ازش میترسم... انگار ترسو از چشام خوند...رامبد: کاریت ندارممیاد طرفم از ترس نیم خیز میشم که منو محکم نگه میدارهرامبد: میخوام سرمتو باز کنمحرفی نمیزنم، سرمو بازم میکنه رامبد: آماده شو مرخص شدی باید بریم خونه-من با تو هیچ جا نمیام


 

 

با خونسردی برمیگرده طرفم و میگه: میخوای کجا بری؟ یادت باشه که اگه بری باید مبلغه جریمه ی قرارداد رو پرداخت کنی، پس بهتره مثه یه دختر خوب بی سر و صدا بیای بیرون 
و من مات و مبهوت به جایه خالیش نگاه میکنم به زحمت از جام بلند میشم و از اتاق خارج میشم... پرستار تا منو میبینه میاد سمتمو میگه قدر شوهرتو بدون خیلی دوستت داره... من با تعجب بهش نگاه میکنم رامبد که میبینه نیومدم میاد طرفم که پرستاره برمیگرده طرفشو میگه: آقای کیانفر داشتم به خانمتون میگفتم که چقدر نگرانشون بودین
رامبد یه لبخنده اجباری میزنه و تشکر میکنه و دسته راست منو میگیره و با خودش میبره... در ماشینو برام باز میکنه و کمک میکنه بشینم و به سمت خونه حرکت میکنه
رامبد: حرفه پرستارو زیاد جدی نگیر نگرانی من از بابته تو نبود من فقط نگران بودم برام دردسر درست بشه دفعه ی بعد هم از این غلطا بکنی خودم با دستایه خودم میکشمت که حداقل مردنت برام یه دردسره ولی زنده بودنت هزارتا بدبختی برام به همراه میاره
نزدیکایه خونه بودیم 
رامبد: این لعنتی این جا چیکار داره؟
مسیر نگاه رامبدو دنبال میکنم میبینم مهناز پشت در منتظر واستاده... 
رامبد: بشین تو ماشین تا بیام شیرفهم شد؟
سرمو تکون میدم
رامبد با داد: نشنیدم
-بله آقا
رامبد: این درسته
بعد در ماشینو محکم میبنده میره سمت خونه... از همین جا هم صداشو میشنوم
رامبد: اینجا چه غلطی میکنی؟
مهناز: رامبد چرا اینجوری میکنی دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت، ببین چقدر دوستت دارم که حاضرم از خیانتت هم بگذرم... هرکس جایه من بود به این راحتیها نمی بخشیدت
رامبد با پوزخند میگه: کسی مجبورت نکرده که منو ببخشی
مهناز: رامبد تو یه چیزیت شده بیا بریم توی خونه باهم حرف میزنیم
رامبد: ببین مهناز من امشب اصلا حوصله ی تو رو ندارم چه برسه که بخوای بیای داخله خونه و مغزمو هم پیاده کنی 
مهناز: رامبد تو خیلی عوض شدی... من دیگه نمیشناسمت
مهناز همونطور که داشت حرف میزد چشمش میفته به من که دارم نگاشون میکنم
مهناز: این دختره تو ماشین تو چه غلطی میکنه؟
رامبد که پشتش به من بود به سمت من برمیگرده... فاصله ی بین خودشو ماشینو طی میکنه در ماشینو باز میکنه 
رامبد: پیاده شو
به زحمت از ماشین پیاده میشم حالم زیاد خوب نیست احساسه ضعف میکنم قدمامو خیلی کوتاه برمیدارم سرگیجه امونمو بریده رامبد که چند قدم ازم جلوتره برمیگرده طرف من
رامبد: تندتر 
منتظرم موند تا بهش رسیدم، وقتی کنارش رسیدم قدماشو کوتاه میکنه تا با من هم قدم بشه حس میکنم جلویه چشمام سیاهی میره اصلا نمیتونم رو پام واستم انگار اینو درک میکنه... از رو زمین کنده میشم... بغلم میکنه حتی نای مخالفت کردنم ندارم، مسیره باقی مونده رو طی میکنه رو به مهناز میگه: کلیدو از جیبم در بیار
مهناز: چی؟
رامبد: میگم کلیدو از جیبم در بیار
مهناز: مگه من کلفتتم
رامبد با فریاد: درمیاری یا یه کاری کنم که تا عمر داری از یادت نره
مهناز با ترس دست میکنه تو جیب رامبدو کلید رو در میاره
رامبد: درو باز کن 
مهناز درو باز میکنه و رامبد با پا درو هل میده تا کامل باز بشه وقتی میرسیم به سالن منو میذاره رو مبل دو نفره و میره آشپزخونه، مهناز رو به روی من میشینه و به طرز عجیبی بهم خیره میشه و بعدش طوری که فقط خودمو خودش بشنویم میگه: حواستو جمع کن سعی نکن اطراف رامبد پرسه بزنی من به همین راحتیا به دستش نیاوردم که بخوام از دستش بدم هر کی جلوی راهم باشه نابودش میکنم یه دختر کلفت که دیگه چیزی نیست شنیدی چی گفتم خوشم نمیاد فردا که اومدم اینجا تو رو ببینم
همینجور که حواسم پیشه حرفاش بود یهو با فریاد رامبد به خودم میام: چرا زر مفت میزنی کی گفته منو به دست آوردی دو شبو با من بودی فکر کردی هنر کردی بعد با یه نیشخند اضافه میکنه دخترایه خیابونی هم که همین کارو میکنند زودتر از خونه ام برو بیرون 
نمیدونم چه جوری صدای مهنازو شنید تنها چیزی که میدونم اینه صورت مهناز از عصبانیت قرمز شده دستاشو مشت کرده
مهناز: اون موقع که شبا باهام خوش میگذروندی این حرفا رو نمیزدی الان که همه تفریحاتو کردی داری میری سراغه یکی دیگه
رامبد با خونسردی کنارم رو دسته مبل میشینه و میگه: یعنی میخوای بگی به تو خوش نگذشت اگه خوش گذرونی بود دو طرفه بود میری بیرون یا از خونه ام پرتت کنم بیرون
مهناز با عصبانیت میره بیرون و درو محکم میبنده... رامبدم بلند میشه میره بیرون، صدای ماشینو میشنوم فکر کنم ماشینو آورد داخل، بعد یه مدت صدایه قدماشو میشنوم... میره سمت آشپزخونه با یه لیوان آب و پلاستیک داروهام میاد بیرون، خیلی خونسرده رو دسته ی مبلی که من نشستم میشینه لیوانه آبو میده دستم، دستمو دراز میکنم داروها رو ازش بگیرم ولی در کمال خونسردی خودش قرصو از بسته در میاره و میگه: دهنتو باز کن
- ممنون خودم میتونم بخورم
و باز دستمو دراز میکنم سمتش 
اخماشو میکنه تو همو میگه: گفتم دهنتو باز کن
دیگه جرات مخالفت ندارم، دهنمو باز میکنمو قرص رو میذاره تو دهنم 
رامبد: آفرین، آب هم بخور
آب رو میخورم و بقیه داروهامو بهم میده، پلاستیک داروها رو برمیداره و لیوانو از دستم میگیره و میبره میذاره رو اپن، میاد سمت مبل خم میشه روم و بلندم میکنه
-خودم میتونم بیام
رامبد: لابد مثله همون چند دقیقه قبل که رو به موت بودی، حرف اضافه نزن که حوصله تو رو هم ندارم 
میره سمت اتاقم درو با آرنجش باز میکنه و با پاش هل میده که کامل باز شه ولی بعد کم کم اخماش میره تو هم، سرمو برمیگردونم میبینم همه اتاقم بهم ریخته هست رو زمین همه جا تکه های شکسته شده گلدون ریخته و همینطور لکه هایه خون رو زمین خودنمایی میکنند هیچی نمیگم خودش هم چیزی نمیگه مسیره راهشو عوض میکنه میره سمت اتاقه خودش...کناره اتاقش یه در دیگه هم هست که اونو باز میکنه منو میذاره رو تخت و خودش رو کاناپه ای که گوشه اتاقه میشینه... قبلا هم تو این اتاق اومده بودم البته برایه تمیز کردن... این اتاق دو در داره که یه درش به اتاق رامبد باز میشه قبلا اتاقامون اون همه باهم فاصله داشتند وضع منه بدبخت این بود حالا که دیگه همسایه دیوار به دیوارم در یک کلام فقط میتونم بگم فاتحه ی من خونده هست برمیگرده سمتم و با غرور همیشگیش بهم خیره میشه و میگه: از این به بعد خودم میبرمت و خودمم میارمت فقط کافیه دست از پا خطا کنی بدتر از این شو میبینی

خوب میدونم که همه تهدیداشو عملی میکنه میدونم که اگه مطابقه میلش عمل نکنم بیچارم میکنه اون چیزی که نمیدونم اینه که باید چیکار کنم از رو کاناپه بلند میشه و بیتوجه به من به سمت دری میره که به اتاقه خودش راه داره... درو باز میکنه تا بره تو اتاقش لحظه ی آخر برمیگرده سمتم و میگه: کاریت ندارم بخواب
خیلی خسته ام احساسه ضعف میکنم شام هم نخوردم ولی روم نمیشه بهش بگم گرسنمه، کم کم گرسنگی رو فراموش میکنم و چشمامو میببندمو میخوابم...
صبح که از خواب بیدار میشم میبینم هنوز لباسه بیرون تنمه دیشب یادم رفت لباسامو عوض کنم هر چند تو این اتاق لباسی هم نداشتم ساعت هنوز پنجه ولی من خیلی گرسنمه تصمیم میگیرم برم یه چیزی بخورم بعد هم اتاقم رو تمیز کنم و در آخر لباسامو عوض کنم و نماز بخونم....
از جام بلند میشم و به زحمت خودمو به آشپزخونه میرسونم صبحونه رو آماده میکنم سهم خودمو میخورمو میرم تو اتاق همه جا رو مرتب میکنمو لباسامو عوض میکنم و وضو میگیرم و میام نمازمو بخونم دارم سلام نمازمو میدم که صدایه رامبدو میشنوم
رامبد: یاس کجایی؟ یاس...
در اتاق محکم باز میشه میخوره به دیوار و من با تعجب به چهره ی عصبانی رامبد نگاه میکنم همین که نگاش به من میفته همه عصبانیتش جاشو به تعجب میده منو با تعجب نگاه میکنه و میگه: داری چیکار میکنی؟
-داشتم نماز میخوندم
سری تکون میده
رامبد: بیا بیرون کارت دارم 
چادر که رو شونه هام افتاده رو از سرم برمیدارمو و جانمازمو جمع میکنم میرم رو به روش میشینم حواسش اینجا نیست انگار تو فکره، یه تک سرفه ای میکنم که به خودش میاد
رامبد: وسایلاتو جمع میکنی و همه رو میبری تو همون اتاقی که دیشب خوابیدی، ساعت امتحاناتو هم مینویسی برام میذاری، نهار چیزی درست نکن از بیرون غذا میگیرم... میتونی بری
بلند میشم برم وسایلامو جمع کنم 
رامبد: راستی
برمیگردم سمتش وقتی منو منتظر میبینه میگه: مگه قبلا بهت نگفتم خوشم نمیاد تنها غذا بخورم
-بله آقا
با خونسردی ادامه میده: پس چرا صبحونتو خوردی؟
-ببخشید آقا
رامبد: من این حرفا رو نزدم که تو ازم معذرت خواهی کنی من ازت دلیل خواستم
با خجالت میگم
-چون دیشب شام نخورده بودم خیلی گرسنم بود
بر خلاف همیشه یه لبخند مهربون تحویلم میده و میگه مسئله ای نیست میتونی بری... همینطور که دارم به دلیله مهربونیش فکر میکنم راهی اتاق میشم و با خودم میگم چرا یه دفعه اینقدر مهربون شد و کم کم شروع میکنم به جمع کردن وسایلام و زیر لب این شعرو زمزمه میکنم:
چه بده شبای تیره تو زمستونای دلگیر
چه بده که متهم شی بدون حتی یه تقصیر
چه بده تو آسمونا اوج بگیری تا بمیری
چه بده غرق سکوت شی تا ابد آروم بگیری
چه بده دلای عاشق حس بودن رو ندارن
چه بده دلای ارزون دیگه عاطفه ندارن
چه بده گذشتن از خود برای یه عمر بودن
آدمای بی مروت چه بده پروانه بودن
چه بده شنا بلد نیست ولی آرزوش شناهه
آرزوی آبو داره ولی قلبش نمیذاره
چه بده ستاره بودن تو روزای آفتابی
آرزوی ماه رو داشتن تو شبای مهتابی
چه بده ندیده باشی ولی عاشق چشاش شی
چه بده بخوای ببینی ولی پا رو دل بذاری
چه بده تو بی گناهی پر شی از عذاب وجدان
چه بده بخوای بخندی ولی با دلهای گریان 
چه بده ساختن دنیا با آرزوهای خیالی 
دنیایی با این قشنگی با دلی پر از تباهی
چه بده بخوای بمونی ولی بازم کم بیاری 
چه بده موندن و موندن ولی آخرش جدایی
چه بده که بی بهونه بیایو غرق دلت شی
بعدشم بی آشیونه تویه غصه هات تلف شی
چه بده که عشق پرواز زده بالهات رو شکسته
ولی باز این دل عاشق همیشه به پات نشسته
چه بده تو اوج پرواز ببینی سقوط یه راهه
چه بده سقوط رو دیدن با دلای پاره پاره
با صدایه بسته شدن در سالن به خودم میاد لابد رفت منم به بقیه کارام میرسم و بعد میرم درس میخونم... دیگه اتفاقه خاصی نیفتاده ظهر میاد با هم غذا میخوریم شبم دسته یه دخترو میگیره با خودش میاره خونه که دختره برام اعصاب نمیذاره چون دختره با صدایه جیغ جیغوش براش عشوه میومد خوابو بر من بیچاره هم حروم کردن... هنزفریم رو هم خراب کرده اگه هنزفریم بود حداقل به جایه جنگ اعصاب الان با یه آهنگ سعی میکردم آروم بشم یه لبخند رو لبام میشینه هنوزم تغییر نکردم معتاده آهنگم هنوز یادمه هیچکس حریفم نمیشد تو خونه با صدایه بلند آهنگ گوش میدادمو همه رو کلافه میکردم تو خیابون هم همیشه هنزفری تو گوشم بود اگرم سواره بودم کله خیابون از آهنگی که من تو ماشین میذاشتم فیض میبردن... اینقدر تو فکر فرو رفتم که خودمم نفهمیدم کی خوابم برد.

فصل هشتم
دو هفته از اون روزا میگذره... امروز امتحان آخرمو باید بدم... اون روز که برنامه رو بهش دادم فقط یه سری تکون داد و رفت... حس میکنم نسبت به گذشته مهربون تر شده ولی هنوزم اگه چیزی باب میلش نباشه عصبانی میشه... امروز ساعت 8 امتحان دارم و خواب موندم... الان ساعت هفته دارم صبحونه رامبدو آماده میکنم و همینطور صداش میکنم...
-آقا، آقا صبحونه آماده هست
رامبد با قیافه ی خواب آلبود از اتاقش میاد بیرون موهاش بهم ریخته هستش شبیه این پسربچه های تخس و شیطون شده... هر چند فرق چندانی هم باهاشون نداره
رامبد: چته؟ این چه طرز بیدار کردنه؟
-آقا دیرم شد، به ساعت نگاه میکنه 7:15
رامبد: همونطور که داره به سمت آشپزخونه میره میگه: پس چرا بیدارم نکردی؟
-خواب موندم
رامبد: کجا میری؟ بیا صبحونتو بخور
-میرم اول لباس بپوشم بعد یه چیز میخورم
سری تکون میده و میره آشپزخونه، منم لباسامو میپوشم و میرم آشپزخونه که میگه: سریعتر غذاتو بخور تا منم حاضر شم 
منتظر جوابه من نمیشه به سمت اتاقش میره... منم دو تا لقمه میخورم و اون فصلی رو که خوب بلد نیستم جلوم باز میکنم میخونم 
رامبد: این لحظه های آخر که دیگه چیزی حالیت نمیشه، بشین صبحونتو بخور بریم
-من سیر شدم بریم
کتابو از دستم میگیره و میبنده و به اپن تکیه میده و میگه تا نخوری جایی نمیریم... میدونم بحث کردن فایده ای نداره آخرسر کاره خودشو میکنه پس بهتره الکی خودمو کوچیک نکنم بدون اعتراض غذامو میخورم و جمع کردن ظرفا میمونه واسه زمانی که برگشتم... کتابمو میگیره طرفم... منم دوباره اون فصلی رو که خوب بلد نیستم باز میکنم و شروع میکنم به خوندن... با تاسف یه سری تکون میده و راه می افته... تو ماشین هم دارم درس میخونم
رامبد: تو مگه دیروز نخوندی؟
-این فصلو خوب بلد نیستم میخواستم صبح زودتر بیدار شم بخونم که خواب موندم...
سری تکون میده... وقتی به دانشگاه رسیدیم میگه بعد امتحان منتظرم بمون تا بیام... باشه ای میگمو میرم سمت دانشگاه... امتحانمو دادم دارم از بچه ها خداحافظی میکنم هر چند ممکنه باز همدیگرو ببینیم برایه ارائه پروژه... ولی خوب هنوز معلوم نیست... ستاره باهام آشتی کرده حرفی از خودکشی بهش نزدم... احسان اومد دنبالش هر چی بهم اصرار کردن که منو برسونند قبول نکردم حوصله ی دردسرایه بعدشو که رامبد برام درست میکنه ندارم با بچه هایه کلاس خداحافظی کردم مریم و زهرا و فرشاد هم رفتن محسن هم امتحانشو داد رفت ولی امیرو ندیدم فکر کنم هنوز برگشو تحویل نداده دیرم شده دیگه باید برم، همینکه از در دانشگاه خارج میشم میبینمش با یه ژست قشنگی به ماشینش تکیه داده و دستاشو هم کرده تو جیبش وقتی منو میبینه لبخندی میزنه... باید برم اون طرف خیابون... همینکه بهش میرسم میگه: سوار شو بریم
دارم سوار ماشین میشم که حس میکنم یکی اسممو صدا میکنه... برمیگردم میبینم امیره... رامبد که داشت درو باز میکرد که بشینه درو میبنده و یه نگاه عصبانی به من میندازه... خوب من چیکار کنم؟؟ یکی دیگه هم اسمه منو صدا کنه باز من باید تنبیه بشم؟؟... سنگینی نگاشو رو خودم احساس میکنم... امیر بهمون میرسه
امیر: دختره بی معرفت صبر نکردی یه خداحافظی ازم بکنی
و بعش یه نگاه به رامبد میندازه و بهش سلام میکنه که رامبدم زیرلبی جوابشو میده بعد نگاهشو از رامبد میگیره به سمته من برمیگرده
-شرمنده، دیرم شده بود از همه بچه ها خداحافظی کردم... منتظره تو هم شدم دیدم نیومدی
امیر: یه لبخند مهربون میزنه و میگه عیبی نداره شوخی کردم... واسه پروژه چه روزی میای زنگ بزن منم همون روز بیام اشکالاتمو جواب بدی
-باشه، هر چند تو اگه دقیق بخونی به مشکلی بر نمیخوری
یه لبخند شیطون میزنه و میگه: تا تو هستی من چرا به خودم زحمت بدم
-اگه به مشکل خوردی برام زنگ بزن، من دیگه باید برم
امیر: برو گلم، مواظبه خودت باش
-خداحافظ
امیر: خداحافظ
امیر با رامبد هم خداحافظی میکنه و باهاش دست میده بعد میره... چند تا از دوستایه امیر اون طرف خیابون منتظرش هستن با لبخند به رفتنش نگاه میکنم واقعا دوسته خوبی بود 
رامبد: اگه نگاه کردنت تموم شد سوار شو، دیرم شده
نگاش میکنم هیچی رو نمیتونم از چشماش بخونم.... سوار میشم و اونم ماشینو روشن میکنه و به سمت خونه حرکت میکنه وقتی میرسیم منو پیاده میکنه و خودش میره شرکت... منم میرم کارایه خونه رو سر و سامون میدم... غذا رو آماده میکنم ولی ظهر نمیاد ساعت 8 شب با یه دختر خوشگل که تا حالا ندیدمش میاد خونه... دستشو انداخته دور شونه های دختره و به سمت اتاقش هدایتش میکنه... تا به من میرسن دختره یه نگاه بی تفاوت به من میدازه 
رامبد: یه شام دو نفره برای منو و عشقم آماده کن
هیچوقت این موقع ها با دختر نمیومد خونه همه ی این کاراش برایه بعده شام بود... تصمیم میگیرم همون غذایه نهارو برایه شام گرم کنم... غذایه خودمم میبرم داخله اتاقم میخورم... صدایه خنده هاشونو میشنوم سعی میکنم مثله همیشه بی تفاوت باشم... واسم مهم نیست چیکار میکنه...تصمیممو گرفتم من برای ارشد ثبت نام میکنم... مطمئنم میتونم قبول شم فقط منتظر دفترچه میمونم... بعدش تا دو سال میتونم تو خوابگاه زندگی کنم و اون موقع یه فکره اساسی واسه آیندم میکنم... هر چی سعی میکنم ذهنمو منحرف کنم نمیشه یاد حرفش میفتم یه شام دو نفره برایه من و عشقم آماده کن... من و عشقم... سرمو تکون میدم... خوب به من چه ربطی داره... چه عشقش باشه، چه دوست دخترش باشه، چه معشوقش باشه، معلومه که برایه من مهم نیست من فقط نگرانه اینم که این دختره هم شبیه مهناز از آب در بیاد و چند روز دیگه بخواد از خونه پرتم کنه بیرون... با همه ی این حرفا نمیدونم چرا تو دلم یه احساس عجیبی دارم... تپش قلبم کم کم داره میره بالا... داروهامو از کیفم در میارمو میخورم... اما اصلا آروم نشدم... دلم عجیب گرفته و خودمم نمیدونم چرا... یه نگاه به غذام میکنم... سرد شده... نهارم نخوردم منتظر بودم بیاد باهم بخوریم... ولی با همه اینا اصلا اشتها ندارم... بیخیال غذا میشمو سعی میکنم بخوابم... ولی حتی خوابمم نمیبره... ایکاش اتاقامون اینقدر نزدیک نبود...معلومه شامشونو خوردن اومدن تو اتاق... صدایه دختره رو میشنوم که با ناز با رامبد حرف میزنه... صدایه رامبد رو هم میشنوم که با مهربونی ناز دختره رو میخره... یه لبخند تلخ میشینه رو لبم... بی دلیل... بی بهونه... خودمم نمیدونم چی شده... و تا کی بیدار بودم... صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 6 بود نمازمو خوندم و به سمت آشپزخونه رفتم و ظرفایه دیشبو جمع کردم... دختره هنوز نرفته نصفه لباساش تو سالن افتاده... لابد صبحونشو هم با دختره میخوره پس دلیلی نداره منتظرش بشم... صبحونمو میخورم و ظرفا رو میشورمو یه میز دو نفره براشون میچینم و تصمیم میگیرم غذای نهارو درست کنم چون از امروز کارم شروع میشه پس باید غذایه نهارو یا صبح درست کنم یا شب قبل... دارم کارامو انجام میدم که میبینم دختره از خواب بیدار شده و صدام میکنه
-بله خانم؟
دختر: لباسامو اتو کن

چیزی نمیگم سرمو به نشونه ی باشه تکون میدم و میرم لباسا رو اتو کنم... حالا که فکر میکنم میبینم این دو تا خیلی بهم میان... هر دوشون تو دستور دادن حرفه اولو میزنند... مثله اینکه رامبد یادش رفته قرار شد من برایه شرکت کار کنم قرار نبود کارایه خودشو و دوست دختراش رو هم من انجام بدم... ایکاش اون روز که گفت میخوای یه خدمتکار بگیرم من جوابه مثبت میدادم خوبیش این بود که باهاش تنها نمیموندم، هر کسی هم میومد اینجا یه حرفی بارم نمیکرد، قرار بود من فقط کارایه خونه رو انجام بدم ولی... اه اصلا بیخیال... دختره میاد طرفم
دختر: لباسامو اتو کردی؟
سری تکون میدمو لباسا رو میدم به دستش
دختر: لالی؟
با تعجب بهش نگاه میکنم
دختر: دوست دارم وقتی باهات حرف میزنم با زبونت جواب بدی نه اینکه سرتو تکون بدی
یه لبخند میشینه رو لبم... دارم به این فکر میکنم که دو نفر چقدر میتونند شبیه هم هستن... که با داد و فریاد دختره به خودم میام
دختر: چطور جرات میکنی منو مسخره کنی، من حرف میزنم تو میخندی
رامبد: اینجا چه خبره؟ چی شده شیوا؟
شیوا: هیچی عزیزم تو برو استراحت کن من خودم این دختره رو آدم میکنم
رامبد یه نگاه به من و یه نگاه به شیوا میندازه و میگه عزیزم تو خودتو خسته نکن برو صبحونه تو بخور گلم
شیوا: اما...
رامبد: عزیزم رو حرف من حرف نزن من خودم بعدا تکلیفشو روشن میکنم 
دارم به این فکر میکنم که همه دوست دخترایه رامبد با من مشکل دارن واقعا چرا؟... با این فکر یه لبخند میشینه رو لبم... رامبد که داشت شیوا رو راضی میکرد بره صبحونشو بخوره... چشمش میخوره به لبخندم، اخماشو میکنه تو هم ولی چیزی نمیگه... صدای دختره رو میشنوم که میگه: عزیزم اصلا ازت انتظار نداشتم
که چنین خدمتکارایی رو استخدام کنی، اگه خدمتکار خواستی به خودم خبر بده
رامبد: چرا گلم؟ نکنه شغل جدیدته؟؟
خندم گرفته
شیوا: رامبددددددددددددددددد
رامبد با بی تفاوتی ادامه میده: چرا داد میزنی؟ زودتر غذاتو بخور باید برم شرکت
شیوا: الان که زوده گلم
رامبد: تو زودتر برو من یه خرده کار دارم نمیتونم تو رو برسونم
شیوا: عزیزم یعنی کارت از منم مهمتره
رامبد: خانم خانما حسودی تو کاره ما نبودااااااااا
شیوا دیگه چیزی نگفت... وقتی صبحونشو میخوره... رامبد با هزار تا بهونه اونو راهی میکنه.... منم میرم آشپزخونه به کارام میرسم و نهارو آماده میکنمو میز رو جمع میکنم... انگار نه انگار که همین آقا بود بهم میگفت حق نداری غذا بخوری تا من بیام اصلا نپرسید چیزی خوردی یا نه؟؟ سنگینی نگاشو حس میکنم ولی بی تفاوت به حضورش به کارام سر و سامون میدم اونم چیزی نمیگه وقتی کارام تموم میشه میرم اتاقم تا لباسامو عوض کنم... میام بیرون میبینم رو مبل لم داده 
رامبد: بشین
میشینم
رامبد: این چه کاری بود امروز صبح کردی؟
-من که یادم نمیاد کار به خصوصی انجام داده باشم
نیم خیز میشه و با لبخند حرص درآوری میگه: مهم نیست عزیزم، اگه دلت بخواد میتونم یادت بندازم
با عصبانیت تو چشاش زل میزنمو میگم: لازم نیست به خودتون زحمت بدین چون من اصلا کاری نکردم که احتیاج به یادآوری باشه 
از جاش بلند میشه میاد به طرف من... صورتشو به صورتم نزدیک میکنه با لحن ترسناک در حالی که تو چشام خیره شده میگه: که هیچ کاری نکردی... نکنه باز دلت تنبیه میخواد
باز کم کم دارم ازش میترسم نمیدونم چی تو چشام میبینه که ازم فاصله میگیره و با خونسردی ادامه میده: دوست ندارم به دوست دخترام توهین کنی... شنیدی؟؟
وقتی میبینه جوابی نمیدم اینبار داد میزنه: گفتم شنیدی؟؟
- بله آقا
رامبد: راه بیفت دیرم شد
خودش زودتر از من حرکت میکنه، وقتی به شرکت میرسیم باورم نمیشه که اینقدر بزرگ و شیک باشه منو پیش یه پیرمرد 50 ساله میبره و ازش میخواد منو به اتاق مورد نظر راهنمایی کنه و خودش میره... اون مرد منو به یه اتاقی میبره که توش یه آقا با دو تا خانم کار میکنند و بهشون میگه کارو برام توضیح بدن
دختر: بشین عزیزم من سارا هستم، این آقا هم که اونجا نشسته داداشم سعیده، بعد میاد کنارم و خیلی آهسته میگه اون دختره هم نفسه بهتره زیاد باهاش هم کلام نشی
یه لبخند بهش میزنمو میگم: منم یاس هستم
سعید با لبخند نگام میکنه و میگه: خوشبختم
و اون دختره با بی تفاوتی شونوهاشو بالا میندازه و سارا با مهربونی میاد تا در مورد کارم بهم توضیح بده... روز اول کارم خیلی خوب بود اینطور که فهمیدم سعید 29 سالشه و فوق لیسانس نرم افزار داره و سارا هم 26 سالشه و لیسانس حسابداری داره و نفس 24 سالشه و با مدرک دیپلم با هزارتا پارتی اومده سر کار... سعید و سارا از یه خونواده ی متوسطن ولی نفس، باباش از اون پولداراست فقط نمیدونم چرا میاد اینجا کار میکنه وقتی اینو از سارا پرسیدم اونم شونه ای بالا انداختو گفت همینا رو هم از حرفایه همکارا کش رفتم... منم هیچی نگفتمو بقیه کارمو انجام دادم و اما چیزی که باعثه تعجبم شد حرفی بود که راجع به رامبد شنیدم وقتی سارا پرسید بدونه سابقه کار چه جوری استخدام شدی و من گفتم آقایه کیانفر کمکم کرد سارا با دهن باز... نفس و سعید هم که حرفمو شنیده بودن با تعجب نگام کردن وقتی دلیله تعجبشونو پرسیدم سارا گفت که اون صاحبه چند تا کاروخونه هستش که از باباش بهش رسیده و چند تا شرکت رو هم که همه از زحمتهایه خودشه اداره میکنه و خیلی کم پیش میاد به کسی تو این زمینه ها کمک کنه به جز اینکه طرف یه بابای میلیاردر داشت باشه که فکر نکنم در مورد تو صدق کنه من با بی تفاوتی شونه هامو بالا انداختمو گفتم منم نمیدونم... ولی واسه خودمم جای تعجب داشت... تا حالا نمیدونستم اینقدر پولداره... هر چند پول خوشبختی نمیاره... اینو هر کی ندونه من خوب میدونم... اینطور که از سارا شنیدم رامبد با تموم خونوادش قطع رابطه کرده و دلیلشو کسی نمیدونه پدرش با اینکه زنده هست نیمی از ثروتشو داد به پسرش ولی بازم رامبد پیشه خونوادش برنگشت این کارخونه هایی که الان داره اداره میکنه فقط نیمی از ثروت پدریشه و بخاطر همین ثروتشه که خیلی دخترا اطرافش میپلکن و سارا در آخر با شیطنت اضافه کرد البته نمیشه از تیپ و قیافش هم گذشت... اما من دیگه به حرفایه سارا توجه نداشتم همه فکرم رفت سمته مهناز حالا معنیه حرفاشو میفهمم... حالا میفهمم که چرا داشت خودشو به آب و آتیش میزد... فقط سری به عنوان تاسف برایه مهناز و دخترای امثاله اون تکون میدمو حواسمو میدم به کارم... ساعت 11:45 دقیقه برام اس ام اس میاد که میبینم از طرفه رامبده...بازش میکنم نوشته بیا پارکینگ... از بچه ها خداحافظی میکنم که اونا میگن ساعت 12:30 کار تموم میشه... من میگم از قبل هماهنگ شده... با چیزایی که از رامبد شنیدم ترجیح میدم بیشتر درباره ی خودمو رامبد حرف نزنم... نمیتونم بهشون بگم اگه من الان نرم پایین ممکنه اخراج بشم اینجا هر بخشی مدیر داره اما مدیر کل رامبده... با خودم فکر میکنم مدیر کل اجازه داده اما چه جوری اجازه این مدیرو بگیرم همینطور که دارم میرم یه پسره که به سنش میخوره 32 ساله باشه برمیخورم با اینکه تیپ و قیافش بد نیست ولی به پای رامبد نمیرسه، پسره جلومو میگیره و میگه: کجا خانم؟
نمیدونم چی بگم
پسر: من مدیر این بخش هستم شما اینجا چیکار میکنید؟
-من تازه استخدام شدم.
پسر: یکم فکر میکنه و میگه خانم یاس صالحی، درسته؟
سری تکون میدم
پسر: کجا به این زودی هنوز ساعت کاری تموم نشده؟
نمیدونم چی بگم که گوشیم زنگ میخوره، میبینم رامبده، از پسر عذرخواهی میکنمو جواب میدم
رامبد : معلومه کدوم گوری هستی؟
- آخه یه مشکلی پیش اومده
صداش یکم نگران میشه: چی شده؟
-یه نفر جلومو گرفته میگه ساعت کاری هنوز تموم نشده نمیذاره بیام
رامبد: لعنتی، منتظر باش الان میام
-باشه، خداحا..
منظر ادامه حرفم نمیشه تماسو قطع میکنه بهت زده دارم به گوشی نگاه میکنم که با صدایه پسره به خودم میام: چی شد خانم؟
با تعجب بهش نگاه میکنم حس میکنم داره عصبی میشه
پسر: با من تشریف بیارین 
منو میبره به یه اتاقی خودش میره پشت میز میشینه به من اشاره میکنه رو مبل بشینم قبول میکنمو نزدیک ترین مبلو انتخاب میکنم
پسر: ببین خانم کوچولو اینجا ما خاله بازی نمیکنیم که هر وقت دوست داشتی بیای هر وقت دوست داشتی بری، من نمیتونم بی نظمی رو تحمل کنم... حالا راستشو بگو چی شد که رامبد شخصا استخدامت کرده دوست دخترشی؟؟ رامبد از این لطفا به کسی نمیکنه حتی به دوست دختراش به ریخت و قیافت هم که نمیخوره یه بابای پولدار داشته باشی... واقعا کنجکاوم بدونم واسه ی چی رامبد استخدامت کرده؟ حتی رامبد با چنین دخترایی دوست هم نمیشه
چرا اینجوری باهام حرف میزنه... یه جوری نگام میکنه که میترسم در همین موقع در باز میشه و رامبد میاد تو اتاق
پسر: پسر تو اینجا چیکار میکنی؟ 
بعد با تمسخر ادامه میده: آها، لابد اومدی دنبال این خانم
رامبد: سیا کاری به کار یاس نداشته باش، یاس با مسئولیت من اومده اینجا و تا هر وقت که من بخوام اینجا میمونه ساعت کاریشم به خودم مربوطه ... شنیدی؟
سیا با تمسخر سری تکون میده و میگه: بله قربان
رامبد: یاس بلند شو
همین که بلند میشم چند قدمو طی میکنه و خودشو به من میرسونه دستمو میگیره و با خودش میکشه و میبره سمت آسانسور... وقتی تو ماشین میشینیم میگه: دور و بر این پسره نمیچرخی که اصلا ازش خوشم نمیاد
باشه ای میگمو اونم چیزی نمیگه....

فصل نهم
یه هفته ای گذشته که تو این یه هفته دو بار شیوا رو خونه آورد و چند بار هم چند تا دختر دیگه که اصلا نمیشناختمشون... تو این هفته سیا کاری به کارم نداشت و هر وقت رامبد زنگ میزد زود میرفتم پایین تا بهونه دستش ندم... دیشب به رامبد گفتم فردا باید برم برای ارائه پروژه که فقط سر تکون داد برای امیر هم زنگ زدم گفتم من فردا برای ارائه پروژه میام اونم گفت فردا میاد... خیلی وقته تنها هیچ جا نرفتم... رامبد منو میبره شرکت و میاره، دانشگاه هم که اصلا اجازه نمیده تنها برم... نمیدونم چرا اینقدر بهم سخت میگیره... فقط آخر هفته ها میرم خرید خونه رو میکنم و برمیگردم که بعضی اوقات همون خرید رو هم خودش میکنه... از صبح که صبحونه شو خورده نشسته تو خونه...
-آقا نمیرین شرکت؟
رامبد: فوضولیش به تو نیومده؟
میدونم امیر الان تو دانشگاه منتظرمه
-آقا من میتونم برم؟
رامبد با خونسردی میپرسه: کجا؟
خیلی سعی میکنم جلوی عصبانیته خودمو بگیرم تازه میگه کجا؟ اه.......
با حرص میگم: دانشگاه
یه لبخند میزنه و میگه: فعلا صبر کن کارم تموم شد خودم میرسونمت
میدونم که میدونه امیر منتظرمه واسه همین بیخودی داره معطل میکنه اون روز که داشتم به امیر راجع به ارائه پروژه صحبت میکردم همه چیزو شنیده بود الان هم داره رو اعصاب من پیاده روی میکنه 
-آقا من دیرم شده نمیشه من برم؟
با نیشخند میگه: نه
خودشو با لپ تاپش سرگرم کرده... نزدیکه دو ساعته منو علاف کرده... امیر هزار بار بهم اس ام اس داد و مجبور شدم اشکالاتش رو از پشت تلفن براش توضیح بدم... فکر کنم نمره کامل رو بگیره... گوشیم زنگ میخوره باز امیره
رامبد یه نگاه بهم میکنه با پوزخند سرگرم ادامه کارش میشه... گوشی رو جواب میدم
امیر: معلومه تو کجایی دختر؟
- به خدا شرمنده نشد بیام
امیر: این حرفا چیه دختر، من نمرمو کامل گرفتم دمت گرم، واسه ی خودت میگم اگه تا 12 نیای استاد میره کارت میمونه واسه هفته دیگه اینجور که شنیدم استاده یه هفته نیست
-مرسی که خبرم کردی، بازم شرمنده
-خواهش میکنم خانمی، این حرفا رو هم نزن اگه تونستی حتما امروز برو
-باشه پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
واقعا از دستش عصبی ام، دلم میخواد تا جون داره کتکش بزنم، با یه لجبازی بچه گانه کاره منو زیاد کرد، اگه امروز نرم دوباره باید از اول این پروژه رو بخونم تا مطمئن باشم تا هفته ی دیگه چیزی یادم نرفته... به ساعت گوشیم نگاه میکنم11:10 نمیدونم چیکار کنم 
-آقا...
میپره وسط حرفم
رامبد: خفه، فعلا کار دارم... اگه امروز نشد فردا میریم
خیلی عصبانی ام، قیدشو زدم میذارم واسه ی هفته ی بعد... وسایلامو بر میدارم میرم به سمت اتاقم
رامبد: کجا؟؟
بی توجه بهش میرم سمته اتاقم و درو محکم میبندم... در به شدت باز میشه و میخوره به دیوار... یه پوزخند میشینه رو لبم... فقط منتظره من به یکی از حرفاش گوش ندم بعد تا میتونه منه بدبخت رو بچزونه
رامبد: مگه باهات حرف نمیزنم چرا سرتو میندازی پایین و میری؟
ترجیح میدم هیچی نگم وقتی میبینه هیچی نمیگم عصبانی میشه
رامبد: چرا لالمونی گرفتی؟
نمیدونم چرا میخواد اعصابمو خورد کنه... من که حرف بزنمو نزنم آخرش عصبانی میشه همون بهتر که لال بمونم وقتی میبینه هیچی نمیگم از اتاق میره بیرون و درو محکم میبنده... حالا که فکر میکنم میبینم وقتی حرف نزنم حداقل از تهدیداش کم میشه.... نهار نیومد خونه... الان ساعت 8 شبه ولی هنوز ازش خبری نیست... حسابی نگرانشم ساعت شده ده بازم ازش خبری نیست هر چی زنگ میزنم به گوشیش جواب نمیده ساعت شده یازده خدایا من چمه؟ چرا من باید نگرانه یه آدم معتاد و نفهم باشم... ساعت شده یک هنوز نیومده... باز به گوشیش زنگ میزنم خاموشه ساعت 1:45 بود که میرم تو اتاقم... از نگرانی خوابم نمیبره... رو تخت دراز میکشم... نمیدونم چقدر گذشته... یه صدایی از تو سالن میاد... به ساعت نگاه میکنم 3:20 دقیقه هست نمیدونم کی خوابم برد...یعنی کیه؟ به گوشی رامبد زنگ میزنم لعنتی بازم خاموشه... در اتاقو باز میکنم خدایا چی دارم میبینم... من حالم خیلی بده... رو پام نمیتونم واستم... چیکار کنم... این چرا همچین شده؟... ناخودآگاه اشکام در میان... خدایا این چه مرگشه... رنگش به سیاهی میزنه... لباشم کبود کبود شده... چشاش خماره خماره... تا حالا اینجوری ندیده بودمش... انگار خیلی داغونه... به دیوار تکیه داده و یه سرنگ هم تو دستشه... از ترس جیغ میکشم متوجه من میشه سرم داد میزنه: خفه شو، بیا اینجا
از ترس یه قدم میرم عقب، با فریاد بلندتر از قبل میگه: گفتم بیا اینجا
من موندم این با این حالش هم دست از داد و فریاد برنمیداره... وقتی میبینه از جام حرکت نکردم با فریاد ادامه میده: یا میای یا امشب باهات کاری میکنم که یکراست راهی جهنم شی 
صورتم خیسه خیسه، با قدمایی لرزون به سمتش میرم با دستش دستمو میگیره و کاری میکنه بغلش بشینم 
رامبد با یه لحن کشدار میگه: دستام جون ندارن تو باید امشب بهم تزریق کنی
مات دارم نگاش میکنم ازش میترسم میخوام فرار کنم که با فریاد ادامه میده: یه قدم ازم دور بشی مطمئن باش بهت رحم نمیکنم عینه بچه ی آدم کاری رو که میگم انجام بده شنیدی چی میگم؟ 
وقتی دید چیزی نمیگم بلندتر از قبل گفت: گفتم شنیدی
با ترس سرمو تکون دادم
رامبد: برو اتاقم، روی میز یه کشه اونو بیارش
حالش یه جوریه، حس میکنم حالش بده... به زحمت بلند میشم میرم سمت اتاقش کشو برمیدارم با قدمایی سست و لرزون دارم به سمتش میام
رامبد: تندتر، بیا نزدیکتر ، نزدیکتر... آفرین... خوبه.... کش رو ببند دور بازوم.... سریعتر
دستام میلرزه... آستینشو بالا میزنم... دستام میلرزه حس میکنم تمام بدنم یخ زده... نوک انگشتام سرده سرده.... کش رو دور بازوش میبندم... دستام زور ندارن که بخوام محکم گره بزنم
سرم داد میزنه: محکمتر گره بزن.... میگم محکم.... دستایه من جون نداره لعنتی محکمش کن
همه سعیمو میکنم که محکمه محکم گره بزنم
رامبد: بسه... خوبه... آفرین خوبه....
حال خودم اصلا خوب نیست از هیچی سر در نمیارم اگه از حال بره چه خاکی تو سرم بریزم... همون جور که اشک میریزم به حرفاش گوش میدم
رامبد: آفرین خانمی... حالا اون سرنگو بردار
یه سرنگ که توش پر از مایع قهوه ای رنگه رو کنارش میبینم
رامبد: با توام داری چه غلطی میکنی... سرنگ رو بردار... 
با گریه سرنگ رو برمیدارم نمیدونم باید چیکار کنم نگاش میکنم
با ناتوونی دستمو میگیره و منو میکشه سمت خودش و میگه: با دستت محکم بزن رو دستم... 
میرنم و اون مرتب تکرار میکنه: اینقدر بزن تا رگم پیدا بشه 
بلند بلند گریه میکنمو میزنم رو دستش
رامبد: لعنتی خفه شو... چقدر گریه میکنی... محکم بزن... محکمتر
سعی میکنم آروم باشم ولی نمیشه... محکمتر میزنم رو دستش همه نیرومو جمع کردم و میزنم رو دستش
رامبد: آها... حالا درسته... خوبه... خوبه... بسه... حالا باید سوزنو فرو کنی تو رگم... 
دستام میلرزید... 
-نمیتونم
رامبد داد زد: خستم کردی... وقتی میگم بزن باید بزنی... سریعتر لعنتی 
سوزنو بردم طرف دستش... همینطور گریه میکنم
رامبد: فرو کن تو رگم... دستات نلرزه... مواظب باش
دیگه جون تو تنه من نموند دیگه داشتم هق هق میکردم سوزنو فرو کردم تو رگش بعدم خالیش کردم... همه نگام به دستاشه
رامبد: بسه... میگم بسه...برش دار...
سرنگو میندازم یه گوشه... حالم خیلی بده... اصلا نگاش نمیکنم... تو قفسه سینم احساسه درد میکنم... دستام میلرزه... پشتم تیر میکشه.... و بعدش دیگه هیچی نمیفهمم

چشمامو باز میکنم میبینم تو اتاقم هستم یکم طول میکشه همه اتفاقایی که افتاده رو به خاطر بیارم سعی میکنم نیم خیز شم که دوباره درد رو تو قفسه سینم احساس میکنم دوباره دراز میکشم... راحت نمیتونم نفس بکشم... در اتاقم باز میشه... رامبد میاد داخل اتاق... با نگرانی نگام میکنه... انگار میفهمه حالم هنوز بده... سریع فاصله ی بین در و تخت رو طی میکنه میاد رو تخت، کنارم میشینه
رامبد: چی شده؟؟ 
میخوام جوابشو بدم اما نمیدونم چرا زبونم سنگین شده
رامبد: یاس، یه چیزی بگو، آخه چت شده دختر؟
تازه میپرسه چم شده، دوباره دارم از حال میرم... از رو تخت کنده میشم منو بلند میکنه و میبره تو ماشین ولی انگار یه چیزی یادش میاد چون با سرعت میره داخل ساختمون... من چشامو میبندم چند دقیقه که میگذره صدایه قدماشو میشنوم ... چشامو باز میکنم میبینم یکی از مانتوهام تو دستشه... مانتو رو به زحمت تنم میکنه... منو میذاره تو ماشین خودشم ماشینو از حیاط خارج میکنه و با سرعت حرکت میکنه... هر لحظه داره سرعتش بیشتر میشه ولی نای حرف زدن ندارم... میخوام بهش بگم یکم آهسته تر اما هیچی نمیتونم بگم.... دوباره دارم همه جا رو تار میبینم و بعدش سیاهی....
چشامو که باز میکنم خودمو رو تخت بیمارستان میبینم... دستم تو دسته یکی هستش اما نمیدونم کی... سرمو میچرخونم... میبینم رامبد سرشو گذاشته رو تختو خوابیده و دست راستم رو با دو تا دستاش گرفته... یه لبخند میزنم... کم کم دوباره همه چی رو به خاطر میارم.... ایکاش میشد دیشب برای همیشه از کتاب زندگیم حذف بشه هنوزم که بهش فکر میکنم تپش قلبم زیاد میشه... نمیدونم چرا دلم نمیخواد رامبد رو اونجوری ببینم دلم میخواد همیشه مغرور باشه... دوباره اشکام سرازیر میشه... دست آزادم بی اراده به سمت موهاش میره... شروع میکنم به نوازش کردنش... من چم شده؟؟... چرا گریه میکنم؟؟ یه تکونی میخوره... میخوام سریع دستامو عقب بکشم... که مچ دستمو میگیره و با چشمایه شیطون به چشام زل میزنه
رامبد با لبخند میگه: خانم کوچولو دارن چی کارت میکنند؟
نمیدونم چی باید بگم ایکاش میشد از اینجا فرار کنم.... در اتاق باز میشه... من و رامبد هر دو برمیگردیم که ببینیم کیه؟... که یه خانم دکتر میاد تو... قیافش خیلی مهربونه
دکتر: مریض من حالش چطوره؟
با لبخند بهش نگاه میکنم و میگم خوبم... یه نگاه به دستایه من و رامبد میندازه و به رامبد میگه به خدا فرار نمیکنه هااااااااااا... رامبد با چشمایه خندون زل میزنه به منو میگه: حالا اومدیمو فرار کرد، بعد مسولیتش با کیه؟
با خجالت سعی میکنم مچ دستامو از دستش بیارم بیرون اما محکمتر فشار میده 
دکتر: بعده دو روز بیهوشی هر کی هم جای شوهرت بود همین کارو میکرد
با تعجب به دکتر نگاه میکنم... دو روز بیهوشی... بازم شوهر... یه نگاه به دکتر میندازم که داره با لبخند از اتاق خارج میشه یه نگاه به رامبد میندازم که میگه: انتظار نداشتی که بگم کلفتمی
چیزی نگفتم خودش ادامه داد: برم ببینم دکتر چی میگه
چیزی نمیگم اونم از اتاق خارج میشه... نمیدونم این چه حسیه که این روزا داره عذابم میده... برایه خودم یکی از شعرایه مورد علاقمو زمزمه میکنم:

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود...
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود...
کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود...
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود...
مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت...
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت...
قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت...
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت...
یادش بخیر، گذشته ها شعرهایه مورد علاقمو تو دفتر شعر مینوشتم و بعدش برای یلدا و یاشار میخوندم بعضی موقع عجیب احساس دلتنگی میکنم تو فکر گذشته ها بودم که در اتاق باز میشه... میاد پیشم میشینه...
رامبد: حالت بهتره؟؟
سری تکون میدمو میگم خوبم
نمیدونم دکتر بهش چی گفته که دیگه تو چشماش اون شیطنته موج نمیزنه
-دکتر چی گفت؟
رامبد: چیزی خاصی نگفت فقط گفت باید یه مدت استراحت کنی... تا یه مدت اجازه نداری بری سر کار... برات مرخصی رد میکنم... راستی تو قبلا هم دارو مصرف میکردی، درسته؟
-اوهوم
رامبد: داروهات کجاست؟
-تو کیفمه، واسه چی میپرسی؟
رامبد: دکتر ازم پرسید دارو مصرف میکنی که منم گفتم آره... گفت داروها رو براش ببرم... کیفت کجاست؟ 
-تو اتاقمه
سری تکون میده و میگه: تو بخواب من میرم خونه داروهاتو بیارم
و بعدش از اتاق میره بیرون... ستاره چقدر بی معرفت شده... خیلی وقته برام زنگ نزده... رفتم خونه یه زنگی براش میزنم... خیلی خسته ام چشامو میبندمو خودمو به آغوش خواب میسپرم.
 
فصل دهم
بقیه اتفاقا خیلی سریع افتاد... رامبد میادو داروها رو به دکتر نشون میده و دکتر داروهایه جدید تجویز میکنه... حالم خیلی بهتر شده... هر چی به رامبد اصرار کردم که بذاره بیام سر کار قبول نمیکرد... یه هفته از اون روزا میگذره... تو این یه هفته رامبد خیلی تغییر کرده... فکر کنم دلش برام سوخته... جدیدا زیاد شبا دختر خونه نمیاره فقط دیدم که دو باری شیوا اومد که اونم زود رفت... خیلی باهام ملایمتر رفتار میکنه... الانم دارم لباس میپوشم تا رامبد منو برسونه دانشگاه... واسه ستاره هم زنگ زدم گفت دفترچه ی ارشد اومده... گفتم برام بخره بعد باهاش حساب میکنم که اون هم قبول کرد
رامبد: یاس تندتر آماده شو، دیرم شده، باید برم شرکت
سریع از اتاقم بیرون میام و میگم آماده ام... سری تکون میده و از سالن خارج میشه منم دنبالش میرم... ماشینو از حیاط بیرون میبره... درو میبندمو سوار ماشین میشم و اونم حرکت میکنه... وقتی رسیدیم رامبد میگه: همینجا منتظر میمونم کارت تموم شد بریم
-احتیاجی نیست من چند جایه دیگه هم کار دارم 
رامبد: کجا؟
با تعجب بهش نگاه میکنم
-یعنی من هر جا بخوام برم باید قبلش براتون توضیح بدم
رامبد: تا تو خونه من زندگی میکنی آره... چون فعلا مسئولیتت با منه... همینجا منتظر میمونم تا بیای بعد میرم شرکت فلشمو برمیدارم بعد هم میریم جاهایی که کار داری... منتظرتم
هیچی نمیگم چون میدونم هر چی هم بگم آخر کاره خودشو میکنه...از ماشین پیاده میشمو میرم به سمت دانشگاه وقتی کارم تموم شد برمیگردم تو ماشین نشسته سرشو گذاشته رو فرمون...
درو باز میکنم یه نگاهی به من میندازه و میگه: خوب ارائه دادی؟
سرمو تکون میدم
رامبد: زبونتو موش خورده
میخندم و باز سرمو تکون میدم اونم میخنده و ماشینو روشن میکنه و به سمت شرکت میرونه... تو ماشین بشین تا بیام
-باشه
تو ماشین نشستمو دارم با انگشتام بازی میکنم... حوصله ام سر رفته... نزدیک 10 دقیقه هست که رفته ولی هنوز پیداش نشده... با صدای ضربه هایی که به شیشه میخوره به خودم میام... دستمو میذارم رو قلبمو با تعجب بهش نگاه میکنم... میبینم مدیر بخشمونه... مجبوری پیاده میشم 
- سلام
از نگاش بدم میاد حس میکنم داره مسخرم میکنه
یه نیشخند بهم میزنه و سرشو تکون میده و میگه: این روزا ناپیدایی؟
دعا دعا میکنم زودتر رامبد برسه... وقتی میبینه چیزی نمیگم ادامه میده: منتظر رامبدی؟ خواهر من سهیلا هر کار که فکرشو کنی برای رامبد کرد اما رامبد آخر ولش کرد... تو که دیگه جای خود داری... دلتو بیخودی به رامبد خوش نکن... رامبد تنوع طلبه... الان هم فقط محض سرگرمی پات واستاده... یه مدت که بگذره میره دنباله یکی دیگه
نمیدونم چرا ته دلم خالی میشه اما به روی خودم نمیارم و بی تفاوت بهش نگاه میکنم رامبدو میبینم که داره میاد وقتی سیا رو کنار من میبینه اخماش میره تو هم، سرعتشو بیشتر میکنه
رامبد: سیا این جا چیکار میکنی؟
سیا: به جای سلامته
رامبد: برو سر کارت اگه بخوای همینجوری از زیر کار فرار کنی مجبور میشم اخراجت کنم
سیا با خنده از ما دور میشه دلیله خندشو نمیفهمم
رامبد: برو بشین تو ماشین
درو باز میکنم و میشینم.... با عصبانیت زل میزنه تو چشمام میگه: مگه بهت نگفتم از ماشین پیاده نشو
-مجبور شدم 
رامبد: اونوقت چی باعثه این اجبار شد؟
-وقتی طرف میاد میزنه به شیشه نمیتونم که همونجوری بشینمو نگاش کنم
رامبد: ببین خانم خانما سعی نکن از رفتار خوب من سواستفاده کنی که واست گرون تموم میشه من وقتی میگم بشین تو ماشین یعنی حق نداری از ماشین پیاده بشی... بعد تو میای پایین با این پسره حرف میزنی، مگه بهت نگفتم زیاد تحویلش نگیر
-من تحویلش.....
رامبد: خفه شو، به جایه اینکه عذرخواهی کنی داری کارتو توجیه میکنی
وقتی میبینه چیزی نمیگم میگه: حالا میخوای کجا بری؟
-خونه ی ستاره
رامبد: با اخم میگه اونوقت به چه دلیل؟
-من برای رفتن به خونه دوستم هم باید از شما اجازه بگیرم
رامبد: تا زمانی که واسه من کار میکنی باید واسه نفس کشیدنت هم از من اجازه بگیری... حالا زود بگو چرا؟
حس میکنم زیادی در برابرش کوتاه میام ولی خوب حوصله ی دردسر هم ندارم جواب میدم
- یکی از وسیله هام پیش ستاره هست میخوام ازش بگیرم
ماشینو روشن میکنه و میره سمت خونه ستاره... وقتی میرسیم میگه: از 10 دقیقه بیشتر نشه
زنگ خونه شون رو میزنم ستاره دفترچه رو برام میاره پولو به زور بهش میدم اولش قبول نمیکرد ولی بعد به زور بهش دادم اینجور که فهیدم دیگه نمیخواد درسو ادامه بده گفت چند هفته ی دیگه عروسیشه از همین حالا دعوتم کرده یه خورده حرف زدیم و بعدش خداحافظی کردمو اومدم سوار ماشین شدم.
رامبد: خوبه گفتم 10 دقیقه ولی جنابعالی نیم ساعته منو اینجا کاشتی؟دیگه کجا میری؟
آدرسه کافینتو بهش میدم... اونم حرکت میکنه... ستاره برام ثبت نام کرده فقط عکسمو نداشت که آوردم کافینت برام اسکن کنه... از کافینت میام بیرون ماشینه رامبد رو نمیبینم قرار بود منتظرم بمونه... چشمم میخوره به یه مغازه که وسایل جانبی موبایل رو میفروشن... یه لبخند میشینه رو لبم میرم هنزفری بخرم هنزفری گوشی من به ام پی تری پلیرم هم میخوره... یه خورده شلوغه طول میکشه... وقتی میام بیرون ماشینو رامبدو میبینم اما خودش نیست گوشیمو در میارم براش زنگ بزنم که میبینم دوازده تا تماس از دست رفته دارم همه هم از رامبد... حالا یادم میاد وقتی میخواستم برم پروژه رو ارائه بدم گوشیمو گذاشتم رو سایلنت... وای بیچاره شدم... رامبد داره از کافینت بیرون میاد... حالا جوابشو چی بدم؟... دلم میخواد همینجا گریه کنم... اومدم کنار ماشینش واستادم منو میبینه با عصبانیت به سمت من میاد... از لای دندونای کلید شده میگه: سوار شو
همین که سوار ماشین میشیم شروع میکنم به دلیل آوردن
- به خدا من اومدم بیرون دیدم شما نیستین رفتم هنزفری بخرم 
رامبد که معلومه یه خورده آروم شده میگه: گوشیت چی؟
- رو سایلنت بود متوجه نشدم خودمم همین الان فهمیدم
رامبد: من همیشه اینقدر آروم نیستم سعی کن دیگه تکرار نشه... واسه فرداشب مهمونی دعوتم چون تنهام بهتره تو هم باهام بیای... تو این مهمونی اکثر کارخونه دارای معروف هستن
با تعجب نگاش میکنم
رامبد: چیه؟ 
- خوب با یکی از دوست دختراتون برید
یه اخمی میکنه و میگه: اونش دیگه به تو ربطی نداره... رفته بودم لباسی برایه فردا شبت بخرم... بهتره بریم خونه تنت کنی ببینم چه طوره؟
هیچ دلم نمیخواد به این مهمونی برم... خیلی میترسم... نکنه کسی منو بشناسه... اگه یلدا یا یاشار تو مهمونی باشند چیکار کنم؟
- من نمیام
رامبد: کسی نظر تو رو نخواست وقتی میگم باید بیای یعنی باید بیای
جرات مخالفت ندارم وقتی میبینه چیزی نمیگم یه لبخند میزنه و ماشینو روشن میکنه... ماشین حرکت میکنه و من تو فکر فردا شبم میترسم واقعا میترسم... دوست ندارم با گذشته رو به رو بشم.
 
ولی با همه اینا ذهنم به گذشته ها سفر میکنه... به این فکر میکنم که چقدر التماس کردم، چقدر غرورمو شکستم، چقدر اشک ریختم ولی هیچ کس هیچ کاری نکرد... نه...نه ... محاله ببخشمشون اونا همه چیزمو ازم گرفتن رویاهامو، آرزوهامو، باورهامو... مگه من ازشون چی میخواستم فقط میخواستم مثه همه زندگی کنم اونا روح منو کشتن... اونا قاتل روح و احساسه منند... آخ که چقدر دلم شکسته... 
رامبد: یاس... یاس
چرا ماشین گوشه ی خیابون پارک شده ما که هنوز نرسیدیم... یه نگاه به رامبد میندازم
رامبد: چرا گریه میکنی... خانمی چی شده؟
با تعجب بهش نگاه میکنم من که گریه نمیکنم دستامو میارم سمت صورتم میبینم صورتم خیسه خیسه... اصلا متوجه نشدم... وقتی به گذشته ها فکر میکنم از اینی هم که هستم داغون تر میشم وقتی میبینه چیزی نمیگم میگه حالت خوبه؟
فقط کلمه خوبم رو زیر لبی زمزمه میکنم اصلا نمیدونم میشنوه یا نه؟؟ زیاد هم برام مهم نیست مگه این پسره کیه؟ اینم یکی هست مثه همه اونا یه آدم خودخواه که فقط به خودش فکر میکنه دیگه هیچی نمیگم ماشینو روشن میکنه... دوباره ذهنم میره به اون روزا فقط 18 سالم بود چقدر آرزوهای قشنگ داشتم کی فکرشو میکرد کارم به اینجا بکشه... اونا همه دنیای منو خراب کردن 4 ساله ازشون بیخبرم دلتنگ میشم اما نه دلتنگه آدماش دلتنگ روزایه خوبش... چقدر یلدا و یاشار برام عزیز بودن ولی همونا هم برام کاری نکردن هیچکس برام کاری نکرد هیچکس... من هیچکسو ندارم... من یاس صالحی، 22 ساله، رشته حسابداری هیچکسو ندارم در سخت ترین شرایط تنها بودم بعد از این هم تنها میمونم و تنهایی میجنگم با صدای رامبد به زمان حال برمیگردم
رامبد: پیاده شو
پیاده میشمو همونطور که دارم با قدمایه کوتاه مسیرو طی میکنم با خودم میگم خیلی وقته دیگه زندگی نمیکنم فقط زنده ام فقط نفس میکشم... یهو دستم کشیده میشه
رامبد: حواست کجاست؟؟ یک ساعته دارم صدات میکنم ولی اصلا نمیشنوی انگار اینجا نیستی که بخوای بشنوی همین الان اگه نگرفته بودمت خورده بودی به در
به روبروم نگاه میکنم میبینم راست میگه در بسته بود منم داشتم میرفتم تو در... وقتی میبینه چیزی نمیگم با همون دستی که پاکت لباسا تو دستشه بازومو میگیره و با دسته دیگه درو باز میکنه منو با خودش میکشه میبره تو اتاقم لباسا رو میذاره رو تخت... 
رامبد: وقتی پوشیدی صدام کن
و خودش میره بیرون... به لباس نگاه میکنم یه لباس دکلته ی سرمه ای رنگ دنباله دار که رو سینه اش سنگ کاری شده یه جنس خاصی داره خیلی خشگله یه شال سرمه ای که از رنگ لباس تیره تره هم کنار لباس بود و در نهایت یه جفت کفش مجلسی 10 سانتی همرنگ شال.... سلیقه اش حرف نداره...لباسو به سختی تنم میکنم... مقنعه رو از سرم برمیدارمو موهامو باز میکنم بلندی موهام تا زیر باسنم میرسه.... تو آینه به خودم نگاه میکنم رنگ تیره لباس با رنگ روشن پوستم تضاد قشنگی ایجاد میکنه با صدایه در به خودم میام...
رامبد: پوشیدی؟... بیام تو؟
با اینکه اجازه ندادم درو باز میکنه و میاد تو
رامبد: کجایی پس؟؟ یه لباس........
همین که چشمش به من میخوره بهت زده وسط اتاق وامیسته بهم نگاه میکنه... منم شوکه شدم نمیدونم باید چیکار کنم؟؟ بعد چند ثانیه به خودم میام و شال رو میندازم رو سرم هرچند موهام اینقدر بلنده که هنوز دیده میشه و شونه های لختم قشنگ تو دیدشه... نمیدونم باید چیکار کنم؟؟ انگار با حرکت من به خودش میاد... همه سعیشو میکنه خودشو خونسرد نشون بده... با چند قدم بلند خودش به من میرسونه و دورم میچرخه و بعد جلوم می ایسته و فقط میگه: خوبه... ولی میتونم برق تحسینو از چشماش بخونم همونطور که داره میره بیرون میگه نهار که نخوردیم بیا یه چیزی درست کن تا یه شام درست و حسابی بخوریم و منتظر جوابه من نمیشه میره بیرون و درو میبنده... لباسامو سریع عوض میکنمو میرم تا به کارام برسم... الان آخر شبه... وقتی از اتاق رفتم بیرون حرفی بینمون رد و بدل نشد... کارامو کردمو غذا رو تو سکوت خوردیم بعد رامبد رفت اتاقش منم میزو جمع کردمو اومدم تو اتاقم.... با اینکه خیلی نگرانم ولی فعلا میخوام به هیچی فکر نکنم... چشامو میبندمو سعی میکنم بخوابم... اگه قراره مشکلی درست بشه واسه فرداهه.... حداقل به خاطر فردا امروزمو خراب نکنم... هنزفری رو میزنم به گوشمو آهنگ مسری از احسان خواجه امیری رو گوش میدم:
چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم
تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این باسه تو زوده یا شاید باسه من دیره
واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
وا
سم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
وا
سم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا لالالا لالالا
نه اینکه بی تو ممکن نیستنه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مسریه حالت که دارم عشق میگیرم
همه دلشوره ام از اینه که عشق اندازه ی حاله
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق با کوتاهه
باست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
باسم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا…

یه آه میکشمو هنزفری رو از گوشم در میارمو چشامو میبندم تا بخوابم
 
 
فصل یازدهم
صبح که میرم تو آشپزخونه میبینم رامبد صبحونه شو خورده و رفته... میزو جمع میکنم خودم هم یه آب پرتغال میخوردم و میرم غذا رو آماده میکنم.... از بیکاری حوصله ام سر رفته تصمیم میگیرم یکم خونه رو تمیز کنم سرگرم کارم هستمو و زمان از دست در رفته که با فریاد رامبد به خودم میام
رامبد: چیکار میکنی؟
-چرا داد میزنید؟ خوب دارم خونه رو تمیز میکنم
رامبد با اخم میگه: با اجازه کی؟
- قرار نبود که برایه تمیز کردن خونه اجازه بگیرم شما گفتین هر وقت خواستم اتاقتونو تمیز کنم باید اجازه بگیرم
رامبد: من بهت مرخصی دادم تا استراحت کنی، بعد تو داری خونه رو تمیز میکنی؟ مگه نگفتم فقط و فقط توی این چند روز باید استراحت کنی
-من که حالم خوبه، اجازه بدین بیام سرکار... خونه از بیکاری حوصلم سرمیره
رامبد: چند بار بهت بگم رو حرفه من حرف نزن، چرا نمیفهمی؟؟ کم کم داری خستم میکنی... تا یه ماه فقط باید استراحت کنی اصلا نهار و شام و صبحونه هم دیگه حق نداری درست کنی... فقط و فقط استراحت
-پس من بابت چی حقوق میگیرم؟؟ نه تو خونه کار کنم نه تو شرکت... بعد این حقوق بابت چیه؟؟
رامبد با بی حوصلگی میگه: بعدا در موردش صحبت میکنیم الان حوصله ندارم... راستی داروهاتو خوردی؟
-آخ ببخشید، یادم رفت... الان میرم میخورم
رامبد با صدای بلند میگه: چـــــــــــــــــــی؟؟ هنوز داروهاتو هم نخوردی؟... همونطور که بهم نزدیک میشه میگه صبحونه که خوردی؟؟ آره؟؟
سرمو به نشونه ی آره تکون میدم
رامبد: چی خوردی؟؟
با بی حواسی میگم صبحونه دیگه
رامبد: خوب شد گفتی من نمیدوستم فکر کردم اول صبحی عصرونه خوردی... میگم صبح چی کوفت کردی؟
-آب پرتغال خوردم
رامبد: خوب... دیگه؟؟
وقتی چیز دیگه نخوردم چی بگم آخه... دروغ مصلحتی که عیبی نداره... یکم نون و پنیر هم خوردم
رامبد یه جورایی موشکافانه بهم نگاه میکنه و میگه: من که امروز صبحونه آماده کردم پنیری تو یخچال ندیدم
خاک بر سرم شد... یادم رفته بود که پنیر دو روز پیش تموم شد... رامبد که داشت با دقت بهم نگاه میکرد انگار فهمید دارم دروغ تحویلش میدم همینکه خواست خودشو به من برسونه... فرارو به قرار ترجیح میدم... رامبد داد میزنه: به نفعته وایسی که اگه خودم بگیرمت بیچاره ای...بلند داد میزنم: مگه دیوونه ام... به سمت اتاقم میرم و درو میبندم و پشت در میشینم... چند بار به در میکوبه وقتی میبینه درو باز نمیکنم میره تو اتاقش...وای نه... اصلا یادم نبود... انگار آلزایمر گرفتم این دری که بین دو تا اتاقه قفل نیست... وقتی رامبد با عصبانیت درو باز میکنه تازه یادم میاد... میخوام بلند شم درو باز کنمو باز فرار کنم که منو میگیره و فریاد میزنه: مگه نمیگم بمون چرا فرار میکنی؟
دستشو میاره بالا که سیلی رو بزنه... از ترس چشامو میبندم... هر چی منتظر میشم نمیزنه... چشامو باز میکنم میبینم داره با لبخند نگام میکنه
رامبد: چرا به حرفام گوش نمیکنی؟ چرا لجبازی میکنی؟
مظلوم نگاش میکنم شاید دلش برام بسوزه
-یادم رفت، لجبازی نمیکنم
میره گوشه ی تختم میشینه و به کناره خودش اشاره میکنه و میگه بیا اینجا بشین... میرم رو تخت با فاصله ازش میشین... با اخم بهم نگاه میکنه و بلند میشه از اتاق میره بیرون... یه نفس راحت میکشم که میبینم دوباره اومد تو اتاق... تو یه دستش لیوانه آبه و تو دست دیگه اش داروهامه... از قصد میاد دقیقا چسبیده به من میشینه و با لبخند بهم نگاه میکنه... میدونه معذب میشما باز اذیتم میکنه... داروها رو میذاره تو دستمو میگه بخور...مجبورم میکنه همه آب رو هم بخورم
رامبد: پاشو بریم آشپزخونه غذا بخوریم بعد باید برای مهمونی آماده بشیم
باز نگرانی میاد سراغم... باهم میریم غذا بخوریم که من اصلا نفهمیدم چی خوردم... 
رامبد: ظرفا رو بذار واسه بعد فعلا برو آماده شو باید بریم...
سری تکون میدمو میرم تو اتاقم... لباسامو میپوشم که میبینم چند ضربه به در میزنه و درو باز میکنه... من موندم در زدنت دیگه چیه وقتی من هنوز اجازه ندادم میای تو اتاق... یه نگاه سرسری بهم میندازه و یه جعبه رو میذاره تو اتاقو میره بیرون با تعجب به سمت جعبه میرم میبینم کلی لوازم آرایش توشه... همه شون هم دست نخورده... با لبخند به در بسته شده خیره میشم... هر چی رو بلد نباشم آرایش کردن تو ذاتمه... این عادت هم از گذشته در من مونده فقط چون موقعیتش نبود نشون نمیدادم... یه آرایش ملایم میکنم موهامو فر میکنمو همه رو بالایه سرم جمع میکنم موهام از جلو و پشت شال معلوم هستن... حس میکنم آماده ام... میرم تو سالن منتظرش میمونم منو که میبینه یه لحظه مات میشه بعد سریع به خودش میاد و به من اشاره میکنه رو مبل بشینم خودش هم میشینه و شروع میکنه به حرف زدن
رامبد: من چند تا چیزو باید از همین حالا بهت تذکر بدم،مهمترین نکته اینه که تو مهمونی به هیچ وجه دارم تاکید میکنم به هیچ وجه حق نداری از کناره من جم بخوری شنیدی چی گفتم؟
-بله آقا
رامبد: یه چیز مهمه دیگه هم اینکه فقط و فقط منو رامبد صدا میکنی، یادت باشه خوشم نمیاد منو تو جمع با فعل جمع خطاب کنی و در آخر اید بهت بگم که با پسرا گرم نمیگیری... امروز خیلی اذیتم کردی تا الان بخشیدمت ولی اگه بازم خطایی ازت سر بزنه دیگه تضمینی برای سالم موندنت بهت نمیدم... در مورد رابطه مون هم به کسی چیزی نمیگی و هر چی من گفتم تائید میکنی باشه؟؟
-باشه
رامبد: راستی به هیچ عنوان لب به مشروب نمیزنی
-بله آق...
رامبد: رامبد
با استفهام نگاش میکنم
رامبد: باید بگی بله رامبد، بهتره از همین الان تمرین کنی که تو مهمونی آبرومو نبری... بگو
با خجالت میگم: بله رامبد 
یه لبخند میزنه و میگه: بریم تا دیرمون نشده و منم با سر حرفشو تائید میکنمو با ترس و لرز پشت سرش حرکت میکنم
 
اون موقع ها هم از این جور مهمونی ها بدم میومد ولی مجبورم میکردن برم... الان هم مجبورم... ایکاش کسی منو نشناسه... ایکاش... جلوی یه ساختمون که چه عرض کنم بیشتر به قصر شباهت داره ماشینو نگه داره... 
رامبد: پیاده شو
خودش هم ماشینو به نگهبان میسپاره و تو راه بهم سفارش میکنه
رامبد: یادت نره تو خونه بهت چی گفتما... 
سری تکون میدمو باهاش هم قدم میشم به داخل ساختمون میریم و رامبد شروع میکنه به سلام و احوالپرسی... اینجا چه خبره.... خیلی شلوغه... فکر نکنم تو این شلوغی کسی حواسش به من باشه... یه پسره جوون میاد جلو و روبه رامبد میگه معرفی نمیکنی رامبد خان... رامبد دستشو پشت کمرم میذاره و میگه: نامزدم، یاس
من با تعجب بهش نگاه میکنم، اونم با لبخند... پسره یه لبخند میزنه... دستشو جلو میاره و میگه خوشبختم منم شهاب هستم... باهاش دست نمیدم فقط به کلمه خوشبختم اکتفا میکنم... یه لبخند روی لبایه رامبد میاد ولی انگار شهاب ناراحت شد... چون با یه لبخند تصنعی میگه: برم یه سر به بقیه مهمونا بزنم...
رامبد با لحن جدی و مغرور همیشگی طوری که فقط من و خودش بشنویم میگه: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی... از دوست دخترام خسته شدم... تصمیم گرفتم اینجوری از شر همشون خلاص بشم... راه بیفت بریم رو اون میز بشینیم...
دارم به حرفایه رامبد فکر میکنم که با صدای رامبد به خودم میام
رامبد: بشین
میبینم کنار صندلی بیخودی سر پا واستادم... همین که میشینم... ستاره رو میبینم باورم نمیشه... زیرلب میگم: ستاره اینجا چیکار میکنه... ولی انگار رامبد هم صدامو شنیده... چون میگه احسان که سیب زمینی نیست... بهت گفتم که اکثر کارخونه دارهای سرشناش اینجا جمع هستن... 
-ولی احسان که برای باباش کار میکنه
سری تکون میده و میگه: باباش هم اومده، ولی این ساختمون به دو قسمت تقسیم شده، ما اومدیم اون قسمتی که جوونا هستن... با یه لحن با نمک ادامه میده: پیر پاتالا تو قسمت پشتی ساختمون هستن... صدای ستاره رو میشنوم
ستاره: یاس تو اینجا چیکار میکنی؟
-با آقای...
رامبد با اخم نگاهی بهم میکنه و میگه: با من اومده
آخه من که نمیتونم جلوی ستاره تو رو رامبد صدا کنم... ستاره دست احسانو میگیره و میان رو میز ما میشینند...
ستاره: یاس عروسیمون یادت نره ها از صبح باید بیای پیشه خودم
یه لبخند میزنمو چیزی نمیگم
ستاره:راستی یاس، خودتوآماده کردی؟
- واسه چی؟؟
ستاره: کنکور دیگه
-نه این روزا خیلی سرم شلوغ بود هیچی نخوندم
رامبد: مگه دفترچه گرفتی؟
-ستاره برام گرفت...
ستاره: یاس من میگم تغییر رشته بده... تو که هیچ علاقه ای به حسابداری نداری چرا باز میخوای حسابداری بخونی...
-بیخیال... حوصله ی یه رشته ی جدید رو ندارم...
احسان:وقتی علاقه نداری پس چرا میخوای ادامه ببدی؟ 
با خنده ادامه میده مگه پیشه رامبد راحت نیستی؟
رامبد: چه ربطی داره... مگه اگه درس بخونه نشونه ی اینه که پیشم راحت نیست
احسان با خنده میگه: مگه یادت نیست یاس میخواست ارشد امتحان بده تا یه جای خواب داشته باشه
رامبد با ناباوری برمیگرده به سمت منو میگه: واقعا به این دلیل داری امتحان میدی؟
-بالاخره که یه روز باید برم، من که واسه همیشه نمیتونم مزاحمتون باشم اما خوب دلیلایه دیگه هم دارم مثلا برایه پیدا کردن کار هم مدرک فوق کمک بیشتری بهم میکنه
رامبد با اخم میگه: تو همین حالا هم کار داری هم خونه... بهتره فکرتو سر کارت متمرکز کنی
احسان میگه: آخرش که چی... بالاخره که یاس باید مستقل بشه... 
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرف رامبد باشه ادامه میده دختر عموی دوستم اینجا دانشجوهه و تنها زندگی میکنه یه همخونه میخواد... تازه فهمیدم... وقتی شرایطت رو بهش گفتم با کمال میل قبول کرد... اگه خواستی خبرم کن
رامبد با صدایه تقریبا بلند میگه : فعلا که از جاش راضیه... بهتره دخترعموی دوستت به فکره یه همخونه ی دیگه باشه
احسان میاد چیزی بگه که ستاره میپره تو حرفشو میگه اینجا جاش نیست بذارید بعدا... احسان هم ساکت میشه
یه دختر جوون میاد به سمتمون خم میشه و جلویه ما لب رامبد رو میبوسه و میگه چطوری عزیزم؟... من و ستاره با ناباوری و احسان با چشمایه خندون نگاش میکنیم
رامبد به سردی جواب میده: بد نیستم 
شهاب هم میاد طرفمون و میگه شهره جان چی شده؟
شهره: اومدم یه سر به عشقم بزنم
شهاب با پوزخند: عزیزم مثه اینکه خبر نداری عشقت با نامزدش اومده
شهره: چی؟
من با ترس به رامبد نگاه میکنم و رامبد با لبخند به شهره خیره شده... احسان و ستاره بهت زده نگامون میکنند.. 
شهره: چطور تونستی... من عاشقت بودم 
و بعد باحالت قهر و چشمایه گریون از میز ما فاصله میگیره... شهاب سری تکون میده و به دنبال شهره میره
احسان: رامبد، شهاب چی میگفت؟
رامبد با پوزخند میگه: فکر کنم میگفت با نامزدم اومدم
احسان: رامبد داری چیکار میکنی؟ چرا یاس رو وارد بازی میکنی؟ یاس رو سپر بلاهات نکن...
رامبد با اخم میگه: چرا چرت و پرت میگی... خودت میدونی که خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت کنه... تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
احسان بلند میشه و مچ دستمو میگیره و میگه: یاس بیا باهات کار دارم
رامبد هم که اون یکی دستم تو دستشه، دستمو محکم میگیره و میگه یاس باهات هیچ جایی نمی یاد
ستاره با نگرانی به ما نگاه میکنه و آهسته میگه: همه دارن نگامون میکنند... 
احسان نگاهی عصبی به رامبد میندازه دستمو ول میکنه بااخم کنار ستاره میشینه... میدونم نگرانمه... اینو از رفتاراش به خوبی احساس میکنم... رامبد بلند میشه و بازومو میگیره و منو هم بلند میکنه... دستشو میذاره پشت کمرم و منو به خودش میچسبونه و با لحن جدی و در عین حال لبخند تصنعی میگه: لبخند بزن... عینه چوپ خشک منو نگاه نکن
بعدش منو میبره به سمت یک گروه دختر و پسرا و یکی یکی اونا رو به من و منو به اونها معرفی میکنه... نزدیکه یک ساعته مراسم معارفه ادامه داره... دوباره دستمو میگیره و با خودش میبره سمت میزی که یه نفر تنها اونجا نشسته... خیلی شبیه رامبده... فقط رنگ چشماش فرق میکنه و پوستش تیره تره... پسره تا ما رو میبینه بلند میشه و با تعجب به ما نگاه میکنه... قدش یکم از رامبد کوتاه تره... ولی از خیلی جهات شبیه رامبده... بی توجه به من به سمت رامبد میادو میگه: رامبد... پسر کجایی دلم برات تنگ شده بود
رامبد با پوزخند میگه: جدی؟؟ من که باورم نمیشه
پسر: داداش به خدا همیشه خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم... من خیلی پشیمونم... آخه چرا اینقدر تغییر کردی رامبد؟؟... تو هر مجلسی که میرم حرفه تو و دوست دختراته... 
رامبد با نیشخند میگه: مگه بده؟؟
رامبد رو صندلی میشینه و به منم اشاره میکنه که بشینم
پسره میاد روبروی رامبد میشینه و ادامه میده: کجاست اون رامبدی که هیچ دختری رو آدم حساب نمیکرد... 
با دست به من اشاره میکنه و میگه: چرا هر روز با این دخترایه هرزه میگردی؟؟...
این پسره چی میگه... یه کلمه تو ذهنم تکرار میشه... هرزه... هرزه... یه حاله عجیبی دارم... خودمو غریب احساس میکنم... تنهای تنها... تمام این سالها با سختی زندگی کردم که هرزه نشم ولی امشب مهر هرزگی هم به پیشونیم خورد... حالم بده... راحت نمیتونم نفس بکشم... دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم... حس میکنم یکی داره تکونم میده... با گنگی به اطرافم نگاه میکنم رامبد با نگرانی داره تکونم میده... ستاره داره گریه میکنه... صدای رامبدو میشنوم که از احسان میخواد از کیفم داروهامو در بیاره... و یه عده دور میز جمع شدن و با نگرانی نگامون میکنند... احسان یه تعداد قرص رو میذاره تو دسته رامبد... رامبد پشت قرصا رو میخونه و یکی رو باز میکنه به زور میذاره تو دهنم... اون پسره هم با شرمندگی کنار رامبد واستاده... یه نفر یه لیوان آب پرتقال میاره که رامبد سریع از دستش میگیره و مجبورم میکنه جرعه جرعه بخورم... احسان همه رو متفرق میکنه
ستاره: خوبی یاس؟
سرمو تکون میدم
ستاره: بیا بریم سر میز ما بشین...
رامبد میپره وسط حرفشو میگه: خودم میارمش شما تشریف ببرید
ستاره با نگرانی دست احسانو میگیره و از ما دور میشه
رامبد برمیگرده سمت اون پسره و با خشم نگاش میکنه
پسر: رامبد من......
رامبد: خفه شو باربد، فقط خفه شو 
بعد دستمو میگیره و بلندم میکنه ... داریم به سمت میزه ستاره و احسان میریم... هنوز دلم گرفته... یعنی همه ی این آدما منو هرزه میدونن... سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس میکنم... برمیگردم و با یه جفت چشم آشنا رو به رو میشم که داره با حیرت به من نگاه میکنه... انگار از تو چشام دنباله گرمایه سابق میگرده... میدونم از این همه شباهت حیرون شده... نمیدونه خودمم یا نه... ولی من دیگه خودم نیستم... واقعا نیستم... از جمع دوستاش جدا میشه... داره به طرفم میاد... قلبم تند تند میزنه... حس میکنم نوک انگشتام یخ زده... رامبد با تعجب نگام میکنه و میگه چیزی شده؟... فقط سرمو به نشانه ی نه تکون میدمو با رامبد همقدم میشم خدایا هر لحظه داره به ما نزدیک تر میشه.... همه سعیمو میکنم که بی تفاوت باشم.. حس میکنم موفق شدم... رامبد کمکم میکنه بشینم خودشم کنارم میشینه و میگه: چیزی میخوری؟
-نه ممنون
رامبد میخواد چیزی بگه که صداشو میشنوم... صدای هومن رو... کم کم داشتم امیدوارم میشدم که حدسم اشتباهه... که هیچکدومشون تو این مهمونی نیستن... آخه سر و کله ی این از کجا پیدا شد... هومن دوست صمیمی یاشار، اینجا چیکار میکنه؟... با صدای هومن به خودم میام... ببخشید خانم؟؟
رامبد با اخم به هومن نگاه میکنه و با لحن جدی و مغرور همیشگیش میگه: با کی کار داری؟