قسمت 11 | جایی نرو
((می دونم که یه روزبه وقت نوجوونی
می رسه وقت دلباختن و همزبونی
می گی به عشق اسیري،اجازه اتو میگیري
می خواي عروس بشی ، قشنگ ترین عروسِ دنیا
می ذاري همه ي عروسکاتو واسه ي ما
این آخرِ کارِ ، رسمِ روزگارِ.......))
لبخندي زدم و کنارش دراز کشیدم ، همیشه دوست داشتم اگه روزي دختر دار شدم ، براش این شعر رو بخونم....هیچوقت نمی شد!پس چه عیبی داشت براي ترمه اي می خوندم که یه جورایی هم خواهرم بود و هم دخترم..!دستم رو رويِ پهلوش گذاشتم و سرش رو رويِ سینه ام ، دستش رو دورم حلقه کرد...زیر لب زمزمه کرد:-بابایی.....بهت زده نگاهش کردم.....یه قطره اشک از گوشه ي چشمش پایین چکید ، اشکش رو بوسیدم....این دختردلش براي باباش تنگ شده بود؟براي کیومرث گلپسند؟!که با نوازش دست هاي من حس کرد پدرشم؟!پیشونی اش رو دوباره بوسیدم ، چشم هاش رو نیمه باز کرد ، پچ پچ کرد:-کیان جون؟!لبخند زدم:-جون کیان جون؟لبخند زد ، آهسته گفت:-برام شعرخوندي؟!سرتکون دادم ، همونطور که دوباره اسیر خواب می شد گفت:-بازم بخون.....بابایی برام می خوند....بازهم زمزمه وار براش خوندم ، انگار قرار بود تمام کمبودهایی که تجربه کرده بودیم رو امشب براي هم جبران کنیم..چشمهام که سنگین شد احساس کردم کسی چیزي رو رومون انداخت....چشم هام رو کمی باز کردم ، ترانه بود...لبخند به لب.....لبخند زدم....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٢چشم هام رو باز کردم و با دیدن دو تا دختر که شبیه هم بودن متعجب سرم رو کمی از بالش بلند کردم......خنده ام گرفت.....ترانه که چونه اش رو رويِ سر ترمه گذاشته بود آروم پلک هاش رو از هم فاصله داد ، آهسته لب زد:-سلام..!جوابش رو دادم و به ترمه اشاره کردم ، آروم دست هاش رو از دور ترمه باز کرد و زمزمه کنان گفت:-دیشب مامان اینا رفتن ، دیگه گفتم ترمه رو بیدار نکنن....سرتکون دادم و آهسته بلند شدم ،ترانه پتو رو تا زیرچونه ي ترمه بالا کشید ، بوسه اي خواهرانه به پیشونی اش ، دنبالماومد...در اتاق رو بست و گفت:-امروز مدرسه نمیره دیگه!خوش به حالش شد!خندیدم و دستی به موهام کشیدم:-خب تو چرا حسودي می کنی؟!بینی اش رو برچید:-آخه موقع ما که بود ، با بیل و کلنگ هم مجبورمون می کردن بریم! حالا ته تغاري اشون دو هفته درمیون غیبت میکنه!بازوش رو گرفتم و نوازش کردم ، آهسته گفت:-ممنون...چشم تو چشم اش دوختم:-واسه چی؟!لبخندش شیرین بود:-واسه اینکه با ترمه خوبی......بهش محبت می کنی....راستش از موقعی که بابا...لب گزید و چشم هاش رو مالید و ادامه داد:-نه اینکه سام و کامی و من و مامان بهش محبت نمی کنیم ولی انقدر مشکلات هست که بعضی اوقات یادمون میرهترمه کوچیکِ و چه قدر به بابا وابسته ، حتی بعضی اوقات سرش داد می زنیم و اذیت اش می کنیم ولی تو.....یه جوراییانگار......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٣آهی کشید و دست هاش رو رو سینه ام گذاشت ، عجیب شده بود ، با تردید روي پنجه هاي پا ایستاد....لب گزید و سریعلب هاش رو به گونه ام رسید و بعد عقب کشید........چشم هام اگه جایی داشت گشاد تر می شد ، سرخ شده بود ، پوفی کرد و زمزمه کرد:-حداقل واسه محبت هایی که به ترمه می کنی ، حق ات بود!این از ترانه بعید بود...به شدت بعید بود...مگه من چی کار کردم که ترانه راضی شد گونه ام رو ببوسه؟؟؟تته پته کنان گفتم:-ترا...ترانه؟!....چی.....چی شد؟!لب گزید ، نیم نگاهی به چشم هام کرد و گفت:-خب...آخه.......اي خدا!خنده ام گرفت از درموندگی اش ، سري تکون دادم و ترجیح دادم براي مدتی هردو از هم دور بشیم بنابراین گفتم:-من میرم دست و وصورتم رو بشورم!جلوي آینه ي روشویی ایستادم ، ابروهام بالا گیرکرده بود.......دستی به گونه ام کشیدم..........یعنی واقعا این ترانه بود؟!خنده اي کردم وبه پیشونی ام کوبیدم...!واقعا ترانه بود!؟همه چیزانگار آروم بود...آرومِ آروم!داشتیم براي مزایده آماده می شدیم ، همه سخت مشغول بودن ، حتی از الان داشتیم روي نقشه هایی فکر می کردیمکه باید اجرا کنیم...ولی من مدام تشویش داشتم...مدام نگرانی داشتم....انگار می دونستم علیرضا مجد به همین راحتی ها دست از سرمونبر نمی داره..به خصوص باسروصدایی که موندن شرکت تو مزایده راه انداخت...منتظر بودم...منتظربودم تا دوباره بحث و جنگی داشته باشیم و من می دونستم این بارساکت نخواهم موند...حداقل بهخاطرترانه اي که می دونستم خوشحال می شه اگه بایستم و سربلند کنم برابرپدري که اسما پدرم بود!!!***هنوز ریموت رو نزده بودم که صداي کسی باعث شد دست هام بی حرکت بمونه.....آروم برگشتم....میران!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۴می دونستم...می دونستم دیریا زود یکی از این پدر و پسر رو می بینم....لبخند کجی زد:-سلام!دندان قروچه اي کردم:-سلام!کاري داشتی؟!این سرد بودن از من بعید بود...ولی من فقط جلوي علیرضا یه بچه ام....میران کسی نیست که جلوش ساکت باشم...نمیخواستم ساکت باشم....نزدیکم شد ، دست دراز کرد و من نگاهم کشیده شد به دست هایی که یه روزي صندلی یه پسربچه ي گشنه رو هلدادن ، به دست هایی که صاحبشون باعث شد من هیچ وقت نتونم پدر بشم...به دست هایی که روزهایی که بیمارستانبودم و از درد زخم و درد تنهایی ملحفه رو چنگ می زدم ، دست هام رو درکمال ناباوري گرفته بودن و فشرده بودن....با کمی تعلل دستم رو جلو بردم....دستم روفشرد!گرم بود دست هاش ، برخلاف دست هاي یخ زده ي من....-بریم تو!؟سري تکون دادم ، ترجیح می دادم اگر قراره داد بزنم توي شرکت باشه...!!شونه به شونه ي هم به سمت شرکت رفتیم....همین که وارد شدیم می تونستم تعجب رو تو نگاه کارمند ها ببینم....کمشباهت نداشتیم!شباهت امون بیشترازدوتا برادر بود ، انگاري سیب بودیم که از وسط نصف شده بود ولی سرنوشت امون مثل سیبی بودکه سمتی اش له شده بود و سمتی اش سالم بود...من له شده و میران سالم!پوزخندي زدم و گفتم:-از اینطرف!وبا دستم مسیر دفترم رو نشون دادم...دنبالم اومد....پاسخ سلام هاشون رو با سر می دادم...حسین با ابروهاي بالا رفته نگاهم می کرد ، با سراشاره کردم که دنبالم بیاد..وجود حسین یه دلگرمی بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۵کنار ایستادم ، اول میران وارد شد و به دنبالش حسین ، نفرآخر بودم....در رو بستم و بهش تکیه زدم ، کیفم رو روي مبل پرت کردم و گفتم:-می شنوم!دست به سینه شد ،نگاهش خیره ي چشم هام:-بکش کنار!تک خنده اي کردم و دست به سینه شدم،مثل خودش:-توکه تازه اومدي...کجا می خواي بري که بکشم کنار؟!پوزخند زد:-می دونم که می دونی که چی میگم!ساکت موندم تا خودش به حرف بیاد!قدمی جلو گذاشت و گفت:-از مزایده بکش کنار!اخم کردم:-چرا؟به چه دلیل؟!این بار اون ساکت موند.....انگار دوتا شاه شطرنج روي صفحه ، سیاه و سفید...من می دونستم علیرضا با همه ي تواناییاش توي مهندسی و مدیریت ، بازهم مهره ي تاثیرگذاري مثل میران رو داره که تونسته همه ي رقبا رو کنار بزنه...ولیاین منم!کیانمهر...منم به اندازه ي میران مهارت داشتم...فقط پشتوانه ي علیرضا رو نداشتم.....این بار من بودم که قدمی جلو گذاشتم و گفتم:-چرا ساکتی؟بهم بگو چرا باید از مزایده کنار بکشم!هوفی کرد و گفت:-از مزایده بکش کنار......همین!صدام رو کمی بالا بردم:-می شه بگی چرا؟!تو اون مزایده همه می تونن شرکت کنن!دقت کن اخوي!همه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠۶دستی به موهاش کشید:-شرکت اتون رقیب شده برامون.خندیدم ، بلند خندیدم، احساس خطرکرده بودن و چه قدر لذت داشت این احساس خطر!این یعنی دیده می شدم...این خوب بود!خوب بود که دیده می شدم به چشم آدم هایی که یه عمر منو ندیده بودن!دستی تو هوا تکون دادم و گفتم:-جک نگو پسر!به جز ما بیست و سه تا شرکت دیگه هم هستن...حالا ما شدیم رقیب؟!موشکافانه نگاهم کرد ، آهسته گفت:-خودت خوب می دونی رقیب ما شمایین نه اونا....بابا می خواد این مزایده رو برنده باشه....بودن شما براش خطرِ!میفهمی؟!عصبی شدم...بس بود!بس بود که علیرضا حتی نذاره تو کاري که تمام توانم رو روش گذاشتم پیشرفت کنم.خشمگین غریدم:-به من چه که علیرضايِ مجد دوست داره تو مزایده برنده بشه.....هان؟منم حق دارم باعنوان حقیقی و حقوقی تو اونمزایده ي لعنتی شرکت کنم!این حق من وتک تک کارمنداي این شرکتِ!نیم نگاهی به حسین کردم که درسکوت فقط نگاهم می کرد...حسین ازم خواسته بود سکوت نکنم ، ازم خواسته حرفبزنم ، ازم خواسته بود از خودم و موجودیت ام دفاع کنم....وقتش نبود؟!انقدر جلو رفتم که سینه به سینه ي میران شدم ، با انگشت به سینه اش کوبیدم:-نمی دونم چی شده که تو و پدرت هر روز میاین اینجا...اگه انقدر به خودتون و شرکت اتون مطمئنین پس لازم نیستنگران باشین و هرروز اینجا پیداتون بشه....فهمیدي؟!من...از...این...م زایده...کنار...نمی کشم!!!!میران عصبی گفت:-اما....بلندتر گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٧-اما و کوفت!وحی منزل نیست که شما تو این مزایده شرکت کنین وبرنده بشین...من به هیچ وجه کنار نمی کشم...روزاییبود که به چشم اتون نمی اومدم،حتی وقتی تو اون بیمارستان لعنتی بودم و مجبورشدن دوبار عمل ام کنن علیرضا بهعنوان پدر نیومد رضایت بده یا حتی بهم سربزنه.....اونوقت واسه یه مزایده ي لعنتی هر روز یا خودش اینجاست یاپسرش!اینو خوب تو گوشت فرو کن میرانِ مجد!من به هیج وجه از این مزایده کنار نمی کشم...نه تو ، نه پدرت هیچحرفی ندارین...فقط می تونین بیاین اینجا و اعصاب منو خراب تر از اینی که هست بکنین!می شه بگین این کاراتون چهمعنی می ده؟یعنی شما شرکت هاي دیگه هم رفتین و گفتین از مزایده کنار بکشن؟یا نه...فقط زورتون به منرسیده...چرا؟چون یه موقعی یه بچه ي لالِ به درد نخور بودم که حتی نمی تونست وقتی به خاطر تو با تمام قوا مردونگیاش رو می کوبیدن از خودش دفاع کنه!خوب چشمات رو باز کن میران!این منم!کیانمهر.......می بینی؟!به اینجام رسیده!زیرچونه ام رو نشون دادم و با حرص و بلند ادامه دادم:-خسته ام کردین...هر روز تو و پدرت اینجایین و می گین بکش کنار....یه دلیل،فقط یه دلیل منطقی برام بیارین بعد غلطمی کنم کنار نکشم ، ولی تا زمانی که تنها دلیل اتون اینه که منو رقیب می بینین دوست ندارم اینجا ببینم اتون!نفس نفس می زدم ، ریه ام می سوخت ،حسین کنارم ایستاد ،نگران نگاهم می کرد...این فوران خشم از من بعید بود!این انفجارناگهانی ،این جبهه گرفتن در برابر کسی که می دونستم واو به واو حرف هام رو به علیرضا می رسوند بعید بود!نه اینکه ساکت بمونم ، نه !ولی این حرف ها رو قرار نبود بزنم....دستی به سینه ام کشیدم ، حسین بازوم رو گرفت و روبه میران گفت:-جناب مجد ، ما این حرف ها رو به پدرتون هم زدیم ، فکر نمی کردیم دوباره یه قاصد برارمون بفرستن.....این رفتارهااز شما بعیدِ....ما هم مثل همه ي شرکت ها ،یعنی شما به تک تک اونها هم سر می زنین و بهشون می گین کنار بکشن؟این حق قانونیِ ماست...هوم؟میران حواس اش به حرف هاي حسین نبود ، نگران بود و این نگرانی عجیب بود برام.....نگاهم رو بهش خیره کردم ،انگار این من بودم....این من بودم که تو صورتِ میران پیدا شده بودم.....این همه شباهت و این همه تفاوت؟آهسته لب زد:-خوبی؟!پوزخند زدم و با خس خس گفتم:-به مرحمت شما!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٨روي مبل نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم....حسین شونه هام رو ماساژ می داد...خنده دار بود!انگار از رینگ بوکسبیرون اومده بودم!میران صداش رو صاف کرد و با کمی من من گفت:-خب....امم...من قرار بود فقط پیام رو بهتون برسونم وباهاتون حرف بزنم...واینکه علیرضا گفته اگه....اگه تو این مزایدهبمونین و احیانا برنده نشین ، باید منتظر یه جنگِ بزرگتر باشین!پوزخند زدم ، خداحافظی کرد و رفت...این چه وضعی بود؟این چه رسمی بود؟جنگ بزرگتر از این همه بی رحمی؟!از این همه تنهایی؟!می خواست چی کار کنه؟!از این به بعد هرجنگی می شد ، مطمئنا من بازنده نبودم...!هنوز برق رضایت چشم هاي حسین جلوي چشمم بود...ولی ته دلم ترس داشت از واکنش علیرضا!این مرد سیاستمدار تر ازاون چیزي بود که میشد تصورش رو کرد..علیرضا پدرِ من بود،چه خودش می خواست و چه خودش نمی خواست!و خواه ناخواه آشنا بودم با ویژگی هاي این نا پدر، می دونستم به زودي جوابم رو می گیرم...فقط اصرارش رو درك نمی کردم ، درك نمی کردم چرا دوست نداره من شرکت کنم؟مگه ببازه چی می شه؟مگه من ببرم چه اتفاقی می افته؟!پوفی کردم ویقه ي کت ام رو مرتب کردم....سعی کردم لب هام به لبخند وابشه...می تونستم سرو صداي ترانه رو بشنوم...اضطراب امان اش رو بریده بود....لبخندم عریض تر شد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٩می خواست بره خواستگاري براي برادرش...!و خوش به حال سام با داشتن خواهري مثل ترانه.....خواهري که پشتت وایسته ،خواهري که همه جا باهات باشه...سرم رو تکون دادم،نه....الان وقتش نبود!وقتش نبود تلخ کام کنم خودم رو..ادکلن رو برداشتم و کمی به گردنم زدم...مچ دستم......ساعت رو به دست انداختم ، دست تو جیب کت کردم و کمی عقب رفتم...خوب بود!لبخندي از رضایت زدم و از اتاق بیرون رفتم..ترانه با هل و ولا از سمتی به سمتِ دیگه می رفت...آماده بود ، آماده ي آماده ولی استرس باعث می شد هرلحظه بهآینه پناه ببره...بالبخند گفتم:-اي بابا....خوبه براي خودت داري نمیري خواستگاري!تو اینی ،سام باید چه حالی داشته باشه؟!***ترانه:پریشون دور خودم چرخیدم ، دوباره که صدام زد برگشتم وبا دیدن اش تو بهت رفتم...حاضروآماده با کت و شلوار مشکی و پیراهن سرمه اي ، به معناي واقعی جذاب شده بود....ولی مگه قرار بود کجا بره؟!چیزي تو دلم فرو ریخت...نکنه...نکنه که فکر کرده...بی اراده قدمی عقب گذاشتم ،لبخند لرزونی زدم ، سعی کردم آروم باشم ولی امان از آتشی که توي دلم با دیدن لباسهاي رسمی اش روشن شده بود....گفتم:-کیان؟ك....کجا می خواي بري که آماده شدي؟!لبخند زد و کمی جلو اومد ، با ابروهاي بالا رفته گفت:-خوبه؟!خوب بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٠خوب بود به معناي تمام ولی براي کجا؟نکنه فکر کرده باید تو خواستگاري حضور داشته باشه؟!حتی فکرش رو هم نمی کردم.!لبم رو تر کردم:-خوبه...ولی می شه بپرسم....بپرسم که کجا می خواي بري؟!کم اخم هاش رو به هم نزدیک کرد،من براش میزشام آماده کردم چون فکر نمی کردم که فکر کنه که باید همراهم بیادیا اصلا میل داشته باشه که بیاد.....دست هاش رو تو جیب اش فرو کرد:- تو کجا داري میري؟خواستگاري براي سام!حدس ام درست بود....کاملا درست بود!کیانمهر می خواست به این مراسم بیاد ولی...ولی داشت!ولی من حضورش رو به چی معنی کنم؟!نامزد؟!وقتی صیغه امون تموم شد، چی بگم به خانواده اي که به احتمال زیاد دخترشون قرار بود همسربرادرم بشه....من که باهاش زندگی می کردم ، من با کیان زندگی می کردم اگر این ازدواج سرمی گرفت چی باید بهشون می گفتم ازنبود نامزدي که ماه ها کنارش زندگی کردم...من قصد نداشتم کیانمهر رو با خودم همراه کنم...من حتی بهش نگفتم با من بیاد!من فقط گفتم دارم آماده می شم براي خواستگاري سام...آب دهن فرو بردم و گفتم:-مگه تو باید بیاي؟!ناباور نگاهم کرد ، تک خنده اي کرد و گفت:-یعنی چی؟!خب معلومه من شوهرتم..فک کنم باید باشم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١١دست هام رو تو هم گره کردم و به هم فشردمشون:-ولی تو موقتی هستی کیان...من نمیتونم تورو با خودم ببرم...دست هاش رو از جیب اش بیرون کشید ، بی حس کنار بدنش افتادن ،انگار باور نمی کرد...دلم براش سوخت!سوختنی که هیچ جور درمان نمی شد!سرم رو پایین انداختم ، آروم رفتم سمتِ آشپزخونه ، نگاهی به میز کردم،همه چی کامل بود....بیرون اومدم و همونطور که سربه زیر به سمتِ مبل می رفتم تا کیف ام رو بردارم گفتم:-میز شام رو برات چیدم ، ما شام دعوتیم اونجا....فقط کیان من...پاهاش رو دیدم......جلوم ایستاده بود ، نگاهم رو تو راستاي خط اتوي شلوارش بالا آوردم....دلم ریخت از دیدن چشم هايپر غم اش ، آروم گفت:-صبر کن پس....رفت سمتِ اتاق و دل من رو هم با خودش برد....دل من پیش چشم هاي پربغض اش موند..کیانمهر حساس تر ازاون چیزي بود که فکر می کردم....می تونستم تو نگاهش شوق اش رو براي اومدن بخونم..ولی میدونستم مامان و سام هم راضی نیستن به اومدن کیانمهر....شاید براي اینکه آینده ي من و کیان جدایی بود.....با جعبه اي توي دست بیرون اومد،روبروم ایستاد.......جعبه رو می شناختم......درش رو باز کرد و حلقه اي رو بیرون کشید که مدتی پیش ازم خواست بندازمش....حلقه ي خودش رو به دست کرد و زمزمه کرد:-من موقت...ولی من حلقه ات رو میندازم....حلقه اي که توباید می انداختی.....حلقه ي ظریف تر رو برداشت ، دستم رو گرفت...می خواست چی کارکنه؟من نمیخواستم اون حضورداشته باشه چون تهِ داستان ما ترك همدیگه بود ، اونوقت می خواست حلقه دستم کنه؟!دستم رو مشت کردم،مشتم رو گرفت و بوسید،صداش می لرزید:-اصرارت نمی کنم چون می دونم نباید همراهت بشم ، من ساده فکر کردم دوست دارین من حضور داشته باشمولی......خب...کی دوست داره یکی مثه من باهاش تو مراسم مبارکی مثل خواستگاري باشه...قبول...ولی..اینو بندازدستت...حداقل براي امشب.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٢آب دهنم رو فرو بردم،خواستم چیزي بگم که لب هاش رو روي دستم گذاشت و عمیق بوسید!عمیق و طولانی!انقدر طولانی که دستم سست شد ، باز شد و اون با دست هاي لرزون حلقه رو توي انگشتم انداخت...فکر نمی کردم انقدر راحت بپذیره ولی من...پشیمون شدم...کاش می اومد...!!!!!آهی کشیدم ،آهی کشید!دست هاش رو مشت کرد و کمی عقب رفت...نگاهم کرد!زبونی اصرار نمی کرد ولی چشم هاش داشت فریاد می زد و خواهش می کرد که بهش بگم بیا....ولی...امان از این ولی ها....!عقب عقب رفت ،عقب عقب رفتم...کیفم رو چنگ زدم...یه فکري براي حلقه می کردم....ولی براي دلِ گرفته ي این مردچی کار می کردم!؟لبخندي زد و پر بغض گفت:-خوش بگذره بهت عزیزم...امیدوارم امشب شب خوبی باشه براي خانواده اتون....دیگه طاقت نداشتم...دلم محکم خودش رو به در دیوار می کوبید ، باتمام قوا!ازشکستن دلِ مردِ روبروم...بیرون زدم..حیاط رو طی کردم...قبل از بیرون رفتن از در برگشتم و نگاهی به خونه کردم ، حضورش رو پشتِ پرده احساسکردم...دستش روي شیشه بود ، دستم لرزید!نگاه ازش گرفتم....پاهام ایستاد...دلم می گفت برگرد و بگو بیا!دوباره نگاه کردم،پرده افتاد.....لب هام رو به هم فشردم وبیرون زدم...!!!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٣درحالی که دلم جا موند تو خونه...!بغض بود وبغض بود وبغض!من اشتباه کردم...اشتباهم بزرگ بود!کاش می ذاشتم بیاد...کاش می ذاشتم بیاد و اینطور بغ کرده یه گوشه نمی نشستم...همه اش فکر می کردم تو مراسم خواستگاريِ برادرم،شادوشنگولم!خوشحال وراضی!ولی الان فقط یه حس داشتم!بغض!بغضی که چسبیده بود بیخ گلوم و ول نمی کرد!که با دست هاش فشار می آورد به راه تنفسی ام!بی انصاف مراعاتِ اینرو هم نمی کرد که امشب شاید یکی از شاد ترین شب هاي زندگیِ برادرم باشه!کف دست هام رو به هم کشیدم و نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم!نگاهم روي میز و ظرف شیرینی گیرکرد،هیچ شیرینی اي نمی تونست تلخیِ نگاهِ غمگین کیان رو از وجودم بشوره!تلخ مثه زهر هلاهل!با صداي مادرِ فرشته از فکرچشم هاي نقره اي رنگِ کیان بیرون اومدم..لبخند بی رمق زدم و سعی کردم خودم رو جمعو جور کنم و چه سخت بود این تلاش..!مادرم می خندید ، برادرم می خندید اما مگه می شد خندید با به یادآوردن چشم هاي غمگین یه مرد؟آهی کشیدم که دوراز چشم سام نموند ، کمی خودش رو به سمتم خم کرد:-چیه؟چته؟براي آسودگی خیالش لبخندي زدم مصنوعی!:-هیچی عزیزم...چیزي نیست....با تردید نگاهم کرد و کمی بعد دوباره حواس اش رو به مجلس داد.....ولی امان از حواس من که مدام پرواز می کرد بهچهل و پنج دقیقه دور تر!خونه ي کیان....پی مردي که امشب باز هم اشتباه کردم تو رفتارم باهاش.....حتی حواسم به لبخندهاي فرشته و سام نبود وقتی از اتاق بیرون اومدن....حتی به خنده هاي مادرعروس وداماد...وقتِ رفتن که شد ، سریع و هُل خداحافظی کردم ، به طوري که همه فهمیدن یه چیزي ام هست!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۴تو ماشین که نشستم دست هام رو مشت کردم ، نگاهم رودادم به حلقه اي که امشب با تمام توانم سعی کردم مخفیاش کنم ، دوست نداشتم کسی این حلقه رو ببینه و عجیب بود که دوست هم نداشتم که از دستم خارجش کنم....!!سرم روبه شیشه تکیه زدم که مامان گفت:-ترانه؟!چته تو امشب؟چرا انقدر پریشونی؟!لب گزیدم و گفتم:-چیزي نیس...سام اخم کرد:-چیزي نیست و اونطوري تند تند دست دادي با فرشته و مادر وخواهرش و دِ برو که رفتیم؟!تند شدم:-چیه؟ترسیدي که نکنه به دوست دخترت و خانواده اش بربخوره؟!نه جونم!انقدر هل ان از اینکه دارن دخترشون رو شوهرمی دن که تو رو رو هوا می زنن!!!!تمام حرص و عصبانیت ام از خودم رو سرِ سام خالی کردم.....ماشین که ترمز کرد نگاهم خورد به چشم هاي خشمگین سام:-هیچ می فهمی چی می گی؟اصلا متوجهی داري چی بلغور می کنی؟!بغض کردم:-بله که متوجه ام...بفرما!هنوز اسمش نرفته تو شناسنامه اش واسه خاطرش تو روم درمیاد...در رو بازکردم وپیاده شدم و با سریع ترین قدم هایی که می تونستم بردارم ازشون دور شدم...مگه دیوونگی شاخ و دم داشت؟!دیوونه شده بودم.....دلم از خودم پر بود...از خودم که زندگی ام رو هوا بود..از خودم که تکلیفم با خودم مشخص نبود..ترانه ترانه گفتن هاي سام رو بی جواب گذاشتم ، می تونستم بفهمم که داره دنبالم میاد ، دستم رو دراز کردم و با حرصتکون دادم تا ماشینی بایسته ، بوق ماشین رو اعصابم بود ،ماشینی که برادرم تازه با گرفتن وامی که مدت ها توي نوبتشبود و لیزینگ خریده بود.......حتی انقدر حالم خوب نبود که بهش تبریک بگم بابت خریدش....بازهم بوق...بوق...بوق...وصداي فریاد سام.....برگشتم و با تمام قوا جیغ زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۵-کوفت!!ماشینی ایستاد ، مادرم پیاده شده بود و داشت قدم برمی داشت سمتم که در تاکسی رو باز کردم و خودم رو پرت کردمداخل تاکسی....ازعمق وجودم نفس گرفتم تا اشک هام سرازیر نشه....به سختی آدرس خونه ي کیان رو گفتم...از اون روزها و لحظه هایی بود که یه حسِ بغضِ بی دلیل تو وجودم بود...شاید هم با دلیل!یه تیکه از وجودم خالی بود و نگران!با صداي راننده به خودم اومد:-خانم این ماشین هی چراغ می ده ، چی کارکنم!؟بغض ام رو پس زدم :-برو آقا...برو...بهش توجه نکن....قبل از اینکه مرد فرصت کنه سرعت اش رو زیاد کنه ، سام پیچید جلوي تاکسی،نفسم از ترس گرفت ، پیاده شد....حرکاتشخشن بود ، صداي برخورد در ماشین اش توي خیابون پیچید...راننده تاکسی صداش رو بالا برد:-اوي یارو!دیوونه اي؟!سام توجهی نکرد ، قدم هاي بلندش سمتِ من بود....سمتِ منی که دست هام می لرزید از ترس!در عقب رو باز کرد وچنگ انداخت به بازوم....دردگرفت!اشک هایی که سعی می کردم جلوشون رو بگیرم بی صدا روي صورتم جاري شد...دلم یه نفرو می خواست ، یه صورت، یه مرد ، دوتا چشم طوسی.......براي آروم شدن به صدايِ آرومش احتیاج داشتم نه این خشم برادرانه!سام توي صورتم نعره زد:-چه غلطی داري می کنی؟!صداي گریه ام بلند که شد ، بهت زده نگاهم کرد وزمزمه کرد:-ترانه!؟پناه بردم به سینه اش ، دستش دور کمرم حلقه شد ، دست هاي مادرم دور بازم نشست و منو از سام دور کرد...هق میزدم...چه مرگم بود واقعا!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١۶سام کرایه رو حساب کرد ، گوشه اي پارك کرد ، هرسه روي جدول نشستم...بین مادر و برادرم نشسته بودم ، خدا روشکر می کردم که امشب خبري از ترمه و کامیار نبود تا ببینن چطور خواهرشون دیوونه شده....زده به سرش از بدخلقیاش با مردي چشم طوسی!سام دستی به صورت خیس ام کشید و گفت:-آخه خواهري من که چیزي نگفتم..چرا اینطوري می کنی؟چته از سرشب؟!مگه من از فرشته جلوي تو دفاع کردم؟منکه چیزي نگفتم دختر!هق زدم:-به...به تو...رب....ربطی نداره!مادرم بغض کرده بود ، از گریه ي به اصطلاح بی دلیل من بغض کرده بود:-پس چته دخترم؟!چیه جونم؟آخه چی شده اینطوري می کنی؟چیه که تو مراسم همه اش تو خودت بودي؟!سام چونه ام رو تو دست هاش گرفت و با تردید گفت:-کیان....کیان اذیتت کرده؟!اسم کیان که اومد گریه ام بلند تر شد!بلندتر وبلندتر!خدا رو شکر که آخر شب بود و جمعیت کم که گریه ام رو ببینن!سام بلند شد ، می لرزید ، کمی عقب رفت،به چنگ کشید موهاش رو:-کیان چی کارت کرده؟حرف بزن!چی کارت کرده ترانه!؟با سکسکه بین گریه هام گفتم:-من...کیان...کیان بهم....من...نخواستم...اون خواست....اذیت....دستم.....گفتم نه....من...نمی دونم سام چه برداشتی کرد از حرف هام که عربده کشید:-می کشمش بی ناموسو!بهت زده نگاهش کردم...با صداي عربده اش اصلا گریه یادم رفت...!!سرخ شده بود ، مادرم به صورت زد:-چی کارت کرده ترانه؟ت...تج....تجاوز....چشم هام گرد شد ، مگه من چی گفتم که فکرشون رفت به این سمت؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٧حرف هام رو مرور کردم ، هرچه بیشتر مرور می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم!سام جلوي پام زانو زد ، نگران کت و شلوارش شدم....!!!!دست هام رو با دست هاي لرزونش گرفت ، چونه ام رو انقدر بالا گرفت که بتونه گردنم رو ببینه ، گره روسري ام رو بازکرد ، به سختی گفتم:-چی کار می کنی آخه؟!باکلافگی وصورتی برافروخته دست هاش رو محکم دورِ صورتم قاب کرد:-کِی؟کِی این بلا رو سرت آورد؟!خنده ام گرفت!با صدایی پربغض خندیدم و گفتم:-تو دیوونه اي...داد زد :-نخند...زده بدبختت کردي می خندي؟!مچ دست هاش رو گرفتم ، آب دهن فرو بردم تا بیشتر از این به این مرد بی گناه تهمت نزنه:-چرا چرت می گی سام...می تونستم حس کنم که دندون هاش رو رويِ هم می سابید:-ترانه...راستش رو بگو تا برم خونش رو بریزم!قطره اي اشک چکید روي گونه ام:-کیان کاري به کارم نداشته....مادرم با حرص گفت:-دِ بگو دیگه!پس چرا می گی اذیت ات کرده؟!هق زدم:-من اذیت اش کردم ، نه اون....مامان...مامان لباس پوشیده بود بیاد ، منِ احمق ، منِ بی شعور ، بهش گفتمنیاد...مامان،ناراحتش کردم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٨سام مات نگاهم کرد ، پناه بردم به آغوش مادرم ، صداي متعجب سام رو شنیدم:-یعنی چی؟!سرم رو رويِ شونه ي مادرم جابه جا کردم و گفتم:-می خواست بیاد...گفتم نیاد...گفتم نه!...چون نمی خواستم اونو ببینن ، اگه می دیدن ، سه چهار ماه دیگه که صیغه تموممی شد من چی کار می کردم؟!چی جواب می دادم؟!گفتم نیاد...می دونستم شمام...شمام نمی خواستین...گفتمنیاد...ناراحتش کردم....مامان دلگیرگفت:-کی گفته ما نمی خواستیم؟!شونه هام رو گرفت و منو از خودش دور کرد ، لبم رو بازبونم خیس کردم:-شما نمی خواستین....می خواستین؟پس چرا گفتین ازش بپرسم؟چرا ناراضی گفتین؟!چشم هاي مادرم گرد شد:-من کِی ناراضی گفتم؟چرا حرف تو دهنم می ذاري دختر؟!بینی ام رو بالا کشیدم:-پس چرا نگفتی که بهش بگم؟!چرا نگفتی که ازش بخوام باهامون بیاد!مادرم کمی نگاهم کرد..عاقل اندر سفیه!..بعد از مکثی نسبتا طولانی گفت:-دختر تو عقل ات نمی رسه؟الان کل خونواده ي ما می دونن تو نامزد داري..حالا موقت یادائم!فقط باید از خونواده يفرشته قائم می کردي؟بقیه می فهمیدن مهم نبود؟!چی واسه خودت فکر کردي؟هان؟بغض کردم ، چونه ام لرزید ، نالیدم:-من فکر می کردم...سام عصبی پرید بین حرفم:-بیخود فکر کردي!حالا چته؟چرا عزا گرفتی؟مگه حرفی زد بهت؟مگه زدِت؟!اصن نخواستی بیاد....تو چته الان!؟هان؟هق هق کنان زار زدم:-نمیدونم!سام کلافه بود ، کلافه تر شد ، منو بین بازوهاش گرفت و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١٩-نمی دونی؟نمی دونی شد حرف؟چنگ زدم پیراهنش رو:-دلش رو شکستم سام...!حرف نزد ، جواب نداد ، فقط دستش رو رويِ شونه هام کشید تا آروم بشم...تا حداقل گریه هام بی صدا بشه...بالاخره به حرف اومد ، روبه مامان گفت:-پاشو بریم...اینم ازخواستگاريِ ما...داستان داریم همه اش!هدایتم کرد سمتِ ماشین ، دلم گرفت...اگه امشب بابا کنارمون بود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد...هیچ کدوم!اشتباه کرده بودم ، انقدر اشتباه که نمی شد با هیج غلط گیري تصحیح اش کرد....دستی به صورتم کشیدم ، چی کار کردم من؟چرا کج فهمی کردم؟چه کردم با روح ترك خورده اش؟می دونستم بهش برخورده ، می دونستم اونی که همیشه پس زده شده از جانب خانواده اش تحمل پس زده شدن ازجانب من رو نداشته......می دونستم که خودش رو عضوي از این خونواده می دونست وحالا دوباره یه خونواده پس اشزده بود..تا برسیم خونه آه کشیدم وخودم رو سرزنش کردم ، نمی دونم چرا مثه گذشته سنگ نشدم؟چرا مثه گذشته بی خیال رد نشدم؟انگار یه چیز نمی ذاشت بی خیال باشم...!جلوي خونه ي کیان که توقف کردیم ، سام نگاهم کرد ، آروم گفت:-می خواي باهات بیام!؟!سربه معنیِ نه تکون دادم ، دستی به چشم هاش کشید و گفت:-باشه...برو ، فقط زنگ می زنم بعدا باهم حرف بزنیم...باشه؟!باصدایی گرفته گفتم:-باشه...فقط خودم بهت زنگ می زنم.....سري تکون داد ، نفسی کوتاه گرفتم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٠-سام؟خیره ام شد:-جونِ سام؟!لبخندي زدم کمرنگ!به کمرنگیِ نورِ ماه دربرابرخورشید:-مبارکت باشه....هم ماشین ، هم خانم ات!خندید ، از ته دل خندید!در رو بستم و باصداي بلند غرغرکردم:-چه خوشش هم اومد!زن ذلیل!صداي خنده اش بلندتر شد ، سري تکون دادم ، امشب حداقل یکی از مرد هاي مهم زندگیم رو ازناراحتی درآوردم...!در خونه رو باز کردم و برابرنگاه هاي نگران مادرم و نگاه پرامید برادرم داخل شدم ، نمی دونستم باهاش روبرو بشم چیمی شه؟چی کار می خواستم بکنم؟چی داشتم بگم؟!ناراحت اش کرده بودم...بی حرف پس وپیش!یه احساس گناه ، یه احساس درد داشت وجدانم رو قلقلک می داد!وبدتراز همه اینکه چرا امشب؟مگه من دفعات قبل بدترباهاش برخورد نکردم پس چرا امروز اینطوري شدم؟چرا امروز داشت یادم می اومد که باید بهتر با کیان برخورد کنم!؟لعنت...لعنت به همه چی!لعنت به این وجدان بی صاحب که وقت نمی شناخت!هیچ وقت....پریشونی می دونی یعنی چی؟!یه حس بد ، یه حس سنگین ، یه حس ثقیل!یه فریاد که دوستش نداري که رو دلت مونده!داره اذیتت می کنه!به خودم که اومدم وسط سالن ایستاده بودم...خونه ي نیمه روشن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢١با قدم هایی سست رفتم سمت آشپزخونه...میزشام دست نخورده بود..دلم بیشتر گرفت...!بیشتر آشفته شدم..بیشترگیج شدم..چرا؟چرا؟!چرا این حس الان گریبان گیرم شده!؟آروم رفتم سمتِ اتاق، حدس می زدم خونه باشه ، چون ماشین اش بود،کفش اش بود......خونه بود...!!ودر کمال ناباوريِ من ، با کت وشلواري که تنش بود به خواب رفته بود...شاید وانمود می کرد به خواب رفته...بیشتربهش نزدیک شدم ، بالاي سرش ایستادم ، چهاردکمه ي بالا باز بود و سینه ي صاف وعضلانی اش رو به نمایشمی ذاشت ، کتش کج و کوله تو تنش بود ، چشم هاش بسته بود ، موهاش پریشون.....شده حس کنی یه چیزي دستت رو گرفته و می کشتت سمتِ فردي،کاري؟!اون حس دستم رو گرفت...دستم رو که نه!هل ام داد....هل داد به جلو ، سمتِ دیگه ي تخت نشستم......لب هام رو به هم فشردم تا بغض ام با صداي بلند نترکه.....دستم رو به بازوش رسوندم و گرفتم....فشردمش....پلک هاش رو به هم فشرد!بیدار بود......صداش زدم:-کیان؟جوابی نگرفتم..سکوت بود وسکوت...!!!مثه سکوت سالن شطرنج!منتها دو تا سربازشکست خورده ي سیاه و سپید کنار هم.....داشتن آروم از صفحه محو می شدن!شاید کنار هم ایستادنباعث می شد دوباره راهشون کج بشه به سمت صفحه...!دوباره صداش زدم:-کیانمهر؟!جواب داد:-جون دل کیانمهر؟!به زحمت زبونم رو تکون دادم:-چرا...چرا شام نخوردي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٢پوزخند زد ، چشم هاش رو باز کرد و گفت:-مهم نیس...صدام لرزید:-چرا...هست!روسري ام رو از سرم درآوردم و پاي تخت انداختم ،باهمون لباس دراز کشیدم ، صداش بیشترازبغض گلایه داشت:-نیست ترانه...نیست....اگه بود اینطور باهام رفتار نمی کردي...ترانه من چی ندارم که به چشم ات نمیام؟چیم کمِ؟!ترانهانقدر برات مایه ي آبروریزي ام که...نذاشتم حرف بزنه ، تو یه حرکت جنون آمیز ، دستم رو رويِ پهلوش گذاشتم و سرش رو تو آغوشم گرفتم وصورتم رو توموهاش پنهان کردم ، دست هام می لرزید،وجودم می لرزید!کیانمهر حتی انگار نفس کشیدن هم یادش رفته بود چه برسه به حرف زدن...!!سرش روي سینه ام بود ، فقط نفس هاي داغش که توي گردنم می پیچید بهم ثابت می کرد زنده اس!از خودم ، حرکتم ، این موجودي که منو وادار کرد به این حرکت ترسیدم و خواستم عقب بکشم که دستش دورم حلقهشد و زمزمه کرد:-می دونی داري چه به روزم میاري؟!نمیدونستم....ومن هم می خواستم ازش بپرسم تو می دونی؟!تو می دونی چه به روزم آوردي که حتی دیگه خودم هم نمی دونم این چه درديِ که از سرشب با دیدن چشم هايغمگین ات امانم رو بریده؟!لبم رو گزیدم...خدایا؛دارم دیوونه می شم؟باحرص چنگ زد به کمرِ مانتوم....سرش رو بالاتر کشید ، تو گردنم...لرزیدم!دست هام محکم شد دورِ کمرش...!!!انگار این مرد قصد کشتن من رو داشت.هردوسکوت کردیم انگار قصد داشتیم با این سکوت یک دنیا حرف بزنیم....سکوتی پر از حرف...!ضربان قلبش رو می شنیدم که می کوبید،تند و تند می کوبید!بالاخره لب هام خشکیده ام رو از هم باز کردم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٣-کیانمهر؟من خیلی بدم؟!من بد بودم...بد بودم که با همه ي محبت هاش بی چشم و رویی می کردم...بد بودم که با همه ي خوبی هاش سرکشی می کردم....بد بودم که با همه ي ازخودگذشتگی هاش باز بهش تنفر می ورزیدم...من بد بودم...!خودم می دونستم درجه ي بد بودنم تا چه حد زیادِ!من بد بودم و خودم قبول داشتم و این قبول داشتن چه دردي داشت!مثه فردي بود که سرطان داشت و روزشماري می کرد براي فرارسیدن زمان مرگش....!!!هق زدم و سرش رو بیشتر فرو کردم تو گودي گردنم،دستش محکم تر دورم پیچید و چه حس خوبی بود بودن این مردِشکست خورده...!!!آهسته گفت:-کی گفته تو بدي؟هان؟باز هق زدم و گفتم:-لازم نیست کسی بگه...خودم می دونم...من بدم!من نمک نشناسم!سرش رو عقب کشید ، چشم هاي نقره ايِ دیوانه کننده اش دوباره به چشم هام دوخته شد:-کی گفته؟چرا همچین فکر می کنی؟مچاله شدم ، پاهام رو بالا کشیدم و توي شکمم جمع کردم ، این بار اون بود که منو تو آغوش کشید ، مثل یه بچه فرورفتم توي آغوشش ، سرش رو روي سرم گذاشت......زمزمه کردم:-من بدم...من بدم که وقتی تو این همه خوبی می کنی بازم باهات راه نمیام..من بدم که وقتی می خواي خوش باشینمیذارم..من بدم که...با نشستن جسم نرم و مرطوبی روي لب هام صدام خفه شد ، دست هاش توي موهام فرو رفت ، تنم گرم شد ، سرد شد، سست شد ، تلخ شدم!ولی این تلخی زود پرید ، خیلی زود.......چشم هام رو بستم ، همین!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۴ازم جدا شد و پیشونی ام رو بوسید ، آهسته گفت:-تو بد نیستی...خیلی هم خوبی...خیلی!کی حاضر می شه یکی مثه من رو تحمل کنه؟حتی فرض بگیر واسه اینکه بدهیهاي پدرش رو بده..هیشکس منو با این شرایط قبول نمی کنه...حتی پدر ومادرمم قبولم نکردن اونوقت تو....دست هام رو ضربدري روي لبش می ذارم ، چشم هام به اشک نشسته ، سختِ باور این همه خوبی...!خدایا ، من باید متنفر باشم؟ازاین مرد؟چرا؟خدایا چرا سرنوشت ما اینطوریه که این بشه!؟که من روزي باید جلوي این مرد بایستم به عنوان اینکه زندگی ام رو خرابکرد ، باهاش بدي کنم واونوقت اون انقدر راحت ازم بگذره؟خدایا ، کدوم یکی از فرشته هات رو دمخور این مرد کردي که صفات اش رو کسب کرده؟!بهت زده شدم!این منم!؟منم که از این مرد تعریف می کنم؟حتی توي ذهنم؟!اونم با این غلظت؟واقعا از خودم می ترسم...ترس داره که از خودت بترسی!واین یعنی ته ندوستن!کف دست هام رو بوسید و سرم رو به سینه اش تکیه زد و گفت:-میاي هیچی نگیم!؟دست هاي بدون اینکه بخوام ، از زیرکتش رد شد و تنِ پیراهن پوشش رو به آغوش کشید....همین بس بود براي اثبات بی ثباتی ام؟!آهسته گفتم:-می خوام حرف بزنم...می خوام بهت بگم پشیمونم...پشیمونم از اینکه امشب با خودم نبردمت..پشیمونم از اینکه اینطورتو ذوق ات زدم..پشیمونم از اینکه نذاشتم بیاي....ببخشم کیانمهر!ببخش.....دارم بد می کنم باهات.....دستی کشید به موهام و گفت:-می خوام حرف بزنم....وقتی گفتی نیا ، وقتی گفتی موقتی اي ، تموم تنم سست شد...ترانه من کم نشنیدم که نیا...نبینمت، نمی خوامت......ولی وقتی تو چشم هام نگاه کردي و گفتی نیا دنیا رو سرم آوار شد...ترانه نخواستم التماس ات کنمم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۵واسه اومدن ولی وقتی فک کردم دیدم حق داري....حق داري نخواي یکی مثل من رو همراه خودت کنی....یکی مثل منبا این همه نقص،بااین همه ضعف!نه...نمی خواستم بشنوم...نمی خواستم این ها رو بشنوم!من آمادگی اش رو نداشتم این حرف ها رو بشنوم و سعی کنم تحلیل کنم و شاید آرومش کنم!سرم رو به سینه اش فشردم:-نمی خوام حرف بزنم...می خوام بخوابم!سرم رو از سینه اش جدا کرد:-با این لباسا؟!مهربون بود و برام عجیب بود مگه ممکنِ یه آدم محبت ندیده خودش انقدر با محبت باشه؟!آه کشیدم و گفتم:-فقط می خوام بخوابیم...!بخوابیم؟!تردید موج می زد تو چشم هاش...منم بودم تردید داشتم....منم بودم دست و پا می زدم بین اینکه شک کنم به عقل فردروبروم یا نه؟با این همه رفتار متضادي که داره...!یه بار سرد بودم یه بار گرم ، یه بار سخت بودم یه بار نرم!کسی با من روبرو می شد به سلامت عقل من شک نمی کرد!؟چم شده بود امشب که درست نمی تونستم فکر کنم؟منطقی نمیتونستم فکر کنم؟این حرفا چی بود؟این کارها چی بود؟این فکرهاچی بود؟!نیازداشتم...به خواب نیازداشتم براي عاقل شدن...براي دوباره بلند شدن!من ترانه ام ، ترانه اي که زمین خوردن رو پابه پاي برادرش یاد گرفت و بلند شدن رو هم....من بلند می شم...ولی وقتی بلند بشم بازهم همون ترانه ام؟!دستی کشید به موهام و سرم رو روي بازوش گذاشت ، ملحفه ي سفید روبالا کشید و روي تنم رو پوشوند ، عجیب آرومبود امشب...!کیانمهري که می شناختم انقدر آروم نبود در برابر موقعیت هاي عاطفی اي که براش پیش می اومد ولی انگار اون همامشب عجیب شده بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢۶چشم هام سنگین شد....سنگین از فشار خواب!و لحظه ي آخر به این فکر کردم که اون بیمارسرطانی تا آخرین لحظه ي زندگی اش هم به این امید داره که خدا براشمعجزه کنه ، که خدا دوباره سلامتی اش رو برگردونه....پس هنوز امیدي به من هم بود...!!!!کیانمهر نبود...صبح زود رفته بود....واین من بودم!ترانه...سردرگم ترین روزهاي زندگیم رو می گذروندم......دستم رو دورِ لیوان چاي حلقه کردم ، به حیاط خیره شدم که بارون می بارید!شدید و بهارانه...!آه کشیدم ، لبم رو گزیدم ، چشم بستم و با خودم مرور کردم کارهاي گذشته ام رو ، از نوازش هاي بی اراده ام،بوسه ايکه روي گونه اش کاشتم و رفتاردیشبم....خودم ارخودم کلافه شدم ، این ندونستن ها داشت عذابم می داد...این گیج بودن ، این بی هدف بودن....من می خواستم چی کار کنم؟باخودم چند چند بودم؟قرار بود چی بشه؟!لیوان رو به لبهام رسوندم ، چاي گرم تو وجودم جاري شد ، چشم بستم از لذت اش!پشت پلک هام داشت خودم جون می گرفت،خودِ خودم،دختري که می دونست داره چی کار می کنه،حتی اگه کارشغلط بود می دونست این غلط بودن رو چطوراجرا کنه...!ولی الان حتی نمیدونم ازکدوم راه برم ، رفتارم نشونه ي چیه؟!یک دستم رو ازدورلیوان آزاد کردم و به پیشونی ام کشید ، این سردرگمی باید تموم می شد ، باید حسابم رو با خودممشخص می کردم ،باید بدهی ها و دارایی هاي ترازنامه ام با هم می خوند ، من بدجور حسابِ زندگی ام ازدستم دررفتهبود...چه ام شده بود!؟این رفتار چی بود که ازخودم بروز می دادم؟وقتی به یاد بوسه اي که به گونه ي کیانمهر زدم می افتم از دست خودم عصبانی می شم!راه دیگه اي براي اظهارتشکر نبود؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٧ویا وقتی به رفتارهاي بی منطق گذشته ي خودم فکر میکنم ، چیزي ته ذهنم بهم می گه به نظرت وقتِ بزرگ شدننیست؟!چشم هام رو تنگ می کنم ، باید عاقلانه رفتار کنم ، باید راه خودم رو بشناسم ، بسِ این همه رفتارهاي روانپریشانه...!!!نگاهم پی گنجشک هایی بود که سروصدایی به راه انداخته بودن براي به پرواز درآوردن بچه گنجشکی که روي زمیننشسته بود...لبخندي زدم و خیره شدم به تلاششون.....جیک جیک اشون سرسام آور بود و درعین حال دوست داشتنی!پرنده ي کوچیک چند بار سعی کرد و نتونست و صداي گنجشک ها بالاتر رفت...!!!تا اینکه بالاخره باعث و بانی این سمفونی پرندگان ، بالهاش رو کامل باز کرد وپرید و رويِ شاخه ي درخت نشست...!خنده ام گرفت...این همه تلاش فقط براي یکی دو متر پریدن!؟ولی بعد خنده ام کم کم جمع شد......یکی دو متر پریدن براي اون تازه پرواز خیلی زیاد بود!خیلی زیاد...!پرده رو انداختم و چاي ام رو سرکشیدم....داخل آشپزخونه شدم و لیوان رو رويِ میزگذاشتم وهمینطور که دستکش ها رو دستم می کردم تا ظرف ها رو بشورم بهاین فکر می کردم که من باید خودم رو جمع وجور کنم...هرطور که شده...!چه به تنهایی و چه با کمک سام و دکتر و پیمان و کیمیا....باید دوباره بلند می شدم ، باید سروسامون می دادم به خودم ،افکارم و احساساتم!شاید باید دوباره شروع می کردم......***کیانمهر:خسته و با چشم هایی که می سوخت داشتم نقشه ها رو آماده می کردم...صداي بلند حسین به گوش می رسید که داشت براي بچه هاي تازه کار روال رو توضیح می داد..خمیازه اي کشیدم ، کش و قوسی به تنِ خسته ام دادم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٨به صندلی تکیه زدم و به در خیره شدم....نگاهی سرسري به میزم کردم ، چشمم به قاب عکسی خورد که تازه اضافه شدهبود ، قاب عکس ترانه....!بایادآوري ترانه لبخندي زدم که با محکم باز شدن در از روي لبم پرید.با ابروهاي بالا رفته با حسینِ خشمگین نگاه کردم و گفتم:-هان؟چیه؟!تازه کارا مخ ات رو جویدن؟!در رو محکم به هم کوبید و گفت:-مجتهدي....!-مجتهدي مخ ات رو جویده!؟پوزخندي زد و دستش رو بالا گرفت ، تازه تونستم کاغذِ توي دستش رو ببینم...به سمتم اومد و محکم برگه رو رويِ میزکوبید و با خشم گفت:-مجتهدي !همونطور که نگاهم رو به کاغذ می دوختم گفتم:-اي بابا...تو قرص مجتهدي خورد....حرفم با دیدنِ نوشته هاش نیمه تموم موند....کلمات جلوي چشم ام رژه می رفتن ، دهنم نیمه باز شدم و بلند گفتم:-نه!پوزخندش بلند بود:-آره پسرم!آره!فسخ قرارداد!دوباره خوندم...دوباره و دوباره و باورم نیومد اتفاقی که افتاده بود.سرم رو تکون دادم و گفتم:-این امکان نداره!دستی به موهاش کشید و گفت:-امکان داره..امکان داره...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢٩روي مبل کنارمیز نشست وبهم خیره شد ، ولی من هنوز خیره ي کاغذ روبروم بود....پوزخند زدم وگفتم:-مطمئنم کارعلیرضاس!حسین دستی توي هوا تکون داد و عصبی گفت:-چرت و پرت نگو بابا!چه ربطی به علیرضا داره آخه؟به لبم دست کشیدم و گفتم:-من پدرم رو خوب می شناسم ، الکی اسم مجتهدي رو نیاورده بود ، می دونستم یه کار می کنه....حسین خیره ام بود ، سري به معنی چیه تکون دادم که بهم توپید:-می دونی چی شده؟می دونی یا نه؟!مجتهدي قراردادش رو با ما فسخ کرده لعنتی..!خودش هم رفته تا شنبه يدیگه.....حالا حالاها پیداش نمی شه عوضی!کف دست هام رو به هم کشیدم و سري تکون دادم:-می دونم...خوبم می دونم...می دونستم که چه اتفاقی افتاده ، می دونستم این یه قدم از جانبِ پدرمِ.....درستِ هیچ مدرکی نبود دال بر اینکه پايِعلیرضا درمیونِ ولی شک نداشتم کاراونِ......می دونستم یه کاري می کنه براي ضربه زدن به من....پوزخندي زدم و گفتم:-کورخوندي آقاي پدر...!چشم هاي حسین گرد شد ، باتعجب گفت:-چی گفتی!؟پوزخندم وسیع تر شد:-خوب شنیدي که چی گفتم.نیشخند زد:-پسرم خر مغزت رو گاز نگرفته!؟!تو و کري خوندن براي علیرضا مجد؟!دستی به چشم هام کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٠-آره.....من کري می خونم براش چون قصد ندارم به هیچ وجه کوتاه بیام ولی....نیم نگاهی به کاغذ کردم ، لحنم کمی تند شد:-ولی خیلی بد شد که این قرارداد پرید ،ضرري که کردیم به کنار،هرچند آنچنان ضرر مالی نکردیم ولی بد ضربه ايخوردیم از نظراعتبار...حالا همه فک می کنن شرکتمون کارش خوب نبوده که مجتهدي......می دونست چی کارکنه...خوب می دونست....لعنت به من!مشت ام رو محکم کردم و به پیشونی ام کوبیدم.....چی می خواست این مرد از من؟چی می خواست؟!حسین سرش رو به سمتِ سقف گرفت وگفت:-اگه کارِ علیرضا باشه ، زودتر شروع کرده....خیلی زودتر جنگ رو شروع کرده...جنگ رو شروع کرده بود ولی حواس اش نبود هر چه بیشتر به من ضربه بزنه من بیشترتلاش می کنم براي بردن ، هرچهقدر بیشتر سعی کنه براي خالی کردن دور و برم من بیشتر پر می شم از قدرت براي بردن ، پدرم منو اینطوري نشناختهبود ، حتی خودم هم اینطوري خودم رو نشناخته بودم....!!!نیشخند زدم:-ولی این بار رو اشتباه کرده ، من این بار به خاطرتو ، به خاطر بچه هاي شرکت ، به خاطرترانه هم که شده کوتاهنمیام...حتی اگه به قیمت زمین خوردن خودم هم شده باشه.....حسین نگاهی بهم کرد و آهسته گفت:-به خاطر خودت....لبخند زدم:-شاید به خاطرخودم....شاید به خاطر خودم داشتم قدم بر می داشتم ، به خاطر خودم و سالها خاطرات بد و کمبودي که داشتم..به خاطر اینکهیه نقطه ضعفِ بزرگ تو زندگی ام داشتم که همه اش تقصیر این مرد و زن بود....مرد و زنی که با همه ي بدي هاشونپدر ومادرم بود و من عاشق این پدر ومادر.......وچه عجیب بود که باید تو رويِ این آدمهایی که عاشق اشون بودم می ایستادم....!بچرخ تا بچرخیم آقاي پدر!بالاخره شنبه رسید...شنبه اي که بی صبرانه چندین روز رو گذروندم براي اینکه بهش برسم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣١می خواستم مجتهدي رو ببینم..نه براي از سرگیري دوباره ي کارهامون ، فقط می خواستم خودي نشون بدم ویا شاید بهحدسیات توي ذهنم جامه ي یقین بپوشونم...نگاهی به خودم تو آینه کردم ، با اون تی شرت طوسی و گرمکن مشکی شبیه پسربچه هاي دبیرستانی شده بودم!خنده اي کردم ، درکمدم رو باز کردم وبا نگاهم چرخی زدم بین کت وشلوارهام...امروز روزش بود!روزي که باید به همه ازجمله خودم ثابت می کردم به راحتی ازحق ام نمی گذرم...امروز براي گرفتن حق ام نمی رفتم ، بلکه براي بازي کردن قدم پیش می ذاشتم....براي اینکه درمقابل حرکت علیرضاحرکتی انجام داده باشم...شطرنج دو طرفه اس.....بی حرکتِ من بازي بی معنا می شه!نمی تونستم انتخاب کنم....دهن باز کردم ولی بعد فوري لب هام رو به هم رسوندم....تردید داشتم تو صدا زدن ترانه ، لبم رو جویدم و بعد بالاخره با دنیایی از دودلی صداش زدم:-ترانه؟!می شه یه لحظه بیاي؟!می ترسیدم دوباره تندي کنه ، دوباره پس ام بزنه....تنها چند روز بود که باهام نمی جنگید و حتی گاهی بهم محبت میکرد...!!!با اخم هایی درهم تو چهارچوب در ظاهر شد!یه صدایی ته دلم نالید:یاابوالفضل!الان منهدم می شی!از فکرم خنده ام گرفته بود ، لب هام رو به هم فشردم و سعی کردم صداي خنده ام از نرمه هاي لبم بیرون نره....با غرغر گفت:-هان؟!غرغرهاش هم دوست داشتنی بود!مرد که باشی ، وقتی عاشق بشی ، حتی زخم هایی که معشوقت بهت می زنه هم دوست داشتنیِ!دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:-یه لحظه میاي؟!خمیازه اي کشید و نزدیکم شد ، دستی به موهاي پریشونش کشید و دلِ من موند پیش گره هاي موهاش....به هوساینکه با دست هام بازشون کنم....اشاره اي به کت و شلوارها کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٢-به نظرت کدوم رو بپوشم!؟بی حوصله بود....بی حوصله که بود دلم تاپ وتاپ می کرد براي اینکه بین بازوهام بگیرمش و به خودم بفشارمش....لبخند زدم!امروز انگار شیطنت وجودم به حد اعلاء رسیده بود!بازخمیازه اي کشید و کلافه چنگ زد تو موهاش...برام عجیب بود!این وقت صبح حتی اگر زود هم بود براي بیدارشدنشانقدر کلافه و بی حوصله و خواب آلود نبود...با چشم هایی که زیرش پف کرده بود نگاهم کرد و گفت:-خب مگه دامادیتِ؟!یکی رو بردار تنت کن دیگه!ازبس تحفه اي همه چی هم بهت میاد!ناباور و با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم....دلم ضعف رفت از تعریف اش!مسخره نکرد.....صداش نشونی از مسخرگینداشت.....خیره ي کت هام شده بود و چشم هاش گرد...!انگار خودش هم فهمیده بود چی گفته ، آب دهن فرو برد ، نیم نگاهی بهمن کرد و کمی عقب رفت و با من و من گفت:-خب....خب به نظرم....به نظرم اون سرمه اي رو بپوش...با....با....با پیراهن طوسی....هان؟خوب نمی شه؟!اصن...اصنطوسیِ رو بپوش با پیراهنِ سرمه اي....هوم؟!کمی خیره اش شدم که کاملا به در چسبید وبعد......صداي قهقه ام پیچید!تا حالا ترانه رو انقدر بانمک ندیده بودم!چشم هایی که تو حدقه می چرخوند و گونه هایی که سرخ شده بود!چه از خشمبود یا از خجالت زیباترین صحنه ي عمرم رو داشت رقم می زد!اخم هاش رو درهم کشید و با غیظ گفت:-هان!چته؟پوکیدي که!کجاش خنده داشت؟!از تخسی اش به شدت خنده ام اضافه شد....امروز انگار خدا دنیا رو بابِ میلم بیدار کرده بود...امروز انگار خدا به خورشیدشدستور داده بود مهربونتر روي زندگی ام بتابِ!خنده ام که فروکش کرد گفتم:-چشم خانم....حالا چی رو با چی بپوشم!؟این بار بدون هل شدن جوابم رو بده!سوتی هم دادي زیرسیبیلی رد می کنم!کمی با حرص نگاهم کرد و بعد به سمتم قدم برداشت و کمی نگاهم کرد ، دوباره به داخل کمد نگاهی کرد و گفت:-خب.....خب ببین مشکیِ رو بپوش،اون براقِ ، با پیراهن طوسیِ سیر ، به....به....به رنگ چشمات میاد!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٣و بعد با جسارت و سماجت زل زد تو چشم هام!که بگه من خجالت نکشیدم...!لبخندي زدم و گفتم:-چشم.....بازهم خمیازه اي کوتاه کشید و گفت:-برم؟!سر تکون دادم ، قدمی که دور شد عنان دلم از دستم در رفت ، مچ اش رو چسبیدم وبه سمتِ خودم برگردوندم ، چشمهاش تنیسی شد ، قبل از هرگونه اظهار نظري پیشونی اش رو بوسیدم و گفتم:-دستت درد نکنه عزیزدلم.....چونه اش رو بالا گرفتم و به چشم هاي قهوه ایش که آروم دلم بود زل زدم و گفتم:-غروب چه کاره اي؟!نگاه ازم دزدید:-خب با کیمیا قراردارم...اول بریم پیش دکتر بعد هم بریم خرید....دوباره سرخم کردم واین بار گونه اش رو بوسیدم و گفتم:-باشه...خوش بگذره.....کارتت هم شارژ شده.....کم آوردي بهم بگو.....وبعد رهاش کردم که قلبم بی امان می کوبید!انگار پر پر می زد براي بیرون اومدن از سینه ام....چه بی جنبه بود دلِ من....!ترانه که بیرون رفت ، لباس عوض کردم....نگاهی به خودم تو آینه کردم...چشم هام عجیب برق می زد...!لبخندي زدم..به خودم ، به زندگی ام وبه یه روزِ خوب....!!!***ترانه:لب گزیدم وبا کفِ دست به پیشونی ام کوبیدم!امان از دهانی که بی موقع باز شود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۴یاد خنده هاش واون چالِ روي گونه اش که می افتم دوست دارم خودم رو حلق آویزکنم...!لب گزیدم و به تصویرِ خودم توي سینیِ نقره اي زل زدم و غرغرکردم:-باز گند زدي؟!شد یه روز سوتی ندي؟!اَه!دستِ خودم نبود ، خواب آلودگی وحس کسالت ناشی از کم خوابی باعث شده بود هر چیزي که به ذهنم می رسه بگمحتی چیزهایی که تو پستوش مخفی کرده بودم...!این بار از حرص پام رو به زمین کوبیدم و بلند بلند گفتم:-دِ آخه نس ناس!دیگه بعدش اون مزه پرونی چی بود؟!لبم رو کج کردم و گفتم:-پوکیدي!بلندتروباخشم گفتم:-زهرمار...!کلافه دستی کشیدم به صورتم ، لحظاتی بعد خندیدم و با افسوس سري تکون دادم ، همونطور که براي خودم چاي میریختم گفتم:-از دست رفتی...!پشتِ میزنشستم و دستم رو دورِ لیوان حلقه کردم...همیشه این کار رو دوست داشتم..یه حس خوب داشت!یه حسِ آرامش...!خیره شدم به بخارهایی که پیچ و تاب خوران به سمت بالا حرکت می کردن و یادِ نگاه نقره ایش افتادم....وقتی منو توآغوشش گرفت ، وقتی به پیشونی ام بوسه زد...دست کشیدم به محل بوسه اش....پوفی کردم و زیرلب گفتم:-تقصیرِ خودمِ...خنگ بازي درآوردم...فک کرد دارم براش عشوه میام...!با انگشت شست و اشاره ام چشم هام رو ماساژدادم...دیشب نخوابیدم...نتونستم بخوابم....فکر می کردم...به خودم ، بهدیروزم و به امروزم....وناگاه خیره می شدم به کیانمهر....!!خواب بهم فشارمی آورد ولی پلک هام قصد بسته شدن نداشتند.....به ساعت روي دیوار نگاه کردم ، هفت وچهل و پنج....براي چند ساعتی خواب وقت داشتم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۵چاي ام رو نوشیدم و خمیازه کشان به سمتِ اتاق رفتم...دست هام رو بالاي سرم گرفتم وکشیدم...روي تخت دراز کشیدم و به سمتی چرخیدم که جایگاه کیانمهر بود........چی داشت اتفاق می افتاد؟!چشم بستم.....من قرار نبود تردید به خودم راه بدم...قرار بود عاقلانه تصمیم بگیرم...روشن وبراساس شواهد وواقعیات...!دست کشیدم به گوديِ بالش.....جايِ سرکیان.....این مرد رو می شد دوست داشت؟!***کیانمهر:دستی به پیشونی ام کشیدم و قدم هاي حسین رو شمردم که طول وعرض اتاق رو متر می کرد و با تلفن همراهشصحبت می کرد:-بله جناب......نه....آخه این حرفا چیه؟!سري به نشونه ي تاسف برام تکون داد و پوفی کشید ، وگفت:-آخه جناب صادقی ، کی اینو گفته؟چه مشکلی؟چه تقلبی؟چه کم کاري اي؟!خوبه برجِ خورشیدتون هم کارِ دست همینبچه هاس...!چشم هاش رو با دستِ چپش مالید ، عصبی بود...از صبح چندین و چند شرکتی که باهاشون همکاري داشتیم مدام یا بامن یا باحسین تماس می گرفتن......واین شده بود سوهان اعصابمون..!چنگی به موهاش زد و گفت:-قربان شما خیالتون راحت ، کارتون آماده اس تاآخر این هفته....بله!بله!....................... خداحافظِ شما!تماس رو قطع کرد و کلافه وبلند گفت:-خدا لعنتت کنه مجتهدي!لعنت!خودش رو رويِ مبل روبروم پرت کرد وسرش روبه پشتی اش تکیه داد...بیش از حد خسته نشون می داد.....آهسته گفت:-به خدا یکی دیگه اشون زنگ بزنه هفت جدش رو فحش میگیرم.....عجب آدمایی هستن ها...این همه مدت براشونکار کردیم ، ازش سود بردن عین خیالشون نبود...حالا یه الاغی یه غلطی کرده همه اشون جفتک می پرونن!سري تکون دادم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣۶-فحش نده حسین......سربلند کرد و روبه من برّاق شد:-میزنم دك و دهنت رو پرخون می کنما.....اعصابم به حد کافی خرد هست...فحش ندم پس چی کار کنم؟پاشم برمخودشون و فک وفامیلشون رو بوسه فرانسوي بدم؟!خنده ام گرفت ، بادیدن خنده ام بیشترگرگرفت:-زهرمار!نخند کیان...نخند که از صبح هی چپ و راست به اعصابم تجاوز شده...میام اعصابت رو بی عفت می کنما!خنده ام رو قورت دادم و دست هام رو به نشونه ي تسلیم بالا بردم و گفتم:-خب بابا....چرا می زنی؟!پوفی کشید و دوباره خودش رو رويِ مبل پرت کرد وگفت:-اي لعنت بر تو مجتهدي.....از صب تا حالا به صد نفرجواب دادم.....اون بابايِ.....لبش رو جوید و گفت:-بابات می دونست چی کار کنه که جو رو متشنج کنه...مطمئن براي انتخاب شرکت براي واگذاري مناقصه صد در صدبه شرایط حال حاضر شرکت و وجهه اش بین بقیه ي شرکت ها وعموم توجه می شه.....بد ضربه خوردیم...تو هم کهاصن عین خیالت نیست!نفسی گرفتم وگفتم:-درسته...عین خیالم نیست چون می تونم درستش کنم...چون یکی گنده تر ازمجتهدي رو زیرنظر دارم...درضمن ، یادتنره امروز باهام بیاي بریم شرکت مجتهدي....عصبی گفت:-نه تورو حضرت عباس...میام اونجا خودش و اون خواهرش رو به فنا می دم......آخه آدم انقدر....انقدر.......انقدر...... چیز !هرچه قدر دنبال توهین مناسب گشت پیدا نکرد...!خنده اي کردم ، بلند شدم و به سمتش رفتم ، روي مبل کناش جاي گرفتم و گفتم:-نگران نباش رفیق....درستش می کنم!با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد....می دونم براش عجیب شده بودم ، حتی براي خودم هم عجیب بودم ولی با وجود همهي ترس ها وضعف هام می خواستم تا وقتی که دوباره با علیرضا روبرو نشدم حداقل چند تا ازمهره هاش رو بیرونفرستاده باشم یا خودم جلوتررفته باشم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٧موشکافانه گفت:-کیان،مگه ازمجتهدي هم قلدرتر داریم؟!چت شده مرد....چی تو سرت می گذره؟!پوزخندي زدم:-آره...داریم ، اسم شرکت هاي ساختمانی آریا به گوشت نخورده؟!با دهن باز نگاهم کرد ، می دونستم باور نمی کنه ، مشتی به بازوش کوبیدم و گفتم:-مگسا رفتنا ! ببند....دهنش رو بست و بعد ازچند بار پلک زدن گفت:-امکان نداره!پوزخندم دوباره تکرار شد:-چرا ، داره.....یکی از مهندسین ارشدشون رو ازقدیم می شناسم.....یادته کارآموزي هایی که می رفتم و جنابعالی نمیاومدي؟!سري تکون داد ، ادامه دادم:-اونجاباهاش آشنا شدم.......تو تمام این سالها باهم درارتباط بودیم ولی خب....کم وبیش.....می خوام یه تماسی باهاشداشته باشم...بچه خوبیِ...ولی قبل ازهرچیز امروز می خوام مطمئن بشم پاي علیرضا درمیونِ....هرچند ،همین الان همهستم!حسین باتردید نگاهم کرد ، کمی جابه جا شد و گفت:-کیان....می دونی داري چی کار می کنی؟!تو...تو مطمئنی می تونی؟!آخه تو از روبرو شدن با علیرضا...حرفش رو بریدم:-می دونم چی می خواي بگی...ولی....می خوام یه بارم شده خودم و فکرم رو امتحان کنم......منم یکی ام مثلِخودش.....یه کم کم تجربه تر...ولی به روز تر....ویکی مثه تو کنارمِ...نگاهش کردم ، لبخند زدم ، حسین برام ازهربرادري ،برادرتر بود....بازوش رو فشردم و گفتم:-که هروقت کم آوردم و درجا زدم هوام رو داشته...این بار هم خدا و تو و ترانه واین بچه ها پشتوانه امین.....امیدوارم ازپس اش بربیام...لبخندزد...لبخندي پر امید.......شاید آغازي دیگر...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٨***ترانه:خمیازه اي کشیدم...حتی توي مطب هم از این اثرات بی خوابیِ دیشب درامان نبودم..چشم بستم...حرف هاش تیکه تیکه مثلِ پازل تو ذهنم کنار هم جاي می گرفت...((به خودت مطمئن باش....................همیشه اون چیزي که فکر می کنیم اشتباهِ اشتباه نیست............عاقلانه تصمیمبگیر............من دوستتم........................بهش فرصت بده.................بی طرفانه به قضیه نگاه کن و تصمیمبگیر................ازبزرگترهات کمک بگیر.....................باهاش حرف بزن...................................سعی کن محبتکنی......................خودت رو دوست داشته باش.............))با ضربه اي که کیمیا به بازوم زد از فکر بیرون اومدم:-کجایی خانم؟نگاهش کردم:-همینجا.....پشتِ چراغ قرمز ایستاد:-توفکري....بی توجه روسري ام رو مرتب کردم:-هووم؟پشت چشمکی نازك کرد و گفت:-میگم تو فکري....!صاف نشستم:-آهان...آره...داشتم فکر می کردم.....دنده رو جا زد و دوباره شروع به حرکت کرد:-به چی؟!کمی چرخیدم و نگاهم رو روش میخ کردم:-به همه چی....به خودم ، به کیان ، به تو ، به دکتر ، به مامانم ، بابام...خواهروبرادرام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣٩دستی تو هوا تکون داد و گفت:-اووو!چه خبره بابا....مخت رو ترکوندي که!چیزي نگفتم که با من و من گفت:-ترانه....میگم...میگما...تو... ببین چی شده کیان انقدرخوشحالِ؟آخه....آخه حسین می گه که این چند روزه بیشترازهمهي عمرش خوشحالِ!لبخندي زدم و باز سکوت کردم.......ادامه داد:-هان؟چی شده؟آروم گفتم:-شاید چون من دارم عاقلانه رفتار می کنم..با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد ، سري تکون دادم و گفتم:-چیه؟-یعنی من کشته مرده ي این جواب دادنتم...خب درست و حسابی بگو داري چی کار می کنی دیگه!خندیدم و گفتم:-هیچی به خدا....واقعا دارم سعی میکنم عاقلانه رفتارکنم...کاري نمی کنم که اعصابِ خودم و کیان خرد بشه....سربهسرش نمی ذارم ، سربه سرم نمی ذاره....سعی می کنم درست رفتار کنم...!باخودم قرارگذاشتم که عاقل باشم....که فکرکنم...که سنجیده عمل کنم....منم دارم همین کارو می کنم،شرایط رو میسنجم و تصمیم میگیرم.....ماشین رو گوشه اي پارك کرد و کاملا به سمتم چرخید ، با تردید گفت:-خب ترانه میگم...میگم بیشتر رويِ کیان فکر کن....آخه خب تو صیغه ي کیانی...بعد از این اگه بخواي...حرفش رو قطع کردم:-می دونم چی می خواي بگی....درسته ، من شاید بعد از کیان شانسی براي ازدواج نداشته باشم،خودم می دونم شایدبعدازکیان شانسم کم باشه براي ازدواج...خواست چیزي بگه که گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٠-میدونم.......میدونم ،منظورت این نبوده!ولی من خودم میدونم....چون هیچ وقت دلم نمی خواد اگه کسی وارد زندگیم شدبهش نگم یه روزي همچین اتفاقی افتاده...واسه همین....کمی مکث کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:-دارم روي کیان فکر می کنم...همین!....فقط دارم روش فکر می کنم!خوشحال شد!لبخند شیرینی زد و دستم رو گرفت و گفت:-یعنی....یعنی بهش حسی داري؟!علاقه داري؟!چشم هام رو کمی تنگ کردم....من به کیان علاقه داشتم؟دوستش داشتم؟لب هام رو ازهم باز کردم تا جوابی بدم ولی جوابی نداشتم ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و آهسته گفتم:-نه...نه کیمیا ،من به کیان علاقه ندارم......می دونی؟درواقع حس خاصی ندارم ولی......نه....حسی بهش ندارم.....دستم رو فشرد:-یعنی ممکن نیست هم به وجود بیاد؟!لبخندي زدم ، سرم رو کمی تکون دادم:-نمی دونم کیمیا....فکر نکنم....ولی من که ازفرداي خودم خبرندارم....دارم؟!لبخندي زد ، دستم رو رويِ پام گذاشت ، ماشین رو روشن کرد و گفت:-می دونی رفیق؟هر چی بشه ، من مثه یه دوست ، یه خواهر باهاتم...!لبخند زدم.....شاید فرداي من اون چیزي که من فکر می کنم نباشه......***کیانمهر:حسین عصبی پاش رو تکون می داد و من نگاهم به برخورد کفش اش به زمین بود...یک ساعت و نیم معطل شدن پشتِ دراتاق مجتهدي نشونه ي چی بود!؟چشم هام رو که درد گرفته بود از حرکت پاندول وارِ پاش لحظه اي بستم و عصبی گفتم:-محض رضاي خدا اون بی صاحاب رو یه جا نگه دار!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴١پاش ایستاد....بلندشدم و با قدم هایی محکم سمتِ میزمنشی رفتم ، نیم نگاهی به من کرد ، سعی کردم محترمانه برخوردکنم ، البته سعی کردم:-خانم ، میشه بگین جناب مجتهدي با کی جلسه دارن؟شخص وزیر هم انقدر حرف نمیزنن!منشی پشتِ چشمی برام نازك کرد که تمام توانم رو به کار بستم که بهش نشون ندم براي یه مردِ خشمگین پشتِ چشمنازك کردن چه عواقبی ممکنِ داشته باشه:-بهتون که گفتم...هروقت تموم شد می تونین تشریف ببرین...کفِ دست هام رو محکم رويِ میزکوبیدم و توصورتِ منشی غریدم:-ببین دخترکوچولو، دیگه صبرم داره سرمیاد!زنگ بزن به اون رییس ات و بگو بهتره حرفهامون رو بشنوه وگرنه هرچیدیده از چشم خودش دیده!منشی با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد،گوشیِ تلفن رو برداشتم و جلوي صورتش تکون دادم:-دِ یالا!گوشی رو که از دستم گرفت ، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم ، می تونستم صداي منشی رو بشنوم که با رییس اشصحبت می کرد...حسین قدمی عقب تر ایستاده بود ، با ابروهایی بالا رفته:-تازگیا خشن شدي!جوابی بهش ندادم که صداي منشی باعث شد برگردم سمتش:-بفرمایید تو جناب!بااخم سرتاپاش رو برانداز کردم و به سمتِ اتاق مردي رفتم که اگر تا همین یک ساعت پیش حتم داشتم مردِ باشرفیِالان به طور کامل حرفم رو پس گرفتم...!در رو باز کردم ، مغرور و آسوده نشسته بود...بعد از حرف هاي من هم انقدر آسوده می بود؟!صداي بسته شدن در که اومد مطمئن شدم حسین هم دنبالم اومده ، مجتهدي با دست هایی که نوك انگشت اشون روبه هم تکیه زده بود نگاهم می کرد....با ابروهاي بالا رفته گفت:-آقایون!شرمنده...جلسه داشتم...با نیشخند گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٢-پس کجان؟!با تعجب گفت:-چی؟!نیم نگاهی به حسین کردم که پوزخند روي لبش نقش بسته بود و بعد روبه مجتهدي گفتم:-چی نه!کی؟...کسایی که باهاشون جلسه داشتین...احیانا ازپنجره که پایین نپریدن؟!ناباورانه نگاهم کرد....انگار فکر نمی کرد انقدر راحت دروغش رو به رخش بکشم..... قصدم نشستن نبود پس منتظرتعارفشنشدم ، دست توي جیب شلوارم کردم و گفتم:-جناب مجتهدي می تونم بپرسم دلیل فسخ قراردمون چی بود؟!انگار اونم دوست نداشت که من بشینم براي همون بدون اینکه تعارف بزنه گفت:-فک نکنم لازم باشه بهتون توضیح بدم!پوزخندي زدم و گفتم:-ولی فک کنم باشه!پوزخند زد:-ازنظر من نیست!صداي حسین رو ازکنارم شنیدم:-جناب مجتهدي ، نظر شما مهم نیست...نظر ما ارجعیت داره!مجتهدي نگاهش رو بین من و حسین چرخوند...چی می خواست این مرد؟!می خواست کشف کنه که به قصد جنگ اومدیم یا صلح؟!ولی نمی دونست که قصد من نه جنگ و نه صلح ، بلکه فقط یک پاتک کوچک!مجتهدي لبخندي استهزا آمیز زد و گفت:-خب فکر کردم کار کردن با شما به صرفه نیست!آخه انقدر قدرتِ مانور ندارین که بشه رويِ به ثمر نشستنِ کارتوناطمینان داشت...ترسیدم سرمایه ام به هدر بره!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٣وچه قدر به من برخورد حرفِ این مرد....من هرچه قدر ضعیف بودم تو شخصیت و مدیریت ، کارمندام و حسین تمامتلاششون رو می کردن ، انقدر تلاش می کردن که همه رو به تحسین وا داشته بودن....این مرد داشت به انسان هاییتوهین می کرد که همه چیز رو کنارگذاشته بودن و فقط و فقط به خودشون متکی بودن....این توهین بود....نبود!؟اخم کردم :-آقاي مجتهدي ، کار کردن با ما براتون به صرفه نیست چون پروژه هایی که طرح می زنیم خیلی براي شرکتتون گندهاس.....!انقدر گنده که باعث شده جلوي پاي خودتون رو نبینین...اون جوونایی که صبح تا شب توي اون شرکت طرح میزنن و میرن سرساختمون و جوونیشون رو هدر میدن ، همونایی هستن که برجِ خورشید ، پاساژ دماوند و ده تا طرحِ بزرگو بی مثالِ دیگه رو به وجود آوردن که شرکت شما باید حالا حالاها خوابش رو ببینه!اخم کرد....خوب شد!خیلی خوب شد.....من آتش زیرِ خاکستر بودم انگار که توش دمیده بودن.....دیگه قابل کنترل نبودم......حرف هایی رومیزدم که از من بعید بود.....!وقتِ حرفِ اصلی بود.....من نیومده بودم براي کري خوندن....اومده بودم براي تکون دادن...هوشیار کردن که بدونن منسعی می کنم بی عرضه نباشم..سعی می کنم اثبات کنم که هستم.....!قدمی جلو گذاشتم و گفتم:-ببینم.....این فکري که توذهنتون پرورش پیدا کرده احتمالا علیرضا مجد باعث پاگیري اش نشده؟!خیره نگاهم کرد و سکوت کرد....سکوتش عجیب بود ، نگاهش عجیب بود...سکوت و نگاهی که بهتر از هر جوابی برامروشن کننده بود....پوزخند زدم و گفتم:-خب پس...همون!......لطفا!پیغام من رو به اون کسی که شما رو منصرف کرده برسونین...بهش بگین من و شرکتم ،زمین به آسمون بیاد ، آسمون به زمین بیاد این مزایده رو ،مناقصه رو یا هرچی شما اسم اش رو می ذارین برنده میشیم....برنده می شیم و اونوقت منتظرم ببینم کی خیلی دوست داره با آتی سازه کار کنه....خیلی مشتاقمببینم!درضمن...جناب مجتهدي، می دونید که انصراف از این قرارداد ، از طرف هر کدوم از شرکت ها یه حق فسخ وجریمه اي داره....منتظرم پرداخت بشه...نشد یه سري به دادگستري میزنم...!منتظرش نموندم که حرفی بزنه ، سري براي حسین تکون دادم و شونه به شونه اش اتاق رو ترك کردم و در رو همنبستم...شاید کمی بی ادبی لازم بود......شاید...!توي آسانسور که کنار حسین ایستادم و دکمه ي پارکینگ رو فشردم یه لحظه با خودم فکر کردم که می دونم دارم چیکار می کنم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۴ویه صدایی ته ذهنم فریاد زد:شاید...!حسین صدام زد ، نگاهش کردم ، آروم و با تردید گفت:-یه کم تند نرفتی؟!سري به معنی نه تکون دادم وگفتم:-باید جايِ پايِ یه چیزایی رو محکم می کردم.....باید یه تهدیدایی رو می کردم و شاید حتی به طور غیرمستقیم توهینمی کردم.....باید بازي ورق بخوره سمتِ ما....وقتِ زیادي نداریم.....پايِ آبرو و اعتبار و ثمره ي چندین سال زحمت وتلاش بچه ها وسطِ....باید خیلی زود همه ي حرف و حدیث ها رو از بین ببریم و دوباره اسممون رو سرزبون هابندازیم...البته خوب و مثبت...باید جو رو تغییربدیم.....تنها راهش اینه که تند برخورد کنی و انبري.....حسین تک خنده اي کرد و دستی به شونه ام زد:-تا حالا اینطوري ندیده بودمت ها....!خندیدم و گفتم:-چطوري؟!ابرویی با شیطنت بالا انداخت و گفت:-انقدر جدي وباصلابت ودرعین حال......بلند خندید وادامه داد:-پاچه گیر....!مشتی که به بازوش زدم جوابش شد....لبخند زدم و به دیواره ي آسانسور تکیه زدم وبه این فکر کردم که آیا من وقتی باعلیرضا روبرو بشم هم همینم!؟یا اصلا اگه خبرا به گوش رییس بزرگ برسه چی کار می کنه!؟چیزي ته دلش تکون می خوره یا بلند بلند به کارهام میخنده؟!این مزایده بیشتر تبدیل شده بود به جنگ بین پدر و پسر!پدري که پسرش رو به پسري نپذیرفت و پسري که تمام وجودش تمناي پدر بود!من می دونستم روزهاي آینده به همین راحتی نمی گذره...می دونستم و تمام تلاشم رو می کردم که زمانِ ملاقاتِ دوبارمبا مجدِ بزرگ تجدید قوا کنم.....کمی برنامه ي ناقص ام رو پیش ببرم تا وقتی من اگرضربه خوردم و کنار رفتم بقیه بتوننمن و نقشه رو جمع کنن.....من با همه ي اولدورم بولدورم هام ، با همه ي اعتماد به نفسی که به خودم می دادم ، با همهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۵ي تلقینی که به خودم می کردم جلوي علیرضا هنوز همون پسربچه ي 8ساله اي می شدم که از ترس جرات نداشتسرش رو بلند کنه و بگه:بابا!من همون بودم با تفاوت سن و عقل!شاید داشتم خودم رو و اطرافیانم رو قانع می کردم ، شاید سعی می کردم ضعف ام رو پنهان کنم ولی هرچی که بودتااینجا خوب پیش رفته بود......می دونستم دیر یا زود دوباره باهاش رو در رو می شدم و چی بهتر از اینکه کمی به اوضاعسامون داده باشم؟!این میدون جنگ انگار داشت برام بزرگ می شد و من تنها از پس اش برنمی اومدم.....باید به دوستام تکیه می کردم...به نزدیک ترین کسانی که داشتم....گوشی ام رو از جیبم بیرون کشیدم...وقتش بود؟وقتِ برداشتن قدمِ دوم؟!یعنی کارم درست بود؟!از پس اش برمی اومدم؟منی که تا دیروز از حرف زدن جلوي علیرضا قاصر بودم می تونستم جلوش بایستم!؟دستم رويِ شماره اش توقف کرد....لحظه اي به این فکر کردم که بالاخره جایی من باید ابراز وجود می کردم...وقتشبود!؟بی تردید اسم اش رو انتخاب کردم و حسین رو مخاطبم قرار دادم:-امشب شام بیرونیم....به دخترا هم زنگ بزن.....یه شام خانوادگی - کاري داریم...!***ترانه:کیفم رو دست به دست کردم و منتظرکیمیا موندم..کنارهم به سمتِ رستورانی که محل قرارمون بود قدم برداشتیم...کیمیا آهسته گفت:-بگرد ببین می تونی پیداشون کنی؟!گفت میزِ چهل...چشم چرخوندم...به شماره ي میزها توجه نکردم بیشتر دنبال یه چهره ي آشنا بودم....کیمیا بازوم رو گرفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴۶-اوناهاش...اونجان!رّد نگاهش رو گرفتم ، دستم رو که کشید باهاش همگام شدم...کنار میزشون ایستادیم ، به احتراممون از جا بلند شدن.....علاوه بر حسین و کیان ، مردي هم سن و سالشون به همراه یه زن ودختر بچه افرادِ دورِ میز رو تشکیل می دادن....سلامی کردیم و پاسخ گرفتیم...........کیان نزدیکم شد و رو به مرد گفت:-ایشون نامزدم ترانه خانم و ایشون هم کیمیا خانم همسرِ حسین جان....لبخندي به من زد و گفت:-ایشون هم داریوش فرهمند و خانمشون گلاره و دخترنازشون فاطمه خانم....نگاهم پیِ دخترك رفت ، زیادي ناز بود!لبخندي بهش زدم که لبخندم رو جواب داد...شیرین مثلِ عسل!کنارشون که جاي گرفتم نگاه نگرانِ کیانمهر رو می تونستم حس کنم....نیم نگاهی بهش کردم....نگاهی به بقیه کرد که سخت مشغول آشنایی با هم بودن ، سرش رو کمی به سمتم خم کرد و گفت:-چطور بود؟منظورش رو می دونستم ، تلگرافی جوابش رو دادم:-خوب.موشکافانه نگاهم کرد و لب زد:-خدا لعنتم کنه ، اگه تنهات نمی ذاشتم هیچ وقت اینطوري نمی شد!بهت زده نگاهش کردم ، لبش رو گزید و کلافه نگاه ازم گرفت و حواس اش رو به صحبت هاي حسین و داریوش داد...دلم لرزید.....گفت خدا لعنت اش کنه؟براي چی؟!من که دیگه شکایتی ندارم بابتِ اون اتفاق؟!چرا باید همچین چیزي می گفت...سرم رو کمی تکون دادم....نگاهم رو به گلاره اي دادم که با لبخند نگاهم می کرد ، گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٧-عزیزم چند وقتِ آقا کیان رو می شناسی؟!فکر کردم...چند وقت بود می شناختمش؟!تا شناختن چی بود!؟شناخت؟من از کیان شناخت داشتم...؟! کیانمهري که زمانی رییس ام بود و می شناختم اش خیلی تفاوت داشت با اینکیانی که مدت ها بود باهاش زندگی می کردم...حس کردم سکوتم طولانی شده بنابراین گفتم:-راستش درست یادم نیست......خب من کارمند شرکتش بودم...سري به معنی درك تکون داد...واقعا یادم نبود!چون حس می کردم خیلی ناشناخته اس برام این مردِ چشم نقره اي.....شام رو سفارش دادیم......مردِ کنارم حواسش بهم بود...گاه و بی گاه لبخند تحویلم می داد.....حسین هم سرگرم بود بافاطمه.....داریوش لبخندي به خنده هاي دخترش زد و رو به کیان گفت:-کیان تو هم زودتر دست بجنبون! دیگه سن ات داره زیادي بالا میره ها...دیگه وقتشِ یه بچه اسم اش بره تو شناسنامهات...کیان لرزید ، لبخندش پرید....دستش مشت شد ، کیمیا سرش رو پایین انداخت و حسین مبهوت به فاطمه خیره شد.....گلارهکه تغییرات رو حس کرده بود آهسته گفت:-چیزي شده؟!چیزي شده بود!؟شاید...!شاید خیلی چیز ها شده بود ، یکی اش اینکه کیان هیچ وقت بچه دار نمی شد.....براي رهایی کیان از شرایطی که توش گرفتار اومده بود لبخندي زدم ، لبخندي مضحک:-نه عزیزم...چی باید می شد؟!گلاره مشکوك نگاهمون کرد وبا تردید گفت:-آخه همه تون....یه جوري شدین....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴٨حسین رو به داریوش گفت:-خب داریوش جان ، اوضاع کار چطوره؟!بدجور به کوچه ي علی چپ پیچید! انقدر بد پیچید که نزدیک بود چپ کنیم ولی هیچکس به روي خودش نیاورد....جزگلاره که با ابروهاي بالا رفته نگاهش رو بین من و کیان می چرخوند....زیر زیرکی کیان رو زیر نظر گرفتم ، می تونستم حس کنم بغض داره ، کی فکرش رو می کرد اینطوري بشه و این حرفزده بشه؟!دستم رو پیش بردم که دستش رو بگیرم ولی....تردید کردم......براي چی باید دستش رو می گرفتم؟!یکی جواب داد : واسه اینکه اونم آدمِ....این همه بهت محبت کرد...یه بار دستش رو بگیري چی میشه مگه؟!دستِ لرزونم رو جلوتر بردم و رويِ دستِ مردونه اش که رويِ پاش مشت شده بود گذاشتم....نگاهم کرد با بهت و آشفتگی.....لبخند زدم ، آروم گفتم:-آروم باش....لبخندي زد ، هرچند ضعیف و کم رمق....شام که رويِ میز چیده شد سرو صداي فاطمه هم بلند شد...مدام می گفت این رو دوست ندارم و اون رو دوست ندارم وگلاره با صبري مادرانه قاشق قاشق غذا به خورد کودکش می داد....نگاه هاي حسرت زده ي کیان رو به فاطمه می دیدم......به رابطه ي اون و مادرش......حسین مدام براي کیان چشم و ابرو می اومد ولی انگار اون تو این دنیا نبود....تا اینکه بالاخره حسین خودش به حرف اومد ، دوغ اش رو نوشید و گفت:-خب جناب داریوش خان ، غرض از این قرار ملاقات این بود که یه باب آشنایی بشه بین ما و اینکه...دوباره نگاهش رو به کیان داد ، لبم رو تر کردم و آهسته صداش زدم:-کیان؟!گنگ نگاهم کرد ، با سربه حسین اشاره زدم ، اخم کرد و به حسین نگاه کرد ، حسین نفسی از رويِ آسودگی کشید وگفت:-بله....داشتم می گفتم ، اینکه امشب اینجا جمع شدیم و مزاحم شما و خونواده شدیم ، هم قصدمون آشنایی بود و هماینکه بتونیم یه همکاري اي بین دوتا شرکت به وجود بیاریم...
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید