شاه شطرنج | قسمت نه
.ببين...هنوز سرپام-همين يک جمله...آرامش را به صورتش برمی گرداند.کليد می اندازم و وارد خانهمی شوم. اميرحسين و مادرم توی هال ايستاده اند...يکی قدم می زند...يکی بهديوار تکيه داده...هر دو در يک زمان به سمتم هجوم می آورند.صدای امير از.خشم می لرزدمعلوم هست کجايی؟
:اما من آرامم...مادرم با گريه می گويد
!خدا رو شکر.مردم از نگرانی مامانی-
!...مامانی؟؟؟هههههه
از کنارشان می گذرم...بازويم با خشونت کشيده می شود.تعادلم را از دست می
دهم و توی آؼوشش می افتم...چقدر برای بازگشت به اين آؼوش حسرت
خوردم...چقدر...! سريع خودم را جمع و جور می کنم و توی چشمانش خيره می
.شوم...پاهايم هنوز می لرزند...اما مطمئنم که مردمکم ثابت و مقتدر است
.رگهای روی فکش بيرون زده است...از ميان دندانهای کليد شده اش می ؼرد
.بعضی وقتا دلم می خواد تا اونجايی که می خوری بزنمت-
می خندم...مرا از درد جسمانی می ترساند...ای خدا...اينها کجای کارند؟
بازويم را بيرون می کشم و به اتاق می روم...لپ تاپم...مدارک شناسايی...و کمی
لباس و وسايل شخصی تنها چيزيست که از آن خانه می برم...آرام در اتاق آوا را
باز می کنم...خوابيده...مثل فرشته ها...دلم...بيشتر از اين نمی تواند فشرده
شود...!شوری اشک را توی دهانم حس می کنم.پاهايم قدرت جلو رفتن ندارد.از
.همان دور زمزمه می کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 563
!...مواظب خودت باش خواهری-
کيفم را باز می کنم و چاقوی ضامن دار کوچک را بيرون می آورم و توی مشتم
مخفی می کنم و به هال می روم...هر دو روی مبل نشسته اند...هر دو سرشان را
ميان دستانشان گرفته اند...هر دو با شنيدن صدای قدمهای من سر بلند می
کنند...هر دو با ديدن ساک توی دستم از جا می پرند.صدای مادرم را اول می
...شنوم
کجا می خوای بری؟-
احساس می کنم وقتش شده...ساک را زمين می گذارم و مقابلش می ايستم...يکبار
ديگر تمام زوايای صورتش را بررسی می کنم.در چشمانش التماس و نگرانی
.موج می زند
کجا می خوای بری دخترم؟-
.نفسم را با قدرت بيرون می دهم
!...بخشيدمت-
.چشمهايش گرد می شوند
!...زندگيم رو ازم گرفتی...ولی بخشيدمت-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 564
...دستش را دراز می کند...از سر درماندگی
!...می بخشمت-
دستش را روی دهانش می گذارد.هجوم اشک به چشمانش...با اين
!...وسعت...ؼيرقابل باور است
!...می بخشمت چون ديگه چيزی واسه کينه ورزی نمونده-
.چشمش را می بندد
!...می بخشمت چون ديگه چيزی واسم نمونده که بخوای ازم بگيری-
ساکم را بر می دارم و اينبار مقابل اميرحسين می ايستم...ساک را زمين می
گذارم و مستقيم نگاهش می کنم...مبهوت و حيران نگاهم می کند.نفس عميقی می
.کشم
اگه با عذرخواهی کردن من قلبت آروم می گيره...من از ته دلم معذرت می -
خوام...هزار دفعه عذر می خوام...قبال هم خواستم...همون روزی که از خونه
بيرونم کردی...االنم می گم...ببخش اگه ناخواسته تو اين بازی داخل شدی و
صدمه ديدی...ببخش اگه دلت شکست يا ؼرورت جريحه دار شد...ببخش اگه
باعث شدم زندگيت خراب شه...واقعا متاسفم...از صميم قلب.....هزارانرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 565
بار...ولی می دونی چيه؟مشکل من و تو اين نيست...مشکل اينه که من اگه روزی
صدبارم بگم ؼلط کردم...تو باور نمی کنی...نه اينکه نخوای...نمی تونی...مشکل
اينه که اگه من دوست داشتن رو بلد نيستم...تو هم اعتماد کردن رو بلد
نيستی...!شايدم حق داری...شايد حق با توئه...من اليق اعتمادت نيستم...اليق
اينکه زنت باشم نيستم...اليق اينکه تو اين خونه باشم نيستم...چون تو اين
دنيا...هرکسی می تونه بد باشه...می تونه دلخور باشه...می تونه زخم خورده
باشه...می تونه دنبال انتقام گرفتن از کسايی که اذيتش کردن باشه...به جز من...!
تو به همه حق می دی...به همه فرصت می دی...روی هر نوع اشتباهی...رو
اشتباه هرکسی... سرپوش می ذاری به جز من...! منو درک نمی کنی...نمی
فهمی...چون هيچ وقت تو شرايطی مثل من نبودی و زندگی نکردی...انتظار
زياديه که بتونی بفهمی من چی کشيدم...اما اينکه يه ذره خودت رو جای من
!...بذاری...توقع زيادی نبود
.لبم را گاز می گيرم
ولی باور کن...من که هيچی...عزرائيلم می تونه عاشق بشه...درسته من خيلی -
بدم...درسته خيلی بی احساس و بی عاطفم...درسته که هيچ بويی از انسانيت
نبردم...ولی تو رو دوست داشتم...خيلی بيشتر از اون چيزی که فکرش رو
...بکنی
:زيرلب می گويد
منظورت از اين حرفا چيه سايه؟می خوای چيکار کنی؟-
.سرم را تکان می دهمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 566
هيچی...فقط اگه می تونی باور کن...به جز اون اوائل من هيچ منظور بدی در -
مورد تو نداشتم...چطور می تونستم بازيت بدم وقتی نفسم واست می رفت؟چطور
می تونستم ناراحتت کنم در شرايطی که تنها لحظات آروم زندگيم وقتی بود که تو
کنارم بودی؟
.قدمی عقب می روم...دستانم را از هم باز می کنم
ببين امير...بازی تموم شده...من بردم...به اون چيزی که می خواستم -
رسيدم...طبق محاسباتت من ديگه نبايد به تو احتياجی داشته باشم...ديگه نيازی به
فيلم بازی کردن ندارم...ولی هنوزم می گم دوست دارم...دوست داشتم...عشقم
...بازی نبود...احساسم حقيقی بود
چند لحظه توی چشمانش نگاه می کنم.دستانم دو طرؾ بدنم رها می شوند.ساکم را
.بر می دارم
اما تو باور نمی کنی...ببين...باور نمی کنی...ای کاش از بين اون همه خصلتای -
!...مثبت و منفی انگليسيا...واقع بين بودنشون رو به ارث می بردی...ای کاش
پاهايم قدرت ندارند...اما مجبورشان می کنم به رفتن و نماندن...مادرم ناله می
.کند
.سايه...نرو...تو که جايی رو نداری-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 567
:به سمتش می چرخم و می گويم
اينم از صدقه سری شماست...حتی خونواده پدريم هم به خاطر گناه تو منو -
مجازات کردن و از خودشون روندن...هيچ کس سايه رو نمی ديد...تو اين همه
ر منير...من فقط دختر تو
سال من سايه نبودم...می دونی چی صدام می زدن؟دخت
!...بودم...و چون دختر تو بودم پس به آتيش تو سوزوندنم
.سرش را پايين می اندازد
اما من بخشيدمت...اگه بخشش من باعث ميشه حالت خوب شه و بيشتر به آوا -
برسی...می بخشمت...فقط نذار آوا هم مثل من بشه...يه کاری کن که برادرش
بهش افتخار کنه...نذار اونم مثل من باعث سرافکندگی امير شه...! به خاطر
!...آوا...می بخشمت...به خاطر آوا...خودت رو ببخش
برای آخرين بار به امير نگاه می کنم...از چشمانش هيچی نمی خوانم...نگاهش را
از من می گيرد...نگاهم را نمی گيرم...و با خودم فکر می کنم...که من...تمام
!...تالشم را...آخرين تالشم را... کردم
.درست لحظه ای که می خواهم پايم را از در بيرون بگذارم صدايش را می شنوم
.تو هيچ جا نمی ری!نه تا وقتی که اون بچه تو شکمته-
قلبم خراشيده می شود...چيزی بيشتر از خراش...تکه پاره می شود...دلم می
خواهد خودم را به همراه اين بچه از باالی همين برج به پايين پرتاب کنم!بعد ازرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 568
اين همه حرؾ...بعد از اين همه اعتراؾ...بعد از اينهمه شکستن خودم و
ؼرورم... نه...محال است به خاطر اين بچه بمانم...چون من از اين فشار بريده
...ام...بريده ام
چشمم را محکم روی هم می فشارم و تصميم آخرم را می گيرم...در را کامل باز
می کنم و چشم به آسانسور می دوزم.هنوز در همين طبقه است...سريع به سمتش
می دوم و قبل از اينکه دست امير به من برسد دکمه را می زنم. توی البی هم می
دوم...با اشک و بؽض می دوم...خودم را توی ماشين ماکان می اندازم و بريده
:بريده می گويم
!...برو...برو داره دنبالم مياد-
پايش را روی گاز می گذارد.می چرخم و از پشت پرده اشک امير را می بينم که
دستانش را روی زانوهايش گذاشته و به مسير ما چشم دوخته...از همين فاصله هم
!...نفس نفس زدنهايش را می بينم...تمام هشت طبقه را از پله ها آمده
ويالی کوچک ماکان...در حد فاصل جاده چالوس و کرج...بزرگترين آرامشی
ست که بعد از مدتها به دست آورده ام...امروز درست دو ماه است که از عالم و
آدم بريده ام و همراه پسرم...در محيطی بدون تنش و دؼدؼه زندگی می کنم.شبی
نيست که ماکان به ما سر نزند...روزی نيست که چندين و چند بار تماس
نگيرد...هر دو هفته يکبار وادارم می کند برای انجام معاينه و سونوگرافی به
کرج بروم...خودش هم می آيد..پا به پايم...قدم به قدم...مطب به مطب...با
وسواس برايم دارو می گيرد...برايم لباس می خرد...برای خودم و پسرم...اتاقیرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 569
را پر از اسباب بازی و عروسک و ماشين کرده...هر بار که به خانه می آيد هر
دو دستش پر است از وسايل متفرقه ای که به عشق پسر من می خرد...برايم ؼذا
می پزد...و با ادا و اطوارهايش لبم را ؼرق خنده می کند...هر شب فيلم تازه ای
برايم می آورد که طی روز سرگرم باشم و احساس دلتنگی نکنم...می بينم که
وقت آمدن و وقت رفتنش بارها و بارها دوربين های امنيتی و دزدگيرها را چک
می کند اما هر بار که می خواهد از من جدا شود نگران تر از بار پيش
است...سگ آموزش ديده گرفته...ديوارها را نرده کشی کرده...اما از دلش خبر
دارم...آرام ندارد...گاهی با هم توی حياط کوچک اما سبز و پردرخت ويال قدم
می زنيم...از همه چيز برايم حرؾ می زند...به جز تهران و آدمهايش...از آنها
هيچ نمی گويد...منهم با وجود اشتياق بی حدم نمی پرسم...فقط می دانم تمام
نيرويش را برای چرخاندن شرکت من به کار گرفته و باز هم می دانم که اين
مسئوليت در کنار کارهای کيميا چقدر سنگين و طاقت فرساست...ماه به ماه سود
شرکت را...به حسابم می ريزد...و من آنقدر حسابدان هستم که بدانم اين مبلػ
چيزی فراتر از درآمد اين شرکت نوپاست...ماکان خوب است...فراتر از
خوب...از آنهايی که نسلشان منقرض شده...از آنهايی که ديگر نمی بينی...از آن
دسته مردهايی که توی افسانه ها آمده...گاهی حس می کنم سامان زنده شده و در
قالب ماکان به زندگی ام برگشته...آنقدر که نجيب است اين مرد...آنقدر که حد و
حدود و حرمت می شناسد...آنقدر که بی هيچ نسبتی...برادر وار کمر به حمايتم
بسته و جای خالی تمام نداشته هايم را پر کرده...مگر راحت است هر روز و هر
شب اين مسير طوالنی را طی کردن...آنهم برای زنی که هيچ نسبتی با تو
ندارد؟؟؟ بعضی شبها...در فاصله ای که من به آشپزخانه يا اتاق می روم...روی
مبل خوابش می برد...و چقدر در آن لحظه چهره معصومش دوست داشتنی تر
می شود...به خاطر آرامش وجود او...من و پسرم هم آراميم...مدتهاست که از
فشار خون باال و دردهای خطرناک خبری نيست...حرکات پسرم طبيعی و منطقی
است و اگر دردی دارم کامال روتين و پيش بينی شده است...بعد از سالها نفسهای
راحت و فارغ از عذاب به زندگی ام برگشته و من اين را مديون ماکانم.فرشته ای
که می دانم از کجا و از طرؾ کی نازل شده و هر لحظه او را بابت اين نعمتش
...شکر می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 571
اما امشب ماکان متفاوت است...چهره هميشه ماليمش درهم و گرفته
است...حواسش نيست...نه به من...نه حرفهايم...آنقدر می شناسمش که بدانم
چيزی بزرگتر از درگيريهای روزانه فکرش را مشؽول کرده...برايش شام می
:کشم...کمی می خورد...اما زود عقب می کشد و آهسته می گويد
ميشه ازت خواهش کنم جانمازم رو بدی؟-
اين درخواستی ست که هرشب می کند...می دانم به نماز اول وقت مقيد است...اما
طی اين مدت هميشه تا رسيدن به خانه من صبر کرده و با وجود اينکه جای
سجاده اش را خوب بلد است...هميشه از من می خواهد که برايش بياورم...و
من...قحطی زده دور از آب...با حسرت...با لذت...جانماز را برايش پهن می
کنم...روی پرزهای نرمش دست می کشم و گاهی که خيلی دلم تنگ می
شود...مهر را بو می کنم...بوی خاکش را فرو می دهم و مست می شوم...بعضی
وقتها...جايی که در تيررس نگاهش نباشم می نشينم و به نماز خواندنش نگاه می
کنم...صدای مردانه اش...تداعی کننده پدرم است...برادرم است...ماکان از
آنهاست که نماز را برای خودش می خواند...برای دل خودش...سخت نمی
گيرد...قاعده و قوانين دست و پا گير...آنطور که پويا درگيرش بود...درست نمی
کند...خدا را تازيانه به دست و آماده انتقام گيری و تنبيه کردن نمی بيند...خدای
ماکان مهربان است...می بخشد...بارها و بارها می بخشد...تا ابد می
بخشد...هرگناهی را می بخشد...خدای ماکان ترسناک نيست...خشمگين
نيست...قشنگ است...آخرت ماکان...جهنم ندارد..سراسر بهشت است...خدای
ماکان...همان خدای من است...همانکه فقط مال من بود...انگار حاال خدای او
!..شده...و من چقدر حسادت می کنم...چقدر
!...دستت درد نکنه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 571
دست از نوازش پرزها برميدارم و به سختی از جا بلند می شوم...بزرگی شکمم
...تحرک را برايم سخت کرده
.خواهش می کنم...پيشاپيش قبول باشه-
لبخند می زند و قامت می بندد.کمی دورتر می نشينم و با انگشتانم بازی می
کنم...چقدر راحت با خدا ارتباط می گيرد...چقدر اين حال ؼريبش ؼبطه خوردن
!دارد
...کاری نداره...پاشو وضو بگير-
...جا می خورم...رو به قبله...با شانه های فرو افتاده نشسته
...پاشو ديگه...سختش نکن-
.من و من می کنم...نمی شود...نمی توانم...!به سمتم می چرخد
نگو که دلت تنگ نشده...نگو که واسه يه لحظه حرؾ زدن باهاش پرپر نمی -
زنی...نگو که کلی حرؾ نگفته تو دلت نمونده...نگو...چون من نگاه حسرت
بارت رو به اين سجاده می بينم...فقط کافيه بری وضو بگيری و
...برگردی...همين...باقيش با منرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 572
:زيرلب می گويم
...نميشه...با من قهره-
...لبخند می زند...لبخندش سبز است
...تو وضو بگير...من بهت ثابت می کنم که قهر نيست...پاشو-
نگاهش می کنم...آنقدر به او اعتماد دارم که بدانم وقتی می گويد می شود...می
!شود
با وسواس وضو می گيرم...هی نم آب را با حوله پاک می کنم و باز وضو می
گيرم...پاکی آب...حاال که بعد از مدتها می خواهم با او حرؾ بزنم...استرسم را
کمتر می کند...چادر ندارم...مانتوی تميزی به رنگ آبی آسمان می پوشم و شال
سفيدی بر سرم می اندازم و به سمت ماکان باز می گردم...کنارش می نشينم و
:منتظر می مانم...با لبخند...همان لبخند سبز نگاهم می کند و می گويد
بيا...اين جانماز من...همون که اينقدر دوسش داری...اينم پنجره و آسمون...من -
!...می رم..امشب فقط تويی و خدا...ببينم چه می کنی
مبهوت به رفتنش نگاه می کنم...قبل از خروج صدايش توی سرم پژواک می
.شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 573
...ديگه بسه سايه...ببين...منتظرته...خيلی وقته که منتظرته-
چشم از در می گيرم...هول و شتاب زده...شالم را مرتب می کنم...چون می دانم
به حرمت وجود ماکان...خدا هنوز توی اين اتاق است...! جا به جا می شوم و رو
به روی سجاده می نشينم...! مهر را برمی دارم و بو می کنم...بايد حرؾ
بزنم...قبل از اينکه برود...بايد حرؾ بزنم...اما چرا اين زبان لعنتی نمی چرخد؟
ن امشب...ابر ندارد...ستاره
سرم را بلند می کنم و به آسمان خيره می شوم...آسما
هم ندارد...فقط يک نيمه زيبايی از هالل ماه را در خود جای داده...! تسبيح
شبرنگ را بر می دارم...همانکه ماکان با آن هللا هللا می گويد...! دانه اول را می
:اندازم و آرام می گويم
!...هللا-
قلبم برای لحظه ای می ايستد...حس خوبی بود...تکرارش می کنم...اينبار کمی
بلندتر...باز می گويم...دوباره و دوباره...خاطرات خوش قديمی...هجوم می
.آورند...خاطرات روزهای با خدا بودن...زمزمه می کنم
!...سالم-
.تسبيح را مشت می کنم
!...منم خدا...سايه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 574
.با پشت دست...اشکم را پاک می کنم
يادت مياد؟-
.لبم را با تمام قدرت گاز می گيرم
!...دلم خيلی واست تنگ شده-
به همان هالل باريک خيره می شوم.حتی يک تکه ابر هم توی اسمان نيست!دلم
...داغ دارد..خيلی
نيومدم ازت بخوام منو ببخشی...درخواستی ندارم...حاجتی ندارم....فقط اومدم -
!...همينو بگم..دلم خيلی تنگ شده
.ماه روشن و خاموش می شود
واسه اون شبايی که با هم حرؾ می زديم...واسه اون لحظاتی که با هم -
گذرونديم...واسه اينکه تو بگی من گوش بدم....من بگم و تو بشنوی...واسه اينکه
من گريه کنم و تو اشکامو پاک کنی...واسه اون وقتايی که دلم از همه بگيره و تو
بگی که "آيا خدا برای بنده اش کافی نيست"؟ و با همين يه جملت منو از دنيا بی
نياز کنی. دلم واسه اون خلوتای دو نفره...واسه اون جلساترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 575
خصوصيمون...همونايی که بدون قرار قبلی برگزار می شد و تو با روی باز منو
...می پذيرفتی... تنگ شده...دلم تنگ شده
...چشمانم می سوزند
چی شد خدا؟کی به دوستيمون حسودی کرد؟کی چشممون زد؟آخه چی شد که قهر -
کرديم؟ يهو به خودم اومدم ديدم گمت کردم...ديدم نيستی...ديدم رفتی...سرگردون
شدم...همه چيمو از دست دادم...تو که نبودی...هيچی نبود...تو که رفتی...همه
رفتن...همه بهم پشت کردن.آخه چی شد؟منکه به جز تو اميدی نداشتم...چی شد
که ولت کردم؟
.بؽضم را قورت می دهم
می دونی..خيلی بده...يکی بشه همه دنيات...بشه همه کست...بعد درست تو -
همون وقتی که بهش احتياج داری حس کنی که نيست...حس کنی که تنهات
گذاشته...دلت می شکنه...قلبت می گيره...آرزوهات به باد می ره...هميشه حس
می کردم به يه کوه تکيه دارم...به خدا...ولی تو يه لحظه...خالی شدم..تنها
شدم...تهی شدم...چون فکر می کردم دوستم نداشتی...فکر می کردم عشقمون يه
!طرفه ست...فکر می کردم هيچ وقت به حرفام گوش ندادی و صدامو نشنيدی
.بؽضم می ترکد
باهات قهر کردم...چون دلخور بودم...تنها بودم...تنها بودم...باهات قهر -
کردم...ولی هر روز بيشتر دلم واست تنگ می شد...دلم می خواست فراموشترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 576
کنم...خيلی هم سعی کردم...اما نشد...تو نذاشتی...من ازت بريدم...اما تو
نبريدی...هرجا...به يه شکلی بودنت رو داد زدی...يادآوری کردی...من داد
زدم...تو خنديدی...من کفر گفتم...تو نوازش کردی...من عقب رفتم..تو جلو
اومدی...فکر نکن حاليم نيست...حاليمه...فکر نکن نمی فهميدم...می فهميدم...فکر
نکن صبوری کردنت رو...مدارا کردنت...چشم پوشی کردنت رو... رو نمی
ديدم...می ديدم...فکر نکن...اون وقتايی که دستمو می گرفتی و از منجالب
بيرونم می کشيدی رو درک نمی کردم...می کردم...فقط خودمو به حماقت می
زدم...چون نمی خواستم قبول کنم که تو خدايی...که مثل من کم تحمل و زودرنج
نيستی...نمی خواستم قبول کنم که تو از هيچ کس رو بر نمی گردونی...لج کرده
بودم...با تو...با خدا...با خدام...لج کردم و گند زدم به زندگيم...گند زدم به
...زندگيمو همشو انداختم گردن تو
.صدايم باال می رود
ولی ديگه نمی تونم...دارم ديوونه می شم..منو تو آتيش بسوزون...ولی باهام -
حرؾ بزن...من ديگه طاقت دوريت رو ندارم...من بدون تو نمی تونم سرپا
بمونم...آخه واسه کی درددل کنم که از تو محرم تر باشه؟ از کی بخوام تنهام
نذاره که از تو با معرفت تر باشه؟ از کی بخوام به دادم برسه که از تو قدرتمند تر
!. .باشه؟من چطور بدون تو دووم ميارم؟نميارم..ببين...نميارم
...آسمان ستاره باران شده...پر از شهاب...پر از قشنگی
من ؼلط کنم رو حرؾ تو حرؾ بزنم...من کی ام که به تو اعتراض کنم؟؟؟به چه -
جراتی از تو ببهرم؟از تو ببهرم به کی پناه ببرم؟خودت که می دونی که من چقدر به
!...تو وابستم...حماقت کردم...بچگی کردم..ؼلط کردم...منو ببخشرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 577
.صدايم ميان هق هق گريه هايم گم می شود
ببخش خدا...عمق دلتنگيم رو ببين...نذار بيشتر از اين بسوزم...بذار برگردم -
...پيشت...بذار دوباره حست کنم...بيا آشتی کنيم خدا...دلم واست يه ذره شده خدا
آسمان شب...روشن تر از تمام روزهای اين چند سالم است...شايد توهم
است...شايد خيال است...اما من می بينم...با همين چشمان خيس و بارانی خودم
:می بينم که توی آسمان می نويسند
!...تنها خداست..که خود توبه پذير مهربان است-
در اوج اشک می خندم...با تمام وجود می خندم...آرام می گيرم و کنار سجاده
دراز می کشم...پسرم بی حرکت شده...او هم از اينهمه عظمت رو به رويش
متحير مانده و به احترامش سکوت کرده...اشکم از گوشه چشمم می
:چکد...نوازشش می کنم و می گويم
نترس پسرم...ديگه نترس...خدا اومد...ديگه نمی ذاريم بره...حاال که -
برگشته...هيچ قدرتی نمی تونه اذيتمون کنه...راحت بخواب...از اين به بعد منو
!...خدا...با همديگه...مواظبتيم
سنگينی و کرختی دست و پايم وادارم می کند چشم باز کنم.نوری که اتاق را
روشن کرده خبر از آمدن يک صبح ديگر می دهد.پتويی که رويم انداخته شدهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 578
کنار می زنم و از اتاق بيرون می روم.خانه در سکوت کامل فرو رفته.دست و
رويم را می شويم و در حاليکه کمرم را می مالم به آشپزخانه می روم.از ديدن
.ماکان...که پشت ميز نشسته و چشم به فنجان خالی مقابلش دوخته تعجب می کنم
فکر کردم رفتی؟-
مشخص است که در اين عالم نبوده...اين را از تکان خوردن ناگهانيش می
:فهمم.لبخند بی رمقی می زند و می گويد
ببخشيد که شب رو اينجا موندم...ترسيدم زيادی جوگير شی و يه کاری دست -
.خودت بدی.دلم به رفتن راضی نشد
.برای خودم چای می ريزم و می نشينم
.ای بابا...تو هنوز منو نشناختی؟من جون سخت تر از اين حرفام-
هر وقت ديگر بود با خنده و شوخی جوابم را می داد.اما اينبار فقط بيشتر در
.خودش فرو می رود
ماکان؟-
:بدون اينکه سر بلند کند می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 579
بله؟-
نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.شايد يه روز بتونم اينهمه محبتی رو که طی -
.اين مدت بهم کردی..جبران کنم...اما کار ديشبت ؼيرقابل جبرانه
.لبخندش کمی جان می گيرد
من فقط وسوسه ت کردم...همين...خودت خواستی که برگردی...اگه زمينه -
.بازگشت تو وجودت نبود خود خدا هم نمی تونست برت گردونه
سرم را به نشانه تاييد تکان می دهم...اما خوب می دانم که چقدر بابت اين حس
...سبکی فوق العاده به او مديونم
.باورت نميشه...ولی ديشب فکر می کردم اگه بخوام حتی می تونم پرواز کنم-
...با همان متانت هميشگی اش لبخند می زند...کمی تو صورتش دقيق می شوم
!ماکان...صورتت رو برگردون-
کبودی و خونمردگی ؼليظی زير گوش سمت راستش به چشم می خورد.من
چطور متوجه نشدم؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 581
اين کبودی چيه؟-
:فنجان را به عقب می راند.دستهايش را به سينه می زند و زيرلب می گويد
.ضرب شست اميرحسينه-
چشمانم تا آخرين درج گشاد می شوند.اميرحسين و دعوا؟؟؟اميرحسين و کتک
کاری؟؟
!!!اميرحسين؟؟؟-
.توی چشمانم خيره می شود.سياهی چشمانش برق می زند
اين چيز مهمی نيست سايه...من به امير حق می دم و از دستشم ناراحت -
نيستم.چيزی که مهمه حرفاييه که می خوام بهت بزنم.نمی دونم چطوری بگم که
.اشباه برداشت نکنی
.قلبم تا ابتدای گلويم باال می آيد
.بگو چی شده.فقط بگو-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 581
.با انگشت اشاره هر دو چشمش را می مالد
خودت می دونی که اگه تا ابد هم طول بکشه من ازت حمايت می کنم.چون واسه -
من درست عين خواهرمی...عين مهتاب...اما اينو بايد بدونم که چه تصميمی واسه
زندگيت داری؟
.آب دهانم را قورت می دهم
ماکان...سوال نپرس...فقط بگو چی شده؟چرا با امير درگير شدی؟-
.چند لحظه سکوت می کند
امير از روز اول می دونست که پيش منی...ماشينمو شناخته بود...همون شب -
اول وقتی برگشتم خونه..دم در منتظرم بود...همونجا با هم گالويز شديم...از
همون موقع تهديد کرد که شکايت می کنه...آبروم رو می بره و هزارتا چيز
ديگه...من تا امروز مقاومت کردم...چون می دونستم هر دوتون به اين دوری و
فاصله احتياج دارين.می دونستم اگه برگردی باز همون آشه و همون کاسه.تا حاال
چندين بار تعقيبم کرده و من هر بار به يه شکلی دست به سرش کردم.ديروزم
رسما ديوونه ا اومد کيميا...جلوی همه دست به يقه شديم...هم اون زد هم من...
.شده...و من بهش حق می دم
!...باور نمی کنم...باورم نمی شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 582
سايه...امير خيلی داؼونه...هرجا که به فکرش می رسيده رفته...تمام تهران رو -
زير و رو کرده.من بهش گفتم اون شب مرکز شهر پياده شدی و ديگه ازت خبر
واقعا بهم ا ندارم...هر روز می ره ميدون آزادی.نمی دونم دنبال چی می گرده ولی
ريخته.روز به روزم داره بدتر می شه...چون هيچ وقت فکر نمی کرد تو اونقدر
ازش خسته باشی که قيد همه چيزای مهم زندگيت رو بزنی و اينجوری عين يه
قطره آب تو زمين فرو بری...نگرانی و عذاب وجدان خردش کرده...بايد
ببينيش...مطمئنم نمی شناسيش...!هر روز می ره شرکتت و اونجا رو بهم می
ريزه...همه رو تهديد می کنه...اون امير منطقی و خوددار...مثل پلنگ زخمی به
.همه می پره
دستانم را مشت می کنم...با تمام قدرت ناخنم را توی پوست و گوشتم فرو می
.برم
گوش کن...در حال حاضر آرامش و سالمتی تو از هرچيزی واسم مهم تره.اما -
نميشه اينجوری ادامه داد.تو االن تو ماه نهمی.نياز به مراقب 24 ساعته داری.هر
لحظه ممکنه دردات شروع شه.به خدا شبا يه دقيقه خواب راحت ندارم.همه فکرم
اينجاست.نکنه دزد بياد...نکنه بترسی...نکنه حالت بد شه...درسته...من
برادرتم،دوستتم،همکارتم،ول ی تو بيشتر از هرکسی به پدر بچه ت احتياج
.داری.اون بايد کنارت باشه.اون می تونه اونجوری که درسته کمک حالت باشه
فکم قفل کرده...می خواهد مرا به آن جهنم بازگرداند...می خواهد اين آرامش نو
.رسيده را دوباره از من و بچه ام بگيرد
راستش رو بخوای...از يه طرفم دلم واسه اميرحسين می سوزه...عين مرغ -
سرکنده بال بال می زنه...وقتی خودم رو جای اون می ذارم آتيش می گيرم.زن ورمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 583
واقعا حالش بده...خيلی بيشتر ا بچه ش از دستش رفتن و هيچ کاری نمی تونه بکنه.
.از اون چيزی که فکرش رو بکنی
.به زحمتم بين فک باال و پايينم فاصله می اندازم
.اون فقط نگران اين بچه ست.بهش اطمينان بده که سالمه...آروم می گيره-
.ساعدش را روی ميز می گذارد و به جلو خم می شود
اشتباه می کنی...زن از روز اول بارداريش حس مادری داره چون بچه تو -
بطنشه...اما مردا شايد تا يکی دو ماه بعد از تولد بچه هم نتونن او احساس قوی
پدرانه رو داشته باشن.من به عنوان يه مرد بهت می گم...هيچ مردی واسه خاطر
بچه ای که هنوز دنيا نيومده اينقدر آشفته و خراب نميشه.تو اين مدت يه بار هم
نگفته بچه...فقط می گه سايه...می گه زنم...می گه سايه فشارش باالست...ميگه
دکتر گفته اگه فشارش کنترل نشه ممکنه جونش به خطر بيفته...می گه سايه هيچ
کس رو تو اين دنيا نداره...ميگه سايه حواسش به سالمتيش نيست...حواسش به
...تؽذيش نيست
.دستش را توی موهايش فرو می برد
نمی خواستم اينو بگم...اما ديروز جلوی مديرعامل و کارکنان کيميا...التماسم -
کرد...اميرحسين احتشام با اون همه دبدبه و کبکبه التماسم کرد که اگه از جات
خبر دارم بهش بگم...اين يعنی اوج استيصال مردی مثه اميرحسين...يعنی اوج
...درموندگيشرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 584
.قلبم درد می گيرد.اشک در چشمم حلقه می زند
اينا همش حرفه ماکان...تو تمام اين مدت فقط گفته بچه...خودم شنيدم که به مادرم -
گفت به محض دنيا اومدنش...طالقم می ده...می خواد بچه رو ازم بگيره و منو
دوباره از خونش بيرون کنه...حتی همون شب آخر...بعد از اينکه ازش
عذرخواهی کردم و گفتم که چقدر دوستش دارم...سکوت کرد و وقتی ديد دارم
ميرم گفت تا وقتی اون بچه تو شکمته نمی تونی بری...بهش بگو بچه
سالمه...ببين چطوری آروم می گيره...اصال بذار من جواب سونو و آزمايشام رو
.واسش پست می کنم...مطمئنم دست از سرت برمی داره
.به صندلی تکيه می دهد
تو هنوز اميرو نشناختی...من کاراشو تاييد نمی کنم...اما می فهممش...امير تو -
روه همه جوره خواست و قبول کرد.درسته؟طبق گفته خودت فقط و فقط ازت
صداقت خواست که تو نداشتی...بعد از اون جريانم...سه تا آدم مريض رو دستش
موند...تا حاال بابای اميرو ديدی؟اميرعلی رو می گم...برو ببين از اون قدرت و
شوکتش چی مونده.شده يه موجود ترحم برانگيز که همه دور و ورياش دعا می
کنن زودتر خدا ازش راضی شه.يعنی واسش آرزوی مرگ می کنن.خب
پدرشه...تو وقتی مادرت رو تو حال مرگ ديدی تونستی بی تفاوت باشی؟با اون
همه دلخوری که ازش داشتی؟؟؟نتونستی...واسه نجات جونش خودت رو به آب و
آتيش زدی...پس به اونم حق بده که تو رو به خاطر اين شرايط پدرش مقصر
بدونه...همونجوری که پدر اون خونواده تو رو از هم پاشيد...تو هم خونواده
اميرو ازش گرفتی...حداقل تو هنوز مادرت رو داری...حتی اگه انکارش
کنی..بازم مادرته...اما امير ديگه هيچ کس رو نداره...تنهايی داره يه فشار چند
جانبه رو تحمل می کنه.کارای شرکت...مادرت و آوا...پدرش...تو و بچهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 585
ت...زندگی و اعصاب بهم ريخته خودش...! خب مگه يه آدم چقدر ظرفيت
داره...عصبانيه..دلخوره...هرکا ری می کنه که يه کم از اين بار عصبيش کم
شه...مثال همون قضيه شرکت تو...مگه خودش يا آوا چه احتياجی به اين چيزا
دارن؟مگه بابای آوا کم واسش گذاشته؟يا مگه امير کم مال و منال داره؟يه شرکت
زپرتی تازه کار به چه دردش می خورد؟؟؟هيچی...فقط می خواست يه جوری
حرصش رو خالی کنه...يه جوری تو رو تنبيه کنه...همه حرفاشم واسه
همينه...وگرنه امير مردی نيست که بتونه يه بچه رو از مادرش جدا کنه...ببين
چطور هوای مادر تو رو داره...فکر می کنی خيلی ازش خوشش مياد؟يا دلش از
دستش خون نيست؟هرچی باشه مادر تو مسبب نابودی زندگی خودش و
مادرشه...اما ازش حمايت می کنه...به خاطر آوا...نمی خواد بی مادر بزرگ
شه...حاال چطور ممکنه همچين چيزی رو واسه بچه خودش بخواد؟
.گردنم تحمل سنگينی سرم راندارد...پيشانی ام را به دستم تکيه می دهم
همه می دونن...خودتم می دونی...اميرحسين تو رو دوست داره...در حقش -
نامردی کردی...اونم تالفی کرد...اما نه تو می تونی عشقت رو نسبت به اون
انکار کنی...نه اون می تونه...يه مرد...اگه زنی رو نخواد...اگه دلش گير
نباشه...اينجوری در به در و آواره نميشه...اينجوری خودش رو جلوی چشم يه
ملت خوار و خفيؾ نمی کنه...اينجوری داؼون نميشه...تو زياده روی
کردی...اونم همين طور...ولی فکرشم نمی کرد تو رو از دست بده...فکرشم نمی
کرد به همه چی پشت پا بزنی و بری...سايه ای که اون می شناخت تا آخرش می
موند و می جنگيد...اما حاال فهميده...که تو هرچی باشی بازم زنی...و اون توی
...ضربه زدن به روحيه حساس يه زن زياده روی کرده
اشکهايم روی ميز می ريزند...تند تند...پشت سر هم...دستش را روی شانه ام
.حس می کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 586
من بهت ايمان دارم...به توانايت...به قدرتت...به استقامتت...و به عقل و -
شعورت...به همين خاطر هر تصميمی بگيری...تا آخرش باهاتم...می دونم بدون
من...امير...يا هرکس ديگه ای...زندگيت رو اداره می کنی...می دونم به هيچ
کسی به جز اون خدات احتياج نداری...ولی اگه نظر منو..به عنوان يه دوست
!...بخوای...بايد بگم..اميرحسين ارزش برگشتن و دوباره جنگيدن رو داره
دستی را که روی شانه ام گذاشته...می گيرم.سعی می کنم بر لرزش صدايم مسلط
.شوم
من واقعا متاسفم.از اينکه تو رو درگير اين ماجرا کردم خيلی شرمندم.حق تو اين -
.نيست
!.جلوی پايم زانو می زند...چقدر اين دوست را...دوست دارم
به خداوندی خدا...يه بار ديگه از اين حرفا ازت بشنوم دلخور می شم.تو يکی از -
معدود کسايی هستی که من از ته قلب واسش احترام قائلم.اگه چيزی می گم فقط
!...واسه اينه که نمی تونم اينهمه ؼصه و پريشونيت رو تحمل کنم.همين
.به زور لبخند می زنم
.می دونم...به خاطر همينم از اينجا می رم.نمی خوام بيشتر از اين اذيت شی-
.رنگ از صورتش می پرد...به چشم بهم زدنی می پردرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 587
ديوونه شدی؟کجا می خوای بری؟-
تا آنجايی که شکمم اجازه می دهد خم می شوم و هر دو دستش را توی دستم می
.گيرم
ازم دلخور نشو.من نه بی چشم و روام و نه قدرنشناس.فقط نمی خوام برگردم به -
.اون خونه.نمی خوام
.بر می خيزد
خب برنگرد.من فقط نظر خودمو گفتم.تو تا هروقت که بخوای می تونی همين جا -
.بمونی.اگه شده شبانه روز کشيک بدم..نمی ذارم دست هيچ احدی بهت برسه
.کاش می توانستم اين بؽض و اشک را کنترل کنم
می دونم.اما تو واسه اميرحسين يه سرنخی.باالخره اونقدر دنبالت می کنه تا به -
.من برسه.بهتره جايی باشم که کسی منو نشناسه
.کالفه و عصبی شروع به قدم زدن می کند
.اين راهش نيست سايه.با لجبازی کردن هيچی درست نميشه-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 588
.دستم را روی گلويم می گذارم
من نمی خوام لج کنم.منو می شناسی.می دونی که تو تصميماتم احساسمو داخل -
نمی کنم.که اگه می خواستم احساسی تصميم بگيرم...واسه برگشتن پيش
.اميرحسين يه لحظه هم صبر نمی کردم
.می ايستد...متحير نگاهم می کند
من اميرو با همه اخالقای خوب و بدش دوست دارم.نمی خوام دروغ بگم يا پا -
رو زمين بکوبم که ازش متنفرم..نمی خوام ببينمش...نه! اونقدر جرأت دارم که
حداقل با خودم صادق باشم...من اميرحسين رو دوست دارم...خيلی زياد...اما االن
آمادگی برگشتن به اون خونه رو ندارم...چون اونجا آرامش ندارم...يه چيزايی
بين من و امير خراب شده که تا وقتی درست نشه برگشتنم اشتباهه.رابطه منو
امير عين موتور يه ماشينه که تا االن هزار بار تعمير شده و اونقدر وضعش
.خرابه که هرآن ممکنه از کار بيفته و دوباره وسط راه لنگمون بذاره
.سرم را پايين می اندازم.حس خفگی دارم
شبی نيست که بدون مرور کردن عکساش خوابم ببره...اونقدر عکساشو زير و -
رو می کنم تا شارژ گوشيم تموم می شه...عين ديوونه ها عکسش رو روی شکم
می ذارم تا بچم يه کم باباشو بشناسه...اينا همش به خاطر دلتنگيه...به خاطر
عشقه...! ولی نمی تونم فراموش کنم...شبی که می خواستم از خونه بيرون
بزنم...يه چاقو تو مشتم گرفته بودم که اگه خواست جلوم رو بگيره...تهديدش کنم
ن که خودمو می کشم...ببين...چه با من...
م سايه کرد که اينکار آخرين راه نجاتمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 589
شده بود.منی که بدترين مصائب رو تو زندگيم تحمل کردم ولی فکر خودکشی هم
از سرم نگذشت...ببين امير چه با روح و روانم کرد که برای نجات پيدا کردن از
اون شرايط حاضر بودم به خودمو بچه م آسيب برسونم...از يه جهت
ديگه...هرچی اون شب...ازش عذر خواهی کردم..هرچی بهش گفتم دوسش
دارم...کوچکترين تؽييری تو طرز نگاهش ايجاد نشد...يعنی باورم نداشت...می
دونم هنوزم نداره...شايد تو راست بگی...شايد هنوز اون ته دلش يه حسی به من
داشته باشه...اما شک نکن همچنان بهم بی اعتماده...هنوزم دلش از من سياهه.با
اين شرايط فکر می کنی برگشتن من به اون خونه...درسته؟خونه ای که هيچ
اميدی بهش ندارم...چون صاحبش دوبار مستقيم و ؼير مستقيم بيرونم کرده...!بايد
هميشه نگران باشم...که نکنه باز يه خطايی ازم سر بزنه و دوباره امير منو از
!...خودش برونه
.سرم را باال می گيرم و به چشمان خسته و ؼمگينش نگاه می کنم
من سالهاست که با خودم و زنانگيم جنگيدم...روحم سالم نيست...اعتراؾ می -
کنم...من از لحاظ روحی يه آدم سالم و نرمال نيستم...يه آدم اگه يه تصادؾ ببينه
اگه يه مرده ببينه ممکنه کارش به روانپزشک بکشه و مدتها تحت درمان باشه تا
بتونه اون صحنه رو از ذهنش پاک کنه.حاال يه کم فکر کن...ببين من تو اين چند
ساله چی کشيدم و چی ديدم و چيا رو پشت سر گذاشتم.يه مدت دور بودن از همه
چی...همه استرسها و نگرانيها...همه آدمايی که به يه شکلی اذيتم
کردن...حقمه.بهش نياز دارم.به خاطر اينکه بتونم يه مادر خوب...يه مادر عادی
.واسه اين بچه باشم...بايد ريکاور بشم...بايد خودمو از نو بسازم
.اشک از روی گونه ام سر می خورد و تا زير چانه ام می آيدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 591
من به اميرحسين حق می دم...هميشه دادم...اذيتش کردم...بهش نارو زدم...امير -
راست می گه...من آدم سرديم...عاطفم کمه...اما اينجوری نبودم که...اينجوريم
کردن...مجبور شدم پا بذارم رو تمام احساسات لطيفمو بشم يکی عين پودی...عين
يه جؽد شوم...بی احساس...سرد...سنگ...اگه اين کارو با خودم نمی
کردم...اينهمه داغ...اينهمه درد منو از پا در می آورد..چاره ای نداشتم...واسه
جنگيدن با آدمايی که نابودم کرده بودن...بايد يکی می شدم عين خودشون...بی
!...وجدان
.اشک را از صورتم می گيرم.از اينهمه ضعؾ خودم خجالت زده ام
من اميرو دوست دارم...اما بيشتر از اون به فکر اين بچه م...بايد اول يه مادر -
خوب واسه اون باشم..بعد در مورد امير فکر می کنم...برخالؾ مادرم...من از
همه چی واسه آرامش اين بچه می گذرم...حتی از خودش...امير فکر می کنه
اينکه من حاضرم پسرمو دو دستی تقديمش کنم به خاطر بی محبتيمه...به خاطر
بی مهريمه...اما نه...من فقط می خوام اون تو بهترين شرايط بزرگ شه...در
نهايت آرامش...بدون تنش...اگه بدونم خودم می تونم اين شرايط رو فراهم کنم
هيچ احدی نمی تونه ازم جداش کنه...اما اگه ببينم داره اذيت می شه...داره زجر
می کشه...اگه ببينم زندگيش پيش امير راحت تر می گذره...می دمش به اون...پا
...می ذارم رو اين عشق مادرانه و به خاطر خوشبختيش ازش می گذرم
.ماکان روی صندلی رها می شود
اگه االن برگردم به اون خونه...بعد از يه مدت دعواها و جنگ اعصابا شروع -
می شه.من مادرمو می بينم و ياد گذشته می افتم..اون پدرش رو می بينه و داغ
دلش تازه می شه.اين واسه بچه من سمه...واسه خودم سمه...واسه امير
!...سمه...واسه زندگيمون سمهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 591
.گريه ام شدت می گيرد
فکر کردی من اينطوری عين مجرما و فراريا زندگی کردن رو دوست دارم؟فکر -
کردی خيلی احساس خوشبختی می کنم؟فکر می کنی به امير احتياج ندارم؟ نه به
خدا...اينجوری نيست! سلول به سلولم امير رو صدا می زنن و می
خوانش...خصوصاا االن...با اين شرايطی که من دارم.ولی مجبورم به خاطر
هممون منطقی باشم.من و امير فعالا آمادگی بودن با همديگه رو نداريم.اصالا شايد
الزم باشه از نو...با هم آشنا شيم و همو بشناسيم...اونجوری که واقعاا
!...هستيم...بدون پيش زمينه ذهنی...بدون ؼرض...بدون سوءتفاهم
:برق اشک را در چشمان ماکان می بينم...دستی به پيشانيش می کشد و می گويد
حق با توئه...يادم رفته بود تو کی هستی...شاه شطرنج...شاهی که هر حرکتش -
!...حساب شده و هدفداره
توی حياط قدم می زنم...اينروزها بيشتر قدم می زنم...شمارش معکوس شروع
شده...طبق زمانبندی دکتر حداکثر تا پانزده روز ديگر فرزندم به دنيا خواهد
آمد...ماکان برايم يک پرستار تمام وقت گرفته...خودش هم بيشتر شبها همينجا می
خوابد...می دانم برايش دردسر شده ام...اما تا زمان تولد اين بچه نمی توانم
ريسک جابجايی و تنها زندگی کردن را بپذيرم...ماکان با احتياط بيشتری رفت و
.آمد می کند...اما ديگر در مورد اميرحسين چيزی نمی گويد
صدای ترمز ماشينش را می شنوم و با قدمهای آهسته به استقبالش می روم. هوای
کرج خيلی گرم نيست...اما من با همين فعاليت اندک هم عرق کرده ام...خندان و
.چشمک زنان از ماشين پياده می شودرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 592
احوال مامان خانوم؟-
.منهم چشمک می زنم
.مرسی خان دايی.خوش اومدی-
قفل ماشين را می زند و به سمتم می آيد.از جلوی در کنار می روم تا داخل
:شود.پاکت های توی دستش را کمی جا به جا می کند و می گويد
ديشب ديدم رفتی سراغ ظرؾ گيالس ولی نبود...امشب يه عالمه واست خريدم -
...که هرچی دلت می خواد بخوری
.سرم را پايين می اندازم.گونه ام گر می گيرد...از خجالت اينهمه زحمت
مرسی...نمی دونم چم شده... اينروزا به جای شام و ناهارم گيالس می -
.خورم.خوره گيالس پيدا کردم
.با سرخوشی می خندد
.اتفاقا خوبه واست.تو بخور اگه کم اومد واست باغ گيالس می خرم ا -رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 593
داخل می آيد و در را با پشت پايش می بندد...اما صدای بهم خوردن فلز را نمی
:شنوم.با صدای بلند می گويم
.تو برو...من می بندمش-
.نمی رود...کمی جلوتر می ايستد
دستم را به در می گيرم و کمی هولش می دهم...اما انگار چيزی مانع چفت
.شدنش است
به زمين چشم می دوزم...يک کفش ورنی سياهرنگ بين دو لنگه در قرار
گرفته...قلبم به ديوار سينه مشت می زند...با نگرانی به ماکان نگاه می کنم که
.ناگهان در باز می شود و اندام اميرحسين در چهارچوب در قرار می گيرد
وحشت زده چند قدم عقب می روم.کاله کاسکت مشکی توی دستش...همراه با
لباسهای تيره...هيبتش را خوفناک کرده.ماکان هر چه در دستش دارد رها می کند
و با گامهای بلند خودش را به من می رساند.اميرحسين نگاهش می کند.در
نگاهش خشم می بينم...کينه می بينم...نفرت می بينم...نگاهم می کند...در نگاهش
آزردگی می بينم...دلخوری می بينم...ؼم می بينم...طاقت نمی آورم...سرم را
پايين می اندازم...نزديک شدنش را حس می کنم...تنم به رعشه می افتد...اما سرم
را بلند نمی کنم...از جايم هم تکان نمی خورم...بوی ضعيفی از دی وان توی
دماؼم می پيچد...دستانش روی مفصل شانه ام قفل می شود...با قدرت هرچه تمام
تر...ماکان کمی فاصله می گيرد...دوست دارم داد بزنم نرو...مرا می کشد...اما
زبانم قفل کرده...فشار دستش را بيشتر می کند...من بی اختيار آخ میرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 594
گويم...ماکان بی اختيار جلو می آيد...درد به کتفم می زند...و بعد به کمرم...عقب
نمی کشم...تنها سرم را باال می گيرم و با چشمان اشکی نگاهش می کنم.مردمکش
رقصان است...می بينم که ته ريشش از هميشه بلندتر شده...می بينم که صورتش
الؼر شده..می بينم که موهايش از هميشه آشفته تر شده...می بينم که خط اخم بين
ابرويش...خيلی...خيلی...عميق تر شده...يک دستش را باال می آورد...چشمم را
می بندم...نمی خواهم ببينم که ماکان کتک خوردنم را می بيند...با ضرب پرت
می شوم...اما...نه به عقب...به آؼوشش...!صدای زمزمه وارش را می شنوم که
.هزاران بار تکرار می کند
!...خدايا شکرت-
با تمام وجودم جلوی خودم را می گيرم که زار نزنم و به همان اشک های ريز و
آرام بسنده کنم.بازويش را چنگ می زنم...و بعد از مدتها..ماهها..سالها...قرنها...
بوسه طوالنيش را روی موهايم حس می کنم.دوباره شانه هايم را می گيرد.سرم
را از سينه اش جدا می کنم.توی چشمان خسته اش خيره می شوم.با پشت دستش
:گونه ام را نوازش می کند و می گويد
خوبی؟-
نگفت خوبين؟گفت خوبی؟؟؟
.آره-
.اشکهايم را پاک می کندرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 595
می دونی با من چيکار کردی؟-
.لبم را از داخل گاز می گيرم
.نمی خواستم اذيتت کنم-
...لبخندش تلخ است...خيلی تلخ
.هميشه اينو می گی...ولی حتی يه روزم نيست که شکنجه م نکنی-
فاصله امان را زيادتر می کند و نگاه دقيقی به سرتاپايم می اندازد و دوباره با يک
.حرکت در آؼوشم می کشد.صدايش هم تلخ است
!...آخرش منو می کشی سايه-
لبم را محکمتر گاز می گيرم.دلم می خواهد هق هق نکنم اما نمی شود.سرم را به
سينه اش فشار می دهد.باز هم موهايم را می بوسد.ضربان قلبش تند است...اما
ريتميک و منظم...تا آنجايی که شکمم اجازه می دهد خودم را در آؼوشش جا می
دهم.چقدر عقده دارم...چقدر کمبود دارم...چقدر حسرت دارم...چه چيزها که کم
!...دارمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 596
گوشم را روی قلبش تنظيم می کنم.دستانش آرام آرام شل می شوند.قلبش هنوز تند
می زند...حتی تندتر از قبل...اما اينبار نامنظم...عجيب...سرم را باال می
گيرم...سرش را باال گرفته...نگاهش را دنبال می کنم...روی ماکان زوم
کرده...دستانش پايين می افتند و آرام آرام مشت می شوند...می بينم که ماکان
!...گارد دفاع می گيرد...!می بينم که مشت امير باال می آيد
.صدای عصبی اميرحسين بند دلم را پاره می کند
به توام می گن مرد؟؟؟به چه حقی منو تو اين برزخ نگه داشتی؟اصال تو چکاره -
ای که زن و بچه منو ازم مخفی می کنی؟چطور آدمی هستی؟مگه حال و روزمو
نمی ديدی؟اگه يکی با خودت اينکارو بکنه زنده ش می ذاری؟
.سکوت ماکان قلبم را ريش می کند
اگه اتفاقی واسشون می افتاد مسئوليتش گردن کی بود؟تو؟ها؟کی جواب می -
داد؟فکر نکردی چه بالهايی ممکنه سر يه زن تنها...اونم تو همچين جای پرتی
بياد؟تو اصال می دونی وجدان چيه؟اصال چرا خودت رو قاطی کردی؟به چه حقی
دخالت کردی؟
ماکان سرش را پايين می اندازد.می دانم حرفهای اميرحسين را قبول دارد و فقط
به خاطر خواست من توی همچين وضعيتی قرار گرفته...آتش می گيرم برای
مظلوميتش...به خاطر حمايت از حامی ام توی قالب جدی و خشکم فرو می روم
.و رو در روی امير می ايستمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 597
!...امير-
همچنان با خشم به ماکان خيره شده...هر لحظه ممکن است به او حمله کند.دستم
.را روی سينه اش می گذارم
.امير...منو ببين-
.با نارضايتی چشم از ماکان می گيرد
ماکان مقصر نيست.خيلی هم بهم اصرار کرد که به تو خبر بدم.ولی من -
نذاشتم.تهديدش کردم که اگه تو خبردار شی از اينجا هم می رم.هر دادی داری
سر من بزن.ولی حق نداری کمتر از گل به اون بگی.چون مطمئنم حتی اگه
سامان زنده بود نمی تونست اينجوری...به اين شدت...به اندازه ماکان...حق
.برادری رو به جا بياره
:نفس عميقی می کشد و می گويد
چرا؟چرا نذاشتی بهم خبر بده؟يعنی اينقدر من عوضی و نفرت انگيزم؟اينقدر از -
من بدت مياد؟چيکار کردم که اليق همچين عذابيم؟اصال گيرم من بد...يه موجود
ؼيرقابل تحمل...ولی اين راهش بود؟که اينطوری قالم بذاری و بری؟که اينجوری
سرگردونم کنی؟
نگاهی به سر افکنده ماکان می کنم..خيسی اشک را از صورتم می اندازم و می
:گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 598
می موندم که چی بشه؟که با حرفات..با فکرات...با بدبينيات زجرم بدی؟فکر می -
کنی نشنيدم چی به مامانم گفتی؟فکر می کنی نمی فهميدم چی تو سرته؟تو می
خواستی منو طالق بدی...حاال دو سه ماه اينور و اونور چه فرقی می کنه؟نگران
بچه بودی؟می بينی که نگرانيت بی مورد بوده...بايد تو اين مدت فهميده باشی که
من از پس خودم و کارام برميام...پس نيازی نيست ادای پدرای دلسوز و شوهرای
مسئوليت پذير رو دربياری.تازه بايد ازم ممنونم باشی.چون از عذاب نقش بازی
!...کردن نجاتت دادم
.انگشتش را به سمتم می گيرد
مشکل تو اينه که همه رو مثل خودت می بينی. به نظرت همه دارن فيلم بازی -
می کنن.همه دارن بازی می کنن.اصال روراست بودن...صادق بودن تو کتت نمی
ره.باورت نميشه.به نظرت همه مثل خودت دو رو دارن.آخه من کی نقش بازی
کردم که بار دومم باشه؟اصال چه احتياجی به بازی کردن داشتم؟يعنی تو واقعا
نمی فهميدی که نگرانتم؟هر کی جای من بود اسمتم نمی آورد...ولی من يه لحظه
هم ولت نکردم.چرا بايد فيلم بازی کنم؟
.منهم انگشتم اشاره ام را باال می آورم
چراشو خودت جواب دادی.گفتی نمی خوای يه بچه مشکل دار مثل آوا دنيا -
بياد.می خواستی منو به هر ترفندی آروم نگه داری که بچه سالم باشه.ولی نمی
دونستی که من ترحم قبول نمی کنم.نمی دونستی که عشقو گدايی نمی کنم.نمی
.دونستی که بيشتر از هرکسی تو اين دنيا می تونم خودمو اداره کنمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 599
قدمی جلو می آيد.منهم جلو می روم.اما ماکان با يک قدم خودش را بينمان می
:اندازد و به تندی می گويد
.بسه ديگه.شورشو در آوردين.خجالت بکشين.از اين بچه خجالت بکشين-
.رو به اميرحسين می کند
مگه تو نبودی که شهرو واسه پيدا کردن سايه زير و رو کردی؟مگه تو نبودی -
که عين ديوونه ها خيابون به خيابون تهرانو می گشتی؟مگه تو نبودی که به من
التماس می کردی کمکت کنم؟مگه همين االن به خاطر ديدنش خدا رو شکر
نکردی؟
.سرش را به سمت من می چرخاند
مگه تو نبودی که می گفتی اميرو با همه اخالقای خوب و بدش دوست دارم.مگه -
تو نبودی که می گفتی شبا تا عکساشو نبينم خوابم نبره.مگه نگفتی همه سلوالم
صداش می زنن؟مگه همين االن تو بؽلش زار زار گريه نکردی؟
.صدايش را باالتر می برد
چتونه شما؟تا از هم دورين واسه اون يکی پرپر می زنين ولی وقتی به هم می -
رسين عين سگ و گربه به جون همديگه می افتين.زشته به خدا. تو يه باليی
سرش مياری که بذاره از خونه بره...بعدش عين مجنون سر به بيابون می
ذاری...تو هم لب پنجره می شينی و امير امير می کنی..ولی وقتی می بينيش عينرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
يخمک باهاش رفتار می کنی. بد نيست يه نگاه به سن و سالتون بندازين...به
موقعيت اجتماعيتون..به سطح تحصيالتتون...واقعا اين رفتارا در شأن شماست؟
:بؽضم را عقب می زنم و می گويم
وقتی می گم ما نمی تونيم با هم زندگی کنيم به خاطر همينه ديگه.تو رو خدا بگو -
.بره.تازه داشتم آروم می شدم.بگو بره.بگو دست از سرم برداره
با نهايت سرعتی که می توانم به اتاقم می روم و در را می بندم.هنوز سی ثانيه
هم نگذشته که صدای بسته شدن در حياط به گوشم سيلی می زند.اشکم روان می
!....شود
ضربه ای به در می خورد و ماکان وارد می شود.بدون اينکه چراغ را بزند
دستش را پشتش می گذارد و به ديوار تکيه می دهد.سر در گريبان فرو می برم و
:می گويم
رفت؟-
.نگاه مستقيم وخيره اش را حس می کنم
.اوهوم.همونطور که خواستی-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
.انگشتانم را توی هم قفل می کنم
با موتور تعقيبت کرده بود.نه؟-
.اوهوم-
چطور تو اين تاريکی برمی گرده تهران؟خطرناک نيست؟-
.کنارم می نشيند
.فکر نمی کنم برگرده تهران-
.دلم می خواهد دراز بکشم و بخوابم
.حتی فکر نمی کنم ده قدمم از اينجا دور شه-
.با بی حالی نگاهش می کنم
تو اين مدت خيلی بهش فشار اومده.تو هم که هنوز از راه نرسيده اساسی رفتی -
.رو اعصابش.يه کم هوا می خوره و برمی گردهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 612
.سرم را به تاج تخت تکيه می دهم
چرا اينجوری می شه ماکان؟-
.صدای نفس عميقش را می شنوم
تو نبايد خودت رو قاطی دعوای ما می کردی.به عنوان يه مرد...حق با -
اميرحسين بود.من نبايد اينجوری تو زندگيتون مداخله می کردم.نبايد زن وبچش
رو ازش قايم می کردم.اگه دو تا مشتم بهم می زد بازم حق داشت.تو بايد اجازه
.می دادی مشکل من و اون بين خودمون حل شه
.سرم را بلند می کنم
يعنی بايد می ايستادم و کتک خوردنت رو تماشا می کردم؟-
:لبخند محوی می زند و می گويد
می دونم نيتت حمايت از من بود.ولی ای کاش اجازه می دادی اين مشکل مردونه -
رو مردونه حل کنيم.يه جورايی طرفداريت از من واسه اميرحسين گرون تموم
شد.درسته اميرحسين بزرگ شده يه کشور اروپاييه و روابط دوستانه و بی منظور
بين يه زن و مرد واسش قابل قبول تر از مردای ايرانيه...اما به هرحال بودنترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 613
کنار من و تو اين خونه واسش خوشايند نيست و من شک ندارم که اگه به خاطر
.شرايط خاص تو نبود االن خون جفتمون رو حالل کرده بود
آه می کشم....سوزان...از ته دل...با انگشت اخم بين دو ابرويم را باز می کند و
:با خنده می گويد
حاال نمی خواد زياد ؼصه بخوری...اون تازه پيدات کرده..مطمئنم حتی اگه -
ؼرورش اجازه نده بياد داخل...تا خود صبح دم در کشيک می ده.حاال يه کم دراز
.بکش...تا من برم يه کم از اون گيالسای له شده واست بشورم و بيارم
کالفه از بزرگی شکم و درد کمرم، به تندی برس را ميان موهايم می کشم و
:زيرلب می گويم
...مامانی يه کم دست و پات رو جمع کن...احساس می کنم تو گلومی-
و بالفاصله و بی اختيار از تصور دست و پای کوچک پسرم خنده روی لبم می
:نشيند.دستی روی شکمم می کشم و می گويم
!قربونت برم که اينقده دو ست دارم-
کمی لوسيون و کرم نرم کننده به پوست شکم و دست و پايم می مالم و دراز می
کشم. به عادت هميشه عکسهای اميرحسين را مرور می کنم...محبوبترين عکسی
که از او دارم متعلق به ماه عسلمان است...که زير درخت کاجی ايستاده و عينک
آفتابيش را روی موهايش گذاشته...بؽض و خنده با هم همراه می شوند...خطاب
:به فرزندم می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 614
!...بابات خيلی بداخالقه...ولی يه دونست-
پسرم با چرخشی که به کل هيکلش می دهد حرفم را تاييد می کند.نگاهی به ساک
.آماده گوشه اتاق می کنم
مطمئنم تو هم مثل بابات بی نظيری.دلم می خواد زودتر بؽلت کنم.اون دستای -
کوچولوت رو ببوسم.کنارم بخوابونمت.صدات رو بشنوم.حرکاتت رو ببينم.ديگه
دلم طاقت نداره.چقدر اين نه ماه دير گذشت...!چقدر اومدنت طول کشيد.مگه نمی
....دونی چقدر چشم انتظارتم؟بيا ديگه
ميان زمزمه هايم...دوباره ضربه ای به در می خورد.سريع پتو را روی پاهای
:لختم می کشم و نيم خيز می شوم و آرام می گويم
!..بيا تو-
از ديدن چهره در هم اميرحسين جا می خورم...ماکان گفته بود نمی رود...گفته
!...بود
داخل می شود و در را می بندد.ساعتش را باز می کند و روی ميز می
گذارد.موبايل و سوييچش را هم همينطور...موهايش تر است...صورتش را
شسته...کی داخل شده که من نفهميدم؟ کنار تخت می ايستد و خيره نگاهم می
:کند...آرام می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 615
چيزی شده؟-
.برای خودش روی تخت يک نفره جا باز می کند و می نشيند
.نه...فقط دلم واسه زن و بچم تنگ شده-
چشمهايم از اين اعتراؾ صريح گرد می شوند.می فهمد و می خندد.اما همچنان
.پکر است
از نظر تو عيبی داره؟-
.نمی خواهم بد باشم...نمی خواهم تلخ باشم...چون ما هم دلمان برای او تنگ شده
!...نه-
:دستش را روی شکمم می گذارد و می گويد
.خوبه...پس بيا بؽلم-
توی چشمانش نگاه می کنم...نه خندان نيستند....اين چشمها...چشمهای اميرحسين
من نيستند. کمی عقب می کشم و به زحمت پاهايم را از تخت آويزان می کنم ورمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 616
بلند می شوم . زير نگاه خيره اش چادر نمازی که ماکان برايم خريده روی سرم
.می اندازم و به سمت در می روم
کجا می ری؟-
.می رم يه بالش و پتو واست پيدا کنم.رو اين تخت جامون نميشه-
.دست به جيب...وسط اتاق می ايستد.با سر اشاره ای به چادر می کند
حاال چرا اينقدر محجبه؟-
:زيرلب می گويم
انتظار داری با اين پيرهن نيم وجبی برم جلو چشم ماکان؟-
ابروهايش را باال می اندازد..می خواهد چيزی بگويد...چيزی تلخ و ناراحت
:کننده...!می دانم...اما پشيمان می شود! پشتش را به من می کند و می گويد
.نيستش...برگشت تهران-
.با تعجب می پرسمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 617
رفت؟-
.با يک چرخش برمی گردد
آره.ناراحتی؟-
نمی دانم چرا از تصور نبودنش اينهمه وحشت زده شده ام...يا شايد هم می
.دانم..اما سريع خودم را جمع و جور می کنم
نه.تو که هستی.چرا ناراحت باشم؟-
چشمانش را تنگ می کند..خيلی تنگ...می فهمد که اگر دروغ نگفته ام...راستش
.را هم نگفته ام
چادر را به گوشه ای می اندازم و به اتاق ماکان می روم.توی کمدش تشک و
پتوی اضافه همراه با مالفه تاخورده و تميز دارد. روی نوک پايم می ايستم و پتو
را پايين می کشم.تشک سنگين تر است.نفسی تازه می کنم و دوباره تمام وزنم را
روی پنجه پايم می اندازم که ناگهان ميان دستان اميرحسين محصور می
شوم.پشت سرم ايستاده...دستانش را از دو طرؾ باز کرده و تشک را از روی
سر من عبور می دهد. خم و راست شدنش و گذاشته شدن تشک روی زمين را
حس می کنم اما فاصله گرفتنش را نه...اينبار دستانش را دو طرؾ من...روی
رختخوابها می گذارد.به زحمت می چرخم.توی کمد گير افتاده ام.کمی عقب می
روم و کامل به حجم نرم اما محکم پشت سرم می چسبم.امير کمی خم می
شود.آنقدر که صورتش در راستای صورت من قرار بگيرد.توی چشمانش نگاهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 618
که نمی کنم هيچ...زبانم هم بند رفته...صدايم می زند...صدايش کامالا آرام و
.کنترل شده است
سايه؟-
.آب دهانم را قورت می دهم...نگرانم که طپش قلبم از روی پيراهنم ديده شود
بله؟-
.بيشتر خم می شود
چرا نگام نمی کنی؟-
.کمی ميان دستانش جابجا می شوم
از من می ترسی؟-
.نمی دانم چرا اينقدر نگاه کردن به چشمانش سخت شده
!...ببينمت-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 619
سرم را باال می گيرم.چرا اينقدر طرز نگاه امير عوض شده؟چرا ديگر نمی
شناسمش؟
ترسيدی...!جالبه...دو ماه تو خونه يه مرد ؼريبه می مونی و نمی ترسی...ولی -
!....حاال از تنها بودن با شوهرت وحشت زده شدی
.لب بااليم را به دندان می گيرم و رها می کنم
.من نترسيدم...اصال واسه چی بايد بترسم؟فقط يه کم از سر شب شوکم.همين-
.سرش را کمی تکان می دهد
شوک واسه چی؟-
.تنگی دستانش...همزمان با فشار حرفهايش...عرصه را بر وجودم تنگ می کند
.امير ولم کن.دارم خفه می شم-
نگاهش هزار حرؾ دارد.هزار حرفی که که با يک آه رويشان سرپوش می
.گذارد
.ولت نمی کنم.امشب حتی اگه خفه بشی بايد تحمل کنی-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
:هيچ اثری از شيطنت در نگاهش نيست.کامال جدی و قاطع است.آرام می گويم
.خفگی من برابر با خفگی بچته-
.آرام است...اما صدايش می لرزد
گور بابای بچه...!بچه ای که مادرش واسه آبرو و شخصيت من...تره هم خورد -
نمی کند به چه دردم می خوره؟
.سرم را پايين می اندازم
.اينجوری نيست.داری اشتباه می کنی.هدؾ من همچين چيزی نبود-
.دستش را بر می دارد.اما عقب نمی رود
پس هدفت چی بود؟اينجا ايرانه سايه.در عرض بيست و چهار ساعت همه فهميدن -
که تو از خونه فرار کردی.با يه مرد فرار کردی.می دونی چه حرفايی پشت
سرمونه؟می دونه چقدر منو خوار کردی؟می دونی چی به روز آبرو و حيثيتم
آوردی؟ماکان بهت نگفت؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 611
نه نگفته بود...اين قسمتش را نگفته بود.از شرمندگی به خودم می پيچم.هيچ وقت
.به اين قسمت ماجرا فکر نکرده بودم
.از من رو بر می گرداند و دور می شود
هر مردی جای من بود قيدت رو می زد.اما من اينکارو نکردم.با مشت زدم تو -
دهن هر کی که اسمتو به نادرستی می آورد.با هر کی که فکر کنی به خاطر تو
دست به يقه شدم.شايد جلوی من چيزی نمی گفتن...اما پشت سرم...من يه بی
.ؼيرت از فرنگ برگشته بودم که عرضه کنترل زن و زندگيم رو نداشتم
.چند قدم به سمتش می روم.اما حزن صدايش متوقفم می کند
انگشت نمای خاص و عامم کردی.اسمم رو سر زبون هر کس و ناکس -
.انداختی.با آبروم بازی کردی
:انگشت اشاره اش را به سمتم می گيرد و می گويد
تو با مادرت چه فرقی داری؟تو همون کاری رو با من کردی که مادرت با شما -
.کرد
يخ می کنم.يخ می زنم.انگار هر دو پايم را گودالی از يخ فرو می برند.بهت زده و
:مشوش می گويمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 612
!من؟من خيانت نکردم-
.پوزخند می زند.از نوع صدادارش...از همانهايی که تا اعماقت را می سوزاند
خيانت که فقط فيزيکی نيست.خيانت که فقط خوابيدن تو بؽل يه مرد ديگه -
نيست.خيانت می تونه به اعتماد يه نفر باشه...می تونه به سرمايش باشه...می
تونه به آبروش باشه...می تونه به اعتبارش باشه...می تونه به حيثيتش باشه...تو
...به آبرو و اعتبار من صدمه زدی
.لب تخت می نشيند
مشکل ما هر چی که بود بين خودمون بود...بين من و تو...چرا به بيرون از -
خونه کشونديش؟چرا پای ؼريبه ها رو وسط کشيدی؟می خواستی اينجوری منو
تنبيه کنی؟می خواستی اينجوری حالم رو بگيری؟آخه به چه قيمتی؟تو اين مدت
منم می تونستم با آوردن يه زن تو زندگيم تا اونجايی که جا داری زجرت بدم...اما
حتی فکرشم از سرم نگذشت...گفتم سايه هر چی باشه...زنمه...مادر
بچمه...حرمتش واجبه...پامو کج نذاشتم...کم نبودن کسايی که هر روز بهم نخ می
دادن...اما دمشون رو از ته می چيدم...تو همون روزی که دعوامون شد حلقت
...رو در آوردی و پرت کردی تو صورت من
.دست چپش را باال می آوردرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 613
اما من حتی يه روزم اين انگشتر رو از دستم در نياوردم.نمی خواستم به بيگانه -
ها اجازه حرؾ مفت زدن و دخالت کردن بدم...من تا اونجايی که تونستم واسه
مخفی موندن مشکالتمون از چشم ديگران تالش کردم...اما تو چی؟
.مستقيم توی چشمم خيره می شود
درسته...منم عصبانی بودم...منم تحت فشار بودم...منم حرفی رو زدم که نبايد -
می زدم.کاری رو کردم که نبايد می کردم...آخه تو دعوا که حلوا خيرات نمی
کنن...!ولی من هرچقدرم که بد و عوضی...حقم اين نبود...به خدا حقم اين
نبود...! حرؾ مردم به کنار...می دونی تو اين دو ماه...تصور اينکه يه خار به
پات بره چه به سرم آورد؟می دونی تصور اينکه زن و بچم کجان؟گير کدوم اهل
و نااهلی افتادن؟کی به دادشون می رسه؟کی ازشون مراقبت می کنه چه با من
کرد؟
.از جا بلند می شود
آخه المصب...من عوضی...من آشؽال...من بی وجدان...کی يه لحظه از حالت -
ؼافل مونده بودم؟کی از کنارت راحت گذشتم؟کی بی خيال حال و روزت
بودم؟حتی اون موقع که زنم نبودی...حتی اون موقع که هيچی ازت نمی
دونستم...! اگه واسم مهم نبودی...اگه واسم مهم نبودين...زمين و آسمون رو واسه
سالمتی و راحتيتون بهم نمی دوختم...آخه چرا به جرم يه حرؾ...يه حرکت ناشی
از عصبانيت...اينجوری تو آتيش سوزونديم؟آخه انتقام گرفتن...به چه قيمتی؟به چه
قيمتی؟
:نزديکم می آيد.بازوهايم را در دست می گيرد و آرام می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 614
بگو سايه...به چه قيمتی؟-
با کؾ دست اشکهايم را پاک می کنم.آنقدر شعور دارم که بفهمم هر چه می گويد
حق دارد...آنقدر منطق دارم که بفهمم کاری که با امير کرده ام ؼيرقابل جبران
است...اما زبانم بند رفته...تنها توی چشمانش خيره می شوم و بريده بريده می
:گويم
من...فقط...من...ديگه نمی کشيدم...کم آورده بودم...فقط..می خواستم...فرار -
...کنم...به عواقبش فکر نکردم
.چشمانش همچنان نمی خندند...اما لحظه ای چشم از چشم من نمی گيرد
فکر می کردم دوستم نداری...احساس می کردم سربارتم....يه موجود اضافه که -
فقط به خاطر بچه می خواستيش...خيلی حس بدی داشتم...خيلی احساس حقارت
...می کردم
.هجوم خون در اندامهايم را حس می کنم...صورتم گر می گيرد
من نمی خوام تو رو اذيت کنم.هيچ وقت نخواستم...ولی..نمی دونم چرا اينجوری -
!...می شه.به خدا نمی دونمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 615
مردمکش دو دو می زند...من نفس نفس می زنم...چشمانش را روی هم فشار می
.دهد و سرم را روی سينه اش می گذارد
منم فکر می کردم دوستم نداری...حتی فکر می کردم بچه م رو هم نمی -
خوای...دلم شکسته بود...خيلی بيشتر از اونکه فکرش رو بکنی...نمی دونی تو
اين چند ماه من چی کشيدم...مرگ مادرم هم نتونسته بود اينجوری داؼونم
کنه...ولی آخه دختر ديوونه...من اگه می تونستم ازت بگذرم...همون روزای اول
که دستت واسم رو شده بود اينکارو می کردم...نه االن که قسمتی از وجودم
!...شدی...نه االن که يه بچه داريم
.دستانش را دو طرؾ صورتم می گذارد و سرم را بلند می کند
وقتی علی رؼم همه شک و ترديدهام ازت خواستم باهام ازدواج کنی پای هيچ -
بچه ای وسط نبود...فقط خودت رو می خواستم...تا امروزم به خاطر حفظ
ؼرورم پشت اون بچه قايم شدم...هم تو رو ...هم خودمو گول زدم...تا بتونم
نگهت دارم...االنم واسم مهم نيست که يه بچه بينمون ايستاده...فقط خودت واسم
مهمی...!خودت و اين چشمايی که هنوزم وقتی اشکی می شن ديوونم می کنن...!
...اگه فکر می کنی
نمی گذارم حرفش را تمام کند...دستم را دور گردنش می اندازم و با ته مانده
.قدرتم لبش را می بوسم
کنار هم روی تشک...نشسته ايم و به ديوار تکيه داده ايم...دستش را دورم حلقه
کرده و من سرم را روی شانه اش گذاشته ام...هر دو بحث را عوض کرده
ايم...تظاهر می کنيم به اينکه هيچی نشده...به اينکه گذشته تلخی نداشته ايم...يارمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 616
اگر داشته ايم...فراموش کرده ايم...هر چند به زور اما حرؾ می زنيم...هرچند
!...تلخ..اما گاهی می خنديم
.يه شبم نيست که بدون استرس بخوابم.خيلی از زايمان می ترسم-
.سکوت می کند
.ببين چی باليی به سر هيکلم اومده-
.سرم را باال می گيرم و تو چشمانش نگاه می کنم
يادته گَرمی ؼذا می خوردم که نکنه يه ذره چاق شم؟-
.با لبخند سرش را تکان می دهد
حاال ببين...من چجوری اين اندام رو درستش کنم؟-
.مثل هميشه...موقع درد و دل کردن و حرؾ زدن من تنها سکوت می کند
ديگه هيچ کدوم از لباسام سايزم نميشه...تا مدتها بايد خودمو بکشم بلکه به سايه -
.ای از اون سايه گذشته تبديل بشمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 617
.دستش را می گيرم و روی شکمم می گذارم
...همش تقصير اين وروجکه...نگاه کن...عين ماهی وول می خوره-
انگشتانش را مشت می کند.دوباره سرم را باال می گيرم تمام حسم را توی نگاهم
:می ريزم و می گويم
ولی ارزشش رو داره...حتی اگه تا آخر عمرم همينطوری بدهيکل بمونم بازم به -
.داشتن اين فسقلی می ارزه
.نفس عميقی می کشم
می دونی يه حس عجيبه...يه حسی که به هيچ کس نداشتم...يه جوريه..چطور -
بگم؟ اينکه يکی رو خيلی بيشتر از خودت دوست داشته باشی عجيبه؟مگه نه؟
.چانه اش را روی سرم می گذارد
روزی نيست که درد نداشته باشم...راه رفتن واسم سخت شده...شبا نمی تونم -
بخوابم...نمی تونم نفس بکشم...هيچ کفشی سايز پام نيست...مجبورم همش دمپايی
بپوشم...تازه می گن زايمان خيلی سخته...نگرانی اونم دارم...ولی با اين وجود
واسه اومدنش لحظه شماری می کنم...دلم می خواد ببينمش...دوست دارم ببينم
شکل کدوممونه...دلم می خواد صدای گريه ش رو بشنوم...دلم می خواد اون
...دستای کوچولوش رو دور انگشتم حلقه کنهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 618
...دوباره عميق نفس می کشم
يعنی ميشه اين چند روزم بگذره؟-
:موهايم را می بوسد و می گويد
دوست داری اسمش رو چی بذاری؟-
.با دکمه ريز پيراهنش ور می روم
نمی دونم...خيلی بهش فکر کردم...ولی به هيچ نتيجه ای نرسيدم.تو نظری -
نداری؟
.حلقه دستانش را محکم تر می کند...ديگر احساس خفگی ندارم
نه...هرچی خودت دوست داشتی...ولی فکر می کردم بدت نياد اسم برادرت رو -
روش بذاری...سامان؟
قلبم فشرده می شود...هنوز هم قلبم از يادآوری سامان فشرده می شود. اندکی از
آؼوشش فاصله می گيرم...او هم کمی خودش را باال می کشد...موهای کنار
:صورتم را نوازش می کند و می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 619
.ناراحت شدی؟من فقط خواستم بگم اگه همچين تصميمی داری حمايتت می کنم-
.لبخند می زنم
ميدونم...اما دليلی نمی بينم اسم کسی که مرده..بد هم مرده...با درد و عذاب هم -
مرده رو...روی بچم بذارم..حتی اگه اون شخص برادرم باشه...سامان باشه...نمی
خوام پسرم وارث يه عالمه خاطره تلخ باشه...نمی خوام هربار که صداش بزنم ياد
...تموم اين روزای جهنمی که گذروندم بيفتم...نمی خوام
.آرام و با احتياط...مرا به طرؾ خودش می کشد
.باشه...هرطور دوست داری.پيشنهادت رو بگو تا منم نظرمو بگم-
.با شوق از جا می پرم و دوباره از آؼوشش بيرون می آيم
دلم می خواد مثل اسم تو دو قسمتی باشه...امير رو داشته باشه با يه اسم -
ديگه.مثل اميررضا...خوبه؟
.خنده اش را کنترل می کند
خب اينجوری ياد من و بابام می افتی.ناراحتت نمی کنه؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 621
اخم می کنم...اسم اميرعلی خيلی وقت است که کمرنگ شده...خيلی وقت است که
ديگر رنجم نمی دهد...به فضای امن ميان بازوان اميرحسين برمی گردم و می
:گويم
همينش خوبه ديگه...هر وقت پسرمو صدا بزنم ياد باباش می افتم...چی قشنگتر -
از اين؟
:نيشگون آرامی از گونه ام می گيرد و می گويد
تو اگه اين زبون رو نداشتی چيکار می کردی؟-
آنقدر سکوت بينمان طوالنی می شود که فکر می کنم خوابش برده.آهسته از
حصار دستانش خارج می شوم و به چشمان بسته اش و اخمهايی که به صورت
ؼيرارادی بين دو ابرويش جا خوش کرده نگاه می کنم.آه می کشم و سرم را روی
.بازويش می گذرم.صدای خواب آلودش بلند می شود
چيزی می خوای؟-
.سريع سرم را بلند می کنم
!...نه...فقط نخواب-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 621
.الی پلکهايش را کمی باز می کند
می دونی چند شبه يه خواب راحت نداشتم؟-
:دستم را روی صورتش می کشم و می گويم
می دونی چند شبه که دلم تنگته؟-
دستش را زير سرش می گذارد و چشمانش را کامل باز می کند و با شيطنت می
:گويد
چند شبه؟-
:با افسوس می گويم
از وقتی که اين بچه تازه چهارماهش شده بود.تا االن که نزديک تولدشه. چيزی -
!..حدود 651 روز...651 شب
:ضربه ای به نوک بينی ام می زند و می گويد
خب حاال می خوای همين امشب اين 651 روز و شب رو جبران کنی؟-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 622
.جای سرم را روی سينه اش محکم می کنم
.نه...فقط خيلی می ترسم...خوابم نمی بره..تو که می خوابی ترسم بيشتر ميشه-
.صدايش کامالا هوشيار شده
از چی می ترسی؟-
.از گفتنش شرم دارم.اما اگر نپرسم ديوانه می شوم
اوضاع تهران خيلی خرابه؟-
.کمی مکث می کند
از چه لحاظ؟-
.دوباره از دکمه پيراهنش آويزان می شوم
من خيلی خرابکاری کردم؟-
:منظورم را می فهمد.پوفی می کند و با بی حوصلگی می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 623
.ترجيح ميدم در موردش حرؾ نزنم-
.کالفگی اش گويای همه چيز است
چجوری می تونم اين افتضاح رو جمع کنم؟-
.نفسش داغ تر شده است
.جون هرکی دوست داره اين يه شبو بی خيال شو سايه.من خيلی خستم-
:با بؽض می گويم
!...باشه...ببخشيد-
می خواهد نيم خيز شود.سرم را بلند می کنم و روی بالش می گذارم.به پهلو می
خوابم.رو به او...دستم را زير لپم می گذارم و نگاهش می کنم.دست راستش را
.توی موهايش فرو می برد و همانجا نگه می دارد
!...لعنت بر شيطان-
من که چيزی نگفتم...چرا اينقدر عصبانی می شود؟رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 624
.چهار زانو توی رختخواب می نشيند و به چشمانم خيره می شود
ببين...اگه به حرؾ مردم باشه من بايد سرت رو هبرم -
ب و بذارم رو سينه ت.يا
اينکه تو ميدون اصلی شهر...واسه عبرت بقيه...به صليب بکشمت! احتماال انتظار
!...دارن برم دنبال حکم سنگسارت
با وحشت نگاهش می کنم.يعنی اينقدر شايعات پشت سرم وحشتناک است؟چند بار
.نفس عميق می کشد
به حرؾ مردم باشه بايد قيد زندگی کردن با تو رو بزنم و يه آزمايش ژنتيک -
!...واسه اون بچه انجام بدم
!...منهم می نشينم...از شدت استرس...با چشمان گشاد شده
ولی می بينی که حرؾ مردم واسه من مهم نيست.من می دونم تو هرچی که -
باشی خائن نيستی...کثيؾ نيستی...می دونم حتی اگه خودت بخوای...اعتقادات
بهت اجازه اينجور کارا رو نمی ده...همون بار اول هم تحت تاثير مشروب بودی
وگرنه اون اتفاق بينمون نمی افتاد...به همين خاطر نمی خوام به خاطر حرفای
صد من يه ؼاز مردم بيکار زندگيم رو خراب کنم.پس الزم نيست نگران چيزی
باشی يا از کسی بترسی.هر وقت آماده بودی برت می گردونم تهران...اگه
خواستی مثل قبل می ری سر کارت...مثل قبل تو اجتماع ظاهر می شی...مثل قبل
سرت رو باال می گيری...مگه نمی گفتی واست مهم نيست که ديگران در موردت
.چی فکر می کنن؟پس ديگه دليلی واسه نگرانی وجود ندارهرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 625
:دستش را زير چانه ام می گذارد و سرم را بلند می کند
.بگو که هنوز همون سايه مقاومی-
توی تيرگی چشمانش خيره می شوم...و فکر می کنم...من هنوز همان سايه
!ام...اما اميرحسين...نه
اميرحسين صدايم می زند.به زحمت چشم باز می کنم.هوا هنوز گرگ و ميش
است.کمی طول می کشد تا مکان و زمان يادم بيايد.پتو را تا زير گردنم باال می
:کشم و می گويم
.بذار بخوابم-
.صدايش از فاصله دورتری به گوش می رسد
.باشه بخواب..فقط می خواستم بدونی من دارم می رم-
.سيگنالهای خواب قطع می شوند و سريع هوشيار می شوم
کجا؟-
:در حاليکه بند فلزی ساعتش را می بندد می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 626
!...تهران...يه جلسه خيلی مهم داريم-
:به آرامی می پرسم
برمی گردی؟-
.سرش را تکان می دهد
.امشبو قول نمی دم...اما به محض اينکه بتونم ميام-
ؼم عالم در دلم می نشيند.تا می خواهم حالوت حضورش را بچشم...می
!...رود...می روم...همه چيز تمام می شود
دوست دارم بگويم االن وقتی نيست که مرا تنها بگذاری...دوست دارم به بهانه ای
مانع رفتنش شوم...اما چهره درهمش مجبورم می کند...به سکوت...به عقب
.نشينی...!بوسه کم جان و شايد سردی به پيشانی ام می زند و می رود
به ساعت نگاه می کنم...هنوز شش هم نشده...اما ديگر خوابم نمی برد...وضو می
گيرم و نمازم را می خوانم...کمی با خدا حال و احوال می کنم...به جای دو
نفر...صبحانه می خورم...به حياط می روم و باؼچه را آب می دهم...کمی روی
تاب بزرگ آهنی می نشينم...اندکی با پسرم حرؾ می زنم...اما هيچ کدام از اينها
فکرم را منحرؾ نمی کند...فکرم را از اميرحسين...از چيزی که می دانم هسترمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 627
اما نمی دانم چيست...دور نمی کند...درست است که فعاليت مؽزم کم شده..درست
است که مدتی ست از سلولهای خاکستری ام کار نمی کشم...درست است که تمام
هم و ؼم سيستم عصبی ام روی بچه متمرکز است...اما هنوز آنقدر حواسم جمع
است که بفهمم يک چيزی اين وسط اشتباه است...يه جای کار می لنگد...يک
عمدا هم مخفی مانده...از طرؾ هر دو مردی ا قسمت ماجرا از من مخفی مانده...
که با من در تماس بوده اند...مخفی مانده...!چيزی که احتمال می دهند فهميدنش
آنقدر اذيتم می کند که ممکن است آسيب ببينم...! حرصم می گيرد...با مشت به
تشکچه روی تاب می کوبم...در تهران چه اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم؟
حرصم می گيرد...باز مشت می کوبم...هيچ وقت در طول زندگی اينقدر از همه
!...چيز ؼافل نبوده ام
نواخته شدن زنگ در جلوی مشت سوم را می گيرد...با سختی از جا بلند می شوم
:و پشت در می ايستم.با صدايی که خودم هم به زحمت می شنوم می پرسم
کيه؟-
:نوای بچگانه و ظريؾ آوا بلند می شود
.منم سايه جون...درو باز کن-
شتاب زده در را روی پاشنه می چرخانم.قبل از اينکه فرصت تحليل کردن
!...بيابم...يکی از گردنم آويزان می شود و يکی از پاهايم
ليوان آبی به دست مادرم می دهم و روی مبل می نشينم.آوا از پاهايم باال می کشد
و چشم توی چشمم می نشيند...!با دقت به چشمان گردش نگاه می کنم.با انگشتش
:شکمم را فشار می دهد و می گويدرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 628
نی نی هنوز اون توئه؟-
.منهم انگشتم را بين حلقه های مويش فرو می برم
.آره عزيزم-
پس چرا نمياد بيرون؟-
:صورت گرد و سفيدش را می بوسم و می گويم
.آخه می گه می ترسم بيام بيرون ولی آوا دوستم نداشته باشه-
.چشمانش را گردتر می کند
.من دوستش دارم.بهش بگو-
.دلم برای زيبايی معصومانه اش ضعؾ می رود
.خب خودت بهش بگو-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 629
:دهانش را روی شکمم می گذارد و می گويد
.نی نی بيا بيرون...من دوست دارم...اذيتت نمی کنم-
.سرش را باال می گيرد
!..جواب نداد-
.به خودم می فشارمش تا جايی که می توانم
جوابت رو داد.وی چون تو شکممه صداش رو نشنيدی.وقتی اومد بيرون دوباره -
.بهش بگو
.صدای گرفته و همچنان لرزان مادرم را می شنوم
.آوا بيا اينور...سايه جون رو اذيت نکن-
:با بی تفاوتی شانه اش را باال می اندازد و می گويد
...نميام-رمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 631
:سرش را کمی جلوتر می آورد و آرام می گويد
داداش امير دعوات کرد؟-
:متعجب از اين سوالش می گويم
نه...چرا دعوا کنه؟-
:زيرچشمی نگاهی به مادر می کند و می گويد
!...آخه مامانی رو دعوا کرد...سر منم داد زد-
مادرم هشدارگونه اسمش را می خواند...شاخک هايم تکان می خورند...!آوا را از
:روی پايم بلند می کنم و رو به مادرم که هنوز اشک می ريزد می گويم
چی شده؟اميرحسين چرا بايد با تو دعوا کنه؟-
.با دستمال خيسی صورتش را پاک می کند
اعصابش خراب بود...به همه گير می داد...تو نمی دونی تو اين مدت ما چی -
.کشيديمرمان شاه شطرنج
b e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برای
مراجعو کنید
صفحو 631
:حوصله شنيدن و ديدن نگرانيهايش را ندارم.شمرده می گويم
من می دونم يه اتفاقی تو تهران افتاده.اميرحسين همه چيز رو کامل واسم تعريؾ -
نکرد...می گفت شايعات زيادی پشت سرمه...اون موقع که من از خونه زدم
بيرون هوا تاريک بود...کسی تو کوچه نبود...چطور همه فهميدن که با يه مرد
فرار کردم؟بحث سنگسار چيه؟آزمايش ژنتيک واسه چی؟اين همه حرؾ و حديث
از کجا مياد؟تو خبر داری ..مگه نه؟
.سرش را پايين می اندازد
يه کاری نکن...که همين االن با اين شکم...بشينم تو تاکسی و برم تهران...بهم -
بگو...چه خبر شده؟قضيه چيه؟
.لرزش شانه هايش شدت می گيرد
امير ممنوع کرده از اين ماجرا چيزی بهت بگيم.به خاطر خودت.قرار بود -
.خودشم چيزی نگه
:به تندی می گويم
چيزی نگفت.ولی من احمق نيستم...باردارم...عقلم که از کار نيفتاده...! از طرز -
نگاه هرکسی می فهمم چی تو سرش می گذره.حاال بهم بگو...مطمئن باش هرچی
.باشه من تحمل می کنم
برای خواندن قسمت های کامل رمان شاه شطرنج کلیک کنید