قسمت 7 | جایی نرو
!پا زمین کوبان به سمتِ خونه رفتم...ترانه...ترانه رو باید می دیدم..باید باهاش حرف می زدم...ترانه.....ترانه برايِ من بود...نمی ذاشتم به دستِ کسِ دیگه اي بیفته....خدایا ؛ این که حق منِ ، نیست؟خدایا ؛ بودنِ ترانه که حق امِ، نیست؟نمی ذارم دستِ کسی بهش برسه....نمی ذارم
حیاطِ خونه رو با تمامِ توانم دویدم....درِ وروديِ خونه رو بازکردم...چشمم دنبالِ یه نفر می گشت....یکی که همه يزندگیمِ.....فقط یه نفر!کنارِ بخاري نشسته بود و نگران بهم نگاه می کرد....سریع به سمتش رفتم و مچِ دستش رو گرفتم ، با تمام قوا فشردم وگفتم:-راست می گه؟!بهت زده نگاهم کرد و تته پته کنان گفت:-کی؟کی راست می گه؟چی می گی؟!باید دورش می کردم..باید از بین این آدم هایی که نمی خواستن ترانه مالِ من باشه، پیشِ من باشه دورش می کردم.....بدون توجه به پوششِ ترانه دستش رو گرفتم ودنبالِ خودم کشیدم ، صداي سام رو شنیدم که گفت:-کیان؟چی کار می کنی؟بیشتر به در نزدیک شدم ، چنگ زدم به سوییچِ ماشین که رويِ میز بود....حسین بازوم رو گرفت وگفت:-کیانمهر؟چته؟چی شده؟پیمان کو؟!بازوم رو از دستش بیرون آوردم و بدون حرف بیرون زدم...ترانه دنبالم کشیده می شد....پنجه هاش رو تکون می دادوسعی می کرد از دستم خلاص بشه ولی این بار من پیروز بودم!باید صد هزار بار برايِ خودم تکرارمی کردم که حتی یه لحظه هم وا ندم!صداي دادِ کامی اومد:-کجا می بریش!؟دزدگیر رو غیر فعال کردم و ترانه رو داخل ماشین هل دادم ، دوباره دزدگیر رو زدم تا راه فراري نداشته باشه...دروازه روکامل باز کردم و بعد خودم هم سوار شدم...مغزم فقط یه دستور می داد:فرار!برام مهم نبود همه ي اون آدم هایی که سعی می کردن بفهمن من دارم چی کار می کنم، حتی برام پیمانی هم مهمنبود که دست به شکم گرفته تازه داخل حیاط شده بود و مبهوت نگاهمون می کرد...مهم ترانه اي بود که باید برايِ منمی بود.به سرعت از خونه بیرون زدم که ترانه با ترس گفت:-چته دیوونه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۴پوزخند زدم ، داشتم می سوختم.....یه چیزي توي وجودم داشت مولکول به مولکولِ بدنم رو خاکستر می کرد....کمی که از خونه دور شدیم و وارد جاده ي اصلی شدیم ، بلندتر گفت:-باتوام!چه مرگته؟!منفجر شدم...همه ي خشمم یک دفعه توي صدام جا گرفت وبا تمام توان نعره کشیدم:-خفه شو!فقط خفه شو!ترانه با چشم هایی گشاد شده نگاهم کرد و سکوت کرد....من هم بی توجه بهش به سرعت می روندم...نمی دونم کجافقط می خواستم دور بشم.....پیچیدم تو فرعی....جلوتر رفتم...باز هم پیچیدم.....نمی دونستم کجا میرم ولی هر چه قدر کهجلوتر می رفتم درخت ها متراکم وفاصله ي خونه ها بیشتر می شد.....حرف هاي پیمان برام تکرار می شد..انگار کسی صداش رو ضبط کرده بود وحالا داشت بازپخش می کرد.....صداي زنگِ موبایل که بلند شد با چشم هايِ به خون نشسته ام نگاه تندي بهش کردم که لب گزید، ترسیده بود...از اینمن ، ترسیده بود...منی که خودم هم ازش می ترسیدم!آهسته و باصداي لرزون گفت:-خب تو جیبِ سوییشرتم بود.....حرفی نزدم فقط دستم رو مشت کردم و رويِ فرمون کوبیدم.......تلفن همراه خودم خونه بود ولی چرا تلفنِ ترانه بایدهمیشه تو جیب اش باشه؟!براي چی؟منتظرِ تماسِ کیه که همیشه گوشی اش دمِ دستشِ؟!پوزخند زدم و با صدايِ دورگه شده اي گفتم:-منتظر تلفن و اس ام اس پیمان جونتی که همیشه گوشیت کنارته!؟ترانه کلافه دست هاش رو تو هوا تکون داد وگفت:-چرا چرت می گی؟مگه تو خودت گوشیت دم به دقیقه کنارت نیست؟!چرا این دیوونه بازي ها رو درمیاري؟کجا داریممیریم اصن؟!به ترانه جوابی ندادم چون نگاهم مکانی رو که می خواستم پیدا کرد...لبخندي از رضایت زدم و بینِ یه عالمه درخت کهبینشون محوطه ي کوچکی بود به شدت ترمز کردم.....قفلِ مرکزي رو فعال کردم و به سمتِ ترانه چرخیدم...با آرامشیساختگی گفتم:-خب؟می شنوم......ترانه با چشم هایی گشاد شده گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۵-چی رو می شنوي؟این کارا چیه؟این حرکات چیه؟چرا منو اینجا آوردي؟چشم بستم ولب گزیدم..آروم باش کیان!آروم باش....کمی آروم باش.....به سختی از بین لب هاي به هم چسبیدم گفتم:-چرا به پیمان گفتی بیاد پیشِ ما؟این زنِ چشم قهوه اي روبروم برام از همه ي زندگیم بیشتر ارزش داشت...این زن که حتی براي یه فنج دل می سوزوندبرام از همه ي زندگیم بیشتر ارزش داشت...پس به این راحتی از دستش نمی دادم......به هیچ وجه!عصبی خندید و گفت:-دیوونه شدي؟من که بهت گفتم!فقط خواستیم ببینیمش!کمی خودم رو جلو کشیدم و تو اون گوي هاي قهوه اي رنگ خیره شدم و گفتم:-خواستین؟یا خواستی؟ببینینِش یا ببینیش؟!اخم هاش رويِ صورتش بهش جذابیت می داد ، داشت همون زنِ مقتدري می شد که من بهش دلبستم!صورت به صورتم نزدیک کرد و گفت:-مطمئنی تب نداري؟مطئنی مثه من سرمانخوردي؟!شاید تب کرده باشی!دستش رو به پیشونی ام چسبوند....از تماسِ دستِ لطیفش با پیشونی ام حسِ خوبی بهم دست داد...چشم بستم از ایناحساسِ ناب....من همین رو می خواستم...من این وجود ، این انسان ، این جنسِ مونث ، این دختر رو براي پیدا کردنِآرامش ازدست رفته ي زندگیم می خواستم.ولی این احساس خوب فقط چند ثانیه طول کشید ، ترانه با تمسخر دست از پیشونی ام جدا کرد و تو هوا تکونش داد وگفت:-اوخ اوخ اوخ!چه داغی...داري هذیون می گی جناب مجد...هذیون نبود...به خدا نبود...تو چشم هام نگاه کرد و گفت دوسِت داره...گفت تو هم بهش علاقه داري...بفهم منو!چرا کسی درك نمی کرد این قلبِ من هر لحظه که کسی به ترانه نگاه می کنه به شدت می کوبه ، می خواد بیرون بیاداز سینه؟جدي بهم نگاه کرد و گفت:-اون افکار مالیخولیایی رو از سرت بنداز بیرون!همه مثه تو هرزه نیستن!همه مثه تو دخترباز نیستن......نه پیمان مثهتوئه...نه من مثه دخترایی که دور وبرتن......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩۶لبخندِ کجی زدم...این دختر درباره ي من چه فکر می کرد؟این دختر فکر می کرد من خانم بازي می کنم؟این دختر فکرمی کنه من هرزه ام؟منی که حتی از محبتِ محرم ترین زنان دنیا هم بی بهره بودم برم دنبالِ جسمِ زنایی که معلومنیست دستِ چند نفر بهشون خورده؟تلخ خندیدم و زیر لب گفتم:-دیوونه ي کوچولويِ من!از خنده ام جري شد......جیغ زد:-زهر مار!مثه دیوونه ها افتادي به جون پیمان وزدیش ، بعد بردیش بیرون از خونه ومعلوم نیست چه بلایی سرش آورديبعد هم که منو اونطوري ازخونه بیرون کشیدي.....میشه بگی چه مرگته!؟چه مرگم بود؟من می خواستمش!فقط براي خودم...دردم همین بود...مرگم هم همین بود!دست انداختم به سوییشرتش.....تصاویر اون شب برام زنده شد که گرمش بود از بخارِ دوشی که گرفته بود و تنها همینرو به تن داشت....نگاهم رفت پیِ جايِ فرضیِ گردنبندي که حدس می زدم زیرِ لباسش باشه.....دلم می تپید...لعنت بهاین دل!به سمتِ خودم کشیدمش....صورت به صورت ، بینی در راستاي بینی ، چشم در چشم گفتم:-پیمان می گه دوسِت داره...تو چی؟!خیره ام موند.....چشم هاش بین چشم هام نوسان داشت...آهسته گفت:-پیمان چی گفته؟بی اراده لبم رو به چونه اش رسوندم و بوسه اي کوتاه زدم ؛ فکرِ اینکه روزي ترانه کنارِ پیمان باشه دیوونه ام می کردم!زمزمه کنان گفتم:-گفت دوسِت داره!تو چی؟ توهم دوستش داري؟!خندید و من نگاهم به لب هایی رفت که به خنده باز شد......منم محو خندیدم با خنده هاش...آهسته و آروم لب هام کشاومد....داشتم دیوونه می شدم؟.....احتمالا!بین خنده هاش به زحمت گفت:-واقعا دیوونه شدي!داري دیوونه می شی از بس فکر کردي....برو خداروزیت رو جاي دیگه حواله کنه بابا...داشت انکار می کرد...می خواست من نفهمم وگرنه پیمان گفت که ممکنِ ترانه هم بهش میل داشته باشه که واي ازاون روز!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٧دست هام رو دورِ کمرش پیچیدم و کامل به سمتِ خودم کشیدمش....روي پاهام نشوندمش و باتحکم گفتم:-یه کلام راستش رو بگو!توهم بهش علاقه داري؟!کلافه مشتی به سینه ام زد و گفت:-نه!اي که گفت دلم رو آروم نکرد.....هنوز نگران بودم بابتِ پیمان..از جانبِ پیمان...خواستم چیزي بگم که صدايِ زنگِ « نه »موبایل ترانه باز هم رو اعصاب رفت...عصبی چنگ انداختم و موبایل رو از دستش بیرون کشیدم و روي داشبوردکوبیدم..هنوز زنگ می زد...با تمسخر گفتم:-حتما پیمانِ!عاشقِ سینه چاکت!لب هاش رو هم فشرد ودلِ من براي اون چشم هايِ عصبی اش لرزید...دوست داشتم محکم به خودم بچسبونمش ،انقدر که تو وجودم حل بشه و هیچ کس نتونه اونو ازم بگیره!با بغض گفت:-تو دیوونه اي!می فهمی؟دیوونه.....من اگه پیمان رو دوست داشتم حاضر می شدم که صیغه ات بشم!؟آره؟ابروهام رو بالا انداختم و با وجودِ نوري که توي دلم روشن شد؛ گفتم:-از کجا معلوم..تو براي آزادي پدرت از جونت هم می گذري!چشم هاش پر از اشک شد ، دوست داشتم سر جلو ببرم وپشتِ پلکش رو ببوسم وبگم آروم باش...گریه نکن.....ولی فقطایستادم و تماشاش کردم که با غصه گفت:-می دونستی....می دونم که می دونستی که اینطوري منو تو این هچل انداختی!دیگه نتونستم جلوي دست هام رو بگیرم ،سرش رو به سینه ام فشردم و گفتم:-گریه نکن لعنتی....گریه نکن...فقط بهم اطمینان بده که علاقه اي بینتون نیست....حداقل ازجانبِ تو!چنگ زد به پیراهنم و گفت:-نیست...نیست...به خدا نیست!سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه زدم و گفتم:-ولی اون پسرداییِ عوضی ات می گه هست..می گه دوسِت داره....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٨هق هق کرد ، آروم گفت:-منم دوستش دارم...ولی نه اونطوري...پیمان داداشمِ.....نمیدونم...نمیدونم چرا اینطوري گفته....آهسته دست کشیدم رويِ سرش و موهاش رو بیشتر زیرشال فرستادم و گفتم:-باشه...باشه گریه نکن حالا.....باز هم تلفنش زنگ خورد...زیر لب گفتم:-لعنتی...جلو کشیدم و موبایل رو برداشتم..اسم پیمان داشت روي اعصابم خنجر می کشید،عصبی جواب دادم:-هان؟صداي دادش تو گوشم پیچید:-کدوم گوري رفتی؟دختره رو کجا بردي؟سعی کردم آروم باشم...ترانه قسم خورد که نیست...پس نبود این علاقه!خونسرد دست کشیدم رويِ کمر ترانه و گفتم:-به تو ربطی داره!؟بازهم داد کشید...دیگه داد زدن هاش برام اهمیتی نداشت..دلم آروم گرفته بود...من ترانه رو باور می کردم..به همینراحتی آبِ روي آتیش شد....پیمان داد کشید وگفت:-ربط داره!مرتیکه مامانش اینجا داره سکته می کنه....چه غلطی داري می کنی باترانه؟انقدر صداي گوشیش بلند بود که خودِ ترانه هم می شنید...پیمان هم مدام داد می کشید...نگاهی به ترانه کردم و کمیجابه جا شدم که ناله اي کرد که فکر کنم پیمان شنید که عربده کشید:-چرا ناله کرد؟چی کارش کردي؟چی کار داري می کنی احمق؟!خندیدم...خندیدم وسرترانه رو بوسیدم....سر بلند کردم،آهسته لب زدم:-چی شده؟انگشتش رو نشونم داد وبا صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٩-روش نشسته بودي!خندیدم و انگشتش رو بوسیدم...پیمان داشت حنجره اش رو پاره می کرد، با خنده گفتم:-چته بابا؟خودت رو پاره کردي.....دوباره داد زد:-احمق من دوستش دارم...ولی بیشعور نه اونی که تو فکر میکنی....من مثه یه خواهر دوستش دارم...می خواستم اذیتتکنم...لعنتی من یه جوري وانمود کردم که عذاب بکشی!لبخند زدم...مهم نبود که پیمان چرا اونطوري بهم گفت ، مهم نبود که داره راست می گه یا نه،مهم ترانه بود که فقط مثهبرادر دوستش داشت.چیزي نگفتم که نالید:-به قرآن مجید من ترانه رو مثه خواهر دوست دارم...بابا غلط کردم...دختره رو کجا بردي؟!قسم خورد که مطمئن بشم؟یعنی واقعا همه ي اون حرف ها رو زد که منو عصبانی کنه؟در اون مورد بعدا باید حرف میزدم ولی فعلا مهم این بود که خیالِ بقیه رو راحت کنم....گفتم:-بزن رو بلندگو.عصبی غرید:-می خواي چی بگی؟!باتوام!داشت منم عصبی می کرد...شاه می بخشه وزیر نمی بخشه!؟گفتم:-میگمت بزن رو بلند گو!پوفی کرد وباشه اي گفت...چنددقیقه بعد گفت:-همه می شنون....نگاهی به ترانه کردم که انگار تمامِ وجودش گوش شده بود...منم گذاشتم رو بلند گو و گفتم:-ببخشید که دیوونه بازي در آوردم...ترانه خوبه...می خواستم باهاش حرف بزنم...شرمنده ناراحتتون کردم....حالش کاملاخوبه...صداي توام با هق هق تهمینه خانم عذابم داد....بد کردم...ولی کنترل اعصابم دستِ خودم نبود:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٠-کیان.....کیانمهر جان،دخترم رو بیار...اصن میریم از اینجا...تو بیارش...لبم رو گزیدم و به ترانه اي نگاه کردم که با ناراحتی به من خیره شده بود،با لحنی شرمنده گفتم:-ببخشید تهمینه خانم...به خدا ترانه خوبه...شرمنده تونم...این حرفا چیه؟لعنت به من!لعنت به من که مثلا می خواستم این چند روز خوش بگذره وهمه با هم خوش باشیم ولی هر روز یه ماجرا ویه داستانداشتیم!ترانه با صدایی که می لرزید گفت:-مامانی خوبم.....کیانمهر عصبانی بود..به خدا کاري بهم نداشت....تهمینه خانم که انگار با شنیدنِ صدايِ ترانه نیرو گرفته بود باشوق گفت:-خوبی مامان؟خوبی دخترکم؟چیزیت که نشده؟کجا رفتین؟!دست کشیدم به گونه ي ترانه.....صورتش رو عقب کشید و گفت:-هیچی مامان...یه کم داریم قدم می زنیم...زود میایم!به خدا هیچی نیست..قبل ازتاریکی میایم...زیاد به تاریکیِ هوا نمونده بود.....از صبح که نازي زنگ زد تا الان،تواین چند ساعت چه قدر تنش داشتم؟ترانه کمی دیگه به مادرش دلداري و اطمینان داد و بعد تماس رو قطع کرد...باخشم روبه من گفت:-راحت شدي اشکِ مامانم رو درآوردي؟!همین رو می خواستی؟مثه آدم همونجا می گفتی چه دردته دیگه...دیدي که،پیمانهم گفت براي اذیت کردنت اونا رو گفته....آره...قصد داشت اذیتم کنه ولی چرا این همه درباره ام اطلاعات داشت؟شاید ترانه بهش گفته باشه...بنابراین با تردید از ترانه پرسیدم:-تو چیزي درباره ي من و خانواده ام به پیمان گفتی؟!دستی به صورتش کشید وتقلا کرد که از بین بازوهام بیرون بیاد و در همون حال گفت:-نه..................اِاِاِاِ...ولم کن!خنده ام گرفت.......سرش رو تويِ گوديِ گردنم فرو بردم و صندلی رو با دستِ دیگه ام خوابوندم...نیاز به کمی آرامشداشتم بعد از این روزِ پر ماجرا....چشم بستم و گفتم:-آروم بگیر ، بذار منم آروم شم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠١باید آروم می شدم چون مسلما وقتی بر می گشتم باید جواب پس می دادیم وشاید جنگی دیگه توراه بود!دو روز گذشته بود...دو روز از روزي که مجبور شدم سر خم کنم جلويِ تهمینه خانم و ازش طلب بخشش کنم...که مجبور شدم بهش اصرارکنم و ازش بخوام برخلافِ تصمیمی که گرفته بود ؛ بمونه.....تهمینه خانم می خواست بره،حتی وسایلش رو هم جمع کرده بود ولی اصرار کردم وپوزش خواستم.حتی مجبور شدم از پیمانی که چشم دیدنش رو نداشتم ، بخوام که بمونه تا تهمینه خانم هم راضی به موندن بشه.هنوز هم که هنوزِ،مادرِترانه باهام سرسنگینِ و بااخم باهام صحبت می کنه...دو روز گذشته بود وحالا کنار ترانه ایستاده بودم و هردو به دریا خیره شده بودیم.....فردا تحویلِ سال بود و من هرچه قدر که سعی می کردم خاطراتِ کهنه ام رو فراموش کنم نمی شد....آهسته به ترانه گفتم:-حالا جدي بعد از ظهر با بچه ها می خواي بري خرید؟!کمی جا به جا شد و گفت:-مگه شوخی ام داریم؟......آره.میخوام برم..باید بریم عیدي بخرم براي بقیه.لبخند تلخی زدم و گفتم:-عیدي دادن خیلی خوبه،نه؟باتعجب بهم نگاه کرد و گفت:-معلومه...هم عیدي دادن خوبه و هم عیدي گرفتن.چشم هام رو بستم و گفتم:-خب مثلا چی به هم عیدي می دین؟می خواستم تصور کنم همه ي نداشته هام رو،همه ي حسرت هام رو.....من هیچ وقت از کسی عیدي نگرفتم...تنهاکسایی که بهم عیدي می دادن بی بی وعزیز بودن...اونم زمانی که دیگه هیچ ذوقی نداشتم....صداي متعجبش رو شنیدم که گفت:-خب...والا ما از اون گرون هاش نمیخریم..معمولا چیزاي کوچیک می خریم که نشون بدیم به یاد همیم....مثلا چهمیدونم یه عروسکی،یه تی شرتی،کیف پولی....یا شایدم پول دادیم!چرا اینا رو می پرسی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٢چشم باز کردم و نگاهش کردم...چی بهش می گفتم؟چی داشتم که بگم؟من همیشه داشتم براش می گفتم من اینوندارم،من اونو ندارم......من هیچ وقت محبت ندیدم...نمیخواستم برام دلسوزي کنه...من دلسوزي نمیخواستم....دستی بهگونه اش کشیدم و گفتم:-هیچی....نفسی گرفتم وریه هام رو پر وخالی کردم ، آروم گفتم:-پول داري همرات که داري می ري خرید؟ابروي راستش رو بالا انداخت و با لبخندي گوشه ي لبش گفت:-من پول توجیبی هام رو از مامانم می گیرم.مهربون شده بود...مهربون شدن هاش رو دوست داشتم....اینکه با من نمی جنگید رو دوست داشتم....لبخند خسته اي زدم و گفتم:-به هر حال.....رفتم سمتِ کتم و از جیبم کیفِ مداركِ کوچیکم رو بیرون کشیدم.کارتِ اعتباري اي رو روبروش گرفتم و گفتم:-رمزش 1236 ......هرچی خواستی بخر...هرچی.منتظرِ مخالفتش نموندم.از اتاق بیرون زدم وبه هیاهو و شورِ بقیه نگاه کردم که براي تحویل سال داشتن آماده می شدن.***ترمه مدام بالا وپایین می پرید ، تهمینه خانم یه چشم اش می خندید و یه چشم گریه می کرد...دلش براي همسرشتنگ شده بود....کیمیا و ترانه ریز ریز با هم حرف می زدن ومی خندیدن.....همه مشغول بودن ولی من....تک وتنها مثه همیشه با یه دلِ پر از غم یه گوشه اي چمبره زدم.حتی حسین که دوست و رفیق قدیمیِ من بود هم باسام و پیمان سرگرمِ بحث بود......کم کم با غر غر هاي تهمینه خانم همه کنار سفره جمع شدن ولی من هنوز نشسته بودم تا اینکه بالاخره چشمِ مادريکه دوست داشتم مادر صداش کنم به من افتاد وگفت:-اِ....تو چرا اونجا نشستی؟پاشو...پاشو بیا پیشِ بقیه که زیاد نمونده.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٣اون هم دیگه فراموش کرده بود اخم وتخم کنه برام.....نگاه بقیه چرخید به سمتم....بی حرف رفتم و خواستم کنارِ کسیبشینم ولی هیچ کس براي من نبود!ترانه وخانواده اش کنارِ هم...حتی پیمان هم ترمه در آغوش کنار ترانه نشسته بود وچشم من دنبالِ همون یه وجب جابود....حسین و کیمیا هم کنار هم....همه تنگِ هم،جایی نبود براي من......گوشه اي تک و تنها نشستم،من این سمتِ سفره تنها،خانواده ي گلپسند روبروم،حسین و کیمیا بالايِ سفره.....سرم روپایین انداختم..بغض نکن مرد!بغض نکن...اولِ سالی بغض نکن.......همیشه همین بود....مگه یادت نیست؟مگه یادت نیستکه همیشه تحویل سال حتی بی بی وعزیز هم کنارت نبودن؟پس چته؟یادته وقتی بچه بودي هفت سین کاغذي درستمی کردي؟یادته؟دست هام رو مشت کردم....نفس بکش...این نیز بگذرد....حداقل تو خونه تنها نیستی...حداقل افرادِ دیگه اي پاي سفرهکنارت نشستن!نگاهم رو به تلویزیون دادم ، نمی خواستم چشم تو چشم بقیه بشم که چشم هاشون برق می زد از خوشی!تهمینه خانم گه گاهی زیر چشم هاش دستمال می کشید ، دلش تنگ شده بود براي شوهرش!کاش کسی بود دلش براي من تنگ بشه!مجري با شوق وذوق صحبت می کرد،بغض گلوش رو گرفته بود وصداش می لرزید...می گفت از تحویل سال ، از بودنخانواده ها کنار هم ، از مادر وپدرهايِ فراموش شده ي گوشه ي آسایشگاه، می گفت از اتفاقاتِ سال گذشته ، ثانیه شمارتحویل سال شروع شد وقلب من مچاله......زیرزیرکی نگاه کردم ، کسی حواسش به من نبود...همه تو حال خودشونبودن.....آهی کشیدم....سر به زیر انداختم و آروم دعاي تحویل سال رو خوندم به امید تغییر تو زندگیم ، تو حال و احوالم...تو دنیايِ نیمه تاریکم....صداي توپی پخش شد وبعد صداي نقاره.....صدايِ مجري که با خوشی می گفت:آغاز سال یک هزار و سیصد و........همه به هم تبریک گفتن ، همه لبخند زدن به هم ،حسین با خوشی روبه پیمان داد زد:-آقا تبریک!یادت نره چه قولی دادي ها!پیمان هم خندید و ترمه رو بوسید و گفت:-چشم بابا!چشم!من مثه شما نیستم داداش!دلم طاقت نداشت...آروم عقب کشیدم......که صداي سام منو به خودم آورد:-تبریک کیان خان!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۴سر بلند کردم ، دلم می خواست از ته دل لبخند بزنم ولی به جاش تلخندي زدم وگفتم:-ممنون...سال نوي تو هم مبارك....هر کدوم با لبخندي کوتاه سال نو رو بهم تبریک گفتن،حتی حسین که نگاهش رو ازم می دزدید...خودش می دونستتو دلم چی می گذره...خودش می دونست این منِ غم دیده نیازمند بودن ها هستم ولی نبود!نه خودش ، نه بقیه...موقع عیدي دادن بود.....تهمینه خانم با صدایی که می لرزید می خندید و از بین قرآنی که همراهش بود عیدي به دستِبقیه می داد......همه تحفه اي براي چشم روشنیِ سالِ جدید می دادن...نگاهِ من به همون اسکناس تانخورده ي لايِقرآن بود...همونی که سالهاي گذشته هم از دستِ بی بی می گرفتم منتها روزِ بعد از سال تحویل....روزي که صبح اشبا چشم هاي پف کرده ام از خواب پا می شدم وبی بی منو توآغوشش می گرفت، عزیز هم دستم رو نوازش می کرد ولیدیگه برام مهم نبود...سال هايِ بعد که عزیز رفت ، کمبود محبت هايِ منم زیاد تر شد.....نه اینکه بی بی سعی نکرد،ولینتونست...نتونست جلوي همه چیز مقاومت کنه......صداي شادِ کامی که از ترانه تشکر می کرد باعث شد از فکر بیرون بیام:-دستت درد نکنه تران!عجب چیزیه!وبوسه اي به گونه ي ترانه زد...نگاهم به کمربندِ چرمی رفت که تويِ دست هاي کامیار بود.....ترانه بلند شد وبه سمتِحسین و کیمیا رفت...نگاهم به دست هاي بقیه بود...همه کاغذ کادویی یه رنگ جلوشون بود...بعضی ها باز وبعضی هادست نخورده...معلوم بود که یه نفر خریده...با دیدنِ کادویی که ترانه به کیمیا وحسین داد مطمئن شدم که فردِ کادودهنده ترانه اس...دلم شروع کرد به تپیدن.....ذوق داشتم!منِ 27 ساله ذوق داشتم بابتِ گرفتنِ کادو از دستِ دختري که صاحبِ زندگیم بود....نگاهم به کادويِ پیمان بود، حافظ....پیمان وحافظ؟حتی نمی خواستم حساس باشم نسبت به اینکه چرا ترانه براي پیمان کادو خریده؟من نسبت به پیمان حساس بودم حتیاگه همه ي دنیا می گفتن پیمان برادرانه ترانه رو دوست دارم.......ولی حتی نمی تونستم به حساس بودنم تو این لحظهاجازه ي خودنمایی بدم...ولی...امان!امان از لحظه اي که ترانه برگشت سر جاش و مشغول صحبت با مادرش شد.....دیگه گوش هام هیچ چیزي رو نمیشنیدن.....باورم نمی شد!یعنی این بار هم فراموش شدم؟؟اونم از طرفِ ترانه؟بهش خیره موندم.....مات و مبهوت...!نگاهم به کادويِ پیمان چرخید....به کادويِ حسین.....کیمیا.......براي اونها خرید وبراي من نخرید ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۵تقصیر من نبود......هیچ کس جايِ من نبود...من تمام عمرم فراموش شده بودم و این بار دردش بیشتر بود....سنگینی نگاهم رو حس کرد، سرش رو به سمتِ من چرخوند.....چی تو نگاهم خوند که لب گزید نمی دونم ولی منآهسته هق زدم....قبل از اینکه اشکم جلوي این جمعیت دربیاد بلند شدم...منِ 27 ساله داشت گریه ام می گرفت از نگرفتنکادو!با صدایی پر از لرزش گفتم:-ببخشید...من باید چند جایی زنگ بزنم...بعد با قدم هایی بلند پناه بردم به اتاق....در رو که بستم هجوم خاطرات سرازیرشد.به زحمت خودم رو به پنجره رسوندم وبازش کردم وسرم رو بیرون بردم...باد سردي می وزید وبا خودش خاطرات رو میآورد...وقتی که من همیشه مجبور بودم یا توي عمارتِ اصلی یا تو خونه اي که بعد ها نقل مکان کردیم ، تنها بمونم...موقع تحویل سال که می شد ، نازي ازهمیشه بدتر با من دشمنی می کرد...زمانی که تو عمارت بودم نمی ذاشت از اتاقبیرون بیام..گریه می کردم ، ضجه می زدم ، التماس می کردم براي اینکه بذاره از اتاق بیرون برم،حتی از دور سفره يهفت سین رو ببینم ولی نمی ذاشت....بی بی و عزیز،تاوقتی که عزیز بود ، با نازي مخالفت می کردن، سعی می کردننازي رو راضی کنن که من از اتاقم بیرون بیام ولی علیرضا هم پشتِ نازي در می اومد واجازه نمی داد....بی بی و عزیزهم ناچار از اصرار هاي نازي براي حضور کنارِ سفره و بعدها گریه هاي بچه ها مجبور می شدن من رو بذارن و برن. بیبی همیشه سرم رو می بوسید و می گفت میرم ومیام...ولی وقتی که می رفت منو یادش می رفت!کوچیکتر که بودم دستم رو دورِ پاي بی بی وعزیز حلقه می کردم، پاشون رو می بوسیدم که بذارن منم باهاشون باشم..منمبرم...یاحداقل منو تنها نذارن ولی اونا هم میرفتن......نمیدونم چرا بی بی وعزیز هیچ وقت با نازي مخالفت نکردن ولی من همیشه تحویلِ سال تنها بودم...همیشه!کمی که بزرگتر شدم براي خودم سفره ي هفت سین می کشیدم....با مداد رنگی ماهی می کشیدم....چون نازي حتی نمیذاشت من ماهی داشته باشم!هیچ وقت دلیلِ این همه محرومیت رو نفهمیدم...هیچ وقت!عزیز اوایل تو رويِ نازي وعلیرضا در می اومد،دعوا وبحث داشتن ولی وقتی یه بار نازي از شدت عصبانیت حالش بدشد...دیگه اوناهم اصراري نکردن......منم تنها کناري می نشستم تو تاریکی و با سفره ي هفت سینِ کاغذي ام وبا گریه سالَم رو تحویل می کردم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠۶من همیشه لباسِ عیدم رو با بی بی و عزیز می خریدم اما همیشه چشمم به بیرون رفتن هايِ نازي وبچه ها بود...کهگاهی علیرضا هم همراهشون می شد...که باشوق وذوق با کیسه هاي خرید برمی گشتن.ومن همیشه هق هق می زدمو زیر لب مامان و بابام رو صدا می کردم و هیچ جوابی نمی گرفتم......یادمِ دوسال بعد از اینکه عزیز رفت ، ومن افسرده بودم و شب ها حتی کارم به جایی کشیده بود که با قرص خواب میخوابیدم، بی بی هم عاصی شده از رفتارها و سکوتِ من ، صبحِ روز تحویل سال رفت...بعد از یه دعوايِ اساسی با منرفت.....منم آهسته وبی رمق دنبالش رفتم،ازپنجره ي بازعمارت بهشون نگاه کردم وغصه خوردم که چه جور مادر وپدري دارمکه نمی دونن بچه اشون شب ها با قرصِ خواب می خوابه.....چطور پدر ومادري ان که نمیدونن بچه اشون داره از غصهدق می کنه.....که همین که دستم رو بگیرن و کنارشون بشینم وسال تحویل رو کنارشون باشم حالم بهتر می شه....اون روزها بدترین روزهايِ عمرم بود...عذاب آورترین......بی بی همیشه بعد از سال تحویل ها نازم می کرد،می بوسیدم ، دست به صورتم می کشید وسعی می کرد خوشحالم کنهولی من دلم همون چندساعتی رو می خواست که دورِ سفره می نشستیم....دستی به صورتِ خیسم کشیدم ولبم رو تاجایی که می تونستم گزیدم....لعنتی گریه نکن...گریه نکن لعنتی!تو که همیشه با این خاطراتِ لعنتی بودي....توکه همیشه درد کشیدي حالا به خاطر یه عیدي اینطور ضجه می زنی؟توئهمردِ گنده؟خجالت نمی کشی؟هیچ کدوم از این حرفا نمی تونست تسکینِ دلِ من باشه......همیشه وهمیشه این سوالم بود که چرا؟یه چرايِ گنده همیشهرو دلم سنگینی می کرد...همیشه!دستی که رويِ شونه ام نشست باعث شد ازجا بپرّم.برگشتم ، ترانه با صورتی متعجب گفت:-کیان؟داري....داري گریه می کنی؟به خدا...به خدا من...من...نذاشتم حرفش رو بزنه....می دونستم که فهمیده احساسی بهش دارم...می دونستم که می دونه دوستش دارم....این بارمی خواستم با صداي بلند اعتراف کنم....درست اعتراف کنم...دست هام رو دورش حلقه کردم وبا صدایی پر از بغض گفتم:-دوست دارم ترانه...خیلی دوست دارم...***ترانه:مسکوت بهش نگاه کردم که دوباره زیرگوشم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٧-دوست دارم ترانه ، خیلی وقته صاحبِ دلمی.می دونستم...خودش بهم گفته بود ، خودش گفته بود که دوستم داره ولی زیرلب که خودم رو زدم به نفهمیدن ، که اشتباهفهمیدم ولی این که اشتباه نبود ، بود؟!روزي که زیر بارون موندم داشتم به خودم فکر می کردم ، به زندگی ام ، به خونواده ام ، به کیانمهر مجد!فکر می کردم که چی شد من رسیدم به اینجا ، چرا زندگی ام اینطوري شد؟به اینکه باید فرصت بدم ، به خودم ، به زندگی ام و شاید...........به کیانمهر مجد..!!دلم می سوخت براي این مرد ، براي مردي که هر روز که بیشتر کنارش می گذروندم ، بیشتر می فهمیدم که چه قدرزندگی سختی داشته و می خواستم باهاش خوب باشم حداقل براي مدتی که کنارشم ، ولی بعضی اوقات کینه ، مثلسربازِ در کمین ، خودش رو نشون می داد.....هنوز که هنوزِ نمی فهمم چرا مردِ ناشناخته ي زندگیم ، چنین معامله اي با من کرد؟وبعد مسافرت...!چرا اصرار کرد که من و خانواده ام همراهش باشیم؟من که هیچ....خانواده ام چرا!؟دیروز که براي خرید رفتم براي همه عیدي خریدم ، یه چیز کوچیک و قابل استفاده براي یادگاري ، قصد داشتم برايکیان هم چیزي بخرم ولی یادم رفت...!ووقتی امروز سر سفره نگاه ناباورش رو دیدم یادم اومد که مردي رو یادم رفته بود که باید با تمام حسِ بدي که نسبتبهش دارم قبول کنم که براي من و خانواده ام زحمت کشیده....همین که از سفره پا شد خواستم چیزي بگم که با دیدن حالش پشیمون شدم.......چند دقیقه بعد از رفتنش حسین خواستدنبالش بره که سام با تحکم گفت:-نه حسین خان!شما نه....نگاه سرگردون همه ي ما روي سام بود که لب می جوید ، می خواست چیزي بگه و نمی تونست. وبالاخره بعد از رنگبه رنگ شدن گفت:-ترانه....تو برو.متعجب نگاهش کردم که صداش رو کمی بلند کرد و گفت:-برو دیگه!ببین چشه!!ومجبور شدم بیام دنبالش....حالا من اینجا توي آغوشش بودم و اون با صداي بلند می گفت که دوستم داره؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٨باید دوست داشتنش رو باور می کردم؟کدوم مردي ، دختري رو که دوستش داشت اینطور عذاب می داد؟بیشتر بین آغوشش فشرده شدم ؛ شالم از دورِ سرم باز شد ، سر زیر گوشم فرو کرد و آهسته گفت:-خیلی دوسِت دارم ترانه....کمی مکث کرد و من تو این مکث به این فکر کردم که چه قدر می شه راحت حرف زد ولی عمل کردن سخته.....کیانمهرتونست به حرفش عمل کنه؟این دوست داشتن بود که مجبورم کرد در قبال پول خودم رو بفروشم؟صداي پر بغض اش باعث شد از فکر بیرون بیام:-همیشه تنها بودم ترانه...هیچ وقت خانواده اي نداشتم....داشتم و درعین حال نداشتم...بد شرایطی بود...بد!دست هام رو رويِ سینه اش گذاشتم و سعی کردم ازش دور بشم....متوجه شد و عقب کشید ، صورتش رو به سمت دیگه چرخوند ودست کشید به خیسی اش...می خواست نفهمم گریه کرده؟!عمیق و کوتاه نفس کشیدم و کمی ازش دور شدم.....نگاهم کرد و لبخندي کوتاه زد، بعد از کمی مکث بهم نزدیک شد ومن ازش دور شدم.جلو اومد ومن عقب رفتم ؛ تا جایی که به دیوار چسبیدم.روبروم ایستاد و با چشم هایی پرآب و پر امید گفت:-باورم می کنی ترانه؟آره؟دوست داشتنم رو ، علاقه ام رو باور می کنی؟به سختی زیر نفس هاي پر حرارت اش گفتم:-چرا اومدي تو اتاق؟چرا گریه می کردي؟یکّه خورد...انتظار داشت ازش نپرسم ، به روش نیارم ، آب دهنش رو قورت داد و چشم اش رو کمی تنگ کرد و گفت:-یاد گذشته ها افتادم.....وقتایی که تحویل سال تو خونه و اتاقم تنها بودم.....وقتایی که التماس می کردم منو هم باخودشون ببرن......آهی کشید و لبخند تلخی زد ، دستم رو گرفت و نوازشش کرد وگفت:-من هیچ وقت روي خوش زندگی رو ندیدم......من همیشه عذاب کشیدم...همیشه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٠٩خواستم پوزخند بزنم ولی جلوي خودم رو گرفتم.دستم رو کشید و دنبال خودش سمتِ تخت برد ، عین یه عروسکِ کوکی دنبالش بودم....کنارِ خودش، روي تخت نشوندم ، بامحبت نگاهم می کرد ولی من تابِ این محبت رو نداشتم ، آهسته گفت:-ترانه؟می فهمی وقتی بهت می گم خیلی وقته صاحب دلمی یعنی چی؟!نتونستم جلوي تمسخر توي صدام رو بگیرم ، به دستش نگاه کردم که روي دستم رو نوازش گونه کشیده می شد و گفتم:-واسه همین پیشنهاد دادي که صیغه کنیم؟که گفتی پولِ آزادي بابات رو می دم ولی یه چند ماه معشوقه ام باش؟!اخم کرد ،چشم هاي طوسیِ به خون نشسته اش رو بهم دوخت و غرید:-من نگفتم معشوقه ام باش!دوست داشتم داد بکشم ، خوي سرکش وجودم دوباره داشت خودش رو نشون می داد ، با حرص گفتم:-ولی حرفات دقیقا همین معنی رو می داد!دستم رو محکم فشرد ، سعی می کرد آروم باشه....انتظار داشت در قبال اینکه بهم می گفت دوست دارم ، خوشحال باشم؟بلند شم وخونه رو آذین ببندم وبزنم وبرقصم؟چی انتظار داشت از منِ درمونده؟از منی که خودم هم نمی دونم کجايِ نقطه بازيِ زندگی امم!!!!!!!!با صدایی که می لرزید از خشم گفت:-کدوم حرف؟دقیقا کدوم حرفم این معنی رو می داد؟من کِی یه جمله ، یه کلمه رو به کار بردم که فکر کردي می خوامبهت بگم معشوقه ام باش؟هان؟!بدون اینکه متوجه بشه هر لحظه بیشتر به دستم فشار می آورد..از درد لب گزیدم ، دید که دندون بردم روي لب ، بهزحمت آبی که توي دهنش بود رو پایین برد و سیبک گلوش بالا پایین رفت...آهسته لب زد:-انقدر دلم رو خون نکن دختر...انقدر عذابم نده......چرا جگرم رو پاره پاره می کنی؟!تا به خودم بیام صورتش جلو اومد و...............ظرف چند ثانیه عقب کشید و بعد بین ابروهام رو بوسه زد.....سر برد زیر گوشم و زمزمه وار گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٠-باور کن دوستت دارم!خیلی هم دوستت دارم....فکر نکن من یه هوس بازِ عوضی ام...من حتی دست و دلم می لرزهوقتی به تو نگاه می کنم....من تو عمرم دختر ندیدم....من همیشه تنها بودم...باورم کن دختر!تو تمام زندگیِ منی...اینوباور....باور کن،نگامو باور کن!ولی من مات و مبهوتِ اتفاق پیش اومده بودم.....این من بودم که دست و دلم می لرزید...نه از عشق...از ترس!از ترسِ اتفاقی که کم کم داشت پا باز می کرد تو زندگیم.......سر عقب کشید ، باورم نمی شد که صورتش از خجالت سرخ شده باشه!!!!!به خودم اومدم و نفسی عمیقِ عمیق کشیدم ، انگار یادم رفته بود نفس کشیدن چیه...به صورت خجالت زده ي مردِ روبروم نگاه کردم...مردي که نزدیکِ سی سال سن داشت و اینطور سرخ شده بود از شرم؟من چی؟منم سرخ شده بود از خشم و خجالت؟حرف زدنم دچار مشکل شده بود ، تته پته کنان گفتم:-ت...تو....من........این کارا یعنی چی؟!دوباره نفس کشیدم.....گیج دستی کشیدم به موهام...موهایی که پریشون شده بود انگار!انگار برق گرفته شده بودم...نگاهش رو ازم گرفت و به سمتِ دیگه اي نگاه کرد ، آروم گفت:-نمیدونم....دستِ خودم نبود...شرمنده.....حالام.. حالام برو....من حرفم رو زدم...تو عمرِ منی..زندگیِ منی....چه باور کنی وچه نکنی.....برو و بذار تنها باشم....سرش رو بین دست هاش گرفت...دو تا آدم سرگردون...دو تا درمونده.......کیانمهر از من درمونده تر ، من از کیانمهردرمونده تر!گیج بودم ، هنوز انگار درك نمی کردم که چی به چیه!؟خواستم بلند بشم که دوباره آروم گفت:-لطفا به کسی نگو من چی کار کردم و چی گفتم....بگو داشت با بی بی اش حرف می زد...بگو دلتنگِ بی بی اش شدهبود....سرتکون دادم و به سمتِ در رفتم.....خواستم در رو باز کنم که دست هاش دورِ کمرم حلقه شد ، صداش می لرزید،وجودشمی لرزید ، با صداي گرفته اي گفت:-نرو...نمی ذارم بري.....آخه تو کجا بري وقتی من اینجام؟هان؟زیر لب آهسته نالیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١١-اي خدا....!!تکلیفش با خودش هم مشخص نبود...من وقت می خواستم تا فکر کنم که چی گفت و چی گفتم؟چی گفت ومن چیشنیدم؟چی به چیه؟ولی نمی ذاشت...دست از سرم بر نمی داشت که یه لحظه آرامش داشته باشم!سرشونه ام رو بوسید و گفت:-درکم کن لامصب...وقتی میگم برو یعنی نرو!حتما باید التماست کنم که نري؟که تنهام نذاري؟!پوفی بلند بالا کشیدم...ناچارا گفتم:-می مونم...باشه می مونم فقط ولم کن!دست هاش با کمی مکث وتردیدي که تو رفتارش آشکار بود از دورم باز شد....عقب رفت و من می ترسیدم سر بلند کنموبه صورتش نگاه کنم...به چشم هاي نقره ایش نگاه کنم و چی می دیدم؟اشتیاق؟عشق؟یا هوس؟!مهم نبود من چی تو نگاهِ این مرد می دیدم ، مهم این بود من می ترسیدم از تکرارِ اتفاق چند دقیقه قبل....فصل چهارم:جایی نرو...!!ترانه:با تکون خوردن هاي ماشین چشم هام رو باز کردم.....کیانمهر خیره به جاده بود...برگشتم و نگاهی به پشتِ سرمکردم..ترمه و کامی خواب بودن.....مامان و سام وپیمان هم همسفرِ حسین وکیمیا شدن.داشتیم بر می گشتیم......بعدازچند روزِ پر اتفاق داشتیم برمی گشتیم....هم خوش گذشت وهم نه!من بودم و نگاه هاي سنگینِ کیانمهر که لحظه اي رهام نمی کرد...هر جا می رفتم چشمش دنبالم بود.....تا به خودم بیام دستم زیرِ دستش رويِ دنده بود....لبخندي زد،لحظه اي نگاهم کرد وبعد گفت:-خیلی خسته بودیا!سعی کردم لبخندي بزنم.....این چند روز بیش از حد سعی می کرد مهربون باشه و این منو معذب می کرد......آروم گفتم:-آره...دیروز کیمیا و مامان کلِ بازار رو گشتن....پاهام داشتن می افتادن!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٢خنده ي کوتاهی کرد و چیزي نگفت...همونطور که با انگشت هام بازي می کرد به رانندگی اش ادامه داد....نفس عمیقیاز نارضایتی کشیدم...چیزي نمونده بود تا به خونه برسیم.....پنج فروردین بود و کیان اصرار داشت باقیِ تعطیلات روبرگردیم و تو خونه امون بگذرونیم تا گاهی هم به شرکت سر بزنن.....دوباره نگاهش کردم....به چشم هاش دست می کشید...خسته بود....چند روزي بود که می فهمیدم خواب راحتی نداره...میفهمیدم تا صبح بالاي سرم می شینه ونگاهم می کنه....خدایا؟من چی کار کنم؟با این مرد ، با زندگی ام ، با خانواده ام چی کار کنم؟شاید کیان برام مهم نبود ، جون خودمون که مهم بود!بنابراین آروم گفتم:-کیان؟مَ.....نگذاشت باقیِ حرفم رو بزنم وسریع و مهربون گفت:-جونِ دلِ کیان؟!لب گزیدم ، حرصی نفس کشیدم وبعد گفتم:-می خواي بخوابی؟بزن کنار بخواب....یا بذار من بشینم.کمی نگاهم کرد وبعد دوباره به روبرو نگاه کرد وگفت:-نه عزیزم....چیزي نمونده....چرا ناگهان حرف زدنش تغییر کرد؟چرا انقدر با کلماتش سعی می کرد ناز ونوازشم کنه؟دندون هام رو رويِ هم فشردم و گفتم:-خسته اي!خودت مهم نیستی ، به درك!من جونم رو دوست دارم...دلخور نگاهم کرد...انتظار نداشت تند باهاش برخورد کنم..خودم هم انتظار نداشتم...زبونم تند و تیز می شد وقتی چیزيرو نمی خواستم واین دستِ من نبود...به خدا که نبود...قصد آزارش رو نداشتم به خصوص با دیدنِ حالِ پریشونش...ولیدستِ من نبود ونیست!آروم و گرفته گفت:-باشه......بیا بشین...راهنما زد و گوشه اي پارك کرد....پیاده شد ومنم به دنبالش.....حسین هم بعد از ما ایستاد وسرش رو از پنجره بیرون آوردوگفت:-چرا وایستادین!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٣کیانمهر چیزي نگفت ، آروم و ساکت رفت و جاي من نشست....دستی به روسري ام کشیدم و گفتم:-کیان خسته اس...یه کمم من می شینم....حسین سري تکون داد و گفت:-اگه تو ترافیک گیر نکنیم یه، یه ساعت دیگه می رسیم.لبخندي زدم و پشتِ فرمون نشستم......قبل از اینکه حرکت کنم به کیانمهر نگاه کردم که به بیرون خیره شده بود...باید ازش عذرخواهی می کردم؟باید می گفتم ببخشید؟باید می گفتم قصدي نداشتم؟شاید...شاید باید از این مردي که در حالِ حاضر بیشتر براش دلسوزي می کردم تا تنفر،وتمام تلاشش رو برايِ زندگیِ مامی کرد معذرت می خواستم بابتِ رفتارم...دستِ لرزونم رو جلو بردم و رويِ بازوش گذاشتم ، آروم گفتم:-ببخشید کیان......تو...تو.....کمی مکث کردم ، لبم رو رويِ زبونم کشیدم و ادامه دادم:-سلامتیِ تو هم مهمِ......من...می دونی؟آخه من کلا همیشه اینطوري ام...یه چیزي بر خلافِ میلم باشه زبونم تند میشه...قصدي نداشتم....نگاهم کرد.....لبخند خسته اي زد....همیشه انقدر سریع می بخشید؟دستم رو گرفت و بوسید و گفت:-باشه عزیز دلم....عذرخواهی نمی خواد....لب گزیدم و آروم شروع به حرکت کردم.....صندلی اش رو خوابوند و گفت:-هروقت خسته شدي بیدارم کن....مهم نیست خوابیده باشم یانه.....بیدارم کن.و بعد چشم بست.....***فنجون هاي چاي رو مرتب توي سینی چیدم و به سالن برگشتم...حسین خسته روي زمین دراز کشیده بود بدون توجه به بقیه...کیمیا لب می گزید و مدام می گفت:-حسین زشته!لبخندي زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۴-بابا چیه کیمیا؟این همه از شمال تا اینجا روندن خسته شدن...بذاراستراحت کنه...حسین خنده اي کرد وبه پهلو دراز کشید و گفت:-خدا رو شکر یکی فهمید!چشم چرخوندم تا کیان رو پیدا کنم ولی نبود...پیمان که انگار فهمید دنبالِ چی هستم ؛ با تمسخر گفت:-نگرد ، نیست!مامان چشم غره اي براش رفت و گفت:-سرش درد می کرد رفت دراز بکشه...سري تکون دادم و چاي رو به همه تعارف کردم....خواسته ي کیانمهر بود که همه به خونه اش بیایم...اما حالا خودشنبود.سینی رو رويِ میز گذاشتم و به سمتِ اتاق رفتم...در نزدم ، آروم لايِ در رو باز کردم و داخل شدم...پشت به در درازکشیده بود ، آهسته به سمتش رفتم....بالا تنه رو روش خم کردم ، لبش رو محکم گزیده بود و ملحفه ي تخت رو بهچنگ کشیده بود.آروم صداش کردم:-کیان!؟فوري برگشت ولی دست رويِ پیشونی اش گذاشت و گفت:-واي خدا!لبه ي تخت نشستم و گفتم:-چیه؟خودش رو بالا کشید وبه پشتی تخت تکیه زد ، دردآلود گفت:-سرم داره می ترکه ترانه....نگرانش شدم...حالش خوب نبود..رنگش پریده بود وچشم هاش پر خون......آروم گفتم:-حتما واسه خاطر بی خوابی و خستگی......یه کم بخواب خوب میشی...ملتمس نگاهم کرد ، این چند وقت فهمیده بودم وقتی می خواد حرفی بزنه و تردید داره تو گفتنش اینطور نگاهم میکنه........بالاخره گفت:-پیشونی ام رو ماساژ می دي؟خوب می شه اینطوري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۵چی؟ چی می خواست از من ؟ من؟ پیشونیِ کیانمهر رو ماساژ بدم؟براي چی؟چی فکر می کرد پیشِ خودش؟باچشم هايِ گشاد شده گفتم:-چی؟انگاري فهمید راضی نیستم...انگاري فهمید شوکه شدم از حرفش که تلخندي زد و آهسته گفت:-هیچی....بخوابم خوب میشه...دلگیر شد ولی ازم چه انتظاري داشت؟سري براش تکون دادم و به سمتِ در رفتم...لحظه اي ایستادم و برگشتم سمتش....نگاهم می کرد ولی بی توجه بهنگاهش از اتاق خارج شدم.....تمام مدتی که همراه کیمیا و مامان داشتم عصرونه رو آماده می کردم و تدارك شام می دیدم فکرم پیشِ کیان بود کهحتی ثانیه اي از اتاقش خارج نشد.....کلافه کاردِ توي دستم رو تو سینیِ پر سیب زمینی گذاشتم و به مامان گفتم:-مامان؟می شه بقیه اش رو تو پوست بگیري؟من برم یه سر به کیان بزنم...مامان سر تکون داد و من باز به اتاق رفتم....هنوز دراز کشیده بود....آهسته گفتم:-خوب نشدي؟!نگاهم نکرد،چشم هاش بسته بود ، به آهستگی خودم گفت:-مهم نیس...لب گزیدم و به سمتش رفتم....تردید داشتم براي کاري که می خواستم بکنم.نگاهی به درِ بسته ي اتاق کردم و رويتخت کنارش نشستم.......با صدایی لرزون گفتم:-سرت رو بذار......بذار رو پام!نگاهی به پاي دراز شده ام کرد وبا تردید گفت:-مطمئنی؟با اینکه نبودم ولی آب دهنم رو به سختی فرو خوردم و گفتم:-آره.سرش رو آهسته رو پام گذاشت...دست گذاشتم رويِ پیشونی اش و آروم از شقیقه هاش به سمتِ ابروهاش دستکشیدم.....آهی کشید وآروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١۶-آخیش......داشت می ترکید...لبخندي زدم به آسودگی اي که آهسته و آروم به چهره اش تزریق می شد...کمی بعد قفسه ي سینه اش آروم بالا وپایین رفت.....خوابیده بود!!به همین راحتی....!!بالش رو به سمتش کشیدم و آهسته سرش رو رويِ بالش گذاشتم ، نگاهم به پلک هاي بسته اش بود...نفسی عمیق کشیدم...شاید همه ي این ها به جبرانِ تندي اي بود که باهاش کردم......***به بیرون خیره شده بودم....همین امروز همه برگشتن سر خونه و زندگی شون.....بعد از مدت ها با هم بودن ، این یکهو خالی شدن دور وبرم ، داشتاذیتم می کرد.....بعد از کلی سر وصدا و بگو و بخند ؛ حالا که من بودم و کیانمهر ؛ احساس خلاء می کردم.کیانمهر که کنارم قرار گرفت تغییري تو موقعیتم ندادم ، آروم گفت:-سخته ، نه؟نیم نگاهی بهش کردم و با ابروهایی به هم نزدیک شده گفتم:-چی؟لبخندي زد و به حیاطِ بارونی خیره شد و گفت:-تنهایی....تنها شدي ، نه؟این چند روزه سرت شلوغ بود از دستم راحت بودي....کاملا به سمتش چرخیدم ، اون هم چرخید و سینه به سینه ام ایستاد...نگاهم رو که دید گفت:-مگه اینطوري نیست؟.....فکر نکن نمی فهممت.......می تونم درك کنم دلِ خوشی ازم نداري....می دونم دوست نداريکنارم باشی......ولی چرا سعی نمی کنی منو بیشتر بشناسی؟دست به سینه شدم، نفس گرفتم......چطوري بشناسمت مرد؟چطوري؟من که همیشه از حرکات ورفتارت ، از زندگی وسرنوشتت دارم تعجب می کنم و موندم تو دلایلِ سختیِ زندگیت...چطوري بشناسمت؟!خیره به چشم هايِ طوسی رنگش گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٧-چطوري بشناسمت؟هان؟چطوري؟من چی ازت می دونم که بشناسمت؟منی که به زور پا تو زندگیت گذاشتم چطوريبشناسمت؟با رفتار پدر ومادرت یا خودت؟...مکثی کردم ، دستی به موهام کشیدم و گفتم:-چطوري بشناسمت وقتی می گی به من علاقه داري و من نشونه اي از علاقه نمی بینم!؟اخم کرد ، بازوهام رو تو دستش گرفت و آهسته ونرم تکونم داد وگفت:-نشونه اي از علاقه نمی بینی؟سرم رو تکون دادم و گفتم:-نه....چون اگه به من علاقه داشتی می اومدي و رسمی ازم خواستگاري می کردي...می اومدي و می گفتی دوستدارم..زنم شو!نه اینکه منی رو که می دونستی از همه جا رونده ام رو مجبور کنی براي راحتی خونواده ام همسرموقتتبشم.اخم کرد و با تحکم گفت:-اگه می اومدم ، نمی گفتی نمی تونم ازدواج کنم؟چون پدرم زندانِ؟چون خونواده ام نابه سامونِ؟!اگه اول قرضِ پدرترو می دادم و می اومدم خواستگاریت ، نمی گفتی مدیونم کرده که بهش جواب مثبت بدم؟اگه بعد از ازدواج قرضِ پدرترو می دادم نمی گفتی می خواد پولش رو به رخم بکشه؟هان؟هر طوري امتحان کنی می بینی که بازم راهی جز ایننبود....اصلا....اصلا از کجا معلوم که من می اومدم وتو قبول می کردي؟عصبی خندیدم و بازوهام رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:-من حق انتخاب داشتم جناب...من حق داشتم کسی رو که خودم می خوام انتخاب کنم...اصلا از کجا معلوم شما میاومدي ومن این حرفا رو می زدم..اصلا ازکجا معلوم شما انتخابم نبودي؟!چشم هاش بین چشم هام در نوسان بود ، کمی سکوت کرد وبعد گفت:-یعنی....یعنی تو قبلا....قبلا ممکنِ که...نمیخواستم بفهمه...نمی خواستم بفهمه که کیانمهر مجد تو چشمِ همه بود!حتی تو چشم من...مردِ مقبولی بود.....برايهمه...حتی براي من ....اما همه چی تغییر کرد....من خیلی وقت بود که فراموش کرده بود این مرد جاش رو نه تنها تو دلِ من بلکه همه باز کردهبود....من روزها تنفر رو تو دلم پرورش داده بودم....محکم و قاطع گفتم:-نه!هیچ چی ممکن نیست....هیچ چی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٨با انگشتم به سینه ي عضلانی اش کوبیدم و گفتم:-می خوام بدونم تویی که می گی دوستم داري ، چرا چنین معامله اي با من کردي؟چرا خواستگاریم نیومدي......؟؟توییکه میگی دوستم داري هزار راه بود تا علاقه ات رو ثابت کنی ولی نه اینطوري....دلیل دیگه اي داري...مطمئنم!مطمئنمکه دلیلِ دیگه اي داري.....ولی اون دلیل چیه لعنتی؟اون چیه؟فقط نگاهم کرد...هیچی نگفت......سکوت کرد!سکوتش داشت عذابم می داد!عذابم می داد لعنتی!***کیانمهر:فکر می کردم همه چی آروم شده ولی با صحبت هاي شبِ قبل ترانه و اتفاقِ روزِ بعد ثابت کرد ، همه چیز اونجور کهفکر می کنیم نیست.....نزدیکِ ساعت یازده بود که مادر ترانه سري بهمون زد....من ومن می کرد......چیزي می خواست بگه که نمیتونست...حداقل جلوي من نمی تونست و این باعث می شد شک کنم...شک کنم که چی شده که این مادر اینطوردستپاچه اس.....وقتی بعد از اصرار زیاد ترانه گفت....گفت که چی اینطوري مثلِ اسپندِ رو آتیشش کرده........خونم به جوش اومد!خواستگار براي ترانه!!باورم نمی شد ، با چشم هایی گشاد شده داشتم نگاهش می کردم که سر به زیر انداخته بود...خواستگار براي ترانه؟مگهمن توي کوچه اشون با تمامِ توان داد نزدم که شوهرشم؟که شوهرِ این دخترم؟پس این خواستگار کی بود؟من که عربده کشیدم ترانه براي منِ!بهت زده پرسیدم:-کی هست؟!لب گزید و گفت:-یکی از فامیلامون...نمی دونم از کجا شنیده که نامزدي تون وعقد وازدواجتون فقط براي پولِ...که چند ماه دیگه تموممیشه...خندیدم...عصبی خندیدم...کی همچین غلطی کرده؟کی به خودش همچین اجازه اي داده؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣١٩-میشه شماره اشون رو بدین؟نگاهی به ترانه کرد و آهسته گفت:-مادر من خودم ردشون کردم....گفتم...گفتم بهت که بعدا شنیدي گلایه نکنی....دستم رو مشت کردم که فریاد نزنم...این زن چه تقصیري داشت؟به سختی گفتم:-تهمینه خانم...خواهش میکنم...اگه شماره اشون رو دارین لطف کنین بهم بدین...میخوام یه بار براي همیشه تو نطفهخفه شون کنم.....ترانه پوزخندي زد و روبه من گفت:-مگه غیرِ اینه کیان جون؟مگه شما به خاطر پول منو صیغه نکردي؟با حرص کمی به جلو خم شدم و گفتم:-ما قبلا در این باره حرف زدیم ترانه....من مثه بمبِ ساعتی ام...نذار منفجر بشم و ترکش هاش به تو بگیره...رو به تهمینه خانم گفتم:-خواهش می کنم........دستِ لرزونش رو تويِ کیفش برد و گفت:-فقط....فقط مادر تندي نکنی باهاشون ها......من.....من جوابشون رو دادم...گفتم که اشتباهه...گفتم که ترانه.......ترانهواسه خاطر این موضوع زنت نشده....واسه خاطر این بهت گفتم که یه ذره....یه ذره بی حیان...می ترسیدم بیان به خودتبگن....گُر گرفتم....می دونستم صورتم سرخ شده...واي به حال کسی که بخواد همچین حرفی به من بزنه...سرش رو سینه اشِ!بالاخره از تويِ گوشیِ موبایلش شماره رو برام خوند.....با دست هایی که می لرزید از خشم کلید تماس رو فشردم ، چندبوقی خورد وبعد صداي زنی پیچید،سعی کردم آروم باشم...آروم باش کیان!آروم باش....سلامی نبود..علیکی نبود....با عصبانیتی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:-خانم محترم ، دفعه ي دیگه شما براي برادرتون ، پسرتون ، باباتون ، شوهرتون ، نوه تون یا هر خرِ دیگه اي از ترانه يگلپسند خواستگاري کنید من می دونم شما!ترانه شوهر داره و من شوهرشم!هر کسی هم گفته موقّتیِ غلط کرده!بهگورخودش وهفت جد وآبادش خندیده!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٠نمی تونستم جلوي زبونم رو بگیرم که محترمانه صحبت کنم...نمی تونستم خودم رو کنترل کنم که سرخ نشم...تمامتلاشم رو گذاشته بودم که فریاد نکشم!زن که معلوم بود شوکه شده سکوت کرده بود...تهمینه خانم با حیرت و ترانه با چشم هایی گرد داشتن نگاهم میکردن...چشم بستم ودستی به گردنم کشیدم....زن که معلوم بود از شوك در اومده با لحنی تند جوابم رو داد:-یعنی چی آقا؟اصن شما کی هستی؟چه حقی داري زنگ بزنی واینطوري حرف بزنی؟!دستم رويِ رگِ گردنِ برجسته شده ام مشت شد ، صدام رو بالا بردم و گفتم:-من شوهرشم خانم!شوهرش!کاري نکنید به جرم مزاحمت ازتون شکایت کنم!وبعد تماس رو قطع کردم و موبایلم رو رويِ مبل انداختم....نفس نفس می زدم...ریه هام به شدت پر وخالی می شدن....برام هیچ اهمیتی نداشت که بعد ممکن چه اتفاقی بیفته....فعلا برام مهم بود که از موجودیتم تو زندگیِ ترانه دفاع کنم.....تنِ گُر گرفته ام رو رويِ مبل خراب کردم و دستی به پیشونی ام کشیدم....ترانه قدمی جلو برداشت و با صدایی که گرفته بود گفت:-کارت درست نبود....نباید تند حرف می زدي...اگه دو فرداي دیگه بیان طلبکار شن که چرا زنگ زدي بهمادرمون،خواهرمون یا هرکی و بد وبیراه گفتی چی می خواي جواب بدي؟!لحظاتی خیره اش شدم ... باورم نمی شد که این حرف رو بزنه!کنترلم رو از دست دادم و داد کشیدم:-انتظار داري چی کار کنم؟بشینم ببینم اومدن خواستگاري زنم؟بعد پا رو پا بندازم و خنده ي ملیح هم تحویلشون بدم؟مگهغیرت ندارم؟ها؟سیب زمینی ام؟مگه د......ثم که بشینم ببینم اومدن جلوي چشمم زنم رو خواستگاري کنم؟!اخم کرد و گفت:-میشه انقدر صدات رو تو سرت نندازي وفریاد نکشی؟من کِی گفتم بشین و دست رو دست بذار!ولی اولش یه کم فکرکن بعد هی داد وبیداد کن.....اینطوري هم خودت رو اذیت می کنی وهم بقیه رو!تهمینه خانم دستپاچه بین حرفمون پرید و گفت:-خب دیگه حالا!تو هم بس کن ترانه.......درسته که کیان تند رفت ولی تو هم رو اعصابش نرو....ترانه بغ کرده از دفاع مادرش از من رويِ مبل نشست و دست به سینه شد......تهمینه خانم رو کرد به من و گفت:-مادر من به تو گفتم تندي نکن بهشون...این بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢١سرم رو بین دست هام گرفتم و گفتم:-مامان تهمینه ، نمی تونم ببینم کسی به خودش اج.....حرفم رو خوردم....من چی گفتم؟مامان تهمینه؟چرا؟براي چی؟نتونستم جلوي زبونم رو بگیرم وآرزوم روبه زبون آوردم....مامان!بین این عصبانیت وجنگ وجدل این کلمه ي مقدس ازبین فکرهام بیرون پرید.....ترانه ومادرش هر دو با تعجب بهم نگاه می کردن ، لب گزیدم ، بلند شدم و گفتم:-شرمنده.....نمی خواستم بگم...من...من...آخه......تهمینه خانم لبخند زد و آروم گفت:-اشکال نداره.....اینطوري بهتره......این بار من بودم که شگفت زده نگاهش می کردم..یعنی می تونستم بگم؟اجازه داشتم بگم که مامان؟می تونستم؟ایرادي نداشت؟کسی عصبانی نمی شد؟یادم رفت تا چند لحظه پیش داشتم فریاد می کشیدم ، لبخندي زدم و گفتم:-اشکالی نداره که بگم؟سري تکون داد و گفت:-نه مادر...چه اشکالی؟به ترانه نگاه کردم که تمام تلاشش رو به کار می برد که لبخند نزنه....یعنی اونم راضی بود؟؟***صداي ویبره ي تلفن همراهم که زیرِ تخت بود باعث شد چشم باز کنم ، به ترانه نگاه کردم که خوابیده بود وپتو از روشکنار رفته بود...پتو رو تا زیر چونه اش بالا کشیدم و خم شدم و چنگ زدم به موبایلم....چشم تنگ کردم....سام بود....به ساعت دیواري نگاه کردم ، 8ونیم بود.....صدام رو صاف کردم و گفتم:-الو؟سام؟بلند شدم و همونطور که از اتاق خواب بیرون می رفتم،صداي گرفته و لرزونش باعث شد هوشیار بشم:-کیان؟ترانه بیداره؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٢دستی به موهام کشیدم و گفتم:-نه....خوابیده......چیزي شده؟کمی مکث کرد تا جواب بده......نگران لب گزیدم...چی شده بود که این وقت صبح تلفنم زنگ خورده بود وپشتِ خطسامیار بود؟!بالاخره گفت:-نتونستم به گوشیِ خودش زنگ بزنم...نمی دونستم چی باید بهش بگم....راستش....راستش...بابام... .بابام بیمارستانِ!یخ کردم...حسِ بدي سرتاپام رو گرفت...کیومرث؟کیومرثِ گلپسند؟بیمارستانِ؟براي چی؟!بی حس وحال روي مبل نشستم و گفتم:-چرا؟چی شده مگه؟سخت بود براش گفتن...می تونستم درکش کنم...درسته من هیچ وقت حتی حق نگران شدن براي پدر ومادرم رو نداشتمولی بی بی وعزیز کم از پدر ومادر نبودن برام.....می تونستم بفهمم چه حالی داره.....باصدایی که گرفته تر وبغض دار تراز چندلحظه قبل بود گفت:-نمی دونم...به خدا خودمم نمی دونم...یکی دوساعت پیش زنگ زدن خونه ، نمی دونم از زندان بود ،وکیل بود ، بیمارستانبود...چه می دونم کی بود انقدر هول شدم اصلا نفهمیدم کی بود...گفت بابات حالش به هم خورده بیمارستانِ.....منماومدم....نمی دونم چی کار کنم...نمی تونم مامان رو کنترل کنم ، اصلا نمیدونم دارم چی کار میکنم...بیاین...بیا.....بگوبیاد....بیمارستانِ"...."هستیم.. .آهی کشیدم...من باید به ترانه می گفتم؟چی باید بهش می گفتم؟بهش می گفتم که چی شده؟که بابات چی شده؟که کجاست؟تماس که قطع شد من جلويِ در اتاق خواب بودم وخیره به ترانه اي که تو خوابِ ناز بود بدون خبر از اتفاقی که برايباباش افتاده بود.....آخه چی باید بهش می گفتم؟الان باید می گفتم؟باید می رفتم وبیدارش می کردم و می گفتم آماده شو که بریم که پدري رو که آرزوي آزادي اش رو داشتی الانبیمارستان رو تخت خوابیده ومعلوم نیست چش شده!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٣قدم برداشتم سمتِ تخت....ترانه اي که انقدر پدرش رو دوست داشت که حاضر شد براي پرداخت چک هايِ پدرش زنِصیغه اي من بشه...این دختر وقتی می فهمید حالِ پدرش بد شده چی کار می کرد؟!قدم دوم رو که برداشتم یادم اومد ترانه هر وقت می گفت بابا چشم هاش برق می زد.....باید بهش می گفتم اون باباییکه تو با بردنِ اسمش چشم هات چراغونی میشه الان مریض شده؟قدم سوم رو که برداشتم یادم اومد دخترها بابایی ان ، من به این دخترِ بابایی چی بگم؟خدایا کیومرثِ گلپسند چی شد که الان رويِ تختِ بیمارستانِ؟که پسرش پریشون زنگ می زنه و میگه به خواهرم بگو بیاد؟!کنارِ تخت زانو زدم و دستم رو به دستش رسوندم که از زیرِ پتو بیرون زده بود......کمی فشردمش....آهسته صداش زدم:-ترانه؟کمی پلکش لرزید ولی بیدار نشد....بیدار بشه که چی بگم؟چه جوري بگم؟بلند تر صداش زدم که بیدار شد ، خمار وبا چشم هايِ پف کرده گفت:-چی شده!؟این دختر که ازآغوش مادرش دِل نمی کَند ترانه بود؟دست انداخته بود دورِ کمرِ مادرش و آغوش گرم اش رو رها نمی کرد.ترمه ي خواب رو به آغوش کامیار سپردم وسوییچ رو به دستش دادم و گفتم:-تو برو ، من ترانه و سام رو میارم.مامان تهمینه راضی نمی شد به اینکه شوهرش رو رها کنه و بره و اجازه نمی داد کسِ دیگه اي کنارش بمونه.با اینکه کیومرث گلپسند بیهوش بود و سربازي براي محافظت مامور شده بود ولی این زن راضی نبود از شوهرش دلبِکَنه.به سمتشون رفتم ، سام کلافه به دیوار تکیه زده بود.هنوز تو بهت بود از حمله ي قلبیِ پدرش.بازوش رو گرفتم و کمی فشردم ، آروم گفتم:-برو پایین تا من این خواهرت رو بیارم...تو برو تا اونم راضی بشه وبیاد.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۴سام نگاهی به مادرش کرد که همونطور که دست می کشید روي کمر ترانه ، سرش رو به معناي تایید تکون داد.سامیار سر به زیر انداخت و با تکیه به عصایی که هرروز کمتر از دیروز بهش نیاز پیدا می کرد ، دور شد.به سمتِ ترانه اي رفتم که آروم هق هق می زد و مادرش رو رها نمی کرد.دست گذاشتم رويِ شونه هاي لرزونش و گفتم:-بیا بریم دخترِ خوب.....دیدي که دکتر هم گفت بخیر گذشته...سربلند کرد و با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد و مثل یه دختربچه ي چهار ساله لج کنان گفت:-نمی خوام...درمونده به مادرش نگاه کردم ،شاید اون راضی اش کنه.....مامان تهمینه ، دخترش رو از خودش دور کرد و گفت:-برو مامان...برو فردا بیا....ترانه سر بالا انداخت :-نه..نمی رم...می خوام پیشِ بابام باشم..دستم رو دورِ بازويِ این دخترِ موقهوه ايِ بینی سرخ شده حلقه کردم و به خودم نزدیکش کردم:-بابات که فعلا به هوش نیست....هوش بیاد هر ساعت از شبانه روز که باشه میارمت.چونه اش لرزید.......چشم هاش پر آب شد....دست کشیدم زیرِ پلک هاي خیس اش و گفتم:-گریه نکن قربونت برم...آخه چته تو؟!مامان تهمینه دست کشید به سرِ دخترش و گفت:-برو گلی جون...برو عزیزِدل مادر....برو خواهر وبرادرات خسته ان.....فردا بیا عزیزکم....ترانه راضی نبود...دلش رضا به همراه شدن نبود ولی بازوش رو کشیدم و دنبالِ خودم روانه اش کردم....دست هاي ظریف با ناخن هاي کبودش که دورِ مچ ام نشست ؛ ایستادم و نگاهش کردم.با لب هاي لرزون گفت:-بابام خوب می شه دیگه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۵نگاه انداختم به موهايِ پریشونِ ریخته روي پیشونی اش ، دست بردم و اون ابریشم هاي دل ربا رو بردم زیرِ روسري اشو گفتم:-آره......بغض کرد:-قول؟!مگه من کی بودم که قول بدم؟من که استغفرالله خدا نبودم...من که دمِ مسیحایی نداشتم...من که کاره اي نبودم!نزدیک تر شد و کفِ دست هاش رو رويِ سینه ام گذاشت و کمی فشار آورد:-قول کیانمهر؟!لبخندي زدم بهش، آهسته لب زدم:-قول!لبخند زد ، محو و لرزون.دست هاي سردش رو گرفتم...من براي چی قول دادم؟خودم هم نمی دونم.....ولی شاید این قول براي آروم کردن این دختر پریشون کافی بود....***کلافه کابینت به کابینت رو گشتم...خونه ي من که نبود!!!صاحبخونه ام نبود.....صبح بود...صبحِ زود!همه به اصطلاح خواب بودن و این منِ نگران حتی همون خوابِ ظاهري رو هم نداشتم....خواب به چشمم نمی اومد....نگرانِ ترانه اي که تا صبح چشم رويِ هم نگذاشته بود و آشفته خیره بود به تلفن همراهش.....نگرانِ کیومرثِ گلپسندي که قول دادم بهش مراقب خانواده اش باشم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢۶بالاخره چاي خشکرو پیدا کردم ، سه قاشق داخل قوري ریختم و آب جوش بهش اضافه کردم و رويِ کتري گذاشتم تادم بیاد.آستین هام رو بالا زدم و ظرف هاي تويِ سینک رو شستم...زیاد نبود!چند تا قاشق ، دوسه تا کاسه ي کوچیک و یکی دو تا لیوان.....باقی مانده ي شامِ دیشب...ماست و نون!که به زحمت به خوردِ این ایلِ شکست خورده دادم...ظرف ها رو که شستم دست تکیه زدم به لبه ي سینک و سرپایین انداختم....صداي خواب آلودِ ترمه باعث شد سربچرخونم سمتِ درگاهِ آشپزخونه:-مامان زنگ نزد؟!جلوش زانو زدم ، دست هام رو دورِ کمرش پیچیدم و گفتم:-نه هنوز....دستی به موهايِ آشفته اش کشیدم و گفتم:-گشنه ات نیست؟!سر تکون داد:-چرا!برم آبجی ترانه رو بیدار کنم با هم بخوریم!؟آه کشیدم.....ترمه که خبر نداشت خواهرش تا صبح نخوابیده....لبخندِتلخی زدم و گفتم:-برو.بلند شدم....دست به کمر زدم و چشم بستم...چی تو انتظارمون بود؟سفره چیدم ، توي سالن ، رويِ زمین....شده بودم خانم خونه!منِ مرد شده بودم زنِ خونه....!!صداشون کردم.....بهتر بود که بیدار باشن تا اینکه الکی چرخ بخورن تويِ تشک و فکر بکنن به اینکه چی قراره پیشبیاد....چشم بر هم زدنی همه کنارِ سفره جمع بودن با چهره هایی که معلوم بود فقط چشم بستن و خواب نبوده پشتِ پلک هايِبسته شون.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٧ترانه نبود.......ترانه جون به جون پدرش بسته داشت....کلافه پوفی کشیدم و به سام گفتم:-ترانه کو پس؟!خسته گفت:-زل زده به موبایلش...انقدر باهاش ور رفته که فک کنم ال سی دي اش سوخت!رفتم سمتِ اتاقش.....رويِ زمین نشسته بود...پاجمع کرده بود و چونه رويِ زانو گذاشته بود...کنارش نشستم:-ترانه جان؟سر بلند کرد ، مردمک هايِ قهوه ايِ به خون نشسته اش رو بهم دوخت:-مامانم زنگ زد؟دستش رو گرفتم...کفِ دستش رو بوسیدم:-نه.لب هاش لرزید ، تیله هاي قهوه ایش لرزیدن:-یعنی بابام هوش نیومده؟سر تکون دادم:-نمی دونم....دستم رو محکم گرفت...انگار ریسمانی بودم که تو این شرایط بهش چنگ می زد...انگار وابسته ام بود:-پس چرا بیدار نشد؟مگه تو قول ندادي؟پریشون بود....انگار منطق رخت بربسته بود از افکارش....به این فکر نمی کرد که پدرش حمله ي قلبی رو رد کرده....پس ترانه ي من کو؟ترانه ي مقاوم و سرکشِ من کو؟انتظار زیاديِ که به روي خودش نیاره که چی شده ولی اینطوري پریشون حال باشه و همه ي بزرگی اش رو کنار بزنه وتو جلدِ یه دختر بچه فرو بره برام غیر قابل درك بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٨دست هام رو قابِ صورتش کردم و گفتم:-ترانه تو میدونی چی شده؟می دونی بابات چی شده؟سرتکون داد....بیشتر فشارآوردم به صورتش:-مگه زبون نداري؟آره یا نه؟اشک حلقه زد تو چشم هاش....با صدايِ ضعیفی گفت:-آره....لب گزیدم:-اگه می دونی پس چرا انقدر بی قراري؟مگه نشنیدي دکترش چی گفت؟چرا خودت رو گم کردي؟چرا مثه یه بچه نُ نُرشدي؟چته؟چرا وا دادي؟این رفتار چیه؟تو مقاوم بودي.....تو ماده ببرخودمی.....تو با سر می رفتی تو شکمِ مشکلات....چیشده که اینطوري پس نشستی؟سکوت کرد و نگاهم کرد.........تو چشم هام دنبالِ یه چیزي می گشت.....مردمک هاش نوسان داشت بین مردمک هام.....بعد از سکوتِ چند دقیقه اي گفت:-تو می دونی مامان و بابا یعنی چی؟تو می دونی عشق به پدر ومادر چیه؟می دونی دیگه؟درسته که پدر ومادرت تو رودوست نداشتن ولی تو که دوستشون داري.....نداري؟ به والله داري....می فهمی جونم داره در میره؟می فهمی دارم دیوونهمی شم از فردایی که نباشه؟آره؟این بار من خیره اش شدم....با انگشتِ شستم هر دو دستم ، گونه هش رو نوازش کردم و گفتم:-آره.....می فهمم چی می گی...ولی نمی فهمم که به هم بریزي.....که اینطوري سر به بیابون بذاري.....هنوز که چیزينشده...یه ساعت دیگه بابات به هوش میاد....اصلا شاید به هوش اومده باشه و مادرت گذاشته صبح بهتون خبر بده.....تواینطور بودي؟تو اینطوري ساکت ومظلوم نشستی یه گوشه که چی؟یه نگاه به اون ترمه کردي که تا صبح تو خواب نالهکرد و هی باباش رو صدا زد؟به جاي اینکه خیره می شدي به موبایل ، می رفتی بغلش می کردي و آرومش می کردي....اشک ریخت رويِ گونه اش......با صدايِ لرزونی گفت:-پس کی منو آروم می کنه؟پس کی به فکرِ منِ؟آهسته و آروم گفتم:-مگه من مُردَم؟درسته که تو چشم دیدنِ من رو نداري....ولی من که چشمم همیشه دنبالته....لرزش همه ي وجودش رو گرفت.....لرزه هايِ تنِ نحیف اش رو بین بازوهام حل کردم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٢٩موهاش رو بوسیدم و گفتم:-نیم ساعت وقت داري....اومدي بیرون همون ترانه اي باش که هیچ چی حریف اش نمی شد....هیچ چی زمین اش نمیزد.....نه به خاطر منِ بی ارزش....به خاطر خانواده ات....بین ابروهاش رو بوسیدم وبعد اتاق رو ترك کردم...نگاهی به سفره کردم.....دستی بهش نخورده بود...روبه سام گفتم:-خودت نمی خوري یه لقمه به اون خواهرت بده....بچه ضعف کرد از دیشب!سام نگاهی به ترمه کرد و دستی به موهاش کشید و گفت:-آره خواهري؟!ترمه لب گزید و آهسته گفت:-آره....ولی تا شما ها نخورین من نمی خورم....دلم براي این پیوندِ خانوادگی ضعف رفت...براي این جمع که دل به دلِ هم بسته بودن که اگه یکی لب به غذا نمی زد ،بقیه هم لب می بستن به روي هر چی خوردنیِ!لبخند زدم و گفتم:-بخورین تا همه تون تلف نشدین از گشنگی!خودم هم نشستم کنارِ کامی ولی چشمم و حواسم به درِ اتاق بود که کِی ترانه دست می کشه از اون گوشه ي عزلت!به کامیار نگاه کردم که لقمه لقمه نون و پنیر می گرفت برايِ ترمه وبه خوردش می داد...به سام که چاي شیرین می کرد برايِ خواهرش....لبخند زدم......صدايِ سلامِ ترانه که اومد نگاهش کردم:-سلام...صبح به خیر...بهم نگاه کرد ولبخندِ محوي زد...آروم گفت:-بخورین که بریم......امروز بابا به هوش بیاد با این قیافه ها شما رو ببینه که دیگه هیچی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٠راضی بودم.....شاید کمی حرف هام روش تاثیر داشت....همینم برام بس بود....توراهرو نشسته بودیم...بی حرف!کنار هم...کیومرثِ گلپسند خواب بود!خوابِ خواب.....دکترش می گفت تغییري ایجاد نشده تو وضعیتش...می گفت باید صبرکنیم!پرستارا باتعجب نگاهمون می کردن....به زحمت اجازه ي حضور همه ي این آدمها با هم اون هم خارج از وقتِ ملاقاتصادرشده بود.....اتاق خصوصی گرفتیم.....بارها با دکترش صحبت کردم ولی حرفش یه چیز بود!صبر کنین...پوفی کردم و به ترانه نگاه کردم...آروم شده بود...یا حداقل اینکه خودش رو آروم نشون می داد....نشسته بود وبا انگشت هاش بازي می کرد....دستش رو محکم گرفتم.......نگاهم کرد......با حرکت سر ازم پرسید که چیه؟آهسته لب زدم:-آروم باش....سر تکون داد.......صداي عصايِ سام که اومد سرچرخوندیم سمتش....درمونده کنارم نشست و رو به مادرش که نگران بالاي سرمون ایستاده بود گفت:-بازم حرفِ خودش رو میزنه!می گه باید صبرکنیم...!نگاهم رفت پیِ مامان تهمینه که دست هاش رو قفل هم کرد وزیر لبی گفت:-تا کِی؟تا کِی صبرکنیم...؟؟ترمه مظلومانه گوشه اي ایستاده بود و با چشم هاي وحشت زده به مادر و برادرش نگاه می کرد....خواستم بلند بشم و به سمتش برم در باز شد و کامیاري که به زحمت تونسته بود اجازه بگیره براي رفتن بالايِ سرپدرشوحشت زده بیرون اومد وبلند دادزد:-بابام...!مات و مبهوت نگاهش کردم...در کسري از ثانیه پرستار ودکتر بود که سمتِ اتاق می رفت.....سام به زحمت مادرش روکنترل می کرد که سمتِ اتاق نره....کامی ،ترمه رو که گریه می کرد درآغوش گرفت وصورتِ گریانش رو پشتِ گردنش مخفی کرد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣١نگاهم چرخید سمتِ ترانه اي که بدون هیچ احساسی به درِ اتاق خیره شده بود...بازوش رو گرفتم...سرد نگاهم کرد.....یخ!لب زد:-چی شد؟!چشم هاش لرزید....چونه اش لرزید.......صداش بلندترشد:-چی شد؟!تا به خودم بیام مشت هاش رويِ سینه ام نشست و گفت:-چی شد؟چی شد؟مگه نگفتی مقاوم باشم و بابام به هوش میاد؟پس چی شد؟!بابام کو!؟سرش رو به سینه ام چسبوندم....چی می گفتم وقتی خودم هم نمی دونستم که چی شده؟!اشک هاش پیراهنم رو خیس کرد.....چنگ زد به لباسم....دست هام رو دورش محکم کردم...لب گزیدم...خدایا،رحم کن!هق زد:-من بی بابام هیچ ام.....من با بابام زنده ام....بابام کیان!نمی دونم چند دقیقه تو آغوشم بود...چند دقیقه خیره به دري بودیم که بسته شده بود....که بالاخره در بازشد.....***خبر خوب بود....لبخندِ مامان تهمینه خوب بود....کیومرثِ گلپسند به هوش اومده بود....نمی تونستم برقِ چشم هاشون رو نادیده بگیرم...نمی تونستم ورجه وورجه هاي ترمه رو نادیده بگیرم...تکیه زدم به دیوارِ اتاق و به این خانواده نگاه کردم که می خندیدن.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٢نگاهم به کیومرث گلپسند بود که با نگاهی بی رمق خوشحال به بچه هاش نگاه می کرد....نگاهش به من که افتاد ،لبخندي زد و آهسته سر تکون داد...همین بس بود!راضی بود از من......از تلاشی که می کردم..شاید هم از حضورم!***آهسته به مامان تهمینه گفتم:-می تونم یه چند دقیقه با آقاي گلپسند صحبت کنم؟نگاهی به ترمه کرد که خندون روبرويِ سام ایستاده بود و چیزي رو تعریف می کرد....سري تکون داد وبه آهستگی خودم گفت:-باشه....فقط زودتر بیا بیرون تا این پرستار بدعنقِ نیومده!لبخند زدم...داخل اتاقِ مردي شدم که چند ماه پیش تو صورتم سیلی زده بود....فریاد کشیده بود و عربده زده بود.....در روبستم وبهش تکیه زدم....نگاهم کرد....با اینکه نگاهش کم فروغ وبی رمق بود ولی همون صلابتی رو داشت که تو خاطرم مونده بود....سلامی آهسته کردم...به همون آهستگی جواب گرفتم...نزدیکش شدم و سعی کردم لبخند بزنم........من به این مرد قول داده بودم و نمی دونم تا چه حد موفق بودم...شاید درموردِ ترانه اصلا هیچ!صدام رو صاف کردم و گفتم:-خوشحالم حالتون خوبه.چشم هاش رو باز وبسته کرد.......سکوت کرد به جاي جواب دادن....خب من چی می خواستم بگم!؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-بچه هاتون خیلی دوستون دارن!چشم بسته غیب گفتی!دستی به موهام کشیدم........نفسی گرفتم و خواستم چیزي بگم که با صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٣-ممنون...با چشم هایی گرد شده نگاهش کردم...لبخند زد!اشاره زد که کنار تختش برم...قدم هاي سنگینم رو بهش نزدیک کردم....کنارِ تختش ایستادم که گفت:-ممنونم بابتِ اینکه خیالم رو ازخونواده ام راحت کردي....تهمینه برام می گفت که تمام تلاشت رو می کنی....ممنونمبرايِ سام...ممنونم به خاطر ترمه ام که راحت می خنده........ممنونم بابتِ تهمینه که نگرانی نداره.......سر به زیر انداختم که ادامه داد:-شنیدم داري چکام رو پاس می کنی؟زمزمه کردم:-آره.......به ترانه قول دادم.....زمزمه اش رو شنیدم:-سرت رو بلند کن وقتی داري بامن حرف می زنی!سر بلند کردم.....ابروهاش به هم نزدیک شده بود....اخم کرده بود!دستی به صورتش کشید و گفت:-یادته چه قولی بهم دادي؟!سکوت کردم....-یادته در موردِ ترانه چه قولی بهم دادي یانه؟!-یادمه....-یادته گفتی خوشبخت اش می کنی؟!-یادمه...-یادته گفتی دست درازي نمی کنی بهش؟!یادته گفتی تو قاموست نیست؟-یادمه....نفسی گرفت و گفت:-یادته گفتی اگه این نُه ماه تموم شد وترانه بهت علاقه اي نداشت، می ذاري و میري؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۴دلم لرزید:-یادمه....-یادته قسم خوردي به خدا که اذیت اش نمی کنی؟-یادمه......سکوت کرد و تو سکوت خیره ي چشم هاي پدري شدم که ازم قول گرفته بود...منم قول داده بودم......ازم نخواست کهچک هاش رو پرداخت کنم....ازم نخواست که برم سراغِ طلبکارهاش...بهم گفت اگه دخترم رو دوست داري خوشحالشکن!بهم گفت اگه ادعا داري که دخترم رو دوست داري تو تمامِ مدتی که صیغه اتِ ازش زنیت نخواه.....ومن قول دادم!نه فقط یک قول.....قسم خوردم....کیومرث گلپسند به همین راحتی به من اجازه نداد که دخترش رو عقد کنم.....قسم خوردم.....دلیل آوردم..حرف زدم.....چک وسفته براش امضا کردم...سفید امضا!که اگه باعث بشم خاري به پاي دخترش بره ، به خاك سیاه بنشوندم.....من بهش قول ندادم که به خودش کمک کنم...ولی قول دادم خانواده اش رو سرپا نگه دارم....ترانه نمی دونست پدرش چه قولی از من گرفته بود که اجازه صادر کرده بود که نُه ماه بشه صیغه ي من و به عبارتِخودش اسیرِ من.......نمی دونستم بفهمه چه واکنشی نشون میده...این مهم نبود!مهم این بود که اگه زمانم تموم بشه و پدرش آزاد بشه و تا اون موقع ترانه علاقه اي به من نداشته باشه من باید برم!باید برم و حتی از دور هم نگاهم به ترانه نیفته.....دوباره که صدام کرد نگاهش کردم ، مصمم گفت:-فعلا به خودم اجازه ندادم از ترانه بپرسم که چه حسی نسبت بهت داره...چطور باهاش رفتار کردي چون رو مرد بودنتحساب کردم......شاید نمک نشناسی باشه ولی همه ي این نگرانی هايِ پدرانه رو بذار جايِ نمک نشناسی که مطمئنباش وقتی بیام بیرون و اون نامرد رو پیدا کنم همه ي پول هایی که خرج کردي رو برمی گردونم...ولی بحثِ مناینه........امیدوارم روزي که از زندان آزاد میشم ، نتیجه خوب باشه...هر چی باشه...فقط خوب باشه...آهی کشیدم.....حق داشت این پدر نگرانِ دخترش باشه...ولی کاش منم پدري داشتم که اینطور نگرانِ دلم باشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۵یکی نباید پیدا می شد و می فهمید این دلِ وامونده بسته ي ثانیه به ثانیه ي حضورِ ترانه اس؟!آروم گفتم:-من سرِ همه ي قول هام هستم کیومرث خان...من بهتون گفتم ترانه رو دوست دارم و پاش وایستادم...من قول دادمدستم دراز نشه براي گرفتنِ دخترونه هاش...قول دادم وپايِ این قول هستم...دخترِ شما همه ي زندگیِ منِ.....من پايقولم هستم...فقط....لب گزیدم، خیره اش شدم، با صدایی که می لرزید گفتم:-تحریک اش نکنین براي جدا شدن از من...براي نفرت از من........***تو تاریکی خیره بودم به روبروم...با پدرِ ترانه حرف زدم.......ولی از وقتی که از اون اتاق زدم بیرون ترس افتاده به جونم...ترسِ اینکه ترانه بره....که ترانه علاقمند نشه بهم....که تمام تلاش هام بی نتیجه بمونه....خیره شده بودم و فکر می کردم به اولین روزي که ترانه رو دیدم...کِی بود؟چه روزي بود؟کِی فهمیدم دوستش دارم؟!لبخند زدم...یادِ روزي افتادم که بالا سرِ سیستمی که باهاش کار می کرد ایستاده بود و غر می زد به جونِ رییس اش که من باشمکه چرا یه سیستم نو تر و قدرتمند تر ومجهزتر وبالاتر نگرفتم براشون!؟که چرا تجهیزاتشون کمی قدیمیِ؟که اینطور قال اش بذاره وسط کار؟!به دیوار تکیه داده بودم و به غرغرهاي این دختر گوش می دادم...اون لحظه من نمی دونستم تو آینده چی میشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣۶اون پسري که اون روز از شدت سردرد زودتر کارش رو تعطیل کرد و سرراهش صداي نق زدن هاي دختر زیر دستش روگوش می داد هیچ وقت فکر نمی کرد روزي برسه که همون دختر ازش درخواست مساعده کنه و پسر درحالی که دل بهاون بسته ، بی شرمانه تو چشم هاي دختر زل بزنه وازش بخواد صیغه اش بشه......شاید تلخ بود اعتراف اش ولی گاهی خودم از خودم بدم می اومد.....چشم هام رو بستم.....چشم هايِ سرخِ ترانه پشت پلکم نقش بست...روزي که کلافه با یکی از همکاراش بحث می کرد....وقتی سلام کردم هر دو دستپاچه شدن ولی نگاهِ من رفت پیِ ترانهاي که لبِ پایین اش رو کاملا توي دهن کشیده بود و چشم هاي قهوه ایش مثه یه توپ گرد شده بود!خنده اي کردم وچشم گشودم....تنها بودم....!تو خونه ي خودم....دست دراز کردم و به سمتِ خودم کشیدم اش....صورتم رو تو پارچه ي نرم ولطیف فرو کردم....عطر ترانه بود...پیراهن اش رو جايِ حضورش قبول کرده بودم....جاي حضورِ دخترك موقهوه ایم....که پیشِ خانواده اشبود.....صداي پدرش توي گوشم زنگ می خورد ، همون روز...توي زندان.....ایستاده بود وبا خشم بهم نگاه می کرد....انگشتِ اشاره اش رو سمتم گرفت و گفت:-اگر نخواستت می ري!می رفتم؟کجا می رفتم؟کجا رو داشتم برم دور از ترانه؟!مگه می تونستم فاصله بندازم بین خودم و خودش....دست کشیدم رويِ قلب بی تابم....اضطراب از دست دادنش منو از پامی انداخت....دیر یا زود!ولی ترانه عاشقم می شد...مگه نه؟بهم علاقمند می شد؟!حتما...!!صداي زنگِ موبایلم ذهن آشفته ام رو متوجه خودش کرد....تن خسته ام رو کشیدم سمتش .....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٧اسم ترانه باعث شد سر جام سیخ بشینم....کمر راست کردم و استوار نشستم....هول ودستپاچه مثل پسربچه هاي نوبلوغ جواب دادم:-اَ...اَلو؟!انگار تا حالا با ترانه حرف نزدم...!انگار تا حالا صداش رو نشنیدم.....جوري هُل شده بودم که دستم می لرزید....صداش که تو گوشم پیچید ، انگار جون گرفتم.....لبم به خنده باز شد...مثه دیوونه ها؛ بی دلیل!:-کیانمهر؟!کجایی؟!گوش تیزکردم.....آروم گفتم:-خونه....سلام!صداش آسوده شد...خنده ي آرومی کرد:-سلام...خوبی؟!نگرانم شده بود؟!یعنی می شد که نگرانم شده باشه؟یعنی امکانش بود که دل نگرانِ منِ نفرت انگیزش شده باشه!؟چشم تنگ کردم وبه تاریکی روبروم زل زدم ، آهسته گفتم:-نگرانمی؟!سکوت کرد....صداي ترمه رو می شنیدم که غر می زد به جونِ سامیار.....زمزمه کردم:-ترانه؟می شنوي عزیزدلم!؟صداش رو شنیدم که صاف کرد گلوش رو.....سعی می کرد خودش رو جمع و جور کنه......من این دختر رو خوب می شناختم:-خب....امممم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٨نفس عمیقی کشید و گفت:-آره...نگران ات شدم.....گفتم میاي خونه ي ما....ولی خب.....مگه بهتر از این می شد؟یعنی اصلا لحظه اي قشنگ تر از این بود براي من که ترانه اعتراف کنه نگرانمِ؟!لبخندي زدم و گفتم:-فکر کردم مزاحمم...!پاهام رو تو دلم جمع کردم وبه ناخن هاي پام خیره شدم.....صداش دلگیر شد....یعنی واقعا به خاطر من بود؟:-یعنی واقعا ما همچین اخلاقی داریم!؟هرچی باشی مزاحم نیستی....کِی تا حالا دیدي باهات بد رفتارکنیم!؟چشم هام گرد شد.....این ترانه بود!؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و با تعجبی که نمی تونستم پنهان اش کنم گفتم:-ترانه؟بامنی!؟کیانمهر؟!صداي اون متعجب تر بود:-وا! مگه چی می گم؟!سرخو شانه خندیدم و گفتم:-هیچی.....به نظرت دیرِ که بیام اونجا؟!می دونستم پررویی بود....ولی امان از این دل!***-بهت گفتم ساکت شو!پسربچه ساکت شد....بیشتر تو خودش جمع شد....آروم ناله زد:-مامانی به خدا من کاري نکردم....زن داد زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٣٩-لال شو!حتما باید پشتِ دستت رو داغ کنم تا یاد بگیري نباید بهم بگی مامان؟بغض کرد....سرخورده شد.....چرا نمی تونست؟اون خودش دیده بود که بقیه زن رو مامان صدا می کردن....پس چرا اون نمی تونست؟لبش رو گزید.....اونقدر که خون از چونه اش جاري شد.....هق زد:-ماما...از زبونش جاري بشه پشتِ دستِ زن با اون انگشترِ طلا رويِ لبش نشست...صداي جیغ اش از درد « ن» قبل از اینکهبلند شد...............دستی تکونم داد و چشم باز کردم...سه تا سربالاي سرم بود....دو تا زن...یکی جوون تر ویکی مسن تر ویه پسر....آنچنان نفسِ حبس شده ام رو رها کردم که زن مسن تر گفت:-چیه مادر؟!چی شده؟خواب دیدي؟گفت مادر؟یعنی مامان؟یعنی من بچه اش بودم؟دستش رو گرفتم و همونطور که بلند می شدم به سمتِ خودم کشیدم اش...مغزم کار نمی کرد...تو بهت بودم....محیط اطرافم رو نمی شناختم.....سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و چشم بستم...حس خوبِ آرامش...!صداي متعجبِ پسر بلند شد:-چی کار می کنه؟نفس کشیدم....بويِ خوب بهشت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٠زمزمه کردم:-مامان....همون پسربچه ي شش ساله ي مو مشکی بودم که گوشه ي دیوار کز کرده بود....دستی رويِ موهام نشست:-جون مامان؟لبخند زدم...لذت داشت شنیدن این کلمه.....***ترانه:سام با چشم هاي گرد شده نگاهش می کرد...منم متحیر نگاه می کردم به کیانمهري که سر گذاشته بودي رويِ شونه ي مامان و مامان دست می کشید رويِ موهايِپرپشتِ پریشونش!دستِ خودم نبود که بهش زنگ زدم....اعتراف اش سخت بود ولی به بودنش کنار خودمون عادت کرده بودم...انتظار نداشتم بیاد ولی اومد.چند روزي که تو بیمارستان پابه پامون اومد ، نخوابید ، نگران شد باعث شد با تمام وجود نسبت بهش حس قدردانیداشته باشم.....منی که وقتی امشب به خونه اومدم نگرانی ام برادرم بود که با وجود کمردردي که معلوم نبود به چه دلیل دچار شده ،پیش بابا موند.....وقتی رسیدم خونه و دست و صورتم رو شستم،چاي خوردم ، روي مبل لم دادم و به این فکر کردم که بابا به هوش اومدهتازه حس کردم یه چیزي نیست!جاي یه چیز خالیه!و در کمال ناباوريِ خودم فهمیدم جاي دوتا چشم طوسی و صاحب اشون واقعا خالیه!دستم بی اختیار رفت سمتِ موبایل و شماره اش رو گرفت...انتظار داشتم همراهمون بیاد خونه ، کنارمون باشه ولی نبود...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴١و حالا این مرد که همه مون رو با صداي ناله هاش از خواب بیدار کرده بود دست انداخته بود گردنِ مادرم و مادرم چرادست می کشید روي موهاش!؟سام از شوك دراومد...لب باز کرد که صداش رو بالا ببره که مامان دستِ دیگه اش رو به نشونه ي سکوت بالا آورد وباحرکت لب هاش گفت:-خوابیده!سرگشته و حیران به مادرم نگاه کردم که خم شد و قصد کرد که کیانمهر رو سرِ جاش بخوابونه....سام هم جنبید و دست انداخت زیرِ شونه هاي کیان و هردو با کمک هم آروم سرش رو رويِ بالش فرود آوردن.....خوابیده بود...کیانمهر مجد مثل یه پسربچه خوابیده بود....همون طور بی غم و عمیق...ولی اشک رد زده بود رو گونه اش...لبخند محوي بود رويِ لب هاش...با صدايِ لرزونِ مامان سر بلند کردم:-همیشه اینطوري کابوس می بینه؟همیشه اینطوري می شه؟آخه کدوم مادري اینطوري با بچه اش تا می کنه که تو بغلیه زنِ دیگه اینطور با حسرت بگه مامان....سام عصبی و خشن غرید:-چرا بغل اش کردي؟!مامان دست رويِ بینی اش گذاشت و با غصه گفت:-بریم بیرون بهت می گم....آهسته و آروم دنبالِ مادر روانه شدیم...سام سرخ شده بود و من......شاید سردرگم بودم!درِ اتاق رو که بستم ، سام چرخید و با عصبانیت رو به من گفت:-اصن همه اش تقصیر توئه که الان اینجاست و مامان رو بغل می کنه...اصن تقصیر توئه که به مامان می گه مامان!متعجب جوابش رو دادم:-به من چه؟دیوونه شدي؟مامان غم زده و عصبی گفت:-بسِ! دم سحر حوصله ي دعواي شما رو ندارم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٢بدون نگاه کردن به ما به سمتِ مبلی رفت و نشست...آهسته و همونطور که به دستش خیره شده بود گفت:-شوکه شدم وقتی بغلم کرد ولی....بغض گلوش رو گرفت وبه سختی ادامه داد:-ولی وقتی اونطور مظلوم زیرگوشم گفت مامان ، دلم نیومد پسش بزنم....درسته سختم بود ولی محرمم که بود......عینیه بچه بی پناه شده بود....سربلند کرد و با ابروهاي گره خورده به سام گفت:-چیه؟چرا اونطوري نگاه می کنی؟گناه نکردم که....!ندیدي که...بغض اش آهسته شکست و قطره اي اشک رويِ گونه اش ریخت ، باصداي لرزونش گفت:-منم مادرم.....دل دارم خب......بچه اصلا تو حالِ خودش نبود.....داغ بود دست وصورتش......خیس شده بودازعرق.......خوابِ چی رو دیده بود که اینطوري زابه راه شده بود...الله و اعلم!وبعد دستش رو جلوي صورتش رو گرفت تا اشک هاش رو نبینیم!مادرِ من ، مادرِ دلرحمِ من داشت براي کیانمهر مجد گریه می کرد....من و سام تنها به مادرمون نگاه کردیم...منم دوست نداشتم کیانمهر رو تو چنین حالتی ببینم....حالِ منم بد شد با دیدنِ حال بد اون مرد.....ولی هرچه باشه مادرِ من یه مادرِ.....حس اون فرق می کرد با حسِ من وقت دیدن کیانِ پریشون....چه بچه ي خودش باشه یا بچه ي زنِ دیگه ، حتی اگه اون بچه کیانی باشه که داستانی داشت وارد شدنش به این خانواده، دلش می سوخت وقتی اون رو به این حال و روز می دید...مامان بلند شد و دستی به صورتش کشید با چشم هاي سرخ رو به سام گفت:-پاشو برو تو اتاقش شاید بازم خواب دید....قبل از اینکه سام فرصت کنه چیزي بگه ، از جا پریدم:-من میرم!دستِ خودم نبود این واکنش.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴٣دستِ خودم نبود این از جا پریدن....دستِ خودم نبود این هُل شدن...سام با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد....مامان آهسته و متعجب نگاه ازم گرفت:-باشه...تو برو!سرخ شدم...سام عجیب نگاهم می کرد و خدا داند چی می گذشت تو فکرش!براي فرار از نگاه هاي موشکافانه ي سام سریع به اتاقی رفتم که کیان خواب بود...کمی دورتر ازش روي زمین نشستم....نگاهش کردم....خوابِ خواب بود......پلک هاي بسته اش کمی تکون خورد...فکر کردم بیدارِ ولی قفسه ي سینه اش کهمنظم بالا وپایین می رفت ثابت می کرد یه خوابِ......چهار زانو رفتم سمتش....به چهره اش خیره شدم.....دوست داشتم چشم هاش باز بود من باز نگاهِ مردمک هاش می کردم......دستم بی اراده بالا اومد....می لرزید.....جلو رفت.....یه چیزي تو وجودم می گفت جلوش رو بگیر....نذار بره....اما اختیارش دستِ من نبود...اختیارش دستِ اون صدايِ ضعیفِ توي سرم نبود...نشست روي موهاش....لب گزیدم....آهسته نوازش کردم موهاش رو که بعد.....مثل برق گرفته ها عقب کشیدم.....ناباورانه به دستم نگاه کردم و بعد به مردِ خوابیده ي روبروم....من داشتم چی کار می کردم؟!عقب عقب رفتم وبه دیوار چسبیدم...من داشتم چی کار می کردم!؟با احساس اینکه یکی داره جابه جام می کنه چشم باز کردم و نگاهم خورد به کیان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۴لبخندي زد ، آهسته گفت:-ببخشید....بیدارت کردم!؟اخم کردم...بهش خیره شدم......با صداي گرفته اي گفتم:-چی کار داشتی می کردي؟!آهسته خندید و دستی به موهاش کشید...نگاهم خیره ي چال گونه اش شد......تو دلم حرص خوردم که این مرد چرا بایدگونه اش چال داشته باشه؟......بین خنده ي بی صداش گفت:-دیدم رو زمین خوابیدي...گفتم یه بالش بذارم زیر سرت.....وبعد به نازبالشی اشاره کرد که زیر سرم بود....یکه خوردم...من کِی خوابیدم؟لب گزیدم با یادآوري کارِ دیشبم....نگاه ازش دزدیدم و آروم گفتم:-مرسی....دستم رو گرفت و بوسید وگفت:-واسه کاري که وظیفه امِ تشکرنکن....لبِ بالاییم رو کشیدم زیرِ دندونم....چرا انقدر راحت دستِ من رو می بوسید؟غرورت کو مرد!؟بلند شدم و نشستم...به دیوار تکیه زدم و دست پس کشیدم و معذب گفتم:-نکن....متعجب نگاهم کرد:-چی؟آب دهن فرو خوردم...زبونم روي لب کشیدم و گفتم:-دستم رو نبوس....لبخند زد و دستم رو محکم گرفت ولبش رو پشتِ دستم گذاشت و عمیق بوسید...چشم بست و زمزمه کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۵-می بوسم....من این دست رو می بوسم....چون دستِ توئه....دستِ تویی که دوستت دارم...چشم باز کرد.....معذب بودم ، معذب تر شدم.......با نارضایتی گفتم:-نه....نکن این کارو...دستم رو نبوس...اذیت می شم....نباید غرورت رو بشکنی....براي هیچ کس....خواستم بلند شم که مچِ دستم رو گرفت وبه سمتِ خودش کشید......چشم بستم......نمی تونستم این نزدیکی بهش رو تحمل کنم.....یادم می افتاد دیشب داشتم چی کار می کردم و ازخودم خجالت میکشیدم....دستِ خودم نبود.......خودم نمی دونستم چی کار می کنم......منی که قبلا به راحتی تويِ آغوشش می رفتم حالا مشکلداشتم با این بازوها...با این دست هايِ مردونه و رگ هایی که بهش ابهت می بخشید....مچ دستم رو نوازش کرد و گفت:-غرور معنی نداره جلوي معشوق...می فهمی؟غرور براي کسی که دوستش داري معنا نداره....من دوسِت دارم...این مرد چِش شده بود که اینطور بی پروا ابراز علاقه می کرد؟بهم گفته بود دوستم داره....ازاون روز ، هر روز حداقل یک بار می گفت بهم علاقه داره ولی امروز عجیب شده بود...نگاه هاش عذابم می داد.....دست هاش که نوازش می کرد دست هام رو..........چرا باید همین که بیدار می شدم با این موج هاي سهمگین روبرو می شدم که به منِ سخره ي ضعیف می کوبیدن؟من تازه چشم باز کرده بودم از خواب ، انصاف نبود اینطور غافلگیر بشم...چت شده مرد که اینطور منو لايِ منگه می ذاري؟!چی رو می خواي ثابت کنی که چشم باز نکرده ابراز محبت می کنی به من!؟خواستم بلند شم که دستش رو دورِ کمرم محکم کرد و انگار فهمید که چی تو ذهنم می گذره چون گفت:-از همین امروز می خوام به خودم ثابت کنم می تونم از همه چیزم بگذرم براي تو...براي کسی که دوستش دارم...میخوام تو روت بزنم که دوسِت دارم.....می خوام عمل کنم که بهت علاقمندم...از همین لحظه می خوام تموم محبتِ موندهرو دلم رو بریزم به پات....اونوقت اگه می تونی عاشقم نشو!متعجب نگاهش کردم که خندید وباز این چشم هاي افسارگسیخته ي من رفت پیِ چالِ گونه اش!لعنت کردم به چشم هام وبه شیطون.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣۴۶بلند شدم و دستپاچه گفتم:-مامان حتمی تا الان بیدار شده...!می خواستم فرار کنم از این حجم اتفاقات که هنوز بیدار نشده رو سرم آوار شده بود.....از اتاق بیرون زدم و از عمقِ ریه ام دم کشیدم و باز دم بیرون دادم....دستی به پیشونی ام کشیدم...پشیمون بودم از خودم و کارِ دیشبم....همین نمی ذاشت آروم کنارش بشینم......چی گفت؟می خواد چی کار کنه؟منو عاشق خودش کنه؟پوزخند زدم به این فکر.......می خواي محبت کنی و منو عاشق خودت کنی؟مگه تا حالا محبت نمی کردي؟چی تغییر کرده با محبت هات....؟؟ویه صدایی ته دلم گفت خیلی چیزها.....خیلی چیزها...خودت هم میدونی که دیگه تنفرت تو نقطه ي اوج اشنیست....خودت هم میدونی اگه نفرتی هست ، خودش رو تو پستوها پنهان کرده.....صداي مامان منو از فکر بیرون کشید...صدام می کرد...جواب دادم:-جونم مامان؟با ابرويِ بالا رفته و حق به جانب نگاهم می کرد....بادست اشاره کرد که دنبالش برم تو آشپزخونه...خمیازه کشان دنبالش رفتم.......به چهارچوبِ در تکیه زدم و گفتم:-بله!؟بدون اینکه بهم نگاه کنه وهمونطور که نون می چید توي سبد گفت:-چی شده اولِ صبحی وایستادي جلو در اتاق و تو فکري و لبخند ژکوند می زنی؟!باتعجب نگاهش کردم...من لبخند زدم؟من؟با ابروهایی برافراشته گفتم:-من؟من ژکوند زدم؟خندید ، سري تکون داد و گفت:
-ژکوند رو نزدي!...ولش کن.........برو بقیه رو صدا کن بیان صبحانه....می خوام زودي بریم ملاقاتِ بابات....همونطور خیره اش شدم....مشکوك بود!چی پیشِ خودش فکر می کرد......
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید