قسمت 9 | جایی نرو
:-بدبخت شدم!میرانِ!سارا با صداي بلندتري گفت:-بس نمی کنم!چرا سوگل باید تو خونه ي این باشه؟اصلا چرا باید فرار کنه؟تویادش دادي لعنتی!تو!کیانمهر بلندترگفت:-خواهشا تو یکی دخالت نکن!فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه!علیرضا بلندتر از بچه هاش گفت:-به اونی که ربط نداره تویی!تویی که بی ربطی این وسط!دخترِ من چرا باید اینجا باشه؟!
کیانمهر باز هم سعی می کرد جلوي پدرش که پدر نبود براش آروم و خونسرد باشه:-براي اینکه جایی جز اینجا نداشت که بره.....می رفت خونه ي سارا؟یا میران؟علیرضا فریاد کشید و باعث شد سوگل صورتش رو توي سینه ام فشار بده:-اصلا چرا باید از خونه بیاد بیرون؟چرا باید فرار کنه!این بار کیان عصبی صداش رو بلندکرد:-براي اینکه ترسیده بود!می ترسید!براي اینکه دختر احمقِ شما فکر نکرد که نباید این خبر رو اینطوري بذاره کفِ دستشما وهی کر کري تون بده که این دختربچه رو جوري بترسونید که از خونه ي پدرش اونم اون وقتِ شب بزنه بیرون!اینجاخونه ي برادرشِ!حق داشت بیاد!علیرضا عربده کشید ومن سوگل به بغل چشم بستم:-تو برادرش نیستی!وبعد صداي برخوردي و به دنبال اون افتادن چیزي وبعد.....صداي ناله ي کیان....با هُل سوگل رو از خودم جدا کردم ،چنگ زدم به شالِ سوگل که رويِ زمین افتاده بود وبه سرم انداختم...قفل در رو بازکردم و بیرون رفتم.....کیان روي زمین افتاده بود و دستش رو رويِ پیشونی اش فشار می داد...علیرضا با دیدنِ ما به سمتمون خیز برداشت که کیان زودتر جنبید و بلند شد و جلومون قرار گرفت و دستی که قرار بودرويِ صورتِ من یا سوگل بشینه محکم رويِ صورتش نشست....از شدت ترس قدمی عقب گذاشتم.....میران به سمتِ پدرش اومد و بازوش رو گرفت و کشید...کیان به سمتمون برگشت وبا دیدنِ پیشونیِ خونی اش نفس کشیدن از یادم رفت...سوگل جیغ کشید و با گریه گفت:-تقصیرِ منِ...تقصیرِ من.......کیان دستش رو گرفت و کشید و بین بازوهاش نگهش داشت ، آروم گفت:-تو که باز فین فین ات شروع شد....بعد نگاهی به من کرد و گفت:-مگه نگفتم بیرون نیاین؟لب هاي بی حس ام رو به زحمت از هم فاصله دادم و گفتم:-چی شد؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٨قبل از اینکه کیان جواب بده ، میران گفت:-چیزي نیست...نترسین.....بابا بهش سیلی زد...افتاد زمین ، پیشونی اش گرفت به لبه ي میز......سارا با پوزخند گفت:-حق اشِ!عصبی اخم در هم کشیدم و گفتم:-مواظبِ حرف زدنت باش خانم!اینجا خونه ي تو یا پدرت نیست که شاخ و شونه می کشی!چشم هاي کیان که هیچ، حتی علیرضا هم با چشم هاي درشت شده داشت نگاهم می کرد....پیشونیِ خونیِ کیان ، رفتار سارا و علیرضا برام سنگین بود......هر چی بود، هر کی بود، هر شرایطی بود کیانمهر خواستهیا ناخواسته شوهرم بود....دلم می خواست یا نه، دوست داشتم یا نه ، اجبار بود یا اختیار کیانمهر شوهرم بود...چه موقتچه دائم.....و من چه خوشم می اومد و چه خوشم نمی اومد کیانمهر جزء خانواده م محسوب می شد و من به کسی اجازهنمی دادم که به خانواده ام توهین کنه حتی اگه اون عضو خونواده رفتارِ خوبی با من نداشته باشه...سارا که انتظار این رفتار رو نداشت تته پته کنان گفت:-تو......تو چی گفتی!؟!برگشت وبه پدرش گفت:-دیدي؟دیدي بابا؟قبل از اینکه علیرضا چیزي بگه ، من نگاه بهش دوختم و گفتم:-جنابِ مجد ، بی احترامی به شما نباشه ولی دختر خانم اتون حق نداره اینطور صحبت کنه...تا وقتی شما هستین بهعنوان بزرگتر سوگل ،اون حق نداره دخالت کنه.......مجدِ بزرگ کمی خیره نگاهم کرد.....چشم تو چشم اش دوختم........علیرضا سري تکون داد و آهسته به سارا گفت:-تو حرف نزن...سارا با بهت گفت:-بابا؟!علیرضا صداش رو بالا برد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٣٩٩-چی بهت گفتم؟!سارا با اخم نگاهی به من کرد و کمی عقب رفت....به کیان نگاه کردم که در سکوت خیره ي من بود....آهسته گفتم:-خوبی؟!سر تکون داد......به سمتِ جعبه ي دستمال کاغذي رفت و چند تایی بیرون کشید و رويِ زخم اش گذاشت و خون ها روپاك کرد...خونریزيِ زیادي نداشت ولی همون هم باعث شده بود اخم کنم.....حواسم به سوگل بود که عقب کشیده بود و بین در باز اتاق ایستاده بود....علیرضا نگاهی به سوگل انداخت و با خشونت گفت:-سوگل!بیا اینجا ببینم!به پهلو ایستادم و نگاهم رو به سوگل دادم....چونه بالا انداخت و گفت:-نه.....پدرش اخم کرد ، قدمی جلو گذاشت و گفت:-بیا اینجا ببینم!سوگل با چشم هاي گریون گفت:-نمیام....می زنی....احساس کردم به چهره ي مجد خنده اي نشست که فورا فرو خورد و گفت:-من کِی تو رو زدم که این بارِ دومم باشه؟بیا می خوام ببینم که به چه جراتی اومدي اینجا؟کی بهت اجازه داد؟!هان؟کیانمهر بی حوصله گفت:-اجازه اي لازم نبود.....من ، برادرشم! می تونست بیاد....علیرضا تند وتیزنگاهش کرد...از بین دندون هایی که به هم می سایید گفت:-چرا هی خودت رو به اینا نسبت می دي؟هان؟ بهت گفتم تو برادرش نیستی!سوگل جلو کشید و کنار من ایستاد.....با صداي گرفته اي گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٠-چرا نیست؟اون برادرمونِ!تو شناسنامه ات اسم اش هست!.....فقط تو و مامان واین سارا ومیران باهاش خوبنیستین...وگرنه کِی من و میعاد باهاش بد بودیم!؟علیرضا با چشم هایی به خون نشسته نگاه اش کرد و بعد با گام هاي بلند به سمتش اومد که این بار هم میران بازويپدرش رو گرفت و گفت:-بابا! اون بچه اس....یه حرفی زده دیگه...سوگل پا به زمین کوبید.....لجباز بود مثلِ مادرش:-یه حرفی نزدم....حرف حق رو زدم.....من دوست دارم پیشِ برادرم باشم......می خوام بمونم....صدام رو صاف کردم..من بین این جمعیت چی کار می کردم؟:-آقاي مجد...خب....خب سوگل یه چند روز اینجا بمونه....من خودم تضمین اش می کنم...مراقب اش هستم.....علیرضا مجد موشکافانه نگاه ام می کرد....انگار یه چیزي رو تو وجودم جست و جو می کرد و چه قدر سنگین بود نگاهاش......میران هم نیم نگاهی با تردید به من کرد و روبه پدرش گفت:-راست می گه بابا...یه چند روز بذار اینجا باشه تا جو آروم باشه...نگاهِ خشمگینی به سوگل کرد و با غیظ گفت:-هر چند من خودم هم باهاش کار دارم!کیانمهر سکوت کرده بود و در سکوت به حرفهامون گوش می داد.....کمی بهش نزدیک شدم و گفتم:-کیان؟ تو نظري نداري؟!سر بلند کرد و آهسته گفت:-سوگل رو چشمِ من جا داره و خیلی هم خوشحال می شم اینجا بمونه...ولی بحثِ من یه چیز دیگه اس....روبه سارا گفت:-حرفِ من اینه که سارا چرا هنوز یه ذره بزرگ نشده و مثل همون بچگی هاش همه اش دوست داره بچه محبوبِباشه؟یه لحظه پیشِ خودش فکر نکرد که این مرد پدرِ؟غیرت داره؟ممکنِ بدتر از این رفتار کنه؟سارا پوزخند زد.....بلند شد و با کینه گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠١-من بزرگ شدم جناب...این شمایی که مثه اینکه هنوز تو توهمات کودکی ات موندي که می تونی یه جوري خودت روبین ما جا بدي!نخیر پسرجون.......البته...نیشخندي زد ، کمی سرش رو کج کرد و با چشم هایی تنگ کرد وبا لحنی دلسوزانه که ساختگی بود گفت:-اوخی.......می خواي حس کنی که پدر بودن و بزرگ بودن چه حسی داره؟!بعد برگشت و روبه من با پوزخند گفت:-دختر جون....این پسري که ازش دفاع می کنی می دونی چه عیبی داره؟!نقص اش رو می دونی؟!می دونی که عقیمِ؟!لب هام رو به هم فشردم...خدا رو شکر کردم که کیانمهر گفته بود و من جلوي این جمعیت رنگ پریده نشدم و عرقنکردم!سارا بلند خندید.....میران و علیرضا سکوت کرده بودن...علیرضا با رضایت و میران با اخم....سوگل بازوم رو چسبید....سارا قدمی به سمتِ کیان برداشت و گفت:-آخه اخته جون ، تو چی از پدر بودن می فهمی که اولدورم بولدورم می کنی؟!اصلا چرا باید بفهمی؟توکه هیچ وقت پدرنمی شی!کیانمهر سرش رو پایین انداخته بود....دندون هام رو رويِ هم فشردم..حالا می فهمیدم کی به کیان طعنه می زد...کی بهخودش جرات می داد به راحتی شخصیت یک مرد رو خراب کنه........صدام رو بالا بردم و گفتم:-هی خانم....اینی که بهش میگی اخته اگه به خاطر داداش جونت نبود اینطوري نمی شد...پس بفهم چی داريمیگی......واقعا از جنابِ مجد بعید بود همچین بچه اي تربیت کردن!روبه میران کردم...بس بود تحقیر...نبود؟!اخم کردم:-آقا میران ، شمایی که هارت و پورت کردي وبعد در رفتی ، نتیجه ي کارت رو ببین....برادرت به خاطر تو از چیزي کههر مردي آرزوشِ محروم شده...اونوقت نشستی وبه چرت وپرتاي خواهرت گوش می دي؟!میران دست اش رو بین موهاش فرو کرد و به سختی گفت:-من....خب...من...وقتی از جواب دادن به من عاجز شد رو به سارا کرد و کلافه فریاد زد:-تو نمی تونی دهن ات رو ببندي؟!علیرضا باز هم سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد...کاش می تونستم از نگاه هاش فرار کنم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٢با تاخیر سر به سمتِ میران کج کرد و گفت:-صدات رو بلند نکن پسر!به سمتِ سوگل اومد و گفت:-برو وسایل ات رو جمع کن تا بریم!بعد سري به آهستگی برام خم کرد و روبه کیان کرد:-نمی خوام دیگه دور وبرِ بچه هام ببینم ات...می فهمی؟اگه هر طورِ دیگه سوگل یا اون برادرِ احمق تر از خودش،میعاداینجا اومدن حق نداري راشون بدي داخل....فهمیدي؟!کیان سر بلند کرد...چشم هاش غمگین بود.......با صداي گرفته اي گفت:-درِ خونه ي من به رويِ خواهر و برادرم بازِ......من نمی تونم مثه تو باشم....مجدِ بزرگ کمی نگاه اش کرد وبعد گفت:-سوگل....ده دقیقه دیگه بیا بیرون!رو به میران و سارا گفت:-بریم.....میران قدم تند کرد و به دنبال پدرش خونه رو ترك کرد...سارا با لب هاي به هم فشرده به من نگاهی کرد و بعد آهستهگفت:-همین تو به دردش می خوري....ابرو بالا بردم و پوزخند زدم:-نه پس...می خواستی یه عفریته اي مثه تو زن اش بشه؟!خواست چیزي بگه که منصرف شد و اون هم رفت...سوگل کمی من من کرد ....شال رو از سرم باز کردم و به دست اش دادم....نگاهی به بلوزم کردم.....خدا رو شکر که مسلحخوابیده بودم!لبخندِ کمرنگی زدم...لبخند هم نمی شد زد...سوگل با سري پایین به اتاق رفت و چند دقیقه بعد آماده بیرون اومد....دستم رو گرفت و مهربون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٣-خیلی خوبی ترانه جون...گونه ام رو بوسید و آهسته به سمت کیانمهر رفت که نگاه به زمین دوخته بود....کم نبود حرفِ سارا بین این همه آدم...حتیاگه همه ازش خبرداشته باشن......روبروش ایستاد و گفت:-کیان...من....من نمی خواستم اینطوري بشه....همه اش تقصیر من شد....اگه....اگه دیشب خونه می موندم اینطوري نمیشد...فکر نکنم هم بابا کاري بهم داشت...خودم ترسیده بودم...همه اش تقصیر من شد که سارا......کمی سکوت کرد و بعد بغض آلود ادامه داد:-به خدا نمی خواستم سارا اینطوري بهت بگه...من....من ومیعاد هیچ وقت مثه اونا نیستیم...دوسِت داریم داداشی...باورکن.......ما حرف هاشون رو قبول نداریم...فکر هاشون رو قبول نداریم.....تو همیشه برادرمونی....وبعد دست دورِ کمر کیان حلقه کرد و سر رويِ سینه اش گذاشت....کیان با کمی مکث دستِ راستش رو رويِ کمرخواهرش کشید و گفت:-مهم نیست.....برو تا دوباره صداش درنیومده...فقط...دست هاش رو دورِ صورتِ سوگل قاب کرد:-اگه اذیت ات کردن بهم بگو....منو ببخش که بیشتر از این نتونستم برات کاري کنم......سوگل لبخندي با بغض زد و سرش رو تکون داد و گفت:-مهم نیس.....کاري به کارم ندارن...دیشب هم خودم الکی ترسیدم...وبعد دستِ کیان رو بوسید و به سرعت ازش دور شد و بیرون رفت....سرجام ایستاده بودم و به مردي نگاه می کردم که رويِ مبل آوار شد....نگاه ازش گرفتم و سعی کردم بهش توجه نکنم که محکم موهاش رو می کشید.دستی به صورتم کشیدم...داغ کرده بودم....صورتم می سوخت از عصبانیت....امان از این به اصطلاح خواهر......چه زخمی زد به این مرد...!سلانه سلانه سمتِ آشپزخونه رفتم...لیوانی آب ریختم و ذره ذره نوشیدم....چشم بستم وسعی کردم عمیق و پشتِ همنفس بکشم تا مسلط بشم به خودم.لیوان رو رويِ سینک گذاشتم و برگشتم که کیانمهر رو دیدم که به چهارچوبِ در تکیه زده بود،هینی کشیدم و چشمبستم.....با حرص گفتم:-یه صدایی..بوقی....دادي....یهو میاي تو؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۴با صداي قدم هاش چشم باز کردم...مردمک هاش تو دریایی از خون غرق بودن....نزدیکم ایستاد و زمزمه کرد:-معذرت می خوام....دست هاش رو رويِ پهلوهام گذاشت و سرش رو خم کرد که رويِ شونه ام بذاره...می دونستم چی می خواست. یه آغوشبراي آروم شدن ولی بس بود!هرچی که از من سواستفاده کرده بود به خاطر خودخواهی اش ، بس بود!بلند گفتم:-نه کیان....نه!تموم اش کن!سرش چند سانتیِ شونه ام متوقف شد...می تونستم سنگینی نگاه اش رو رويِ گردنم حس کنم.آهسته گفت:-چی نه؟چی رو تموم کنم؟صداش غمگین و پر درد بود ولی نمی تونستم کوتاه بیام برابرش:-همینو!این آغوش گرفتن ها رو!دست هاش پهلوهام رو فشرد....سرش رو بیشتر به شونه ام نزدیک کرد و گفت:-ولی من با همینا آروم می شم.......دست هام رو رويِ سینه اش گذاشتم و فشردم و گفتم:-من مادرت نیستم!که با آغوش ام آرومت کنم.....من حتی زنت نیستم!من فقط چند ماه صیغه اتم....می فهمی؟به اینآغوش...به بودنِ من عادت نکن.تمام قوام رو توي دست هام جمع کردم وبه عقب هل اش دادم. با چشم هایی دلگیر نگاهم می کرد...دست هاش رومشت کرد وگفت:-ولی اون آغوش حقِ منِ!تو نمیتونی جلوم رو بگیري!قدمی جلو اومد که صدام رو بالا بردم و گفتم:-حق دارم!چون این شونه ، شونه ي منِ و نمی خوام سرِ تو روش باشه!بغض داشت...مردِ به این بزرگی بغض داشت و این بغض نمی گذاشت حرف بزنه!دستی به پیشونی اش کشید ، سرش رو به سمتِ دیگه اي چرخوند و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۵-ولی من می خوام!این شونه ، این آغوش سهمِ من از زندگیِ...پوفی کردم...حرف زدن فایده اي نداشت....مخالفت فایده اي نداشت.....خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم روگرفت...عصبی غریدم:-بس کن!خسته ام کردي هی عینِ یه بچه چسبیدي بهم......چشماش نم داشت ولی صورتش اخم....دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد و وزن اش رو انداخت روم...خم شدم...کمرم تابید و رويِ میزِ آشپزخونه ستون زدم بادستهام.......صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت:-من بچه ام...یه بچه ي لجباز...ولی این بچه ي لجباز سهم اش رو از زندگی میگیره...حتی بیشتر از سهم اش!قبل از اینکه به خودم بیام لب هاش روي صورتم نشست....می خواستم از دستش خلاص شم ولی زورم نمی رسید...اونیه مرد بود و من یه زن!ابروهام ، پیشونی ام ،بینی ام ،گونه هام،گوش هام ،لب هام ، گردنم زیرِ آماجِ بوسه هاش بود....سعی می کردم از دستشخلاص شم ولی مهرِ بوسه اش لب هام رو می بست...تن اش گُر گرفته بود زیر دست هام......چنگ زد به یقه ي کشیِ گره خورده با پاپیونِ بلوزم....پایین اش کشید..بوسه هاشرو تن ام می نشست...با تمام توانم جیغ کشیدم:-ولم کن!ولم کن حیوون!ایستاد....سرش رويِ سینه ام بود دست هاش یکی کمرم و یکی گوشه ي لباسم رو چنگ زده بود......نفس نفس می زد ، بی حرکت ایستاده بود و من می لرزیدم...بس بود مدارا کردن!دست هام می لرزید، نایی نداشتم براي هل دادن اش....خودش عقب کشید...سرش پایین بود...با تمام عصبانیت ام گفتم:-تو یه حیوونی!یه بدبختِ عقده اي.....داشتی چه غلطی می کردي؟هان؟سهمِ تو همینِ؟نه؟آره...از اول هم دنبال همونبودي.......کثافت!سرش رو بلند کرد ، آروم گفت:-من....من....ببخشید!پوزخند زدم....قفسه ي سینه ام پیستون وار بالا وپایین می رفت.........بغض گلوم رو می فشرد...داشت چی کار می کرد بامن؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠۶نگاهم کرد و گفت:-نکن..اینطوري پوزخند نزن...به خدا دستِ خودم نبود....داد زدم:-دستِ خودت نبود؟خفه بابا! تو از اول هم همین رو می خواستی...یه شب خوابیدن با من و بعد دِ برو که رفتیم......از اولهم می دونستم....مطمئن بودم همینی.....یه حیوونِ دخترباز!جلو اومد...صداش می لرزید:-نه به خدا...ترانه ، باور کن..عصبی شدم....من...دستم بالا رفت و رويِ صورتش نشست.....سیلی زدم بهش....من؟من بهش سیلی زدم...بهت زده نگاهم می کرد...دستش رفت رويِ ردِ انگشت هام...محکم زده بودم ، انقدر محکم که انگشت هام قرمز شده بود و زق زق می کرد.انگشتِ اشاره ي دستِ راستم رو جلوش تکون دادم و با بغض گفتم:-دروغ میگی......توئه عوضی دروغ میگی....من کمرم داشت خرد می شد و تو داشتی منو می بوسیدي...با لذت میبوسیدي...ازت متنفرم کیانمهرِ مجد!متنفر......منِ بیشعور رو بگو به خاطر تو ، تو رويِ سارا دراومدم...حق اتِ هرچی بهتبگه!حق اتِ....تو نمی تونی با من اینطوري رفتار کنی!یادت نره هیچ وقت نگفتم بخشیدم ات بابتِ کاري که با منکردي...چطور به خودت جرات می دي دستت رو رويِ تنم بچرخونی؟!از کنارش رد شدم......بغضِ تو گلوم لحظه به لحظه بزرگ تر می شد و من لحظه به لحظه ناتوان تر....قوي ترین دخترِ دنیا هم که باشی ، یه جایی می رسه که بخواي زانو بزنی و دست هات رو بالا بگیري و بگی تسلیم......وقتی در رو بستم و رويِ تخت دراز کشیدم و سرم رو زیرِ بالش فرو بردم ، دست هام بالا رفت و تسلیم شدم...صداي گریه ام تو گوشِ خودم پیچید...جاي بوسه هاش می سوخت ، دستی که سیلی زد به صورتش می سوخت ، کمرم می سوخت ، صورتم می سوخت ،چشم هام می سوخت.......قلبم می سوخت!!***نیمه خواب و نیمه بیدار بودم.....چشم هام دوست نداشتن باز بشن........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٧پشتِ دستش رو حس می کردم که رو گونه ام کشیده می شه....موهايِ نرم دستش صورتم رو قلقک می داد...دستممشت شد زیرِ پتو.....صداش رو که زمزمه وار بود ؛ شنیدم:-ببخشید....ببخشید خانم گل....ببخشید بلوط کوچولو....بلوط کوچولو....بغض کردم..بلوط کوچولوش یه دنیا حسرت داشت....من بهش گفتم عقده اي؟ گفتم حیوون؟چرا؟!سعی کردم تکون نخورم ، سعی کردم این بغض که رو سینه ام سنگینی می کرد نفس هام رو سنگین و کش دار نکنه....می تونستم حس کنم که نزدیکم شده....صداش از کنارِ گوشم بود:-من حیوون....من عقده اي.....ولی من عاشق!من عاشق تو! من عاشقتم!دوباره لب هاش نشست رو پیشونی ام...جاي تک تک بوسه هاش درد داشت!دردِ تنهایی......این مرد تنها بود ولی من....من که قاصدِ خوش خبرش نبودم....من که مرغِ هماش نبودم......من که قرارنبود بشم همدم تنهایی اش؟!دستش دورِ کمرم حلقه شد...تکونی به خودم دادم تا فکر نکنه کاملا خوابم و چیزي رو احساس نمی کنم...از حرکت ایستاد...نفس هاش بلند بود وعمیق.....هوا رو با خس خس می کشید توي ریه هاش.....دست هاش سرد بود و تن اش گرم...انقدر گرم که حرارت اش رو احساس می کردم.....پتو بالا رفت و کنارم دراز کشید....زیرِ گوشم گفت:-بیداري؟!فهمیده بود که بیدارم و داشت نوازش ام می کرد؟با وجود اینکه داد زده بودم سرش؟!سرم رو آهسته تکون دادم ، منو چرخوند سمتِ خودش ، سرم چسبید به سینه اش ، آهی کشید و گفت:-حق داشتی....حق داشتی سرم فریاد بکشی....ولی حق نداري چشم هات رو به این روز بندازي...دست کشید رويِ پلک هام ، درد می کرد....پلک هام از گریه درد می کرد....لب هاي نرم اش نشست روي پلک هاي و زمزمه وار با بغض گفت:-چشم.....بهت نزدیک نمی شم ولی خودت رو اذیت نکن.....این دفعه من میرم تو اون اتاق....تو فقط خودت رو عذابنده....چرا نمی فهمی وقتی تو عذاب می کشی من صد برابرش رو تحمل می کنم!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٨دست هام بی اراده لباس اش رو به چنگ کشید.پلک هام باز شد...صورت اش بی رنگ بود....نگاهم رو که دید لبخنديزد ، کمرنگ و کم رمق.....آهسته گفت:-می بخشی؟!حرف نزدم...پلک زدم....سري تکون داد و بلند شد....پتو رو تا زیر چونه ام کشید و گفت:-دستِ خودم نبود.من دوستت دارم ، این دوست داشتن کِشِش به وجود میاره...نخواستم بهت دست دراز کنم ولی....ولینتونستم جلوي وسوسه ي وجودم رو بگیرم براي بوسیدنِ وجودت.....ببخش اگه زیاده روي کردم...بذار پاي....پاي عقدهاي بودنم...بلند شد و تازه دیدم که لباسِ بیرون پوشیده بود..جینِ مشکی و پیرهن مردانه ي سفید...دست برد سمتِ کتِ کتان اشو گفت:-من یه چند روزي نیستم....میرم سفر تا از شَرَّم راحت شی......می تونی بري خونه ي مامانت اینا یا اونا بیان پیشات....کارتِ اعتباري ات رو شارژ کردم...همونی که تو شمال بهت دادم...و...نگاهم کرد ، لبخند خسته اي زد:-براي گوگولی ات هم جفت خریدم...امیدوارم خوش ات بیاد.....ورفت...!تا صداي در که بیاد تو تخت بودم و تو بهت!چی شد؟چی گفت؟چی کار کرد؟من چرا حرف نزدم؟!چرا بازم موش شدم؟چرا نشون ندادم که از نظر شخصیتی سرم ازش؟چرا نشون ندادم که می تونم له اش کنم زیرِ پام؟چرا نشون ندادم که من سرکشم!؟که وقتی پَرَم به پَرِش بگیره بد می سوزونت اش؟!بلند شدم و مثه تیري که از چله رها می شه دویدم تو سالن ، چنگ زدم به پرده و کنارش زدم...ماشین اش تو حیاطنبود...رفته بود...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٠٩چرخیدم وبه سالن نگاه کردم......همه چی مرتب بود.....نگاهم به قفسِ پرنده اي خوردکه رويِ میزعسلی بود....زانو زدم کنارِ میز....دست کشیدم به قفس.....پرنده ي کوچیکِ من ، حالا کنارِ جفتش بود....کنارِ هم گوشه ي قفس نشستهبودن و پرنده ي جدید داشت با نوکش پرِ فنجِ سفیدم رو تمیزمی کرد...بغض ام بزرگ تر شد...من سرکش بودم ، من شجاع بودم ،من اعتراض می کردم به هر کسی که حق ام رو می گرفتولی......دلم می سوخت براي مردي که گذاشت ورفت...که تو روش خروش کردم.....سرم رو رويِ میز گذاشتم و هاي هاي گریه ام با صداي آواز خونیِ فنجِ نري که ترسیده بود از صدام قاطی شد......***دستی به گردنم کشیدم.....نه من رفتم خونه ي پدري ام و نه اونا اومدن..تنها بودم و خیره به حیاط....خونه تاریک بود...حوصله ي روشن کردن چراغ ها رو نداشتم....بیرون هم تاریک بود...شب شده بود.....دو روز بود که ازش خبر نداشتم...نه اینکه خبر نداشته باشم ، هر روز چهار بار پیامک می زد که خوبی؟!و وقتی جوابش رو می دادم که آره دیگه خبري ازش نمی شد.....زنگ نمی زد بهم ویه چیزي تو وجودم سروصدا می کرد....یه چیزي زنگ می زد...یه چیزي اخطار می داد....یه چیزي کهانگار گم شده بود!سرم رو به خنکی شیشه تکیه زدم...زیر لب آهسته خوندم:-کاش تو هم حالِ مرا داشتیسینه اي از کینه جدا داشتیکجا میري فلونی؟ترسم بري و بمونی...آهی کشیدم وپوزخند زدم به خودم...شعر هاي مهستی گاه وبی گاه وبی اراده رويِ زبونم جاري می شد براي پر کردنِسکوت خونه...بلند تر خوندم:-من هنوز چیزي نگفتم که تو طاقتت تموم شدباقیشو بگم می بینی گریه هات کلی حروم شدم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٠من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهِسرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهِ....چشم باز کردم و خیره به حیاط که مهتاب روشن اش کرده بودم با بغض خوندم:-دنیا که اینجوري نمی مونه همیشهیه روز میاي ،میگم نمی خوامو نمیشهخیال نکن همیشه دلم برات میمیرهیه روزي برمیگردي که دیگه خیلی دیره.....اشک راه باز کرد روي گونه ام...ترانه هاش تیکه تیکه تو ذهنم راه باز می کردن ، پریشون بودم:-بیابنویسیم که خدا ته قلبِ آینه اسمثه شورِ فریاد یا نفس تو حصارِ سینه اسبا همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیستاوجِ هر صدايِ عاشقِ که شکستنی نیست....صداي گریه ام خونه رو پر کرد...خودم هم نمی دونستم چه مرگمِ...دلم تنگ بود و پر!سر ریز شده بود غصه هام...روي زمین نشستم و سرم رو رويِ زانوم گذاشتم و بلند بلند گریه کردم..به خاطرِ خودم ، به خاطرِ خانواده ام ، به خاطر پرنده هاي کوچیکم ، به خاطر کیانمهر!بین گریه هام صدایی شنیدم...مثه برخوردِ محکمِ کفشی به زمین....هراسون بلند شدم...کیانمهر نبود..کیانمهر منو اینطوري نمی ترسوند....از گوشه ي پرده ي بالا رفته به حیاط نگاه کردم....یخ زدم...قلبم تند تند شروع کرد به کوبیدن......لب هام می لرزید...اینمردِ سیاه پوش کی بود؟حتی توانِ جیغ زدن هم نداشتم....زیر لب آروم زمزمه کردم:-دزد!عقب عقب رفتم...در قفل بود ولی مگه چه قدر طول می کشید تا در رو باز کنه.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١١دستم رفت رو جیبِ شلوارم...موبایل!کیان!مغزم سریع شروع به فعالیت کرد...فقط یه نفر تو فکرم بود....کیانمهرِ مجد!بی اراده دستم لغزید رو شماره اش...یه بوق ، دو بوق....پشتِ در بود مردِ سیاهپوش..؟؟عقب عقب رفتم سمتِ درِ اتاق....هق می زدم..بی اشک، بی صدا....چشم هام می سوخت...پنج بوق، شش بوق....لعنتی بردار!کجایی مرد؟کجایی؟؟بغض کنان زمزمه کردم:-بردار!ده بوق....یازد...-الو!؟!صداش گم شده بود بینِ صدايِ خنده و موزیک......نالیدم:-کیان؟نشنید...نشنید و بلندتر گفت:-ترانه؟نمی شنوم.......بلندتر بگو!توان اش رو نداشتم.....امکان اش نبود....هق زدم:-کیانمهر!درِ اتاق رو قفل کردم و سر خوردم پایین...صدا ور رفتن یکی با قفلِ در می اومد....لبم رو گزیدم....اگه منو می کشت؟اگهسرم رو می برید؟درد داشت؟؟اگه.....اگه بهم تجاوز می کرد؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٢فقط تونستم کمی به صدام نیرو بدم:-کیان؟کجایی؟انگار شنید که گفت:-مهمِ؟!معلومِ....معلومِ که مهمِ........من دارم میمیرم!زندگی ام ، آبروم...همه چی داره به فنا میره!گریه ام بیشتر شد:-کیان...بیا!سکوت کرد...سرد گفت:-چرا؟!داشت تنبیه ام می کرد؟براي چی؟صداي باز شدن در که اومد نفس کشیدن یادم رفت...چشم هام گشاد شد........تته پته کنان گفتم:-کیان.....بیا......دز....دزد او...اومده!کیا.....کیانمهر!....د زد!صداي زنی فرصت زدن هر حرفی رو ازش گرفت:-کیانمهر؟بیا بریم وسط!اون زن کی بود؟اون زنی که کیانمهر منو رها کرده بود و رفته بود کنارش کی بود؟لعنتی...همه اش دروغ بود...همه اش دروغ بود....هق زدم:-ازت متنفرم کیانمهر مجد.....هر بلایی سرم بیاد مقصرش تویی....بی توجه به الو الو کردن هاش تماس رو قطع کردم...چی کار باید می کردم؟چرا اومدم تو این اتاق که پنجره اش حفاظ داشت؟لعنتی دستی دستی اسیر کردم خودم رو!چرا به اون زنگ زدم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٣چرا با سام تماس نگرفتم؟با کامیار؟یا اصلا با پلیس؟!صداي شکستن که از تو سالن اومد از ته دل جیغ کشیدم.....قلبم می کوبید، با تمامِ توان...انگار می فهمید ضربه هاي آخرشِ.....تقه اي که به در خورد باعث شد بازم جیغ بکشم......صداي خنده اومد وبعد صدايِ مردي:-اي جون!چی نصیبم شده امشب!؟تقه ي دیگري زد به در:-کوچولو؟هی خوشگله...باز کن ببینم چند سالته!هق زدم:-عوضی....صداي خنده اش بلندتر شد و من عقب تر رفتم...چسبیدم به تخت....ضربه ها به در بیشتر شد:-آره کوچولو...عوضی ام..بیا ببین این عوضی چه قدر مشتاقِ ببینتت!دست هام رو رو گوشم گرفتم.....صداي دستکاريِ قفل می اومد...دست وپام سست شده بود......چی کار باید می کردم؟دنبالِ یه چیزي گشتم که دستم رو بند کنم بهش......نگاهم به لیوانِ آبِ رويِ میزِ کنار تخت افتاد.....بی رمق رفتم سمتش و دستم رو دورش حلقه کردم که در بازشد.....باز هم جیغ کشیدم و لیوان رو پرت کردم سمتش که به دیوار خورد...مرد خندید ، این مردِ سیاهپوش خندید...قرار بود دنیايِ منم سیاه بشه...سیاه مثهِ لباس تنش....قبل از اینکه به خودم بیام اسیر دست هاش شدم...یه دستش رو جلويِ دهنم گرفت و گفت:-جیک نزن!اومدم دزدي یه لعبت نصیبم شد!اي جووووون!چه دست و پایی هم می زنه!سعی کردم خودم رو رها کنم.....مشت زدم...لگد زدم ولی نشد..نمی تونستم رها کنم خودم رو از دستش...دهنش بوي گندمی داد....اشک هاي بی وقفه جاري بود.......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۴دست اش رويِ تنم می چرخید....روي برجستگی هاي تنم ، بین موهام......دست می کشید رويِ صورتم.....تقلا که میکردم سیلی می زد بهم...لباسم رو از تنم بیرون می کشید و من تو دلم خدا رو می خوندم.....داشتم زیرِ دست وپاش جون می دادم که انگار وزنشاز روم کنار رفت....نفس کشیدم و از ته دل شروع کردم به جیغ زدن...یکسره وبی وقفه.........گلوم می سوخت...صدایی نمی شنیدم فقط جیغ می کشیدم........دستی محکم کوبید به صورتم....نفس کشیدم.....این زن کی بود؟پشت هم پلک می زدم......سکسکه می کردم.....کیمیا بود...این زن کیمیا بود...هق زدم:-کیمیا؟دستاش دورم حلقه شد:-جونم؟جونم ترانه جون؟جونم عزیزم؟!سرم رو به سینه اش چسبوندم و زار زدم....زار زدم از اتفاقی که داشت برام می افتاد......اون مرد داشت بهم تجاوز میکرد!کیمیا چیزي رو دورِ بالا تنه ي برهنه ام پوشوند ولی من بی وقفه گریه می کردم تا صداي فریاد کسی اومد:-ولش کن!کشتیش کیان!به پشتِ سر کیمیا نگاه کردم...این مرد...این مرد کیانمهر بود که رويِ سینه ي مردِ سیاهپوش نشسته بود و مشت هاشبی وقفه رو سر و صورتش می نشست؟حسین دستش رو گرفت وعقب کشید ولی کیان دوباره خودش رو رها کرد وشروع کرد به کوبیدن به سرو صورتِ دزديکه داشت عفت ام رو به باد می داد.....فریاد نمی کشید....عربده نمی زد...حتی کلمه اي حرف نمی زد فقط مشت هاش رو بالا و پایین می برد!از ته دل صداش زدم:-کیان!دستش ایستاد....تو هوا دستِ مشت شده ي خونی اش ایستاد...برگشت و نگاهم کرد......لب زد:-جونِ کیان؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۵مرد رو ول کرد ، اومد سمتم ، دست هاش رو باز کرد و منو از آغوش کیمیا بیرون کشید...حسین مرد رو از اتاق بیرونکشید...بلند بلند حرف می زد..با کی؟نمی دونم...اما من تو آغوش کیانمهر بودم...کیانمهرِ مجد...مردي که دو روز بود ندیده بودمش...دو روز بود ازش بی خبر بودم....مرديکه اون زن صداش زد....هق زدم:-کجا بودي؟اون زن کی بود؟چرا رفتی؟دست هاش دورم محکم شد...سرم رو بوسید ، گونه هام رو ، گردنم رو....بوسه می زد جايِ سیلی هاي مرد رويِصورتم...صداش می لرزید:-هیشکی...هیشکی نبود..یه عوضی بود....من همین جا بودم...چهارتا خیابون پایین تر.......بغض اش شکست:-مهمونی بود.......اي لعنت به من...لعنت به من....دست کشید رويِ کمرم......آهسته زیر گوشم گفت:-هیش......هیچی نشد..تموم شد خانمی...تموم شد...تموم شده بود...می تونستم راحت نفس بکشم...حالا اون مردي که داشت تنم رو می فشرد کیانمهر بود...با همه ي بديهاش باز هم کیانمهري بود که همیشه خوب بود!!!چنگ زدم به لباس اش....نمی خواستم بره......می ترسیدم...صداي حسین باعث شد سرِ کیانمهر بچرخه و من خیره ي گردنش و اون رگِ ورم کرده اش بشم:-پلیسا اومدن...سري تکون داد....سرم رو فرو کردم تو گوديِ گردنش...بی اراده....سرم رو بوسید.....آهسته گفت:-دیگه دستش بهت نمیرسه...آروم باش....نلرز لامصب!نلرز اینطوري.....محکم تر پیچید دورم...صداي همهمه می اومد....به اون همهمه ها فکر نمی کردم..به صداي اون زن فکر نمی کردمحتی به این فکر نمی کردم که چی شد که کیانمهر انقدر زود رسید اونم با کیمیا و حسین...فقط آرامش می خواستم....چشمبستم و آروم گرفتم توآغوشِ مردي که بهش گفتم عقده اي و حیوون!!!!کیان بالشم رو پشتم مرتب کرد و روبه کیمیا که با نگرانی بالاي سرم ایستاده بود گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١۶-خدا رو شکر که چیزي اش نیست...دکترش گفت فقط کمی کوفتگیِ....خوب میشه با چند روز استراحت...کیمیا لبخند زد و دستی به سرم کشید و گفت:-پس من میرم براش یه چیزي درست کنم...کیان کنارم لبه ي تخت نشست و به من که در سکوت نگاهم بین اشون رد و بدل می شد نگاه کرد و گفت:-نه عزیز...تو برو..خسته اي...خودم بهش میرسم....کیمیا خواست مخالفت کنه که کیان گفت:-برو....امشب مادرت اینا میان...درست نیست تنهاشون بذاري...کیمیا کمی با تردید نگاهم کرد و آهسته گفت:-اما....لبخندي زدم و با صداي گرفته ام که ناشی از جیغ زدن هاي متداوم بود گفتم:-برو عزیزم....من حالم خوبه.دستم رو گرفت و محکم فشرد،گفت:-مطمئن؟چشم هام رو باز و بسته کردم و گفتم:-مطمئن...اما نبودم!مطمئن بودم که حالم خوب باشه.کیمیا که رفت من موندم و کیانمهر...خیلی چیزها بود که باید می گفت و می شنید!پایین تخت نشست و گفت:-خوبی؟!نگاه اش نکردم....به روبروم خیره شدم و گفتم:-اون یارو چی شد؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٧می تونستم از گوشه ي چشم ببینم که به موهاش دست کشید و گفت:-گرفتنش دیگه....پوزخند زدم:-شکایت کردي؟بلند شد ولبه ي تخت نشست،کمی به سمتِ من خم شد و گفت:-نباید می کردم؟سرکج کردم و نگاه بهش دوختم:-براي چی اومده بود اینجا؟شونه بالا انداخت و گفت:-براي دزدي.اخم کردم:-پس چرا می خواست...نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:-سابقه دار بوده...پلیس دنبالش بوده...هم تجاوز بوده تو پرونده اش هم سرقت و قتل.....خیلی وقت بود که دنبالشبودن......فک کنم برات روشن شده...چشم تنگ کردم و گفتم:-اصلا چرا اومده اینجا دزدي؟کلافه گفت:-خب من چه می دونم!اومده دزدي دیگه....خواستم بلند بشم که دست گذاشت رو شونه هام وگفت:-دراز بکش...دستش رو کنار زدم و تو تخت نشستم ،با حرص گفتم:-زخم شمشیر که نخوردم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٨هنوز باورم نمی شد که چی داشت اتفاق می افتاد...هنوز تو شوك بودم..دست هام می لرزید....پاهام نیرو نداشت برايقدم برداشتن ولی نمی خواستم ضعف نشون بدم اونم جلوي مردي که نمی دونم سرش تو کدوم آخور گرم بود.....پاهام رو از تخت آویزون کردم که بازوم رو گرفت وبه خودش نزدیکم کردصورتش رو جلو آورد و گفت:-لجبازي نکن ترانه!روزِ پرتنشی روپشت سرگذاشتی....بگیراستراحت کن!فردا هم بایدببرمت پیشِ روانشناس...تند بهش نگاه کردم که به تنديِ نگاهم جواب داد:-هان؟چیه؟چرا اینطوري می کنی؟می خواي بگی هیچی ات نیست؟می خواي بگی که نترسیدي؟که زَهرَت نترکیده؟هردختري وقتی با چنین چیزي روبرو بشه مسلما نیاز به کمک داره!برّاق شدم تو صورتش:-کدوم موضوع؟مگه چی شده؟خودم می دونستم چی شده!خودم می دونستم حالِ درستی ندارم ولی نمی خواستم برابرش کوتاه بیام.....از بین دندون هاي به هم چسبیده اش گفت:-ترانه من خودم دارم دیوونه می شم...دیوونه ترم نکن!هروقت یادم میاد تو چه وضعیتی دیدم ات خونم قل قل میکنه......به چشم هاي به خون نشسته اش خیره شدم و گفتم:-اِ؟!راست میگی؟مثلا غیرتی شدي؟ببینم اون موقع که بهت زنگ زدم کجا بودي؟کی بود اون زنی که بهت گفت بیابریم وسط؟رفتی وسط تو بغلش لولیدي حال کردي؟!ببینم مگه تو نگفتی میري مسافرت؟مسافرتت این بود؟بري وسطقر بدي وقر دادن دخترا رو تماشا کنی؟صورتش سرخ شده بود...رگ گردنش متورم...آهسته لب زد:-دیوونه ام نکن!دست هام رو مشت کردم وصدام رو بالا بردم:-دیوونه ات کنم چی کار می خواي بکنی؟چه جوابی داري واسه من؟بازوهام رو تو دست هاش گرفت و محکم روي تخت کوبیدم.....با غیظ گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴١٩-منِ بیشعور هیچ جا نرفته بودم!می فهمی؟تو همین شهر بیرون همین در بودم!تمام این دوروز....می فهمی؟منِ لعنتیمجبور شدم برم اون مهمونیِ کوفتی...مجبور شدم چون مجتهدي یکی از بزرگترین شرکتهاي ساختمان سازي رو داره وبراي امضاء قراردادِ کاریمون مهمونی داده بود...اون زنی هم که صداش رو شنیدي یکی از مهندسین اش بود...کهخواهرش بود......پوزخند زدم و گفتم:-بله...منم که باور کردم.....ببین...انگشتِ اشاره ام رو برابرش گرفتم و گفتم:-اصلا برام مهم نیست که با کی می گردي و روابط ات سالم هست یا نه...مشروع هست یانه...اصلا با زن دمخوري یابا مرد......برام این مهمِ که تویی که این همه ادعاي عاشقی داري کسی رو که دوسش داري رو رها کردي ورفتی مهمونیو عشق وحال!بهت زنگ زدم و میگم کجایی...خیلی خونسرد میگی مهمِ؟!خب اگه مهم نبود که باهات تماس نمیگرفتم!تونبودِ تو که ادعا داري مردِ این خونه اي ، تو خونه ات داشتن به کسی که حتی صیغه اي همسرتِ تجاوز می کردن!میفهمی؟!روي پیشونی اش عرق نشسته بود.....چونه اش منقبض بود.....این مرد ترسناك شده بود!آهسته وبا حرص گفت:-بس کن!داري ناراحتم می کنی.....با دو دستم به سینه اش کوبیدم و داد زدم:- به درك!برام مهم نیس.دست هاش رو قفل کرد دورِ مچ دو دستم.....سعی کرد آروم باشه...چشم بست و گفت:-ترانه...انقدر جیغ وداد نکن!جیغ و داد نکنم؟این مرد چه می فهمه که میگه جیغ و داد نکن؟چه می فهمه وقتی همه چیزِ من داشت به باد می رفت؟چه می فهمه که با همه ي وجودم جیغ می زدم و کمک می خواستم و هیشکس نبود؟اونوقت خودش تو آغوش زنی که معلوم نبود کی بود و چی بود داشت جولون می داد..!با حرص و بغض گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٠-آره...تو چرا باید ناراحت بشی؟تو چرا باید بهت بربخوره؟!این منم که عذاب کشیدم.این منم که داشتم زیرِ وزنِ اونعوضی له می شدم..اونوقت تو...تو....توي لعنتی داشتی خوش می گذروندي!اون......نذاشت حرف بزنم ، محکم سرم رو به سینه اش چسبوند..صداش می لرزید:-قبول دارم....قبول دارم کوتاهی کردم ولی تو چرا نرفتی خونه پیش خونواده ات؟مگه نگفتم برو؟هان؟نگفتم؟تو چرا حرفمنو گوش نکردي...من که گفتم تنها نمون...چرا بهشون نگفتی بیان؟!جوابی نداشتم وقتی جوابم رو نمی دونستم....من هیچی نمی دونستم..دست کشید به شونه هام و گفت:-من تنهات نذاشتم ترانه...همین جا بودم...تو خونه روبرویی....همون خونه کلنگیِ.....من حواسم بهت بود...فقط...فقط یهچند ساعت مجبور شدم برم......کاش نمی رفتم که الان اینطوري ببینمت...اینطوري ترسون و لرزون که هی سعی میکنی نشون بدي هیچی نشده.....سرم رو از سینه اش جدا کرد ، دستی به گونه هام کشید که نفهمیدم کی خیس شدن و گفت:-باور می کنی؟من تمام این دوروز رو همین جا بودم....خواستم تنهات بذارم یه کم.....که کاش نمی ذاشتم.باور کن بینمن و اون زن هیچی نیس...اون خودش با همه یهویی احساس راحتی میکنه.....باور کن حتی تو چشم اش نگاه نکردم...بعدبرم باهاش برقصم؟با گلویی که درد می کرد از بغض و صدایی که گرفته بود از گریه ي بی وقت و بی صدا گفتم:-برام مهم نیس.لبخندي کج وبا تمسخر زد و گفت:-باورم شد....کمی بهم خیره شد و بعد آهسته ادامه داد:-شرمنده اتم ترانه......باید مراقبت می بودم و نبودم...ببخش منو!دستش رو پشتِ گردنم فرستاد و پیشونی به پیشونی ام تکیه زد و گفت:-دارم میمیرم از غیرت...وقتی فکر میکنم دستش به تنت خورده.....گرماي تنت رو حس کرده...اذیتت کرده....میمیرمترانه....شاید من براي تو مهم نباشم ولی تو براي من از جونم مهم تر و عزیزتري.....می فهمی اینو؟هیچی نگفتم...چیزي نداشتم بگم....ترس و اضطراب منو از پا درآورده بود.......سرم رو رويِ بالش گذاشت و گفت:-مطمئنی نمی خواي به مامانت بگم؟!یا به سام؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢١با صداي ضعیفی گفتم:-آره...نمی خوام چیزي بدونن...سر تکون داد...دستی به موهام کشید و گفت:-بگیربخواب....شاید وقتی بیدار شدي حالت بهتر شد...باشه؟!بعدا بازم وقت هست که صحبت کنیم...سرتکون ندادم...حرفی براي تاییدش نزدم...فقط چشم بستم...پتو رو روم کشید و کنارم نشست....***کیانمهر:لیوان چاي رو به لبم نزدیک کردم و سعی کردم آروم بشم...سعی کردم به تصاویري که پشتِ پلکم رژه می رفتن توجهنکنم...داشتم دیوونه می شدم...من ترانه رو تنها نذاشتم...فقط چند روز ازش دوري کردم...دوري که نه!دور موندم....ولی نه دور!تو خونه ي کلنگیِ روبرو بودم که براي ساخت وساز به شرکتمون واگذار شده بود...من هیچ جا نرفته بودم......دورا دورمراقبش بودم.....ولی فقط چند ساعت غفلت کردم.مجبور شدم برم به مهمونی...ولی تنها نبودم!من بودم و حسین و کیمیا....من تنها نرفتم...من با هیچ زنی نرقصیدم...لعنت به من و بی فکري ام...وقتی بهم زنگ زد خواستم سردي نشون بدم...مثه پسراي تازه به بلوغ رسیده ، پسراي تازه پشتِ لب سبز شده واکنشاش رو ببینم به یخ بودنم...به بی توجهی ام....ولی نتیجه اش عکس شد.نتیجه اش بد شد....فکر نمی کردم این می شه ته اش...فکر نمی کردم وقتی بهم بگه هرچی پیش بیاد تو مقصرشی ومن سراسیمه خودم رو برسونم خونه بابدترین تصویرِ ممکن روبرو بشم...فقط خدا رو شکر می کردم که مهمونی فقط چند تا خیابون فاصله داشت با خونه ام....خواسته ي خدا بود......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٢دستی به پیشونیِ دردمندم کشیدم......سرم نبض داشت ولی این نبض نمی تونست وادارم کنه که مسکن بخورم و استراحتکنم......فکرم پیشِ ترانه بود...چی به روزِ ترانه ام اومد؟چی کشید وقتی اون مرد بهش حمله کرد؟!با مشت کوبیدم به سرم...سري که داشت می ترکید!ناله اي کردم و پیشونی ام رو به میز چسبوندم....خدا اون مرد تنش رو دید؟!اي واي....واي خدا.....موهام رو کشیدم...دست کشید به بدنش؟وايِ من....من باید چی کار کنم؟کم نبود اون حادثه اي که داشت پیش می اومد......من چی کار کردم؟چرا قبل از اینکه کاري بکنم فکر نمی کنم؟چرا فکر نکردم که ممکنِ یه درصد،فقط یه درصد ترانه نخواد بره پیشِ خانواده اش...لعنت به منِ لعنتی!غیرت داشت خفه ام می کرد.....تصورش دیوونه ام می کرد......حتی همون چند لحظه،چند دقیقه نتیجه ي حماقت منبود..من اون مرد رو رها نمی کردم...هر چند تا همین جاش هم حکم اش اعدام بود ولی این آتشِ دلِ من رو خاموش نمیکرد...من که نمی دونم چی به ترانه گذشته...من که نمیدونم اثراتش چیه؟ترانه چطور برخورد می کنه باهاش؟باهاش کنار میاد؟یا واکنش نشون می ده؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٣صدايِ جیغ ترانه باعث شد از جا بپرّم...لحظه اي سرم گیج رفت ، چشم بستم و با جیغ بعدي به سمتِ اتاق دویدم...ترانه توي خواب جیغ می زد ، لبه ي تخت نشستم و تو آغوش کشیدم...صداش زدم....چند بار بالاخره با جیغ بلندي بیدارشد....بهم خیره شد...چند لحظه بعد باز شروع به جیغ زدن کرد...سرش رو تو سینه ام فرو کردم.....لعنت به من!همه اش تقصیر منِ.....این پریشونی ها تقصیرِ منِ.محکم به خودم فشردمش ، دست کشیدم تو موهاش....آروم صداش کردم...نوازشش کردم...زمزمه کردم زیرِگوشش.......معاشقه کردم باهاش ،معاشقه اي تلخ و دردناك...تلخیِ زهرِ یه تجاوزِ نیمه کاره که داشت بند بندِ وجودم رواز هم باز می کرد.......بوسه کاشتم رويِ گوشش و گفتم:-هیشششش....آروم باش ترانه...هیچی نیست...هیچی نیست ترانه...من اینجام...نمیرم...هیچ جا نمیرم....هق هق می کرد.....خدایا، من چی کار کنم باهاش؟!من چی کار کردم باهاش!؟باید آروم اش می کردم...باید این پریشونی رو یه جور از بین می بردم...دستش رو نوازش کردم و آهسته براش زمزمهکردم:-سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیرهبذار تا آروم دلِ بی تابت بگیرهبهم نگو از ما گذشته دیگه دیرهحتی من از شنیدنش گریه ام میگیرهبذار رو سینه ام سرتو،چشماي خیس وترتوبذار تا سیر نگات کنم،بو بکشم پیرهنتوبغل کنو بچسب بهم،بکش دوباره دست بهمجز تو کسی رو ندارم،نزدیک تر از نفس بهمسرتو بذار روشونه هام خوابت بگیرهبذار تاآروم دلِ بی تابت بگیره........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۴تاصبح براش خوندم و دست کشیدم به موهاش...هر وقت که از خواب پرید بالا سرش بودم و آروم اش کردم......این دختر که اینطور مثلِ گنجشک می لرزید ، ترانه يمن نبود.....ترانه اي بود که من باعث به وجود اومدنش شدم....پیشونی اش رو بوسیدم و با گلویی که می سوخت براش زمزمه کردم:-چه کردي؟که به دلِ من نشستیکه با عشق واحترام، هنوز پیش تو میامهنوزم تورو میخوامبه پنجره نگاه کردم ، هوا داشت روشن می شد....سپیده زده بود....به ساعت نگاه کردم.....نزدیکِ شش بود.....کنارش دراز کشیدم و سرم رو، به بالشِ نرم رسوندم...خسته بودم...سردرد داشتم...گلوم می سوخت.....چشم هام می سوخت....روزِ بدي رو گذرونده بودم ، شبی بدتر از اون رو پشتِ سر گذاشته بودم...شاید چند ساعت خوابیدن آروم ام می کرد....چشم بستم که صداي اذان بلند شد....اذان صبح همیشه خوب بود...همیشه دوست داشتنی بود...اذان صبح یه چیزِ دیگه بود!یه حس خاص ، یه حس نرم...یه لطافتِ بی نظیر که روحت رو جلا می داد....نمی تونستم خدایی رو بیخیال شم که داشت صدام می زد ، خدایی که همین که ترانه تنها با کمی کوفتگی وهرچند باروحی آشفته کنارم بود رو از اون داشتم ، خدایی که سالم بودنِ ترانه رو از صدقه سرش داشتم ، از لطف اش ، از مرحمتو بزرگی اش....بلند شدم و کش و قوسی به تنم دادم...خمیازه اي کشیدم و پتو رو رويِ ترانه مرتب کردم....با آب سرد وضو گرفتم که خواب از سرم بپره.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۵قامت بستم و بسم ا... گفتم ، می خواستم شکر کنم اش براي بزرگی اش ، براي خدایی اش ، براي دست نکشیدن اشازمون....گاهی وقتا فراموش می کردم که حتی نفس کشیدن ام بابت لطف خداست که اگه اون نباشه ، اون نخواد همین نفسقطع می شه!که اگه خدا دستش رو از پشتم برداره با سر زمین می خورم.سلامِ نماز رو که دادم چشم بستم و شکر کردم اش...بابتِ سالم بودنِ ترانه....کنارِ جانماز دراز کشیدم ، پام رو جمع کردم....حالا راحت می تونستم بخوابم!***ترانه باهام سرسنگین بود که حق ام بود.....من بد کردم ،کوتاهی کردم و داشتم تقاص اش رو پس می دادم....موعد دادگاه که رسید ترانه مثل مرغ سرکنده بود..بال بال می زد و درعین حال سعی می کرد به روم نیاره کهترسیده....باوجودِ مشاوره و مراجعه هاي منظم اش به روانشناس که با اصرارهاي کیمیا صورت گرفت بازهم ترس داشت....بازهم شب ها گاه وبی گاه از خواب می پرید هرچند بهتر شده بود...همون چند دقیقه ي کوتاه اثر طولانی اي رو روحیه اش گذاشته بود......شکننده اش کرده بود و دوباره ساختن اش سختبود ولی با همه ي اینها انگار داشت سرپا می شد....می خواست که سرپا بشه ومن ازش دوري می کردم که با دیدن اماعصاب اش به هم نریزه ، عصبی نشه....کنارش بودم و در سکوت حمایت اش می کردم که وظیفه ام بود...من عاشق اش بودم و وظیفه ام بود حتی به جاش جونم رو براش بدم...همون مدت کوتاهی که داشت براي دادگاه حرف می زد و شهادت می داد ، انگار یکی داشت قلبم رو محکم بین پنجههاش می فشرد...برام حرف نزده بود از پیش اومده ها و من داشتم ماوقع رو تو دادگاه می شنیدم و چه قدر سخت بود...!!ترانه آروم آروم به مادرش و سام چیزهایی گفته بود...که باعث شد به شدت موردِ شماتت قرار بگیرم..فشار زیادي روم بود و دم نمی زدم که نباید می زدم!اشتباه کرده بودم وباید پاش می ایستادم..نفسی گرفتم و دستی به موهام کشیدم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢۶حالا که روزهاي سخت گذشته بود ، حالا که ترانه با کمک مشاوره بهتر شده بود ، حالا که حکم اعدام دزدِ خونه ام بهدلیل جرمهاي متعدد و سه مورد تجاوز به عنف و یک مورد قتل اومده بود ، حضورِ پیمان رو نمی تونستم تحمل کنم.....حضور پیمانی رو که این روزها تو خونه ام بیشتر شده بود و من مجبور بودم تحمل اش کنم...چون هر مخالفتی ، هر اخم کردنی و هر اعتراضی با واکنش ترانه روبرو می شد....با اینکه هر لحظه بیشتر به این واقعیت پی می بردم که با وجود تمام جرایم و جرم هاي اون مرد خدا بهمون رحم کردکه همه چیز ختم به خیر شد ولی نمی تونستم با این فکر مقابله کنم که نجاتِ ترانه باعث شده پاي پیمان به خونه ام بازبشه ومن فقط عذاب بکشم....!!!!!!!!!!!سخت بود دیدن خنده هاشون با هم وقتی دلم از همه ي دنیا پر بود و فقط به ترانه نیاز داشتم واسه قرار گرفتن....دوباره صداي خنده اشون بلند شد ، نگاه از روزنامه گرفتم و به اونا دادم که سرشون رو تو لب تاپ فرو کرده بودن وچیزي رو به هم نشون می دادن...چرا ترانه درك نمی کرد که من مَردم؟حساس ام؟غرور دارم؟غیرت دارم؟اشتباه کرده بودم که تنهاش گذاشته بودم ولی این تاوانِ من نبود...چرا پیمان فکر نمی کرد که این دختري که باهاش می خنده زنِ منِ؟!دلگیر نگاهم رو به ترانه دادم که لحظه اي بهم چشم دوخت....آهسته لب زدم:-حالم خوب نیس...چشم غره اي بهم رفت و دوباره حواس اش رو به پیمان داد....دلم گرفت...حق ام نبود اینطور بی توجهی در حضورِ پیمان!بلند شدم و روزنامه رو رويِ مبل پرت کردم..امان از این بی توجهی ها و بی رحمی ها....سلانه سلانه سمتِ اتاقم رفتم که دوباره شلیک خنده هاشون به هوا رفت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٧بی توجه به اونها پناه گرفتم تو اتاقی که مجبور شدم بهش نقلِ مکان کنم چون ترانه دلِ خوشی ازم نداشت...گوشه اي نشستم و چشم بستم....قشنگ می خندید ولی نه براي من...براي پسردایی اش!براي پیمان!پیمان پسردایی اش بود؟درست....پیمان مثلِ برادرش بود؟درست...ولی برادرش که نبود!محرم اش که نبود!حق نداشت اونطور بهش بخنده....من حسود بودم به لبخند ها و مهربونی هاش براي دیگران.....سرم رو رويِ زانوهام گذاشتم......صداي تلفن همراهم از جایی توي سالن اومد....حوصله نداشتم بهش سربزنم...حوصله نداشتم ببینم کیه؟اما چند لحظه بعد که در باز شد سربلند کردم ، ترانه بود ، آهسته گفت:-بی بیِ!وبعد دست دراز کرد سمتم و موبایل رو جلوم گرفت.....بی حرف دست دراز کردم و بدون اینکه نگاه از ترانه بگیرم جواب دادم:-جانم بی بی؟!ترانه هم نگاهم می کرد ، ایستاده بود مستقیم زل زده بود تو چشم هام....-کیان؟مادر کجایی؟حواسم رفت پیِ سروصدایی که از اون سمتِ خط می اومد...جیغ و گریه....اخم کردم:-چی شده بی بی؟!بی بی بغض داشت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٨-کیانمهر ، مادر خودت رو زودتر برسون...از جا پریدم.....دلم به شور افتاد...چی شده بود؟ترانه بهم نزدیک شد و با سر پرسید که چی شده؟ازش دلگیر بودم...من بهش گفتم حالم خوب نیست وبهم چشم غره رفت...میخواستم به تلافی جواب اش رو ندم ولیدلِ تلافی نداشتم...شونه بالا انداختم و لب زدم:-نمی دونم...خطاب به بی بی گفتم:-چی شده بی بی؟چه خبره؟کجایی؟بی بی با هق هق گفت:-فقط...فقط بیا عمارت...!!وقطع کرد...مبهوت به تلفن زل زدم....چی شد؟چرا اینطوري کرد؟با صداي ترانه نگاهم چرخید سمت اش:-چی شده؟بی بی چی گفت؟آهسته گفتم:-نمیدونم...گفت برم عمارت....به خودم اومدم ، ذهنم هوشیار شد...صداي گریه ، صداي نازنین بود..نازي...مادرم!چنگ زدم به شلوارم و بدون توجه به حضور ترانه پوشیدم اش......سوییچ و کیفِ پولم رو از روي میز برداشتم و از اتاق بیرون زدم.باید زودترخودم رو می رسوندم.....ولی ترانه رو نمی تونستم تنها بذارم..ایستادم و برگشتم به ترانه چیزي بگم که محکم به سینه ام برخورد کرد...دنبالم اومده بود و وقتی برگشتم با صورتچسبیده بود به سینه ام...بازوش رو گرفتم و عقب کشیدم اش ، با نگرانی گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٢٩-خوبی ترانه؟با دست بینی اش رو ماساژ داد و گفت:-خوبم...چته؟بی بی چی گفت که هُل کردي؟سر تکون دادم و گفتم:-چیزِ درست و حسابی که نگفت...باید برم...فقط....به پیمان نگاه کردم.......چاره اي نداشتم ، باید ازش می خواستم که ترانه رو به خونه ي مادرش ببره یا همینجا پیششبمونه...سابقه ي خوبی از تنها گذاشتنِ ترانه تو خونه نداشتیم....با اخم گفتم:-میبریش خونه ي عمه ات؟پیمان که تا اون موقع روي مبل نشسته بود ، بلند شد و گفت:-خودش بخواد ، آره.کلافه به ترانه نگاه کردم و گفتم:-نمی تونم بذارم تنها بمونی..با پیمان برو خونه مامانت...خودم میام دنبالت...خواستم برم که بازوم رو گرفت وگفت:-من هیچ جا نمیرم!اصن چرا باید برم؟دستم رو دورِ کمرش انداختم و بدون توجه به حضور پیمان شقیقه اش رو بوسیدم و گفتم:-چون آخرین باري که تنهات گذاشتم بدترین اتفاق ها افتاد....لج کرد:-من جایی نمیرم!پوفی کردم...پیمان که دید اوضاع خوب نیست به من گفت:-تو برو...یا می برمش یا همین جا پیشش می مونم...چاره اي نداشتم.....منی که حتی دوست نداشتم ترانه به پیمان بخنده حالا مجبور بودم براي امنیتِ ترانه ، به بودنش کنارِاون رضایت بدم.....فعلا پیمان مطمئن ترین فردِ دمِ دست بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٠سري تکون دادم و سریع از خونه بیرون زدم.......دلم مثلِ سیر وسرکه می جوشید....چی شده بود که بی بی اون همهمضطرب بود؟چی شده بود که نازي جیغ می زد؟!***موهام رو بیشتر کشیدم....هنوز نازي هق می زد...علیرضا رژه می رفت و مدام با تلفن همراهش شماره می گرفت...میعاد هرچند دقیقه یک بار داد وبیداد می کرد وبعد خاموش می شد...باورش سخت بود!سوگل نبود...نیست شده بود!سوگلی که آخرین بار منو برادرِ خودش خطاب کرده بود...سوگلی که یه عالمه حس خوب به وجودم تزریق کرده بود.....بی بی دستی به بازوم کشید و گفت:-آروم باش مادر...صورتت سرخ شده......سکته می کنیا خداي نکرده...سکته می کردم بهتر بود از این که از خواهرم بی خبر باشم...از پاره ي تنم بی خبرباشم..صدام رو باز بلند کردم و روبه علیرضا گفتم:-انقدر مسخره بازي در نیارین!زنگ بزنین پلیس...اونا بهتر می تونن پیداش کنن!علیرضا با چشم هاي به خون نشسته بهم نگاه کرد ، دونه هاي عرق که از شقیقه اش به سمتِ گونه و گردن اش راه پیدامی کرد رو از همین فاصله هم می تونستم ببینم...با خشم گفت:-تو می فهمی آبرو چیه؟می فهمی یا نه؟!زنگ بزنم به پلیس همه می فهمن!پوزخند زدم و گفتم:-براي تو آبروت مهمِ یا سوگل؟اگه بلایی سرِ سوگل بیاد چی؟!مثلا چی می خواد بشه؟مگه سوگل آدم کشته؟مگه توپارتی گرفتن اش؟صبح از درِ خونه زده بیرون و هنوز نیومده....اونوقت نگرانِ آبروتی؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣١از وقتی که پا توخونه گذاشتم و فهمیدم که خبري از سوگل نیست و به پلیس خبر ندادن داشتم دیوونه می شدم...ایندختر ممکن بود هر جایی باشه ، هرجاي این شهر و با اتفاقی که براي ترانه افتاده بود ترس بیشتر به دلم راه پیدا کردهبود...این بی بی بود که اجازه نداد علیرضا خشمگین بیاد خونه ام ؛ چون فکر می کرد سوگل پیشِ منِ....حتی تلفنی ازم نپرسیدکه سوگل خونه ي منِ یانه...می ترسید که هُل کنم..ازم خواست که به عمارت برم....ولی الان حالم بدتر بود....بدتر از هروقتی.....علیرضا خودخوري می کرد،جوابم رو نداد و باز شماره گرفت......شماره ي چه کسی رو نمی دونم....خواستم چیزي بگم که در باز شد و سارا سراسیمه وارد شد....به سمتِ نازي رفت و درآغوشش کشید و گفت:-چی شده؟نازي با چشم هایی که پف کرده بود و صورتِ خیس گفت:-سوگلم...سوگلم نیست!خبري ازش نیست...هیچ جا نیست!سارا روبه میران که پرسید:-به پلیس زنگ زدین؟علیرضا رو به سارا با خشم فریاد زد:-بس کنین دیگه!هی پلیس پلیس!می فهمی میگم آبروم میره!؟نازي ضجه زد:-آبرو بخوره تو سرم...بچه ام...بچه ام نیس!من خیره ي نازي شدم...نازي اي که خودکشان و خود زنان روبروم نشسته بود...این نازي همون زنی بود که وقتی منِدوازده ساله براي جلبِ محبت اشون از مدرسه فرار کردم و مسئولین مدرسه بهشون خبردادن ، بی تفاوت گفت:-به درك!این نازي همون نازيِ!فقط با این تفاوت که خودش رو به مادريِ سوگل قبول داشت.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٢نگاهم چرخیدسمتِ بی بی ، با بغض نگاهم می کرد ، از چشم هاش می خوندم که به چی فکر می کنه ، که چی توفکرش می گذره ، لبخندي تلخ زدم که با صداي عصبانی سارا از رو لبم پاك شد ، میران رو مخاطبِ خودش قرار دادهبود:-تو چرا اینجا نشستی؟آقاي خوش غیرت خواهرت اون بیرون معلوم نیست کجاست!میران سرخ شده دست کشید به موهاش و گفت:-دهنت رو ببند سارا!فکر کردي تا الان داشتیم چه غلطی می کردیم؟هان؟تمام شهر رو زیر و رو کردیم!کلافه از تفکر غیر منطقیِ پدرم به سمتِ پنجره قدم برداشتم ، سوگل کجا بود؟خواهر کوچولوم کجا بود؟همونطور که به بیرون خیره بودم ،صداي میعاد رو شنیدم که گرفته گفت:-زنگ زدم آموزشگاه کامپیوتر...اونجام نیست....کامپیوتر؟جرقه اي تو ذهنم خورد...کامپیوتر....کلاس کامپیوتر......هومن!سریع به سمتِ میعاد رفتم و گفتم:-آموزشگاهش کجاست!؟همه با تعجب به من نگاه می کردین......شاید این یه کورسويِ امید بود...شاید یه حدس پوچ وبیخود بود ولی یه امید بود..یه سرنخ!میعاد با بهت گفت:-آموزشگاهش رو می خواي چی کار؟عصبی گفتم:-سوال وجوابم نکن!آدرس رو بده...میران کنارم ایستاد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٣-آدرس اونجا رو می خواي چی کار؟نگاهش کردم...اونم نگران بود ، نگران خواهرش....آروم گفتم:-ممکنِ پیشِ هومن باشه...یا هومن ازش خبري داشته باشه...میران چشم تنگ کرد...زیر لب چند باري اسم رو تکرار کرد و ناگهان بلند گفت:-آره....راست میگی!...بریم...من بلدم کجاست!باعجله به سمتِ کت اش رفت و اون رو به تن کرد ، منم دنبالش رفتم که علیرضا برابرِ میران ایستاد وگفت:-کجا میرین؟میران نگاهی به من کرد و گفت:-میریم خونه ي اون پسره که باهاش دوست شده بود....نازي بلند شد و کمی جلو اومد ، با هق هق گفت:-مگ...مگه بلدي خونه اش رو؟من به جاي میران جواب دادم:-از آموزشگاه میگیریم...علیرضا خواست همراهمون بشه که میران با نیم نگاهی به من گفت:-شما بهتره بمونین....شاید خبري شد...ما دونفر از پس اش برمیایم.....نگاهی به بی بی کردم که با آرامش پلک رويِ هم گذاشت و به دنبال میران روانه شدم....میران نگاهی به کاغذ کرد و گفت:-بپیچ راست....سري تکون دادم ، کمی سرعت رو کم کردم و راهنما زدم.....آدرس رو با کلی دردسر از آموزشگاه گرفتیم....سخت بود!سخت بود سر و کله زدن با مدیر آموزشگاه.پام رو بیشتر روي پدال فشردم...دلم جاي دیگه اي می زد...پی خواهرکم...پیش دخترِ شونزده ساله اي که معلوم نبود ازصبح چه به سرش اومده بود.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۴میران دستش رو رويِ داشبرد گذاشت و گفت:-آرومتر مرد! می خواي بکشیمون؟!عصبی گفتم:-هرثانیه که دیر کنیم ممکنِ اتفاقِ بدي بیفته!!میران به روبرو نگاه کرد و گفت:-جلوي اون ویلاي سفید نگه دار!همونجاست!به شدت ترمز کردم.....قبل از میران از ماشین پایین پریدم...قلبم می کوبید!محکم.....دنبالِ یه نشونه بود..!دستم رو رويِ زنگ گذاشتم ، میران کنارم ایستاد...نگاهی به دور وبر کرد و گفت:-نه...زنگ نزن!دستم از فشردن شاسی بازموند....بااخم نگاهی به میران کردم که گفت:-خلوتِ....قلاب بگیریم بریم تو!و بعد دست هاش رو تو هم قفل کرد و پشت به در ایستاد ، به در نگاه کردم که ارتفاع زیادي نداشت.نگاهی به میران کردم ، مطمئن به نظر می رسید.با ابرو اشاره اي به دستش کرد و گفت:-یالا!سر تکون دادم ، پام رو رويِ دست هاش گذاشتم و خودم رو بالاکشیدم....از در بالا رفتم و تو حیاط پریدم...نگاهی به خونه کردم...پرده ها کشیده بود...حسی به من می گفت خواهرکم همین جاست!در رو براي میران باز کردم....کنارم ایستاد...گفت:-انگاري سوگل اینجاست!متعجب نگاهش کردم که گفت:-حسم بهم میگه!وچه عجیب بود که هر دو همین حس رو داشتیم...شاید حسِ برادرانه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۵کنارهم به سمتِ درِ ورودي رفتیم..دستم رو رويِ دستگیره گذاشتم و گفتم:-واي به حالِ اون پسره اگه اینجا باشه!در رو با هُل دادن باز کردم....اول میران داخل شد و بعد من...اولین چیزي که تو صورتمون خورد دود بود....دود و بوي سیگار خونه رو پر کرده بود...دستم رو جلويِ صورتم تکون دادم ، میران کمی جلوتر رفت و با صداي آهسته اي گفت:-تنه لش رو نگاه!حیف شد اون دفعه حق اش رو کفِ دستش نذاشتم...باتعجب نگاهم رو از پسري که رويِ مبل تقریبا بیهوش شده بود به میران دادم که همونطور که جلو می رفت و من رووادار می کرد که کنارش گام بردارم زمزمه کنان گفت:-اون دفعه که سوگل اومد خونه ي تو ، رفتم جلو آموزشگاه پسره رو خفت کردم ، دوتا زدم تو گوشش و تهدیدشکردم.......واسه همین وقتی گفتی هومن ، منم شک کردم اینجا باشه...من میگم سوگل فرار نکرده..هرچی هست زیرِ سرِاین یابوئه!حالا کنارپسرِ جوون ایستاده بودیم....آنچنان تو عالم هپروت بود که متوجه ي ما نشده بود...پوزخندي زدم و زیرِ لب گفتم:-آینده سازِ مملکت!هه....و با لگد به ساق پاش کوبیدم که ازجا پرید و با وحشت به ما نگاه کرد...میران ابرو بالا انداخت و گفت:-به به!هومن خان!حال شما!هومن که حالا بهتر چهره اش رو می شد دید کمی به میران خیره شد و بعد با صداي گرفته اي گفت:-تو.......تو اینجا چه غلطی می کنی؟!بلند شد ، تعادل نداشت....با دست به سینه اش کوبیدم که دوباره روي مبل افتاد.با پوزخند گفتم:-چی زدي که حتی نمیتونی رو پات وایستی؟!شیر شد ، اخم کرد و با صداي بلندي گفت:-شما تو خونه ي من چه غلطی می کنین؟کی به شما اجازه داده پاتون رو بذارین اینجا؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣۶میران خم شد و یقه اش رو تو دستش گرفت و گفت:-زرِ زیادي نزن!مشتاق دیدنِ روي تو نبودیم ایکبیري!هومن پوزخند زد و گفت:-ببینم وقتی به پلیس زنگ زدم هم اینطوري شجاع و زبون درازي!دستم رو تو جیبم فرو کردم و گفتم:-زنگ بزن...فک کنم پلیس خیلی مشتاق باشه بدونه چرا یه دختر نوجوون تو خونه ي توئه......می خواستم یه دستی بزنم...من نشونه اي از حضور سوگل ندیدم ولی واکنش هومن از هرنشونه اي روشن تر بود!رنگش پرید ، با چشم هاي گرد شده نگاهی به من کرد و بعد با تته پته گفت:-ك...کدوم دختر؟چی....چی میگی؟!دست میران رو کنار زدم و با خشونت یقه اش رو گرفتم و بلندش کردم ، صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:-من چیزِ خاصی نمی گم....ولی رفتار تو میگه ریگی تو کفش اتِ!بگو خواهرم کجاست!هومن سعی کرد باز هم پوزخند بزنه ولی ترس نمی ذاشت لب هاش حالت بگیرن :-خواهرت؟من به خواهر تو چی کار دارم!؟داشتم کفري می شدم...صبر اندازه اي داشت....محکم روي مبل پرتش کردم وفریاد زدم:-یعنی تو سوگل نمی شناسی توله سگ؟هومن بلند شد و گفت:-توله سگ خودتی مرتیکه ي....مشتی که به صورتش کوبیدم نذاشت جمله اش کامل بشه ، دوباره یقه اش رو گرفتم و تکونش دادم و گفتم:-بنال ببینم خواهرم کجاست؟!یالا!میران نگاهی به اطراف کرد ، نگاهش به گوشه اي گیر کرد ، آهسته سمتش گام برداشت ، حواسم رفت پیِ میران ، دستدراز کرد و چیزي رو بالا گرفت....یه کوله....میران با حرص گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٧-این کوله پشتیِ سوگلِ......بگو کجاست وگرنه خونت رو......کیان بپّا!جمله ي آخر رو فریاد زد ، سرم رو به سمت هومن چرخوندم که لحظه اي برق چاقوش رو دیدم که به سمتِ گردنممیاد...عقب کشیدم ولی نوکش به گردنم گرفت و سوزش باعث شد دستم رو به گردنم بکشم ، خون بود که دستم روسرخ کرد...به هومن نگاهی کردم که با پوزخند چاقو رو از دستی به دستِ دیگه اش می داد ، این بار من پوزخند زدم و گفتم:-مامان بابات کجان کوچولو؟هان؟رفتن بیرون؟مسافرت؟به نظرت وقتی بیان و جنازه ي بوگندوت رو ببین چه حالی میشن؟قبل از اینکه من کاري بکنم میران به سمتش حمله ور شد...مشت بود که از طرف ما روي بدنش می نشست...در این گیر و دار بود که صداي شکستن چیزي باعث شد نگاهم بچرخه به سمتِ راست....هومن رو زیرِ دست میران رها کردم و به اون سمت رفتم...ایستادم و صدا زدم:-سوگل؟سوگل اینجایی؟چند لحظه سکوت وبعد.....دوباره صداي شکستن....با عجله به سمتِ دري رفتم که صدا می اومد...دستگیره رو پایین کشیدم ولی قفل بود ، کمی عقب کشیدم وبی توجه به درگیريِ که پشت سرم بود محکم به در کوبیدم...باز نشد....عقب کشیدم و این بار محکم تر خودم رو کوبیدم که با صداي بدي باز شد..نفسم گرفت با دیدن صحنه ي روبروم ، این دومین بار بود که یکی از عزیزترین هام رو به این حال می دیدم...ناله زدم:-سوگل؟!خواهركِ من ، با تاپ و موهاي پریشون رويِ تخت بود.....با صورتی خیس و سرخ و دهنی بسته....به سمتش رفتم...نگاهم به خرده هاي شیشه ي روي زمین افتاد...انگاربازمانده هاي پارچ و لیوان بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٨کنارش نشستم و با دست هاي لرزونم پارچه رو پایین کشیدم که صداي گریه اش بلند شد ، هق زد:-داداش.دست هام رو دورش حلقه کردم و سرش رو به سینه ام چسبوندم:-جونِ داداش.....با دست هاي بسته اش چنگ زد به لباسم و ضجه زد:-داداشی ، کجا بودي؟!داداشی اذیتم کرد.....نگاهی به بازوهاش کردم ، جاي دندون ها مشخص بود ، کمی عقب اش کشیدم و به بازيِ یقه اش کردم ، جاي چنگبود که تو چشم می خورد.......با صدایی که می لرزید گفتم:-چی.....چی کار کرد باهات؟سرش رو تکون داد و گفت:-هیچی...هیچی داداش...فقط...فقط....داداش به خدا کاري نکرد..به خدا من...من....من هنوز...نذاشتم چیزي بگه ، دوباره تو آغوشم گرفتمش ، سرش رو بوسیدم و گفتم:-آروم باش...وقت هست بازم حرف بزنی....صدام رو بلند کردم و گفتم:-میران ، سوگل اینجاست!به چند لحظه نکشید که چهره ي سرخ میران تو چهارچوب در پیدا بشه ، گونه اش ورم کرده بود ، ولی سالم.....با بهت نگاهی به سوگل کرد و زمزمه کرد:-گلی؟جلو اومد ، سوگل خودش رو از آغوشم بیرون کشید و این بار میران بود که اون رو بین بازوهاش گرفت ، دیگه تموم شدهبود...سوگل رو پیدا کرده بودیم......بلند شدم و به سالن رفتم ، هومن روي زمین دراز کشیده بود ، برام مهم نبود چی به سرش بیاد...صداي قدم هایی که ازپشتِ سرم می یومد نشونه ي این بود که میران و سوگل هم دنبالم میان.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٣٩برگشتم ونیم نگاهی بهشون کردم ، کتِ میران دورِ سوگل پیچیده شده بود.....کوله ي خواهرم رو برداشتم و بلند رو بههومن گفتم:-یه بار دیگه ببینم دور و بر خواهرم و خونواده ام میگردي من می دونم و تو!افتاد؟!***-صبح....صبح که داشتم می رفتم مدرسه ، جلوم رو گرفت....نخواستم سوار ماشین اش بشم ولی گفت می خوام باهاتحرف بزنم ، اگه نیاي بچه ها یه بلایی سر داداشت میارن...خب..خب منم ترسیدم...رفتم....به زور منو برد تو خونه اش و......باقی حرفش بین هق هق هاي گم شد..همین بود!یه پسر از سادگیِ یه دختر استفاده کرده بود.سارا خواهرش رو به آغوش گرفت و گفت:-تموم شد خواهري....تموم شد...کامران رو به میران کرد و گفت:-چرا زنگ نزدین پلیس؟!چرا شکایت نکردین؟میران سعی کرد صورتش رو از نازي دور کنه و گفت:-خودمونم جرم مرتکب شده بودیم، ورود به حریم شخصی و کتک زدنش خودش جرمِ!هرچند اون خواهرمون رو بهاصطلاح دزدیده بود....درضمن ، انقدر زدیمش که دیگه فکر نکنم از این غلطا بکنه....نازي کیسه ي یخ رو رويِ صورتش گذاشت و گفت:-ولی نباید به همین راحتی ولش می کردین..بعدا دوباره برامون دردسر میشه...میران که از دردِ صورتش اخم کرده بود گفت:-نه.....ولش که نکردم....دوباره میرم سراغش.....یه کم باید روشنش کنم!هنوز تموم نشده...مگه میشه کسی ناموس منرو بدزده و راحتش بذارم؟گردنم می سوخت ولی دم نمی زدم...بی بی گاز رو رويِ زخمم کشیدو گفت:-چی کار کردي با خودت مادر....اگه شاهرگت رو می گرفت چی؟!لبخند تلخی زدم و چیزي نگفتم ، نازي آروم دست کشید رويِ کبوديِ صورتِ میران....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٠بلند شدم و گفتم:-من دیگه میرم بی بی ، اگه کاري پیش اومد بهم زنگ بزن.نیم نگاهی به نازي کردم ، لباسم خونی شده بود ولی نگاهِ اون به میران بود...آهی کشیدم و آهسته گفتم:-خداحافظ....خواستم قدم بردارم که بی بی بازوم رو گرفت و گفت:-کجا؟وایستا زخمت رو تمیز کنم بعد...پیشونی اش رو بوسیدم و گفتم:-نمی خواد بی بی ، میرم خونه.باز هم به نازي نگاه کردم ، هنوز توجه اش به میران و سوگل بود...باید زودتر می رفتم...باید می رفتم وگرنه باز کاري دستِ خودم می دادم....از خونه که بیرون اومدم به تلفن همراهم نگاه کردم ، فقط دو تا تماس از دست رفته ، از ترانه...لبخندِ کمرنگی زدم و شماره اش رو گرفتم ، بعد از چند بوق جواب داد:-کیانمهر؟کجایی تو؟!زمزمه کردم:-دارم میام.....خونه اي؟!کمی مکث کرد و گفت:-آره....پشتِ فرمون نشستم و گفتم:-تنهایی؟-نه ، پیمان هست ، ولی خب کم کم داره میره ، زندایی زنگ زده ، باید بره....ماشین رو روشن کردم و گفتم:-باشه ، من زود میام....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴١تماس رو قطع کردم ، می رفتم خونه به امیدِ اینکه کسی باشه که زخمم رو درمون کنه ، یخ بذاره رويِ صورتم و نگرانمباشه......شاید...!!ماشین رو که تو حیاط خاموش کردم سرم رو رويِ فرمون گذاشتم...کاملا خیسیِ گردنم رو حس می کردم....زخمِ عمیقینبود ولی از اون زخم هایی بود که خونریزي اش از قطع عضو بیشتر بود...!!خسته بودم....خیلی!دلم یه خوابِ راحت می خواست تو آغوشِ کسی که می دونستم فقط برايِ منِ...ولی چه قدر سخت بود ببینی اون فردهر روز کنارتِ و تو حتی به سختی می تونی دستش رو بگیري...اینکه بدونی راضی نیست از اینکه تنت ، تنش رو لمسکنه....همه اش جلوي چشمم تصویرِ نازي بود که زخمِ گردنم رو نادیده گرفت و یخ می ذاشت رو گونه ي میران...آه کشیدم..همین بود ، چی انتظار داشتم؟که بعد از این همه سال مادرِ نا مادرم برام بشه دلسوز؟بشه نگران؟من که چیزي ندیدم از عشق مادري!پس حسرت بی حسرت ، که چه آسون بود گفتن اش!کسی نبود جاي من وقتی حتی به نوزادِ تو آغوش مادر هم حسادت می کردم..که حتی مسخره و شاید خجالت آور باشه ولی همه اش فکر میکردم بچه ها چه حسی بهشون دست می ده وقتیمادرشون بهشون شیر می ده؟وقتی بزرگ می شن و می فهمن که شیرِ مادر خوردن ، با شیر مادر بزرگ شدن ، مادرشون اجازه نداده شیر خشکبهشون بدن ، چه حالی می شن؟!اینکه یه نوزاد چطور مک می زنه به سینه ي مادرش؟!چطور سیر میشه از شیره ي وجود مادرش؟!سعی کردم فکر نکنم ، چشم بستم و ذهنم رو متمرکز کردم رو اشکالی که تو تاریکی پلکم برام شکل می گرفت...خطها و دایره ها...!همون تصاویرِ خیالی که تو تاریکیِ پشتِ پلک که به قرمزي می زد گاهی وقت ها باعث می شد تا عمق دیوونگی برياز بس سعی می کردي دنبالشون کنی...!صداي در که اومد سرم رو بلند کردم، ترانه بود.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٢جلوي درِ ورودي ایستاده بود ، پیاده شدم ، سعی کردم آروم باشم...باید آروم می بودم...بس بود عاجز بودن ، بس بودالتماس کردن......چرا نباید عاشقم بشه؟چی کم دارم؟چرا!یه چیز کم دارم...من عقیم ام!مثه پتک عقیم بودنم روي سرم فرود اومد و چه دردي داشت این ضربه!ایستادم...بغض کردم....این حقِ من نبود...حق من نبود که بدیهی ترین لذت یه مرد رو هم نتونم داشته باشم...پدرشدن!نگاه ازش دزدیدم و بهش پشت کردم. به چشم هام دست کشیدم.پوفی کردم و به آسمون خیره شدم که صداش رو از چند قدمی ام شنیدم:-کیان؟خوبی؟!چی شد؟!برنگشتم ، آهسته گفتم:-آره...خوبم.هیچی ، سوگل گم شده بود که پیداش کردیم.وقتی بازوم رو گرفت و به سمتِ خودش چرخوند دیگه نتونستم از چشم هاش فرار کنم ، وحشت زده به گردنم خیره شدو گفت:-این چیه؟!میگی خوبی؟!پس این چیه!؟یقه ي پیراهنم رو عقب کشید و ناباورانه گفت:-چه بلایی سر خودت آوردي؟!رفتین باعملیات مسلحانه سوگل رو نجات دادین؟!دست هام رو دورِکمرش حلقه کردم و گفتم:-یه کم زد و خورد داشتیم.خودش رو عقب کشید ، مچ دستم رو گرفت و گفت:-بریم تو تمیزش کنیم...شاید بخیه بخواد اونوقت باید بریم بیمارستان...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٣منو دنبال خودش کشید و غرغر کنان گفت:-تو هم مثه چهل تیکه میمونی!هی بخیه خوردي....سوزن سوزنت کردن!والا!خندیدم به حرص خوردنش.....داخل خونه که شدیم در رو محکم به هم کوبید و منو به سمت مبل هل داد و گفت:-برو بشین تا من بیام.نشستم و به سقف خیره شدم.می خواستم ساکت باشم ، حرف نزنم....می خواستم واکنشش رو ببینم.چنددقیقه بعد باباند و گاز وبتادین کنارم نشست و گفت:-سرت رو عقب بکش....سر تکیه زدم به پشتیِ مبل و چشم بستم ، زمزمه کرد:-ممکنِ یه کم بسوزه...وچند لحظه بعد زخم دیوانه وار می سوخت ، لب گزیدم و پلک هام رو بیشتر روي هم فشردم ، آهسته گفت:-پیمان تا همین نیم ساعت پیش اینجا بود.وبعد بیشتر روي زخم فشار آورد که آخ آهسته اي گفتم ، زیرلب گفت:-چیزي نیست.....کمی سرش رو جلو کشید و گفت:-بخیه نمی خواد...ولی باید ببندیمش......به وسایلی که آورده بود نگاه کرد ، لب پایین اش رو به لب گرفت و بعد گازاستریل رو برداشت و پاکت اش رو پاره کرد، وگاز رو رويِ زخم گذاشت ، بعد باند رو برداشت و کمی دورِ گردنم پیچید ، و درآخر هم چسب رو چسبوند و گفت:-تموم!با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم که گفت:-هان؟نگاه داره!خب زخمت رو بانداژ کردم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۴بلند شد ، و وسایل رو هم جمع کرد ، من قدم هاش رو نگاه می کردم ، باعشوه راه نمی رفت، قدم هاش رو مرتب وبایک فاصله برنمی داشت ، توي یه خط راست راه نمی رفت!ترانه ، دختري که من عاشق اش شدم تو راه رفتن گیج می زد، یه قدم بلند و اون یکی رو کوتاه برمی داشت و من شکداشتم که بدونه قمزه و عشوه چیه!لبخندي زدم و باز هم سرم رو به پشتی مبل تکیه زدم...نمی خواستم بهش بگم که بهش نیاز دارم ، می خواستم ببینم تاثیر داشته محبت هام؟می خواستم ببینم منو می فهمه؟می فهمه که بهش نیاز دارم؟نیاز دارم که کنارم بشینه و دستم رو بگیره؟دستم رو بگیره وبه حرف هام گوش بده؟گوش بده و مرهم زخمم بشه؟مرهم زخمم بشه و آرومم کنه؟!رفت تو آشپزخونه و برنگشت و من چشمم خشک شد به در....کج شدم و رويِ مبل دراز کشیدم ، پاهام رو تويِ شکمم جمع کردم و خیره موندم به درِ آشپزخونه.کم کم چشم هام گرم می شد که حضورش رو احساس کردم ، چشم هاي نیمه بسته ام رو کاملا باز کردم ، روبرومنشسته بود ، پرسید:-چیزي شده؟چیزي هست که بخواي بهم بگی؟!متعجب بودم ازرفتارش...نه به چشم غره اش و نه به این پی جویی اش براي حالم.می خواستم دهن باز کنم و بگم چمه ، بگم چه حالی دارم ولی لب بستم و تمام حرف هام رو پشت اش نگه داشتم.وقتی چیزي نگفتم بلند شد و روبروم نشست و تلویزیون رو روشن کرد.یعنی نمی فهمید چه قدر بهش نیاز دارم؟!نمی فهمید دلم پرِ؟!لبخند کجی زدم ، کی تو رو می فهمید که ترانه بفهمه؟پشت کردم وسرم رو تو تکیه گاهِ مبل فرو بردم ، سخت بود نگفتن از درد هات!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۵ولی بس بود عز وجز کردن براي محبت ، براي مهربون بودن....یعنی ترانه حتی یه ذره تو این مدت دلبسته ام نشده؟حتی یه ذره که بفهمه به یه همدم نیاز دارم؟!دستم رو مشت کردم...بس کن کیان!بس کن بدبخت بودن رو.الان اونِ که باید بیاد طرفت...کم سعی کردم که بفهمه من دوستش دارم؟که کسی که دوستش داره بی کسِ؟دیگه چه قدر باید التماس اش می کردم که حداقل کنارم بشینه و بی حرف دستم رو بگیره!؟کلافه بلند شدم ، دستی به موهام کشیدم ، داشتم دیوونه می شدم!خواستم به سمت اتاق برم که صداش رو شنیدم:-نازي باهات بد برخورد کرد؟!سرکج کردم و نگاهش کردم ، خیره ي من بود.ابرو بالا برد و گفت:-هان؟بهت توهین کرده که حالت بدِ؟!حالم بد بود؟شاید...!بلند شد و به سمتم قدم برداشت و گفت:-درسته این چند روز نمی خواستم باهات حرف بزنم ، می خواستم ازت دوري کنم چون تورو مقصر می دونستم ولیهرچی باشه...من بهت مدیونم...گربه کوره نیستم که هر کاري برام بکنی بی چشم و رو بازي دربیارم.زمزمه کردم:-فقط دِین؟!سر تکون داد ، پوزخند تلخی زدم...دِین!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴۶لعنت به هر چی دِین و مدیون بودنِ!سربرگردوندم که بازوم رو گرفت و گفت:-می دونم حالت بدِ ، از چشم هات معلومه که قرار نداره ، که حرف می زنه با آدم و می گه یه چیزي ام هست!کیانمهر ،من شمر نیستم ، ولی قبول کن مادرت هم نیستم!ولی....ولی می تونم برات یه دوست باشم......ببخشید اگه جلوت باپیمانی که می دونم بهش حساسی گرم می گرفتم.....فک کنم این عذرخواهی رو بهت بدهکارم.بازوم رو کشید و به سمتِ اتاق خواب برد ، هل ام داد داخل اتاق و گفت:-لباست رو عوض کن تا برات یه لیوان شیرِ گرم بیارم ، حالت رو بهتر می کنه.....الان تنها چیزي که سرحالت میاره ،خوابِ!لبخند زدم.....می فهمید!حرف چشم هام رو می فهمید!لباسم رو عوض کردم و لبه ي تخت نشستم.برگشت ، با یه لیوان شیر برگشت ، کنارم نشست و لیوان رو به دستم داد ، گفت:-بخور تا سرد نشده.نگاهم رو بهش دوختم و لیوان رو بالا بردم.محتویات اش که تموم شد لیوان رو گرفت و رويِ میزِ کنارِ تخت گذاشت و گفت:-بگیر بخواب.شده بودم یه آدم آهنی که هر چی ترانه می گفت گوش می دادم....این رويِ نگرانِ ترانه رو دوست داشتم!خواست بلند شه که مچِ دست اش رو گرفتم...باید حرف می زدم!دیگه نمی تونستم تو دلم نگه اش دارم ، آهسته گفتم:-نرو ، پیش ام بمون....با تردید نگاهم کرد ، عقب کشیدم ، وگفتم:-تا وقتی خوابم ببره......بمون.لب گزید و سر تکون داد ، کنارم دراز کشید و به سقف خیره شد ، گفت:-نگفتی....نازي باز چی کار کرده؟
مثلِ خودش به سقف خیره شدم ، آروم لب زدم:-مثلِ همیشه...به چشم اش نیومدم....هر دو در سکوت به سقف خیره شدیم.......دستش که روي دستم نشست با تعجب نگاه اش کردم ، داشت نگاهم می کرد،آهسته گفت:-خیلی ها هستن که پدر ومادر ندارن.....تو چرا نمی تونی قبول کنی که مثه اونا باشی؟تلخ گفتم:-چون دارم!دارم و وانمود می کنن من بچه اشون نیستم...هر چه قدر بخوام بگم پدر ومادر ندارم نمی تونم این واقعیترو منکر بشم که دارم!من هم پدر دارم، هم مادر ، هم خواهر وبرادر.....لبخند کجی زد و گفت:-یه دشمنِ خونی مثه سارا!تلخندي زدم و گفتم:-تحت تاثیرِ مامانِ....سارا بیشتر از همه حرف هاي مامان رو قبول داره...حتی بیشتر از میرانی که تا همین چند سال پیشدشمنم بود......میران هم کم اذیتم نکرد ، کم تحقیرم نکرد ولی سارا....انگار حق اش رو خوردم!به پهلو شد و گفت:-سارا چند سالشه؟!به پهلو شدم و چشم در چشم اش گفتم:-بیست وسه.....باتعجب گفت:-از من کوچیکتره؟سر تکون دادم و دستش رو نوازش کردم:-آره...میران هم سنِ توئه...میعاد هم نوزده سالشه....تو سکوت نگاهم کرد و من راضی از این سکوت چشم بستم ، حضورش بس بود...نبود؟!بود!گرماي دستش بهم آرامش می داد...همونی که طالب اش بودم...چشم هام گرم شد و سنگین....می خواستم بخوابم...!!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٨***ترانه:دستی به صورتِ نم دارم کشیدم....نم داشت از خیسی...خیسی آب!آبی که زدم به صورتم براي پریدن حسی بود که داشت بیدار می شد!حسی که چند هفته اي سعی کرده بودم کنترل اش کنم.......حسی که منو می کشید سمتِ کیان...ازش دوري می کردم،باهاش بدرفتار می کردم چون اون رو مقصر می دونستم براي اینکه تنهام گذاشته بود...براي اینکهنبود وقتی بهش احتیاج داشتم....وحالا این حس با دیدن چشم هاي سرخ و ناراحت اش دوباره بروز کرد.نمی دونم چی بود ، دلسوزي؟دین؟هرچی بود می دونم طاقت ناراحتی اش رو نداشتم..پیمان کنارم بود ، مثلِ برادرم ولی می دونستم کیانمهر راضی نیست ، نگاه هاش راضی نبود و با وجود این به رفتارم ادامهمی دادم...گیج بودم ، گیج تر شدم...دوباره به اتاق برگشتم ، نصفِ صورتش رو توي بالشم فرو کرده بود و چشم بسته بود.قدم برداشتم و کنارتخت نشستم ، تقصیرِ من نبود که دلم گرفته بود بابت نبودنش وقتی داشتم زیر دست و پاي اون مرددست و پا می زدم براي نفس کشیدن و رها شدن.....آهی کشیدم ، کیانمهر خیلی بچه بود...از یه بچه هم بچه تر...این مرد ، مرد نبود!شخصیتِ شکل نگرفته اي داشت ، من می ترسیدم ازش ، از رفتار نامتعادل اش...اما با همه ي اینها ، نمی تونستم محبت هاش رو به خودم و خانواده ام انکار کنم..نمی تونستم علاقه اي رو که می گفت به من داره رو انکار کنم چون چشم هاش برق می زد وقتی حرف از دوست داشتنمی زد.....من روزها پیشِ مشاور و روانشناس رفتم ، حرف زدم ، نه فقط از ماجراي دزدي ، از روز اولی که مجبور شدم پا بذارم بهاین خونه...از ترسم گفتم ، از ترس بودنم کنارِ کیانمهر...آهی کشیدم ، من نمی تونستم مثلِ بقیه ي دخترها باشم ، شاید تقصیر سام و پیمان بود...تقصیر اون دوتا بود که منبیشتر از شخصیتِ دخترونه و لطافت هاش ، شخصیت پسرونه ، سختی ها و سرکشی هاش رو داشتم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۴٩منم ناز داشتم،عشوه داشتم، محبت داشتم ، می تونستم عشق و علاقه رو بریزم به پاي کسی که دوستش دارم ولی یهسد بود!یه سد که نمی ذاشت همه ي این شخصیتِ دخترونه بروز پیدا کنه و شاید دلیلش این بود که تنها حسِ من به کیان ،شاید دلسوزي بود..نگاهم چرخید رويِ موهاش ، موهایی که اولین بار شبی نوازش اش کردم که رفته بودیم خونه ي پدري اش.....چه شبیبود اون شب!فریادهاي نازي و علیرضا ، کینه ي سارا.....حالِ بدِ کیانمهر جلوي چشمم رژه می رفت...دستم کش اومد سمتِ موهاش ، نشست روشون....آروم نوازشش کرد...نوازش کرد مردي رو که نیازمند نوازش بود....دستم رو برداشتم و کمی عقب کشیدم....نفسم گیر کرده بود به سختی از بین لب هام بیرونش دادم...دستی به چشم هام کشیدم.....زندگی سخت بود ، داشت سخت تر هم می شد ، گیج و سردرگم بلند شدم...راهی نداشتم براي نجات و کمک گرفتن ، حتی مشاورم هم می گفت خودت باید تصمیم بگیري که چی تو دل و قلبتمی گذره ، من فقط می تونم راه رو برات روشن کنم، برگزیدن اش به عهده ي توئه....قبل از بیرون رفتن از اتاق نگاهی بهش کردم ، لبخند به لب داشت....من بهش معذرت خواهی بدهکار بودم ، می دونستم خوب اداش نکردم ، می دونم مصنوعی بود و از ته دل نبود ولی واقعابهش مدیون بودم ، به خاطر همه ي کارهایی که کرده بود ، به خاطر اینکه به خاطرِ اشتباه من بود که تا پايِ تجاوز رفتمو برگشتم ،اون بهم گفته بود که برو و من نرفته بودم...من خودم مقصر بودم و می خواستم با بی توجهی به کیان اون رومتهم جلوه بدم....من جلوي چشم اش با پیمان گفتم و خندیدم در صورتی که می دونستم بهش حساسِ ، باهاش مشکل داره..من به خاطرهمه ي اینها بهش بدهکار بودم و شاید می شد این بدهی رو با کمی خوشرویی صاف کرد...پوزخندي زدم...من به کیان می گفتم تعادل نداشت؟این منم با این افکار؟من که بیشتر نامتعادلم....ولی من فقط پاي حرف هام وفکر هام ایستادم...من دمدمی مزاج نبودم...!همین!پوفی کردم........خدا می دونست تهِ این جاده به کجا می رسید....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٠لیوان چاي رو روبروش گذاشتم ، نه اون حرف می زد نه من...شاید کیانمهر هم از من دلخور بود ولی حرفی نمی زد...این توداري از مردي مثه کیان بعید بود!بالیوانی که روبروم بود بازي کردم...شاید براي حرف زدن من باید شروع می کردم ، سکوت سنگین بود و من این سنگینیرو دوست نداشتم...چطور می شد وقتی ازش سوالاتی رو می پرسیدم که تو ذهنم پر رنگ شده بود...سوالاتی که جوابی براش نداشتم...هرچند دیگه جواباشون مهم نبود ولی برام سوال بود که چرا کیانمهر می گفت من حواسم بهت هست وقتی می گفتمن فکر کردم تو رفتی پیشِ خانواده ات؟آهسته پرسیدم:-تو واقعا اون دو-سه روز تو خونه روبرویی بودي؟!نیم نگاهی به من کرد و به آهستگی خودم گفت:-آره.اخم کرده گفتم:-مگه تو نگفتی من برم خونه ي پدریم...هان؟پس چرا اینجا بودي؟!جوابی نداد...فقط نگاهم کرد ، مصر ادامه دادم:-تو گفتی حواست به من بود ، نه؟مگه تو می دونستی من نمیرم؟یا مامانم اینا نمیان؟باز هم سکوت کرد.....سکوتش کلافه ام می کرد...کیانمهر سکوت کردنش هم گاهی آزار دهنده می شد.......با حرصگفتم:-کیان!لبخندي کمرنگ زد:-جونِ کیان؟چیزي ته دلم تکون خورد...مثه خالی شدنِ پات وقتِ پایین اومدن از پله ها!وقتی یه پله رو جا میذاري...نفسم رو به شدت بیرون دادم و گفتم:-بگو...می خوام بدونم.آروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵١-ولی دکترت گفته بهتره زیاد باهات در اون مورد صحبت نکنم.به پشتیِ صندلی تکیه زدم:-منم دارم در اون مورد باهات حرف نمی زنم،دارم درباره ي لوازم جانبی اش حرف می زنم!لبخندش پررنگ تر شد ، مقداري چاي نوشید و گفت:-چی می خواي بدونی؟!دستم رو دورِ لیوانم حلقه کردم:-همین دیگه.......چرا حرفات تناقض داره؟سرش رو به چاي خوردن گرم کرد و آروم گفت:-نمیدونستم نرفتی...پوزخند زدم:-پس چرا اینجامونده بودي؟!هان؟پوفی کشید ، سرش رو به عقب کِش داد:-نتونستم برم...جایی رو نداشتم برم،آخه این موقع سال با این همه گرفتاري سفرم کجابود....؟قندي برداشتم و گفتم:-ولی تو گفتی حواست به من هست...اگه نمی دونستی من اینجام چطوري حواست به من بود؟!نگاهم کرد و گفت:-دنبالِ چی هستی؟!نگاهش کردم و گفتم:-دنبالِ حقیقت...دنبالِ یه توضیحِ بی نقص....حرف هاي تو نقص داره!موشکافانه خیره شد و گفت:-چه فرقی به حالت می کنه؟لبخند زدم ، مثه بازپرس و متهم شده بودیم ، لبخندم رو که دید لبخند زد و زیر لب گفت:-قربونِ خنده هات برم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٢لب گزیدم...امان از این مرد!وسط یه بحثِ جدي قربون صدقه رفتن ات چی بود؟!سعی کردم به خودم مسلط بشم:-فرق می کنه کیانمهر.....می خوام راستش رو بدونم..مگه قرار نبود مسافرت بري؟!لیوان رو به لبش نزدیک کرد و گفت:-نه.می خواستم بهت کمی فرصت بدم تا از من دور باشی ، تا کمی بهم فکر کنی ، ولی.....ولی....لب هاش رو به هم فشرد ، با پشیمونی گفت:-فکر نمی کردم نري پیشِ خانواده ات...صد بار با خودم تکرار کردم فکر نمی کردم نري پیشِ خانواده ات...حتی وقتیهمه چی به خیر گذشت...نمی تونستم بفهمم ات..چرا نرفتی؟!این بار اون از من پرسیده بود و من جوابی نداشتم...چی می گفتم؟اینکه خودمم نمی دونم چه دردي به جونم افتاده؟به جاي جواب دادن ، سوال کردم:-نگفتی ، چرا می گی حواست به من بود وقتی حرف دیگه ات اینه که فکر می کردي من ورِ دلِ مامانمم؟!لب گزید و درمونده گفت:-قول می دي بدتر از این نشی؟دلم سوخت براش!انقدر جمله اش درد داشت که چشمم سوخت...من بد بودم باهاش؟انقدر؟انقدر که ازم تقاضا می کرد وقتی حقیقت روشنیدم بدتر نشم؟سرم رو آهسته تکون دادم که گفت:-نمی دونستم نرفتی...چون شبِ اول انقدر حالم بد بود که اصلا حواسم به خونه نبود.....ولی صبح اش که دیدم ات نونبه دست داري برمیگردي خونه تازه فهمیدم کله شق تر از این حرفایی....دلم شور افتاد....چهار چشم ام رو دوختم به خونهتا مشکلی برات پیش نیاد...ولی فقط...فقط یه لحظه غفلت کردم...من همه ي نقشه ام رو ریخته بودم رو این که تو میريپیش مامانت ، پیشِ سام...جات پیشِ اونا امن و راحتِ...آرامش داري و آسایش...خیالم راحت بود ولی وقتی اونجا دیدمات پریشون شدم....ذهنم درگیر این بود که برگردم و بیام..حتی اگه تو راضی نبودي که کنارت باشم!نمی خواستم برم بهاون مهمونی ولی مجبور شدم....مجبور بودم برم..مجتهدي شخصی بود که باهاش رودربایستی داشتیم..مجبور شدم ولیفکر نمیکردم....فکر نمیکردم این بشه نتیجه اش...من شرمنده ام ترانه!جوابی ندادم بهش ، سرم رو پایین انداختم و به لیوانِ چاي ام خیره شدم....هردو اشتباه کرده بودیم...هردو!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٣دستش که رو دستم نشست ، نگاهم رفت پیِ نگاه اش ،بلند شده بود و کنارم ایستاده بود ، دستم رو فشرد و گفت:-منو می بخشی؟باید می بخشیدم؟من اشتباه کرده بودم یا کیانمهر؟نمی دونم.....بازهم جوابِ سوالهام نمیدونم بود!بی اراده دستِ دیگرم رو رويِ دست اش گذاشتم و آروم گفتم:-بهتره بهش فکر نکنیم.....تموم شد...نمیتونستم به چشم هایی نگاه کنم که برق اشون بد جور چشم آدم رو کور می کرد!یکی از سیب زمینی هاي تو خالی رو برداشتم و مواد رو داخلش ریختم....سعی می کردم حواسم رو پرت کنم از اینکه کیانمهرپشتِ میزنشسته بود و خیره نگاهم می کرد....نگاهش حرارت داشت و من حتی اگه احساسی بهش نداشتم ، این حرارت ذوبم می کرد!دلمه ي آماده رو کنار بقیه گذاشتم ،دست هام می لرزید ، از بودنش!سخت بود یکی یک ساعت بشینه و نگاهش رو به تو بدوزه و تو حتی خم به ابرو نیاري!دستِ لرزونم رو که سمتِ ظرفِ حاويِ دلمه ها بردم ، دستش مچم رو گرفت....لبخند می زد ، آروم گفت:-شام چی داریم؟سعی کردم لبخند بزنم ولی سخت بود!سخت بود لبخند زدن ، منی که سخت می گرفتم براي کنارش ایستادن حالاروبروش ایستاده بودم و بهش لبخند می زدم...دستی به لب هام کشید.....دست هاش مثل گزنه بود...لبم می سوخت ، گز گز می کرد...چشم بستم و سر عقب کشیدم...لبش روي پیشونی ام نشست و سوخت جاي لب هاش!آروم زیر گوشم گفت:-هنوز ترس ات نریخته؟وقتی می دونی من توانایی نزدیک شدن بهت رو ندارم، این عقب کشیدن ها چیه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵۴دست هاش بازوم رو فشرد ، باتحکم گفت:-چشم هات رو بازکن..پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم ، دست هاش پلکم رو گرفت و بالا کشید...مجبور شدم همراه با دست هاش چشمهام رو باز کنم...لبخند زد وقتی چشم هاي بازم رو دید ، ازم فاصله گرفت و گفت:-خب حالا بهم بگو داري چی درست می کنی؟آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:-دلمه ي سیب زمینی....ابروي راستش رو بالا برد:-دلمه ي سیب زمینی؟مگه سیب زمینی هم دلمه داره!؟سرتکون دادم ، آروم گفتم:-اوهوم.....سوگل می گفت خیلی دوست داره ، چطور میشه تو نخورده باشی؟!چند روزي بود بیشتر با سوگل مراوده داشتم....کیانمهر ازم خواسته بود چون سوگل هم شرایطی مشابه من پشت سرگذاشتهبود....سوگل از هرچیزي حرف می زد براي من ، از خودش،علائق اش ، خانواده اش....کیانمهر غمگین لبخند زد و گفت:-شاید نازي براشون درست کرده باشه....همیشه خودش غذاي بچه هاش رو درست می کرد..فقط وقتی مهمون داشتکمک می گرفت...احتمالا اون براشون درست کرده وگرنه من....من هیچ وقت نخوردم!دیگه متعجب نمی شدم...برام عادي شده بود مادري هایی که نازي در حق کیان نکرده بود...این بار واقعی لبخند زدم:-بی خیال.....فقط لطف کن زنگ بزن اورژانس!با چشم هاي گشاد شده نگاهم کرد...باتعجب پرسید:-چرا؟سرم رو به سمتِ ظرفِ دلمه ها برگردوندم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵۵-واسه اینکه مسموم شدیم یکی باشه به دادمون برسه!آخه اولین بارِ خودم تنها دارم درستش میکنم...چندلحظه اي صدایی نیومد و بعد.......صداي بلند خنده اش باعث شد ازجا بپرم و این بار من بودم که با چشم هاي گردنگاهش می کردم...کجاي حرفم خنده داشت؟!دستم رو گرفت و فشرد و با خنده گفت:-نگران نباش!من یکی ضدضربه ام!کمرنگ لبم به خنده باز شد..از خنده اش داشت خنده ام می گرفت!هنوزم نمی دونستم چرا داره می خنده...سرش رو جلو آورد وسریع گونه ام رو بوسیدو زیرگوشم گفت:-شما زهرم بذاري جلوم ، من میخورم...فقط بخند وباهام حرف بزن..بازم اون جا گذاشتن پله ها!نفسی گرفتم و گفتم:-شما بذار من این دلمه رو بپزم، اونوقت ببینم بازم پاي حرفت هستی؟سرش رو عقب کشید و چشم هاي نقره اي رنگ اش رو دوخت به قهوه اي هايِ نگرانم وگفت:-من همیشه پاي حرفم هستم....نگاهش کردم که رفت و من رو با دست هاي لرزون جا گذاشت...برگشتم و دست تکیه زدم به لبه هاي کابینت.....چشم بستم...چند روزي می گذشت که سعی می کردم منطقی رفتار کنمولی چه قدر سخت بود!پوفی کشیدم......باید کنار می اومدم....سعی کردم بی توجه باشم و به کارم برسم...آروم آروم کار می کردم و سعی می کردم تا ذهنم رو منحرف کنم از دنیایی حرف و گفته که از این و اون می شنیدم...آدمهایی که سعی می کردن باگفته هاشون من رو هدایت کنن ولی نمی دونستن بیشترگیج ام می کنن....کارم که تموم شد ، ازآشپزخونه بیرون زدم....نگاهم چرخید دنبالِ کیانمهر...نبود...درنیمه باز ورودي توجه ام رو جلب کرد...کامل بازش کردم ، رويِ پله ها نشسته بود....قدم برداشتم وکنارش نشستم..
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید