قسمت 6 | جایی نرو
همونطور گوش به زنگ بودم که ببینم کِی صداش در میاد که بلند گفت:-چی؟از جام پریدم وبهش نگاه کردم....از چشم هاش ناباوري رو می شد خوند...ابروهام رو بالا بردم وبا کمال خونسردي گفتم:-چی چی؟!نگاهم می کرد ، انگار به شنیده هايِ گوشش اعتماد نداشت.....با دست منو نشون داد و گفت:-ت...تو چی گفتی؟
خوبه......داره میره به همون سمتی که می خواستم!مستاصلش می کردم.....این بهترین راه بود براي خلا سلاح کردنش ،براي جلوگیري از مقاومت اش.....لبخند کجی زدم و گفتم:-چی رو چی گفتم؟چه قدر لذت داشت حتی به اجباز از زبونش حرف کشیدن و مجبورش کردن که صداش رو بهم هدیه کنه....دوست داشتمصداش رو!با حرص پاش رو به زمین کوبید...دوست داشتم بگم نزن، درد می گیره پات ولی زبون به دهن گرفتم تا بیشتر صداشرو بشنوم، عصبی غرید:-یعنی چی منم باید باهات بیام؟ من کجا بیام دیگه؟کمی به جلو خم شدم و دست هام رو رويِ زانوهام گذاشتم وپنجه هاشون رو به هم گره زدم...پنجه هایی که بد جوريبی تابیِ ترانه رو می کردن.با همون لبخندي که می دونستم تا چه حد حرص درآره گفتم:-یعنی همین...باید بیاي....نه تنها تو ، بلکه خانواده ات هم باید بیان!خنده اي پر از تمسخر تحویلم داد و گفت:-اونام حتما میان!بلند شدم و قدم به سمتش برداشتم که عقب رفت...خنده ام گرفته بود....چه قدر بد می ترسید وسطِ غرش هاش....اینماده ببرِ کوچولويِ من ، بعضی اوقات شباهتِ عجیبی به یه دخترکوچولو با دامنِ چین دار می شد!دست هام رو تو جیبِ شلوار گرمکنم فرو کردم وگفتم:-آره...حتما میان.لب هاش رو به هم فشرد وگفت:-امکان نداره.....!***-والا مادر من چی بگم؟مردِ خونه ي من الان سامِ ، هر حرفی اون بزنه من چیزي ندارم بگم....منم قبول می کنم...دیشب من چیزي درپاسخ به ترانه نگفتم ، همه چیز رو به امروز موکول کردم...به اینکه وقتی با خانواده اش صحبتکردیم....می دونستم راضی کردنِ خانواده ي ترانه راحت تر از راضی کردنِ خودِ ترانه اس.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۴نگاهم رو به سام دوختم...سام مشکوك بهم نگاه می کرد....سام از رازِ دلم خبر داشت...می دونستم خواهرش هم میدونه ولی خودش رو به ندونستن می زنه...ولی من این ماده ببر رو رامِ خودم می کنم....سام خنده اي رو که می یومد تا خودش رو رويِ لبش نشون بده ، جمع کرد و گفت:-حرفی نیست...منم بدم نمیاد چند روزي از اینجا دور باشیم!موافقتِ سام هم براي ترانه خیلی سنگین بود!با اعتراض گفت:-سام؟!یعنی چی؟!یعنی بریم؟!ترمه که کنارم نشسته بود و با عروسکش ور می رفت غر غر کرد:-نه پس!بیایم!خنده ام گرفت وسرم رو پایین گرفتم...سام هم کاملا خنده تو صداش بی داد می کرد:-فکر کنم حرفم همین معنی رو داشت!انگار همه دست به دست داده بودن تا ترانه رو عصبی کنن...ازترمه تا سام!همه می دونستن ترانه راضی نیست وعصبیمی شه ولی انگار براشون تفریح شده بود حرص خوردنِ ترانه!!ترانه بلند شد ، با حرص نفس می کشید ، روبه مادرش گفت:-یعنی مامان خونه زندگیمون رو ول کنیم وبریم مسافرت؟پس بابا چی ؟مدرسه ي کامی وترمه چی ؟اصن شما چطورراضی می شین با این....با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم ، پوفی کرد و دستی به موهاش کشید....کمی فکر کرد ولب گزید....بالاخره بعد از کمیمکث درمونده به من نگاه کرد وگفت:-ولی بابام اینجاست...دلم راضی نیست....لبخند زدم ، همین دلرحمی هاش ، همین محبت ها وعشق به خانواده اشِ که منو پایبند خودش کرده بود....آهسته گفتم:-مطمئن باش که بابات هم راضی به این هست که شماها خوش باشین....اصن فردا ، براي عید هر چی می خواین برايپدرتون بگیرین...برید بهش بگین وازش اجازه بگیرین...اگه راضی نبود منم حرفی ندارم....ترانه ساکت شد....حرفی نزد.....سکوتِ سالن رو ترمه با ذوقش شکوند:-آخ جون!یعنی می ریم شمال؟!کامیار با بدخلقی گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۵-یه طوري رفتار نکن انگاري تو عمرت نرفتی شمال!ترمه بازوم رو چسبید ، سرش رو کمی کج کرد وبا همون زبونش که مار رو از تو لونه بیرون می کشید گفت:-ولی با کیان جونم یه مزه دیگه میده....نمی دونی که چه کِیف میده کنارِ کسی راه بري که چشمِ همه دخترا دنبالشِ!سام بلند بلند خندید ، ترانه چشم هاش رو گشاد کرد وزل زد به خواهرش........کامیار بهت زده به خواهرش نگاه می کرد،تهمینه خانم هم صورتش رو پشتِ پرِ روسري اش پنهان کرده بود ولرزش شونه هاش نشون از خنده اش داشت......باسختی خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:-ولی تو قبلا یه چیز دیگه می گفتیا!پشتِ چشمی نازك کرد و با قري که به گردنش داد گفت:-چی می گفتم؟صورتم رو به صورتش نزدیک کردم وبا چشم هاي باریک شده گفتم:-شما می گفتی داداش کامیارت از بس خوشتیپِ دخترا براش می میرن!می گفتی من شبیه اصغر آقا قصابم!شلیکِ خنده ي کامیار با صدايِ خنده ي ترانه قاطی شد....ترمه خودش هم می خندید....خدایا ؛ میشه همیشه این خنده ها برايِ من بمونه؟خدایا میشه منم جزیی از این خونواده بشم؟چیزي زیادي ازت نمی خوام خدا....ترانه باهام تلخ بود....حرف نمی زد باهام...تمامِ طولِ راه رو سکوت کرده بود....از وقتی که از زندان برگشته بود، بعد ازاینکه پدرش بعد از چند ماه اجازه داد که ببینتش، باهام حرف نمی زد...می گفتپدرش رضایت داده به این سفر ولی نمی دونم چرا خودِ ترانه راضی نبود....جلوتر ازمن یکوري شده داشت چمدونش رو می کشید.....سر تکون دادم از لجبازي این دختر!دسته ي چمدون رو گرفتم ولی سرتق بازي در آورد ودسته رو کشید...کلافه گفتم:-آخه وزن این چمدون از خودت بیشترِ!واسه چی لجبازي می کنی؟!چشم غره اي برام رفت و دسته ي چمدون رو ناگهانی ول کرد که تلو تلو خوردم.....خیره بهش شدم که از راهِ پر از بوتههايِ شمشادِ مرتب شده عبور کرد وبه سمتِ خونه رفت...نگاهم رو رويِ سر تا پاش چرخوندم ، با اون کاپشنِ چرمِ قهوهاي که بالايِ زانوش بود و شالِ قهوه اي رنگش بیش از حد دوست داشتنی شده بود!خوشحالم که لباسهایی که براشخریدم رو هر چند به زور به تنش کرد.....سري تکون دادم وبه سمتِ خونه رفتم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴۶با پام در رو بستم و کفش هام رو به زحمت با کمک از پاشنه ها در آوردم.....ترمه وسطِ سالن رويِ مبل دونفره اي خوابشبرده بود.....تهمینه خانم داخل آشپزخونه داشت چاي دم می کرد.....سام هم رويِ زمین نشسته بود وپاش رو ماساژ میداد ، خسته شده بود....نگاهم رو دورِ سالن چرخوندم شاید نشونی از برادرِ کوچکتر پیدا کنم ولی نبود.....با تعجب وآهستهپرسیدم:-پس کامی کو؟!سامیار نگاهی به من کرد ، چیزي تهِ نگاهش آزارم می داد ، نگاهی بود که وعده ي خوبی براي روز هاي آینده به مننمی داد ، آهسته مثلِ خودم جواب داد:-رفت ساحل...یه کم قدم بزنه...سري تکون دادم ، چمدون به دست گرفتم و به سمتِ راه پله ي کوتاهی رفتم که به سالنِ دیگه اي منتهی می شد کهارتفاعی بلندتر داشت واتاق خواب ها قرار داشت....چشم هام رو بین سه اتاق خواب چرخوندم....درِ نیمه باز یکی رو به عقب هل دادم وترانه رو که موهاش رو بالاي سرشجمع می کرد رو غافلگیر کردم...دست هاش بالاي سرش خشک شده بود...دلم قنج رفت براي کنارش بودن....چمدونرو کنارِ در گذاشتم وبه سمتش رفتم ، کتم رو از تن بیرون کشیدم...تن تبدارم رو بهش نزدیک کردم وگفتم:-بهت میاد!دست هاي خشک شده اش رو حرکت داد وجمع کرد اون تارِ موهايِ قهوه اي که دستم بی صبرانه انتظار نوازششون رومی کشید.حرفی نزد....دستِ لرزونم رو بالا بردم وآروم رويِ گونه اش کشیدم که خودش رو عقب کشید...امان از عقب کشیدن هاي این دخترکه داشت دمار از روزگارم در می آورد...کاش می فهمید که هر چه قدر از من دوري کنه من بیشتر ترغیب می شم براينزدیک شدن بهش.....مچ دستش رو گرفتم و آروم گفتم:-قرارِ اینجا هم ازم دوري کنی؟!تیکه اي از اون ابریشم هايِ قهوه اي رنگ رو که چشمم دنبالشون بود رو پشتِ گوشش فرستاد....دلم می خواست بگمچرا یه سنجاق بهشون نمی زنی که اینطوري دلم رو زیر و رو نکنی؟!آهسته گفت:-من هیچ وقت بهت نزدیک نشدم که الان دور بشم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٧لبخندي زدم.....روزگار با من همیشه بازي داشت ولی این بازيِ شطرنجی که راه انداخته بود بین من و ترانه رو اصلا نمیباختم ؛ من برنده ي این بازي بودم.....دستش رو بالا آوردم ورويِ مچ اش رو بوسیدم....چشم هام رو بستم ، لبم که رويمچ اش بود رو حرکت دادم و زمزمه کردم:-چرا...نزدیک بودي بهم...خیلی...ولی نمیدونم چرا الان دور شدي...صداي تقه اي که به در خورد هر دومون رو از جا پروند....سامیار با ابروهاي بالا رفته وصورتی سرخ داشت نگاهمون میکرد....این بلايِ آسمونی از کجا نازل شد!؟ترانه دستپاچه چنگ زد به سوییشرتش و از اتاق بیرون زد.....سام عصا زنان داخل اومد ، به زحمت از بین دندونهاي بههم فشرده اش گفت:-می تونم بپرسم تو اتاقِ خواهرِ من چی کار می کنی؟!به این مردِ خشمگین چی باید می گفتم؟می گفتم که دلم براي خواهر تو ، زنِ خودم تنگ شده؟دلم براي اون ماده ببرخشمگینی که توي صورتم غرش می کرد تنگ شده؟سکوت کردم که گفت:-نمی خوام زیاد دور و برش ببینمت!این بار ابروهايِ من بود که صعود پیدا می کرد ، دست هام رو تويِ جیبم فرو کردم وحق به جانب گفتم:-ولی اون زنِ منِ!پوزخند زد ، قدمی جلو گذاشت وگفت:-حرفِ من یه کلامِ!می تونی با خواهرم شوخی کنی ، می تونی سر به سرش بذاري ولی نبینم دستت به دستش بخوره!چرا تغییر کرد؟اگر قرار نبود من کنارِ ترانه ام باشه ، اگر قرار نبود این روحِ طالبِ محبت رو با بودن کنارِ ترانه سیراب کنمپس چرا قبول کرد که بیان؟لب گزیدم ونفس عمیقی کشیدم و با خونسردي گفتم:-می شه بگی چرا؟می شه بگی الان چرا قبول کردي اینجا باشی وقتی چشم نداري منو ببینی؟!لب هاش رو به هم سایید و شمرده گفت:-می خواستم به همه یه فرصت بدم..به خودم ، تو ، ترانه......می خواستم بهت فرصت بدم بهم بگی....عقب گرد کردم و رويِ تخت نشستم ، به سقف نگاهی کردم و گفتم:-چی رو بهت بگم؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٨عصا زنان کنارم نشست و گفت:-اینکه اگه علاقه اي به خواهرم داري چرا ازش درخواست ازدواج نکردي؟چرا گفتی بیا صیغه ام شو؟!نیم نگاهی بهش کردم که خیره ام بود....چی باید می گفتم؟مگه به همین راحتی بود افشايِ رازي که تمام سعی ام روکردم کسی نفهمه؟دستی به چشم هام کشیدم و گفتم:-نمی تونم....صداي پوزخندش به حدي بلند بود که کامل به سمتش بچرخم ، سرم رو به معنیِ چیه تکون دادم که در حالی که تمامِسعی اش رو می کرد صداش پایین باشه ، غرید:-پس علاقه ات همه اش کشکِ! پس واقعا دوستش نداري....به من وعلاقه ام شک کرده بود؟چرا؟مگه چی کار کردم که اینطور نشون می داد؟عصبی شدم ، احدي حق نداشت به این قلبِ بی قرار که بی تاب می کوبید برايِ ترانه شک کنه ، تو صورتش غریدم:-تو حق نداري به علاقه ي من شک کنی.....من نعره زدم وگفتم دوستش دارم...حق نداري به این دوست داشتن شککنی!با انگشتِ اشاره اش به سینه ام کوبید و گفت:-آره...شک دارم....شک دارم که راضی شدم که اینجا بیایم که بفهمم چیه که تو میگی خواهرم رو دوست داري ولیغرورش رو به بازي می گیري؟!فکر نکن من احمقم یا سیب زمینی که با یه کلمه که بهم گفتی دوستش دارم خر بشمو دو دستی خواهرِ برگِ گلم رو بدم دستت......نه.....من با همین پايِ نصفه ونیمه می تونم صد تا مثه تو رو به بازيبگیرم!پس سعی نکن با دوتا دوست دارم وعاشقتم خواهرم رو گول بزنی که حتی اگه اون گول بخوره من اهلِ گولخوردن نیستم....من نمی ذارم کوچک ترین آسیبی به خواهرم بسه...فهمیدي؟!بلند شد ومقابل چشم هايِ مبهوتِ من عصا زنان از اتاق بیرون رفت....من چرا فکر کردم که سام کوتاه اومده؟ من چرافکر کردم که سام قبول کرده که من به خواهرش علاقه دارم؟!از پشت خودم رو رويِ تخت پرت کردم........هر روز یه سد براي رسیدن من به ترانه.......من چی کار کنم با این همهمشکل؟ که یکی یکی خودش رو نشون می ده؟اینطور که معلومه روزگارِ خوشی نخواهد بود....!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۴٩ساعت ها بود که تويِ سالن نشسته بودم وتو تاریکی به در ودیوار زل زده بودم......من ساعت ها بود با خودم طی کردهبودم که دیگه به حرفِ هیچ کس از ترانه دوري نمی کنم...مهم نیست که سام بهم تذکر داد ، مهم نیست که خودِ ترانهکنار می کشه ، برام این مهمِ که خودم چی می خوام....دیگه هیچ چی برام مهم نیست!پاورچین پاورچین به سمتِ اتاقِ ترانه رفتم....در باز بود ، نگاهی بهش کردم که تا رويِ چونه اش پتو رو بالا کشیدهبود.....لبخند زنان کنارِ تخت زانو زدم وخیره شدم به صورتش.....دستی رو که از پتو بیرون زده بود به آرومی تويِ دستمگرفتم و کف اش رو بوسیدم........گونه ام رو به کفِ دستش کشیدم که چشم هاش باز شد ، هول کرده بود که تند وآهسته گفتم:-نترس!کیانم!همونطور بهم خیره بود ، دستش رو فشردم و گفتم:-خوبی؟!لب هاش رو به زحمت از هم فاصله داد و گفت:-اینجا چی کار می کنی؟!دستش رو نوازش کردم و گفتم:-دلم برات تنگ شده بود...عیبی داره به زنم سر بزنم؟قبل از اینکه جواب بده بلند شدم وبه سمتِ در رفتم وبه آهستگی به چهارچوبِ در چسبوندمش وبستمش.برگشتم به سمتش که تويِ تخت نشسته بود و با اخم هایی در هم نگاهم می کرد...سعی می کرد صداش بالا نره،گفت:-مگه نمی دونی نباید بیاي سراغم؟!نباید برم سراغش یعنی چی؟ یعنی همون دوري کردن؟نه.....من مردِ دوري کردن نیستم!باپوزخند گفتم:-فکرش رو هم نکن!هیچ کسی نمی تونه منو وادار کنه که بهت نزدیک نشم!لطف کن سرو صدا راه ننداز!بهش نزدیک شدم ولبه ي تخت نشستم که خودش رو عقب کشید و گفت:-داري چی کار می کنی!؟بدون اینکه بهش نگاه کنم وهمینطور که پلیورم رو ازتن بیرون می کشیدم گفتم:-میخوام پیشِ زنم بخوابم...مساله ايِ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٠بازويِ دستی رو که می خواست پلیور رو رويِ زمین بندازه گرفت و ملتمسانه گفت:-آخه سام...پریدم بین حرفش و با خشم گفتم:-سام چی ؟می خواد چی کار کنه؟تو زنِ منی....می فهمی؟زنِ من!هیچ کس حق نداره برام تعیین کنه که ازت دور باشمیا بهت نزدیک بشم!درمونده نگاهم کرد ، دست کشیدم به موهاش و گفتم:-آروم باش....کاري به کارت ندارم که....لبش رو گاز گرفت....دلم می خواست بهش بگم گاز نگیر اون لامصب رو!چرا دل منو خون می کنی؟ ولی سکوت کردمونگاهم رو به زحمت به چشم هاش دادم.مردمک هاي توي نور می درخشید.....انگار می لرزید!من این لرزش رو نمی خواستم.....من اعتماد میخواستم!با صدايلرزونی گفت:-من ازت می ترسم..این دیگه زیادي بود...ترس از من زیادي بود......من هیچ وقت از حدم تجاور نکردم که ازم بترسه...خشمگین دست انداختمتو یقه ي سوییشرتش و تکونش دادم:-از چی می ترسی؟مگه چی کارت کردم که می ترسی؟دِ تو چه مرگته دختر؟!واین بار محکم تر تکونش دادم که صدايِ باز شدنِ زیبش با گشاد شدنِ چشمهاش یکی شد......تو همون نورِ کم چراغخواب می تونستم پوستِ تنش رو ببینم......باترس صدام گفت:-کیانمهر....ولی نگاهِ من خیره ي گردنبندي بود که رويِ پوستِ گلوش وبالاتر از سینه اش خودنمایی می کردم...خم شدم وگردنبندرو بوسیدم....کمی اونوتر رويِ قلبش رو بوسیدم وآهسته گفتم:-نمی گی سردِ دیوونه؟فقط سوییشرت پوشیدي؟مچ دستم رو گرفت وبا تضرع گفت:-کیان...تو رو خدا...از من ترسیده بود؟فکر می کرد با دیدنِ تنش از خود بی خود می شم ؟خندیدم ، آهسته خندیدم وزیپِ سوییشرتش روبالا کشیدم.....به چهره ي ترسیده اش نگاه کردم و نوك بینی اش رو گرفتم وکمی کشیدم....باخنده گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵١-چته؟چرا چشات داره می زنه بیرون؟وبعد دستم رو دورشونه اش حلقه کردم و تو آغوشم کشیدمش.....چه قدر خوب بود بعد از این همه مدت دوباره ترانه روبینِ بازوهام داشتن.....شقیقه اش رو بوسیدم وگفتم:-بگیربخواب دیوونه ي من....فقط به خوابیدن فک کن!دراز کشیدم ، چنگ زده بود به پیراهنم ، توي اون تختِ دونفره حتی نمی ذاشتم یک سانت ازم دور بشه.....من به تاریکیخیره موندم واون دستش رو هر چه بیشتر روي تنم می فشرد.بعداز چند دقیقه ازش پرسیدم:-چرا زیرش چیزي نپوشیدي؟سردت مگه نیست؟!کمی مکث کرد و فشارِ دستش رو رويِ سینه ام زیاد کرد ، با صدايِ ضعیفی گفت:-دوش گرفتم...گرمم بود....خندیدم ، این ترانه ي ضعیف هم دوست داشتنی بود!بیشتر به خودم فشردمش که گفت:-قول میدي کاري بهم نداشته باشی؟ازم قول می خواست؟ازم قول می خواست که چی کار نکنم؟که دست درازي نکنم بهش؟مگه دیوونه بودم که دستبندازم تو دخترانگی هاي دختري که تمام آرزويِ من بود؟!بازوش رو فشردم و گفتم:-به روح عزیز قسم می خورم کاري بهت نداشته باشم...فقط بهم قول بده منو از خودت محروم نکنی....من به بودنت نیازدارم!سکوت کرد...جوابی بهم نداد ، شاید سکوتش علامتِ رضایت بود ومن به این فکر کردم که شاید شمارشِ معکوس شروعشده باشه...شاید بعد از این سفر، شاید یه ماه بعدش...بالاخره باید می گفتم...باید می گفتم که چرا در حقش جفا کردم....می ترسیدم، می ترسیدم از واکنشِ ترانه ، می ترسیدم به نظرش معقولانه نباشه ولی امیدوار بودم تا اون روز انقدر بهموابسته وعلاقمند شده باشه که کنارم بمونه.........نفس هايِ عمیقش نشون دهنده ي خوابش بود.......آروم موهاش رو بوسیدم وزمزمه کردم:-خوبه حالا می ترسید وانقدر راحت خوابیده!!***ترانه:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٢چشم که باز کردم نگاهم به دو تاپلک بسته خورد..........لحظاتی بهش نگاه کردم تا ازگیجی خواب در بیام...یادم اومد کهدیشب کیانمهر به اتاقم اومد...مجبورم کرد کنارش باشم.....لب گزیدم...اگه الان سام بی هوا واردِ اتاق می شد من چه میکردم؟سعی کردم خودم رو از بازوهايِ پرقدرتش خلاص کنم که اون دوتا گويِ طوسی رنگ خودش رو نشون داد.....آروم گفت:-بخواب بلوط کوچولو....هنوز زودِ.....نفسی گرفتم...کاش این مرد می فهمید دیر وزود برام مهم نیست....کاش این مرد می فهمید من الان فقط می خوام ازاحتمالِ اینکه برادرم منو تو آغوشش ببینه فرار کنم...من می دونستم سام با وجودِ نرمشی که برابر کیان به خرج می دهدلش هنوز باهاش صاف نشد....از تقلاهام خندید ومن ماتِ چالی شدم که رويِ گونه ي سمت راستش پدید اومد...چرا من تا حالا ندیده بودمش؟!مگهمی شه این همه بی دقتی؟این مرد ماه ها کنار من زندگی می کرد ومن ندیده بودم وقتِ خنده گونه اش چال میندازه؟!دستی جلوي صورتم تکون داد و گفت:-میخِ چی شدي!؟از بهت در اومدم....در حالی که سعی می کردم نگاه بگیرم از گونه اش ،آهسته گفتم:-می خوام پا شم....لبخندي زد....دستش رو که پشت سرم گذاشت حس از تمام وجودم رفت...قول داده بود!بهم قول داده بود که اذیتمنکنه......صورتش که جلو اومد چشم هام رو بستم..قول داده بود..نترس!روحِ عزیزش رو قسم خورده بود....نترس!وقتی پیشونی ام رو بوسید راحت نفس کشیدم....دستی به موهام کشید وبعد دست هاش رو از دورم باز کرد.....ولی قبل ازمن خودش بلند شد ورفت......چه سخت بود بودن کنارش.....نه به خاطر آزار و اذیت هاش....به خطر اینکه اون مرد بود ومن یه زن!من مونث بودم و اون مذکر.......من پنبه بودم و اون آتیش! من از چیزهایی می ترسیدم که از گوشه وکنار شنیده بودم.نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.......دستی به موهام کشیدم و قبل از هر کاري بلوزي به تن کردم و بعد سوییشرت رو روش تنپوش کردم....به ساعت مچیم نگاه کردم که روي میزِپایه کوتاهِ کنارِ تخت بود....نزدیکِ نُه بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٣مامان حتما بیدار بود...سلانه سلانه از اتاق بیرون رفتم......کیانمهر روي مبل لم داده بود و سر به پشتیِ مبل تکیه زدهبود...لحظاتی نگاهش کردم و یه لحظه دلم تنگ شد براي چشم هاش.....ولی زود به خودم اومدم و لبم رو گزیدم و باخشم زیر لب براي خودم غر غر کردم:-دختره ي خر! چشم قشنگ تر از این آدم نبود که دلت براش تنگ بشه؟!سري با افسوس براي خودم تکون دادم و به سمتِ آشپزخونه رفتم...مامان همیشه اول صبح تو مقر فرماندهی اشبود.......حدسم درست بود حتی تو مسافرت هم دست از کارهاش بر نمی داشت...باحرارت داشت کارهاي صبحانه رو انجاممی داد...بالبخند گفتم:-سلام مامان جونم!سرش رو کمی بالا گرفت و با اخم گفت:-سلام.و بعد تیکه اي پنیر رو تويِ ظرف مخصوصش ریخت.بد خلق بود.....مگه چی کار کرده بودم که با اخم و تخم نگاهم می کرد؟متعجب پرسیدم:-چیزي شده مامان؟!نگاهم نکرد.....ولی من چشمم دنبالش بود......آروم گفت:-اول در رو ببند...در رو بستم وبهش نزدیک شدم.دوباره پرسیدم:-چی شده مامان؟با حرص چاقو رو تويِ ظرف پنیر پرت کرد و گفت:-پسره دیشب تو اتاقت چی کار می کرد؟ابروهام بالا پرید....مامان از کجا می دونست؟انگار سوالم رو از نگاهم خوند که با سرزنش گفت:-دیشب سر زدم بهت دیدم یه جوري تو رو تو بغلش گرفته انگار قرارِ در بري!نمی دونی چه قدر حرص خوردم تا نیامهمون لحظه بیدارتون کنم...!صبم که دیدم شازده داره خوشحال از اتاق میاد بیرون!کلافه بودم....به سازِ کی برقصم؟خدا چی کار کنم بین این همه بِکِش بِکِش؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۴به حرفِ کی دل بدم؟به حرفِ مادر وبرادرِ نگرانم یا به حرفِ کیانمهرِ محق؟!خودم هم می دونستم کیانمهر حق داره از من بخواد که کنارش باشم ، من زنش بودم هر چند موقت واین موقت بود کهمنو می ترسوند......ترس از آینده ام....بی حوصله گفتم:-چی کار کنم مامان؟ سرش جیغ بزنم نیاد طرفم؟!خواست چیزي بگه که سریع گفتم:-وایستا مامان! بذار منم بگم!آره...تو حق داري....کاملا حرفت درست! کلامِ شما طلا، متین!ولی من که نمی تونم از کسیکه شرعا شوهرمِ حالا چه به جبر و چه به اختیار دوري کنم!پس براي چی منو صیغه کرده؟ که منو بذاره یه طرف خودشبشینه یه طرف دیگه نگاهم کنه؟مامان سرخ شده لب گزید ، مچ دستم رو گرفت و فشار داد ، عصبی گفت:-ترانه...من می گم یه کاري کرده تو بگو نه!تو دلم به این همه یک بعدي فکر کردنِ مادرِ مهربونم خندیدم.......خنده اي که نشونه هاش رويِ لبم هم پدیدار شد...آرومگفتم:-نه مادرِ من!چرا من هر چی میگم فوري فکرت میره سمتِ اینکه یه بلایی سرِ من آورده؟ به روحِ عزیزش قسم خوردکه کاري به کارم نداره....فقط ازم خواست پیشِش باشم!مامان پوزخند زد و گفت:-تو هم باور کردي! وقتی بخواد کاري کنه که اصن مخش کار نمی کنه که عزیزش یادش بیاد!چه برسه قسم به روحش!خندیدم و دستم رو که هنوز تو حصارِ پنجه هايِ مامان بود بالا آوردم وپشتِ دستِ مامان رو بوسیدم...آروم گفتم:-مادرِ من....من هر چی تو این مدت از کیان نفهمیده باشم...اینو فهمیدم که عزیز وبی بی اش براش از هر چیزي مهمترن...اگه قرار بود بلایی به سرم بیاره اون موقع می آورد که کسی نبود نه تو این ویلا باوجودِ سام وکامی وتو! خواهشمی کنم مامان......من خودم می تونم از پسش بربیام...مامان چشم هاش رو بست و نفسش رو با پوفی از ریه هاش خارج کرد و گفت:-نمیدونم والا.....ولی مراقبِ خودت باش...نگرانتم!سري تکون دادم وبه سمتِ در رفتم ، قبل از اینکه بازش کنم گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۵-نباش.......من از پسِ کیان بر میام!خیالت تخت!***صبحانه تو سکوت خورده شد....حواسم پیشِ کیانمهري بود که سر به زیر نشسته بود وبا لیوانِ چایی اش بازي میکرد.........ترمه هم که مثلِ همیشه خواب آلود بود مدام چرت می زد وسرش یا رو بازوي کیان می افتاد یا کامی!هوا خوب بود....بادِ گرم می زد واین منو متعجب می کرد....هوا نزدیکِ ظهر به حدي گرم شد که مجبور شدیم کمی ازحجم لباس هامون کم کنیم...وهوايِ خوب همه مون رو براي خوردنِ نهار کنارِ ساحل متفق القول کرد....همونطور که داشتیم وسایل رو برايِ رفتن به ساحل جمع می کردیم ، برايِ شکستنِ سکوتِ آزاردهنده ي کیانمهر ، گفتم:-هوا خیلی گرم شده ها!انگار فهمید مخاطبمِ که سرش رو بالا گرفت وآهسته گفت:-آره...چش شد؟اینکه صبح خوب بود؟دوباره چی باعث شد از این رو به اون رو بشه؟زبونم رو رويِ لبم کشیدم و همونطور نگاهش کردم که لبخندِ محوي زد وگفت:-همیشه نزدیکِ بهار شمال اینطوريِ....یه بار می بینی انقدر گرمِ که مجبوري تی شرت بپوشی...یه بار انقدرِ سرد که بایدبغلِ بخاري شال وکلاه کنی..........بعضی اوقات انقدر دمِ عید هوا خوب می شه که فکر می کنی دیگه سرما تموم شدهوکلِ عید هوا آفتابی ولی هنوز یه ساعت از سال تحویل نمی گذره که بارون شروع میشه!لبخند زدم....نه به حرفهاش...بلکه به حرف زدنش....خوشحال بودم که به ساکت وصامت بودنش پایان داده بود....حصیر و بالشتک ها رو برداشت و گفت:-من میرم جامون رو پهن می کنم..شمام یواش یواش بیاین....هنوز قدمی بر نداشته بود که سام از پله ها پایین اومد و گفت:-صبر کن کیان....می خوام باهات حرف بزنم....صداش رو بلند کرد و کامی رو صدا کرد........حصیر ووسایل کیان رو به کامی سپرد وبعد همه مون رو راهی کرد......دستِترمه رو تو دستم فشردم و نگران بهشون نگاه می کردم.....کیان لبخندي زد و تا دمِ در همراهی ام کرد....آهسته گفت:-چته؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵۶آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:-دعوا نکنین ها!چشم هاش رو آروم باز وبسته کرد وگفت:-چشم....!!وبعد آهسته هلم داد و گفت:-تا شما بساطِ نهار رو آماده کنین ما اومدیم...در که بسته شد انگار نفسِ منم حبس شد.....با این حال به دنبالِ ترمه اي که دستم رو می کشید روانه شدم.......***کیانمهر:سام عصبی دستی به صورتش کشید و گفت:-مگه نگفته بودم به خواهرم انقدر نزدیک نشو؟این بار ساکت نمی موندم...این بار مثلِ خنگ ها نگاهش نمی کردم....این بار از حقِ خودم دفاع می کردم...دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:-چرا....ولی یادم نمیاد بهت گفته باشم چشم!پوزخند زد و رويِ مبل نشست ، دستی به موهاش کشید و گفت:-ولی فکر کنم انقدر حرفم قطعیت داشت که نیازي به چشم گفتنِ تو نداشت....باید اجراش می کردي....خونسرد روبروش نشستم.نگرانی اش رو درك می کردم...ترانه ؛ خواهرش بود...ناموسش بود...ولی منم شوهرش بودم!پاي راستم رو تکیه گاهِ پايِ چپم کردم و گفتم:-براي من نداشت......هر چی که تو بگی قرار نیست من بگم چشم!تو نظرِ خودت رو گفتی...منم نظر خودم رو دارم!عصبی داد زد:-حق نداري شب تو تخت خواهر من باشی!می فهمی؟خنده اي کردم.....غیرتش داشت خنده دار می شد!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٧از خنده ام آتیشی تر شد ، مثلِ فنر پرید ودلِ من ریخت برايِ پاِ عمل کرده اش وتو دلم به سرتقی این خونواده فحشدادم!عصبی گفتم:-بتمرگ سرِجات!انقدر گاردِ حمله نگیر!بذار اون پايِ بی صاحابت خوب شه بعد هی سمتم حمله کن!سرخ شده بود....رگِ گردنش ورم کرده بود!غیرت بود؟ولی چرا؟!امروز من عقب نمی کشیدم!امروز من مردِ عقب کشیدن نبودم!دست هاش رو مشت کرد و گفت:-دوست ندارم به خواهرم نزدیک باشی! دوست ندارم انقدر نزدیکش باشی!نفس گرفتم......بس بود صبر پیشه کردن وصدا رو بالا نبردن!غریدم:-انقدر خواهرم خواهرم نکن!خواهرتو زنِ من! اینو بفهم نفهم!سام هم مثل من غرید:-کدوم زن؟ زن چیه؟کشک چیه!؟اون فقط صیغه ي موقتِ توئه!صدام رو از تارهاي سوتی ام با تمام قدرت آزاد کردم وانداختم تو سرم وعربده زدم:-ولی من دوستش دارم! قبلا هم بهت گفتم! دوستش دارم!روي سینه ام با مشت کوبیدم....درست جایی که قلبی براي ترانه می کوبید ونعره کشیدم:-اینجا رو میبنی؟ توي این سینه ي لعنتی قلبِ ! قلبِ من! قلبِ منِ الاغ! قلبِ منی که خواهرت رو میبینم دست وپام روگم میکنم!نفس عمیقی کشیدم..........زبونم رو رويِ لبم کشیدم وآرومترادامه دادم:- من بدون خواهر تو نمیتونم ادامه بدم....می فهمی؟ تو حق نداري در موردِ زندگیِ من تصمیم بگیري.....نگرانی ات رودرك میکنم ولی نمیتونم قبول کنم!سام دستش رو محکم روي چشمهاش کشید و گفت:-لعنت به دوست داشتنِ تو که روحیه ي خواهرم روبه گند کشیده...لعنت به تو مرد!پوفی کرد وبهم خیره شد.........آهسته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٨-آخه این چه دوست داشتنیِ؟!آخه این چه عشقیه!؟ اصلا متوجهی با ترانه چی کار کردي؟!می گی دلیل داري....پس کودلیلت؟ نمیخواد به ترانه بگی....به من بگو که مثه دیوونه ها هزار تا فکر جور واجور نکنم هرثانیه از شبانه روز و نگرانیمثه خوره وجودم رو بخوره!چی باید می گفتم؟چی داشتم بگم؟به کی؟به سام؟!درمونده روي مبل نشستم....سرم روبین دستهام گرفتم و گفتم:-بعضی حرف ها رو نمی شه جار زد...بعضی چیز ها رو نمی شه فریاد کرد...بعضی درد ها رو نمیشه به همه گفت...بابابفهم منم آدمم!منم دل دارم...این دلِ بی صاحابِ من گیر کرده پیشِ خواهر توئه خشک مغز متعصب که نمی ذاري منپیشِ زنم باشم!دِ بفهم!روبروم نشست...باز هم مثه دقایقی قبل ولی هر دو خمیده.......سام آهسته وآروم گفت:-می دونی؟ بعضی وقت ها انقدر ازت متنفر میشم که میخوام سر به تنت نباشه...از روزي هم که اونطور عربده کشیديوگفتی خواهرم رو دوست داري.....چی بگم که ازصداقتت خوشم میاد.....!!پوزخند زدم که ادامه داد:-ولی هر چی باشه نمیخوام با احساساتِ خواهرم بازي بشه...نمی خوام عذاب بکشه....کلافه از این دورِ باطل دست کشیدم به پیشونی ام وگفتم:-داري چرت میگی...به خدا داري چرت می گی....من که گلوم رو پاره می کنم و میگم دوستش دارم بعد میام عذابشبدم!؟سکوت کرد ، به موهاش چنگ زد...دست کشید به لبش....چشم هاش رو باز وبسته کرد وبعد از مکث طولانی گفت:-پاشو بریم بیرون...تا برسیم به بچه ها حرف می زنیم...بلند شد ومنم به پاش بلند شدم...آهی کشیدم از این همه دردسر!بی حرف کنار هم قدم می زدیم که سام سکوت رو شکست:-ترانه رو خیلی دوست دارم...نه فقط به خاطر اینکه خواهرمِ،واسه خاطر اینکه دوستم هم حساب میشه.....من با ترانهشیطنت کردم!یادمِ هر وقت خواستم فوتبال بازي کنم ترانه هم کنارم بود.........لبخند تلخی زدم....خیلی خوب بود که خواهرِ آدم دوستش هم باشه.....ولی خواهرايِ من حتی همون خواهرانه هم باهامرفتار نمی کردن...نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۵٩-خواهر داشتن خیلی خوبه....نه؟؟نگاهش به جلو بود...به دریایی که از دور معلوم بود....به خانواده اي که جلويِ دریا اتراق کرده بودن و دختربچه اي کهمدام ورجه وورجه می کرد...سر تکون داد وزمزمه کرد:-خیلی!حسرت زده گفتم:-خوش به حالت!منم به روبرو خیره شدم و گفتم:-خوش به حالت که خونواده داري!که مادر وپدر داري....که خواهر وبرادر داري....!حسش چیه وقتی پدر و مادرت براتاسباب بازي می خرن؟می دونی سام؟من همیشه چشمم به دستِ پدر ومادرم بود....پدر ومادري که از جونشون می گذشتنبرايِ بچه هاشون......ولی من به چشمشون نمی اومدم....سام ایستاد ، نگاهم کرد و گفت:-ترانه یه چیزایی بهم گفته...سرم رو تکون دادم وجهتِ مخالفش رو نگاه کردم وگفتم:-سام من آدمی نیستم که بتونم ظلم کنم...که کسی رو اذیت کنم....من آدمی نیستم که کسی رو که دوست دارم اذیتکنم!***حرکت کردم ودر همون حال پرسیدم:-از کجا میدونی که من پیشِ ترانه بودم؟شاید نبودم!پوزخند زد ودکمه هايِ پیراهنش رو بیشتر، تا رويِ سینه اش باز کرد و گفت:-مامان حالش گرفته بود.....نمی خواست بهم بگه...پا پیچش شدم بهم گفت که دیشب به ترانه سر زده که تو رو دیده تواتاقش...صبم که با نیشِ باز زدي از اتاقش بیرون!لب گزیدم...یعنی مادرِ ترانه منو تو چه حال دیده؟احساس کردم گرمم شد...بعضی اوقات ، شرم بدترین دردِ یه آدم میشه!!سام که عصا زنان پا به پاي من می اومد ، بی ربط پرسید:-چه جوري که این فامیلتون ساحل رو هم حصار کشی کرده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٠نیم نگاهی به بلوك هایی کردم که تا ساحل رو تو محاصره ي ملکِ شخصی گرفته بودن وبعد سر به پایین جواب دادم:-اون موقع که این خونه رو می ساختن زیاد در بند این چیزها نبودن......ولی الان حتی اگه خودِ شهرداري چیزي بهشوننگه ، خودشون باید عقب نشینی کنن.....یه مدت دیگه که دریا جلو بیاد خطرناك میشه...سرم رو بالا گرفتم....دوست داشتم باهاش حرف بزنم...با یه مرد مثل خودم...مثل خودم که نه!سام خیلی با من تفاوت داشت...سامیار چیزهایی رو داشت که من یه عمر حسرتشون رو خوردم....بغض کردم...دستِ خودم نبود...این روزها بغضم هم مثه اشکم دمِ مشکم بود!با صدایی که از سعی ام براي مخفی کردنِ بغضم گرفته بود ، گفتم:-سام...قدر خونواده ات رو بدون...قدرِ مادرت...پدرت...خواهرا وبرادرت....قدرشون رو بدون حتی اگه گاهی سرت دادمیزنن....سرت غر میزنن...ولی حداقلش اینه که وقتی یه نوزاد نارس بودي رهات نکردن....آب دهنم رو فرو خوردم ونگاهش کردم......با غصه گفتم:-قبول دارم....ترانه رو دوست داري...نگرانی...ولی به والله قسم....انگشتِ اشاره ي دستِ راستم رو به سمتِ آسمون گرفتم و گفتم:-به همون خدایی که اون بالاست قسم......ترانه رو از جونم بیشتر دوست دارم ولی نپرس چرا! تو رو به همون ترانه قسمنپرس چرا! چون الان نمیتونم بگم ، قبل از اینکه خودِ ترانه بفهمه ازم نخواه!روبروم ایستاد....دقیق نگاهم کرد...موشکافانه.....آهسته گفت:-امیدوارم دلیلت قانع کننده باشه....نفس عمیقی کشیدم...منم امیدوار بودم...منم امیدوارم بودم که به چشم ترانه قانع کننده بیاد...سر تکون دادم و گفتم:-منم....دوباره قدم برداشتیم...نیم نگاهی به زانوي سام انداختم که این روزها به چشم می دیدم راحت خم وراست می شد...دردداشت گاهی ولی یه پايِ سالم بود!چند متريِ اتراق که رسیدیم روبه سام گفتم:-فقط ازم نخواه که از ترانه دور باشم...که نمی تونم..قبل از اینکه سام چیزي بگه ترمه با ذوق و شوق روبرومون ظاهر شد وگفت:-کیان جون.....میگما.....اینجا جون میده واسه برنزه کردن!پایه اي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶١چشمهايِ درشت شده ام رو به سمتِ سام چرخوندم که می خندید ، با خنده گفتم:-به جاي اینکه هی به جونِ من غر بزنی یه کم جلو اینو بگیر!دست انداختم زیرِ بازوهايِ ترمه که این روزها نمی دونم چرا زیاد بودنِ وزنش بیشتر به چشمم می اومد!دست هاش رو دورِ گردنم حلقه کرد و گفت:-واسه چی جلو منو بگیره؟مگه بدِ آدم اطلاعات داشته باشه!؟گونه ي گل انداخته اش رو بوسیدم و پرسیدم:-شما در موردِ چیز دیگه اي اطلاعات ندارین!؟خندید و با دست هايِ سفیدش شروع کرد به شمردن و گفت:-چرا ندارم؟در موردِ سیستم هاي بانکداريِ نوین ، در موردِ روش هايِ جدید درمانِ سرطان ، در موردِ ابر رایانه ها ، درموردِ روش هاي مالیات تو کشور هايِ مختلف ، در موردِ اقوامِ ایرانی ، در موردِ مدِ آمریکا ، در موردِ راك ، در موردِ شیوههاي جدید بنداندازيِ بانوان...خندیدم....ترمه برايِ هر خونواده اي نویدِ شادي و نشاط بود.....نفسی گرفت و گفت:-بقیه اش رو هم بگم!؟بینی ام رو به گونه اش کشیدم و گفتم:-نخیر....همون چند تا بس بود.....می ري بازي؟!سر تکون داد و چند لحظه بعد زمین گذاشتمش.....کنارِ ترانه رويِ حصیر نشستم.....نگاهی بهم کرد وبا نگرانی پرسید:-سام چی کارت داشت!؟دعوا که نکردین!؟دستش رو گرفتم و گفتم:-نه.....واسه چی؟ یه کم حرفِ مردونه بود که زدیم...تو چرا انقدر نگرانی؟!سري تکون داد و گفت:-هیچی.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٢دستش رو رها کردم وبه آسمونِ صافِ بالايِ سرم خیره شدم ، کِی این همه تلاطم تموم می شه؟!***با لبخند لیوان چاي رو از دستِ تهمینه خانم گرفتم وزیرِ لب تشکر کردم.ترمه آروم رويِ پام خوابیده بود........خدا رو شکر می کردم از این صمیمیتِ ترمه با خودم....حداقل تو این خانواده از همهبهتر بود باهام....طعمِ وجودِ یه خواهر کوچکتر رو بهم می چشوند...دست کشیدم به موهاش و کاپشنم رو بالاتر کشیدمرويِ تنش.......مقداري چاي نوشیدم که انگار هوا گرفته تر شد....سرم رو بلند کردم وبا دیدنِ ابرهاي تیره که به هم نزدیک می شدنگفتم:-بهتره کم کم جمع کنیم بریم تو.....هوا داره ابري میشه...ممکن بارون بیاد...تهمینه خانم هم حرفِ من رو تایید کرد وظرفِ چند دقیقه آماده ي برگشتن به خونه شدیم....سبد رو تو دستم گرفتم وروبه ترانه که آروم کنارِ دریا قدم می زد گفتم:-بریم دیگه...برگشت ، لبخندِ نادري زد وگفت:-شما برین منم نیم ساعت دیگه میام...می خوام یه خرده اینورا بگردم.ذوق زده از لبخندِ شیرینش ، منم لبخند زدم و گفتم:-باشه.....پس فقط زود بیا.....فک کنم بارون بگیره....این هوا ، هوايِ بارشِ.سر تکون داد و من پر از شورِ عشق با سري افتاده دنبالِ بقیه روانه شدم و از بین شمشاد ها عبور کردم.سبد رو رويِ کابینت گذاشتم و از تهمینه خانم پرسیدم:-خب خانم کاري ندارین؟من برم؟همونطور سرگرمِ چاي دم کردن گفت:-نه مادر...برو....هنوز از درآشپزخونه خارج نشده بودم که صدايِ زنگِ موبایلم بلند شد....دست کردم و از جیبم بیرون کشیدمش...با دیدنِ اسم حسین ، فوري جواب دادم:-جانم داداش؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٣-سلام بر رییسِ فراري...کویان کویان دَري آداش!؟(کجاها هستی داداش؟)خندیدم......پدرسوخته اي زیر لب نثارش کردم و گفتم:-کارت رو بگو بابا....چند لحظه اي خندید وبعد گفت:-آقا ما تا دو ساعت دیگه می رسیم.تعجب کردم...قرار نبود حسین وکیمیا به این زودي ملحق بشن به ما...هنوز زود بود!باتعجب گفتم:-امروز؟مگه تو اون شرکت کار نداري؟!بازهم خندید وباز این خصیصه ي خوش خنده بودنش داشت رو اعصابم راه می رفت!با خنده گفت:-تعطیلش کردم رفت!فکر کردي من میذارم تو تنهایی اونجا خوش بگذرونی؟خیال خام است برادرا!گوشه ي ابروم رو خاروندم و با تاسف گفتم:-حالا می فهمم چرا اصرار کردي بیایم...نگو آقا دلِ خودش رو صابون زده بود!باز هم خندید واین بار من حرصی گفتم:-اي کوفت!چته؟مگه جوك دارم برات تعریف می کنم مَرد!؟خندید و گفت:-حرص نخور شیرت خشک میشه!داریم میایم...دو ساعت دیگه می بینمت...فرش قرمز یادت نره اخوي!وقطع کرد....پوفی کردم...شاید اومدنِ حسین جو رو بهتر می کرد ولی قرارمون این نبود...روي مبل نشستم و رو به سامگفتم:-زلزله داره میاد!باتعجب نگاهم کرد و گفت:-از کجا فهمیدي؟چند ریشتري؟خندیدم و سرم رو به پشتی مبل تکیه زدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۴-بابا زلزله ي واقعی که نه....حسین رو می گم...دوستم.....که قرار بود بعد خودش روبهمون برسونه...ناکِس شرکت روپیچونده.....تک خنده اي کرد وبا اشاره ي ابرو گفت:-شباهتِ عجیبی به تو داره!چیزي نگفتم و چشم بستم تا لحظه اي آروم بگیرم....نمیدونم این چشم بستن ، چاي خوردن ، حرف زدن چه قدر طول کشید که ترانه نیومد....زمانی به خودم اومدم که یک ساعتِ تمام بود ترانه بیرون بود و بارون گرفته بود...شاید ترانه اومده بود ومن حواسم نبود....شاید ندیدمش که رفت به اتاقش......اخم کرده به سام گفتم:-ترانه اومد داخل؟!سام که خمارِ خواب بود با خواب آلودگی گفت:-هان؟کی....تري؟نمیدونم......... ندیدمش ....به سمتِ پنجره رفتم وچشم چرخوندم...دیدمش...همون جسمِ مچاله شده اي که کنار ساحل نشسته...بی معطلی بیرونزدم وبا عجله به سمتش رفتم..با صداي بلند گفتم:-ترانه؟تران!تکونی خورد که از همین فاصله دیدم ولی از جاش بلند نشد....سرعت پاهام رو زیاد کردم وبهش نزدیک شدم...کنارشزانو زدم ، رنگ پریده بود..تمامِ وجودش زیر شلاقِ بارون خیس بود..دست انداختم دورِ شونه اش و با هول گفتم:-ترانه؟عزیزم چرا نیومدي تو؟!بی رمق سرش رو به سینه ام تکیه زد و آهسته گفت:-چرا انقدر زندگی سخته؟دست زدم به پیشونی اش شاید تب داشته باشه ولی تنش سرد بود به جاي داغ بودن.....شقیقه اش رو بوسیدم و گفتم:-دیوونه ي من....سختی زندگی رو ولش کن......تو چرا به خودت سخت می گیري؟!دست انداختم زیر زانوهاش وبا کمی سختی بلندش کردم.....با قدم هایی سنگین به سمتِ خونه رفتم.......تهمینه خانم کهاز دور تماشامون می کرد با ترس در رو باز کرد وبه گونه اش کوبید و گفت:-چی شده؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۵ترانه رو بیشتر به خودم چسبوندم ؛ خواستم جوابی بدم که چنگ زد به پیراهنم و نگاهم رو متوجه خودش کرد ، آرومگفتم:-جونم؟گونه اش رو به سینه ام کشید و گفت:-میخوام برم حموم.به تهمینه خانم نگاه کردم که گفت:-تو ببرش ، من لباس هاش رو میارم...زیرِ نگاه هاي نگرانِ برادرهاش ترانه رو به حموم رسوندم....خواستم داخل برم که گفت:-بذارم زمین.....خودم میرم.....مخالفتی باهاش نکردم....کمی خم شدم و آروم پاهاش رو به زمین رسوندم...قبل از اینکه بره داخل حموم با نگرانیپرسیدم:-چی شده ترانه؟خوبی؟می تونی خودت بري؟نگاهم کرد...باز هم لبخندي زد که نفسم رو تو سینه حبس کرد و گفت:-آره...ورفت....!!کلافه جلويِ حموم رو زمین نشستم وسرم رو بین دست هام گرفتم تا اینکه تهمینه خانم هول ودستپاچه ونفس نفسزنان رسید و گفت:-اِ مادر چرا اینجا نشستی؟پاشو برو تو سالن شاید بچه ام کاري داشته باشه بتونه راحت بهم بگه...درمونده نگاهش کردم...یعنی تقصیر من بود؟من تو زندگی اش اضافه بودم که به این روز انداخته بودتش؟!چرا وقتیبارون گرفت نیومد داخل؟ اصلا چرا انقدر بیرون موند؟به چی داشت فکر می کرد که متوجه گذر زمان و خیسیِ زمیننشد!؟آهسته گفتم:-برم؟!انگار درك کرد چه قدر پریشونم که لبخند زد و گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶۶-آره مادر...برو....این دختر من همیشه همینطوري سر به هوا بود....برو تو سالن خودت هم کم خیس نشدیا....من کم خیس شده بودم...در برابرِ خیسی ترانه اصلا خیس نشده بودم.....زار و سنگین بلند شدم و خودم رو کشان کشان به سالن رسوندم......سام به عصاش تکیه زده بود و لب می گزید...کامیهم روي مبل نشسته بود وسر به زانوهاش چسبونده بود.....با شنیدنِ صداي قدم هام هر دو هوشیار شده نگاهم کردن......سام با نگرانی پرسید:-چشِ؟!شونه بالا انداختم...بی رمق نالیدم:-نمیدونم.....تنِ خسته ام رو به سمتِ بخاري کشوندم........به دیوار تکیه زدم و به پایین سریدم......کامیار با عصبانیت گفت:-اصن چرا گذاشتی بیرون بمونه؟ تو که خوب بلدي زورِ بازوت رو به رخ بکشی؟خب می خواستی دستش رو بگیريوبیاري تو خونه دیگه!هیچی نگفتم...سام هم پاسخی نداشت...ولی من که نمی دونستم ترانه می خواد زیرِ بارون بمونه....ترانه ي من چش شد که بی توجه به بارش آسمون همونطور دمِ ساحل نشست!؟بالاي سرِ ترانه اي نشسته بودم که پیچیده تو شال وکاپشن و پتو به خواب رفته بود....آروم موهايِ روي پیشونی اش روکنار زدم و نگاهش کردم....دماغش سرخ شده بود.......کمی شال رو بیشتر سمتِ صورتش کشیدم.....مادرش که سمتِدیگه نشسته بود گفت:-دیگه خوابیده....بریم که نکنه یه وقت خوابش به هم بخوره....سرتکون دادم....مادرش که پاشد ، از فرصت استفاده کردم و بوسه اي کوتاه رو پیشونی اش زدم....بعد برخلافِ میلِ سرکشم که بی نهایت دوست داشت بشینه و زل بزنه به ترانه بلند شدم وبه دنبالِتهمینه خانم اتاق رو ترك کردم....در حالی که نگاهم پشتِ پلک هايِ بسته ي ترانه گیر کرده بود...حسین کنارِ بخاري زانو زده بود ودست هاش رو به هم می مالید...تقریبا نیم ساعتی بود که رسیده بودن....همون زمانیکه من نگران به دیوارِ اتاق تکیه زده بودم و تهمینه خانم با غر غر ترانه رو مثل پیله می پیچید بین لباس هايِ گرمش.....کیمیا که کنارِ ترمه نشسته بود با نگرانی پرسید:-خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٧سر تکون دادم و کنارِ حسین نشستم........تهمینه خانم به جايِ من جوابِ مفصلی به کیمیا داد....حسین نگاهی به من کرد و آهسته گفت:-چرا زیرِ بارون موند؟نگاهش کردم...خوب می شد اگر خودم هم می دونستم ولی دریغ از یک کلمه که بتونم از زیرِ زبونِ ترانه بیرون بکشم....سرتکون دادم...مثل چند ثانیه پیش...زانوهام رو بالا کشیدم ، دستم رو دورِ زانوهام قفل کردم و پیشونی ام رو بهشون چسبوندم...برام مهم نبود بقیه چی می گن ، صداشون رو نامفهوم می شنیدم که باهم صحبت می کردن..براي من ترانه اي مهم بودکه اونطور زیرِ بارون مثه یه گنجشک خیس وبی پناه شده بود...گنجشکی که تازه پرواز رو یاد گرفته بود وهنوز بالِپریدنش خوب نبود......مونده بود زیرِ بارونی که بی رحمانه و بدون توجه بهش دنیا رو خیس می کرد.....آه کشیدم...شاید تقصیر من بود..شاید نباید انقدر بهش استرس وارد می کردم...شاید نباید به زور می خواستم که کنارمبمونه....ولی اگه اعتراض داشت که بهم می گفت.....یه کسی تو وجودم بهم نهیب زد که مگه تو میذاشتی؟کسی به مخالفت باهاش بلند شد و گفت که بهش فرصت داد!نمی خواستم جنگ و جدل وجدانم رو بشنوم......سر بلند کردم و به سقف خیره شدم.....حسین دستی به شونه ام زد و گفت:-پاشو برو یه چرت بزن...حالت جا میاد...حداقل انقدر فکر نمی کنی که مثه مرغِ سر کنده بال بال بزنی....لبخند محوي به نشانه ي تشکر زدم و بلند شدم......نگاهی به بقیه کردم که هر کدوم سرگرم بودن....بی هیچ حرفی خودمرو به اتاقی که سام استراحت می کرد رسوندم......زیر پتو خزیدم و چشم بستم به امیدِ اینکه شاید چند ساعتِ دیگه ترانه برام حرف بزنه.....***نه تنها چند ساعت بعد بلکه روز بعد هم ترانه کلمه اي بهم نگفت....روبروش نشستم وبه چشمهايِ خمارش نگاه کردم که به بخار چاي خیره شده بود....کیمیا دست در دست ترمه کنارِ ما ایستاد و گفت:-حالا جدي نمیاین؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٨به ترانه نگاه کردم که با دلخوري سري به نشانه ي نه تکون داد...لبخندي به کیمیا زدم و گفتم:-نه.....ترانه دیروز به اندازه ي کافی تو بارون وسرما مونده....یکی دو روز داخلِ خونه بمونه براش بهتره...بعدش همه جامی برمش....ترانه دستی به پیشونی اش کشید و گفت:-بابا من که چیزي ام نیست......تب که ندارم...پریدم بین حرفش وبا غیظ گفتم:-آره ارواح شکمت! پس من بودم که نیم ساعت پیش تموم استخونام درد می کرد؟چشم غره اي بهم رفت و شالش رو محکم تر دورِ خودش پیچید.......تمام تلاشم رو کردم که خنده ام رو کنترل کنم....بهکیمیا که با لبخند به جر وبحث ما گوش می داد گفتم:-برین خوش بگذره بهتون....ترمه براي دلجویی دست انداخت دورِ گردنِ ترانه و گونه اش رو بوسید و گفت:-آجی قول میدم برات یه ماهیِ سه دمِ خوشگل بخرم....ترانه لبخندي زد ودستِ ترمه رو بوسید...دوست داشت براي خریدِ لوزامِ هفت سین و تماشايِ شهر بره ولی مننذاشتم...دوست نداشتم سرماخوردگی اش بدتر بشه...هرچند حالش چندان هم خوب نبود که بخواد بدتر بشه ولی خودشقبول نداشت وپهلوان وار می گفت من خوبم!یک به یک آماده و لبخند به لب خداحافظی کردن و رفتن......ترانه هم هر لحظه غمگین تر نگاهم می کرد به امیدِ اینکهاجازه بدم بره......بدشانسی اش هم این بود که تهمینه خانم به طور کاملا خودجوش با من موافق بود!ترانه رو به مادرش که کیف به دست داشت چادرش رو رويِ سرش مرتب می کرد گفت:-مامان قول میدم خوب خودم رو بپوشونم...اما تهمینه خانم نچ نچ کنان بهش نزدیک شد وگفت:-نه مادر...تو حتی بري داخلِ بخاري هم نمی ذارم بیاي!همین الانم داغی...یه چند ساعت بخواب...چایی دارچینبخور...اگه خوب نشدي کیان می بردت دکتر.....بدخلقی هم نکن......مادر در نمیریم که...مثه بچه هاي دوساله هی اینوراونور می شینی دست وپات رو جمع می کنی....فردا که بهتر شدي می ریم...ترانه نا امید پوفی کرد و گونه ي مادرش رو بوسید که تهمینه خانم غر غر کرد:-حالا بیا ببین می تونی دمِ تحویلِ سال ما رو هم سرما بدي؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢۶٩ترانه گرفته خندید و مادرش رو تا دمِ در بدرقه کرد....اما دیگه بهم نگاه نکرد...همین که صدايِ موتور ماشین اومد که ازحیاط خارج شد به سمتِ پنجره رفت و به بیرون زل زد.....خندان از این همه سرتقی اش بهش نزدیک شدم و آروم دمِ گوشش گفتم:-این باشه تنبیه شما تا یه ساعت زیر بارون نشینی.....صداي بغض دارش رو که شنیدم متعجب ومبهوت نگاهش کردم:-دوست داشتم برم.......میخواستم برم سبزه بخرم...همه اش تقصیر توئه!سرم رو از رويِ شونه هاش رد کردم و مماسِ نیم رخش بهش نگاه کردم و متعجب گفتم:-ترانه؟بچه شدي؟!چونه بالا انداخت........دست انداختم دورِ کمرش و از پشت در آغوشش گرفتم...آهسته گفتم:-آخه بلوط کوچولويِ من....بري بیرون بدتر سرما می خوري....چرا الکی بهونه می گیري؟!چیزي نگفت و منو متعجب از رفتارش گذاشت....ترانه اي که ظرفِ همین چند ساعت شناختم با ترانه ي دیروز وروز هايقبل فرق می کرد.......انگار دختر ها هر چند سال که بزرگ بشن ، باز هم روزهایی هست که بشن همون دختر کوچولوهاییکه دمِ عید با ذوق و شوق آماده می شدن ودستِ مادر وپدرشون رو می گرفتن و براي جمع کردن هفت سینِ سفره يتحویلِ سالشون سر به بازار می زدن.......تو فکربودم که با شنیدنِ صدايِ گرفته ي هیجان زده اش تکونی خوردم:-کیان! اونجا رو!ردّ انگشت اشاره اش رو گرفتم...چشم هام رو تنگ کردم و موجودِ سفیدِ کوچیکی رو دیدم که زیرِ یکی از شمشادها پر پرمی زد....ترانه با دلسوزي گفت:-گنجشکِ؟!عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.....گنجشکِ سفید؟اونم به این سفیدي؟!قبل از اینکه جوابش رو بدم مثه تیري که از چله رها می شه از آغوشم بیرون اومد وبه سمتِ در رفت که سراسیمه بهدنبالش رفتم وبازوش رو گرفتم و گفتم:-کجا؟؟؟؟خیلی حالِ خوبی داري که اینطوري میري بیرون؟وایستا من میرم ببینم چیه؟!ناراضی نگاهم کرد ولی من راضی از این آرامش بازگشته ي ترانه که ازم دوري نمی کرد و حتی باهام به ملایمت رفتارمی کرد تن به بارونی سپرم که نم می زد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٠به سمتِ شمشاد ها رفتم وکمی گشتم تا مکانِ موردِ نظر رو پیدا کنم...بالاخره دیدمش......رويِ دو زانو نشستم و نگاهمرو دادم به فنجی که که زیرِ بارون مونده بود...دست دراز کردم و پرنده رو که سعی می کرد ازم فرار کنه بینِ پنجه هاماسیرش کردم....تو همون نگاهِ اول بالِ زخمی اش توجه ام رو جلب کرد...برگشتم وبه چشمم به ترانه اي خورد که جلوي در ایستاده بود.سرزنش وار صدام رو بلند کردم و گفتم:-برو تو ترانه!نمی میرم که!میام داخل دیگه!قدم تند کردم وبه سمتش رفتم که با ذوق گفت:-کو؟ببینمش!ابروهام بالا پرید از این همه تغییر!این ترانه بود؟چرا این همه متفاوت؟این دختر که این همه ذوق توي کلمه هاش به کارمی برد ترانه بود؟به کله ي فنج که از لابلاي انگشت هام بیرون زده بود و آروم نق نق می کرد نگاه کرد و گفت:-اوخی...چیه؟خندیدم....ترانه برام جالب شده بود...این ترانه که امروز تبدیل به دختربچه اي 7ساله شده بودم برام جدید بود!!نگاهی به پرنده ي اسیر بین دست هام کردم و گفتم:-فنج!میشه بري یه سبد بیاري با یه مقدار کاغذ یا روزنامه که زیرش بذاریم!؟سرتکون داد وبینی اش رو بالا کشید...پرسید:-براي چی؟!به سمتِ بخاري رفتم و گفتم:-واسه اینکه این بی خانمان رو صاحبِ خونه کنیم...همینطوري که نمیتونیم تو دستمون نگهش داریم!آهانی گفت وبه سمتِ آشپزخونه رفت........چنددقیقه بعد برگشت وکنارم زانو زد وگفت:-اینا رو از توي کابینت آخريِ کشیدم بیرون...سبدِ انگاري کهنه اس...این گوشه هاش یه مقدار ترك خورده....وبعد با دستمال کاغذي بینی اش رو گرفت....چشم هاش تب دار بود ولی به روي خودش نمی آورد........سبدِ در دار روروبرويِ من گذاشت و مقداري روزنامه ي چروك رو داخلش مرتب کرد وگفت:-خوبه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧١سرتکون دادم وپرنده ي بیچاره رو که بلند بلند اعتراض می کرد به اسارتش بین دست هام ، رها کردم....حالا بالش بهترمشخص بود...کمی از پرهاش ریخته بود و زخمی بود....ترانه با دلسوزي گفت:-شکسته؟دست گذاشتم زیر پرش وکمی تکونش دادم که فنجِ سفید که عجیب موردِ علاقه ي ترانه شده بود بالش رو راحت جمعکرد......کمی اخم کردم وهمونطور که داشتم به زخمش نگاه می کردم گفتم:-فک نکنم...احتمالا وقتی داشته از قفس فرار می کرده به جایی خورده اینطوري شده...شایدم صاحبش دیده بالشاینطوريِ خودش آزادش کرده...ترانه متعجب با نوكِ انگشتش رويِ سر فنج کشید و گفت:-مگه تو قفس بوده!؟این بار من بودم که باتعجب بهش نگاه می کردم ، با چشم هاي گشاد شده گفتم:-تو واقعا نمی دونی که فنج پرنده ي قفسیه؟ اصلا هیچی در موردش نمی دونی؟!سري به معنی نه تکون داد وآهسته پرنده رو نوازش کرد.....روبه ترانه گفتم:-اول پاشو دستت رو بشور...دوم با گوشی ام به حسین اس ام اس بده اگه تونست اَرزَن بخرهاین بار چیزي نپرسید و بلند شد....درِ سبد رو بستم و خودم هم بلند شدم.....چندلحظه بعد ترانه با صورتی خیس ودستهایی که با دستمال کاغذي خشک می کرد پیداش شد و گفت:-موبایلت کو؟میزِ عسلی رو نشون دادم وگفتم:-اونجا.....راستی چرا صورتت خیسِ؟!شونه اي بالا انداخت و ازکنارم عبور کرد...درهمین حین گفت:-هیچی....صورتمم یه آبی زدم.....بعد از اینکه دستم رو شستم ،به سالن برگشتم....ترانه رويِ مبل توي خودش جمع شده بود،کنارش زانو زدم و گفتم:-خوبی ترانه؟گرفته نگاهم کرد....آروم گفت:-خوبم.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٢خواست بلند بشه که دست گذاشتم رويِ شونه اش و گفتم:-بخواب من برم برات یه قرص بیارم..بهترنشدي میریم دکتر....کاش با بقیه می رفتیم که ببرمت دکتر....عجب کاريکردم.پاشدم و با پوفی که به شدت از سینه ام خارج شد به سمتِ آشپزخونه رفتم.....لیوانِ آبِ ولرمی رو همراه با قرصِسرماخوردگی براش بردم...بازم کنارش زانو زدم ودست گذاشتم زیرِ شونه هاش وبلندش کردم.....قرص رو از پوشش درآوردم وبه دستش دادم....لیوانِ آب رو به لبش نزدیک کردم و آهسته گفتم:-کله شقِ لج بازِ دیوونه!هی بهش می گفتم تو تختت بمون گوش نمیده!تب داري دختر!تنت داغِ!چیزي نگفت.....واین مظلوم شدنش دلم رو به درد می آورد....کمی خودم رو بالا کشیدم وبین ابروهاش روبوسیدم...همونطور بهش گفتم:-بهتره بري تو اتاقت...باصداي که بیش از پیش گرفته بود گفت:-پس گوگولی چی!؟با تعجب گفتم:-گوگولی چیه!؟کم رمق خندید و گفت:-فنجِ دیگه...خندیدم وکمکش کردم که بلند شه.....همونطور که با قدم هايِ کوتاهش ،هماهنگ کنارش راه می رفتم گفتم:-بابا شما دخترا چرا اینطوري این؟بذار یه روز بمونه کنارت بعد اسم بذار براش!حرفی نزد.....تمامِ مدتی که تو تخت دراز کشید ، بالش رو زیرِ سرش مرتب کردم و پتو رو تا زیرِ چونه اش کشیدم کلمهاي حرف نزد.....بلند شدم که بیرون برم که گفت:-کیان؟برگشتم وبهش نگاه کردم.....به پهلو شد و آهسته زمزمه کرد:-ممنون........دستی به گردنم کشیدم و به ساعتِ مچی ام نگاه کردم....یک ساعتی بود که پشتِ درِاتاق ترانه خوابم برده بود. کش وقوسی به تن خشک شده ام دادم و بلند شدم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٣خمیازه ي کوتاهی کشیدم و در رو آهسته باز کردم......خوابیده بود...لبخندي زدم و خواستم در رو ببندم که صدايِ ضعیفِخس خس سینه اش باعث شد بیشتربهش دقیق بشم....نزدیکش شدم و واضح تونستم ببینم که صورتش عرق کرده وگونه هاش گل انداخته بود.دست گذاشتم رو پیشونی اش...تب داشت و من مثه احمق ها خوابیده بودم...دستِ دیگه ام رومشت کردم وبه پیشونی ام کوبیدم.باعجله از اتاق بیرون زدم وچشم چرخوندم دنبالِ تلفنِ همراهم...پیداش کردم ، کنارِ همون مبلی بود که ترانه دراز کشیدهبود....پنجه هام رو دورش قفل کردم...فکرم پیشِ ترانه اي بود که تب داشت ، ترانه که امروز عجیب داشت نا خواستهدلبري می کرد از دلِ شکسته ي من....بی اختیار ذهنم کشید سمتِ حسین...بعد از چند بوق جواب داد:-جونم داداش؟پس زمینه ي صداش شلوغ بود..هنوز مشغول گشت و گذار بودن....دستم رو مشت کردم وجلوي دهنم گرفتم...با دندونهامگازي از دستم زدم و گفتم:-کِی میاین؟!کمی سکوت کرد و بعد گفت:-میایم دیگه!دستی به موهام کشیدم و گفتم:-حسین........ترانه تب داره من چی کار کنم؟!باز هم چند لحظه اي مکث کرد ، بعد انگار به کسی اونطرفِ خط گفت:-منم میام الان..شما یه کم اینا رو ببینین من میام....کمی طول کشید تا مخاطبش قرار بگیرم ولی بالاخره گفت:-چی گفتی؟یه بار دیگه بگو؟نشستم روي مبل و باز با مشتِ دستِ آزادم رويِ پیشونی ام کوبیدم و گفتم:-ترانه تب داره!چی کار کنم؟کِی میاین!؟باز هم مکث و سکوت...این سکوت دیوانه ام می کرد!غریدم:-حسین چه مرگته؟ حرف بزن دیگه!من ومن می کرد....چیزي رو می خواست بگه که براش سخت بود...بالاخره گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۴-راستش....راستش کیان فکر نکنم امشب بتونیم بیایم...این بار من بودم که کمی سکوت کردم وبعد با صداي بلند گفتم:-چی؟میخواین چه غلطی کنین اونجا که شب نمی تونین بیاین!؟حسین هم دستپاچه بود و هم عصبی ، پرید بین حرفم و گفت:-جفنگ نباف کیان!خرید چیه؟بابا راه باز نیست که بیایم!سکوت می کنم وسکوتِ خونه آوار می شه رويِ سرم که ادامه می ده:-مثه اینکه جاده ي اصلی بسته اس....چه میدونم چی شده؟یکی میگه سیل زده...یکی میگه زمین رانش کرده....یکیمیگه قلوه سنگ افتاده....منم تو بازار بودم شنیدم...نذاشتم به گوشِ بقیه برسه که پریشون بشن و گردششون کوفتبشه...موقع برگشت بهشون می گم. فقط به سام گفتم که اونم موافق بود باهام......منم یه تماسی با پلیس راهگرفتم...خلاصه بِشِت بگم کاکو که راه بسته اس...!یعنی کسی نبود که کمک دستم بشه؟یعنی کسی نبود که بهم بگه چی کار کنم؟می ترسیدم از اینکه نتونم تبش رو پایینبیارم....زیرِ لب آهسته نالیدم:-اي خدا...من چی کار می کردم با ترانه ي مریضِ تب دار؟بلند شدم و قدم رو به سمتِ پنجره رفتم ، بارون شدت گرفته بود....باید چی کار می کردم...اگه تبش بالا می رفت....؟؟پیشونی ام رو به پنجره تکیه زدم و گفتم:-خودم بیارمش دکتر چی؟!حسین عصبی جواب داد:-بهت می گم راه بسته اس!می فهمی؟می خواي کولشِ کنی بیاریش؟!مشتی به دیوار کوبیدم و غریدم:-اگه لازم باشه آره!صداي شکستنی که از اتاق اومد باعث شد همانطور که با عجله به سمتِ اتاق می رفتم به حسین بگم:-ببین پس به مامانش اینا نگو...نگران می شن....من خودم یه کاري می کنم!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۵و بعد تماس رو قطع کردم......در رو با شتاب باز کردم...ترانه به سختی تويِ تخت نیم خیز شده بود و بطريِ آبِ کوچیکپايِ تخت خرد شده بود.....قبل از اینکه پاش رو زمین بذاره گفتم:-از جات پایین نیا!با عجله به سمتِ آشپزخونه رفتم و بعد از کمی گشتن جارو و خاك انداز رو پیدا کردم....به اتاق که برگشتم ترانه تويِتخت مچاله شده بود ، به پیشونی اش دست کشیدم...صورتش عرق کرده بود...آهسته صداش کردم:-ترانه؟خوبی خانم؟چشم هاش رو به سختی باز کرد ونالید:-خوبم...خنده ام گرفت.....با این حال باز هم می گفت خوبم!جلو رفتم و پیشونیِ داغ از تبش رو بوسیدم و گفتم:-قربونِ سرتقی ات برم!خرده شیشه ها رو جمع کردم وباز به آشپزخونه برگشتم........گیج بین اون همه وسایل ایستادم....اول باید چی کار میکردم؟چشم بستم و شقیقه هام رو فشردم...فکر کن...فکر کن!!!کمی که فکرم سر وسامون گرفت چشم باز کردم.....مقداري مرغ از فریزر بیرون کشیدم......لب گزیدم ودورِ خودم گشتم براي پیدا کردن تشت.....کابینت ها رو یک به یک باز کردم و چشم هام با دیدنِ تشتِ پلاستیکیِ سفید رنگ برق زد!چند دقیقه بعد با تشتی پر از آب ولرم و پارچه اي تمیز به اتاق برگشتم....صندلیِ چهارپایه ايِ میزِ آرایش رو کنارِ تختگذاشتم و تشت رو هم رويِ چهارپایه.لبه ي تخت نشستم و دست کشیدم به موهايِ ترانه....چشم هاي بسته اش رو نیمه باز کرد.لبخند زدم و پارچه رو خیس کردم و رويِ پیشونی اش گذاشتم....با پشتِ دست رويِ گونه اش کشیدم...شاید تقصیر من بود که اینطور تب کرده تويِ تخت افتاده بود.بارها و بارها پارچه رو خیس کردم و رويِ پیشونی اش گذاشتم.....پارچه ي نمدار رو رويِ صورتش کشیدم.......انقدر تکرارکردم تا کمی دمايِ بدنش پایین اومد اما هنوز تب داشت......تشت و پارچه رو برداشتم و با اینکه می دونستم شاید نفهمِ، گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧۶-ترانه؟من میرم این تشت رو آب کنم دوباره میام...باشه!؟جوابی نشنیدم.....نگاهم به صورتِ گر گرفته اش مونده بود.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم و دوباره به آشپزخونه برگشتم...این بار لیوانی آب وقرص هم همراهم به اتاق بردم....دوباره تکرار کردم....دوباره با پارچه پیشونیِ داغش رو نمدار کردم و بعد از هر بار بوسه اي به شقیقه اش زدم....به سختی دست انداختم زیرِ شونه اش و بالا کشیدمش.....قرص رو به لبش نزدیک کردم و گفتم:-اینو بخور خانم کوچولو...اینو بخور خوب می شی.....ترانه؟؟کمی تکونش دادم.......دلم ریش می شد با دیدنِ ترانه ي ضعیف و رنجور....گونه اش رو بوسیدم و گفتم:-بلوط؟خانمی چشمات روباز کن...منو نگاه کن....خنده ام گرفت و با خنده گفتم:-اوي خانم!بیا این قرص رو بخور!پلک هاش تکونی خوردن ولی چشم باز نکرد به جاش لب هاش رو از هم فاصله داد...قرص رو به آرامی به داخلِ دهنشسُر دادم....پنجه هام رو دورِ لیوان قفل کردم و مقداري آب به خوردش دادم که چشم باز کرد......پشت چشمهاش روبوسیدم و دوباره سرش رو رويِ بالش گذاشتم.....چندین وچند بار پیشونی اش رو خیس کردم...صورتش رو خیس کردم.....بعد از یک ساعت با پشتِ دست به گونه اش کشیدم...دمايِ بدنش پایین اومده بود...راضی از کارم لبخند خسته اي زدمو کنارش دراز کشیدم...دست گذاشتم روي پهلوش وتو آغوش کشیدمش.....فقط نیم ساعت استراحت می خواستم...نیم ساعت آرامش از تنها دختري که تو این دنیا این قلبِ محبت ندیده من رووابسته ي خودش کرده.....پیشونی ام رو به گونه اش چسبوندم.....با دست هايِ بی رمق اش که به سینه ام کوبید کمی ازش فاصله گرفتم ، چشمهاش باز بود...آروم گفت:-نمی تونم بخوابم اینطوري...لبخند زدم و دوباره سرش رو تو گوديِ گردنم فرو کردم...برام مهم نبود که خودم هم سرما بخورم....برام اصلا مهم نبود!آهسته گفتم:-تو آروم باش...یه کاري میکنم خوابت ببره.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٧دست کشیدم به بازوش و زمزمه وار زیر گوشش خوندم:-کی اشکاتو پام می کنه ، شبا که غصه داريدست رو موهات کی می کشه ، وقتی منو نداريشونه ي کی مرهمِ هق هق ات می شه دوبارهازکی بهونه می گیري شباي بی ستارهبرگ ریزوناي پاییز،کی چشم به رات نشستهاز جلو پات جمع می کنه برگاي زرد وخستهکی منتظر میمونه، حتی شباي یلداتا خنده رو لبات بیاد،شب برسه به فردا.....***نمیدونم چند دقیقه گذشت که چشم باز کردم....ترانه آروم خوابیده بود و فقط با کمی خس خس نفس می کشید.پیشونیاش رو بوسیدم و آروم سرش رو رويِ بالش گذاشتم.....شاید یک ساعتی طول کشید تا بتونم سوپی براش درست کنم.....نمی دونم خوب شده بود یانه!ناچارا کمی چشیدم.....لب گزیدم...بد نشده بود...از هیچی بهتر بود....همراه با کمی نون و آب با ظرفِ سوپ راهیِ اتاق شدم....ترانه هنوز خواب بود....پشتِ دستم رو رويِ پیشونی اش گذاشتم...دیگه تب نداشت....چند بار صداش کردم تا چشم باز کرد و صادقانه اعتراف کنم دلم براي چشم هاي به خون نشسته اش ضعف رفت....دستشرو گرفتم و با انگشتِ شست آهسته پشتش رو نوازش کردم و گفتم:-خوبی؟!سرش رو آروم تکون داد ، خواست چشم هاش رو دوباره ببنده که گفتم:-پاشو اینو بخور بعد بخواب...نیم نگاهی به سینی کرد که رويِ چهارپایه بود وبا صدایی که خروسک گرفته شده بود گفت:-نه...خوابم میاد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٨سر تکون دادم و گفتم:-نه نداریم..اینو بخور بعد هر چه قدر خواستی بخواب...به زحمت و ظرفِ نیم ساعت تونستم چند قاشق به خوردش بدم.بلافاصله خوابید و من نشستم وبه پلک هاي بسته اشخیره شدم.....انگار ذخیره می کردم براي ثانیه هایی که نیست!براي لحظه هایی که شاید جسمش کنارم نباشه ولی یادش همیشه توي ذهنم بود!خودم هم می دونستم بعد از این چند ماه ، ممکنِ نداشته باشمش....هر چند این دونستن لرزه مینداخت به تنم...آهی کشیدم وچنگ زدم به موهام....چربی اش بهم یاد آوري کرد که نیاز به حموم داره....نگاهی به ترانه کردم که خواب بود.....با تردید دست به لباس هام بردم.....لحظه هاي آخرنگاهی بهش کردم.....فکر نمیکردم بیدار بشه....تن به آب سپردم وسعی کردم فکر هاي عذاب آور رو از خودم دور کنم...فکرهایی که تمامِ تارهايِ عصبی مغزم رو کِش می آورد...ازاینکه ترانه بره!ترانه بفهمه وبره....از اینکه ترانه علاقمند به من نشده باشه و ازم بِبُره....نتونستم زیاد طاقت بیارم...بعد از یک ربع از حمومِ پر بخار بیرون زدم وباز نشستم پايِ تختِ ترانه.....دستش رو تو دست گرفتم و آروم نوازش کردم...چشم هام خیره به دستش بود که صدايِ گرفته اش باعث شد سر بلند کنم:-عافیت...وبعد بینی اش رو بالا کشید....لبخندِ خسته اي زدم وگفتم:-خوبی؟!تنت درد نمی کنه...آروم سرش رو بالا وپایین کرد و گفت:-نه....مامان اینا نیومدن؟خمیازه ي کوتاهی کشیدم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٧٩-نه...فکر هم نکنم امشب بیان...جاده بسته شده.....اخم کرد...نیم خیز شد وگفت:-اتفاقی افتاده؟دست گذاشتم رويِ شونه هاش و گفتم:-اي بابا...همین الان گفتم که....نمیدونم چی شده که جاده بسته شده...راه ندارن که امشب بیان....مشکوك نگاهم می کرد.....بینی اش رو بالا کشید و گفت:-مطمئن؟حالشون خوبه؟پوفی کردم وسرم رو لبه ي تخت گذاشتم و گفتم:-مطمئن...بگیر بخواب تا منم یه چرتی بزنم!ودیگه چیزي نگفت ولی خواب به چشمِ من نمی اومد....حواسم پیشِ ترانه اي بود که گه گاه سرفه اي می کرد.....دما دم صبح بود که دیگه ترانه راحت خوابید.....نه خس خس می کرد و نه دیگه تنش داغ بود....ومن با وجود اینکه سر به زیر وچشم بسته حواسم بهش بود حتی یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشتم....یک لحظه همخواب به چشم هام نیومد.....دستی به گردنم کشیدم و بلند شدم....به ساعتم نگاه کردم...نزدیکِ اذان بود.....وضویی گرفتم و سر به سجده گذاشتم....با همه ي بد بودنم...با همه ي گناهکار بودنم باید از خدا تشکر می کردم برايِ تک تک ثانیه هایی که ترانه نفس تونفسم ، کنارم بود....براي تک تک ثانیه هایی که شاید به جبرانِ این همه سال بی خانواده بودن ، کنار خانواده اي بودم که سرشون می رفتاز هم دست نمی کشیدن.حمد وستایش می کردم خدایی رو که بهم اجازه می داد کنارِ ترانه باشم..کنارِ خانواده اش...خدا رو شکر می کردم بابتِ سلامتِ وجودم....نفسی گرفتم و سجاده رو جمع کردم....سري به اتاقِ ترانه زدم...خوابیده بود...لبخند زدم از آرامشش....از حضورش....همونجا کنارِ در به دیوار تکیه زدم و رويِ زمین نشستم.چشم دوخته به ترانه و کم کم پلک هام رويِ هم اومد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٠***پاهام رو رويِ شن ها دراز کردم ، دستهام رو عمود تنم کردم و سر به سمتِ آسمون بلند کردم.دو روز از تبِ ترانه می گذشت......دو روزي بود که انگار همه چیز آروم بود واین آروم بودن چه قدر خوب بود!صبح روزِ بعدش که بالاخره بعد از بازگشایی راه ها همگی برگشتن ، ترانه به شدت مورد توجه مراقبت هاي مادرانه يتهمینه خانم قرار گرفت ودقیقا به همین دلیل بود که روبرويِ من پوشیده بین انبوهی از شال وکلاه قرار داشت!خنده اي به وضعیتِ ترانه کردم و کاملا تن به شن ها سپردم ودراز کشیدم....حسین کنارم دو زانو نشست و گفت:-کِی بر می گردیم؟نگاهش کردم و گفتم:-یکی دو روز بعد ازتحویلِ سال......شایدم یه کم بیشتربمونیم.سري به نشونه ي درك نشون داد وکنارم دراز کشید و گفت:-آفتاب سوخته می شیم ها!نچی کردم و چشم بستم وزیرِ لب گفتم:-نه...آفتابش تند نیس.....تند نبود این تابش هاي نوازش گر.......توي احوالاتِ خودم بودم که چیزي توي جیبم لرزید......پوفی کردم...این روزها همازدستِ این تکنولوژي گاهی اعصاب خرد کن خلاصی ندارم!بی حوصله و بدون نگاه کردن به شماره پاسخ دادم:-الو؟!صدايِ زن اون سويِ خط باعث شد مثل فنر از جام بپّرم و باعث بشم که همه نگاهشون به من خیره بشه:-کیانمهر؟!قلبم بی امان می تپید.......محکم می کوبید....جوري که احساس کردم نفس کم میارم....یعنی ممکن بود اون با من تماسداشته باشه؟یعنی نازنین به من زنگ بزنه؟به سختی از بین لب هاي خشک شده ام که ظرفِ همین چند ثانیه تبدیل به کویر شده بودن نالیدم:-مامان؟دستِ خودم نبود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨١همیشه وهمیشه تو رویاهام نازي رو مامان صدا می کردم و گاهی بی هوا این کلمه ي مقدس از زبونم فرار می کرد وآوا وار آوار می شد رو سرِ نازي......صداي نفس هاي بلندش رو می شنیدم...داشت سعی می کرد آروم بشه.....بعد از سکوتی طولانی گفت:-زنگ زدم قبل از اینکه خبرش بهت برسه بگم که....که اگه بی بی زنگ زد بهت و خواست که عید براي عید دیدنیپیشِ ما بیاي...یا چه می دونم ما رو دعوت کنی یا هر چیزِ دیگه اي که باعث برخوردِ ما باهم بشه....قبول نکنی و ردّشکنی چون هیچ دوست ندارم چشمم بهت بیفته!وبعد.....صداي بوقِ آزاد پیچید......منم ماتِ روبروم شده بودم...که باز مادرم بینِ خوشی ها نا خوشی شد......باورم نمی شد...تنها براي همین زنگ زده بود؟زنگ زده بود که بگه نمی خواد منو ببینه؟زنگ زده بود که بگه مهم نیستم براش؟!بازهم؟چند بار؟چند بار می تونستم تحمل کنم؟چند بار می تونستم بشنوم و دم نزنم؟!انگار نفس کشیدن یادم رفته بود که با شنیدنِ اسمم از زبونِ حسین یادم اومد!بلند و عمیق وبه سختی نفس گرفتم.....پلک هام رو محکم بستم...شاید بتونم آروم بگیرم...حسین دست روي بازوم گذاشت و تکونم داد ، گفت:-کیان؟ کی بود؟ چی شده؟اتفاقی افتاده؟سرد و مبهوت نگاهش کردم.....اتفاق؟اتفاق خاصی نیفتاده ، همون دردِ همیشگی!بدون هیچ حرفی بلند شدم......نگاهِ همه به من بود و نگاهِ من به ترانه اي که به من نگاه می کرد.....بی حرف به سمتِ خونه رفتم.بی روح به جاي جاي خونه نگاه کردم....خونه اي که کیمیا توش بزرگ شده بود....کیمیا طعمِ خوشبختی رو چشیدهبود؟طعمِ محبت رو؟!پس چرا من هیچ وقت خانواده رو حس نکردم!؟-کی بود!؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٢باشنیدنِ صداي ترانه برگشتم سمتش....جلوي در ایستاده بود ونگاهم می کرد.....لبخند کم رمقی زدم و گفتم:-نازي!یکه خورد....اونم باورش نمی شد مادرم به من زنگ بزنه!اونم باورش نمی شد که نازي زنگ بزنه و با من حرف بزنه!-نگرانت شده بود؟مگه بهشون نگفتی میاي شمال؟نگران؟نازي نگرانِ من بشه؟شاید نازي از اون تعداد آدمایی باشه که دوست دارن من ، یه روز از خونه برم بیرون و دیگهبرنگردم....خیلی خوبه که وقتی پات رو از خونه بیرون می ذاري یکی به اسم مادر...پدر....نگرانت بشه!پوزخندي زدم به ترانه و نگاه ازش گرفتم ، گفتم:-نازي نگرانِ من بشه؟جوكِ سال بود!جلوتر اومد و شال گردنش رو کمی شل کرد و نفسِ عمیقی گرفت...گفت:-پس براي چی زنگ زده بود؟!سري تکون دادم...به نشونه ي تاسف....به نشونه ي ناراحتی...به نشونه ي بدبختی...به نشونه ي همه ي نداشتن هايعالم...گفتم:-که بگه اگه بی بی خواست رو در رومون کنه ، به هر طریقی...من قبول نکنم!اخم کرد و رويِ مبل نشست...آهسته گفت:-چرا بی بی باید همچین کاري بکنه؟بازهم پوزخند زدم که پوزخند داشت این فکرهايِ بی بی......دستی به ابروم کشیدم و گفتم:-شاید براي درست کردنِ روابطِ بینِ من و به اصطلاح والدینم!!!بغض گلوم رو گرفت...بد دردي بود لامصب!همه اش سعی کنی که به روي خودت نیاري که جایی نداري بین خونواده ات ولی نمیشه......هرکاري کنی نمی شه...سعی کنی مرد باشی و بغض نکنی....مرد باشی وگریه نکنی ولی نمی شه...به والله نمیشه....نشستم و سرم رو به مبل تکیه زدم وچشم بستم...کنارم نشست....عطرش رو...گرمايِ حضورش رو....حس بودنش رو می تونستم بفهمم......صداي آرومش شد آرومِ جونم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٣-همه چی همینطوري نمی مونه...چشم باز کردم ونگاهش کردم.....لبخند زد وبا صدايِ گرفته اش گفت:-هر کسی باشی ، بالاخره تاوانِ اشتباه وظلم ات رو می دي.....اونام بالاخره روزي باید جواب بدن....سرم بی اراده به سمتِ شونه اش کج شد.....دوباره پلک هام رويِ هم اومد.آهسته گفتم:-ولی من دوست ندارم اتفاقی براشون بیفته....من دوست ندارم عذاب بکشن....اونا پدر ومادرمن.-ولی اونا بهت محبت نکردن...همیشه پَسِت زدن....برات پدر ومادري نکردن......یعنی هیچ وقت ازشون متنفرنشدي؟!سرم رو از رويِ شونه اش برداشتم و بین دست هام گرفتم.....من هیچ وقت ازشون متنفر نشدم...هیچ وقت بدشون رو نخواستم.....دستِ خودم نبود ، نمی تونستم ازشون متنفرباشم...هرچی بودن ، هر چی هستن اسم پدر و مادر منو یدك می کشن....درسته که یک بار هم رويِ خوش ندیدم ازشون ولی کارِدلم دستِ من نبود!نفس عمیق و کوتاهی گرفتم و گفتم:-نه....هیچ وقت......می دونی؟بحثِ خواستن و نخواستنِ من نیست که من بخوام ازشون بدم بیاد...بخوام کینه به دلبگیرم....بحثِ اینه که من نمیتونم ازشون تنفر به دل داشته باشم!نمیتونم.....بلند شدم و گفتم:-تو براي چی اومدي دنبالم؟می خواستم بحث رو عوض کنم...می خواستم فکر نکنم ، می خواستم یادم نیاد که داشتیم درباره ي چی حرف می زدیم.بلند شد و گفت:-حسین گفت بهتره تنهات بذاریم ولی من دلم طاقت نیاورد.برگشتم و نگاهش کردم. دوست داشتم بدونم حس اش چیه به من؟چی باعث شده طاقت نیاره؟خیره ي چشم هاي قهوه ایش شدم و گفتم:-براي چی؟نگرانم شدي؟لبخند زد...قشنگ لبخند می زد...گفت:-نه!چون بهت مدیونم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۴مدیون؟ اون به من مدیون بود؟من این مدیون بودن رو نمی خواستم!من دوست نداشتم به من مدیون باشه و به خاطر دِینِش نگرانم باشه!اخم کردم و رو ازش گرفتم ، به سمتِ پله ها حرکت کردم و گفتم:-من میرم یه یه ساعتی چرت بزنم....منتظر جوابش نموندم...پاهام رو سریع کردم و پناه بردم به اتاقِ ترانه....در رو بستم وتکیه زدم بهش....چرا همیشه بایدیکی باشه که گند بزنه به خوشی هام؟یه چیزي باشه که بهم یاد آوري کنه من خیلی چیزها ندارم؟!کلافه از حملاتِ این فکرهايِ مزخرف ، تويِ تخت وزیر پتو جبهه گرفتم....سعی می کردم بخوابم...!!***صورتم رو تويِ بالش فرو کردم....واقعا صداي خنده ها داشت اعصابم رو به هم می ریخت....کی بود که انقدر بلند می خندید؟عاصی شده تويِ تخت نشستم و دستی به موهاي پریشونم کشیدم.خمیازه اي کوتاه کشیدم و پتو رو گوشه ي تخت مچاله کردم و بلند شدم...کش و قوسی به تنم دادم و از اتاق بیرون رفتم..هر چه قدر که به سالن نزدیک می شدم صداي خنده ها و شوخی ها بیشتر می شد.روي پله هاي متوقف شدم...چشم هام اون چیزي رو که می دید باور نداشت....اون؟اینجا؟براي چی اینجا بود؟اون دیگه از جونم چی می خواست؟سکوت ناگهانی جمع آزاردهنده بود ولی بیشتر از سکوت، حضور این فرد بود که آزارم میداد!!!به زحمت پاهايِ سنگینم رو حرکت دادم و جلو رفتم....ازپله ها همانطور که خیره اش بودم پایین رفتم....این انسان، این شخص ، این مرد دیگه از جونم چی می خواست؟اخم کردم....براي چی این آدم باید اینجا باشه؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۵براي چی؟بی توجه به همه بلند رو به پیمان گفتم:-تو اینجا چی کار می کنی؟جوابم رو نداد....با پوزخند بهم نگاه می کرد...بلند تر پرسیدم:-با توام یارو!تواینجا چی کار می کنی؟به جايِ پیمان، ترانه اي جواب داد که رويِ مبلِ کناري اش نشسته بود:-من بهش گفتم....ترانه بهش گفت؟ترانه بهش چی گفت؟چرا؟گفت بیاد اینجا؟براي چی؟چه دلیلی داره دعوت از پیمان توسط ترانه ، براي حضور توي خونه اي که ما قراره چند روزي که مسافرتیم رو توشساکن باشیم؟اصلا چه دلیلی داره که پیمان با ترانه حرف بزنه؟همونطور به ترانه نگاه کردم و این نگاهِ مداومم مجبورش کرد بیشتر توضیح بده:-زنگ زدم بهش احوال خودش و دایی اینا رو بپرسم ، گفت با دوستاش اومده شمال چند روزي...منم بهش گفتمشمالیم....گفتم یه سر بیاد ببینیمش...بعد رو به کیمیا کرد و گفت:-ببخشید عزیزم....ما خودمون مهمونی ام ، نباید مهمون دعوت می کردیم....کیمیا نیم نگاهی به من کرد وبعد روبه ترانه با لبخند گفت:-این حرفا چیه دیوونه؟شما خودتون صاحب اختیارین.تعارفاتشون برام مهم نبود....اصلا اهمیتی نداشت که کی مهمون و کی صاحبخونه اس، اصلا اهمیتی نداشت که کیمیاراضیِ یا نه.......مهم این بود که چرا ترانه به پیمان گفت بیاد تا ببیندش؟!قدمی به سمتِ ترانه برداشتم وبا تحکم گفتم:-تو چرا بهش گفتی بیاد؟!لبش رو گزید و بلند شد،برام مهم نبود مادر وبرادرهايِ ترانه حضور دارن ، برام مهم نبود حسین وکیمیا یا حتی اون پیمانِلعنتی حضور دارن...برام دلیلِ ترانه مهم بود!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨۶سعی کرد خونسرد باشه و گفت:-گفتم که...می خواستیم ببینیمش.چشم تنگ کردم وبیشتر نزدیکش شدم:-می خواستین یا می خواستی؟اخم کرد...ابروهاش به هم نزدیک شد و گفت:-یعنی چی این حرف؟قدمی دیگه برداشتم وکاملا روبروش ایستادم ، خشمگین بودم وعصبی.......اون از چند ساعتِ پیش که نازي با تلفنشاعصابم رو به هم ریخت این هم از حضورِ مردي که خیلی نسبت بهش حساس بودم!با خشم بهش توپیدم:-یعنی اینکه تو غلط کردي به این یارو گفتی بیاد اینجا!قبل از هر کسی پیمان واکنش نشون داد و گفت:-هی مرتیکه ، حرف دهنت رو بفهم...بکش عقب یابو!منتظر همین بودم....منتظر همین بودم که حرفی بزنه و دق ودلیِ هر چیزي رو که تو سرم بود، روي سرش آوار کنم!تو یک چشم بر هم زدن ترانه رو پس زدم و حمله بردم سمتِ پیمان ،دست انداختم تو یقه اش وعربده کشیدم:-تو حق نداري به زنِ من نزدیک بشی!قبل از اینکه فرصت کنم مشتی رويِ تنش فرود بیارم دستی منو عقب کشید ، اما مثه یه گاو خشمگین نفس نفس میزدم.....تهمینه خانم بهت زده داشت نگاهمون می کرد...ترمه کنارِ کیمیاي وحشت زده ایستاده بود و کامیار دست تو بازوهايِپسردایی اش انداخته بود تا نگهش داره، پس این آدمی که دستش رو دورِ کمرم حلقه کرده بود کی بود؟سام؟سام که وسطِ ایستاده بود وسعی می کرد ما رو از هم دور نگه داره....صدايِ حسین که از بیخِ گوشم اومد، فهمیدم کلا حضورش رو فراموش کرده بودم:-چته تو؟جنی شدي؟جن؟جن معنی نداشت برام وقتی دشمنی به بزرگی پیمان روبروم بود...دشمنی که می ترسیدم علاقه اي به ترانه داشتهباشه و احیانا ترانه هم میلی به اون....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٧نفسم گیر کرد جایی بین ریه وناي ام.....خس خس کنان گفتم:-ولم کن حسین...ولم کن این مرتیکه پاش رو از گلیمش درازتر کرده...بی توجه به دست هایی که محکم نگهم داشته بودن تقلا می کردم براي آزادي و غریدم:-براي چی هی فرت وفرت جلوي چشمم سبز میشی؟باتوام الاغ!پیمان سعی کرد کامیا رو از جلوش کنار بزنه و در همون حال غرید:-به توچه؟ببینم تو اصن چه کاره اي؟هان؟دوست دارم...اصن عشقم می کشه هر جا ترانه باشه منم باشم!عشقش می کشه؟عشقش چی می کشه؟عشقش غلط می کنه به سمت ترانه می کشه!با تمام قوام دست هاي حسین رو از دورِ کمرم باز کردم و خودم رو به پیمان رسوندم..بعدازاون فقط صدايِ جیغ وفریاد بقیه رو می شنیدم و تقلاهاشون براي جدا کردنِ ما از همدیگه.....من مشت می زدم واون مشت می زد...من لگد می پروندم واون لگد می پروند....فقط خشمِ من از حضورِ پیمان نبود که منو به جنون رسونده بود.....ناراحتی حرف هايِ نازي هم رو دلم سنگینی میکرد...هر حرکتی که می کردم تک تکِ کلماتی که از نازي شنیدم با آوايِ صداش تو سرم زنگ می زد....بالاخره دستی تونست بینمون فاصله بندازه...سینه ام می سوخت از تقلا براي نفس کشیدن ولی من بی توجه به کمبودِهوايِ ریه هام سعی می کردم بجنگم با پیمان.تهمینه خانم که از بهت در اومده بود واز خشم سرخ شده بود نگاهی به هردومون کرد و توبیخ گرانه گفت:-چتونه؟چتونه مثه سگ و گربه پاچه همو میگیرین!؟هان؟با دست پیمان رو نشون داد وگفت:-تو چته که هی روي اعصابش راه می ري؟چرا اینطوري حرف می زنی باهاش؟!بعد هم روبه من کرد ، قدمی بهم نزدیک شد و بلند گفت:-پیمان برادرزاده ي من آقاي مجد......من حق دارم ببینش....می فهمی؟اگه راضی نیستی که اون اینجا باشه یعنی ازحضور ما هم راضی نیستی....این حرکات چیه؟؟دستی به سینه ام کشیدم.....نفس نفس می زدم از بی نفسی....خر خر کنان گفتم:-اصلا...اصلا وضعیتِ شما و این فرق می کنه......این یارو...این یارو فقط....فقط داره...داره عذابم می ده....عصبی ام میکنه....راضی نیستم ازبودنش چون چشمش بد می چرخه....چون.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٨دیگه هوایی نبود که بکشم.....چنگ زدم به پیراهنم و رويِ زانوهاي سست شده ام سقوط کردم....عرقِ سرد رويِ تیره يکمرم حرکت می کرد....کسی چیزي می گفت...یکی وادارم می کرد حرف بزنم...یکی جیغ می کشید ولی من فقط مثهماهی دهنم رو براي بلعیدن هوا باز وبسته می کردم.......سیلی اي که به صورتم خورد مثه یه شوك عمل کرد.......همه جا داشت روشن می شد و من داشتم نفس میکشیدم....هوا....هوا رو با تمام وجود به وجودم می کشیدم.حسین نگران بالاي سرم نشسته بود....من کِی درازِ زمین شده بودم؟بی حال وسست سعی کردم که بلند شم ولی صدايِ سام رو از سمتِ دیگه ام شنیدم:-نه...یه کم دراز بکش....حالت جابیاد...از خدا خواسته تنِ لَختم رو رويِ زمین ول کردم.....ترانه رنگ و رو پریده کنارِ پیمان ایستاده بود...حتی پیمان هم نگران بود ولی چشمِ من فقط حضور اونها کنارِ هم رو میدید.......انگار قوت به تنم برگشت براي حفاظت از حریمِ زندگیم.....دستم رو ستون کردم وبلند شدم....دیگه توجه به توصیههايِ بقیه نداشتم که ازم می خواستن دراز بکشم یا استراحت کنم......دیگه به صدايِ حسین توجه نداشتم که ازم میپرسید که چرا به این حال وروز دراومدم...من همین امروز باید تکلیفِ پیمان رو روشن می کردم....به سختی گفتم:-میخوام باهات حرف بزنم!نگاهم به پیمان بود...توجه ام به پیمان بود پس سخت نبود براي بقیه حدس زدنِ این که مخاطبم پیمانِ.کیمیا ترسان گفت:-کیان...خواهش میکنم...یه لحظه آروم بگیر....سرم رو تکون دادم و محکم تر گفتم:-همین الان!پیمان سخت شد...سنگین شد.....اخمِ پررنگی کرد و گفت:-منم خیلی مشتاقم باهات حرف بزنم!ترانه پرید بین حرفش وگفت:-اما....تند وتیز نگاهش کردم و گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٨٩-اما چی؟چیه که من نباید ازش خبر داشته باشم؟هان؟لب گزید ، غصه مهمونِ چشم هاش شده بود....سر تکون داد و آروم گفت:-هیچی.به بقیه توجهی نکردم ، این بلبشو رو باید جمع می کردم...نیم نگاهی به پیمان کردم و گفتم:-خوبه!پس دنبالم بیا....با قدم هایی بلند ولی لرزون به سمتِ در خروجی رفتم...پیمان هم دنبالم اومد......من امروز بهش ثابت می کردم که حقنداره دست بذاره رو کسی که من بهش علاقه دارم.....انقدر رفتم ورفتم تا رسیدم به ساحل...به دریايِ بی کران...خیره شدم به موج هایی که می کوبیدن به ساحل وخودشونرو ثابت می کردن.صداش رو از پشتِ سرم شنیدم:-می شنوم.برگشتم ونگاهی بهش کردم.....باید بهش چی می گفتم؟می گفتم به چه حقی به ترانه نزدیک می شی؟بهش می گفتمچرا با دخترعمه ات حرف می زنی؟بهش می گفتم چرا من همیشه باید شاهد صمیمیتِ تو وترانه باشم؟به جايِ همه ي این ها آزاردهنده ترین سوالِ ممکن رو پرسیدم:-دوستش داري؟!چشم هاش باریک شد،قدمی بهم نزدیک شد و گفت:-کیو؟!آب دهنم رو به سختی فرو دادم وبی توجه به سوزشِ ریه هام گفتم:-ترانه رو!نگاهم کرد وبعد پوزخند زد......ابرو بالا برد و گفت:-آره...دوستش دارم.....دوستش داره؟یعنی بهش علاقمندِ؟احساس می کردم یه چیزي داره تو سرم دام دام می کنه...وجودم داشت می سوخت.من باید چی کار می کردم؟بایددندوناش رو توي دهنش خرد می کردم یا توي همین ماسه ها دفنش می کردم؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٠نگاه به پنجره ي خونه کردم ، از اینجا فقط معلوم بود که پرده اش کنار رفته ، نمی تونستم جلويِ چندین چشم که خیرهشدن به ما کاري بکنم...به زحمت لبخندي زدم و روبه پیمان گفتم:-اینجا نمیشه حرف زد...باید یه کم از اینجا دور شیم...پوزخند به لب سر تکون داد....دندون هام رو رويِ هم فشردم و دست هام رو مشت کردم...تو چشم من نگاه می کنه ومی گه زنِ من رو دوست داره....دقیقا واکنشِ من باید چی باشه!؟جلوتر به راه افتادم و پیمان هم با گام هاي بلند خودش رو به من رسوند.از حیاطِ خونه خارج شدیم ، فقط می رفتم تا ازخونه دورش کنم...تا هر بلایی سرش آوردم کسی نباشه جلوم رو بگیره.نمی دونم چند دقیقه پیاده رفتم تا ایستادم...ایستادم ونفسی گرفتم وبعد ناگهان.....برگشتم و مشتی تو شکمِ پیمان کوبیدم...من به صورتش کاري نداشتم...می خواستم انقدر تنش رو بکوبم تا هر شب موقعخواب یادش بیفته صدهزار بار توي دفترش بنویسه که غلط می کنم سمتِ ترانه برم!هلش دادم و بعد روي پاهاش نشستم ، باخشم می کوبیدمش.....کسی حق نداره ترانه ي من رو دوست داشته باشه به غیر از من...کسی حق نداره اسمِ احساسش رويِ ترانه رو عشق بذار به غیر ازمن....این منم که حق دارم که ترانه رو تمامِ زندگیِ خودم بدونم...!نمی دونم مشتِ چندمم بود که بالاخره کمی نفس گرفتم....دستم درد می کرد، انگشت هاش رو نمی تونستم خمکنم،پیمان سرفه اي کرد ولی لعنتی هنوز پوزخند به لب داشت.باخشم غریدم:-هنوزم دوستش داري؟!خندید....پر درد خندید و گفت:-آره!دوستش دارم....من از همون اول دوستش داشتم...از همیشه تا ابد دوستش داشتم...من ترانه رو ازبچگی دوستشداشتم.....دارم و خواهم داشت...همه ي این سالها دوستش داشتم ودارم..می فهمی؟چشم هام رو محکم رويِ هم بستم..حق نداره اینطور حرف بزنه...حق نداره اینطوري صحبت کنه درباره ي ترانه!دربارهي علاقه اش به ترانه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩١هیچ حقی نداره که علاقمند بشه به ترانه!پنجه به یقه اش انداختم و سرش رو بلند کردم و دوباره توي ماسه ها کوبیدم....باز هم بلند کردم و کوبیدمش.صورت به صورتش نزدیک کردم و عربده کشیدم:-تو غلط می کنی دوستش داشته باشی عوضی....! تو گ.....ه می خوري بخواي دوستش داشته باشی....مشتم بالا رفت تا تويِ صورتش بشینه که گفت:-فکر کردي ترانه بهت علاقمند می شه؟فکر کردي کنارت می مونه؟نه کیانمهرمجد....من می شناسمت...خیلی چیزهادرباره ات می دونم...چی فکر کردي؟فکر کردي می ذارم ترانه راحت تو خونه ي تو بمونه؟نخیر شازده پسر!نخیر کاکلبه سر!جیک وپوك زندگیت رو درآوردم...می دونم مامان بابات تفاله هم حسابت نمی کنن!به چشم هاش خیره شدم.....داشت چی به من می گفت؟این پسر چی از زندگیِ من می دونه؟چی از زندگیم می دونه؟دستِ ورم کرده ام رو مشت کردم و سعی کردم خونسرد باشم...البته سعی کردم!لبم رو گزیدم و گفتم:-چی می دونی از من؟نفسی دردناك کشیدم و نعره زدم:-چی می دونی عوضیِ بی پدر؟!ناراحت نشد از فحشم...با تمسخر بهم خندید و گفت:-همه چی!چیه؟ترسیدي؟هه....من راحتت نمی ذارم مجد....من جیک و پوكِ زندگیت رو درآوردم...حتی می دونم چندبارخواستگاري رفتی و می دونم که بهت جوابِ منفی دادن...اما نمی دونم چرا...حیف!خیلی دوست داشتم بدونم چه مرگتهکه هیشکس قبولت نمی کنه!وبلندتر خندید....بی شرف!بی شرف...دست هام شل شد وعقب کشیدم...عوضیِ رذل.....مغزم قفل کرد ، هیچ دستورِ فعالیتی ازش صادر نمی شد...هیچی!دست هام سست کنار قرار گرفت...زانو زدم و به ماسه ها خیره شدم.آروم و بی حال پرسیدم:-دیگه چی می دونی؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٢٩٢به زحمت بلند شد وچهره در هم کشید ، روبروم نشست و گفت:-بهت که گفتم. همه چی رو می دونم!همه چیز!من می شناستم کیانمهرمجد...ولی با بد کسی درافتادي.....رو بد کسیدست گذاشتی ؛ فکر کردي می ذارم به همین راحتی هر غلطی بکنی و به هر کسی ظلم بکنی و بعد در بري ؟ نه ... نهپسر! مگه من مرده باشم که بخواي چمبره بزنی رو زندگیِ ترانه....چنگ زدم به ماسه ها ودستم رو مشت کردم.......با خشم نگاهش کردم ، بلند شدم.....صورتم سرخ شده بود از خشم ،گفتم:-ترانه چی؟سعی کرد بلند بشه و گفت:-ترانه ، چی؟!دستی کشیدم به سینه ي دردمندم و گفتم:-اونم بهت علاقه داره؟خندید....باز هم خندید ومن چه قدر دوست داشتم لب هاش رو به هم بدوزم....با خنده گفت:-نمیدونم...شاید!شاید؟یعنی ممکنِ؟یعنی ممکنِ ترانه به این....به این...حتی نمی تونستم کلمات رو کنار هم بذارم وجمله ام رو تکمیل کنم که تهش وابستگیِ ترانه باشه!دستی به صورتم کشیدم...اینطوري نمی شد....نه....نمی شد....با قدم هایی بلند از کنارِ پیمان رد شدم که....یه لحظه ایستادم و لگد کوبیدم تويِ ساقِ پاش و غریدم:-نمی ذارم جنازه اش هم برسه دستت!پا زمین کوبان به سمتِ خونه رفتم...ترانه...ترانه رو باید می دیدم..باید باهاش حرف می زدم...ترانه.....ترانه برايِ من بود...نمی ذاشتم به دستِ کسِ دیگه اي بیفته....خدایا ؛ این که حق منِ ، نیست؟خدایا ؛ بودنِ ترانه که حق امِ، نیست؟نمی ذارم دستِ کسی بهش برسه....نمی ذارم
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید