قسمت 10 | جایی نرو
.آدمهایی که سعی می کردن باگفته هاشون من رو هدایت کنن ولی نمی دونستن بیشترگیج ام می کنن....کارم که تموم شد ، ازآشپزخونه بیرون زدم....نگاهم چرخید دنبالِ کیانمهر...نبود...درنیمه باز ورودي توجه ام رو جلب کرد...کامل بازش کردم ، رويِ پله ها نشسته بود....قدم برداشتم وکنارش نشستم..
نیم نگاهی به من کرد و دوباره به روبرو خیره شد...آهسته گفتم:-یه کم طول می کشه تا آماده بشه....سري تکون داد و گفت:-من که حرفی ندارم.....برو تو ، سردِ....به آسمون بالاي سرم چشم دوختم..به ستاره هایی که داشتن خودنمایی می کردن.....دستش دورِ کمرم نشست ، تمامتلاشم این بود که برنگردم و نگاه اش نکنم...منو به سمتِ خودش کشید ، مجبور شدم چشم بدوزم بهش ، لبخند داشت ، لبخندي که باز باعث شده بود گونه اش فروبره....با صدایی آروم گفت:-دستپخت خوبی داري!لبخند زدم و جوابی ندادم بهش که ادامه داد:-ممنونم که هستی....نگاهش کردم و پلک زدم.آروم دستی به چونه ام نوازش گونه کشید و گفت:-نمی خواي حرف بزنی؟!خمیازه ي کوتاهی کشیدم ، گفتم:-از چی؟!وادارم کرد کاملا بهش تکیه بزنم و گفت:-از همه چی...مثلا از بچگی ات...دوران مدرسه ات...خنده ام گرفت...با یاآوري خودم تو لباس مدرسه و مقنعه اي که همیشه کج می شد خنده ام گرفت....بین خنده هام گفتم:-یادم نیار تو رو خدا......داستانی داشتیم اصن!خنده ي کوتاهی کرد و گفت:-چرا؟!دست هام رو به هم گره زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٧-به خاطر اینکه دوران خنده داري بود!کاملا سرچرخوند سمتِ من ، چشم هاي طوسی رنگش رو دوخت به صورتم و گفت:-می خوام بدونم...مثلِ خودش سرکج کردم و بهش خیره شدم:-ببینم تو هم مدرسه میرفتی یه بچه ي زشتِ شلخته بودي؟!خندید و گفت:-نه!سرتکون دادم و گفتم:-خوبه!چه شانسی...ولی من همیشه بودم!خودم نمی خواستم ها...ول همیشه شلخته بودم..اصن انگاري با مقنعه مشکلداشتم....همیشه ي خدا کج بود و درزش دمِ گوشم!بلندتر خندید ،لبم کش اومد.و من هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که کنار مردي بنشینم که روزي نفرت انگیزترین مردِ زندگی ام بود ، و از خاطراتدوران مدرسه ام بگم.گاهی بعضی چیزها هیچ وقت قابل پیش بینی نیست..دستم رو گرفت و بوسه اي زد و گفت:-ولی من مطمئنا اگه اون روزها رو میدیدم هم به همین اندازه یا شاید بیشترعاشقت می شدم...تنم لرزید....مگه اظهار عشق الکی بود؟بی حس ترین آدم دنیا هم که باشی ، وقتی کسی بهت ابراز علاقه کنه حداقل پوزخند می زنی!سرم رو پایین انداختم که بلافاصله دستش زیرچونه ام نشست و گفت:-تو نمی خواي بشنوي من چطور بودم؟نگاهش کردم که ادامه داد:-یه پسرگوشه گیرِ موذي!اگه کسی اذیت ام می کرد شاید اون لحظه کاري به کارش نداشتم ، چون پشتوانه اي نداشتمولی بعدا جوري ازش انتقام می گرفتم که به غلط کردن می افتاد!تک خنده اي کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٨-سوم ابتدایی که بودم ، یکی از همکلاسی هام عمدا پاش رو رويِ مدادم که روي زمین افتاده بود گذاشت و شکستش ،اون موقع فقط تونستم مثه بچه هاي بی دست و پا فین فین کنم ، ولی بعدش...ابروهاش رو بالا برد وبا شیطنتی که کمتر ازش دیده بودم گفت:-تو زنگ تفریح جامدادي اش رو برداشتم و نصفش رو تو سطل آشغال و نصفِ دیگه اش رو تو دستشویی ریختم!!!باتعجب و ناباوري گفتم:-نه!با رضایت گفت:-آره!ناباورانه خندیدم و گفتم:-چه قدر کینه اي!حق به جانب گفت:-کینه اي نبودم...هرعملی عکس العملی داره!دستی تکون دادم و گفتم:-برو بابا...این کینه اس دیگه!سرش رو تکون داد:-نه..نیست...تخس شدم:-هست!خندید:-خب بابا...هست!بلند شدم...فکر کنم دیگه دلمه ها آماده شده بود...دستم رو گرفت ، نگاهش کردم ، آروم گفت:-میشه همیشه همینطوري باشی؟ابروهام بالا پرید ، باتعجب و پرسشی نگاهش کردم ، لبخندِ بی رمقی زد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۵٩-همینطوري...خوب ، باهام حرف بزن.......حتی اگه از من بدت میاد.....قابل تحمل که هستم ، نیستم؟سکوت کردم...بعضی اوقات واقعا غیرقابل تحمل می شد...زمانی که اصرار می کرد براي کنارش موندنم،ولی سکوت کردمو نگفتم بعضی اوقات واقعا دوست ندارم کنارت باشم..شاید ، اگه اینو می گفتم بی چشم و رویی خودم رو می رسوندم...بلند شد و روبروم ایستاد.دستم رو محکم ترفشرد و گفت:-هوم؟باور کن اونقدرهام بد نیستم.فقط بعضی وقتا از یه بچه هم بچه تر می شم..قبول دارم...ولی....حرفش روبریدم:-می دونی کیان؟من هیچ وقت نخواستم با کسی بد باشم...ولی بعضی رفتارهام دستِ خودم نیست...لبخندي زد ، و من طاقت نگاه هاي نقره ایش رو نداشتم...سرخم کرد و بوسه اي به گونه ام زد و آهسته زیر گوشم زمزمهکرد:-حتی بد خلقی هات رو هم به جون می خرم......فوري عقب کشید و سرخوش گفت:-بریم شام بخریم؟فک کنم دلمه هات آماده شد....تا چند روز دیگه پنجمین ماهی که صیغه ي کیانمهر بودم به پایان می رسید و ما شاید به تازگی داشتیم با همدیگه کنارمی اومدیم.....وبیشتر این من بودم که تلاش می کردم براي آرامش...براي درك کردن کیانمهر و براي زندگیِ مسالمتآمیزکنارهم......***کیانمهر:خمیازه اي کشیدم و با انگشت شست واشاره ام چشم هام رو ماساژ دادم و روبه حسین گفتم:-این درست بشو نیست....حسین جوابی نداد...سکوت کرد و می دونستم از چی ناراضیِ....ولی من نمیتونستم به خواسته اش عمل کنم...کلافه دستبه موهام کشیدم و گفتم:-حسین ، بچه بازي رو بذار کنار....خب؟من نمیتونم!عصبی پوزخند زد و گفت:-همیشه همینطوري بودي!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٠قلم نقشه کشی رو رويِ میزانداختم و باحرص گفتم:-مثلا چه جوري؟!تند و برّنده نگاهم کرد و گفت:-یه بچه ننه ي بی دست و پا! ولی این بار فرق می کنه ، این بار پاي شرکت وسطِ!برّاق شدم:-من بچه ننه ام؟من بی دست وپام؟ببینم جناب این شرکتی که معاونت اش به نامت خورده از آسمون که نازلنشده...همین منِ بی دست و پا سروسامون اش دادم...خنده اي با تمسخر کرد و گفت:-برو بابا...تو حتی نمی تونی از حق خودت دفاع کنی.صدام رو بالا بردم:-کدوم حق؟تو اینجا حقی می بینی که من نمیتونم ازش دفاع کنم؟چی میگی واسه خودت؟بلند شد وبه سمتم اومد،روبروم ایستاد و من تا حالا حسین رو انقدر خشمگین ندیده بودم..دست هاش رو رويِ میزکوبید و گفت:-کیانمهر!تو نباید انصراف بدي...دندون هام رو رويِ هم ساییدم....حسین چه می فهمید که من توانایی روبرو شدن با اون رو ندارم!؟این مرد انگار می خواست آرامشی رو که تازه چند روز بود تو زندگی ام به دست آورده بودم به هم بریزه....خوشیِ چندروزه ام از بهتر شدن روابطم با ترانه رو حسین با اصرارهاش داشت زهر می کرد....به سختی گفتم:-حسین!بس کن...ما باهم صحبت کردیم...داد زد:-در موردِ چی صحبت کردیم؟این جا فقط بحث تو نیست ، فقط خواسته ي تو نیست..خواسته ي کل بچه هاي شرکتِ!میفهمی؟اونا می خوان تو این مزایده شرکت کنن ، اونا می خوان خودشون رو نشون بدن...به همه بفهمونن چه قدر تواناییدارن...ولی تو داري این حق رو ازشون میگیري!سعی کردم صدام بلند نشه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶١-به اندازه ي کافی همه جا بحث از توانایی بچه هاي این شرکت هست...ولی از من نخواه تو رويِ علیرضا مجد دربیام..ازمنخواه تو اون مزایده شرکت کنم که پدرم و شرکت اش صد در صد برنده اشن.....می فهمی اینو؟من نمیتونم به عنوانرقیب اش تو اون مزایده شرکت کنم...!عصبی خندید ، دستی به موهاش کشید و گفت:-رقیب؟بس کن پسر!تو از این چیزا نمی ترسی ، من که میدونم اون چیزي که تو نمی خواي باهاش روبرو بشی ، مزایدهو شرکت نیست.....اون پدرتِ!علیرضا...تو می ترسی با علیرضا روبرو بشی...کیان کم کم دارم شک می کنم تو مرد باشی!با اخم و کینه نگاه اش کردم ، با دست به سینه اش کوبیدم و گفتم:-حسین....داري رو اعصابم راه میري....مچ دستم رو گرفت ، محکم فشرد:-رو اعصابت راه برم چی کار می کنی؟چی کار می تونی بکنی؟ببینم ، تو اصن می دونی مرد بودن یعنی چی؟می دونیتکیه گاه بودن یعنی چی؟هر چی تاحالا ازت دیدم ضعف بوده...تو ضعیفی کیان!ضعیف.....چشم هام سوخت...حق نداشت به روم بیاره....قبل از اینکه چیزي بگم کلافه گفت:-دیدي...دیدي؟همین الان هم بهت برخورده!همین الانم کم مونده گریه ات بگیره...چرا انقدر حساسی؟چرا انقدر زودهمه چیز بهت برمی خورده؟چرا با کوچک ترین حرفی بغض می کنی؟دِ لعنتی خودت رو جمع کن....عقب عقب رفتم و خودم رو رويِ صندلی پرت کردم...سرم رو بین دست هام گرفتم.....انگار حسین کمر بسته بود به شکستنم...به اینکه بهم بقبولونه من هیچ شباهتی به مردهاي دور وبرم ندارم....باصدایی که می لرزید گفتم:-تمومش کن حسین..ما بحث کردیم ، صحبت کردیم، تو قانع شدي...باگامهاي بلند رفت سمتِ در ، در رو باز کرد و رو به منشی با صداي بلند گفت:-خانم ، شرکت تعطیلِ...خودتون هم لطفا برین!در رو بست و قفل کرد ، برگشت سمتِ من ، عصبانی بود و با چهره اي سرخ شده:-من کی قانع شدم؟من به گور هفت جدم خندیدم اگر قانع شدم...بلند شدم و روبروش ایستادم ، منم عصبانی شده بودم ،منم می تونستم فریاد بکشم ، ولی جلوي خودم رو گرفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٢-بس کن حسین!نمی خوام دراین مورد صحبت کنم...نمی خوام چیزي بشنوم..من یه بار گفتم دوست ندارم تو اون مزایدهشرکت کنم..از اولش هم اشتباه بود که شرکت کردم و حالا می خوام انصراف بدم...با دودست به سینه ام کوبید و داد زد:-اونی که باید بس کنه تویی نه من!چرا اشتباه بود؟چون طرفِ دیگه علیرضا مجد و پسرش میرانن؟!از اونا می ترسی؟قدمی جلو گذاشت و رخ به رخم ایستاد ، روي سگک کمربندم کوبید و گفت:-مردونگی به این نیست!می دونی مردونگی به چیه؟به تکیه گاه بودن، به پناه بودن ، به سنگ صبوربودن ،به اینکهجلوسختی ها سینه سپرکنی و نذاري آسیب برسه به خونواده ات......بازوهام رو گرفت و محکم فشرد:-ترانه باید به چیه تو دل خوش کنه؟خونواده ي عزیزت؟اخلاق خوبت؟جسم سالم ات؟بچه هایی که در آینده مادرشونمیشه؟هان؟تکونم داد و فریاد کشید:-به چی؟!لب هام رو به هم فشردم تا دردي که بیخِ گلوم چسبیده بود رو باهق هق بیرون نفرستم.....راست می گفت حسین!من هیچی نداشتم..هیچی....با چشم هاي به خون نشسته اش خیره ام شد و بعد کمی به عقل هلم داد و کلافه گفت:-دِ هه!بیا.....بعد میگم ضعیفی میگی نه!نگاه کن...تو مردي مثلا؟چرا الان چونه ات داره می لرزه؟چرا بغض داريلامصب؟!آب دهنم رو به سختی فرو بردم ، چشم بستم ، چندین و چند نفس عمیق کشیدم تا فرو ببرم بغضی رو که باعث تمسخروتقبیح ام از سمتِ حسین می شد...به سختی گفتم:-لعنتی طرفِ مقابل من علیرضا مجدِ!مجدِ بزرگ.....می فهمی؟توان مقابله باهاش رو ندارم ، نداریم!عربده زد:-چرا نداریم؟براي چی نداریم؟مگه بابات و اون شرکت کوفتی اش چی دارن که ما نداریم؟!هان؟شهرت؟مهندسايخوب؟سابقه ي کاريِ عالی؟دِ داریم همه اشون رو...داریم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٣نفس نفس زنان بهم خیره شد...این حسین رو تاحالا ندیده بودم،این حسین رو که اینطور سرم عربده بکشه رو تاحالاندیده بودم...پشت به من کرد و سر به بالا گرفت و عمیق نفس کشید....بعد از کمی مکث و سکوت برگشت و آهسته و با نفس هاي کوتاه گفت:-ولی نه....درسته...تو راست میگی....می دونی؟اونا یه چیزي دارن که ما نداریم...یه مدیریت قوي وعالی...یه مرد!ولیما....هه...دستم رو کلافه رويِ صورتم کشیدم....لبم رو گزیدم.....دستِ حسین که رو بازوم نشست نگاهش کردم ، منو کشید و کنارِخودش روي مبل نشوند.....اخم داشت ، عصبانی بود ، جرات نگاه کردن به چشم هاي مردي رو نداشتم که داشت واقعیات زندگی ام رو به رخم میکشید.دستش رو رويِ پام گذاشت و کمی فشرد ، آهسته گفت:-من می دونم مشکل داري...این ترس ، این رفتارهاي غیرعادي....کیانمهر من چند بارگفتم بریم پیشِدکترمهري؟!هان؟کیان تو روان ات به هم ریخته ، تو...تو تعادل نداري...یه دفعه مثه شیرعصبانی می شی و بعد مثه یهبچه مظلوم.....کیان تو....تو وقتی حرف از بچگی ات می شه به هم میریزي...قاطی می کنی ، رفتاري از خودت بروز میدي که آدم شک می کنه تو یه مرد بیست و چند ساله باشی...تو یه ترس عجیب غریب از اون زن و مرد داري...ترسیکه داره داغون ات می کنه...کیان رفتارت مثه یه مرد معقول نیست.....دست اش رو زیرچونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد ، مستقیم نگاهم کرد و گفت:-یه روزي بالاخره باید خودي نشون بدي...کیانمهر تو همیشه حسرت اونا رو خوردي ، جمع اشون ، زندگی اشون ، خانوادهاشون ...حالا یه کاري کن اونا حسرت ات رو بخورن...می فهمی؟بهشون نشون بده اون بچه ي هفت ماهه اي که ولشکردن ، الان یه مرد بیست و هفت ساله اس....یه مردي که توان مقابله با هر آدمی رو داره...از کسی نمی ترسه...حتی...حتیاگه ترسی تو زندگیت داري نباید به اونا نشون بدي.......کیان به خودت بیا....این اخلاقاي بچه مانندت رو بذارکنار...مردونگیت رو نشون بده...بزرگیت رو نشون بده...موفقیت ات رو نشون بده...به رخ اشون بکش...می فهمی؟فقط بهش چشم دوختم ، فقط نگاه کردم به مردي که این همه سال کنارِ من بود و انگار من رو بیشتر از خودم میشناخت.....چونه ام رو رها کرد و به پشتی مبل تکیه زد ، به سقف نگاه دوخت و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۴-خودت خوب می دونی شرکت پدرت یه شرکت قدر تو مهندسی وساخت وسازِ......و می دونی تو این مزایده بیرقیبِ.....ولی اگه ما هم وارد بشیم ، اونوقت شانس داریم که مزایده رو برنده بشیم...فقط باید باهوش بشیم.....فقط بایدیه ذره رییس امون خودش رو تکون بده!نیشخند زد ، هرچند هنوز عصبانی بود ، با آرنج به پهلوم کوبید و گفت:-حرف بزن دیگه!من دو ساعتِ رفتم بالاي منبر انگار نه انگار....آب دهنم رو فرو بردم و با صدایی که گرفته بود گفتم:-حسین ، من از رودر رو شدن باهاش می ترسم..طاقت نگاه هاش رو ندارم..حسین تو که دیدي اون مثه.....مثه دشمنبهم نگاه می کنه....ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت:-تا کِی؟تاکِی باید ازش بترسی؟یه سال دیگه؟ده سال دیگه؟سی سال دیگه؟تا کی باید از پدرت بترسی؟از وجود وحضورش....مگه تو نمی خواي ترانه کنارت بمونه؟اسم اش بره تو شناسنامه ات؟یه سوال ازت دارم....می شه دقیقا به منبگی ترانه باید عاشق چی بشه؟چهره ات؟تومگه از همین بدت نمی یومد؟پولت ؟مگه متنفر نبودي از عشق پولکی؟یانه...قربون صدقه هات؟.....بازوم رو گرفت و تکونی داد و گفت:-کیان!زندگی فقط قربونت برم ، فدات بشم نیست...زن باید از مردش مردونگی ببینه.....می فهمی؟نه فقط نر بودن!زنباید بفهمه می تونه به مردش تکیه کنه..باید قدرت اش رو ببینه..حتی تو حیوونا اون نري بیشتر طرفدار داره که با قدرتاش تک تک رقبا رو کنار بزنه....کیانمهر تو که ترحم نمی خواي؟تو عشق می خواي ، محبت می خواي ،نه ترحم!ترحماون چیزي نیست که تو بهش نیاز داري ، قربون صدقه و ضعف هم اون چیزي نیست که ترانه بهش نیاز داره....من وسطِزندگیِ مشترك ام.....منم زن دارم ، منم عاشق اشم...ولی هر وقت زیادي قربون صدقه اش رفتم به شوخی حالی ام کردهکه دوست نداره اینطور باهاش حرف بزنم..اون از من جذبه می خواد ، قدرت!ولی....ولی تو....تو حتی از شرکت تو مزایدهاي که پدرت رقیب اتِ می ترسی!پس ترانه چطور باید تو رو مردِ زندگی اش انتخاب کنه؟هان؟تو این مزایده شرکت کنکیانمهر،بهشون ثابت کن اونان که باید حسرت داشتن ات رو بخورن......منم هستم ، تا آخرش کنارتم....هرچی باشه توبرادرِ منی.....فقط نگاه اش می کردم ، حرف هاش مثه پتک می خورد توي سرم.....تک تک حرف هاش حقیقت داشت و من همیشهخودم رو می زدم به ندونستن و نفهمیدن.....ولی انگار حسین فرشته ي مرگ خیالات من بود...داشت به رخم می کشید، داشت بهم یادآوري می کرد مدت هاست پشتِ کمبود هام پنهان شدم و ضعف هام و مخفی کردم.....باید چی کار میکردم؟!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۵با غذام بازي می کردم و سعی می کردم حرف هام رو پشتِ هم ردیف کنم......اگه ترانه می خواست ، حاضر بودم با سربرم وسطِ ماجرا.....وسطِ جنگِ سختی که می دونستم با پدرم دارم....آهسته صداش زدم ، نگاهم کرد ، زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-به نظرت.....به نظرت من....من ضعیف ام؟با ابروهاي بالا رفته نگاهم می کرد ، تک خنده اي کرد و نگاهش رو رويِ تنم چرخوند و گفت:-ضعیف؟تو؟با این هیکل؟!سرم رو تکون دادم و گفتم:-نه....نه منظورم...منظورم هیکل و بدنی نیست.......خیره ي تیله هاي قهوه اي رنگ اش شدم و به سختی پرسیدم:-شخصیتی....منظورم اینه که به نظرت من ، مرد نیستم ، مردِ ضعیفی ام؟یعنی نمی تونم پشتوانه ي کسی بشم؟!دست از غذا خوردن کشید و چشم هاش رو زوم کرد روم ، گوشه هاي پلک هاش رو جمع کرد و گفت:-نمی فهمم چی میگی؟!دست هام رو زیرِ میز به هم گره زدم و گفتم:-منظورم اینه که ، به نظرت من مرد بار نیومدم؟به نظرت نمی تونم جلو سختی ها بایستم؟نمی تونم تکیه گاه یه زنبشم؟!کمی سرش رو کج کرد و گفت:-چی شده که اینو می پرسی؟!پوفی کشیدم و گفتم:-راستش با حسین بحث امون شد...من.....من می خوام از مزایده اي که پدرم هم توش شرکت کرده انصراف بدم...حسین، حسین میگه که نباید این کارو....سخت بود گفتن از چیزي که مثه سوهان روح ام شده بود ، سري تکون داد و گفت:-می فهمم....کمی خودش رو جلو کشید و ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶۶-من روزي که پام رو توخونه ات گذاشتم ، یه شخصیت دیگه ازت دیده بودم ، اصلا نمی شناختم ات ، ولی اون روزکه...که رفتیم خونه ي پدري ات ، اون شب وقتی اونطوري به هم ریختی.....تازه فهمیدم تو چه ضعف بزرگی داري....مبهوت بهش نگاه کردم...یعنی از نظر اونم من ضعیف بودم؟ناتوان؟یه بچه ي به درد نخور؟!نفسِ کوتاهی گرفت و گفت:-کیان می خوام باهات صادق باشم...آره ، تو ضعف داري..یه ضعف بزرگ...تو حتی از خودت هم می ترسی ، ولی واقعیتات این نیست...تو نشون دادي که می تونی قدرتمند باشی ، مثه پدرت...فقط اینو بدون که اون چیزي که نمی ذاره خوداصلی ات رو نشون بدي فقط یه تلقینِ....یه تلقین که هی میگی نمی تونی ، هی خاطرات بچگی ات رو مرور می کنی ومیگی نمی تونی ، نمی تونی جلوي اون مرد و زن بایستی و بگی منم هستم......نگاهش رو پیوند داد به نگاه من و گفت:-می خواي تو رويِ علیرضا در بیاي؟رقیب اش بشی؟اظهار وجود کنی؟؟حسین بهت میگه برو جلو؟بهت میگه کمنیار؟راست می گه......به حرفهاش گوش بده.....اون بهترین رفیق اتِ....اون همیشه هوات رو داشته....مگه نه؟لب هام رو به هم فشردم ، همه می گفتن برو جلو ، قد علم کن جلوش ولی کی می دونست من چی می کشم؟کی میدونست من چی می کشم وقتی نگاه هاي تیز علیرضا رو می بینم؟وقتی چشم هاي برندّه اش رو تو چشم هام می دوزه؟آهی کشیدم....آرنج هام رو به میز تکیه زدم و سرم رو بین دست هام گرفتم ، آهسته گفتم:-ولی من بی پشتوانه ام ، من کسی رو ندارم که حمایت ام کنه....صداش رو ازبالاي سرم شنیدم ، سر بلند کردم و نگاه اش کردم:-می دونی؟کاري به این ندارم که ازت خوشم نمیاد...ابروهام بالا پرید ، نیشخندي زد و ادامه داد:-بدجور دلم از اون به اصطلاح پدر ومادر پُرِ.....نه واسه اینکه پدر ومادر تو هستن ، نه...فقط واسه اینکه تو یه زمانی یهبچه ي بی گناه بودي و اونا حق نداشتن اونطور رفتار کنن...فک کنم خوشم بیاد سرشاخ بشم باهاشون....بلند شدم و روبروش ایستاد ، چشم غره اي رفت و گفت:-اگه نیازبه یه زبون تند وتیز داشتی ، خبرم کن!از کنارم گذشت و درحالی که آشپزخونه رو ترك می کرد گفت:-من به عنوان یه دوست ویا شاید یه همخونه ، پشتت هستم...فقط به خاطر اینکه باید حسابم رو با اون خواهرت همتسویه کنم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٧لبخندي زدم ولی هنوز ته دلم خالی بود....خالی بود از روبرو شدن با پدري که هیچ وقت پدر نبود...با برادري که برامبرادري نکرد......نگاهم رو چهارچوب خالی دادم.....چی کار می کردم؟با سر می رفتم وسطِ این طوفان و رو برو شدن باهاشون؟یا کنار می کشیدم و به همین زندگی ادامه می دادم؟من باید چی کار می کردم؟؟***ترانه:-نمیخواستم قبول کنم...نمی خواستم کمکش کنم..ولی...دستِ خودم نیست...می خوام آروم باشم ، آروم باشه...دیگه نمیکشم....روحم سوهان کشی شده اس...خسته اس....نمی کشم...می خوام آرامش داشته باشیم....می دونم زندگیِ سختیداشته ، نمی خوام این چند ماه که کنارش هستم هم براش سخت باشه.....برگشتم وبه دکتر مهري نگاه کردم که دست زیرچونه گذاشته بود و خیره ام بود....پرده رو رها کردم و روبروش نشستم.داشتم براش از حرف هام می گفتم، از خواسته هام...مدت ها بود آرامشم رو مدیون این زن بودم...این زنی که سرپا بودنمرو وام دارش بودم...لبخندي زد ، لبخندي آرامش بخش:-می فهممت ترانه جان...اما دختري، قبول داري که شاید در حق اش بد کرده باشی؟!لبم رو گزیدم...می دونستم بد کردم ، می دونستم اگر کیان برابر پدرش دووم نیاره و پیروز نشه ، شکست سختی میخوره ولی دلم می خواست بایسته جلوي علیرضا و بگه منم هستم..بگه منم حضور دارم...دستی به پیشونی ام کشیدم:-می دونی خانم دکتر؟راستش وقتی بهم گفت که حسین ازش چی خواسته ، اصلا فکر نکردم!فقط رفتارهاي اون خانوادهجلوي چشمم اومد و اصلا به این فکر نکردم که کسی که اینطور باهاش رفتار کردن کیانمهرِ ، و کیانمهر اون آدمیِ کهمن یه روزي به شدت ازش بدم می یومد...فقط بی رحمی اشون جلوي چشمم بود....صداش باعث شد سربلند کنم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٨-ترانه ، من نمی گم کارت اشتباه بوده ، من اصلا کیانمهر رو ندیدم ولی با گفته هاي تو ، حدس می زنم براش سختباشه..وانگار منتظر تایید تو بوده ، می دونی باید پشت اش وایستی؟می دونی باید کمک اش کنی؟می تونی؟می تونستم؟می تونستم همراه و هم قدم کیانمهر بشم؟کیانمهر مجد.....اسم این مرد این روزها خنثی شده بود برام...نه ازش متنفر بودم و نه دشمنی داشتم باهاش....علاقه اي هم نبود...فقط خنثی بودم....نمی دونستم که می تونم کنارش بایستم؟دکتر مهري آروم تر ادامه داد:-ببین ترانه، تو کیانمهر رو هل دادي وسطِ ماجرا....اگر کم آورد این تویی که باید کنارش باشی ، اگر یک لحظه پاتبلرزه و کنارش نباشی ضربه ي بزرگی بهش می زنی.....واین ضربه ممکنِ رو زندگیِ تو هم تاثیربذاره....من الان نه بهعنوان یه دکتر، نه به عنوان یه مشاور فقط و فقط دارم به عنوان یه دوست باهات صحبت می کنم.......اگر اون مرد میخواد مقاوم باشه ، باید کمکش کنی....می تونی؟خیره شدم به دکتر.....باید می تونستم...باید کنارش می موندم چون خودم باعث اش شده بودم و این باعث شدن ، همپابودن رو به دنبال داشت....سري تکون دادم و گفتم:-می تونم..باید بتونم...شالم رو از دور گردنم شل تر کردم دستی به چونه ام کشیدم....دکترمهري لبخندي زد و گفت:-روابط تون چطوره؟!بازم بحث دارین باهم؟!سري بالا انداختم و گفتم:-نه....یه رابطه ي معمولی...حرف می زنیم،شام می خوریم،تلویزیون می بینیم،می خندیم....مثه دوتا آدم معمولی....فقطزندگی می کنیم کنارهم....هم من و هم اون سعی می کنیم جلوي هرچیزي رو که می خواد تنش به وجود بیارهبگیریم....شاید هردو می خوایم آرامش داشته باشیم بدون هیچ کلنجاري....سري تکون داد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴۶٩-خوبه....ولی ترانه ، فکرکن...اگرنمی خواي پیش اش بمونی ، به خودت وابسته اش نکن...کم نداشتم بیمارهایی کهداشتن از وابستگی رنج می بردن...از خاطرات افرادي که خواسته و ناخواسته وابسته اشون کردن و بعد ترکشونکردن....ترانه جان، من اینجا نمیخوام بهت بگم چی خوبِ و چی بد...فقط سعی میکنم باهات همفکري کنمعزیزم.....وعلاوه براین ، سعی کن بشناسیش...خودت رو هم بشناس.....می دونم دخترعاقلی هستی ولی بیشترفکرکن..روي همه چیز.....لبخندي کم رمق زدم و آهسته گفتم:-چشم......بلند شدم ، شالم رو مرتب کردم و گفتم:-حتما به گفته هاتون فکر می کنم....بلند شد ، دست دراز کرد ، دستش رو فشردم ، با همون لبخند مهربون و امید بخش اش گفت:-مراقب خودت ، روح ات و زندگی ات باش....مراقب اون مردِ کودك مونده ي کنارت هم باش...حداقل به عنوان یهدوستِ ساده.....براي آرامش زندگیِ خودت...***مداد رنگی هاي ترمه رو داخل جعبه گذاشتم ، با اخم گفتم:-انقدر اینا رو اینور اونور نریز...می دونی الان چه قدر قیمت اشونِ؟یه ذره مراقب وسایل ات باش.....اگه این زیرپاي منمی شکست چی؟!بغ کرده سرتکون داد و دفتر زیر بغل زد....جعبه رو از دستم گرفت و قصد کرد که بره ، دستش رو گرفتم و به خودمنزدیک اش کردم ، مهربون تر گفتم:-واسه خاطر خودت می گم ، بعدش هی باید حرص بخوري چرا یه مدادت کمِ، یکی اش شکسته.....منم که میدونم مامانبه همین راحتی وقتی چیزي رو داري ، یکی دیگه اش رو برات نمی خره...پس دختر خوبی باش و مراقب اون چیزي کهداري باش...خب خواهري؟!لبخندي بی رنگ زد ، گونه اش رو بوسیدم...دلم پر می کشید براي درآغوش گرفتن اش.....براي بازي کردن باهاش..برايخوابیدن کنارش....کیانمهر باعث دوري من از خیلی چیزها شده بود...خیلی چیزها!یک راست ازمطب دکتر اومده بودم خونه ي پدري ام...دلم پر بود!بدجور پر بود...بی دلیل...از همه چی!ترمه که رفت بلند شدم و کنارمامان نشستم که قند خورد می کرد ، دلم براي مادرم هم تنگ شده بود...دلم براي آغوشش، غرغر هاش ، دعوا کردن هاش، بد وبیراه هاش ، محبت هاش ، وحتی دستپخت اش تنگ شده بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٠لبخندي به من زد ، لبخندي که دلم رو شاد کرد ، گفت:-یه چیزي می خوام بگم بین من و خودت بمونه...ابروهام بالا رفت ؛ ادامه داد:-می دونی که سام میره سرکار..می دونستم ، می دونستم مدتیِ که پیشِ یکی از استادهاش مشغول به کارِ.....زندگی سام روي غلتک افتاده بود.....مامان با شیطنت خندید و گفت:-دلش پیشِ یه دختر گیرکرده....ذوق زده بهش خیره شدم و گفتم:-دروغ؟!!!!!!!مامان با خنده اخم کرد و گفت:-دروغ و کوفت!بلندترخندید و گفت:-آخ الهی قربون پسرم بره...همچین با شرم بهم گفت که یکی رو دوست داره که می خواد من برم و از دختره درباره اشبپرسم..به مادر نزدیک تر شدم ، و کنجکاو گفتم:-خب؟!سرش رو به سرم نزدیک کرد ، چشم هاش نم داشت ، مادرم خوشحال بود از سروسامون گرفتن پسرش:-دختره هم دل به دل سام داشت...باهزارسرخ وسفید شدن فهمیدم که میل داره به برادرت...مزه ي دهنش شیرینبود.....قرارگذاشتم واسه آخرهفته ي دیگه بریم خونه اشون!بهت زده به مادرم نگاه کردم...یعنی سام داشت ازدواج می کرد؟به این زودي؟به همین راحتی....وچه بد که من تو این لحظه هاي خوب کنارشون نبودم...لبخندي بی رمق زدم و گفتم:-به سلامتی...مبارك باشه...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧١مامان سري تکون داد و به کارش مشغول شد و گفت:-حتی مادر دختره می دونست که پدرتون واسه خاطر بدهی افتاده زندون...خیلی معقولانه و محترمانه برخورد کردن.....بابغض لبخند زدم...نمی دونم چرا دلم گرفته بود با فکر ازدواج برادرم....آروم پرسیدم:-اسمش چیه؟قند ها رو داخل ظرف مخصوص ریخت و گفت:-عروسم رو میگی؟اسم اش فرشته اس.....خدایی اش فرشته اي هم هست.....بغض ام بیشتر شد...روزي فکرش رو می کردم سام عاشق بشه و به من نگه؟ممکن بود؟!مادر بلند شد و وسایل رو جمع کرد و رفت تو آشپزخونه ومن.....همونجا نشسته بودم و سرم پایین بود...صداي در باعث شد سربالا بگیرم...نگاهم خیره شد به قامت برادرم...چشمم گیرکرد به پاي سالم اش...پایی که کیانمهرباعث خوب شدن اش شده بود....بلند شدم ، لبخند می زد بهم ، باخوشی سلام کرد:-چطوري آجی خانم؟کشیده شدم سمت اش ، دوست داشتم خودش رو ، صداش رو ،حضورش رو...بیشتر از برادر،دوستم بود!رفیقم بود....دست هام رو دورِ کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشردم اش....سام داشت ازدواج میکرد؟قرار بود دخترِ دیگه اي رو تو آغوش بگیره؟!دختري که اسم زنش رو به یدك می کشید؟اونوقت جایگاه من چی بود؟من کجا بودم؟من بازم خواهرش می موندم؟بازم می تونستم مثه گذشته ها سربه سرش بذارم؟می تونستم وقت وبی وقت بهش زنگ بزنم؟می تونستم راحت برم تو آغوشش؟دستی روي بازوم کشیدو گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٢-تران؟چی شده؟سرم رو به سینه اش فشردم ، چشم هام داشت خیس می شد...چی می گفتم؟می گفتم دلم گرفته از خبر زن گرفتنت؟موهام رو بوسیدوگفت:-تري؟بابا دختر چی شدي تو؟در نمیرم که!آهسته صداش زدم:-سام؟آهسته و مهربون جواب گرفتم:-جون سام؟چیه دختري؟!بغض ام شکست وبا گریه گفتم:-داري میري؟داري زن میگیري؟بی معرفت داري میري؟!کدوم دختري چشم ات رو گرفته؟کدوم بی شرفی به خودشحق داده زنت بشه؟هان؟انقدر خواهربدي بودم برات که بهم نگفتی؟می خندید....سام می خندید و تنی که تو آغوش داشتم می لرزید...صداي مامان رو شنیدم:-اِع اِع اِع....دختر؟!خوبه من بهت گفتم بین خودمون بمونه.........چت شد حالا؟محکم تر کمر سام رو فشردم....دست هاش رو دور شونه ام حلقه کرد ، سرش نزدیکِ گوشم متوقف شد ، صداش پیچید:-کجا برم؟مگه قراره کجا برم؟هرچی بشه تو جاي خودت رو داري.....چته ترانه؟چه ام بود؟نمی دونستم....فقط می تونستم خبر با اینکه خوب بود ولی دلم تنگ بود!دلم گرفته بود...حسادت می کردم به دختري که قرار بود زنِ سام بشه....دوست نداشتم برادرم ازدواج کنه!بااینکه دوست داشتم....حس ام متضاد بود و قاطی پاطی.....سام برادر من بود و هیچ کس حق نداشت با من تو سام شریک بشه...هیچ کس!بعضی وقت ها همیشه حس می کنی یه چیزي تا ابد براي تو می مونه.....براي توئه و کسی بهش دست نمی ندازه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٣ولی وقتی از دستش می دي یا حس می کنی که دارن از دستت درش میارن انگاري دنیا برات کوچیک می شه و دنیاداشت برام کوچیک می شد با فکر اینکه زنی قراره بشه همسر سام...!!با انگشت روي فرش خط می کشیدم..روبروم نشسته بود...حرفی نمی زد....حرفی نمی زدم....مامان با دلخوري گفت:-خبر به این خوبی دادم بهت ، بعد اونوقت باید گریه کنی؟شگون نداره....اینم یاد نگرفتی؟!اصلا دلخوري مامان برام مهم نبود...دلم گرفته بود...دست خودم که نبود!سام رو به مادر گفت:-مامان جان!!!.....می شه یه چایی برامون بیاري؟!مامان چند لحظه اي تو سکوت نگاه اش کرد و کمی بعد با غرغر ترکمون کرد .....من بودم و رفیقم!رفیق روزهاي کودکی ام...لحظه لحظه ي روزهاي زندگی ام داشت از جلوي چشمم رد می شد وبغض من بزرگتر!حتی براي خودم هم واکنش ام عجیب بود...ولی هر طور که با خودم طی می کردم باز هم می رسیدم به این نقطه کهسام برادرم بود و حضور یک زنِ دیگه ، باعث می شد از چشم اش بیفتم....صداي مهربونش باعث شد بهش نگاه کنم:-عوض تبریکت بود!؟چرا گریه می کنی کوچولو؟لب گزیدم...تو چه می دونستی سام که من تو این دنیا همین یه رفیقِ شفیق رو دارم؟که داشتی ازم دریغ اش می کردي؟برادرم بودي!سخت نیست برادرت رو دو دستی پیشکش زنِ دیگه اي کنی؟!لبخند زد،ابروهاش بالا رفت:-کیان زبونت رو خورده!؟چشم هام گشاد شد،با صداي گرفته ي پر بغضی گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۴-بی ادبِ سیب زمینی!خندید....و خنده هاش رو ذخیره کردم براي خودم...براي وقتی که دلم براش تنگ می شد وسام نبود...کنار زنش بود..کناربچه اش بود و شاید جایی برايِ من نبود....بعد از خنده اش زبون باز کرد:-حیف حالت درست نیس!وگرنه بهت می فهموندم سیب زمینی گفتن به من چه تاوانی داره!لبم به لبخند هم کش نمی اومد....چه برسه به خنده!دقیق نگاهم کرد ، آروم پرسید:-حالا بگو چت شد که تا پا داخل خونه گذاشتم زدي زیر گریه!؟تو سکوت نگاهش کردم...گوشه ي چشم هام سوخت....می خواستم بگم؟چی رو بگم؟اصلا بهش می گفتم مسخره امنمی کرد؟لبش کج شد ، بالا رفت ، مهربون و شیطون لبخند زد...سامِ من جذاب بود و زیبا....مگه می شد دلِ دختري رو نبره؟مگه می شد دختري سام رو بشناسه،اخلاقش رو بدونه ، باهاش آشنا بشه و با این همه صفت خوب دل نبنده و سعی نکنهواسه به دست آوردنش؟که پیشنهادش رو قبول نکنه!؟دستم رو گرفت ، کمی فشرد و گفت:-حسودیت شد،نه؟!لب هام رو به هم فشردم..لب باز کرد:-چیه؟چرا جواب نمی دي؟!به سختی گفتم:-نه....نه اي که گفتم بیشتر از صد آره ،پاسخ مثبت داشت براي سام!دستم رو کشید و مجبورم کرد برم سمتش.....هردو دستم رو بین دست هاي مردونه اش گرفت....نگاهم خیره شد به دستهاش....و پیش خودم فکر کردم حلقه چه قدر به دست هاش می اومد....آروم گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۵-ترانه ، من بزرگت کردم...می شناسمت...برادرتم،دوستتم ، شاید حتی یه بخشی از روحت باشم.....خط به خط وجودت رو، روحت رو از بَرَم....برام رو نگیر،چشم نگیر....من که می دونم تو دلت چه خبره!همین که دهن باز کردي و گلایه کرديفهمیدم...همین که مامان گفت بهت گفته فهمیدم....از همین واکنش می ترسیدم که بهت نگفتم...به من نگاهکن...خوب...!چشم دوختم به چشم هاش......کمی اخم کرد:-فکرت رو خوب می تونم بخونم..ولی اینو خوب تو گوشت فرو کن...تو....خواهرِ منی....خب؟!خواهرِ من!هیچ زنی تو دنیانمی تونه باعث بشه از خواهرم دوري کنم!حسادت لازم نیست...تو هم خونِ منی،می فهمی؟هیچ زنی باعث نمی شه مندست ازهم خونم بکشم...هیچ زنی!با صدایی لرزون گفتم:-ولی....ولی شاید اون زن نخواد تو بامن...پرید بین حرف هام:-زنی که بخواد رابطه ي یه برادروخواهر رو،رابطه ي خوب ومسالمت آمیزشون رو،رابطه ي بامحبت اشون رو که هیچآزاري به زندگی اش نمی زنه رو خراب کنه ، زنِ زندگی نیست!یه زن،وقتی می دونه خواهرهمسرش،نه باهاش بدِ ، نهقصد داره تو زندگی اش دخالت کنه ، نه آسیبی به آرامشش بزنه ، دلیلی نداره باهاش بد باشه ، زیر آبش رو بزنه......نه تواز اون خواهرشوهرایی نه فرشته از اون زنا!توجایگاه خودت رو داري و اون جایگاه خودش رو...نه تو می تونی باعث بشیمن دل از زنم بکنم نه اون می تونه باعث بشه من دل از خواهرم بکنم...خواهري که بیست و چهار سال پیشِ خودم بوده،ورِ دلِ خودم...بزرگش کردم!خواهري که خودم پستونک می ذاشتم تو دهنش که گریه نکنه ، که گریه هاش باعث نشهچشم هاي خوشگلش پف کنه...صداش لرزید:-ترانه....همیشه دوست دارم...نبینم حسودي کنی...نبینم خودت رو ناراحت کنی....تو همیشه سرجاتی،جایگاه یه خواهرورفیق رو داري برام...ببخش منو اگه کم کاریم باعث شده فکراي بد بکنی پیشِ خودت....خب!؟دست هاش رو دورِ شونه ام حلقه کرد و سرم چسبید به سینه اش،سینه اي که بوي پدر می داد...بوي امنیت!سام برادرم بود و برادرم می موند....سام همیشه جاش،سرجاش بود!!!!!!!!دستِ خودم نبود...هم خوشحال بودم و هم ناراحت.....عین لحظه ي تحویل سال!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧۶که هم خوشحالی که سال جدید میاد و هم ناراحت بابت رفتنِ سال گذشته...من بین خنده هام بغض داشتم و بغض هام خنده داشت.یه حس عجیب ، یه حس ناب!حس خوشی و غم ، تنگِ هم...کنارِ هم....دست کشید رويِ سرم و آروم گفت:-بعضی وقت ها به خودم میگم اشتباه کردم انقدر تو رو به خودم عادت دادم که حالا اینطور به هم بریزي با فکر ازدواجمن.....ترانه ؛ من همیشه ي همیشه برادرت می مونم......اینو یادت باشه.......سرم رو از سینه اش جدا کرد،خندید و گفت:-درضمن به زنم فحش نده!بغض کردم.......ولی پسش زدم،شوخی بود تو حرفش:-چه زنم زنم هم می کنه...انگاري ده سالِ ازدواج کردن ،چهار شیکمم براش زاییده!پرصدا خندید و گفت:-نگران نباش!سر شیش ماه عمه ات میکنم...دستم مشت شد و نشست روي بازوش،بی حیایی نثارش کردم ، با اینکه هنوز دلم گرفته بود ولی خندیدم بابت خوشیِبرادرم...وقت داشتم تو تنهایی هام که فکر کنم بابت ازدواج اش ، غصه بخورم و بعد خودم رو قانع کنم!!!!!***در رو که باز کردم کیانمهر رو دیدم که روي مبل دراز کشیده بود ، دست زیر سر برده بود و به سقف خیره بود.....صداي پام رو که شنید،سرکج کرد سمتِ من ،چشم هاش پر خون بود...آهسته صدام زد:-ترانه؟آهسته جواب دادم:-بله؟!معلوم بود حالِ خرابی داره...منم حالِ خرابی داشتم...بلند شد و نشست ، کنارش نشستم ، بی اراده سرم کج شد و چسبید به شونه اش ،خسته بودم.....خیلی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٧آروم گفت:-کجا بودي؟آروم جواب دادم:-خونه بابام....دستم رو گرفت ، دستش سرد بود:-من امروز دوباره عمو شدم!دلیل خرابیِ حالش هم مشخص شد،پوزخندي زدم:-منم شاید کم کم عمه بشم!نگاهش رو حس کردم ، نگاه دادم بهش:-سام می خواد ازدواج کنه....قول داده تا شیش ماه دیگه عمه ام کنه....لبخندي زد ، تلخ بود ولی!دستم رو نوازش کرد:-خوب توکه باید خوشحال باشی....با صداي لرزش داري گفتم:-می خوام.....هستم...ولی ته اش،غم دارم!دستِ خودم نیست...دلتنگم...نمی دونم چرا!دستش که دستم رو رها کرد و بعد دورشونه ام حلقه شد چشم بستم....حتی به این فکر نکردم که این مردکیانمهرِ،کیانمهري که روزي مرد منفورم بود!زمزمه وارگفت:-منم وقتی بار اول شنیدم که میران پدر شده حالم مثه تو بود...هم خوشحال بودم و هم ناراحت....میران هرچی بود برادرمبود..خوشحال بودم که بچه دار شده ولی...یه چیزي ته دلم ، اون ته تهاش؛انگاري نمی ذاشت از عمق وجودم خوشحالباشم...یه حس غریب بود....خوب میفهمید انگار حس ام رو....چشم باز کردم و نگاهم رو خیره کردم به گردنش ، صداش کمی قوت گرفت و ادامهداد:-انگاري زایمان زودرس توخانواده ي ما معمولِ!.....هدیه هم زودترازموعد زایمان کرده.....این یکی دختره!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٨چشم هام بالا رفت و چسبید به چشم هاش ، پرسیدم:-اولی پسر بود؟!سرتکون داد:-اسمش محمدعلیِ.....خیلی دوسش دارم...یکی دوبار دیدمش......این یکی رو گذاشتن هیوا.....-کی بهت گفت؟-سوگل...-حالش خوبه؟!دوباره سري تکون داد ، چشم بست و آروم گفت:-میاي بریم بیرون یه حال و هوایی عوض کنیم؟کمی فکر کردم.....خوب بود اینکه بزنیم بیرون و فکرنکنیم به اینکه دور وبرمون چی می گذره.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم:-آره....بریم!بی حرف می روند....به روبرو خیره بودم و موزیک پخش بود تو فضاي کوچیکِ اتومبیل....((دلِ من حالش خوشهاصلا بلد نیست بگیرهولی خیلی تنگ میشهگاهی میترسم بمیرهامابازم به خودش میاد و سوسو میزنهباز حیاط خلوت سینه ام رو جارو میزنهمیگمش تا کی میخواي عاشق بشی و بشکنیبه روي خودش نمیاره و می پرسه با منی؟باکی امبا توئه عاشق پیشه ي سربه هوام.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧٩باتوئه دیوونه ي دربه در بی سروپاباتوکه هرچی که دارم میکشمازدست توئهبا تو که تو هرجا میرماسیردربستِ توئهکی میخواي دست از سرِ آبروي من برداري؟کی میخواي عقلی که دزدیديسرجاش بذاريکی میخواي بزرگ بشیسنگین بشینی سرجاتسربه راه بشیودنیا رو نذاري زیرپات))باابروهاي بالا رفته و لحنی شوخ گفتم:-این آهنگ رو که نذاشتی که حرف دلت رو به من بزنی؟!بلند خندید....خسته و بلند:-نه بابا....این سوسول بازیا چیه آخه؟همینطوري داشت پخش می شد.....بزن بعدي!جدي بزن بعدي تا ببینی راست میگمیانه!مشکوك نگاهش کردم...این مرد امشب فرق می کرد!!عجیب بود...بدجور!با آهنگ بعدي که پخش شد خنده ام بلند شد...خودش هم می خندید....خنده هایی که می دونستیم از ته دل نیست...یه آهنگ شادِ قدیمی.....((یارِ بالابلندناز وابرو کمندخوشگل و موبلندم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٠شیرینی مثل قندتو یکی یه دونه ، عزیزو دردونه ،این دل دیوونه عاشقت میمونهتو که توي دنیا ازهمه سريمهربون و پاك و نازودلبريدلربایی مثل ماه آسمونتاکه دنیا دنیاست عاشقم بمون))ولی وسط خنده هام ، گریه هام سرازیر شد!گریه هاي بی دلیل و سزاوار شماتتم!مگه کسی از اینکه برادرش قرار بود داماد بشه گریه می کرد؟آخه من دلم از چی پرِ که خالی نمی شه!؟ماشین که گوشه اي ایستاد،وقتی که تو آغوش کیان فرو رفتم گریه هام شدت گرفت!مثل یه دختربچه که عروسکش رو ازش گرفتن!دست کشید از زیر شالم روي گردنم ، بوسه اي به پیشونی ام زد ، آهسته زیرگوشم زمزمه کرد:-غصه ات شده؟ از اینکه نشه که یه روز زنش بشه سد بین تو و برادرت؟!از اینکه یه روزبشه که سام واسه خاطر زنش توروت وایسته؟سر تکون دادم و هق زدم ، سرم رو به سینه اش فشرد ، دست کشید روي کمرم....:-ولی نیست...نمی شه....سامی که من دیدم ، دنیا به هم بریزه از تو دست نمی کشه......عجیب بود حرف هاش ، چه قدر شباهت داشت به حرف هاي سام.....!زمزمه وار زیر گوشم حرف می زد ، آهنگ ها عوض می شد ، شاد و غمگین می شد ، گرماي تنِ کیانمهر داشت گرمممی کرد..داشت چشم هاي خسته ام رو می بست ، صداي خودش هم غصه داشت ، خودش هم ناراحت بود ولی به رومنمی آورد...داشت منو آروم می کرد و چه عجیب بود که آروم می شدم...چه عجیب بود که صداش آرامش بخشم بود.....هق زدنم که تموم شد ، گریه هام که قطع شد ، کمکم کرد بشینم سرجام ، به چشم هاش که نگاه کردم ، تنها میتونستم مردمک هاي طوسی اش رو ببینم بین خون!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨١ترسناك شده بود چشم هاش...نگران شدم براش، باصداي گرفته اي گفتم:-خوبی؟چرا چشات اینطوريِ؟!لبخند زد ، ماشین رو به حرکت درآورد:-چیزي ام نیست...یه کم سرم درد می کنه....ومن می دونستم سردرد هاش چیزي بیشتر از یه دردِ معمولیِ....دردهایی بود که اونو از پا می انداخت و عجیب بود که کیانمهر حالا کنارم نشسته بود و رانندگی می کرد.....پنجره ها رو پایین داد ، باد خنک حالم رو جا می آورد....صداش رو آروم می شنیدم:-ازت بعید بود اینطور واکنش نشون دادن....باید خوشحال می شدي!کوتاه جواب دادم:-هستم!-ولی الان داشتی گریه می کردي.....سرچرخوندم سمتش،نیم نگاهی به من کرد و راهنما زد،جواب دادم:-نمی دونم...بعضی چیزها تو اختیار خودت نیست....یهویی اینطوري شدم....لبخند زد ، لبخند زدم ، گوشه اي نگه داشت ، با دیدنِ پرورشگاه لبخندم کش پیدا کرد....سرو ته اش رو می زدي میاومد اینجا.....نگاهی به پرورشگاه کرد و گفت:-دوست دارم خنده هاشون رو ببینم....خنده هاشون رو که می بینم انگاري یادم میره دنیا چه قدر نامردِ!چه قدر زندگیسختِ....وچه قدر مشکلات رو سرم ریخته...پیاده شد ،پیاده شدم ، کنارم هم قدم بر می داشتیم ، شونه به شونه ،قدم به قدم....صداي آهسته اش رو شنیدم:-تصم....تصمیم گرفتم تو مزایده بمونم....سرم رو تکون داد ، دستم رو گرفت و گفت:-به نظرت راهمون میدن؟!ساعت نزدیکِ هشتِ...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٢شونه بالا انداختم:-نمیدونم....ولی امیدوارم راه بدن....منم سرم درد می کنه براي بازي کردن با این بچه ها...دستم رو فشرد.....شاید می شد یه شبِ دیگه رو بین فرشته هاي مختارِ خدا خوب سر کرد......این کیانمهر بود که سربه سر بچه ها می ذاشت و می خندوند همه رو...صداي خنده ها که توي سالن می پیچید نمی تونستی نخندي...نمی تونستی شاد نشی!کتش روي دستِ من بود و خودش با آستین هاي بالا زده دنبال بچه ها می دوید و وقتی کسی به دستش می افتادقلقلک می دادش......خانم جعفري کنار من ایستاده بود و گاهی با حرص پا می کوبید و بلند می گفت:-آقاي مجد!با وجود اینکه ته صداش معلوم بود خودش هم راضیِ از شاديِ بچه هاش......بچه هایی که لازم نبود دنیا دنیا پول داشته باشی تا خوشحالشون کنی ،فقط کافی بود که کمی بچه شد ، هم قدشون وپابه پاشون دوید...!!خانم جعفري با خنده اي توي صداش برگشت سمتِ من ، سري تکون داد و گفت:-من می دونم بالاخره اخراج می شم...!نباید این وقت شب راهتون می دادم...!صداي غش غش خنده ي بچه ها که باز پیچید ، خانم جعفري بلند گفت:-جناب مجد!از وقتِ خوابِ بچه ها گذشته..!کیانمهر با صورتِ سرخ شده اش گفت:-اي بابا خانم جعفري.....این بچه ها یه شب تا ده بیدار بمونن هیچی نمی شه به خدا....نیم نگاهی به من کرد و من ناخواسته دلواپس چشم هاي به خون نشسته اش بودم ، لبخندي به من زد و دوباره مشغولبازي با بچه ها شد....نگاهم پی قدم هاش بودکه گاهی روبروي بچه ها زانو می زد و سر زیرگلوشون فرو می کرد و ته ریشش قلقک میدادشون و صداي خنده هاشون می پیچید!لبخند می زدم از این شیرینی هاي خواستنی......دخترکی موخرگوشی نفس نفس زنان روبروم ایستاد ، سنی نداشت ، شاید شش سال....نفس نفس زنان گفت:-خاله؟شمام بیا بازي دیگه!بیا خاله!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٣نمی تونستم درخواستش رو رد کنم...مگه می شد دختربچه اي تا این حد خواستنی ازت درخواست کنه و تو بگی نه؟کت کیان رو رويِ صندلیِ کنارم گذاشتم و همقدم شدم باهاش....جیغ بچه ها و بالا و پریدن هاشون نشان از ذوق داشت....کنارکیانمهر ایستادم ، حتی می تونستم چروكِ ناشی از خندهي کنار صورتش رو ببینم!دنیاي آدم ها همین بود...یک لحظه غمگین و یک لحظه شاد...دستم رو گرفت و فشرد......آهسته لب زد:-ممنونم...ومن دقیق نفهمیدم چرا از من تشکر کرد؟مگه من چه کار کردم؟چه کردم که لایق تشکر بود؟!من هم شروع کردم به نوازش بچه ها و همبازي شدنشون....جلوي بچه هاي دو-سه ساله می نشستم و دست هام رو جلوي صورتم می گرفتم و بعد ناگهان کنار می بردم و با چشمهایی گرد شده و لبخند می گفتم:-دالی!وصداي قهقهه ي خنده هاشون وجودم رو گرم می کرد....به ژست هاي بزرگانه ي بچه ها نگاه می کردم و لذت می بردم از دنیاي ساده اشون.....کم کم خواب چشم هاشون رو خمار کرد...یکی پس از دیگري گوشه اي لمیدن و کم کم به خواب رفتن...خانم جعفري هنوز هم کمی غرغر می کرد...می گفت نباید می گذاشت این موقع شب اینجا بیایم....قصد رفتن که کردیم ، کیانمهر خسته و آهسته گفت:-ممنونم خانم جعفري...نمی دونید چه لطف بزرگی درحق ما کردید...و واقعا لطف بود...حس می کردم دیگه قلبم سنگین نیست....دیگه خسته نیستم...کنارکیانمهر که جا گرفتم ، لبخند از لبم محو نمی شد...حتی وقتی دستم زیرِ دستِ کیانمهر رويِ دنده قفل شد اعتراضینکردم ، هرچه بود من این حال خوش رو از بابتِ کیانمهر وحضورش داشتم....کنارپارکی نگه داشت ، نفسش رو آه وار از سینه خارج کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۴-بریم قدم بزنیم؟هوا خیلی خوبه....بی حرف همراهش شدم......آهسته گفت:-بهتري؟!نیم نگاهی بهش کردم:-آره....ممنون..لبخند زد:-من باید ازت ممنون باشم.......-براي چی؟!سکوت کرد و کمی بعد با سري افتاده گفت:-واسه اینکه حتی واسه چندساعت هم شده فکرمیکنم خانواده دارم....چیزي نداشتم که بگم ،فقط با قلبی که انگار جایی توش درد داشت نگاهش کردم.....نمی خواستم سکوتمون طولانیبشه،بنابراین پرسیدم:-توچرا بهم ریختی وقتی شنیدي بچه ي دوم میران به دنیا اومده؟ایستاد ، بهت زده نگاهم کرد ، چشم هاش لرزید و من انگار یادم رفته بود این مرد حسرت پدرشدن داره.....لبخند تلخی زد ،نگاه ازم گرفت وراه افتاد ، دنبالش راه افتادم ، آروم گفت:-بی خیال...نمی خوام درموردش حرف بزنم....اولین باربود که نمی خواست درباره ي تلخکامی هاش حرف بزنه و این برام جاي تعجب داشت....نگاهم رو دور وبرم چرخوندم ، آخرشب کم بودن افرادي که براي قدم زدن اومده بودن ،هواهنوز کمی سرد بود...باد کهوزید این سرما بیشترخودش رو نشون داد...لرزیدم...کیان که دید گفت:-سردته؟!خواستم بگم نه که دوباره با بادي که پیچید به لرزش افتادم ، کت اش رو ازتن بیرون کشید و روي شونه هام انداخت ،لبه هاي کت رو به هم نزدیک کردم و پرسیدم:-پس خودت چی؟!دست اش رو دور کمرم انداخت و به خودش نزدیک تر کرد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۵-تو مهم تري....وقتی تو گرم ات باشه ، انگاري من گرممِ!باابروهاي بالا رفته نگاهش کردم و ناخواسته ازدهنم پرید:-استدلالت تو حلقم واقعا!باچشم هاي گرد شده نگاهم کرد و کمی بعد با صداي بلند شروع به خندیدن کرد....منو به خودش فشرد و گفت:-موافقی من خودم یه سري به حلقت بزنم؟!اخم کردم و با مشت به بازوش کوبیدم و با حرص گفتم:-بی حیا!شما سرجات وایستا!حلق من خودش صاحاب داره!چشمکی زد و گفت:-صاحابش که خودمم!جلوي زبونش کم آوردم.....لب هام رو به هم فشردم،خندید ولی بین ابروهاش اخم درهم کشید و آهسته گفت:-بریم خونه؟به آهستگی خودش پرسیدم:-چرا؟حالت خوب نیست؟!مردمک هاش رو به مردمک هام دوخت و من باز هم ترسیدم از خونی که موج می زد تو چشم هاش ، آروم گفت:-نه....خوبم....فقط دیگه داره دیرمیشه...تابرسیم خونه نیمه شب هم رد کرده.....سري تکون دادم و همقدمش شدم......شب خوبی بود!شاید تازه یادگرفته بودیم مسالمت آمیززندگی کردن یعنی چی......غلتی زدم و سرم رو بیشترتوي بالش فرو کردم که حس کردم صداي ناله می شنوم.....چشم هام رو کمی باز کردم....همهچیزتار و تاریک بود...خمیازه کشیدم که دوباره صداي ناله بلند شد،چشم هام کاملا باز شد.....نگاهم خورد به مردِ کنارم...کیانمهر.....لب می گزید و ناله می کرد هرازچند گاهی.....دستم رو ستون زدم و خودم رو بالا کشیدم...تو نور کمی که ازپنجره می تابید می تونستم دونه هاي درشت عرق رو رويصورتش ببینم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨۶دوباره لبش رو باتمام توان گزید که صداش زدم:-کیانمهر؟چته؟چشم هاش رو باز کرد ، کمی نگاهم کرد و بعد با لبخند پر دردي گفت:-هیچی....خوبم عزیزم...بیدارت کردم؟ببخشید...الان تنه لشم رو می برم تو سالن...سعی کرد بلند بشه که بازوش رو گرفتم،اخم کردم ، با توبیخ گفتم:-کسی بهت گفت بري تو سالن؟چیه؟چرا ناله می کنی؟!سرش رو کشید و به بازوم تکیه داد ، با بغض گفت:-از سرشب دارم می میرم از سردرد......ومن موندم این جمله که بغض نداشت؟این حرف کجاش جاي بغض کردن بود؟گونه اش رو به بازوم کشیدو ناله کرد...کاملا نشستم و فشاري به شونه هاش آوردم و گفتم:-بگیربخواب تا برات یه مسکّن بیارم....اینطوري که نمی شه.....چرا دکترنمی ري؟!ازتخت که پایین اومدم به پهلو چرخید ومسیر رفتنم رو دنبال کرد ، سریع قرص آکساري رو که می دونستم قاتلِ سردردِبرداشتم و با لیوانی آب به اتاق برگشتم ، می تونستم دستش رو ببینم که مشت کرده بود......کنارتخت زانو زدم ، منو کهدید خودش رو بالا کشید ، قرص رو کف دستش گذاشتم ، آروم پایین اش داد و لیوان آب رو به لب اش نزدیک کردم.....سرش رو رويِ بالش گذاشت و با لب هاي خشکیده اش زمزمه کرد:-ممنون...نتونستم جلوي دستم رو بگیرم که می رفت براي نوازش موهاي ریخته رو پیشونی اش ، دست کشیدم به موهاش وگفتم:-یه کم دیگه سردردت کاملا خوب می شه....چرا دکتر نمی ري؟شاید...شاید...خب...تلخندي زد:-دوست داري تومور داشته باشم ، بمیرم ، ازدستم راحت بشی نه؟همه اتون از این آدم اضافه راحت بشین؟چشم هام سوخت ، یه چیزي تو دلم تکون خورد....من هرچی باشم ، راضی به کم شدن تارِ مویی از سرش نبودم....دستشرو گرفتم و محکم فشردم ، سرم رو بهش نزدیک کردم و گفتم:-تو چته؟چرا چرت و پرت می گی؟هان؟من کِی همچین حرفی زدم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٧سرش رو بالا کشید و روبروي صورتم نگه داشت ، آروم زمزمه کرد:-پس چرا من همیشه فکر می کنم که دوست داري سربه تنم نباشه!؟خودم رو عقب کشیدم و گفتم:-چون فکرت خرابِ!لیوان رو روي پاتختی گذاشتم و سمتِ دیگه ي تخت دراز کشیدم....هردو به سقف خیره شده بودیم.....بی حرف و فکر....دستش که روي دستم خزید بهش نگاه کردم....آروم پرسیدم:-حالت بهتره؟!نیم نگاهی به من کرد:-آره...داره بهتر میشه....به پهلو چرخیدم سمتش:-عصبیِ ،نه؟!به پهلو شد،صورتش روبروي صورتم بود:-آره فکر میکنم...خواستم چشم ببندم که حس کردم بهم نزدیک شد ، دست هاش دورم پیچید و سرم به سینه اش چسبید....پچ پچ کنانگفت:-فکر نمی کردم برام کاري بکنی.مثل خودش جواب دادم:-چرا؟!پیشونی اش رو می تونستم روي موهام حس کنم:-چون.....چون ازم متنفري.....نیستی!؟!عمیق بو می کشید بین موهام......تمام موهاي تنم خیزش کردن.....لرزیدم ، بیشتر فشرده شدم بین بازوهاش ، صورتمگُرگرفته بود.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٨به سختی گفتم:-نه.....نبودم..؟نمی دونم...خودم هم نمی دونستم..!دستش روي کمرم چرخید، زیرگوشم زمزمه وار گفت:-نمی دونی چه قدر بهت نیاز دارم......اخم کردم...نیاز به چی داشت؟براي چی به من نیاز داشت؟صورتش که زیرگلوم فرو رفت ، دست هام رو مشت کردم......یه چیزي ته دلم فریاد می زد : عجب غلطی کردي خوبرفتار کردي!نفس عمیقی کشید و گفت:-نترس...نلرز.....چیزي نیست...آروم می شم الان.....آروم می شم....نمی تونستم این نزدیکی رو تحمل کنم ، با صدایی لرزان صداش کردم:-کیانمهر؟تورو خدا...تو رو خدا برو عقب....دارم...دستش که رفت زیر تی شرتم یه غده اي توي گلوم بزرگ تر شد....بهم می گفت بهت نیاز دارم...نیاز داشت براي چی ؟براي هم . خواب شدن؟به چی نیاز داشت؟به یه زن براي رفع نیازهاي ج.ن.س.ي اش؟چه غلطی کردم دلم براش سوخت!چه غلطی کردم دست کشیدم به موهاش!چه غلطی کردم باهاش خوب رفتار کردم!چرا حس می کردم جلوي چشم اون دیگه ترانه نیستم!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨٩ترانه اي که می گفت عاشقِ؟!چرا حس یه دختر هرزه بهم دست داده بود؟یه دختري که یه مرد فقط براي یه شب می خوادش؟!که بهش می گه بهت نیاز دارم؟!دستم مشت شد روي سینه اش:-کیان.....تورو خدا...داري اذیتم می کنی....دستش مشت شد بین کتف هام:-چرا؟چرا؟مگه تو نمی دونی من دوسِت دارم؟عاشقتم؟مشتِ بی رمقی زدم به سینه اش:-برام مهم نیست....می فهمی؟مهم نیست.....داري یه عالمه حس بد رو می کاري تو دلم...بس کن!سرش رو بالا گرفت ، خیره شد به چشم هام:-حس بد؟چه حسی ترانه؟دارم چی کارت می کنم مگه؟لب هام رو رويِ هم فشردم ، چشم بست ،عمیق نفس کشید ، دستش آروم آروم از زیر تی شرتم بیرون اومد،نشست رويبازوم ، لب هاش پیشونی ام رو بوسید و گفت:-باشه عزیزم...هرچندمن......من یه کم حالم خرابِ....بعضی چیزا دستِ خودم نیست...ببخشید اگه اذیتت کردم....بلند شد و چنگ زد به بالش اش ؛ بیشتر توي خودم مچاله شدم ، آهسته گفتم:-دروغ گفتی که سردرد داري...دروغ گفتی...فقط...فقط می خواستی حالت رو کنی و .....قبل از اینکه حرفم کامل بشه ، برگشت...همه چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد....خمیه زد روم....صورتش رو به صورتمچسبوند...تنها تونستم دست و پا بزنم ، پنجه هاش رو قفل کرد تو پنجه هام......صورتم خیس شد.....دوست نداشتم اینبوسه ها رو...دوست نداشتم این حس رو...خودش گفت بهم نیاز داره...فقط به خاطر نیازش بود..تمام حرف هاش دروغ بود....رهام که کرد ، صورتش رو که کنارِصورتم توي بالش فرو برد هق زدم....دست هاش بین تنم و تخت گره شدن ، چرخیدو تنِ من رويِ تنش بود.....سرم رو فرو کرد تو گردنش و با صدایی لرزون و پربغض گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٠-چرا امشب تموم نمی شه؟چرا انقدر این شب طولانیِ؟چرا من دارم دیوونه می شم؟دارم چی کار می کنم خدا؟!هق زدم و بیشترصورتم رو به گردنش چسبوندم....راست می گفت...شب عجیبی بود این شب.....تموم نمی شد...انگارداشت به اندازه ي یک سال طول می کشید.......دست کشید به موهام ، آروم صدام زد ، نمی خواستم ببینمش...کی گفته من ازش متنفر نیستم؟هستم...خیلی هم متنفرم..از این مرد که داشت فاصله ها رو به میل خودش از بین میبرد متنفر بودم....سرم رو به جبر بالا گرفت ، نمی خواستم تو چشم هاش خیره بشم و به حرف هاش گوش بدم..ملتمس گفت:-ترانه؟نگاهم نمی کنی؟!با درد گفتم:-نه.....نگاهت کنم که چی؟که ببینم تاوان دلسوزي برات تجاوز به حریم امِ؟نیم خیز تو تخت شد و دستش رو پشتِ کمرم محکم کرد که نیفتم،آهی کشید و با صدایی گرفته گفت:-ببخشید...ببخشید ترانه،به خدا...به خدا باور کن قصد بدي نداشتم..باور کن بعضی چیزا دستِ خودمنیست...ببخشید...ببخشید....دستت درد نکنه کمکم کردي....ولی نگاهم کن....تورو خدا....ببخشید دیگه خانمم....صداي گریه ام که بلند شد رو تخت خوابوندم ، می لرزیدم ، مثل یه جوجه ي زیر بارون مونده ، سریع بهش پشت کردم، نمی خواستم ببینم اش ، لبم درد می کرد ، قلبم درد می کرد،وجودم درد می کرد ، از پشت درآغوشم کشید ، دستش رورسوند به دستم و نوازشش کرد ، گونه اش رو رويِ شونه ام گذاشت و گفت:-ببخشید ترانه....ببخش دیگه....باور کن نمی خواستم اینطوري بشه....من....من.........نفسی کوتاه گرفت و با بغض گفت:-نکنه از فردا دوباره باهام اعلان جنگ کنی.....معذرت می خوام.....اشتباه کردم ، تو بهم کمک کردي ومن...من اذیتتکردم.....ببخشید.........چیزي نگفتم ، صورتش رو جلو کشید و به چشم هام خیره شد ، زمزمه کرد:-می بخشی؟می بخشیدم؟طوفان بود که سرمون آوار شد دمِ صبح؟!نمی دونم......م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩١فقط می خواستم بخوابم...همه چیز که آروم بود...چی شد ناگهان که پیچ در پیچ شد؟!پلک هام رو محکم روي هم فشردم که بوسه اش روي گونه ام نشست:-می دونم اشتباه کردم ، از سرشب داشتم با خودم می جنگیدم که نزدیک ات نشم ، باور کن ، دروغ نگفتم ؛ سرم دردمی کرد ولی.....ولی دست خودم نبود....کنترلم رو ازدست دادم....کی فکر می کرد این شب ته اش به اینجا ختم بشه؟!گریه ام از بوسه هاش نبود...کی از بوسیده شدن بدش میاد؟کیه که دلش نخواد مورد محبت قرار بگیره؟!ولی این بوسه هاي بوي عشق نمی داد...بوي هوس بود که پیچیده بود تو وجودم....منم که عاشق اش نبودم.....من فقط همسرصیغه ایش بودم....من فقط می خواستم آروم کنار هم زندگی کنیم....فکرنمیکردم ته اش به این جنگ عاشقانه ي دم صبح ختم بشه!***کیانمهر:برگه ي قرارداد رو بالا گرفتم و به برگه ي زیري اش نگاه کردم ، بابی حوصلگی حسین رو مخاطب قراردادم:-نقشه هاي ساختموناي رایا و نوین پرداز رو چی کار کردین؟؟!حسین همونطور که درحال تکمیل نقشه بود گفت:-واحدي و گلستانی دارن انجامش می دن..دستی به پیشونی ام کشیدم و کاغذ رو روي میزانداختم...گند زده بودم....خراب کرده بودم....ترانه رو بدجور آزرده بودم....ولی دست خودم نبود!پوفی کردم و دست هام رو پشتِ سرم گره کردم.......همونطورکه به سقف خیره بودم به این فکر می کردم که ترانه دوروز بود نگاهی به من نمی انداخت ومقصرش خودم بودم....دست هام رو برداشتم وبه صورتم کشیدم ، خمیازه اي کشیدم و گفتم:-دارم دیوونه می شم!حسین کش و وقوسی به خودش داد و با نیشخند گفت:-تازه داري می شی؟توکه دیوونه بودي عزیزم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٢تک خنده اي کردم و گفتم:-زهرمار.....پاشو برو گمشو تو اتاقت ، مگه تو خودت اتاق کار نداري اینجا تلپی؟!انگشت هاش رو نرمش داد و گفت:-اومدم حواسم به رییس امون باشه که این دو سه روزه حالش خرابِ!پوزخندي زدم و پیشونی ام رو به کف دستم تکیه زدم ، کاش می شد به یکی گفت...کاش!صداي باز شدن در که اومد با تعجب و اخم به در نگاه کردم که کیه که بدون اجازه وارد اتاق شده ولی با دیدن مردِ مغرورِروبروم......کاري نمی تونستم بکنم جز سکوت..!!می دونستم ، من می دونستم علیرضا مجد راحتم نمی ذاره.....منشی با اضطراب گفت:-آقاي مجد من به ایشو...دستی تکون دادم و با لحنی سست گفتم:-مشکلی نیست...شما بفرمایید.....پوزخند لب علیرضا گویاي همه چیز بود.....حسین زودتر به خودش اومد:-سلام جنابِ مجد!از اینورا !؟نگاهی به حسین کردم ، بلند شده بود و خیره به علیرضا بود...علیرضا هم نگاهی به حسین کرد و گفت:-سلام جناب خیّام....راستش یه حرفایی با شما و.....دوستتون داشتم!سعی کردم تکونی به خودم بدم ولی انگار دیدن پدري که هیچ وقت پدر نبود مثل بی حسی عمل کرده بود ، حتی دستمهم سست و بی رمق بود ، آب دهنم رو فرو بردم و سعی کردم به خودم بیام.....نفسی عمیق کشیدم و گفتم:-پس...پس بفرمایید بشینید...جون کندم تا حرف بزنم!تا بگم منم هستم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٣تا اعلام حضور کنم....این مرد مگه چی داشت که من حتی نمی تونستم به چشم هاش نگاه کنم؟!بلند شدم ، دست هاي لرزونم رو مشت کردم ، علیرضا تیزوبرنده نگاهم کرد و گفت:-من بخوام بشینم نیازي به اجازه ي تو ندارم....دستی به پیشونی ام کشیدم ،تخریب شروع شد!من نباید حرف حسین رو گوش می دادم...نباید شرایطی رو درست می کردم که اینطوري با این مرد روبرو بشم...حسین لبخندش رو حفظ کرد و گفت:-خب جناب مجد...مشتاقیم بشنویم چه امري باما داشتین.علیرضا دست هاش رو توي جیب شلوارش فرو برد ، کتش عقب رفت و من خیره ي پدرم شدم...چی شد که مادرم بهازدواج با علیرضا مایل نبود؟که دوران نامزدي اشون علاقه اي بهش نداشت؟!مسلما علیرضا که در دهه ي ششم عمرش ، درپنجاه و اند سالگی اش تا این حد خوش فرم و خوش تیپِ ، تو اوج جوانیاش چیزي صد برابر این جذابیت رو داشت.....پس چی شد که نازنین راضی نشد با این مرد ازدواج کنه؟اخلاق اش مشکل داشت؟چی شد که علیرضا مجبور شد نازي رو به جبر پایبند زندگی اش کنه؟که نتیجه اش بشه من؟!حسین صدام زد و من تازه فهمیدم مدتیِ خیره ي مردِ روبروم هستم...صدام رو صاف کردم و زیرلب گفتم:-ببخشید...علیرضا اخم کرد و نگاه ازم گرفت ، با لبخند رو به حسین گفت:-خب داشتم می گفتم ، شنیدم که تو مزایده ي خونه هاي سازمانی شرکت کردین؟حسین نیم نگاهی به من کرد ، منتظر بود من حرف بزنم ولی انگار زبونم سنگین بود.....بنابراین خودش سعی کرد با حفظ لبخند جواب بده:-خب....درست شنیدید.....شما مشکلی دارین با این مساله!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۴علیرضا دندان قروچه اي کرد ، لبخند از لبش پر کشید ، دست به سینه ایستاد:-بله...من مشکل دارم...اصلا دوست ندارم تواین مزایده دو تا اسم مجد باشه.....لب هام رو روي هم کشیدم..بهونه بود ، همه اش بهونه بود....حس کمال طلبی علیرضا بود که دوست نداشت رقیب داشتهباشه...خودم هم می دونستم شرکت آتی سازه انقدر قوي هست که بتونه رقیبی بشه براي کهن سازه.....خودم هم میدونستم اگر کمی درایت به خرج بدم شانس برنده شدن مزایده کم نبود براي من و شرکتم ولی من ترس داشتم از سینهسپرکردن برابرعلیرضا...حسین که باز سکوتم رو دید گفت:-جناب مجد...اسم شرکت ها مهمِ ، نه اسم مدیرانشون.....درضمن ، فکرکنم انقدر شرکت شما قوي باشه که بتونه هررقیبی رو کنار بزنه...نگاه علیرضا به سمت من چرخید ، می دونست که می تونه به راحتی من و روحیه ام رو با خاك یکسان کنه ولی حسیننه...حسین قوي بود ، حسین سرسختانه می جنگید براي زندگی اش ، براي کارش ولی من عقب کشیده بودم....علیرضا پوزخند زد و این پوزخند خاري شد تو چشمم ، قدمی به سمت من برداشت و گفت:-تو نمی خواي حرف بزنی؟یا زبونت رو موش خورده!؟چی می خواست این مرد؟می خواست بیاد اینجا و ثابت کنه من هیچی نیستم؟حضورش رو اینجا درك نمی کردم...براي چی باید می اومد؟!براي چی باید گلایه می داشت ازما؟مگه نه اینکه هرکسی حق داره تو این مزایده شرکت کنه؟!پس چی می خواست؟!لب هاي خشکیده ام رو به زحمت از هم فاصله دادم:-من چی باید بگم؟!خودم هم فهمیدم که گند زدم..!پوزخند علیرضا پررنگ تر شد و اخم حسین بیشتر.....کاش کسی پیدا می شد منو از این میدون جنگ بیرون می کشید...!!!!***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۵حسین صداش رو صاف کرد و علیرضا رو مخاطب قرار داد:-ببینید آقاي مجد ، ما تو این مزایده شرکت کردیم چون خواسته ي همه ي بچه ها و همکارامونِ...چون می خوان کهتو این مزایده باشن ، که به رخ بکشن که هستن..فکر کنم این حق این جوونا باشه که بخوان اعلام حضور کنن...علیرضا به کندي نگاه ازم گرفت ، چه قدر درد داشت نگاه هاش!انگار داشت شکنجه ام می کرد....چشم هاش منو یاد گذشته می انداخت ، یاد نگاه هاي توبیخ گر و تخریب کننده اش....دستی به کت اش زدو گفت:-صد البته!ولی من اصرار شما رو درك نمی کنم براي حضور تو بهتره بگم مسابقه اي که ازالان می دونید بازندهاید.....شرکت هاي کله گنده تر از شما هم شرکت می کنن ولی هیچ کدومشون توانایی مقابله با کهن سازه رو ندارن...اینوخودتون هم خوب می دونید!چه برسه به شرکت نوپاي شما....چه قدر لفظ قلم صحبت می کرد ولی تهِ همه ي حرف ها و کلمه هاش تهدید بود....علیرضا اهل خلاف نبود...غیرقانونیکاري رو پیش نمی برد ولی از راه قانونی جوري زمین ات می زد که نمی تونستی کمر صاف کنی وبلند بشی......من پدرمرو خوب می شناختم!خوب!حسین بازهم به من نگاه کرد ، کلافه و عصبی دست کشید به موهاش ، سعی کرد آروم باشه:-خب علیرضا خان،اگه خودتون هم می دونید که رقیبی نیستیم براتون ، پس میشه بگید چه اصراري دارید رو اینکه ماانصراف بدیم؟!علیرضا لبخند کجی زد:-کی گفت انصراف بدین؟من کلمه اي در این مورد گفتم؟!حسین هم پوزخند زد:-نه....ولی تک تک حرف هاتون همین معنی رو می ده.....وگرنه چه دلیلی داره شما ، تو این ساعت اینجا باشین؟!چونواقعابراي من روشن نیست!جنگ بود!جنگ حرف و کلمه و قدرت سخنوري!عجیب بود که من خفه شده بودم......ذهنم خالی شده بود از حروف.....نمی تونستم کلمات رو کنار هم بچینم و جمله ايدرست کنم و تحویل علیرضا بدم....جمله اي که مثل جمله هاي حسین هم غرور داشته باشه ، هم توبیخ و هم ستیزهجویی....علیرضا کمی به حسین نزدیک شد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩۶-آخه برام جالب بود که شما چطور با خودتون فکر کردین که تو این مزایده شرکت کنین....چون فکر نکنم انقدر سادهباشین که بی گدار به آب بزنید....می دونید که؟کم حرف پشت شرکتتون نیست....شنیدم به پشتوانه ي مجتهدي تا همینجاپیش اومدین...این بار حسین حتی نگاهی به من نکرد،خودش جواب داد:-خب دقیقا قصد ما همین بود!می خواستیم ثابت کنیم چه بی مجتهدي ، چه با مجتهدي شرکتِ ما یه غولِ....یه غولتازه پا گرفته که خیلی ها رو به مبارزه می طلبه و توانایی پیروز شدن هم داره!پیام روشن بود....علیرضا فهمیده بود ، باهوش تر از این حرف ها!خوب می دونست چه پیامی پشت حرف هاي حسین نهفته اس!اگر حسین نبود و علیرضا من رو تنها گیر می آورد ، خیلی زودتر می تونست راه نفوذ و زمین زدن من رو پیدا کنه...چونمی دونست من دژ محکم این شرکت نیستم.....علیرضا سرش رو عقب برد و بلند خندید....خنده هاش لرزه می انداخت به جونم......دست هام رو مشت کردم ، می خواستم بگم براي چی میخندي که خنده هاش متوقف شد و شروع کرد به دست زدن ،عقب عقب رفت ....لبخند به لب داشت.....با تمسخر وتحقیرنگاهی به من کرد ولی نگاهش به حسین سراسر تحسین بود.....:-خب جناب خیّام...که اینطور....قصدم از اومدن به اینجا یه گپ و گفت دوستانه بود و همینطور شناختن موضع شما ویهجورایی بگی نگی...چشمکی زد وادامه داد:-سرك کشیدن به کارهاي شرکت اتون...حالا خوب می دونم باید چی کارکنم......می بینم اتون آقا!باتحقیرسرتاپام رو برانداز کرد ودر رو پشت سرش بست...حسین نفس اش رو به شدت بیرون داد و دستی به موهاش کشید...چشم بست و دست هاش رو مشت کرد و بعد باز.....کمی بعد نگاه اش رو به من دوخت ، دهانش رو باز وبسته کرد که چیزي بگه ولی بالاخره سکوت پیشه کرد...به سمتدر رفت ، لحظه ي آخر ایستاد و برگشت سمتم:-تو...تو...می شه به من بگی که تو....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٧حرفش رو نیمه کاره رها کرد ولب هاش رو به هم فشرد...معلوم بود خشمگینِ....از بی عرضگیِ من..ازسکوت مسخره وخنده آورم.....سري به تاسف تکون داد و بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید...آوار شدم روي صندلی ام و سرم روبین دست هام گرفتم.......می دونستم این نبرد بیش از هرکسی به خودم صدمه می زنه......!!!!***خسته و خراب کیفم رو از دستی به دستِ دیگه ام دادم و در رو باز کردم.....می خواستم کنار ترانه بشینم و نگاه اش کنم تا خستگی از تنم دربره...تا فکرم آروم بگیره از این دور و چرخش...این همه تشویش و سرو صدا.....به حضور ترانه نیاز داشتم واسه آروم گرفتن.....درکه باز شد هجوم سرو صدا باعث شد کمی شوکه بشم...خونه ي همیشه آروم و ساکت من شلوغ بود و پر از صدا!این ترمه بود که ورجه وورجه کنان به سمتم اومد و گفت:-سلام کیان جون!خسته نباشی عزیزم!متحیر از حضور ترمه و لحن پر عشوه ي صحبت اش ، لبخند زدم و گفتم:-سلام جیگر کیان....چه عجب از اینورا!من که تمام توجهم به ترمه بود با صداي سام سربلند کردم:-سلام کیان خان.هنوز چهره اش وقتی به من نگاه می کرد ترکیبی از غرور و خشم و بی اعتمادي داشت....ولی رفتارش بهترشده بود.....دستش رو فشردم ، ترمه باز هم با لحنی پر از ناز و قمزه گفت:-کیان خان؟یه نگاه هم به ما بنداز!خنده ام گرفته بود..خود سام هم به زحمت سعی می کرد جلوي خنده اش رو بگیره ، اخمی به ظاهر کرد و روبه ترمهگفت:-این چه طرزِ حرف زدنته؟!این همه ناز میاي تو حرف ات که چی؟!درست حرف بزن!ترمه لب ورچید و با صداي معمولی خودش گفت:-خب من چی کارکنم....اون زنِ اینطوري حرف می زنه!راننده سرویسمون!سام دیگه نتونست جلوي خودش رو بگیره و باخنده گفت:-بیا تو کیان...بیا که این یه الف بچه همه مون رو مچل خودش کرده!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٨وارد که شدم می تونستم کامیار و تهمینه خانم رو ببینم که بلند شده بودن ، لبخند خسته اي زدم و سلام کردم....خبرياز ترانه نبود...چشم هاي بی قرارم رو چرخوندم تا نشونی از قرار دلم پیدا کنم ولی نبود....ترمه که انگار فهمید گفت:-تو آشپزخونه اس!با ابروهاي بالا رفته به چشم هاي شیطون اش خیره شدم ، نزدیک تر اومد و کیف و کتم رو از دستم گرفت و گفت:-شما برو دنبال اون چیزي که می گردي ، منم اینا رو می برم تو اتاق!سام زیر لب ((زبون دراز))ي نصیب خواهرش کرد و نشست...با اجازه اي گفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم......قامتِ ترانه رو که دیدم دلم آروم شد......صداش زدم ، برگشت ونگاهم کرد ، نگاهش بی تفاوت بود...بی تفاوتی اش عذابم می داد...در رو بستم ، قفلش رو بی سروصدا چرخوندم و به ترانه اي نزدیک شدم که دوباره بهمپشت کرده بود و آروم شیرینی ها رو توي ظرف می چید....دست هاي لرزونم رو بالا آوردم و روي پهلوهاش گذاشتم....لبخندي کج زدم از حس حضورش.....ترانه لرزیدو ازحرکت ایستاد...چسبیدم بهش ، سرم رو رويِ شونه اش گذاشتم و عطر حضورش رو با همه ي وجودم فرو خوردم....صداي ضعیف اش به گوشم رسید:-کیان؟چی کار میکنی....دوباره چت شده؟......کیان مامانم اینا هستن!خمار شده بودم...از بودنش ، از گرماي تنش ، دستام رو رويِ شکم اش قفل کردم و با تمام وجود به خودم فشردم اش ،آرامش زمینی بالاتر از این هم هست!؟که کسی که دوستش داري رو انقدر به خودت فشاربدي که یکی بشه باهات؟که انحناي تنش رو با تنت پرکنی؟!با لحنی کشیده گفتم:-درو قفل کردم......می بخشی منو عزیزدلم؟!سکوت جوابم بود......سرم رو کمی فاصله دادم ، چشم هاش رو بسته بود ، دستش که روي دستم نشست متعجبشدم...ترانه واکنش نشون داد؟به من؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩٩به بودنم؟به آغوشم واکنش مثبت نشون داد؟آهسته جواب داد:-واسه چی؟!صورتم رو به صورتش کشیدم:-واسه خاطر اون شب؟!باور کن حالم خراب بود.....اشتباه کردم جونم......دستم رو فشرد و گفت:-سعی میکنم فراموش کنم!بوسه اي به گونه اش زدم:-بخشش چی!؟چشم باز کرد و نگاهم کرد ، یه حس گرم تو چشم هاش بود...یه حس خواستنی!ابروهاش رو بالا فرستاد وگفت:-بهتره به همون فراموشی راضی بشی!لحنش نشونی از علاقه و محبت نداشت....ساده بود ، سرد نبود...عادي بود!عاديِ عادي...ولی حس دست هاش گرم تر از هرعلاقه اي بود برام....چرخوندمش ، بین خودم و کابینت حبس اش کردم ، خم شدم روش که کمرش تابید به عقب ، دست هام رو دو طرفتکیه زدم به کابینت و پیشونی اش رو بوسیدم ، آهسته گفتم:-توکه راضی باشی وخوشحال ، منم راضی ام!گوشه هاي چشم هاش چین خورده بود ولی صورتش نشونی از خنده نداشت ، اما همینم کافی بود!دستم رو فرستادم پشتِ کمرش و با خودم بالا کشیدمش ، دستی نوازش گونه کشیدم بهش و گفتم:-اینطوري خم اش نکن ، درد می گیره!رهاش کردم و عقب عقب رفتم.........شاید اگر کمی ، فقط کمی از جدیت و اصراري که تو رفتارم با ترانه داشتم رو برايرویارویی با علیرضا به کار می برم اینطور مورد تمسخرش قرار نمی گرفتم...شاید باید بیشتر روي خودم کار میکردم....شاید...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠٠ترمه اي رو که تو آغوشم به خواب رفته بود بیشتربین بازوهام کشیدم و پیشونی اش رو بوسیدم...حواسم به صحبت هاي بقیه نبود ، فقط و فقط جمع دختربچه اي بود که انگار بیشترازهرکسی تو دنیا ، منو دوستداشت....دستی به موهاي پریشونِ روي پیشونی اش کشیدم.....آروم بلند شدم که ترانه گفت:-کجا؟سرترمه رو رويِ شونه ام جابه جا کردم:-می برمش تو اتاق...اینطوري بدخواب می شه..تهمینه خانم لبخندي زد و گفت:-نمی خواد عزیز.....ما هم کم کم باید بریم...لبخند متقابل زدم:-باشه مادر جان ، ولی تا وقتی که هستین بذارین راحت باشه....آروم رفتم سمتِ اتاق ، روي تخت گذاشتم اش و لب تخت نشستم....نگاهِ چهره اش کردم.....یه فرشته...یه فرشته که خدا براي خونواده اش فرستاده...دستی آهسته به ابروهاش کشیدم.....کمی لب ورچید و پاهاش رو به سمتِ شکمش جمع کرد....زمزمه کنان براش خوندم:-
((می دونم که یه روزبه وقت نوجوونی
می رسه وقت دلباختن و همزبونی
می گی به عشق اسیري،اجازه اتو میگیري
می خواي عروس بشی ، قشنگ ترین عروسِ دنیا
می ذاري همه ي عروسکاتو واسه ي ما
این آخرِ کارِ ، رسمِ روزگارِ.......))
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید