رو به رويش می ايستم...سرم را باال می:گيرم و می گويم!...سالم جناب احتشام-می نشينم و به جذابيت عجيب و ؼير قابل انکار مرد رو به روبم خيره میشوم...سعی می کنم شباهت بی حدش را به امير...ناديده بگيرم...اما با هر خندهاش...اميرحسين...زنده می شود و مقابلم می نشيند...کمی آب می خورم...صدايش:سکوت را می شکند

 

 


 

خب...چه خبر؟استانبول خوش گذشت؟-نفرت ؼل می زند و تا پشت چشمم می رسد...سرم را پايين می اندازم تا موج...منفی نگاهم را نگيرد!...واسه خوش گذرونی نرفته بوديم-حرکت عصبی دستش را حس می کنم...سرم را باال می گيرم...صورتش متفکر و...در هم استيعنی نتونستی اميرحسين رو رام کنی؟-از طرز حرؾ زدنش چندشم می شود...کاش می توانستم خرخره اش را!...بجوم...چقدر سخت است آرام و خونسرد بودن در مقابل اين شيطان!..نتونستنی در کار نبود جناب...نخواستم-...چشمانش را تنگ می کند!...عجب...پس قيد سهام شرکت رو زدی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 285...جواب نگاه پرسشگرش را با نيشخند می دهمقبالا هم گفته بودم...سهام شرکت شما...ديگه از ارزش زيادی برخوردار -!...نيست:دستش را روی سينه اش قالب می کند...او هم پوزخند می زندپس چرا االن اينجايی؟-:دستم را روی لبه ليوان می کشم و می گويم...واسه شنيدن پيشنهادهای بهتر-...می خندد...نه...خوشم اومد...حواست جمعه-موبايلم زنگ می خورد...اسم اميرحسين نقش می بندد...دلم می لرزد...برای!...شنيدن صدايش...اما ذهنم را منحرؾ می کنم و رد تماس می زنم!...من منتظرم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 286...سرش را تکان می دهدببين دختر خوب...اين قبری که داری روش گريه می کنی...مرده نداره...! در -شرايطی که کل اون شرکت و متعلقاتش به اسم اميرحسينه...من هيچ کاری از!...پيش نمی برماز شدت تعجب...ناخنم را توی گوشت دستم فرو می برم...اما آرامش چهره ام را...حفظ می کنمفکرنکنم بدونی...اما تمام سرمايه من متعلق به مادر اميرحسين بود...اونم قبل از -...مرگش همه رو به اسم يه دونه پسرش کرد...خشم نشسته در چشمانش می ترساندم!...در واقع من تو اون شرکت هيچی ندارم به جز 41 درصد از سهامش-...دستش را توی موهايش فرو می برداون شرکت با زحمت من به اينجا رسيده...واسه ترقيش همه کاری کردم...بيشتر -!...از اينا حقمه...خب چه موقعيتی بهتر از اين؟تو دنبال پيشرفتی...من دنبال حقممسريع مهره ها را در ذهنم می چينم...لبخند روی لبم می نشيند...چه ابليس بی!...وجدانی ست اين مردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 287اوکی...پس بذارين پيشنهاد جديدتون رو من بگم...می خواين شرکت رو از دست -پسرتون در بيارين...اونم با کمک من...دست يابی به هوش و نبوغ من تویفرمول سازی و صنعت دارو هم بهونه بود...از اول دنبال همين بودين و با همين!...نيت هم منو با اميرحسين درگير کردين...لبخند رضايت روی لبش می نشيندگفته بودم خيلی ازت خوشم مياد؟ -...قلبم می ريزد...با همين يک جمله....سرم را پايين می اندازماصالا کار سختی نيست...اگه موفق شی تا آخر ببين...من راهش رو بلدم... -.عمرت بی نيازت می کنمموبايلم دوباره زنگ می خورد...به اسمش نگاه می کنم...دلم می گيرد...دستم را:روی صفحه گوشيم می کشم...در دل می گويم...خوب شناختيم..."افعی خانوم" اليقمه-...به چهره مشتاق احتشام پدر نگاه می کنم...اس ام اس می آيدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 288!...کجايی خانوم؟ دلم واست تنگ شده-از جدال عقل و احساس...قلبم تير می کشد...!فکم را روی هم فشار میدهم...آنقدر که صدای سايش استخوانهايش را می شنوم...گوشی را سايلنت می...کنم و توی کيفم می اندازم!...انگشتانم را در هم فرو می برم...به هدؾ نزديکم...خيلی نزديک...پيشنهادتون اؼوا کننده ست...اما من قبول نمی کنم-:وا می رود...به صندليش تکيه می زند و زمزمه می کندچرا؟-...منهم تکيه می دهماينکه تو خونواده شما چی می گذره و کی دنبال چيه و حق مال کيه واسه من مهم -نيست...ترجيح می دم خودم رو از اين دردسرای بيخودی دور نگه دارم و درضمن...هيچ عالقه ای به در افتادن با پسر بد قلق شما ندارم...پس رو من حساب!...نکنين...سرش را با افسوس تکان می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 289...فکر می کردم بلند پروازتر از اين حرفا باشی-...می خندم!...بلند پرواز هستم...اما به روش خودم-صندلی ام را جلو می کشم...دستم را روی ميز می گذارم و به سمتش خم می...شومدر ازای اون چهل درصد سهامت...کمکت می کنم...اما اول اونا رو به نام من -...می کنی...بعد در مورد بقيش تصميم می گيريم...پوزخند می زند...اون سهام فقط بين اعضای خانواده قابليت خريد و فروش داره-...منهم پوزخند می زنم...می دونم-چشمانش گرد می شود...نفسی که به راحتی فرو رفته...با هزار زجر بيرون می...دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 291...يه راهی پيدا کن که منم عضو خونوادتون بشم-...به چشم به هم زدنی رنگ از لبش می رودمنظورت اميرحسينه؟؟؟-...حتی اسمش هم حالم را خراب می کنداصالا به نفعت نيست...چون اگه من با اميرحسين ازدواج اونم گزينه خوبيه...ولی -...کنم...اونی که بايد از صحنه حذؾ بشه شمايیسرش را پايين می اندازد..باهوش است...درست مثل پسرش...قسم می خورم که...به زور لرزش صدايش را کنترل کرده!...من زن دارم-...باز می خندم...اينم می دونم-...گيج و منگ...نگاهم می کند...بيشتر خم می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 291تنها راه حل همينه...تازه با يه تير چندتا نشون می زنی...هم از شرکت خودت به -اون چيزی که می خوای می رسی...هم از شرکت من کلی سود عايدتميشه...هر چی فرمول دارم مال تو ميشه و می تونی کامال به ايران حکومتکنی...از ميدون به در کردن پسرت رو هم تضمين می کنم...خب چی می گی؟کامالا محسوس..می تمام اعصابش تحريک شده اند...گوشه چشمش...به صورت!...پرد...اميرحسين-...انگشت اشاره ام را به نشانه تهديد باال می آورم...اون هيچی نمی فهمه...تا وقتی که تو عمل انجام شده قرار بگيره-...زمزمه می کند!...زنم-...کيفم را بر می دارم و نيم خيز می شوم!...من از هوو خوشم نمياد...يه فکری به حالش بکن-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 292:زيرلب می گويد...من نمی تونم...نميشه-:دستمالی به دستش می دهم و می گويم!...پس واسه رسيدن به حقت دنبال يه نفر ديگه باش-:با استيصال نگاهم می کند...چشمکی می زنم و می گويمولی توصيه می کنم رو پيشنهادم خوب فکر کنی...من به هر کسی فرصت فکر -!...کردن نمی دم:لبش خشک خشک شده...دستش را روی گلويش می گذارد و می گويدتو چی می خوای؟دنبال چی هستی؟-:روی پا می ايستم...چشم به آسمان سياه شده می دوزم و می گويم!...حقم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 293صاؾ نگه داشتن اين شانه ها...زير بار اين همه فشار...کار هرکسی نيست...! بهخودم نهيب می زنم...محکم باش...! اما جسم بی روحم ياری نمی کند...اشک درچشم ندارم...اما قلبم در خون شناور است...دلم رفتن می خواهد...فرار از اينهمه درد...فرار از اين آدمها...فرار از خودم...فرار از احساس نو پا اما شديد و!...کشنده اماستارت می زنم و راه می افتم...هرچند که نه جايی برای رفتن دارم...نه گوشیبرای حرؾ زدن...نه پناهگاهی برای پناه بردن...موبايلم را چک می کنم...چشم...روی تماسها و اس ام اس های اميرحسين می بندم و شماره فدايی را می گيرمچه خبر؟-!...همه چی خوبه-آزمايشا؟-!..جواب دادن-قطع می کنم...و می رانم...آسمان هر لحظه تيره تر می شود...نمی دانم سرمایامسال چرا اينقدر طوالنی شده...انگار از همان اول فروردين زمستان بوده...! ضبط را روشن می کنم...فقط برای برهم زدن اين سکوت دردناک...اما سکوتیکه از درون منشا بگيرد با هيچ صدايی شکسته نمی شود...راهنما می زنم و بهچپ می پيچم...مقابل خانه می ايستم...ماشين گرانقيمت امير سيلی می شود و تویرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 294گوشم می نشيند...برق از چشمم می پرد...سرم را روی فرمان می گذارم...دستم:را روی شکمم...! ناله می کنم...آی خدا...آی خدا...آی خدا-کليد می اندازم و داخل می شوم...کنار پنجره ايستاده...دستهايش را پشتش گذاشتهو به آنها تکيه داده...سعی می کنم نفس بکشم و لبخند بزنم...اما مگر نگاه خيره وعميقش می گذارد؟ حرؾ زدن هم يادم رفته...کيفم را روی مبل می اندازم...جلومی آيد...همان نفس نصفه هم بند می رود...سر جايم می مانم...دستهايش راهمچنان از پشت...روی کمرش قالب کرده...فاصله اش با من کمتر از يک قدمشده...االن است که از حال بروم...زبانم را روی لبم می کشم...نمی دانم چرااينهمه از حالت نگاهش می ترسم...دستش را باال می آورد و شالم را از سرم میکشد...قلبم ديوانه وار می زند...اما نبايد لو بروم...اجازه نمی دهم...!سرم را باال:می گيرم...ته ريش کوتاهش را لمس می کنم و می گويم...ببخشيد...امروز خيلی گرفتار بودم...نتونستم جوابت رو بدم-...لبخند می زند..خسته...بی رمقمی دونستم ؼذا نخوردی...واست شام گرفتم...برو بخور...رنگ به صورتت -...نموندهتمام فشار امروز..تمام فشار اين چند سال...اشک می شود و توی چشمم می:نشيند...دستش را زير چانه لرزانم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 295خوبی؟-:از گريه کردن بيزارم...سريع رو برمی گردانم و می گويم...آره...فقط ذوق زده شدم-دستانش از پشت...شکمم را در بر می گيرد...تمام ماهيچه های داخلی و خارجی...و طولی و عرضی...منقبض می شوند...صدايش ته خنده دلنشينی داردمگه چند وقته که شام نخوردی؟-:دستم را روی دستش می گذارم و می گويم...به خاطر ؼذا نيست ديوونه-:چانه اش را روی شانه ام می گذارد و با شيطنت می گويدپس به خاطر چيه؟-سرم را کمی عقب می برم...او هم سرش را بلند می کند...چشمانمان در هم گره:می خورد...تمام صداقتم را در نگاهم می ريزم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 296!...خيلی وقت بود که کسی نگرانم نمی شد-لحظه ای خنده از صورتش می رود...اما دوباره بر می گردد...دستانش را باالمی آورد و روی ديافراگمم قفلشان می کند...قلبم و ضربه های واضحش... درست:در تماس با ساعدش قرار گرفته...بوسه آرامی به گردنم می زند و می گويد!...منم...خيلی وقت بود که نگران کسی نمی شدم-...ضربان قلبم کند و کندتر می شود...وای به حالت اگه يه بار ديگه اون موبايل لعنتيت رو جواب ندی-...توی آؼوشش جا به جا می شوم...فشار دستش را بيشتر می کند...من هميشه اينقدر روشنفکر و خوش اخالق نيستم-...آرامش تزريق شده در رگم...با جمله بعديش يکسره اضطراب می شود!... اصالا احمق هم نيستم... -خودم را از حلقه دستانش نجات می دهم...به سمتش می چرخم...لعنت به اين...چشمان هميشه خندان...صدايم می لرزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 297تو چه اصراری داری که يه جمله در ميون اعالم کنی که به من اعتماد -...نداری...باشه بابا فهميدم...الزم نيست اينقدر تکرار کنیبه اتاق خواب می روم و بافت مشکی زير پالتويم را با تيشرتی صورتی عوضمی کنم و به هال برمی گردم...ناديده اش می گيرم و به آشپزخانه میروم...عصبانيم...بيشتر از او...از دست خودم...بی توجه به جوجه کاب خوشرنگ و بويی که روی ميز گذاشته...تخم مرؼی در ظرؾ می شکنم و مشؽول می:شوم...از صدای جلز و ولز روؼن به آشپزخانه می آيد ومی گويداز دست من دلخوری...واسه چی با خودت و شکمت لج می کنی؟-...جوابش را نمی دهم...سايه خانوم...با شمام-سرم را بيشتر در گردن فرو می برم...کاش برود و مرا به درد خودم رها!...کند...کاش نرود و تا ابد همينطور نرم صدايم کند...صندلی مشکی را بيرون می کشد و می نشينداجازه هست؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 298:لقمه ای برای خودش می گيرد و هنوز قورت نداده می گويد!...اووم....خوشمزه ست-:کمی صندليش را به من نزديک می کند و آهسته می گويد!...درست مثل خودت-ديگر نمی توانم در برابر نگاهش مقاومت کنم...سر باال می گيرم و به چشمانش...خيره می شوم...بؽض در صدايم می شکند...اينقدر منو اذيت نکن امير-...ابروهايش باال می روند...چين عميقی در پيشانی اش می نشيندمن؟؟؟مگه چيکارت کردم دختر خوب؟-لبم را از داخل گاز می گيرم...ظرؾ ؼذا را کنار می زنم و سرم را روی ميزمی گذارم...صدايش را نزديک گوشم می شنوم...هرم نفسهايش...پوست ملتهبم را...نوازش می کند...سايه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 299!...تنم را جمع می کنم...دلم تنهايی می خواد...تنهايی با حضور اومعذرت می خوام...خوبه؟-...لبش را روی موهايم می گذارداز کی تا حاال اينقدر نازک نارنجی شدی؟می خوام باهات حرؾ بزنم.حوصلش -رو داری يا بذاريمش واسه يه وقت ديگه؟جواب نمی دهم...با هر دو دستش کمرم را می گيرد و از جا می َکنَدم...دستم راروی سينه اش می گذارم که از برخوردمان جلوگيری کنم...چشم در چشم می...شويم...از شدت خنده کنترل شده اش...کنار چشمش خط افتاده...تو انگار زبون خوش حاليت نميشه-...عقبش می زنم...ولم کن امير...حالم خوش نيست...اينقدر سر به سر من نذار-...پيشانيش را به پيشانيم می مالدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311...باشه...من می رم...ولی شامت رو بخور-:از جا بلند می شود...دلم می ريزد...آستين تا خورده اش را می گيرم و می گويم...نرو-...اينبار...لبخند روی لبش از جنس ديگری ست...شرط داره-...ظرؾ ؼذای مرا بر می دارد و جوجه را جلوی دستم می گذارد...ؼذات مال من...تو از اين بخور-لبخند منهم از جنس ديگريست...هر چند بؽض دارم...هرچند زير کوهی از دردخم شده ام...اما می خندم...به لذت اين شام دو نفره...! به امنيت حضورکسی...زير سقؾ کوتاه خانه ام...! به گرمی آؼوش پر قدرتی از جنس!...مردانگی...! به شوق بودنش...حتی اگر کوتاه...هرچند زودگذربرايش ميوه می برم...ضربه ای به تشک مبل...کنار پای خودش می زند و می:گويد...بيا اينجا-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311دل دل می کنم...اما نهايتاا می نشينم...دستش را دو شانه ام حلقه می کند و می:گويد...حاال تعريؾ کن-...پاهايم را باال می کشم و به صورت کج روی مبل می گذارماز چی؟-...از همونی که باعث شده اينقدر بهم بريزی-چه بگويم؟چطور بگويم؟...فقط خستم...دلم يه مسافرت چند روزه می خواد-...دستش را پايين می آورد و روی بازويم می گذارد...ما که تازه از مسافرت برگشتيم-...سرم را در حد فاصل مفصل شانه و عضالت سينه اش می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 312...نه...يه مسافرتی که کار قاطيش نباشه...استرس نداشته باشه-!...تبسم محوش را...نديده...احساس می کنم...تو اگه می تونستی کار و زندگيت رو از هم جدا کنی...ديگه مشکلی نداشتيم-...با دست روی زانويم...شکلکهای فرضی می کشم...باالخره يه روز اين کارو می کنم-:هوم آرامی می گويد و ادامه می دهد...فقط مواظب باش زياد دير نشه-...حرفهايش همه معنی دار است...بو دار...پر منظورامروز چه کارا کردی؟واسه چی کل روز گوشيت رو جواب ندادی؟-...پلکهايم را روی هم می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 313...گفته بودم که...يه قرار مهم داشتم-...با ناخنش روی پوستم خط می اندازدآها...چه قرار طوالنی و خسته کننده ای هم بوده...اين بی حالی و پريشونيت به -خاطر همونه؟؟...بازدمم را با صدا...به بيرون فوت می کنم...آره...اعصابمو به هم ريخت-...سرم را باال می گيرم و نگاهش می کنمميشه در مورد کار حرؾ نزنيم؟-:چند لحظه سکوت می کند و می گويدتو که به من دروغ نمی گی...می گی؟-...سرم را پايين می اندازم...وحشت تمام وجودم را احاطه می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 314نه...چه دروؼی؟-...دستش از حرکت می ايستدفکر می کنی می تونيم يه فرصت ديگه به خودمون بديم؟-...فکم قفل می شودفرصت واسه چی؟-...حرکت دستش را از سر می گيرد...واسه اعتماد کردن-:کمی عقب می رود...هر دو دستم را می گيرد و می گويدفکرم درگيرت شده...نمی تونم بيخيالت بشم...با وجوديکه می دونم هنوزم داری -خيلی چيزا رو از من پنهون می کنی...با وجوديکه هنوزم بهت شک دارم ونگران نقشه های خطرناک توی ذهنت هستم...اما نمی تونم ازت دست بکشم...میخوام تو رو واسه خودم داشته باشم...نمی دونم اسمش رو چی میذاری...دوست...دوست دختر...هرچی...فقط می خوام مال من باشی...! می دونمتو هم بی ميل نيستی...می دونم از اين تنهايی خسته شدی...و نسبت به من يه!...حسی داری...هرچند مبهم و قر و قاطیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 315انگار کره زمين...با تمام عظمتش...دور سرم می چرخد...چشمانم را چند بار بازو بسته می کنم...بلکه دوران مؽزم کمی آرام بگيرد...گرمای دستش را رویشکمم حس می کنم...تاب نمی آورم...دستش را پس می زنم...صدايش متعجب...استسايه؟؟؟-...زمزمه می کنم...نه...من نمی خوام-من نمی خواهم...نمی توانم...نمی توانم با اين مرد بازی کنم...حتی به قيمت ازدست دادنش...حتی به قيمت رفتنش...با وجود مقاومت شديدم...مرا به سمت...خودش می کشدچرا؟من که چيزی ازت نمی خوام...به جز صداقت...خيلی زياده؟-زور می زنم که از حصار دستانش رهايی يابم...نمی دانم چرا...اما خيلی...عصبانيستپرسيدم چرا؟ صاؾ و ساده بودن اينقدر سخته؟دو رو نبودن و دروغ نگفتن...بی -کلک و درست زندگی کردن خيلی کار شاقيه؟از چی می ترسی؟ها؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 316...ناله می کنم...امير...دستم-...بازويم را رها می کند...اما تا به خودم می آيم...هر دو مچم را می چسبدمن اون افعی خطرناک و کينه توز رو نمی خوام...سايه مظلوم و معصوم شبا -رو می خوام...تو يه قدم به خاطر من بردار...منم هرچی دارم و ندارم به پات می...ريزم...سرم را به شدت تکان می دهمگوش کن...تا ابد از اين تنهايی نجات پيدا می کنی...خانوم خونه من می -شی...بی استرس...بی اضطراب...بی ترس و نگرانی...نمی ذارم آب تو دلتتکون بخوره...نمی ذارم احدی نزديکت شه و بهت آسيب برسونه...ديگه الزمنيست اينقدر نگران امنيتت باشی...الزم نيست اينقدر از همه بترسی...هر چیوحشته...خاک می کنم...به جای روزايی که از دست دادی بهت فرصت میدم...که بچگی کنی...جوونی کنی...دختری کنی...هر چی بخوای واست فراهممی کنم...ازت حمايت می کنم...از هر کاری که بخوای بکنی..حتی اگه خوشمنياد...حتی اگه موافق نباشم...! بيا تو شرکت من...هرکاری دوست داریاصالا تيشه بردار و بزن به ريشه شرکت احتشام...بذار هر چی عقده از ما بکن...داری...تموم شه...هر چی حرص داری خالی کن...سر من...سر شرکت...خودممکمکت می کنم...قول شرؾ می دم...! جای خالی خانوادت رو واست پر میکنم...نمی ذارم بيشتر از اين نبودشون عذابت بده...برت می گردونم به يه زندگیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 317عادی و نرمالی که همه دخترای همسن تو دارن...اصالا اگه تو بخوای رابطمونرو شرعيش می کنيم...به هر شکلی که تو بگی...کليسا...مسجد...محضر...نمیدونم...هرچی که وجدان تو قبولش کنه...من همه جوره پايه تم...به اون خدايی که...می پرستی...پايه تمچشمانم اشکی شده...دست خودم نيست...نمی توانم نبارم...! لحنش به التماس آلوده...شدهدر ازای اينا فقط يه چيز ازت می خوام...بگو چی تو سرته...بگو داری چيکار -می کنی؟ می خوای پدرم رو بکشی؟دارش بزنی؟از هستی ساقطشکنی؟باشه...جلوت رو نمی گيرم...فقط بهم بگو...ازم مخفی نکن...من تحملدروغ و پنهان کاری رو ندارم...فکر اينکه داری از پشت بهم خنجر میزنی...نمی ذاره اونی باشم که دلم می خواد...به خاطر چيزی که گذشته...آيندهقشنگی رو که ميتونيم با هم داشته باشيم...خراب نکن...!نکن سايه...خواهش می!...کنمپلک می زنم...اشک می ريزم...چشمانم تار است...اما نگاهم لحظه ای صورتشرا ترک نمی کند...مچم را رها می کند و دستش را روی صورت ترم میگذارد...مردمک های روشنش ...سرگردان و خسته...چهره ام را کنکاش میکند...باز پلک می زنم...باز اشک می ريزم...قطره شفاؾ را با نوک انگشتش...می گيرد و روی لبش می گذارد...صدايش خش دار شده...آخه قربون اون چشمای خوشگلت برم-...سرم را در آؼوش می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 318!...گريه نکن...فقط بگو باشه-...هق می زنم!...بگو عزيزم...بگو تا دنيا رو واست گلستان کنم-...پيراهنش را توی مشتم می فشارم...بگو خوشگلم...بگو جونم باال اومد-:گفتنش حماقت است...اشتباه محض است...اما از ته دل می گويم...باشه-انقباض تنش از بين می رود...تمام اندامم در آؼوشش جا می شود...هنوز...پيراهنش در مشتم است...کم کم آرام می گيرمميــان بــازوان تــو،امنيتــی هســت. . . کــه تــرس را زيــبا مــی کنــدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 319صورت خيسم را به پيراهنش می مالم...صدايش سکوت يک ساعته را می...شکندمن حال تو رو درک می کنم...خود من هنوز نتونستم به خاطر مرگ -مادرم...اميرعلی احتشام رو ببخشم...هنوز نتونستم اشکهايی رو که مادرم هرشب و هر روز به خاطر بی وفايی های شوهرش می ريخت...فراموشکنم...هنوز مرگش کابوسمه...هنوز دردش تو دلمه...پس فکر نکن نمیفهممت...می فهمم...می دونم ازدست دادن کل اعضای خانواده تو فاصله دو سهسال چقدر وحشتناکه...اونم واسه يه دختر نوجوون...می دونم اون طور بیرحمانه ترک شدن...از طرؾ کسی که دوستش داشتی چقدر عذابت داده...منمآدمم...درک دارم...شعور دارم..احساس دارم...اما پدرم رو خيلی بهتر از تو میشناسم...نمی خوام قربانی بعدی خودخواهيا و زياده خواهياش تو باشی...اون اگهپای پول و شهرت در ميان باشه...حتی منو هم از سر راهش بر می داره...وای...به حال تو!...در دلم می خندم...هه..خبر نداریمی خوام از پدرم دور بمونی...در عوض منم اونو از تو دور نگه می دارم و -نمی ذارم اذيتت کنه...خودت رو با اون درگير نکن...يه جاهايی ديگه هوش واستعداد به کار نمياد...تو اين کشور...روابط به ضوابط حکومت می کنن...و پدرمن از اين نوع روابط خيلی بيشتر از تو داره...تا االن جلوت کوتاه اومده...چوناز طريق تو...دنبال رسيدن به يه سری اهدافه...اما معلوم نيست از اين به بعد چیبشه...تو يه دختر تنها و بی پناهی...زياد پا تو کفشش کنی...راحت حذفت میکنه...فکر نکن شکستش دادی...اگه قرار باشه هر تازه کاری بتونه از پس يکیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311مثل احتشام بربياد...که سنگ رو سنگ هيچ شرکتی بند نميشه...من فقطنگرانتم...نگران خودت...حيفی...تو با اين همه جسارت...با اين هوش!...سرشار...با اين شجاعت و مديريت قوی...حيفی...نمی خوام از دست بری:باز در دلم می خندم...سرم را باال می گيرم و می گويمتو چطور با مرگ مادرت کنار اومدی؟چطور تونستی که من نمی تونم؟-...دستش را بازوی من بر می دارد و بلند می شودکنار نيومدم...هنوزم که هنوزه جای خاليش عين خار تو چشمم ميشينه...اما چه -من بخوام...چه نخوام...زندگی ادامه داره...منم مثل همه کسايی که عزيزی رو ازدست دادن...تا يه مدت سياهپوش بودم و بعد زندگيمو از سر گرفتم...زخم دلم...خوب نشده...اما چاره ای به جز تحمل ندارم...با احتياط...و آگاه از سياستهای انگليسيش می پرسمپدرت بهش خيانت می کرد؟-...صورتش سخت می شود...روح از نگاهش می رودهر لحظه....خيلی سعی می کرد پنهانی باشه...اما کدوم زنيه که خيانت شوهرش -رو نفهمه؟ولی وقتی که متوجه شد که مادرم همه ثروتش رو به نام من کرده ورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311چيزی واسه باختن نداره...همه چی رو علنی کرد...آخرشم...با يه زن ديگه!...ازدواج کرد و مادر بيچاره من در به در شد...موهايش را چنگ می زندتا يه سال قبل از فوتش..از هيچی خبر نداشتم...ولی قلب مريضش طاقت نياورد -...و از ترس اينکه نکنه ديگه منو نبينه خبرم کرد...روی مبل می نشيند و سرش را ميان دستانش می گيردطفلی مادرم...چقدر زجر کشيد...اينهمه سال تحمل کرد و دم نزد...سن و سالی -نداشت...ولی درد و مرض...تا دلت بخواد...مسبب همشم بابام بود...بابای بی!...معرفتم:انگشتانم را در هم حلقه می کنم و می گويم!...با همه اينا هنوزم کنارشی-...آه می کشداولين قهرمان زندگی هر پسری...پدرشه...! واسه منم همين بود...شايد ديگه اون -حس قوی رو بهش نداشته باشم...اما پدرمه...چطور می تونم بيخيال اين رابطه!...خونی بشم؟پدرمه سايه...چه بد...چه خوب...پدرمهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 312...سرش را باال می گيردما نمی تونيم پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب کنيم...شايد اگه انتخابی در کار -بود من هيچ وقت سراغ اميرعلی احتشام نمی رفتم...اما االن ديگه نميشه کاريش!...کرد...درسته همه چيم ازش جداست...ولی با همه بدياش بازم دوسش دارمدهانم بسته می شود...برای هر حرفی...هر حرؾ اضافه ای...! لبخندم...طعم:زهر می دهد...آرام می گويممی دونستی خيلی شبيه پدرتی؟-...لبخند او هم تلخ است...آره...همه می گن-:با انگشتر ساده دستم بازی می کنم و می گويماگه تو هم مثل اون خائن از اب در بيای چی؟-:کؾ دست چپش را روی ساعد راستش می کشد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 313می خوايم بهم اعتماد کنيم ديگه...مگه نه؟-:بلند می شود و کاپشنش را در دست می گيرداگه من به اعتمادت خيانت کردم...مختاری هر تنبيهی خواستی در نظر -بگيری...حتی از يه بارشم گذشت نکن...خوبه؟مقابلش می ايستم و پيراهن چروک شده اش را مرتب می کنم...دستش را روی...گونه ام می گذارد...صدايش قاطع و محکم است!...منم همين کارو می کنم...ديگه حتی يه بار هم گذشت نمی کنم-!...به چشمانش زل می زنم...هيچ اثری از شوخی وجود ندارد.فدايی کالفه و عصبی در اتاق قدم می زندوضع ماليمون خيلی خرابه سايه...هيچ کدوم از چکا پاس نشدن...حتی يه -دونشون...از اون طرؾ کارخونه ها واسه وصول پولشون به ما فشارميارن...حقوق اين ماه بچه ها رو هم نداديم...اگه اينطوری پيش بره نمايندگی...همين سه چهار تا کارخونه رو هم از دست می ديم:خودکار فيروزه ای رنگ را بين انگشتانم می چرخانم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 314به نظرت عجيب نيست که از بين بيست و هفت داروخونه...حتی يکيشون هم -چکش رو پاس نکنه؟.پرونده جلوی دستم را باز می کنم و ليست سياه را نشانش می دهمببين مثال داروخانه دکتر فرازنه...فقط هفت ميليون تومن از ما خريد کرده...هفت -ميليون تومن واسه داروخونه ای که تو خيابون پر رفت و آمدی مثل!...پيروزيه...يعنی هيچ...روی مبل می نشيند...نگرانيش بيشتر شده...يعنی می خوای بگی-...سرم را تکان می دهم!...آره...يکی داره کارشکنی می کنه-:با اکراه و ترديد می پرسدکی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 315"حرؾ اميرحسين را به ياد می آورم..."روابط بر ضوابط حکومت می کنن!...احتشام-...با عصبانيت از جا بلند می شود...مگه شهر هرته؟چکا رو اجرا می ذاريم...پدرشونم در مياريم-:با نوک خودکار ضربه ای به ميز می زنم و می گويمنميشه...نمی تونيم با مشتريامون اينجوری خشن و بی انعطاؾ برخورد -کنيم...بعدشم...موعد چکای خودمون پنج روز ديگه ست...تا بخوايم شکايت کنيم...و به نتيجه برسيم چند ماه طول می کشه...اين راهش نيست...کؾ دستش را روی پيشانيش می گذارد و تا چانه اش پايين می کشدپس چه خاکی تو سرمون بريزيم؟-:به شاه سياه چشم می دوزم و می گويمچقدر بدهکاريم؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 316...چهارصد ميليون تومن-چقدر موجودی داريم؟-...چهار ميليون تومن-حقوق بچه ها چقدر ميشه؟؟؟-...حدودا هفت ميليون-چقدر به کيميا بدهکاريم؟-...با احتساب فرمولی که بهشون فروختيم...بازم ما پنجاه تومن بدهکاريم-چقدر از داروخانه ها طلب داريم؟؟-!...با احتساب سود 8% دارو چهارصد و سی دو ميليون طلبکاريم -:چشم از شاه می گيرم و زمزمه می کنمماشين من چقدر می ارزه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 317.از جا می پردديوونه شدی؟-.بی حوصله نگاهش می کنمچقدر می ارزه؟-.مقابل ميزم می ايستداون ماشين تنها يادگار باقی مونده از پدرته...همه می دونن چقدر دوستش -...داریدلم را مچاله می کنم و زير پايم می گذارم و با تمام قدرت فشارش می دهم!...وقتی خودش نيست...دل بستن به يه مشت آهن پاره مسخره ست-.دستش را روی ميز می گذارد و به سمتم خم می شود...اون ماشين وسيله دستته سايه...بدون اون نمی تونی سر کنی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 318:خسته از اين بحث ديوانه کننده...عصبی و خشمگين می گويمتا حاال کی از رفت و آمد با تاکسی مرده که من دوميش باشم؟-...صدايش را بلند می کندگيرم اونو هفتاد تومنم بخرن...بقيش رو چيکار می کنی؟-...سوييچ ماشين را از کيفم در می آورم و به دستش می دهمحقوق بچه ها و بدهی کيميا رو صاؾ کن...نگران بقيشم نباش...الزم باشه خونه -!...رو هم می فروشم...پوؾ بلند و کشداری می کند...اينجوری فقط صورت مساله رو پاک می کنی-...رو بر ميگردانم...کاری رو که گفتم انجام بده-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 319...سرش را با افسوس تکان می دهد و می رود...فدايی-...نگاهش بوی نا اميدی می دهد!...به يه آدم درست و حسابی بفروشش-باز سری می جنباند و قدمهايش را به سمت در تند می کند...به محض اطمينان از!...خروجش آه می کشم...کاش بؽض صدايم را نفهميده باشدبا شنيدن زنگ موبايل بی خيال مهره های شطرنج بهم ريخته و آشفته ی روی.ميز می شوم و با کرختی جواب می دهمبله؟-!بله چيه؟بگو جانم-...حوصله لبخند زدن ندارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 321!...يه کم خودتو بؽل کن...فرصت داشتی يه ماچی هم بکن-...می خندد...صدايش گرم و آرام است!...اينا وظيفه شماست خانوم...من جسارت دخالت تو کارت رو ندارم-!...سکوت می کنمخوب نيستی...درسته؟-دستانم از شدت تب عرق کرده...سعی می کنم چشم از مهره های سفي د ايستاده و...سيا ه خميده بردارم!...خوبم-!...از اين خوب بودنهای اين فرمی بيزارمنمی خوای بری خونه؟-!...کدام خانه؟؟؟من از آن قفس بيزارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 321!...کارم تموم شه می رم-...مکث می کندکارمندات رفتن؟-...دست دراز می کنم و شاه سفيد را بر می دارم...آره...تنهام-!... فعالا باشه...ميام اونجا... -تمام توانم را برای شکستن مهره پالستيکی به کار می گيرم...اما بی فايدهست...دستم را باال می برم...با تمام قدرت پرتش می کنم...درست توی تاج!...مجسمه سياه فرود می آيد...لعنتیدر ورودی بسته می شود...بوی دی وان می پيچد...چشمانم را به زور باز نگهمی دارم...چرا اينقدر پلکهايم سنگين است؟!...خوش اومدی-!...صدايم هم گرفتهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 322!...او مرتب است...آراسته...سرحال...شارژ...ب يچاره من...بيچاره سايه...با پشت انگشت اشاره اش...تيؽه بينی ام را لمس می کندهمين؟-...با استفهام نگاهش می کنم...آؼوش می گشايد!...نميای بؽلم؟از ديشب نديدمتا-آخرين کاری که در حال حاضر می توانم انجام بدهم رفتن در آؼوش پسر احتشام!....است...حتی اگر...لبخند بی جانی می زنم و تنم را به ميز پشتم می چسبانم...حال ندارم -بازويم را می گيرد و مرا به طرؾ خودش می کشد...بوی عطرش اذيتم می...کند!...حال نمی خواد که...ببين...به همين راحتيه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 323نای دست و پا زدن هم ندارم...سر همچو سنگم را روی سينه اش می!...گذارم...صدای قلبش به گوشم نمی رسدچرا اينقدر خودت رو اذيت می کنی؟اينهمه کارمند استخدام کردی واسه چی؟تو -!که خودت يه تنه داری کارا رو انجام می دینگاه می کنم...به معادله مجهول و پيچيده رو به رويم...!با کؾ دست...سينه اشرا فشار می دهم و عقب می روم...پشت ميز می نشينم...دوباره مهره ها را جابجا...می کنم...ميز را دور می زند و کنار مجسمه می ايستدفکر می کنی می تونی منو شکست بدی؟-لحظه ای نفسم قطع می شود و قلبم نمی تپد...سرم را باال می گيرم...با سر به:صفحه اشاره می کند و می گويد!...شطرنج رو می گم-...نفسم باز می گردد...با دست همه مهره ها را واژگون می کنم!...شايد-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 324...مهره سفيد افتاده در تاج سياه را بر ميدارد و سر جايش می گذاردپس يه روز که حال داشتی امتحان می کنيم...!روزی که بتونی به جای پرت -!...کردن مهره ها...با سياست...يکی يکی...حذفشون کنیدستم را به سينه می زنم...سايه بی پناهی...هر لحظه بيشتر بر سرم گسترده می!...شود...! نافرمانی احساسم...داغ دلم را...بيشتر هم کرده!...باشه...من شاه سياه...تو شاه سفيد...!منتظر خبرتم-:چشمک پر و پيمانی می زند و می گويد!...خوبه...! فعال پاشو برو خونه...دير وقته-بی حرؾ و اعتراض...بلند می شوم...! موبايلم را توی کيفم می گذارم و پرونده.های باز را می بندم.سوييچش را توی دستش می چرخاندبريم؟-:کل اتاق را از نظر می گذرانم و می گويم...بريم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 325تيزی و برندگی نگاهش عذابم می دهد...تا رسيدن به پارکينگ حرؾ نمی:زند...منهم...! چشمان تنگ شده اش را به من می دوزد و می گويد...ديروقته...دوست دارم برسونمت...اما يه قرار مهم دارم-:آنقدر ذهنم مشؽول است که توجهی نمی کنم...سرش را خم می کند و ميگويد...با يه خانوم جوون و خوشگل-...جای خالی ماشينم...بيشتر از حرؾ او روحم را شکنجه می دهد!...خوبه...خوش بگذره-:سرخوش و بی خيال ادامه می دهد!...حتی خوشگل تر از تو-يک چشمم به اوست و يک چشمم به فضای خالی و زشتی که يک بند به من و:اعصابم دهن کجی می کند...! اخم می کنم!...گفتم که...خوش بگذره...خداحافظ-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 326...به سمت در می روم...مچم را می گيردخيله خب حاال...صد رحمت به برج زهرمار...ماشينت کو؟-پای رفتنم سست می شود..اگر اتمام حجت نکرده بود می گفتم نياوردمش...يا!...خراب است!...فروختمش-!...تعجب نقش بسته در صورتش واقعيستچرا؟-...آه می کشم!...الزمش نداشتم -...لبخند کمرنگی گوشه لبش را تکان می دهددروؼم که نمی گی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 327:با بداخالقی دستم را می کشم و می گويما حرؾ بزنيم؟تو برو به قرارت برس...منم يه خرده قدم می زنم و ميرم -ميشه بعدا!...خونه:ريموت ماشينش را می زند و می گويد...بيا سوار شو...االن وقت قدم زدن نيست-اثری از شوخی و سرزندگی چند لحظه قبل نيست...صورتش جدی و سخت!...استموبايلش را بر ميدارد و شماره می گيرد.دوست ندارم گوش تيز کنم...اما می!...کنم...سالم خوشگلم--......می دونم عزيزدلم...کارم طول کشيد...دارم ميام-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 328-...!...چشم...برو اون لباسی که من دوست دارم رو بپوش...يه کم ديگه اونجام-...خنده اش از ته دل است!...عاشقتم-دهانم طعم زهر می دهد...ماشين فراموشم می شود...بی توجه به عذابمن...موبايل را روی داشبورد می اندازد و به سمت خانه ام می راند...حرؾ نمیزند...خودخوری می کنم...ؼرورم اجازه پرسيدن نمی دهد...ميان تمامبدبختيها...همين حساسيتهای احمقانه را کم داشتم...ترمز خشکش از جا می...پراندم...صدای خشکش...قلبم را از جا می کنداالن خيلی عجله دارم...ولی دو سه ساعت ديگه برمی گردم...منتظرم -!...بمون...چون خوابم باشی بيدارت می کنمصبر می کند تا داخل شوم...اما صدای جيػ الستيکش مدتها در گوشم می ماند و!...برق شيطنت آميز و ترسناک نگاهش...دلم را می لرزاند:بوتهايم را به گوشه ای می اندازم و ؼرؼر کنان می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 329آخ بابا جونم...بين اون همه خصلت خوب حتما بايد قد کوتاهت رو واسه من -ارث می ذاشتی که همش مجبور باشم کفش پاشنه بلند بپوشم؟...پودی با چشمان زرد زاؼش نگاهم می کند...حتی حوصله او را هم ندارمچيه عين وزغ زل زدی به من؟باز شب شد و عين جؽد چشماتو گرد کردی؟-...با اخم رويش را برميگرداند...برايش ؼذا می گذارم...حتی نگاهش هم نمی کند!...ببين خدا چقدر منو خوار کرده که يه جؽدم واسم ناز می کنه-نمی دانم حرصم را سر چه خالی کنم...حواسم را چگونه از مکان و همراهاميرحسين دور کنم...دوش آب گرم هم حالم را سرجا نمی آورد...! خودم را قانعمی کنم که چک کردن مرتب گوشی...فقط برای باخبری از زمان است و ساعتبزرگ شماطه دار گوشه پذيرايی را ناديد می گيرم...شام می خورم...تلويزيونمی بينم...مو شانه می کنم...آرايش می کنم...صد بار لباس عوض می کنم...فقطبرای اينکه مؽزم از فکر و خيال منفجر نشود...فقط برای اينکه اين عقربه هایلعنتی...با اين چرخش کندشان...عقل از سرم نبرند...! آخر سر هم جلوی آينه مینشينم و خودم را بازبينی می کنم...دقيق و موشکافانه...و به اين نتيجه می رسمکه من به جز چشمانم عضو گيرايی ندارم...تازگيها هم خيلی الؼر شده ام...گونهام آب رفته...زير چشمم گود افتاده...قد 661 هم که خيلی کوتاهست...کاش لبهايمکمی برجسته تر بودند...يا ابروهايم کمی پرتر...چند خط ريز در پيشانيمافتاده...اين خال روی شقيقه ام را هم دوست ندارم...!بينی ام...نمی دانم چهمشکلی دارد...هر چه هست به صورتم نمی آيد...!گفت از من خوشگل تراست...نگفت؟گفت خيلی هم خوشگل تر است...با وقاحت هر چه تمام تر همرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 331گفت...! به او گفت عاشقتم...به من...يک دوستت دارم ساده هم نمی گويد...! گفتلباسی که من دوست دارم بپوش...چه لباسی؟چطور لباسی؟به چهمنظوری؟؟؟برای رسيدن به منهم اينقدر عجله می کند و اضطراب دارد؟آه از!...نهادم بلند می شود...نه...نداردلبه پشتی برس را روی رانم می کوبم...موهايم را با کليپسی روی سرم می بندم و...با نا اميدی چشم از آينه می گيرمکدوم مرديه که عقلش تو چشماش نباشه؟؟؟خاک تو سر من که با اين همه -!...ادعا...بازم زنم و سادهساعت از دوازده رد شده...که زنگ را می زنند...با تعجب از جا بلند میشوم...قطعاا اميرحسين نيست...چون هميشه از کليد استفاده می کند...! لحظه ایدلم آشوب می شود...می ترسم...مثل هر زن تنهای ديگری...!بلند می شوم و ازچشمی بيرون را نگاه می کنم...حيرتم بيشتر می شود...اميرحسين...در حاليکهدختر بچه سه چهار ساله ای را در آؼوش گرفته...خنده بر لب...پشت در!...ايستادهصورت بچه روی شانه اش است و از نفسهای عميق و آرامش می فهمم که...خوابيده...در را کامل باز می کنم تا وارد شودميشه بزارمش رو تختت؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 331بدون هيچ حرفی به سمت اتاق می روم و در را برايش باز می کنم...با احتياط...روی تخت می خواباندش...چهره معصوم و زيبايش بهتم را چند برابر می کند!...چقدر شبيه خودته امير-:با محبت موهای حلقه حلقه طالييش را نوازش می کند و می گويد!...آره...انگار ژن بابام هميشه ؼالبه...بچه هاش کامال شکل خودش می شن-پاهايم به زمين می چسبند...! تمام اعمال حياتی بدنم متوقؾ می شوند...هرچههورمون مربوط و نامربوط است در جای جای بدنم ترشح می شود و دمای تنم رابه نقطه جوش می رساند...با دست حنجره ام را لمس می کنم و روی تخت مینشينم...برای باور حقيقی بودن اين دختر...پوست لطيؾ گونه اش را لمس میکنم...به پهلو می چرخد و دستش را زير لپش می گذارد...مژه های تابدار بورشروی صورتش سايه انداخته اند و لبهای خوشرنگ صورتی اش نيمه باز ماندهاند...! رنگ مهتابی پوستش هارمونی فوق العاده ای با خرمن گندمی رنگ:موهايش ايجاد کرده...زمزمه می کنميعنی اين بچه خواهرته؟-...خم می شود و دستهای کوچک دخترک را می بوسد!...اوهوم...ناتنيه...اما بيشتر از جونم می خوامش-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 332حقايق تلخ زندگی...يکی پس از ديگری...بر سرم آوار می شوند...زيپ کاپشنبنفشش را باز می کنم و آرام از تنش در می آورم...پيراهن سفيد بافتنی کوتاهیبر تن دارد با شلوار گرم و چسبی به همان رنگ...! کفش و جورابش را هم ازپايش جدا می کنم و روی زمين می گذارم...انگشتان کوچک پايش را تکان می!...دهد...دلم ضعؾ می رود...از زيبايی ناشی از پاکی و معصوميتش...اميرحسين با دقت و لبخند زيرنظرم گرفتهديدی گفتم از تو خوشگل تره؟؟-:ياد عذابی که کشيدم می افتم...اخمهايم را در هم می کشم و پچ پچ کنان می گويممی دونستی که خيلی با نمکی؟؟؟-:کمی نزديکم می شود و با شيطنت می گويدچيه؟حسوديت شده بود؟داشتی از فضولی می مردی؟-دوست دارم جواب دندان شکن و رو کم کنی به حرفش بدهم...اما تنها چشم ؼره:ای می روم و رو بر می گردانم...سرش را کنار گوشم می آورد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 333خصلت بد زنای ايرانی...! وقتی که بايد حرؾ بزنن سکوت می کنن...اگه به -جای اينکه خودخوری کنی و اونقدر لباتو بجوی که به خون بيفته...يه سوال می!...پرسيدی...اينجوری حرص و جوش به خورد خودت نمی دادی:پشت چشمی ناز می کنم و می گويمخصلت بد مردای ايرانی...! اعتماد به نفس کاذب...! کی گفته من حرص خوردم -يا حسودی کردم؟...کمرم را می گيرد و مرا به سمت خودش می کشدآخ که اگه می تونستم رک و راست بودن رو تو سرت فرو کنم...دنيا بهشت می -شد...!پاشو بريم بيرون...نمی خوام اين فينگيلی بيدار شه...تو همين دو سه ساعت...پدرمو در آوردهدوباره روی دخترک زوم می کنم...دلم فشرده می شود...پتو را رويش می کشم واز اتاق خارج می شويم...آخيش بلندی می گويد و خودش را روی مبل رها می:کنداگه بدونی چه زبونی داره اين نيم وجبی...صد تا عين من حريفش نميشه...االنشو -نبين که اينجوری مظلوم خوابيده...شيطون رو هم درس می ده به خدا...! اونقدر!...عالفم کرد که مجبور شدم مستقيم بيام اينجا:برای پی نبردن به دگرگونی حالم...به آشپزخانه می روم و از همانجا می پرسمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 334اسمش چيه؟چند سالشه؟-:کش و قوسی به بدنش می دهد و می گويد!...آوا...اواخر سه سالگيه-لبه کابينت را فشار می دهم...دندانهايم را روی هم فشار می دهم...پلکهايم رامحکم فشار می دهم...بلکه اين فشارها اندکی از بار اين همه فشار روحی کم:کند...! کمی آب می خورم و می گويمچی می خوری واست بيارم؟-:خميازه بلندی می کشد و می گويد!...تو رو...! زود واسم بيار-کنارش می نشينم...چشمهايش پر از خواب است...سرخ و خسته...دوباره خميازه:می کشد و می گويد!...ميشه رو اين کاناپه دراز بکشم؟؟هالکم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 335:سريع بلند می شوم و می گويم... حتماا آره... -:دستش را زير سرش می گذارد و به بازوی ديگرش اشاره می کند و می گويد...بيا اينجا-:با اخم سرم را باال می اندازم و می گويم!...نه...من رو به روت می شينم...دوری و دوستی-:می خندد و با بی حالی می گويد!...نترس دختر جان...در حال حاضر من کبريت بی خطرم...جون تو تنم نيست-رگهايم از تصور اين همه نزديکی به او ضربان می گيرند...با احتياط کنارش می:خوابم...نيمه خواب است اما می گويدحالت بهتر شده؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 336...می چرخم و به نيمرخش خيره می شوم...چشمانش را بسته...خوبم...فقط خستم-يعنی هنوزم نمی خوای ماجرا رو تعريؾ کنی؟-کدوم ماجرا؟-:يک چشمش را باز می کند و سرزنشگرانه می گويد!..سايه-:زمزمه می کنميعنی تو نمی دونی؟-:پوفی می کند و می گويدتا وقتی تو نگی من از کجا بايد بدونم؟مگه من علم ؼيب دارم دختر خوب؟-:می دانم وقت خوبی نيست اما می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 337گفتی پا تو کفش بابام نکن...خودم حواسم هست...! اينجوری حواست به -منه؟اينجوری هوامو داری؟:دستش را از زير سرش در می آورد و توی موهايش فرو می کندمی گی چی شده يا نه؟-:سرم را به انتهايی ترين نقطه مبل می کشانم و آرام می گويمبه مشکل مالی برخورديم...هيچ کدوم از داروخونه ها چکشون رو پاس -...نکردن...حقوق بچه ها رو هم نداديم...مجبور شدم ماشينم رو بفروشم:صورتش را برمی گرداند و می گويدخب ربطش به بابای من چيه؟-:لبم پايينم را گاز می گيرم و می گويمبه نظرت وقتی حتی يه چک هفت ميليونی پاس نميشه...وقتی بيست و هفت تا -داروخونه با همديگه تصميم می گيرن پولشون رو ندن...پای بابات وسط نيست؟؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 338...اخمهايش در هم فرو می روند...من از چيزی خبر ندارم-...آه می کشم و سرم را به جايگاه قبليش باز می گردانم...مشکلی نيست...از پسش برميام-از پهلو نيم خيز می شود و مستقيم توی چشمانم نگاه می کند...خواب از سرش...پريدهچرا قبل از اينکه ماشينت رو بفروشی هيچی بهم نگفتی؟؟-:پلکم را پايين می اندازم و دستهايم را روی شکمم می گذارم...خودم می تونم حلش کنم -:دست زير چانه ام می اندازد و هشدارگونه می گويدچرا به من نگفتی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 339:لرزش مردمکم را کنترل می کنم و می گويمچون فکر می کردم تو می دونی...چون می ترسيدم اگه بهت بگم بازم بهم تهمت -سوء استفاده گری بزنی...چون وقتی پای بحث کاری پيش مياد ازت می!...ترسم...احساس امنيت نمی کنم...چون می دونم بهم اعتماد نداریدستش را به قصد نوازش باال می آورد...اما بين راه متوقؾ می شود...آهسته می:گويدميشه ازت خواهش کنم امشبو پيش آوا بخوابی؟ آسم داره...می ترسم مشکلی -!...واسش پيش بياد...چشمانم را به معنای تاييد باز و بسته می کنم...اگه می خوای تو هم بيا پيش ما...سه تايی می خوابيم-:سرش را روی دسته کاناپه می گذارد و می گويد...نه..همين جا خوبه...شما راحت باشين-برايش پتو و بالش می برم...شب بخير آهسته ای می گويم و جواب آهسته تریمی شنوم...به اتاقم می روم و روی تخت دراز می کشم...چهره ؼرق خواب:دختربچه را می بوسم و زير لب می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 341!...منو ببخش-با احساس خزش جسمی ميان بازوانم از خواب می پرم و از ديدن اندام کوچکمچاله شده در آؼوشم يخ می بندم.سردش شده...دستم را از زير گردنش عبور میدهم و بؽلش می کنم...پتو را باالتر می کشم و سرم را بين موهايش فرو میبرم...بوی پاکی می دهد...بوی نجابت...بوی آسمان...! گرمی نفسش را رویپوستم حس می کنم...دست کوچکش را روی سينه ام گذاشته...و به من بی پناه تراز خودش...پناه آورده...! احساسی در وجودم به ؼليان در آمده....مثل حس هرزنی هنگام در آؼوش گرفتن يک کودک...گلويش صدای خس خس ماليمی می:دهد...کمی سرش را عقب می دهم تا راحت تر نفس بکشد...زمزمه می کنمتو چرا بايد مريض باشی کوچولو؟-در اتاق آهسته باز می شود...اميرحسين داخل می آيد...آرام...با کمترين تکانسرم را می چرخانم...لبخندی به رويم می زند و به تماشايمان می ايستد...درنگاهش محبت موج می زند...خالص و ناب...! خم می شود و خواهرش را:نوازش می کند...بعد از او انگشتش را روی گونه من می کشد و آرام می گويدنذاشت بخوابی؟-...لبخند منهم خالص و بی ؼرض است!...فکر کنم سردش شده...منو با مامانش اشتباه گرفته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 341...کؾ هر دو دستش را روی زانوهايش گذاشته...اتفاقا مامان بودن خيلی بهت مياد عزيزم...مثل فرشته ها شدی ا -.حرفش به دلم می نشيند...خنده را روی لبم تثبيت می کند.خانومی می شه من از حمومت استفاده کنم؟فرصت ندارم تا خونه خودم برم-:يواش بلند می شوم و می گويم.صبر کن واست حوله تميز بيارم-لباسهای چروک شده اش را اتو می کنم و روی تخت می گذارم و ميز صبحانه رامی چينم.با حوله دور گردنش و نيم تنه برهنه از اتاق خارج می شود و به:آشپزخانه می آيد. به کانتر تکيه می دهد و می گويد!راضی به زحمتت نبودم خانوم!شرمنده کردی-:حوله خيس را از گردنش باز می کنم و می گويم...کاری نکردم...بيا صبحونت رو بخور-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 342:دستم را می گيرد و می گويد!تو هم پيشم بشين-سرم را پايين می اندازم تا چشمانم منحرؾ نشوند.خودم را با تکه نانی مشؽول می:کنم و می گويمآوا رو بيدار کنم؟-:چايش را سر می کشد و می گويدنه...بذار بمونه...خودتم خونه بمون و استراحت کن...کارم تموم شه ميام -...دنبالش...با دهان باز نگاهش می کنممن نمی تونم...بلد نيستم...اصال اگه بيدار شه و يه آدم ؼريبه رو ببينه می -...ترسه:لبخند اطمينان بخشی می زند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 343نگران نباش...بچه شجاع و سرسختيه...يه جورايی خيلی شبيه خودته...با هم -!...کنار مياين...نمی توانم بيش از اين...وجود بچه احتشام را تحمل کنمامير من کلی کار دارم...مگه ديشب نگفتم چه وضعی داريم؟-:از جا بلند می شود و می گويد...تو بهتره واسه نقل مکان به خونه من آماده شی...به چيزای ديگه فکر نکن-...تا وقتی در را می بندد و بيرون می رود سر جايم می نشينمتا می خوام احساس می کنم دارم به ذهنت نفوذ می کنم...تا می خوام يه نفس -راحت بکشم...با يه حرکت همه معادالتم رو به هم می ريزی...چی تو سرت میگذره اميرحسين احتشام؟آهسته آهسته...بهت جايش را به خشم می دهد.موبايلم را بر می دارم بی توجه بهاينکه هنوز ساعت هشت هم نشده...شماره می گيرم.بعد از چندين بوق پياپی.صدای خواب آلود پريسا توی گوشی می پيچدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 344چی می گی اول صبحی؟-.طول و عرض اتاق را با عصبانيت طی می کنمميشه بپرسم اون همه مدت...تو شرکت احتشام چه ؼلطی می کردی؟چطور -نفهميدی احتشام از زن دومش يه بچه داره؟.جيػ بلندش پرده گوشم را به ارتعاش وا می داردچی؟-چی و زهرمار.می دونی تو چه موقعيت بدی قرار گرفتم؟از ديشب تا االن تو -شوکم.حاال من چه خاکی تو سرم بريزم؟سايه جدی می گی؟-.داد می زنممگه من با تو شوخی دارم؟حاال چيکار کنم؟من با اين بچه چيکار کنم؟-.حس از زانوهايم می رود...کنار ميز تلويزيون چمباتمه می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 345حاال من چيکار کنم پريسا؟-.نفسهايش نامنظم شده انددختره يا پسر؟-.بؽضم می شکند.دختر...!ديشب تا صبح تو بؽلم بود-من خبر نداشتم.اصوالا خانواده احتشام زياد حرؾ نمی زنن.خصوصاا در مورد -.مسائل شخصی زندگيشون.سرم را به ديوار تکيه می دهمحاال که خوب فکر می کنم می بينم سامان درست ترين کار رو کرد.کاش منم -.شجاعت اونو داشتم!...صدايش با نگرانی ممزوج شدهديوونه شدی؟اين حرفا چيه؟حاال گيرم يه بچه هم اين وسط باشه.واسه تو چه -فرقی می کنه؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 346.اشک دانه دانه فرو می ريزد...تو نمی فهمی...نمی فهمی -رعد و برق ستونهای خانه ام را می لرزاندنمی تونم آشيانه اين بچه رو خراب کنم.نمی تونم پدر ومادرش رو ازش -...بگيرم.من نمی تونم.آهش را می شنوم.پس دست بردار.بگذر.فراموش کن.اون بچه گناهی نداره-.ابر سياه کل آسمان را می پوشانددست بردارم؟از چی؟از کی؟چطوری؟دارم می سوزم.دارم دق می کنم.چطور از -کنار اين قضيه بگذرم؟.آب دهانم را قورت می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 347وقتی احتشام تو تختخواب شاهانش...با زنش کيؾ می کرده و زنگوله پای تابوت -پس مينداخته...پدر و برادر من...رو تخت اتاقشون...با مرگ دست و پنجه نرممی کردن.چطور فراموش کنم؟چطور از اشکای يواشکی بابام بگذرم؟چطور از"الهی صبر" گفتناش بگذرم؟چطور اون قد خميدش رو فراموش کنم؟دو روز بعداز مردنش هنوز سجادش خيس بود...هنوز نم داشت...از اشکهايی که ريختهبود...سامان چی؟تو می تونی از خون سامان بگذری؟تو می تونی؟می تونی اونقد و هيکل رو فراموش کنی؟چطور از اون همه استعداد و نبوؼی که زير خاکخوابيده بگذرم؟رتبه اول المپياد شيمی...افتخار مملکت...مخترع نامی دانشگاهتهران سالهاست که ساکت شده...سالهاست که خوابيده...به ناحق...بهنامردی...!مگه اونا خانواده منو از هم نپاشيدن؟چرا من اين کارو نکنم؟چرا من ازحقم بگذرم؟چرا؟چرا؟!...از شدت گريه...سکسکه ام گرفتهتو می تونی تصور کنی رو به رو شدن با جنازه برادر يعنی چی؟رو به رو شدن -با جنازه پدر يعنی چی؟می دونی چه حاليه وقتی در اتاق رو باز می کنی و جسديخ کرده عزيزات رو می بينی؟مگه من کيم؟چيم؟مگه منم آدم نيستم؟انساننيستم؟روح ندارم؟حس ندارم؟مگه طاقتم چقدره؟ظرفيتم تا کجاست؟ببين چکارکردن با زندگيم...ببين چه باليی به سر دنيام آوردن...ببين با اعتقاداتم چهکردن...بببين چطور همه چيمو ازم گرفتن...ببين به کجا رسوندنم...من چطورفراموش کنم؟چطور بگذرم؟.کمی مکث می کند.واگذار کن به خدا...اون خيلی بهتر از تو می تونه انتقام خونوادت رو بگيره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 348...می خندم...هيستريک و بلندآخه چرا داغ دلم رو تازه می کنی؟نوشدارو بعد از مرگ سهراب رو می خوام -چيکار؟انتقامش به چه دردم می خوره وقتی اون موقعی که بهش احتياج داشتم ولمکرد؟...مايوس است...نا اميد...خسته!...سايه-.بلند گريه می کنمتو که می دونی من چقدر بی کس و درموندم...تو ديگه چرا ولم کردی؟تو که از -زير و بم زندگيم خبر داری.آخه چرا بی معرفت؟.بؽض او هم می ترکدمن ؼلط کنم تو رو تنها بذارم.فقط عصبانی بودم.بيام پيشت؟-:سرم را روی زانويم می گذارم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 349!...نه...خودم ميام-تو هم مثل مامانم بدبختی؟-سر بلند می کنم و دخترک مو طاليی را با سر و شکلی بهم ريخته مقابلم می.بينم....لعنتی...سريع اشکهايم را پاک می کنم و لبخند می زنممگه مامانت بدبخته؟-.سرش را باال و پايين می کند...اوهوم...اونم هميشه گريه می کنه...مثل تو-.چشمان قهوه ای درشتش...هنوز هم خواب آلود استچرا گريه می کنه؟-شانه هايش را باال می اندازد!...ميگه چون بدبختم گريه می کنم-.عمق سادگيش دلم را می لرزاند.دستم را به سمتش دراز می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 351ميای بؽلم؟-:مردد نگاهم می کند و می گويدتو دوست داداش اميری؟-.بؽض دوباره بر ميگردد...آره...دوستشم-.با احتياط نزديک می شودداداشم کو؟-.آرام دست کوچکش را می گيرم...رفته بيرون...زود برمی گرده-!..برخالؾ تصورم از اخم و گريه و زاری اثری نيسترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 351بريم دست و صورتمون رو بشوريم...بعدش صبحونه بخوريم.باشه؟-:با افتخار توی چشمانم خيره می شود و دست به کمر می گويد.خودم بلدم صورتم رو بشورم!ديگه بزرگ شدم-:دلم می ريزد.می خندم.از جا بر می خيزم و می گويم.باشه.پس بريم-قدش نمی رسد...بؽلش می کنم...راضی نيست...اما هيچی نمی گويد...با لذت بهکارهايش نگاه می کنم.دقيق و تميز صورتش را می شويد و با حوله خشک می.کند.در اين بين...لحظه ای زبانش از کار نمی افتداسمت سايه ست...داداشم گفته.گفت خيلی مهربونی.بچه ها رو هم دوست داری -راست می گه؟روی پايم می نشانمش و موهايش را شانه می زنم و تک به تک سواالتش را:جواب می دهم.از روی پايم پايين می پرد و می گويدتو قراره زن داداشم بشی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 352.سرم به دوران می افتدکی همچين حرفی زده؟-:شلوارش را باال می کشد و می گويدهيچ کی...پسرا با دخترا عروسی می کنن ديگه...مگه نه؟-.خنده ام می گيرد!...نه همشون-:چشمان معصومش را به من می دوزد و می گويدوقتی من بزرگ شم می تونم با داداشم عروسی کنم؟-.نمی توانم خنده ام را کنترل کنمچرا می خوای با اون عروسی کنی؟-.پلکش را پايين می اندازدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 353آخه اون کتکم نمی زنه.تازه وقتی بابا علی مامانم رو می زنه دستش رو می -.گيره.باهاش دعوا می کنه.لبم را گاز می گيرم.اين اشک لعنتی از صبح رهايم نمی کندتازه خيلی هم مهربونه.هر چی به بابا می گم منو ببر پارک...گوش نمی ده...ولی -داداش امير همش منو می بره بيرون...خوراکی می خره...عروسک می.خره...هيچ وقتم به خاطر اينکه ؼذامو رو لباسم می ريزم دعوام نمی کنه.نمی توانم مقاومت کنم.در آؼوشش می کشمکی واسه اينکه ؼذاتو رو لباست می ريزی دعوات می کنه؟-:با بند لباسش بازی می کند و می گويدمامانم.تازه وقتی سرفه می زنم...بهم ميگه توام يه بدبختی هستی مثه من...راست -ميگه؟:دست کوچکش را می بوسم و می گويم!...نه عزيزم.حتما شوخی می کنه باهات.دختر به اين خوشگلی...به اين نازی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 354:سرش را توی سينه ام می گذارد و می گويد...شوخی نمی کنه که...همش گريه می کنه...ؼصه می خوره-به مرز جنون رسيده ام...از روح درد کشيده و صدمه ديده اين موجود دوست...داشتنیاينا رو ولش کن...صبحونه چی دوست داری؟-.چشمانش برق می زنند.کورن فلکس دوست دارم-:صورت تپل و سفيدش را نوازش می کنم و می گويمندارم.ولی قول می دم واست بخرم.فعال يه چيز کوچولويی با همديگه می -خوريم...بعدش می ريم خريد.چطوره؟دستهايش را با خوشی به هم می کوبد و از اتاق بيرون می دود.سرم را ميان:دستانم می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 355!...کاش ديوونه نشم...کاش-با هم خريد می کنيم...ؼذا درست می کنيم...حمام می رويم...بازی می کنيم...ووقتی چشمانش خسته خواب می شوند در آؼوشم می گيرمش و سرش را به سينه:ام می چسبانم.انگشتش را توی يقه گشاد بلوزم می اندازد و می گويدميشه تو با داداشم عروسی کنی؟-...خدا لعنتت کند اميرحسينچرا؟-:چشمانش رو به بسته شدن می رود...اما فکش همچنان کار می کندآخه هميشه به مامان بابام می گه اگه کسی بود که ازم مراقبت کنه منو می برد -.پيش خودش.اگه تو باهاش عروسی کنی و مراقبم باشی...می تونم بيام خونتون.حتی مرگ پدرم هم تا اين حد مستاصلم نکرده بود.باشه عزيزم.تو فعال بخواب.من با داداشت صحبت می کنم-


 

برای خواندن قسمت های کامل رمان شاه شطرنج کلیک کنید