ميخواستم واسه عليرضا يه هديه بخرم نميدونستم چى بگيرم مغازه ها رو كه نگاه ميكردم به فكرم رسيد كه عطر بخرم .وارد مغازه عطر فروشى شدم بعد از 1ساعت معطلى بالاخره عطر مورد نظرم رو خريدم خيلى خوش بو بود خوشم اومد يكى هم واسه خودم خريدم تا هر وقت دلم واسش تنگ شد عطر و بو كنم ( عجب دختر رمانتيكى شده بودم!!)

 


 

ظهر موقع ناهار خونه رسيدم اكرم خانم تو آشپزخونه بود ميز ناهار رو هم چيده بود با هم ناهار خورديم_: اكرم خانم بابا ناهار خورده؟: بابات مادر جان؟ خونه نيست_: ا ..نيومده؟ قرار بود صبح بياد كه حالا تا شب اگه نيومد زنگ ميزنم آخه گفته زنگ نزن: باشه مادر جان فقط امشب من و رحيم نيستيم از قبل به آقا گفته بودم در جريان هستن_: باشه اكرم خانم خيالتون راحت ميرم پيش عليرضاتا شب خودم رو مشغول كردم كه حوصلم سر نره بابا هنوز نيومده بود هر چى به موبايلش زنگ ميزدم خاموش بود عليرضا هم جواب نميداد حتى سمانه , كم كم دلشوره داشتم ميگرفتم كه عليرضا اس داد: عزيزم سرم شلوغه كارام يه كم اشكال پيدا كرده فردا شب تماس ميگيرم ميخوام باهات راجع به موضوعى صحبت كنم تا فردا شب مواظب خودت باش.واى حالا تا فردا شب من كه از دلشوره ميميرم حالت تهوع پيدا كرده بودم مرتب تو دستشويى عق ميزدم از بابا هم خبرى نبود. خدا رو شكر كردم كه اكرم خانم نيست و گرنه فكر ميكرد حامله هستم كه اينهمه عق ميزنم !! دلپيچه هم به حال بدم اضافه شد هميشه موقع دلشوره اينطورى ميشدم حتى بعضى وقتا تا مرز بيهوشى هم ميرسيدم تصميم گرفتم با فريده جون كه بعد از عقد , مامان صداش ميزدم تماس بگيرم شايد از حرفاش چيزى فهميدمبعد از كلى زنگ خوردن گوشى رو جواب داد _: الو مامان, شيده هستم خوبيد؟: الو مادر جان خوبى عروسكم( اونم از وقتى عقد كرده بوديم به من ميگفت عروسكم كه باعث شده بود كلى سمانه و عليرضا سر به سرم بذارن)_: مرسى شما خوبيد؟ سمانه خوبه؟: اره مادرجان همه خوبيم _: مامان سمانه گوشيش رو جواب نميده خونه هست؟: نه مادر جان پيش امير رفته وقتى خونه امير هست تلفنش رو خاموش ميكنه صدايى از اون طرف شنيدم احساس كردم صداى عليرضا هست_:مامان گوشى رو ميديد به عليرضا؟: عليرضا؟ .اوم.. نيستش اونم فكر كنم پيش امير باشه_: اهان باشه ميخواستم باهاش حرف بزنم ..اشكال نداره فردا با هم قرار داريم شب خوش: شب تو هم خوش عروسكم , مواظب خودت باش( اينم از مامان كه هيچى ازش دستگيرم نشد)تا صبح بين دستشويى و اتاقم در حال رفت و آمد بودم نگام كه به صورتم تو آينه افتاد يه لحظه از ديدن خودم جا خوردم رنگم حسابى پريده بود زير چشمام هم گود رفته بود يه قهوه تلخ خوردم تلفن بابا خاموش بود هنوزرفتم حمام يه دوش گرفتم كمى از شدت اضطرابم كم شد تا موقعى كه ...آقاى رفيعى وكيل بابا تماس گرفت كه آماده باشم تا اون بياد ميخواد جايى با هم بريم دوباره دلپيچه شروع شد ايندفعه لرزش دستام هم اضافه شده بود كاشكى عليرضا بود تا يه كم از اضطرابم كمتر ميشد .
 
مانتو شلوار سرمه ايى رو پوشيدم تصميم گرفتم مقنعه بپوشم كلى گشتم تا مقنعم رو پيدا كردم زود اتو كشيدم و يه كم آرايش كردم تا گودى چشمام و رنگ پريدگيم رو زياد نشون نده.تو نشيمن منتظر آقاى رفيعى نشستم بعد نيم ساعت زنگ زدن چون ميدونستم خودش هست بدون سؤال باز كردم .از تو سالن ,حياط معلوم بود خودش بود. مثل هميشه با كت و شلوار و سامسونت. آقاى رفيعى از وقتى چشم باز كردم وكيل بابا بود تقريبا هم سن و سال بابا بود بهش عمو ميگفتم. موقع عقد يه مشكلى واسه دخترش پيش اومده بود و به شهر دخترش مسافرت كرده بود بخاطر همين كلى وقت ميشد كه نديده بودمش._: سلام عمو جان خوبيد؟: سلام دخترم زود بيا سوار شو تا بريم كه دير ميشه_: اول نميگيد كجا ميخواييم بريم؟ بابا كجاست؟: تو راه بهت ميگم_: دارم از دلشوره هلاك ميشم با هم سوار شديم و عمو راه افتاد : راستش عمو جان بابات رو گرفتن_: گرفتن؟ كيا؟: خب .. اوم.. پليسا_: پليس؟چرا ؟مگه چكار كرده؟ به چه جرمى؟: ....به جرم حمل اسلحه.. خريد و فروش مواد مخدر.._: چى؟ عمو تو رو خدا الان وقت شوخى نيست ها من اصلا ديشب نخوابيدم: شوخى نميكنم عمو جان منم نخوابيدم, بابات اون شركت رو بخاطر پوشش رو كاراش تأسيس كرده بود خيلى وقته كه اين شده كارش حرف هم تو گوشش فرو نميرفت _: باورم نميشه ..خوب شد مامان نيست كه ببينه...: خودت رو ناراحت نكن _:نميشه سند بذاريد...: جرمش خيلى سنگين هست موقع معامله گرفتنش نميدونم كى بهش خيانت كرده كه همه چى لو رفته بابات كاراش رو برنامه بود مو لا درزش نميرفت قرار بود اين آخرى باشه و خودش رو بازنشسته كنه بعد از عقد تو ميگفت..._: واى اصلا يادم به عليرضا نبود اگه بفهمه چى ميگه اونا خانواده معتقدى هستن: شوهرت؟_: اره: حالا واسه اون يه فكرى ميكنيم الان ميخواييم بريم ستاد مبارزه با مواد مخدر سرهنگ مسؤل كاراى بابت اونجاست از ديروز تا حالا دنبال كاراش هستم اصلا راه نميده باهاش حرف بزنم خيلى بداخلاقه گفتم بيايى شايد به بهانه تو و يه كم گريه زارى دلش به رحم بياد بذاره با بابات يا با خودش صحبت كنيم .اصلا از بابات دفاع نكن هر چى گفتن بگو شما درست ميگيد باهاش راه بيا شايد بامون راه بياد اگه فقط 5 دقيقه بذاره بابات رو ببينم خيلى كارا ميتونم انجام بدم.
جلو اداره موادر مخدر كه رسيديم آشكارا دستم ميلرزيد نميتونستم كنترلى رو دستام داشته باشمآقاى رفيعى پياده شد ولى من همچنان نشسته بودم پاهام تكون نميخورد شك زيادى بود واسه من ,كه هيچى از بابام نميدونستم .اخه بابا اين چه كارى بود كه كردى ؟ فكر آبروى من پيش خانواده عليرضا نبودى ؟ فكرش ميكردم كه هميشه پولى رو كه خرج ميكردم از كجا به دست ميومد حالم بدتر ميشد.با صداى تقه ايى كه به پنجره خورد به خودم اومدم آقاى رفيعى بود: منتظر چى هستى دختر, زود باش حالا ميره هابا پاهايى لرزون پياده شدمتا داخل ساختمون برسيم صد دفعه بازرسى بدنى و سؤال و جواب شديم مرتب مقنعم رو جلو ميكشيدم و لبم رو زبون ميزدم تا رژلبم پاك بشه نميخواستم سرهنگه فكر كنه كه من هم مثل بابا يه جاى كارم ميلنگه..آقاى رفيعى به سربازى كه جلو يكى از درا نشسته بود گفت كه به سرگردخبر بده وكيل جنتى ميخواد اونو ببينه .ساختمون خيلى شلوغى بود چند تا سرباز و نظامى جلو در ايستاده بودند نميتونستم اسم سرگرد رو بخونم از خيرش گذشتم و سرم رو پايين گرفتم موبايلم رو سايلنت كردم و همچنان منتظر ..بعد از 20 دقيقه انتظار بالاخره اجازه صادر شد كه به اتاق جناب سرهنگ بريم آقاى رفيعى جلو و من هم پشت سرش وارد اتاق شديم همچنان سرم پايين بود كه با صداى جناب سرگرد..صدايى آشنا سرم رو بالا بردم:..خب آقاى رفيعى و ..اين كيه؟ چقدر شبيه عليرضا هست ..ولى اين لباسا چى هست تنشه؟با صدايى لرزون گفتم : عليرضا..؟اونم از جاش بلند شد و خشكش زده بود آقاى رفيعى هم مرتب مانتوى منو ميكشيد وميگفت :بشين بشين_: تو..تو..اينجا..: بشين عمو جان ايشون جناب سرگرد خسروى هستن.._: سرگرد..؟خشكم زده بود نميتونستم از جام تكون بخورم دسته صندلى رو گرفته بودم تا تعادلم رو حفظ كنم صدام ميلرزيد فكرم اصلا كار نميكرد نميتونستم اين پازل رو بچينم_: تو ..جناب سرهنگ.. پس همه كارات نقشه بود؟..از همه چى خبر داشتى ؟صدام تبديل به فرياد شده بود آقاى رفيعى دستم گرفت و گفت : چى ميگى دختر جان بشين كه كارا رو خراب كردى با خشم نگاش كردم و فرياد زدم :تو خفه شو..جناب سرهنگ صداى سربازى زد و گفت : آقاى رفيعى فعلا بيرون باشن تا خبرت كنم , سروان خسروى رو هم پيدا كن و بفرست داخل .وقتى در رو بستن عليرضا به طرفم اومد و ميخواست كه دستم رو بگيره دستش رو پس زدم و همچنان فرياد زدم : به من دست نزن پست فطرت ..: شيده باور كن ميخواستم امروز_:خفه شو اسمم رو صدا نزندر باز شد ..چى ميديدم سمانه و امير تو لباس نظامى در حالى كه صدام ميلرزيد پوزخندى زدم و گفتم : پس اين يه نقشه خانوادگى بوده خيلى رذل هستيد همتون , با عشق و عاشقى جلو اومديد تا به نقشتون برسيدسمانه خواست به طرفم بياد كه دستام رو به علامت اينكه جلو نيا بالا بردم عليرضا گفت :شيده تو يه كم آروم باش من توضيح ميدم فرياد زدم : اسمم رو به زبون كثيفت نيار آشغالامير جلو اومد با تحكم گفت : اينجا اداره هست مسائل خانوادگى رو بيرون ببريدداشتم خفه ميشدم با اينكه اشكام رو صورتم روون بود ولى باز احساس بغض و خفگى ميكردمبا صدايى لرزون گفتم : تو ديگه خفه شو با اون زن هرزت يا شايد هم زنت نباشه ..يه مرتبه صورتم از سيلى داغ شد احساس كردم يه بمب تو صورتم منفجر شده كه با صداى سمانه به خودم اومدمسمانه : چكار ميكنى عليرضا ..به خودت مسلط باشدستام رو بطرف دهنم بردم پر از خون شدسمانه به طرفم اومد دستمالى رو دهنم گذاشت و با خشم به عليرضا نگاه ميكرد اونم كلافه دست تو موهاش ميكشيدبا خشم دست سمانه رو كنارى زدم ورو به عليرضا گفتم: ازت متنفرم متنفر ...كسايى كه بايد محافظ ناموس و جون مردم باشن چشمشون دنبال ناموس مردم هست. تا به اين درجه رسيدى چند تا مثل منو فريب دادى؟مامانت هم حتما پيرمردا رو تور ميزدهبا خشم بطرفم اومد يقمو گرفت و به ديوار چسبوندتم و گفت: هر چى چيزى نميگم ساكت نميشى . خفه شو خفه و گرنه خودم خفت ميكنم پوزخندى زدم و گفتم: تو هم حتما يه حرومزاده...نذاشت حرفم تموم بشه موهامو از پشت تو دستاش گرفته بود و با دست ديگش تو صورتم سيلى ميزدامير و سمانه به زور منو از دستش بيرون اووردن نفسم بيرون نميومد با صداى بلند نفس نفس ميزدم امير عليرضا رو به طرف ميزش برد و گفت : قرار بود خودتو كنترل كنى على.نگاهى بطرف من انداخت كه خميده رو زمين افتاده بودم و ميخواستم نفس بكشم , به سمانه گفت: سمانه زنگ بزن دكتر...كه چشمام سياهى رفت و ديگه چيزى به غير از خلاء حس نكردم
نميدونم چه مدتى گذشت كه تونستم چشمام رو باز كنم ولى اونقدر ضعف داشتم كه ناله ايى كردم و باز چشمام بسته شد اين حالت چند بار ادامه داشت تا بالاخره چشمام رو باز كردم نور ضعيفى تو اتاق روشن بود ديوارها سفيد و رنگهاى سبزى كه دور تا دور اتاق بود نشون از ارتشى بودن محل داشت فقط احساس درد داشتم سرم رو تكون دادم و نگاهم به اتاق انداختم كسى توش نبود تو يه دستم هم سرم بود.ميخواستم كسى رو صدا بزنم كه درد وحشتناكى رو تو لبم حس كردم دست آزادم رو به طرف لبم بردم چسب زده بودن خيلى درد داشت( عجب دست سنگينى دارى جناب سرگرد)در باز شد و پرستارى داخل شد با ديدنم لبخندى زد و گفت : بالاخره بيدار شدى؟ جناب سرگرد ما رو ديونه كرد از بس گفت چرا به هوش نميايى ؟ 2روزه كه اينجا جا خوش كردى2روز...نميتونستم حرف بزنم سرم هم از شدت درد داشت منفجر ميشد به زحمت دهنم رو باز كردم تاحرفى بزنم كهپرستار نزديكم اومد گفت: زياد حرف نزنيها لبت حسابى پاره شده ولى شوهرت نذاشت بخيه بزنيم..يه كم تحمل كن درد داره ولى در عوض جاى بخيه تو صورتت نميمونه.تحمل درد ! حتما تنبيهم كرده بود تا ديگه دهنم رو الكى باز نكنمبه سختى گفتم: سرم درد ميكنه: برات مسكن ميزنم بعد از مسكن دوباره خواب رفتم و با صداى مامان بيدار شدم: عروسكم ,عروسكم بيدار نميشى مادر؟ چشمام رو باز كردم مامان سرم بوسيد و گفت: شرمندتم مادر جان(من هم ازش شرمنده بودم با اون حرفايى كه به عليرضا زده بودم ولى خب در اوج عصبانيت بودم)_: مامان ,عليرضا...بابام..: .ميدونم مادرجان .باهاش قهر كردم كه چرا اين بلا رو سرت اورده ,تو زود خوب بشو با هم حسابش رو ميرسيمبه تلخى وسختى يه لبخند كج و كوله زدم كه در باز شد و سمانه وارد شد سرم رو به طرف ديگه ايى چرخوندم مامان رو طرف صحبت قرار داد و گفت : حال عروسكت چطوره؟ چقدر ناز داره نگام هم نميكنهبعد به طرفم اومد و گفت : شيده جون حالت خوبه؟نگاه تلخى بش انداختم و جوابى ندادم با صداى تقه ايى كه به در خورد نگام به طرف در رفت خودش بود ته ريشش در اومده بود به نظرم صورتش كمى لاغر شده بود . نميخواستم ببينمش چشمام رو بستم و اشكم سرازير شد مامان سرم رو نوازش كرد و گفت: شيده جون خودت رو ناراحت نكن باز حالت بد ميشه ها صداى عليرضا رو شنيدم كه به سمانه ميگفت: بيا اينا رو بده بپوشه بيشتر از اين اينجا كسى رو نگه نميدارن آمادش كن ببريمش خونهو بيرون رفت سمانه به طرفم اومد و گفت :شنيدى شيده جون؟ بلند شو تا كمكت كنم حاضر شى بريم خونمونبا صدايى لرزون به مامان گفتم: من خونه خودمون ميرمدر حالى كه كمك ميكرد تا مانتو م رو بپوشم با لحن مادرانه ايى گفت : عزيزم خونتون رو مهر و موم كردن سمانه يه كم از وسايلت رو اورده خونه فعلا بيا خونمون, قول ميدم نذارم كسى اذيتت كنه. با هم از اتاق بيرون اومديم پرستار باندى رو داد دستم كه رو لبم بذارم آخه هنوز يه كم خونريزى داشت سرم گيج ميرفت و نميتونستم صاف راه برماز اتاق كه بيرون اومديم عليرضا پشت در منتظر ايستاده بود با ديدن ما راه افتاد و سمانه هم با ديدن وضعيت راه رفتنم دستش رو جلو اورد تا كمك كنه دستش را با خشم كنارى زدم كه از چشم عليرضا دور نموند بطرفم اومد ودستم رو محكم گرفت و اجازه هيچ عكس العملى رو به من نداد نميتونستم هيچ كارى كنم ضعف داشتم ..
به ماشين كه رسيديم در جلو را برام باز كرد و تقريبا پرتم كرد رو صندلى مامان خواست سوار بشه كه عليرضا گفت: مامان سمانه تنها هست تو ماشين با سمانه برو: مادر جان شيده حالش خوب نيست هنوز...عليرضا : كاريش ندارم ميرسونمش و بر ميگردم اداره برو خيالت راحت باشه : پس مادر دستت امانت سپردم ها , همينطورى تحويلم بدش فهميدى؟: چشمسرم رو به پشتى صندلى تكيه دادم و چشمام رو بستم هنوز با احساساتم د رحال جنگ و جدال بودم نميدونستم عشق يا نفرت ؟ احساسم نسبت به عليرضا كدومشه؟بدون هيچ حرفى راه افتاديم تا توقف ماشين چشمام رو باز نكردم وقتى رسيديم عليرضا گفت : بلند شو رسيديم چشمام رو كه باز كردم يه جاى نا آشنا بود فهميد كه تعجب كردم گفت: اينجا در اصل خونمون هست در مورد اون خونه هم بعدا كه حالت بهتر شد صحبت ميكنيم ..اون باند رو از رو لبات بر دار ببينم حوصله دعوا و جر و بحث رو نداشتم باند رو به آرومى برداشتمنگاهش رو لبام ثابت موند بعد از چند ثانيه به خودش اومد و گفت: پياده شو مامان و سمانه هم رسيدن ..كيفت پيش مامان هست فقط موبايلت رو برداشتم پيش من باشه بهتر هست.عكس العملى نشون ندادم فقط به بيرون خيره شده بودم تا مامان اومد پياده شدم و با مامان و سمانه وارد خونه شديمخونه حياط نسبتا بزرگى داشت كه پر از گل و درخت بودوارد ساختمون كه شديم اول از هم يه هال بزرگ بود و روبرو هم آشپزخونه اپن. روى يكى از مبلاى راحتى توى هال تقريبا ولو شدم احساس ضعف شديد داشتم چشمام رو بستم به خواب رفتم.با صداهاى دور و برم چشمام رو باز كردم مامان و سمانه بودند.: بيدار شدى مادر بلند شو يه چيزى بخور با اين حرف رفت به طرف آشپزخونه سمانه با لبخند نگام كرد و گفت : وسايلت رو تو اتاق عليرضا گذاشتم برو لباست رو عوض كنبدون حرفى از جام بلند شدم و دور و برم رو نگاه كردم سمانه كه فهميد دنبال اتاق ميگردم به راهرويى كه پشت سرم بود اشاره كرد و گفت : آخر راهرو در روبرو .به همون اتاق رفتم و در رو پشت سرم بستم (ببين شيده خانم كارت به كجا رسيده كه تو خونه غريبه ها مجبورى بمونى) (ولى غريبه نيستن خونواده شوهرم...هستن )حتى هنوز نميدونستم اون عقدمون راستكى بود يا الكى؟ حتما راستى بوده كه منو گذاشتن تو اتاق پسرشون بمونم.ساك صورتى خودم رو شناختم كه گوشه اتاق بود ولى توش چيزى نبود در كمد لباسى رو باز كردم لباساى عليرضا بود اون يكى در رو كه باز كردم هم چند تا از مانتو هام و لباسام بود نميدونستم لباس راحتى برام اوورده يا نه؟تقه ايى به در خورد و سمانه وارد شد كشو كمد رو باز كرد و گفت: لباس راحتيات رو اينجا گذاشتم بى توجه به سمانه رفتم رو تخت كه يه تخت دو نفره بود دراز كشيدم سمانه هم بدون هيچ حرفى از اتاق بيرون رفت و در رو بست .ميدونستم كارم خوب نيست ولى كاراى اونا هم با من خوب نبود اصلا نميدونستم حقيقت چى هست نميخواستم سؤالى بپرسم تا اينكه خودشون برام تعريف كنن.مانتوم رو در اووردم يه تى شرت آبى نفى رو تنم كردم و با همون جين سرمه ايى كه پام بوددوباره رفتم رو تخت دراز كشيدم و خواب رفتم
با صداى در چشمام رو باز كردم عليرضا بود با ديدنم لبخندى زد و گفت : مامان گفت چيزى نخوردى اومدم صدات بزنم پاشو بريم يه چيزى بخوريماز جام بلند شدم,دوست داشتم باش لج كنم ولى هنوز سردرگم بودم كسى هم نداشتم كه باش صحبت كنم و راهنمايى بخوام..كاش مامانم زنده بود..خيلى بده كه آدم هيچ كى رو نداشته باشه..لعنت به تو بابا كه همه رو از دورمون فرارى دادى..منم گرفتار كردى..همين كه خواستم از در برم بيرون دستم رو گرفت و گفت: امير هم هست يه چيزى سرت كنبه حرفش توجه ايى نكردم دستم رو از دستش بيرون اووردم و دستگيره در رو گرفتم تا ميخواستم برم بيرون دستم رو كشيد و پرت شدم تو بغلش ,سرم رو پايين گرفتم تا جادوى چشماش اثر نكنه. سرش رو نزديك گوشام كردو گفت : شيده خواهش ميكنم لج نكن بذار همه چى رو برات به وقتش تعريف كنم بعد قضاوت كن !حالا فقط تو خوب شو,, منو رو تخت گذاشت در كمد رو باز كرد يكى از شالايى كه تو كمد بود رو بيرون اوورد و دستم داد . همين طور كه سرم پايين بود شال رو سرم كردم و از اتاق بيرون اومدم عليرضا هم پشت سرم از اتاق بيرون اومد .به طرف آشپزخونه رفتم امير و سمانه پشت ميز نشسته بودند مامان هم داشت ميز رو ميچيد منو كه ديد دستم رو گرفت و گفت: خوب از ظهر تا حالا خوابيدى !, بيا اين سوپ رو بخور تا معدت ناراحتى نكنه چند روز ميشه كه هيچى نخوردى رو يكى از صندليا نشستم و امير بلند شد و سلامى كرد به او هم توجه ايى نكردم و مشغول خوردن سوپ شدم..مامان پيشم نشست و گفت : آفرين شيده ؟ با همشون قهر باش حرف منو گوش ندادن ..عليرضا با تلخى گفت : مامان ,لطفا...: باشه ,باشه من ساكت ميشم: نه مامان من منظورم اين نبود..تا وقتى كه شامم تموم شد سرم رو بلند نكردم نميخواستم برم تو اتاق عليرضا دوست نداشتم حرفى هم با كسى بزنم همون جا نشستم تا بقيه شامشون رو خوردن و رفتن تو هالاروم بلند شدم و رو به مامان گفتم : مرسى . از آشپزخونه بيرون اومدم و رفتم تو حياط تا يه هوايى بخورم!!وارد حياط كه شدم بوى گل محبوبه شب همه حياط رو پر كرده بود . عاشق اين بو بودم..كمى كه قدم زدم در هال باز شد و امير و سمانه و عليرضا بيرون اومدنامير به طرفم اومد و گفت: شيده خانم انشاءالله زودتر خوب بشيد ,شب بخيرسمانه هم كنارم اومد ميخواست صورتم رو ببوسه كه سرم رو عقب كشيدم عليرضا در حالى كه سعى ميكرد عصبانيتش رو كنترل كنه گفت : شيده لطفا بس كن اين رفتارت روبى توجه خواستم به طرف ساختمون برم كه دستم رو محكم گرفت و با شدت گفت :نشنيدى امير خداحافظى كرد ؟ اين چه رفتاريه كه با سمانه دارى؟اونا كه تقصيرى ندارن..امير جلو اومد گفت: عليرضا بهش فرصت بده ما ناراحت نميشيم.اشك تو چشمام حلقه زده بود واقعا يعنى عليرضا درك نميكرد كه من تو چه برزخى دست و پا ميزدم؟با صداى بسته شدن در به خودم اومدم سمانه و امير رفته بودند . دستم رو از دست عليرضا بيرون اووردم و وارد خونه شدم ميخواستم او اونجا فرار كنم ولى نه جايى رو داشتم و نه كسى رو.مامان داشت تلويزيون ميديد كنارش رفتم و گفتم : ميشه من از تلفن استفاده كنم؟با صداى عليرضا سرم رو پايين انداختم: فعلا به جايى زنگ نزن!! با خشم سرم رو بالا بردم و تو چشماش نگاه كردم و گفتم : چشم جناب سرهنگ ..با عصبانيت به اتاقم يا همون اتاق عليرضا رفتم و رو تخت خوابيدم تا ميتونستم زار زدم از ته دلم . نميدونستم چقدر گذشت كه صداى در اومد ,مامان بود .: دخترم ,عروسكم ,گريه نكن دلم خون ميشه وقتى گريه ميكنى اين كارا فقط واسه امنيت خودت هست . چند نفرى تو درگيرى فرار كردن از اون گردن كلفتا بودن ..عليرضا ميترسه بهت آسيبى برسونن . اين چند مدت داغون شده فكر نكن چون پسرمه ازش دفاع ميكنم نه, دارم ميبينم كه داره قطره قطره آب ميشه خودش همه چى رو برات تعريف ميكنه, فقط يه كم صبر كن . دكتر گفته استرس واست خوب نيست, كم خونى دارى ,فشارت رو بد جورى پايين مياره.بعد بوسه ايى روى موهام زد و گفت: عليرضا تو اتاق سمانه ميخوابه تو هم راحت بخواب.از اتاق بيرون رفت به طرف كشو رفتم تا لباس راحتى تنم كنم لباس شلوار خوابم رو بيرون اووردم و لباساى تنم رو در اوردم كه يه مرتبه در باز شد و عليرضا اومد داخل جيغ كوتاهى كشيدم و رفتم زير رو تختى , عليرضا بى اعتنا به من سراغ كمدش رفت چند لباس راحتى برداشت و رفت بيرون.حتما اونم ميخواد به من بى اعتنا باشه اينجورى بهتر هم هست ..بچرخ تا بچرخيم جناب سرگرد!
صبح كه چشمام رو باز كردم اولين چيزى رو كه ديدم عليرضا بود كه كنارم رو تخت نشسته بود و لب تاپش هم رو پاش بود .تا ديد چشمام رو باز كردم از جاش بلند شد و وسايلش رو برداشت و رفت. صداش از بيرون ميومد كه داشت با مامان خداحافظى ميكرد.ميخواستم هر جور شده امروز از عمه يا رفيعى ,خبرى از بابا بگيرم .تا ظهر با مامان مشغول بوديم . منتظر فرصت بودم تا يه بار غافل ازم بشه و من هم برم سراغ تلفن كه همچين موقعيتى پيش نيومد. اگرم پيش ميومد هر چى نگاه كردم گوشى تلفن نديدمظهر خودمون دو تا ناهار خورديم و رفتم تو اتاق تا استراحت كنم.لبام بد جورى خون ميومد با اين اوضاع نمى تونستم استراحت كنم لباسم پر از خون شده بود از اتاق بيرون اومدم تا به مامان بگم كه سمانه رو ديدم داشت با امير و مامان صحبت ميكردتا من رو ديد از جاش بلند شد و گفت : واى چه خونى مياد.امير گفت: ميخوايى بريم درمونگاهي؟ جايى؟سمانه گفت: فعلا عليرضا نيستش به هيچ وجه هم اجازه بيرون رفتن شيده رو نداده!سرم گيج ميرفت چشمام سياهى ميرفت دست سمانه رو گرفتم تا از سقوطم جلوگيرى كنم, سمانه كمك كرد تا روى كاناپه بشينم , باند تميزى از توى آشپزخونه اوورد و محكم روى زخمم نگهداشت.با لبخند نگاهى به من انداخت و گفت: شيده با من قهرى ؟چشمام رو باز و بسته كردم كه بدونه قهرم!باند رو از دستش گرفتم خودم گذاشتم رو زخممامير داشت تلفنى با عليرضا حرف ميزد حرفش كه تمام شد رو يكى از مبلا نشست و گفت : عليرضا داره ميادچشمام رو بستم و سرم به پشتى مبل تكيه دادم .: شيده, شيده ,چشماتو باز كن خانممصداى عليرضا بودبا بى حالى چشمام رو باز كردم : حالت خوبه؟ يه كم تحمل كن زود خوب ميشىيه شيشه دارو تو دستش بود و از سمانه خواست كه گاز استريل بيارهرو به امير گفت: تا گفتى , زنگ زدم به امين(امين برادر امير بود كه پرستار بود و تو يه درمونگاه كار ميكرد)رفتم پيشش و اينو داد .بعد به من اشاره كرد و گفت : يه كم ميسوزه تحمل كن!!يه كم ..هه!! وقتى گاز رو , رو لبم گذاشت از درد تمام بدنم درد گرفته بود اشك تو چشمام حلقه زده بود ولى نميخواستم خودم رو ضعيف نشون بدم دستام رو تو بغل گرفته بوده و فشار ميدادم.عليرضا هم همينطور گاز رو فشار ميداد.صورتش به صورتم نزديك بود و نفساش داشت آتيشم ميزد ..دستش رو كه برداشت طاقتم تموم شد و تقريبا به حالت دو رفتم تو اتاق و در و بستم.خونريزى لبم قطع شده بود و احساس بهترى داشتم . مامان داشت تلويزيون نگاه ميكرد كسى ديگه ايى هم تو هال نبود تا منو ديد گفت : بيدار شدى عروسكم , كارى پيش اومد همشون رفتن , راحت باش._: مامان , سمانه هم پليسه؟: اره دانشكده افسرى رفته. بابا خدابيامرزشون هم نظامى بود. تو يه درگيرى با قاچاقچيا شهيد شد._: متأسفم ,از بابام خبرى نداريد؟: وقتى عليرضا اومد ازش بپرس_: نميخوام باهاش حرف بزنم: آخرش كه چى؟ بايد تكليف زندگيتون رو مشخص كنيد_: تكليفم معلوم هست ميخوام ..ميخوام.. ازش جدا بشممامان تا اين رو شنيد تلويزيون رو خاموش كرد و اومد كنارم نشست موهام رو بوسيد و گفت : احساساتى تصميم نگير , بذار عليرضا همه چى رو برات تعريف كنه بعد تصميم بگير_: به عليرضا گفته بودم همه چى رو تحمل ميكنم, الا دروغ و خيانت.: نميخوايى باش حرف بزنى؟_: نميتونم فعلا: خيلى كلافه هست ..با صداى باز شدن در حرفمون نيمه كاره موند.همشون با هم بودن شالم رو مرتب كردم و به طرف اتاقم رفتم و در رو بستم يه كم كه گذشت عليرضا در نزده وارد اتاق شد چشماش پر از عصبانيت و خشم بود نزديكم اومد و گفت : مامان چى ميگه؟ چى گفتى به مامان؟ بچه شدى؟با بغض گفتم : اگه بچه نبودم كه گول شما رو نميخودم جناب سرگرد!: شيده برات توضيح ميدم هيچ كلكى تو كار نبوده فقط من شغل واقعيم رو بهت نگفتم وگرنه از لحظه اول كه ديدمت عاشقت شدم..با پوزخندى گفتم : عشق؟ هيچ اعتقادى به عشق ندارمسمانه سراسيمه وارد اتاق شد و گفت : مامان حالش بد شده زود بيا
مامان ناراحتى قلبى داشت استرس هم براش مضر بود. خودم رو گناهكار ميدونستم تصميم گرفتم كارى انجام ندم كه بعدها پشيمون بشم و حسرت بخورم.سمانه و عليرضا با خشم نگام ميكردن, مامان هم همش ميگفت: شيده ميخواد از عليرضا جدا بشه و بيقرارى ميكرد .تحمل نگاهاى سردشون رو نداشتم .عصر بود همه تو هال نشسته بودن ديدم كه امير تو حياط داره با تلفن حرف ميزنه آروم رفتم تو حياط , برگشت تا منو ديد تلفنش رو تموم كرد خواست بره بيرون كه صداش زدم_: امير, : بله_: ميشه بگيد من چكار كنم؟ يه كم هم منو درك كنيد, بخدا منم داغونم , منم خسته شدم از اين وضع..: يه كم به خودت و عليرضا فرصت بده, بذار حرفاشو بزنه ببين چى ميگه. كسى نميخواد گولت بزنه بعد فكراتو بكن ..هنوز هيچى نشنيدى فورى ميخوايى از مشكلاتت فرار كنى؟ تو زندگى هر كسى مشكل وجود داره حالا هر كسى به يه نحو , ولى مهم حل كردن مشكل هست به بهترين روش ممكن..اينا رو گفت رو بيرون رفت..همونجا كنار گل محبوبه نشستم و فكر كردم و بعد هم رفتم تو اتاقم..از اتاقم بيرون اومدم كنار مامان نشستم و دستش رو تو دستم گرفتم بوسه ايى به دستش زدم و گفتم : مامان طلاق نميگيرم ,خودت رو ناراحت نكن شما راست ميگفتى زود تصميم گرفته بودم.با شنيدن اين حرف مامان بغلم كرد و گفت :خدا رو شكر مادر ,از نگرانى نجاتم دادى سمانه هم نفس راحتى كشيد و به روم لبخند زد از جام بلند شدم و به عليرضا گفتم: ميشه بيايى تو اتاق كارت دارممثل برق از جاش بلند شد نميدونست چه نقشه ايى براش داشتم!در و بست و همون جا به در تكيه داد منتظر بود من چى ميگم_: جناب سرگرد فكر نكن بخشيدمت ! چون هنوز دلايلت رو نشنيدم ,فقط بدون اينا رو بخاطر حال مامان گفتم تا حالش بهتر بشه پس فكر ديگه ايى به سرت نزنه..با بى اعتنايى به حرفم و بدون جواب بيرون رفت( اه اصلا بهش برنخورد,منتظر بودم ازم تشكر كنه كه بخاطر مامانش ..)مامان از تو هال صدام ميزد بلند شدم و كنارش رفتمتا ميخواستم پيشش بشينم به مبلى كه عليرضا نشسته بود اشاره كرد و گفت : برو مادر پيش شوهرت بشين!فكر اينجاش رو نكرده بودم حالا مامان فكر ميكرد كه رابطمون با هم خوب شده با كمى فاصله كنار عليرضا نشستم نزديكم اومد و دستش رو دور بازوهام انداخت قلبم داشت از سينه ميومد بيرون .داغ داغ شدم سرش رو به صورتم نزديك كرد وجلو همه بوسه ايى روى گونم زد . سرم رو پايين انداختم .امير و سمانه بلند شدند تا برن خونشون .سمانه كنارم ايستاد و گفت : پس با من هم بايد آشتى كنى..با امير هم كه ديدم آشتى كردى ميمونه خواهر شوهرت...!!دستم رو دراز كردم باهاش دست دادم اونم صورتم رو بوسيد و امير هم كنارم اومد و گفت : شب خوش با لبخندى جوابش رو دادم و رفتن.تو هال منتظر نشسته بودم كه مامان بره بخوابه بعد هم من برم تو اتاق و در رو قفل كنم ولى مثل اينكه فكرم رو خونده بود رو به عليرضا كرد و گفت : عليرضا پاشو دست زنت رو بگير و بريد بخوابيد, تا نرفتيد تو اتاق خيالم راحت نميشه!(واى مامان اينا چيه ميگى!! عجب گيرى كرده بودم چى ميخواستم و چى شد)عليرضا بلند شد و دستم رو گرفت شب بخير به مامان گفتيم و رفتيم تو اتاق در و كه بست قلبم دوباره شروع كرد به تند تند زدن همونجا وسط اتاق ايستاده بودم و سرم رو پايين انداخته بودم .با صداى عليرضا به خودم اومدم : نترس تا خودت نخواهى كارى به كارت ندارم!و چراغ رو خاموش كرد.خودش هم يه طرف تخت دراز كشيد, منم طرف ديگه با بيشترين فاصله .هر چى تلاش ميكردم خوابم نميبرد سرجام بلند شدم و نشستم نگاهى به عليرضا انداختم تو تاريكى نميتونستم بفهمم خوابه يا بيدار؟ صورتم رو به صورتش نزديك كردم نميدونم خواب بود يا نه ؟ چشماش بسته بود. احساس كردم هنوز دوستش دارم ولى نميخواستم فعلا چيزى در اين مورد بگم.
صبح كه بيدار شدم تنها بودم بلند شدم تخت رو مرتب كردم و بيرون رفتم مامان تو آشپزخونه بود سلام كردم و نشستم : صبحونه ميخورى؟_: فقط يه چايى لطفا : من دارم با سمانه و امير ميرم يه هفته شمال _: چيزى شده؟: نه. خواهرم گرگان زندگى ميكنه يه كم كسالت داره با بچه ها ميريم ببينيمش _: ميشه منم بيام؟: با عليرضا صحبت كن_: مامان چه كار به اون دارم ميخوام بيام(راستش از تنهايى باهاش ميترسيدم): حالا صبر كن تا بيادجوابى ندادم.تا عصر خودم رو مشغول كردم تا عليرضا بيادوقتى اومد يه راست سراغم اومد و سرم رو بوسيد.مامان كه لبخند شوق رو لبش بود رو به من گفت : عروسكم اين همه پسرم ميبوستت يه بار هم جوابش رو بده!با حرص سرم رو بالا بردم و ميخواستم گونه عليرضا رو ببوسم كه جا خالى داد و لبم رو لبش پايين اومد.گر گرفتم , داغ شدم , مامان كه موقعيت رو فهميد گفت : حالا بقيشو بذاريد واسه شب !!(واى خدا ! مامانش از خودش بدتره )و بعد هم از جاش بلند شد و گفت: من شب ميرم خونه سمانه كه صبح با هم بريمگفتم : مامان صبر كنيد وسايلم رو جمع كنم منم مياممامان نگاهى به عليرضا انداخت و گفت : ببريمش؟عليرضا با جديت گفت: خودش مگه زبون نداره كه شما جاش حرف ميزنيد ,ازم خواهش كنه تا در موردش فكر كنم..نميخواستم ازش خواهش كنم بچه پررو.مامان نگام كرد و گفت : شيده جان ..؟نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم : انشاءالله دفعه ديگه باهاتون مياماشك تو چشمام حلقه زده بود سرم رو پايين انداختم و با انگشتام بازى كردم***شب امير و سمانه دنبال مامان اومدند تا با خودشون ببرنشسمانه كنارم اومد و گفت: مرخصى عليرضا كه درست شد با هم بياييدلبخندى زدم . نميتونستم حرف بزنم .بغض لعنتى گلوم رو فشار ميداد نه بخاطر اينكه شمال نرفتم به خاطر رفتارهاى عليرضا نميدونستم منظورش از رفتاراش چيه؟مامان هم صورتم رو بوسيد و در گوشم گفت: عليرضا هم مرده مثل تمام مرداى ديگه يه نيازايى داره يه كم به فكرش باش ..صورتم داغ شد.. سمانه كنارمون اومد و گفت: مامان دارى سفارش نوه ميدى؟با اين حرف سمانه از خجالت سرم رو پايين انداختم .عليرضا در حالى كه ساك مامان رو بدست امير ميداد گفت :سمانه فضولى موقوف.بريد ديگه.عليرضا باهاشون تا دم در رفت منم سريع رفتم تو اتاقمون.نميخواستم تا موقعى كه حقيقت رو نفهميدم به حرفاى مامان فكر كنم .عليرضا تو اتاق اومد و گفت : ميدونستم ازم خواهش نميكنى ..ميخواستم تنها باشيم يه كم با هم حرف بزنيم.دستم رو گرفت كنار خودش رو تخت نشوند شروع به صحبت كرد..***مامان وسمانه خيلى بهم فشار ميووردند كه ازدواج كنم ولى هر كى رو پيشنهاد ميدادند به دلم نمينشست . پيش خودم قرار گذاشته بودم هر وقت كه با اولين نگاه دلم لرزيد اونوقت راجع به ازدواج جدى فكر كنم.مامانم يه دوستى داشت كه مدير آموزشگاه زبان بود ,مليحه خانم يا همون خانم صبورى ! چند بار كه صحبت ازدواج من پيش اومد , يكى از مربياش رو پيشنهاد ميداد كه خيلى وقته اونو ميشناسه و خوشگله , محجوبه , باهوشه.. خلاصه اصرار ميكرد كه بيام حتى يه بار ببينمش .منم كه به خاطر پرونده بابات فكرم مشغول بود قرار بود بياييم خونه عزيز جون رو از وكيلشون اجاره كنيم تا رفت و آمد بابات رو زير نظر بگيريم. ميدونستيم كه يه دختر هم داره كه او همه قايمش كرده ..قرار بود سمانه باهاش دوست بشه شايد بتونه به اون خونه رفت و آمد داشته باشه و سرنخى از جنتى بدست بياره.خانم صبورى اينقدر گفت و گفت كه قبول كردم برم آموزشگاه و يه نظر خانم معلم بچه هاى زير 12 سال رو ببينم.همون روز كه اسباب كشى داشتيم با اصرار مامان و سمانه رفتم و داشتم با خانم صبورى حرف ميزدم كه تو وارد شدى تا ديدمت قلبم يهو ريخت , دلم لرزيد و همون موقع عاشق چشماى معصومت شدم. تو خونه به مامان گفتم كه ميخوام راجع به ازدواج جدى فكر كنم كلى خوشحال شد و به جون خانم صبورى دعا كرد.داشتم به تو فكر ميكردم كهمتوجه شدم سمانه تو حياط با كسى حرف ميزنه, سريع اومدم بيرون كه باز اون چشاى جادوييت رو ديدم .تو آموزشگاه كه خانم صبورى تو رو معرفى ميكرد فاميلت رو خوب متوجه نشدم ولى وقتى فهميدم دختر جنتى هستى تمام دنيام خراب شد .همش با خودم درگير بودم نميدونستم چكار كنم شب و روزم رو نميفهميدم .امير و سمانه از جريان خبردار شدند , قرار شد برنامه زندگيم رو از كارم جدا كنم.ميخواستمت ...حالا هر طور كه شده ..خواستگاريت اومدم چون عاشقت شده بودم.تا روز عقد هر روز فكراى عجيب به ذهنم ميومد هر شب برام اس ام اس ميدادى و ميگفتى دوستم دارى ميگفتى دروغ و خيانت رو نميتونى تحمل كنى با خودم درگير بودم ميخواستم زير همه چى بزنم ولى نتونستم ,نتونستم.. گرفتار اون چشاى جادوييت شده بودم..دو رزو قبل از عقد ديگه بريده بودم ميخواستم زير همه چى بزنم .تو كه به سمانه زنگ زدى دوباره دلم لرزيد و ديدم نميتونم ازت دل بكنم..اون روز كه منو بردى كتابخونه بابات يه لحظه به ذهنم رسيد كاش يه ميكروفن جاسازى ميكردم شايد يه سر نخى از قراراى بابات بدست بياريم ..دفعه بعد كه منو بردى ميكروفن رو جاسازى كردم و از همون قرار اون شب بابات رو فهميديم..ميخواستم شب همون روزى كه اومدى اداره همه چى رو برات تعريف كنم كه رفيعى تو رو برداشت و اوورد اداره.تحمل شنيدن اون حرفا رو ازت نداشتم.البته پيش بينى همچين روزى رو كرده بوديم ولى نميدونم چرا نتونستم خودم رو كنترل كنم...معذرت ميخوام واسه اتفاقى كه تو اداره افتاد نميتونستم خودم رو كنترل كنم..ميخواستم يواش يواش خودم آمادت كنم و موضوع رو بگم..ولى عزيزم هيچ نقشه ايى تو كار نبود من واقعا عاشقت بودم و هستم باور كن...حالا تصميم گيرى با خودت هست..ميتونى فكراتو بكنى بعد نتيجه رو بگى ...شناسنامم رو بابا يك سال زودتر گرفته بود تا از مدرسه عقب نمونم..دو سال هم جهشى خوندم البته همش بابا فشار ميوورد ميخواست تو جوونى به قول خودش به جايى برسم.. از سن پايين بخاطر بابا و همينطور پشت كار خودم تو اين كار بودم,. لياقتم رو نشون دادم و تو چند تا عمليات مهم شركت كردم و نتيجش رو ديدم ..به شغلم افتخار ميكينم تا حالا هم ازش سوءاستفاده نكردم ...در مورد كارم هم اصلا دوست ندارم تو خونه صحبت كنم ..حساب زندگى و كارم از هم جداست...حرفاى عليرضا از حد تحملم بيرون بود.ميدونستم كه حرفاش از ته دلش هست.پس دوست داشتن و عاشقياش از رو نقشه نبوده..از جام بلند شدم و رفتم تو هال تا ميتونستم گريه كردم. واقعا به گريه احتياج داشتم . همون جا هم خوابم برد.
صبح كه بيدار شدم رو تخت عليرضا بودم و خودش هم نبود .حتما ديشب منو بغل كرده بوده..عليرضا تو آشپزخونه بود داشت صبحونه ميخورد چشماش قرمز بود معلوم بود كه ديشب خوب نخوابيده .از عذاب دادانش زجر ميكشيدم ..ولى هنوز حرفاش برام قابل هضم نبود...درسته نميخواستم ازش جدا بشم ولى نميخواستم زود هم كوتاه بيام ..گفته بودم از دروغ بدم مياد به دروغ مصلحتى هم اعتقادى نداشتم....مامان هم با اينكه در جريان ماجرا بود باز دوست داشت همه چى زود درست بشه...بالاخره هر چى باشه پسرش رو بيستر از من دوست داره..(خدايا چرا كسى رو ندارم تا باهاش مشورت كنم؟...نميدونم چكار كنم ؟دل به دلش بدم يا بخاطر بابا ازش متنفر باشم..خاله هم كه دوست نداره در جريان زندگيم باشه..)عليرضا با ديدنم از جاش بلند شد و گفت : من ميرم يه كمى بخوابم ..ديشب نتونستم بخوابم مرخصيم هم درست شده . اگه ميخوايى آماده باش وقتى بيدار شدم راه ميفتيم ميريم گرگان خونه خاله جان._: عليرضا..: جانم _: ميشه يه مدت تنها باشم ..فكر كنم؟ : حرفام رو قبول نداشتى؟_: نميدونم چى درسته چى غلط؟ گفته بودم از دروغ بدم ....: آره ميدونم..شيده اشتباه كردم ببخش منو .قول ميدم نه ديگه بزنمت نه دروغ....دستم بشكنه كه رو تو بلند كردم ...اولين و آخرين بارم بود..._: بذار يه مدت فكر كنم : آخه نميتونم تنهات بذارم ..تهديدم كردن.. اگه بلايى سرت بياد خودمو نميبخشم.._: الان هم كلى بلا سرم اووردى!! از زندگى عاديم فاصله گرفتم..تو خونه زندانى شدم با كسى ارتباط ندارم...ميخوام به رفيعى زنگ بزنم...: تحمل كن ...به رفيعى شك دارم .نميخوام باهاش تماس داشته باشى, خواهش ميكنم در مورد تماس و بيرون رفتن يه كم كوتاه بيا تا وقت بگذره و چند تا رو كه ميخواييم دستگير كنيم...همين جا فكر كن.. باور كن كارى به كارت ندارم .. فقط جلو مامان حفظ ظاهر ميكنيم ..درسته انتظاراتش زياده ولى اونم مادره ..قلبش هم از بعد بابا حسابى ضعيف شده ..نميتونم ناراحتيش رو ببينم ...قبول ميكنى؟_: ميدونى تو چه برزخى دارم دست و پا ميزنم؟ هيچ كسى رو ندارم بهش تكيه كنم ..عليرضا!! بابام رو ميخوام..بذار ببينمش..خواهش...: بابات نميخواد ببيندت.._: چى؟ديديش؟خودش گفته؟: آره , ديروز ديدمش , خيلى ناراحته...نميخواستم بگم كه يه وقت ناراحت نشى.._: چرا نميخواد ببينتم؟: خجالت..._: ولى من ميخوام ببينمش ..: شيده اصرار نكن. خودش گفته كه نميخواد كسى , مخصوصا تو رو ببينه..سرهنگ محمدى هم اونجا بود اگه حرف منو باور ندارى..._: من ديگه حرفاى خودم رو هم باور ندارم....: شيده بابات ميخواد هميشه تصوير همون باباى مقتدر رو خوب تو ذهنت داشته باشى نه يه زندانى و خلافكار ..نميخواد تو اين اوضاع ببينيش....اونقدر درمونده بودم كه نميتونستم سر پا بايستم ..رو زمين نشستم و به حال خودم گريه كردم كار ديگه ايى از دستم بر نميومد...نميخواستم مامان رو ناراحت كنم...از عليرضا دلگير بودم .. كاراى بابا رو هم نميتونستم قبول كنم و هضمش واسم سخت بود...عليرضا نزديكم اومد و گفت: واسه هر مشكلى گريه نكن خانمم! حالت بد ميشه, مگه نميخوايى فكر كنى؟ برو تو اتاق هم استراحت كن و هم فكر كن..درحاليكه بلند ميشدم گفتم : شمال نميخوام بيام..ميشه نريم؟: از اولش هم تو اصرار داشتى_: ميدونم. ميخواستم تنها باشم و فكر كنم...: تنهايى نميتونم بذارم جايى برى شيده ,خواهش ميكنم.._: باشه. باشه , تنهايى جايى نميرم.. عليرضا چطورى ميخوايى اعتمادمو به خودت جلب كنى؟ نميتونم بهت اعتماد كنم.. همش ميترسم يه بازى جديدى برام داشته باشى...عليرضا كلافه بود چشماش از برق اشك ميدرخشيد..جوابى نداد و رفت تو حياط...نميخواستم عذابش بدم ..خدايا هنوز دوستش داشتم ولى نميدونستم از عقلم پيروى كنم يا قلبم؟چقدر بده كه هيچ كسو نداشته باشم ..تا شب عليرضا تو حياط بود و منم تو هال بودم و حوصله شام درست كردن هم نداشتم. يعنى اصلا آشپزى بلد نبودم ..هر وقت خواستم برم از اكرم خانم ياد بگير م ,ميگفت : مادر من حوصله ياد دادن ندارم برو كلاس ...كاش كلاس رفته بودم ..رفتم تو حياط و صداش زدم._: عليرضا بيا تو گشنمه: خوب چكار كنم ؟يه چى درست كن بخور .._: به غير از نيمرو چيز ديگه ايى بلد نيستم..تخم مرغ هم نداريد كه..لبخندى زد و گفت: منو باش فكر كردم با يه كدبانو ازدواج كردم ..مگه نگفتى آشپزيت خوبه؟راست ميگفت.. گفته بودم آشپزيم خوبه فكر نميكردم به اين زودى باهاش بخوام زندگى كنم ميخواستم برم كلاس..._: مگه كدبانويى تو آشپزيه؟ : نيست ...ولى خوب كم چيزى هم نيست با لبخند شيطنت آميز كنارم اومد و گفت تو كه از دروغ بدت ميومد چى شد كه گفتى ؟ منتظر جوابم..عجب گيرى كرده بودم.._: خوب خالى بستم...با ناراحتى گفت : حرف خودت كه هست ,ميشه خالى بندى ...ولى مال من ميشه خيانت و دروغ...حق با اون بود ...جوابى ندادم..اومد تو هال و با دلخورى گفت: چى ميخورى تا سفارش بدم بيارن؟_: هر چى باشه خوبه.. عليرضا دفتر تلفن رو برداشت و پيتزا سفارش داد..تا اومدن پيتزايى رو مبل دراز كشيد و چشماش رو بست.منم همونجا نشستم و تو فكر بودم كه زنگ زدن ..عليرضا خواب بود..نخواستم بيدارش كنم از جا بلند شدم و كيف پول عليرضا رو برداشتم شالم رو سرم كردم و رفتم دم در پيتزا رو گرفتم و همين كه ميخواستم در هال رو ببندم يه صدا از پشت سرم اومد تو حياط نگاهى كردم چيزى نديدم .داخل شدمو عليرضا هنوز خواب بود .._: عليرضا پاشو يه چيزى بخورچشماشو باز كرد و گفت : سرم درده, تو خودت بخور ...منم مشغول خوردن شدم كه با يه صداى وحشتناك جيغى زدم و رفتم تو بغل عليرضا..اونم از جاش پريد سريع به طرف حياط رفتاز ترس پشت لباسشو مثل دم گرفته بودم و دنبالش داشتم ميرفت كه برگشت و گفت: برو تو اتاق درم قفل كن..سرم رو به علامت نه تكون دادم ,.اونم كلافه دستم رو گرفت و با هم رفتيم تو حياط ..خبرى نبود فقط يه شيشه پرت كرده بودند تو حياط كه چند تا گلدون رو شكونده بود..عليرضا خوب همه جا رو ديد و برگشتيم تو ..تلفن خونه هم يه بند زنگ ميزد گوشى رو برداشتم_: الو: گوشى رو بده خسروى_: شما؟: يالا !!زود باش خودش ميشناسه منوگوشى رو به طرف عليرضا گرفتم: بله؟.....تماس رو قطع كرد _: كى بود؟جوابى نداد_: عليرضا كى بود؟: كسى نبود_: خودم باهاش حرف زدم..: عزيزم تهديد و تهمت و اين طور حرفا تو كارم عادى شده.....تو هم ديگه در موردش فكر نكن...چيزى نگفتم و مشغول شام خوردن شديم كه البته سرد شده بود و مثل لاستيك!!!!موقع خواب عليرضا رفت تو اتاق سمانه خوابيد و منم تو اتاق خودمون..ميترسيدم.. از تو حياط همش صداهايى ميشنيدم از ترس بدنم عرق كرده بود و لباسام به تنم چسبيده بود..با صداى گربه كه بلند ميو ميو ميكرد جيغ بلندى زدم و به طرف اتاقى كه عليرضا خوابيده بود دويدم..(آقا خوابه خواب بود انگار نه انگار جيغ زده بودم!!)با گريه كنارش رفتم و گفتم :عليرضا, عليرضاچشماشو باز كرد و متعجب منو نگاه كرد:چيه شيده ؟_: ميترسم تنهايى بخوابم ..ميايى اونجا بخوابى؟: تو كه ميخواستى برى تنهايى زندگى كنى و فكر كنى, اون موقع نميترسيدى؟_: حالا كه نرفتم ..اصلا نميخواد بيايى..و با ناراحتى رفتم تو اتاق ...چند لحظه بعد عليرضا بدون هيچ حرفى اومد رو تخت خوابيد ولى ديگه خواب از سرم پريده بود.. چه خوشخواب هم هست جناب سرگرد...شيطون رفت تو جلدم و گفتم اذيتش كنم...يه دستمال كاغذى برداشتم و به دماغش زدم اونم هى دستش رو تكون ميداد بعد دستمال رو تو گوشش زدم كلافه شده بود ..بدون اينكه چشماشو باز كنهگفت : نكن شيده خوابم مياد..جوابى ندادم .(منو كتك ميزنى جناب سرگرد حالا بايد عذاب بكشى!!!)خواستم دستمال رو به صورتش بزنم كه با يه حركت ازدستم گرفت و پرت كرد و روش رو برگردوند طرف ديگه ايى...ولى دست بردار نبودم ليوان آب رو كه كنار تختم بود برداشتم و با فاصله زياد ميخواستم از بالا تو صورتش بريزم كه يه خيز برداشت و با همون حركت , ليوان رو پرت كرد طرف صورتم و خيس خيس شدم...غافلگير شده بودم و نفس نفس ميزدم دستامو گرفت و منو خوابوند رو تخت, و كنار گوشم گفت : كارى نكن كه قولى رو كه دادمو همين الان بشكنم...وتو چشمام ذل زد و يه كم بعد هم دوباره باز خوابيد..اولش ترسيدم ..ولى نميدونم چرا دلم ميخواست قولش رو بشكنه ...!!!دوباره باز يه دستمال كاغذى برداشتم و باريك لولش كردم و فرو بردم تو دماغش... هيچ عكس العملى نشون نداد دستمال رو در اووردم و ميخواستم تو دهنش كنم كه دهنش رو باز كرد و دستم رو گاز گرفت.._: آخ وحشى چه خبرته انگشتمو كندى...روشو كرد طرفمو در حالى كه چشاش برق ميزد گفت : شيده اگه ميخوايى قولم رو بشكنم ,رو راست بگو..(بچه پر رو, عمرا من پيش قدم بشم)همينطور تو چشمام نگاه ميكرد منتظر جوابم بود....(خوبه كه زود نقطه ضعف آقايون رو ما خانمها ميفهميم!!!)_: برو كنار ميخوام بخوابم: منم ميخوام بخوابم ,اذيت نكنحرفى نزدم و چشمام رو بستم.._: عليرضا: هوم_: من از تاريكى ميترسم ميشه چراغ خواب روشن كنى؟در حالى كه چراغ خواب رو روشن ميكرد گفت: اينم چراغ خواب , بخوابم؟_: بخوابيواشكى بلند شدم و يكى از لباس خوابامو كه يه نيم تنه با شلوارك يه وجبى !!! بود رو پوشيدم..مدام تكون ميخوردم تا عليرضا چشمش رو باز كنه كه موفق شدم.: چته امشب؟....اين چيه پوشيدى؟ _: لباس خواب: اهانباز چشماشو بستحتما داره تلاش ميكنه كه قولش رو نشكنه...(خوشم مياد كه اينطورى تلافى كنم جناب سرگرد)_: عليرضا: چيه باز؟_: من تشنمه: خوب برو آب بخور_: ميترسم ..بيا با هم بريم: نميشه تا صبح صبر كنى_: نه دارم هلاك ميشمدر حالى كه غرغر ميكرد از رو تخت بلند شد و منم دنبالش راه افتادم: شيده زود آبتو بخور_: گشنم هم شده: خوب بخور يه چيزى من برم بخوابمدر حالى كه بازوش رو گرفته بودم گفتم :نه ...ميخوايى از ترس پس بيفتم...همين جا باش تا يه تيكه كيك بردارم بخورميه كم همونجا ايستادم كه مثلا دارم دنبال كيك ميگردم با بيحالى گفت : چى شد كيك پس؟_: پشيمون شدم بريم بخوابيم: آب هم كه نخوردى_: تشنگيم از بين رفت!!و به طرف اتاق راه افتادمميدونستم عصبانى شده ولى داشتم لذت ميبردم..از پشت يقه لباسم رو گرفت و پرتم كرد رو تخت خودش هم كنارم...سرش رو نزديكم اوورد و گفت : اينطورى تلافى كنى دلت خنك ميشه؟ ها...؟جوابى ندادم..: شيده بخواب.. يه حركت ديگه ازت ببينم بدون كه تا صبح نشده جسما هم زنم ميشى ,,فهميدى؟بعد هم يه طرف تخت خوابيد و چراغ خواب رو هم خاموش كرد.. (واى حالا فكر ميكنه ترسيدم)...نميخواستم ضعف نشون بدم راه ديگه ايى هم واسه اذيتش بلد نبودم..لباسم كم بود و هوا هم سرد..تاريك بود نميتونستم پتو رو پيدا كنم...به آرومى عليرضا رو تكون دادم و گفتم : عليرضا...جوابى نداد بازم صداش زدم : عليرضا...: هوم..._: دارم صدات ميزنم چرا هوم ميگى با عصبانيت از جاش بلند شد چراغ خواب رو روشن كرد و روبروم نشست و گفت: امشب چت شده؟ بچه بازى چرا در ميارى؟_: سردم شده پتو ميخوام...: شيده سردته؟_: آره: پتو نداريم_: خوب سردمه باور كن: بيا تو بغلم خودم گرمت ميكنم و گرنه همينطورى بخواب..._: باور كن اينو راست ميگم ديگهباشيطنت صورتم رو تو دستاش گرفت و گفت: پس اوناى ديگه دروغ بود؟ شيده خانم كه از دروغ بيزاره...!!_: اثرات همنشينى با جناب سرگرد خسروى هست!!!: شيده من غلط كردم , اشتباه كردم , اينقدر اذيتم نكن خودم هم دارم عذاب ميكشم...به آرومى گفتم : قول ميدى خوشبختم كنى؟ ديگه منو نزنى؟دروغ نگى؟: اوهوم ..قول ميدم.. قوله قول....در حاليكه چشمامو ميبستم گفتم : پس شب بخير: ا... امشب شب خير نداريم.. نذاشتى بخوابم منم نميذارم بخوابىچشمامو باز كردم و گفتم :چه جورى؟: خوب به روش خودم...يه كم هم درد داره در حالى كه گر گرفته بودم تو بغلش رفتم...بدنم داغ داغ بود مثل يه كوره آتيش, عليرضا هم شعله ورترش ميكرد ...صبح كه چشمام رو باز كردم تنها تو تخت بودم صداى شرشر آب ميومد حتما عليرضا حموم ميكنه خواستم بلند بشم كه از شدت درد كمر و دلم دوباره رو تخت دراز كشيدم.عليرضا در حالى كه حوله تنش بود از حمام بيرون اومد. با لبخند نگام كرد و گفت : خوبى عزيزم؟ميخوايى دوش بگيرى؟_: نه حال ندارم, قرص مسكن ميخوام...ظهر بود كه از خواب بيدار شدم و دوش گرفتم...از حمام كه بيرون اومدم هنوز عليرضا خواب بود..داشتم لباسامو ميپوشيدم كه تلفن عليرضا زنگ خورد, شماره مامان رو گوشيش بود تا خواست بر داره سريع از دستش گرفتم و جواب دادم:_: الو؟: الو عروسكم تويى؟ راه افتاديد؟كجاييد؟_: ما..خونه هستيم: مگه نمياييد؟_: نه..عليرضا 2روز بيشتر مرخصى نداره تصميم گرفتيم نياييم : باشه مادر جان هر جور راحتيد ما هم فردا مياييم, خواهرم حالش بهتر شده. خداحافظى كردم و.. لبخندى زدم چشمام رو بستم.صداى عليرضا كنار گوشم اومد كه ميگفت : شيده..؟_: جانم: تو چه فكرى هستى؟_: بابام: دلت واسش تنگ شده؟با بغض گفتم: اوهوم..: باور كن اگه من اون كار رو هم نكرده بودم ,بازم قرار بازداشتش داشت صادر ميشد..._: مسئول پروندش تويى؟: نه... تحويل سرگرد ارجمند دادم.._: نميشه ببينمش؟: باز كه گفتى يه كم صبر كن ببينم چكار ميكنم...****رابطم با عليرضا هر روز بهتر ميشد مامان و سمانه هم خوشحال بودند.عروسى گرفتن هم كه ديگه منتفى شده بود. خودم خواسته بودم.همچنان موبايلم دست عليرضا بود و اجازه تماس با كسى رو نداشتم ميخواستم هر طور شده اون شب تلفنم رو ازش بگيرم. بعد از شام به عليرضا گفتم : عزيزم ميشه تلفنم رو بدى؟در حالى كه با اخم نگام ميكرد گفت: براى چى ميخواهى؟_: خب ميخوام ديگه, ميخوام به عمه زنگ بزنم حتما تا حالا كلى دنبالم گشته , همينطور آقاى رفيعى..: عمت و سياوش دبى هستن , رفيعى هم بذار دنبالت بگرده . آدم درستى به نظر نمياد ..قبلا هم بهت گفته بودم كه.._: ميخوام در مورد بابا از رفيعى بپرسم: چرا از من نميپرسى؟_: چند بار پرسيدم كه , جواب نميدى. ميخوام از رفيعى بپرسم: اگه چيز مهمى پيش بياد خودم بهت ميگم . دوست ندارم به رفيعى زنگ بزنى..عصبانى شدم و گفتم: تا كى ميخواهى منو اينجا زندانى كنى من زنتم , يه كم به من احترام بذار . چرا محدودم ميكنى ؟ يعنى براى يه تماس بايد اينقدر التماست كنم ؟چرا دركم نميكنى؟: داد نزن شيده , اينا فقط براى امنيت خودته , يكى از اون آشغالا تهديدم كرده كه اذيتت ميكنه ميترسم شيده , تو چرا درك نميكنى؟ يعنى تلفن اين همه واسه تو مهمه؟ منم از اين وضع راضى نيستم , يه كم صبر كن همه چى درست ميشه..با اينكه دركش نميكردم ولى ادامه ندادم.. چند روز بود كه همش حالت تهوع داشتم مامان نگران بود منم ميگفتم كه از فكر و استرس هست كه اينطورى ميشم به عليرضا چيزى نگفته بودم . شب كه عليرضا اومد سرگيجه داشتم بخاطر همين رو كاناپه دراز كشيده بودم كه وارد خونه شد تا منو ديد گفت: چرا اينجا خوابيدى ؟مامان گفت: مادر جان چند روز هست حالش خوب نيست گفته به تو هم هيچى نگمبا اخم به مامان نگاه كردم و گفتم : مامان شما هم كه خوب راز دارى ميكنيدقبل از مامان عليرضا گفت : من غريبه هستم كه نبايد به من بگى؟_: نه نميخواستم نگران بشى ,خوب ميشم مامان گفت : به حرفش گوش نده ,فردا ببرش دكتر شايد خبرايى هستچشماى عليرضا برقى زد و گفت: ميخواهى الان بريم؟_: نه فردا بهترهموهامو بوسيد و گفت : پاشو برو رو تخت بخواب_: نميتونم سرم گيج ميرهاخمى كرد و گفت : اينهمه سرگيجه دارى و باز نميخواستى به من بگى؟_: قرار بود امشب بگم كه مامان زحمتم رو كم كرد!صبح با عليرضا اول دكتر رفتيم, اونم برام آزمايش نوشت و رفتيم آزمايشگاه و آزمايش خون دادم بايد 1ساعت صبر ميكرديم تا جواب حاضر بشه. تو ماشين منتظر نشسته بوديم تا 1 ساعت بگذره و بريم جواب رو بگيريم كه يه خانمى به شيشه عليرضا زد و گفت : آقا لاستيكتون پنچر هست.عليرضا با تعجب در رو باز كرد و پياده شد تا نگاهى به لاستيكا بندازه كه در سمت من يه مرتبه باز شد و ديگه چيزى نفهميدم..چشمام رو كه باز كردم خودم رو تو يه اتاقى كوچيك ديدم كه به صندلى بسته بودنمسرم هم خيلى درد ميكرد . در باز شد و يه مردى كه كچل بود و اندامى ورزيده داشت وارد شد با ديدنم لبخند ترسناكى زد و گفت : آقا بياييد چشاش بازه!!سرم رو به طرف در چرخوندم تا ببينم كيه كه....داد زدم_: حيوون ..كثيف : به به دختر دائى گلم...-: اينكارا چيه ميكنى ؟احمق : ميخوام تربيتت كنم _: گمشو ولم كن ..عليرضا ميكشتت: خواهيم ديدنگاهى به من انداخت و با يه حركت شالم رو از سرم بيرو آورد داد زدم :چكار ميكنى ديوونه: كشته مرده تربيتت هستم ...خوشكله_: تو يه حيوونى..لبخندى كثيفى زد و چشماى هيزش رو نزديك صورتم اوورد و گفت :آفرين با هوشى, خانم كوچولو !من يه حيونم اونم درنده خو!!يه كم ترسيدم نكنه بخواد بلايى سرم بياره,همش تو دلم دعا ميكردم كه كارى به كارم نداشته باشن.دلهره و سرگيجم هم شروع شده بود..نگاهى به مرد كچله انداخت و گفت : بهش زنگ بزنتلفنش رو در آورد و شماره گرفت و داد دست سياوش ,اونم رو ميكرفون گذاشت تلفن رو: الو جناب سرگرد؟صداى عليرضا بود : شما؟_: من يه حيوون درنده خو هستم كه يه آهوى خوشگل رو امروز شكاركردمعليرضا در حالى كه داد ميزد گفت: اگه يه مو از سرش كم بشه ميكشمت_: تند نرو جناب ,اشاره ايى به كله كچله كرد و اونهم نامردى نكرد و دو تا سيلى تو گوشم زد و موهامو از پشت كشيد كه صداى جيغم بلند شدمن : عليرضا..صداى عليرضا اومد كه گفت : كاريش نداشته باش اون حامله هست ....سياوش عصبانى تلفن رو به ديوار كوبيد و شكوند به طرفم اومد يقمو گرفت و گفت : راست ميگه ؟حامله ايى ؟از ترس زبونم بند اومده بود..: جواب بده لعنتى_: آرهمثل برق يه سيلى خوابوند تو صورتم كه همون موقع گرمى خون رو تو صورتم حس كردم...نميخواستم جلوش كم بيارم ولى واقعا حالم بد بود مخصوصا كه هيچى نخورده بودم..اشكام رو صورتم روونه بود ...چونمو محكم تو دستاش گرفت و گفت: من چى از اون شوهر جاسوست !!كم داشتم؟.. ها؟_: شعور و مردونگيت كمتره: مردونگى...هه مردونگى هم ديدم كه با كلك اومد جلو_: اونش ديگه به تو ربطى نداره, بچه حرومى...واى باز از دهنم در رفته بود...صورت سياوش از خشم سرخ شده بود...نزديكم اومد نفسهاش به صورتم ميخورد خيلى ترسيده بودم.به كچله اشاره كرد و گفت: بازش كناونم دستام رو باز كرد سرم گيج بود نميتونستم سر پا بايستم گفت: كريم نگهش دار: چشم آقاو بعدشروع كرد با لگد به شكم و كمرم زدن دردى كشنده تو بدنم بيچيده بود اينقدر كتك زد تا خسته شد و كريم هم منو يه طرفى پرت كرد و بيرون رفتن.اينقدر درد داشتم كه حتى نميتونستم ناله كنم.نميدونم چقدر گذشت كه در باز شد دوتاشون وارد شدن ...تو خودم مچاله شده بودم و از درد به خودم ميپيچيدم..سياوش نزديكم اومد از رو زمين بلندم كرد و گفت : اگه بام راه بيايى دكتر ميارم برات, راه ميايى؟نميدونستم منظورش چيه ولى ميدونستم كه منظور خوبى هم نداره..با آخرين قدرت سرم رو بلند كردم و آب دهنم رو تو صورتش پاشيدم....اشاره ايى به كريم كرد و ..و اين بار كريم با لگد به شكمم ميزد كه حس كردم يه چيز داغ از پاهام بيرون ريخت .زمين پر از خون شده بود سرش رو كنار گوشم اوورد و گفت: بچت بدنيا اومد كوچولو ..حس ميكردم تو هوا معلق هستم ميخواستم جايى رو بگيرم كه پرت نشم ولى دستم تكون نميخورد به نفس نفس افتاده بودم.. صداى كريم رو ميشنيدم كه ميگفت: آقا انگار حالش خيلى بده, نميره شرش بيوفته گردنمون..بگم شكوه بياد؟چشمام رو كه باز كردم روى يه تخت بودم به دستم هم سرم وصل بود اطراف رو نگاه كردم يه اتاق خواب كوچيك بود...يه خانم حدود 40 ساله كنارم بود و داشت سرم رو نگاه ميكرد ..تا منو ديد لبخند تلخى زد و از اتاق بيرون رفت يه كم بعد با سياوش اومدند تو اتاق ...سياوش تا ديد بيدارم اشاره ايى به خانمه كرد تا بره بيرون... اول اومد نزديكم و گفت : چيزى خواستى صدام كن.. اسمم شكوه هست ..وقتى داشت بيرون ميرفت رو به سياوش گفت : بايد يه چيزى بخوره رنگش مثل گچ سفيده خيلى خون ازش رفته..سياوش با خشم نگاش كرد و گفت: فعلا بيرون باش تا صدات كنم...نزديكم اومد ..تا ديدمش با بغض گفتم : خيلى بدى خيلى بد...اونم در حالى كه با انگشتش رو صورتم ميكشيد گفت : تقصير اون زبون درازت هست...مواظب باش خودت رو به كشتن ندى...._: چى ميخوايى از جونم؟: فعلا يه چيزى بخور تا بعد_: هيچى نميخورم ...بدون توجه به من شكوه رو صدا زد و بهش گفت ,چيزى بياره تا بخورم..چند دقيقه بعد شكوه با يه سينى كه داخلش يه كاسه سوپ و يه ليوان شير بود وارد اتاق شدسرم رو به طرف ديگه ايى چرخوندم ..سياوش با شدت صورتم رو به طرف غذا چرخوند و گفت: اگه نخورى بد ميبينى ...با اينكه نميخواستم حرفش رو گوش بدم ولى از شدت ضعف مجبور بودم بخورم اول شير رو خوردم و بعد هم در حالى كه نيمخيز رو تخت بودم سوپ رو ...شكوه نزديكم اومد تا سينى رو برداره كه گفتم: ميشه يه قرص مسكن بيارى دلم خيلى درد ميكنه...نگاهى به سياوش انداخت و گفت: آقا قرص مسكن دارم ولى خواب آوره , بيارم؟: آره بيار..با ياد آورى اينكه بچه سقط شده بود اشك تو چشمام حلقه زدسياوش سرش رو نزديك گوشم اوورد و گفت : يه بچه پليس بدرد نخور رو از رو زمين محو كردم يه كم كه بهتر شدى بچه خودمون رو ....با نفرت نگاش كردم و داد زدم: خفه شو ..خفه , حالم ازت بهم ميخوره...نزديكم اومد تا جوابم رو بده كه در باز شد و شكوه وارد شدسياوش با عصبانيت قرصا رو ازش گرفت و گفت : بيا سرمش رو باز كن و بعد هم بريد خونه , فردا صبح بيا با كريم...سرم رو باز كرد و بدون حرفى بيرون رفت...سياوش رو به من گفت : از قرص خبرى نيست يه كم كه درد بكشى شايد زبونت كوتاه بشه...از شدت درد قدرت حرف زدن نداشتم به زور گفتم : خيلى بيرحمى: التماسم كن تا بهت قرص بدم(چرا همه مردا از التماس خوششون مياد,,,؟)چشمام رو بستماونم اومد كنارم رو تخت دراز كشيد از ترس به خودم لرزيدم.با پوزخندى گفت : نترس فعلا كه نميشه كارى كرد صبر ميكنم تا خوب بشىاشكم رو صورتم ميريخت و صورتم هم مثل كوره ميسوخت ...نميدونم چقدر گذشت كه از شدت درد بيدار شدم صورتم خيس اشك بود سياوش هم خواب بودسياوش رو صدا زدم-: سياوش چشماشو باز كرد و گفت : چيه؟_: خيلى درد دارم: خوب من چكار كنم؟_: قرص ميخوام: خواهش كن, التماس كن, شايد دلم به رحم بيادكارم از تحمل و اين حرفا گذشته بود به سختى گفتم : باشه التماست ميكنم .. چون عقده دارى ...تو يه عقده ايى هستى...نزديكم اومد يقه لباسم رو گرفت و گفت: خودم زبونت رو كوتاه ميكنم ..از قرص هم خبرى نيست ساكت باش ميخوام بخوابم..با گريه گفتم : خواهش ميكنم ..خيلى درد دارم....بدون هيچ حرفى بلند شد و يه ليوان آب با قرص آورد ...دستم ميلرزيد و نميتونستم ليوان رو دست بگيرم..خودش قرص رو دهنم گذاشت و يه كم آب ريخت تو دهنم بعد از حدود 10 دقيقه پلكام سنگين شد و خواب رفتم... صبح كه بيدار شدم كسى تو اتاق نبود به زور از تخت پايين اومدم ..نگاهى به اتاق انداختم هيچى به غير از همون تخت توش نبود پنجره هم نداشت به طرف در رفتم دستگيره رو چرخوندم قفل بود چند بار همون كار رو كردم و نا اميد رفتم رو تخت چند لحظه بعد در باز شد و شكوه اومد داخل تا ديد بيدارم گفت : چيزى لازم دارى؟_: آره, ميخوام برم دستشويى: صبر كن اجازه بگيرم داد زدم_: برا دستشويى رفتن؟خواستم برم بيرون كه دستم رو گرفت و با عصبانيت گفت : بچم دست آقا گروگانه اگه گفت بكشمت هم اينكار رو واسه بچم ميكنم, پس اروم باش..وا رفتم...رو تخت منو نشوند و خودش بيرون رفت ...باهاش نميتونستم در بيوفتم قد و هيكلش مثل كريم دو برابر من بود...همون يه كم انرژى رو هم كه قبلا داشتم با اين اتفاقى كه افتاده بود هم ,نداشتم...در باز شد و شكوه اومد دستم رو گرفت و بطرف در رفتيم روبرومون يه راهرو باريكى بود كه چند تا در داشت در اول رو كه باز كرد دستشويى و حمام بود...خودش هم باهام اومد داخل ...روش رو برگردوند و گفت : كارت رو بكن ...دستوره آقا هست ...گفت بهت بگم اگه نذارى من باهات بيام خودش اينكار رو ميكنه!!!زير لب گفتم: لعنتى...كارم كه تموم شد دست و صورتم رو كه شستم با ديدن خودم تو آينه وحشت كردم رنگ صورتم زرده زرد بود. زير چشمام هم گود افتاده بود...با صداى شكوه به خودم اومدم: خيلى خون ازت رفته يه كم كه بگذره رنگ و روت باز ميشه....اهميتى به حرفش ندادم و دنبالش راه افتادم و باز منو برد تو اتاق يا بهتر بگم سلولم....!!!!ميخواست بره بيرون كه گفتم: گشنمه: الان چيزى ميارم بخورى_: سياوش كجاست؟جوابى نداد و بيرون رفت...با سينى صبحونه اومد تو اتاق باز گفتم : سياوش كجاست ؟خواست بره بيرون كه داد زدم_: هوى ى ى ,مگه كرى ؟ بهش بگو بياد تكليف منو روشن كنه ....بيرون رفت و در رو قفل كرد...تا دو روز توى بيخبرى بودم فقط شكوه بود كه ميومد وعده هاى غذايم رو ميورد ساعتا رو هم از همون وعده ها ميفهميدم كه الان صبح هست يا شب....حال جسميم بهتر شده بود .شكوه چند دست لباس برام اوورد و حمام رفتم .. البته با نظارت شكوه !!از نظر روحى داغون بودم شكوه اصلا حرفى نميزد وقت در رو باز ميكرد از سايه پشت در ميفهميدم كه كسى پشت در هست..حتما كريم بود...شام رو كه برام اوورد دوباره مثل روزاى قبل پرسيدم_: سياوش كدوم گورى هست؟خواست بره بيرون كه با عصبانيت سينى غذا رو به طرفش پرت كردم چون پشتش به من بود نفهميد و همه غذاها روش پاشيد جيغى زد و بطرفم اومد تا خواست سيلى بزن كريم داخل اومد و دستش رو گرفت و گفت : چكار ميكنى؟ شكوه جيغى زد و گفت : مگه نميبينى....كريم نذاشت حرفش تموم بشه و گفت: جواب آقا رو ميتونى بدى؟ يادت نيست چى گفت..؟بلند شدم به طرفشون رفتم و گفتم: به اون لعنتى بگيد بياد , شنيديد ؟كريم با لحن بدى گفت : بشين سر جات.. داد هم نزن.. آقا هر وقت خواست خودش مياد.._: داد ميزنم به تو ربطى نداره ... بگو بياد ....جوابى نداد ....از اون روز به بعد دوتايى با هم ميومدن تو و ظرف غذا رو مياوردن از سياوش هم خبرى نبود...كلافه بودم..همش تو فكر عليرضا بودم كه الان چكار ميكنه؟ يه وقت حال مامان بد نشده باشه؟(خدايا پس چرا كارى نميكنى؟ اين چه عذابى بود كه گرفتارش شدم؟ چرا من؟)دلم براى عليرضا تنگ شده بود همش صحنه روزاى خوبى كه با هم بوديم جلوم نمايش ميرفت...دلم واسه اخماش لبخندش و اون چشاى جادويئش تنگ شده بود...حساب روزها از دستم در رفته بود...سياوش لعنتى هم ازش خبرى نبود.... صبح با اينكه خيلى گرسنه بودم دست به سينى غذا نزدم شكوه كه اومد سينى رو ببره سرى تكون داد و گفت: زود بخور تا بيام ببرمش_: برو گمشو سينى رو هم با خودت ببر كه تو صورتت پرت ميكنمبدون حرف سينى رو برد...به سينى ناهارم هم دست نزدم تا عصر كه از گرسنگى دلم ضعف ميرفت ولى نميخواستم كوتاه بيام ...احساس كردم كه سينى شام رو زودتر آووردن ولى به اون هم دست نزدم ...كريم داخل اومد و گفت: اعتصاب غذا كردى؟ آقا گفته غذاتو بخور و گرنه بد ميبينى...با ناراحتى گفتم : يعنى تا الان دارم خوب ميبينم؟ بچم رو ازم گرفتيد يه زن شوهردار رو زندون كرديد كه چى بشه؟ از كارتون خجالت بكشيد به اون لعنتى هم بگو بياد ..چرا قايم شده؟كريم كه بيرون رفت رو تخت دراز كشيدم و سعى كردم بخوابم ولى نتونستم ,گرسنه بودم ..بخودم لعنت ميفرستادم كه چرا همچين كارى رو كردم سرگيجه هم شروع شد , بلند شدم به در بزنم تا شكوه بياد ..كه ضعف كردم و افتادم وسط اتاق.چشمام رو كه باز كردن تو همون سلول خودم بودم رو تخت ....هنوز سرگيجه داشتم ...يه كم كه گذشت در باز شد و سياوش رو ديدم كه وارد اتاق شد...سرم رو به طرف مخالف چرخوندم ..نزديكم اومد وگفت : دارم كم كم بهت اميدوار ميشم برا ديدن من اعتصاب غذا كردى؟با نفرت نگاش كردم و گفتم : نفرت انگيزتر از اونى كه دلم برات تنگ بشه ميخوام تكليفم رو روشن كنى چى از جونم ميخوايى؟ بذار برمنزديكم اومد و تو چشمام زل زد و گفت: خودت رو ميخوام_: دير رسيدى به يه نفر ديگه بله رو گفتم : من كه قبلش 10 بار ازت خواستگارى كرده بودم_: ازت خوشم نميومد ..حالا واسه اين حرفا دير شده ميخوام برم پيش شوهرم: به خواب ببينى كه بذارم برى...يه برنامه هايى واستون دارم _: ديونه بازى در نيار ولم كن برم ...ميخوام باهاش حرف بزنم بذار با عليرضا حرف بزنم: دلت تنگ شده؟_:آره دلم واسش تنگ شده از دوريش دارم ميميرم...خنده وحشتناكى كرد و گفت: ولى اون اصلا دلش تنگ نشده.... براش مهم هم نيست كه تو كجايى.._: بيخودى حرف نزن ...سعى هم نكن كه اونو پيش من خراب كنى كه موفق نميشى..: پس ببين كه چه جورى مجبورش ميكنم طلاقت بده...جوابى ندادم خنديد و گفت: چيه ترسيدى؟ نطقت كور شد...با اعتماد به نفس گفتم: از چى بترسم ؟ ترسى وجود نداره زنگ بزن به عليرضا زود باش: تا فردا وقت داره بذار راحت فكر كنه_: در مورد چى؟: يه سرى پيشنهاد راجع به تو ...به شوهرت دادم....اگه خيلى دوست داره و ميخوادت ,بايد دائى رو آزاد كنه تو رو پس بگيره....با تعجب جيغ كوتاهى كشيدم و گفتم : تو چى ازش خواستى؟ دوباره بگو: مگه كرى ؟ گفتم اگه ميخوادت , بابات رو آزاد كنه_: واقعا فكرات بچه گانه هست....خودت چى فكر ميكنى؟: من كه ميگم نوچ ..عزيزم ...اهميتى براش ندارى_: تو يه روانى ديونه هستى...اون روز با سياوش تا شب همش جرو بحث ميكردم ...سر از حرفاش در نميوردم افكارش بچه گانه بود..منم دعا ميكردم كاش زودتر عليرضا بدادم برسه....تا صبح تو سلولم راه ميرفتم و دعا ميخوندم استرسم به اوج خودش رسيده بود ...چند بار تا صبح شكوه اومد منو برد دستشويى ..سياوش هم نميدونم كجا رفته بود ولى خدا رو شكر كردم كه نيستش تا ازم درخواستهاى بيجا بكنه....تازه خواب رفته بودم كه در باز شد و سياوش داخل شد ...با پوزخندى گفت : تو خونه شوهرت هم تا لنگ ظهر ميخوابيدى؟با بيحالى گفتم : ديشب حالم خوب نبود نخوابيدم ,اصلا مگه كريم و شكوه گزارش ندادن؟در حالى كه رو تخت مينشست گفت : چرا اونا كه جاى خود دارند ....ميخوام زنگ بزنم شوهرت ...تا اينو شنيدم سيخ نشستم ....در حالى كه شماره ميگرفت گفت : فقط خوب گوش كن اگه حرف نامربوط يا چيزى بگى كه عصبانيم كنى اونوقته كه ديگه رحم ندارم ...خودت كه ميدونى وقتى عصبانى بشم هيچى حاليم نيست....و با يه لحن زننده ايى گفت : يادت نرفته سر بچت..._: هيچوقت در مورد اون نميبخشمت...هيچوقتدستش رو به علامت سكوت رو دماغم گذاشت و تلفن رو رو اسپيكر..: الو جناب سرگرد؟: كار رو از اين كه هست خرابتر نكن شيده رو بذار بياد: شرطمون كه يادت نرفته: ما شرطى با هم نذاشتيم: همينه ديگه.... فكراتو كردى؟ شيده رو ميخوايى بايد از باباش دست بكشى و گرنه شيده بى شيده....: گفتمت كه موضوع جنتى مربوط به كارم هست... وقتى هم فهميدن پدرزنمه پرونده شو دادن به كس ديگه: من اين چيزا حاليم نيست .. پس جنتى رو نميدى؟: نه....كارى از دستم بر نمياد: شيده چى ميشه؟ نميخواييش ؟ برات مهم نيست كه الان 2هفته هست پيش منه: شيده رو يا برميگردونى يا خودم برش ميگردونم ....اونم كه پيش تو هست برام مهم نيست من به شيده اعتماد كامل دارم....: به شيده اعتماد دارى به من كه ندارى....دلم بيشتر از اين طاقت نيورد داد زدم : عليرضا: شيده شيده ,خانمم ,خوبى؟_: نه خوب نيستم ميخوام بيام خونه يه كارى بكن...اشكم سرازير شده بود.._: تو رو خدا عليرضا كمكم كن طاقتم تموم شده...: يه كم تحمل كن ,,اذيتت كه نكرده؟_: عليرضا بچه,, بچه....: ميدونم....اون عوضى لباساى خونيتو برام فرستاد....سياوش گوشى رو قطع كرد و با عصبانيت بيرون رفتداد زدم: كجا؟ خبرى ازش نشد.... _: سياوش ,سياوش,بذار برم....گريه ام بند نميومد داشتم از شدت گريه هق هق ميكردم كه سياوش رو بالا سرم ديدم_: سياوش بذار برم التماست ميكنم, تحملم تموم شده چى ميخوايى از زندگيم ؟ بابا رو واسه چى ميخوايى؟: بابات هم داييمه ,هم همكار, ديگه بيشتر از اين نپرس...گريه هم بس كن اعصاب ندارم_: تو يه حيونى....: بسه ديگه خودم ميدونم حيوون هستم _: بذار برم پيش شوهرم: داغ دلت رو بدلش ميذارم_: ميدونى كه تو رو دوست ندارم , پس اينكارا چيه ميكنى؟: ميخوام تحقيرت كنم ...فكر كردى كى هستى كه دست رد به سينه من زدى؟ از تو خوشكلتر هستن كه منتظر يه اشاره منن تا فقط يه شب با من باشن...._: خوب برو سراغ همونا منو واسه چى ميخوايى ؟: ميخوام ذلتت رو ببينم فكر كردى منتظر تو هستم ....نه ..من نگاه هم بهت نميكنم ....پس مونده جناب سرگرد رو نميخوام... ولى بايد اينجا باشى و به غلت كردن بيوفتى كه چرا به من جواب رد دادى...هميشه از كوچيكى تحقيرم كردى هر وقت باهات حرف ميزدم مسخرم ميكردى بى پدريم رو به رخم ميكشوندى ......از عصبانيت چشماش سرخ شده بود...اومد جلو يقمو گرفت و گفت: پسم زدى ,يه كارى ميكنم كه اون بچه پليس هم پست بزنه تا بفهمى من چى ميگم....پرتم كرد رو تخت و رفت ....پشت در رفتم و داد زدم: عقده ايى ...عقده ايى....پدر كه نداشتى تربيتت كنه... اون مامان هرزت هم نتونست تربيتت كنه....در با شدت باز شد كه محكم تو سرم خورد و يه لحظه شوكه شدم ...و نفهميدم چى شد ولى وقتى به خودم اومدم جاى سالمى تو بدنم نبود لباسام پر از خون بود و مشت و لگد بود كه زده ميشد....از بس جيغ زده بودم گلوم درد ميكرد...به طرفم اومد و لباسام رو پاره كرد و با دوربينى كه تو دستش بود ازم عكس گرفت ...نميتونستم عكس العملى از خودم نشون بدم ولى تا جايى كه ميتونستم دستم رو بدنم ميذاشتم تا كمتر معلوم بشه...وقتى به خودم اومدم بدون لباس تو اتاق افتاده بودم....شكوه اومد و حمامم كرد چون اصلا رو پام نميتونستم بند بشم ....چند دست لباس هم برام اوورد ....اين چند مدت حرفى ازش نشنيده بودم ولى وقتى داشت لباسم رو عوض ميكرد گفت : يه كم زبون به دهن بگير دختر , ببين چه به روزت اومده...شايد دلش به رحم بياد ولت كنه سر به سرش نذار....حرفى نميتونستم بزنم و اشكى هم نداشتم واسه ريختن به يه نقطه زل زده بودم و هيچ كارى از دستم برنميومد...ياد روزهاى بچگيمون كه با سياوش بازى ميكرديم افتادم , راست ميگفت تو عالم بچگى هم هيچوقت رفتار درستى باهاش نداشتم...از اون موقع عقده داشته ...اون پدر نداشت منم مادر نداشتم ولى هيچوقت به من نگفت بى مادر ....از رفتار خودم پشيمون بودم...ولى ديگه كارى از دستم بر نميومد.... روز بعد يه كم حالم بهتر شده بود بدنم كوفته و كبود شده بود ...سينى ناهار رو كه شكوه داشت ميبرد يه لحظه به طرفم اومدو گفت : آقا دارن ميان..فكر نكن دل ندارم ..دلم واست كبابه ..ولى بچم دستشه كارى ازم بر نمياد...جوابشو نده...آقا عصبانى بشه كسى نميتونه جلو شو بگيره...مواظب خودت باش..با بيحالى گفتم: برو ..واسه خودت و بچت دردسر درست نكن .شوهرم پليسه نجاتم ميده...تو فكر من نباش....در و بست و بيرون رفت به حرفاى خودم اطمينان نداشتم ولى نميخواستم شكوه زيادى حرف بزنه و يه وقت سياوش واسه بچش دردسر درست كنه ..درست ميگفت ..سياوش وقتى مست يا عصبانى ميشد خودش رو هم نميشناخت.....يه روانى به تمام معنا بود...بخاطر كاراش عمه تحمل نكرد و مقيم دبى شده بود و اونجا يه رستوران ايرانى داشت...در باز شد و سياوش داخل اومد چشماش مثل روز قبل قرمز بود نزديكم اومد بوى مشروب ميداد...پس واسه همين شكوه داشت ميگفت مواظب باشم...هر چى اون نزديكم ميومد من عقب عقب ميرفتم تا چسبيدم به ديوار ...پوزخندى زد و گفت : نترس..گفته بودم كه با پس موندها كارى ندارم...خواستم جوابش رو بدم كه انگتش رو, رو لبم گذاشت و گفت :به نفعته كه حرف نزنى..همونطور كه داشتم نگاش ميكردم دستمو تو دستش گرفت...يه كم بعدمثل اينكه برق به من وصل كردن نميدونم چى بود فقط دردى كشنده تو دستم پيچيده بود همونطور كه جيغ ميزدم و رو زمين نشستم و نگاهى به دستم انداختم غرق در خون بود سياوش كنارم نشست و نميدونم چى بود كه نشونم دادو گفت : بعد از اون عكسا و لباساى خونيت .. ناخنت شوك خوبى واسه عشقت هست....تازه فهميدم چى شده انبر رو تو دستش ديدم با انبر ناخنم رو كشيده بود همون موقع كه دستامو تو دستش گرفته بود و به من ميگفت حرف نزن ...نميتونستم باور كنم كه اينقدر بيرحم و پست باشه از انگشت شصتم همونطور خون ميومد و از درد به خودم ميپيچيدم ....به خودم كه اومدم شكوه دستمو باندپيچى كرده بود و داشت وسايلش رو جمع ميكرد...با بيحالى و بغض گفتم: ايندفعه كه ديگه لال بودم....جوابى نداد فقط باچشماى گريونش نگام كرد و رفت ....اونقدر از درد لبم رو گاز گرفته بودم كه او اونم خون ميومد . طاقتم تموم شد و صداى شكوه زدم_:شكوه ,شكوه فورى قفل و باز كرد و اومد داخل : چيزى ميخوايى؟_: از درد دارم ميميرم مسكن ميخوام: تموم شده_:خب بگو كريم بره بگيره: آخه...آقا...._: آقا چى.....؟: يه كم تحمل كن تا خودش بيادو بيرون رفت خدايا اين چه بلايى بود كه دچارش شدم نميدونم گناهم چى بوده سياوش اصلا رحم نداشت يه ديوونه عقده ايى روانى...درسته تو بچگيمون همش اذيتش كرده بودم ولى اون تو عالم بچگى بود....(ازت متنفرم مامان كه منو تنها گذاشتى از تو هم متنفرم بابا كه باعث اين بلاها هستى...)رو تخت خوابيدم و سعى كردم بخوابم ولى از درد خوابم نميبرد...شروع كردم به جيغ زدن _: سياوش ,سياوش درو باز كن ازت نميگذرم روانى............درد دارم خدايا به دادم برس..نميدونم چقدر گذشت كه شكوه در و باز كردن با ديدن من تو اون حالت كه باند رو هم باز كرده بودم و تموم تخت پر از خون شده بود فورى بيرون دويد و با يه آمپول برگشت ....يه كم بعد دردم كمتر شد و خواب رفتم....فرداش تا شب خبرى از سياوش نبود....وقتى در اتاق رو باز كرد تو دستش يه ورق كاغذ بود به طرفم گرفت و گفت: بيا اينم سند آزاديت ورق رو از دستش گرفتم ,معلوم بود كه براش ايميل زدن با خوندن نوشته ها مثل ديونه ها شرو ع كردم به جيغ زدن و گريه كردن ....به همين راحتى عليرضا طلاقم داده بود اونم غيابى....!!زار ميزدم و گريه ميكردم باورم نميشد كه عليرضا براحتى ازم گذشته بود....به طرف سياوش حمله كردم و يقه شو گرفتم _: آشغال عوضى چى گفتى بهش ....چى گفتى؟ ميخوام باهاش حرف بزنم....خنده ايى بلند كرد و گفت : از ديدنت تو اين حال دارم لذت ميبرم...ديدى تا 1ماه از خونه دور بودى پست زد....دور انداختت..._: خفه شو عوضى, حتما كلى دروغ سرهم كردى ميخوام از زبون خودش بشنوم: اگه از زبونش بشنوى خفه ميشى ؟_: آرهتلفن رو برداشت و شماره گرفت و گذاشت رو اسپيكر: جناب سرگرد احوالى از شيده نميگيرى؟صداى عليرضا بود كه ميلرزيد از پشت تلفن هم ميتونستم لرزش صداش رو تشخيص بدم: شيده واسه من تموم شد....همونطور كه.....نذاشت حرفش رو بزنه و قطع كرد... شوك بزرگى بود واسم, صدام در نميومد ....اشكى هم نميخواستم بريزم ..فقط ميخواستم بميرم...دلخوشى ديگه ايى نداشتم...سياوش شكوه و كريم رو صدا زد و گفت : جمع كنيد راه ميوفتيم همين حالا ميريم...شكوه به طرف سياوش اومد و گفت: خدا از بزرگى كمتون نكنه آقا ,بچه حتما تا حالا كلى بهانه گرفته....فهميدم جايى كه ميريم بچش هم همونجاست...سياوش رو به شكوه گفت : شيده رو حاضر كن بريم فعلا به عزاى شوهرش نشسته...مثل عروسك تو دست شكوه بودم تا لباسام رو عوض كرد...اراده ايى از خودم نداشتم....سياوش دستم رو گرفت و با خودش سوار ماشين كرد با هم عقب نشستيم كريم پشت فرمون نشست و شكوه هم كنارش...سياوش به كريم گفت: سريع برو ...تا يه قسمتى داشتن تعقيبم ميكردن .حتما خونه رو پيدا ميكنن بزودى...از راه هميشگى برو...سرم رو به شيشه تكيه داده و بيرون رو نگاه ميكرم ميخواستم بدونم كه كجا ميرن....احساس كردم سياوش نزديكم شده از ترس نگاش كردم يه شيشه كوچيك دارو تو دستش بود...سرم رو گرفت و گفت: مثل يه دختر خوب اينو بو كن تا زودتر برسيم...ميخواست تا راه رو ياد نگيرم...تو دلم گفتم فرار كنم كجا برم جايى ندارم....شيشه رو بو كردم ....سرم رو روشونه هاش گذاشت و چشمام بسته شد....با سر درد بدى از خواب يا همون بيهوشى بيدار شدم...هنوز تو ماشين بوديم سياوش تا منو ديد كه بيدار شدم گفت :خوب خوابيدى؟ جواب ندادم بازم پرسيد.. ولى جواب ندادم ...صورتم رو به طرف خودش چرخوند و گفت: اين چند مدت خيلى كتك خوردى نميخوام بزنمت تو هم آدم باش و جواب بده...بعد با صداى بلندترى گفت: جواب بده...._: سرم درد ميكنهصورتم رو ول كرد و گفت : شكوه يه مسكن بهش بده....مسكن رو از شكوه گرفتم و خوردم ...سرم رو به پشتى صندلى تكيه دادم و چشمام رو بستم .نزديكم شد و گفت: زياد تو فكرش نرو از اول هم بخاط دائى نزديكت شده بود...._: نميخوام ديگه در موردش حرفى بشنوم يا بزنم: خوبه خوبه, زودتر از اونى كه فكر ميكردم دارى فراموشش ميكنى_: نگفتم فراموشش ميكنم.. گفتم نميخوام ازش حرف بزنم...چيزى نگفت بقيه راه به سكوت گذشت صبح شده بود كه ماشين از جاده اسفالته به جاده خاكى فرعى پيچيد....سرم هنوز درد ميكرد جلو رو خوب نميديدم, بخاطر خاكى بودن جاده چيز زيادى معلوم نبود..._: شكوه سرم درد ميكنه هنوز , يه مسكن ديگه بده سياوش به جاى شكوه گفت : يه كم ديگه ميرسيم مسكن نميخواد بخورى.._: سرم درد ميكنه لعنتى ,نميتونم تحمل كنم..: درست حرف بزن ...هنوز ادب نشدى؟جوابش رو ندادم ..جوابى هم نداشتم ...حالم اصلا خوب نبود درد دستم هم اضافه شده بود...ميدونستم سياوش رحم نداره هر كارى كنم بازم كارى رو كه دوست داره انجام ميده....با مظلوميت گفتم: كى ميرسيم ؟ درد دارم خواهش ميكنم يه كارى كن....سياوش صدا زد: شكوهشكوه به طرف ما چرخيد و گفت : آقا قرصا تموم شده آمپول دارم فقط: اشكال نداره بده من...جعبه كمكهاى اوليه رو شكوه داد دست سياوش ...سياوش هم يه آمپول برداشت و اشاره كرد تا آستين مانتوم رو بالا بزنم و آمپول رو به دستم زد .....چشمام رو بستم و اشك همينطور از چشمام سرازير ميشد...: شيده گريه نكن الان دردت آروم ميشه...فكر ميكرد اشكام واسه سر دردم هست ...ولى دردى كه تو قلبم داشتم تحملم رو تموم كرده بود...(عليرضا از تو هم متنفرم كه اينطور تنهام گذاشتى....)حدود نيم ساعت بعد ماشين توقف كرد...چشمام رو كه باز كردم يه در بزرگ آهنى كه رنگ و رو درست حسابى هم نداشت رو ديدم...با بوق كريم در باز شد و وارد شديم ولى درست حدس زده بودم باغ بود!!! مردى كه در رو باز كرده بود حدود 60 ساله با قدى كوتاه و جثه ايى لاغر....با كمك سياوش پياده شدم...شكوه با ديدن پيرمرد گفت : حيدر , بچم كجاست؟كريم كه داشت وسايل رو از ماشين بيرون ميوورد با اخم نگاهى به شكوه انداخت و گفت : يه كم صبر داشته باش...حيدر با اخم گفت: تو اتاقتونه....خوابيده...شكوه به سياوش نگاهى انداخت و گفت : برم بيش محمد؟ حتما خيلى بهانه گرفته؟سياوش بيحوصله گفت : نشنيدى شوهرت چى گفت؟ يه كم صبر داشته باش...جلو رو كه نگاه كردم پر از درخت ميوه و بوته هاى گل بود... با صداى سياوش كه گفت : راه بيفت.. پشت سرش راه افتادم...راه باريكى بود وسط درختا كه بايد بعضى وقتا خم ميشدم تا سرم به درختا نخوره...يه كم كه راه رفتيم يه ساختمون معمولى و دوطبقه رو ديدم كه اصلا از در باغ هيچ ديدى به اون نداشتم.. كريم جلوتر رفت و قفل در ساختمون رو باز كرد و وسايل رو داخل گذاشت.. وارد كه شدم جلوم يه سالن خيلى بزرگ بود و روبروش هم از در بازش فهميدم كه آشپزخونه هست...چيز ديگه ايى نبود...كنار آشپزخونه راه پله باريكى بود كه بصورت مارپيچ رو به بالا بود...سياوش دستمو گرفت به طرف پله برد... در حالى كه بالا ميرفتيمگفت : شكوه يه چى درست كن بخوريم ...بعد برو سراغ محمد بيارش اينجا....: چشم آقا..بالاى پله ها كه رسيديم فقط يه در بزرگ بود و يه در كوچيكتر..رو به در كوچيكتر كرد و گفت : اين حمام و دستشويى هست..در اتاق بزرگتر رو باز كرد و خودش وارد شد و منو كشوند داخل ...: اينم اتاقمون ..اتاق بزرگى بود كه وسطش يه تخت خواب دونفره با يه روتختى سبز و يه كمد بزرگ بود.. با ترس و دودلى نگاش كردم با لبخند مرموزى نزديكم اومد و گفت: نترس...چرا رنگت پريده...؟_: نميترسم گشنمه: هه... منم باور كردم...به طرف در ديگه ايى كه تو اتاق بود و من نديده بودمش رفت و در رو باز كرد و گفت: بيا اينجابه طرف در رفتم يه اتاق كوچيك و يه تخت يه نفره ..با يه پنچره كوچيك كه فقط اندازه صورتم بود ...در ديگه ايى هم اتاق نداشت يعنى براى رفت و آمد بايد از اتاق خواب دونفره رد ميشديم....: از امروز اينجا اتاق يا همون سلول تو هست ...اونجا هم اتاق منه ...رو به اتاق خوابه دونفره كرد...: هر وقت خواستم به اتاقت ميام و ميرم...در هم قفله..._: از چى ميترسى؟ كه فرار كنم؟ اينجا كه نميدونم كجاست ..تازه اگه ميدونستم هم جايى ندارم كه برم ...عليرضا ميگفت خونمون هم به اسم خودت كردى و بالا كشيدى..: ا..ا...گفتى كه اسمشو نميارى ديگه_: به تو ربطى نداره چى گفتم: خونه كه حقم بود... در مورد فرارت هم خودم همه چى رو ميدونم ولى دوست دارم اذيتت كنم...به تلافى بچگيامون... اون موقعها آرزو داشتم ميتونستم اذيتت كنم ولى مامان و دائى نميذاشتن..._: ميدونم كه عقده دارى...جلو اومد و يقمو گرفت و گفت: عصبانيم نكن كه بد ميبينى ..انگشتت خوب شده كه اينطور دور برداشتى...زيادى اذيتم كنى واسه حيدر عقدت ميكنم...خنده بلندى كرد و از در رفت بيرون...(اه.. لعنتى....تا لحظه آخر عمرم نا اميد نميشم ..جايى رو هم نداشته باشم بالاخره از اينجا در ميرم..) اينها رو تو ذهنم مرور ميكردم من كسى نبودم كه نا اميد بشم...(بهت ثابت ميكنم كه مثل بچگيامون هر چى ميخوام به دست ميارم درسته كه بزرگترين شانس زندگيمو ازم گرفتى...شايد هم اين يه امتحان واسه من و اون عليرضاى لعنتى بود ,,كه بازنده شد... ثابت ميكنم كه منو آسون از دست دادى ,جناب سرگرد..)بغض گلوم رو بد جورى فشار ميداد ولى با اين تصميمم نميخواستم ديگه ضعيف باشم... رو تخت نشستم پيش خودم داشتم نقشه ميكشيدم كه با چه روشى ميتونم از سد بزرگ سياوش رد بشم ..ميدونستم كه به حرفاش هيچ اعتمادى نيست دير يا زود سراغم ميومد ...مخصوصا موقعى كه مست و بود , مرد و زن رو از هم تشخيص نميداد.....درسته كه ديگه شوهر نداشتم... ولى حاضر بودم بميرم ولى دست سياوش به بدنم نخوره...: تو فكر چى هستى بيا پايين شكوه يه چى سرهم كرده تا فعلا بخوريم...بدون حرف پشت سرش از پله ها پايين اومدم و رفتم تو آشپزخونه ...جاى نسبتا بزرگى بود..يه ميز ناهارخورى 6 نفره وسط بود و رو ميز هم وسايل صبحونه...يه مرتبه در باز شد و شكوه با يه پسر بچه تقريبا 6ساله وارد شد...سياوش فورى بچه رو از شكوه گرفت وگفت :پسر خوبى بودى؟با سر جواب داد اره,: زبونت كجاست ؟زبونش رو در آوورد و نشون داد سياوش باز گفت : چرا حرف نميزنى ؟محمد نگاهى به من كرد و باز جوابى ندادسياوش گفت: از اين نترس پر و بالش رو قيچى كردم...محمد: مگه كبوتره؟: چه كبوترى هم, ولى از اون وحشياش...شكوه خانم جلو اوومد و محمد رو بغل كرد و گفت: آقا خستتون ميكنه اين محمد ,صبحونتون رو بخوريد ...من يه كم بعد ميام ناهار ميذارم ,برم به كريم هم صبحونه بدم...و بيرون رفت...مشغول خوردن شديم خيلى گرسنه بودم از روزى كه ناخنم رو كشيده بود نتونسته بودم غذاى درست حسابى بخورم....: شيده بلند شو يه چايى ديگه واسه من بيار..بدون اينكه نگاش كنم استكان جلوش رو برداشتم و از رو سماور قورى رو برداشتم و چايى ريختم و نشستم...: چند روز شكوه مرخصى ميخواد ميتونى غذا درست كنى؟_: غذا در حد نيمرو بلدم ..املت هم تازه داشتم از مامان....نتونستم حرفمو تموم كنم...ياد مامان اذيتم ميكرد تازه داشتم ميفهميدم مادر داشتن چه لذتى داره...: چى شد باز ..؟ياد عشقت افتادى؟ سوزندى منو ..منم سوزوندمت ..حقته...دلم آتيش بود هر چى سعى ميكردم نميتونستم بيتفاوت باشم در حالى كه بغض كرده بودم گفتم :خيلى بيرحمى, خيلى....خواستم بيرون برم كه دستم و گرفت و گفت : بشين ...داشتم باهات حرف ميزدم ,جواب ندادى_: جواب دادم كه ,,گفتم فقط نيمرو بلدم...: واقعا كدبانويى_: مگه كدبانويى به آشپزى كردنه.....اينبار ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم و اشكم رونه شد.باز ياد عليرضا افتادم دلم براش پر ميكشيد , ولى اون خودشو زود كنار كشيد..: چته تو همش گريه ميكنى ؟ اصلا نميخواد ..ميگم شكوه واسه چند روز درست كنه بذاره يخچال خودم هم گرمش ميكنم تو نگران نباش!!!_: ميخوام برم يه كم بخوابم: برو....***با صدايى كه ميگفت كبوتر ,كبوتر ,بيدار شدم محمد بود...لبخندى زدم و گفتم: اسمم شيده هست: ولى كبوتر قشنگتره ,من كبوتر صدات ميكنم_: : باشه هر جور دوست دارىبيا ناهاربخور_: تو برو منم ميامزود با سرعت از اتاق بيرون رفت...سياوش تو آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن بود شكوه هم دست محمد رو گرفته بود و داشت بيرون ميرفت تا منو ديد گفت : چند روز نيستم انشاءالله حالتون خوب باشه به دوا احتياج نداشته باشيد اگر هم چيزى خواستيد به آقا بگيد ...كارى با من نداريد_: نه مرسىمحمد در حاليكه دستش رو تكون ميداد گفت : خداحافظ كبوتر..._: خداخافظ....بدون حرفى پشت ميز رفتم و مشغول غذا خوردن شدمسياوش گفت : هفته ايى يه بار ميرم شهر تا هم به كارام برسم هم خريد كنم هر چى ميخوايى بنويس اگه صلاح ديدم برات بيارم..با بى تفاوتى گفتم : چيزى احتياج ندارم: فكر كنم خانما هر ماه به يه چيزايى احتياج داشته باشن ..درسته؟(اه...فكر همه چى رو ميكرد وقتى حرفى ميزد...): درسته ؟_: اره درسته..يادم به اون نبود....غذا رو كه خورديم ظرفا رو شستم و بيرون اومدم سياوش هم تو سالن داشت سيگار ميكشيد..تا منو ديد گفت :بيا يه كم بشين اينجا..دورترين جا رو نسبت به خودش انتخاب كردم و رو يه مبل يه نفره نشستم...اونم فهميد و اومد رو دسته همون مبلى كه نشسته بودم , نشست...: تو ساختمون آزادى هر جا خواستى ميتونى برى تا زمانى كه من بگم ولى تو باغ به هيچ وجه نميرى...به بقيه هم سپردم....متوجه شدى؟_: برا چى نبايد برم؟: چون من ميگم_: تا كى بايد اينجا باشم: زياد طول نميكشه, تا مداركتو از شوهر سابقت بگيرم و بتونيم بريم پيش مامان..._: كى مداركمو ميگيرى؟: قرار رفيعى بره بگيره آخر هفته كه رفتم از رفيعى بگيرم....چقدر بودن با عليرضا زود گذشت چقدر اذيتش كردم ...طفلى مامان هم همش طرف من بود....: چيه باز رفتى تو فكر؟ به كى فكر ميكنى؟_: به تو كه چقدر كثيفى....موهامو از پشت گرفت و گفت: سر به سرم نذار در حالى كه ميخواستم موهامو از دستش در بيارم گفتم: باهات شوخى ندام حقيقت رو گفتم...:ميدونى عصبانى بشم چى ميشه؟_: موهامو ول كن لعنتى واسم مهم نيست هر قدر ميخوايى كتكم بزن ....موهامو ول كرد و بيرون رفت...دوست داشتم تو باغ رو ببينم ولى هميشه در قفل بود منتظر بودم آخر هفته سياوش بره تامنم بتونم با يه كلكى از خونه برم تو باغ يه كم قدم بزنم...***چند روزى كه شكوه نبود زياد بحث و جدلى بين من و سياوش نبود خودم هم حوصله نداشتم و احساس افسردگى ميكردم ساعتها با ياد عليرضا از پنچره اتاق به باغ خيره ميشدم و اشك ميريختم..***


 

برای خوندن همه قسمت های رمان عشق برنامه ریزی شده کلیک کنید