قسمت 3 | جایی نرو
من پیشِ خودم واون مرد قول داده بودمبه این خونواده سروسامون بدم...وبه قولم عمل میکردم،دستهام رو توي هم گره کردم وگفتم:-شنیدم یه پسرخاله داري که دکترِ....خنده اي تمسخرآمیز کرد وسري تکون داد وگفت:-شنیدي؟خسته نباشی!میتونم بشمرم چندبارباهاش بیرون رفتیم!
لبخندي زدم وتکیه زدم وبه صندلی وگفتم:-میشه ازش بخواي که یه پزشکِ خوب وماهر پیدا کنه؟ابروهاش رو بالا برد،پرسید:-براي خودت؟توکه بهترین...پریدم بین حرفش،فعلا نمیخواستم درباره ي خودم حرف بزنم،سري تکون دادم وگفتم:-براي خودم که نه...براي سام...برادرِ ترانه...براي جراحیِ زانوش....موشکافانه نگاهم می کرد،بهش خیره شدم،چیزي براي پنهان نداشتم...ترسی هم نداشتم،بعدازکمی سکوتِ سنگین گفت:-میدونم چی تو سرت میگذره...به نظرت ترانه که هیچ،برادرش قبول میکنه؟فکرنکنم چشم دیدنت رو داشته باشه!سایهات رو باتیرمیزنه!نوك انگشتهام رو به هم تکیه زدم وازلابلاش به حسین خیره شدم وگفتم:-فعلا اونی که میخوام رو پیدا کن،سام هم باخودم...پوزخند زد...متنفربودم ازاینکه یکی باپوزخندهاش روي اعصابم راه بره!بالبِ کج شده اش گفت:-میخواي چی کارکنی مثلا؟بزنی پسِ سرش بیهوشش کنی ببریش اتاقِ عمل وقتی هم که بیدارشد کارازکارگذشتهباشه؟!داشت حوصله ام رو سرمی برد..به اندازه ي کافی توي زندگیم مشکلات داشتم،نمیخواستم راه حلشون رو یکی یکی برايحسین توضیح بدم ببینم مورد قبولش هست یانه!بی حوصله گفتم:-بس کن حسین.....بذار قدم اول رو بردارم....بقیه اش رو یه کاري میکنم.بلندشد ودرحالی که به سمت درمیرفت گفت:-خشت اول چون نهد معمار کج،تاثریا میرود دیوار کج!کنارِ درایستاد وگفت:-حرفی نیست...من به مهران میسپارم.....ولی داري باکارات نگرانم میکنی کیان...راهی که میري درست نیست!دررو بست ومن خیره موندم به درِ بسته....یه پسرِ 12 ساله،جلوي بی بی نشسته بود وهمونطور که باگوشه ي آستینِ لباسش بازي می کرد گفت:-خب بی بی؛خواستم نگرانم بشن!نگاهش نمیکرد،بی بی نگاهش رو داده بود به بافتنیِ توي دستش واصلا توجه نمیکرد به اینکه پسربچه ي روبروشخیلی محتاجِ چشمهايِ گرمشِ،تلخ وتند گفت:-تو غلط کردي خواستی نگرانت بشن...کسی نگرانِ تونمیشه ازاون خونه....فقط من و عزیزبدبختت رو زَهرِ تَرَك کردي...پسر شرمنده بود...بی بی وعزیزش همینطوري همیشه نگرانش بودن،حقشون نبود که اینطوري اذیتشون کنه،رو زانو جلورفت ودستِ بی بی رو بادستهاي کوچیکش گرفت وبوسید وبابغض گفت:-غلط کردم بی بی....باهام اینطوري حرف نزن،نمیخوام مثه اونا باشی...اونطوري حرف نزن....بی بی،میمیرم ها تو وعزیزهم باهام اینطوري حرف بزنین..دق میکنم....بی بی درمونده به پسرِ روبروش نگاه کرد که توي زنگِ تفریح ازمدرسه بیرون رفته بود،مدرسه و بی بی وعزیز رو به هولو ولا انداخته بود...مسئولین مدرسه هم با خونه تماس گرفته بودن..ولی براي ساکنین عمارتِ بزرگ اصلا اهمیت نداشتکه این پسر که تا صبح تب داشت وصبح بانقشه اي که تو سرش داشت بی بی رو راضی کرده بود وبه مدرسه رفتهبود،چه به سرش میاد.....ونزدیکِ عصربود که پسرك برگشت خونه،بی بی نَزَدِش،عزیز دست روش بلند نکرد ولی هردو ازش قهرکردن...عزیزرفت وتوي اتاق دراز کشید ونگاهش نکرد،بی بی هم بافتنی به دست بهش بی توجهی می کرد وتند وتلخ باهاش حرفمیزد واین خارج ازتحمل پسر بود....دست دراز کرد وتنِ نحیف پسر رو توي آغوشش کشید،دست کشید روي بدنِ لرزونش وسرش رو بوسید....آهستهزیرگوشش گفت:-این راهش نیست مادر به فدات!آه کشیدم،چشمهام میسوخت......بغض چسبیده بود به گلوم،مثه یه قده ي سرطانیِ بدخیم!هرکاري میکردم نمیرفتپایین....چشمهام رو مستقیم دوختم به قابِ عکسِ سه نفره ي رويِ میز...من،عزیز،بی بی.....***تنِ خسته وبی رمقم رو تا تويِ سرویس بهداشتی کشوندم ووضویی گرفتم...حالم خیلی خراب بود.....خیلی...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٣امروز وقتی عصر،موبایلم زنگ زد وصداي نگرانِ سوگل توي گوشی پیچید،فهمیدم یه اتفاق بد افتاده وچی بدترازاینکهبی بی حالش بد شده بود؟تو تمامِ طولِ راه،تاتونستم فکرِ بد کردم،تاتونستم براي خودم داستان بافتم ازاینکه چی شده؟بی بی ام چه به روزش اومديکه سوگل باهام تماس گرفته؟بی بیِ من که خوب بود!بی بی همیشه باید خوب باشه!پله هايِ بیمارستان رو که بالا میرفتم جونم داشت درمیرفت...مَرد بودم،درست.....ولی مردي که مادرش رويِ تختبیمارستانِ،مردي که مادربزرگی که کم از مادر نذاشته براش روي تخت بیمارستانِ،چه حالی باید داشته باشه؟مُردم تا دکترش رو دیدم ووقتی بهم گفت که قلبِ بی بیِ من ضعیفِ....بگم دنیا رو سرم آوار شد؟دنیا کمِ....آوار شدن دنیارويِ سرم کمِ براي توصیفِ حالم...فقط میتونستم بگم حالم خراب شد...جوري که کم مونده بود بشینم وزار بزنم....فکراینکه یه روزي بی بی ام نباشه،دیوونه ام می کرد....تماما لحظاتی که عزیز ازدست رفت جلوي چشمم بود...عزیز هم کمنذاشته بود برام....هیچ وقت طرفِ علیرضا رو نگرفت...عزیز وبی بی همیشه طرفِ من بودن....طرفِ یه بچه!دست وپام می لرزید،عرقِ سرد نشسته بود رو تیره ي کمرم،حرف زدنم یادم رفته بود...تته پته می کردم،چرت وپرت میپرسیدم.....دکتر هم که کلافه بود ازاینکه یک بار براي "اونا"توضیح داده بود وحالا مجبور بود به یه پسرجوونی کهخودش درحال سکته بود توضیح بده،برام مورد به مورد گفت...گفت عصبی اش نکنین،گفت ناراحتش نکنین..گفت کارينکنین به قلبش فشار بیاد....هرحرفی که میگفت حس میکردم دارم از بی بی دورمیشم....اگه براي بی بی درد ودل نمیکردمبراي کی درد ودل میکردم؟اگه بی بی تنِ خسته ام رو تو آغوش نمیگرفت،کی میگرفت؟اگه بی بی اشکهام رو جمعنمیکرد...کی دست میکشید روي صورتم؟کی؟ومن اگه هرکدوم ازاین کارها رو میکردم،به بی بی فشار می اومد...به قلبِبزرگ ومریض بی بی ام فشار می اومد....ولی به درك!حاضربودم ازغصه دق مرگ بشم ولی بی بی باشه...بی بی باشه وسایه اش بالاي سرم باشه....بی بی باشهوباهام شوخی کنه،بی بی باشه وهی سیخونک بزنه به بازوم وغربزنه که تنت سفته...هی غر بزنه که انقدر کارنکن...فقطبی بی باشه...بعد ازاینکه قرارشد بی بی امشب رو توي بیمارستان باشه وسارا پیشش بمونه،فردا هم که مرخص میشه ومیره عمارت...مناومدم خونه....اومدم خونه به امید یه جنگ دیگه باترانه؟نه...فقط به امید اینکه پناه ببرم به خدام..توهمون گوشه ي تاریک اتاقم....ساکت وآروم...بعد سربه سر سازم بذارم ویه کمعقده ام رو خالی کنم....خیلی وقت بود تنهایی ام رو باصدام شریک نشده بودم...خیلی وقت!زار زانو زدم جلويِ سجاده.....خیره شدم به مُهر....بلندشدم وقامت بستم..دستهام می لرزید،صدام ازبغض درنمی اومد،گلومدرد میکرد...داشتم خفه می شدم!شونه هام سنگین بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۴ستایشش کردم وخواستم بی بی بمونه..گفتم مهربون وبخشنده اس وخواستم بی بی مهربونم رو بهم ببخشه....گفتم منو ازگمراهی نجات بده وبی بیِ مهربونم رو از مرگ دورکنه...بی بی همه چیزمِ خدا....بی بی همه چیزم بود!خم وراست شدم...رکوع وسجده....یه قطره اشک نمیریختم....فقط بغض داشتم..درد داشتم....پیشونی ام رو به مُهر فشار میدادم،چشهام رو محکم بستم وسجده کردم...دوست نداشتم سربلند کنم..دوست نداشتمسربلند کنم ودور وبرم رو ببینم ودوباره بیفتم تو گردابِ هراسِ نداشتنِ بی بی....بی بی مادر بود...من مادرم رو میخواستم...نماز که تموم شد،تسبیح به دست گرفتم وذکر گفتم...دلم بد گرفته بود وخدا رو میخوندم..مثه همه ي این سالها که حتیمعجزه ي دستهايِ مادربزرگِ مادرنمام هم نتونست آرومم کنه....سرپیش آوردم برابرخدا وزانو زدم وناله زدم.....که خودشآرومم کنه....ذکرم رو که گفتم...خودم رو کشیدم سمتِ گیتارم...گیتارِ قهوه اي رنگم.....خاك روش نشسته بود.مدتها بود سراغشنیومده بودم...بی بی هروقت منو گیتار به دست می دید میگفت:فقط همینمون مونده بود مطرب بشی!چشم بستم،بادستهاي لرزون سیمهاش رو به حرکت درآوردم وباصدایی لرزون تر خوندم:-اي همه آرامشم ازتو،پریشانت نبینمچون شبِ خاکستري سردرگریبانت نبینماي تو درچشمانِ من یک پنجره لبخندِ شاديهمچو ابرِ سوگوار اینگونه گریانت نبینم....اي پر ازشوقِ رهایی رفت.......نتونستم...نتونستم باقی اش رو بخونم....پیشونی ام رو به گیتارتکیه زدم وآروم اشک ریختم.....داشتم می ترکیدم....داشتممیترکیدم ازترس بلایی که داشت سرم می اومد....***به خاطرِ رضایتِ بی بی باید تن به کاري میدادم که میدونستم براي خودم بد میشه...میدونستم یه رازِ بزرگِ زندگی امروممکنِ براي ترانه برملا کنه ومن میترسیدم!بازهم مونده بودم بین ترسهام...تنها بین این همه وهم داشتم دست وپا میزدم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۵سه روز ازبدشدنِ حالِ بی بی میگذشت وحالا زنگ زده بود وگفته بود که دستِ ترانه رو بگیرم وببرم پیششون،بدونحضورِ خودش....بدونِ بودن خودش...چون خودش قراربود باچند تا ازدوستاش برن امامزاده صالح وشب به جاي رفتن بهعمارت،بیاد پیشِ من...ولی من همون زمانِ نبودش رو باید چه میکردم؟فاصله ي زمانی اي که من توعمارت باترانه واونابودم وبی بی ودوستاش توراهِ برگشت...من این خلا رو چطور پرمیکردم؟سرم پر بود ازصدا...ازصداهایی که حرف میزد برام...واقعیت بودن....صداهایی ازگذشته ها،ازکنایه ها،اززخم زبون ها....اصلا اگه قرارنبود بی بی خودش اونجا باشه چرا من باید اونجا میرفتم؟میرفتم وبااونا سرِ یه میزمینشستم وچی رو به رخترانه میکشیدم؟بدبختی ام رو؟سربه پنجره تکیه زدم وآهسته نالیدم:-چرا بی بی؟چراعزیزکم؟براي چی منو تواین منگنه گذاشتی فدايِ چروکاي دستت؟آخه من چه کنم بی بی؟میترسم!بی بیِ من حتی به توصیه هاي دکترش وغرغرهايِ علیرضا ونازي هم توجه نکرد....حرف خودش رو زد،قرارِ بره وزیارتکنه...مثه همیشه!ومنو باسرانداخت بین این همه تردید وترس....اونا هم مجبور به پذیرش من شدن....براي اینکه با بی بی بحثنکنن،اعصابش رو بهم نریزن...مثلامعرفیِ نامزدم بود...چطور ترانه رو راضی میکردم؟خدایا من بااین همه گره تو زندگیم چه میکردم؟به دادم برس خدا....نفسی گرفتم وباتردید رفتم سمتِ اتاقِ ترانه...اتاقی که ازاون شبِ مهمونی،شده بود اتاقِ ترانه...باتختی که سفارش دادموترانه لباسهاش رو،جاي خوابش رو ازم جدا کرد....در زدم،صداي بله گفتنش بهم اعتماد به نفس داد،در رو باز کردم و کفِ دستم روبه چهار چوبِ در زدم،لبم رو ترکردموگفتم:-چی کارمیکنی خانم؟نگاهم نکرد،سرش توي همون لب تاپی بود که من نمیدونم کدوم آدمی انداخته بودتش بینِ زندگیِ بی سروسامونما.....آهسته جواب داد:-دارم کارم رو میکنم...نفسی گرفتم،لب گزیدم وگفتم:-فردا دعوتیم....باید بریم...خیلی هم مهمِ!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩۶کیانمهر:میترسیدم ازحضور تواون خونه... 27 سال بود آرامش وآسایش نداشتم؛روح وروانم آسیب دیده بود ازاهالی اون خونه....ترسِ من فقط رفتار اونا نبود که شاید میتونستم تحملشون کنم ولی ترانه...واي اگه ترانه میفهمید...قبولم میکرد؟منو بااینهمه مشکل قبول می کرد؟بااین درد؟جلوي آینه ایستاده بودم وبه مرد ترسو وضعیفِ توي آینه خیره شدم..اگه امروز من اینم،اگه تبدیل شدم به یه ترسوتقصیراوناست...اون آدمها منو یه مردِ ترسويِ ضعیف بارآوردن...ثانیه به ثانیه ي خاطراتِ اون خونه عذابِ منِ،دردِ منِ...ومن میترسم از اینکه کسی سردربیاره ازاین زخمِ چركشده...میترسم ازاینکه کسی بخواد دوباره دستکاریش کنه...دستی کشیدم به کتِ مشکیِ براقم...خوشتیپ کرده بودم،بهترینِ لباسهام رو پوشیده بودم ولی براي کی؟براي کسایی کههیچ وقت چشم دیدن من رو نداشتن؟براي کی؟براي کی که به من بباله؟که قربون صدقه ي قد وبالام بره؟حتی دختريکه امشب میخواستم به اسم نامزدم معرفیش کنم،ازم متنفربود...اینو خودمم فهمیده بودم.....عجیب وغریب نبود!نگاه هاشداد میزد که دلِ خوشی ازم نداره....دست لرزونم رو جلو بردم..چرا می لرزي لعنتی؟براي چی؟مگه چی کارت نکردن که میترسی امشب سرت بیارن؟غیرازاین بود همیشه تحقیرشدي؟همیشه دردکشیدي؟همیشه حسرت کشیدي؟تو مردِ حسرتهایی!پس این لرزچیه که افتادهتو استخونات؟پنجه هام رو دورِ ادکلن پیچیدم وبه خودم ادکلن مردونه اي رو پاشیدم که عطرش مدهوش کننده بود ولی براي کی؟برايکی عطر میزنی وخوشگل میکنی؟کی میخواد تو آغوش بگیردت وعمیق بو بکشه و لذت ببره ازعطري که با عطرتنتمخلوط شده؟تمام عمرم سوال شده بود که چرا؟چه کسی؟براي چی؟یه عمر اینو از خودت بپرسی،دیوونه نمیشی؟عذاب نمیکشی؟یه عمر حتی براي نفس کشیدن خودت هم بپرسی چرا؟برايکی؟زنده موندن برات سخت نمیشه؟به والله میشه!کلافه کفِ دستهام رو چسبوندم یه میزِ آرایش روبروم..میزي که تو دلم قند آب میشد وقتی فکرمیکردم زنِ زندگیم لوازمآرایشش رو روش بچینه وجلوش بشینه وسرخاب سفیداب کنه...میبینی؟زندگیِ من همین حسرتهاي کوچیکِ....همین!دستهام رو مشت کردم وبه هم فشردم...باید تلاش میکردم به هم نریزم...ولی چه جوري؟من همین الانش هم به همریخته بودم..همین الانش هم داشتم پس می افتادم..همین الانش هم زیرِ بارفشارِ روانی داشتم دیوونه میشدم...به ساعتم نگاه کردم،باید زودترمیرفتیم..نمیخواستم بابتِ تاخیرتوهین بشنوم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٧دستی به موهام کشیدم وآیت الکرسی خوندم....آره..من وحشت داشتم..من وحشت داشتم ازروبرو شدن باآدماي اون خونه.....من وحشتِ 27 سال شکنجه ي روحی وجسمیرو داشتم.....نفس گرفتم وترانه رو صدا زدم،شاید وجودش،حتی با اینکه توجهی آنچنان به من نداشت...دلگرمی می شد برام...فقطامیدم بی بی بود...که شاید آخرشب میدیدمش....***ترانه:خون خونم رو میخورد....من امشب داشتم کجامیرفتم؟من بااین مرد قراربود کجا برم؟به چه عنوانی؟قراربود باچه کسایی روبرو بشم؟چطور برخورد کنم؟اما فکرکنم اضطراب خودِ مجد ازمن بیشتربود که رنگش پریده بود ومدام بهم نگاه میکرد..من این مجدِ ترسو رونمیشناختم...من این مجد رو نمیشناختم که اینطور پریشون باشه هرچند....مجدي که قبلا دیده بودم رو هم درستنمیشناختم!کنارش نشسته بودم واون مدام دست میکشید روي دنده،آهسته مشت می کوبید روي فرمون...تشویشش وصف ناشدنیبود....واین تشویش به منم سرایت کرده بود...وقتی که جلويِ یه عمارت شاهانه ایستاد،متعجب شدم که من،امشب،با مجد اینجا چی کارمیکنم؟کجا بود این خونه ي بزرگ که شده بود کلبه ي وحشتِ مجد؟جلوي درایستاد وبوقی زد،یکی دودقیقه اي طول کشید تا پیرمردي لنگه ي کوچیک در رو بازکرد ونگاهی به بیرونانداخت،بادیدنِ مجد پشتِ رُل لبخندي زد ودر رو کامل بازکرد...حتی تا وقتی ماشین تويِ حیاط پارك شد هم به خودمزحمت ندادم سوالهاي توي ذهنم رو بپرسم...ولی وقتی مجد پیاده شد ودرِ سمتِ من رو بازکرد وبازوش رو جلوم گرفتباچشمهاي گرد شده نگاهش کردم....دیگه طاقتِ سکوت رو نداشتم،پرسیدم:-میشه بپرسم اینجاکجاست؟براي چی اومدیم اینجا؟کلافه نگاهم کرد وگفت:-بهت که گفتم!یه مهمونی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٨بازنگاهی به بازوش کردم که هنوز جلوم بود،اخم کردم وپرسیدم:-من امشب به چه عنوانی باید کنارت باشم؟نگاهم کرد،توي چشمهاش التماس موج می زد،گفت:-نامزدم!همینطور نگاهش کردم،نه پلک زدم،نه حرفی زدم....نامزدش؟خدایا این مرد چه فکرمیکرد؟!نامزد!من،نامزدِ کیانمهرِ مجد؟یعنی دقیقا میخواست من رو امشب به این عنوان معرفی کنه؟به کی؟این کارش یعنی چی؟بازوش رو جلوم تکون داد وعصبی گفت:-بگیر دیگه بی صاحابو!دستِ سردم رو جلو بردم ودوربازوش حلقه کردم،وقتی به سمتِ عمارتِ بزرگِ روبرمون میرفتیم گفت:-ببین.....تو امشب نامزدِ منی....خب؟منو دوستم داري..خواستم بین حرفش برم که نالید:-تورو خدا ترانه!قلبم داره می ایسته!یه کم باهام راه بیا!دهنم بسته شد ازعجزِ توي صداش،هیچ نگفتم که ادامه داد:-وانمود کن دوستم داري...نمیخوام حرکاتِ عجیب غریبِ عاشقونه ازت سربزنه...فقط خُردم نکن..تحقیرم نکن...خب؟اینآدما برام مهم ان ودرعین حال منتظرن تا منو بکوبن! آتو دستشون نده....استرسِ توي صداش به منم منتقل شده بود...داشتم میترسیدم..مگه کجا داشتیم میرفتیم که چهارستونِ وجودِ این مرد رولرزونده بود؟ازبین لبهاي خشک شده ام باصدایی که می لرزیدگفتم:-اینجا کجاست؟اینو که حق دارم بدونم....ایستاد ومنم متعاقبا ایستادم،دستِ دیگه اش رو رويِ دستم گذاشت،نگاهم کرد،مردمکهاش می لرزید...خدایا چهخبره؟لبخندمهربونی زد وآهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٩-توچرا ترسیدي دختر؟چرا دستات انقدر سردِ؟مطمئن باش هربلایی سرِ من بیارن،به تو احترام میذارن.....من خوبمیشناسمشون....دوباره پرسیدم،این بارخیره توي چشمهايِ درشتش:-اینجا کجاست؟نفسی گرفت،انگار داشتن جونش رو میگرفتن تا حرف بزنه،انگار داشت قبضِ روح میشد،نگاهش رو به عمارت دوختوگفت:-خونه ي پدریم!مات بهش نگاه کردم...این مرد که گفت همیشه تنهاست...این مرد که تويِ گفته هاش اسمی ازپدر نبرد...چطور اینعمارت که اینطور این مرد رو ترسونده شده خونه ي پدریش؟!چرا کسی نبود بهم توضیح بده که چی داره دور و برم میگذره؟بااین گیجی،بااین بهت وضربه اي که بهم وارد شده بود چه کنم؟!دستم رو فشرد وباالتماس گفت:-ترانه،هرکاري میخواي بکنی بامن،بذاربعدازامشب....خب؟فق ط امشب رو برام احترام قائل شد...نذار ازم بهونه داشتهباشن....سري تکون دادم،نه به نشونه ي اینکه میفهمم چی میگه،فقط به نشونه ي اینکه پیش بریم....!یعنی امشب کیانمهرمجد قصد داشت منوبه عنوان نامزدش به پدرش معرفی کنه؟شاید هم به مادرش...شاید به هردو...من باید چی کارمیکردم؟در که بازشد وشونه به شونه ي کیانمهر داخل شدیم....لال شدم ازشوکت وجبروتِ این قصر...اگه پدرومادرش توي اینخونه زندگی میکردن؛پس این مرد چرا تنها تواون خونه بود...صداي زنی باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم،زنی نسبتاجوون،لبخندي زد ودست درازکرد وگفت:-پالتوتون رو....قبل ازاینکه حرفش کامل بشه کیانمهر مضطرب گفت:-نه حنا جان،ترانه یه مقدارسردشِ!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٠به کیانمهر نگاه کردم،زبونم واقعا قاصربود...واقعا ازکارافتاده بود وحرف زدن یادم رفته بود...نگاهم رو به اطراف دادم،خونه وسایل تزیینی عجیب وغریبی نداشت،ولی باشکوه بود،فرشهاي دستبافِ اصل که اصالترو داد میزد!تابلوهاي زیبا ازطبیعت،تابلويِ عاشوراي فرشچیان یه سمت،وسمت دیگه تابلويِ ستاره ي صبحِ فرشچیان....لوسترِ زیبا وپرنور.....مبل هايِ ساده ولی بسیارزیبا......وصفی نداشتم براي اون خونه......به راه پله اي نگاه کردم که به بالاختم می شد....دستی دستم رو فشرد،گنگ خیره شدمبه کیانمهر که بانگرانی نگاهم میکرد،آهسته لب زد:-خوبی قربونت برم؟آهسته ترلب زدم:-من اینجا چی کارمیکنم؟چشمهاش مهربون بود،خیلی مهربون...دیگه انگار تواین محیط ازاین چشمها متنفرنبودم،چون تنها آشنایی بود کهمیشناختم...باید بهش اطمینان میکردم وچنگ مینداختم تافرو نرم...کمی خودش روبهم نزدیک کرد وپیشونی ام رو بوسید،صداش لرز داشت:-خودمم نمیدونم.....فقط یادت نره چی ازت خواستم...صدايِ زنی باعث شد ازم دور بشه،زنی که معلوم بود سنی ازش گذشته ودرعین حال بسیارسرزنده بود:-پس ترانه تویی؟!نه تحقیرکننده حرف میزد،نه باغرور....نه سرد ونه بامحبت زیاد...بیشترکنجکاو بود....حرف بزن ترانه..حرف بزن...چرا زبون به دهن گرفتی؟به مغزِ ازکارافتاده ام فشارآوردم وبالاخره زبون بازکردم:-بله....لبخندي زد،باخودم فکرکردم بالبخند چه زیبا می شد...نزدیکم شد ودست دراز کرد براي فشردن دستم.....ازکیانمهر کمیفاصله گرفتم وبا زن دست دادم،کیانمهر بهم نزدیک شد ودست دورکمرم انداخت وروبه زن گفت:-سلام نازي جان..حالت خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠١اما زن که تازه فهمیدم نازيِ حتی توجهی به کیان نکرد وآهسته گفت:-علیک!متعجب به نازي نگاه کردم،چطور بامن اینطور برخورد می کرد وباکیانمهر انقدر سرد وتاحدودي تحقیرآمیز.....زن برگشتوبه افرادي که متوجه شدم پشت سرشن گفت:-ایشون همون ترانه خانمی هستن که بی بی براي دیدنش بهمون گفت این دورهمی رو ترتیب بدیم...نگاهم رو به پشت سرش دوختم،مردي خوش چهره وباموهاي جوگندمی...تصاویري پیشِ چشمم جرقه زد،این مردِ همونمردِ عکسِ خانوادگی بود واین زن،همون زد...پسرهاي پشت سرش،همون پسرهاودخترهایی که کنارهم ایستاده بودنهم.....همون ها!باآخرین عکسی که دیده بودم چندان تغییري نکرده بودن...بین اون همه عکسی که کیانمهر ازشونداشت،آخرین عکس خیلی نزدیک به این زمان بود...!اماحالا یه مردِ غریبه کنارِ دختربزرگترایستاده بود وزنی جوون هم کنارِ دخترکوچکتر...... نازي دستم رو گرفت وجلوکشید،نیم نگاهی به عقب انداختم،کیانمهرغمگین بود...چرا؟زن من رو تک به تک به آدمهايِ روبروم معرفی کرد:-خب ترانه جان...این مردِ خوشتیپ که میبینی،همسرِ من،علیرضاست...سري براي علیرضايِ پابه سن گذاشته ي باجذبه تکون دادم،این همه شباهت؟چندسال پیرترِ کیانمهربود!زیرلب سلامیدادم که پاسخ داد،زن روبروي جوونها ایستاد ومعرفی کرد،دخترِ بزرگتر رو سارا ومردِ جوونِ غریبه رو شوهرش،کامرانمعرفی کرد....دخترِ کوچکتر رو سوگل....پسرِ جوون رو میعاد وپسرِ بزرگتر رو میران معرفی کرد وزنِ جوون روعروسش،هدیه...یعنی اینها بچه هاش بودن.....زن هم شباهتی به کیان داشت....یعنی این آدمها خانواده ي کیان بودن؟پس چرا هیچکس بهش توجهی نداشت؟مگه میشه پسرِ خونواده با به اصطلاح نامزدش براي اولین بار پا توخونه ي پدریش بذاره واینطوري رفتار بشه باهاش؟چرا این انسانها برام عجیب بودن؟بازهم کیانمهر کنارم قرارگرفت،روبه جمعیت بالبخندي لرزون گفت:-امیدوارم همگی حالتون خوب باشه...علیرضا که به طور کلی نادیده اش گرفت،سوگل لبخندي زد،سارا باغرور دست شوهرش رو که میخواست سلامی بده ،گرفت وبه سمت مبلهارفت....میعاد محو لبخند زد وسرتکون داد،میران هم سلامی زیرلب گفت،هدیه دست شوهرش روگرفت وباخوشرویی جلو اومد،دست به سمتم درازکرد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٢-خوشحالم میبینمت...دست تو دستش گذاشتم،هدیه رو به کیان گفت:-آرزوي خوشبختی براتون دارم...کیانمهر ممنونی گفت وهمگی به سمتِ سالن هدایت شدیم....ومن هنوز گیج بودم که تو این خونه چی میگذره!اگه کیانمهر پسرشون بود،پس چرا توي هیچ کدوم ازاون عکسهایی کهدیده بودم اثري ازکیان نبود؟واگه این آدمها خونواده اش نبودن،پس چرا اون عکس ها رو ازشون داشت؟!چی به چیه؟کی به کیه؟وقتی کنارِ کیانمهر نشستم،براي حفظ شخصیتم هم که شده لبخندي به سارا زدم که بهم نگاه میکرد،به پشتیِ مبل تکیهزد وگفت:-خب ترانه جون،شما کجابا نامزدت آشنا شدي؟!نامزدم؟نامزدم کیه؟منظورش کیانمهرِ؟کیانمهربازوم رو نوازش کرد ومن که گیج بودم هیچ اعتراضی نکردم،به جاي من کیانمهر پاسخ گفت:-ترانه یکی ازکارمندايِ شرکتِ.سري به تایید تکون دادم،سارا اخم کرد وبالحن تندي پرسید:-من ازتو پرسیدم که پریدي وسط؟چشمهام اگه جایی داشت بازهم گشاد می شد!سارا نگاه خشمگینش رو ازکیانمهرگرفت وبه من نگاه کرد ولبخندي زد،لبخندش تظاهرنبود.....خدایا من دارم دیوونهمیشم؟!سارایی که انقدر باکینه باکیانمهر حرف میزد،بامنی که نامزدش معرفی شده بودم چرا انقدر خوب رفتار میکرد؟دستهاش رو توي هم قفل کرد وگفت:-خب ترانه جون،میگفتی.....کجا باهاش آشنا شدي؟اصلا تحصیلاتت چیه؟زیرِ اون همه نگاه غریبه صحبت کردن خیلی سخت بود!لبخندي لرزون زدم وگفتم:-بله...همونطور که...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٣یعنی باید جلويِ این آدمها ازش دفاع میکردم؟فکرکنم باید یه شب تنفرم رو بی خیال میشدم...من هرچی باشم....آدمِ خردکردن یک نفر جلوي جمعیت نیستم،نفسی گرفتم بابتِ جمله اي که باید به کار ببرم:-همونطور که کیانمهر جان گفت،من کارمندِ شرکتش بودم....تحصیلاتم هم،لیسانس کامپیوتردارم....سوگل باذوق گفت:-آخ جون!پس مثه خودمی!نگاهش کردم......ازبینِ همه ي دخترها وپسرهایی که اینجا بودن،سوگل شباهت نداشت،بلکه خودِ کیانمهر بود...کیانمهرِمونث...!دیگه شکی میموند که اینا خانواده اش؟ولی خیلی مجهول بودن!مثه یه معادله ي پر ازمجهول!کیانمهرآهسته انگشتهاش رو روي بازوم حرکت داد،اصلا نمیخواستم نگاهش کنم و واکنشش از اینکه اونطور خطابشکردم رو ببینم...روبه سوگل پرسیدم:-ازچه نظر عزیزم؟نازي که روبروم نشسته بود بالبخند گفت:-آخه سوگل هم عاشق کامپیوتر؛عاشقِ برنامه نویسی!لبخندي زدم ونازي رو ازنظرگذروندم،می شد حدس زد که نزدیکِ 50 داره......اما فوق العاده رو فرم بود...موهايِ مشکیرنگش برق می زد،بااون کت وشلوارِ طوسی،بی نهایت مقتدر نشون میداد.نفسی کشیدم.....داشتم گیج می شدم،نازي مادر کیانمهر بود؟پس چرا انقدر ازشون دورشده بود که میگفت کسی تويِزندگیم نیست!؟میعاد که کنارِ دامادش نشسته بود،بانیشخندي گفت:-عاشقِ برنامه نویسی هست،اما برنامه مینویسه واسه ساعت خوابِ عروسکاش!سوگل پرحرص گفت:-میعاد،عزیزم...شما که تنها میشی که!میعاد خندید وابروهاش رو بالاانداخت،به مبل تکیه زد وگفت:-میخواي چیکارکنی؟باملاقه پلاستیکی ات بکوبی تو سرم؟چه قدر منو یادِ کامی وترمه مینداختن.....نفسِ عمیقی کشیدم وصدايِ کیانمهر ازبیخِ گوشم باعث شد یخ کنم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۴-ازصلابتت خوشم میاد دختر......خوب میتونی خودت رو جمع وجورکنی.....معرکه اي!خواستم جوابی بدم که صدايِ پوزخندي که علیرضا زد،روفکر کنم کلِ ساختمون شنیدم،بهش نگاه کردم که گفت:-واقعا جايِ تعجبِ که دختري به خانمیِ ترانه چطور تورو تحمل میکنه!!!بااین همه عیب ونقص،این همه درد ومرض!ازعلیرضا اینطور حرف زدن بعید بود...علیرضا پدرش بود؟هیچ پدري اینطور پسرش رو خُرد میکرد؟نگاه به کیانمهر کردم،چهره اش گرفته بود،صورتش رنگ پریده بود،نیم نگاهی به من کرد،وبعد به علیرضا نگاهی کردوگفت:-اینم ازخانمی اشِ....چرا بغض گلوم رو گرفت؟چرا این خونه ورفتارِ آدماشون با کیانمهر،باعث شد بغض کنم؟من که مطمئنا علاقه اي بهشنداشتم،شاید متنفرهم بودم ولی.....ولی اینکه تصور کنم اینها پدرومادرشن واینطور باهاش حرف میزنن،برام سنگین بود.........!به اصرارِ نازي،پالتوم رو به دستِ حنا دادم....بازهم کنارِ کیانمهر جاي گرفتم....همین که نشستم دستم روبین دستهاش گرفت،این باراون بود که دستهاش سردبود...سرد براش کمِ،یخ بود.....نگاهش کردم،توچشمهاش غم موج می زد،لبخندي کمرنگ بهم زد،نمیدونستم که بایدجوابِ لبخندش رو بدم یانه؟دیگه واقعا نمیدونستم باید چی کارکنم...آهی کوتاه کشیدم وبه دوروبرم نگاه کردم،میران زوم کردم بود روي کیانمهر...نگاهش گنگ بود،خشم نداشت،مِهر همنداشت....انگار چیزي رو تو وجودِ کیانمهر جست وجو میکرد....نازي پا روي پاانداخت وگفت:-میگفتی ترانه جان...الان مشغول نیستی؟دستهام رو تويِ هم قفل کردم وگفتم:-هم میشه گفت نه وهم میشه گفت آره......کیانمهر ادامه ي حرفم رو کرفت:-نخواستم تويِ شرکت کارکنه،یه کم کارهايِ نیمه وقت رو به عهده داره..نازي روبه کیان توپید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۵-این دومین بارِ بهت تذکر داده میشه تو حرفِ ما نپرّي!کیانمهرسربه زیرانداخت،مبهوت بودم...ازثانیه ي اولی که پابه این خونه گذاشتم حالم این بود،احوالم این بود...انگارپابهدنیايِ دیگه اي گذاشته بودم...صدايِ ضعیفِ کیانمهر باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم:-ببخشید....نازي اخم کنان گفت:-ببخشید بی ببخشید..تو غلط میکنی بی خود حرف میزنی!خوبه میبینی کسی بهت توجه نمیکنه....مدام مثه آدماي عقدهاي میخواد خودنمایی کنه....چشمام گرد نشد،تعجب نکردم،فقط کُپ کردم!نگاهم رو به بقیه دوختم...حالشون عجیب نبود...سوگل ناراحت سربهزیرانداخته بود،میعاد بادستش بازي میکرد....سارا مستقیم به کیانمهر زل زده بود با خشمی عجیب...علیرضا انگار راضیبود ازحرکت همسرش....این کامران بود که شرمنده نگاهم می کرد....میران کلافه دستی به موهاش کشید.....زوم کردم رويِ هدیه شاید بتونم ازاون چیزي بفهمم،لبخندي تلخ زد وسرش رو آهسته به طرفین تکون داد.....کیانمهربابغض نالید:-باشه...دیگه حرف نمیزنم....دلم سوخت...دلم بد سوخت ازغمِ صداش...مثه یه بچه ي کوچیک....سرش رو به زیرانداخته بود...منم سکوتکردم.....نمیتونستم راحت باشم تواین خونه...برنامه ي امشب به هرچی شباهت داشت به جزمهمونی...بازهم سکوت....جو صمیمی نبود،انگارمجبورشده باشی تیکه تیکه ي پارچه هاي رنگارنگ رو کنار هم جمع کنی ویه چهلتیکه درست کنی،درعینِ زیبایی،اصلا هارمونی نداشت......ولی مشکل بود که این جمع زیبایی هم نداشت.....نگاهی به ساعتِ روي دستم کردم ازبیکاري....حدودِ نه بود...هنوز سر بلند نکرده بودم که صدايِ زنی بلندشد:-خانم میزآماده اس....نازي لبخندزنان بلندشدوگفت:-خب بفرما شام ترانه جون...واقعا داشتم دیوونه میشدم..نادیده گرفتن کیانمهر داشت دیوونه ام میکرد....نه اینکه کیانمهر برام مهم باشه،نه....رازي کهمطمئن بودم وجود داره داشت عذابم می داد....کیانمهر آه عمیقی کشید وبلندشد وگفت:-بریم ترانه جان....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠۶گرفته بود،لبهاش می لرزید....بغض داشت؟شاید...!!سوگل کنارم ایستاد ودستم رو گرفت وگفت:-میشه یه کم باهم حرف بزنیم؟الان توبرنامه نویسی هم انجام میدي؟!لبخندزدم،دخترِ دوست داشتنی اي بود،آروم گفتم:-آره....خیلی علاقه داري؟!ازکیانمهر دورشدیم....نگران بودم....دلشوره داشتم.....خیلی سعی میکردم خودم رو کنترل کنم ولی ذهنم آشفته وپریشونبود.سوگل باذوق چشمهاش رو گرد کرد وگفت:-آره!خیلی....یعنی خیلی هااااا!....ولی الان بابام نمیذاره زیاد برم سراغِ کامپیوترو اینا...عاشق مدلسازي وبرنامه نویسیام...ولی بابام میگه تو فقط 16 سالته؛باید دکتربشی.......بهتره فعلا به درست برسی!اگه شد یه روزي براي سرگرمی بريسراغش...وبعدبادلخوري لبِ پایینش رو جلو داد،دستم رو دورِ شونه اش حلقه کردم وگفتم:-میتونم درکت کنم...منم این مشکل رو داشتم...ولی خب با پدرم صحبت کردم وراضی شد..خنده اي دلنشین کرد وگفت:-واقعا؟سرتکون دادم،باراهنمایی هايِ سوگل به میزِ بزرگِ غذایی نزدیک شدیم که دور ازچشم بود.....نگاهی به میزِ رنگارنگیکه چیده شده بود نگاه کردم.......سوگل صندلی اي برام جلو کشید ونشست.....بقیه هم دورمیزنشستن،چشمچرخوندم...کیانمهر نبود وجایی هم براي نشستنش نبود.....حضورش رو پشت سرم احساس کردم...غمگین لبخنديزد،دستهاش رو پشتِ صندلی ام گذاشت وآهسته گفت:-ببخشید...براي چی معذرت میخواست؟براي شرایطی که توش گرفتار اومدم؟حرفی نزدم،نازي که کنارِ علیرضا بالايِ میزجا گرفته بود باتحقیربه پشتِ سرم که کیانمهرایستاده بود نگاهی کرد وگفت:-مثه همیشه این میزجایی براي تو نداره...بهتره بشینی رو زمین!وخودش خندید....نمیدونم چرا دلم به درد می اومد.....لب به هم فشردم،کیانمهر باصدایی لرزون پاسخ داد:-حرفی نیست...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٧امامیران عصبی صداش رو بلند کردوگفت:-حنا!حنا یه صندلی بیار براي کیانمهر!دستهاش ازشدت عصبانیت می لرزید ونگاه هاي خشمگینش روبه مادرش پرتاب میکرد،نازي هم باچشمهایی تنگ شدهوابروهایی به هم گره خورده نگاهش میکرد...علیرضا دستش رو گرفت وآهسته چیزي بهش گفت،که نازي چشم بستوبعدازچندلحظه بازکرد...لبخندي زد وگفت:-خب بفرمایین...اما من نتونستم بخورم....تنهاکسی که باهاش آشنایی داشتم کیانمهري بود که خمیده وناراحت بالاي سرم ایستادهبود....زنی بالاخره،صندلی اي رو کنارم،بین فضایی که سوگل بین صندلی من وخودش بازکرد جاي داد وکیانمهرنشست...نگاهش نکردم،دوست نداشتم نگاه کنم بهش وناتوانی رو ازش بخونم.....باتعارف دوباره ي نازي،میعاد برام غذا کشید وبعدسکوت بود وصدايِ قاشق وچنگال.....به آهستگی میخوردم...حواسم بود که مردِ کنارم که امشب بد مظلوم شده بود،فقطباغذاش بازي میکنه.....حتی دریغ ازخوردنِ یه دونه برنج....مدام آب ونوشابه می خورد....دستش رو مشت میکرد ومیفشرد....روي پاش دست می کشید....تااینکه بالاخره طاقت نیاورد وآهسته گفت:-مامان من....سرم رو بلند نکردم تا واکنشِ زنی رو که حدس میزدم مادر کیان باشه ببینم،اما وقتی صداي بلند نازي رو شنیدم نگاهمرو بالاآوردم:-به من نگو مامان ، عوضی!کیانمهردرمونده گفت:-آخه چرا؟مگه تو مادر من نیستی؟همه چیز سریع اتفاق افتاد،نازي نمکدونِ کوچیکِ کریستالی رو که کنارش بود برداشت وبه سمت کیان پرت کرد،سوگلیجیغ کوتاهی زد،نکدون محکم به جناقِ سینه ي کیانمهر برخورد کرد......ازدردش من آخِ آهسته اي گفتم.......دست وپاممی لرزید ازترس.....کیان هیچ نگفت،چشمهاش رو باغصه ودرد بست ولب گزید...نازي بلندشده بود وچهارستونِ بدنشعصبی می لرزید،چشمهاش سرخ شده بود،علیرضا هم بلندشده بود،بازوش رو گرفته بود وسعی میکرد آرومش کنه،امانازيتقریبا فریادکشید:-تو حق نداري به من بگی مامان!تو بچه ي من نیستی...تو هیچ نسبتی بااین خانواده نداري....تویه پس مونده اي!پسمونده ي یه اشتباه!میفهمی؟حق نداري بهم بگی مامان!علیرضا عصبی روبه کیانمهر گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٨-بگو غلط کردم!زود باش!دهنم بازمونده بود،هدیه که سمتِ دیگه ام نشسته بود دستم رو گرفت،نگاهِ مات شده ام رو بهش دادم،بغض داشت،آهستهزمزمه کرد:-نباید می اومدین...نباید!عربده ي علیرضا باعث شد ازجا بپرم وکمی عقب بکشم:-بگو گُ...ه خوردم!بگو غلط کردم!باتوام آشغال!نگاه کردم به کیانمهر که باشونه هایی خمیده بلندشد،نگاهی حاکی ازدرد به نازي کرد وآهسته لب زد:-غلط کردم...غلط کردم که گفتم....لب هاش رو به هم فشرد،برگشت ونگاهی به من کرد وسرتکون داد....میران مشتش رو رويِ میزکوبید وغرید:-نمیشه یه بار این جمع کنارِ هم باشه ومشکلی نداشته باشیم؟سارا باکینه به برادرش توپید:-این جمع که مشکلی نداره..همیشه وجودِ این نکبتِ که باعث میشه دعوا وبحث پیش بیاد..میعاد عصبی رو به سارا گفت:-بس کن سارا!آتیش بیارمعرکه نشو!سارا جیغ زنان گفت:-تودهنت رو ببند!متحیر بودم ازجوّ متشنج روبروم که کیان به سمتم اومد ودستم رو محکم گرفت،به دنبالِ خودش کشید وبه سمتِدرخروجی رفت،دنبالش کشیده می شدم،دادزد:-حنا!حنا پالتوي ترانه رو بیار!چندلحظه اي طول کشید تا حنا،زنی که ابتداي ورودمون دیده بودیم باپالتويِ من برگشت،کیانمهر پالتوم رو چنگ زد وبهدستم داد،هنوز ازپشت سرمون سروصدا می اومد،کسی کیانمهر رو صدا کرد که اون توجه نکرد وباصدایی که اززورِ بغضمی لرزید گفت:-بپوش پالتوت رو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٠٩پوشیدم وبازدنبالش کشیده شدم،هنوز دستم کامل داخل آستینِ پالتو نرفته بود که منو دنبالِ خودش کشید.....تقریبا میدوید،قدم هاي بلند وسریع،تمامِ وجودش سرد بود....گیج بودم...به معنايِ واقعی گیج بودم....هیچ کدوم از اتفاقاتی که امشب دیدم به نظرم واقعی نمی اومد....یعنی نازي مادرِکیانمهر بود؟پس چرا....چرا نمکدون به سمتش پرت کرد؟چرا حتی نمی ذاشت بهش بگه مامان؟اصلا...اصلا کدوم مادري اینطور بابچه اش برخورد میکنه؟!درخودروش رو بازکرد ومنو داخل هل داد...خودش هم نشست وبابوقِ ممتدي شروع به حرکت کرد،پیرمردي که در روبرامون موقع ورود بازکرده بود باشنیدن بوقِ ممتد ازاتاقکی نزدیکِ درورودي بیرون اومد وسراسیمه به سمت دررفت ودررو به سمتِ ماشینی بازکرد که راننده اش مدام پشت هم بوق می زد.....پشتِ سرِ هم روي فرمون مشت می کوبید،انگار تو حالِ خودش نبود،باسرعت سرسام آوري می روند ومن به صندلیِِ من ؛ میتونستم چسبیده بودم.....نگاهش کردم..انقدرصورتش عرق کرده بود که تو تاریکی وبااون حال وهوايِ ترسونببینم.......چشمهام رو بستم..جرات نداشتم به مردِ کنارم نگاه کنم..جرات نداشتم به خیابونی چشم بدوزم که کیانمهر مثهیه دیوونه داخلش می روند....بعدازچند دقیقه که ماشین مدام به چپ وراست می رفت ومن هم به اینورواونور پرت می شدم بالاخره چشم بازکردموکمربندم رو بستم،تازه سرجام مستقرشدم که توي کوچه اي فرعی پیچید ومحکم روي ترمززد......خداروشکرکردم کهکمربند بسته بودم اماصدايِ ضربه ي محکمی که ازکنارم اومد باعث شد باوحشت بهش نگاه کنم...سمتِ راست صورتشرويِ فرمون بود.....انقدر امشب بهم شوك وارد شده بود که فقط نگاهش میکردم......کمی که گذشت تکون خورد،سرشرو بلند کرد،نگاهم کرد،چشمهاش برق می زد،نالان گفت:-میشه تو برونی؟توانایی اش رو ندارم...تنها سرتکون دادم،درروبازکرد وپیاده شد،نفسم رو ناگهان بیرون دادم وازرويِ دنده گذشتم وجايِ کیانمهر نشستم...جايِمن نشست ودررو محکم به هم کوبید....صندلی رو خوابوند ودرازکشید،مچِ دستش رو رويِ چشمهاش گذاشت.نگاهی بهش انداختم وحرکت کردم...نمیدونستم ازکدوم سمت برم دقیقا مثلِ زندگیم که نمیدونستم دارم به کدوم سمتمیرم.....آهسته گفتم:-ازکدوم سمت برم کیان؟تکونی خورد....بعدازلحظاتی گفت:-دنده عقب بگیر،بپیچ توهمون خیابونی که داشتیم میرفتیم..مستقیم بریم ودوتا میدون رو رد کنیم،بقیه اش رو خودتمیتونی بري....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٠صداش گرفته وخش دار بود......میخواستم ازش بپرسم چه خبر بود تواون خونه؟اون آدما کی بودن؟کی بودن که اونطورکوبیدنت؟ولی نپرسیدم....ترسیدم که بپرسم...حالش خوب نبود..من که براي اولین بار وارد اون خونه شده بودم،وبااینکه بامن برخوردِبدي نداشتن ولی حالم خوب نبود چه برسه به اونکه آماجِ حملات قرارگرفت.....به روبرو خیره بودم که گفت:-امشب بی بی ام میاد خونه مون....ابرودرهم کشیدم..بی بی؟مادربزرگش؟سکوت که کردم گفت:-براي همین امشب نبود...رفته بود امامزاده صالح...نفسی گرفت وگفت:-بعدش میاد پیشِ ما....بازهم عمیق نفس کشید،هرچند لحظه یه بارازتهِ دلش نفس میگرفت....انگارداشت سعی میکرد که خفه نشه....که نفسبکشه....کم کم به خونه نزدیک میشدیم که تلفنِ همراهش زنگ خورد....نیم نگاهی بهش کردم،دست کرد توي جیبش وتلفنهمراهش رو بیرون کشید،نورِ موبایل که روي صورتش افتاد تازه تونستم سمت راستش رو ببینم که ورم کرده بود....نگاهمرو جلو دوختم،داخلِ کوچه پیچیدم ولی حواسم پیشِ صداي خسته اش بود:-آره قربونت برم...داریم میریم خونه.....سکوت کرد،طرف مقابلش داشت حرف میزد....مخاطبش کی بود که قربونش میرفت؟دوباره گفت:-بیا...هستیم ، قربونت برم...تازه مگه تو کلید نداري؟؟ .....................چیزي هم نشده...یه کم ترانه حالش خوب نبود داریمبرمیگردیم...جلويِ خونه نگه داشتم وبه سمتش چرخیدم،هنوزاخم داشتم....چشمهاش بسته بود،لبش لرزید،باصدایی لرزون گفت:-نه...هیچی بهم نگفتن...همه چی خوب بود...بی بی جونم،باید برم دررو بازکنم قربونت برم....میبینمت...تماس رو قطع کرد وپایین پرید....ومن هنوز گیجِ اتفاقاتِ امشب بودم....روسري رو از سرم بازکردم،دستی به گردنم کشیدم...انگارهنوز باور نکرده بودم که امشب کجابودم وچی دیدم....چشمهامرو بستم...باورم نمیشد...هنوز باورم نمیشد...این همه تشویش وتشنج براي یه شب؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١١اصلا واقعی بود دیده هام؟حقیقت داشت شنیده هام؟این گرگی که من میشناختم از هربره اي،بره ترشده بود...مظلوم وبیصدا......نفسی عمیقی کشیدم ولباسهام رو ازتنم بیرون کشیدم..نیم ساعتی بود که من به اتاقِ خودم پناه آورده بودم وکیانمهر روکه زودترازمن به اتاقش رفته بود ندیده بودم...کنارپنجره ایستادم وبه بیرون نگاه کردم....به تاریکیِ بیرونم خیره شدم ومرور کردم اتفاقاتِ امشب رو...هرچه قدرکه بیشترفکرمیکردم بیشترگیج میشدم.منی که توي خانواده اي بزرگ شده بودم که باهمه ي مشکلات،باهمه برخوردها ودرگیري ها بازهم کنارهم بودیم وبههم علاقه داشتیم..نمیتونستم اتفاقاتِ امشب رو درك کنم...اگه نازي مادرِ کیانمهر بود،پس علیرضا پدرش بود؟منظورنازي چی بود ازاینکه که کیانمهر پس مونده ي یه اشتباهِ؟دل نگرانِ مردي بودم که تو چندمتريِ من باحالی خراب به تاریکی پناه برده بود،تمام قضاوتها ونتایجم زیر وروشده بودتوهمین چند ساعت.....تنفرِ من ازاین مرد کمرنگ شده بود حتی براي چند ساعت....تردید داشتم بین رفتن وسرزدن بهشوموندن وبال وپر دادن به افکارم......برگشتم وبه درِ اتاق خیره شدم...برم یا نرم؟برم پیشِ خودش چه فکري میکنه؟هوفی کردم وبه سمت دررفتم،دستم رو رويِ دستگیره نگه داشتم،چشم بستم،فقط لحظه اي براي اینکه تصمیمبگیرم....باید میرفتم...هرچی بودم،حیوون نبودم..نمیتونستم نسبت به اون انسان بی تفاوت باشم،قرار نیست هرطور اونبامن رفتار کرد منم بااون رفتارکنم...تازه قرار نبود کارِ خاصی بکنم..فقط بهش سرمیزدم....باقدمهایی آهسته به سمت اتاقش رفتم،درنیمه بازبود...در رو که کامل بازکردم اول ازهمه چشمم به کتش افتاد که رويزمین بود....بعدنگاهم رو که بالاترآوردم مردي رو دیدم که دمر روي تخت خوابیده بود وسرش رو توي بالش فرو کردهبود....آهسته صداش زدم:-کیانمهر؟تکونی خورد،آهسته ترازمن باصدایی پرازبغض،که کاملا می شد تشخیص داد گفت:-جونم؟لرزیدم،تکیه زدم به چهارچوبِ در،پرسیدم:-حالت خوبه؟به پهلو شد وبهم نگاه کرد،دستش رو زیرسرش گذاشت وباهمون صدايِ ناراحتش گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٢-نمیدونم...می لرزم...به سمتش رفتم ودستم رو تانیمه ي راه پیش بردم که بذارم رويِ پیشونی اش....ولی...من داشتم چی کار میکردم؟یادتهکه این مرد کیه؟خواستم دستم رو پس بکشم که پیش دستی کرد وسرش رو بالاآورد؛مچ دستم رو گرفت و کفِ دستمرو به پیشونی اش چسبوند،باعجز نالید:-نگاه کن..نگاه کن شاید تب داشته باشم....تو چطور زنی هستی...شاید تب داشته باشم...تونوري که ازهال می تابید به چهره اش خیره شدم...چرا اینطور صحبت میکرد؟خواستم دستم رو بردارم که محکم تربهپیشونی اش فشرد وگفت:-تب دارم؟آره...تب دارم دیگه...الان باید پاشویه ام کنی....صداش لرزید:-دستمال خیس بذاري روي پیشونی ام...دست بکشی رويِ موهام...کلافه مچم رو توي دستش چرخوندم وگفتم:-خب باشه..تب نداري..نه!تب نداري...بخوابی خوب میشی....منم برم اتاق خودم دیگه...دستم رو بالاخره از دستش رها کردم، خواستم عقب بکشم که دست انداخت دورِ کمرم ومنو جلو کشید،سرش رو تويشکمم فرو کرد وباگریه گفت:-نرو...نرو دیگه...نرو....میخواي بري تو اون اتاق چی کار؟...بمون...بمون یه کم بغلم کن...دارم میمیرم...دارم میمیرمترانه......خواستم خودم رو عقب بکشم که محکم ترمنو کشید وروي تخت انداخت،سرش رو بیشتربه شکمم فشرد وبابغض زار زد:-بري دق میکنم..دق میکنم به خدا...دق میکنم بري....دارم میمیرم ترانه...نفسم..نفسم بالا نمیاد...دارم میمیرمترانه.....مامانم بود...مامانم بود ولی میگه مامان صداش نکنم....دارم دق میکنم.نمیدونستم چی کارکنم.....شونه هاش می لرزید....مردي که سرش رويِ شکمم بود،می لرزید واشکهاش لباسم رو خیسمیکرد،بااین شونه هايِ پهن....مثه یه بچه گریه میکرد....گریه اش رو ندیده بودم،باصدایی خفه گفت:-دارم دق میکنم!توچی میفهمی بی رحم؟توچه میفهمی مادرت جلويِ اون همه آدم شخصیتت رو خرد کنه.....میخوايکجا بري؟بمون...بمون وفقط بغلم کن...فقط بغلم کن..تودیگه نرو...توتنهام نذار.....لب گزیدم،دستِ راستِ لرزونم رو آهسته روي موهاش گذاشتم وکمی تکون دادم که بلند آه کشید وگفت:-آخیش....آخیش.....چه خوبه...چه خوبه...بازم دست بکش روموهام..بازم...بازم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣ووقتی حرکتِ دستم رو روي موهاش حس نکرد بلند وبابغض نالید:-دست بکش روي موهام..تورو خدا...توروبه خدا....گوشه ي چشمم که سوخت دستم رو توي موهاش حرکت دادم.....آهسته آه میکشید...لذت می برد؟ازهمچین چیزِ سادهاي؟انقدر حسرت داشت؟که اینطور التماسم میکرد برايِ دست کشید رويِ موهاش؟نمیدونم چند دقیقه شونه هاش لرزید ومن دستم رو بینِ موهايِ سیاهِ پُرِش حرکت دادم که صداي زنی باعث شد باوحشتچنگ بزنم به موهاش:-کجایی؟کیان؟ننه؟بی بی به قربونت کجایی؟انگاري کیانمهر هم صداش رو شنید که کمی سرش رو بلند کرد وباگریه وباصداي بلند گفت:-بی بی....بی بی جون!صداي قدمهايِ تندي وبعد قامتِ پیرِزنی توي در،دستش روبه سمتِ کلید برق برد واتاق رو روشن کرد،نورچشمم رو زدوصداي یاابالفضل زن باعث شد به سختی چشم بازکنم،پیرزن بارنگ ورویی پریده داشت به صحنه ي روبروش نگاه میکرد،کیانمهر صورتش رو به سمتِ پیرزنی که همون بی بی اش بود گرفت ویکی ازدستهاش روبه سمتش درازکرد ونالید:-چرا مجبورم کردي بی بی؟براي چی؟بی بی که به سمتش اومد،رهام کرد ومن توي تخت عقب رفتم،پیرزن شونه هاش رو گرفت وباصداي لرزونی گفت:-چی شده مادر؟چت شده فداي قدوبالات؟کیانمهربا دردگفت:-تحقیرم کرد بی بی...دخترت تحقیرم کرد.....مجبورم کردن بگم غلط کردم،درد دارم بی بی....درد دارم...همه ي وجودمدرد میکنه،روحم دردمیکنه.....بی بی.....آخ..بی بی...بی بی ؛ نفسم!وحشت زده نگاهش کردم که دستش رفت سمتِ سینه اش وچنگ زد به لباسش،بی بی ترسان روبه من فریاد زد:-برو یه لیوان آب بیار!ازتخت پایین جهیدم وبه سمت آشپزخونه دویدم،داشتم سکته میکردم....چرا رفتارش مثلِ دیوونه ها بود؟خدایا چی داشتمی شد؟بادستهایی لرزون لیوان رو ازشیرآب کردم وبه سرعت به سمت اتاق رفتم..کیانمهر خس خس میکرد وپیرزنِ بیچاره دستشرو دوطرفِ صورتش گذاشته بود والتماسش میکرد نفس بکشه:-ننه قربونت بره....نفس بکش فدات بشم...قربونت برم..نفس...نفس بکش عزیزم...آروم..آروم....آروم باش مادر به فدات!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴کیانمهردستِ مادربزرگش رو چنگ زد وباخس خس گفت:-نخ....نخواس!منو....نخواست........ نمک .....دون پرت ك......کرد سم.....تم.....بی...ب....بی بی باگریه گفت:-جونِ بی بی؟بمیرم برايِ دلِ زخمیت....جونِ مادر؟باترس کنارکیانمهر ایستادم ولیوان روبه لبش نزدیک کردم،باصدایی لرزون گفتم:-اینو بخور کیان...اینوبخور!نمیتونست دهنش رو بازکنه....کبود شده بود....تویه لحظه تصمیم گرفتم....لیوان آب رو روي صورتش خالی کردم کهباصدايِ بلندي نفس گرفت....مدام وپشت هم نفس میکشید.....بی بی بلند بلند گریه میکرد....کیانمهر که باپشت رويتخت افتاد بی بی کنارش نشست ودست کشید رويِ سینه اش وآروم آروم باهق هق باهاش حرف میزد:-الهی دردوبلات به جونم.....قربونت برم.....خدابگم چی کارشون کنه که اینجور زخمت میزنن؟قربونِ دلت برم...قربون چشماي اشکیت برم مادر....نفس هاي کیان آروم شده بود،پايِ تخت زانو زدم...ضعف کرده بودم......به کیانمهري نگاه میکردم که پاهاش ازتختآویزون بود...لرزون پرسیدم:-چش شد؟چرا اینطوري شد؟بی بی باچشمهاِ پراشکش نگاهم کرد وگفت:-تو ترانه اي مادر؟نپرسیدم ازکجا منو میشناسی که میدونستم کیانمهر بهش گفته...فقط سرتکون دادم،دستی به موهاي کیانمهر کشیدوگفت:-خیلی کم اینطور میشد بچه ام......هیچ وقت.....هیچ وقت نفسش اینطور نشده بود...آخ الهی مادر به قربونت...سرش رو رويِ سینه ي کیانمهر گذاشت....کیانمهر هم آروم گرفته بود،گریه نمیکرد،هق نمیزد....آروم نفس میکشید،بهسقف خیره بود،لحظاتی که گذشت دستش رويِ سرمادربزرگش نشست وباصدايِ خش داري گفت:-ترسوندمت بی بی؟مات شدم.....اینکه الان توحالِ خودش نبود.....این مرد که الان تبدیل شده بود به یه پسربچه ي بهونه گیر!صدايِ گریه ي بی بی بلند شد وباغصه بین گریه هاش گفت:-مادربه فدات....بی بی به قربونت....چی شدي تو؟نفرینشون کنم؟نفرینشون کنم که این شده حال وروزت مادر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵صدايِ کیانمهرلرزید:-زبون به نفرین بازنکنی بی بی......نبینم دلت بکشنه وشکسته هاش بره تو دست وپاشون...حق داشتن بی بی....حقداشتن.بی بی سربلند کرد ازسینه ي نوه اش وبابغض گفت:-چه حقی؟مگه چه کردي قربونت برم؟.......اصلا چی کارکردن باهات که این شد حال وروزت عزیزکم؟کیانمهرآه جگرسوزي کشید وگفت:-هیچی....هیچی بی بی...هیچی.....میخواست بلندبشه ولی انگارنیرویی نداشت،پیرزن هم انقدرحالش بد بود که خودش کم مونده بود پس بیفته،بلندشدموکنارِکیانمهر نشستم،بازوش رو گرفتم...تمامِ کارهام از روي ناخودآگاه بود.....بلندشد وآروم خودش رو بالا کشید وسررويبالش گذاشت.سرش رو توي بالش فرو کرد وبابغضی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:-خسته ام...میخوام بخوابم...هم من وهم بی بی نگاهش کردیم....بی بی خم شد وپیشونی اش رو بوسید وگفت:-باشه عزیزم...باشه.....فقط تو خوب باش قربونِ قد وبالات....هردو بلندشدیم واتاق رو ترك کردیم.میدونستم تاصبح،نه من خوابم خواهد برد،نه اون پیرزنِ نگران ،پریشون از حال مردي که تويِ اتاق تا خفه شدن رفته بود وبرگشته بود....لحظه ي آخربه مردي نگاه کردم که رويِ تخت بود،دمرخوابیدهبود وشونه هاش می لرزید........***کیانمهر:تاصبح چشمهام بسته نشد....خواب بهشون نیومد....خیره شدم به روبروم،به دیوارِ سفیدي که توشب تاریک شدهبود.....ازوقتی آسمون تاریک بود تاوقتی سفیدشد.....من بیدار بودم وفکرکردم...فکرکردم به اینکه همه ي ترسهام واقعیتداشت.....همه فکرهام حقیقت پیدا کرد....میدونستم شبی که پیشِ روم دارم ، برام دروازه ي جهنمِ ولی فکرنمیکردم به این بدي باشه...فکر نمی کردم نازي این بلا رو سرم بیاره...تحقیرکم بود برايِ اتفاقی که افتاده بود...آه کشیدم وبه سقف خیره شدم....بی بی روهم ترسوندم...پیرزن قلبِ خوبی داشت که غمِ منم بهش اضافه شده بود؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶دیشب خراب کردم....حالم خوب نبودم......توبیداري،توسرمايِ بدنم داشتم ازتبِ آتیشی که به جونم افتاده بود هذیونمیگفتم.....بالش رو محکم روي صورتم گذاشتم وفشردم،فریم به فریم فیلم ترسناكِ دیشب جلوم پخش می شد...نفرتِ نازي،عربدههاي علیرضا،خشم سارا.....بلندشدم وبالش رو پرت کردم،نفسی پرازحرص کشیدم وبلندشدم..تنم کوفته بود،خسته بودم...ولی هرچه قدربیشترتويتخت دراز میکشیدم،دیوونه ترمیشدم...ازتوي کشوم لباس برداشتم وبه حموم پناه بردم....زیردوش ایستادم وتنم روبه آب سپردم...نفسم داشت کم کم به حالتعادي برمیگشت،ریه هام ازتلاشی که دیشب براي نفس کشیدن کردم ، درد میکردن.پیشونی ام رو به دیوار تکیه زدم،دست کشیدم روي بازوم.....صداي درباعث چشم بازکنم،صدام رو کمی بلند کردم:-بله؟صدايِ مهربونِ بی بی،باعث شد دررو نیمه بازکنم وسرم رو بیرون بدم،نگران گفت:-خوبی کیانم؟لبخندي زدم که پوستِ صورتم کش اومد وگفتم:-آره بی بی....دست هايِ پرمهرش رو بالا آورد وروي چشمم کشید وگفت:-پس چرا چشمات قرمزِ بی بی؟آهِ کوتاهی کشیدم وگفتم:-زیادي خوابیدم بی بی....جوري نگاهم کرد یعنی خر خودتی!آب دهنم رو قورت دادم،آهسته گفت:-بیاصبحونه ات رو بخور مادر ، بدونم چی کارت کردن که دیشب مثه مرغِ سرکنده بال بال می زدي.سرت رو هم خوببپوشون،سرما نخوري...لبخندي زدم به دلسوزي هايِ مادرانه اش...سرتکون دادم وبعدازخشک کردنِ تنِ خیسم؛لباس پوشیدم وهمونطور که بهکفِ خونه خیره بودم به سمت آشپزخونه رفتم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧بی بی میز رو چیده بود وپشتِ میزنشسته بود وعینک به چشم زده بود و به بافتنیِ توي دستش خیره بود....بی بی همیشههمین بود،براي فرار ازدنیايِ اطرافش پناه می برد به بافتنی وخیاطی....کاش منم میتونستم کاري کنم تا فرار کنم ازغمیکه رويِ دلم سنگینی می کرد.منو که دید لبخندي مادرانه زد وگفت:-عافیت مادر...سکوت کردم وپشتِ میزنشستم....دیشب،وقتی همه پشتِ میزنشستن،بدترین لحظه ي زندگیم بود که بازم جایی نبود منبشینم.دنیا رو سرم آوار شد وقتی جلوي ترانه بازم تحقیرشدم...چشمهام رو محکم بستم،دستهام رومشت کردم.....پیشونی ام رو رويِ میزگذاشتم....داشتم دیوونه میشدم..داشتم دیوونهمیشدم...آهسته پیشونی ام رو چندبارکوبیدم به میز....دستی سرم رو گرفت وبه سینه اش تکیه داد،عطر بی بی بود،دست کشید روي موهام ، بوسه اي روي موهام زد وگفت:-نکن مادر باخودت اینطوري.....جوونی...داري تو جوونی خودت رو پیرمیکنی.....چشمات غم داره مادر....اوناهرکاري میکننتو دیگه زندگی ات ازشون جداست،بذار هرکاري میخوان بکنن....گونه ام رو به سینه اش کشیدم وآهسته گفتم:-گفتنش راحتِ بی بی جون،جايِ من نیستی ببینی عزیزترین آدماي زندگیت پَسِت میزنن چه به روزت میاد....نفسی گرفتم وسرم رو ازآغوشش بیرون کشیدم،سرم رو عقب بردم وبه بی بی که بالايِ سرم بود نگاه کردم،دست کشیدبه گردنم،آروم سیبک گلوم رو نوازش کرد وبابغض گفت:-اینطوري نگام نکن بی بی....دلم میسوزه برات،جیگرم کباب میشه برات....لبخندي زدم وچشم بستم...من همین بودم...من تنها بانوازش هايِ بی بی بزرگ شدم..نه پدر...نه مادر....نهخواهروبرادر...من همین بودم!من بانوازشهايِ بی بی.....تمامِ شخصیتِ من،تمامِ آدمیتِ من برگرفته ازهمین دستهايِچروك خورده بود...اگه بی بی نبود،به خدا قسم حیوونی بار می اومدم که هیچ سلطانِ جنگلی نمیتونست کنترلمکنه.بارفتارهایی که بامن می کردن،فقط خويِ وحشی ام رو پرورش می دادن.....این بی بی وعزیز بودن که هروقت زخمخورده میرفتم پیششون،بوسه میزدن به دست ها،صورتم وموهام وساکتم میکردن.....ازوقتی عزیز رفت،تنها بی بی موندومن!شکل دهنده ي شخصیتم بی بی بود........صدام کرد،چشم بازکردم:-کیانمهرم؟مامانی؟صبحونه ات رو بخوربعد برام تعریف کن چی شد دیشب...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨ازم دور شد ورفت سمتِ سماور،لیوانِ چاي رو جلوم گذاشت وبرام لقمه هاي نون وپنیرگرفت،تکه هاي گردو رو بادستهاشتوي دهنم گذاشت،منِ 27 ساله دلبسته ي همین محبت ها بودم!محبت هایی که هیچ وقت،هیچ وقت مادرم بهم نکرد......مرباي آلبالویی رو که بادستهاي خودش درست کرده بود بامخلوطکره به خوردم میداد ومن با تمام وجودم مزه ي اون مربا رو توذهنم ثبت میکردم...لیوانِ چایم رو که روي میزگذاشتم سربه زیرشروع کردم،براش گفتم،باسانسور...یادم نرفته بود تازگی ها قلبِ بی بیِ منطاقت غصه هايِ من رو نداشت.وقتی تموم شد چشم بازنکردم،آهی کشیدم وگفتم:-ترانه هست بی بی؟آروم گفت:-نگاهم کن کیان....لب گزیدم وباخودم کلنجاررفتم.....چشم که تو چشم بی بی میشدم می فهمید همه چیز رو نگفتم....باتحکم گفت:-کیانمهر بهت گفتم بهم نگاه کن!سرم رو بالاآوردم وشرمزده نگاهش کردم،سرتکون داد وگفت:-من برات مادري کردم...ازروزي که هفت ماهه به دنیا اومدي وگذاشتنت تو دستگاه،ازروزي که مادرت ولت کرد ومن بهزور باشیشه شیر،شیرِ خشک به خوردت دادم،خودم پوشکت رو عوض کردم...خودم وقتی راه رفتی دستت رو گرفتم....اونعزیزِ بیچاره وقتی گفتی مامان زار زد برات...وقتی دندون درآوردي من واون خواهربیچاره ام بودیم که وقتی لثه هاتمیخارید دستمون رو تودهنت گذاشتیم که آروم بگیري....روزِ اول مدرسه خودم دستت رو گرفتم،عزیز برات لقمهگرفت...بگم برات روزبه روزِ این 27 سال رو؟بعد حرف میزنی انتظار داري نفهمم کجا دروغ گفتی وکجا راست؟کجاش روگفتی وکجاش رو نگفتی؟مکثی کرد،بلندشد،بهم نگاه کرد وبه سمتِ سالن رفت وگفت:-آره...ترانه هست...بچه ام تا صبح نخوابید.مهلت نداد بپرسم چرا،رفت ومنو باعذاب وجدان گذاشت...عذاب وجدان اینکه چرا همه چیز رو بهش نگفتم....ولی ازیهطرف راضی بودم...اگه همه چیز رو بهش میگفتم،مطمئن بودم میرفت سراغِ نازي ودادوبیداد راه مینداخت ومواخذه اشمیکرد ونمیتونستم نتیجه اش رو تصورکنم....سربه زیربلندشدم وبه سمت اتاق ترانه رفتم ، تقه اي زدم ، منتظرموندم ولی صدایی نیومد...خواب بود؟؟در رو آروم بازکردم ، راحت خوابیده بود...کنارتختش زانوزدم.آروم باپشتِ دستم رويِ گونه اش کشیدم.لبخندي زدم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩خواستم بلندبشم که چشمهاش بازشد،تکون نخورد،فقط نگاهم میکرد،دوباره زانو زدم وبیشتربه تخت نزدیک شدم،آهستهگفتم:-صبح به خیر....پلک زد،خسته بود...خستگی ازچشمهاش می بارید،دستش رو که کنارِ صورتش روي بالش بود روتو دستم گرفتم،به دستشخیره شدم وپرسیدم:-دیشب ترسیدي؟باصداي گرفته ي ناشی ازخوابش پرسید:-چرا اون اتفاقات افتاد؟چرا اونطور رفتار کردن؟جوابی براي چراهاش نداشتم،چی باید میگفتم؟چه دلیلی باید براش می آوردم؟منطقِ افراد اون خونه براي هیچکس قابلفهم نیست....هیچ کس...بی حرف بلند شدم وبهش پشت کردم...از در که داشتم بیرون می اومدم صداش متوقفم کرد:-تو منو دیشب بردي جایی که آدماش چشم دیدنت رو ندارن...توگفتی مهمونی....اون مهمونی بود یادادگاه تفتیش عقاید؟بازهم سکوت کردم چون براي خودم هم جوابی نداشتم.....اصلا دوست نداشتم به دیشب فکرنکنم....همه اش اتفاقاتِ دیشب رو تو ذهنم پس میزدم...نمیخواستم به یاد بیارم....اگهدوباره مثه صبح...مثه تمام طولِ شب....همه چیزجلوي چشمم بیاد...نمیتونستم تضمین کنم که بلایی سرِ خودمنیارم....مثه 11 سال پیش....یه پسر 16 سالِ،کاري باخودم کردم که هیچ وقت نمیتونستم ازصفحه ي زندگیم پاکشکنم...هیچ وقت...!!***ترانه:توي تخت نشستم وبه درنگاه کردم.....من نمیتونستم تواین بی خبري،ناآگاهی بمونم.....چیزي شبیه معجزه میتونست منو بدون فهمیدن چیزي آروم نگه داره...باید میفهمیدم...من وسطِ این میدونِ جنگم....مگه رفتارِ دیشب چیزي جز جنگ بود؟من مثه یه فردِ غیرنظامی ام که افتاده وسط یه جنگ داخلی....هیچی نمیخوام جزآرامش زندگی خودم....وحالا باید برايبه دست آوردن این آرامش،غیراز دوطرف جنگ یه ارتش هم براي خودم درست میکردم،هرچند کوچک ومخفیاماقوي..که حداقل جونِ سالم به در ببرم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠خم شدم واززیرتخت گوشیم رو بیرون کشیدم...من شماره ي کیمیا رو ازش گرفتم...یه جایی همین جاها بود....بین شمارههايِ بدون اسمم گشتم.....یه شماره ي رند که عدد 4توش زیاد بود...پیداش کردم...دکمه ي تماس رو فشردم ومنتظرموندم..برام مهم نبود ساعت چندِ...تنها چیزي که برام مهم بود خبرهاییِ که ممکنِ ازکیمیا بشنوم....بعدازچندبوق صداي خواب آلودش رو شنیدم:-الو؟خودش بود....لبخندي زدم وگفتم:-منم...ترانه......چندلحظه اي سکوت کرد...بعد بالاخره جواب داد:-جونم ترانه جون؟اتفاقی افتاده؟کیانمهر حالش خوبه؟خودت خوبی؟بین حرفهاش پریدم وگفتم:-همه خوبن!میخوام ببینمت....نه ونو نداریم..همین امروز میخوام ببینمت... 4ساعت دیگه...توکافی شاپی که نزدیکِ شرکتِکیانمهر....بازهم سکوت ومکث...باید می گفت آره،میام...وگرنه من میرفتم خونه اش...آدمی نبودم که کنار بکشم....وقتی میخواستمکاري بکنم...تمام سعی ام رو میکردم که انجام بشه....باصدایی که توش خنده بود گفت:-خداروشکر میکنم تو معلم وناظم نشدي!بچه هاي مردم تلف میشدن ازدستت!!......باشه...میام.....نست رن؟-آره...فک کنم یه همچین چیزایی اسمش بود!-باشه...میبینمت!"میبینمت"ي زیر لب گفتم وبعدازقطع تماس عمیق هوا رو به ریه هام کشیدم...بالاخره یکی پیدا میشد بهم جواب بده!!!!کیانمهر که رفت،بااجازه اي ازبی بی بیرون زدم...پیرزن بیش ازحد مهربون وشیرین بود..حق میدادم به کیانمهر که انقدرعاشقانه دوستش داشته باشه.....باشمعِ کوچیکِ روي میز بازي میکردم که صندلیِ جلوم کشیده شد،سربلند کردم،کیمیا لبخند زنان نشست وگفت:-خُب!چی شد...آقاتون رو پیچوندي؟بانارضایتی نگاهش کردم که فهمید هیچ از این نسبت خوشم نیومده...شونه اي بالا انداخت وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١-حالش خوب بود؟تکیه زدم به صندلی ودست به سینه نگاهش کردم وبابی خیالی گفتم:-دیشب خونه ي پدري اش بودیم...داشت می مرد!کیمیا باغم نگاهم کرد،لبش رو گزید وگفت:-صبح هم باحسین تماس گرفت...نمیخواست بره شرکت ولی حسین مجبورش کرد...هرچه قدربیشترتو خونهبمونه....بیشترفکروخیال میکنه.کمی گردنم رو کج کردم وگفتم:-خوبه!پس تو ازیه چیزهایی خبرداري خانم!چشمهاش رو آروم بازوبسته کرد وبه تصویر خودش تويِ میزِ شیشه اي خیره شد وگفت:-منم ازیه چیزهایی خبردارم!خیلی سعی کردم تاصدام بالانره....ازهمین چندبرخوردي که باکیمیا داشتم کاملا متوجه شده بودم کیمیا باوجودِ جوونبودن،سیاست مدارِ خوبیه....زنی نیست که چیزي رو بیهوده بگه وکاري روبیهوده انجام بده.....من همجنس هاي خودم روخوب میشناختم...دستهام رو روي میزگذاشتم وباحرص وباصدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:-من میخوام بدونم دلیل رفتار اون آدمها چی بود...کیمیا این حقِ منِ که بدونم...من قرارِ 9ماه بااون آدم زندگیکنم....میدونی دیشب رفتارشون چطور بود؟سري تکون دادومستقیم بهم خیره شد،گفت:-خود کیان باید بهت بگه....من نمیتونم...پوزخندي زدم ودستهام رو توي هم قفل کردم وانگشتهام روفشردم...بهش نگاه کردم وگفتم:-کیان؟کیانمهر؟کمی خودم رو جلو کشیدم وباتمام حرصم گفتم:-کیمیا...منو خر فرض نکن..باانبر نمیشه ازدهنش حرف کشید!بهم بگو توي این خانواده چیه که اینطور بابچه شونبرخورد میکنن...انگارکیانمهر آدم کشته!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢دستش رو به صورتش کشید وبه سمت چپش نگاه کرد،لب گزید،ازحرکتِ مردمکهاش توي چشمش مشخص بود که دارهفکر میکنه که دهن باز کنه یانه...خیره موندم بهش...نمیتونست چیزي نگه..اگه ازپسِ مجد برنمی اومدم...ازپس کیمیاخوب برمی اومدم....نیم نگاهی بهم کرد وگفت:-قول میدي اگه چیزي بهت گفتم ازش علیه کیانمهر استفاده نکنی؟لبخندي زدم وگفتم:-قول!سرش رو مستقیم به سمتِ من گرفت،لبهاش رو روي هم سایید وگفت:-نمیدونم چی بگم ترانه..انقدر این داستان پیچ وتاب داره که نمیدونم ازکجاش شروع کنم..منم زیاد نمیدونم...منم ازحسینوبی بی شنیدم...کلافه دست کشیدم به شالِ روي سرم ومرتبش کردم وگفتم:-همونا رو میخوام بشنوم!نفس عمیقی کشید وگفت:-خب بهم بگو دیشب چی شد تا بدونم باید چطور بهت بگم...کمی نگاهش کردم....میخواست منو تخلیه ي اطلاعاتی کنه؟من که چیزي نمیدونستم!مسلما خودش حدس میزد که چیشده....آروم لب بازکردم وگفتم:-چی باید بهت بگم؟ازخونواده اي بگم که پسرشون رو نادیده گرفتن؟البته اگه کیان پسرشون باشه!ابرو بالا انداخت وگفت:-اسما که هست!باتعجب پرسیدم:-اسما؟!دستش رو توي هوا تکون داد وگفت:-حالا!بگو...چی شد؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٣کمی سکوت کردم تا بتونم خلاصه اي بهش بگم..چون اگه میخواستم دوباره براش تعریف کنم اعصابم به هممیریخت...نگاهش کردم وشروع کردم به گفتن...من حرف میزدم واون گوش میداد..بعضی جاها تعجب میکرد،بعضی جاهالبخندمیزد،بعضی جاها بغض میکرد...رفتارش برايِ یه همسرِ دوست بیش ازحد عاطفی بود...صحبتم رو تموم کردم وگفتم:-هنوز برام قابل هضم نیست اون رفتار...مگه کیان چی کار کرده؟استغفرالله به خواهرش تجاوز کرده که اونطوريمیکنن؟یا چه میدونم آدم کشته؟لبخندتلخی زد وگفت:-گناهی که کیان مرتکب شده براي اونا سنگین تر ازاینهاست!چشمهام گشاد شد...مگه این مرد چی کار کرده؟مگه چیزي سنگین تر ازاین هم وجود داشته؟کیمیا مهلت نداد حرفی بزنم،گفت:-خب تو دیشب همه ي خانواده رو دیدي؟به مغزم فشارآوردم وگفتم:-علیرضا ونازي رو دیدم....بابچه ها وعروس ودامادشون....دستی زد به پرِ روسري اش وگفت:-خب پس همه رو ندیدي.......متعجب پرسیدم:-مگه کسِ دیگه اي هم بود که باید میدیدم؟لبخند زد وگفت:-آره...تو نوه ي اون خونواده رو ندیدي!نوه؟نوه یعنی کی؟یعنی بچه هاي بچه هاش؟نکنه کیان بچه داره؟باحیرت پرسیدم:-یعنی کیان بچه داره وبچه اش رو ول کرده که مادرش اینطوري میکنه؟خندید،آروم......سرش رو تکون داد وگفت:-نه عزیزم...کیانمهر که اصن......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۴لب گزید وگفت:-اصن ازدواج نکرده،نه....بچه ي میران رو میگم....ابروهام ناخواسته بالا پرید......میران؟میران کی بود؟ پسر بزرگتر؟سرم رو تکون دادم،آهی کشید وگفت:-آره...میران یه بچه داره..یه بچه ي یه ساله.....و هدیه بازم باردارِ ...خنده ام گرفت،بچه اش هنوز یه ساله بود ودوباره باردار بود؟خنده ام رو که دید گفت:-چرا میخندي خب؟سرم رو به معنی هیچی تکون دادم،لبخند زد وگفت:-آره..ندیدي....نفهمیدي...حتی صدايِ گریه ي بچه رو هم تو اون خونه نشنیدي....حتی نازي نذاشت کسی نشونه اي بدهکه تواون خونه بچه ايِ.....نازي همینه...نازي نمیذاره کسی چیزي رو که نمیخواد ببینه..زنِ مقتدريِ...حتی تو تصورت همنمیگنجه....خانواده اي بسیار محترم....خیلی....ولی همین خانواده،پسرِ بزرگشون رو مقصرِ چیزي میدونن که اینطور باهاشرفتار میکنن....بی قرار گفتم:-مگه کیان چی کار کرده؟کیمیا پوزخندي زد،بادستهاش بازي کرد وگفت:-درواقع تنها کاري که کیانمهر کرده همینه که کاري نکرده!بهش خیره شدم که نفسی گرفت وگفت:-خب...راستش میدونی؟...........کیان، ناخواسته اس....بهش که خیره موندم ادامه داد:-کیان بچه ي ناخواسته اس...پدرومادرش نمیخواستنش....قراربود سقط بشه که مادرِ نازي...همون بی بی میفهمهونمیذاره......مادرش هرکاري کرد که کیان به دنیا نیاد ولی...خب خواست خدا بود...هر کاري بکنی بازم نمیتونه روي قدرتِاون قدرتی داشته باشی....کیان به دنیا اومد...ولی 7ماهه.....وازلحظه اي که به دنیا اومد مادرش دیگه بهش توجهینکرد..همینطور پدرش....کیان رو رها کردن...تو این 27 سال،حتی یه بار اونو توآغوششون نگرفتن...سکوت کردم،باید باور میکردم؟باید همچین دلیلِ مسخره اي رو باور میکردم؟مگه کسی به خاطر چنین مساله اي اینطورباپسرش برخورد میکنه؟اینا منو بچه فرض کردن یااحمق؟خنده اي کردم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۵-جوكِ قشنگی بود کیمیا!خیلی خوب بود.....خب حالا دلیلِ اصلی اش رو بگو!بهم خیره موند....نمیدونم چرا نگاهش،حسی که تويِ نگاهش بود مجبورم کرد که سکوت کنم،آهی کشید وگفت:-دلیلش همین بود ترانه...همین!به جلو خم شدم وعصبی ازبین دندونهاي به هم فشرده ام غریدم:-منو مسخره کردي کیمیا؟تو دیشب ندیدي چه رفتاري باهاش داشتن..غرورش رو باخاك یکسان کردن....جلويِ منِ بهاصطلاح نامزدش مجبورش کردن بگه غلط کردم...مادرش بهش نمکدون پرت کرد...بهش میگفت به من نگومامان...........کیمیا مگه آدم به دلیل ناخواسته بودنِ بچه اش هم این کارو میکنه؟خب خواهرِ کوچیکِ منم ناخواستهاس...جونِ مادرم درمیره براي خواهرم!من گوشام دراز نیست کیمیا!اونم خم شد ودستهاش رو روي میزگذاشت،توي چشمهام خیره شد وگفت:-ولی هست ترانه!.....حقیقتش اینه که....خب...ببین مادرِ کیان نمیخواسته اصلا باپدرش باشه...یعنی رابطه ي ناخواستهبوده وحاصلِ این رابطه شده کیانمهر....چشمهام رو ریز کردم وگفتم:-یعنی کیانمهر حرومزاده اس؟چشمهاش رو درشت کرد وگفت:-نه دیوونه!...پدرومادرش به هم محرم بودن...نامزد بودن!بینشون صیغه خونده شده بود...ولی باهم اختلاف داشتن...بیبی میدونی که مادرِ نازيِ....سري تکون دادم که ادامه داد:-عزیز،یعنی سوسن،مادرِ علیرضا بوده...یعنی پدر ومادرِ کیانمهر دخترخاله پسرخاله بودن....صیغه میخونن بینشون ولیخیلی باهم مشکل داشتن....میخواستن همه چیز رو به هم بزنن که پدرِ کیان ازهمون حربه ي مردونه استفاده کرد...مادرِکیان رو به زور زنِ خودش کرد....ولی بدترین اتفاق زمانی بود که مادرش کیانمهر رو حامله شد.....از کیان متنفرشد کهباعث شد کنار هم بمونن.......کیان رو مقصر میدونست.....آهسته گفتم:-اصلا معقول نیست!سر تکون داد وگفت:-آره!نیست...ولی باور کن دلیلشون همینه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢۶باحرص خندیدم وگفتم:-بعد یهویی چطور شد انقدر عاشقِ هم شدن؟اونا 4تابچه ي دیگه هم دارن!باغصه گفت:-همین داره کیانمهرو میکشه...اینکه 4تاخواهر و برادر داره ولی به اون بی توجه ان....میدونی؟بعدازچندماه زندگی کردنباهم،عاشق هم شدن ولی این وسط کیانمهر همچنان مورد تنفرشون بود.....بی بی وعزیز هرکاري کردن که بهتر با کیانبرخورد کنن ولی مادرش حتی حاضر نبود بچه ي کوچیکش رو توي بغل بگیره......-باورم نمیشه!اصلا تو کَتَم نمیره!کلافه دستهاش رو به هم سایید وگفت:-تو کَتِ هیچکس نمیره جز اون خانواده.....میفهمی؟........کیان خیلی مشکل داره...خیلی.....بدتر هم اینه که خودش....صداي تلفن همراهش صحبتش رو قطع کرد،نگاهی به شماره کرد بادلخوري گفت:-واااي...یادم رفت!وبعد گفت:-ببخشید ترانه جون..باید برگردم خونه...قراربود مامانم بیاد...یادم رفت...وقبل ازاینکه حرفی بزنم تلفن رو جواب داد ورفت.....ومن مات شدم....من نمیتونستم این دلایل رو قبول کنم...مگه میشه؟باکلافگی وسردرگمی به سمتِ خونه رفتم...گیج ومنگ بودم...هرطور تجزیه وتحلیل میکردم،چپ وراست میکردم..برعکس میخوندم....هرطور که میشد با حرفهايکیمیا وَر میرفتم ولی نمیتونستم بپذیرم...یعنی چیزي بود که من نمیدونستم؟؟؟درخونه رو بازکردم وواردشدم...بی بی روي مبل نشسته بود وبافتنی می بافت....منو که دید لبخندي زد وگفت:-اومدي ننه جون؟خوش گذشت بهت؟لبخندي زدم به این مادربزرگِ دوست داشتنی ،از بی بی هم میتونستم بپرسم؟مسلما!منتها باید بیشترازاین باهاش صمیمیمیشدم......لبخندم رو ادامه دادم وگفتم:-بله....-الهی همیشه به خوشی...برو لباست رو عوض کن یه لیوان چایی بدم دستت تا گرم بشی...سري تکون دادم وبه سمتِ اتاق رفتم،شالم رو ازسرم بازکردم که صدایی میخکوبم کرد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٧-خب...همه چیز رو بهت گفت؟باچشمهایی گشاد شده برگشتم وبادیدنِ کیانمهر روح ازتنم رفت!رنگم پرید،فقط نگاهش کردم،جلوتر اومد وبهم نگاه کرد،موشکافانه،دقیق نگاهم میکرد......مردمک چشمهام میلرزیدازخیره بودن توي چشمهايِ طوسی رنگش.....لبخندمحوي زد وگفت:-چی بهت گفت؟آب دهنم رو فروخوردم وباصداي دورگه اي گفتم:-کی؟لبخندش عریض ترشد،چشمهاش برق می زد،ولی اون دوتا مردمکِ طوسی توي خون خبرخوبی نمی داد ازحالِ این مردبهمن...کمی خودش رو جلوترکشید،روبروم ایستاد،سرش رو کمی کج کرد وگفت:-کیمیا...شنیدم داشتی براش خط ونشون میکشیدي....چی بهت گفت؟رك وراست بهم بگو...بی کم وکاست...چون خیلیراحت میتونم زنگ بزنم وازخودش بپرسم...مطمئن باش انقدر روش تسلط دارم که حرف بکشم ازش...پس بازبون خوشخودت بگو.داشت تهدید می کرد،بالبخندداشت تهدید میکرد،حالش خوش نبود.فقط نگاهش کردم که صداش رو بالابرد وباتحکمگفت:-بهت میگم بگو!یکه خوردم،قبل ازاینکه حرف بزنم سرش رو برگردوند سمت در وگفت:-نیا بی بی!اتفاقی نیفتاده....این مرد پشتِ سرش هم چشم داشت؟دوباره برگشت وبانگاهِ نافذش نگاهم کرد.....ابروهاش رو بالابرد:-خب؟!زبونم رو ترکردم وآهسته گفتم:-چرا فکرمیکنی قرارمن وکیمیا به تو باید مربوط بوده باشه؟خندید..این خنده ها هم بوي تهدید می داد...عصبی بود،باپوزخندي گوشه ي لبش نگاهم کرد وگفت:-نه اینکه تو وکیمیا یه بیست سی سالیه با هم رفیقین......خیلی موضوعات مشترك دارین!منم مثل خودش پوزخند زدم اماخدا میدونست به چه سختی!:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٨-خب شاید براي آشنایی بیشتربوده باشه.....ها؟داشتم حوصله اش رو سرمیبردم،دستی به موهاش کشید،نوك انگشتش رو تودهنش فرو کرد وپلکهاش رو روي همفشرد،بعدازلحظاتی گفت:-ترانه جان....کاري نکن اون روي منو ببینی...فقط میخوام بدونم چی بهت گفته تابقیه اش رو خودم برات اضافه کنم...قدمی عقب رفتم ودست به سینه شدم،کمی گردنم رو کج کردم وباتمسخرگفتم:-اِع؟چه جالب!صب که ازت پرسیدم زبونت تو حلقت گیرکرده بود....خیزبرداشت سمتم وتابه خودم بیام بینِ دیوارپشتم وتنش گیرکرده بودم،دستهاش رو دوطرفم روي دیوار گذاشتهبود،توصورتم غرید:-من دیوونه هستم..بدترش نکن که به ضرر خودت تموم میشه...بگو...بگو ترانه!توصورتش نگاه کردم،به چشمهاش خیره شدم وگفتم:-همون چیزي که باید میگفت،دلیل رفتار مادرت!پدرت!خواهروبرادرات!بهم خیره شد،درمونده بهم خیره شد،نگاهش رو روي لبم سر داد وباصدایی که می لرزید گفت:-چی بهت گفته؟کلمه به کلمه اش رو بهم بگو....تورو خدا ترانه....سرم رو به دیوار تکیه زدم وگفتم...تک به تکِ حرفهاي کیمیا رو...خوب تو ذهنم حک شده بود چون تاخونه صدبار دورهاش کرده بودم...هرکلمه که میگفتم بیشتر درد روي صورتش می نشست...هر واوي که میگفتم،صورتش بیشتر تو هممیرفت...حرفم که تموم شد،کمی نگاهم کرد،نالید:-همین بود؟سرم رو تکون دادم،لب زدم:-به خدا همین بود...نمیدونم چرا باورش برام مهم بود..برام مهم بود باور کنه همه ي ماجرا این بوده....باعجز توصورتم نگاه کرد،نگاهش توي صورتم می چرخید،آهسته صورتش جلو اومد وسرش رو روي شونه امگذاشت،زمزمه کرد:-خدا روشکر....ومن درعجبِ شکرش موندم....تکون نخوردم..حتی یه سانت...جرات نداشتم تکون بخورم....آهسته گونه اش رو روي شونهام میکشید،چشمهام رو بستم.....خدا....چه کنم من بااین مرد؟؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٩کمی که گذشت عقب کشید،نفسِ عمیقی کشید.بهم پشت کرد ورفت...ولی من موندم وگرمی سرش روي شونه ام....***کیانمهر:آهسته باانگشتم روي بخارپنجره شکل می کشیدم....داشت بارون می بارید ومن گوش سپرده بودم به قشنگ ترین آهنگِعالم....خداروشکرمی کنم کیمیا همه چی رو نگفت،همه چیز رو نگفت،بیشترش رو گفت ولی.......بازم خدا روشکر...میدونستم اینم بدونه هیچ شانسی براي نگه داشتنش پیشِ خودم ندارم....پیشونی ام رو رويِ شیشه ي خیس کشیدم......سرم داغ بود..تب نداشتم،فکروخیال زیاد داشت دیوونه ام می کرد....حضورکسی رو کنارم احساس کردم...عطرش رو میشناختم،بی بی بود....دست گذاشت رو شونه ام وگفت:-مادر برگرد ببینمت...برگشتم،دست کشید رويِ برآمدگیِ سمتِ راستِ صورتم....لب گزید وگفت:-ببین باخودش چی کارمی کنه...لبخندي زدم وبی حس وحال بهش خیره شدم،دستش رو بالاآورد وپیراهنم رو کنار زد،لبش رو بیشترگاز زد،بابغض گفت:-چه کبودي هم شده...الهی دستش...پریدم بین حرفش وگفتم:-بی بی؟نفرین نداشتیما...پیرزن یقه ام رو پایین کشید وخودش هم روي پاش بلندشد تابتونه هم قدم بشه،آروم جايِ کبودي اي رو که دخترش،مادرِمن،روي تنم یادگاري گذاشته بود رو بوسید...سرش رو روي سینه ام گذاشت وگفت:-بی بی فدات بشه......چرا تواین اتاق دخیل بستی وبیرون نمیاي؟هان؟ناهار که نخوردي...عصرونه ام هرچی صدات زدمنیومدي.....بیا بیرون رنگت رو ببینم مادر...یکی دوروز دیگه باید برگردما....دستم روروي موهاش کشیدم وگفتم:-شما هیچ جا نمیري....بري که دوباره سربه سرشون بذاري و بعدش بیام بیمارستان تحویلت بگیرم؟دستهاش رو که دورم حلقه نمی شد روي پهلوهام گذاشت وگفت:-میرم مادر...باید برم...خونه زندگیِ من اونجاست...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٠لبهام رو به موهاش رسوندم،آهسته گفتم:-اونجا که نمیري زندگی کنی...میري بجنگی....این همه سال سعی کردي،چیزي تغییرکرد؟صداش لرزید،دستهاش آروم روي پهلوهام حرکت میکرد:-بالاخره باید تغییرکنه.......توبچه شونی....صداي منم لرزید،به این سادگی ها نبود بی بی:-خودشون که اینو نمیگن....نفس عمیقی کشیدم وازش جداشدم،دوتادستهام رو محکم رويِ صورتم فشردم...بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:-قربونت برم بی بی....خسته ام میخوام بخوابم...چنددقیقه اي توي سکوت نگاهم کرد...بعد رفت ودراتاق رو هم بست.پوفی کردم وبازهم به سمتِ پنجره رفتم....خیرهشدم به بیرون....بقیه تو این موارد چی کارمی کردن؟براي آروم کردن ذهنِ آشفته شون چی کارمی کردن؟می رفتنبیرون؟قرصِ خواب می خوردن؟حرف می زدن؟یانه....مشروب می خوردن وسیگارمی کشیدن؟من مردِ هیچ کدوم نبودم...فقط خیره میشدم.....سالها بود ساکت مونده بودم وخیره شده بودم...مثه همون روزي که ساکت موندم وبعدش کاردستِ خودم دادم...16 سالم بود.... 16 سال بی محبتی کشیده بودم... 16 سال طعمِ محبت رو نچشیده بودم..اون روز زدم به سیمِ آخر.....رفتهبودم عمارت...میرانِ 13 ساله داشت با غرور ازحضورِ بابا تو مدرسه اش وصحبتش با معلماش وتقدیر اونها ازش صحبتمیکرد....میگفت که به پدر گفتن که میران فوق العاده اس....دانش آموزپرشور ودرسخونیِ....باعث افتخارشون که میرانتومدرسه شون باشه...نگاهم رو دادم به بابام که داشت با لبخند نگاهش میکرد....نگاهش میکرد وچشمهاش برق میزد.منیه گوشه ایستادم،دور ازچشم همه وخیره شدم به دستهاي پدرم که روي پاي پسرش می کوبید،دست پسرش رو میگرفتوبلندبلند به شوخی ها پسرش می خندید.....ومتوجه نبود منِ 16 ساله خیره ي دستهایی هستم که تمامِ عمر منتظر بودمفقط یه بار روي سرم کشیده بشه......خیره شدم وآروم اشک ریختم....بی صدا...قلبم تیرکشید دم نزدم...دست وپام کرختوسست شد، دم نزدم....تحقیرشدم ودم نزدم.....مُردم ودم نزدم......مادرم،نازي میخندید ومدام قربون صدقه ي پسرش میرفت،ومن....منی که پسرِ بزرگشون بودم...پسرِ ارشدشون بودم،داشتم میمردم یه بار ازم تعریف کنن،یه باربهم بگنآفرین....حتی یه نگاه پرمحبت بهم بندازن....خیره شدم وساکت موندم...پدرم با ذوق میرانِ خندون رو بغل کرد وبه خودشفشرد وتک تکِ سلولهاي بدنم فریادِ تمنايِ گرمايِ پدر رو سردادن...به جنون رسیدم وقتی نازي بلندشد وگونه ي میرانرو بوسید.....باسرتاپایی که می لرزید برگشتم به خونه اي که با بی بی زندگی میکردم..دیوانه وار همه چیز رو کوبیدموشکستم....حسرتهام فوران کرده بود.....تمام غم وغصه وخشم هام فوران کرده بود.....گلدون رو که تو آینه کوبیدم،یهم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣١تیکه ي تیز آینه که مثلثی شکسته بود بهم چشمک میزد......نفهمیدم چی کارکردم...دستِ خودم نبود..هیچ چیزدستِخودم نبود،خسته شده بودم اززندگی ام،ازپس زده شدن....دستم رو دور آینه ي شکسته گره کردم وباتمام توانم توي شکممکوبیدم.....ناله ام از درد به فریاد تبدیل شد....روي دو تاپام که زمین خوردم فقط نگاهم به در بود که ببینم باصداي فریادممیان که بغلم کنن؟که پیشونی ام روببوسن وازم با گریه بخوان که بمونم؟ولی آخرین تصویري که قبل از بیهوشی بهیادم بود مشت باقر پیربود که با رنگ ورویی پریده ازترس توي خونه پرید وباتمام وجود فریاد میزد....دستم رو روي شکمم کشیدم....جایی که ردّ 30 تابخیه یادگارمونده بود برام......بی بی همیشه می گفت خدا بهت رحم کردکه ضربه کاري نبود.....می گفت خدا تورو براي من زنده نگه داشته تا یه پسرداشته باشم...یه پسر که تو پیري ام دستمرو بگیره....مردایی که باید بهشون می گفتم دایی،سالی 3یا 4بار به مادرشون سرمیزدن وبی بی براي جبران قصور پسرهاشمنو پسرِ خودش بارآورده بود....تلخ بود،سخت بود اینطور زندگی....من پدرداشتم،مادرداشتم،خانواد ه اي پرجمعیت داشتمودرعین حال هیچکس رو نداشتم....صدايِ زنگِ تلفن همراهم منو ازفکربیرون کشید،آهسته به سمتش رفتم،اسم حسین روش چشمک میزد،آهسته پاسخدادم:-الو؟شاد وسرحال گفت:-خوبی داداش؟داداش؟برادر؟حسین برادرم بود؟بود...ولی خونی نبود...من برادر خونی داشتم ولی برام هیچ وقت مثه حسین نبود...هیچوقت!!لبخندي زدم ازانرژي اش وگفتم:-خوشحالی؟-نباشم؟داداش امرتون انجام شد...سکوت کردم..به ذهنم فشارآوردم تایادم بیاد که چی رو به حسین سپرده بودم...که خودش گفت:-بابا دکتره رو پیدا کردم!براي برادرِ ترانه....گوشه ي لبم رو خاروندم وگفتم:-آهان...خب چی شد؟کلافه گفت:-چی شد به نظرت؟رفتم عقدش کردم!...خب وقت گرفتم دیگه!یه هفته دیگه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٢-کارش خوبه؟به درِ بسته ي اتاقم نگاه کردم،جواب داد:-بیستِ بیستِ....چطور میخواي سام رو راضی کنی؟لبخندي زدم،یه چیزي پیدا شد که ذهنم رو منحرف کنه:-اول خودم با دکتر صحبت میکنم بعد سام رو یه کاریش میکنم...فردا تو شرکت بیشتردرباره اش حرف می زنیم...وقتی تماسم رو باحسین قطع کردم،یه رویايِ شیرین همه ي تلخی ها رو پس زد....شیرینیِ اینکه ترانه،یه روزي رويِهمه ي زخمهاي روحم دست می کشید ومرهم می گذاشتروبروي مردي نشسته بودم همسن وسالِ پدرم....من اینجابودم...خودم رو سرپا کردم چون امید داشتم براي دوبارهبلندشدن....نگاهم رو به دهنش دوخته بودم،سري تکون داد وگفت:-ببینید...من نمیتونم باچنین چیزي بگم کامل خوب میشه یانه...من باید هرچی آزمایش وعکس ازگذشته داره ببینموهمچنین دوباره معاینه اش کنم....انتظارندارین که ازراه دورحدس بزنم؟لبخندي زدم وگفتم:-خب مسلّمِ دکتر....ولی میخوام مطمئن بشم،چون....یه مقدارسِرتِقِ!خندید ودستهاش رو رويِ میزگره کرد وگفت:-ببین پسرجون...من دکترم،خدا نیستم....منم تااونجایی که توان داشته باشم،توحوزه ي درمانی وتوانایی ام باشه،مطمئنباش کم نمیذارم.....ولی همونطور که گفتم بدون معاینه کاري نمیتونم بکنم....سري تکون دادم وبلند شدم،دکتر کاملی هم بلند شد،به سمتِ میزش رفتم ودستم رو به سمتش درازکردم،دستم رو فشردوگفت:-پس من منتظرم که با اون سِرتِقِ بیاین!خندیدم وسرتکون دادم....ازاتاقِ دکتر که بیرون اومدم نفسِ عمیقی کشیدم،من این کارو میکردم...سام نمیتونست مخالفتکنه...من ازپسِ این مردِ بداخلاق برمیام...به سمت منشی رفتم ووقتی گرفتم براي هفته ي بعد....باحالی بهتر ازمطب بیرون اومدم....تازه اولِ راهم....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٣ترانه:سام اخم کرد وگفت:-چه عجیب!شونه بالا انداختم ونزدیکش رفتم ودستم رو به سمتش دراز کردم،دستم رو گرفت،به زحمت تونستم راضی اش کنم کهبهم افتخار!!!بده ویه نیم روز رو بامن سپري کنه....کمی خودم رو جمع کردم وگفتم:-از عجیب هم بدتر..باورت نمیشه صد بار باخودم مرور کردم ولی حتی یه درصد برام قابل قبول نیست...آخه...آخه تو مخِاین مردم چی میگذره!؟!دستم رو فشرد وگفت:-ماکه جاي اونا نیستیم...شاید توهم اگه تو شرایط اونا بودي همچین رفتاري با بچه ات می کردي..پوزخندي زدم وبه روبروم خیره شدم،اول صبح وهوايِ خوبِ پارك باعث شده بود جمعیت زیادي براي نرمش صبحگاهیوقدم زدن خودشون رو به اینجا برسونن...باتمسخرگفتم:-این یه سال...این دوسال...نه بیست وهفت سال سام!خندید وگفت:-حالا چرا منو میزنی تو؟!مگه من بچه پس انداختم وبعدش حتی نگاهشم نکردم؟!ایستادم،باچشمهاي گردشده گفتم:-سام؟!خندون برگشت سمتِ من،چشمکی زد وگفت:-چته تو بابا؟اِع!هی میخواد اسم منو صدا کنه؟بابا میدونم داداشت رو دوست داري دختر!این همه ابراز علاقه نداره که!سرتکون دادم وباز پاهام رو حرکت دادم،سکوت کردیم،به برگايِ زیرپامون خیره شدیم،آخرین برگهاي پاییزي!بالاخره سام سکوت رو شکست وباتردید پرسید:-پسره که.....که...باهات....یعنی....... کاري که.....سرش رو بالا گرفت وچشمهاش روبست وباکلافگی گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۴-بهت دست نزده که؟یعنی....واي خدا!نگاهش کردم،سرخ شده بود...خنده هاش مصنوعی نبود اما از ته دلم نبود.از درون داشت خودش رو میخورد،خبرش روداشتم که تانیمه هاي شب بیدار بود وصبح اول وقت هم بیرون می زد.لب گزیدم وباصدایی ضعیف گفتم:-نه...یعنی....خب....خودم هم لال شدم....بازهم سکوت کردیم،وبازهم این سام بود که بعد ازمدتی سکوت رو شکست:-قول میدم،قول میدم قبل ازاینکه اتفاق بدي بیُفته همه چیز رو درست کنم خانم خواهري...باشه خواهرکوچولو؟توفقطمراقبِ خودت باش عروسک سرامیکی...باشه؟خندیدم....خنده اي کمرنگ وضعیف،یادي از گذشته ها!گذشته هاي نه چندان دور...ترمه براي خریدن یه عروسکِسرامیکیِ 70 سانتی خونه رو رويِ سرش گذاشته بود......چه قدر اون روزا سام سربه سر همه مون میذاشت.....همه اش بهترمه می گفت این ترانه خودش سرامیکیِ،عروسک میخواي چیکار!اینو شبا بغل کنه وبخواب....برگشتم وبه نیم رخِ سام خیره شدم....توفکر بود وبهم نگاه میکرد،چشمکی زدم وگفتم:-باشه تانک جونم!خندید...بلند خندید...این بار ازته دل بود ،من عاشق خنده هاي برادرم بودم...برادرِ موخرمایی وچشم قهوه ایم....باپوستیگندمگون....چهره ي زیبایی داشت ولی پاش؛باعث شده بود حتی ازعاشق شدن بترسه........سام کمی چهره اش رو درهم کشید وگفت:-بریم بشینیم؟خسته شدم....سرتکون دادم وروي نیمکتی همون نزدیکی نشستیم...دادوفریاد نمی کرد،دست بلندنمی کرد ولی می تونستم اوجِ خشمِتوي دلش رو حس کنم...سرخوردگیش رو حس کنم....حق داشت....خواهرش اسیرِ دستِ اجبار بود واون....هیچ کاري نمیتونست بکنه....دستهاش رو دوطرفِ نیمکت دراز کرد وپشتم گذاشت،به دستهام نگاه کردم که تويِ دستکشی که به اسم چرم می فروختنپنهون شده بودن...آهسته گفتم:-کامی هنوزم میره تعمیرگاه؟کمی سرش رو به سمتم چرخوند وگفت:-نه....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۵کمی سرم رو همونطور که پایین بود به سمتش گردوندم وباتعجب گفتم:-چی کارش کردي مگه؟نیشخندي زد،معلوم بود بلایی به سرِ کامیار آورده...باخنده گفت:-هیچی.....دوروز تواتاق حبسش کردم!....معلومه مامان همه چی رو بهت نگفته ها!چی کارکرد ه بود؟کامیار رو حبس کرده بود؟امان ازسام ونقشه ها وکارهاش!باصداي بلندگفتم:-چی کار کردي؟!خندید،دست کشید به زانوش....دلم خون شد...زانوش درد میکرد....برادرِ من درد میک شید وبه کسی نمی گفت...فکرمیکرد من نمی فهمم...مگه می شد من سامی رو نفهمَم که هم خونِ خودم بود،که هم نفسِ من بود...من وسام بالاترازخواهروبرادر،دوست ورفیق بودیم...همیشه هراتفاقی که می افتاد یه پایه اش سام بودویه پایه اش من...چه شکستنِ شیشه يخونه وهمسایه ها با توپ فوتبال بود وچه خاله بازي با عروسک هايِ من....سرم رو بلند کردم که روبروم.....دو تا دختر خیره به پايِ درازشده ي سام وعصايِ کنارش بودن وچیزي زیر زیر زمزمه میکردن.......چی داشتن می گفتن؟درباره ي برادرم بود؟درباره ي پايِ آسیب دیده اش؟اخم کردم.....سام ردِ نگاهم رو گرفت وبه دخترا رسید....لبخندتلخی زد وگفت:-خیلی وقته نگاهشون خیره اس...عادت کردم...نفسِ عمیقی گرفتم...اگه سام میگفت عادت کردم من حتی یه درصد هم قبول نمی کردم....وگرنه چرا لبخندش تلخبود؟چرا ناراحت بود؟بلندشدم که سام گفت:-ترانه!بی توجه بهش رفتم سمتشون،سینه سپر کرده وبااخم کنارشون ایستادم،دست به سینه شدم وباابروهاي بالا رفته گفتم:-خانما؟امري باشه؟خیره خیره بهم نگاه کردن،یکی جلف،یکی متناسب ومعمولی....دختركِ شال قرمزِ جلف*،لبخندي زد وگفت:-جونم عزیزم؟لبخندي مثلِ خودش زدم،من برايِ دفاع ازخانواده ام ازهرگرگی گرگ تر بودم!کمی گردنم رو کج کردم وگفتم:-میشه بپرسم به چی نگاه می کردین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣۶دستی کشید به موهاش وگفت:-اون آقا شوهرتونن؟شوهر؟نه مسلّما!دستی به گوشه ي ابروم کشیدم وگفتم:-نخیر...برادرمِ...امرتون؟نیشخندي زد وگفت:-آخی!دلم به حالِ زنش میسوزه!اِع؟که دلت به حالِ زنش میسوزه؟خودم رو خونسرد نشون دادم.....قدمی جلو گذاشتم وبازمزمه گفتم:-محض اطلاعت زن نداره.....خب؟اگه میخواي مخش رو بزنی،یه راه دیگه پیدا کن....داداشِ من به شماها پا نمیده!بعد هم پشت کردم وبه سمت برادرم رفتم...دختر که مات شده بود اول سکوت کرد ولی بعد شروع به سروصدا کرد...امامن آروم دستم رو تو دستِ برادرم داده بودم وداشتیم ازاونجا دورمی شدیم.سام خنده کنان گفت:-چی گفتی بهش دختر؟راضی ازحرکت خودم،براش توضیح دادم که چی به دخترگفتم..من همین بودم..درعین سکوت،وقتی کسی باعث می شداخم به چهره ي خانواده ام بیاد،تبدیل می شدم به جنجال!به راحتی نمی گذشتم ازکسی که پاره هاي تنِ من رو ناراحتکنه.سام ناراحت شده بود...من این برادر رو خوب می شناختم...بهش برخورده بود وسکوت کرده بود...معلوم نبود ازکِیچشم دخترها به پاش بود وسام حرف نمیزد...بعدازیه پُرس خندیدن بالبخندي گفت:-بازم قاطی کردیا....صدام رو بلند کردم وباحرص گفتم:-سام!این مردم باید یادبگیرن وقتی یه فردِ غیرعادي رو میبینن البته به نظرخودشون غیر عادي بهش زل نزن..اون فردخودش هزار تا مشکل داره....غمِ نگاه هاي مردم رو کجاي دلش بذاره؟!بعد غر غر کنان گفتم:-حالا توبه خودت نگیري که ترانه به من گفت غیرعادي!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٧دستم رو گرفت وفشرد...لبخندي زد وگفت:-شرمنده اتم ترانه..خیلی....درستش میکنم...قول میدم!لبخندي زدم،دستم تو دستِ برادرم بود...هرچی بشه...دنیا به هم بریزه....بازهم سام هست که پشتم باشه.....اینو من همیشهمیدونستم...همیشه!!!!!***کیانمهر:نگاهی به ساعتم کردم......فکر نمیکردم تااین حد سرسخت باشه....این مرد دیگه کی بود؟یک ساعتِ تمام باهاش بحثکردم وداد وبیداد تا رضایت داد که ساعتی همدیگه رو ببینم....کپی برابر اصل ترانه بود ، برادرش سام!!!!!از دور دیدمش که با عصاش می اومد.....حتی راه رفتنش هم غرور داشت...!!بلندشدم وبه سمتش رفتم....بادیدنم اخم کرد...از چشم هاش آتیش می بارید....من میتونستم راضی اش کنم؟من براي قولم...براي خوشحالیِ ترانه..براي خوشحالیِ یه مادر هرکاري می کردم!دستم رو درازکردم ولی بدون توجه به دستم،سرش رو به سمتِ چپ چرخوند وگفت:-گفتی کارت مهمِ...ابرو بالا انداختم....عجیب اخلاقش شبیه خواهرش بود!عجیب!شونه بالا انداختم وگفتم:-قدم بزنیم؟پوزخند زد وجلوترازمن راه افتاد...نگاهش رو به مردمی می داد که باعجله ازسمتی به سمتِ دیگه اي میرفتن.....زیرلبگفت:-اون ازاون یکی که دیروز منو کشید پارك،این ازاین یکی!عمدا طوري گفت که بشنوم یافکرمیکرد که من کَرَم!؟اصلا منظورش باکی بود؟!باپوزخند گفتم:-شنیدم!بازهم باپوزخند جواب داد:-به درك!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٨چشمهام رو لحظه اي بازوبسته کردم وسري تکون دادم..مطمئنا کارم سخت ترازاون چیزي بود که فکر میکردم.....کمیبه سکوت گذشت...داشتم سروسامون میدادم به افکارم که چطور بهش بگم؟چطور راضی اش کنم؟!این مرد اصلا راضیمی شد؟!بابدخلقی گفت:-میخواي حرف بزنی یانه؟!نگاهی بهش کردم وگفتم:-پات اذیتت میکنه؟!تیزنگاهم کرد،ایستاد وگفت:-به تو ربطی داره؟!دقیقا تصویر بی بی جلوم نقش بست که چنین مواقعی میگفت:بسم الله!جنی شد!خنده ام گرفت وخنده ام جري ترش کرد،سینه به سینه ام ایستاد،توي صورتم غرّید:-زهرمار میدونی چیه!؟باتعجب بهش نگاه کردم...شمشیر ازروبسته بود!!!!دستهام رو به نشونه ي تسلیم بالا بردم وگفتم:-آرومتر مرد!وسطِ پارکیم!آروم تر!پوفی کشید وعقب رفت...اگرمیخواستم کِش بدم،مطمئنا اوضاع بدترمیشد،نفسی گرفتم وگفتم:-تاحالا فکر کردي که دوباره عمل کنی؟؟....پات رو میگم....کلافه دست به موهاش کشید وگفت:-اصلا من نمیفهمم تو چرا امروز چسبیدي به پاهاي من؟حاجی برو یه جا دیگه دخیل ببند!...حرف اصلیت رو بزن!پیچیدم جلوش وروبروش ایستاد،توچشمهاش خیره شدم وگفتم:-حرفِ اصلیِ من همینه!پات!باتعجب ابرو بالا برد وگفت:-پام؟توبه پاي من چی کار داري؟!خنده ام گرفته بود.....این پسر چرا انقدر مصِر بود که هرچیزي رو دوباره تکرار کنه؟!لبخندي زدم به جاي خنده اي کهتوي دلم گیرکرده بود وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٣٩-اصلا من براي پات زنگ زدم!باید باهات دراین مورد صحبت کنم....ببین من بایه دکتر خوب صحبت کردم..میگهاحتمالش هست که کامل خوب بشی ولی باید یه دور معاینه ات کنه...منم ازت میخو....نذاشت حرفم منعقد بشه،بااخم گفت:-وایستا وایستا!یعنی چی این حرف؟تو چه کاره ي منی که دنبال دکتر براي من میگردي؟اصن توچه حقی داري؟!هواي توي ریه هام رو به شدت بیرون دادم...به معناي تمام کینه داشت ازم که هر حرفی میزدم موضع میگرفت...چهمیکردم باهاش!؟میشد باهاش حرف زد؟من چطور باید راضی اش میکردم؟!شمرده شمرده گفتم:-سام!بذار من حرفم روبزنم...کامل،بعد لطف کن جفت پا بپّر وسطش!عصبی شد،سرخ شد،عصاش رو بلند کرد ونشونم داد وگفت:-ببین پسرجون،اگه میخواي همین عصا توسرت نشینه،لطف کن زودتر ازجلو چشمم دورشو...خب؟!چون به اندازه ي کافیازدستت دلخور هستم که نفله ات کنم..دفعه ي پیش هم جلوم رو گرفتن که کار دستت ندادم...مطمئن باش خواهرم روهم زودتر ازدستت نجات میدم!!!!تنه اي بهم زد ولنگ لنگان ازم دور شد......خواهرش رو ازدستم نجات میده؟به همین راحتی ترانه ازم دور نمیشه سامِگلپسند!!!!به دور شدنش خیره شدم وبه این فکرکردم که من باسامیار،جنگی داشتیم براي راضی کردنش...!!!!***ترانه:باناخن سرم رو خاروندم،بیشترخیره شدم به مانیتور......نمیشد....خسته شده بودم وکلافه بودم....بی بی با لیوانِ آب پرتقالی کنارم نشست وگفت:-چی کار میکنی عزیزکم!؟لبخند زدم،میتونستم چیزي ازش بفهمم؟؟؟؟گفتم:-کار بی بی جون...ریز خندید،خنده هاش بامزه ودوست داشتنی بود،گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴٠-خب ننه منظورم این بود که چی کار؟میبینم داري کارمیکنی قربونِ چشمهات برم...چه قدر دلنشین بود...دلم نمی اومد باپرسیدن ازگذشته دلخورش کنم،ولی کنجکاوي امونم رو بریده بود........به پشتیِ صندلی تکیه زدم وگفتم:-یه کارنیمه وقتِ،براي اینکه حوصله ام سرنره...ابروهاش بالاپرید،بادست به آرومی به گونه اش کوبید وگفت:-وا!مگه کیان بهت خرجی نمیده ننه؟بلندخندیدم،دستِ خودم نبود،آروم لپّش رو کشیدم وگفتم:-قربونت برم بی بی!واسه این کارمیکنم که....تازه فهمیدم چی کارکردم،بی بی بلند بلند می خندید ومن سرخ شده بودم..من لپ این پیرزن رو کشیده بودم؟!دستش رو زیرِ چونه ام گذاشت وگفت:-چته مادر لبو شدي؟!قربونِ مهربونیت برم...بی خود نیست که...حرفش رو خورد وخیره ام شد.....لبخند هنوز روي لبش بود،سري تکون داد ودست رو برداشت وبهم نگاه کرد وپرسید:-درس خوندي دیگه مادر؟!ابروهام بالا پرید،باتعجب گفتم:-بله...ولی چرا میپرسین!؟پیرزن داشت چی کارمیکرد؟موشکافانه خیره ام شده بود،هرازچندگاهی سرش رو تکون می داد،منم به فکر فرورفتم..چطورباید ازش بپرسم که ناراحت نشه وفکر نکنه دارم فضولی میکنم؟اصلا ازاین زنِ سن گذشته ي مقتدر،که معلوم بوددخترش شباهتِ عجیبی ازنظر اخلاقی باهاش داره،میشد حرف کشید!؟دستی به موهاش کشید وگفت:-خواهر،برادر داري؟!پیشونی ام رو خاروندم...داشتم گیج میشدم:-بله.... 2تابرادر ویه خواهر...سرش رو پایین انداخت وباغصه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١۴١-باهات خوبن مادر؟!متعجب گفتم:-آره...جونمون به همه بسته اس.....بی بی خوبی؟!سرش روبلند کرد وبادیدن حلقه ي اشک توچشمهاش یکه خوردم،بابغض گفت:-کیانمهرم همیشه حسرتِ خواهر وبرادر داره..خوش به حالت عزیزکم........ماتِ بی بی شدم....که پیرزن چطور چشمهاش اشک افتاد،دست کشید به پلکهاش.....چه قدر مگه به دلِ این زن خون کرده بودن که اینطور بایه حرف ساده اشک ریخت؟خودم رو بهش نزدیک کردم و با هول گفتم:-بی بی؟بی بی جونم؟چی شدي قربونت برم من؟ببخشید...ببخشید بی بی...دستش رو توي دستم گرفتم وبوسیدم.....برام مهم نبود که مادربزرگِ مرديِ که منو به اسیري آورده،برام مهم این بود کهاین زن،یه شیرزنِ که به خاطر غمِ نوه اش داره اشک میریزه...دستم رو که دستش رو گرفته بود،باانگشتهایی دستِ آزادش نوازش کرد وباصدايِ لرزونش گفت:-خدا نکنه مادر....توچرا عذرمیخواي گلکم؟خدابرات نگهشون داره....چندسالته مادر؟!جواب ندادم....هنوز ازگنگی درنیومده بودم....هر روز تويِ این خونه وخونواده چیزهاي عجیب وغریب می دیدم....نگاهشکردم،من میخواستم ازاین زن بپرسم که دلیل رفتارِ دخترش با نوه اش چیه؟ازاین زن؟دلت میاد که دوباره به چشمهاشاشک بندازي؟حواسم پرت بود،دستم رو تکون داد وگفت:-چی شده مادر؟چرا توفکري؟نمیخواي جواب بدي عزیز؟به خودم اومدم و باز باهول گفتم:-نه،نه بی بی!یعنی آره...یعن چیزه...اي بابا....نفسی گرفتم وبالبخندگفتم:24- سالمِ بی بی....چشمهاش رو گرد کرد وگفت:-ماشاءالله...ماشاءالله مادر....فکرمیکردم یکی دوسال کمترداشته باشی....مثه این دختر محصل تازه هایی!
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید