عشق برنامه ریزی شده | قسمت سوم
موهامو ول كرد و بيرون رفت...دوست داشتم تو باغ رو ببينم ولى هميشه در قفل بود منتظر بودم آخر هفته سياوش بره تامنم بتونم با يه كلكى از خونه برم تو باغ يه كم قدم بزنم...***چند روزى كه شكوه نبود زياد بحث و جدلى بين من و سياوش نبود خودم هم حوصله نداشتم و احساس افسردگى ميكردم ساعتها با ياد عليرضا از پنچره اتاق به باغ خيره ميشدم و اشك ميريختم..***
شب قبل از خواب سياوش اومد تو اتاقم و گفت :دارم ميرم ..دختر خوبى باش ...
توجه ايى نكردم و چشمام رو بستم كه داغى بوسه رو صورتم رو حس كردم چشمام رو باز كردم و با نفرت نگاش كردم...بدون حرف بيرون رفت...صبح باز با صداى محمد بيدار شدم ...داشت رو تختم ورجه وورجه ميكرد...محمد: كلاغ پر.. گنجشگ پر.. كبوتر پر ..كبوتر كه پر نداره خودش خبر نداره....از حرفاش خندم گرفت..لپش رو كشيدم و گفتم: بالاخره يه روز پر ميكشم....صورت گرد و بامزه ايى داشت پوستش سفيد مثل برف بود...چشما و موهاش هم سياه ...وقتى ميخنديد رو لپش دو تا چال ميوفتاد..تقريبا شبيه شكوه بود..كش و قوسى به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم و دست محمد رو گرفتم و با هم بيرون اومديم...شكوه تو آشپزخونه منتظرمون بود..تا منو با محمد ديد گفت :محمد امونم رو بريده بود همش دنبالت ميگشت ,گفتم بياد صدات كنه..._: اشكالى نداره ..منم محمد رو دوست دارم...نشستم و مشغول صبحانه خوردن شدم..._: شكوه اينجا اسمش چى هست؟جوابى نداد _: شكوه با شما هستما...: خانم منو با كريم و آقا در ننداز ..._: باشه ...منظور بدى نداشتم فقط همينطورى كنجكاو بودم...: اينجا اسم نداره چند تا باغ ديگه هم همينورا هست... چيز ديگه ايى نيست.._: آهان..شكوه چى شد كه راضى شدى زن كريم بشى ؟ معلومه كه 10 يا 15 سال ازت بزرگتره...: 10سال...ياد تفاوت سنى خودم و عليرضا افتادم ما هم 10سال بينمون بود...: من راضى نبودم بابام به عوض طلبى كه به كريم داشت منو بهش فروخت...اونم عقدم كرد...ميتونست هزار تا بلا سرم بياره و ولم كنه... ولى نامردى نكرد..._:هوم ... محمد چند سالشه؟: 5سالشه.._: نميشه يه كم با محمد تو باغ بازى كنم ....حتما دوست داره تو باغ بازى كنه...: نه خانم ..كريم منو ميكشه..._: چيزى به كريم نميگيم به محمد هم ميگيم چيزى نگه..: حيدر رو چكار ميكنى ؟ نفس بكشى گزارش ميده... فقط هم پول ميشناسه...تلويزيون تو سالن هست ميخوايى برو ببين_: ميشه حيدر رو صدا بزنى ؟خودم باهاش صحبت ميكنم..: خانم چرا....._: هر اتفاقى بيوفته مهم نيست تو صداش كن...چند دقيقه بعد شكوه رفت و با حيدر اومد _: سلام بابا حيدر: سلام _: با اجازه من يه كم برم تو باغ قدم بزنم ..سياوش نيست حوصلم سر رفته..: آقا گفتن بيرون نريد_: خوب شما بذار... هر وقت سياوش اومد ميگم كه خودم رفتم كارى به شما نداره ..: نه ..آقا گفته اگه بلا نسبت بميريد هم تو خونه چالتون كنم ...با اين حرفش دلم گرفت جواب ندادم و رفتم تو اتاق سياوش... حرصم گرفته بود...خسته شده بودم از اين همه بدبختى... جيغ ميزدم و به زمين و زمان بد و بيراه ميگفتم و هر چى لباس تو كمدش بود بيرون ريختم ...به خودم كه اومدم اتاق پر از لباس بود ....با صداى جيغم شكوه و حيدر اومدنو به زور منو بردن تو اتاقم ...دستام ميلرزيد و اشكم هم مثل هميشه رو صورتم بود...ديگه تحمل نداشتم 1هفته بود كه فقط در و ديوار اتاق رو ديده بودم...براى ناهار و شام هر چى شكوه اصرار كرد چيزى نخوردم...شب هم با بيحالى خوابيدم ولى نميخواستم چيزى بخورم...صبح احساس كردم كسى داره صورتم رو نوازش ميكنه چشمم رو كه باز كردم سياوش رو ديدم تا منو ديد گفت: چيه تا دورت ميشم اعتصاب غذا ميكنى ....؟ چى به روز اتاقم اووردى...؟جوابى ندادم...كنارم رو تخت نشست و گفت : قرار بود دختر خوبى باشى ..بلند شو با هم صبحونه بخوريم.. _: چيزى نميخوام بخورم: چرا؟ _: ميخوام برم بيرون: باشه بيا بخور با هم ميريم...دستمو گرفت و بلندم كرد _: برو من ميام الان...بدون هيچ حرفى بيرون رفت سريع لباسم رو عوض كردم و صورتم و شستم و رفتم تو آشپزخونه محمد رو صندلى كنار سياوش نشسته بود تا منو ديدگفت :سلام كبوتر _: سلام خوشكلهصبحونه رو كه خورديم با سياوش و محمد بيرون رفتيم... بيرون در پر از بوته هاى گل محمدى بود كنارش هم يه نيمكت چوبى بود ...محمد با توپش مشغول بازى شد و من و سياوش هم رو نيمكت نشستيم..._: مداركمو اووردى؟: برا چى ميخوايى بدونى؟_: همينطورى: نه نداده ...رفيعى هم آب شده معلوم نيست كدوم گورى رفته...._: خبرى از بابا ندارى: نه ....اينهمه سؤال نپرس هر چى كه لازم باشه بدونى خودم ميگم ...بعدا هم برو لباسامو مرتب كن ,شكوه يه كمى رو مرتب كرده بقيشو خودت انجام بده ديگه هم از اين وحشى بازيا در نيار واسه خودت بد ميشه ...هميشه مهربون نيستما...._: بدون مدرك چه جورى ميريم پيش عمه؟: گفتم زياد سؤال نپرس...قاچاقى ..ديگه هم در اين مورد حرف نميزنم تا وقتش....فردا باز دارم ميرم...بايد يه سرى كارا رو رديف كنم...وحشى بازى در نيار ...صبحا بيا همينجا يه ساعت بشين و برو تو .....دورتر نميرى...باشه؟_: اوهوم: الان هم بلند شو بيا بريم ... با هم داخل ساختمون شديم و تو اتاق سياوش رفتيم ...رو تختش دراز كشيد و گفت : ميايى پيشم بخوابى...؟قلبم شروع كرد به تند تند زدن ...جوابى ندادم و مشغول جمع كردن لباساش از رو زمين شدم...: جوابم رو ندادى ميايى؟_: نه كار دارم : كارت كه تموم شد چى؟_: نه.. خوابم نمياد: يه كارى ميكنم كه خوابت بگيره.......: جواب بده....: آخرش كه چى ؟ بايد كم كم عادت كنى..._: خودت گفتى با پس موندها كارى ندارى ....: هر چى فكر ميكنم نميتونم ازت بگذرم..باز دستام شروع كرد به لرزيدن نميتونستم كنترلشون كنم...سياوش بلند شد و دستم و گرفت رو كنار خودش رو تخت خوابوند: فقط پيشم باش تا خوابم ببره... اينهمه نلرز كاريت ندارم....از خودم هم متنفر بودم كه اينهمه ضعف داشتم ...فكرم خوب كار نميكرد نميتونستم درست تصميم بگيرم ...تو بد مخمصه ايى گير افتاده بودم...ياد حرفام شب قبل از عقد با بابا افتادم...بابا: مطمئنى كه دوستش دارى؟ راضى هستى.؟_:اره بابا.. ميدونم خوشبختم ميكنه از دست سياوش هم راحت ميشم..بابا: بيشتر بخاطر همين هم بدون هيچ شرطى و به اين سرعت راضى شدم تا عقد كنين ...دوست نداشتم زن سياوش بشى خودت هم كه بدت مياد ازش ...اينجورى ديگه مزاحمت نميشه...در مورد عليرضا هم تحقيق كردم يه مغازه لوازم يدكى ماشين داره با دومادشون شريكه.._: آهان ميدونم...: سند خونه با كليدش هم فردا ميدم دستش تا هر كارى كه دوست داريد با خونت بكنين..._: مرسى بابا ...دوست دارم....با يادآورى اونروز اشك تو چشمم جمع شد...خودم رو از حلقه دست سياوش كه دور كمرم بود بيرون كشيدم ... خواب بود ...ميخواستم برم پيش شكوه كه ديدم در قفله بطرف اتاق خودم رفتم در اون هم قفل بود نميدونستم كى درا رو قفل كرده كه من نفهميدم...: درا همه قفله بيا سر جات بخواب..._: خوابم نميادجوابى نداد منم همونجا رو زمين نشستم و سرم رو رو زانوهام گذاشتم....چشمام كه باز كردم رو تخت بودم سياوش هم نبود...در باز شد و محمد داخل شد...: كبوتر.., عمو سياوش ميگه بيا ناهار...برو منم ميام...پايين كه رفتم سياوش تو سالن بود و داشت با تلفنش حرف ميزد نزديكش رفتم ميخواستم بدونم با كى هست...ولى تا ديد نزديكش ميرم اشاره كرد كه برم تو آشپزخونه ..توجهى به حرفش نكردم و كنارش رو مبل نشستم ..عصبانى شد و به طرف پشت خط گفت: يه لحظه گوشى : مگه نميگم برو پيش شكوه ...برو ناهارتو بخور..._: با كى حرف ميزنى؟: برو ناهار بخور_: با كى حرف ميزنى؟: با مامان ...حالا برو ..همونجا نشستم ....با عصبانيت لگدى تو پاهام زد و رفت تو باغ و درم قفل كرد....تا شب نديدمش...شب هم با كريم رفتن ...موقع رفتن تواتاق اومد و گفت :چند روز نيستم ..خوب فكراتو بكن وقتى اومدم ديگه واسه هيچ كارى ازت اجازه نميگيرم...اعتصاب هم راه ننداز...صورتمو و بوسيد و رفت...حالم از حرفاش داشت به هم ميخورد...ميدونستم كه به حرفاى روزاى اول سياوش كه ميگفت كاريت ندارم هيچ اعتبارى نيست...دعا دعا ميكردم كه دير برگرده ...كاش ميشد از اونجا فرار كنم...كاش شكوه كمكم ميكرد...(عليرضاى لعنتى ازت متنفرم...) هر وقت ياد عليرضا ميوفتادم بيشتر در مورد فرار فكر ميكردم...بايد يه نقشه ميكشيدم تا بتونم فرار كنم...كسى رو هم كه ندارم....نه فاميل...يه مرتبه ياد خاله افتادم ...اگه بتونم فرار كنم ميرم خونه خاله تا بتونم جاى مناسبى پيدا كنم..فقط خدا كنه خاله همونجا باشه هنوز....با اين فكر پايين رفتم پيش شكوه.._: شكوه چند سالته؟40 سال دارى؟: نه خانم غصه روزگار اينطوريم كرده....36 سالمه..._: آخه اصلا هم كه بخودت نميرسى ....چرا آرايشگاه نميرى تا يه كم صورتت از اين شكل در بياد...: كريم خوشش نمياد يعنى اجازه نميده ميگه اينطورى بهتره منم حوصله بحث و دعوا رو باهاش ندارم...._: شكوه تو پرستارى؟: من...نه ...پسر خالم دكتر بود منم منشيش بودم ...آمپول زنى رو هم اون يادم داد..يادش بخير..._: دوسش داشتى؟: اره ...از كجا فهميدى؟_: از برق چشات...: اونم منو دوست داشت ...تا اينكه موضوع قرض بابام به كريم پيش اومد_: خوب اون نميتونست كارى كنه؟: خبر نداشت ..منم خبر نداشتم ..صبح يه روز كه ميخواستم برم مطب ..در رو كه باز كردم كريم پشت در بود...دستمو گرفت و برد محضر تو راه همه چى رو برام گفت, ازش مهلت خواستم تا برم به عماد پسر خالم بگم ولى قبول نكرد... تو محضر هم تهديدم كرد كه اگه نذارم عقدم كنه بى آبروم ميكنه و ميفروشتم به يكى ديگه..منم خفه خون گرفتم..._: آخيه...از عماد ديگه خبر ندارى....؟: نه زياد ...._: مطبش كجا بود؟: برا چى ميخوايى بدونى؟_: همينطورى... ميخوام بدونم رفتم پيشش يا نه؟: نرفتى چون متخصص اطفال هست...عماد بابايى...سعى كردم اسمش رو خوب ياد بگيرم ..عماد بابايى ...شايد موقع فرارم به دردم خورد..._: سياوش و كريم كى ميان؟: نميدونم شايد دو روز ديگه_: آهان... ..شكوه ميشه تو يه كارى كمك كنى؟: چه كارى؟_: فرار...بيچاره دهنش وا مونده بود..: خانم از اينجا نميشه فرار كرد... راه رو هم كه بلد نيستى...آقا بفهمه ميكشتت..._: خوب من رانندگى بلدم...تو حياط ديدم كه دوتا ماشين هست...با هم فرار ميكنيم تو رو هم ميبرم پيش عماد...: خوشخيال نباش اون زن گرفته..._: چه بى وفا: بى وفا نيست خوب من كه شوهر كرده بودم و همونشب هم حامله شدم...اونم بايد به زندگيش ميرسيد..خودم زنگ زدم و موضوع رو گفتم ...خيلى ناراحت شد...منم كه افسرده بودم ولى ديگه كارى از دستم بر نميومد..با يكى از همكاراش ازدواج كرد...دختر خوبيه..چند بار تلفنى باهاش صحبت كردم...موضوع ما رو هم ميدونه...ولى در مورد فرار ..من نميخوام فرار كنم كريم باباى محمد هست نميخوام بدون بابا بزرگ بشه...بعد از ازدواج تا حالا هم ازش نامردى نديدم ... اخلاقش خوب نييست ولى تا خالا دست روم بلند نكرده....اينم كه ميبينى برا سياوش كار ميكنيم از زور بيكارى و ندارى بوده..كريم وضعش خوب بود ولى ورشكست ميشه...مجبور ميشه واسه سياوش كه دورادور كريم رو ميشناخت كار كنه...._: ميدونى كه سياوش چه بلاهايى سرم آوورده؟: ميدونم يه بار هم گفتم كه دلم برات كبابه ..._: اون بلاها به كنار چيزاى ديگه ايى هم ازم ميخواد كه نميتونم قبول كنم...ولى وقتى اومد ديگه هر كارى خواست انجام ميده ...نميتونم همچين اجازه ايى رو بهش بدم...حالا كمك ميكنى؟: حيدر بو ببره كارت در اومده..._: فكر حيدر رو هم كردم با چند تا قرص خوابش ميكنم...:خانم آقا بياد ببينه نيستى منو و بچم رو اذيت ميكنه_: شكوه...ناراحت نباش مجبورم به تو هم قرص بدم تا شك نكنن...فقط نقشه راه رو برام بكش...يه كمى هم پول ميخوام...: نه خانم نميتونم بذارم اينكار رو بكنى ..._: شكوه خواهش ميكنم..: نه خانم ادامه نده ..بچم رو ازم ميگيره ...وقتى عصبانى ميشه خودت كه ميدونى...بخاطر بچم همه چى رو دارم تحمل ميكنم...از اين حرفاتون هم به كسى چيزى نميگمجوابى ندادم و داخل اتاق رفتم و رو تخت نشستم...كلى فكر كرده بودم تا اين نقشه و كشيده بودم....خوب كه فكر كردم ديدم شكوه بيچاره هم حق داره بايد به فكر بچش باشه بايد يه جورى نقشه ميكشيدم كه هيچ شكى به اون نكنن...تا فردا صبح هر چى فيلم پليسى ديده بودم رو مرور كردم تا بالاخره يه نقشه ديگه كشيدم...صبح با اينكه شب اصلا نخوابيده بودم سرحال بيدار شدم ..پيش خودم همش تكرار ميكردم كه شيده تو قوى هستى ..شيده تو ميتونى فرار كنى... ميخواستم ثابت كنم كه ضعيف نيستم مخصوصا به جناب سرگرد.....شكوه مشغول آشپزى بود....واى تموم نقشه هام خراب شد...سياوش كى برگشته بود...لعنت به اين شانسبه آهستگى سلام كردم و نشستم...: چيه ديشب خواب بد ديدى اينطورى هستى؟_: آره خواب تو رو ديدم البته كابوس بود...: زياد زبون درازى نكن انرژيت رو بذار واسه شب....حيف كه الان خستمه وگرنه نشونت ميدادم كابوس چيه...بعد هم بلند شد و بالا رفت..._: شكوه....: خانم واقعا نميتونم..._: خواهش ميكنم فقط نقشه رو برام بيار بقيش با خودم....امشب بايد برم...جوابى نداد و به كارش مشغول شد...بالا كه رفتم سياوش خواب بود...دوباره برگشتم پايين..تلويزيون رو روشن كردم و مشغول تماشا ...تا وقت ناهار همش تو فكر بودم....شكوه در حالى كه يه تكه كوچيك كاغذ تو دستش بود كنارم اومد و بدون هيچ حرفى تو دستم گذاشت و رفت..بدون اينكه نگاش كنم تو لباس زيرم قايمش كردم...خوب اين از نقشه راه...چاقو هم ديشب كه كسى نبود از تو آشپزخونه برداشته بودم.. : تو فكر چى هستى كبوتر؟سياوش بود...نميدونم كى اومده بود و كنارم نشسته بود..._: هيچى.. گشنمه: وقتى نميخوايى جواب بدى ميگى گشنمه..._: نه واقعا گشنمه...با هم بلند شديم و ناهار رو خورديم ...از استرس زياد نميتونستم غذا بخورم : تو كه گفتى گشنته پس چرا چيزى نميخورى؟_: اين غذا رو دوست ندارم...: از فردا هر چى دوست دارى بگو شكوه درست كنه..._: اهوم..: اگه غذاتو خوردى بريم بالا كارت دارمقلبم شروع كرد به تند تند زدن ...نقشمو واسه شب كشيده بودم كه چند تا قرص خواب آور به حيدر با چايى بدم و از تاريكى هوا استفاده كنم...ولى حالا نميدونستم چكار كنم...با دلهره بالا رفتيم...سياوش در رو قفل كرد...ديگه داشتم بالا ميووردم...به سياوش اشاره كردم كه ميخوام بالا بيارم درو باز كرد پريدم تو دستشويى و همون دو لقمه ايى رو هم كه خورده بودم و بالا اووردم...بيحال برگشتم تو اتاق ...سياوش تا حالمو ديد منو رو تخت خوابوند و در گوشم گفت: بار اولت نيست كه اينطور هيجان زده شدى...فعلا خودتو آماده كن تا شب...بعد هم بيرون رفت..نفس راحتى كشيدم و سعى كردم بخوابم تا شب بتونم نقشمو خوب اجرا كنم..با صداى شكوه از خواب بيدار شدم...: خانم زود بيدار شو_: چى شده: امشب خدا بدادت برسه آقا مست كرده...كريم هم همينطور ...بايد با كريم برم... به حيدر هم قرص دادم تا يه كم ديگه خوابش ميبره...بقيش با خودته...سويچ ماشين هم توش هست با ماشين بزرگه برو...(منظورش شاسى بلند بود)..با صداى سياوش از تخت بلند شدم, چشماش قرمز بود..: شكوه هنوز كه اينجايى. برو يالا:چشم آقا , شب بخير.. بدنم پر از عرق شده بود...هول كرده بودم و نميدونستم چكار كنم...سياوش نزديكم اومد يه ليوان پر هنوز تو دستش بود...ليوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو ميز كنار...از خودم متنفر شده بودم با اون نقشه كشيدنم ولى ارزششو داشت به يه عمر خفت و ذلت ....چراغ رو خاموش كردم.. اتاق با نور بيرون كمى روشن بود...با لرزش رفتم تو بغلش و با يه دستم چند تا قرص خواب آورى كه هر روز به بهانه سردرد از شكوه يا سياوش گرفته بودم رو تو مشتم فشردم تا پودر بشه و تو ليوان ريختم....حدود 6تا قرص بود سرم رو بالا بردم و لباى سياوش رو بوسيدم تو عالم مستى بود و فقط ميخواست كارش رو انجام بده ...همش ميگفت ميدونستم رامم ميشى... ميدونستم كارات فيلمه كه منو حريص كنى...ليوان رو برداشتم و نزديك دهنم بردم يعنى دارم ميخورم بعد بطرفش گرفتم و گفتم : ميخورى عزيزم...؟اونم ليوان رو گرفت و يه نفس سر كشيد ...خوب بايد حدود 10 دقيقه تحمل ميكردم...هميشه واسه خودم 10 دقيقه طول ميكشيد تا عمل كنه و خوابم ببره... لعنتى خوابش نميبرد ...دستش هم كه همه جا در حركت بود...زورش هم كه هنوز از من بيشتر بود..._: عزيزم يادم رفته بود برم دستشويى,, واجبه كه برم الان ميام ...: زود..... بيا...حرف زدنش كشيده كشيده بود..سريع از زير دست و پاى سياوش بيرون دويدم...واقعا هم از دلهره دستشويى داشتم...كارم كه تمام شد...يه كم طولش دادم و با ترس و لرز به طرف اتاق رفتم ...چشماش بسته بود..نزديكش رفتم صداش زدم _: سياوش , سياوش_: بيدارى يا خوابى ؟صدايى نشنيدم...سريع مانتو و روسريم رو برداشتم...يه روسرى رو جلو دهن سياوش گرفتم و دهنش رو بستم...با يكى از تى شرتاش كه پارش كرده بوده دستاش رو بستم ميدونستم كه زياد محكم نيست ولى واسه وقت كشى خوب بود.. همون كار رو هم با پاهاش كردم ...سراغ شلوارش كه موقع اومدن پاش بود رفتم و از تو كيف پولش هر چى پول بود برداشتم...دسته كليدش هم همونجا بود اونم برداشتم ...يه كم هم جيباش رو واسه موبايلش گشتم تو لحظه آخر كه نا اميد شده بودم پيداش كردم...با دستاى لرزون در اتاق رو قفل كردم و با سرعت پايين دويدم..كليدا رو وقتى كه روزاى قبل درا رو قفل و باز ميكردن نشون كرده بودم ...سريع قفل در رو باز كردم و بيرون رفتم و باز در رو قفل كردم...همه جا سكوت بود و تاريكى فقط يكى از چراغاى سر در باغ كه نور كمى داشت روشن بود ...با ترس و لرز راه ميرفتم...يه هو پام به چيزى خورد و نقش زمين شدم ...فكر كنم توپ محمد بود..از جام بلند شدم و تمام راه باريكه رو دويدم دستم از بس شاخه هاى درختا رو كنار زده بوده ميسوخت.. نگاهى به طرفى كه اتاقاى كريم و شكوه و حيدر بود انداختم... خبرى نبود .....صبح روز قبلش به بهانه توپ بازى با محمد وقتى حيدر تو چرت بود, يه بار اين راه رو اومده بودم......خدا خدا ميكردم كه در رو هم بدون هيچ مانع و سر و صدايى بازكنم...(خدايا كمكم كن ...خدايا شكوه و محمد رو به خودت سپردم نذار عذاب بكشن..)در رو بدون هيچ مشكلى باز كردم ,سوار ماشين شدم و استارت زدم ...خوب بود كه اتوماتيك بود...ماشين روشن شد و بيرون رفتم ...پياده شدم و در باغ رو قفل كردم..سوار شدم فرمون رو صاف كردم و پامو گذاشتم رو گاز و مستقيم رفتم ...بايد همينطور مستقيم ميرفتم تا برسم به چراغاى جاده اصلى حدود نيم ساعت بود كه همينطور داشتم مستقيم ميرفتم كه از دور چراغا رو ديدم ,با اميد بيشترى گاز رو فشار دادم تا زودتر برسم به جاده...اونجا كه رسيدم نفس راحتى كشيدم و به جهتى كه شكوه تو نقشه توضيح داده بود رفتم ...هيچ ماشينى تو جاده نبود و حسابى خلوت بود و اين از يه طرف واسه من خوب بود كه ميتونستم با آخرين سرعت رانندگى كنم...از دور تابلوى اسم شهرها و كيلومتر جاده رو كه ديدم از خوشحالى جيغ زدم ....بايد تقريبا 2ساعت ديگه رانندگى ميكردم تا به شهر برسم...از هيجان قلبم هم تند و تند ميزد...ميدونستم كه شكوه صبحانه رو حاضر ميكنه و ميره بيرون و نزديكاى ظهر مياد تا غذا رو آماده كنه ,,اون موقع قرار بود كه بره مثلا صدامون بزنه...2ساعت هم همش با فكر و خيال گذشت... چراغاى شهر خودمون رو كه ديدم از شوق اشك ريختم ...حالا ميموند خونه خاله كه كلى اين چند روز فكر كرده بودم تا آدرسشو يادم بياد و مسيرها رو مرور كرده بودم..آخرين بار چند سال پيش براى تبريك عيد رفته بودم...مهمون داشت احساس كردم كه دوست نداره برم داخل همونجا دم در عيد رو بهش تبريك گفتم و كادويى كه براش خريده بودمو تحويلش دادم و بيرون رفته بودم...هميشه همينطور بود... فقط براى مناسبتهاى خاص ميرفتم در خونشون اونم زياد تعارف نميكرد كه برم بشينم .. منم هميشه دست پر ميرفتم..دوتا بچه داشت ,موقعى كه بچه بودم ديده بودمشون...رادين كه 7 سال ازم بزرگتر بود و رويا كه اونم 5 سال ازم بزرگتر بود...خدا كنه خاله خونه باشه اگه هم راهم نداد التماسش ميكنم فقط يه روز ...تا برم و سند و كليد خونم رو از جناب سرگرد بگيرم ..البته اينم يه مصيبتى بود برا خودش ...زياد در موردش فكر نكردم ..تا به وقتش...هوا روشن شده بود كه نزديكاى خونه خاله رسيدم...يه كمى كوچه ها رو گشتم تا خونه رو پيدا كردم ساعت 7 صبح بود. ماشين رو جلو درشون پارك كردمو و با دلهره پياده شدم ميدونستم وقت خوبى نيست يا خوابن هنوز ...يا تازه از خواب بيدار شدن....دل رو به دريا زدمو زنگ رو فشار دادم...جوابى نيومد...يه كم صبر كردم و باز زنگ رو زدم ...از تو ايفون صداى مردونه ايى اومد: كيه؟_: منزل خانم حقيقت؟ (شوهر خالم چند سال بود كه فوت كرده بود): بله ..شما؟_: من... شيده هستم....همون لحظه در با تقه ايى باز شد...در رو باز كردم و وارد شدم صداى خاله با همون صداى مردونه ميومد خاله رو كه ديدم بغض اين چند وقته از گلو بيرون اومد و رفتم تو بغلش و با صداى بلند شروع به گريه كردم..نميدونم چقدر طول كشيد كه دستى رو شونه هام حس كردم سرم كه بلند كردم مرد جونى رو ديدم كه لبخند تلخى رو لبش بود..: شيده ..بلند شو بريم داخل با صداى دورگم گفتم : رادين تويى؟: آره خودم هستم...با خاله و رادين رفتيم داخل خونه...خونه زياد بزرگى نداشتن...وارد اتاق نشيمن شديم,,خاله دستمامو تو دستش گرفته و بودگفت : نصف عمر شدم وقتى فهميدم دزديدنت..._: خاله از كجا فهميدى؟نگاهى به رادين كرد و گفت: شوهرت تماس گرفته بود...بيچاره نميدونى چه حالى داشت....راستى خبرش دادى ؟ تعريف كن چى شده؟_: خبرش...؟ نه ...نشستم و واسه خاله و رادين اتفاقايى كه برام افتاده بود رو تعريف كردم.....رادين از عصبانيت سرخ شده بود...و دستاش رو مشت كرده بود و به دسته مبل ميزد...وقتى حرفام تموم شد گفتم : خاله ميدونم زياد دوست ندارى خونتون بمونم... فقط يه چند روز ميمونم تا بتونم مداركم و كليد خونه رو از جناب سرگرد بگيرم...خاله : اين چه حرفيه كه ميزنى...تا هر وقت خواستى بمون....خاله رفت تا يه چيزى بياره بخورم سردرد هم داشتم...رادين: بايد يه زنگ به شوهر...._: اون ديگه شوهرم نيست....راستى رويا كجاست؟: رويا چند سال هست كه ازدواج كرده..._: نميدونستم...نگفته بوديد...: بابات خبر داشت.. اونا هم فقط عقد محضرى كردن شوهرش نميخواست عروسى بگيره_: چكاره هست؟: رويا كه خودش پرستاره و شوهرش هم دكتر..._: اهان: شيده ميدونم ناراحتى ولى بايد خبر پيدا شدنت رو بدى ...از يه طرف هم دير يا زود سياوش پيدات ميكنه بايد جات امن باشه...يه شكايتنامه هم بايد تنظيم كنى..._: فعلا مغزم كار نميكنه....فقط ميخوام مداركمو اگه ميتونى برام بگيرى...: عليرضا اگه بفهمه..._: ديديش تا حالا؟: اون كه خيلى...._: خيلى...؟: يعنى ميدونى....بايد يه چيزى رو بگم از اولش... تا ناراحت نشى..._: چيزى شده؟: نه... راستش من با عليرضا همكار هستم....از شدت شوك دهنم وا مونده بود...لعنتى...نميخواستم تا مدتى ببينمش..._: نميدونستم ...پس لطفا نگو من كجا هستم... فقط مداركمو ازش بگير..: نميشه.. بايد با هم بريم اداره ,گزارش بدى...يا اينكه ميخوايى خبرش بدم تا خودش بياد...._: نه ...نميخوام بياد اينجا...مسؤل پرونده كيه؟: من با جناب ستوان امير محمدى...عليرضا هم بكارمون نظارت داره..._: اهان ..ستوان محمدى ,شوهر سمانه هست..: آره...حالا ميايى ؟اگه نيايى برات مشكل درست ميشه..._: نميخوام عليرضا رو ببينم... از پيش منم تكون نميخورى نميخوام با امير تنها باشم...: باشه تنهات نميذاره دختر خاله...رادين بلند شد و بيرون رفت...تا با عليرضا تماس بگيره...برگشت و گوشى رو داد دستم_: كيه رادين؟: عليرضا_: نميخوام حرف بزنم...: شيده خيلى نگرانته...لج نكن..._: همين كه گفتم .....نه ميخوام ببينمش نه باهاش حرف بزنم....اونم با دلخورى به عليرضا توضيح داد كه من فعلا خسته هستم و تا ظهر ميريم اداره ...ولى اينقدر بلند حرف زده بودم كه مطمئن بودم عليرضا حرفامو شنيده...با خاله صبحونه خورديم و همونجا سرم رو گذاشتم رو ميز و خوابيدم ...نميدونم چقدر گذشت كه خاله صدام زد...: شيده بلند شو , رادين منتظره...تلفنت هم همش داره زنگ ميخوره..._: تلفن؟تازه يادم به موبايل سياوش افتادم...تلفن رو تو دست رادين ديدم_: اين گوشى سياوش هست... : بيا جواب بده ببين خودشه؟ ..بذار رو اسپيكرگوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى . گوشى رو گرفتم و گذاشتم رو اسپيكر_: الو : با زبون خوش بر ميگردى و گرنه بد ميبينى ...قطع كردم...: چرا قطع كردى؟ _: حتى از صداش هم ميترسم...: باشه...حالا ميريم اداره ....از چيزى نترس..... آماده ايى؟ بريم؟_: يادت باشه تنهام نذاريا...: باشه قول ميدم...ماشين مال كيه؟_: سياوش...: خب پس بايد ببريمش يه جاى ديگه ..وقتى برگشتيم ترتيبش رو ميدم...خاله با اون جثه ريز و موهاى فرفريش منو ياد مامان مينداخت..البته مامانم رو فقط از رو عكساش ميشناختم...منو تو بغل گرفته بود و هنوز اشك ميريخت..._: خاله گريه نكن ,,,همه چى درست ميشه...خاله : از اين همه سختى كه كشيدى دلم خون شده..._: برام دعا كن كه بخوبى همه چى تموم بشه...سرم رو موهاى شرابى خاله گذاشتم و بوسيدمش...رادين لباس فرمش رو پوشيد و با هم بيرون رفتيم...تو لباس فرم خيلى ناز شده بود...موهاى لخت خرمايى و چشماى عسلى ...بينى قلمى و كشيدگى صورتش كه شبيه به شوهر خالم بود و اون لپاش كه منو ياد محمد مينداخت چون وقتى ميخنديد چال ميشد...تو ماشين بوديم كه تلفن رادين زنگ زد..: سلام..آره....: با هم هستيم داريم مياييم اونجا.......: قرارمون يادتون نره......: فقط امير.....: خداحافظ_: كى بود؟: عليرضا...از وقت گفتم خونمون هستى همش تماس ميگيره كه ميخواد بياد ببيندت..._: اهان ...نميخوام ببينمش: يه بار گفتى كه...منم به خودش گفتم كه نميخوايى ببينش ...ديگه هى تكرار نكن..._: چه بد اخلاقى...: بداخلاق نيستم ...تو خيلى لجبازى ...اين چند وقته نميدونى چى به ما گذشته ...يه لحظه آرامش نداشتيم...هم تو اداره , هم خونه...عليرضا هيچ گناهى نداره...چرا با اون لج ميكنى ...؟_: هه...نميخوام در موردش چيزى بشنوم...چى شد كه اومدى تو اين كار...؟: راستش شوهر خاله..._: خاله؟ : هوم...يكى از دوستاى مامان هست بهش ميگم خاله...شوهرش سرهنگ هست ...حالا ميايى ميبينيش.....خيلى هوامونو داره...منم هم اونو دوست دارم هم شغلشو..._: آهان...خوبه كه دوست دارى...راستى زنى, نامزدى, چيزى ندارى؟: نه ... با يه حالت شوخى گفت : يه دختر خاله داشتم كه از دستمون پريد....و خنده با نمكى با اون حرفش تحويلم داد...چيزى نگفتم ... ياد محمد افتادم كه همش ميگفت كبوتر چرا نميپرى...(خدا كنه سياوش ديوونه بازى در نياره....)وقتى رسيديم به وضوح دستام ميلرزيد... رادين كه حالم رو ديد ,گفت : چرا اينطورى شدى؟ كسى نميخواد اذيتت كنه ..فقط چند تا سؤال ازت ميپرسن...تلفن باز زنگ زد ميدونستم سياوشه جواب ندادم....داشتيم ميرفتيم داخل كه رادين گفت: روسرى نميپوشيدى بهتر نبود...با تعجب نگاش كردم...: منظورم اينه كه چيزى ندارى كه موهاتو باهاش ببندى همش پريشون شده ....حواسم به موهام نبود كه تا كمرم ميرسيدن..روسريم كوتاه بود...تو اون وضعيت كه همه فكرم به فرار و عليرضا و سياوش درگير بود....ياد موهام نبودم...._: نه... ندارم...موهامو جمع كردم و ريختمشون تو مانتوم اينطورى از پشت سرم معلوم نبود...(رادين هم فكر نداره كه من تو چه حالى هستم ....لعنتيا همتون مثل هميد...)همه جا پر از سرباز و پليس و درجه دار بود... سرم رو پايين انداخته بودم تا چشمم به كسى نيوفته ميدونستم عليرضا هم همونجا هست...دلم براش تنگ شده بود...ولى درحقم كوتاهى كرده بود...!!با صداى رادين به خودم اومدم: شيده حواست كجاست؟ جناب ستوان...تو اتاق بوديم و امير هم جلوم نشسته بود ...نفهميدم كه كى وارد شده بوديم_: چى ؟ ببخشيد حواسم نبود..امير: شيده خانم خوبيد؟(پس شده بودم شيده خانم..!!!)_: تا خوب بودن رو تو چى ببنيد جناب ستوان محمدى...اگه به زنده بودنه كه بايد بگم آره ,زنده ام و نفس ميكشم فقط همين...جوابى نداد...رادين گفت: اتفاقاتى رو كه برات افتاده رو تعريف كن تا ايشون تايپ كنن...تازه اون موقع سربازى كه پشت ماشين تايپ نشسته بود رو ديدم...منم با زجر و ناراحتى براشون تعريف كردم ...سختم بود كه همه چى رو تعريف كنم...ولى چاره ايى نبود...موقعى كه ميخواستم در مورد عليرضا و طلاق حرف بزنم ميگفتم شوهر بى غيرتم...امير معلوم بود كه از حرفم ناراحت شده ولى هيچ حرفى نزد تا من حرفام تموم شد...زير اظهاراتم رو امضاء كردم و سرباز بيرون رفت...امير : درسته خيلى زجر كشيد ولى عليرضا هم واسه كارش دليل داره اگه بذارى بياد برات توضيح بده...موضوع اونجورا كه فكر ميكنى نيست...._: توضيح نميخوام... از اول هم گفتم نميخوام ببينمش..فقط لطفا مداركم مخصوصا شناسنامه و گواهينامه و كليد خونم رو ازش بگيريد بديد به پسر خالم تا برام بياره...رادين : از سياوش شكايت نميكنى؟_: نه شكايتى ندارم...باعث شد اطرافيانم رو بيشتر بشناسم...رادين: شيده احساسى تصميم نگير...الان ميگم يكى بياد كمكت كنه كه متن شكايت رو تنظيم كنى_: گفتم كه شكايتى از سياوش ندارم...احساسى نيست تصميمم...اگه شكايتى هم داشته باشم از اون بى غيرت هست...چند لحظه به سكوت گذشت كه در با صداى بلندى باز شد و عليرضا وارد شد...صورتش لاغر شده بود..ريشش هم در اومده بود .. سرم رو پايين انداختم تا جادوى چشاش اثرى نداشته باشه.... گفتم: رادين منو ببر خونه...عليرضا: ستوان حقيقت و محمدى بيرون باشيد فعلا...از جام بلند شدم كه برم بيرون كه داد زد : بشين_: كى هستى كه سرم داد ميزنى؟ چكارمى؟ : احتياج نيست كه كارت باشم...اينجا مسؤل منم ...ميگم بشن ميخوام باهات حرف بزنم...بعد نگاهى به رادين و امير كه هنوز وايساده بودن كرد...تا راه افتادن برن , دست رادين رو گرفتم و گفتم : بدون رادين هيچ جا نميمونم...رادين نزديكم اومد و منو رو صندلى نشوند و گفت: شيده جان باور كن كسى نميخواد اذيتت كنه فقط يه كم تحمل كن زود ميريم..._: نه رادين بايد همينجا باشى...قول دادى تنهام نذارى...: تنهات نميذارم هميجا پشت در هستم...رادين نگاهى به عليرضا انداخت ...عليرضا: ستوان حقيقت بيرون...امير جلو اومد ودست رادين رو از دستم در اوورد و بيرون رفتن... منم بلند شدم كه عليرضا دستم رو گرفت و منو با زور نشوند رو صندلى خودش هم روبروم ايستاد و دو تا دستش رو دو طرف صندلى گذاشت...با عصبانيت گفت : چرا از سياوش شكايت نميكنى؟_: به تو ربطى نداره...: ميدونى درجم چى هست؟ وقتى حرف ميزنى درست حرف بزن.. آخرش هم بگو جناب سرگرد ..شنيدى؟جوابى ندادم بلند تر گفت : شنيدى؟_: بله ...جناب سرگرد...: گفتم چرا از سياوش كه اينهمه بلا سر خودت و زندگيت اوورده شكايت نميكنى؟با بغض گفتم: شكايت كنم كه چى بشه...بچم بر ميگرده يا زندگيم مثل اولش ميشه...؟ كلافه به طرف ميز رفت و نشست...همون موقع تلفنم زنگ زد همون شماره بود كه سياوش زنگ زده بود نميخواستم جواب بدم...: چرا جوابشو نميدى؟ سياوشه؟خوب بگو ..خيالش راحت باشه كه شكايت ندارى ...لحن خونسردش اذيتم ميكرد...سياوش هم ول كن نبود...داد زد: جواب بده...زدم رو اسپيكر_:الو: تا شب وقت دارى برگردى وگرنه اگه خودم بيام زنده نميزارمت_: برام مهم نيست چكار ميكنى... كارى از دستت بر نمياد....: منتظر باش تا نشونت بدم كه چه كارى از دستم بر مياد....بدون جواب قطع كردم ..._: مداركامو بده رادين برام بياره...همينطور كليد خونم كه بابا داده بود....همون موقع در زدند و يه نفر وارد شد...عليرضا از جاش بلند شد و سلام نظامى داد...به طرفم اومد و گفت: خانم خسروى خوشحالم كه اينجا ميبينمتون..سرهنگ ارجمند هستم...سرم رو بلند كردم و گفتم: شيده جنتى هستم...اگه اجازه بديد مرخص بشم....نگاهى با تعجب به عليرضا انداخت و به من گفت: آدرس محلى كه بوديد رو چرا نداديد؟_: لزومى نميبينم كه توضيح بدم...عليرضا گفت: مواظب باش ببين دارى با كى حرف ميزنى..._: ميدونم خودم...,جناب سرگرد..ارجمند: خواهش ميكنم خودتون رو كنترل كنيد با دو تاتون هستم..._: ميخوام برم...ارجمند: تا آدرس رو نديد مهمون خودمون هستيد خانم خسروى..اعصابم خورد شده بود بدنم شروع كرده بود به لرزيدن.. داد زدم: من كه خودم رو معرفى كردم شما چه اصرارى داريد كه منو خانم خسروى صدا بزنيد...يه زمانى خانم خسروى بودم ولى شوهر بى غيرتم منو پاس داد به يكى ديگه...عليرضا با عصبانيت كنارم اومد و گفت :چيه از وقتى اومدى بى غيرت بى غيرت ميكنى ..تو ميدونى چى به من گذشت وقتى كه لباساى خونيت رو ديدم اون عكساى لعنتى روديدم ...آخرش هم ناخنت ...دفعه بعدش هم گفته بود سينه ها......مكثى كرد و با بغض ادامه داد: ...نميتونستم بذارم اينقدر زجرت بده.. گفته بود تا موقعى كه طلاقنامه رو نبينه ادامه ميده ....برا منم راحت نبود ولى مجبور بودم اونم براى خودت ...اينقدر هم نگو بى غيرت ..ارجمند: آرووم باشيد ميدونم روزاى سختى رو گذرونديد ..._: نميدونيد... دركش هم نميتونيد بكنيد كه چه زجرى ميكشه يه زن شوهر دار ..يه زنى كه ميخواد مادر بشه ...وقتى كه با مشت و لگد بچشو ازش ميگيرن...لختش ميكنن...ميزنش و هزار تا كار ديگه ازش ميخوان...نميتونيد درك كنيد كه چه ذلتى رو تحمل كردم به اميد اينكه شوهرم قراره نجاتم بده...ولى اونم طلاقم داد و ولم كرد.. حتى اگه زنش نبودم بايد منو نجات ميداد..منم مثل بقيه.. شما هم با اين لباساتون درجاتتون يه تعهدى به مردم داريد.. نشستيد و دست رو دست هم گذاشتيد...ميدونيد چه عذابى كشيدم تا فرار كنم...ارجمند: با اينكه ميگيد درك نميكنم ولى بازم ميگم كه دركتون ميكنم ...دست رو دست هم نذاشتيم... با اين كار ميخواستيم يه كم از درجه زجرى رو كه ميكشيد رو كم كنيم, پيدا كردن سياوش سخت بود... ديروز هم تا خارج شهر بچه ها دنبالش بودن كه يه مرتبه ناپديد ميشه...رفيعى ,وكيلتون رو هم دستگير كرديم...شما اگه شكايت هم نكنيد سياوش پروندش سياهه ,تحت تعقيبه...شكايت شما زياد مهم نيست فقط آدرس محل رو ميخواييم ..._: با اينكه حرفاتون رو قبول ندارم ولى آدرس رو بهتون ميدم ... ارجمند: ميگم كه براى خونه سرگرد خسروى مراقب بذارن شايد بياد اونجا دنبالتون...: من اونجا نيستم ...مثل اينكه يادتون رفته الان ديگه هيچ نسبتى با ايشون ندارم..عليرضا: طلاقمون ثبت محضرى نشده...طلاقى در كار نيست..._: پس بهتره برى ثبتش كنى... : پس بهتره برى ثبتش كنى...: اون فقط يه برگه هست كه مهر دادگاه پايينشه ... قاضى در جريان اتفاقات بود ,چون موقعيت استثنايى شد, قبول كردن... تو دادگاه ثبت شده كه اين فقط براى انجام مأموريت هست و ارزش ديگه ايى هم نداره...جوابى ندادم ,از رو ميز كاغذ و قلمى برداشتم و آدرس رو به همراه كروكى نوشتم..._: فقط ميخواستم بگم كه يه خانم و بچش اونجا هستن كه به فرارم كمك كردن و مواقع مريضى خيلى بدادم رسيد...ارجمند : باشه مد نظر ميگيريم...اگه باز سياوش باهاتون تماس گرفت فورى خبر بديد به هيچ وجه هم به حرفاش و تهديداش توجه نكنيد...._: بله......ميتونم برم؟: هنوز نه...بيرون باشيد ولى جايى نريد...با عصبانيت بيرون رفتم و رو يه صندلى نشستم و چشمام رو بستم...تو دلم عروسى بود ...پس طلاق الكى بود...ولى بازم از دست عليرضا ناراحت بودم...اون چند مدت همش منتظر بودم در باغ باز بشه و عليرضا بياد نجاتم بده....حالا هم كه منو ديده بود همش بازجويى ميكرد...حتى يه بار نپرسيد حالت چطوره.... حتما از حرفاى صبحم ناراحت بود....احساس كردم كسى كنارم نشست..چشمام رو كه باز كردم عليرضا بود...: اينجا جاى خوبى واسه خوابيدن نيست بلند شو برو تو اتاقم..._: شما كه ميدونيد جاى خوبى نيست پس چرا نميذاريد برم خونه ؟ جناب سرگرد...!!: يه كم صبر داشته باش....سرش رو به ديوار تكيه داد و گفت: مامان خيلى بيقرارى ميكنه نميرى ببينش؟_: دلم براش تنگ شده ميرم يه روزى..: ميشه الان بريم؟_: من با شما جايى نميرم جناب سرگرد!!: با ستوان حقيقت برو..من نميام...وضع قلبش اين روزا زياد خوب نيست..لطفا.._: ا...جناب سرگرد شما فقط دستور بديد.. خواهش برا چى ميكنيد...: شيده اذيت نكن داغونم بخدا..._: من خانم جنتى هستم لطفا اسم منو درست صدا بزن جناب سرگرد..همون موقع رادين اومد تا منو ديد گفت: شيده , جناب سرهنگ گفتن فعلا ميتونى برى...خب با من ميايى؟رادين رو كنارى كشيدم و گفتم : ميشه اون شكايتنامه رو تنظيم كنى بيارى من امضاء كنم؟ راستش فقط بخاطر سقط بچه...چون يه موجود زنده بوده...ميفهمى كه...؟رادين: عليرضا تنظيم كرده خودش هم امضاء كرده .....بدون حرفى ديگه منو باز برد تو همون اتاق كه با امير بوديم...از وسط كاغذا يه ورق اوورد و داد دستم و بعد از خوندنش امضاء كردم و بيرون رفتيم...عليرضا بيرون بود هنوز..._: بريم رادين جان..رادين جان رو بلند گفتم تا عليرضا خوب بشنوه...رو به عليرضا گفتم: مدارك و كليد خونه....نذاشت حرفم تموم بشه دستم رو گرفت و با خودش به طرف اتاقى برد و در و پشت سرمون بست محكم به ديوار چسبوندمو با عصبانيت گفت: اينهمه مدرك مدرك و كليد نكن واسه من...مداركتو اگه ميخوايى بيا سر خونه زندگيت...اگه هم فكر ميكنى بذارم تنهايى زندگى كنى كور خوندى ...فهميدى؟_: همونطور كه گفتى من واسه تو تموم شدم, تو هم واسه من تموم شدى...فهميدى جناب سرگرد....: مثل اينكه بدت هم نيومده....ازش هم كه شكايت نكردى .., حتما خب...نذاشتم حرفش تموم بشه..داشت به من توهين ميكرد..ميخواستم يه سيلى بزنم تو صورتش كه مچ دستم و تو هوا گرفت ...با گريه گفتم : خيلى بيرحمى ..خيلى بى احساسى ...بخاطر تو چه ذلتى رو تحمل كردم ..اونوقت به من اينطورى توهين ميكنى...دستم رو به زور از دستش در آوردم ...گريم تبديل به هق هق شده بود..._: اصلا پرسيدى من حالم خوبه؟ سالمم؟چه مرگمه؟فقط از وقتى منو ديدى همش بازجويى ميكنى و تهمت ميزنى ..داد ميزنى ...چى از جونم ميخوايى لعنتى ... ولم كن...به نفس نفس افتاده بودم خم شدم تا بتونم راحتر نفس بكشم...نميتونستم..نزديكم اومد تا خواست منو بگيره گفتم: به من دست نزن...چشمامو بستم و همونجا رو زمين نشستم تا حالم بهتر بشه اونم بيرون رفت و با رادين برگشترادين :چى به روز خودت اووردى دختر .. بلند شو بريم خونه ..._: رادين نميتونم بلند شم ..چشمام سياهى ميره يه كم صبر كن...رادين: ميخوايى بلندت كنم ببرمت تو ماشين؟_: نه جلو اينهمه سرباز دوست ندارم ..فشارم افتاده حالا دارم خوب ميشم...رادين كمك كرد تا روى مبلى كه تو اتاق بود نشستم...رادين: من برم آب بگيرم بيام...و از اتاق بيرون رفت...عليرضا: منظور بدى از حرفام نداشتم از دستت عصبانى هستم ...چرا نميخواستى منو ببينى...؟من چه تقصيرى دارم؟ همه تلاشم رو واسه پيدا كردنت كردم....امروز حرفات رو از پشت تلفن شنيدم كه نميخوايى منو ببينى...نميخواستم با اومدنم اذيتت كنم و گرنه همون موقع كه پسر خالت زنگ زد من داشتم ميومدم خونشون , كه گفت نيام....كمى به سكوت گذشت ...خودم هم نميدونستم چى ميخوام ...تو اين مدت منم عذاب كشيده بودم.._: چرا گفتى من واست تموم شدم...؟: شيده تو بد مخمصه ايى بودم... نميخواستم اذيتت كنه بخاطر همين, اينو گفتم...فكر ميكردم اين چيزا رو درك ميكنى..._:درك ....هه...... اينو گفتى كه من راحت بشم ؟كه من اذيت نشم ؟ ميدونستى با اين حرفت من چه زجرى كشيدم ؟ اگه ديشب فرار نكرده بودم كه تا حالا بچه سياوش تو شكمم بود لعنتى....: خفه شو شيده... ديگه نميخوام بشنوم ..._: پس تو هم منو درك كن كه تو چه موقعيتى بودم....رادين تقه ايى به در زد و وارد شد...يه شيشه آب معدنى دستش بود....نيم ساعت رفته بود دنبال آب!!!_: رادين حالم بهتره بريم....عليرضا : شيده مواظب خودت باش از خونه خاله بيرون نيا تا خودم بيام اونجا دنبالت ...جوابى ندادم...از جام بلند شدم مانتوم رو تكوندم با رادين بيرون رفتيم ...رايدن منو رسوند خونه خاله و خودش رفت...خاله تو حياط منتظرم بود...تا منو ديد بغلم كرد و بوسيد با هم داخل رفتيم كه تلفن سياوش زنگ خورد _: الو صداى گريه شكوه ميومد ...: خانم بچم ...محمدم ....تو رو خدا خانم يه كارى بكن_: شكوه چى شده؟سياوش جواب داد : اگه ميخوايى شكوه ,محمد رو زنده ببينه , برگرد ...._: سياو ش احمق نشو..چكار به اين بيچاره ها دارى؟: من باتو كار دارم ...ميايى يا نه؟_: نه...: شيده يادت نرفته كه از بچت نگذشتم ....پس فكر اين رو كه از بچه شكوه بگذرم از سرت بيرون كن, بيا وگرنه ميكشمش...از حرفش ترسيدم...سياوش غير قابل پيش بينى بود..كاراش هيچوقت رو حساب نبود..._: باشه ميام كارى به كارشون نداشته باش...تا شب اونجام...: شب جنازه محمد رو بيا تحويل بگير...صداى جيغ شكوه اعصابم رو بهم ريخته بود.._: خب گفتم كه ميام...: تا 3ساعته ديگه اگه اينجا نبودى ديگه نيا...فهميدى؟_: آره الان راه ميوفتم...تماس رو قطع كردم و با عجله به طرف حياط دويدم ..خاله دنبالم دويد و گفت : چى شده ؟كجا ؟جريان رو مختصر براش شرح دادمخاله : با رادين تماس بگير..._: خاله وقت ندارم ...سياوش يه ديونه روانى هست ...تا اونجا نزديك 4ساعت رانندگى هست 3ساعت بيشتر به من وقت نداده...نميتونم منتظر رادين باشم...بدون اينكه منتظر جواب خاله باشم سريع بيرون رفتم و سوار ماشين شدم و راه افتادم ...همش دعا دعا ميكردم كه سياوش به سرش نزنه بلايى سر اون بچه بياره ...خيابونا به نسبت خلوت بود...تلفن زنگ خورد_: الوصداى عليرضا بود: دارى كدوم گورى ميرى؟_: مجبورم برم...: مجبور نيستى , برگرد ...الان بچه ها دارن راه ميوفتن كه برن اونجا... تو برگرد._: نميتونم همون زنه كه گفتم اسمش شكوه هست, خيلى كمكم كرده ...نميتونم بذارم بچش بخاطر من اذيت بشه...: اذيت نميشه.. تو برگرد..._: سياوش رو نميشناسى كه ....نميتونم منتظر باشم بايد برم ...: شيده اگه برنگردى ديگه اسمتو نميارم ...باور كن بد ميبينى ..._: عليرضا خواهش ميكنم.. درك كن....تماس رو قطع كردم و با سرعت مشغول رانندگى شدم...هوا تاريك شده بود كه به جاده خاكى رسيدم... دعا دعا ميكردم كه پليسا راه رو زود پيدا كنن و بيان...جاده خاكى بود و پر از سنگ, زياد نميتونستم تند رانندگى كنم...از 3ساعت يه كم گذشته بود از استرس و دلهره تهوع گرفته بودم...دستم هم ميلرزيد...چراغاى چند تا ماشين رو پشت سرم ديدم...ماشين پليس بود هر چى چراغ ميزدن كه بايستم نايستادم...نميتونستم ريسك كنم...جون محمد تو خطر بود...به باغ كه رسيدم يه ماشين پليس رو اونجا ديدم ...حتما منتظر بقيه بوده ....بقيه ماشينا هم پشت سرم ايستادن ...به سرعت پياده شدم و ميخواستم سريع خودم رو به در باغ برسونم كه يكى از پشت يقه مانتوم رو گرفت و كشيد به طرف خودش ...عليرضا بود از خشم و عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود..يه كم ترسيدم ....: مگه نگفتم برگرد...._: خواهش ميكنم ...جون چند نفر تو خطره....: پس ما براى چى اينجا هستيم ؟ اينا وظيفه پلسيه..._: هه..ديدم كه چه جور منو نجات داديد..بريد بابا..با سيلى محكمى كه به صورتم خورد به طرف ماشين پرت شدم...شوكه شده بودم...ولى بازم نميخواستم كم بيارم بايد تا سياوش ديوونه نشده برم سراغ محمد..تا خواستم برم باز عليرضا دستامو گرفت و بازوهامو فشار داد..._: بذار برم ..لعنتى.: هيچ جا نميرى برو تو ماشين..._: تو از سياوش هم ديوونه ترى ...ميگم جون يه بچه 6ساله تو خطره....بفهم ...ولم كن..هر چى تلاش كردم تا دستمو آزاد كنم موفق نشدم...منوكشون كشون به طرف يكى از ماشيناشون برد .. يكى از سربازا رو صدا زد...اشاره كرد تا بدستم دستبند بزنه...داشتم از عصبانيت و دلهره ميمردم..._: عليرضا اين كارا چيه؟...: ساكت باش تا بعد تكليفت رو روشن كنم...نميخواستم تسليم بشم هر چى تا حالا كوتاه اومده بودم بس بود ...خم شدم و دست سرباز رو كه داشت دستبند رو به زور به دستم ميبست رو با آخرين قدرتم گاز گرفتم ....دستم رو ول كرد تا ميخواستم فرار كنم عليرضا از پشت موهامو گرفت و دومين سيلى رو تو صورتم زد...دو تا دستامو با يه دستش گرفت و دستبند رو از سرباز گرفت و پرتم كرد تو ماشين و دستم رو با دستبند به در ماشين بست... و خودش به طرف باغ رفت ...داد زدم_: عليرضا اگه اتفاقى بيوفته نميبخشمت ...ازت بدم مياد...صداى شليك تنمو لرزوند ..پشتم به در باغ بود و چيزى نميتونستم ببينم... هر چى تلاش كردم كه دستم رو از دستبند بيرون بيارم نميشد ...از مچ دستم خون ميومد ولى موفق به در اوردنش نشدم...صداى آژير ماشين پليس و آمبولانس هم ميومد چند تا صداى تير ديگه شنيدم...دلپيچه واسترس نفسم رو بند اوورده بود...رادين رو كنار ماشين ديدم صداش زدم_: رادينبا تعجب به طرفم برگشت_: رادين تو رو خدا بيا دستم رو باز كن...: اينجا چكار ميكنى؟_: از اون عليرضاى ديونه بپرس..: صبر كن تا برم كليد رو بيارم...همه در رفت و آمد بودن...ميدونستم از عمد منو تو يه ماشينى گذاشته تا نتونم چيزى رو ببينم...يه كم بعد رادين برگشت..._: رادين كليدا كو؟ دستم درد ميكنه...: شيده...فعلا نميشه با عليرضا حرف زد....._: حالش خوبه؟: آره فقط خيلى عصبانيه ...حالا تحمل كن تا ببينم چكار ميكنم.._: رادين كسى زخمى شده..؟: يكى از بچه ها زخمى شده...زخمش هم ناجور هست..رادين اينو گفت و رفت...اينقدر اشك ريختم تا ديگه اشكى برام نمونده بود...نميدونم چقدر گذشت كه رادين سراغم اومد و گفت : همه چى تموم شد..._: چى شد رادين تو رو خدا دارم ميميرم ...چى شده؟: سياوشو گرفتيم..._: خوب اين مهم نيست... محمد ...اون بچه...كلافه دستى تو موهاش كشيد..: براش بايد دعا خوند با آمبولانس فرستاديمش بره..._: واى ....نفسم بالا نميومد هر كار ميكردم نميتونستم راحت نفس بكشم..نميدونم كى بود كه اومد دستامو باز كرد... فورى پياده شدم و يه گوشه بالا اووردم...نميتونستم خودم رو كنترل كنم رو زمين دراز كشيده بودم وميلرزيدم....صداى رادين تو گوشم بود كه داشت دنبال دكتر ميگشت چشمام رو كه باز كردم تو بيمارستان بودم...دستام باندپيچى شده بود و سرم بهم وصل بود...كسى تو اتاق نبود...ياد محمد افتادم ...نميدونستم چه مدت گذشته بود.. ميخواستم از حال محمد با خبر بشم...سرم رو از دستم با شدت بيرون اووردم كه دستم پر از خون شد...برام مهم نبود ..نگاهى به لباسام انداختم هنوز همون لباساى خودم تنم بود...روسرى كه كنار بالشم بود رو سرم گذاشتم و از تخت پايين اومدم سرم يه كم گيج بود ولى ميتونستم راه برم .. از در كه بيرون اومدم سينه به سينه يه پرستار شدم...بيمارستان نظامى بود...پرستار: چرا از تخت پايين اومدى؟ دستم كه پر از خون بود رو تو دستش گرفت و گفت : اين چه كارى بود كه كردى چرا سرم رو اينطورى بيرون اووردى....با عصبانيت گفتم :چون دلم ميخواد ...چون ديوونه هستم ...پرستار : كاملا معلومه كه ديوونه هستى برو تو اتاقت ..._: ميرم فقط بگو حال اون بچه چطوره؟..اسمش محمده: متاسفم اجازه ندارم در اين مورد به شما توضيح بدم..حالا برو تا بيام يه سرم ديگه بزنم بهت..._: حالم خوبه سرم احتياج ندارم فقط بگو زنده است؟: خانم برو تو اتاقت...با عصبانيت داد زدم : نميرم مگه نفهمى... دارم ازت سؤال ميپرسم ميگم زنده است ؟ فقط بگو آره يا نه...جوابى نداد...عصبانى بودم...كنترلى رو كارام نداشتم...مقنعش رو گرفتم و كشيدم طرف خودم _: ببين من ديونه هستم نذار كه قاتل هم بشم جوابم رو بده ...از پشت يه نفر منو كشيد و به طرف اتاق برد منم جيغ ميزدم و با مشت و لگد ميخواستم خودمو آزاد كنم..با هر بدبختى بود منو بردن تو اتاق و پرستار هم با يه آمپول كه فكر كنم آرامبخش بود حالم رو جا آوورد!!!!با سر درد چشمام رو باز كردم...سرم خيلى درد ميكرد...مامان كنار تختم نشسته بود...با ديدنش اشكم روونه شد...اونم بدون هيچ حرفى گريه ميكرد و سرم رو نوازش ميكرد...با سختى گفتم : مامان محمد زندست؟: زندست مامان جان... ولى حالش خوب نيست ...همش تقصير عليرضا بود نذاشت برم..._: كجا بستريه؟: همينجا...تا شب هنوز مامان اونجا پيشم بود...مرتب اشك ميريخت ... همش منتظر بودم عليرضا بياد ولى خبرى ازش نشد...ازش ناراحت بودم...تقه ايى به در خورد و رادين وارد شد...با ديدنم لبخندى زد و گفت : خوب اينجا راحت واسه خودت خوابيدى...مرخصى.. زود لباساتو بپوش تا بريم...بيرون رفت تا من لباسامو بپوشم...(يعنى بايد ميرفتم خونه خاله؟ چقدر بايد تحقير بشم ...عليرضا چرا با من اينكارا رو ميكنى؟)مامان كمك كرد تا لباسمو بپوشم ..بغض بزرگى تو گلوم بود كه نميتونستم قورتش بدم...مامان با ناراحتى گفت: يه كمى از وسايلتو و چيزايى رو كه ميخواستى عليرضا داده به پسر خالت...يه مدت بگذره عصبانيتش تموم ميشه مياد دنبالت...پوزخندى زدم و بيرون رفتم ...رادين به مامان گفت: خانم خسروى برسونمتون؟مامان: نه مادر جان جلو در منتظرم هستن...بيرون بيمارستان تو پاركينگ ماشين عليرضا رو ديدم ..پس اونجا بود و نيومده بود پيشم...تا ما رو ديد سرش رو طرف ديگه ايى چرخوند....از اين همه خفت داشتم بالا ميوردم....مامان سوار شد و رفتن...همينكه تو ماشين رادين نشستم, بغضم سر باز كرد و منم اجازه دادم تا دلش ميخواد رو صورتم روون باشه...رادين : خونه به اينجا نزديكه صبر ميكنم آروم بشى بعد راه ميوفتم.._: ميدونم زياد دوست نداريد بيام اونجا ...هر وقت ميومدم خونتون مامانت دستپاچه ميشد...الان هم چاره ايى ندارم يعنى نميومدم...: بابات دوست نداشت با هم رفت و آمد داشته باشيم به مامان هم گفته بود روى خوش بهت نشون نديم_: يعنى اينقدر از بابام حساب ميبرديد كه زود گوش داديد به حرفش...: شيده الان وقت خوبى واسه اين حرفا نيست بعدا صحبت ميكنيم بذار اين ماجرا تموم بشه...وقتى فهميديم ازدواج كردى و بابات رو گرفتن با مامان ميخواستيم بياييم خونت تا باهات صحبت كنيم ولى آدرسى ازت نداشتيم... موضوع دزديده شدن همسر جناب سرگرد كه پيش اومد اتفاقى اسمت رو از امير شنيدم تعجب كردم خوب كه تحقيق كردم فهميدم كه با عليرضا خسروى ازدواج كردى...وقتى خودم رو معرفى كردم اونم خيلى تعجب كرده بود ...در مورد ما چيزى نگفته بودى؟_: چرا ...ولى اسمتون رو نگفته بودم...: وسايلتو عليرضا داد.. گذاشتم تو ماشين , كليد خونت هم هست.._: اون كه ميگفت نميذارم تنها زندگى كنى..: شيده يه كم تنهايى واسه جفتتون خوبه...سرهنگ ارجمند خيلى باهاش حرف زد...دوتاتون مثل هم لجبازيد...ميگفت اون روز جلو در باغ غوغا كردى حسابى....ميدونستى دست سربازى كه گازش گرفتى رو بخيه زدن..؟سرم رو به علامت منفى تكون دادم..با خنده گفت : بايد حواسم به خودم باشه سر به سرت نذارم..هنوز داشتم هق هق ميكردرادين: تموم نشد..._: چى ؟: گريه هات...بسه ديگه...بريم مامان منتظره..._: حالا راستى راستى سياوش , كريم رو كشته؟: اوهوم...ميخواسته محمد رو نجات بده كه سياوش از پشت يه تير تو سرش ميزنه....._: بيچاره ..شكوه .. كجابود؟ نديدمش....: اونم همونجا بالا سر بچشه... خدا كنه از كما بيرون بياد..._: نميدونى چه پسر نازى هست ...لپاش مثل تو هست وقتى ميخنده چال ميشه...همش دلم ميخواست ببوسمش...: ا...پس چرا منو نبوسيدى....؟دلم پايين ريخت ....نميخواستم مسئله ايى بينمون به وجود بياد.. اصلا نميدونستم جدى حرف زده يا همين طورى يه چيزى گفته...با يه تصميم عجولانه به طرفش خم شدم و بوسه ايى سريع رو لپاش زدم و گفتم: اينم واسه اينكه دلخور نشى...چيزى نگفت و راه افتاد...دم خونه خاله كه رسيديم باز اشكم روونه شد...: تو رو خدا اينهمه گريه نكن..ميخوايى خودت برى با عليرضا حرف بزنى...؟_: نه...يعنى اينقدر واسش كم ارزش بودم كه همينطورى ولم كرد ...همش فكر ميكنم چون وقتى اومد خواستگارى زود جواب مثبت دادم و اونم زود به خواستش رسيد قدرمو نميدونه...ولش كن ديگه واسم مهم نيست اگه هزار بار هم بياد دنبالم حتى نگاهى هم بهش نميندازم...وارد خونه كه شديم چند تا كفش بيرون بود...
واى رويا .... چقدر خانم و ناز شده بود... فورى بغلش كردم و بوسيدمش...رويا: چقدر بزرگ شدى ,عزيزم_: تو هم بزرگ هم خيلى خوشگل شدى... : معرفى ميكنم شوهرم سعيد ...ايشون هم شيده دختر خالم...رادين هم با شوهر رويا دست داد و نشستن به حرف زدن با اينكه حوصله نداشتم ولى بالاجبارنشستم..يه كم بعد رويا هم اومد و مشغول صحبت شديم: موضوع رو از مامان و رادين شنيدم خيلى ناراحت كننده هست ..الان مشكل جسمانى ندارى؟_:اوهوم.... فكر كنم بايد دكتر زنان برم ...كسى رو سراغ دارى؟: آره ميشناسم ..يه روز كه مناسب بود با هم قرار ميزاريم, ميريم..نميدونم چى شد كه يه مرتبه ياد عماد پسر خاله شكوه افتادم..رو به شوهر رويا كردم و پرسيدم_: ببخشيد , ميخواستم در مورد يكى از همكاراتون سؤال بپرسم: بفرماييد..._: متخصص اطفال هست اسمش عماد بابايى ميدونيد مطبش كجاست؟با سؤال من همشون با تعجب نگام كردن...رويا : عماد , برادر سعيد هست , از كجا ميشناسيش؟_: راستش ... راستش....نميدونم چه جورى بگم...رويا : شيده جون راحت باش...حرفتو بزن_: تو خونه سياوش ...شكوه...سعيد : شكوه؟ شكوه چى؟ زود بگو...شكوه كجاست؟_: همونجا كه سياوش پسر عمم زندونيم كرده بود...با شوهرش و پسرش...از زور ناچارى اونجا كار ميكردن....خيلى كمك كرد تا فرار كنم..شوهرشو كه از دست داده...پسرش هم تو كما بود تازه ديشب از كما بيرون اومده....سعيد كلافه از جاش بلند شد..يه كم قدم زد و با يه ببخشيد رفت بيرون...نگاهى به رويا انداختم و گفتم : ببخشيد نميدونستم ناراحت ميشه...رويا: خوب شكوه دختر خالشون بوده ..بعد اون جريان كه براى شكوه پيش اومد به زور عماد رو زن دادن...هيچ حسى به زنش نداشت..خانمش هم دكتر بود... گفتن كم كم زندگيشون درست ميشه.. ولى نشد..._: الان عماد كجاست؟ : پارسال تو جاده چالوس با زنش تصادف ميكنه.. زنش همونجا بيچاره فوت ميكنه ...خودش هم متاسفانه پاهاش فلج ميشه...._: آخى...ناراحت شدم ...نميدونى شكوه وقتى در مورد عماد حرف ميزد چه برقى تو چشاش بود..1هفته خونه خاله موندم...با اصرار من, با رويا رفتيم و يه كم خونم رو تميز كرديم و يه سرى وسايل ضرورى رو هم خريدم... يه مقدار خرد و ريز هم خاله داد و تو خونه خودم مستقر شدم...يه خونه حياط دار و خوشگل بود...البته قبلا يه بار ديده بودمش...يه اتاق خواب و هال آشپزخونه و سرويس بهداشتى پايين بود... 5تا پله ميخورد به بالا... اونجا هم يه هال كوچكتر با سرويس جدا و 2تا اتاق خواب داشت...اتاق خواب پايين رو برا خودم اماده كرده بودم...رويا مرتب هر روز باهام تماس داشت...اونم سرش شلوغ بود و زياد وقت نداشت كه بياد پيشم...رادين هم بيشتر بيرون باهام قرار ميذاشت تا اينكه بياد خونه..داشتم براى خواب آماده ميشدم كه رادين زنگ زد_: الو رادين...: دختر خاله گلم , خوبى؟_: بد نيستم...: نشد يه بار ازت بپرسم بگى خوبم..._: دروغ دوست ندارم بگم..: حالا با اين خبرى كه بهت ميدم ديگه بايد خوب خوب بشى..._: چى شده؟ محمد؟: در عوض خبرم چى گيرم مياد؟_: هر چى بخواهى ... زود باش نصف عمر شدم..: آره محمد به هوش اومده....از خوشى جيغى كشيدم و رو تخت بالا پايين ميپريدم.._: رادين مرسى خوشحالم كردى ...هر چى بخواهى بهت ميدم...حالا ميشه برم ببينمش...: الان كه نه... فردا ظهر وقت ملاقات ميام دنبالت..._: واى تا فردا ظهر من ميرم كه ...نميشه پارتى بازى كنى؟: با اون سابقه داد و فريادت تو بيمارستان, پارتى واسه تو فايده ايى نداره...يه كم با هم حرف زديم و قطع كردم... از خوشحالى نميتونستم بخوابم...تا صبح بيدار بودم ..روشنايى آفتاب كه به صورتم خورد چشمام بسته شد و خواب رفتم....با صداى زنگ در بيدار شدم..نگاهى به ساعت انداختم واى ساعت 12ظهر بود...از تو ايفون رادين رو ديدم در رو باز كردم و پريدم تو دستشويى...صداى در هال اومد بعدش هم رادين كه داشت صدام ميزد..: شيده ...شيده ...كجايى؟_: رادين تو دستشويى هستم ,بشين تا بيام ...زود دست و صورتم رو شستم و بيرون اومدم رادين تو هال نشسته بود درست روبروى حمام...._: سلام به پسر خاله عزيزم امروز حالم خوبه...رادين سلامى كرد و مات و مبهوت نگام ميكرد...با تعجب گفتم : چيه؟ چته؟: برو زود لباساتو بپوش .. بعدا بيا !!تازه متوجه وضعيت شدم سريع دويدم تو اتاق خواب ..قلبم تند تند ميزد...يه تاپ بندى كرم رنگ و واى ..با يه شلوارك..البته اگه اسمشو ميشد گذاشت شلوارك!!...عجب افتضاحى...جلو مامان و سمانه هم من اينطورى نرفته بودم....جاى عليرضا حسابى خالى بود...!!!!!سريع يه تى شرت فيروزه ايى با يه جين سفيد پوشيدم و بيرون رفتم..._: ببخشيد رادين حواسم به لباسم نبود تازه بيدار شده بودم...: اشكال نداره...زود اومدم تا اول با هم بريم ناهار بخوريم بعد بريم بيمارستان...***تو رستوران نشسته بوديم و داشتيم ناهار ميخورديم كهرادين گفت: هنوز تصميمى واسه زندگيت نگرفتى؟ تا كى ميخوايى اينطورى زندگى كنى؟_:خودم هم نميدونم ... ميبنى كه آقا بجاى دلجويى از من خودشو كنار كشيده...: عليرضا شايد زياد احساساتش رو نشون نده ولى خيلى به فكرت هست ...اون روز كه مامان زنگ زد و گفت رفتى , اداره رو , رو سرش گذاشته بود تا برگه مأموريت رو گرفت ,مثل برق راه افتاد تا زودتر از تو برسه ... نميدونى چقدر عصبى و ناراحت بود..._: اگه گذاشته بود برم تو باغ اين بلا سر محمد و كريم نميومد...: خوشخيال نباش ...همون موقع كه سياوش به تو زنگ ميزنه ميگه بيا , با كريم درگير ميشه و كريم كشته ميشه و بعد هم با تفنگ تو سر محمد ضربه ميزنه...فكرش بكن اگه عليرضا يه كم ديرتر رسيده بود و بلايى سرت ميومد بعدش نميگفتى كه شوهرم عرضه نداره و بى غيرت هست؟ تازه معلوم نبود كه سياوش چه نقشه ايى برات كشيده بوده..._: خب حالا چرا اينقدر طرفداريش رو ميكنى؟ گفت ديگه اسمم رو نمياره...منم كه اعتراضى نكردم ...ولى خيلى داره سخت ميگره...اصلا ولش كن....نميخوام در موردش حرف بزنيم: ميشه يه خواهشى ازت بكنم..._: هوم ...چى؟: محمد فردا مرخص ميشه ...اگه اعتراضى ندارى يه مدت شكوه با محمد بيان پيشت تا تكليفشون مشخص بشه..._: خوبه از نيمرو خوردن راحت ميشم...: خوب چيز ديگه ايى درست كن بخور..._: بلد نيستم...املت رو هم ديشب از خاله پرسيدم...حالم از غذاى بيرون هم بهم ميخوره....: آفرين... !! خوبه كه عليرضا زود فهميد سرش كلاه رفته...ناهار رو با خنده وشوخى تموم كرديم با هم رفتيم بيمارستان...در اتاق محمد رو كه باز كرديم اول رادين وارد شد و بعدش هم من...عليرضا تو اتاق بود و داشت با شكوه حرف ميزد...بدون هيچ توجهى به طرف محمد رفتم و غرق بوسش كردم مخصوصا او لپاى خوشگلش رو....محمد: كبوتر برگشتى؟_: آره .....شكوه كه حرفاش تموم شده بود , كنارم اومد و گفت: از وقتى به هوش اومده همش سراغت رو ميگيره...منم مشغول نوازش و بوسيدن محمد شدم...خدائيش خيلى ناز بود...منم كه عاشق لپ چال دار بودم....شكوه رو به رادين كرد و گفت: نميدونيد كه شيده خانم چقدر از شما تعريف كرده..صبح كه از خواب بيدار ميشد به شما هم صبح بخير ميگفت ....اسم عليرضا از زبونش نميفتاد....اه.... شكوه هم وقت گير اوورده بود...رادين رو با عليرضا اشتباه گرفته بود....عليرضا هم كه هنوز اونجا ايستاده بود... ولى من طورى ايستاده بودم كه پشتم بهش باشه...شكوه: خانم مثل اينكه قراره بياييم خونه شما... يه وقت مزاحم شما و شوهرتون نباشيم....سعى خودم رو كردم كه صدام نلرزه ولى زياد موفق نبودم.._: شكوه جان مزاحم نيستى , من تنها زندگى ميكنم شوهر هم ندارم.... همش خواب و خيال بود....حرفام هم فقط روياهام بود....منتظر عكس العمل كسى نشدم... سريع خداحافظى كردم و از بيمارستان بيرون اومدم....قلبم تند تند ميزد....از عليرضا كه اينطورى كوچيكم كرده بود ناراحت بودم ...ولى هنوز عشقش تو قلبم بود....لعنت به اين عشق...تا پاركينگ همش رو دويدم ...كنار ماشين رادين منتظر ايستادم تا بياد...از پشت سرم صداى پايى رو شنيدم بدون نگاه كردن ,گفتم: رادين زود باش بريم حالم خوب نيست...: برا چى حالت خوب نيست؟عليرضا بود...._: مگه مهمه برات؟: معلومه كه مهمه ....هر چى كه به تو مربوط ميشه برام مهمه....فكر كردى از سنگم...نميدونم چرا درك نميكنى ....باور كن خيلى دوست دارم ...درست اين چند وقته همش با هم درگير بوديم..ولى همه فشارا رو دوشم بوده...خواهش ميكنم يه كم به من حق بده...حالا ديگه روبروم ايستاده بود...سرم رو پايين انداختم تا نبينمش ...: اينقدر ازم بدت مياد كه نگام نميكنى....شيده, اگه اتفاقى برات ميوفتاد خودمو نميبخشيدم ...دركم كن...مجبور بودم سخت بگيرم تا بتونم جلوت رو بگيرم...حتما رادين گفته كه قبل از اينكه تو برى اون سياوش ,كار خودش رو كرده بوده فقط منتظر تو بوده...اگه ميذاشتم برى زنده نميذاشتت..._: ولى اينقدر برات بى ارزش بودم كه منو دور انداختى ...حالا چى ميخوايى؟: باور كن از دست خودسريت ناراحت بودم , معذرت ميخوام... نميدونستم كه رفتى تو اون خونه يعنى زودتر ميومدم سراغت... فكر ميكردم خونه خالت هستى...من مأموريت بودم تازه امروز برگشتم..._: ديگه نميخوام ببينمت برو پى كارت....: شيده من معذرت ميخوام...بيا با هم بريم خونه وسايلتو بردار برگرد پيش خودم..._: متاسفم جناب سرگرد, دير بفكر عذر خواهى افتادى همينطور كه شنيدى من زيادى تو فكر و خيال بودم ...زود منو دور انداختى...منى كه به غير از تو كسى رو نداشتم....منى كه زود عاشق شدم...ولى تو لياقت اينهمه عشق رو نداشتى, رودل كردى....حالا هم برو ...منتظر باش تا احضاريه دادگاه بياد برات....تا حرفم تموم شد نميدونم كجا ولى اونقدر دويدم كه به نفس نفس افتادم....دورو برم رو كه نگاه كردم همه جا ناآشنا بود .. اهميتى ندادم تلفنم هم همش زنگ ميخورد ...خاموشش كردم و راه افتادم...به خودم كه اومدم هوا تاريك بود...و كنار خيابون داشتم راه ميرفتم پاهام ديگه نا نداشت ....نگاهى به ساعت انداختم ساعت 12 شب بود....خيابونا خلوت بود...اينهمه مدت فقط برام مثل يه دقيقه گذشته بود...شانسم يه تاكسى برام بوق زد ... مسير رو گفتم و سوار شدم....نيم ساعتى طول كشيد تا به خونه رسيدم كرايه رو دادم و به طرف خونه رفتم....دم در رادين و عليرضا به ماشين رادين تكيه داده بودند و ايستاده بودن....رادين تامنو ديد به طرفم اومد شونه هامو گرفت و با عصبانيت گفت :معلومه چه مرگت هست؟ تا حالا كدوم گورى بودى ؟هيچ ميدونى كجاها كه دنبالت نگشتيم....جواب بده لعنتى..._: رادين ولم كن حوصله ندارم ...: حرف بزن و گرنه ميكشمت...تلفنت رو چرا خاموش كردى؟_: رادين حالم خوب نبود... تو خيابونا راه ميرفتم ...يه مرتبه به خودم اومدم ديدم ديروقته... تاكسى گرفتم و اومدم...: ميدونى اگه گير يه آدم ناجور ميوفتادى چه بلايى سرت ميومد؟ چرا اينهمه تو بى فكرى...؟عصبانى شده بودم , رادين هم يه نفس داد ميزد.._: اصلا به تو ربطى نداره ...از همتون بدم مياد ...مگه من براتون مهم هستم كه دنبالم گشتين ...تا يه مسئله ايى بيش مياد بايد چند تا سيلى و تو دهنى بخورم ....ولم كنين بريد گمشيد... از اسم هر چى مرده بدم مياد...رادين رو كنارى زدم و ميخواستم در رو باز كنم كه رادين كليد رو از دستم در اوورد و خودش در رو باز كرد پرتم كرد داخل حياط...انگشتش رو به علامت تهديد بلند كرد و جلو صورتم اوورد و گفت: شيده, من اگه يكى دلم رو زد ديگه تا آخر عمر اسمش رو نميارم ..باور كن تو هم با اين حرفات دارى دلم رو ميزنى...اگه نميخوايى ببينيم بگو , بخدا تا عمر دارم طرفت نميام ...همينطور كه تا قبل از اين بخاطر خودت نيومده بودم طرفت...حالا هم اگه برم ديگه شيده ايى نميشناسم...دارى با كى لج ميكنى ؟با خودت؟من .؟ يا اون شوهر بدبختت كه نميدونى تا حالا به چه حالى بوده ...گفتيم حتما يكى از آدماى سياوش گرفتت...ديگه اسم منو نيار ...پام رو كه از اين در گذاشتم بيرون كسى رو به اسم شيده نميشناسم...منتظر جواب نشد و به طرف در حركت كرد تا بره.. عليرضا رو كه از دست داده بودم كسى ديگه رو نداشتم تا بهش تكيه كنم تنهايى رو نميتونستم تحمل كنم...به رادين عادت كرده بودم نميتونستم از اون هم بگذرم..دنبالش دويدم و تو لحظه آخر از پشت بغلش كردم..._: رادين تو رو خدا تنهام نذار....برگشت و منو از خودش جدا كرد و گفت :ديگه با من اينطورى نكن ...خوب؟ هر جا خواستى برى اون تلفن لعنتى رو خاموش نكن...قول؟_: باشه , قول....سرم رو بوسيد و گفت :بايد برم عليرضا هم كه بيرون ايستاده..اونم حالش خرابه ..فردا ميام با هم حرف بزنيم...: شب بخير...تا صبح فكر و خيال نميذاشت بخوابم ...به طلاق فكر نكرده بودم اون حرفا رو هم همينطورى به عليرضا زده بودم...ولى نميتونستم به زندگى مشترك با عليرضا هم فكر كنم....احساس ميكردم تو دنيا تك و تنها هستم...قدرت تصميم گيرى نداشتم...(خيلى بده كه نتونى حرفاتو با كسى در ميون بذارى و ازش كمك بخواهى ...مامان...)صبحونه رو خوردم و بيرون رفتم تا براى شكوه و محمد يه كم وسيله بخرم...پس اندازم داشت تموم ميشد بايد فكرى به حال خودم ميكردم...تا ظهر بيرون بودم و سر راه هم غذا گرفتم و خونه اومدم...ماشين وسايل هم , يه كم بعد رسيد با كمك راننده وسيله ها رو تو اتاق خواب بالا جا دادم..با رادين تماس گرفتم كه خسته هستم و بيمارستان نميرم خودش شكوه و محمد رو بياره...اونم قبول كرد..غروب بود و منتظر بودم كه زنگ زدن ....از تو آيفون شكوه و محمد رو ديدم و در رو باز كردم...منم رفتم تو آشپزخونه تا چايى بريزم بيارم ...برا محمد هم كاپ كيك به شكل سر ادمك خريده بودم با شربت واسش آماده كردم و گذاشتم تو سينى و رفتم تو هال ...در باز شد و شكوه و پشت سرش هم ...عليرضا در حالى كه محمد بغلش بود اومد داخل .... از عصبانيت سينى رو محكم كوبيدم رو ميز وسط به طرفش رفتم و محمد رو از بغلش بيرون كشيدم و باعصبانيت گفتم : به سلامت...شكوه با تعجب نگام ميكرد, عليرضا هم همونطور ايستاده بود...._: منتظر چى هستى؟ گفتم به سلامت....شكوه: خانم چرا عصبانى هستى ؟ بيچاره جناب سرگرد از صبح تا حالا دنبال كارامون بودن خسته شدن...بعد رو به عليرضا كرد و گفت : بفرماييد... چايى هم كه حاضره..عليرضا با لبخندى وارد شد و روى اولين مبل نشست...با عصبانيت همينطور كه محمد بغلم بود به طرف پله ها رفتم وگفتم : شكوه محمد رو ميبرم تو اتاقش...اون كيك و شربت , برا محمد هست, لطفا براش بيار...محمد رو گذاشتم رو تخت ...محمد: كبوتر چرا عصبانى هستى؟ نكنه باز پر و بالت رو چيدن؟_: نه عزيزم ايندفه قلبم رو از جا در اووردن...محمد: مگه ميشه؟ .... چه جورى؟_: خودم هم نميدونم...در باز شد و شكوه با سينى كيك داخل شد...محمد تا كيك رو ديد زود بلند شد و گفت : آخ جونشكوه : محمد زياد حركت نبايد داشته باشى , مادر اروم باش..._: شكوه مهمونت رفت...: خانم مهمون من كه نبود... ولى فكر كنم رفت.._: ميشه اينقدر به من نگى خانم , بگو شيده...: باشه...خدا عمرت بده خودم هم زياد راحت نبودم..._: خب محمد كيكت كه خوردى يه كم استراحت كن تا من برم برا شام پيتزا سفارش بدم...با دهن پر , خنده ايى كرد و منم بيرون اومدم و رفتم تو هال تا تلفنم رو بردارم..._: هنوز كه اينجايى ... ميشه برى ديگه...: چرا اينقدر سخت ميگيرى شيده ؟ دلم برات تنگ شده....پوزخندى زدم و گفتم : هه...اون شيده احمق كه با اين حرفا گوشش دراز ميشد مرد...هر چقدر دلت ميخواد بذار تنگ بشه براى من مهم نيست...لطفا تنهام بذار ...: شيده لج نكن ... خب ميدونم نبايد دست روت بلند ميكردم... ولى داغون شدم وقتى خالت زنگ زد و گفت باز رفتى سراغ سياوش... بيا يه فرصت ديگه به خودمون بديم..._: فرصتهات تموم شد ...خيلى فرصتا رو از دست دادى , حالا تا ديوونم نكردى برو بيرون...بدون حرفى در رو بهم زد و بيرون رفت...با عصبانيت گوشى رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم : الو شيده مهمونات رسين؟_: احمق ...نفهم ...من گفتم خودت بيارشون , نگفتم؟: خودتى ..... من كار داشتم به عليرضا گفتم , اونم ميخواست باهات حرف بزنه ..._: نميخوام ديگه ببينمش ...فهميدى؟ ديگه اينطورى واسه من نقشه نكش....: داد نزن ...منم ميتونم داد بزنم ...شب ميام اونجا ببينم چه مرگته باز به سرت زده...نرى بيرون نصف شب بيايى ها ...من شبا زود ميخوابم...با اين حرفش خندم گرفت..._: نه بابا هنوز پام خوب نشده...حوصله پياده روى ندارم...: شب ميبينمت...بخاطر محمد كه زود ميخواست بخوابه زود شاممون رو خورديم و داشتيم با شكوه چايى ميخورديم كه زنگ زدن..تا رادين رو ديدم در رو باز كردم...نگاهى به لباسام انداختم يه تونيك سياه با شلوار استريچ قرمز...شال و روسرى هم نميپوشيدم اصولا تو خونه...اون موقعها هم بخاطر احترام به مامان و عليرضا ميپوشيدم...اومدن رادين با تأخير شد..._: شكوه همينجا باش تا من برم ببينم چرا نمياد تو...: باشه برو...تو حياط با ديدن رادين و كسى كه باهاش بود شوكه شدم, دهنم وا مونده بود...: اون دهنت رو ببند شيده ..._: سلام : سلام من عماد هستم...._: خوشبختم...ولى كاش قبل از اينكه بياييد ميگفتيد تا شكوه رو آماده كنم...: آماده... واسه چى؟ _: اخه بعد از سالها....: عماد صبح رفته بود بيمارستان شكوه و محمد رو ديده..._: اهان خوبه...بياييد تو... رادين عماد رو كمك كرد تا با ويلچر بره تو ..همين كه من خواستم برم داخل دستم رو كشيد و گفت: تو بيرون باش باهات حرف دارم..._: باشه ... حالا چرا ميزنى....كنار باغچه دو تا سنگ بزرگ گذاشته بودم واسه دكور, رو همونا نشستيم: عصرى هاپو شده بودى.._: اهان..اره...: گاز هم گرفتى؟_: اگه نميرفت ميگرفتم ...خودت خبر دارى كه گازاى من چه كار ميكنه...: اره بيچاره دست سربازه ...ميخواست ازت شكايت كنه...سرهنگ ارجمند و عليرضا كلى باهاش صحبت كردن و مجبور شدن 2هفته مرخصى بهش بدن تا راضى بشه..._: اين ارجمند خوب تو همه مسائل خودشو قاطى ميكنه...: اينطورا نيست ..حالا موضوع اون رو بذار كنار ...با عليرضا ميخوايى چكار كنى؟_: كارى ندارم باهاش ازش جدا ميشم...: اونوقت با چه بهانه دادگاه پسندى؟ اينقدر بدم مياد تا يه تقى به توقى ميخوره خانما زود ميگن طلاق ميخوام.._: منم اينقدر بدم مياد كه هرروز تو سرى بخورم و بگم ميسوزم و ميسازم...: من مثل شير پشتتم , نميزارم ديگه كتك بخورى..._: هه ... شير ... ميخوايى بچسبى بهم...هر روز كه پيش من نيستى كه نذارى كتك بخورم...: مگه هر روز قرار هاپو بشى ...يا فرار كنى؟_: شوخى نكن اينهمه... حوصله ندارم..: شوخى ندارم..._: خواهش ميكنم رادين فعلا بذار يه مدت بگذره...نميخوام در موردش فكر كنم...ميخوام برم سر كار...: چيه پولات ته كشيده؟_: اوهوم...هر جا زنگ ميزنم وجردا كه بايد رضايت پدر داشته باشن....تا ميفهمن هم كه متأهلم ميگن اجازه از شوهر بايد بيارى...ميشه تو بيايى باهام؟ يه جا رو ديروز زنگ زدم گفت بايد با شوهرت بيايى.... ميايى؟: نه...با شوهرت برو..._: ميشه يه بار نقششو تو برام بازى كنى؟: نه شيده...من خودم باهاش حرف ميزنم ببينم چى ميگه... صبح با صداى زنگ تلفنم بيدار شدم_: الو رادين خوبى ؟: اره , شيده خوبم.. ميگم حاضر شو ميخوام بيام دنبالت... لطفا موهاتو ببند..مقنعه هم سرت كن..._: چيزى شده؟: بابات ميخواد ببيندت... زود ...تو راهم من....نميدونم چه جورى 10 دقيقه ايى حاضر شدم...خونه رو به شكوه سپردم و سريع با رادين راه افتاديم...دوباره استرس و دلشوره لعنتى....: چرا ميلرزى؟ رنگت پريده..._: اره وقتى استرس دارم اينطورى ميشم...بابا حالش خوبه...؟: زياد نه...داريم ميريم بيمارستان..._: ميدونستم يه چيزى شده....حالش خيلى بده؟: ديروز داداگاهش تموم شد و حكم صادر كردن...حكمش....حكمش ابد شد..._: واى...بابا هم به خودت بد كردى هم به من....حالش از شنيدن حكمش بد شده؟: اره ... سكته كرده....تا رسيدن به بيمارستان همش تو فكر لحظه هاى خوب و بدى كه با هم داشتيم بودم...بالاخره بابام بود به عنوان بابا خيلى دوسش داشتم ولى از كاراش هم بدم ميومد و ميدونستم كه بايد مجازات بشه...به بيمارستان كه رسيدم نميتونستم درست راه برم بدنم يخ كرده بود...رادين دستم رو گرفت تا رسيدن به اتاق بابا سرم پايين بود و ميلرزيدم ..بيرون اتاق يه سرباز مراقب , رو صندلى نشسته بود...تا رادين رو ديد ايستاد و سلام نظامى داد و در اتاق رو باز كرد...بازم اين ...نميدونم هر جا ميرفتم چرا اين عليرضا جلو چشمام بود...داشت با بابا حرف ميزد ...چقدر بابا ضعيف شده بود موهاش خيلى كوتاه شده بود..صورتش هم چروكاش بيشتر تو چشم بود..رنگش هم پريده بود...با بغض نزديكش رفتم و فقط تونستم بگم _: بابا ...: شيده بابا گريه نكن...صدات نكردم كه بيايى اينجا واسم گريه كنى...(حرف زدنش مثل همون موقعها دستورى بود....از اين موضوع خوشحال شدم كه بابا رفتارش با من تغييرى نكرده...): اين اولين و آخرين بارى هست كه ميايى ديدنم...چه زنده باشم چه نباشم...خوش ندارم بيايى ديدنم...متوجه شدى؟_: بابا...بله .. چشم...ميدونستم كل كل باهاش فايده نداره هميشه حرف خودشه...: اينجا جلو شوهرت و پسر خالت ميگم ...ميرى خونه خالت ميگى اون موضوع رو كه ميخواستى بگى الان وقتشه..._: چه موضوعى بابا؟: گفتم برو از خالت بپرس نه از من...حالا هم دست شوهرت رو بگير و برو...ديگه هم نميخوام ببينمت.._: بابا بذار بعضى وقتا بيام....: برو بحث نكن...با شوهرت برو تا خيالم راحت بشه...با اينكه از ته قلبم راضى به اين كار نبودم ولى كنار عليرضا كه نزديك در بود رفتم و با بابا خداحافظى كردم و خواستم برم بيرون كه احساس كردم يه برق فشار قوى به دستام وصل كردن...دستام تو دست عليرضا بود...لبام رو از زور عصبانيت به هم فشار دادم با هم از اتاق بيرون اومديم..._: دستمو ول كن...احمق...: اينقدر تلاش نكن فايده نداره ...مگه نميخوايى راجع به كاركردن حرف بزنى...بريم بيرون ....با هم بيرون رفتيم چند تا نيشگون از دستش گرفتم تا دستم رو ول كنه ولى نيشگونهاى من كجا و دستهاى قوى و محكم عليرضا كجا...كنار ماشين عليرضا ايستاديم...: خب ...از اين به بعد هر وقت كارم داشتى خودت ميگى , نه اينكه يه نفر ديگه رو بفرستى..._: اونش ديگه به خودم مربوطه...ميخوام برم سركار .. فردا بيا تا ....: يواش يواش خانم... زياد تند نرو... اول ببين من راضيم بعدا قول و قرار بذار...من راضى نيستم برى سركار...اگه ميخوايى كار كنى بيا سر خونه زندگيت...هر جا هم بدون اجازه من برى فورى ميفهمم و نميذام...متوجه شدى...؟_: تو يه احمق نفهمى ...با اون سياوش عقده ايى فرقى برام ندارى....دستمو محكم از دستش كشيدم و پياده راه افتادم ...يه كم كه رفتم تلفنم زنگ خورد ...رادين بود..نميخواستم جواب بدم.... ولى ياد اون روز كه ميخواست تنهام بذاره افتادم و جواب دادم: چته باز فرار كردى؟ كجايى؟_: نميدونم...ميخوام تنها باشم برو خونه من خودم ميرم...: هر طور راحتى...دير نرى ها..._: باشه...ولى به حرفش توجه نكردم تا دير وقت تو خيابونا ميگشتم ...ديگه از خستگى كيفم رو رو زمين ميكشيدم...خيابون هم خلوت بود و تا خونه هم راه زيادى بود...با صداى پارس سگى از وحشت جيغ بلندى كشيدم و پا به فرار گذاشتم...تلفنم رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم..._: الو رادين..: شيده من جايى هستم نميتونم حرف بزنم...بعدا زنگ بزن....فورى هم قطع كرد...معلوم نبود كجا بوده...از ترس نميدونستم چكار كنم...عقلم ميگفت به عليرضا زنگ بزنم ولى دلم ميگفت نه ...گوشى رو برداشتم و به امير زنگ زدم_: الو امير:شيده خوبى ..؟_: امير من بيرونم ... استش دير وقت شده نميتونم برم خونه, ميتونى بيايى دنبالم ...؟: شيده من الان جايى هستم مأموريت دارم...آدرس بده ميگم يكى از بچه ها بياد دنبالت...آدرس رو دادم تو ايستگاه اتوبوس كه همونجا بود منتظر نشستم...يه مدت كه گذشت يه ماشين برام بوق زد...عليرضا بود...(اين امير و رادين رو ميخوام بكشم...)بدون هيچ حرفى در جلو رو باز كردم و سوار شدم...اونم راه افتاد...: شيده ميشه بگى چرا اينهمه كارايى انجام ميدى كه خودت هم ميدونى خوب نيست...تا اين موقع شب چرا بيرون موندى؟ چرا به خودم زنگ نزدى ؟_: من اسير و زندانيت نيستم كه اينهمه سؤال ميپرسيا...: ميدونم , عشقم هستى ...خانمم هستى...اين چند وقته هم كه مأمور عذابم شدى و همش اذيتم ميكنى...جوابش رو ندادم سرم رو به پنجره تكيه دادم و چشمام رو بستم....با بوى عطرى كه خيلى نزديك بينيم بود , بيدار شدم...اول يقه عليرضا به چشمم خورد بعدش هم خودش...بوى عطرش داشت مستم ميكرد.... تو بغلش بودم ... منو گذاشت رو تختم...در اتاق رو بست و خودش هم كنارم رو تخت نشست...ديگه كاملا بيدار شده بودم..._: مرسى كه منو رسوندى ...حالابرو..: ميشه شب پيشت بمونم...شيده اين چند وقته...نذاشتم حرفش تموم بشه...خواستن و نياز و رو تو چشمامش ديدم ولى نميتونستم روزاى سخت گذشتمو فراموش كنم كه تحقيرم كرده بود..._: عليرضا برو..: يه امشب ...._: خواهش ميكنم برو ...من حالم خوب نيست..بدون هيچ حرفى رفت...تا صبح گريه كردم و زار زدم..خودم هم نميدونستم به قول رادين چه مرگم شده بود...صبح با صداى محمد از خواب بيدار شدم..: كبوتر كبوتر پرواز نميكنى؟بلند شو صبحونه بخوريم..._: محمد خوابم مياد...برو...صداى شكوه اومد كه داشت به زور محمد رو با خودش ميبرد...دلم طاقت نيورد تا به خواستش بى اعتنا باشم..._: محمد صبر كن حالا ميام با هم صبحونه بخوريم...مشغول خوردن صبحونه بوديم كه ياد حرف بابا تو بيمارستان افتادم گفته بود برم سراغ خاله يه چيزى ازش بپرسم...سريع بلند شدم و با خاله تماس گرفتم و خاله هم گفت كه شب با شكوه و محمد بريم خونش تا موضوع رو بگه... نميدونستم چى ميخواد بگه زياد تو فكرش نرفتم ...شايد هم نصيحت ميخواد بكنه... دلم واسه مامان وسمانه تنگ شده بود ولى نميخواستم برم ديدنشون...بيشتر تلفنى با مامان حرف ميزدم ...از وقتى كه عليرضا منو تو بيمارستان تنها گذاشته بود, مامان هم ازش دلخور شده بود و رفته بود خونه سمانه...ميدونستم حسابى تنها شده .... سمانه هم به گفته مامان باهاش سرسنگين بود...خودم هم دلم برش تنگ شده بود مخصوصا اون چشماى جادوييش...تو آژانس بوديم كه شكوه گفت : شيده .... من امشب ميرم خونه رويا جون..._: ا...خبريه؟: خبره چى ؟.... يه كم ميخواييم با هم حرف بزنيم_: راجع به عماد؟: نه بابا.....اونطوريا كه فكر ميكنى نيست ...هنوز خاك كريم خشك نشده...تا دادگاه سياوش بايد خودمو آماده كنم...فعلا به چيز ديگه ايى فكر نميكنم...عماد هم حرفى به غير از حرفاى معمولى دختر خاله ايى , پسر خاله ايى نزده..._: باشه , باشه , فهميدم ميخواستم شوخى كنم يه كم بخندى ...خيلى وقته نديدم بخندى...با حرف من تو فكر رفت...تا رسيدن خونه خاله ديگه حرف مهمى نزديم...جلو خونه خاله كه رسيديم ...ماشين سعيد, رادين و عليرضا رو ديدم ...اوه چه خبره...وارد خونه شديم و با همه سلام و احوالپرسى كردم....به عليرضا سلام سردى دادم و دورترين محل به اون نشستم...با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم ...ولى لج كرده بودم...نگاش آتيشم ميزد.. ميدونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نميتونستم روزاى سختمو فراموش كنم....ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود...يه كم كه از نشستنمون گذشت,گفتم : خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم...: باشه ميگم...