نیشام: سلام ...به نیشام خانم ....لبخندم و جمع کردم. خوب نیست همین اول بهش بخندم. جدی اما با صورت نرم تر از همیشه برگشتم سمتش. با دیدن من چشمهاش برق زد.دهنمو جمع کردم که نخندم.یه لبخند کوچیک زدم و سری تکون دادم و گفتم: سلام حال شما خوب هستید؟

 


 

 

نیشامباورم نمیشد. تیشرت منو تنش کرده. وای یعنی ازش خوشش اومده؟-: سلام حال شما. خوب هستید؟چشمهام گشاد شد. این الان حال من و پرسید؟ بعد کله پا کردن خودش و بابا بزرگش به جای جواب سلام فقط کله تکون می داد. الان نه تنها با دهنش جوابمو داد که داره حال و احوالم می کنه.خوشحال یه لبخندی زدم. پس دعوا و بی محلی تموم شد.....من: ممنون شما خوبید؟لبخند کوچیکی که گوشه لبش بود باز تر شد. مهداد: ممنونم..... این و گفت و سرش و انداخت پایین و یه با اجازه گفت و از رستوران رفت بیرون.پسره خسیس گدای کنس زورش میاد حرف بزنه. برای حرف زدن که پول نمی دی جیره بندیش می کنی.اما خوب همین 2 تا کلمه هم کلیه. من یکی که ذوق مرگم الان. همچین انرژی گرفته بودم که حد نداشت. همون یه لبخند و حال و احوالش باعث شد کل روزم و بسازه. با روحیه و انرژی مضاعف چسبیدم به کار. اونقدر حسم خوب بود که کلی برای مشتریها زبون ریختم و کلی غذا فروختم. **** داشتم جواب مشتری و می دادم که صدای در بلند شد. سرمو بلند کردم که با لبخند جواب مشتری و بدم که با دیدن کامیار اخمام رفت تو هم. با چندش بینیمو جمع کردم.چیش ... این پسره نکبت اینجا اومده چی کار؟با تعجب به دختر بچه ی حدودا" 5 ساله پشت سرش نگاه کردم. دختره موهاش و خرگوشی بسته بود و کنجکاو به اطراف نگاه می کرد. این بچه دیگه کیه؟ به این پسره نمی خوره بچه داشته باشه.اومد جلوی میزو خشک گفت: مهداد هست؟یه چشم غره بهش رفتم. پسره بی تربیت سلامم بلد نیست.بدون اینکه جوابشو بدم مهداد و صدا کردم.من: آقای متین .. آقای متین یکی کارتون داره.بی توجه به کامیار به مشتری که تازه اومده بود لبخند زدم.زیر چشمی دختره رو می پاییدم. دستش و گرفته بود به بلوز کامیار و هی میکشید.مهداد: بله نیکو خان.. چشمش به کامیار افتاد و گل و از گلش شکفت:به سلام کامیار چه طوری رفیق؟ چه عجب یادی از ما کردی؟مهداد و کامیار دست دادن. مهداد چشمش به دختر بچه افتاد و با لبخند و خوشحال گفت: اه کاملیا خانمم که اینجاست. چه طوری عمو؟از پشتم دور زد و رفت جلو، کنار کامیار و دختر بچه. زانو زد و هم قد دختر شد. دختره با دیدن مهداد لبخند گشادی زد و دستاشو از هم باز کرد و پرید بغلش و همدیگه رو سفت بغل کردن. ابروم از تعجب پرید بالا.دختر: سلام عمو مهداد. دلم برات تنگ شده بود.عمو؟ عمو مهداد؟؟؟ چه با هم صمیمین.کامیار با نیش باز گفت: کاملیا جان برای همینم امروز آوردمت پیش عمو مهداد بمونی که دلتنگیت رفع شه.چشمهام گرد شد. چی؟کاملیا سریع از مهداد جدا شد و رو به کامیار گفت: راست میگی دایی کامیار؟ پیش عمو بمونم؟؟؟کامیار با همون لبخند گشادش گفت: آره اگه دختر خوبی باشی و عمو رو اذیت نکنی می زارم بمونی.کاملیا سریع چسبید به دست مهداد که در حال ایستادن بود و لبخندش و جمع کرد و سعی کرد قیافه بچگونه و فسقلیش و جدی کنه و گفت: دایی کامیار دختر خوبی میشم. عمو مهداد بمونم؟مهداد دستی رو شونه اش گذاشت و گفت: بمون عزیزم.سرش و بلند کرد و رو به کامیار گفت: قضیه چیه؟کامیار با اخم پشت گردنش و خاروند و گفت: بابا این خواهر ما و شوهرش با دوستاشون رفتن مسافرت این بچه زلزله رو هم انداختن گردن ما. مامانم امروز دور همی زنونه داشت این بچه رو نمی تونست ببره. البته فکر کنم فیلمش بود.چون دیشب کاملیا انقدر نق زد که مامان تا صبح مجبور شد پاش بیدار بمونه. امروزم برای اینکه از دست این وروجک خلاص بشه جیم زده و انداختتش گردن من. بی اختیار پق زدم زیر خنده. دوتایی برگشتن سمت من. سریع سرفه کردم و رومو برگردوندم سمت مشتری که پول غذاش و حساب کنم. روم سمت مشتری بود اما حواسم به این دوتا بود.کامیار یکم خم شد سمت مهداد و آروم تر گفت: مهداد داداش بیا برام برادری کن و یه امروز و مواظب کاملیا باش. من با مهرنوش قرار دارم نمی تونم مواظب این بچه باشم. مهداد با بدجنسی لبخند زد و گفت: خوب کاملیا رو هم ببر.کامیار حرصی گفت: دمت گرم داداش ....مهداد بلند خندید و گفت: برو پسر.. برو خوش باش نگران کاملیا هم نباش.کامیار سریع پرید و یه ماچ از لپ مهداد کرد و قبل از اینکه مهداد بتونه حرفی بزنه سریع خداحافظی کرد و در رفت.مهداد با حرص صورتش و پاک کرد و با اخم گفت: پسره گنده تف مالیم کرد رفت. اه ....نیشامسرش و خم کرد و رو به کاملیا گفت: عزیزم گشنت نیست؟ ما یه عمو سپهرداد داریم خیلی غذاهاش خوشمزه است.این و گفت و خم شد و کاملیا رو گرفت تو بغلش و کشید بالا و یه ماچ گنده از لپش کرد. دختره هم سفت دستاشو حلقه کرد دور گردن مهداد.نمی دونم چرا حرصی بودم. ببین چه ماچیم می کنتش. چه به خیک همه عمو عمو هم می بنده. بی خود نیست از این کامیار بدم میاد. ببین خواهر زاده اشو انداخته گِل ما و رفته. چیـــــــش ...مهداد و کاملیا رفتن تو آشپز خونه و من موندم و مشتریها. هر از چند گاهی هم صدای بلند و خنده های شاد کاملیا میومد. پشت بندشم مهداد و سپهرداد و نازی می خندیدن.یه لحظه بد جور دلم خواست جای اون بچه بودم. ببین همه چقدر تحویلش می گرفتن.حدودای ساعت 4 غذامون تموم شد. مهدادم خوشحال گفت شب رستوران تعطیل. خیلی این جوری که غذا ته میکشید و کار شب تعطیل می شد حال می داد.منم از خدا خواسته. نازی خداحافظی کرد که بره. یهو سپهرداد گفت: نازی خانم صبر کن منم دارم میام. تا یه جایی با هم بریم.نازی سرخ شد. سرم و انداختم پایین و ریز خندیدم. یاد دفعه اولی افتادم که سپهرداد جلوی علی نازی و بدون پسوند و پیشوند صدا کرد. یهو علی مثل داش قیصر پرید یقه سپهرداد و گرفت و گفت: بچه ژیگول مگه خودت ناموس نداری که خواهر خانم من و این جوری صدا میکنی. سپهرداد بدبخت که نمی فهمید منظور علی چیه گیج گفت: من که چیز بدی نگفتم. فقط گفتم نازی ...یهو علی مشتش و بلند کرد که بکوبه تو صورت سپهرداد که مهداد سر رسید. اگه مهداد نگرفته بودتش زده بود دماغ مماغ سپهرداد و نابود کرده بود.مهداد کلی با علی حرف زد که بابا این پسره مدلش اینه. نه که خیلی وقته ایران نبوده با همه راحته.علی هم با اخم و تخم گفت: بی خود کرده آقا. بچه های محل حرف در میارن. خوبیت نداره.وقتی مهداد دید علی این جوری جوش آورده رو به سپهرداد گفت: سپهرداد شما از این به بعد خواهر خانم ایشون و نازی خانم صدا می کنید.سپهردادم که هنوز گیج بود سری تکون داد و بعد یه چشم غره غرای علی قاعله ختم به خیر شد.علی زودتر رفته بود و سپهرداد و نازی هم رفتن.می خواستم برم بالا تو اتاقم یکم بخوابم که دیدم مهداد رو به کاملیا گفت: عمو جون یکم اینجا بشین تا من یکم رستوران و تمیز کنم بعد با هم بریم خونه باشه؟کاملیا هم خیلی شیرین گفت: باشه عمو.سرش و چرخوند و نگاش افتاد به من. یکم کله اش و تکون داد که باعث شد خرگوشیهاش تکون بامزه ای بخوره. بی اختیار بهش خندیدم و اونم که لبخندمو دید یه لبخند گشاد بامزه بهم زد. اومد کنارم و به کامپوتر نگاه کرد.کاملیا: خانم میشه منم بازی کنم؟یه نگاه به مونیتور کردم. داشتم ورق بازی می کردم.من: مگه تو بلدی؟کاملیا با نیش باز گفت: آره خانم. دایی کامیار یادم داده.امان از دست این پسره خنگ. این چیزا چی بود تو این سن یاد بچه می داد.بهش خندیدم و گفتم: بله که میشه بیا بشین اینجا عزیزم.از جام بلند شدم و کاملیا رو که ذوق زده شده بود نشوندم رو صندلیم.کاملیا: مرسی خانم.صورتمو چرخوندم سمتش و گفتم: اسم من نیشامِ می تونی منو به اسم صدا کنی.کاملیا خیلی بامزه گفت: باشه میشام جون.چشمام گرد شد. میشام چیه دیگه.دوباره آروم گفتم: میشام نه نــــــــــیشام.کاملیا به تقلید از من گفت: مـــــــــــــیشام.خنده ام گرفت. سرمو بلند کردم دیدم مهداد داره با لبخند نگامون میکنه. چشمهامون تو هم قفل شد. سریع سرش و برگردوند و خودشو مشغول نشون داد.رو به کاملیا گفتم: هر چی دوست داری صدام کن.یکم به بازیش نگاه کردم. من که بالا نرفتم بزار لااقل به مهداد کمک کنم کاراش زودتر تموم بشه. رفتم تی و برداشتم و مشغول تی کشیدن شدم.موبایل مهداد زنگ زد. گوشیشو برداشت. یه الو گفت و ساکت شد. یهو اخم کرد و سریع گفت: چی؟ کجا؟ حالش خوبه؟ الان میام.هول شدم رفتم جلوش و نگران گفتم: چی شده؟خودشم نگران بود. گیج میزد. سرش و بلند کرد و ناراحت گفت: علی تصادف کرده.با جیغ گفتم: چی؟مهداد یکم آروم تر گفت: هیس... آروم. میشه یه خواهشی بکنم؟ میشه مراقب کاملیا باشی تا من برم ببینم چی شده؟سریع سرمو تکون دادم. مهداد چرخید و برگشت سمت کاملیا و همون جور که هول و نگران بود بی حواس گفت: کاملیا عموجان من یه کاری دارم باید برم. می تونی یکم پیش نیشام جون بمونی تا من بیام؟وسط اون همه نگرانی با شنیدن نیشام جون از دهن مهداد یه حس خوبی بهم دست داد و نیشم شل شد.چه قشنگ گفت نیشام جون.کاملیا هم سری تکون داد و باشه ای گفت و مشغول بازیش شد.مهدادم سریع برگشت و یه ممنون به من گفت و رفت.دلم شور می زد. خدا خدا می کردم طوریش نشده باشه. وای نازگل و بگو با اون حالش و حاملگیش. چیزی نگن بهش دختره هول کنه یه بلایی سر خودش و بچه اش بیاد.با همه فکر و خیالم رستوران و جمع و جور کردم. کارم که تموم شد دیگه حس موندن اینجا رو نداشتم. رفتم سمت کاملیا و گفتم: عزیزم بازی دیگه بسته بریم بالا یکم استراحت کنیم.کاملیا: باشه میشام جون. ولی می خوای منو ببری پشت بوم؟ مامانم میگه خطر ناکه.با تعجب گفتم: پشت بوم چرا؟کاملیا: خوب خودت گفتی بریم بالا.بلند خندیدم و گفتم: نه گلم منظورم از بالا خونه امون بود. خونه من این بالاست. بالای رستوران.با انگشت به سقف اشاره کردم. کاملیا که کنجکاوری از سر و روش می بارید سریع از رو صندلی پایین پرید و گفت: باشه بریم بالا.خنده ای کردم و کامپیوتر و خاموش کردم. دست کاملیا رو گرفتم و با هم رفتیم بالا. یه راست بردمش تو اتاق خودم.نیشاماین بچه از الان پیداست که در آینده دختر فضولی میشه همچین به هر گوشه اتاق سرک کشید و همه جا رو وارسی کرد که خنده ام گرفت. پگاه هم همین جوریه. حتی یه وقتایی میاد تو کیفتم نگاه می کنه و همه محتویاتش و در میاره. کاملیا کنار کشوهام ایستاد و انگشت اشاره اشو گرفت به دهنش و با یه حالت بامزه که دلم غش رفت براش گفت: میشام جون این تو چیه؟بلند خندیدم. از جام بلند شدم و در کشوی اول و باز کردم. رو پنجه پاش بلند شد و توشو نگاه کرد.من: بفرما شاهکارهای عمو مهدادته.ملیکا با تعجب به وسایل آرایش داغونم نگاه کرد و گفت: عمو از اینا استفاده می کنه؟؟؟پق زدم زیر خنده. فکر کن مهداد بیاد سرخاب سفیداب کنه. معرکه میشه.با لبخند نشستم کنارش و با ذوق گفتم. کاملیا می خوای بازی کنیم؟چشمهاش برق زد و گفت: آره چی بازی؟؟؟خندیدم و گفتم جادوگر بازی.بچه بیچاره گیج بهم نگاه کرد.بردم نشوندمش وسط اتاق. وسایل آرایش داغونمم آوردم کنارمون ردیف کردم.با مهارت صورتامون و نقاشی کردم. سایهی سیاه و قهوه ای پشت چشمم کشیدم. رژای تیره و قهوه ای. یه خاله گنده قهوه ای کنار دماغم و یکی هم کنار چونه ام گذاشتم. کاملیا رو اما مثل فرشته ها آرایش کردم. انقدر ناز شده بود که حد نداشت. موهای خرگوشیشم باز کردم و ریختم دورش. از بین شالهام یه شال حریر آبی آسمونی در آوردم و انداختم دورش. شکل شنل و بال فرشته ها.موهای خودم باز کردم و پریشون و نامرتبش کردم و ریختم تو صورتم. کاملیا کلی به سر و قیافه ام خندید. منم خندیدم. من: خو ببین کاملیا جون الان تو فرشته ای و من جادوگر بدجنس که می خوام طلسمت کنم خوب؟کاملیا سری تکون داد.من: خوب حالا باید فرار کنی که طلسمهای من بهت نرسه که قورباغه ات کنه. حالا پاشو فرار کن.کاملیا جیغی از سر خوشی کشید و پاشد در رفت. منم دنبالش.دور تا دور اتاق و دویید و من آروم آروم دنبالش بودم. صدام و ترسناک کردم و گفتم: صبر کن می خوام طلسمت کنم. باید موش بشی.کاملیا دوباره جیغ کشید و رفت سمت در و در و باز کرد و پرید بیرون.منم دنبالش. همون جور ترسناک می خندیدم. موهامم تو صورتم بود. خودم به زور با اون موهای پریشون جلومو می دیدم. هوا هم در حال تاریک شدن بود و نور هم کم.تا رفتیم رو تراس ....مهدادسریع خودمو به محل تصادف رسوندم. یه عده حلقه زده بودن. مضطرب و نگران از بینشون راه باز کردم و رفتم جلو. دونفر کنار علی که رو زمین نشسته بود ایستاده بودن و حالش و می پرسیدن. موتور یه گوشه ای افتاده بود. لباسهاش خاکی وکثیف و پای راستش از زانو زخمی شده بود و شلوارش پاره و خونی بود. رنگش پریده بود و انگار خیلی ترسیده بود.سریع رفتم سمتش. تا منو دید تند گفت: سلام آقا مهداد، ببخشید ترو خدا اصلا نفهمیدم چه طور شد. شرمنده بابت موتو ....نزاشتم حرفش و ادامه بده. نشستم کنار پاش و گفتم: بی خیال علی موتور مهم نیست خودت چه طوری؟ ببینم چی شدی؟تا دست به پاش زدم دادش بلند شد. باید می بردمش بیمارستان.من: باید بریم بیمارستان.علی: نه آقا بریم درمانگاه محل اونجا هم خوبه.سری تکون دادم و با کمک یکی از محلیها زیر بغلش و گرفتم و بلندش کردم. به موتور نگاه کردم. از بین جمعیت حسن شاگرد تعمیرگاهیه رو دیدم و صداش کردم.من: حسن می تونی این موتور و ببری بدی اوستات بگی تعمیرش کنه؟حسن یه باشه ای گفت و رفت سراغ موتور.علی و سوار ماشینم کردم و رفتیم درمونگاه. خدا رو شکر چیزی نبود. جدا" نگران شده بودم. خدا بخیر گذروند. یه آسیب دیدگی جزئی بود که اونم پانسمان شد و رفت.من: خدا خیلی بهت رحم کرد علی. خوب شد نازگل نفهمید وگرنه با اون حالش .. خدا به خیر گذروند.علی یه خدایا شکرت گفت. کمکش کردم و بردمش رسوندمش دم خونه اشون. هر چی اصرار کرد برم تو نرفتم. باید بر می گشتم رستوران کاملیا با نیشام تنها بود ...نیشام ... میشام ....خنده ام گرفت. این دخترم تلفظ اسم نیشام براش سخت بود.ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. تو رستوران کسی نبود. و درش قفل بود. از در بغل رفتم تو حیاط خونه و از پله ها رفتم بالا. هوا در حال تاریک شدن بود.خسته بودم در حد مرگ. خوابم میومد. چشمام از زور خواب خمار شده بود. کار هر روز به کنار سرو کله زدن به کاملیا هم یه طرف. با اینکه عاشق این دختر فسقلی بامزه بودم اما خوب مراقبت ازش کار سختی بود.رسیدم دم در اتاقم. یه خمیازه بلند بالا کشیدم. یه صدای جیغ اومد و بعد در اتاق نیشام با یه صدای بدی باز شد و کوبیده شد به دیوار و ...-: یا ابولفضل ....از چیزی که دیدم بی اختیار به پشت چسبیدم به در اتاقم.با چشمهای گشاد از ترس خیره شدم به عجوزه ی مو پریشون جلوم. یا ضامن آهو این آل چی بود یهو از در اومد بیرون؟زبونم بند اومده بود و قدرت حرکت نداشتم. تو اون تاریکی شب و سر و شکلی که من دیده بودم....-: عمو مهداد .. عمو مهداد بالاخره اومدی؟ ببین من فرشته شدم.با صدای کاملیا به خودم اومدم. نیم نگاهی بهش کردم و سریع دوباره برگشتم سمت عجوز ....-: نیشام ..... یهو همه ترسم تبدیل به عصبانیت شد. این عجوزه وحشتناک با صورت ترسناک و موهای افشون نیشام بود. اونی که منو تا مرز سکته برده بود این دختر فسقلی بود که با یه بچه کوچیکتر از خودش دست به یکی کرده بود که منو بکشه. دستهای کوچیک کاملیا حلقه شد دور پاهام. نیشام با شنیدن اسمش سریع موهاشو از تو صورتش زد کنار و ... یا جد سادات. این چرا این ریختی شده؟خم شدم و کاملیا رو بغل کردم و با کمی اخم رو به نیشام گفتم: دختر این چه کاریه. داشتم پس می افتادم. نمیگید هوا تاریکه یکی ببینتتون قلبش می گیره؟شرمنده سرش و انداخت پایین. تونستم خوب نگاش کنم. نمی دونم اون لحظه باید از زور تعجب دهن باز می موندم یا از زور خنده قهقه می زدم. دختره ببین با خودش چی کار کرده. پشت چشمش و همچین سیاه و قهوه ای کرده بود که چشمهاش دیده نمیشد. وای خدا اون زیگیلی که برای خودش گذاشته بود و ببین.تازه معنی گوش تا گوش لب داشتن و می فهمیدم. یه لبی برای خودش ساخته بود که اگه بگم از بغل گوشش شروع میشد دروغ نگفتم. برگشتم سمت کاملیا. اونم آرایش داشت. ولی خیلی خوشگل شده بود. لبخندی زدم و با بدجنسی و کنایه به کاملیا گفتم: چقدر خوشگل شدین عمو جون.برگشتم سمت نیشام و یه لبخند شیطون زدم. نیشام با چشمهای ریز شده سرشو بلند کرد و یکم نگام کرد. یهو با دست محکم کوبید تو صورتش و بلند گفت: وای خدا مرگم بده.و دویید تو خونه. اونقدر بامزه بود که قهقه ام بلند شد.کاملیا دستهاش و حلقه کرد دور گردنم و گفت: عمو جون تشنمه.گونه اشو بوسیدم و بردمش تو خونه . از تو یخچال براش آب ریختم و بعد از اینکه خورد رفتیم تو هال رو مبلها نشستیم. کاملیا: عمو تو هم از اینا می زنی؟با انگشت به لبش و پشت چشمش اشاره کرد.متعجب پرسیدم: رژ لب؟کاملیا با ذوق گفت: آره عمو. میشام جون گفت اونایی که تو اتاقشه شاه شماست. کیا از اینا می زنی عمو؟؟؟شاه منه؟؟؟ بلند زدم زیز خنده. امان از دست این نیشام.در دستشویی باز شد و نیشام اومد بیرون. صورتش خیس اما تمیز بود. موهاشو با دست رو به پایین می داد تا صاف بشه. قیافش 180 درجه با دو دقیقه قبلش فرق کرده بود.چقدر این صورت معصوم و بچگونه برام شیرین بود.مثل برق گرفته ها تو جام نشستم. از چیزی که بهش فکر کرده بودم خودمم شوکه شدم. صورت نیشام برام شیرین بود. من اینو گفتم و واقعا حسم همین بود. یه قیافه بچگونه و بامزه و در عین حال ملوس. آدم دلش می خواد بغلش کنه. سرمو با شدت تكون دادم. مي خواستم از شر اين فكرا خلاص شم نبايد نسبت بهش نظر بدي مي داشتم. البته واقعا هم با نگاه بدي نگاهش نمي كردم اما همين هم....به زور چشم از نیشام برداشتم و رو به کاملیا گفتم: خوب عمو جون داره شب میشه گشنت نیست؟چی دوست داری برای شام درست کنم؟یه ژست بانمک متفکر گرفت و بعد یکم فکر گفت: کتلت ....چشمهام گرد شد. اینو از کجاش در آورده بود. همه بچه ها این جور وقتا میگن پیتزا، ماکارانی ، لازانیا... اما این بچه ببین چی می خواد. خدا رو شکر که قورمه سبزی نمی خواد. ولی خوب فرقی نمیکنه. من اینم بلد نیستم.خم شدم سمتش و گفتم: کاملیا جون عزیزم می دونی که عمو این غذاها رو بلد نیست یه چ....نیشام: من درست می کنم.برگشتم سمتش. نگاهش به کاملیا بود.نیشام: عزیزم می خوای بیای کمکم با هم غذا درست کنیم؟؟کاملیا با ذوق از جاش پرید و رفت سمت نیشام. دستش و گرفت و دوتایی رفتن تو آشپزخونه.با چشم بدرقه اشون کردم وقتی دیگه از دید خارج شدن کنترل و برداشتم و کانالها رو بالا پایین کردم. لامصب هیچ کوفتی نداشت. مهدادنیشام: آقای متین، علی چه طور شد؟؟صداش از تو آشپزخونه میومد. از خدا خواسته تلویزیون و خاموش کردم و کنترل و پرت کردم رو مبل و رفتم سمت آشپزخونه. دستهامو گذاشتم رو اپن و تکیه دادم بهش.پشتش به من بود و در حال پیاز پوست کندن. خوب براندازش کردم. هیکل ظریفی داشت. قد متوسط. هونی که گفتم بهش میاد. خیلی بغلیه...از حرف خودم خنده ام گرفت. نیشامم یه بچه ی بامزه و نازه مثل کاملیا. نمی دونم چرا امشب انقدر به کارهای این دختر دقیق شده بودم. با وسواس پیازا رو شست و گذاشت تو یه بشقاب و رفت پشت میز کنار کاملیا نشست و شروع کرد رنده کردن.من: هیچی با یه پسر بچه تصادف کرده بود. البته پسره می پره جلوش و اونم برای اینکه نزنه بهش کج میشه و می افته زمین و موتورم روش. بردمش درمونگاه. پاهاش یکم زخمی شده بود. زیاد جدی نبود.نیشام: خدا رو شکر. من همه اش نگران نازگل بیچاره بودم. پیازا رو کامل رنده کرد. از جاش بلند شد. تکیه امو از اپن گرفتم و رفتم پشت میز آشپزخونه نشستم. نمی دونم چرا مدام دلم می خواست بهش نگاه کنم. کارهاش. اینکه بلد بود غذا درست کنه. دقتش همه و همه برام جالب بود. جالب و عجیب که چه جوری یه دختر فسقلی غذا درست می کنه.محو تماشاش بودم که اومد سمتم و یکی یه فنجون چایی گذاشت جلوی منو و کاملیا. رفت و دوباره یه ظرف پر بیسکویت گذاشت جلومون.رفت یکم به کارهاش رسید و بعد برگشت و برامون میوه گذاشت.با کاملیا بازی می کردم و می خندوندمش. براش میوه پوست می کردم و می دادم بهش. نیشام تو ماهیتابه روغن ریخت. می خواست کتلتا رو بزاره توشون.نیشام: کاملیا جان میخوای با من کتلت درست کنی؟کاملیا تند تند سر تکون داد. براش یه صندلی گذاشت کنار گاز. یه پرتقال پوست کندم. نصفشو به کاملیا دادم. نصف دیگه رو با چاقو دوتیکه کردم و نمک زدم. نیشام برگشت سمت میز که کاملیا رو بغل کنه ببره رو صندلی کنار گاز بزاره. خم شد سمت کاملیا. پرتقالی که نصف کرده بودم و بردم سمت دهنش و چسبوندم به لبش. چشمهاش گرد شد. متعجب نگام کرد.خیلی ریلکس با ابرو بهش اشاره کردم که دهنشو باز کنه.آروم دهنش و باز کرد و منم نصف پرتقال و گذاشتم تو دهنش. بیشتر تو دهن کوچیکش جا نمیشد. دهنش و بست و با دست اشاره کرد زیاده...پرتقالی که نصف شده بود و از لبش دور کردم. دوباره برگشت سمت کاملیا.پرتقال نصف خورده نیشام و بدون هیچ فکر و معطلی گذاشتم تو دهنم.خم شد کاملیا رو بغل کرد چرخید که ببره بزاره رو صندلی که ثابت موند تو جاش. با چشمهای گرد و گیج به منی که پرتقال و گذاشتم تو دهنم نگاه کرد. تا سرمو بلند کردم چشمهاشو دزدید و رفت سمت گاز.اگه بگم این پرتقال شیرین ترین و خوشمزه ترین پرتقالی بود که تو زندگیم خوردم دروغ نگفتم. حالا یا پرتقالش واقعا خوشمزه بود یا به خاطر.....بی اختیار لبخند زدم. میوه ام و تا ته خوردم. تموم مدتی که دخترا در حال آشپزی بودن با لذت نشستم و نگاشون کردم. اونقدر دیدن این حالتها خندیدناشون موقع درست کردن کتلک ، گرد کردنشون و بعد انداختن همراه ترس کتلتا تو روغن داغ برام جذاب بود که حاضر نبودم یه لحظه هم چشم ازشون بردارم.امشب حس خوبی داشتم. تموم مدت انگار که خانواده خودم دورو برم بودن. برای اولین بار تو این 27 سال زندگی دلم می خواست اونا خانواده ام بودن. زن و بچه ام. دلم خواست یه خونه داشته باشم که همینجوری با زنم و دختر کوچولوم زندگی کنم. که همین قدر بهم آرامش بده.و عجیب اینکه با تمام وجود می خواستم زنی داشته باشم که مثل نیشام بچه باشه. کوچیک و فسقلی و .... بغلی ... بعد از خوردن شام که واقعا بهم چسبید از جاشبلند شد که ظرفها رو جمع کنه. از جام بلند شدم و گفتم: شما برید بشینید من ظرفها رو می شورم.ابرویی بالا انداخت و گفت: نه بابا این چه کاریه خودم می شورم.دست برد تا بشقابهایی که رو هم چیده بود و برداره که دستم و برای مانع شدنش بردم جلو.دستم نشست رو دستش. هیچ قصد و عمدی تو کار نبود. خودم از این برخورد شوکه شده بودم. دستش گرم بود. گرمایی که از دستش بهم منتقل شد داغم کرد. سرمو بلند کردم و نگاش کردم. مثل برق گرفته ها با چشمهای گشاد نگام می کرد. نگاهمو تو صورتش چرخوندم. خانم فسقلی ....به خودش اومد و دستش و از زیر دستم کشید بیرون و یه قدم رفت عقب. سرش و انداخت پایین و گفت: چیزه ... شما بشورید. کاملیا جان بیا بریم عزیزم.دست کاملیا رو گرفت و رفتن تو حال. حرکتش واقعا" جالب بود. به حرکتش خندیدم. میز و جمع کردم و ظرفها رو شستم. صدای تلویزیون میومد. دستهامو با حوله خشک کردم و رفتم تو هال. هر دو تو بغل هم رو مبل دراز کشیده بودن و رو به تلویزیون خوابشون برده بود.به مدل خوابیدنشون لبخند زدم. رفتم از تو اتاقم یه پتوی نازک برداشتم. برگشتم کنار مبلشون زانو زدم و پتو رو آروم کشیدم روشون. خیره شدم بهشون. چقدر معصوم و قشنگ خوابیده بودن. نمی دونم چقدر زوم کرده بودم روشون که موبایلم زنگ خورد.اه لعنتیو سریع از جام بلند شدم و گوشیمو از جیبم در آوردم و جواب دادم.مهدادمن: الوکامیار: الو داداش خوبی؟ من پشت در رستورانم کجایین شما؟یه نگاه به ساعت انداختم. 12:30 ....من: حقا که همون کامیار عقب مونده ای که بودی هستی. آخه مرد حسابی کدوم خری تا این وقت شب تو رستوران میمونه؟کامیار: اِه داداش داشتیم؟ بی خیال حالا. این وروجک ما رو وردار بیار من برم. مامانم 4 ساعته کلافه ام کرد بس که زنگ کشم کرده.من: اویـــــــــــی حیوان مگه اومدی دنبال توپت میگی بده ببرم. صبر کن تا بچه رو بیارم.گوشی و قطع کردم. رفتم کاملیا رو آروم بغل کردم جوری که نیشام بیدار نشه. بردم پایین. کامیار تا ماها رو دید سریع در عقب ماشینش و باز کرد. کاملیا رو خوابوندم رو صندلی پشت و آروم درو بستم. کامیار: دمت گرم رفیق یک هیچ طلبت.من: گمشو پسر چوب خطت پره پره از 100 هم رد کرده. برو خوش باش.دستی رو شونم زد و با هم دست دادیم و رفت.دستمو تو جیبم فرو کردم. رفتم بالا. رفتم تو اتاقم. دلم نمیومد نیشام و بیدار کنم بره تو جاش بخوابه. همون پتو کافی بود اونجا هم بد نیست. برای اینکه وسوسه نشم برم بالا سرش بایستم و زل بزنم بهش سریع لباسهامو در آوردم و خوابیدم رو تخت. اما چه خوابی؟تا دو ساعت تو جام غلط می زدم . مدام نیشام جلو چشمم ظاهر می شد. در حال خندیدن .. در حال آشپزی کردن.. در حال کار کردن ... در حال بازی با کاملیا ... و عجوزه ای که دیده بودم. هر وقت یاد قیافه اش می افتادم خنده ام می گرفت. یه حس خاصی تو دلم داشتم. بچه نبودم. از اولم این دختره برام با بقیه فرق داشت. هر چند همه سعیمو کرده بودم که نادیده اش بگیرم. کارهاش و بزارم به حساب بچگیش اما ...خودمم می دونستم که دیگه برام یه شریک خالی نیست. یه دختر مزاحم و بچه که فقط لج می کنه و تو بازی جر می زنه.اونقدر فکر کردم تا نفهمیدم کی خوابم برد ...نیشامیه غلتی زدم و یهو ...گرومپ .....با مخ اومدم زمین. سر دردناکم و با دست مالیدم و بهزور تو جام نشستم. ملافه دورم پیچیده بود. گیج به اطراف نگاه کردم. من کجا بودم؟؟؟ اینجا که هاله. من چرا تو اتاقم نخوابیدم؟یهو اتفاقات دیشب یادم اومد. وای کاملیا ....تند تند چشم چرخوندم اما وقتی ندیدمش حدس زدم که باید کامیار اومده باشه دنبالش و برده باشتش.یه نفس عمیق کشیدم و گیج تو جام نشستم. داشتم خواب می دیدم. داشتم خواب می دیدم که با مهداد تو رستوران داریم برنج می شورم. دوتایی دستامونو بردیم تو دیگ بزرگ برنج و هی هم می زنیم و می شوریم. یهو بین این هم زدنا دست مهداد میاد رو دستمو دستمو می گیره. حتی الانم حس گنگ و گیجی و غافلگیری اون لحظه رو که همراه بود با سر خوشی و خوشحالی و شیرینی و تو وجودم حس می کنم. اما نمی دونم یهو ... خجالت کشیدم. ترسیدم چی شد که دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و عقبکی رفتم که ازش دور شم که پام گیر کرد به یه چیزی و پرت شدم و بعدش با مخ افتادم رو زمین.دوباره یاد مهداد خوابم افتادم. برق چشمهاش.. لبخندش ...احساس کردم گر گرفتم. گرمم شد. اونقدی که حس خفگی بهم دست داد. با دست تند تند خودمو باد زدم. بلوزم و تکون دادم تا خنک بشم. یکم که حالم بهتر شد از جام بلند شدم و ملافه به دست رفتم تو اتاقم. وقتی مهداد ترسیده بود منو به اسم صدا کرد. گفت نیشام. وای خدا نمردم و این مهداد اسمم و صدا کرد. فکر کردم آرزو به دل می مونم. راستی چرا این پسر انقدر حد نگه می داره؟ من اسمم و بیشتر از فامیلیم دوست دارم. کاش میشد بازم به اسم صدام کنه. یاد نگاهش تو آشپزخونه افتادم. وای زیر اون نگاه نافذش دست پاچه شده بودم. کم مونده بود یه گندی بار بیارم و غذامو جزغاله کنم. وقتی پرتقال نصفه منو گذاشت تو دهنش نفسم بند اومده بود. وای این مهداد اصلا یه جوری بود امشب. به خودم که نمی تونستم دروغ بگم منم یه جوری بودم. درسته که نگاه های امشب مهداد یکم معذبم می کرد اما بدم نمیومد. دوست داشتم نگام کنه تا اینکه بهم کم محلی کنه.یه لبخند زدم. تو جام غلطی زدم و سعی کردم 2 ساعت مونده به طلوع و بخوابم.**** مهدادکلافه ام ... نمی دونم باید چی کار کنم یا چه برخوردی با نیشام داشته باشم. احساسی که دیشب داشتم یه حس خاص بود که تا حالا تجربه نکرده بودم. معرکه بود اما ....اما نمی تونم بزارم ادامه داشته باشه .... نمیشه ... نه الان .... ما اینجاییم .. با هم شریکیم .. تو یه خونه زندگی می کنیم. اگه اینجاییم اگه خسرو خان و آقاجون اجازه دادن که بیایم اینجا و این جوری کنار هم باشیم فقط و فقط به خاطر اعتمادی بود که به من داشتن ....نمی تونم و نباید به اعتمادشون خیانت کنم. نمی تونم اجازه بدم بیشتر از این نیشام و ببینم. نه دیدن به اون معنا ..نباید اجازه بدم اتفاق و حس دیشب تکرار بشه. سرم درد می کنه. صبح با حس خیلی خوبی بیدار شدم اما الان ...نیشام: سلام ...اونقدر درگیر فکرام بودم که اصلا" نفهمیدم نیشام کی اومده. بی اختیار خیره شدم بهش. لبخند شاد و سر حالی زده بود. کوه انرژیه این دختر کوچول ....مهداد ....سر خودم داد کشیدم. اخم کردم و نگاهمو ازش گرفتم. با سرد ترین صدای ممکن جواب سلامش و دادم. نیشام ببخشید اما نباید بشه اینی که شده .... نباید بزارم اینجا تو این موقعیت این حسی که دارم پیشروی کنه.نمی خوام آقاجون ازم ناامید بشه...از جام بلندشدم تا برم تو آشپزخونه. نیشام وا رفته نشست پشت میزش. نه لبخندی بود و نه شور و حال اول صبحش...آروم از پشت صندلیش رد شدم. نمی خواستم این جوری ببینمش. بی اختیار چشمهام و رو هم فشردم و دستمو نوازشگر کشیدم پشت صندلیش. ببخشید نیشام .. ببخشید ....***** نیشامنمی فهمم .. هیچی نمی فهمم ... همه چیز برام مبهمه. به مهدادی که در حال جمع کردن میزیِ که خالی شده نگاه می کنم. حس بدی دارم. نمی دونم چی کار کردم یا چی گفتم که مهداد دوباره سرد شده. بی توجه شده و کم محلی میکنه. نمی دونم چی شد یا کجای کارم اشتباه بود. وقتی بهش نگاه می کنم یه درصد هم احتمال نمیدم این مهدادی که جلومه همونیه که دو هفته قبل، اون شبی که کاملیا اینجا بود اون جور نگام می کرد. اون جور خیره شده بود بهم و وقتی دستش رو دستم نشست ....مامان .... داری نگام می کنی؟؟؟ تو می دونی چرا مهداد این جوری شده؟ به خدا من کاری نکردم. نه چیزیو خراب کردم نه حرف بدی زدم ... پس چرا ....دارم دیوونه میشم . یه وقتهایی فکر می کنم همه اون اتفاقات و تو خواب دیدم. همون خوابی که حسش خیلی واقعی بود... خیلی ....حتی درک نمی کنم چرا تغییر حالتهای مهداد انقدر برام مهمه. چرا با هر حرکتش نگاهم می چرخه روش. چرا وقتی نزدیکمه نمی تونم تمرکز کنم. نمی تونم خودم باشم و ....یکی از بیرون مهداد و صدا کرد و اونم رفت بیرون. دستم و گذاشتم زیر چونه ام و بی حوصله به مونیتور و بازی مسخره ورق تو کامپوتر نگاه کردم. بی حوصله و بدون تمرکز برگه ها رو رو هم می چیدم. همه اشم گند می زدم. فکرم مشغول بود. دلم گرفته بود. صدای در باعث شد سرمو بلند کنم. یه پسر جوون وارد شد. موهاش تیغ تیغی رو به بالا بود. یه ته ریشپ مسخره داشت که رو گونه هاشو 3 تا خط مسخره تر انداخته بود. بغل موهاش کوتاه تر بود و سمت چپ سرشم یه خط صاف تیغ کرده و بی مو بود. ابروی سمت راستشم یه خط تیغ داشت. این پسره چرا خودشو این ریختی کرده بود؟ همه جونش و با تیغ خط و خوط انداخته بود. درسته که زخم نبودن اما خیلی زشت بودن. فکرشو بکن یهو وسط کلی مو پوست سرت پیدا باشه. تیپشم خز بود. یه تیشرت چسبون کوتاه پوشیده بود که بدن لاغرش و کامل نشون میداد. شلوارشم که قربونش برم داشت می افتاد از باسنش. تا وارد شد بوی تند سیگار هم دنبالش اومد تو مغازه. با اخم به راه رفتن شل و ولش نگاه کردم. پسره انتر داشت سیگار می کشید و توجهی هم به اخم من نداشت. اومد کنار میز و یه پک به سیگارش زد و قبل از اینکه دودش و بیرون بده گفت: غذا حاضره؟یه فوت سمتم کرد که همه دود سیگارش خورد تو صورتم. نفسم بند اومد. به زور گفتم: بله ... حاضره ...دوباره یه پک دیگه زد و گفت: چیا دارین؟دوباره فوت کرد. واقعا هوا کم آورده بودم. با هر پکی که به سیگار می زد و دودی که بیرون می داد زندگیم تار میشد. دهنم مثل ماهی باز و بسته کردم با همه زوری که داشتم با صدای گرفته گفتم: آقا اینجا سیگار کشیدن ممنوعه. لطف کنید خاموشش کنید.یه شکل بدی نگام کرد و گفت: این سوسول بازیا چیه. الان تموم میشه. غذامم بگیرم میرم. خواستم جوابش و بدم اما نتونستم. به سرفه افتاده بودم. گلوم می سوخت و هوا نبود. سرفه هام زیاد شده بود.صدای در و بعد داد مهداد: آقا اینجا سیگار کشیدن غدغنه. بفرمایید بیرون. سیگارتون که تموم شد تشریف بیارید داخل.صدای پسر و شنیدم: اوه... چقدر گیر میدین از بابا مامان آدمم سه پیچ ترین. خوب حالا تموم شد دیگه ....از زور سرفه کبود شده بودم. سرم پایین بود و سعی می کردم یکم هوای تمیز پیدا کنم.مهداد: آقا بیرون...چند لحظه بعد صدای مهداد و از کنارم شنیدم. مهداد: نیشام .. نیشام حالت خوبه؟؟؟ ببینم کجا گذاشتی اسپریتو؟با سرفه به زور با دست به کشوی میز اشاره کردم. صدای باز شدن و جابه جایی وسایل توی کشو و بعد دستی که رو شونه ام نشست و منِ خم شده روی میز و به عقب کشوند و تکیه امو داد به پشت صندلی. مهداد رو به روم ایستاد و خم شد روم و نگران 3بار اسپری و تکون داد و سریع گذاشت تو دهنم و فشارش داد.با اولین اسپری چشمام باز تر شد. از این دود سیگار و این حالتهام متنفر بودم. از کنار مهداد چشمم افتاد به پسره که ترسیده بود. پسره: خانم حالتون خوبه؟؟؟مهداد با اخم و عصبانی برگشت سمت پسره و گفت: آقای محترم وقتی بهتون میگن یه کاری تو یه جا غذغته حتما" علت داره.دوباره برگشت سمتم و گفت: حالت خوبه؟ می خوای بازم؟سری تکون دادم و مهداد یه بار دیگه تو دهنم اسپری زد. نفسم که بهتر شد آروم آرنجم و گرفت و گفت: تو برو بالا یکم هوا بخوری نفست جا بیاد من به مشتریها می رسم.قدرشناس نگاش کردم. یه لبخند کوچیک بهم زد و چشمهاشو آروم بست.یه لحظه مات لبخندش شدم. دلم می خواست همون جا بایستم و بهش نگاه کنم. بعد 2 هفته دیدن لبخندش و توجهش برام خیلی شیرین بود. با ابرو بهم اشاره کرد که برو دیگه... به خودم اومدم و سریع از در پشتی رستوران رفتم بیرون. رفتم تو اتاقم. هوای تازه بهم جون دوباره داد. رفتم جلوی آینه و به گونه های صورتی شده ام نگاه کردم. چقدر تابلو شده بودم که با یه ذره رفتار نرمال و توجه مهداد این جوری هول و دست پاچه می شدم.می دونستم یه حسی دارم. یه چیزی بیشتر از حس همکار و شریک یه چیزی که حاصل احترام و رفتار خوب مهداد بود و حالا ... حالا شده یه چیزی فراتر از احترام همکاری و شراکتی ... یه چیزی که ....با صدای تقه ای به در اتاق به خودم اومدم و رفتم پشت در و بازش کردم. نازی بود.نازی: نیشام جون خوبی؟ آقا مهداد گفتن حالت خوب نیست بیام ببینم بهتر شدی یا نه؟از توجه مهداد ذوق زده شدم. لبخند گشادی زدم و گفتم: آره عزیزم خوب خوبم. اومدم بیرون و در اتاق و بستم و با نازی دوتایی رفتیم پایین. مهداد پشت میزم نشسته بود. با دیدن من از جاش بلند شد و نگران پرسید: حالت خوبه؟سعی کردم ذوقم و پنهون کنم. به لبخندی اکتفا کردم و گفتم: آره ممنون.وای که چقدر حس توجه مهداد شیرین بود و من چقدر دوست داشتم بهم توجه کنه. مهدادمشغول کار بودم که موبایلم زنگ خورد. گوشی و برداشتم. کامیار بود. تو همون حالت که گوشیو می زاشتم کنار گوشم با دستمال روی میز و تمیز می کردم.کامیار: الو سلام داداش خوبی؟من: سلام مرسی تو چه طوری؟ چه خبر؟ چه عجب یادی از ما کردی؟کامیار خندید و گفت: زنگ زدم خودمونو دعوت کنم خونتون؟توجه هم جلب شد. دستمال و رو میز ول کردم و از در رستوران رفتم بیرون.من: دعوت کنی؟ کجا؟ خودمون؟ مگه تو چند نفری؟کامیار بدجنس گفت: خونه مبارکی دیگه. یه 3-4 نفری هستیم خوب. من و بچه ها...من: خونه مبارکیه مرگه؟ بعد 4 ماه چیو می خوای ببینی؟کامیار: تو دیگه به فکر اوناش نباش جمعه با بچه ها خراب میشیم خونه ات.من: اه کامیار چی میگی تو. مگه فقط خونه منه؟ خونه نیشامم هست اول باید با اون هماهنگ کنم. اگه بگه نه نمی تونین بیاین.کامیار یکم فکر کرد و بعد گفت: میگم چیز کن. بهش بگو اونم مهمون دعوت کنه که نتونه گیر بده.همین کارو بکن. من برم به بچه ها خبر بدم جمعه افتادیم....من: اِاِاِ ... نرو ... الو .. الو .. کامیار ...لعنتی قطع کرده بود. 2-3 تا فحش ناموسی بهش دادم که دلم خنک شه. پسره الاغ همه کارهاش هولی بود.هوا یکم سرد شده بود. سریع رفتم تو رستوران. حالا به نیشام چی بگم؟؟؟نیشام با نازی در حال حرف زدن بودن و می خندیدن. رفتم جلوش و گفتم: چیزه .... نیکو خانم میشه با هم صحبت کنیم؟؟؟با شنیدن اسم نیکو اخم کرد. خودمم خنده ام گرفته بود. یکی در میون نیکو و نیشام می کردم.نازی یه چیزی به نیشام گفت و رفت تو آشپزخونه. نیکو از پشت صندلیش بلند شد که بیاد بریم پشت میز بشینیم حرف بزنیم. منتظر بودم که دور بزنه. دور زد و اومد که بیاد سمتم یهو یه صدای برخورد بدی اومد و جیغ نیشام رفت هوا. دولا شد و رو زمین نشست.هول و نگران رفتم جلوش زانو زدم.-: نیکو؟؟ نیکو چی شده؟ حالت خوبه؟با جفت دستاش نوک کفشش و گرفته بود و ناله می کرد.نیکو: آی ... وای مردم ... وای پام له شد ....خودمو کشیدم سمتش تا بهتر ببینم. دستمو بردم جلو تا ببینم چی شده.-: بزار ببینم چی شده؟ نیکو دستت و بردار دختر ...یه ناله ای کرد و کشیده همراه ناله گفت: نیشـــام .....بین نگرانی برای پاش یهو شوکه و متعجب سرم و بلند کردم و خیره شدم بهش. چی گفت؟ نیشام ؟؟؟سرش و انداخته بود و پایین و زیر لبی ناله می کرد و زیر چشمی نگاه.تازه فهمیدم چی شد. به زور جلوی خنده ام و گرفتم. دستم و که پیش برده بودم پاشو بگیرم کشیدم کنار. سرمو انداختم پایین و با بدجنسی و شیطنت گفتم: نیکو خانم اگه پاتون خیلی درد می کنه بریم درمانگاه ...نگاهم و بالا آوردم و به شیطنت نگاش کردم. همه خنده ام خلاصه شده بود به کج شدن گوشه لبم. نیکو یکم چپ چپ نگام کرد. دیگه ناله و شیون نمی کرد. یه پشت چشم برام نازک کرد و دلخور گفت: نخیر آقای متین حالم خوبه.این و گفت و بدون اینکه به روی خودش بیاره که پاش تا همین دو دقیقه قبل درد می کرد با یه حرکت از جاش بلند شد.دهنمو کج و کوله کردم که نزنم زیر خنده. ترو خدا ببین این دختره چقدر فیلمِ. خوب عزیز من می خوای اسمت و صدا کنم چرا خودت و به در و دیوار می زنی؟؟؟دستمو گذاشتم رو زانوم و با یه حرکت از جام پا شدم. نیکو پشت یکی از میزها دلخور دست به سینه نشسته بود. رفتم و رو صندلی رو به روش پشت میز نشستم. نیکو نگاهش و به بیرون دوخت و بی تفاوت گفت: خوب ...سعی کردم جدی باشم. صاف تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ببینید این جمعه نوبت مرخصی منه. منتها من نمی خوام برم. چیزه ... اگه دوست دارید شما جای من برید.نظرش جلب شد. برگشت سمتم یه ابروش رفت بالا و مشکوک بهم نگاه کرد. فکر کنم خیلی تابلو داشتم می پیچوندمش.خم شد جلو و دستشو از آرنج گذاشت رو میز و زد زیر چونه اش. یه لبخند خبیث مچ گیر زد و گفت: نخیر .. ممنون... من از زیر وظایفم در نمیرم.ناامید پوفی کردم. این دختره زرنگ تر از اونیه که بتونم بپیچونمش. راهی غیر گفتن واقعیت نبود.جدی تو چشمهاش نگاه کردم و راست و حسینی گفتم: راستش کامیار زنگ زده و سر خود، خودش و چند تا از بچه ها رو دعوت کرده خونه ما برای خونه مبارکی.لبخند پیروزش پر رنگ تر شد.نیکو: خوب ...نه این دختره تا تلافی نکنه کوتاه بیا نیست. برای جلب کردن نظرش سریع گفتم: اگه بخواید شما هم می تونید دوستاتون و دعوت کنید.دوباره ابروش رفت بالا. با صدایی که توش خنده بود گفت: ممنون از لطفتون آقاـــــــــی متین...فکر کنم نیکوِئه خیلی تو دلش مونده بود.از جاش بلند شد و بدون حرف راشو گرفت که بره.تند پرسیدم: خوب ؟؟ بهشون بگم بیان یا نه؟بدون اینکه برگرده پیروزمندانه گفت: بهش فکر می کنم.دختره سرتق ... فعلنه دور دوره اونه....نیشاماونقدر صبر کردم که مهداد بره تو آشپزخونه. تا صدای بسته شدن در و شنیدم سریع گوشیمو برداشتم و از دم شروع کردم به بچه ها زنگ زدن.اونقده ذوق داشتم که نگو. پگاه و ساره با ذوق قبول کردن و اما مینو داشت خودشو لوس می کرد.با حرص گفتم: مینو دردت چیه؟ فردا که جمعه است کاری ندای پس چته؟یکم من من کرد و گفت: راستش .. قراره فردا با نوید بریم بیرون و ...با حرص نفسمو بیرون دادم. چشمهامو گردوندم و گفتم: باشه بابا سگ خورد اونم بیار به جهنم. فقط 10 دیگه اینجا باشید منتظرتونم.با ذوق باشه باشه ای گفت و بعد کلی تشکر گوشی و قطع کرد. خیلی ذوق داشتم. انقده از مهمونی گرفتن خوشم میومد که نگو. حس خاله بازی بهم دست می داد. تو این بازیه تو کامپیوترمم هی برای اینا مهمون دعوت می کردم و پارتی می گرفتم. یه لحظه از ذهنم گذشت که ای بابا فردا ناهار و چی کار کنیم؟ چی درست کنیم؟ یه فکر خبیث اومد تو ذهنم. می رم الان به سپهرداد می گم هر چی خورشت مونده بزاره برای ناهار فردا. فردا فقط برنج و سالاد و دسر درست می کنم. برای خودم ابرو بالا انداختم و از جام بلند شدم. خوبه حالا که مهمونی گرفتیم نازی و سپهردادم دعوت کنم. گناه دارن. سپهرداد که اینجا تنهاست نازی هم که ....خوب پیش سپهرداد باشه بهتره. برای خودم ریز خندیدم و اومدم دست پیش ببرم در و باز کنم که از اون ور یکی در و کشید و باز شد. رخ به رخ مهداد شدم. هنوز ازش دلخور بودم. چیـــــــــــــش ... من پای نازنینم و به خاطر اون کوبوندم به میز و نابودش کردم تا بلکه بتونم نامحسوس بهش بفهمونم اسمم و صدا کنه. اما این پسره ....خر ......مهداد اول از در اومد بیرون و کنارم ایستاد. خواستم بی تفاورت از کنارش رد بشم. تا یه قدم برداشتم صدام کرد.-: نیشام ....چشمهام گرد شد و نفسم بند اومد. مثل برق گرفته ها شدم. از زور تعجب و ترس و هول شدگی سکسکه ام گرفت. با تعجب برگشتم تا ببینم واقعا اسمم و صدا کرد یا من توهم زدم؟مهداد ایستاده بود و دستهاشو خیلی خونسرد و شیک کرده بود تو جیبش و با یه لبخند و یه نگاه شیطون بهم زل زده بود.نگاهش خیلی گیرا بود اما نمی خواستم بیشتر از این خودمو ضایع کنم. باید بر می گشتمو انگار چیزی نشنیدم می رفتم تو آشپزخونه.مهداد: نیشام .... هه ... دوباره سکسکه لعنتی. مهدادم فهمید. لبخندش گشاد تر شد. چشمهاش یه حالت قشنگ گرفتن و لبخند گشادش تبدیل شد به یه لبخند ملیح که بی اختیار قلبم و وایسوند.مهداد: جوابت چیه؟ به دوستام بگم بیان؟اونقدر این جمله رو قشنگ گفت که ماتم برد. هیچی نمی دیدم. نه رستوران نه یخچال پر وسیله نه در ورود و خروج ....حس می کردم تو یه باغ پر گلم که یه نسیم ملایم و خنک می وزه و موهامون و تاب می ده. منم و مهداد... منم و اون ... و مهداد جلوم ایستاده و با همین نگاه قشنگش بهم زل زده و ازم می خواد که بزارم دوستاش و دعوت کنه.نسیمی که می وزید خنک بود. صدای گرومپ گرومپ قلبم و شنیدم. احتمالا از زور استرس تپشش زیاد شده بود.مهداد: نیشــــام ....سرم کج شد. بی اختیار گفتم: جانم .....یه لحظه شوکه نگام کرد اما سریع به خودش اومد. لبخند قشنگش عمیق تر شد.زل زد تو چشمهام و با یه لحن خاص گفت: بگم بیان ؟تو همون حالت ماتی گفتم: بیان.یهو صاف ایستاد. نگاه قشنگش پر شیطنت شد. لبخند ملیحش بزرگ و شیطون.... از صورتش پیروزی می بارید. ابرویی بالا انداخت و یه چشمک کوچیک زد و گفت: میگم بیان. یهو باغ پر گل و نسیم خنک محو شد.... من موندم و مهدادی که با یه شیوه ناجوانمردانه تونسته بود رضایت و ازم بگیره. از دست خودم کفری شدم. چرخید و دست به جیب و سرخوش رفت ...دلم می خواست موهامو بکشم. دستامو مشت کردم و با حرص تو هوا تکون دادم.اِیــــــــــی بی شعور ببین چه نامردی ازم سواستفاده کرد.... اَیـــــــــــی ..... مهداد بی شعور ...داشتم برای خودم جفتک می نداختم و که در آشپزخونه باز شد و سپهرداد اومد بیرون.خاک به سرم. فقط مونده بود جلوی اینم آبرو ریزی کنم. یه لبخند نصفه در حد نشون دادن دندون بهش زدم و تند گفتم: فردا مهمونی داریم خونه ما ... 10 اینجا باشید. میرم به نازی هم بگم.این و گفتم و سریع از کنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه .... حتی نزاشتم بگه میاد یا نه. اصلا" مگه دست خودشه؟ اومدن به مهمونی من زوریه.