قسمت 12 | جایی نرو
لبم رو تر کردم و آهسته صداش زدم:-کیان؟!گنگ نگاهم کرد ، با سربه حسین اشاره زدم ، اخم کرد و به حسین نگاه کرد ، حسین نفسی از رويِ آسودگی کشید وگفت:-بله....داشتم می گفتم ، اینکه امشب اینجا جمع شدیم و مزاحم شما و خونواده شدیم ، هم قصدمون آشنایی بود و هماینکه بتونیم یه همکاري اي بین دوتا شرکت به وجود بیاریم...
کیان دستی به صورتش کشید ، پوفی کرد و صداش رو صاف کرد و گفت:-بله....راستش داریوش جان...فک...فک کنم...انگاري ذهنش مغشوش تر از اون چیزي بود که می شد تصور کرد ، نفس عمیقی گرفت و سعی کرد به خودش مسلطبشه:-راستش داریوش جان فک کنم خودت شنیدي که مجتهدي از کار مشترکش با ما کنارکشیده...داریوش سري تکون داد ، کیان به سختی سعی می کرد تمرکزش رو به دست بیاره...این رو می شد از تنگ کردن چشمهاش فهمید:-خب من بهت خیلی اعتماد دارم...می دونی که تو مزایده اي شرکت می کنم که رقیب اصلی پدرم و شرکتشِ...داریوش لبخندي زد و گفت:-البته...و اینم بگم خبر بدجور پیچیده.....هیچ کس فکر نمی کرد وقتی پايِ یکی از مجد ها وسط باشه به خصوص مجدِبزرگ ، دومی هم باقی بمونه.....ولی شما این بار همه رو متعجب کردین..کیان لبخند نیم بندي زد و گفت:-خب راستش درخواستِ بچه ها بود.............می دونی که با کارِ مجتهدي یه کم به اعتبارمون خدشه وارد شده...داریوش کمی خودش رو جلو کشید..بحث داشت جدي می شد ، حسین نیم نگاهی به ما خانمها کرد و گفت:-ببخشید ها......بحث هاي کاري رو کشیدیم اینجا ، شما هم حوصله اتون سر میره....چشم داریوش و کیان هم به سمتِ ما چرخید ، گلاره لبخندي زد وگفت:-نه اتفاقا.....مساله اي نیست...بفرمایید.....حسین سري تکون داد و کیان ادامه داد:-می خوایم با یه قرارداد خوب ، این مشکل رو رفع کنیم....داریوش ابرو درهم کشید و گفت:- و احتمالا دعوت من ربطی به این قرداد نداره؟!کیان سري تکون داد و گفت:-چرا...داره......ازت می خوام یه قرار ملاقات برام جور کنی با رییس شرکت اتون...می تونی؟!داریوش با ابروهاي بالا رفته گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٠-براي چی؟!کیان عقب کشید و به صندلی تکیه زد و گفت:-براي اینکه پروژه ي مهتاب رو بسپرم به شرکت شما....حسین با ناباوري گفت:-نه!من هم باورم نمی شد...انگار داریوش هم باور نمی کرد.....گلاره و کیمیا گیج و سرگردان بین قیافه هاي بهت زده ي ما دنبالِ جوابشون می گشتن ، تا اینکه بالاخره کیمیا پرسید:-این پروژه ي مهتاب چیه که شما اینطوري تعجب کردین!؟این بار من زودتر از همه پیش دستی کردم و همونطور که نگاهم به کیان بود گفتم:-می تونم بگم یکی از بهترین برج هاي تجاري میشه...با یه نقشه ي فوق العاده و طراحی عالی.....که کارِ خود کیانمهرِ.....اولین بار شرکت مجتهدي دو سال پیش پیش قدم شد براي خرید طرح و یا حتی شریک شدن تو ساختشولی کیان نخواست........کیان متعجب نگاهم می کرد ، حتی حسین و داریوش....انگار همه امشب قصد داشتن همدیگه رو شگفت زده کنن!داریوش نیم نگاهی به کیان کرد و گفت:-خانمت هم مهندسِ؟!کیان تک خنده اي کرد و گفت:-آره...ولی هم رشته امون نیست...نمی دونم از کجا اینا رو می دونه...!نگاهِ همه که سمتم چرخید ناچارا لب باز کردم و گفتم:-آخه خیلی تو شرکت حرفش می شد....منم خب..... کنجکاويِ دیگه...!خنده ي کوتاهی از جانبِ جمع سر داده شد ولی باز جو جدي حاکم شد....بعد از مدتی سکوت داریوش سرتکون داد و روبه کیان گفت:-مطمئنی؟!لب هاي کیان به هم فشرده شد...مطمئن نبود...می دونم که مطمئن نبود... ولی انگار براي پیروزي تو این نبرد خانوادگیداشت همه ي داشته هاش رو رو می کرد....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵١بالاخره لب بازکرد و آهسته گفت:-آره.... کاملا مطمئنم......حسین رنگ پریده گفت:-اما کیان...کیانمهر دستش رو بالا آورد وبه داریوش خیره شد ، آروم گفت:-من رو این پروژه همه ي وجودم رو گذاشتم....همه چیزم رو! تو بدترین شرایط زندگی ام تمام وقت و انرژي ام روگذاشتم روش تا شکل بگیره..... ولی الان خیلی چیز هاي مهم تر هم هست که بخوام براشون بجنگم..... خیلی چیز هاکه پروژه ي مهتاب برابرشون هیچِ....یکی اش....نگاهم کرد و آهسته لب زد:-ترانه ام...به حسین نگاه کرد و با لبخندي کم رنگ گفت:-رفیقم...پوفی کرد و دستی به موهاش کشید و گفت:-بچه هاي اون شرکت وشاید.... شاید غرورم..... داریوش این کارو برام می کنی؟!داریوش دقیق نگاهش کرد... انگار با نگاهش داشت آنالیزش می کرد.....چشم هاش تنگ شد ، دست هاش رو توي هم گره زد ، کیانمهر سر بالا گرفت...حتی فاطمه هم سکوت کرد و چشم هاي درشتش رو بین جمعیت می چرخوند..تا اینکه داریوش لبخندِ وسیعی زد و گفت:-فک کنم تا اسم پروژه رو بیارم رییس رو هوا می زندش!کیان لبخند زد و آروم گفت:-یه دنیا ممنونتم رفیق.....لبخند نزدم... نمی دونم چرا ولی لبخند نزدم از اینکه کیان حاضر شد بهترین پروژه ي دوران کاریش رو واگذار کنه بهشرکتِ دیگه اي براي پیشی گرفتن از پدرش....نگاهم کرد ، ته نگاهش انگار امید برق می زد.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٢به امیدِ چشم هاش لبخند زدم.....***ترانه:دستم رو خشک کردم و گوشه ي ملحفه رو آروم بالا گرفتم و رويِ تخت جا گرفتم...کیان دست زیر سر ، رو به سقف خوابیده بود...نگاهم رو به سقف دوختم و بسم ا.. گفتم...زیر لب آیت الکرسی خوندم و چشم بستم...ولی از اون شبا بود که خواب به چشم هام نمی اومد....انگار فرار کرده بود از مردمک هام.....به پهلو شدم ، چشمم رو باز کردم و به روبرو خیره شدم....هیچی نبود جز دیوار....صداي باد که بین شاخه ها می پیچید ومی خندید به گوش می رسید...خودم رو جمع کردم و ملحفه رو بالاتر کشیدم...چشمم می خارید ، آروم با دست خاروندم....خمیازه اي کشیدم...بچه که بودم فکر می کردم سه بار خمیازه بکشم خوابممی بره..!هروقت یه بار خمیازه می کشیدم منتظر می موندم تا دوتاي دیگه هم برسن و به خواب برم...بازم خمیازه کشیدم...چشم هام می سوخت و از شدت خواب نمِ اشک داشت ولی خبري از اصلِ کاري نبود....دستم رو رويِ چشمم گذاشتم که صداي کیانمهرباعث شد هین بکشم :-خوابت نمی بره؟!برگشتم سمتش و با چشم هاي گرد شده زل زدم به چشم هاش که مثه فانوس دریایی تو تاریکی می درخشید....دستشخزید سمتِ دستم ، آروم با سرانگشت هاش پشتِ دستم رو نوازش می کرد ، دوباره پرسید:-خوابت نمی بره؟!سرم رو به بالشم کشیدم و گفتم:-نه....لبخند زد ، سرحال نبود...با اینکه موفقیت بزرگی بود ولی بازهم سرحال نبود......زبونم رو رويِ لبم کشیدم و گفتم:-چرا خوشحال نیستی؟!نگاهش رو به چشم هام دوخت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٣-از کجا می دونی خوشحال نیستم؟!سعی کردم خوابیده شونه بالا بندازم:-مثه همیشه نیستی.پوزخند زد:-مگه من همیشه خوشحالم؟!جوابی نداشتم بدم بهش.....دستم رو گذاشت رويِ سینه اش ، قلبش محکم می کوبید...!پچ پچ کنان گفت:-امشب وقتی درباره ي مهتاب صحبت کردي ، خیلی خوشحال شدم..ته دلم قنج رفت ، گفتم شاید برات مهم ام کهدرباره ي کارم اطلاعات داري...گفتم شاید یه وقتی ، یه زمانی به چشم ات اومده باشم....دستم رو مشت کردم رويِ قلبش و گفتم:-لازم نبود که برام مهم بوده باشی که بخوام درباره ي تو و کارت اطلاعات به دست بیارم....درباره ي مهتاب خیلی توشرکت صحبت می شد..به خصوص بین بچه هاي بخش رایانه.....ولی دروغ می گفتم..!برام مهم بود که کنجکاوي کرده بودم درباره اش....حرکاتش ، حرف هاي امشبش منو یادِ مدت ها پیش انداخت.... وقتیتازه مشغول به کار شده بودم.. منش ، رفتار ، اخلاق و حرکاتش برام جالب بود.....براي همین کنجکاو بودم رويکارهاش...طرح هاش...چه قدر این خاطرات دور به نظر می رسید...!خیلی دور....به دوريِ من از اقیانوس آرام...!وقتی به خودم اومد که داشت تک تک سرانگشت هام رو می بوسید ، متحیر نگاهش کردم...چی کار داشت می کرد ،چشم هاش رو بسته بود و با لذت می بوسید......لبخند به لب داشت....دلم لرزید...می دونی وقتی می گم دلم لرزید یعنی چی؟!یعنی رعشه اي که از اعصابِ نوكِ پام و عمق مغزم شروع شد وبه قلبم رسید.....لرزیدن هاي دلم از ترس نبود ، از وحشت نبود ، از غصه و دلسوزي و ترحم نبود..از حس گرمی بود که از نوك انگشتهام تزریق می کرد به قلبم ....مبهوت و آروم صداش زدم:-کیان؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۴بی قرار لب هاش رو کفِ دستم کشید و گفت:-جونِ کیان؟نفسِ کیان....زندگیِ کیان...همه چیزِ کیان.....دستم رو که پس کشیدم سرش رو جلو کشید...باز لب گذاشت کفِ دستم و عمیق بوسید...!با بغض گفتم:-چی کار می کنی؟ چرا اینطوري می کنی؟!بغض ام از خشم و ناراحتی نبود ، از محبت این مرد بود.... از اینکه براي ثابت کردن محبت اش حتی دستم رو میبوسید.....کلافه نگاهم کرد و سر عقب کشید و به سقف خیره شد...قفسه ي سینه اش مثه پیستون بالا و پایین می رفت...عمیق و پشتِ هم نفس کشیدم ، نفس کشیدم تا خفه نشم از جو سنگینِ اتاق....چند دقیقه اي سکوت کرد ، بیدار بود ، ولی من می خواستم بخوابم ، بخوابم تا تمومش کنم داستانِ بی پایانِ امشبرو....که دیگه چهره ي کلافه اش رو نبینم ولی خواب انگار دوپا داشت دو پاي دیگه قرض کرده بود و از لونه ي چشمهام فرار کرده بود....پاهام رو تو سینه ام جمع کردم و دستم رو بینِ پاهام گذاشتم ، چشم هام رو رويِ هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم.....ولینمی شد..!با شنیدن اسمم از زبون کیان دوباره چشم باز کرد ، بازوش رو دراز کرد و آروم لب زد:-بیا قربونت برم....بیا تو بغلم....... اینطوري راحت تر خوابت می بره....بیا نفسم....حرف هاش داشت منو می ترسوند...قربون صدقه هاش داشت ته دلم رو می سوزوند....چرا انقدر محبت می کرد و همهاون رو از محبت محروم می کردن!؟! چرا ؟بی حرکت که موندم پنجه هاش موهاي ریخته ام رويِ بالش رو لمس کردن ، خودش رو به سمتم متمایل کرد و گفت:-سرت رو بذار رو سینه ام ، خوابت می کنم عزیزم..........نترس ازمن....لب هام رو رويِ هم کشیدم ، مردد خودم رو به سمتش کشیدم که حرکتم رو رويِ هوا زد ، دستش رو دورم پیچید وسرش رو تويِ گردنم فرو کرد ، چشم هام گرد شد از ترسِ حرکتِ سریع اش!نفس نفس می زد ، آروم گفت:-چرا هر چی میگم بیا ، نمیاي.... نمیبینی قلبم طاقت نداره ازت دور باشه بلوط کوچولو؟!چنگ زدم به پهلوش ، انگار فهمید وحشت کردم از این همه عجله اش!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۵پچ پچ کرد:-جونم؟ ترسیدي؟ آخ ببخشید..... آخه داشتی جون به سرم می کردي......چشم هات رو ببند عزیزم....ببند...به گفته اش عمل کردم...چشم هام رو بستم ، زیرگوشم زمزمه وار خوند:-قصه گو قصه نگو ، واسه خوابوندن منسعی بیهوده نکن ، واسه ي موندن منقصه گوي خوب من ، حرفاش برام ترانه بودقصه هایی که میگفت قصه ي عاشقانه بودقصه گو قصه نگو ، قصه گو قصه نگوصحبت خلقت آدم که می شدقصه ي آدمُ حوا رو می گفتمی دونست که تشنه ي محبتمقصه ي مجنون و لیلا رو می گفتقدرت عشقُ اگه می خواست بگهقصه شیرین و فرهادُ می گفتصحبت از بازي تقدیر اگه بودقصه ي شیرین شهرزادُ می گفتقصه گو قصه نگو ، قصه گو قصه نگولحظه ي فاجعه وقتی می رسیداشک توي چشماي من حلقه می بستوقتی که اشکارو تو چشمام می دیدمیومد کنار تختم می نشستخم می شد روي سرمبوسه بر لبام می زدم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵۶یادمه خوب یادمه ، زیر لب صدام میزداین کاراش هم واسه من یه قصه بودرفتنش برام یه دنیا غصه بودقصه گو قصه نگو ، واسه خوابوندن منسعی بیهوده نکن ، واسه ي موندن منچشم هام گرم می شد از گرماي صداش...گرماي نفس هاش.....دستش رو رويِ موهام می کشید و می خوند.......لبخند زدم.....چشم هام دیگه قصدِ باز شدن نداشت که نرمی لب هاش رو حس می کردم که مهر می شد رويِ صورتم...گونه ام ، پلک هام ، پیشونی ام ، بینی ام و لب هام کوتاه مهر شد زیر لب هاش...خواستم مخالفت کنم ولی انقدر سنگین و غرق خواب بودم که نتونستم این مهر و لذت چند دقیقه اي رو ازش دریغکنم.....***کیف ام رو رويِ دوشم انداختم و بلند صداش زدم:-کیان؟!سرش رو از اتاق بیرون آورد و گفت:-اومدم...اومدم فقط یه شونه به موهام بزنم....سري تکون دادم و بیرون رفتم ، قرار بود سري به مادرم بزنیم.....لبخندي زدم و به دستم خیره شدم...وقت نشد حلقه ام رو از دستم بیرون بیارم... ویا شاید نخواستم...!!یه حسِ شیرینی ته دلم بود...یه حس خوب!یه حسی که انگار می خواست منو وصل کنه به مردِ مظلومِ کنارم.....عشق نبود ، دوست داشتن نبود...یه حسِ خوبِ عادت...!شاید....شاید هم ترحم....اسم ترحم که اومد لبم بسته شد ، حرصی چشم هام رو باز وبسته کردم و بلندتر صداش زدم:-کیان؟بیا دیگه......خوبه عروسیت نیست!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٧خنده کنان از خونه بیرون اومد و در رو بست و درحال قفل کردنش گفت:-ان شاء الله اونم به زودي....با شما...!چپ چپ نگاهش کردم که بلندتر خندید ، قدمی برداشتم ونگاهی به پله هاي بارون خورده کردم که صدام زد و گفت:-ترانه ، راستی براي فنجات دونه ریختی؟!آخ که یادم رفت...!پرنده هاي بیچاره ام گشنه می موندن....تند برگشتم و گفتم:-واي...یا....اما پام پیچ خورد و فقط یه لحظه آسمون بالاي سرم رو دیدم و فریادِ بلندِ کیان رو...جیغ کوتاهی کشیدم و چشم بستم..***کیانمهر:فقط یه لحظه دیدم که همه ي وجودم تلو خورد.....پاهاش از زمین بلند شد ، فقط مغزم فرمان داد که خیزبردارم سمتش، دست هام رو دراز کردم سمتش و دورش پیچیدم ،تعادلم رو ازدست دادم..نمی دونم چی شد که پیچیدم ، پیچیدیم...پايهر دو مون از رويِ زمین بلند شد..فقط صورتش رو به سینه ام فشردم ، وزنِ من و ترانه هر دو رويِ شونه ي راستم فروداومد...چشم هام رو بستم و آخ بلندي گفتم.....دردش نفس گیر بود...خیلی نفس گیر...روي گلدون ها فرود اومده بودیم..... گلدون هاي گلی شکسته بودن و شکسته هاشون داشت اذیت ام می کرد.... ترانههق زد:-کیان؟!سعی کردم بلند بشم ولی کمرم تیر کشید ، پیراهنم رو به چنگ کشید:-کیان...کیان خوبی؟!ناله زدم:-ترانه....با هل گفت:-هان...چیه؟بین درد خندیدم و گفتم:-پاشو دختر.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٨دستپاچه بلند شد ...به سختی تونستم بشینم....ولی نگاهم فقط صورتِ ترانه رو می کاوید که ببینم اثري از زخم هست یانه...ولی نه ، سالم بود ، لبخندي دردآلود زدم و گفتم:-خوبی جونِ دلم؟! آره ؟لب هاش رو به هم فشرد ، سعی می کرد اشک هاش رو تو حدقه ي چشمش نگه داره ولی نتونست ، صورتش خیسشد و بالاخره هق هق کنان گفت:-بب....ببخش...ببخشید...کیانمهر.. ..ببخش...کیان....اشک هاش دونه دونه روي گونه اش می نشست و دلِ من رو خون می کرد ، دستِ چپ ام رو دورِ شونه اش حلقه کردمو به خودم نزدیک اش کردم ، شونه ي راستم می سوخت ولی مهم نبود...مهم این دختر کوچولویی بود که مثلِ ابربهارمی بارید....رويِ اشک هاش رو بوسیدم:-چته دختر؟!چیزیمون نیس که..... چیزیت شده؟!تکونش دادم و گفتم:-هان؟!با پشتِ دست اشک هاش رو پاك کرد و گفت:- نه ... نه ... تو خوبی؟!حس خوبی دوید زیر پوستم.... یه حس شیرین... اینکه کسی بهت توجه می کنه.... اینکه یکی نگرانت می شه.....دستم دورش محکم شد:-نگرانمی؟!بلند زد زیر گریه و با پشتِ دست محکم رويِ صورتش کشید و گفت:-خب معلومه.... زهر مار..... دارم سکته می کنم....صورتش رو توي سینه ام فرو کردم و رويِ موهاش رو بوسیدم.... صورتم رو تويِ موهایی که شال از روشون کنار رفتهبود فرو کردم... درد امانم رو بریده بود....نفس نفس زنان گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵٩-خوبم عزیزکم....ولی نبودم....بلند شد ، پاش می لنگید ، دستِ چپم رو آروم رويِ بازويِ راستم گذاشتم ، لب به دندون گرفتم و ایستادم...نگران نگاهممی کرد و من چه قدر نگرانی چشم هاش رو دوست داشتم.....به سختی قدم بر می داشتم ، هنوز دو گام دور نشده بودم که بلند گفت:-واااي! کیان تو واقعا سالمی؟!چیزي نگفتم و فقط لبخند زدم که پشتم ایستاد ، صداي لرزونش رو می شنیدم:-همه ي کتت تیکه پاره شده...کیان مطمئنی زخم و زیلی نشدي؟!چرخیدم سمتش ، قهوه اي هاي دوست داشتنی اش دوخته شده بود به طوسی هاي بی قرارم:-آره بلوط کوچولو... احتمالا واسه خاطر گلدوناس... چیزي نیس....سخت بود کنار اومدن با دردِ کتف ، داخل خونه که شدیم کیفش رو رويِ مبل انداخت و تلفن همراهش رو از کیف بیرونکشید ، آهسته گفت:- یه زنگ بزنم به مامان اینا.... بگم نمیریم... با این حال و روز نمیشه رفت...پلکی به معنی تایید باز و بسته کردم ، سرم رو تکیه زدم به پشتیِ مبل .... گرما که کم کم از تنم می رفت درد رخنه میکرد بهش....به دستِ راستم نگاه کردم... رگ هاي پشتِ دستم ورم کرده بود... سعی کردم انگشت هام رو تکون بدم که صداي وحشتزده ي ترانه رو شنیدم:-دستت چی شده؟!سعی کردم لبخند بزنم:-هیچی.... فک کنم یه کم ضربه خورده...همیناخم کرد ، دستش رو جلو آورد و به صورتم کشید ، پنجه هاي دستش رو نشونم داد... خیس بود! خیس از عرق صورتم...!مواخذه گر گفت:-واقعا؟! پس این همه عرق واسه چیه؟!آهسته گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٠-بس کن ترانه... خوبم....با بغض گفت:-تقصیرِ من....منِ دست وپا چلفتی.... پاشو... پاشو بریم دکتر..... دستت قرمز شده....نگاهی بهش کردم ، چشم هاش به دستم دوخته شده بود ، آروم گفتم:-واسه چی اینطوري می کنی؟! میگم خوبم؟!با حرص نگاهم کرد و گفت:-که خوبی؟!سر تکون دادم ، قبل از اینکه به خودم بیام بازوي راستم رو گرفت و فشرد و فریاد درد آلودم تو خونه پیچید.....دستش رو دوباره رويِ صورتم کشید و نگران گفت:-ببخشید.... ببخشید کیان ، ولی وقتی حرف گوش نمی کنی چی کار کنم!؟ پاشو بریم... تو رو خدا... شاید شکسته باشه....لبم رو گزیدم ، بهم مهلت نداد تصمیم بگیرم ، بازويِ سالمم رو گرفت وکشید... نه اینکه قدرتِ بیشتري داشته باشه ، نهاینکه من زیادي ضعیف باشم ، نه..... چه کنم که کارِ دلِ که به فرمانِ یار می چرخه و می گرده....همراهش شدم.... چاره اي نبود انگار...!!***دکتر سري تکون داد و گفت:-دستت رو دو روز کاملا بی کار و ثابت نگه می داري، می تونی حرکت هاي خیلی خیلی کوچیک و محدود انجام بديمثلِ همین پوشیدن پیراهن... اونم خیلی با دقت و به طوري که به دستت فشار نیاد... ، برات دارو نوشتم براي جلوگیرياز التهاب..... مسلما درد شدیدي خواهی داشت... بعد ازاون هم باید مراعات کنی و حتی در صورت لرزوم از گردنتآویزونش کنی!نگاهم رو بهش دوختم ، مردي نزدیکِ پنجاه ، کلافه با یک دست دکمه هاي پیراهنم رو می بستم ، سخت بود برام...چی کار باید می کردم ؟ چطور باید به کارهام رسیدگی می کردم؟! منی که مهم ترین عضو بدنم براي کارم دستم بود...پوفی کردم که گفت:-چته جوون؟ اون از اینکه خانمت رو به زور بیرون فرستادي اینم از این قیافه ات... پسر جان برو خدا رو شکر کن فقطضرب دیدگیِ....سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶١-ممنونم دکتر....بلند شدم ، با احتیاط عمل می کردم.. بین این همه در گیري تنها درگیرِ این درد بودن رو کم داشتم...ترانه با کت من روي دستش به دیوار تکیه زده بود ، نگاهش که بهم افتاد دلخور گفت:-چی شد؟!لبخند زدم ، عجیب بود که لب هام این روزها راحت کِش می اومد:-هیچی.... ضرب دیده... یه مدت باید بهش استراحت بدم..انگار دلخوري اش از یادش رفت ، نزدیکم شد ، نگران گفت:-درد می کنه ..... نه؟ بعد چطوري باید به کارات برسی...هان؟ اذیت می شی که!این نگرانی ترانه برام عجیب بود.... هیچ وقت تو عمرم یه آدم برام این همه حجم نگرانی به خرج نداده بود...!آهسته پرسیدم:-چته ترانه ؟ چرا انقدر پریشونی؟!دستی کشید به شالش و گفت:-آخه واسه خاطر من اینطوري شدي.... واسه خاطر اینکه من آسیب نبینم.....چیزي نگفتم ، فقط در سکوت نگاهش کردم.... یعنی احساس دِین می کرد به خاطر اینکه نجاتش دادم...همین؟!جز این چیزي نبود؟واسه خاطر همین نگرانم بود؟!راهم رو به سمت خروجی بیمارستان گرفتم که دنبالم راه افتاد و غرغر کنان گفت:-کجا؟ وایستا....اینو بنداز رو شونه هات....ایستادم ، من که نمی تونستم ازش دوري کنم... می تونستم؟بلوف بود اگه می گفتم ازش دلخورم.... من که از همه زندگی ام نمی تونستم دلخور بشم... می تونستم؟باید دلخور می بودم ، شاید چون حق ام بود حداقل حس اش بعد از این مدت دیگه ترحم و تنفر و دلسوزي و دیننباشه......حق ام نبود ؟ بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٢ولی من که می دونستم از اول علاقه اي نیست.. من که می دونستم ترانه سخت ممکنِ بهم علاقمند بشه...... پس چرالحظاتی رو که می تونم کنارم داشته باشمش زهر کنم؟من زهرِ شیرینی که حق امِ رو کنار می زنم و عسلِ تلخِ حضورِ بی علاقه اش رو مزه مزه می کنم....کت ام رو که تو دستش بود رويِ شونه هام انداخت و زیر لب گفت:-عین بچه ها قهر نکن کیان.....خب؟!.... بذار آروم کنار هم باشیم......نگاهم رو به مردمک هاش دوختم.... دنیايِ من همین چشم ها و صاحبشون بود.... لبخند زدم... لبخند زد ، دستش روپشتِ کمرم گذاشت و کمی هلم داد و گفت:-برو.... منو بازم می تونی ببینی!دستِ سالمم رو دورِ مچ اش قفل کردم ، گرم شد کلِ وجودم از گرمايِ وجودش :-کنارم باش.... نه گذشته ام باش ، نه آینده ام ، حالم باش....کمی چشم هاش رو تنگ کرد و زیر لب گفت:-سرت به جایی خورده؟!خندیدم و گفتم:-یعنی اینکه نه دنبالم بیا ، نه جلوتر از من راه برو.... بابا شونه به شونه راه بیا!خندید و سري تکون داد و گفت:-خب عین بچه آدمیزاد بگو! والا!شونه به شونه ام ایستاد و گفت:-خوبه آقا!؟!پر از لذت شدم از آقا گفتنش ، گام برداشتم و هم قدم ام شد.....شاید همه دردي که کشیدم به این گفت و گوي دوستانه می ارزید........***کیانمهر:از دفتر که بیرون اومدیم حسین نفسی راحت از ریه بیرون داد و دل من خوش شد با نفسِ عمیق اش ، لبخندي زد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٣-عالی بود کیان.... هنوز باورم نمی شه...!خواست با دست به شونه ام بکوبه که پشیمون شد ، خودم هم خوشحال بودم.البته اگه می شد اسمِ حسِ منو خوشحالی گذاشت...یه جایی ته ته هاي دلم ، راضی نبود از واگذار کردن ثمره ي چندین سال تلاشم... ولی وقتی می دیدم همه ي بچه هاخوشحالن از اینکه اسمِ گروه مهندسیِ آتی سازه زیر قراداد اومده ، خودم رو راضی می کردم به رضایت همکارام...حسین در رو برام باز کرد و گفت:-مراقب دستت باش...چهار روز گذشته بود و حتی ذره اي از دردِ کتفِ ضرب دیده ام کم نشده بود....سرم رو به پشتی صندلی تکیه زدم و سعی کردم به زق زق کردن هاي سرم بی توجه باشم...ماشین که راه افتاد ، حسین گفت:-فقط منتظرم ببینم بابات چی کار می کنه... بابات که هیچ... آخ دوست دارم قیافه ي اون مجتهدي رو ببینم....!خنده اي کرد و رويِ فرمون کوبید و با صداي بلند گفت:-خدا عاشقتم....!لبخند زدم به ذوق بچه گانه ي مردِ کنارم...صداي تلفن همراهم منو به سمتِ خودش می خوند ، نگاهم به اسم ترانه خورد :-جونم عزیزدلم ؟مضطرب گفت:-چی شد!؟نیمه ي خبیث وجودم دلش می خواست سر به سر ترانه بذاره ، شیطنت کنه...ولی مگه می تونستم سر به سرش بذارم؟! مگه این دلِ لعنتی طاقت داشت که اذیت اش کنم؟آروم گفتم:-قرار داد بستیم..صداي جیغی که اومد از جا پریدم... ترانه نبود ، من اون صدا رو می شناختم ، سوگل بود...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۴صداي خنده هاي بلند کیمیا هم می اومد که ناشیانه سعی می کرد سوت بزنه...امان از دست این زن ها.....!با لبخند پرسیدم:-گذاشتی رو اسپیکر؟!صداش روحم رو نوازش کرد:-آره... باور کن مجبورم کردن این خواهراي تو!نفسی عمیق کشیدم و چشم بستم...... خسته بودم ، بی دلیل خسته بودم.... شاید این خستگی ناشی از برداشتن یه باربزرگ از روي شونه ام بود ، باري به اسم بی اعتباري...بی اعتباري واسه منِ بی کس وکار بد باري بود...!ترانه خداحافظی کرد ، خیالش راحت شده بود ، خیالشون راحت شده بود ، آهی کشیدم که حسین سرخوش گفت:-چی شده رفیق؟!ساعدم رو رويِ چشم هام گذاشتم...... تو چه می دونی رفیق؟ چی بگم که بفهمی چی شده؟!لب زدم:-هیچی......***خبرها زودتر از اون چه که انتظار داشتیم پیچید...حالا برگِ برنده دستِ ما بود.... فقط سه روز مونده بود به مزایده و مدام اضطراب داشتم براي روز موعود....لبم رو گزیدم ، حسین مدام تکرار می کرد:-همه چی مرتبِ ، همه چی آماده اس...خیالت راحت...!ولی نمی تونستم آروم بگیرم ، آروم گرفتنی نبودم...... یه چیزي ته دلم می دونست به همین راحتی همه چیز به خیر نمیگذره ، یه اتفاقی می افته که دلخوشی زهرمارم بشه....پیشونی ام رو ماساژ دادم و لب گزیدم تا از دردِ سرم کم بشه ولی نمی شد ، سرم رو رويِ میزگذاشتم که حسین گفت:-پاشو ببرمت خونه بابا.... اینطوري تلف می شی تا پایانِ وقت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۵چیزي نگفتم ، نمی خواستم حرف بزنم ، هر کلمه اي که از لب هام عبور می کرد و تو فضا پخش می شد باعث می شدمغزم تکونی سخت بخوره......دستش رويِ شونه ي ضرب دیده ام که نشست ناله اي کردم ، کمرم رو گرفت و سرم رو از رويِ میز بلند کرد و گفت:-ببخش...یادم نبود.... خیلی دردت اومد؟بی رمق گفتم:-نه....نگران بود :-میاي بریم دکتر؟ کیان این سردردا طبیعی نیستا....تلخ لبخند زدم:-چیزي ام نیست .... واسه من طبیعیِ....دستش رو آروم رويِ موهاي شقیقه ام کشید و گفت:-داداش پاشو بیا ببرمت خونه ، حالت هیچ خوب نیس ، رنگت پریده... پاشو بریم قربونت... پاشو..بازوي سالم ام رو گرفت و کشید ، بی هیچ نیرویی دنبالش کشیده شدم ، کتم رو برداشت و کمکم کرد براي به تنکشیدنش......رو به خانم کریمی کرد و گفت:-ما میریم... لطفا هر کسی تماس گرفت با من یا آقاي مجد کار داشت بهشون اطلاع بدین که با تلفن همراه من تماسبگیرن... البته شماره ي دومم...خانم کریمی لبخندي زد و روبه من پرسید:-حالتون خوبه؟سعی کردم لبخند بزنم:-بله.... شمام زودتر کارات رو انجام بده و برو.... سر ظهري سخت ماشین واسه ات پیدا می شه..محجوبانه سر به زیر انداخت:-چشم قربان....***م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶۶هیچ چیز عجیب تر از حضورِ علیرضا و نازي کنارِ هم توي خونه ي من نمی تونست باشه.....وقتی حسین رو دعوت کردم که داخل خونه بشه حتی لحظه اي به ذهنم خطور نمی کرد که ممکنِ داخل خونه با کساییروبرو بشم که عمري آرزو داشتم کنارشون باشم....نگاهِ بهت زده ام رو چرخوندم و بی بی و ترانه رو کنارهم دیدم...انگار حسین زودتر از من به خودش اومد:-سلام بر همه...سقلمه اي به کمرم زد ولی لب هاي من به هم چسبیده بود ، حالی بر من نبود تا سلام کنم ، ترانه بلند شد ، دستی بهروسري اش کشید ، رنگ به رخ نداشت ، بهم نزدیک شد ، کنارم ایستاد و به بازوم دست کشید ، سعی می کرد نقشبازي کنه ، از چشم هاش می تونستم بخونم... می تونستم بخونم که داره نقش بازي می کنه واسه خاطرِ من ، واسهخاطرِ آبروم یا حتی به خاطر خودش....آروم لب زد:-سلام.....آب دهن فرو بردم و به علیرضا نگاه کردم ، پوزخند زد:-سلام کردن هم یادت رفته!؟یادم رفته بود... واقعا یادم رفته بود ، تمام دلگرمی هایی که به خودم می دادم با دیدنشون دود شده بود... دوباره داشتمکم می آوردم ، دوباره زبونم قفل کرده بود... کی گفته من می تونم تو چشم هاي علیرضا نگاه کنم و سرکشی کنم؟!به زحمت تونستم لب باز کنم:-سلام.... خو....خوش اومدین....ترانه ، حسین رو به نشستن دعوت کرد ، تمامِ مدت کنارِ راهرويِ ورودي ایستاده بودم و دست دادنِ حسین و علیرضا واحوالپرسی بهترین دوستم با نا مادرم رو می دیدم..بی بی صدام کرد ، چه قدر چشم هاي نگرانش درد آور بود براي من...چرا هیچ وقت نتونستم اونی باشم که بی بی می خواد ، چرا نتونستم اون پسري باشم که هیچ وقت ترس نداشته باشه اززندگی اش؟!لبخندي زدم کمرنگ:-سلام بی بی جونم.....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٧بلند شد ، قدمی به سمتش برداشتم ، سریع به سمتم اومد و دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد ، با بغض حرف می زد:-کجایی قربونت برم؟! چرا یه احوالی از من نمی گیري؟! درد می کنه بازوت؟!کمی ازم جدا شد و بهم نگاه کرد ، حلقه ي اشک توي چشم هاي دلم رو به درد آورد:-همون روزي که سوگل گفت چی شده می خواستم بیام پیشت ولی.... ولی نشد...دلم داشت در می اومد عزیز دلم ، حالاخوبی؟!پیشونی اش رو بوسیدم:-آره قربونت برم ، آره عزیزم ، خوبم.... خوبِ خوب....دستش رو رويِ بازوي راستم کشید ، کمی درد گرفت ولی به روي خودم نیاوردم ، شقیقه اش رو بوسیدم ، هدایت اشکردم سمتِ مبل و نشوندمش ، ترانه که به آشپزخونه رفت دنبالش راه افتادم ، در رو بستم و بهش تکیه زدم ، بهم نزدیکشد ، آهسته گفت:-خوبی؟!آب دهن فرو بردم:-کِی اومدن؟!پوفی کرد:-یه نیم ساعتی می شه..... بهونه ي رسوندن بی بی رو گرفتن..... به نظرت براي چی اومدن؟!دستی به پیشونی ام کشیدم:-فک می کنی واسه چی اومدن؟واسه کوبیدن من...! مگه چیزِ دیگه اي هست که بخوان به خاطرش پا تو خونه امبذارن؟!لبخندي دلگرم کننده زد و گفت:-نگران نباش.... جلو بی بی چیزي بهت نمی تونن بگن.... حالام برو بیرون تا من یه چایی بیارم...نفسی عمیق گرفتم ، در رو باز کردم و قبل از خروج نگاهی به ترانه انداختم ، با اشاره ي ابرو منو وادار به حرکت کرد ...جو سنگینی حاکم بود ، نه علیرضا حرفی می زد نه نازي...مدام خودخوري می کردم و از خودم می پرسیدم براي چی اومدن ؟!مگه این آدم ها نقطه ي مشترکی با من داشتن؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٨مگه هیچ وقت منو پذیرفتن؟پس الان چی کار می کنن تو خونه ي من؟!چشم بستم تا کمی دردِ سرم آروم بگیره که صداي علیرضا باعث شد بهش نگاه کنم:-شنیدم مهتاب رو واگذار کردي....چه قدر سخت بود زیر نگاهشون تاب آوردن... کی گفته بود من قوي ام؟کی گفته بود من می تونم؟حالا که علیرضا رو از نزدیک می دیدم می فهمیدم نمی تونم.... من نمیتونستم جلوش با اون چشم هاي نافذ و توبیخ گربایستم...من مغلوبه ي این جنگ بودم انگار...!دستِ گرم ترانه رو که رويِ دستم احساس کردم نگاه چرخوندم سمتش ، ته نگاهش مثلِ دلش قرص بود....محکم....!!!با پشتوانه ي حضورِ ترانه ، نگاه به علیرضا دادم و لب هام رو به زحمت از هم جدا کردم:-آره.... تقریبا میشه گفت....لبش کج شد به پوزخند:-مثلا این کار براي چی بود!؟ رو دست زدن به ما؟!انگار این مرد فکرخونی داشت...!!سعی کردم مسلط باشم... مجبور بودم:-برا.... براي چی باید بهتون رو دست بزنم!؟لعنت به این لکنت عصبی...!علیرضا کمی به جلو خم شد:-شنیدم پیغومت رو....اخم هاي حسین در هم شد ، می خواست حرف بزنه ولی جلوي خودش رو می گرفت ، از فشار لب هاش به روي هممعلوم بود....دهنم مثه کویر خشک بود... کاش چاي ام رو نمی نوشیدم.... آب دهن نداشته ام رو سعی کردم فرو بدم که چیزي جزدردِ گلو نصیبم نشد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶٩-خب؟!نازي خندید و گفت:-علی جون چرا این پسره اینطوریه؟!این پسره؟! من این پسره نیستم خانم ، من پسرتم...!خیلی دلم می خواست زبونِ لعنتی ام رو به کار بگیرم و عین این جمله رو بگم ولی.....ولی زودتر از من این ترانه بود که دست به کار شد:-نازي جون ، با همه احترامی که براتون قائلم ولی این پسره ، اسم داره.. اسمش هم کیانمهرِ..... عزیزم شما جاي مادرمن هستین ، من نباید باشما اینطوري صحبت کنم ولی ازتون خواهش می کنم حداقل حرمت مهمون بودن خودتون رونگه دارید!نازي مات شده خیره ي ترانه بود ، علیرضا موشکافانه ، حسین راضی و بی بی با نیمچه لبخندي گوشه ي لب....نازيِ نا مادر سعی کرد خودش رو جمع کنه ، سعی کرد از تک و تا نیفته:-خب.... خب من.... من.... من دوست ندارم اسمش رو ببرم!ابروهاي ترانه با ناز بالا رفت... حسرت می خوردم به اعتماد به نفس اش... به این قدرت مقابله اش... به این حریف طلبیاش.. به این حق خواهی اش....حق ام بود عاشقش بشم... نبود؟!لبخندي زد ، لبخندي که غرور و تمسخر توش موج می زد:-دوست ندارید!؟ عزیزم ، کیانمهر صاحبِ این خونه اس.... فک کنم حداقل حق اش این باشه که بهش احترام بذارین...خب اگه دوست ندارین اسمِ کوچیکش رو صدا بزنین ، می تونین که فامیلی اش رو صدا کنین...ترانه بد جور شمشیر از رو بسته بود...! جوري بد که برق شمشیرش چشم رو می گرفت...!نازي سرخ شد ، علیرضا باز هم از همون نگاه هاي خیره اش رو به سمتِ ترانه نشونه گرفته بود ، ولی ترانه مصمم زلزده بود به نازي...خدایا ، پدر ومادرم بهم می تازن و دختري که ادعا می کنه هیچ حسی بهم نداره ازم دفاع می کنه؟کرمت رو شکر...!!نازي با حرص گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٠-ترانه جون ، لطفا خودت رو وارد بحث من و این نکن...خودت می دونی من ازش دلِ خوشی ندارم...ترانه شونه اش رو به شونه ام تکیه زد:-این؟ نازي جون شما که باز گفتی این!...ایشون اسم داره...کیان...!من خودم رو وارد بحث اتون نمی کنم چون به منربطی نداره ولی فک کنم این حق ام باشه که ازتون بخوام جلوي من با همسرم درست صحبت کنید...نازي عمیق نفس کشید ، قبل از اینکه چیزي بگه ، علیرضا با لبخندي گفت:-عزیزم ، ترانه جان درست می گن... بهتره اینجا کمی رعایت کنیم..نازي نگاه تندي به علیرضا کرد ، ولی وقتی این نگاه تبدیل شد به خیره شدن توي چشم هاش ، انگار نازي هم آرومشد.... آرومِ آروم...!علیرضا رو به من گفت:-این همه دعوا سرِ توئه.... می تونی حرف بزنی که!؟لبم رو گزیدم... حرف بزنم؟ حرف بزنم که چی بشه... چی می خواد بشه؟!حسین به جاي من به حرف اومد:-ما به شما پیغامی ندادیم.... ما پیغاممون رو براي کسی فرستادیم که باعث فسخ قرارداد شد... مگه شما هستین؟!به علیرضا خیره خیره نگاه کردم ، لبخندي زد از روي رضایت:-من کاري نکردم ، فقط یه خرده بهش آگاهی دادم... همین!با اینکه می دونستم ، با اینکه حدس می زدم و اطمینان پیدا کرده بودم از اینکه مردي به نام پدرم تو این ماجرا نقشداشت ولی شنیدنش به طور مستقیم از زبونش وقتی خیره به چشم هاش بودم دلم رو به درد آورد ، به خودم جرات دادمو بالاخره زبون باز کردم:-چطور تونستی؟!اخم کرد و روبه من گفت:-من کاري رو که باید می کردم ، انجام دادم... الانم اینجام.. چون خودت به مجتهدي پیغام دادي!دست هام مشت شد ، یه چیزي مثه صداي طبل توي مغزم بود ، خیلی ضعیف...!:-چی کار باید می کردي ؟! آبروي پسرت رو به حراج می ذاشتی؟صورتش سرخ شد و این سرخ شدن به پدرِ من نمی اومد...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧١از جاش بلند شد و نگاهِ من پیِ قامتِ رشیدش بود....صداش بالا رفت:-بس کن این مسخره بازي رو! کی گفته تو پسرِ منی ؟ تو فقط تفاله ي یه اشتباهی... یه اشتباه...! اگه منِ احمق فقط یهمقدار شعور و درك داشتم تو به وجود نمی اومدي.... تویی که از یه حرومزاده هم کمتري.... حرومزاده شرف داره به تو......بذار یه چیزي رو هم بهت بگم... تو شاید حرومزاده هم باشی...! می دونستی؟!بی بی با هشدار گفت:-علی!چشم هام دو دو می زد.... چی داشت می گفت؟ این مرد چی می گفت؟!ته دلم آرزو کردم کاش حسین اینجا نبود ، کاش حسینی که از ضعیف بودنم ایراد می گرفت اینجا نبود و خرد شدنم رونمی دید..... خرد شدنِ دوباره ام رو!علیرضا تند گفت:-آهان... بی بی هیچ وقت بهت نگفت... نه؟ نه! نگفت...! می دونی چیه؟! تو حلال بودنت شکِ! می فهمی؟ منِ احمقوقتی که اون حماقت رو کردم ، ساعتاي آخرِ صیغه امون بود... احتمالش هست که تو حروم باشی........ هیچ کسی یهحرومزاده رو دوست نداره !سرم بی معطلی چرخید سمتِ ترانه... می خواستم واکنش اش رو ببینم..... اونم شنید؟ یعنی ترانه هم شنید؟ ترانه اي کهدنبالِ راه فراري بود از من هم شنید که ممکنِ من حرومزاده باشم؟!دست جلوي دهن گرفته بود و با چشم هاي گرد شده نگاهم می کرد....حسین چی ؟ اونم شنید؟آرزو می کردم کاش گوشِ هردو مشکل داشت و نمی شنیدن... نمی شنیدن حرف هاي پدرم رو... پدرم!؟بی بی با صداي بلند گفت:-می فهمی چی میگی علیرضا؟ شرم و حیا رو قِی کردي ؟ داري چی میگی جلوشون؟ هان؟حسین سر پایین انداخت و عقب عقب رفت اما علیرضا بلند تر گفت:-چرا نباید بدونن؟ هان؟حسین رو مخاطب قرار داد:-جناب خیام... خوب گوش کن ! گوش کن و بفهم دوستت چیه ؟ کیه ؟ حلالِ یا حرومِ ؟ واقعیت زندگی اش رو بفهم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٢چشم هام می سوخت.... بی رحمی تا چه حد؟! تا کجا؟!نازي تند و بلند گفت:-بسِ علیرضا! ما براي این حرفا نیومدیم....نگاهم رو دوختم به صورتِ مادرم.. حق داشت ازم متنفر باشه؟... نه نداشت .... حق نداشت ...!پس چرا من شدم سیبل حملات و نفرتش؟!مگه من مقصر بودم ؟ این علیرضا بود که مجبورش کرد به رابطه ي ناخواسته که حاصلش شد منِ نا خواسته .... پسچرا من باید تاوان می دادم ؟همچنان مسخ و مسکوت نگاهشون می کردم... چرا وزنِ زبونم برام زیاد بود ؟ چرا فضا انقدر خفه کننده بود؟!علیرضا نفس نفس زنان دست به صورت کشید ، سکوتِ جمع سنگین بود... خیلی سنگین... والبته تلخ براي من....به تلخی جامِ زهر... که اي کاش بود دمِ دستم تا خودم رو خلاص می کردم.... خاري تا کجا؟! تا کِی؟!علیرضا قدم جلو گذاشت ، روبروم:-نیومدم اینا رو بهت بگم.... از اولش اومدم بهت هشدار بدم... بهت بگم عقب بکش... خواستم بهت بگم داري بد بازياي رو شروع می کنی ، مهتاب رو به آریا واگذار کردي که چی ؟ می خواي چی کار کنی؟ با من بجنگی؟ تو!با دست به طرز تحقیرآمیزي سرتاپام رو نشون داد و گفت:-هنوز خیلی کوچیک تر از اون هستی که بخواي جلوي من قد علم کنی.... به خاطر اینکه اسم من تو شناسنامه ات بهعنوانِ پدر و همه من رو به عنوان پدرت می شناسن ، خواستم جلوت رو بگیرم تا از این بیشتر تحقیر و شکست خوردهنشی ، چون همه می گن پسرِ علیرضا مجدِ که شکست خورده! فقط اونا نمی دونن که من اصلا تو رو به فرزندي قبولندارم ، که در اصل دوتا پسر دارم ، یکی میرانِ که با افتخار می گم از پوست و گوشت و خونِ منِ یکی هم میعاد کههنوز براش زودِ... نمی خوام اسمم رو به گند بکشی... می فهمی ؟! اینطور انتحاري عمل نکن... خودت رو نابود میکنی...... بهتره پات رو از گلیمت درازتر نکنی!انگار شده بودم شاخه ي خشک درخت ، شاخه ي خشکی که با کوچکترین نیرویی می شکست و حالا من براي چندمینبار شکستم....!نازي راضی از وضعیتِ من بلند شد ، کیف اش رو رويِ دوشش انداخت ، لبخند دندون نمایی زد:-در ضمن ، اومده بودیم دعوتتون کنیم به جشنِ تولدِ هیوا.... باید زودتر از اینا می گرفتیم ولی یه مقدار حالِ هدیه خوبنبود.. اینطوري شد که یه کم دیر شد...یک شنبه ي دیگه منتظریم.....هرچند خیلی مونده تا یکشنبه ولی گفتیم زودتربگیم تا خیالمون راحت باشه از اومدنتون...!!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٣نزدیکم شد ، کنار علیرضا ایستاد و دست اش رو دورِ بازوش حلقه کرد :-بیشتر هم رو دعوتِ تو مُصِر بودم... می دونی که... پدر نمی شی ، گفتم حداقل از دیدن چنین مراسمی بی بهره نمونییه عقده اضافه بشه به عقده هاي دلت...خدایا ، کجایی ؟ هستی؟خدایا واقعا اینا پدر ومادر منن؟بغض کردم ، چونه ام می لرزید .......این زن ، منو به دنیا آورده ؟ پس چرا اینطور می کنه با من ؟گناهِ من چیه؟خدایا یه بار لب باز کن و بگو چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که مستحق این عقوبتم...ترانه صداش رو صاف کرد و گفت:-نازي جون.... ما.... ما حتما...حتما میایم...انگار اونم دیگه تسلط نداشت رو گفته هاش... تو چرا عشقِ من؟تو چرا تته پته می کنی ؟ تو چرا حرف هات رو فراموش کردي... تو که باید خوشحال باشی...!خوشحال باشی از شکستِ من... از خرد شدنِ من...با صداي به هم خوردن در به خودم اومدم...از جام بلند شدم...چی شد؟براي چی اومدن؟ اومدن خردم کنن و برن؟انقدر بیکارن ؟ انقدر؟که فقط واسه کوبیدن من این همه راه رو بیان...گیج و گنگ راه کج کردم سمتِ در که حسین با صداي گرفته گفت:-کجا کیان؟بی حواس گفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۴-برم... برم جوابشون رو بدم... من... من مثه... مثه یه بی دست و پا نشستم هر.... هر چی خواست بهم گفت.... اینطوريکه نمی شه... می شه؟!نگاهش کردم ، اخم هاش همدیگه رو در آغوش گرفته بودن ، صدام لرزید:-ازم ناامید شدي... نه؟ نا امید شدي که مثه مترسک وایستادم و تحقیرم کردن...؟ ناامید شدي که بازم بی دست و پابازي در آوردم؟!قدمی به سمتم برداشت:-کیان یه لحظه آروم باش...دردِ سرم زیاد شده بود ، انگار چند نفر با هم می کوبیدن روي طبل...صداش اکو می شد...آروم باشم؟.....مگه می شد آروم بود ؟ می شد این همه تحقیر رو چشید و باز آروم بود ؟ کی می تونست که من هم بتونم؟پوزخند زدم :-آروم باشم... نمی تونم آروم باشم... من بدبختم... بدبختم حسین ... یه عقده ايِ بد بخت .... یه بی عرضه ي بدبخت...بدبخت ... بدبخت ...حرصم گرفت... چرا من ؟ خدا چرا من؟!دستم رو مشت کردم و کوبیدم به دیوار ، صداي عربده ام تو خونه پیچید:-بدبختِ فلک زده!بی بی با جیغ اسمم رو صدا زد ، ترسیده بود... از چی می ترسی بی بی؟ از دیوانگیِ این مردِ دیوانه ؟حسین سمتم گام برداشت که داد زدم:-سرجات وایستا!صداهاي سرم بیشتر وبیشتر می شد ، درد سرم طاقت فرساتر!دست هام رو دو طرفِ سرم گذاشتم ، صداهاشون رو درهم می شنیدم ، صداي ترانه و حسین و گریه ي بی بی قاطیِهم... چه خبر بود دور وبرم؟به نفس نفس زدن افتادم ، صداي علیرضا تو سرم می پیچید ، صداي خنده ي نازي....بهم چی گفت؟ مادرم بهم چی گفت؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۵گفت من پدر نمی شم؟ چرا انقدر بلند گفت ؟ می خواست غرورم رو نشونه بگیره براي کوبیدن ؟!همه چی درهم و برهم تو سرم بود ، صدا ها ، طبل ها ، دردِ سرم..همه داشتن تو سرم پچ پچ می کردن و زمزمه وار حرف می زدن.....صداي هیس هیس می شنیدم...نمی کشیدم ، دیگه نمی کشیدم..... کم آورده بودم!چنگ زدم به موهاي کناره ي سرم و با تمام قوا فریاد کشیدم:-بسِّ! بسِّ! بسِّ!دستی بازوم رو گرفت ، حسین بود ؟ چرا انقدر نگران ؟ لب هاش تکون می خورد ولی انگار گوش هاي من دیگه نمیشنیدن... خوب بود..؟ نه؟ خوب بود اگه دیگه این همه تحقیر رو نمی شنیدن....بازوم رو ازدستش بیرون کشیدم ، تلو تلو خوران مثلِ یه مست رفتم سمتِ اتاقم....چی داشت به سرِ من می اومد ؟نگاهم چرخید پیِ گلدون ها ، ظرف ها ، فنجون هاي رويِ میز...خشم زبونه کشید تو هیزم وجودم ، با قدم هاي بلند به سمتشون رفتم ، درد سرم زیاد می شد و خشم من بیشتر!تک تکِ فنجونا رو به زمین کوبیدم و خرد شدنشون رو تماشا کردم ، می تونستم حس کنم آدماي اطرافم دارن کاري میکنن ولی خشمگین تر از اون بودم که توجه کنم بهشون...ولی این ظروف شکسته ؛ غرور شکسته ام رو التیام نداد.صبرم لبریز شده بود ، با تمامِ قوا و بی توجه با بازويِ ضرب دیده ام میزِ شیشه اي رو برگردوندم و عربده کشیدم ، تنمداغ بود ، انگار می سوختم از درون....کیانمهرِ خشمگینِ وجودم تازه رخ نمایان کرده بود!چشمم رفت دنبالِ گلدون بزرگ با طرح هايِ چینی ، مردي بهم نزدیک شد ، چه قدر چهره اش آشنا بود ، بلند صدام میزد ، می شنیدم ؟ نمی دونم...!شاید...!شاید نمی خواستم بشنوم..سرم به دوران افتاده بود ، شقیقه هاي با تمام قوا می کوبیدن ، انگار سیخ فرو کرده بودن توشون...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧۶کسی داشت تارهاي عصبی ام رو می گرفت و می کشید...دردش زیاد بود... خیلی زیاد!بیشتر از طاقتِ منِ بی طاقت!مثه رودخونه اي بودم که بالاخره بارش بیش از حد بارون کار دستش داد و طغیان کرد ، شاید بارون آروم بود ، شاید مثلهمیشه بود ، ولی ظرفیتِ رودخونه پر شده بود.....قدم هاي سستم رو به سمت گلدون هدایت کردم ، دست هام رو دورش حلقه کردم و با تمامِ ته مانده ي نیروم به زمینکوبیدمش و نعره زدم:-خدا...!عصیان زده شده بودم ، دردم یکی دوتا نبود.... اینکه ممکن بود حرومزاده باشم یه گوشه اش بود..دردِ من بی پدر ومادري بود...دردِ من کینه ي والدینم از من بود ، بی دلیل!دردِ من بی پناهی بود...بی زبونی بود...ساکت بودنم بود ، تو سري خور بودنم....بریده بودم!زانوهام خم شدن ، رو زمین فرو اومدم ، کمرم هم خم شد ، موهام رو به چنگ گرفتم و با تمام قوا کشیدم و عربده زدم:-خدا...!سرم درد می کرد... چشم هام سیاه بود... خدا تموم شد؟!زندگی ام داشت تموم می شد؟سرم که خورد به زمین تازه صداها رو می شنیدم ، گریه ، جیغ ، داد وفریاد....انگار پشتِ لبم خیس شده بود.....بدنم سست و لخَت شده بود و در عین حال عضلاتم سفت و سخت ، سرم می سوخت ، نفس کشیدن سخت بود برام...چشم هام بسته شد و این پایان بود....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٧تمام....!انگار کسی اسمی رو صدا می زد:-کیان ؟ آقا کیان؟ کیان خان؟صداش غریبه بود.... خیلی غریبه... اسم هم غریبه بود....جلوي چشمم تیره بود ، گم شده بودم... ذهنم خالی بود......باز صدا گفت :-کیانمهر؟!با کی بود؟با هر کی بود می تونست راه خروج از تاریکی رو بهم نشون بده....انگار یه روزنه ي نور منو به سمتِ خودش می کشید ، سعی کردم دستم رو تکون بدم ولی سنگین بود...پلک هام رو سعی کردم از هم فاصله بدم...صداش مشتاق تر شد:-آهان... آفرین... صدام رو می شنوي؟تمام توانم رو به کار گرفتم و باز کردم این پلک ها رو که انگار چسب خورده بودن...نورِ شدیدي چشمم رو زد ، جمعشون کردم ، مردي بالاي سرم ایستاده بود ، لبخند به لب داشت:-خوبی؟!باید حرف می زدم؟نالیدم:-خو....آ...آروم پلک زد:-باشه... به خودت فشار نیار.... آروم باش....آب دهنم رو به سختی فرو خوردم ، سعی کردم حرف بزنم ، زبونِ کوچیکم انگاري حلقم رو بسته بود ، خر خر کنان گفتم:-من کج... ا ...م؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٨مرد سرش رو به سمتِ زنی که تازه متوجه شدم کنارشِ چرخوند و گفت:-رفلکس داره.....با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:-بیمارستان.... یادته چی شد؟!یادم بود؟ چی یادم بود ؟ چی باید یادم باشه ؟گنگ نگاهش کردم ، اخم کرد:-اسمت رو می دونی ؟ اسمت چیه؟!اسمم چی بود ؟ اصلا اون مرد کی بود ؟ چرا انقدر دمِ گوش من یکی رو صدا می زد؟جدي تر پرسید:-اسم خودت رو می دونی ؟! می دونی چند سالته؟!ذهنم خالی بود ، سرم خالی بود ، هیچی نمی دونستم!گنگِ گنگ...!!مرد دقیق نگاهم می کرد ، انگار دنبال چیزي می گشت...ولی هیچ چی توي ذهنم نبود...!هیچ چی!آه از نهادم برخواست... چی شده بود؟چرا هیچی یادم نمی اومد؟!مرد سري تکون داد و گفت:-که اینطور.... سرت درد نمی کنه؟ احساس ضعف ، تهوع یا درد نداري؟!سرم درد می کرد ، ولی نامفهوم ، کم ...به سختی گفتم:-یه کم... سرم درد می کنه....باز با زن پچ پچ کرد ، زن بله اي گفت و اتاق رو ترك کرد ، مرد خم شد ، دستش رو بالاي سرم تکیه زد و گفت:-آروم باش ، زیاد به خودت فشار نیار.. خب؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧٩سرم رو تکون دادم ، پلک هاي انگار سنگین شده بود ، خمار بهش زل زدم که گفت:-بخوابی برات بهتره...وبعد اتاق رو ترك کرد... خمیازه اي کشیدم و تو ذهنم دنبال این جواب بودم که من کی ام؟!***ترانه:چشم هام رو محکم تر بسته نگه داشتم...داد وفریادش ، صورتِ سرخ شده اش ، عربده هاش ، حرکاتِ دیوانه وارش ، گریه هاي بی بی ، التماساي حسین وتلاشش براي آروم نگه داشتنِ کیان ، هق هق هاي خودم ، شکسته هاي ظروف ، و درآخر..... بیهوشی اش و خون دماغشدنش مدام جلوي چشمم تکرار می شد...بالا رفتن ناگهانی فشار خون کم چیزي نبود.... بود!؟تنم می لرزید از به یادآوردن گفته هاي دکتر..... یعنی چی که احتمال داشت سکته ي مغزي کنه...؟؟مگه سکته ي مغزي به همین راحتیِ؟!صداي دکتر توي گوشم میپیچید:-فشارش به نحو خطرناکی بالا رفته بود ، در چنین شرایطی حتی احتمال سکته ي مغزي هم هست... هیجان بیش ازحد و فشار عصبی اي که بهش وارد شده باعثِ....دیگه نمی خواستم بشنوم ، دیگه نمی خواستم به یاد بیارم ، دستم رو رويِ گوشم گذاشتم....خدایا ، مگه چی شد که این مرد اینطور طغیان کرد ؟ اینطور عاصی شد ؟ اینطور مجنون وار دنیاش رو ویران کرد وخودش زیرِ آوار موند؟!بغض کردم از نگاه هاي بغض دار و درمونده اش... عجب دردي داشت کینه ي این پدر ومادر...مگه چی کار کرده بود؟چرا انقدر حرف هاي نازي بويِ کینه داشت ؟ مگه ناخواسته بودن این همه دشمنی داره ؟!خدایا چه سرّيِ؟ چه رازيِ؟!چه ربطی داشت پدر نشدنِ کیان به نازي و مراسم تولدِ هیوا؟!آهی کشیدم ، حضور کسی رو کنارم احساس کردم ، چشم گشودم ، حسین بود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٠گرفته و داغون....!لب زد:-خوبی ؟به جاي جواب ، پرسیدم:- به کیمیا زنگ زدي ؟!سرتکون داد:-آره.... می گه حالِ بی بی بهتره ، ولی همه اش بی تابی می کنه کیان رو ببینه...صداي جیغ بی بی ، بیهوش شدنش.... واي از اون ساعت ها....! جهنم بود انگاري در سایز کوچیک...!سرم رو به دیوار تکیه زدم:-به نظرت کیان حالش خوبه ؟سر به دیوار تکیه زد:- آره.... امیدوارم خوب باشه...! چند ساعت شده؟!نگاهی به ساعتم کردم..... چند ساعت شده بود که کیان چشم بست و خون دماغ شد و به دنبالش بی بی از دیدن نوهاش زمین خورد ؟!کمی چشم تنگ کردم و تو ذهنم ساعت ها رو کنار هم چیدم.. نیم ساعت اینور ، نیم ساعت اونور ، یه ساعت میشه.....پوفی کردم و گفتم:-اوووم.... یه بیست ساعتی می شه...حسین با تعجب نگاهم کرد ، انگار این مرد متوجه نشد یه دور هوا تاریک شد و دوباره روشن شد...!آره... بیست ساعت شده بود که کیان تو بی خبري بود و ما هم... انگار ما هم توبی خبري!حسین دستی به صورتش کشید و گفت:- پس واسه همین بود خانم کریمی زنگ زد ؟ بیچاره نگران شده بود .... می گفت چی شده که نه شما و نه رییس شرکتنیومدین.....سرش رو رويِ زانوهاش گذاشت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨١-این دیگه چه مصیبتی بود.... !چشم هام سوخت .... من دلم می خواست کیانمهر رو سالم ببینم.... هرچند غمگین اما سالم....!!!!هیچ فکرش رو نمی کردم کیانمهر به این حال و روز بیفته......بی هدف به روبرو خیره شده بودم از دور اومدن دکتر رو تشخیص دادم ، با هل گفتم:-دکتر تاجبخش!حسین هم از جا پرید ، رد نگاهم رو گرفت و هر دو با هم به سمتش رفتیم .با دیدنمون ایستاد ، چهره اش گرفته بود ، حسین زودتر پرسید:-چی شد دکتر؟!نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت:-به هوش اومد..نفس آسوده بود که از ریه ي هر دو خارج شد.....-اما...تازه رها شده رو دوباره تو سینه امون حبس کرد: اما یی که گفت نفس-اما مثه اینکه هیچی یادش نمیاد!هر دو بهت زده و گیج بهش زل زدیم... هیچی یادش نمیاد؟ مگه می شه!؟حسین سوالم رو پرسید:-مگه می شه دکتر ؟ سرش به جایی نخورده که!دکتر لبخندي خسته زد:-درسته... سرش به جایی نخورده ، ولی... بگذارید چند ساعتی بگذره ، اونوقت باهاتون صحبت می کنم...حسین عجول پرسید:-دکتر اما...دکتر دستی به شونه اش زد و گفت:-نگران نباش ، فقط صبر کن .... ! ... باید یه کم بگذره تا بتونم به قطع بگم که....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٢ادامه ي حرفش با صداي پرستار که دکتر رو مخاطب قرار داده بود قطع شد... ببخشید ي گفت ورفت...!من مبهوت زل زدم به حسینِ مات!یعنی چی؟!یعنی چی که یادش رفته ؟یعنی فراموشی؟!خدایا چه خبر بود!؟اول سکته ي مغزي و حالا این شبه فراموشی؟ !یعنی ممکن بود فراموشی گرفته باشه؟!قطره اي اشک روي گونه ام چکید.... چی باید گفت به اون پدر ومادر؟ چی؟!نگران نگاهم رو به صورت رنگ پریده اش انداختم...تازه از سی تی اسکن برگشته بود!خسته و زار به خواب رفته بود....نگران بودم نگرانِ مردِ بیمارِ روبروم.....چشمم رو به دستش خیره کردم ، دستی که کبود شده بود از اثرات آنژیوکت...دستم رو به دستش رسوندم و آروم نوازشش کردم ، بغض آزارم می داد ، چرا اینطور باهاش رفتار می کردن ؟ حق اشبود؟!حق اش بود اینطور غرورش رو ، روحش رو زخم بزنن؟!چرا بهش گفتن حرومزاده ؟ اگر هم بود چرا بیشتر آزردنش؟!مگه کم اذیت اش کردن ؟چرا عقیم بودنش رو به روش آوردن؟!چرا دست از سرش برنمی داشتن؟!تو این لحظه ، تو این ثانیه ، تو این روزها هیچی از گذشته یادم نمی اومد ، انگار یکی فیلترش کرده بود ، و فقط و فقطمردي رو می دیدم که نیاز داره یکی کنارش باشه ، پیشش باشه.. همین!پلک هاش که تکون خورد کمی ازش فاصله گرفتم ، ولی بیدار نشد....نفسم رو با آه بیرون دادم و از اتاق خارج شدم ، دستی به پیشونی ام کشیدم ، کلافه بودم و خسته....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٣حسین خسته نگاهی به من کرد و گفت:-بیدار نشد؟چونه بالا انداختم:-نه.دوباره کنار هم رويِ نیمکتِ چسبیده به دیوار نشستیم ، حسین سر خم کرد و پیشونی به کفِ دست تکیه زد و گفت:-می خواي برات بگم؟!سوالی نگاهش کردم:-از چی؟!آهی کشید:-از اینکه چی شد که کیان از اون خونه بیرون اومد....دوست داشتم بشنوم ؟ دوست داشتم بدونی چی شد که کیانمهر برید از اون خونه ي بی مهر؟!یقینا...! هرچند می دونستم هیچ چیز نیست جز بی مهري و درد ولی....شاید باید می دونستم.هر چی بود بهتر از این انتظار کشنده بود...!بنابراین زمزمه وار گفتم:-می گی!؟!پلک هاش رو باز و بسته کرد و بی هیچ مقدمه اي شروع کرد:-نُه سال پیش بود که کیان از خونه بیرون زد... یعنی بیرونش کردن ، نازي دیگه تحمل نداشت کیان تو اون خونه باشه...شده بود جنگِ بین نازي و بی بی... بی بی راضی نبود کیانِ یکّه و تنها با این همه ساده دلی اش و کمبود محبت اشتنها زندگی کنه ، ولی نازي اصرار داشت دیگه وقتشِ که کیان پاش رو از زندگی اشون بکشه بیرون....نیم نگاهی به من کرد و گفت:- واقعا کیانمهر هیچ حرفی نزده بهت درباره اش!؟!چی باید می گفت ؟ مگه چیزِ خوب وشیرینی بود که بخواد درباره اش حرف بزنه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۴اینکه مادرش نخواد اون تو خونه ي پدري بمونه چیزِ دلپذیري نبود...ولی به جواب کوتاهی اکتفا کردم :-نه....پوفی کرد و چشم بست:-نه جاشِ که بهت بگم ، نه من کسی هستم که باید از زبونش بشنوي... ولی خب....لب گزید ، دستی به موهاش کشید و ادامه داد:-بی بی راضی نمی شد... به هیچ وجه...! تو طولِ همه ي اون دعوا ها و جر و بحثا کیان مظلوم و بی پناه یه گوشه میایستاد و سکوت می کرد... بغض می کرد و دم نمی زد.... یادمِ بعضی وقت ها که بهش سر می زدم هم مادر و دختردست از جدل برنمی داشتن.. وقتی بهت می گم تمام وقت با هم درگیر بودن یعنی حتی دمِ صبح هم می شد! نازي همهاش می گفت دیگه کیان از آب و گِل دراومده... چرا باید همه اش اینجا باشه؟.... بهونه اش این بود که کیان یه بار ، فقطیه بار تو اوج عصبانیت و حرص و بغض اش و تو اوج درمانِ عقیم بودنش سارا رو هل داده بود که نه افتاده بود و نه حتیترسیده بود!.. ولی همون شد بهونه ي نازي.... بعد از اینکه به طور کامل کیان رو تحقیر کرد گفت که بچه هاش امنیتجانی ندارن! که کیان ممکنِ بهشون آسیب بزنه...کمی سکوت کرد و انگار تو سکوتش سعی می کرد جمله پشتِ هم ردیف کنه ، پوفی کرد و گفت:-کیان داغون بود...... بهش سر می زدم ، منو که می دید مثه بچه ها می زد زیر گریه... میگفت تو این دوره زمونه مادراحاضرن جونشون رو بدن ولی بچه هاش نرن خونه مجردي ، بچه هاشون رو از خودشون دور نکنن ولی مادرِ من دارهبیرونم می کنه... بعضی اوقات می دیدمش که مثه یه بچه یه گوشه مچاله شده بود و مات زده ي روبروش بود... بیشاز حد بهش فشار می اومد ، داشت ذره ذره آب می شد ، بی بی همه اش میگفت اون که دیگه تو عمارت زندگی نمیکنه؟ چرا دست از سرش برنمیداري؟! ولی حرفِ نازي یکی بود! تا اینکه وقتی بی بی دید که کیان داره میمیره از غصهرضایت داد... ولی به یه شرط! اینکه علیرضا یه پول کلونی رو به حسابش بریزه علی الحساب و هر ماه هم براش ماهیانهدر نظر بگیره.... فکر آینده اش رو می کرد! اینکه ممکنِ کیان بی پشتوانه زیاد دووم نیاره... با اینکه بی بی زنِ قدیمی ايِولی فکرش خوب کار می کنه.. اینطوري حداقل یک دهم درصد از بی محبتی هاشون رو می تونستن جبران کنن....علیرضا هم اوایل مخالفت کرد ولی وقتی سرسختیِ بی بی رو دید چاره اي نداشت..... البته کیان بعد از یکی دو سال اونحساب رو بست.... نمی خواست به قول خودش بیشتر از این زیر دِینش بره... خیلی سختی کشید.. خیلی!... ولی من همهاش دلم خوش بود که از اون خونه که بیرون اومده دیگه انقدر بهش کنایه نمی زنن ، انقدر اذیت اش نمی کنن ولی...ولی خیال خام بود!سرش رو به دیوار تکیه زد و ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۵- وقتی این خونه رو خرید ، وقتی اولین بار وسایلی رو فراهم کردیم براي خونه اش.... دیوونه شد! نه مثه امروز ولی....ولی کنترل اعصابش رو از دست داد ، همه چیز رو به هم ریخت.... کم مونده بود منو هم بزنه!نگاهم کرد:-نمی دونم چرا اینطوري شد... سابقه ي فشار خون نداشت... سردرداش اذیت اش می کرد اما اصلا فکر نمی کردم یهروز اینطوري بشه....با تردید نگاهم کرد ، چیزي می خواست بگه..... کمی جا به جا شد و من و من کنان گفت:-خب... اون... اون خیلی حساسِ! به قد و هیکلش نگاه نکن.... می دونی چی میگم؟ من بهت گفتم تا گذشته اش روبفهمی ، بفهمی کجا بوده و به کجا رسیده... خودش زحمت کشیده ، دانشگاه ، شرکت ، این همه اعتبار و اسم ورسم.....کم نیست. اونم با وضعیت خونوادگی اي که داره... بهش... بهش بیشترتوجه کن... خب؟!ملتمس نگاهم کرد ولی من فکرم پیشِ گفته هاش بود.. چطور طاقت آورد با این همه سختی ؟ با این همه بی رحمی ؟مگه یه آدم چه قدر صبر داره ؟!فکرم پیشِ کیان هجده نوزده ساله بود ، نوجوونی با یه دنیاي پر از تلاطم!چی کشید این مرد ؟این مردي که من راحت از ضعف اش صحبت می کردم مگه راهی داشت براي قوي بودن ؟مگه مجال اش رو داشت براي روي پا ایستادن...هر وقت سعی کردن زانوهاي لرزونش رو قوي کنه ، محکم تر کوبیدنش....حسین دوباره صدام زد:-ترانه خانم ؟غصه دار نگاهش کردم، غصه دار از حالِ امروزِ کیان ، از حالِ دیروزش.......حسین لبخند کمرنگی زد:-یه کم... فقط یه کم بیشتر درکش کن و بهش توجه کن... من میدونم ، توهم می دونی که چه قدر دوسِت داره... دیوانهوار خاطرت رو می خواد..بهت زده نگاهش کردم.. اینکه حسین بدونه عجیب نبود ، اینکه اینطور بی پروا به روم بیاره عجیب بود!لب گزیدم که مهربون گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨۶-منم مثه برادرت.... باشه ؟ اون اگه یه مقدار ازت محبت ببینه باور کن دنیاش زیر و رو می شه...برادرانه بهت میگم ،اگه یه کم باهاش خوب باشی دنیا رو به پات میریزه...نمی خواستم جواب بدم ، حوصله ي بحث کردن و یا دلیل شنیدن براي قانع شدن رو نداشتم.. تو این شرایط واقعا چیباید می گفتم ؟ چی؟!بنابراین چیزي نگفتم و تنها به تکون داد سر اکتفا کردم ، حسین آرومتر گفت:-نمی خوام الان فکر کنی و جواب بدي ، جوابِ من رو بدي... با خودت ، پیش خودت فکر کن.. ببین می تونی؟ با خودتکنار بیا ترانه.... فک کنم کیان ارزشش رو داره.... هرچند الان فقط باید منتظر روشن شدنِ وضع اش باشیم ولی... ولیتو رو خدا فکر کن... می دونم جاش نیست ، وقتش نیست ، شرایط اش نیست و اصلا بی ربطِ به حال و روزمون ، ولیپشتوانه اش شو... پناه اش شو... بهش فکر کن ترانه.....با دست چشم هام رو ماساژ دادم... چه سرگذشتی داشت این مرد...!تلخ تر از زهر بود انگاري...!براي فرار از نگاه هاي گاه و بی گاه حسین ؛ بلند شدم و قدم زنان سمتِ دیگه رفتم و دو دستِ تو گوديِ کمر گذاشتم وبه دیوار تکیه زدم..پس کِی این انتظار تموم میشد؟***کیانمهر:نگاهم رو تو اتاق چرخوندم ، بیدار شده بودم.. نیم ساعتی بود...!سعی کردم کمی خودم رو بالاتر بکشم که نتونستم...کلافه بودم ، کسی نبود که به دادم برسه....؟انگار خدا صدام رو شنید که در باز شد و زنی با روپوش سفید داخل شد ، لبخندي به روم پاشید:-بیدار شدین شما؟!تلخ شدم:-نباید می شدم؟ابروهاش بالا پرید:-پس من برم دکتر رو صدا کنم...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٧دکتر ؟ دکتر دیگه کی بود ؟ آهان!همونِ مردي که کسی رو صدا می زد.... همون مردِ ناشناس!چشم بستم ، خسته بودم انگاري... کوه کنده بودم مگه ؟!باز صداي گشوده شدن در و باز نگاهِ ناراضیِ من ، به مرد و زنی نگاه کردم که کنارِ دکتر بودن.. لبخند زدم بهشون....برخلافِ غمِ سنگینِ تو قلبم...دوباره شروع کرد به سوال پرسیدن:-اسم خودت رو می دونی ؟ می دونی چی شد ؟و من تنها نگاهش می کردم. به رگبار بسته بود منِ خسته رو!با وجودِ این همه خواب ، باز هم خسته بودم ، روحم خسته بود... بدجور خسته بود ، مثلِ خستگیِ بی نتیجه ي فرهاد ازکندن بیستون....دکتر شونه ام رو کمی فشرد و گفت :-می دونی چند سالته ؟ مجردي یا متاهل؟!جوابش رو که ندادم کمی عقب رفت و رو به پرستاري که انگار حواسم به داخل شدنش نبود کرد و گفت:-سی تی که چیزي نشون نداد... فقط همون رو بهت گفت؟!نگاه به دو نفرِ دیگه کرد و گفت:-همراهم بیا....پریدم بین حرفش:-اسمم کیانمهر مجدِ ، بیست و هفت سالمه ، متاهلم ، و میدونم چی شد! یعنی فکر کنم که بدونم...با سر به حسین و ترانه ي مبهوت و مشعوف اشاره زدم:-یکی اشون همسرمِ ، اون یکی دوست و برادرم....آره!یادم بود... مگه می شد یادم بره نفرتِ تو صورت و نگاه مادرم رو... مگه می شد یادم بره چی به روزم آوردن ؟ مگه میشد یادم بره چطور منو به مرز جنون رسوندن؟نه...!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٨از یاد رفتنی نبود.. وشاید این از یاد نرفتن جرقه اي بود براي من... براي خیلی تغییرها در من!دکتر لبخندي زد ، بهم نزدیک شد و گفت:-یعنی الان همه چیز یادته؟سرتکون دادم ، بازم ازم سوال پرسید و کلافه جواب دادم..... معاینه ام کرد و من هر ثانیه بی حوصله تر می شدم ازحضورش!بالاخره رضایت داد و رو به حسین گفت:-حالش خوبه...! سی تی هم چیزي نشون نداده... بیشتر بر اثر شوك و فشار خون و فشار عصبی یه جور خلاء ذهنیبراش پیش اومده بود که رفع شد... مثه حالتِ فردي که بیهوشی داره از سرش می پره !رو به من ادامه داد:- تا فردا صبح اینجایی ، براي اینکه فشار خونت تحتِ کنترل باشه... بعدش مرخصی...! ولی مراقب خودت باش....چیزي نگفتم در جوابش یا براي تشکر....وقتی که رفت حسین بهم نزدیک شد ، اخم داشت:-نصفه جون شدیم از دستت....حق داشت..!نمی دونم چه مدت بود که به این حال و روز افتاده بودم ، اصلا چی به روزم اومده بود ولی هر چی که بود می دونستمحسین نگرانم شده....این همه نگرانی و سختی رو به خاطر من تحمل کرده بود....آهسته گفتم:-نمی دونم چی بگم...... شرمنده ام...قبل از اینکه جوابی بهم بده ، ترانه با بغض پرسید:-خوبی؟!چشم هاش سرخ بود و به خون نشسته.... خسته بود!عزیز دلم خسته بود.....زبونم رو رويِ لبم کشیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨٩-آره... خوبم.....نزدیکِ تخت شد ولی باز هنوز دور بود ، نگاهش رو تو صورتم چرخوند و زمزمه کرد:-خدا رو شکر....حسین هم لبخند زد ، شاید نگرانیِ ترانه برام شیرین بود ، شاید لبخند هاي حسین شیرین بود ولی من فراموش نکردهبودم که چی بهم گذشته بود...وهیچ وقت فراموش نمی کردم....حسین زیر زیرکی نگاهی به من و ترانه کرد و گفت:-من میرم به کیمیا زنگ بزنم و بگم که خوبی...فهمیده بود دل تنگم ؟فهمیده بود چه قدر داغونم؟فهمیده بود که هر ثانیه که از بیدار شدنم می گذشت ، بیشتر وبیشتر تصاویر جلوي چشمم جون می گرفتن و داغونممیکردن ؟ترانه هنوز دور ازمن ایستاده بود ، زمزمه وار صداش زدم:-ترانه ؟با گرفتگی نگاهم کرد ، دستم رو به سمتش دراز کردم:-بیا جلو...بی حرف ، بی مخالفت ، بی تردید جلو اومد و دستش رو تويِ دستم گذاشت ، آروم گفتم:-چند روز گذشته ؟می دونست از چی حرف می زنم بنابراین چیزي نپرسید و جوابم رو داد:-یه یه روزي می شه.....دستم رو فشرد و گفت:-ترسوندیم.بی رمق لبخند زدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٩٠-ترسیدي؟ چرا ؟نگاهش رو به بالا دوخت تا اشک جمع شده توي چشم هاش رويِ گونه اش نریزه:-هیچی.... فقط ترسیدم!کمی سر بالا گرفتم و دستش رو به لبم رسوندم و بوسیدم و آهسته گفتم:-قربونت برم......دستش رو پس کشید و با خشم گفت:-صد بار گفتم نکن اینطوري...!به صورتِ خشمگین اش نگاه کردم ، لبخند زدم بهش!ماده ببرِ من ، هیچ تغییري نکرده بود...یادم بود چطور دفاع کرد از من جلوي مادرم!مادر....!!!مادرِ من بودن براي نازي درست بود ؟مگه اصلا برام مادري کرد؟بغض گلوم رو فشرد ، لبخندم رفت ، چی کار کردین با من ؟ چی به روزم آوردین که سرانجامم شد تختِ بیمارستان ؟واقعا لایقِ این همه بدي بودم؟چشم بستم تا نمِ اشکش رسوام نکنه ، ولی صداي ترانه رو که از بالاي سرم شنیدم پلک هام رو باز کردم:-می دونم چی تو فکرتِ..... از تویی که اونطوري تو خونه بهم ریختی با حرف هاشون انتظار ندارم زود آروم بگیري و بهخودت بیاي ، ولی الان بهش فک نکن.... باشه؟!چونه ام لرزید.... هر لحظه داشت بیشتر یادم می اومد ، تک به تک کلمه هاشون!چونه ام رو توي دستش گرفت:-باشه کیان؟!نگاهش بدجور دلسوزانه بود.... آهسته لب زدم:-باشه..
برای خواندن همه قسمت های رمان جایی نرو کلیک کنید