفتی خواستگاری حالا داری زن میگیری .الان هم اومدی داری از خواستگاریت حرف میزنی؟ اصلا حال من رو میفهمی سمیر؟-بالاخره این دوستی باید یه روزی تموم میشد.تاریخ انقضای دوستی ما هم تموم شده.آخ که چقدر خنجر توی قلبم فرو میکردنوشتماین بود حقم سمیرسریع نوشت نهاشکام نمیذاشت راحت بنویسم. نوشتم نه دیگه حتما حقم بود که اینطوری داری میگیمیدونی اصلا چیه از همتون متنفرم. ازت بدم میادبه محض اینکه نوشتم محکم زدم توی دهنم. من چه غلطی کرده بود؟با هق هق زل زده بودم به صفحه لب تابم.بعد از چند لحظه نوشتچرا حس میکنم هنوز هم.....میدونستم میخواست بنویسه ، چرا هنوز هم حس میکنم دوستم داری، ولی ننوشتی. غرورش اجازه نمیداد که مثل من عشق رو گدایی کنه.ولی من گدای عشقش بودم. حاضر بودم نصف عمرم رو بدم ولی بهم بگه بی خیال این خواستگاری میشم.باز میشیم مثل قبل. آخ یعنی میشد؟-مهر -جانم؟-من باید برمبا نفس تنگی نوشتم واسه همیشه؟-نه....امیدوار شدم .لبخند پهنی روی لبم نشستولی نوشتفقط تا قبل عروسی میام.لبخندم تلخ شد و نوشتم. -نیا. اگه قراره تا اون موقع باشی نیا. مگه نه این که داری زن میگیری؟ پس به من چکار داری؟ نیا سمیر .نیا-بعدا با هم حرف میزنیم-نمیخوام-اذیت نکن مهرواقعا عجب رویی داشت. ولی نتونستم بگم.راضی بودم حتی تا قبل عروسیش هم بودنش رو حس کنم******* سميريه هفته بعد از اون شب عصر بعد از برگشت از درمانگاه به خونه زنگ زدم و بهشون گفتم امشب بيرونم....يه هفته اس نديدمش...هر بار هم باهاش حرف زدم به زور جوابم رو ميداد...مشخص بود دلخور...نتونستم بيشتر از اين تحمل کنم...عادت کرده بودم به حضور و بودنش توي زندگيم...شده بود يه جز از زندگيم..هر چي بد و بيراه بود نثار خودم کردم...عاقبت بي فکري همينه ديگه...وقتي ندونم مي خوام چکار کنم ميشه اين که بعد يه هفته مجبورم برم بگم بابا من دروغ گفتم...فعلا زن گرفتني در کار نيستمسلما تا هشت ُنه خونه نمياد....گوشيم رو دستم گرفتم و شماره اش رو گرفتم تا ببينم خونه اس يا هنوز مزون ِبعد از سه بوق جواب داد-بله-سلام خانم خانما خوبي؟با کمي مکث گفت :خوبم-خونه اي؟-نه -کي ميايي؟-اگه کاري داري شب زنگ بزن با هم حرف ميزنيمبيا اين از وقتي فهميد مي خوام زن بگيرم اخلاقش عوض شدخب حق داره ديگه...توقع داري قربون صدقه ات بره-مهي امشب شام مهمونتم ،بيام؟چند لحظه حرفي نزد بعد گفت:باشهلبخندي رو لبم نشست...پس اون ازت متنفرمش الکي بود...جوگير نشو سمیر-پس فعلا مي بينمتمهر:بايقطع که کردم نفس راحتي کشيدم...البته هنوز قسمت سختش مونده اينکه بيام بگم دروغ گفتم...ديدم تا ساعت هشت بشه وقت زياده پس بهتر بود ميرفتم خونه هم يه دوش مي گرفتم خستگي ام در بره هم لباسام رو عوض مي کردم...*** تي شرت سفيد و شلوار جين مشکي و کت مشکيم رو تنم کردم..ديدم سميح وايساده نگاه مي کنهسرمو تکون دادم و گفتم:چيه؟سميح:هيچي ...فقط خواستم بپرسم خبري ِ-هه هه بامزه شدي...نخير فعلا خبري نيست..چشمکي زد و گفت:پس چرا رفتي خواستگاري؟شونه اي بالا انداختم و گفتم:مامان اصرار داشت منم گفتم حالا يه ديدن چيزي ازم کم نمي کنه فوقش نمي خوام که ميگم نه...درست مثل الانتکيه اش رو از چارچوب در گرفت و گفت:صلاح مملکت خويش خسروان دانندصداي مامان اومد:پسرا بيايين شامنگاهم رو از آيينه گرفتم و رو به سميح گفتم:سميح امشب من شام بيرونم به مامان بگوگوشيم رو که برداشتم صداي آلارم پيامش بلند شدپيام رو باز کردم امير بود...بعد از اون موضوع يکم باهاش سرسنگينم براي همين پيشنهاد داده باهم بريم بيرون بچرخيم...براش نوشتم امشب مهمونم نمي تونم بيام بذار يه وقت ديگهگوشي رو گذاشتم جيبم و از اتاق بيرون زدم**** به محض اينکه زنگ واحدش رو فشار دادم در رو باز کرد...سلامي گفت و از جلوی در کنار رفت...شمشير رو از رو بسته ...براي اولين بار پيشقدم شدم ..گونه اش رو بوسيدم و گفتم خوبيشوکه خودش رو کنار کشيد..در رو بست و گفت:چکار مي کني؟لبخندي زدم و گفتم:کاري نکردم ،فقط معمولا مي خوان احوالپرسي کنن اينم جزءشهپوزخندي زد و گفت:از کي تا حالا ؟و بدون اينکه منتظرم بمونه رفت سمت آشپزخونه...دنبالش رفتم و گفتم:از امشب به بعدبدون اينکه نگاهم کنه گفت:شامت رو خوردي لطف کن برو که امشب خيلي خسته ام مي خوام بخوابمچشام از تعجب چهار تا شد اين چرا اينقدر بد شده...خوبه هنوز زن نگرفتمشروع به آماده کردن ميز شام شد...خب من شامي که با اين اخلاقت بخوام بخورم کوفتم ميشهپشت اجاق ايستاد و شروع به کشيدن غذاها توي ظرف کرد...پشت سرش ايستادم..دستم رو دور شکمش حلقه کردم...کاسه خورشت از دستش افتاد و با صدا شکست...خودم رو عقب کشيدم و گفتم:چي شد؟نگاهش به ظرف شکسته و خورشت ريخته شد کف آشپزخونه بود..با بغض نگاهم کرد و گفت:آخرين بارت باشه بهم دست ميزني فهميدي؟******* *** -چته تو؟دوباره خواستم نزديکش بشم که اينبار داد زد:گفتم بهم دست نزندستام و به حالت تسليم بالا بردم و گفتم:باشه تو هم،بيا اينور تيکه هاي شکسته پات نرنمهر:به درک که برن به تو چه مگه؟چکاره امي اصلا توواقعا درک اينهمه تغيير رفتارش برام ممکن نبودبا کلافگي چنگي به موهام زدم ...مثل اينکه نمونم بهتره...اين دختر تا وقتي فکر مي کرد مي تونه خرم کنه باهام خوب بود...الان که ديد هيچي به هيچي خود واقعيش رو نشون دادحرکت که کردم صداي شکستن ظرف باعث شد بايستم.برگشتم عقب ديدم بشقابي رو پرت کرده زمين...و بشقاب دوم هم دستشهبا تاسف سرم رو تکون دادم و گفتم:چته ديوونه شدي؟داد زد:آره ديوونه شدم،ديوونه ام کردي،از جونم چي مي خواي..مگه نمي خواي زن بگيري پس چرا بازم اينجايي؟با لحن ملايمي گفتم:بشين تا باهم حرف بزنيم-نمي خوام...من نمي خوام چيزي بشنومچشام رو باز و بسته کردم و نفسم رو محکم فوت کردم...نگاش کردم...اونم نگاهم مي کرد البته با اخم.-بريم تو سالن باهم حرف بزنيم؟شونه اي بالا انداخت و گفت:نمي خوام به حرفات گوش بدم،اصلا دلم نمي خواد ديگه ببينمتديگه نمي تونستم بيشتر از اين کوتاه بيام با اخم گفتم:چه خبرته؟يا به حرفام گوش ميدي يا مجبورت مي کنم گوش بديپوزخندي زد و گفت:زورگو-آره زور گو ام حالا هم بيا بريم تو سالنروبروم نشست...برعکس هميشه که کنارم مي نشست-چيه رفتي اونجا نشستي که چي بشه؟سرش رو پايين انداخت و گفت:اينجا راحت ترمشقيقه هام رو فشار دادم ..دستي به پيشونيم کشيدم و گفتم:مهرم...نذاشت جمله ام رو تموم کنم ...گفت:مهرسا نه مهرم-اه تو هم هر چي من کوتاه ميام بدتر ميشي ،من هر چي دلم بخواد صدات مي کنم فهميدي؟بلند شدم...روبروش زانو زدم...دستاش رو که تو دستام گرفتم تقلا کرد تا دستاش رو آزاد کنه...سرش پايين بود...قطره اشکي که دستم رو خيس کرد فهميدم داره گريه مي کنهسرش رو بلند کردم و تو چشاش نگاه کردم-چرا داري گريه مي کني؟بخاطر چي؟من؟باور کن نه من نه هيچ مرد ديگه اي ارزش يه قطره اشکت رو هم ندارهچيزي نگفت...دست راستم رو سمت صورتش بردم..دست کشيدم رو رد خيس اشکاش و گفتم:اگه بگم که دروغ گفتم مي بخشي؟سريع سرش رو بلند کرد و گيج نگاهم کردشرمنده لبخندي زدم و گفتم:قضيه ازدواج رو ميگمتوي يه حرکت سريع از جاش بلند شد..دستاش از بين دستم جدا شدن...سرش رو تکون داد و گفت:يعني چي؟روبروش ايستادم..دستام رو پشت گردنم قفل کردم-يعني دروغ گفتم مي خوام زن بگيرم..ازدواجي در کار نيست،همون جلسه خواستگاري همه چي منتفي شد
- - - Updated - - - متعجب گفت:پس چرا گفتي مي خواي ازدواج کني ؟چرا دروغ گفتي؟-مي خواستم همه چي رو تموم کنم و فراموشت کنمپوزخندي زد و گفت:پس چرا الان داري همه چي رو بهم ميگي؟کاش حداقل اونقدر برام ارزش قايل بودي که اگه نمي خواستي ادامه بدي رک و راست مي گفتي مي خوام تموم کنم-نمي خواستم اذيت شيداد زد:اينجوري نشدم-آرومتر صدات ميره بيرونمهرسا-به درک که بيرون برهسمير موهاش رو چنگ زد و گفت:بگم غلط کردم خوبه؟از خودم و اين اشکام بدم ميومد...اشکام رو با دستام پاک کردم و رفتم سمت در...در رو باز کردم و گفتم:بيا برو...مگه نمي خواي تموم کني ،منم راضي برواومد سمتم..در رو سمت خودش کشيد و بست...روبروم قرار گرفتدستاش رو روي بازوهام گذاشت و با صداي آرومي گفت:برم؟لعنت به من...مي شناختم...ميدونست نمي تونم بذارم بره...چيزي نگفتم...منو کشيد تو بغلش ...تقلا کردم خود رو ازش دور کنم..دستام رو گذاشتم رو سينه اش تا عقب بکشم...سمير:وول نخور خانم ،يه هفته اس نديدمت دل تنگتمحس کردين همچين حسي رو،وقتي کسي که دلتنگشين بگه دلتنگت بوده...-ولم کن سميرشيطون خنديد و گفت:ولت کنم که چي بشه يادت نره هنوز هم محرمميپوزخندي زدم..مي ترسيد بگه زنمي...دستاش رو شل کرد...خودم رو از آغوشش بيرون کشيدم و گفتم:تو که ميدوني تا چند ماه ديگه هنوز زنتم(زنتم رو غليظ ادا کردم)پس چطور بلند ميشي ميري خواستگاري؟آره ته دلم مونده بود...گفتم تا این بغضی که از کارش توی گلوم فرو بشینه-مهرسا خودتم ميدوني قرارمون از اين محرميت دوستي بودخفه خون گرفتم...خب راست مي گفت از اول قرار دوستي بوداما واقعا يه بار هم با خودش فکر نکرده بود که من اميدوار شده بودمدست راستش رو دور مچ دست چپم حلقه کرد و گفت:بشين تا حرف بزنيم-سمير من خسته شدم،چرا دروغ گفتي؟چرا نيومدي راستش رو بگيمچ دستم رو از حصار دستش آزاد کردسمير:چي بايد مي گفتم-مي گفتي ازم خسته شدي مي خواي تموم کنيپوفي کرد و گفت:من کي گفتم ازت خسته شدم؟با بغض گفتم:مگه بايد بگي؟اين کارت مگه معني ديگه اي هم دارهبهم نزديکتر شد... انگشتای دستم رو بین انگشتاش قفل کرد...پيشونيش رو به پيشونيم چسبوند و گفت:مي ترسم ،نمي خوام به اين رابطه وابسته شم،درکم کن...نميدونم چي مي خوام،نمي خواستم اذيت شي،براي تو هم بهتر بودزمزمه وار گفتم:پس چرا تمومش نمي کني؟آرومتر از من گفت:نمي تونمچشاش رو بسته بود...انگار تازه حضورش رو حس کردم..گر گرفتم از اين همه نزديکي...قلبم با صدا خودش رو به قفسه سينه ام مي کوبيد...باز دم نفسهاش که به صورتم مي خورد ،بهم نفس ميدادنهمين بودنش براي مني که نفهميدم چطوري کم کم دلبستگي ام بهش بيشتر شد يعني زندگيمردي که فکر مي کردم با يه نگاه عاشقش شدم...اما نبود...اونجوري نبود...شروعش يه نگاه بود فقط...دلم نسوخت براش..دلم سوخت براي خودم ...دلم سوخت و نخواستم خودم رو محروم کنم از لذت همين کوبشهاي قلبم از حضورش...من غرورم رو براي داشتنش زيرپا گذاشته بودمبراي مردي که از وابستگي مي ترسيد...براي سميري که چشماش شاهد حيرونيش هستن******* ميدونستم که نمي تونم نبخشمش...اونم مي دونستاما دلخور بودم...دلخور که مي تونستم باشمکنار کشيدم...منتظر بود چيزي بگم..اما من نميدونستم بايد چي بگم...واقعا حرفي هم بود؟رفتم سمت آشپزخونه که گفت:کجا ميري؟-مي خوام آشپزخونه رو تميز کنم -بيام کمک؟-نه قبل از اينکه بشينم و مشغول جمع کردن تيکه هاي ظروف شکسته بشم ديدمش...روي مبل گوشه سالن نشسته بود...رسش رو بين دستاش گرفته بود و نگاهش رو به زمين دوخته بود...صداي گوشيش بلند شد...تيکه ها رو توي سطل زباله ريختم و منتظر شدم جواب بده...اما اون انگار صداي زنگ گوشيش رو نمي شنيد..چون هيچ حرکتي نکردآروم گفتم:گوشيت زنگ مي خوره نمي خواي جواب بدي؟سري تکون داد ..اما باز هم جواب نداد...خب به من چه حتما لازم نميدونه جواب بدهکف آشپزخونه رو که پاک کردم ايستادم...ديدم اون هم توي آشپزخونه ايستاده...به کابينت تکيه داده بود و دست به سينه بهم خيره شده بودسري تکون دادم و گفتم:الان شام رو مي کشمبي هيچ حرفي پست ميز نشست..اون شب نه من شام خوردم نه اون...نميدونم چي شد..فقط هر دومون نياز به سکوت داشتيم هيچ کدوممون حرفي نزديم..اما وقتي مشغول جمع کردن ميز بودم با صدايي که بهز ور شنيده مي شد گفت:هنوزم دوستيم؟دوست؟هنوز هم فقط دوستواقعا من کم آورده بودم...پشت سينک ايستادم..شير آب رو باز کردم..اين دفعه اصلا حساسيت دستام برام مهم نبود که دستکش دستم کنم...مايع ظرفشويي رو بداشتم...بشقاب رو دستم گرفتم و شروع به شستنش کردم..نميدونم چند دقيقه با بشقاب ور رفتم که دستم از سنگيني بشقاب تهي شد..شير آب رو بست -حواست کو پنج دقيقه اس که افتادي به جون بشاقبواقعا پنج دقيقه گذشته بود؟حرفي نزدم باز گفت:اگه دوست نداري همينجا تمومش مي کنيم،خودتم ميدوني شايد خودخواه باشم اما هيچ وقت هم دلم نمي خواد به اجبار پاي اين دوستي بمونيحرفي نزدم ..يا بايد فراموشش مي کردم يا بايد با ترس از دست دادنش کنارش مي موندمدستش رو به سمت بازوم حرکت داد....اما وسط راه پشيمون شد...دوباره دستش کنار بدنش اويزون شدسمير:من ميرم ،مثل اينکه بايد تموم شه ،ببخش اذيتت کردمنذاشتم بيشتر از اين حرف بزنه...-بمونآره باز وا دادم..بايد جاي من باشي که بفهمي همين شل گرفتن براي خودمم سخته اما بين بد و بدتر بد رو انتخاب کردم...مي خواستم باز هم داشته باشمش...شايد کم کم مي تونستم به نبودنش عادت کنم...اما يهويي نمي تونستم فراموشش کنم*********** سمير خودم رو ،روي زيراندازي که پهن کرده بوديم پرت کردم...مهيار:سمير بلند شودستام رو دو طرف بدنم باز کرده بودم ...-خسته شدم بابا بي خيالسميح اومد سمتم ...دستم رو گرفت دستش و محکم کشيد و گفت:بلند شو بايد دخترا ببازنخنديدم و گفتم اين بيچاره ها ه باختنمانيا اخمي کرد و در حالي که توپ رو زير پاش حبس کرده بود گفت:کي گفته ما باختيم ؟هنوز بازي تموم نشده،انصراف بدين باختين گفته باشمسرجام نشستم...نور آفتاب که به صورتم خورد..دستم رو روي پيشونيم گذاشتم تا بتونم درست ببينمشمهيار:مانيا شما که باختين الکي کُري نخونسميرا:سمير تا يه دقيقه ديگه بلند نشي بازي تمومه شما هم باختين-آشور بيا زنت رو جمع کن ناسلامتي داوري،زن رو اصلا چه به فوتبال بازي کردن،حيف که نميشه از تکنيکهاي فني براي شماها استفاده کرد و گرنه همتون دست و پاتون تا الان شکسته بودمانيا توپ رو پرت کرد سمتم که جا خالي دادمبا حرص گفت:از يه دقيقه ات بيست ثانيه موندهناچارا بلند شدم...به اطراف نگاه کردم و رو به مهيار گفتم:پس بزرگترا کوکمي بهم نزديک شد و با شيطنت گفت:حتما رفتن شيطونيچشام از تعجب چهار تا شد...بيا اين بچه مثبتمون هم راه افتاده..پس گردني حواله اش کردم و گفتم:راه افتاديا ،خبريهخنديد و گفت:نه بابا اينبار که توپ به سينه ام خورد ،آخي گفتم و با اخم رو به دخترا گفتم:چتونه وحشي بازي درميارين خوبه باختينسميرا:زود باش شروع کن حرف نزنخنديدم و گفتم:بيا يادت رفت که قبل کات شدن بازي شما گل خوردينقبل از اينکه دخترا چيزي بگن صداي زن عمو اومد:دخترا سالاد با شما بود کباب کردن هم با پسرا زود بياين دست به کار شينتوپ رو که دست مهيار بود پرت کردم زمين و گفتم بازي با برد پسرا تموم شد الان هم برين به کارتون برسين خانمهاسميرا:يادت نره کباب با شما بود-سميح ،مهيار قربون دستتون دو نفر کافيه واسه کباب کردن جوجه ها پس شما ها دست به کار شينمهيار و سمير خواستن اعتراض کنن که با صداي خنده دخترا ساکت شدنمنم حرکت کردم سمت ماشين که مهيار گفت:پس کجا ميري تو..؟-گوشيم تو ماشين ِ مي خوام بيارمشتقريبا هر ماه يه گردش دست جمعي تو برنامه داشتيم وو اکثرا مواقع هم يا باغ عموم مي رفتيم فضاي خوبي بود...درختاي سرسبز و مثمر...و خنکي سايه هاي درختي که حتي اگه بي ثمر باشن اما همين خنکي سايه باعث پايداريشونهگوشيم رو که تو داشبورد بود برداشتم...دو تا پيام داشتم..بازشون کردم ...يکيشون از طرف برديا بود که خواسته بود اگه مي تونم فردا صبح به جاش تو درمانگاه باشم...همون لحظه هم جواب دادم که مشکلي نيست صبح به جات ميرم..پيام بعدي هم از طرف ستاره بود...که گفته بود"مي مردين تو يا سميح خبر ميدادين منم باهاتون ميومدم..."خنده ام گرفت...وقتي ميگم هنوز عقلش ناقصه خوب بخاطر همينه...ميدونستم مامان به خاله گفته بود که باهامون بيان اما خب چون شوهر خاله ام ماموريت بود ،خاله گفت نمي تونن بيان...براش نوشتم"مگه عقلم کمه که توي ناقص العقل رو هم دنبالمون بکشونم"سند که کردم هنوز يه دقيقه هم نگذشته بود که پيام داد:حالا نه اينکه تو مي گفتي من ميومدمبي خيال يکي به دو کردن باهاش شدم و شماره مهر رو گرفتم...روز جمعه اي حتما با سپهر بود...صداي الو گفتن پسر بچه اي تو گوشي بهم فهموند که سپهر گوشي رو برداشته-الو چرا جواب نميديدو دل بودم حرف بزنم يا نه که صداي مهر اومد-سپهر مامان گوشي رو بده...و بعد صداش تو گوشي پيچيد-بله؟-سلام بر مامان خوشگله خوبي؟سپهر خوبه؟***5 روزي از اون شب گذشته بود اما حس مي کردم هنوز هم از من دلخوره...-سلام خوبم ،سرحال به نظر ميرسي؟خنديدم ..در عقب ماشين رو باز کردم و تو ماشين نشستم..پاهام رو روي زمين گذاشتم و گفتم:جاي شما خالي ،توي باغ عموم هستيم کلي هم داره خوش مي گذره بهمونبا کمي ترديد پرسيد کدوم عموت؟همون که مهيار..
- - - Updated - - - نذاشتم جمله اش رو کامل کنه...چه خوب اسم پسر عموم رو حفظ بود..خوبه يه بار فقط وقتي تعريف مي کردم ماجراي خواستگاري از مانيا رو بهش گفته بودم اسم مهيار رو..ببين از اون موقع تا الان يادش مونده اسمشو...-خوب اسمش يادت مونده،آره همون عموم،مي خواي گوشي رو بدم مهيار هم باهاش حرف بزنيبا صدايي که خنده توش موج ميزد گفت:بدم نميادبا حرص و صداي کنترل شده اي گفتم:مهرسا؟مهر:شوخي کردم چرا عصبي ميشي...خب خودت ميگي گوشي رو بدم بهش ،مگه من مي شناسمشبا حرص گفتم:نميدونم والله تو بگو چرا اسم پسري که نمي شناسيش هنوز يادتهدلخور گفت:سمير منظورت چيه؟پوزخندي زدم و گفتم:هموني که تو ذهنته منظورمهمهر:من چيزي تو ذهنم نيست فقط يادم مونده بود اسمش رو چه ميدونستم ناراحت ميشي-پس چرا من اسمايي که برام مهم نيستن يادم نمي مونن؟سعي کرد خنده به صداش بده به شوخي گفت:خب تو پير شدي حافظه ات ضعيف شده-هه هه خوشمزه شدي مهرسا خانومشيطون و با حرص گفت:بودم آقاي سمير کاوشلبخندي ناخواسته رو لبم نشست..نميدونم چرا هر وقت اينجوري اسم و فاميلم رو کامل مي گفت خنده ام مي گرفت...يه جور بامزه و با حرص اداشون مي کردگفته بودم بهش اينجوري صدام کني باحاله ..اينم هر وقت مي بينه اعصابم بهم ميريزه اينجوري صدام مي کنه...ببين سمير چطوري تونست ذهنت رو از قضيه مهيار منحرف کنه..-سمير؟با شنيدن صداش به خودم اومدم-جونمناخواسته از دهنم پريده بود خنديد و گفت:شب مي خوام سپهر رو ببرم شهربازي ،ميايي؟-حالا ببينم چي ميشه-اِ سمير ناز نکن ديگه بيا خوش مي گذرهخنديدم و گفتم:بعد به سپهر چي مي خواي بگيکمي سکوت کرد بعد گفت:تازه عروس و دوماد رو هم دعوت مي کنم شام بيرون باشيم البته شما هم دعوتي-نه من شام رو نمي تونم بيام اما شهربازي رو هستم،فقط با علي زياد گرم نگيريا-علي مثل داداشمهبا حرص گفتم:برادر خونيته ؟من اين خواهر برادريا رو قبول ندارم...اوکي-باشه ،پس بهت اس ميدم که کدوم شهربازي ميريم و ساعت چند اوکي؟-باشه ...با ديدن سميرا که داشت به ماشين نزديک مي شد سريع گفتم:فدات بايو قبل از اينکه جوابش رو بشنوم قطع کردم و از ماشين پياده شدم...گوشيم رو توي جيبم گذاشتم و گفتم :چرا اينجوري نگاهم مي کنيابرويي بالا انداخت و با خنده گفت:داداش کي بود؟-فوضولي موقوف******* مهرسا** نگاهم به سپهر که مثل هميشه بازي مورد علاقه اش ماشين سواري بود نگاه کردم و گفتم:پري اين روسري بهم ميادپري با حرص گفت:اين دهمين بار آره خوبه،حالا انگار اين سمير دفعه اولته مي خواد ببينتت ،ناسلامتي شوهرته تازه معلوم نيست ديگه کجاها رو ديدهو خنده شيطاني به روم زد...مشت محکمي به پهلوش کوبيدم و گفتم:عروسي کردي خيلي بي حيا شديخنديد و گفت:نه اينکه تو نيستي دهنش رو دم گوشم آورد و گفت:جون من شيطوني هم کردينمحکم به سرش کوبيدم و گفتم خفهپري:آخ بي شعور نزن-پس اين شوهرت کجاست،رفت چيپس بخره يا درست کتههمونطور که هنوز دست رو سرش بود گفت :الهي هيچ وقت با سمير جونت کارتون به شيطوني نرسه-خاک برسر منحرفت-سلام خانمابا شنيدن صداش با ذوق سريع به عقب برگشتم..لبخندي همراه با چشمکی زد و گفت:خوبيپري:ممنون منم خوبم آقا سميرسمير با خنده نگاش کرد و گفت:شرمنده نديدمتونخنديدم و گفتم:راست ميگه پري از بس ريزي نديدتپري حساس بود به قدش،قدش معمولي بود اما اينکه کسي بهش بگه ريزي حرصش در مي اومد.با نگاش برام خط و نشون کشيد و گفت:بعد خدمتت مي رسمسمير کنارم ايستاد و به سپهر اشاره کرد و گفت:چه کيفي داره مي کنه عشق ماشين ِ نه؟لبخندي زدم و گفتم آرهسپهر که بازيش تمومش با خنده و کلي انرژي نزديکمون شد و گفت:مامان بازم بازي کنمسمير دستي به موهاي سپهر کشيد و بهمشون ريخت و گفت:اگه دوست داشته باشي ،بعد ميذارم واقعيش رو امتحان کنيسپهر هم که متوجه حضورش شده بود به طرفش برگشت..کمي تو صورتش دقيق شد...بعد مثل يه اقاي محترم دستش رو به سمتش دراز کرد و گفت:سلام سمير خوبيسمير با تعجب خنديد و گفت :اسممو يادته؟ با اخم رو به سپهر گفتم:سپهر ،سمير چيه بگو عمو سميرسپهر شونه اي بالا انداخت و رو به سمير گفت:ميشه بهت بگم سميرسمير-اره مشکلي نيست خواستم باز چيزي بگم که پري گفت:چکارش داري بذار بچه راحت باشهتو همون لحظه هم علي رسيد با چند تا بسته چيپس و پفک که دستش بود...پري که وظيفه اش رو ميدونست به همراه سپهر و علي رفتن سمت وسايل بازي من و سمير هم روي نيمکتي کنار هم نشستيم...بسته چيپس ليمويي رو باز کردم و گذاشتمش روي نيمکت ...بسته چيپس حدفاصل بين من و سمير بود...شروع کردم به خوردن و نگاه کردن به وسايل بازي و مردم و هيجانشون...خصوصا دخترا که با جيغ کشدنشون به ادم هيجان ميدادن...البته پسرا هم کم از دخترا نداشتن و با خنده دخترا رو همراهي مي کردن و جيغ مي کشيدن...سمير با خنده سرش روتکون داد و گفت:جووني کجايي که يادت بخيرچپ چپ نگاش کردم که خنديد و گفت:چرا اينجوري نگاهم مي کني،خب پير شدم خودتم گفتيمشتي به بازوش کوبيدم و گفتم لوس نشوسمير:لوس بشم چي ميشه؟..و شيطون نگاهم کردشونه اي بالا انداخت و تيکه اي چيپس دهنم گذاشتم و گفتم:به وقتش نشونت ميدم چي ميشهصداي خنده اش بلند شد...-چه خبرته يواشتر آبرومون رو برديچشمکي زد و گفت:تهديد باحالي بود آخهلبخندی زدم و گفتم:وقتی تهدیدم رو اجرا کردم اونوقت بگو باحالهبهم نزدیکتر شد و گفت:مثلا چکار می خوای بکنی؟کمی حالت متفکر به خودم گرفتم ...توی یه لحظه شیطنتم گل کرد...با خنده منتظر نگاهم می کرد...سرم رو نزدیک گوشش بردم که باعش شد سرش رو به صورتم نزدیک کنه...
زیر گوشش آروم با شیطنت زمزمه کردم:یه بوسبا این حرفم پقی زد زیرخنده اخم کردم و گفتم خنده داشت...من و بگو گفتم الان اخم می کنه حرصش درمیادبا خنده و صدای آرومی گفت:با خودت چی فکر کردی تو،نکنه فکر کردی از مرد بودن استعفا دادم که همچین تهدیدی می کنی؟نکنه فراموش کردی بوس معمولا جایزه اس نه تهدیدخب راستش با این حرفش خوشحال شدم...پس یعنی حالش نسبت به قبل داره خیلی بهتر میشهشونه ام رو به شونه اش زدم و گفتم:یه جلسه مشاور چقدر روت اثر گذاشته ...بعد چشمکی زدم و گفتم:فکر کنم منم به یه جلسه مشاوره احتیاج داشته باشمنچی کرد و گفت:فقط اگه اثری روت نکرد گردن من نندازیخندیدم و به شوق و زندگی که تو مردم بود نگاه کردمبه ترن اشاره کردم و گفتم:بريم سوار شيم...؟سرش رو کج کرد و با حالت با مزه اي گفت:شما امر کن بانو سوال چرا؟همين که خواستيم بلند شيم صداي گوشيش بلند شد...نگاش کرد و با خنده گفت:پيام دارم حتما خاطرخواهامنپررويي نثارش کردم که خنديد و گفت اخم نکن..اما يهو نگاش به صفحه گوشيش خشک شد...بعد از چند ثانيه سريع سرش رو بلند کرد و صدوهشتاد درجه سرش رو چرخوند بين جمعيتيعني چي؟متعجب گفتم:سمير چي شده؟چيزي نگفت...دوباره گفتم :سمير چي شده؟سرش رو طرفم چرخوند و گفت:هيچي؟هنوز حرفش تموم نشده بود که باز صداي آلارم پيام گوشيش بلند شدقبل از اينکه پيام رو باز کنه سريع نگاهش رو بين جمعيت چرخوند..ازم فاصله گرفت و دوباره نگاهش رو دوخت به صفحه گوشيش****** سميربه متن پيام زل زدم"سمير خان فکر کنم پدرت بدش نياد بدونه پسرش عاشق شده"شماره ناشناس بود...زل زده بودم به شماره بلکه يادم بياد شماره کيه؟اما اصلا يادم نيومد.. توي يه لحظه به اين فکر کردم که نکنه نادياس؟-سمير چي شده؟-هيچيپيام ديگه اي اومد"چرا ترسيدي؟ريلکس باش"مطمئنا هر کي هست من رو مي شناسهنگاهم رو بين افراد حاضر توي شهربازي چرخوندم...اما هيچ آشنايي به چشمم نخورد..کلافه دستي به پيشونيم کشيدممهرسا با تعجب گفت:مشکلي پيش اومده؟نگاش کردم ...مستاصل ايستاده بود و نگاهم مي کرد-بشين سرجات ،فکر کنم گاومون زاييدهنگران گفت:يعني چي؟-يعني خاک به سرم شد ،بشين سمير گندت بزنن با اين دوستيت...يه پيام ديگه از همون شماره"عکساي قشنگي ازتون گرفتم خواستين ميدم يادگاري داشته باشين"لعنتي کي بود...به شماره اش زنگ زدم...ريجکت کرد...عوضي....براش نوشتم"کي هستي؟"نفهميدم کي مهرسا کنارم ايستاده بود و دستش رو دور بازوم حلقه کرده بودسريع بازوم رو عقب کشيدم و گفتم:وقت گيرآوردي تو همبا بغض عقب کشيد و گفت:چرا داد ميزنيخواستم چيزي بگم کهدوباره صداي گوشيم بلند شد..يه پيام ديگه..بازش کردم"پسر خاله دوست دخترته؟":ديپسرخاله؟.دوباره همون شماره رو گرفتم که اينبار با اولين بوق جواب داد-الوخودش بود...-الو درد،اين مسخره بازيا چيه درآوردي؟کجايي؟چند لحظه چيزي نگفت که با داد گفتم:همين الان ميايي اينجااونم داد زد:سر من داد نزن-داد که هيچ يه تو دهني هم بايد بزنم تو دهنت دختره احمق،گفتم همين الان خودتو نشون بده و گرنه بدجور حالت رو مي گيرميه الف بچه داشت منو سرکار ميذاشت ..دختر احمق-نمي تونم بيام با دخترعمو و پسرعموهامم-ستاره همين الان بهشون ميگي خونه خاله ام همينجان و مي خوام برم کنارشون..هيچکدومشون رو هم دنبال خودت بر نميداري بياري،فهميدي؟مهر:سمير آرومتر مردم دارن نگاهمون مي کنن-به درک...-ستاره تا پنج دقيقه ديگه اينجاييو سريع قطع کردممهرسا بلافاصله گفت:چي شد؟کي بود؟-دختر خاله ام ما رو با هم ديدهپوفي کرد و روي نيمکت نشست...با پام روي زمين ضرب گرفته بودم...-به پري زنگ بزن بگو بازم معطل کنن-باشهبا گوشيش مشغول شد اما من نگاهم بين مردم بود تا ستاره رو ببينم مهرساآره همه چي از اون شب عوض شد...سمير بهتر شد،اما مرموز...حس مي کردم اين تغيير حال سمير زيادي عجيبه...اون شب وقتي دختري رو ديد که داره بهمون نزديک ميشه گفت:ميدونم چکار کنم که ديگه غلط اضافه نکنهبا التماس گفتم:سمير گناه داره بچه اسستاره که به يه قدمي امون رسيد...سمير دستش رو بالا آورد و خيز برداشت سمتش ،که از پشت لبه تي شترتش رو چنگ زدم و گفتم:سمير تو رو خدا آروم باشسرجاش ايستاد ...ستاره حيرون نگاهش رو بين منو سمير مي چرخوندسمير داد زد:چه غلطي کردي تو هان؟ستاره با اينکه ترس توي چشماش مشخص بود اما سعي کرد خودش رو نبازه و گفت:چرا داد ميزني،مگه دوست دخترت نيست؟-باشه هم به تو ربط داره،من بايد به توي الف بچه هم جواب پس بدم،مگه من همسن تو ام باهام شوخي مي کني احمقستاره:توهين نکنسعي کردم سمير رو آروم کنم نزديکش شدم و گفتم:سمير آروم باشبه طرفم برگشت و گفت:تو حرف نزننمي دونستم قرار چي بشه...مطمئنا به زودي خونواده اش همه چي رو مي فهمنسمير دوباره رو به ستاره گفت:گوشيت رو بده ببينم ستاره هم بي هيچ حرفي گوشي رو داد دستش،منم بودم بدون حرف ميدادم با اون اخمايي که روي چهره سمير بود مگه مي تونست مخالفت کنهسمير بعد از زير و رو کردن گوشي و گفت:پس عکسايي که گرفتي کجان؟ستاره با بغضي که سعي داشت نشون نده گفت:نگرفتم؟سمير هم با حرص گفت:واقعا بچه اي،شوخي هم مي خواي بکني حداقل درست و حسابي باشه اين چه شوخي بودبعد انگار چيزي يادش اومده باشه دوباره با اخم گفت:پس اون شماره اي که ازش اس فرستادي مال کيه؟ستاره:مال مريم ِبعد رو به من کرد و گفت:من نميدونستم پسرخاله ام ناراحت ميشه و گرنه همچين شوخي نمي کردم برگشت تا بره که سمير محکم و جدي گفت:صبر کن خودم ميرسونمتنگاهي بهم کرد و گفت:شب خوبي بود اگه اين کم عقل بهم نمي ريختش ،من برم ديگه هم صبح درمانگاه ام هم اين رو برسونم خونه اشونستاره :من مي خوام بمونم تازه اومديمسمير:تو بي خود مي کني بموني،زود باش حرکت کن-سمير گناه داره سمير:به اين قيافه مظلومش نگاه نکن ،شيطون رو هم درس ميدهخنده ام گرفت ستاره با اخم زل زده بود به ما...نميدونم عمدا بود يا نه اما سمير دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:شبت خوشدستش رو که فشردم ستاره با چشماي گرد شده نگاهمون مي کرد...مشخص بود چرااما خب نه سمير چيزي گفت نه من مي تونستم چيزي بگم...سميراون شب توي ماشين ستاره ساکت بود..با اخم به روبرو خيره شده بود و چيزي نمي گفتاز گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم:امشب رو براي هميشه يادت ميره شيرفهم شد؟چيزي نميگه که باعث ميشه حرصم دربياد براي همين جدي تر و با صداي بلند تري ميگم:ستاره با توام؟ستاره:باشه چرا داد ميزني؟کر که نيستم شنيدم و فهميدم-خوبه** ستاره گفت يا نگفت رو نميدونم کسي به روم نياورد...کسي چيزي نگفت...اما اصرار به ازدواجم توي خونواده بيشتر شد..هنوز تمصيمي براي ازدواج نگرفته بودم ،اما به چه بهونه اي بايد مي گفتم نمي خوام ازدواج کنم رو نميدونم...نمي تونستم بگم که من تازه دارم سعي مي کنم يه چيزايي رو فراموش کنم،آره کم کم داشتم به اين باور مي رسيدم که همه چيز تموم شده.سه ماه پيچوندمشون سعي کردم زندگي کنم اما نشد...يعني انگار شدني نبود....از يه طرف حسم نسبت به مهرسا عوض شده بود از يه طرف اصرارهاي خونواده ام براي ازدواج اذيتم مي کرد...*** مثل هميشه وقتي که حوصله نداشتم و با مهر حرف ميزدم امشب هم با اينکه دير وقت بود اما خواستم ببينمش...ساعت ده شب بود اما مهم نبود.
- - - Updated - - - مهرساآره همه چي از اون شب عوض شد...سمير بهتر شد،اما مرموز...حس مي کردم اين تغيير حال سمير زيادي عجيبه...اون شب وقتي دختري رو ديد که داره بهمون نزديک ميشه گفت:ميدونم چکار کنم که ديگه غلط اضافه نکنهبا التماس گفتم:سمير گناه داره بچه اسستاره که به يه قدمي امون رسيد...سمير دستش رو بالا آورد و خيز برداشت سمتش ،که از پشت لبه تي شترتش رو چنگ زدم و گفتم:سمير تو رو خدا آروم باشسرجاش ايستاد ...ستاره حيرون نگاهش رو بين منو سمير مي چرخوندسمير داد زد:چه غلطي کردي تو هان؟ستاره با اينکه ترس توي چشماش مشخص بود اما سعي کرد خودش رو نبازه و گفت:چرا داد ميزني،مگه دوست دخترت نيست؟-باشه هم به تو ربط داره،من بايد به توي الف بچه هم جواب پس بدم،مگه من همسن تو ام باهام شوخي مي کني احمقستاره:توهين نکنسعي کردم سمير رو آروم کنم نزديکش شدم و گفتم:سمير آروم باشبه طرفم برگشت و گفت:تو حرف نزننمي دونستم قرار چي بشه...مطمئنا به زودي خونواده اش همه چي رو مي فهمنسمير دوباره رو به ستاره گفت:گوشيت رو بده ببينم ستاره هم بي هيچ حرفي گوشي رو داد دستش،منم بودم بدون حرف ميدادم با اون اخمايي که روي چهره سمير بود مگه مي تونست مخالفت کنهسمير بعد از زير و رو کردن گوشي و گفت:پس عکسايي که گرفتي کجان؟ستاره با بغضي که سعي داشت نشون نده گفت:نگرفتم؟سمير هم با حرص گفت:واقعا بچه اي،شوخي هم مي خواي بکني حداقل درست و حسابي باشه اين چه شوخي بودبعد انگار چيزي يادش اومده باشه دوباره با اخم گفت:پس اون شماره اي که ازش اس فرستادي مال کيه؟ستاره:مال مريم ِبعد رو به من کرد و گفت:من نميدونستم پسرخاله ام ناراحت ميشه و گرنه همچين شوخي نمي کردم برگشت تا بره که سمير محکم و جدي گفت:صبر کن خودم ميرسونمتنگاهي بهم کرد و گفت:شب خوبي بود اگه اين کم عقل بهم نمي ريختش ،من برم ديگه هم صبح درمانگاه ام هم اين رو برسونم خونه اشونستاره :من مي خوام بمونم تازه اومديمسمير:تو بي خود مي کني بموني،زود باش حرکت کن-سمير گناه داره سمير:به اين قيافه مظلومش نگاه نکن ،شيطون رو هم درس ميدهخنده ام گرفت ستاره با اخم زل زده بود به ما...نميدونم عمدا بود يا نه اما سمير دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:شبت خوشدستش رو که فشردم ستاره با چشماي گرد شده نگاهمون مي کرد...مشخص بود چرااما خب نه سمير چيزي گفت نه من مي تونستم چيزي بگم...سميراون شب توي ماشين ستاره ساکت بود..با اخم به روبرو خيره شده بود و چيزي نمي گفتاز گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم:امشب رو براي هميشه يادت ميره شيرفهم شد؟چيزي نميگه که باعث ميشه حرصم دربياد براي همين جدي تر و با صداي بلند تري ميگم:ستاره با توام؟ستاره:باشه چرا داد ميزني؟کر که نيستم شنيدم و فهميدم-خوبه** ستاره گفت يا نگفت رو نميدونم کسي به روم نياورد...کسي چيزي نگفت...اما اصرار به ازدواجم توي خونواده بيشتر شد..هنوز تمصيمي براي ازدواج نگرفته بودم ،اما به چه بهونه اي بايد مي گفتم نمي خوام ازدواج کنم رو نميدونم...نمي تونستم بگم که من تازه دارم سعي مي کنم يه چيزايي رو فراموش کنم،آره کم کم داشتم به اين باور مي رسيدم که همه چيز تموم شده.سه ماه پيچوندمشون سعي کردم زندگي کنم اما نشد...يعني انگار شدني نبود....از يه طرف حسم نسبت به مهرسا عوض شده بود از يه طرف اصرارهاي خونواده ام براي ازدواج اذيتم مي کرد...*** مثل هميشه وقتي که حوصله نداشتم و با مهر حرف ميزدم امشب هم با اينکه دير وقت بود اما خواستم ببينمش...ساعت ده شب بود اما مهم نبود.از آسانسور پياده شدم..سمت در رفتم...زنگ رو زدم...بعد از چند دقيقه در باز شد...فکر کنم عجيب بود براش من اين وقت شب اينجا باشم...هميشه اگه مي خواستم بيام زودتر از اين وقت اينجا بودم با تعجب گفت:سلام خوبي؟سرم رو تکون دادم و گفتم:سلام...در رو که بست من رفتم سمت سالن...خودم رو پرت کردم روي مبلي که هميشه روش مي نسشتم..چشام رو بستم:صداي نگرانش بلند شد:اتفاقي افتاد سمير؟-نه عزيزم چيزي نشدهچي بايد بهش مي گفتم،مي گفتم که بالاخره تصميمم رو گرفتم،مي گفتم نتونستم تو رو انتخاب کنم،مي گفتم نخواستم انتخابت کنمچه حالي مي شد اگه مي فهميد قراره چند روز ديگه برم خواستگاري يکي ديگه،ميدونستم بعد از اون دروغم شايد دوباره بهم اميدوار شده...اما من نتونستم...سه ماه قبل محکم ايستادم .و گفتم زن نمي خوام،اما الان خودم به بودن يه زن توي زندگي احتياج دارم،شايد يه زن مي تونست همه چيز رو عوض کنه ،مثل مهرسا که تونست آرامشي رو که ناديا ازم گرفته بود،نه همش اما حداقل نيمي اش رو بهم برگردونهاما من شايد هنوز هم بايد به خودم وقت ميدادم تا روزي با اين کنار بيام که مهرسا هم انتخاب منه،حتي اگه مامانم بگه دختر واسه تو قحط نيست.همه ميدونن من تا خودم نخوام کاري رو نميکنمبا حس نوازش دستي روي صورتم نفسم رو توي سينه حبس کردم...من بايد فراموشت مي کردم..؟چجوري بايد بهت بگم؟بوسه آرومي به گونه ام زد...شايد هم خودش حس کرد که قراره اتفاقي بيفته..براي اولين بار يه بوسه به گونه ام زد،بوسه اي که لذت يه حس جديد رو به وجودم بخشيد**********بدون اينکه چشام رو باز کنم دستم رو دور شونه اش حلقه کردم و به خودم نزديکترش کردمچطور بايد بهش مي گفتمسرش رو روي سينه ام گذاشت ...هر دومون سکوت کرده بوديم...گاهي احساس آدم قبل از وقوع وقايع بهش خبر ميده...شايد مهرسا هم باخبر شدهچشام رو باز کردم...بوسه اي روي موهاش زدم...لبخندي زد و گفت:خسته اي؟-خيلي،دلم نوشيدني داغ مي خوادشيطون ميشه و ميگه :حتما بايد نوشيدني باشه؟چطور مي تونستم اين شيطنتها رو فراموش کنم..خنديدم...آره بايد بخندم چون معلوم نيست يک ساعت ديگه بتونم بخندم-مهي روت زياد شده هااونم خنديد و همونطور که بلند مي شد گفت:بالاخره آقامون که شما باشين ما چرا پررو نشيمخنديدم و جوابش رو ندادم...بذار بخنده..داشتم حرفهايي که مي خواستم بهش بگم رو توي ذهنم مرور مي کرد...مهرسا خونواده ام قبول ندارن؟ميگن بايد با دختر ازدواج کنم...سمير مزخرفه خودت هم ميدوني نخواي زوري در کار نيست ...اما چرا؟نکنه چون بچه داره؟نه ...مي تونم پسرش رو عين بچه خودم دوست داشته باشمپس مشکل کجاست؟مشکل حيروني و سردرگمي منهليوان چاي رو که جلوم روي ميز گذاشت به خودم اومدم...دوباره کنارم نشستکاش اينجا نمي نشست...اين همه نزديکي ...برام سخته نزديکم باشي و بگم نمي خوامتليوان رو برداشتم...دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم:ديگه از حسام خبري نشد؟متعجب گفت:نهبعد از چند ثانيه مکث گفتم:به بخشيدنش فکر کردي؟کمي خودش رو عقب کشيد و گفت:يعني چي؟مگه تو مي توني...اما ساکت شد..ادامه ندادحق داشت مگه من مي تونستم ناديا رو ببخشم که اون حسام رو ببخششه-بالاخره اون پدربچه اته،سپهر به بودن در کنار پدر و مادرش احتياج دارهعصبي گفت:سمير خواهش مي کنم ادامه نده -چرا نکنه حسام خودش نمي خوادت؟آره خيلي تلخ شدم...بي رحمي بود اما گفتم...بايد اين عشقش مي شد نفرتمي تونستم راحت حيرت...سردرگمي...تعجب...دلخور� �� �..و دهها حس ديگه رو از نگاهش بخونم...ديدم و خودم رو به نديدن زدمسعي کردم خودم رو خونسرد نشون بدمعصبي بلند شد...مهر:سمير منظورت رو واضح بگو ؟شونه اي بالا انداخت..ليوان دست نخورده چاي رو روي ميز گذاشتم و گفتم:منظوري ندارم فقط داريم با هم گپ ميزنيم همينپوزخندي زد و گفت :گپ؟منم الان از ناديا خانوم بگم مي تونم اسمش رو گپ بذارم ديگهدوباره داشت روي اعصابم ميرفت...مگه تو نرفتي...؟چيزي نگفتم ...عصبي دستش رو توي هوا تکون داد و گفت:من حتي موقع بودن باهاش هم ديگه اون حسي که بايد بهش مي داشتم رو نداشتم بفهمضربه بعدي رو بهش زدم-الان که فکر مي کنم مي بينم پس حتما دليل انحراف حسام تو بودي،مطمئنا کم گذاشتي براشدهنش رو باز کرد تا چيزي بگه اما نگفت...باز هم براش نشکستن من حرفهاش رو توي ذهنش دفن کردچرا عين آدم بهش نمي گفتم مي خوام ازدواج کنم و همه چي رو تموم کنم...چرا دارم زجرش ميدم؟احمق مي خواي ازت متنفر باشه...اينجوري زجرش هم داري ميدي...نه فقط مي خوام راحت فراموش کنه..نمي خوام ديگه هيچ وقت بهم فکر کنهبا بغض گفت:خيلي بي انصافي سمير...خيلي-ميشه بشيني مي خوام باهات در مورد موضوعي حرف بزنمدلخور روبروم نشست...آره اينجوري بهتر بود...اما باز هم نمي تونستم راحت توي چشماش نگاه کنم..منتظر بهم زل زد تا حرف بزنم...اما سخت بود..آره مگه آدم چقدر مي تونه بد باشه ...سرم رو پايين انداخته بودم و به کف سالن خيره شده بودمگفتنش سخت بود...نميدونم شايد حس کرد...که بلند شد کنارم نشست...سعي کرد حرفاي چند دقيقه قبلم رو فراموش کنه...صداي نگرانش رو شنيدم...براي چي نگران بود؟-سمير چيزي شده؟دستي به گردنم کشيدم..لبخند خسته اي زدم..لبخندي که هيچ معني نداشت بعد از تلخي دقايق قبل-نهدستش رو روي دستام گذاشت...لبخندي به روم زد...شرمنده ام کرد..من چه حرفايي زدم و اون باز نمي خواست اذيت کنهمهر:نميگي چي شده؟نفس عميقي کشيدم -مامانم براي آخر هفته قرار خواستگاري گذاشتهبي هيچ حرفي بهم زل زد...ترسيدم...لبخندي به روش زدم و گفتم:چيه خانم خوشحال نشدي داري از دستم راحت ميشي؟آروم و زمزمه وار گفت:پس من کجاي زندگيتم؟داشت گريه مي کرد..صورتش خيس شده بود...واقعا ديدنش اينجوري سخت بود...اينبار مصمم شدم براي تموم کردن رابطه اي که نمي ونستم آخرش مي تونستم انتخابش کنم يا نه شايد الان باز راحت تر بتونه فراموش کنهصورتش رو بين دستام گرفتم و گفتم :مگه قرارمون از اول همين نبود تا وقتي که مجردم باهم دوستيم:میدونم مزخرف بود اما من همیشه گفتم دوستیم،خواستم تمرین کنم رابطه امون عوض شه..اما نمی شد...نشدبا بهت گفت:دوستيم؟بعد با عصبانيت دستام رو پس زد -مهرم...دستش رو روي لبم گذاشت و با بغضي که هر لحظه شکستنش بارش چشماش رو تندتر مي کرد گفت:ما فقط دوستيم؟بعد از اين همه مدت به جرات مي تونستم بگم مهرديگه فقط برام يه دوست نيستنتونستم قفل زبونم رو نگه دارم...دستش رو گرفتم و گفتم:نه تو عشقميدستش رو محکم از دستم بيرون کشيد و گفت:دروغ نگو-مهر...داد زد:نگو مهر..بگو مهرسا...مگه از دستم عصباني نيستي..مگه از من بدت نمياد که مي خواي ازدواج کني؟کف سالن سر خورد و گفت:سمير تو روخدا اگه شوخي مي کني بگو باور کن مي بخشمت خدا من داشتم چکار مي کردم...باهاش چکار کرده بودم...کنارش زانو زدم...-باور کن من و تو نمي تونيم باهم باشيم،مادرم يکي رو در نظر گرفتهچشاش اشکيش رو توي نگاهم قفل کرد و گفت:دختر ِ مگه نه؟ميدونستم آخرش به خاطر زن بودنم پسم ميزنيعصبيم کرد...شايد اوايلش خيلي برام مهم بود اما واقعا الان دليل نموندم باهاش اين نيست-مهرسا چرت و پرت نگو،يادت نره که اگه ما نمي تونيم با هم باشيم دليلش زن بودن تو نيستسرش رو تکون داد و گفت:من ميدونم...دروغ نگوبا خودم که روراستم..من راحت به دستش آورده بودم..مي ترسيدم براي همه بدست آوردنش ساده باشه..******** مهرساباورم نمي شد...مي خواست ازدواج کنهدستاش رو توي دستم گرفتم و با التماس گفتم:من ميدونم داري شوخي مي کنه ،بگو دروغهزار زدم...کلافه نگاهش رو از من گرفت...با دست چپم صورتش رو دوباره سمت خودم چرخوندم و گفتم:بگوچرا ناراحت بود...چرا اينجوري داشت نگاهم مي کرد..بايد خوشحال باشه مي خواد دوماد شهسمير:مهر آروم باشمگه مي شد آروم باشم...کي وقتي خبر ازدواج عشقش رو مي شنوه مي تونه آروم باشهصداي قهقه ام ميون گريه بلند شد...عصبي خنديدم...-حالا اين عروس خوشبخت کيه؟چيزي نگفت...صدام رو بالاتر بردم و گفتم:خوشگله؟ميدونم تو زن خوشگل مي خواي؟سرش رو پايين انداخت و با صدايي ارومي گفت:غزل ِ،همون که ..ديگه چيزي نگفت...شناختم...مگه مي شه ندونم کيه...هموني که يه بار خواستگاري رو باهشا بهم زد اما گفت مي خواد ازدواج کنه...الان دروغش واقعيت شد...پس قسمتش اين بود...-خوشگله نه؟سمير:آرهاشکام رو پاک کردم و گفتم:ميدونستم خوش سليقه اي،دوستش داري نه؟خوشت اومده ازش؟باز هم بدون اينکه نگاهم کنه جواب داد:آرهداد زدم:برو...برو مبارکت باشه..بلند شد..سمير:حلالم کنحلالش کنم...براي چي؟بخاطر چي؟به جرم اينکه عاشقش شدم بايد حلال کنمدم در که رسيد ايستاد...برگشت و گفت:فردا ميام با هم حرف بزنيم...برو بخوابپوزخندي زدم اما نديد..چون رفته بود..از دست داده بودمش...آره مطمئن بودم اين دفعه ديگه برگشتي نداره.رفت اما من شروع کردم به زمزمه کردن آهنگي که خيلي وقت پيش فکر مي کردم واقعا طفلک آدمايي که اين آهنگ سرنوشتون رو مي گفت...غافل از اين بودم که سرنوشت خودمم همينه"يا عشق با من خوب نيستيا سهم من تنهايي ِاول ارتباطيم که آخرش جدايي ِتو تلخ مي خندي به منمن خنده رو حس مي کنماين آخراي رابطه اسآينده رو حس مي کنمتا تو سکوت مي کنيديوار ميشه پنجرهبه سمت در ميري منو دلشوره از دست مي برهاز بغض پر ميشم وليچشامو مي بندم وليبا اينکه خيلي سختمهتو گريه مي خندم وليبعد از تو طرح خونه روآوار مي کشم برونابود ميشم تو خودمکنار مي کشم بروتا تو سکوت مي کنيديوار ميشه پنجرهبه سمت در ميريمنو دلشوره از دست مي بره"******** کف سالن دراز کشيدم ...سرد بود...صورتم رو سپردم به سرماش...کي مي تونست حس من رو درک کنه...وقتي بدوني واسه هميشه از دستش دادي؟عشقي که بخاطرش غرورت رو شکستي...هر چقدر ازش حرف شنيدي ساکت شدي؟محرم رازش شدي؟اما هيچ وقت بهت اعتماد نکرد...نميدونم کي تاريکي شب جاش به روشني صبح داد...اما من هنوز به اين فکر مي کردم...حقم نبود به خاطر زن بودنم پسم بزنهنمي تونستم بعضي از حرفهاش رو فراموش کنم«مگه من دخترم که قبولم نکنه»آره خب حق داشت آخرش من بودم که پس زده شدم«تو زني نمي فهمي،خيانت زن فرق داره»واقعا فرق داشت؟آره فرق داشت و گرنه چرا اون اعتماد نکرد و من کردمبلند شدم..کف سالن نشستم..تموم بدنم خشک شده بود..اما مهم نبود...مهم اين بود که يدگه سمير نبودايستادم..بايد با يه دوش آب داغ رد اشکهام رو مي شستم...اشکهايي که خشک شده بودن اما سوزشون هنوز روي پوست صورتم بودبا همون لباسهايي که تنم بودن زير دوش ايستادم...آب سرد رو باز کرده بودم...لرزيدم...نتونستم زير آب بايستم..کنار کشيدم...آره مثل همه ي وقتها که ضعفم باعث مي شد کنار بکشم الان هم کنار کشيدم..مثل ديشب که براي داشتنش ديگه التماس نکردم...آب گرم رو باز کردم...سردي تنم رو به داغي آب سپردم...زير دوش نشستم و به ديوار حموم تکيه دادم...قطرات آب به سر و صورتم مي خوردن اما من دست و پاهام رو جمع کرده بودم و به اين فکر مي کردم يعني ديشب واقعي بود يا خواب؟نکنه همه چيز فقط يه خواب بود و بس؟خسته شدم...نه اشکم تموم شد نه قطراتي که به سر و صورتم مي کوبيدن خسته شدم...بلند شدم..شير آب رو بستمرفتم سمت در...بدون اينکه لباسام رو بکنم حرکت کردم سمت اتاقمدرش رو که باز کردم..ياد شبي افتادم که سمير توي اتاقم پنهون شد..لباس عوض کرده بودم کنارش...رنگ عوض کرده بود...حس گرفته بودم ازش...جاي بوسه اش روي گردنم رو لمس کردم..دستم رو روي شکمم کشيدم همونجايي که دستاش قفل شده بودن...دوباره لباسام رو توي اتاق کندم...قطرات آب کف اتاق رو خيس کرده بودن...اب از سر و صورت و لباسام مي چکيد..اما مهم نبوداينبار ديگه خجالتي نبود..لباس عوض کردم بدون اينکه سمير کنارم باشه..لباس تنم کردم اما سمير نبود تا کمکم کنه..تا زيپ لباسم رو ببنده با موهاي خيس زير پتو خزيدم...من گرماي آغوش امن و پاکي رو مي خوام که مال من بود****** سميرمامان با خنده سفره ناهار رو پهن کرد و گفت:بابات خيلي خوشحال شد وقتي شنيد بالاخره تصميم خودت رو گرفتيسري تکون دادم و گفتم:ديگه وقتشه يه بار ديگه امتحان کنم ،اميدوارم اين دفعه انتخابم درست باشهمامان رفت سمت اشپزخونه تا ناهار رو بکشهرفتم سمت اتاقم...دوباره چهره غزل رو توي ذهنم مرور کردم دختر بدي به نظر نمي رسيد...يه بار ازدواج با علاقه رو امتحان کردم ديدم اخرش چي شد..اينبار مي خوام بي خيال حرف دل و احساس شم و منطقي تصميم بگيرم...من مي خوام ازدواج کنم...يه ازدواج سنتي،مادرم انتخاب کرد...من ديدمش..ظاهرا با معيارام می خوند...پس چرا بايد ردش کنم...بخاطر مهرسا؟خب از مهرسا که خوشم مياد ...دوستش دارم ..اما مي تونم زندگي ام رو هم در کنار کسي شروع کنم که به دور از هر دغدغه فکري بتونم کنارش آروم باشم...گوشيم رو دستم گرفتم...دستم روي اسم مهرسا لغزيد...بوق اول..رفتم کنار پنجره...بوق دوم...پرده روکنار کشيدم...بوق سوم...زل زدم به حياطبوق چهارم..چرا جواب نميده...؟دوباره گرفتم....دوباره جواب نداد..شماره خونه اش....جواب ندادمزون...آره شماره مزون...بعد از سه بوق جواب داد-الواما خودش نبود...دو دل بودم حرف بزنم يا نه؟-الو-پري خانم؟-بله بفرماييد..شما؟-سميرم...مهرسا هستش؟بعد از چند ثانيه مکث گفت:نه دو ساعت پيش زنگ زد گفت امروز نمياد،اتفاقي افتاده؟-نه ..نه..فقط فکر کردم اونجاس که گوشيش رو جواب نميده-عذر مي خوام مي پرسم ،دعواتون شده؟حوصله جواب پس دادن بهش رو نداشتم براي همين گفتم:نه ،ببخشيد که مزاحمتون شدم خداحافظقطع که کردم نگران شدم...نکنه حالش بد باشه..*** بعد از ناهار بلافاصله می خواستم برم سراغش اما نشد...پدرم مي خواست باهام حرف بزنه و اتمام حجت کنه...نشستم..به حرفاش گوش دادم اما اصلا حواسم پي حرفاش نبود..حتي يادم نميومد چي گفت و چي شنيد...بعدش هم که حضور خونواده ي عموم ...بالاخره شب تونستم خودم رو از خونه بيرون بکشم...شماره خونه اش رو گرفتم جواب نداد...گوشيش هم همينطور...نفهميدم چند دقيقه بعدش جلوي مجتمع ماشين رو پارک کردم و سريع سمت پله ها رفتم...نميدونم امشب دوست نداشتم سوار اسانسور شم...حس مي کردم استرسم با طي کردن پله ها کمتر ميشه..زنگ رو فشار دادم....خبري نشد...دوباره شماره اش رو گرفتم..جواب نداد..شماره خونه اش...کلافه شدم..صداي موسيقي که پخش مي شد نشون ميداد خونه اس...پس چرا نمي خواست جواب بده؟نيمدونم چقدر به در کوبيدم که در باز شد...صورت آشفته اش..موهاي ژوليده اش...خسته بود..اين رو تموم اعضاي بدنش داد ميزدنبا ديدن عصباني شد...داد زد:چي ...سريع دستم رو روي دهنش گذاشتم و هلش دادم تو..در رو با پام بستمسعي کردم عصبي نباشم از اينکه اينقدر نگرانم کرده بود..سعي کردم درکش کنم ..همون طور که دستم هنوز روي دهنش بودگفتم: دستم رو برداشتم جيغ و داد نکنيا،زشته جلو در رو همسايهسرش رو به نشونه باشه تکون داددستام رو دو طرف بازوهاش قفل کردم نگاهم به نگاه اشکيش قفل شد..چرا درکم نمي کرد..چرا درک نمي کرد من دنبال يه زندگي آروم و خالي از دغدغه ام..کنارش آرومم..اما ذهنم پر از فکر و خيالهآروم گفتم:گريه نکن،درکم کنحرفي نزد...سکوتش عذابم ميداد...بهم يادآوري مي کرد که شروع اين رابطه از اول اشتباه بود-مگه بهت نگفته بودم هيچ وقت گريه نکن ،که دلم نمي خواد هيچ وقت چشات به سبزي بزنهپوزخندي زد..دستام رو پس زد...سرکش شده بود..اين از مهرساي آروم و صبور بعيد بودبا صدايي که سعي مي کرد بلند نباشه گفت:برو بيرون-مهر چي ميگي ؟با کف دستش محکم به سينه ام کوبيد..درد داشت...چون داشتم دردش حس مي کرد..دردي که داشت تحمل مي کردمي خواستم بهش بگم درکم کن ناديا بدجور بي اعتمادم کرده که نذاشت حرفم رو کامل کنمصداي بغض دارش مثل خنجر به قلبم فرو مي رفت...اما ميدونستم بايد تحمل کنم..تموم ميشه...همه چي تموم ميشهمهر:حرف نزن،چرا فکر مي کني فقط تويي که خيانت ديدي،اينهمه آدم...من...مني که روبروتم آره اون گفت و من گفتم..گفتم زن نمي فهمه...خب نمي فهميد..خيانت ناديا اعتمادم رو شکست و من با اين نيمچه اعتماد نمي تونم کنارش باشماما اون به من گفت خفه شم...آره حق داشت بگه...مني که زندگيش رو بهم ريخته بودم..مني که محرم رازم کرده بودمش بايد خفه مي شدماون شب وقتي از خونه اش بيرون زدم مطمئن بودم ،اخرين باري ِ که مي بينمش********** مهرسادر اتاقم رو که باز کردم چشمم به مهموناي ناخونده افتاد ...البته ناخونده از نظر من چون مامان این مهمونی رو ترتیب داده ،ولي من رو در جريان نگذاشته بود.چون ميدونست غربت بازي در ميارم و چه بسا از خونه ميزدم بيرون.نسيم از آشناهاي دور مامان بود كه خيلي وقت بود در گوش مامان مي خوند كه من رو با داداشش كه زنش رو چهار سال پيش بخاطر سرطان از دست داده بود براي ازدواج آشنا كنه.راستي چرا نسيم به دنبال يه دختر براي برادرش نبود؟! شايد هم برادرش خبر نداشت که من يه زن مطلقه هستم؟نگاهم به برادرش افتاد. سبزه و جذاب بود . اما نه مثل سمير!نگاهش شيطون و اما مثل نگاه سمیر شیطون و خواستنی نبود ! اصلا سمير کجا اين کجا . سمير تک بود . ديگه مثل سمير محال بود پيدا کنم.دندونام رو روي هم فشار دادم . كي ميشه سمير رو فراموشش كنم و هر لحظه به يادش نباشم؟! اگه پري بود باز ميگفت مهرسا برو مشاوره حتما با اين موضوع بهتر ميتوني كنار بيايي.مشاوره؟! يه زماني من از سمير خواستم بره مشاوره . رفت و گفت مشاوره گفته خودت بايد اونچه كه برات اتفاق افتاده رو فراموش كني. فراموش كنم؟ من سمير رو فراموش كنم؟! نه من قول داده بودم هيچوقت فراموشش نكنم و عاشقش بمونم. اصلا مگه شدني بود ؟!!نگاهم رو از برادر نسيم كه همينطور بهم زل زده بود گرفتم . سمير که ميگفت دوستم داره و يه وقتا عشقم صدام ميکرد چقدر من رو خواست که اين يارو بخواد؟!من چقدر بايد براي اين تلاش ميکردم که بهم اعتماد کنه؟ اصلا چقدر حوصله ميتونستم داشته باشم که براي يه زندگي جديد به خرج بدم؟من يه وقتا ديگه حتي حوصله ادامه اين زندگي رو هم نداشتم. چه برسه به يه شروع جديد !به نگاه خريدارانش اخم کردم.حس کردم با تحليل کردنش تو ذهنم و مقايسه اش با سمير به خودم خيانت کردم.يهو يادم افتاد روسري سرم نيست. خواستم برگردم اتاقم ولي يه لحظه فكر كردم چرا بايد نظر سمير ديگه برام مهم باشه ؟ اصلا مگه ديگه قرارِ من و اون باهم باشيم كه هنوز هم به حرفاش ارزش ميدم.يه قدم به جلو برداشتم .اما قدم دوم رو برنداشته برگشتم توي اتاقم .نه ، من نميتونستم . من بخاطر سمير روسري سرم كرده بودم . چون اون ميخواست . الان هم هنوز خواسته هاش برام مهم بود . نبود ولي احساس من هيچ فرقي نكرده بود . اون بود كه باعث شد من نماز بخونم و روزه بگيرم . اون بود كه بهم ياد داد براي خودم ارزش قائل بشم . الان هنوز هم خودم ميخواستم اونطور باشم که اون ميپسنديد!روسريم رو سرم انداختم و محكم زير گلوم گره اش زدم . روسريم درست به كف سرم چسبيد. تا اون مرتيكه باشه كه با نگاهش درسته آدم رو قورت نده . در رو باز كردم . بدون هيچ آرايش! بدون اينكه به سر و وضعم برسم رفتم پيش مهمونا . ميدونستم مامان بعد حالم رو جا مياره. زل زدم تو چشم يارو و اخم بدي بهش كردم . مسلما قيافه ام خييلي نچسب شد ! براي همين هم زود پا شدن و رفتن.از غر غراي مامان برگشتم توي اتاقم . باز خوبه ديگه فريبرز نبود و بخاطر کارش يا دبي بود يا شهرستان وگرنه شب بياد موندني مي شد!دير وقت بود . سپهر هم اينقدر شيطوني کرده بود که همونطوري بدون اينکه لباساش رو عوض کنه خوابش رفته بود . جابجاش کردم و ملحفه رو روش کشيدم. مثل خيلي از شبا خوابم نميبرد . بلند شدم و پاي لپ تاپم نشستم.چند ماه بود كه سمير حتي ديگه چراغش هم آن نميشد و من از همون موقع كه آخرين پيام رو داده بود هر شب زل ميزدم به يه چراغ خاموش . عادتم شده بود. اين چراغ خاموش جزئي از زندگيه من بود.جزئي که خاموش بود و هرگز براي من روشن نميشد.اوايل فقط گريه ميکردم. بي تاب بودم. نميتونستم جاي خاليش رو تحمل کنم.نميتونستم نبودنش رو باور کنم.شب عروسيش خفقان آورترين لحظه هاي زندگيم بود.سميرِ من داماد شده بود و من عزادار مرگ احساسم بودم.چقدر سخت بود تصور اينکه آغوشش جاي امن ديگري باشه. ديگريي که زنش بود . عشقش بود. هستي و زندگيش بود .آغوشي که سرابِ بهشت من بود! روزها زودتر از هميشه از خونه بيرون ميزدم و دير تر از هميشه بر ميگشتم.تحمل نبودنش برام شکنجه بود. با گذشت زمان كم كم ديگه اشكهامم حوصله من رو نداشتن .ديگه اونا هم منو نميخواستن . درست مثل سمير!حرفاش هنوزهم توي سرم تيك تيك ميكوبه« مهر تو خيلي خوبي . مطمئن باش من و تو ميتونيم توي يه جا از ذهنمون براي هم باقي بمونيم . يه گوشه اي از قلبم براي توئه. من هيچوقت يادم نميره مقداري از اين آرامش رو تو بهم دادي . مطمئنم نيمي ديگه اين آرامش رو هم زنم بهم ميده . دروغ چرا .... من حتي به ازدواج با تو هم فكر كردم . اونقدرمرد بودم كه بخوام بشم پدر بچه اي كه پسر خودم نيست . فكرش رو كه ميكنم ميبينم دوستت دارم ولي همين دوست داشتن براي يه زندگي كافيه؟ »معده ام دوباره درد گرفت . تازگيها اين هم به سر دردم اضافه شده بود .سمير كاش مثل هميشه كه رك بودي بهم ميگفتي ، فكرش رو كه ميكنم ميبينم بهت هيچوقت اعتماد نداشتم. بي اعتمادي براي يه زندگي كافيه؟من چقدر خودمو كنترل كردم تا وقتي اين حرفا رو ميزنه بهش التماس نكنم سمير يعني تو هيچوقت عشقم رو نسبت به خودت نديدي؟ سمير تو رو خدا بفهم كه من چقدر دوستت دارم ، سمير تو رو خدا تنهام نذار. سمير تو رو خدا باورم كن. سمير تو رو خدا يه فرصت ديگه بهم بده. يه فرصت ديگه که بتونم اعتمادت رو جلب کنم !******** يه آه پر صدا کشيدم.شايد هم اين كار رو نكردم چون ميدونستم ديگه فايده اي نداره . يك سال و نيم فقط با هم دوست بوديم . يک سال و نيم بود که من حاضر بودم براش بميرم. ولي هيچوقت باورم نکرد .چطور ميتونستم يك شبه نظرش رو نسبت به خودم تغيير بدم!!!«يادته چه راحت من رو قبول کردي» چقدر ساده همه چي رو براش رو ميکردم. چقدر احمقانه فکر ميکردم که روراست بودنم باهاش رو ميفهمه .چقدر چوب سياست نداشته ام رو توي زندگي خوردم و ياد نگرفتم !!«مهر نميشه توهم يه جوري حسام رو ببخشي و برگردي پيشش؟ دوست ندارم تنها بموني . شايد كار حسام قابل بخشش باشه»چشمام رو محکم روي هم فشار دادم. کاش هيچوقت اين رو ازم نمي خواست. حسامي که هر وقت اسمش ميومد با تنفر ازش حرف ميزد و ميگفت اسم اون عوضي رو نيار.حالا چطور ميخواست ببخشمش و برگردم پيشش؟«سمير من هيچوقت نتونستم اونطور كه با تو بودم با حسام باشم . من عاشق حسام نبودم . واقعا يه وقتا برام سخت بود كه باهاش باشم.»- «حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم تقصير توئه كه حسام باهات اون رفتار رو داشته و اون زندگيت بوده . تو اگه براش مايه ميذاشتي اونطوري نميشد ».آخ سرم....دستم رو سمت پيشونيم بردم و محکم فشارش دادم.چقدر بي انصاف بود. چطور اون حرف رو بهم زد! من چطور انتظار داشتم بقيه درکم کنن وقتي اون درکم نکرد؟!اما يه وقتا که حرف از کاراي حسام ميزدم بهم ميگفت آرووم باش مهر.پس درکم ميکرد. ميفهميد چقدر با يادآوري اون لحظه ها بهم ميريختم. آخ که چقدر دلم تنگ شده يه بار ديگه آروومم کنه و بگه آروم باش مهر.آخ که چقدر دلم ميخواد يه بار ديگه صدام کنه مهر !«چي شده مهر؟ نكنه ميخواي برگردي و حسام پست زده؟ »دستم رو محكم روي معده ام فشار دادم. اين حرفا رو همون روزاي آخر بهم زده بود! هر چند كه گفت ببخشيد! هر چند كه من گفتم مهم نيست!ميفهميد يه چيزيم شده . ولي نمي خواست باور کنه از رفتنش دارم دق ميکنم.ميگفت، نگرانم کردي دختر خب بگو چي شده؟(آره آخرين مکالمه امون نگران بود اما نگفت که بخاطر رفتنشه)يعني نميفهميد چمه؟ يعني بايد به دست و پاش ميفتادم و التماسش ميکردم که نره؟" مهر تو هم ازدواج كن . بالاخره كه نميشه ازدواج نكني...بايد تو هم زندگي کني."نگرانم بود؟!!" فكر نكن برام آسونه به كسي كه دوستش دارم راحت بگم براي كسي ديگه باشه......"دستم رو روي شقيقه ام گذاشتم.واقعا دوستم داشت يا دلش برام ميسوخت كه تنها نمونم؟خنديد و گفت" عاشقتم مهر. من يه زن مثل تو ميخوام كه با شوخيا و شيطنتاش شارژم كنه.هيچوقت نگفت من تو رو ميخوام ! هيچوقت نگفت !لبم رو محكم گاز گرفتمچقدر رزل شده بودم كه عشقم رو اينطوري توي ذهنم سبك و سنگين ميكردم !اون اونقدر مرد بود كه همون اول گفت اين دوستي رو پاي چيز ديگه اي نذارم. بي انصاف نبايد باشم . اين من بودم كه حدم رو ندونستم و عاشقش شدم. به قول خودش حقش بود كه ازدواج كنه. اون من بودم كه حق نداشتم دل ببندم. اون چه گناهي كرده بود اگه من رو نميخواست. من گناه كردم كه با تمام وجودم ميخواستمش! اون حق زندگي داشت. چرا وقتي يه دختر پاك ميتونست زنش باشه ، يه زن رو كه يه زماني زن ديگه بوده و يه بچه ازش داشت قبول ميكرد؟!!!" با عصبانيت گفت:مهر هيچوقت دوست ندارم فكر كني بخاطر اينکه دختر نيستي باهات ازدواج نكردم . اين رو يه بار ميگم براي هميشه خاطرت بمونه.واقعا اينطور بود؟!!پوزخند زدم . به خودم ! به تمام دقيقه ها و لحظه هايي كه ياد سمير از ذهنم پاك نميشد!" كاش بي خيالم شي . بالاخره اين هم يه برهه از زندگيِ.سرم رو ماساژ دادم . كي ميشه از اين درد ها خلاص شم! كي ميشه من از ياد سمير بيرون بيام؟ كي ميشه ديگه دوستش نداشته باشم!!!!!خواستم آف كنم كه ديدم چراغ سميح روشن شد . خيلي وقت بود كه حتي اون هم سراغي از خواهر نتيش نگرفته بود . دلم هري ريخت. چقدر ساده بود اين دلم كه با هر نشوني از سمير بي قرار ميشد . خود سميح برام پيام گذاشت- آجي هستينوشتمسلام داداشم خوبيممنون تو خوبيبي مقدمه ازش پرسيدمسمير چطوره؟ حالش خوبه؟ اره خوبهچه سوال مسخره اي کردم. مسلما خوب بود.**********چقدر مختصر جوابم رو داد . حس كردم خوشش نمياد از سمير بپرسم . حق داشت . سمير الان ازدواج كرده بود و درست نبود يه زن مطلقه از حال داداشش بپرسه! ولي دل من به اين آسونيا آروم نميشد . گفتمدلم .. براش تنگ شده- آجي به فكر خودت باش- نميتونم . همش تو فكر و خيالشم . نميشه بي خيال باشم سميح- پس چرا اون ميتونه؟ اصلا عين خيالش هم نيست . خوشِ براي خودش. به فکر زندگيشه تو هم به فکر زندگيت باش.کاش سميح ميفهميد اينطوري حرف زدنش بيشتر داغونم ميکنه . اين که بدوني کسي که يه روز ميگفت براش مهمي ديگه حتي به فکرت هم نيست دردآور بود ! دستم رو جلوي دهنم گذاشتم تا صدام بيرون از اتاقم نره. خيلي وقت بود برگشته بودم پيش مامانينا!نوشتم زنش خوبه؟آره خيلي خوبه. خوب و مهربون.يه لبخند تلخ زدم. کاش من هم ميتونستم به خوبيِ زنش باشم!باهم خوبن؟-آره.حسوديم شد. نه بخاطر اينکه با هم خوب بودن .بخاطر اينکه خوبيهاي سمير قسمت يکي ديگه شده بود.-الان خونه خودشونه؟هيچوقت دروغ نميگفت . ه جوري پيچوندم . فهميدم كه سمير اونجاس . دلم تاپ تاپ كرد . دلم دوباره بي قرار شد . نوشتم توي اتاقته؟ - يه لحظه دستم رو روي قلبم گذاشتم . بدبخت ! براي چي اينقدر تند ميزني؟ براي کي بي تابي؟" سمير هميشه ميگن پسرا از دخترايي كه مغرورن خوششون مياد و به طرفشون کشيده ميشدن . آره؟اخم كرد و گفت ولي من دوست ندارم تو مغرور باشي . دوست ندارم طرف مقابلم مغرور باشه."چقدر ساده بودم كه اونموقع از اين كه همش تو دست و پاش بودم به خودم خرده نگرفتم!! چقدر احمق بودم که فکر نکردم شايد من هم بايد غرورم رو حفظ کنم تا عزيزتر بشم!سميح: - آجي من برم ديگه . مهمون داريم .کاش به اين زودي نميرفت. ولي خب سميح بود ديگه .هميشه يهو غيبش ميزد.-باشه داداش قبل اينكه آف كنه پرسيدمداداش-بله- سمير فهميد هستم؟-آجي بعدا با هم حرف ميزنيمپس سمير ميدونست که همون آبجيِ داداشش با سميح داره چت ميکنه.پرسيدم:سمير حرفي نزد ؟ حالم رو نپرسيد؟ ناسلامتي عيد غديرِ. نخواست سلام برسوني و عيد رو بهم تبريک بگي؟احتمالا سميح پوزخندي نثارم كرد . ولي فقط نوشت نه آجي حرفي نزد . من بايد برم خونه شلوغ ِ .مهمون زياد داريم.باي دلم آزرده شد . من كه جزام نداشتم سمير اينطوري ازم دوري کرده بود . حتي نخواست به سميح بگه به زني كه يه روز دوستم بود . محرم رازم بود . سلام برسون . چقدر پر توقع بودم! چرا يه مرد که حالا شوهر يه زن ديگه اي بود بايد حالم رو ميپرسيد؟!! چرا بايد هنوز حضور يه زن مطلقه براش مهم ميبود. زني که با سادگي همه اتفاقات روزانه اش رو براش تعريف ميکرد و همين سادگي باعث شده بود که اون هرگز نخواد بهش اعتماد کنه.کاش سياست زنونه داشتم. کاش !لپ تاپ رو محكم بستم . تقصير خودم بود . هميشه تقصير من بود .حقم بود هر جوري که باهام رفتار ميشد. خودم خواستم كه اينجوري باهام رفتار بشه . هم تو خونه خودمون، هم خونه حسام . اينم از سمير . خودم وقتي دوباره برگشت به دروغش اميدوار شدم. اميد به آينده اي که کودکانه براي خودم ساخته بودم.بازم دم اشكام گرم كه بي خيالم نشده بودن.قبل اينكه بخوابم نگاهي به عكس سمير كردم . کاش ازش بدم ميومد! کاش ازش متنفر ميشد ! کاش فراموشش ميکردم ! کاش بي خيال اين زندگي کوفتي ميشدم.نگاهم به سپهرم افتاد. چشمام رو بستم . قطره اشکم سر خورد . طعم شورش به شوريه زندگيم نبود!نفس سنگينم رو خالي کردم .چشام رو باز کردم و به لبخند سمير چشم دوختم.کاش هنوز هم دير نبود ! آرزو كردم كه خوشبخت بشه . مردِ آرزوهاي من لايق خوشبختي بود. مردي که هيچوقت نخواست ازم سواستفاده کنه. مردي که پاک بود. مردي که به اسمش قسم ميخوردم.اميدوارم حلالم کنه.روي تخت دراز كشيدم و ملحفه رو روي خودم انداختمدوباره فردا يه روز ديگه با فكراي منفي ديگه كه اخرش مثل الان از حرفام پشيمون ميشدم ، شروع ميشد . پس براي امروزم بس بود ....0به سپهر نگاه کردم . آروم خوابيده بود. روش خم شدم و بوسيدمش .آهسته زمزمه کردممردِ کوچيک من. چه خوبه که تو دارم.نفس پر آهم رو بيرون دادم و از پشت سپهرم رو بغل کردم.خدايا راضيم به قسمتي که برام عطا کردي.چشمام رو بستم و گذاشتم قطره اشکم روي بالشم گم بشهپست آخر سميربايد تصميم عاقلانه مي گرفتم،همه چي فقط حس و احساس نبود.مني که چيني اعتمادم بند زده اس ديگه نمي تونستم باز اعتماد کنم و اينبار بترسم نکنه باز کسي که دوستش دارم بهم ضربه بزنهشايد خود مهرسا هم هيچ وقت نتونست درک کنه ،اما من نه بهش اعتماد داشتم،نه بي اعتماد بودميه جور سرگردوني ،شناور بودن ...اما هيچ وقت اين سرگردوني فقط دليل کناره گيريم نبود،من يه ترس توي وجودم بود،ترس از اينکه دوباره از کسي ضربه بخورم که دوستش دارم،نميدونم حرفم رو مي فهمين يا نه،اما آدم وقتي از کسي که دوستش داشته باشه ضربه بخوره داغون تر ميشه و من اين ترس رو داشتم...حاضر نبودم با يه ترس ادامه بدم،تصميم به نظر عاقلانه اي بود از نظرخودم ،تموم کردن اين رابطه و شروع با کسي بود که شايد بهش اعتماد نداشتم ،يا حداقل اونقدر هم نمي شناختمش،اما مطمئن بودم مي تونم به دور از ترس باهاش زندگي کنميه فاصله هايي بين من و مهرسا بود،شايد اوايل فکر مي کردم دليل اينکه هيچ وقت به عنوان شريک زندگيم بهش فکر نمي کنم اون تفاوت ها يا فاصله ها باشن،اما واقعا اون نبود،مشکل اينجا بود که نتونستم حسي رو که بايد باور مي کردم...ازش معذرت مي خوام اگه اينا رو مي خونه ،اما باور کن من هر وقت هر ابراز علاقه اي داشتم واقعي بوده،درسته که عادت داشتم عزيزم و جانم رو استفاده کنم،اما براي اون فرق مي کرد...شايد اصلا هم درست نبود الان اين رو نوشتم،خب مرد متاهلي ام الان ،که خدا رو شکر از زندگيم راضي ام..نميگم من الان هيچ شکي برام بوجود نمياد و اوکي اوکي ام نه اما خب همسر خوبي هم نصيبم شد که بدون اينکه خبري از گذشته ام داشته باشه مهربونه و درک مي کنه من رو...من هم بالاخره بايد خودم سعي ام رو براي داشتن يه زندگي خوب مي کردم..سعي کردم و مي کنم و اميدوارم که هيچ وقت مشکلي به وجود نياد...بگذريم و برگرديم سر بحث اولعاقلانه فکر کنيم هيچ کس نمي تونه توي شک درست زندگي کنهبارها فکر کردم که من بهش اعتماد دارم يا نه؟اما خودمم جوابم رو نميدونستمميگم اعتمادم بند زده اس براي همينه ،چون هيچ وقت نمي تونم مثل قبل اعتماد کنم.وقتي حتي چند بار در طول رابطه امون ازش پرسيدم که واقعا تو هيچ وقت ديگه به امير پيام ندادي؟يعني نتونستم درست بسازم اعتمادم رو...يا اينکه حتي از اينکه اسم پسراي فاميلمون رو هم يادش باشه شک بيفته تو دلم..هيچ وقت قصدم سواستفاده از احساساتش نبود..مهرسا زني که آرزوي هر مرديه،اما مردي که مثل من نباشه...مهرسايي که خيلي وقتهايي که حال و حوصله زندگي رو نداشتم با شيطنتاش لبخند به لبم آورد...مهرسايي که صبور بود...تحملم کرد...بدخلقايم رو...بد بودنم رو...و به جرات مي تونم بگم عامل اساسي تو تغييرم اون هستش...آرامشي که گرفتم رو مديونشم...و حتي زندگي الانم رو...منکر اين نميشم گاهي براي اينکه از من بدش بياد اذيتش کردم،ديوونه بودم ديگه...و گرنه کدوم مردي نميدونه که هيچ زني طاقت تعريف کردن از دختري که قراره جاش رو توي زندگي بگيره نداره...گاهي حتي فاصله هم نتونست اين حس رو ازم بگيره که بفهمم چه وقتهايي تو سکوت گريه مي کنهچقدر بد بودم وقتي يکي دوبار از دهنش مي پريد و يه چيزي بارم مي کرد..اونم از حرص و عصبانيت اما خب اونقدر بداخلاقي مي کردم که ديگه تکرار نکنه....اما من تکرار مي کردم...و چقدر الان که فکر مي کنم مي بينم بد بودم و تحمل کرد...اون دوست داشتني اي بود ،که هيچ وقت دلم نمي خواست با بدست آوردنش ذهنيتم نسبت بهش خراب بشه...پس بهتر ديدم همون دوستي باقي بمونه که تو بدترين موقعيت وارد زندگيم شد...ممنونشم که خيلي جاها بغض کرد اما هرگز نخواست من بشکنم...اميدوارم حلالم کنه....هم اون هم شمايي که خونديد و از دستم حرص خورديد و رفتار من ديوونه رو تحمل کردين...من الان به اين رسيدم که همه آدما ديوونه ان،فقط دوزش فرق داره ...يکي رو مي بيني از بدو تولد مشخصه ديوونه اس..يکي تا زمان مرگ کسي متوجه نميشه ديوونه بود...منم اعتراف ميکنم يه ديوونه حرص درآر بودم..الان ديگه زن و زندگي نميذاره حرص دربيارم و کلا حسرت به دل موندم (d:)حرف آخر:اگه گذاشتم از زندگي ام نوشته بشه نه بخاطر اين بود که بگم زنا بدن نه فقط مِن باب تشکر از کسي بود که ممکن ِ فکر کنه خيلي قدرنشناس ام. ..اما واقعا بابت همه چيز ازش ممنونممخلص همه اتونم....******* مهرسازماني که از حسام حرف ميزد ،ازش متنفر نشدم فقط حس کردم جون از بدنم بيرون رفتوقتي اين حرف رو زد حس خفگي کردم. ناخودآگاه گفتمآخ سميرانگار قلبم رو با يه چيز تيز فشار داده باشن.چطور با قضيه کنار اومدمراستش اجباري کنار اومدم. سخته. اينقدر سخته که يه وقتا از فکر کردن زيادي به پوچ ميرسم.الان تنها چيزي که توي سرم دور ميخور اينه که با کارهام و حرفام باعث شدم اعتمادش رو کمرنگ کنم . سادگي که باعث شد خودم رو پيشش کوچيک کنم.. نميدونم چطوري بگم. ولي هيچکدوم از حرفاي محبت آميزش نميتونه اين حس کوچيک شدنم رو کمرنگ کنه.هر چند که مطمئنم اون هيچوقت نميخواست من رو کوچيک کنه.خيلي وقتها با حرفاش اين حس رو بهم انتقال ميداد که من زنيم که سمير دوستش داره و اين باعث فخر من ميشد.يه حسي دارم که بدم مياد تحليلش کنم .راستش حس تهي بودن ميکنم. يه وقتا حوصله دور و برم رو هم ندارم. البته بي انصافي نکنم. اين رابطه برام بد هم نشد. حس ميکنم بزرگتر شدم. اونقدر بزرگ که بتونم براي خودم و غرورم ارزش قائل بشم. سمير خيلي مغرور بود. من ازش مغرور بودن رو ياد گرفتم. با احساس تصميم نميگرفت . من ازش عاقل بودن رو ياد گرفتم. سمير خيلي مهربون بود هر چند که ميخواست نشون نده. من ياد گرفتم مهربون بودنم رو پشت نقاب غرورم حفظ کنم.نميدونم اين رمان رو ميخونه يا نه. ولي اميدوارم حلالم کنه. براي خيلي از وقتا که از دستم عصباني ميشد. براي خيلي وقتا که حس بد بودن بهش دست ميداد. حلالم کنه اگه با حرفاي الانم حس بدي بهش انتقال دادم. ولي اميدوارم اين رو بفهمه که هرگز به احساسم شک نکردم. ازش ممنونم که توي خيلي وقتا که تنها و ناراحت بودم حضور اون بود که جهنم رو برام بهشت ميکرد. هيچوقت از دستش دلخور نشدم و نيستم. من فقط از دست خودم ناراحتم. فقط خودم. اميدوارم اين رابطه باعث شده باشه ياد بگيره با همسرش چطور رفتار کنه. غرورش رو کنار بذاره. بهش عشق بورزه و هرگز بهش نگه بهت بي اعتمادم. هرگز بهش نگه باورش سخته که باور کنم دوستم داشته باشي.اميدوارم هر لحظه به هم عشق بورزين و عاشق باشين.