شاه شطرنج | قسمت دوم
.نگاهش را به دستم می دوزد... مردد لقمه را می گيرد و روی ميز می گذارد...دستانش را در هم گره می زند و!...دوباره سر به زير می اندازدصبحانه ام را تمام می کنم و با پودی مشؽول می شوم...حضورش در نزديکترين فاصله ممکن دست پاچه ام می کند...صدايش را درست کنار گوشم می:شنومخوبی؟؟؟
کالفه می شوم...از اين نگرانی و اضطراب مسخره اش...می چرخم و رو دررويش می ايستم...قدم تا سينه اش می رسد...نگاه منحرؾ شده ام را از سرشانه...هايش می گيرم و به صورتش می دوزماصالا نمی دونم چطور ببين..بابت ديشب خيلی متاسفم...زياده روی کرده بودم... -شد که با تو تماس گرفتم...ولی واقعا ممنونم که اومدی...چون با اون همه الکلخالصی که خورده بودم ممکن بود تا صبح دووم نيارم...االنم من حالم خوبه...تورو هم بابت اتفاقی که افتاده سرزنش نمی کنم...هيچ انتظاری هم ازت...ندارم...ديشب رو فراموش کن و با وجدان راحت برو دنبال زندگيتچشمانش روی صورتم می چرخد و به گردن و سپس سينه ام می رسد و همان جامتوقؾ می شود...می دانم که کبودی پر رنگ و وسيع توجهش را جلب:کرده...پوفی می کنم که به خودش بيايد...آهسته می گويد!...حداقل بذار يه دکتر ببرمت-!...تند می شوم...و...تلخ...مثل زهر...گفتم که حالم خوبه...مشکلی هم باشه خودم از پسش بر ميام-نگاهش خالی و بی روح می شود...دستی به صورتش می کشد و به هال می:رود...کاپشنش را برمی دارد و می گويد!...اگه کاری داشتی تماس بگير-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 72...و از خانه بيرون می رود...در که بسته می شود...لبخند روی لبم می نشيند!...حاال اگه می تونی منو فراموش کن وزير اعظم-لخ لخ کنان...در حاليکه هر دو پايم را روی زمين می کشم به اتاق خواب میروم...مقابل آينه می ايستم و به سايه موتمنی...به شاه سياه....خيره می شوم...تمامزوايای تنش را می نگرم...صورت زيبا و اندام متناسبش را...دستی به تيرگی:چندش آور روی سينه ام می کشم و زير لب می گويم...وحشی-...و دادمی زنم...وحشی-خم می شوم و توی چشمان خودم زل می زنم...به عسلی آشنای چشمانم....زمزمه:می کنم....مامان-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 73...به صورتم سيلی می کوبم و داد می زنم!...مامان-چيزی توی گلويم باال و پايين می شود...لبه ميز توالت را می گيرم که نيفتم...آبدهانم را تند تند قورت می دهم...نمی خواهم گريه کنم...نمی خواهم...سيلی می...کوبم و داد می زنم...بابا-...سيلی می زنم و جيػ می کشم...سامان-اشک مجالم نمی دهد...خارج از کنترل است...باز مشت می کوبم و فرياد می...زنم.....خدااااااااااااا-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 74همانطور که دستم به لبه ميز است زانو می زنم...سرم را روی دستان کشيده اممی گذارم و زار می زنم...! مگر می توان گريه نکرد...مگر می توان اينگونهدر لجن دست و پا زد و گريه نکرد...مگر اين اشک بند می آيد؟صدايم گرفته...صورتم زق زق می کند...دلم تير می کشد...قلبم تير میکشد...روح آزرده ام تير می کشد...دستانم را رها می کنم و سجده وار سرم را:روی زمين می گذارم...هر دو دستم را روی شکمم می گذارم نجوا می کنم!...منو ببخشين-به پهلو می افتم...مچاله و جنين وار...با لجبازی چهره اميرحسين را مقابل چشممزنده نگه می دارم و با مرور کردن تمام لحظه های شب گذشته...خودم را شکنجهمی کنم...از يادآوری کاری که کردم...دلم پيچ می خورد...نفرت ؼلؽل میزند...در مؽزم...در روحم...در جانم....! پلک می زنم و اشک می ريزم...تمامدختری ام...تمام باکرگی ام...جسم پاک و دست نخورده ام را تسليم نفرتکردم...چطور با اين درد کنار بيايم...؟؟ چطور فراموش کنم؟ مثل دختری کهتجاوز ديده...تا ابد با اين کابوس دست و پنجه نرم خواهم کرد...مثل جنگل آفتزده و آتش ديده...تمام سبزی و طراوتم را از دست دادم....ديگر به معنای واقعی....چيزی برای از دست دادن ندارم!...آخرين نقطه سفيد روحم...سياه شدصدای گوشخراش زنگ تلفن اعصابم را از چيزی که هست له تر می کند...بهسختی از بلند می شوم و گوشی را بر می دارم...صدای عصبی و نگران فدايی...می پيچدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 75سايه...کجايی؟-...نای حرؾ زدن ندارمچی شده؟-نمی خوای بيای شرکت؟-نگاهی به ساعت می کنم...66:31 دقيقه....هر دختری جای من باشد...تا يکهفته از تخت بيرون نمی آيد...هر دختری...هر دختری که نازکش داشته باشد...نه!...من...نه سايه!...جايی کار دارم...ولی ميام-خون تمام چشمم را گرفته...چند مشت آب به صورتم می زنم..با آرايش، سرخیناشی از سيلی ها را می پوشانم...دوباره در قالب سرد و جدی ام فرو می روم و!...از خانه بيرون می زنمفضای شرکت ؼيرعادی ست...همه زيرچشمی و با اضطراب نگاهم میکنند...حوصله دقيق شدن در احواالت کارمندانم را ندارم...به اتاق می روم و دررا به هم می کوبم...سر درد امانم را بريده...پشت ميز می نشينم و کامپيوتر راروشن می کنم...ضربه ای به در می خورد و امين و فدايی داخل میشوند...بدون اينکه نگاهشان کنم با دست اشاره می دهم که بنشينند...منتظر میمانم که حرفشان را بشنوم...اما به جز سکوت چيزی نصيبم نمی شود...صندلیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 76گردانم را می چرخانم و مستقيم رو به آنها می نشينم....نگاههای مشکوکی که...بينشان رد و بدل می شود دلم را می لرزاند!...نکنه ماجرا رو فهميدن-:رو به فدايی می کنم و می گويمنمی خواين بگين چی شده؟-:فدايی باز هم به امين نگاه می کند و من من کنان می گويد!...راستش خبرای خوبی واست نداريم-...قلبم می ريزد...تند می شومخيله خب...اينو که فهميدم...ادامه ش؟؟؟-امين بلند می شود و چند تا کاؼذ جلوی دستم می گذارد...در حاليکه نگاهش را از:چشمان من می دزدد می گويد!...کيميا پيشنهادش رو پس گرفته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 77...وا می روم...صدای فدايی را می شنوم...و همين طور کارخونه های ديگه-:با هر دو دستم شقيقه هايم را فشار می دهم...امين تير خالص را می زند...شرکت های پخش هم قرارهای مالقاتمون رو کنسل کردن-سرم را بين هر دو دستم می گيرم...احتشام بازی را شوع کرده...بد هم شروع:کرده...امين ليوان آبی به دستم می دهد...نمی خورم...آهسته می گويم!...شما می تونين برين-:ترديدشان را حس می کنم...سرم را باال می گيرم و می گويم...من حالم خوبه...نگران نباشين-امين کمی اين پا و آن پا می کند...می خواهد حرؾ بزند...کؾ دستم را نشانش:می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 78...گفتم نگران نباشين...حل می شه-سرشان را پايين می اندازند و از اتاق بيرون می روند...پشت ميز شطرنجی مینشينم و دوباره مهره ها را از نوع می چينم...اينبار جای وزير سفيد را خالی می!...گذارم و زمزمه می کنموزيرت...تنها فرد قابل اعتمادت...مهره اصلی و باهوش بازيت...سوخته...! -!...هنوزم اونی که کيشه تويی جناب احتشامبا خشم همه مهره ها را به هم می ريزم و از شرکت بيرون می زنم...تمام وجودمبيزاری ست...از عالم و آدم...از خودم...بيشتر از همه...! توی البی با متين رخبه رخ می شوم...چينی بر بينی ام می اندازم و از کنارش می گذرم...صدايش را...از پشت سرم می شنوم!...شنيدم قراره تابلوتون رو بکشين پايين...کمک خواستی خبرم کن-!...بدون اينکه برگردم جوابش را می دهم!...تو وردست عموت وايسا...تابلوی شما بزرگتره...باربر هيکلی تری می خواد-...می چرخم و در حاليکه عقب عقب راه می روم...ادامه می دهم!...يادت نره پالونت رو بپوشی...وسايل سنگينن...کمرت درد می گيره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 79...فريادش بلند می شوداينم نگی چی بگی؟؟؟قسم می خورم خودم اولين نفری باشم که با اردنگی از -...اينجا بندازمت بيرون...می خندم...بلندشتر در خواب بيند پنبه دانه...الزمه بازم قد و قواره ت رو يادآوری -کنم...بچههه؟؟؟؟محکم با جسمی برخورد می کنم...سريع بر می گردم و خودم را در آؼوشاميرحسين می بينم...دستانش را دور کمرم گذاشت تا تعادلم را حفظ کند...بی:توجه به من...با اخمهای در هم به متين می گويد!...چه خبرته؟کل ساختمون رو گذاشتی رو سرت-از گرمی دستانش چندشم می شود...عقب می کشم...دستش روی شکمم می لؽزد...و از تنم جدا می شود!...از اين خانوم بپرس که عينهو يه حيوون وفادار پاچه می گيره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 81:پوزخند می زنم و می گويم!...جواب لگداييه که تو مثل يه حيوون بارکش و دراز گوش می پرونی-:اخمهايش ؼليظ تر می شوند...اما باز بی توجه به من و رو به متين می گويد...زشته متين...اين چه طرز حرؾ زدنه...اونم تو ساختمون با اين صدای بلند-...می خواهد حرؾ بزند اما اميرحسين نمی گذارد!...بسه ديگه...تمومش کن...برو باال-متين تمام خشمش را توی چشمانش می ريزد و نثار من می کند...در جوابش...چشمکی می زنم که بدتر آتشش می زند...پا بر زمين می کوبد و می روداز نزديک شدن اميرحسين...پيشانيم نبض می گيرد...نگاه کردن به صورتشبرايم سخت است...مقابلم می ايستد...سعی می کنم تصاوير رابطه سرد و نفرتانگيز ديشب را از پيش چشمم کنار بزنم...رابطه ای که لحظه به لحظه اش تویذهن نيمه هوشيارم ثبت شده...رابطه بی کالم و بی احساس...رابطه ای که تنهاگرمی بخشش الکل 61 درجه خون من و ؼريزه مردانه اميرحسين بود...! بویعطرش اذيتم می کند...بويی که به تمام تاژک ها و مژک های بينی ام چسبده وقصد ترک کردنم را ندارد...دوست دارم با هر قدم نزديک شدنش...من صد قدمعقب بروم و دور شوم...اما پاهايم را به استقامت و ايستادگی مجبور میکنم...قيافه اش جدی و خشک است...بدون ذره ای انعطاؾ...کيفم را روی شانهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 81جا به جا می کنم...می خواهم به هر بهانه ای شده از او فاصله بگيرم...اما بندکيفم را می گيرد و متوقفم می کند...نگاهی به دستش و نگاهی به چشمانش می!...کنم...دلم می خواهد قطع کنم اين دستانی را که جای سالم توی تنم نگذاشته اند:آرام ولی قاطع می گويد!...امشب ميام دنبالت...کارت دارم-دلم می خواهد بکوبم توی دهانی که آنطور وحشيانه و بی مالحظه مرا می بوسيد!...و اکنون اينطور خونسرد و آرام حرؾ می زنددستم را روی دستش می گذارم و بند کيفم را آزاد می کنم...از سردی کالمم خودم!...هم يخ می زنم-!...چه کاری مثالا:دستش را توی موهايش فرو می کند و می گويدبايد در مورد ديشب حرؾ بزنيم...من بايد بدونم چرا بين اين همه آدم قرعه به -!!!!نام من افتادصدای سياه در سرم داد می زند... شک کرده سايه...مشکوک شده...! نگاهی به:ساعتم می اندازم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 82لطفا...ديشب قبل از اينکه برم خونه...آخرين کاری که با ا قضيه رو جناييش نکن -گوشيم کردم سيو کردن شماره شما بود...از رو کارتتون برش داشتم...همون...صفحه مربوط به شما باز مونده بوددوباره جای کيفم را روی شانه محکم می کنم و در حاليکه پوزخند پر رنگی می:زنم زير گوشش می گويم...ببخشيد اگه خيلی بد گذشت...سخت گذشت...تلخ گذشت-...بيشتر سرم را جلو می برمببخشيد اگه از مستيت سوء استفاده کردم....ببخشيد اگه تو بی خبری بهت تجاوز -!...کردم...! ببخشيد اگه با بی رحمی دختريتو...باکرگيت رو ازت گرفتمبا خشم مچم را می گيرد و فشار می دهد...نگاهی به نگهبان می اندازم که روی!...ما فوکوس کرده...صدای خفه اش را از بين دندانهای کليد شده اش می شنوممزخرؾ نگو...خودتم می دونی که اين حرفا چرنده...اينقدر حرفه ای عمل -کردی که اصالا نفهميدم بار اولته...! مقاومتم رو اصرار تو شکست وگرنه هيچوقت اين اتفاق نمی افتاد...! هنوزم می گم مسئوليت کارم رو به گردن می!...گيرم...ولی اجازه نمی دم اينجوری در موردم فکر کنیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 83:با نفرت مچم را از دستش بيرون می کشم و می گويممن اصالا در مورد شما فکر نمی کنم...چه خوب...چه بد...! خودت گير دادی -ول نمی کنی...من که گفتم فراموشش کن و برو رد کارت...! االنم می گم...منقصد ندارم آويزون کسی بشم که نمی خوامش و دوسش ندارم...نمی خوام به!...خاطر يه اشتباه...مرتکب يه حماقت بشم...پس دست از سرم بردارابرويش را باال می دهد...دستانش را توی جيبش فرو می کند و گردنش را به...طرؾ من می کشدفکر کردی من دوست دارم و می خوامت...؟ فکر کردی عاشق چشم و ابروت -شدم...يا با يه شب بؽل کردنت دين و ايمونم رو باختم؟...راست می ايستدنه عزيزم...از اين خبرا نيست...فقط اونقدر مردونگی دارم که نمی خوام به -!...خاطر من آبرو و زندگی کسی به خطر بيفته...همين و بس:نيشخند صدا داری می زنم و می گويمقبالا گفتم...بازم می گم...تو اين دنيا هيچی وجود نداره که من بابتش آقای مرد... -نگران باشم و بترسم....بنابراين بهتره بری و اين همه حميت و مردانگی رو خرجيکی ديگه بکنی...من به اندازه کافی طعم مردونگيت رو چشيدم...اونقدر که ديگه!...دلم رو زدهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 84چند ثانيه با طلبکاری تو چشمان ريز شده اش خيره می شوم و بعد می روم...درحاليکه در دلم دعا می کنم زياده روی نکرده باشم و اميرحسين همانی باشد که!...فکر می کنمدست در جيب...روی نيمکت...توی پارک ساعی...درست مقابل دفتر مرکزیکيميا می نشينم...دانه های برؾ روی صورتم می نشينند و من با بی خيالی...درمقابل سرمای زير صفر مقاومت می کنم...نيمکت سرد دردهای جسميم را شدتمی دهد...اما با سماجت تاب می آورم...تمام ساختمان را زير نظر می گيرم...بادقت...درست همانجور که پودی طعمه اش را می پايد...! هوا که رو به تاريکیمی رود بارش برؾ شديد تر می شود...بی تفاوت به شرايط جوی نامناسب برگههايم را از کيفم بيرون می کشم و صدبار می خوانمش...می خوانم و فکر میکنم...می خوانم و رفت و آمدها را چک می کنم...! پشيمان از اينکه بيشتر ازتقريباا اينها روی اين کارخانه وقت نگذاشته ام از جا بر می خيزم و در حاليکهحسی توی دست و پايم نمانده پياده به سمت خانه می روم...درست دو ساعت بعدبه آپارتمانم می رسم...پوشيده از برؾ...نزديک به انجماد...با پوست خشکيده وترک خورده! انگشتان يخ زده ام...توانايی چرخاندن کليد را در قفل ندارند...دستهکليد کم وزن...از دستم می افتد...خم می شوم...سر می خورم...دستم را به لولهگاز کنار در می گيرم و از زمين خوردنم جلوگيری می کنم...چشمانم اشککرده...به سختی کليد را بر می دارم و توی قفل فرو می برم...نمی چرخدلعنتی...کمی دستم را ها می کنم...شايد گرم شود...اما بی فايده است...می خواهمزنگ واحد همسايه را بزنم که دستی جلو می آيد و کليد را می چرخاند...نيازی بهسر بلند کردن نيست...صاحب اين دستها را خوب می شناسم..لرزش دندانهايمقطع می شود...بدون اينکه نگاهش کنم کليد را از دستش می گيرم و داخل میشوم...پشت سرم می آيد...توی آسانسور هم می آيد...توی خانه هم می آيد...خودمرا به شوفاژ می رسانم و دستهايم را روی پره های داؼش می گذارم...کنارم میايستد و دستهايم را از رادياتور جدا می کند و ميان دستهايش می گيرد و آهسته:می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 85!...با حرارت مستقيم استخونات سريع منبسط می شن و درد می گيرن-هر دودستم را توی يک دستش می گيرد و شال خيسم را از سرم بر میدارد...دانه های برؾ حتی روی مژه هايم هم نشسته اند...دکمه های پالتويم را همباز می کند و از تنم بيرون می کشد...تازه لرزش فکم شروع می شود...دستانم رابين دستان گرمش می گيرد و ماساژ می دهد...اندک قدرت باقيمانده در تنم با اينکارش از بين می رود...روی مبل می نشينم...به اتاق می رود و با پتو بر می:گردد...پتو را روی پاهايم می اندازد و می گويدمی خوای حموم رو واست گرم کنم؟؟؟-سرم را به چپ و راست تکان می دهم...برايم شير می جوشاند و به دستم میدهد...انگشتانم را دور ليوان حلقه می کنم...گرما آهسته آهسته توی پوستم نفوذمی کند...می نشيند...روی دورترين مبل...چند قلپ از شير می خورم و از لذتگرم شدن تنم چشمانم را می بندم و سرم را به پشتی مبل تکيه می دهم...زيرلب:می گويماز کی منتظری؟؟؟-...صدايش آرام است!...خيلی وقته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 86...پلکهايم را روی هم فشار می دهمچرا ديشب نيومدی؟-:صدايش نزديک می شودحاال که اينجام...اين چه حال و روزيه؟با خودت چيکار کردی دختر؟-...از لفظ دختر عقم می گيرد...می ؼرم!...به من نگو دختر-سکوت می کند...اشک دوباره می جوشد...محکم لبم را گاز می گيرم...آنقدر کهشوری خون را حس می کنم...از گريه کردن بيزارم...نبايد اشکم سرازير!...شود...نبايد...ليوان شير را از بين انگشتانم بيرون می آورد و جلوی پايم می نشيندچرا نگم دختر...؟-.سر بلند می کنم و توی چشمانش براق می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 87!...چون ديگه نيستم-رنگ از صورتش می پرد...خون از لبهايش می رود و به چشمانش هجوم می...برد...! دستش روی پای من مشت می شود...صدايش رو به نابودی می رودتو چيکار کردی سايه؟-...بؽضم را پشت فريادم پنهان می کنمگفتم بيا...گفتم حالم خرابه...گفتی من از تو بدترم...نيومدی...خودمو با الکل خفه -...کردم و زنگ زدم به اونی که مسبب اين همه تنهاييه...حس از نگاهش می رودديشب رو با احتشام گذروندم...تا خود صبح....تو بؽلش بودم...نفسم با نفسش -!...يکی شد...می فهمی نفس من با نفس احتشام يکی شد...دستش را روی برآمدگی گلويش می گذارداميرعلی؟؟؟-!...پوزخند می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 88!...نه...يه اشتباه کوچيک اتفاق افتاد...اميرحسين-بلند می شود و باقدمهای سنگين به سمت پنجره می رود...دستانش را به سينه می:زند و با طعنه می گويدمن نيومدم عصبی شدی...الکل خوردی نفهميدی داری چيکار می کنی...اشتباهی -...با اميرحسين تماس گرفتی...االنم ناراحتی و عذاب وجدان داری:با خشم روی پاشنه پا می چرخد و فرياد زنان می گويد...به من نگاه کن سايه-...نگاهش می کنممن گوشام درازه؟؟؟فکر کردی می تونی منو گول بزنی؟فکر کردی من تو رو -نمی شناسم؟فکر کردی نمی دونم چی تو اون سرت می گذره؟...سرم را پايين می اندازم...صدايش ضعيؾ می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 89کاش قبول نمی کردم کمکت کنم...کاش تو فرو رفتن تو اين لجنزار کمکت نمی -کردم...تو کی اينقدر بد شدی سايه؟يه نگاه به خودت بنداز...چطور اينقدر ذاتتخراب شد؟به چه قيمتی داری رو همه چيت قمار می کنی؟؟؟؟چطور اون دخترساکت و خوشرو اينجوری الت و بی همه چيز شده؟؟؟؟می خوای به کجابرسی؟؟دنبال چی هستی؟؟؟پاهايم را توی شکمم جمع می کنم و پتو را محکمتر دورم می پيچم...سرم را:روی زانوهايم می گذارم و زمزمه می کنمفعال هدفم اينه که اميرحسين شک نکنه...دارم سعی می کنم ذهنش رو از عمدی -!...بودن اين رابطه دور کنم....نبايد بفهمه رابطمون يه دام بوده:داد می زند!!!...سايه-از فريادش خشمگين می شوم...پتو را به شدت کنار می زنم و سينه به سينه اش:می ايستممن وقت ندارم...چرا نمی فهمی؟همين االن هم احتشام دست به کار شده و داره -زير و روم می کنه...مجبور بودم اميرحسين رو... هرچه سريعتر...يه جوریبکشم طرؾ خودم...من توانايی جنگيدن با هر دوشون رو ندارم...چون دستمخاليه...چون آدم قوی و قدرتمندی رو دور و برم ندارم...نمی بينی چقدرتنهام؟نمی بينی چطور از همه طرؾ فشار رومه؟دست تنها از پسشرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 91برنميام...!چاره ای نداشتم جز اينکه اميرحسين رو از بازی حذؾ کنم....می تونیبفهمی؟درک می کنی؟يه لحظه خودت رو بذار جای من...! فکر می کنی ديشبواسم راحت گذشته؟؟؟؟فکر می کنی خيلی از اين رابطه لذت بردم؟؟؟ فکر میکنی از اينکه اولين تجربه ام با همچين فرد نفرت انگيزی بوده خوشحالم؟؟؟تا مرزسنکوپ کردن مشروب خوردم که بتونم تحملش کنم...! يادت نره که منم يه دختربودم مثل همه دخترای ديگه...دختری که يه روزی کلی برنامه واسه عروسيشداشت...منم مثل هر دختر ديگه ای آرزو داشتم يه شب ازدواج رويايی با مردیکه عاشقشم داشته باشم....! ولی امروز...در حاليکه درست رو لبه پرتگاهم و هرلحظه بيشتر دارم به سقوط نزديک می شم...هيچ چاره ای ندارم جز اينکه به هرچی که سر راهمه چنگ بزنم...من سقوط می کنم...تو اين هيچ شکی نيست...ولیعامالن اين سقوط رو هم با خودم پايين می کشم...چه تو باشی...چه نباشی...چه!...کمکم بکنی...چه نکنیبی رمق...نيمه جان...روی مبل می نشيند...با کؾ دست به شقيقه هايش ضربه:می زند و زمزمه می کنداميرحسين بی گناهه سايه...از وجدان بيدار و مسئوليت پذيری اين پسر استفاده -نکن...اون با پدرش زمين تا آسمون تفاوت داره...اين حقش نيست....اميرحسين...رو از اين بازی بکش بيرونشيرم را تا آخرين قطره می خورم...نگاه بی روحم را به صورت رنگ پريده اش:می دوزم و می گويممی دونم و از اين بابت خيلی متاسفم...ولی قانون آتيش بازی همينه...تر و خشک -!...با هم می سوزنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 91قفس پودی را بر می دارم و به اتاقم می برم....از صدای کوبيده شدن در می فهمم!...که عمق چاه تنهايی ام...مقياسی برای اندازه گيری نداردبرای بار هزارم به منشی سراپا قرمزپوش کيميا معترض می شوم...برای اينهمه معطل نگه داشتنم...!دوباره گوشی را برمی دارد و با مدير پير و سرتقشتماس می گيرد و اينبار اجازه دخول صادر می کند...! دستی به پالتوی جمع شدهام می کشم و با سر برافراشته در را باز می کنم و داخل می شوم....چهره جدی وبی احساس مرد...تنم را می لرزاند و اعتماد به نفسم را ضعيؾ می کند...سالممحکمی می کنم و منتظر تعارفش می مانم...بدون اينکه سرش را از روی پروندههايش بلند کند جوابم را می دهد.می نشينم و در سکوت تماشايش می کنم...پوشهسياه رنگ را می بندد و به صورتم خيره می شود...برای لحظه ای گلويم میگيرد...به هر زحمتی هست نفسم را عبور می دهم و نمی گذارم به وخامت حالم:پی ببرد...دستانش را به سينه می زند و می گويد...خب...من در خدمتم-:دهان باز می کنم اما فرصت نمی دهدالبته اولش بگم اگه در مورد اون فرمول تشريؾ آوردين...پرونده ش بسته شده و -!...جای بحث ندارهدندانهايم را روی هم می سابم..."لعنت به آن قيافه کريهت احتشام"! قفل کيفم را:باز می کنم و کاؼذهايم را بيرون می کشم و با خونسردی می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 92خير...همونطور که تو جلسه ای که با هم داشتيم گفتم...اون فرمول اهميت زيادی -واسه من نداره و درست راس ساعت دوازده امروز...مسئل فنی ما با طرؾدانمارکی پای ميز معامله می شينه...در واقع اونی که فرصت رو از دست داد!...شمايين...نه ما:نگاه سرسری به مطالب جلوی دستم می اندازم و ادامه می دهممن فقط ده دقيقه فرصت حرؾ زدن می خوام...اونم نه به خاطر خودم...به -...خاطر روشن شدن يه سری قضايا که دونستنش به نفع خودتونه:با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد و می گويد!...اگه در حد ده دقيقه باشه مشکلی نيست...چون من خيلی گرفتارم-:پوزخندی می زنم و می گويمدرست قبل از اينکه شما اين قرداد رو لؽو کنين آقای اميرعلی احتشام منو با -همين موضوع تهديد کرده بود و اين نشون دهنده اوج نفوذ و اقتدار ايشونه...همهجای دنيا کارخونه های داروسازين که تعيين می کنن کدوم شرکت پخش قدرتبگيره و کدوم ضعيؾ بشه...اما انگار اينجا برعکسه و يه شرکت توزيع ناچيزداره واسه کارخونه ای به بزرگی کيميا تعيين تکليؾ می کنه...کارخونه ای کهفقط کافيه نمايندگی چند تا داروی خاصش رو از يه شرکت بگيره و اونو با سر به!...زمين بکوبهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 93...چهره اش همچنان بی تفاوت استچيپ بودن و خنده دار بودن اين قضيه به کنار...کاش اين همه سرسپردگی بی -قيد و شرط شما واستون سودآور بود...! ولی انگار يه سری مسائل از شمايی کهبه اصطالح مدير اينجا هستين و اينقدر همه جا حرؾ از کفايت واا يا سهوا!..درايتتونه...پنهون مونده...حاال يا عمداابروهايش در هم فرو می روند...صحبت کردن در مورد بی عرضگی اش...آنهم!...اينقدر واضح...به مزاقش خوش نيامدهاريترومايسين...آنتی بيوتيک وسيع الطيؾ...يکی از مهمترين داروهايی که توی -عفونت های پوستی و گوارشی استفاده می شه...کدوم پزشکيه که اين آنتیبيوتيک رو تجويز نکنه؟؟؟ولی خيلی جالبه که پنجاه و هفت کارتن از اين!...دارو...بدون اينکه به داروخونه برسه به کارخونه شما عودت داده شده!...زيرچشمی نگاهش می کنم...دستانش از روی سينه شل شده انددگزامتازون...شناخته شده ترين نوع کورتون...! يکی از موثرترين ضد التهاب -های موجود در بازار که تقريباا برای همه بيماريها تجويز می شه...خدای من...! صد و سی کارتن از اين دارو فروش نرفته... صدو سی کارتن پونصدتايی...!!!چطور همچين چيزی ممکنه؟!...دستانش را روی ميز گذاشتهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 94واقعا خنده داره...! مت فورمين...يکی از قوی ترين داروهای کاهنده ا اين يکی -قند خون و داروی مورد عالقه اکثريت جوونا واسه کاهش وزن...! داروی حياتیواسه بيشتر ديابتی ها...نمی گم چقدرش فروش نرفته...فروخته شده ش جالب!...تره..فقط بيست و دو کارتن:برگه های جدول بندی شده را مقابل چشمان متحيرش می گيرم و می گويمبازم بگم؟اين ليستی از اقالميه که نمايندگيشون رو دادين به امير...يه نگاه بهشون -بندازين...يه خبری از انبارتون بگيرين...شايد اون موقع متوجه بشين که دنيا!...دست کيهمتوجه تالشی که برای حفظ ظاهرش می کند...هستم...! دوباره تکيه می دهد و به:آرامی می گويداين اطالعات رو از کجا آوردين؟-کم کم وسايلم را جمع می کنم و توی کيفم می گذارم...کاؼذها را روی ميز سر:می دهم تا به دستش برسد و در همان حال می گويماينش مهم نيست...مهم وفاداری بی دليل و ؼير موجه شما به شرکتيه که تمام -فعاليتاش رو متمرکز کرده روی صادرات يه سری داروهای خاص...! اين وسطسر شما کاله رفته که توليد کننده هستين و سودتون توی فروش محصوالتتون ازطريق همين شرکتاست...شرکت ها دارو رو از شما می گيرن و پولش رو به شمارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 95می دن...حاال اين وسط چند درصد از اين داروها صادر می شن و شما بی خبر و!...بی نصيب می مونين...خدا داند:به هم ريخته...اما همچنان مقاومت می کند!...البته االن خيلی از داروها بازار خوبی ندارن و طبيعيه که فروش پايين بياد-:از جا بر می خيزم و همچنان پوزخند بر لب می گويممشکل بازار نيست جناب...مشکل بازاريابه...وقتی دارويی خوب فروش نمی ره -بايد تحميلش کرد...چطوری؟مثال می زنم...دارويی مثل آزيترومايسين خيلی پرمعموالا کارخونه ها توی فروشش محدوديت اعمال می کنن...داروخونه فروشه وها عالقه زيادی به اين دارو دارن...ولی آسپرين زياد باب ميلشون نيست...حاالچه کار ميشه کرد؟؟؟ميشه به ازای هر کارتن آزيترو...دارخونه رو مکلؾ کردکه يه کارتن هم آسپرين برداره...داروخونه قبول می کنه...چون سود آزيترو فوقالعاده ست و می صرفه که در ازای چند کارتن بيشتر از اين دارو...آسپرين همبخره و به جای پول خرد به مردم بده...! اينجوری دارو رو دست کارخونه باد!...نمی کنه و اهداؾ شما هم تامين ميشهبرقی که از چشمش ساطع می شود...قلبم را آرام می کند...کيفم را از روی ميز:بر می دارم و ادامه می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 96البته اين فقط يکی از روشهای بازاريابيه...اين کار هنره و از عهده هرکسی بر -خصوصا کسی که اينقدر جا پاش محکم شده که اخم و ناراحتی کارخونه ا نمياد...!...ها زياد اذيتش نمی کنه:نگاهی به ساعت می اندازم و با لبخند می گويم!...عذر می خوام...دو دقيقه بيشتر از ميزان توافقی وقتتون رو گرفتم...با اجازه-:سريع از جا بلند می شود و می گويد!...صبر کن دختر...تازه حرفات داره واسم جالب ميشه-:کمی نزديکش می شوم و در حاليکه صدايم را پايين می آورم می گويم...حرفهای جالب تری هم واسه گفتن دارم-...ابرويش را باال می اندازد...دستم را به لبه ميزش تکيه می دهمتو مجموعه تون يه موش دارين...که گوش داره...که هوش داره...که داره -خيانت می کنه و اجازه نمی ده اطالعات اونجوری که درست و واقعيه به دستتون!...برسهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 97!...دستم را بر می دارم و راست می ايستم...ضربه آخر...کاری بوددرست وقتی از ساختمان کيميا خارج می شوم و پارک ساعی را می بينم حالوخيم جسميم نمود پيدا می کند...تب احتماالا باالی 38 درجه...گلو درد وحشتناکبه حدی که نمی توانم آب دهانم را قورت دهم...و ضعؾ شديد بدنی...با اينشرايط باز هم پيروز ميدان منم...نه تنها فرمول را فروختم بلکه نمايندگی هفت قلماز مهمترين داروهای کيميا را از چنگ امير در آوردم و منحصر به امين دارو!...گستر کردم...و اين يعنی اميرعلی احتشام...همچنان کيشدلم رختخوابم را می خواهد...با قويترين مسکنها و يک کيسه آب گرم...پلکهايم اززور تب روی هم می افتند و من با سماجت همچنان سرپا ايستاده ام...! اگر میتوانستم از لذت ديدن عکس العمل احتشام چشم بپوشم حتما به خانه باز میگشتم...اما مدتهاست که اتفاقات دور و برم...از خودم...خواسته هايم و حتیسالمتيم مهمتر شده اند...دربست می گيرم و به شرکت باز می گردم...می دانماين خبر مثل بمب صدا خواهد کرد...نمی توانم بی خيال از اين انفجار بزرگبگذرم...! دل توی دلم نيست...آينه آسانسور وخامت حالم را به نمايش میگذارد...چشمهای سرخ و صورت ملتهب...! اما آرامش و رضايتی که در چهرهام موج می زند عوارض بيماری را تحت شعاع قرار داده است...! در حاليکهسعی می کنم لبخندم خيلی بزرگ و پررنگ نباشد وارد دفتر می شوم...بچه هاهورا می کشند...روی سرم نقل می ريزنند...گل به دستم می دهند...نمی توانم:بيش از اين خود دار باشم..از ته دل می خندم و می گويمچه خبره بابا؟مگه عروس ديدين؟-دخترها در آؼوشم می کشند...پسرها دستم را می فشارند و من تمام مدت دعا می!...کنم که کاش اين فريادهای شادی به گوش واحد رو به رو برسدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 98سرم را روی ميز گذاشته ام...مريض و خسته از روز پرکار و پر تماسی کهداشته ام...افسوس می خورم به حال سيستم بيمار و فلجی که به تاييد و رد يکنفر وابسته است...کيميا گفت نه...همه بايکوتم کردند...کيميا روی خوش نشانداد...گل سر سبد شرکتهای دارويی شدم...! خوشحالم...نمی توانم اين را انکارکنم...اما دلم می سوزد از اين همه باند بازی توی صنعت های پايه و حياتی!...کشوراس ام اس می آيد...چشمانم می سوزند...سرم درد می کند...پاهايم ناندارند...دوازده ساعت است که چرت می زنم و نمی توانم بخوابم...دوازده ساعتاست که تمام تنم مسکن می طلبد و ندارم که بخورم...دوازده ساعت است کهضعؾ و سرگيجه دارم اما از شدت درد گلويم حتی نمی توانم يک ليوان آببنوشم...اس ام اس وادارم می کند که سر بلند کنم و متن را بخوانم...با سرعت ازجا می پرم و به سمت در خروجی می روم...از چشمی....واحد رو به رو را میپايم...همين که اميرحسين خارج می شود من هم در را باز می کنم و بيرون می!...رومبا موبايلش حرؾ می زند...ديدن من توی صحبتش وقفه می اندازد...به اندازه چندثانيه چشمانمان در هم قفل می شود..اما من پشتم را می کنم و کليد را در قفل میاندازم...از گوشه چشم نگاهش می کنم...به سمت آسانسور می رود و دکمه اش رامی زند...در را قفل می کنم...چند قدم بر می دارم...نمی توانم تعادلم را حفظ کنمو دستم را به ديوار می گيرم...تماسش را قطع می کند و به سمتم خيز بر میدارد...دستش را دراز می کند که بازويم را بگيرد...اما وسط راه پشيمان می شودو دستش را به ديوار...درست کنار سرم...تکيه می دهد...جسم نحيفم در سايه...هيکل تنومندش قرار می گيرد...نفسش به صورتم می خوردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 99چی شده؟حالت بده؟؟؟-آب دهانم را با مشقت قورت می دهم و به تکان دادن سر اکتفا می کنم...زمزمه:می کندمی تونی تا آسانسور بيای؟-:از ديوار فاصله می گيرم...چشمانم را می بندم و آهسته می گويم...من خوبم-و با احتياط به سمت آسانسور می روم...با کمترين فاصله ممکن همراهم میآيد...به ديواره آسانسور تکيه می دهم...اما تمام حواسم پی حرکات اوست...دستشرا روی پيشانی ام حس می کنم...دستی که در برابر کوره تن من مثل يک تکه يخ:است...با حيرت می گويدتو چطور با اين تب سرپايی؟؟؟-خدا را شکر که هنوز توانايی پوزخند زدن دارم...در دلم می گويم...به مدد!..خدمات بيکران پدر توتوی پارکينگ دستش را زير بازويم می اندازد...نگاه معترضم را به صورتش میدوزم...اما حرکت اعتراض آميز انجام نمی دهم...در ماشينش را برايم باز میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 111کند...با چشم دنبال ماشين خودم می گردم...در حاليکه تقريباا از جا بلندم می کند و:توی ماشين می گذارد می گويدفکر می کنی می ذارم با اين حالت رانندگی کنی؟؟-:صورتم را به شيشه خنک می چسبانم و به محض سوار شدنش...آرام می گويم...ممنون می شم منو برسونی خونم -...استارت می زند!...خونه؟با اين حال؟هر لحظه ممکنه تشنج کنی-:بی حال می گويم...خوابم مياد...می خوام بخوابم-:بی توجه به التماس صدايم می گويد...اول دکتر..بعد خواب-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 111...سرم را از شيشه جدا می کنم و دست داؼم را روی دستش می گذارم!...خواهش می کنم...دکتر نمی خوام...می خوام برم خونه-سرش را به عالمت تاسؾ تکان می دهد و دور می زند...دستانم را بؽل می کنم و:جمع می شوم...بخاری را روشن می کند و با اخم می گويد!...تو ديگه چطور آدمی هستی-مقابل خانه می ايستد...کمکم می کند که پياده شوم...بعد از کمی اين پا و آن پا:کردن در حاليکه سفت بازويم را چسبيده می گويدکسی رو داری بهش زنگ بزنی که بياد پيشت؟-نگاهش می کنم...حرفم را می خواند...موهايش را مشت می کند و با کالفگی می:گويد...نميشه تنها باشی...من باهات ميام-اخم می کنم...دستم را می کشد و با خودش به طرؾ ساختمان می برد...کليد رااز کيفم بيرون می آورد و بی توجه به مقاوتهای بی حاصل من...برای بار دوم پا!...به خانه ام می گذاردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 112بی هدؾ و سردرگم وسط هال می ايستم...دوباره لرزش دندانهايم شروع شده...بادستم چانه ام را می گيرم بلکه اين لرز خفت بار را متوقؾ کنم...رادياتورها رازياد می کند...سعی می کنم به ياد بياورم که به چه نيتی او را تا اينجا کشاندهام...اما ذهنم خالی شده...از هر نقشه ای...از هر کينه ای...تمام فعاليت مؽزممحدود شده به کنترل اعمال حياتی بدنم...! رو به رويم می ايستد....دستش بهسمت دکمه های پالتويم می رود...سايه قديمی دستش را پس می زند...چون اويک مرد ؼريبه ست...مچم را می گيرد...در مقابل قدرتش خيلی ضعيفم...حرکتنوازش گونه انگشتانش را روی گونه ام حس می کنم...سرم را عقب میکشم...درست پشت سرش سامان ايستاده...برادر ؼيرتی و متعصبم..ازديدنشبيشتر می لرزم...می ترسم...از واکنشش نسبت به حضور اين مرد ؼريبه درخانه...! ؼريبه حرؾ می زند...از حرکت لبهايش می فهمم...بابا را می بينم که بااخم به دستان مرد خيره شده...دستانی که کمر مرا محکم در بر گرفته اند...دستانمرا روی دستانش می گذارم بلکه کمی اين حلقه محکم شل شود...اما او دستم راپس می زند و جسم نيمه جان را در آؼوش می کشد و به اتاق می برد...درحاليکه چشمان من هنوز دنبال نگاههای تلخ و پر از حرؾ خانواده ام کشيده می...شودروی تخت فرود می آيم...بزاقم به شکل وحشتناکی...ترشح می شود و مجبورممی کند مرتب آب دهانم را قورت بدهم...کاری که تبديل به رنج آورترين فعاليتطبيعی بدنم شده....جورابم را از پاهايم در می آورد...از تشنگی هالکم...لبهای:خشکم را از هم باز می کنم و می گويم...آب-اما انگار فقط خودم صدايم را شنيده ام...چون از تخت من دور می شود و باموبايلش با کسی که نمی شناسم تماس می گيرد...! دستم را روی سرم میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 113گذارم...بوی عطر "دی وان دولچه" توی بينی ام زبانه می کشد...چشمانم تبدارمتوی يک جفت چشم روشن نگران می چرخد...سعی می کنم به ياد بياورم...امابی فايده ست...کيسه پر از يخی روی پيشانيم می گذارد...تمام تنم رعشه میگيرد...دست پاچه کاپشنش را در می آورد و دورم می پيچد...ناله می...کنم....بيهوش می شومتوی برزخ دست و پا می زنم...مکالمه ها کامال مفهومند اما نمی توانم چشمهای...سنگينم را باز کنم...از جمالتی که می شنوم وحشت می کنمآنفوالنزای شديد...عفونت ريه...تب 41 درجه...اسپاسم عضالنی...خطر -!!!...تشنج...دکتر...بيمارستان....بست ریسوزش ناشی از سوزن را هم حس می کنم...احساس می کنم می خواهند تکانمبدهند...به بازويش چنگ می زنم و به هر مصيبتی که هست چشم باز می:کنم...تمام توانم را به کار می گيرم و می گويم...بيمارستان نه...خواهش می کنم-چشمان روش ن مهربان و نگران روی لبهايم زوم شده...انگار نفهميده چه گفتم...با:عجز تکرار می کنم...منو از اينجا نبر-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 114:با دستش موهای نمدارم را از پيشانيم کنار می زند و می گويددکتر اينجاست...نترس...جايی نمی برمت...فقط می خوام زير سرت رو بلندتر -...کنم که راحت تر نفس بکشیآرام می شوم...دوباره چشمانم را می بندم...می ترسم...از مردن می ترسم...ازاين بی موقع مردن می ترسم...از مردن در شرايطی که اينهمه کار انجام نشده...دارم می ترسم...خدايا اجازه نده بميرم...االن وقتش نيست خدا...نذار بميرم خداشب پر از درد و بی خوابی جايش را به سپيده بی رنگ و روی زمستانی میدهد...پلکهايم به هم چسبيده انگار...سينه ام خس خس می کند و تنم همچنان میسوزد...اما فعاليت مؽزم برگشته...از توهم خبری نيست...کم کم همه چيز يادم میآيد...به زحمت چشم باز می کنم و چهره خسته اما هوشيار اميرحسين را نزديکصورتم می بينم...برای يک لحظه...فقط يک لحظه...وجدانم نهيب می زند..."ازاين مرد بگذر"...اما فقط برای همان يک لحظه...طوری خفه اش می کنم کهانگار هرگز نبوده و وجود نداشته...! لبخند آهسته آهسته روی لبش جان می:گيرد...پشت دستش را روی گونه ام می گذارد و زمزمه می کند...خدا رو شکر-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 115موهای چسبيده به گلويم را کنار می زنم...هيچ وقت تا به اين حد نفس کشيدنبرايم سخت نبوده...با چشم دنبال موبايلم می گردم...کنارم روی تخت می نشيند و:می گويدچيزی می خوای؟-:سرم را کمی به پايين خم می کنم و می گويم!...ساعت چنده؟ديرم نشه-...می خندد!...نترس...هنوز 5 نشده...ديرت نميشه-می خواهم نيم خيز شوم...درد گردنم وحشتناک است...کمکم می کند...از شدتدرد اشک توی چشمم جمع می شود...با هر دو دستش عضالت گرفته و خشک:گردنم را ماساژ می دهد و در همان حال می گويدآنفوالنزا گرفتی...اين دردا به خاطر اونه...ريه هاتم عفونت کردن...ديشب اميد -نداشتم جون سالم به در ببری...تبت خيلی باال بود...حامد تا همين يه ساعت پيش!...باال سرت بود...تبت که پايين اومد خيالش راحت شد و رفت:ميان اشک و درد می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 116حامد؟؟؟-...بالش را پشتم می گذارد و گردنم را به آن تکيه می دهد!...آره....دوستمه...پزشکه...اگه اون نبود بدون شک تشنج می کردی-از اتاق بيرون می رود و بعد از چند دقيقه با ظرفی در دستش باز میگردد...قاشق را در تخم مرغ عيلی شده می زند و به طرؾ دهانم میآورد...تصور قورت دادن هيچ نوع ماده ای را ندارم...سرم را می چرخانم...چانه:ام را می گيرد و قاطع می گويد...بايد آنتی بيوتيک بخوری...با معده خالی که نميشه...از پا در ميای-به هر ضرب و زوری که هست تخم مرغ را تا آخرين لقمه به خوردم میدهد...داروهايم هم می خورم و دوباره دراز می کشم...با دستمال نمداری صورتم:را خنک می کند و می گويديه کم ديگه بخواب...باز تبت باال رفته...اگه پايين نياد ديگه مجبوريم بريم -...بيمارستانمی خواهم چشمانم را باز نگه دارم...اما نمی شود...در حاليکه خنکی دستمال را:روی پوست گردن و سينه ام حس می کنم می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 117...می ترسم خواب بمونم-:پتو را تا زير چانه ام باال می کشد و می گويد!...نگران نباش...من اينجام...خواب نمی مونی-نزديک ظهر بيدار می شوم...بدون ديدن ساعت هم می توانم بفهمم چقدر ديرشده...خبری از اميرحسين نيست...با استرس پتو را کنار می زنم و روی تختمی نشينم...پاهايم انگار فلجند...جز يک لرزش خفيؾ هيچ حرکتی ندارند...اينچه درديست...؟؟دستم را به لبه ميز می گيرم و سرپا می ايستم...مثل نوزاد تازه به راه افتاده...هرقدم را با هزار احتياط و ترس بر می دارم...حس می کنم وزنم صد برابرشده...پاهايم تحملش را ندارند...هنوز به ميانه اتاق هم نرسيده ام که در را باز می:کند و داخل می شود...حيرت زده و خشمگين فرياد می زندچرا بلند شدی دختره ديوونه؟؟؟-می خواهد دستم را بگيرد اما پسش می زنم...در شرايطی که می دانم احتشام مثلگرگ تير خورده برايم کمين گرفته...محال است در خانه بمانم...در شرايطی کهچشمان افعی وارش يک لحظه از پيش چشمم نمی رود..هيچ قدرتی نمی تواند مرا...به تخت برگرداندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 118روی صندلی ميز توالتم می نشينم و به آينه نگاه می کنم...در يککالم...افتضاحم...!چشمان ورم کرده...صورت سرخ و ملتهب...موهایآشفته...لبهای ترک خورده..تا حاال کسی سايه موتمنی را اينقدر خوار و بدبخت!...نديدهکنار پايم زانو می زند...صورتم را به طرؾ خودش بر می گرداند و با مهربانی:می گويدنه تنها امروز...بلکه حداقل تا سه روز ديگه نمی تونی از خونه خارج -شی...تموم بدنت رو عفونت گرفته...با اين ضعؾ شديد...با اين تب باال...نمی...تونی عزيزم!...نتوانستن از نظر من بی معنی ست...من حتما می توانمتوی چشمانش نگاه می کنم...دلم...می گيرد...! دستم را باال می آورم و رویصورتش می گذارم...با انگش شستم گودی و کبودی زيرچشمش را لمس می:کنم...نگاهش رنگ می بازد...چرا؟ نمی دانم...! آرام می گويم!...بايد برم شرکت...وگرنه پدرت هر چی رو که ساختم خراب می کنه -:دوباره مهربان می شود...دستش را روی زانويم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 119!...خراب نمی کنه...نمی ذارم که خراب کنه-!...برق چشمانم را خودم می بينم...کاش او نديده باشدتو پدرت رو نمی شناسی؟ تا همين االنش در شرکتم رو تخته نکرده باشه شانس -!...آوردممی خندد...درست عين پدرش...در اوج جذابيت...! بازوهايم را می گيرد و از جا...بلندم می کند...تمام وزنم را روی دستان او می اندازماگه من بهت قول بدم که هيچ اتفاقی نمی افته آروم می شی؟-پيشانيم را به تخت سينه اش تکيه می دهم..سينه ای که...بيخبر از همه جا...يکشب تا صبح پذيرای اشک های بی امانم بوده...رد دی وان لوچه باز هم توی بينی:کيپ و گرفته ام جريان می يابد...زمزمه می کنم!..نمی دونم-مجبورم می کند توی چشمانش نگاه کنم...! نگاهش هزار رنگ دارد...رنگدلخوری..رنگ شک...رنگ آرامش...! مردمکش مستقيم و بی حرکت صورتم را:زير نظر گرفته...! آهسته می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 111به من اعتماد کن...بهت قول شرؾ می دم تا وقتی که با سالمت برگردی سر -کارت...هيچ اقدامی عليه ت صورت نمی گيره...حاال مثل دخترای خوب برگردد!...تو تختتاطاعت می کنم اما...اين جمله ی " تا وقتی که بر گردی سر کارت" بدجوری...کالفه ام می کندبا باز و بسته شدن مجدد در اتاق چشم باز ميکنم و از سوييچی که در دستشگرفته می فهمم که قصد رفتن دارد...چشمم را روی اين صحنه می بندم...دلم درسينه فرو می ريزد...نکند برود و من از اين بيماری وحشتناک بميرم...! دندانهايمرا روی هم فشار می دهم تا مبادا نگرانی ام بر زبان جاری شود...نزديک تختم...می ايستد...صدايم می زند...سايه جان-...با پلکهای نيمه باز نگاهش می کنم...موبايلم را به سمتم گرفتهمن بايد يه سر برم شرکت...بيا زنگ بزن بگو يکی بياد پيشت...نميشه تنها -...بمونیاز حرفش خنده ام می گيرد...موبايل را روی ميز می گذارم...کمی تنم را زير پتو:تکان می دهم و می گويم!...خوبم...جای نگرانی نيست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 111...نگاه تيز و خيره اش اذيتم می کند...من بر می گردم...بهت سر می زنم...ولی ای کاش يه خانوم-...توی حرفش می پرمگفتم که...خوبم...از عهده کارام برميام...شما هم ديگه زحمت نکشين...تا همين -!...جاش هم کلی مديون شدمنگفتم همين چند جمله چه فشاری به گلويم آورده...نگفتم درد سينه از نفس کشيدن...بيزارم کرده...نگفتم اگر بروی ممکن است بميرم...سوييچش را مشت می کند...معلوم است که دلش به رفتن رضا نيست!...اگه کاری داشتی..تماس بگير-سرم را تکان می دهم و چشمم را می بندم تا رفتنش را نبينم...صدای قدمهايش...دور و دورتر می شود...زمزمه می کنم...اميرحسين-...نمی خواهم سنگينی تشکر نکردن از او بر گردنم بماندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 112!...ممنونم-از همان : دور دور می گويد!...تشکر نياز نيست...هرکی جای من بود همين کارو می کرد-پوزخندم را زير پتو مخفی می کنم...خيلی وقت است که از برودت آدمها...سردم!...نمی شودصدای اذان توی گوشم می پيچد...موذنش همان است که پدرم دوستداشت...هميشه به مادرم می گفت...اذان يک طرؾ...اين اردبيلی هم يک...طرؾصدای اذان می آيد...اذان مؽرب...چشم باز نمی کنم...تاريکی از پشت همينپلکهای بسته هم قابل لمس است...بيماری ذهنم حساس تر کرده...او می گويد هللا:اکبر و من می گويمّهللاهذههيو هم الَ هخهلَق ْی ا ل َحْههَو ا الاَه إلَ إالََْتأالَ َنْو م س َو َنة او شهادت می دهد که خدايی جز خدای يگانه نيست....و من شهادت می دهم که!...خدايی جز خدای يگانه نيست...اما خدای هر کس که هست...خدای من نيسترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 113اشک می جوشد...لعنت به اين آنفوالنزا که همه چيز را از کار انداخته و به....جايش اين ؼدد اشکی لعنتی را فعال کردهاذان گو اذان می دهد و من قام ت "قامت بسته" پدرم را تجسم می کنم...و تسبيحسبز دانه درشتش و عطر ياس جانمازش...آن وقتها چقدر خدا مهربان بود...چقدر..نزديک بود...گونه ام را به بالش می چسبانمخدا دقيقاا از کی رفت؟؟ از وقتی که مادر رفت؟؟؟يا شايد بعد از رفتن پدر...يا پساز کوچ سامان...!.وقتی که جانماز پدر ديگر پهن نشد...وقتی آن تسبيح سبز...نچرخيد و وقتی صدايی نبود که زمزمه کندَالَأ ذْكر ن اهللا ب ْط َم ئ هو هب َتلقهْ... ال...و ترانه ای که روزی هزار بار در خانه تکرار شود...دلواپسی وقتی مياد که اعتقاد بميرههمان روزها بود که خدا چمدانش را بست و نه تنها از خانه...بلکه از قلب من هم...رفترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 114خيسی بالش حالم را بدتر می کند...نه اينکه دلم برای خدا تنگ شده....باشد...نه...تنگ نشده...فقط نمی دانم چرا نمی توانم فراموشش کنم...نمی دانمبلند می شوم...پرده ضخيم را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم...باد سردصورت تبدارم را تازيانه می زند...مناجات خاضعانه بعد از اذان بيشتر از موذنزاده اردبيلی اشک به چشمم می آورد...با آخرين توانی که دارم...با فريادی که:بعد از خارج شدن از حنجره بيمارم...ناله ای بيش نيست...رو به آسمان می گويمتو که منو فراموش کردی...پس چرا نمی ذاری من فراموشت کنم؟؟؟اين کارو هم -نمی تونی واسم بکنی؟؟؟با خشم پنجره را به هم می کوبم...افتان و خيزان خودم را به حمام میرسانم...بايد جايی خانه بخرم که تا چند فرسخی اش هيچ مسجد و امامزاده ای!...نباشدهر دو شير آب گرم و سرد را تا انتها باز می کنم...پاهايم می لرزند...روی زمينمی نشينم و مشت مشت شامپو روی موهايم می ريزم...بی توجه به اينکه حتیقدرت چنگ زدن به موهايم را هم ندارم...مگر از ديروز صبح تا حاال چه خورده...ام....؟تنها يک تخم مرغ عسلی...! با ضعؾ مبارزه می کنم....با اشک همکارم که تمام می شود دستم را به لبه وان می گيرم و بلند می شوم...بند حوله رادور کمرم می پيچم و به اتاق تاريکم بر می گردم...از بيرون صدای پچ پچ میآيد...گوشهايم را تيز می کنم...برق اميدی از دلم ميگذرد...اميرحسينبرگشته...ظاهرم نامناسب است..اما خوشی بودن يک نفر در اين تنهايی اسفناکرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 115انرژی بخش تنم می شود...به هال می روم...می بينمش که با خنده...سر به سرپودی می گذارد...آنقدر قدمهايم کم جان و بی صداست که تا لحظه ای که درستکنارش نمی ايستم متوجه آمدنم نمی شود...با همان مهربانی عذاب آورش نگاهممی کند...نمی توانم لبخند نزنم...واقعاا از بودنش خوشحالم...او هم به رويم می:خندد و در حاليکه دستش را روی پيشانيم می گذارد می گويدبهتری؟-سرم را تکان می دهم...حرکت دستش به سمت گونه ام...تن تبدارم را خنکی می...بخشد...رنگت که خيلی پريده...ولی تبت کمتر شده-...پالستيک روی کانتر را باز می کند...دادم واست سفارشی سوپ درست کردن...اينو بخوری زود خوب می شی-از لحن حرؾ زدنش خنده ام می گيرد...خم می شوم و توی قابلمه را نگاه میکنم...به آشپزخانه می رود و تمام کابينت ها را يکی يکی می گردد...دستم را بلند:می کنم وبه زور می گويم...تو اون يکيه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 116با نگاهش رد دستم را می گيرد و کاسه ها را بيرون می آورد...از پشت بررسیاش می کنم...چقدر اين بشر به رنگ مشکی عالقه دارد...پيراهن مشکی...شلوارجين مشکی...جوراب مشکی...دنبال کاپشنش می گردم...روی مبل انداخته...آنهم!...مشکیموهای خرمايی تيره اش را باال زده...ساده و بدون ژل...آستين کتانی پيراهنجذبش را هم تا زير آرنجش جمع کرده...عرض شانه اش تقريبا يک و نيم برابرعرض من است...بازوهای چند تکه اش ورزشکار بودنش را به رخ میکشد...دوباره آن شب کذايی برايم تداعی می شود...شبی که توی حلقهدستانش...نفس هم نمی توانستم بکشم...دوباره خشم زبانه می کشد...دوباره درد!...تازيانه می زندکاسه سوپ را روی ميز می گذارد...بخار گرمی که از آن بلند می شود مشتاقممی کند...دانه های له شده برنج و گوشت های ريش ريش شده معده ام را بهفعاليت وا می دارد...علی رؼم اسپاسم های دردناک گلويم می خورم...نه بهخاطر اشتهای زياد...به خاطر نيرو گرفتن...! نه به خاطر رها شدن از اينرنج...به خاطر برگشتن به کار...! تنها گزينه مهم زندگی ام...! پتو به دست روبه رويم می ايستد...ميز را کمی جا به جا می کند و پتو را روی پاهای لختم می:کشد و با ابرهای گره خورده می گويد!...تا وقتی اين وضع رعايت کردنت باشه...خوب شدنت محاله-دلم از اين توجه می لرزد...از اين تنها نبودن می لرزد...! از اين ساکت نبودن!...خانه...می لرزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 117کاپشنش را هم روی دوشم می اندازد...برای منحرؾ کردن ذهنم...لب باز می:کنماز شرکت چه خبر؟؟؟-نزديکم می نشيند...خيلی نزديک...عجيب است که اين بينی اوراقی فقط بوی دیوان لوچه را می فهمد...تيزی نگاهش پوستم را می شکافد و به اعصاب می!..رسد...برق نگاهش روی اعصابم است!...هيچی...امن و امان...خيالت راحت-توی چشمانش خيره می شوم...اين چشمها دروغ نمی گويند...می دانم...اما:نيشخندی می زنم و می گويمواقعاا؟؟؟-او هم پوزخند کم رنگی می زند...فاصله اش را کمتر می کند...از اين شباهت بیاندازه به اميرعلی احتشام لجم می گيرد...اما سمج و مصمم چشم از صورتش بر...نمی دارم...! برخالؾ صدايش...چشمانش گرم استتو در مورد من چی فکر می کنی؟يه آدم فرصت طلب و سوءاستفاده گر؟؟؟-:در دلم می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 118!...اوهوم...يکی عين پدرت-...اما نمی توانم قدرنشناسی ام را بر زبان جاری کنم!...منظوری نداشتم-عقب می کشد و دستانش را به سينه اش قالب می کند...با سر به ظرؾ ؼذا اشاره..می دهد....سوپت رو بخور-...فقط برای اينکه چيزی گفته باشم...تو هم بخور-...اينبار صدايش هم گرم و مهربان است!...من شام خوردم...راحت باش-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 119بعد از ؼذا...وادارم می کند لباس گرم بپوشم...از فضای تاريک و تنگ اتاقبيزارم...با وجود تمايل زياد به دراز کشيدن و خوابيدن...به هال بر می گردم و:روی کاناپه می نشينم...! شير داغ را به دستم می دهد و می گويدچرا دراز نمی کشی؟-:لبم را به لبه ليوان می چسبانم و آهسته می گويم!...اون اتاق رو دوست ندارم-...تلخ می شود...اگه به خاطر منه...داروهات رو که بخوری می رم...نگران نباش-:نمی دانم چطور همچين برداشتی کرده...آب بينی ام را باال می کشم و می گويم!...منظورم اين نبود...زيادی تاريک و دلگيره...افسرده م می کنه-:دست به جيب روی سرم می ايستد...سرم را باال می گيرم و مظلومانه می گويم!...باور کن-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 121:کنارم می نشيند و می گويدباشه...بعدا در موردش حرؾ می زنيم...فعال شير و داروهات رو بخور و همين -...جا دراز بکشکوسن مبل را به دسته کاناپه تکيه می دهد...سرم را روی آن می گذارم و نرمیپتو را روی بدنم حس می کنم...چشمانم بی اختيار بسته می شوند...با دست...جستجويش می کنم و مطمئن از بودنش به خواب می رومسومين روز بيماری را با گردن درد عجيب و ؼريب و بی سابقه شروع میکنم...حرکت چرخشی سرم تقريباا صفر است...درست عين رباط...روی مبل مینشينم...از سکوت خانه می فهمم که اميرحسين رفته...عضالت خشک و منقبضمرا تکان می دهم و از جا بلند می شوم...مثل هر بيمار ديگری دوست دارم تویاين گرما بمانم و باز هم استراحت کنم...اما می دانم که ديگر بيشتر از اين وقتبرای هدر دادن ندارم...با هر قدمی که برمی دارم به احتشام و جد و آبادش لعنت...می فرستم...پسرش برايم يادداشت گذاشته...روی کانتر سياهخوابت اونقدر عميقه که مطمئنم تا صبح بيدار نمی شی...داروهات رو فراموش -...نکن...بازم بهت سر می زنممی خواهم نفس عميق بکشم....اما ريه سنگين و عفونی ام جايی برای هوایاضافی ندارد...دست و صورتم را می شويم و خودم را مجبور به خوردنصبحانه می کنم...بعد از سه روز شانه ای به موهايم می زنم و با دستان لرزان...آرايش نصؾ و نيمه ای می کنم و از خانه بيرون می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 121...ای کاش.... فقط... همين لرزش پاها متوقؾ می شد...ای کاشهوای سرد سوزش گلويم را بيشتر می کند...دستم را برای ماشينی تکان می دهمو سوار می شوم...در دل دعا می کنم که با هيچ عضوی از خانواده احتشام مواجهنشوم اما درست مقابل دم در ورودی با احتشام بزرگ رخ به رخ می شوم...باز...در دل التماس می کنم!...االن نه...امروز نه-:با همان لبخند معروؾ...دستش را دراز می کند و می گويد...خدا بد نده...شنيدم کسالت دارين-هول می شوم...از کی شنيده؟؟:دستش را سرد می فشارم و زمزمه می کنم...ممنونم-:قدمهايش را با من همسو می کند و می گويد....دوست داشتم واسه عيادت خدمت برسم...اما از قرار کسی آدرستون رو نداره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 122!...نفسی از سر آسودگی می کشم...اميرحسين چيزی نگفتهمی چرخد و راهم را سد می کند...توی چشمان شيطانش خيره می شوم...انگارحرؾ زدن با من...برايش يک تفريح بزرگ است...ناخوآگاه اخم هايم را توی هم!...می کشم...لبخند روی لبش می نشيند....بايد با هم صحبت کنيم خانوم موتمنی-...چشمک ؼليظی می زند...درست به شيوه پسرش...الزم باشه از منشيتون هم وقت قبلی می گيرم-:بی توجه به نگاه های مشتاق و خيره اش...دورش می زنم و به آرامی می گويمامروز نمی تونم جناب...بعد از دو روز ؼيبت ترجيح می دم به کارای شرکت -...برسم...دنبالم نمی آيد...اما صدايش بر جا خشکم می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 123اگه موضوع بحث سهام امير داروگستر باشه چی؟؟؟-به خودم...برای اين همه تسلط بر احساساتم افتخار می کنم...هر که جای من!....بود...بی شک از خوشحالی جيػ می کشيدروی پاشنه هفت سانتی و فلزی ام می چرخم...دستانش را پشتش گذاشته و باهوشياری نگاهم می کند...شک ندارم که افعی چشمانش را از اين مرد به ارث!...بردهگوشه ابرويم را باال می دهم...به تبعيت از خودش دستانم را روی کمرم قالب میکنم و با گامهای بلند به سمتش می روم...اين طرز راه رفتن ضعؾ و سرگيجه امرا بيشتر می کند...اما مقاومت می کنم...در چند قدمی اش می ايستم و سر تاپايشرا بارها و بارها برانداز می کنم...بزرگترين و شايد تنها لذت زندگی ام در افتادنبا اين اژدهای هفت سر است...اين شوق نبرد...قدرت پاهای لرزان و بی جانماست...خاموش کردن چلچراغ روشن و گيرای اين چشمها...انگيزه نفس کشيدنم...است...شکستن اين قامت افراشته و پر ؼرور...دليل راستی قامتم است:پوزخندی به لبخند مطمئنش می زنم و شمرده و آرام می گويمچی باعث شده که فکر کنين حرؾ زدن در مورد سهام امير دارو گستر واسم -جالبه؟...لبخندش جمع می شود...لبخندم پهن تر می شود...چشمک می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 124شما که بهتر می دونين...صحبت کردن در مورد سهام شرکتی که حمايت کيميا -!...رو از دست داده...موضوع جالبی محسوب نميشهچشمان افعی زخم خورده هر لحظه تنگ تر می شوند...موهای ريخته در پيشانی:ام را زير روسری مخفی می کنم و درحاليکه دور می شوم می گويم...البته من هنوز هم حاضرم پای ميز مذاکره بشينم-...انگشت اشاره ام را باال می آورم!...اما با شرايط جديد-در آسانسور که بسته می شود...خنده ام را رها می کنم...چه لذتی دارد تکرار...هزار باره اين جمله!...اميرعلی احتشام...همچنان کيشموبايلم خشن و پر قدرت کيفم را می لرزاند...اسکرين بزرگش با هر بار خاموشو روشن شدن اسم اميرحسين را نمايش می دهد...فکرم را متمرکز می کنم و:جواب می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 125...سالم-...با مکث جواب می دهدعليک سالم...کجايی؟-...خنده روی لبم می نشيندشرکت...! تو کجايی؟-...بازدمش را محکم توی گوشی فوت می کندمن تو خونتم...ثابت کردی که واقعاا ديوونه ای-...با سرخوشی می خندم...حالم خوبه دکتر...نگران نباش-...آره از صدات معلومه-چرا اينقدر دوست دارم بخندم؟؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 126...صدا رو ولش کن...تازه-:چشمانم را می بندم و تک به تک جمالت را توی ذهنم می چينمواسه اينکه ثابت کنم ديوونه نيستم و حالم خوبه...می خوام واسه شام دعوتت -...کنم:سکوت می کند...دستم را روی لبم می کشم و می گويميه شام دوستانه...به خاطر تشکر...ميای ؟-...جوابش يک قرن طول می کشد...آره...ميام-پالتوی مشکی کوتاهم را می پوشم و ساق بوتهای چرمی را روی شلوار جينچسبم می کشم و زيپش را به زحمت می بندم...شال زرشکی همرنگ رژم راروی سرم می اندازم...بسته کادوپيچ شده را توی کيفم می گذارم و چرخی مقابلآينه قدی راهرو می زنم و از خانه بيرون می روم...کنار ماشينشايستاده...دستهايش را توی جيب شلوارش کرده و با نوک کفشش ضربه هایخوش دوختش را باز گذاشته تا ZARA آرامی به به آسفالت می زند...کاپشنپليور ظريؾ تيره اش بهتر خودنمايی کند...موهايش مثل هميشه ژل خورده ورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 127مرتب است و بوی دی وان لوچه تا شعاع يک کيلومتری اش استشمام می!...شود...اعتراؾ می کنم...فوق العاده استسالمم را پس از نگاهی سرد و کوتاه به سرتا پايم پاسخ می دهد...در را برايم بازمی کند و منتظر می ماند تا سوار شوم...سرم را به نشانه تشکر خم می کنم وروی تشک نرم و راحت ماشين می نشينم...در را می بندد...دور می زند و سوار:می شود...قبل از اينکه راه بيفتد چشمانش را به صورتم می دوزد و می گويدمطمئنی حالت خوبه؟-:لبخند مکش مرگ مايی می زنم و می گويم...خوبم-...دنده را جا می زند و راه می افتد...راستی-:بدون اينکه نگاهم کند می گويدجانم...؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 128:انگشتانم را توی هم قفل می کنم...ببخشيد که دير کردم...يه خورده کارم طول کشيد-:پخش را روشن می کند و می گويدمهم نيست...حاال کجا بريم؟؟-آدرس می دهم...از حرکات سرش می فهمم که رستوران محبوب مرا میشناسد...توی پشتی صندلی فرو می روم و مخمور از گرمای مطلوبماشين...چشم به بيرون می دوزم...لحظه ای دستش را به سمت گونه ام می آورد:اما سريع پس می کشد...صدای ماليم آهنگ را کمتر می کند و می گويد...اگه خسته ای يه کم بخواب...با اين ترافيک يه ساعتی طول می کشه تا برسيم-...سرم را به سمتش می چرخانم و زبان سنگينم را تکان می دهم...نه...خوابم نمياد-:با جديت صورتم را زير و رو می کند و می گويد...آره...از قيافت معلومه...به هر حال گفتم که راحت باشی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 129نيمی از مؽزم خواب و بی خبری را می طلبد و نيمه سمج و هميشه مزاحم...بیتوجه به بيماری و بی حاليم...هوشياری را...! برای مقابله با خواب کمی راست:می نشينم و می گويمکارای شرکت انرژی نمی ذاره واسم...اين مريضی هم که گرفتم آنفوالنزا نيست -...که...از صد تا سرطان بدترهپشت چراغ قرمز می ايستد..دستی را می کشد و به در سمت خودش تکيه میدهد...نگاهش از شال و موهای بيرون ريخته ام سر می خورد و روی لبهايم:متوقؾ می شود...با دست چپش روی فرمان ضرب می گيرد و آهسته می گويد!...خيلی دختر جالبی هستی...هم جالب...هم عجيب...هم باهوش-...چشمانش عين دو تکه شيشه اند...فقط يه مشکل بزرگ داری-...هر دو ابرويم را باال می برم!...زيادی از خودت مطمئنی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 131ضربان قلبم باال می رود....از لحن تلخش... بوی خوشی به مشام نمی رسد...ازدر فاصله می گيرد و به من نزديک می شود...بعد از مکث چند ثانيه ای زمزمه:می کندتو کی هستی؟؟؟دنبال چی هستی؟؟؟-دستانم را محکم به هم فشار می دهم بلکه کمی از لرزششان کم شود...دستم...برايش رو شده...شک ندارم...!سکوتم منجر به پوزخندش می شودمی خوای از من به عنوان يه اهرم استفاده کنی...درسته؟؟؟-تقريبا نفسی برای کشيدن ندارم...به جای من او عميق نفس می کشد و دوباره ا...تکيه می دهد!...اين بازی که شروع کردی...خيلی کثيفه دختر خانوم-گوشی موبايل صورتی رنگ و بسيار آشنايی را از داشبوردش بيرون می کشد و...جلوی چشمانم می گيرداين گوشی واست آشنا نيست؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 131آب دهانم را قورت می دهم...جسم صورتی نفرت انگيز را تکان می دهد و می:گويد...حتی اگه خودش رو هم نشناسی...محتوياتش رو می شناسی-...چشم از چشمش نمی گيرم...ستون پنجمت لو رفت-چراغ سبز می شود...خشمگين گوشی را روی صندلی عقب پرت می کند و راه...می افتد...دستم را روی گلويم می گذارم و از ترس به در می چسبم!...شاه سفيد...اميرحسين احتشام بود و من نمی دانستمبدجوری رو دست خوردم...آنقدر بد...که زبانم بند رفته و نمی توانم حرؾبزنم...خالی خالی شده ام...خالی از هر توجيهی...هر منطقی..هر دليلی..هر حيله!...ای...هر نيرنگی...! آن گوشی صورتی راه فرار را از همه طرؾ بسته استتا خود رستوران سکوت می کند...پياده می شويم...محکم و جدی کنارم قدم برمی دارد...کنار می کشد تا اول من وارد شوم...خنده ام می گيرد از اين شاممسخره دو نفره...! گوشه دنجی می نشينيم...نفسم از سنگينی نگاهش بريده...سرم:را باال می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 132!...من می رم دستامو بشورم-:نيشخندش آتشم می زند!...باشه...فقط فکر فرار به سرت نزنه-منهم پوزخند می زنم...حتی اگر در اوج درماندگی باشم....حتی اگر با اينفضاحت کيش شده باشم...جا نمی زنم...! چون هنوز مات نشده ام...هنوز!...شاهم!...اگه خيلی نگرانی می تونی همرام بيای-منتظر جوابش نمی مانم...با حرص صندلی را به عقب می رانم....از جا بر می.خيزم و به سمت دستشويی می رومبه محض بسته شدن در...نفسم را آزاد می کنم...دستان مشت کرده ام را دو طرؾروشويی می گذارم و به چهره رنگ پريده ام خيره می شوم..بؽض نشسته درگلويم...درد ناشی از بيماری را شديد تر کرده...اسفناک تر از ان...مؽز خاموشماست که تمام سيگنالهايش قطع شده و مرا اينطور مستاصل رها کرده..! دست يخگر گرفته ام می گذارم و سعی می کنم که آرامش رازده ام را روی صورت هحداقل به ظاهرم بازگردانم...چند نفس عميق و پشت سر هم می کشم و از...دستشويی بيرون می روماز دور صورت گرفته و درهمش را می بينم...قلبم فشرده می شود...در دلم زار...می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 133نمی ذارم اينجوری تموم شه...نمی ذارم به اين راحتی شکستم بدين...نمی -!...ذارم...نمی ذارمسر جايم می نشينم و از منويی که توی بشقابم گذاشته ؼذايم را انتخاب میکنم...به محض دور شدن گارسون خشمش فوران می کندنمی خوای حرؾ بزنی؟-:با خونسردی چنگالم را توی کلمهای ساالد فرو می برم و آرام می گويمترجيح می دم صبر کنم تا حرفای شما تموم شه...فکر کنم هنوز کلی مطلب نگفته -.داری:با کالفگی موهايش را چنگ می زندرويز که فهميدم اون ساختمون رو به دو برابر قيمت خريدی که رو به روی ما -شرکت پش بزنی...بهت شک کردم...! مگه يه آدم چقدر می تونه ريسک پذيرباشه؟؟؟ وقتی تو يه محله...توی يه خيابون... دو تا سوپرمارکت فعال وجود داشتهباشه...هيچ عقل سليمی نمياد اقدام به احداث سوميش کنه...چون دست زياده..نمیصرفه...مگر اينکه يه ايده خيلی خاص و ناب تو سرش باشه که بتونه توجهمشتريا رو جلب کنه و کسب و کار اون دو تای ديگه رو از رونق بندازه...اينقانون تجارته...پس با اين حساب...در مورد تو هم دو حالت بيشتر نبود..يا خيلی!...باهوش...يا خيلی احمقرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 134...خم می شود و به صورتم زل می زندسکوت کردم و منتظر موندم..خيلی دوست داشتم ببينمت...وقتی شنيدم -...اومدی....متين رو فرستادم سراؼت...می خواستم ببينم چطور آدمی هستی...لبخند ؼمگينی روی لبش می نشيندچقدر اون روز به حرفهايی که به متين زده بودی خنديدم...خيلی خوشم -...اومد...بدجوری حالش رو گرفته بودی...آه می کشدفيلم اولين جلسه ت رو سه بار ديدم...رقيبم بودی..رقيبت بودم...اما از تک تک -حرفات...از لحن صحبت کردنت....از تسلطت توی ارائه مطالب...از اعتماد بهنفس و خونسرديت...از ؼرور و شخصيتت...لذت بردم...نمی تونی تصور کنیچقدر به دلم نشستی...! جامعه ای که نهايت دؼدؼه اکثر دختراش طرح جديد الکو مد لباسه...آدم با جنم و محکمی مثل تو که در عين زيبايی و آراستگی مثل يهمرد... يک تنه و مقتدرانه کارش رو جلو می برد..واقعاا واسم قابل ستايش و!...احترام بود...باز هم آه می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 135روزی که اونجوری محکم و قاطع تو روی پدرم ايستادی و پيشنهادش رو رد -کردی...تو دلم هزار بار تحسينت کردم...واسه عزت نفست...و بيشتر از اونواسه هوشت سرشارت...که تو يه جلسه پدرم رو حتی از من بهتر شناختهبودی...! دوست داشتم بيشتر بهت نزديک شم... اما هنوز يه چيز واسم مجهولبود...توی اين شهر به اين بزرگی...چرا ساختمان ما...چرا واحد رو به رويیما؟؟؟چرا اسمی اينقدر شبيه به اسم شرکت ما؟؟؟چرا ما؟؟؟احساس می کنم پشت چشمانش يک بمب ساعتی وجود دارد که هر آن ممکن است!...منفجر شود...تا به حال چشمانی به اين خشمگينی نديده اموقتی دو سه روز بعد از آشناييمون اونجوری مست و خراب باهام تماس گرفتی -شکم بيشتر شد...نگرانت شدم...اصالا نمی دونم چطوری خودمورسوندم...صورت کبودت رو که ديدم وا رفتم...گفتم االنه که سکته کنی...اماعجيب..تو تک تک حرکاتت هوشياری رو حس می کردم...به خصوص وقتی کهاز حموم بيرون اومدی مستی از سرت پريده بود...سعی می کردی خالفش رونشون بدی اما خبر نداشتی اينی که داری باهاش بازی می کنی روزی صدتا مثلتو رو بازی می ده...پا به پات اومدم...می خواستم ببينم تا کجا می خوای ازتظاهر من به سادگی سوء استفاده کنی...اما شوکه شدم...وقتی که فهميدم بار اولتبوده...اصال دنيا رو سرم خراب شد...فکر می کردم قضاوتم اشتباه بوده و توواقعا تحت تاثير الکل دست به اون کار زدی...! اما خونسردی عجيبت بعد از اون ارابطه مطمئنم کرد که يه چيزی هست...يه چيزی که تو به خاطرش به هر کاریتن می دی و برای رسيدن بهش... به من احتياج داری...! پس برنامه کيميا روچيدم...گفتم اگر بابت بايکوت شدنت بيای پيش من و کمک بخوای معنيش اينه کهکارايی که کردی هدؾ دار بوده...اما تو باز همه معادالت منو بهم ريختی...در!...موردش حتی حرفم نزدیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 136:ؼذايی را که جلوی دستش می گذارند با نفرت پس می زند و ادامه می دهدخوب داشتی پيش می رفتی...يه جورايی قانع شده بودم که تو فقط به کارت فکر -می کنی...و شايد همه چيز يه تصادؾ...يه اتفاقه...تا اينکه اون بيماريت پيشاومد و من يه شب تا صبح تو خونت موندم...! اولش به خاطر اينکه يکی ازفاميالت رو خبر کنم رفتم سراغ گوشيت...می خواستم ببينم با کی بيشتر درارتباطی و خيلی واسم جالب بود که نزديکترين فرد به تو هيچ اسمی تو گوشيتنداشت...يه شماره...يکی که بهت اطالعات می داد...اطالعات ورود و خروج يهنفر...که عجيب با ورود و خروج من همزمان بود...و جالب تر از همه يکی ازپياما بود که ازت پرسيده بود تا کجا می خوای پيش بری و تو گفته بودی تا اتاقخوابش...! شماره رو برداشتم...فرداش يه خط ايرانسل خريدم و در حاليکه بينبچه ها راه می رفتم..طوری که کسی متوجه نشه اون شماره گرفتم و گوشی روگذاشتم تو جيبم...و...ستون پنجمت رو شناسايی کردم...! هيچی نگفتم و اومدمخونت...همين ديشب...وقتی تو خوابت برد از گوشيت به اون شماره اس ام اسدادم که حالم خيلی بده...زود خودت رو برسون...! و منتظر نشستم...نيم ساعتبعدش اومد...منو که ديد تقريبا از حال رفت...واسه تو يه يادداشت نوشتم و!...بردمش بيرون...همه چی رو واسم تعريؾ کرد:به صندلی اش تکيه می دهد...دستانش را به سينه می زند و با پوزخند می گويدفکر می کردم حريؾ َقَدر و کارکشته ای هستی...فکر می کردم قوانين بازی رو -خوب بلدی...فکر می کردم باهوشی و ارزش سرمايه گذاری کردن روداری...اما همه چی رو خراب کردی...گند زدی به هر چی احساس خوب که!...نسبت بهت پيدا کرده بودمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 137سکوت می کند...نگاهم به ؼذاهای دست نخورده خشک می شود...از اين همهحماقت خودم در عجبم...که چرا برای موبايلم پسوورد نذاشتم...که چرا اس ام اسهای مشکوک را پاک نکردم...که چرا اين پسر به ظاهر آرام و متين را اينقدر!...دست کم گرفتم...لعنت به من که امير حسين احتشام را نشناخته بودمسرم را بلند می کنم...نگاه سردش به جايی پشت سر من دوخته شده است...ردنگاهش را می گيرم...بر ميگردم...و...می ميرم...! صدای امير حسين از ناقوس...مرگ ترسناک تر است...خوش اومدين خانوم جاليی...منتظرتون بوديم-...چيزی شبيه ناله از گلويم خارج می شود!!!...پريسا-رنگ و رويش از من پريده تر است...با قدمهای لرزان به ما نزديک می شود و:می نشيند...توی دلم داد می زنم...نترس دختر...نترس...من اينجام-نگاه اميرحسين بين ما در گردش است...دستم را روی دست يخ کرده پريسا می:گذارم و آهسته می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 138خوبی؟-چشمانش دلخور است...ؼمگين و شايد شرمنده...به رويش لبخند می زنم...سرشرا پايين می اندازد...از اين همه ؼمش خشمگين می شوم...دندانهايم روی هم قفل:می شوند...تند می شوم...تلخ می شوم...زهر می شومحرفات تموم شد يا هنوز ادامه داره؟-:دستانش را روی ميز می گذارد و می گويد...خوبه...از موضعت کوتاه نميای...تازه يه چيزی هم طلبکاری-:دستم را از روی دست پريسا بر می دارم و می گويم...اينو بذار بره...طرؾ حسابت منم...بدهيامو خودم تسويه می کنم-:صدای بلند خنده اش توجه همه را جلب می کندخيلی بايد احمق باشم که از يه بچه رو دست بخورم....اين خانوم االن حکم سفته -رو داره واسه من..يا يه چک سفيد امضا...چطور ممکنه همچين سندی رو ازدست بدم؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 139دندانهايم را روی هم می سابم...نفس عميق کشيدن هم جواب نمی دهد...تکيه می:زنم...زانوهای لرزانم را به هم فشار می دهم و می گويمچی می خوای؟؟؟-:لبخند کجی می زند و می گويد...آها...حاال شد-دستش را روی گردنش می گذارد و در حاليکه به عمق چشمانم خيره شده می:گويد...اول بذار عواقب حماقتی رو که کردی گوشزد کنم-:نيم نگاهی به پريسا می اندازد و ادامه می دهداين خانوم به 3 تا 5 سال حبس و جريمه نقدی محکوم ميشه...و شما به شيش ماه -!...تا يک سال زندان همراه با جريمه نقدی!...چشمک می زند...لعنتیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 141البته اين خوش بينانه ترين حالتشه...يه وکيل درست و حسابی که بگيرم می تونم -....مجوز کارت رو هم لؽو کنم...آب دهانم را قورت می دهمقبال گفته بودی چيزی واسه از دست دادن نداری...خب شايد زندان و بی آبرويی -رو واسه خودت بپذيری..اما اين خانوم چی؟ واست مهم نيست؟؟؟!...لعنت به من...لعنت به من:دستم را مشت می کنم و روی ميز می کوبمبگو چی می خوای؟؟؟-...چشمانش را تنگ می کند و سرش را جلو می آوردقرار بود به ازای سهام شرکت ما واسمون کار کنی...فردا ميای اون قرداد رو -امضا می کنی...اما اينبار بدون هيچ چشمداشتی...از فردا تو نوکر بی جيره و!...مواجب امير دارو گستر می شی...خانوم سايه موتمنیچشمان گرد شده پريسا توجهم را جلب می کند...نمی توانم حرفهای اميرحسين راهضم کنم...چند بار تکرارش می کنم...با هر بار تکرار فاجعه بيشتر و بيشتر...خودنمايی می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 141دست پريسا را می گيرم و از جا بلند می شوم...نمی خواهم سرازير شدن اشکم را:ببيند...لحن تهديد گرش متوقفم می کند...فقط 48 ساعت وقت داری...زودتر تصميمت رو بگير-با نفرت رويم را بر می گردانم و در حاليکه دست پريسا را می کشم از او و جومسموم اطرافش دور می شوم...ناگهان چيزی جرقه می زند.رو به پريسا می...گويم...تو اينجا بمون-!...محکم و مصمم به سمتش می روم...دارد ؼذا می خورد...با خونسردی...لعنتیبسته کادو را از کيفم در می آورم و روی ميز می گذارم...در حاليکه لقمه اش را:می جود، پرسشگرانه نگاهم می کند...هنوز می توانم پوزخند بزنماين کادو رو به خاطر تشکر گرفته بودم ...می تونی فکر کنی اينم قسمتی از اون -...نقشه های کثيفيه که واست کشيدمسه تراول پنجاه تومانی هم از کيؾ پولم بيرون می کشم و روی ميز پرت می کنم:و آرام می گويم
برای خواندن قسمت های کامل رمان شاه شطرنج کلیک کنید