دنیا پس از دنیا - قسمت 6
شب خواستگاري رسيد محمد که عين خيالشم نبودازاولم ميدونست رو چشم نازنين وخونوادش جا داره ولي من دلشوره داشتم ومثل همهءادماي ديگه تواين جورمواقع داشتم سکته ميکردم اگه قبول نميکردن چي ؟؟؟؟اگه گذشتهءمن تو رابطشون تاثير بزار ه چي؟؟ اگه نازنين وجود دنيارو قبول نکنه چي؟؟اگه مادرش متلک بارم کنه وتوروم به داداشم جواب رد بده ؟؟؟من حرص ميخوردم واز زور فکر وخيال يه لحظه هم نميتونستم بشينم اونوقت محمد سوت زنان لباس ميپوشيد وخوش تيپ ميکرد اونقدر راحت وريلکس بود که انگار قراره براي پسرهمسايه بريم خواستگاري واين وسط محمد هيچ کارست بعد از سه تيغه کردن کامل صورت و...ده دفعه بالا پائين کردن سرووضعش و...دوش کامل عطرو ....ژل زدن به موهاي سيخ شدشو ...پاکردن کفشاي چرمي مشکي ....اقا محمد رضايت داد که از اينه دل بکنه وراه بيفته همين که تو چارچوب در با اون قد بلند وصورت براق ديدمش، دلم براش ضعف رفت الهي فداش بشم.... چقدر رخت ولباس دامادي بهش مياومد نميخواستم تو همچين روزي بناي گريه وزاري روبزارم ولي وقتي با اون سرووضع جلوم قد کشيد دلم براي تنهايي وبي کسيمون سوخت چقدر مامان وبابا دوست داشتن دامادي محمد وببينن حالا کجان که تک پسرشو نو با اين تيپ وقياقه ببينن وحضّ شو ببرن داداشم داشت دومادميشد ....خواسته اي که بعد از مرگ دنيا چند سالي عقب افتا ده بود ++++++++++++++++مراسم خواستگاري محمد سبک ترين وراحت ترين مراسمي بود که تا حالا به چشم ديده بودم اونقدر خاکي وخودموني بودن که انگار يه شب شام خونهءاقا سيد دعوت شديم نه طعنه اي تو نگاههابودونه متلکي رو لبها خونوادهءنازنين الحق که ادماي شريف وبا وجداني بودنحتي خود اقا سيد يه بار ديگه راجع به موقعيت وشرايط من توي اون خونه به نازنين ومحمد هشدار داروگفت که بايد احتراممو نگه دارن و کاري نکنن که من شرمنده ي اونا شم وحس کنم که سربارم اونقدر اين مرد باخداوبا وجدان بود که با اون همه دبدبه وکبکبه مهريهءدخترشو 14 تا سکه ويه سفر مکه گذاشت من ومحمد حتي فکرشو نميکرديم همچين برخوردي ببينيم مراسم محمد اونقدر راحت برگزارشد که روزعقدوعروسي هم اون شب مشخص کرديموقرار شد که شب نيمه شعبان يعني تقريبا دوماه ديگه تو خونهءما عروسي کنن مادر نازنين اونقدر دل رحم بود که هنوز هيچي نشده بساط گريه وزاريش راه افتاد وتا موقع رفتن ماهم هنوز چشماش اشکي بودانگار که قراره همين امشب دست نازنين وبگيريم وباخودمون ببريم ++++++++++++++++اون شب يکي ازقشنگ ترين شباي زندگيم شدمحمد داشت سروسامون ميگرفت خدايا شکرت محمدم ازتنهايي در اومد
قسمت چهارم نازنین
نه محمد و نه اقا سيد حاظر نشده بودن که من تنها بمونم سرهمين جريان هم قرار شد نازنين تو طبقهءبالا زندگي کنه برام عجيب بود که کسي مثل نازنين با اون وضع مالي عالي وشرايطي که داشت حاظر باشه تو يه خونهءکلنگي زندگي کنه اونم با يه خواهرشوهر مجرد .....ولي نه تنها نازنين ناراحت نبودبلکه خنده هاوقه قه هاي از ته دلش نشون ميداد که چقدر خوشحاله واز اين وضعيت راضياز فرداي خواستگاري منو محمد افتاديم دنبال کارا اول زير زمين وخالي کرديم و يه حال اساسي به اون دو تا اطاق خاک گرفته داديم بعدم وسايلو جمع کرديم واز بالا تا پائينه خونه رو يه دست رنگ حسابي زديم چاره اي نبود با يد با اين خونه ميساختيم وسعمون به خريد خونه تو يه محله ء بهتر نميرسيدگوشه ءاطاقهاي زيرزمين هم يه سينک کوچک ويه گاز روميزي گذاشتيم ويخچال بالا رو ،،که هم کهنه شده بود وهم جمع وجور بوداورديم پائين وسايل من رفت تو اون دوتا اطاقه زيرزمين و جهيزيه ءنازنين رفت تو طبقهءبالا باتخت ودراور ويه کمد تک بد نشدانگارنه انگار که همون دوتااطاقِ خاک گرفته وسياه بودهروزي که کارت عروسي محمدو به جاويد دادم هيچ وقت يادم نميره اشک تو چشماش جمع شد حق داشت ...محمدي که دنيا عاشقش بود داشت ازدواج ميکردولي جاويدي که اون همه دنيا رو دوست داشت هنوز که هنوزِ تو خيالِ دنيابود برخلاف تصورم ،،،جاويد نه تنها اخم وتخم نکردبلکه به کمک محمدرفت ومثل يه برادر تمام کارهاي عروسيشو انجام داد دلم براش ميسوخت حالاميفهميدم که حق جاويد اين نبودکارتها رو از ترس رفتار بد خاله ها وعمو ،،،،،،خودم ومحمد برديم وهمون طور که فکر ميکرديم شدعمو مارو که تو خونش راه نداد ويکي ازخاله هام بهونه اورد وگفت که همون شب مهمون دارهاونيکي خالمم رک گفت که از وقتي اون افتضاحو براه انداختم جلوي شوهرش خجالت ميکشه وديگه نميخواد که باهامون رابطه اي داشته باشه اونقدر حرص خوردم که نگو ....اونها حتي فکر محمد وابروي محمد نبودن خدا از سر تقصيراتشون نگذره پامو که تو ماشين گذاشتم اشکام راه افتاد محمد ماشين ونگه داشتو برگشت سمتم _ِاااااچرا گريه ميکني ؟؟؟؟خواهرمارو باش من دارم ازدواج ميکنم اون موقع خانم نشسته براي ماابغوره ميگيره ؟؟؟اشکامو پا ک کرد وگفت _نبينم چشماي خوشکل ابجي کوچيکه اشکي باشه ها_داداش شرمندتم ..به خدا نميدونم چه جوري تو روت نگاه کنم انگارنه انگار که اينا فاميل ماهستنمگه ماچي کارشون کرديم ؟؟اصلا گيرم من بد ...من فاسد ....چرا ديگه پاي تو رو ميکشن وسط تو چه گناهي کردي که ميخوان ابروتو پيش نازنين وخونوادش ببرن مگه همينا نبودن که برامون ادعاي بزرگتري ميکردن ؟؟مگه همينا نبودن که ميگفتن مثل کوه پشت سرمونن؟؟پس چي شد؟؟؟ اخه دلم ميسوزه تو داري با يه غريبه وصلت ميکني دوروزه ديگه چه جوري ميخواي تو فاميل نازنين سر بلند کني؟؟ اصلا خود نازنين نميگه پس فاميلاتون کو؟؟اخه چرا اينقدر بي وجدانن ؟؟؟)بازم صداي گريم بلند شدمحمد يه نفس عميق کشيدو گفت نگران نباش خداي مام بزرگه نازنين همه چيزو ميدونه ...يعني خودم بهش گفتم.... نگران رفتار اون نيستمبقيم برام دوزار ارزش ندارن به جهنم هر چي ميخوان بگن بعد چند وقتم همه يادشون ميره که فاميل من تو عروسي نبودن تو خودتو نگران نکن اونا يي که فکر ميکرديم فاميلمون و پشت وپناهمون هستنتو سختيها به همون ناروزدن وتنها گذاشتنمون اونايي هم که فکر ميکرديم نامردو نارفيقن و مدام ميخوان زير پامونو خالي کنن رفيق دراومدنو دستمونو تو سختي ها گرفتن خدا به جاويد عمر بده و سايش رو رو سر خونوادش نگه داره که از همه رفيق تر ومردتر دراومد يه جوري رفتار ميکنه که انگار نه انگار يه وقتي دشمن خوني ما بوده خداشاهدِ عين برادر بزرگم ميمونه اصلا به چشمم نمییاد که غريبست خداهم ميدونه ما بي کسيم.... جاويد ور برامون فرستاده تا لنگ نمونيمقربون خدا برم که خودش همه چي رو راست وريس ميکنه وگرنه منِ دستِ تنها... که هيچ کس و پشت خودم ندارمچه جوري ميخواستم از پس تموم اين کارا بربيام حالام اشکاتو پاک کن تو تاج سرمني هيچ کسم حق نداره بالاتر از گل بهت چيزي بگهخودم نوکرتم ابجي کوچيکه قصه نخوري که دلم ريش ميشه
قسمت پنجم نازنین
شب عروسي محمد زودتر از اونچه که فکرميکردم رسيدومن بعد ازمدتها حسابي از خجالت خودم دراومدم موهامو که مثل علفهاي هرز بلند وبيريخت شده بود ومرتب کردم صورتمو بعد ازمدتها تميز کردم ويه چهرهءنو ساختم به هرحال پشت سرم حرف زياد بود و از ديد مردم من يه زن بودم پس فرق چنداني تو حرفاي خاله زنکي شون نميکرد يه لباس بلند پوشيدم وبه ارايشگرم گفتم صورتمو ساده درست کنه موهامو فر درشت کرد وصورتمم يه ارايش صورتي ملايم کرد خوب...... بد نشده بودم درواقع به خاطر اينکه خيلي وقت بود که به خودم نرسيده بودم تغيير زيادي کردم عقدوتو خونهءاقا سيد گرفته بوديم وقرار شده بود بعد از عقد.... عروسي روهم تو خونهءخدمون بگيريماما ازاونجايي که پنجاه وچند متر گنجايش صد نفر مهمون ونداشت مردونه رو تو خونهءهمسايه بقلي گرفتيمو زنونه رو تو خونهءخودمون براي ماشين هم جاويد با بزرگواري تمام تويوتاکمريشو گل زدو داد دست محمد چقدر اين مرد اقا بودای ...بيچاره جاويد.... بيچاره جاويد...عروس وداماد که اومدن اشک تو چشمام حلقه بست نازنين با اون لباس سفيد عين پري ها شده بود ودرکنار محمد يه زوج بي عيب ونقص شده بودن با اينکه تمام طول عروسي پچ پچ ها ادامه داشتولي واقعا بهم خوش گذشت اونقدر با نازنين ومحمد رقصيدم که اخرشب نايي براي خدا حافظي نداشتم خداروشکرکه مراسمش خوب برگزار شد وکسی به غذا ومیوه گیرندادبماند که بعضيا اونقدر فضولي کردن وسوال پرسيدن که ميخواستم سرمو به ديوار بکوبمولي در مجموع ..............شب خوبي بود موقع رفتن ....منو مارمان نازنين از گريه نميتونستيم حرف بزنيم انگار که ديگه قرار نيست ببينيمشون
اخر شبم محمد ونازنين ودست به دست دادن وراهي مشهد شدن
محمد ونازنين رفتن و من موندم وخونهءخالي وسوت وکور
با اينکه هميشه محمد سرکا ربودوزياد تو خونه پيداش نميشدولي نميدونم چرا جاي خاليش اينقدرعذابم ميداد ديوونه شده بودم ديگه ديوونگي که شاخ ودم ندارهتمام شب فکر داريوش ومهموني تولد علي جلوي چشمم بود دلم ناجور هواي ديدنشو کرده بودنامرد يه خبر کوچيکم از خودش نميداد بدونيم زندست يا مرده دردِتوي قفسهءسينم بيشتر شد دلم براي اغوشش تنگ شده بود ...کاش اينجا بود وميتونستم به گرمي دستاش پناه ببرم تا همهءدلشوره هارو ازم دور کنه نميدونم اين چه خاصيتي بود که داريوش داشت ....در عين ترس ولرزي که در کنارش داشتم ولي هميشه اغوش گرم ومهربونش منو اروم کرده بود ووجودش بهم اسايش داده بود شايد به خاطر اين بودکه داريوش از ته دل منو دوست داشت ومتاسفانه به هيچ عنوان بلد نبود تا احساسشو نشون بده واجازه بده طرف مقابلشم از اين احساس لذت ببرهيه وقتايي احساس ميکردم که شايد بزرگترين اشتباه زندگيمو مرتکب شدم شايد نبايد ميزاشتم بره شايد بايد جلوشو ميگرفتم وبهش ميگفتم که پيشش ميمونمولي حتي اگه ميخواستمم بازم نميشد محمد وچي کارميکردم ؟؟فکرشو که ميکنم ميبينم هنوز که هنوزه محمد شيکاره خوب پس حتي اگه من هم راه مياومدم...محمد محال بود قبول کنه که با داريوش باشم ازطرفي هم وقتي ياد امريکا واون همه سختي ميافتادم تنم ميلرزه ونميتونم به خودم بقبولونم که اون قول وزنجير ودوباره تحمل کنم کي ميخواست بهم تضمين بده که رفتار داريوش برنگرده اگه از دستم ناراحت ميشد ودوباره منو تو خونه حبس ميکردچي؟؟؟اگه نميزاشت پامو از خونه بيرون بزارم چي ؟؟هربار هزاران هزار فکر به سرم هجوم مياوردو هر بارهم به اين نتيجه ميرسیدمکه من وداريوش مثل دوتا خط موازي هستيم که هيچ وقت بهم نميرسيم اين تقدير هردومونه که درعين حال که هميديگه رودوست داريم ازهم جداباشيموتو تنهايمون بپوسيم
فصل بيست وسوم (surprise-غافلگيرکردن ) سه ماه از عروسي محمد ميگذشت برخلاف تصورم نه تنها نازنين باري روي دوشم نبود بلکه اونقدر خانم ومهربون بود که تازه درک ميکردم ادماي خوبم تو دنيا وجود داره از بعد ازاومدنش احساس ميکردم يه خواهر تازه پيدا کردم که میتونم راحت باهاش دردودل کنم و حرفاي تلنبارشدهءتوي دلمو بهش بگم موقع گوش دادن صبور بودو اصلا اظهار نظر نميکردو هميشه ادمو به بردباري وشکيبايي دعوت ميکرد اصلا اين دختر منبع درخشش وشادي بود الحق که دست پروردهءاقا سيد بود من يکي که عاشقش شده بودم .....چه برسه به محمد زندگشيون اروم وبي حرف بود ودر کنارهم خوشبخت وراضي.... روزي هزاران هزار بار خدا رو شکر ميکردم که نازنين وسرراه محمد قرار داد تا هم محمد ازتنهايي در بياد هم من از اين افسر دگي نجات پيدا کنم بعد از عروسی محمد تقریبا نیمی از پس اندازمون ته کشیده بود چون هم برای مراسم کلی خرج داشتیمو هم به عنوان تنها کسِ محمده سعی کردم یه کادویِ مناسب بدم تا جبران زحماتاشو بکنه دست وبالم تنگ بود ولی بعد از کلی گشتن تونسته بودم یه تخته فرشه ابریشم دوزی شیش متری به عنوان کادو بهشون بدم گرون شد ولی خییییییییییلی قشنگ بود با این اوصاف پولی برام نمونده بود از طرف دیگه داشتم برای ارشد میخوندم ولی مگه ادم چقدر بنیه داره که بخواد تا بوقِ سگ کار کنه و از اون ورم درسم بخونه توکل به خدا ببینم چی میشه +++++++++++++++++++ روزاي اول تير ماه بود وهوا گرم وخشک وافتاب تيز وسوزان يه سال ونيم بود که پيش جاويد کارميکردم و چهار سال بود که از داريوش خبر نداشتم تا حدودي با غم نبودنش کناراومده بودم و تونسته بودم از زير بار حرف مردم جون سالم به در ببرم ولي هنوزم جاي خاليش يه وقتايي مثل يه نيشتر تو قلبم فرو ميرفت ومنو ياد نبودنش ميانداخت +++++++++++++++++++ دوسه روزي بود که اخلاق جاويد عجيب و غريب شده بود تلفن که زنگ ميخورد قبل از اينکه من برش دارم جاويد بر ميداشت دراطاقشو که هميشه چهار طاق باز بود وميبست وپچ پچ ميکرد يه وقتايي هم تلفنم زنگ ميزد ووقتي جواب ميدادم کسي حرف نمي زد بعدم تا جاويد گوشي رو برميداشت شروع ميکرد به صحبت . اخه عجيب نبود؟؟ چرا يه نفر نبايد بخواد با من حرف بزنه ؟؟؟ خلاصه اينکه اوضاع نافرم مرموز شده بود وپليسي.......... جالب اينجا بود که تا منو ميديد خودشو ميزد به کوچه ءعلي چپ وبه روییِ خودش نمياورد ولي بد بختانه اونقدرضايع بود که از صدفرسخي داد ميزد يه چيزي هست يه وقتايي باخودم فکر ميکردم نکنه داره قاچاقِ دارو ميکنه ؟؟ نکنه زده تو کاراي خلاف ؟؟ بعد به خودم ميخنديدم ... اخه خنگه خدا قاچاق چيه ؟؟ جاويد با اينهمه يد وبيضا بره قاچاقچي بشه اونم کي جاويد ؟؟ حالادرسته قيافش غلط اندازه ولي ديگه قاچاقچييييي.... عمرا .... دوباره ميرفتم تو نخش.... اي بابا اين که اِند تابلواِ اخه چي کار داره ميکنه؟؟؟ بعدم ميگفتم شايد داره زن ميگيره ؟؟ يا يه دوست دختري چيزي براي خودش رديف کرده ؟ خوب شايد دختره از صداي من خوشش نميياد؟؟؟ ميخواد با خودش حرف بزنه ... اااااااااااه اصلا به من چه.... ولي مگه ميشد اين کنجکاوي (دقت کردي کنجکاوي نه فضولي )رو نديد گرفت حتي يکي دوبار ميخواستم گوش وايسم که خودم از اينکار خجالت کشيدم اگه ميفهميد چي ؟؟؟ابرو برام نميموند تا اينکه يه روز ..... قسمت دوم surprise دوشنبه عصر بود که داشتم کم کم دفتر دستکم و جمع ميکردمو ميرفتم خونه جاويد با همون قيافهءغلط اندازش که قبلا توصيفشو کردم گفت _مريم خانم من فردا نميام سرکار فکرکنم کارم تاشب طول بکشه ...شما خودت به کارا رسيدگي کن....مشکلي پيش اومد به موبايل من زنگ بزن ) با بدبيني نگاش کردم کارجاويد چي بود که ميخواست يه روز کاري اصلا سرکار نياد؟؟ اونم جاويدي که اگه مريضم ميشد ميرفت وامپولشو ميزد ودوباره سر کار بود اصلا تو اين بشر چيزي به اسم مرخصي واستراحت وجود نداشت _ببخشيد اقا جاويد،، خداي نکرده براي خونواده تون مشکلي پيش اومده ؟؟ کاري از دست من بر مياد؟؟ اخه احساس ميکنم يه اتفاقي افتاده ؟؟) ابروهاي جاويدرفت تو هم _نه شکرخدا مسئلهءشخصيه ... واي سه شد........ الان ميگه دخترهءبيشعور داره تو زندگي من دخالت ميکنه خوبت شد جوابتو اين جوري داد ؟؟؟ خوب من چي کار کنم؟؟؟ نگران مامانو باباش بودم ديگه .... وگرنه من که نميخواستم فضولي کنم... اصلا منو فضولي ....عمرا.... _باشه چشم من کارا روانجام ميدم بريد به امان خدا.... +++++++++++++++++ فرداي اون روز همون جور که جاويد گفته بود نيومد وروز بعد بدون هيچ تغيري کارشو از سرگرفت ولي من هنوز مشکوک بودم بوي توطئه مياومد يه خبري بود.... حس شيشم زنونم ميگفت يه چيزي هست ..... روزپنج شنبه بود واز اسمون اتيش ميباريد پنکه سقفي وکولر ابي هم که انگار دارن فوت ميکنن اصلا جوابگوي گرماي هوانبودن ادم نميتونست نفس بکشه يه سري جنس اومده بود واقاي شعاعي انباردارمون هي ميرفت ومييومد _خانم اميني اينارو وارد کرديد ؟؟ _بعله اقاي شعاعي.... _خانم اميني ،کد اين دارو چنده ؟؟ببينيد کجا نوشته ؟؟ _چشم اقاي شعاعي ...اينم کدش ... _خانم اميني ............. واي از اون روزايي بود که ميخواستم يه تير بار دستم بگيرم و پشت سرهم به دهن گشادش که همين جور مثل غار عليصدر باز بود شليک کنم اون فکشو دودقيقم نمي بست که حداقل يه نفسي تازه کنيم سرم پائين بود وداشتم تند وتند شماره وکدهاي داروها رو وارد ميکردم اااااااااااه چقدر رقم ...مخم هنگيد _سلام دستام استپ شد سرمو تو کسري از ثانيه اوردم بالا قلبم وايستاد دنيا وايستاد حتي پنکه ءسقفي هم وايساد همه چي تو حالت استاپ بود انگار فقط من بودم وداريوش زمزمه کردم _داريوش همون بود.... ولي معقول تر واي خدا چهارساله که نديدمش چهار ساله که بدون داريوش دارم نفس ميکشم و حالا ميفهمم اصلا تا الان نفس نکشيدم يه کت وشلوار فوق العاده خوش دوخت و يه کراوات مرتب کفشاي براق چرمي که ميتونستي خودتو توشون ببيني يه کيف کوچيک دستي و يه صورت شيش تيغه کردهء صاف وصيقلي معرکه شده بود انگار نبودِ من بهش ساخته بود..... تو پُر وهيکلي ترشده بود نگاهم بالا تر اومد ورسيد به چشماش انگارقد دنيا دلم براي اون نگاه مخملي واروم تنگ شده بود چه طور تونستم چهارسال بدون داريوش سرکنم ونفس بکشم ؟؟؟ _خوبي ؟؟ پلک زدم ............نگاهم از نگاهش جدا شد عالم راه افتاد زمان راه افتاد قلبم راه فتاد ولي نه مثل قبل اونقد باسرعت وپرشتاب ميزد که انگار هرآن ميخواد از قفسهءسينم بيرون بزنه چقدر دلتنگ نگاش بودم ونميدونستم انگارتمام اين چهار سال تو يه چشم بهم زدن گذشت چقدر زود گذشت انگارکه همين ديروز بود که بهش گفتم اميدوارم بميره قلبم فشرده شد.... چه جوري دلت اومد سنگدل ببين چقدر رعنا شده ..... اقا شده ...... خدايا يه غلطي کردم شما به بزرگي خودت ببخش يه موقع نزني شل وپلش کني بگي مريم گفتا به جون خودت عصباني بودم وگرنه منو چه به ناله نفرين صداي جاويد منو داريوشو پروند اااااااااااااااه خروس بي محل به این میگن... حداقل ميزاشتي يکم باهاش حرف بزنم _به به اقا داريوش از اين ورا ....... ======================== قسمت سوم surprise نگاهش موزي بود انگار که خوشش اومده بود زده بود تو حال ما داريوش به سمتش رفت وگفت _سلام... چه طوري رفيق؟؟ داشتم رد ميشدم گفتم يه سري بهت بزنم ...) _عليک سلام ....بفرما... خوش اومدي ... خانم اميني به مش سليمان بگو دوتا چايي بياره.... شيريني هم يادش نره ...) هنوز تو فضا بودم يه باشه ءسرسري گفتم و نگاهمو به داريوش که داشت توچهارچوب اطاق گم ميشد انداختم اومده ....برگشته؟؟؟؟ بعد از چهارسال ؟؟؟؟اونم اينقدر يه هويي ؟؟ پس چرا جاويد چيزي به من نگفت ؟؟؟ يعني ميدونست اومده ؟؟؟ خنگيا مريم.... مگه ميشه ندونه ؟؟؟مگه نديدي اصلا جا نخورد خوب پس چر ابه من حرفي نزد؟؟؟ ااااااااه مخم ترکيد .... يه زنگ به مش سليمان زدم دوباره سروکلهءاقاي شعاعي پيدا شد ای خداااااااا.... اين کلاشين کُف من کو؟؟ بزنم اينو تیربارونش کنم اصلا چرا کلاشين کُوف؟؟؟ يه نارنجک دستي هم باشه کفايت ميکنه بندازم تو حلقشو بوممممممممممممم تمام عالم بشريت ونجات بدم ....تازه صوابم داره _خانم اميني اين داروها مونده که ...ننوشتيشون ) چشمامو روهم فشار دادم ولبمو از حرص گزيدم _چشم تايپشون ميکنم... اقاي شعاعي شما کارديگه اي نداريد ؟؟ خوب يه دفعه اي همشونو بياريد.... اينجوري خسته ميشيد) اقاي شعاعي يه لبخند مکش مرگ ازاوناييکه تا ته حلقشون ديده ميشه زدو با يه ذوقي گفت _ممنون خانم اميني... ولي چه ميشه کرد؟؟؟ مسئوليته ديگه؟؟؟ بايد انجامش داد ....خداي نکرده يه قلمش جا بيفته کي ميخواد جواب بده ؟؟؟ شمام خسته شديد... ببخشيد اصلا اگه کاري داريدبديد من انجام بدم هوا گرمه ...شمام بنيه تون ضعيفه ...يه موقع گرمازده ميشينا اصلا من نميدونم الان چه وقت بار اوردنه سر ضلّهِ گرما جانممممممممممممم نه بابا اين اقاي شعاعي هم اب نميديد وگرنه شناگر ماهري بود خجالت ازاون شکمش نميکشه مرتيکه خر.... با عروس وداماد داره براي من دل وقلوه رد وبدل ميکنه اخمامو کردم تو همو گفتم _مرسي شما لطف داريد ولي جاي اين حرفا الان نيست اقاي صديق مهمون دارن.... بيان بببينن بي کار نشستين يه چيزي بهتون ميگنا !!! شعاعي به خودش اومد _بله... بله من برم که تا عصري تموم کارارو راست وريس کنم _راستي اقاي شعاعي _جانم اااااااااااااااااه مردشوره خودتو اون جان گفتنتو ببرن خوب نصفِ گوشت تنم اب شد که ... اه تن لش بي خاصيت .....هيزه پدر سوخته يه چشم غرهءاساسي رفتم وگفتم _همهءکاراتونم بزاريد يه دفعه اي بياريدشون دليلي ندار ه هربار به خاطر يه قلم جنس اين همه زحمت بکشيد ) _نه زحمتي نيست بالاخره ما بايد به وظيفمون عمل کنيم ديگه ... اااااااااااوووه طرف شوته اصلا نميگيره چي دارم ميگم ااه همه رو برق ميگيره ما رو شوهر عمهءاديسون بالاخره شرش کنده شد اقا سليمانم با چند تا چايي ويه ظرف شيريني دانمارکي تازه که بوش کل ساختمونو برداشته بود و همهءچشمارو خيره به خودش کرده بود از راه رسيد قسمت چهارم surprise درکه باز شد مثل نديد بديدا کله کشيدم ببينم چه خبره ولي تو ديد نبودن اي خدا چقدر حرف ميزنن.. خسته شدم... بياين بيرون ديگه ... ساعتو نگاره کردم دوساعته دارن چه غلطي ميکنن ؟؟؟ اقاي شعاعي دو بار ديگه هم رو مخم راه پيمايي کردو حسابي کفريم کرد مرتيکه.... يه دفعه اي چه جوگير شده بود ... فکر ميکردمن عاشقِ چشم اوبروش شدم پير سگ ....خجالتم خوب چيزيه ولله حالا تو اين هاگير واگير اومدن داريوش همين وکم داشتم که ببينه اين يارو اويزونه من شده ديگه چي ....خيلي روشن فکرِه مياد يه گفتمان درست و حسابي راه ميندازه .... بازروروبدبختي ردش کردم رفت حتي يه زره براش زبون ريختم که شرش کم بشه اوففففففف کچلم کرد در باز شد ونگام رو داريوش ثابت موند دست خودم نبود بي اراده چشمام دنبالش بود ولي داريوش انگار که نه انگار.... اصلا منونميديد ... با جاويد حرف زنو ن وخوش وبش کنون داشت ميرفت و حتي به اندازهءچند صدم ميلي مترم کلشو به سمتم نچرخوند يه دفعه ياد سند افتادم بي هواگفتم _اقا داريوش جفتشون وايسادن وبرگشتن با اين تفاوت که نگاه داريوش به جاي من روي ميز کارم بود اهميتي ندادم _بله نگاش همون جابود... با تعجب يه نگاه به ميز انداختم ....يه نگاه به داريوش انداختم.... همه چي طبيعي بود پس چر انگاش رو ميزه ؟؟ _راستش يه امانتي دستِ من داريد ....چه جوري بهتون برش گردونم ؟ باهمون نگاه به ميز گفت _من خونهءپدريم هستم عصرم خونم میتونيد بياريد اونجا _باشه پس عصري مزاحمتون ميشم _من منتظرم خداحافظ اخر سر نگاش جداشد ولي نه به سمت من برگشت ورفت بدون حتي يه نگاه پيش خودم گفتم شايد اصلا حواسش نبوده خوب پيش مياد ديگه بازم فکرم رفت به اينکه چرا يه هويي پيداش شده؟؟ اااااااااااه از جاويدم نميشد پرسيد اصلا ميپرسيدم چي می خواستم بپرسم ميگفتم ببخشيد اقا جاويد،، داريوش کي برگشته ؟؟اصلا چرا برگشته ؟؟ برنميگرده بگه ؛مگه تو فضولي اي بابا پس من با اين حس کنجکاويم که يقمو گرفته چي کارکنم ؟؟ ولش کن عصري از خودش مي پرسم ++++++++++++++++++ عصري نفهميدم چه جوري خودمو رسوندم خونه ااااااااااااااااوه چقدر کار دارم واي حالا به کدوم برسم ضمير ناخوداگاهم ميگفت که بايد مرتب وتميز باشم واي حمومم بايد برم ولي وقت ندارم الان هوا تاريک ميشه .....نميخوام که براي شب نشيني برم فکرِ حمومو ازسرم بيرون کردم ويه ارايش ملايم کردم ويه مانتو شلوار مشکي با يه شالِ کرمِ ملايم سرم کردم نه بد نشدما ....خودم از خودم خوشم اومد دبروکه رفتيم پيش اق داريوش
فصله بيست وچهارم تسويه حساب در حياط رو که باز کردم نگام به داريوش تو درگاهي در افتاد وسطهاي حياط پيش دستي کردم وسلام دادم جوابش اونقدراروم بود که از رو لرزش لبهاش حدس زدم که سلام کرده نگاهم بهش بود تا اینکه پامو رو پله ءاول گذاشتم ،.....سرشو چرخوند ....نگاهشو چرخوند پله ها رو رد کردم هنوز نگاهمو روش ثابت نگه داشته بودم ودنبال چشماش بودم همون چشمايي که ظهري يه عالم عشق وبهم تزريق کرد ولي نگاهش به من نبود يعني چي؟؟ داره چشماشو از من ميدزده؟؟؟ يعني ظهري هم از قصد اين کارو کرد ؟؟ بهش رسيدم .... بدون اينکه سر بلند کنه با دست به داخل اشاره کرد _خوش اومدي بفرما تو همين........ نه نگاهي....... نه لبخندي روي اولين مبل نشستم يعني اونقدر ذهنم درگير بود که اصلا فکر جايي که دارم ميشينم برام مهم نبود يعني چي که نگاهشو از من مي دزده؟؟ چرا ؟؟ سيستم عصبي ام به کل ريخته بود به هم صداي تقهءگذاشتن سينی چايي روي ميز وسط منو ازخودم کشيد بيرون نگاهش به سيني بود _بفرما تازه دمه ليوان وتودستام گرفتم ونگاهمو دوختم به داريوش ليوانشو برداشت ومزمزه کرد _خوب چه خبرا ؟؟ واي بازم نگام نميکنه _سلامتي _محمد چه طوره ؟؟شنيدم ازدواج کرده ؟؟ شرمنده شدم وتيرِ نگاهمو ازروش برداشتم بخاراهي روي چايي مو ازنظر گذروندم وگفتم _سه ماهه پيش با دختر اقاسيد صفري ازدواج کرد... نازنين _اره جاويد بهم گفته بود ميشناسمش دخترخوبيه باباشم مرد با خداييه ايشا لله خوشبخت بشن) نگاش به سمت حلقهءاي که چهارسال تموم تودستم بود وحالا رنگش کدر شده بود برگشت _ازدواج کردي ؟؟ ااااااااااااه تواين جور مواقع ادم تو صورت طرفه مقابلش نگاه ميکنه وميپرسه ولي چرا نگام نميکنه؟؟ يعني ادم حسابم نميکنه؟؟؟ يعني داره خودشو ميگيره ؟؟؟ اعصابم خط خطي شده بود اگه صد بارم تو گوشم ميزد به اندارهءاينکه نگام نميکرد ازارم نميداد چشمام ريز شد روش خودش شروع کرد ... من تقصير کار نبودم با تلخي گفتم _يعني ميخواي بگي جاويد بهت نگفته ؟؟؟ شايد به اندازهءيک ثانيه نگاهشو بالا اورد ولي بازم سريع چرخيد دمم گرم ...خوب نقشم گرفت .. خودمو زدم به اون راه و سوال کردم _ کي اومدي ؟؟ _سه شنبه رسيدم دودوتا چهارتاکردم همون روزي که جاويد نيومد سرکار... پس بگو اقا بخاطر رفيق فابِش سرکار نيومده بود _اومدي که بموني ؟؟؟ _نه فکرنکنم ...کارامو رله کردم برميگردم... بازم نگاهش رو حلقم بود زمزمه کرد _چرا ازدواج نکردي ؟؟ حتي حاظر نبود نيم ميلي متر نگاهشو بالاتر بياره اوووووووووف مثل اينکه قصد کرده دِقم بده حالا که داشت به اين بازي مسخرش ادامه ميداد منم کوتاه نمی اومدم اگه داريوش شمشيرشو از رو بسته بود من چرا بايد عقب نشيني ميکردم _ههههههههههه يعني نميدوني ؟؟ يه بنده خدايي... چهارساله پيش يه بلايي سرم اورد که ديگه هيچ مرد درست وحسابيي سمتم نيومد هر کي بود يا مطلقه بوديا بيوه ... يا پير پسر ترشيده بود يا عقيم ونازا ...) ابرويي بالا انداختم هر چند نديد _اونايي هم که ادم حسابي بودن امير عظيمي رو ميديدن وعبرت ميگرفتن که ديگه سمتم نيان اخه اون بنده خدا مثل سايه بود ...) چشمامو گشاد کردم وبه مسخره ادامه دادم _هر جا ميرفتم دنبالم بود.... نگاهش به سمت ليوان تو دستش چرخيد انگار نه انگار که متلک بارونش کردم اونم از نوع ابدارش يه لبخند شرمزده رولبش اومد وگفت _اون بند هءخدا بارهاوبارها به درگا ه خدا توبه کرده تا ببخشدش فکر کنم تا حالا خود خدا هم اون بندشو بخشيده ولي مثل اينکه دل سنگ تو... هنوز راضي به بخشش نيست ) تمام مدت چشماش روي ليوانش ثابت بود احساس ميکردم دژ عظيم قدرتم داره ويران ميشه ومن هيچ کاري نميتونم انجام بدم قسمت دوم تسويه حساب با برندگي گفتم _يه سري اشتباها غير قابل جبرانه حتي اگه از صبح تا شب ازخدا بخواي که تو رو ببخشه ولي نميتوني از مکافاتِ عملت غافل بشي مثلا يه نفرو ميکشي يا به يه نفر تجاوز (غليظ و با مکث گفتم )ميکني يا حق يه نفرو ميخوري ويه عمرخودش و خونوادشو بدبخت ميکني وبه خاک سياه ميشوني چه جوري قراره جبران بشه؟؟ اينا غير قابله برگشته .. هيچ کس نميتونه جبراني براي اين اشتباهها پيدا کنه .... چشماش خيره به ليوان بود ولي نگاهش انگار تو يه جاي ديگه بود _حق باتوئه... ابروهام پرید هوا .....خدایا دارم کم کم شک میکنم نکنه این کسی که جلویِ روم نشسته یه ادم فضائیه که از رو داریوش کپی کردن داریوش بگه حق با منه؟؟؟ داریوششششش..... کسی که اعتقاده راسخ داره که نباید به زن رو داد ....حالا بیاد اینو بگه العجبا ....باور نکردنیه ..... ليوان دست نخوردش و روميز گذاشت ودستاشو به هم ماليد وگفت _خوب مثل اينکه يه امانتي داشتم دستت .....اون چيه؟؟؟ همون بستهءپستيِ چهار سالِ پيش و گذاشتم جلوش انگار شناختش چون بدون تعجب بازش کرد چک وکليدو سند ووکالت نامه رو دونه دونه بيرون اورد تکيشو به مبل داد ونگاهشو دوخت به وسائل رو ميز _خوب ميشنوم ... _چيزي براي شنيدن نيست ....سند که براي من نبود ....چک و هم به خاطر بدهيم دادم دستشو گذاشت رو چک و رويِ ميزبه سمت خودش کشيد _راجع به چک باشه ...قبوله ... پولو بهت قرض داده بودم... حالام قرضم و پس ميگيرم هر چند اين کاري نيست که دوست داشته باشم انجام بدم ولي وقتي خودت راضي نيستي .... زوري که نيست برش ميدارم ولي در مورد سند ... یه مکث کرد ویه نفسِ عمیق کشید _سند براي خودته.... يه روزي به اسم تو گرفتم دليلي هم نميبينم که بخوام پسش بگيرم ) سند ووکالت نامه رو گذاشت تو بسته وتوهمون حالت که نگاهش به بسته بود گفت _سندو به نامت ميزنم وبهت برميگردونم... پاکتِ سند وازش قاپيدم وگفتم _لازم نکرده .........احتياجي به لطفت ندارم خدايا اين بشر امروز قصد کرده منو ديوونه کنه... چرا نگام نمممممممممميکنه ؟؟؟ نگاهشو دوخت به ميزو دوباره تکيه داد به مبل بدون اينکه سربلند کنه گفت _باشه حرفي نيست سند وببر.. فرقي به حاله من نداره بالاخره اين خونه به اسمِ تواِ هرکاري ميخواي باهاش انجام بده اصلا اتيشش بزن ......فرقي نداره سندو دوباره گذاشتم روميز _من نميخوامش.... اصلا براي چي داري ميديش به من ؟؟؟ ميدوني اين خونه چقدر پولشه ؟؟؟ ميدوني خونه گرون شده وسرمايت دوبرابر شده ؟؟؟ من نميفهمم اصلا چرا داري ميديش به من ؟؟؟ با تحکم گفت _ميدم ..چون ماله تواِ برامم مهم نيست باهاش چي کارميکني ... اصلا وقفش کن.... بفروششو پولشو بريز تو جوب... به اندازهءنوک سوزن برام ارزش نداره چه بلایی سر این خونه واین سند مییاری شايد از نظر تو جبراني نباشه ولي ميخوام اينجوري پيشِ خداي خودم سر افکنده نباشم) تمام اين حرفا رو درحالي زد که نگاهشو به هر طرفي ميدوخت ....جزمن _ولي من نميخوامش.... توهم هر کاري ميخواي باهاش انجام بده _باشه اين خوبه... خيلي خوبه سندو کشيد وگذاشت جلوش +++++++++++++++++++++++++++++ قسمت سوم تسويه حساب واقعا چي رو ميخواست ثابت کنه؟؟ چي رو؟؟ براش مهم نيستم ....به جهنم منو نميخواد ....به درک ازم متنفره... پشيزي برام ارزش نداره ولي داشت........... لعنتي ارزش داشت......... طاقت اين همه کم محلي رونداشتم ..طاقت اينکه منو نبينه نداشتم من همون نگاه گرم و مهربون و ميخواستم همون عشق وعلاقهءتو چشماشو .......... ولي با قساوت تموم نگاهشو ازم ميدزديد يه فکر شيطاني به سرم زد يه لبخند مزورانه نشوندم رو لبم خباثت از تک تک اجزاي صورتم ميريخت _راستي ازدواج کردي ؟؟ خيلي خونسرد ....خونسردتر ازاون چيزي که فکرشو ميکردم گفت _نه... ولي تو اين چند وقتِ قصدشو دارم .. انگار يه سطل اب سرد رو سرم ريختن تواين چند وقته قصد ازدواج داره ؟؟ لبخندم رفت ورنگم پريد .. اصلا فکرشو نميکردم ...منو بگو که چه خوش خيال بودم اب دهنمو قورت دادم وگفتم _امريکائيه يا ايراني ؟؟ _فکر نکنم اونش به توربطي داشته باشه دندونام وروهم سائيدم مثل اينکه امروز ميخواد نبودنشو تو اين چهارسال به خوبي جبران کنه الحق که امروز خوب حرصيم کرد باصدايي که سعي ميکردم بغض و عصبانيتم و توش قائم کنم گفتم _اره راست ميگي ...به من چه مربوط ... اميدوارم همون طورکه منو سعادت مند کردي اونم خوشبخت کني کم کاري نيست که... بالاخره داغون کردن زندگي يه نفر همچين هام کارِ راحتي نيست ... بهت تبريک ميگم بايد بهت مدال نوبل خراب کردن زندگي هارو داد واقعا کي ميتونست مثل تو زندگي يه نفرو ازاين رو به اون رو کنه جزداريوشِ ديبا ...هيچ کس ديگه اي همچين قابليتي نداره اميدوارم خوشبخت بشيد ..) دستاشو به سينه زدو باهمون نگاه حيرون که هيج جا ثابت نميشد گفت _مثل اينکه اصلا حرفامونميشنوي گفتم که به تو مربوط نيست وازاونجايي که زندگي ادما دست خودشونه ميدونم که دعايِ تو توي زندگيم هيچ تاثيري نداره ) ديگه بستم بود... طاقتم طاق شد وازجا پاشدم ... _اره معلومه که تاثيري نداره... تو فقط به فکر خودتي... يه ادمِ مغروروخودخواه که فقط خودشو ميبينه واهميتي نميده سرديگران چه بلايي مي ياد اره زندگي تو فقط مهمه ....نه من ....نه محمد... نه حتي دنيا .... هيچ کدوم مهم نبوديم فقط تو ... ميدوني چرا..... چون تو داريوشِ ديبايي.... حتي اگه خوشبخت نباشي خوشبختي ديگران رو ميدزدي.... نه براي اينکه خودت خوشبخت شي ....نه فقط براي اينکه ديگران هم مثل توباشن ....مثل تو يه موجودِ بدبخت) _حالاچرا جوش مياري ؟؟بشين چائيتو بخور ... باطعنه گفتم _ممنون به حد کافي حرص و جوش صرف شده ديگه چايي هم روش بخورم رودل ميکنم =============== قسمت چهارم تسویه حساب بلند شد وبدون نگاه کردن بهم گفت _به هر حال خوش اومدی .....خونهءخودته .....تو اینجا حق ِآب وگل داری اصلاچی میگم خودت صاحبخونه ای ......خیرپیش بادست به درورودی اشاره کرد منو داشت ازخونش بیرون میکرد؟؟ اون همه تحقیر بسم نبود حالا داشت... وای خدا چقدرخردشدم.... چقدر حقیر شدم .... نفسهام به شماره افتاده بود... احساس میکردم ازگرما دارم گُرمیگیرم منو داشت بیرون میکرد؟؟ خیلی مودبانه ...درعین حال گستاخانه کیفمو قاپیدم و بدون یه کلام اضافه یا حتی خداحافظی زدم از خونه بیرون ...درحیاط و چنان به هم کوبیدم که چهار ستون تنم لرزید داشتم از درون منفجر میشدم... خون خونمو میخورد میلرزیدم ....تابِ دیدن این همه بی احترامی وتحقیر ونداشتم اینکه بیرونم کنه .....اینکه بگه به من ربطی نداره .... اینکه ...اینکه.... وای ....اینکه بخواد ازدواج کنه یعنی بعد از چهارسال برگشته که بگه دیدی... من دارم ازدواج میکنم و تو تک خواهر محمد همین جوری مجرد موندی وداری میترشی .... اونقدر عصبانی بودم که ناخواسته درتاکسی روهم محکم بستم _آی خانم... داری چی کارمیکنی؟؟ دروکندی ... یه ببخشید زیر لبی گفتم وخودمو گوشهءصندلی زهواردررفته اش جمع کردم تو عمرم اینقدر تحقیر نشد ه بودم حتی همون موقع هم که امریکا بودم اینقدر ذلت نکشیده بودم با اینکه قدمی برای رابطهءمجدد برنداشته بودم احساسِ کسی رو داشتم که معشوقش پسش زده درحیاطه خونه رو هم بهم کوبیدم.... هر کاری میکردم اروم نمیشدم طبقِ روالِ همیشه محمد ونازی سرکار بودن وخونه درامن وامان بود اشغال ...کثافت ......نامرد مدام فحش میدادم... ولی کو ارامش ....کو راحتی.... نه اروم نمیشدم کفشامو همین طوری یلخی وتابه تا دراوردم وپرت کردم شالمو چنان ازسرم کشیدم که گلِ سرمم باهاش دراومد وتمام موهام باز شد ای لعنت به تو داریوش ... بعداز چهارسال اومدی که زندگی مو به گند بکشی ... فحش میدادم.... اروم نمیشدم راه میرفتم دادمیزدم.... نه اروم نمیشدم یه لیوان اب خوردم بازم نه ... شیرِ حمومو باز کردم وباهمون لباسای بیرون رفتم زیراب سرد... داشتم سنگ کوب میکردم ولی بازم وایستادم تموم تنم دون دون شده بود وروی پوستم کش میاومد... بازم وایستادم اونقدر وایسادم که هضمِ کارایِ داریوش برام راحت ترشد تازه به خودم اومدم وبغضم شکست صدای هق هقم کلِ حموم رو برداشت تکیه دادم به دیواروسرخوردم پائین نگاهم به قطره های زیبای اب بود که روی سرم فرو دمی اومد ولی حواسم تو اون یک سالی بود که پیشِ داریوش بودم همون موقع که تنها کسم داریوش بود همون کسی که توروزایِ اخر شده بود یه مردِ دوست داشتنی وبا محبت با احساسِ اینکه دارم از سرمایخ میزنم به خودم اومدم درسته که هوا گرم بود ولی تنگه غروبی وقت حموم رفتن نبود اونم با اب یخ لباسهام و دونه دونه دراوردم واین دفعه یه دوشه حسابی گرفتم +++++++++++++++++++++++ قسمت پنجم تسويه حساب لباسهام و دونه دونه دراوردم واین دفعه یه دوشِ حسابی گرفتم کارساز بود ...خيلي اروم تر شده بودم حالا ميتونستم فکر کنم وبراي خودم تحليل کنمکه اين حرفا واين کارابراي چيه؟؟ اين همه بي اعتنايي ونگاه نکردناش.... حالا بعد از چهار سال داشتم به خودم اعتراف ميکردم که از همون اول دوستش داشتم چهار سالِ تموم صبر کردم که برگرده که خواستشو .... پيشنهادشو .....دوباره بگه و من اين بار با تموم وجود بهش جواب مثبت بدم ولي مثل اينکه حالا جاي مادوتا باهم عوض شده بود حالا ديگه داريوش نميخوادبا من باشه و من براي حتي يه لحظه بودن با اون مثل يه سگِ پاسوخته له له ميزنم من اشتباه کرده بودم وتاوانش چهارسال تنهايي وبي کسي بود چهار سال زجرکشيدن وبي دل بودن ... نميدونم ميدونست يا نه ؟؟ ولي با کاراش داشت منو از ريشه ميسوزوند واقعا کم اورده بودم تا قبل از امروزحتي يه لحظه فکرشو نميکردم که داريوش منو فراموش کنه وديگه نخوا د ++++++++++++++++++ شير ابو بستم وبا دستهايي که ديگه رمقي توشون نمونده بود موهامو خشک کردم موهامو شونه زدم و به قطرات اب که از لابه لايِ موهام مثل عمرِ تلف شدم ميريخت چشم دوختم تازه ميفهيمدم چه ظلمي درحق خودم وداريوش کردم چه طور نفهميدم دوستش دارم ؟؟ چه طور نفهميدم که قلبم بدون داريوش يه تيکه گوشته مردست ؟؟ چرا نفهميدم که داريوش چي ميگه و چه زجري ميکشه ؟؟ روي تختم خوابیدم خداروشکر کسي خونه نبود وگرنه ابرو حيثيت برام نمي موند به اين چهارسالي که گذشت فکر ميکردم اينکه چطور دلمو بين هزاران هزاردردوغصه زنداني کردم و اهميت ندادم که داره عمرم تموم ميشه و زندگيم ميره و قلبم ميميره لعنت به من ....به غرور بي جايِ من.... که هم عشقِ خودم و ....هم عشقِ داريوشو تباه کردم احساس ميکردم دنيا برام تموم شده ودارم به دقيقه هاي اخر عمرم نزديک ميشم ... نفهيدم چه جوري خوابم برد ولي با سرددرو چشمايي که از زوره گريه باز نميشد بيدار شدم موهام تو هم گره خورده بود وپف کرده بود اههههه چه روزه نحسيه امروز.... تمومي هم نداره +++++++++++ فصل بیست وپنجم(تولد)صداي در منو پروند يعني نازنينه؟؟ واي نه ...اصلا حوصلشو ندارم _مريم ...مريم ...بيداري دختر؟؟؟ بيام تو؟؟ دارم مياما ....لخت نباشي دخمري ...)ااااااااااااه حالا اگه رفت _بيا تو...سلام _ سلام... اوه چي کردي ؟؟؟اين چه قيافه اييه ؟؟_فکر کنم سرماخوردم ؟؟اره تو گفتي ومنم باور کردم... پاشو پاشو يه ابي به اون دستو روي نشستت بزن که کلي برنامه داريم .._چه برنامه اي ؟؟_سورپريزه ....پاشو... نيام ببينم خوابيديها ....کلي وقت براي خوابيدن داري... پاشو بيا که کلي کار دارم ..._باشه تو برو منم ميام _اومدي ها _باشه بابا حالا صد دفعه ميگهزبونشو دراورد وبا شکلک بامزه اي در رفت امان از دسته اين نازنين.... هر جا ميرفت پشت سرش شادي ميزاشتواي حالا کی حوصلهءسورپريزو دارهموهامو به زوره سشوارو کلي درد وژل و موس درستش کردم ويه نمه ارايشم کردم چقدر دل مرده شده بودم اولين لباسي که دستم اومد وپوشيدم ودبرو که رفتيم درو که باز کردم چراغا روشن شد وصداي کف واهنگ تولد بلندشد واي تولدم بود وخودم خبر نداشتم اي بميري داريوش که روز تولدمو به گند کشيديخنده اي بي اختيار روي لبم اومدچقدر خوبه که کسايي مثل محمد ونازنين هستن تا روز تولدمو بهم تبريک بگن وتو اين روز تنهام نزارن نازنين با يه کيک کوچيک که روش دوتا شمعِ دو وپنج بود رسيد وصورتمو بوسيد _بيا بيا خانوم خوابالو بيا شمعاروفوت کن که صد سال زنده باشي رو ميخوند وابروهاشو قر ميداد واي که مرده بودم ازخنده _بيا ديگه مريم شمعهااب شد ولي اول يه ارزو محمد پارازيت انداخت _ارزوي خودتو وله لِش ....بچسب به ارزوي من که خدا يه کاکل زري چاق و چله مثل باباش بده نازنين يه وشکون محکم از بازوش گرفت وگفت _خجالت بکش محمد ...بعدم تولدِ خودشه ارزويِ خودشم بايد باشه زود باش ديگه مريمبااينکه دوست داشتم اسم داريوشو از ذهنم بيرون کنم ولي نميتونستم اي خدا يعني ميشه دوباره باهم باشيم چشمام وبستمو شمعها رو فوت کردم به اميد اينکه خدا اين خريتمو ببخشه ووداريوشو بهم برگردونهالبته اونجوري که خودش صلاح ميدونه اون شب تا نصفه شب زديم ورقصيديم و کيک خورديم خيلي خوش گذشت خدايا ممنون درسته که قلبي برام نمونده ولي خوشبختم خدايا اين خوشبختي و دور هم بودن وهيچ وقت ازمون نگيرقسمت دوم تولدصبح روزه بعد قبراق و سرحال بيدار شدم فکر داريوش و مثل هميشه فرستادم پشت درهاي بستهءمغزم وخودمو زدم به بي خيالي هر چند اين ظاهرِقضيه بود وسرکار هرلحظه منتظرش بودم دوست داشتم ببينمش نه براي اينکه دلم براي متلکاش تنگ شده بود... نه....ميخواستم زهرمو بهش بريزم کم چيزي نبود ...بهم توهين کرده بود وبايد جوابشو ميداد +++++++++++++++ساعت نزديک چهار بودطبقِ معمول يه سري بار اومده بود وداشتم رقم پشت رقم وارد ميکردم صداي قدمهاشو شنيدم ولي سربلند نکردم اي ول .....الان وقتشه ....ته دلم از فکرپليدم غنج مي رفت _سلام خانم اميني بدون اينکه سر بلند کنم وحتي يه ابسيلون تکون بخورم گفتم _سلام اقاي ديبا اقاي صديق الان نيستن ....نميدونم اصلا امروز مياين يا نه چند لحظه مکث _باشه من فردا ميام.... خدانگهدار راه افتاد که بره _يه لحظه اقاي ديبا.._بلهاز قبل خودمو اماده کرده بودمباارامش ودرحالي که سعي داشتم تمامِ حرکاتمو ببينه که هر چند نميديد دست انداختم گردنم و گردنبندشو دراوردم بلند شدم وبا قدمهايي که ميدوستم تا چه حد رو اعصابه بهش نزديک شدم وتو يه قدميش وايستادم بازم به من نگاه نميکرددرسته که خودمو اماده کرده بودم ولي بازم داشت اعصابمو خط خطي ميکرد _ميشه وقتي دارم باهاتون حرف می زنم به من نگاه کنيد... _نه ازحرص گوشهءلبمو گاز گرفتم _بعد اونوقت چرا ؟؟_يه نظر شخصيه.... ازارتون ميده ؟؟کنايشو نديد گرفتم ودستمو به سمتش دراز کردم زنجيرو پلاکِ تو ي دستم شروع کرد به تاب خوردن _اين امانتي رو فراموش کرده بودم ....بهتره الان بهتون بدم قبل از اينکه سرشو بالا بياره نگاهمو دوختم به زنجير چيزي که عوض داره گله نداره سنگيني نگاهشو حس ميکردم واز اينکه داشت حرص ميخورد حظ ميکردم نميدونم چقدر گذشت براي من که به اندازهءيه قرن بود دستشو که بالا اورد از فکر شيطانيم ته دلم قیلی ویلی رفتاره .... همون شد که ميخواستم قبل از اينکه دستش به زيره زنجير برسه زنجيرو رها کردم ...پلاکِ سنگين تويِ هوا چرخيدو افتاد جلويِ پاش دوباره سنگيني نگاهش وسر بلند نکردنِ من ...برگشتم وگفتم _به سلامت ....خوش امديد ازخودم خوشم اومد واقعا نميتونستم اين حس خوشحاليِ ضايع کردن داريوشو مخفي کنمحقشه پسرهءبي شعور....منو تحقير ميکني؟؟ همينه ديگه اونقدر رودادم پررو شدي ...نشستم سر جام و دوباره کارم و از سرگرفتم ازگوشهءچشم ديدم که خم شدو زنجيرو برداشت جيرينگ جيرينگِ زنجير تو دستهاي داريوش گم شدو بعدم صداي قدمهايي که کم رنگ وکم رنگتر ميشد بعدم سکوت وصداي پنکهءسقفي+++++++++++++++++++++فصل بیست وششم اقای شعاعیفرداي اون روز داريوش پيداش نشد عذاب وجدان گرفته بودم گردنم خالي شده بود از حضورش تنها چيزي که ازش داشتم اون گردنبند بود که با بازي بچه گونم و تو يه روکم کني مسخره اونم از دست دادم مدام دستم روي جايِ خاليش تو گردنم بود پشيمون شده بودمکاش اينکارو نميکردم دوباره نسنجيده تصمميم گرفته بودم و حيرون مونده بودم که حالا چي کار کنم ....سه شنبه بود وچهار روز از اومدن داريوش ميگذشت دلم براش يه ريزه شده بود.... کاش اون کارو نميکردم مگه من داريوشو نميشناختم ؟؟اخه تحقير کردنش ديگه چي بود ؟؟؟ازاون ورم با خودم میگفتمخوب من چي کارکنم ؟؟ميخواست اينقدر رو نِروم راه نره... من که کاري باهاش نداشتم ...+++++++++++++++هوا گرم بود و شوروشور عرق ميريختماحساس ميکردم سر تاپا خيس عرقم جاويد با يه توزيع کننده ءعمده جلسه داشت واقاي شعاعي هم قشنگ داشت سوءاستفاده ميکرد مي يومد وميرفت ومنو اتيشي تر ميکرد قباحت هم خوب چيزيه والله.... مرتيکه شکم گنده هي اومد وهي لاس زدهي رو مخم پياده روي کرد مرده شوره هر چي مرده نکبت ِببرن که سر تا پا يه کرباسن هي ور زد که آره (زنم پير شده.... ناتوانه ....اصلا به من نميخوره ....به خاطر بچه هام نگهش داشتم ...منو بببين چه جوونم .... حيفِ من نیست که بخوام جووني مو حرومِ يه زنِ از کار افتادهءزپرتي کنم )اي تف تو ذاتت مرررررررررد بيچاره زنت.... بچه هاتو سروسامون داده خونه زندگيتتو جمع کرده وحالا سرِ پيري...... به جاي اينکه همدمش باشي داري بايه دختره کوچيکترازخودت لاس ميزني سرمو انداختم پائين که مثلا شرم کنه ولي باز.... وزوز..... وزر زيادي _ببين خانم اميني..... من از همه چيزِ شما باخبرم من ميدونم شما مشکل مالي داري ....اخمام رفت تو هم ...چي داره ميگه ؟؟اون حلقه اي هم که انداختي تودستت همش دروغه همه ميدونن که شما مطلقه اي وگرنه چراما تو اين چند وقته اصلا شوهر شما رو زيارت نکرديم من که ميدونمديگه نميخواد سرمارو شيره بمالي ولي عيبي نداره اگه اينجوري دوست داري من حرفي ندارم ولي اخه تاکي ميخواي از صبحِ خروس خون کارکني وجون بکني با ما راه بيا ....قول ميدم خودم کمک حالت بشم چيزه بدي هم نيست هم شما يه حامي پيدا ميکني هم من از اين دل مردگي در ميام تازه صوابم داره... هان؟؟اصلا چه طوره که عصري بعداز تعطيلي باهم بيرون بريمتابيشتر راجع به اين موضوع حرف بزنيم چه طوره عزيزممممممممم ااااااااااااااه گوشت تنم ريخت ...مرتيکه حال بهم زن بااون عزيزم گفتنش پيره سگ کفتار يعني اگه يه اف چهارده داشتم يه چند تا بمبِ خوشه اي مينداختم تااز زمين و هوا منفجر شه ونسلِ اين شعاعيِ بي پدرو مادر از روزمين کم شه وروحو روانِ زناي جامعه از دستش در اسايش باشه خواستم جوابشو بدم که _سلام مريم جان به نيم مينِتم نکشيد که سرمو بلند کردم واي خدا زلزله......++++++++++++++++++++قسمت دوم اقای شعاعیواي خدا زلزله......الامان.... کمک ...هلپ ...ايمداد مستر غيرتِ ....داريوشششششششابِ دهنمو به طرز فجيعي قورت دادم وگفتم _سَ ...سس َ... سلامحالا چه خاکي تو سرم کنم ؟؟داريوش يه لبخند قشنگ ،ازاونايي که دل ميبرد به هم زد وگفت _خوبي خانمم ؟؟طرفِ صحبتش من بودم ولي رو دقيقه دو ثانيه هم بهم نگاه نميکرد ونگاهش به شعاعي بود شعاعي رو ميگي.... زرد کرده بود کم مونده بودخودشو خيس کنه گفته بودم که برات..... جذبهءداريوش همه گير بود گنده وکوچيک نداشت ابرو گره ميزد در حد شعبون بي مخ يلي بود واسه ءخودش من که فقط منتظر يه اشاره بودم تا سنگر بگيرم با اخلاقي که داريوش داشت محال بود شعاعي رو دوشقه ونيست درجهانش نکنه ولي داريوش انگارکه نه انگار ...سلانه سلانه واروم جلو اومدو با طمأنينه کيفِ دستيشو گذاشت روميزو دستاشو دوره شونم حلقه کرد جانممممم يعني چي ؟؟اون ازسکوتش که هر وقته ديگه اي بود يارو روناکار ميکرد اينم از الانش چي کار داره ميکنه؟؟؟نکنه ميخواد خفم کنه يا جناقِ سينم و بشکنه نميدونم اون لبخند نصفه نيمه از کجا اومد رو لبم ازترسم بود يا واقعا ميخواستم اون شعاعي بي پدرو مادر باور کنه که داريوش شوهرمه شايدم يه آرزويِ دورودرازبود که دوست داشتم واقعيت پيداکنه دستاي داريوش دورم محکم ترشد وروی گیجگاهم یه بوسهءکوچیک گذاشت احساسِ يه موش و داشتم که يه ماره بوآ دورش حلقه زده هرلحظه صداي چِرخ چِرخ استخونام بلند تر ميشد _چيکار ميکردي خانمي؟؟ خسته نباشي... داشتم از اينجا رد ميشدم گفتم بيام يه سري به خانم گل خودم بزنم راستي اقا رومعرفي نميکني ؟؟شعاعي همچنان گارد گرفته بود ومنتظر يه اشاره بود تا دربره با لحني که خودمم ميدونستم داره ميلرزه گفتم _ايشون اقاي شعاعي انباردارمون وايشون هم ....يه نگاه بهش کردم ريلکس و راحت داشت تلاشِ مذبوحانهءمنو نگاه ميکرد يه نفسِ عميق کشيدم وگفتم_ايشون هم همسرم داريوشِ ديبا داريوش سري خم کرد وگفت _خوشبختم اقاي شعاعييييييييييخانمم تا حالا ازشما نگفته بود... نه عزيزم ؟؟واقعا اين عزيزم کجا واون عزيزم چندشِ شعاعي کجا بااينکه ازخدام بود با هام اينجوري حرف بزنهولي الان، تو اين موقعيت ،فقط ميخواستم شعاعي زودتر شرّشو کم کنه وداريوش ولم کنه اقاي شعاعي دست وپاشو جمع کردو گفت _منم خوشبختم ...حتما خانومتون فراموش کردن ببخشيد با اجازه ...من برم که کارهايِ انبارداري مونده وتو سه سه سوت جيم شد تا شعاعي از ديدمون خارج شددست داريوش شل شد وازم فاصله گرفت اي شعاعي بميري که هر چي ميکشم از دسته تواِ الهي نصف بشي وبي شعاعي بشم که فقط برام دردسر درست ميکنيداريوش کيف دستيشو از روميز برداشت وهمون جور که به سمت در ورودي ميرفت استاپ کردو گفت _اگه يه باره ديگه مزاحمت شد به جاويد بگو... خودش ميدونه چيکارکنه داشت ميرفت که گفتم_داريد ميريد ؟؟الان جلسهءاقا جاويد تموم ميشه .... _وقت ندارم يه روزه ديگه مي يام وتو کسري از ثانيه ناپديد شد با ترس واسترس تا دم پله ها رفتم اخه مگه ميشه داريوش اين جوري رفتار کنه داريوشي که به هرنوع جنسِ مذکر آلرژي داشتحالا اونقدر اوپن مايند شده که هيچ کاري به طرف نداره اخه... مگه اصلا شدنيه ؟؟چه طور ميشه يه ادم اينهمه تغير کنه ؟؟به نظرمن که داريوش تغيير ناپذيره وحالا اين ادم با اين همه رفتارايِ ضدونقيض و نميشناختم پنج دقيقه بالايِ پله ها وايسادم که اگه اتفاقي افتاد وداريوش دعوا راه انداخت سريع خودمو برسونم ....ولي نه هيچ خبري نبود .....واقعا برگشته بود خونه بدون جنگ ودعوا اين ادم اصلا کي بود ....واقعا داريوش بود؟؟ که نميشناختمش+++++++++++++++++++بعدازاون روز شعاعي از شعاع نيم کيلومتري منم رد نميشد اگه کارِ خيلي واجبی داشت همه رو جمع ميکردو يه دفعه اي انجام ميداد اصلاانگار نه انگارکه اين ادم همون ادمه وقيحِ چند روز پيشه واقعا که بعضي ادما دورو داشتن وشعاعي هم سردستهءاون ادما بودچنان محترم وسنگين با من برخورد ميکرد که به عقلِ خودمم شک ميکردم
صل بيست وهفتم (دعوت به ناهار)
بعد از سه روز دوباره سرو کلهءداريو ش پيدا شد(شرمنده هي مياد وميره جاي ديگه اي براش پيدا نکردم ) اصلا اين بشر اينجا چي ميخواست ؟؟که دوساعت ميرفت تو اطاقِ جاويد ودرم ميبست برام شده بود يه معماي لاينحل ميدونستم راجع به کارنيست مگه ادم چقدر کار داره بعدم همه روميتونست تلفني بگه لازم نبود تو اين ضل گرما بيادوبره پنج شنبه بود وساعت دوازدهمثل همهءروزاي پنج شنبهءقبلي ساعت يک تعطيل ميشديم داشتم کم کم جمع وجور ميکردم ووسايلو مرتب ....که داريوش و جاويد بعد از يه ساعت مخ زني اومدن بيرون _مريم خانم... ماداريم ميريم ناهار ...تشريف بياريد در خدمت باشيميه لبخندي زدم وگفتنم _نه ممنون مزاحم نميشم اقا جاويد ...ميرم خونه_مزاحم چيه جاي مارو که تنگ نميکنيدامروز هوس کرديم بريم خارجِ شهر ويه هوايي عوض کنيم _نه فکر نميکنم اقا داريوش دوست داشته باشن من همراهتون بيام شما بريد خوش بگذره داريوش با همون نگاه سر به زير که از صد تافحش بدتر بود گفت _جاويد چرا اينقدر تعارف ميکني ؟؟شايد مريم خانم کسره شأنشون مي ياد باما ناهار بخورن بهتره بزاري راحت باشن گاردگرفتم ...چي داره ميبافه واسهءخودش ؟؟_اين حرفا چيه؟؟ من فقط به خاطر راحتي شما نمي يام بعد از چند سال دونفري ميخوايد بريد ناهاراين ربطي به شأ ن ومقام من نداره) جاويد يه چشم غرهءاساسي به داريوش رفت وگفت _نه مريم خانم حرفايِ اين داريوش و گوش نکنيد من ازشما خواهش ميکنم همراهمون بيائيد ...دورهم باشيم خوش ميگذره يه نگاه به داريوش ويه نگاه به جاويد کردم دلم ميخواست برم جهنم وضرر درسته از دسته داريوش شاکيم ولي شايد ديگه نتونم ببينمش _باشه فقط بايد صبر کنيد تا وسائلمو جمع کنم _ما تو ماشين منتظر ميمونيم زودي وسائلمو جمع کردم وبا همون مقنعه ومانتو شلوارسادهءمشکي و کيف رودوشي ءعهد دقيانوسي رفتم وسوارشدم کولر ماشين روشن بود وباد خنکي که ميزد چشمامو خمار ميکرد واي چقدر خوبه ادم ماشين مدل بالا داشته باشه چيه اون پيکانِ داغونِ محمد که از هرطرفش بادِ گرم ميزنه ادم فکر ميکنه تو قوطي کنسرو گذاشتنش و داره تو مايکروويو جزغاله ميشه داريوش و جاويد راجع به کارو بارو وواردات وخلاصه هر چيزي صحبت ميکردن ومنم تو اين هيرو ويربه صدايِ وز وزآهنگ بخنده محسن يگانه گوش ميدادمهوس کردم بازم امشبزير بارون تو خيابون به يادت اشک بريزم طبق معمول هميشه اخه وقتي بارون مي ياد رو صورت يه عاشق مثل من حتي فرق اشک وبارون ديگه معلوم نميشه امشب چشايِ من مثلا ابرايِ بهاره بخند به حال من که حالم گريه دارهچرا گريم نميتونه رو تو تاثيري بزاره اره بخند ،بخند که حالم خنده دارهاره بخند ،بخند که حالم خنده داره ++++++++++++++++
قسمت دوم دعوت به ناهار
ساختمونها جاي خودشون و به جاده هاي خالي و بعدم به درختاي سرسبزدادن روحم داشت تازه ميشدخيلي وقت بود که پامو از تو خونه بيرون نزاشته بودم کنار يه رستوران سرسبزو دنج نگه داشت سوت وکور بود وتک وتوکي ادم نشسته بود يه تخت کنارِ رودخونه رو انتخاب کرديم وداريوش رفت تا سفارش بده _ببخشيد اقا جاويد.... تا غذارو بيارن برم دستامو بشورم جاويد سري تکون داد واز گارسون ادرسِ دستشويي رو پرسيد گارسونم يه جايي بين درختا رونشونمون دادراه افتادم اوووووووووه چقدر دوره ملت واسهءيه دستشويي بايد دو فرسخ راه برنحالا اگه يه نفر اضطراري داشته باشه چي ؟؟تا به اينجا برسه که مشکلاتِ روحي وجسمي ميگيره به فکر خودم خنديدم وتا دم توالت يه ضرب دوئيدم محض اسودگي خيال و همون مشکلات روحي ورواني توالتم رفتم داشتم دستامو ميشستم که سه تامرد جوون از دستشويي مردونه اومدن بيرون يه نگاه به اطراف کردم کسي نبودمثل همهءزنا تو اين جور مواقع ترس برم داشت ازنگاهاشون خوشم نيومدراه افتادم وسعی کردم قدمهام و تندتر کنمولي احساس ميکردم اونام دنبالمن صداي پچ پچ وخنده هاشون داشت ديوونم ميکردواي......... حالا مگه اين راه تموم می شد... اونقدر فکر فرارتو ذهنم قوي بود که چشمام جز راهِ جلوي روم و درختا چيزي رو نميديد واون چيزي که نبايد تو اين گيرودار بشهههههه شد پام تو گودالي که پرِ برگ و شاخه بود رفت وافتادم زمين چشمام از درد ونگراني نمنا ک شد خنده هاي مسخرهءپسرا بلند شد (اوه اوه مجيد حرکتو ديدي اکشن حادثه اي) (خانم شما احتمالا بدل کارنيستيد )(يه امضا ميدي به ما) صداها نزديکتر ميشد ومن تمام توانمو گذاشته بودم تا از اون گودالِ مسخره دربيام ولي مگه ميشد تازانو رفته بودم توش و نميتونستم بيرون بيام تمام دست ولباسام خاکی شده بود وکف دستم می سوختولی درداینا به اندازهءیک صدم نگرانیم ازپسرا نبودخدايا چي کارکنم؟؟؟صداها تا بيخ گوشم اومده بودواي خدا ...خودت کمک کن نگاهي به پام کردم ...رو زمين خودم و کشيدم بيرون ...ولي پام واصلانميتونستم تکون بدم وتا روش وایمیستادم تیر میکشید زانومو تا کردم ومچ پامو گرفتم نگاهي به درختا کردم ....هيچ کس نبودداريوش ....جاويد... پس کجاييد؟؟ کمکم کنيد اشکام بي اراده جاري شدن اااااااااااااااااه بازم گريهگريه نکن ........نفسِ عميق ميکشيدم ولي اشکام تازه راهشون باز شده بود هي به خودم ميگفتم گريه نکن .......همين مونده بفهمن که تنهايي وترسيدي ....الاغ گريه نکن ولي چي کارميشد کرد ذاتِ ما زنا اين بود...موقعِ ترس ....دلهره ....دلشوره ...شادي... غم...غصه فرقی نمیکرد هر احساسی که بود اشکامون سرازير ميشد تند تند نفس ميکشيدم وباچشمايي که براثرگريه هيچ جا رونميديد به قوزک پام خيره شده بودم (اخي الهي داره گريه ميکنه )(نه خانوم کوچولو ...گريه نکن عمو برات قاقا ميخره )_چي شده ؟؟صدايِ پسرا قطع شدانگار که تواون لحظه بهم عمر جاودانه دادننميدونستم ازاون همه ذوق چيکارکنم....... _چرا نشستي روزمين؟؟پسرا عقب نشيني کردن صدام از تاثيرِ گريه ميلرزيد _افتادم تو گودال... مچ پام درد ميکنه کنارم چمباتمه زد وگفت_ميتوني بلند شي؟؟يه نگاه نااميد بهش انداختم ولي بازم نگاهش پيش من نبوددماغمو کشیدم بالا وگفتم _نميتونم دردميکنه دست انداخت دوره شونمو بلندم کردبا اولين قدمي که گذاشتم نالم رفت هوا _اخ خ خ خ خ خ_اروم بيا... فکرکنم پات دررفته هنوز حضورِ پسرا ازارم ميداد کثافتا هنوز منتظره فرصت بودن ونميرفتننگاهي به سمتشون انداختم که داريوش هم باهام چرخيدو نگاهشو دوخت به پسرا خنده هاشون پريد.... دلم خنک شد جذبهءداريوش هميشه کارساز بود ترس ازفکر اينکه ممکن بود چه بلايي سرم بيارن باعث شد لباسِ داريوشو تو مشتم بگيرم اگه داريوش نبود..... از اين فکر رأشه به تنم افتاداين اتفاقها تو زندگي هر دختري مخصوصا تو ايران پيش مي اومدولي براي من بيشتر از اندازه بودانگار که تو پيشونيم نوشته بود بيايد ....من مفت ومجاني در اختيارتونماشکام هنوز مي باريد _نگران نباش ..من اينجام... کاريت ندارن مثلِ هميشه دردم و ميدونست دلم فشرده شد.... چه طور تونستم از دستش بدم؟؟ نگاهم و دوختم به صورتش ولي اون داشت زير پاشو نگاه ميکردصدايِ وز وزِ پسرا رو اعصابم بود چرا نميرن ؟_بسه ديگه... اشکاتو پاک کن ....نميخوام جاويد چيزي بفهمه اشکام و با کفِ دست پاک کردم ولي مگه ميشد..... اينکه حالا ديگه داريوش به من فکر نميکنه وکسي ديگه اي تو قلبشِ ازارم ميداد واشکامو دوباره سرازير ميکرد =========================
قسمت سوم دعوت به ناهار
جاويد تا مارو ديد با حول و ولا نزديک شد _چي شده ؟؟؟_فکر کنم پاش دررفته ....ميتوني جاش بندازي _نمیدونم ....بايد ببينم منو نشوندن رو يه تختدو سه نفري دنبالم جمع شده بودن که جاويد پخش و پلا شون کردوپاچهءشلوارم و که خاک خالي بود زد بالا دور پام کبود وقرمز شده بود کفش و جورابم و از پام دراوردو شروع کرد به ماساژ دادنِ پاميه نگاهي به داريوش انداخت که معنيش و نفهميدم صداي زمزمهءداريوش ازکناره گوشم اومد _سندو به نامت زدم ....کاراش که انجام شد ...بهت برميگردونميه نگاه شاکي بهش کردم که خداروشکر مثلِ همهءدفعه هايِ قبلي نگاهش به من نبود يعني من ميخوام بدونم الان جاي اين حرفاست واقعا ميخوام بدونم................دادم رفت هوا اااااااا جاويد پامو جا انداخت نا جنس براي اينکه حواسمو پرت کنه اينو گفت لبخندِ رو صورت داريوش نشون ميداد از کاري که کرده راضيه ولي من اونقدر حال ندار شده بودم که حتی لبخندشم از پشت مه میدیدم کم کم ضعف وبيحالي بهم فشار می اورد واحساس ميکردم دارم ازحال ميرم داريوش که وضعِ منو ديد دست انداخت زير زانوم و بلندم کرد مسلما بااون پا ديگه نميتونستم تا ماشين برم سرمو تکيه دادم به شونه شو بوي تنش و توريه هام پرکردم دلم براي عطرِ وجودش تنگ شده بود چشمام داشت بسته ميشد نه ....الان نه ...ميخوام از وجودش لذت ببرم قوزکِ پام زوق زوق ميکرد ودرد امونمو بريده بود داريوش منو رو صندلي عقب نشوندو پامو رو صندلي گذاشت _درد داري ؟؟با ناله سرتکون دادم درِِداشبورد وبازکردو يه قرص مسکن داددستم ياد روزي که کمردرد داشتم ومسکن بهم داده بود افتادم انگارکه اون دوران مالِ يه وقتِ ديگه بود انگارکه صد سال ازاون روزاگذشته ..............چه جوري تونستم همچين اشتباهي کنم و داريوشو با دست خودم برونم ؟؟؟ليوانِ يه بار مصرف، منو از گذشته کشيد بيرون _بيا بخور اروم ميشي ...جاويد سوار ماشين شد_حالتون بهتره ؟؟؟_مرسي اقا جاويد ....اسبابِ شرمندگي شد _نه اين حرفا چيه !!!چشمام داشت ميرفت _نزاشتم غذاتونو بخورید... تورو خدا ببخشيد ..._نگيد مريم خانم... الان سلامتي شما واجب تره... پاتونو جا انداختم ولي يه عکس از پاتون بايد بگيريم )_لازم نيست اقا جاويد ....ميرم خونه بامحمد ميريمداريوش بعد از کلي سکوت که تو نوعِ خودش بي نظير بود نطق کرد _يه سر بريم معيري.... اونجا الان بازه کارشونم همينه از همه جاهم واردترن_نه اقا داريوش گفتم که ..._منم بهت گفتم.... پس بهتره انرژي تو هدرندي وتا اونجا استراحت کنيه ساعته ديگه ميرسيم مسکن تاثير خودشو گذاشته بود وداشتم خمار ميشدم زوق زوقِ پام کمترشده بود تمام مسيرو خوابيدمازمعطلي ومکافاته معيري وعکس انداختنها ميگذرم که خودش مثنوي هفتادمنه پدرم دراومداخرسرم يه باند کشي پيچيدن دور پام و گفتن به سلامت ازاون جايي که محمد هنوز نميدونست داريوش اومده وممکن بود با داريوش درگير بشه جاويد منو رسوند خونه وبه محمد گفت که من تو شرکت اين جوري شدم خداروشکر که محمد بيشتر از اين پاپيچ ماجرا نشد وگرنه نميدونم چي ميخواستيم بهش بگيم_پ.ن(بيمارستان دولتی معيري روبه روي ساختمان مجلس تخصص ارتوپدي
فصل بیست وهشتم (تصادف) دوهفته ءتموم تو خونه پاگير شدم داشتم ديوونه ميشدم روزايِ اول نازنين پيشم ميموند ولي بعد از سه روز اون رو هم راهيِ کار کردم تاکي بايد به خاطره من از کارش ميزد ؟؟ جاويد دوبار تلفن کرده بودو يه بارم به ديدنم اومد ولي داريوش .... بي معرفت حتي يه تلفن خشک وخالي هم براي احوالپرسي نزد دلم از دستش گرفت حداقل به خاطره گذشته ها بايد بهم زنگ ميزد ولي انگار واقعا منو فراموش کرده بود بعدازدوهفته برگشتم واقعا که حالا قدر کارکردن و ميدونستم ادمي که کارکنه ديگه نميتونه خونه نشين بشه منم مثلِ بقيه ارشدمم مونده بودروهوا اصلا حوصلهءدرس خوندن نداشتم مگه فکر داريوش ميزاشت که به چيزي غيراز اون فکرکنم روزها مي گذشت ولي ديگه خبري از داريوش نداشتم غيب شده بود..... ديگه حتي به جاويد هم زنگ نميزد اصلا نميدونستم رفته يا هنوز هست.... دلم براش قد مورچه شده بود کاش حداقل ازش خبرداشتم رومم نميشد از جاويد سراغشو بگيرم.... صبحها رو شب وشبهام و صبح ميکردم بدون اينکه حتي يه لحظه ازيادش غافل بشم نزديک پائيزبود وبرگايِ زردوقرمز زمين و فرش کرده بود دوماه بود که از داريوش خبرنداشتم اخه کجاست ؟؟؟چرا يه خبر نميده ؟؟؟ دلم برات تنگ شده بي معرفت ......... داشتم پرونده ها رو مرتب ميکردم که با صداي جاويد گوشام تيز شد اصلا با هر تلفني اين حال و داشتم ....مخصوصا به تماسهاي جاويد حساس شده بودم _بله خودم هستم.... _ چه اتفاقي افتاده ؟؟؟ _الان حالش خوبه ؟؟ _بله ...ميشه ادرسِ بيمارستانو بديد.... دلشوره چنگ انداخت به قلبم.. چي شده ؟؟؟ _باشه ...باشه اومدم ....فقط توروخدابگيد حالش خوبه ؟؟؟ _بله بله اومدم .... جاويد باعجله از دراومد بيرون _مريم خانم من دارم ميرم بيمارستان ....داريوش تصادف کرده... تصادف کرده اخه چه جوري _حواستون باشه تا من برگردم ... تا راه افتاد دنباش دوييدم _حالش خوب؟؟ يه نگاه مستاصل بهم کردو گفت _خدا ميدونه چيزي به من نگفتن.... قبل از اينکه به خودم بيام جاويد رفته بود تا ساعت پنج عصر صد دفعه مردم و زنده شدم مدام دلشوره .....مدام استرس ........... طوريش نشده باشه ...........خدايا خودت کمکش کن هر چي گوشي جاويدو ميگرفتم خط نميداد داشتم از زور دلشوره ديوونه ميشدم پس چراجواب نميدي؟؟؟ کاش ادرسِ بيمارستان و ميگرفتم هي راه رفتم و حرص خوردم هي به خودم فحش دادم وازاين همه خنگيم شاکي شدم اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه =================== قسمت دوم تصادف اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه از کجا ميخواستم بفهمم که چي شده يه بند گوشي موبايلِ جاويدوميگرفتم ولي مگه خط ميداد اي لعنت به اين همراه اول و مطلقاتش ساعت يازده شب بود.... با نااميدي دستمو گذاشتم رو دکمه سبز رنگ وباز شمارهءجاويدو گرفتم بوق خورد....بوق خورد ازجاپريدم همهءپنج تا انگشتم تو حلقم بود جواب بده ....جواب بده تروخدا اخرسر صداي اهستهءجاويد وشنيدم _بله _الو.... اقا جاويد ...مريمم چي شده ؟؟چرا گوشيتون انتن نميده ؟؟داريوش خوبه؟؟ چراتصادف کرده ؟؟؟ _مريم خانم ...مريم خانم ...يکم مهلت بديد.... حال داريوش خوبه ...تو خيابون بوده که ماشين ميزنه بهش و درميره حالا خداروشکر که به سرش ضربه نخورده تا الانم داشتن از سرش ام اراي وسي تي اسکن ميگرفتن فقط ....فقط دستش شکسته ودنده هاش ضرب ديدن الانم خوابيده ... _کدو م بيمارستانيد ؟؟ _پارس ... _باشه من الان ميام ... _کجا مريم خانم؟؟؟ _ببينيد اقا جاويد اگه من الان اونجا نيستم واينجا تو خونه نشستم وازروزه حرص وجوش دارم دق ميکنم فقط به خاطر اين بوده که ادرسِ بيمارستانو نداشتم و هرچي شمارتونو ميگرفتم انتن نميدادوگرنه زودتر از اينا اومده بودم چيزي لازم نداريد بيارم ؟؟؟ _نه مريم خانم... اصلا لازم نيست شما بيان .... _اقا جاويد راجع به اين موضوع اجازه بديد خودم تصميم بگيرم ... _باشه هرجوري که شماراحتيد ...من منتظرم خداحافظ ... بهش برخورد ....به جهنم من تاداريوشو با چشمهايِ خودم نميديدم اروم نميشدم پاورچين پاورچين رفتم سمت اشپرخونه نازنين بيچاره تازه ظرفا رو شسته بود گذاشتم اب جوش بياد ويه ظرف از الويه ءشب ويه فلاسکه چايي ودوتاليوان و خلاصه يه ساکه کوچيکه دستي جمع و جور کردم ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد ==================== ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد _کجاداري باروبنديل ميبندي ؟؟ _ببخشيد بيدارت کردم ... _نه بيداربودم... نازي بيچاره بيهوش ....من داشتم کتاب ميخوندم ابرو بالا انداخت و گفت _خوب منتظرم ...کجا داري ميري ؟؟؟ چشمام و به کتري دوختم که هنوز بخاراهاي اب ازش بلند ميشد _دارم ميرم بيمارستان .. _بيمارستان براي چي؟؟ کي تو بيمارستان بستريه ؟؟ تو يه لحظه تصميم گرفتم حقيقت و بگم هيچي مثل راستگويي نيست تا کي ميخواستم از ش مخفي کنم _داريوش ... چشماش گشاد شد _احتمالا داريوش ،،،رفيقِ نامرده منو که نميگي ؟؟ هان مريم ؟؟؟منظورت داداشِ دنيا که نيست ... _چرا منظورم همونه ...کسي که منو يه سالِ تموم دزديد ....خودشه اخماشو تو هم کردوگارد گرفت _گيرم که داريوش بيمارستانه ...به تو چه؟؟ تو چه کارشي؟؟ سر پيازي يا ته پياز؟؟ سينمو دادم جلو وبا شهامتي که ازم بعيد بود گفتم _همه کس من داريوش ِ....دوستش دارم ....چهارساله که دوستش دارم اونم منو دوست داره ولي نه چهار سال ....يه عمره که دوستم داره حالام تصادف کرده ..... ظهري خبرشو به جاويد دادن ولی تا حالام نميدونستم کدوم بيمارستانه .... الان با جاويد حرف زدم گفته بيمارستان پارسِ مندیگه بايد برم ديرم شده ) خواستم راه بيفتم که راهمو سد کرد _چرا تا حالابهم نگفتي ؟؟؟چرا بهم دروغ گفتي؟؟؟ اون موقع که ميگفتم بينتون رابطه ای هست ...قسم خوردي که پاکي.... قسم خوردي که که بهت دست نزده ولي حالا.... صداش هر لحظه اوج میگرفت _دروغ گفتي بهم ...تو تموم اين سالها دروغ گفتي ومثلِ يه هرزه ءخيابوني دنبالِ اون بي شرف له له زدي سيلي من تو صورتش خوابيد _اينجا چه خبره .... _برو تو نازنين ....يه مسئله ءخونوادگيه ... نازنين با چشمايي که نگراني از توشون مي باريد بين منو محمد حيرون بود فرياد محمد من و نازي رو پروند _گفتم برو تو اطاق و درم ببند... درپشت سرنازي بسته شد محمد پوزخندی زدو گفت _هه ...حالاميفهمم تموم اون بيقراري هاو شب زنده داري ها به خاطرفاسقِ از دست رفتهءخانومِ) _بسه محمد ...بسه.... بفهم ...تو داری به من ميگي هرزه .... يه باره ديگم اينو گفتي... يادته... اون بارم زدم تو گوشت.. یادته .... ولي ادم نميشي با انگشتم به سرم اشاره کردم وبا نفرت گفتم _فکرت خرابه ... فکرت منحرفِ..... تومنو يه خيابوني ميدوني ....منو نميشناسي که اين حرف وداري بهم ميزني .... خجالت نميکشي همچين حرفي رو به دهنت مي ياري ؟؟؟ فکرميکني نميتونستم به جايِ تمام اون شب زنده داري ها باهاش برم ؟؟؟ فکر ميکني ازم نخواست باهاش باشم؟؟؟ چرا خواست ....خواست ولی من.... به سینم زدم وادامه دادم _منِ خر قد بازي دراوردم بهش گفتم نه.... که اي کاش نميگفتم بعد از رفتنش فهميدم چقدر دوسش دارم بعد اينکه رفت ديدم هيچ کسِ ديگه اي رو مثل داريوش نميخوام هيچ کسِ ديگه اي مثل داريوش بهم امنيت وارامش نمیداد هيچ مرده ديگه اي میشنوی هیچ مرده دیگه ای ..... قسمت چهارم تصادف _چهارسالِ که قلبم مرده حالام که بعد از اين همه وقت برگشته.... اون منو نمي خواد بغضم ترکيد _ منو نميخواد ....ديگه منو نميخواد ... حتي تو رومم نگاه نميکنه ) تکيه مو دادم وسرم و گذاشتم رو دیوار سرد _باورت ميشه؟؟ کسي که يه روزي جلوي پاهام زانوزدو اعتراف کرد که بدون من نميتونه زندگي کنه ....که منو هميشه ميخواسته حالا اصلا تو رومم نگاه نميکنه محمد تو ميدوني عشق چيه.... ميدوني که کسي که دوستش داري ازت روبرگردونه چقدر براي ادم سخته من دارم له ميشم ...تموم ميشم ... ولي حتي حاضر نيست نگاهشو به من بدوزه ...) اشکام که اروم تر شده بود دوباره جاري شد زمزمه کردم _ميگه ميخواد ازدواج کنه ...ميبيني محمد دستامو نشونش دادم وگفتم دستم خالي شده از عشقش بزار اين لحظه هاي اخرم کنارش باشم نذار حسرت اينو بخورم که اي کاش رفته بودم بزار برم محمد....بزار برم تو بگي نرو ....نميرم ولي بفهم ....دلم اونجاست..... از ظهر تا الان يه لحظه اسايش نداشتم بايد ببينمش تااروم شم) صدايِ هق هقم سکوتِ شبونه روشکست محمد زل زده بود به فرش اشپزخونه وهيچي نميگفت صدای باز شدن دراومد _محمد... بزار بره ....اگه نزاري تاعمر داري خودتو به خاطر اينکه جلوي خواهرتو گرفتي سرزنش ميکني... تونميتوني جلوي قلب کسي رو بگيري شايد قسمتش داريوشِ....بزار بره ) به سمت من اومد واشکاموپاک کرد _ بسه مريم جان.... خودتو هلاک کردي ساک وبه دستم داد وگفت _برو... من از طرف خودم و محمد ميگم ....کسي جلويِ تو رو نميگيره نگام به محمد بود... سرشو بالا اورد تو چشماي سياهش قطره هاي اشک موج ميزد ميديدم که ته نگاهش راضي نيست ولي لبهاش چيزه ديگه اي گفت _ بزار خودم ميبرمت به سمت اطاقش رفت لبخند روي لبِ من ونازي اومد _اي شيطون ....ميدونستم خانوم دلش يه جايي گيره... اشکامو باپشت دست پاک کردم ولبخندم پررنگ ترشد محمد سوييچوبرداشت وساک و از دستم گرفت راه افتاد ومنم دنبالش مثل اين جوجه زرداي تازه سراز تخم دراورده راهي شدم خيابونا خلوت بود وهراز گاهي سکوت شبانه باصداي ويراژِ ماشين يا موتور ميشکست نه من ميخواستم حرفي بزنم نه محمد ....... قسمت پنجم تصادف دم اورژانس وايستاد وگفت _ميخواي شب بموني؟؟ نگاه ملتمسی بهش کردم و گفتم _اجازه بده..... خواهش ميکنم ..... _فکر ميکني اگه اجازه هم ندم نميري؟؟ بر و آبجي کوچيکِ.... امان از اين دل رئوف من که طاقت اون چشماي ملتمسو نداره _مرسي داداش... نوکرتم به خدا ... گونش و بوسيدم وبا سرعت رفتم تو خداروشکر بيمارستان خصوصي بود وکاري به کارِ کسي نداشتن پرسون پرسون رفتم بالا ولی اجازه ندادن برم تو زنگ زدم به جاوید وگفتم اومدم بیمارستان خلوت بودو یه نظافتچی داشت طی میکشید _.سلام _سلام _ فکر نميکردم بيايد.... زنگ ميزديد بيام دنبالتون خسته بود ولي طعنه تو صداش داد ميزد _محمد منو اورد _محمد؟؟؟ از چشماش تعجب مي باريد _بهش گفتيد؟؟ با سرتائید کردم _داريوش چه طوره؟؟ _ يه دوساعتي هست از ريکاوري اوردنش ...خداروشکرحالش بهتره _ميتونم ببينمش .... خوابيده بزاريد بيدار بشه.... بعد ساکو دستش دادم وگفتم _يکم الويه وچائيِ .....فکر کنم چيزي نخورده باشيد من پائين منتظر ميمونم تا اجازه بدن ببینمش _ولي اخه .... _اقا جاويد من اينجوري راحتترم... شما بفرمائيد _ولي اخه اينجوري که نميشه ... _خواهش ميکنم اقا جاويد... باشما که تعارف ندارم باشه پس من میرم کاری داشتید زنگ بزنید .... رفتم سمت دستشويي ووضو گرفتم نمازمو که از اول شب مونده بود وبه همراه چند رکعت براي سلامتي داريوش خوندم قران دست گرفتم وشفايِ همهءمريضا رو از خداخواستم تاصبح چيزي نمونده بود همونجا شروع کردم به چرت زدن ولي مگه خوابم ميبرد ... مدام کابوس ميديدم که داريوش مرده ومن رفتم سرخاکش چه شب بلندي بود ......صبح نداشت قسمت ششم تصادف چشمامو با نور خورشيد باز کردم سالن شلوغ شده بود وهرکسی یه جایی میرفت بلند شدم وبا بدني خرد وخمير راهي اطاقِ داريوش شدم جاويد وازدور تشخيص دادم ....داشت با دکتر حرف ميزد _کي مرخصِ اقاي دکتر ؟؟ _فردا مرخصِ.... جواب سي تي اسکن واِم آر اي چيزي رو نشون نميده ميتونيد فردا ببريدش صبرکردم تا حرفا ي جاويد تموم شه جاويدکه برگشت ومنو ديد رنگ و روش پريد انگار که يادش رفته بود منم هستم _صبحتون بخير اقا جاويد .. صبحِ شمام به خير ...شما اينجائيد ؟؟فکر کردم رفتيد ....کلِ بيمارستان ودنبالتون گشتم _تو نمازخونه بودم ...حالش چه طوره ؟؟به هو ش اومده؟؟ _بله خيلي وقته... _اجازه ميدن ببينمش... نگاهش يه رنگي شد... مثل شرمندگي.. افسوس... ناراحتي نميدونم ....هر چي بود خوشايند نبود _ مريم خانم شرمنده به خدا ... _دشمنتون شرمنده باشه ...چي شده؟؟ داريوش..... مِن مِن ميکرد _چي شده اقا جاويد؟؟؟حالش خوبه ؟؟نکنه اوضاع خرابترازاوني هست که گفتيد؟؟اطاقش کدومه ؟؟باید ببینمش.... جاويد جلومو گرفت _نه مريم خانم ... _آخه چي شده؟؟؟ من که جون به لب شدم _راستش... راستش ...داريوش نميخواد شما رو ببينه ازبالاتا سرانگشتاي پام گرگرفت احساس کردم از سرم دود بلند شد وبعدم يه عرق ِسرد تمومِ تنم وگرفت عينِ جملش وبا بهت تکرار کردم _منو نميخواد ببينه؟؟ _نميدونم چي بگم... از ديشب دارم باهاش حرف ميزنم... ولي انقدر کلافه شد که داشت منم بيرون ميکرد ديشبم کلِ بيمارستان و گشتم که بگم نمونيد ولي پيداتون نکردم... شرمندم مريم خانم حال نداره ومریض ....نميتونم باهاش بحث کنم سرمو بلند کردم نفسهاي عميق ميکشيدم تا اروم شم _فقط بگيد حالش خوبه ؟؟ خوبه ...با دکترش حرف زدم مشکل نداره.. يه گچِ دستشه که اونم يه ماه ديگه باز ميکنن چشمام ميسوخت با نوک انگشت چشمامو ماليدم اين ديگه خارج از حد تصورم بود فکرنميکردم منو.... کسي رو که شبونه خودمو به بيمارستان رسوندم نخواد ببينه يعني تا اين حدسنگ دل شده؟؟ يعني تا اين حد ازم متنفره ؟؟ لعنت به من ودلِ من _مريم خانم ... حالتون خوبه؟؟ ببخشيدشرمندم .... يه لبخند بي رمق زدم _چراشما شرمنده باشيد ؟؟ برگشتم وگفتم _ من ميرم سرکار.... شما پيشش باشيد کاري بود بهم بگيد _مريم خانم ؟؟ دستمو جلوش گرفتم وگفتم _هيچي نگيد اقا جاويد ....هیچی ...اين حرفو هيچ جوري نميشه درستش کرد _ولي اخه ... _همينِ... بيشتر از اين از داريوش نميشه توقع داشت .مواظبش باشيد خداحافظ راه افتادم صدای جاویدو میشنیدم ولی حتی یه لحظه هم واینستادم و باپاهايي بي رمق راهي شرکت شدم +++++++++++++++++++++ قسمت هفتم تصادف چقدر خوب بود ميتونستم برم سرکار اگه نميرفتم تو خونه ازفکر وخيال ديوونه ميشدم تمام مسيروبه خودم ارامش دادم تو نبايد گريه کني .....نبايد گريه کنم امروز نه ..........ديگه گريه نميکنم... داريوش لياقت اين اشکارو نداره ... مدام چشمهاي سوزان مو مي فشردم تا از سوزش بيفته ولي قطره هاي درشت اشک سرکش تر ازاون بود که بتونم کنترلشون کنم نه مريم ....بفهم.... الان نه ........به يه چيزه ديگه فکر کن آهامحمد....... بايد به محمد زنگ بزنم گوشيم و دراوردم ...ساعت هفتِ صبح بود تابرسم به شرکت يه زنگ به نازي زدم وگفتم يه سرِ دارم ميرم سرِ کار بيچاره هيچي نپرسيد... انگار حالِ خرابم از صدايِ داغونم مشخص بود به شرکت رسيدم .....ساعت هفت ونيم بود خداروشکر در باز بود وگرنه نميدونستم با اين اوضاع قاراش ميش ميتونستم اين يکي روتحمل کنم يا نه صداي استکان وليوان وبوي خوش چايي همه جا پيچيده بود يه نفس عميق کشيدم الان فقط يه ليوان چايي کمرنگ ميتونه حالم و خوب کنه فقط يه ليوان چايي داغ که بخاراي اب از روش بلند شه _سلام مش سليمون _سلام خانم اميني ....سحر خيز شدي دخترم؟؟؟ _مشکلات مش سليمون ...مگه مشکلات ميزاره ادم استراحت داشته باشه نشستم پشتِ ميزو سرمو تو دستام گرفتم داريوش خُردم کرده بود تا حالا هر چي ديده بودم با خودم ميگفتم به خاطر اينه که رهاش کردم ولي الان ....من که با تموم وجود داشتم جبران ميکردم ..... پس واقعا اين کارا براي چي بود؟؟ شايد واقعا داشت ازدواج ميکرد ونميخواست دوباره درگير من شه؟؟ شايد فکر ميکرد اين يه نوع خيانت به کسي که دوستش داره باشه ؟؟ يعني اون کسي که داريوش دوستش داره چه شکليه؟؟ تا حالا جرات فکر کردن به اين سوال و نداشتم ولي حالا...... بايد با خودم روراست باشم من با خته بودم واين کارا چيزي از اين باختم و کم نميکرد يعني اوني که دوست داره ايرانيه.... امريکائيه .... اصلا بوره يا تيرست ؟؟ خوشگله ؟؟حتما خوشگله که منو ول کرده ورفته سراغش.. خوش به حالش .... الان داريوش داره بهش فکر ميکنه وبه خاطر اينکه بهش خيانت نکنه تو روي منم نگاه نميکنه حتما چند وقتِ ديگه هم با هم ازدواج ميکنن دوباره چشمام سوخت ااااااااااه بسه ديگه مريم ...امروز نه.... بفهم الاغ اينجا محل ِکارِ ....نبايد توش زر زر گريه کني چشمامو با پشت دست ماليدم _چي شده دخترم ؟؟حالت خوش نيست ؟؟ سرمو بلند کردم وبه صورت پر چين وچروک مش سليمون که يه دنيا ارامش تو وجودش بود لبخند زدم _نه مش سليمون... حالم خوش نيست دلم شکسته ...ناجور شکسته صورتشو غم پوشوند _خدا نکنه دلت بشکنه... توکل کن به خدا خودش هر جور صلاح بدونه درستش ميکنه ليوان ِکم رنگ چايي رو گذاشت جلوم وگفت _ اينم يه چايي لبريز ِلب دوز ِقند پهلو خدمت خانم اميني خودم _مرسي مش سليمون _غصه نخور دخترم خدا بزرگه هميشه يادت باشه اين نيز بگذرد ... يه جرقه تو ذهنم خورد يه نفرِديگه هم همينو بهم گفته بود اون روز تو ماشين.... موقع برگشتن ازخونهءداريوش ،....اون روز هم اون راننده تاکسي اين وگفت کاش اون موقع خريت نميکردم وبعد از اعترافش قبول ميکردم که دوستم داره کاش اين همه سال خودمو زجر نميدادم والان کناره داريوش بودم قسمت هشتم تصادف دستامو دور ليوان حلقه کردم پوست دستم از تاثيره حرارت داغ شد ولي نه اونقدر که دستموپس بکشم بايد يه کاري کنم اين جوري با فکر وخيال ديوونه ميشم تو يه تصميم اني پاشدم خوب حالاچي کار کنم؟؟ بايد يه کاري انجام بدم؟؟ بايد خودموو مشغول کنم... چي کار... چيکار... اول برم سراغِ قراراي امروز بعدم پرونده ها تمامِ طول روزو يه تميز کاري اساسي کرد م و از خودم کار کشيدم جاويد دوبار تماس گرفت ديگه حتي از داريوشم نپرسيدم جاويدم چيزي نگفت تمام طول روز مشغول بودم ازسروکله زدن با مراجعه کننده ها تا جابه جايي ميزو صندليم و تميز کردن اطاق و خلاصه هر چيزي که فکرشو کنيد ولي تموم مدت فکرم پيشِ داريوش بود واينده اي که ازدست رفته بود به دخترِ زندگيِ داريوش غبطه ميخوردم حقِ من بود که درکنارش باشم وحالا من اينجام تنهاي تنها و داريوش منو رها کرده وحتي نميخواد تو اين شرايط در کنارش باشم تمام طول روز خودمو سرگرم کردم تا اشکاي جمع شده پشت پلکام ونگه دارم وقتي برگشتم خونه عين جنازه بودم اونقدر ازخودم کار کشيده بودم که تموم استخونام له شده بود بعداز اينکه شام و درسکوت خوردم وکمک نازنين کردم نگاههاي کنجکاو محمد ونازنين ونديد گرفتم وشب بخير گفتم ورفتم تو سلولِ خودم ديگه نتونستم اين سکوتو ادامه بدم تمام حجم غم وغصه هام به قلبم هجوم اورد تا شدم از درد وطبق معمول هميشه اشکام جاري شد داريوش تيشه برداشته بود وداشت منو ازريشه جداميکرد ديگه خودم نبودم شده بودم يه ادم شکست خورده که تو زندگي چيزي براش ارزش نداره ضربه اي که خوردم اونقدر شديد بود که توروزاي بعدي ازمن يه مرده ساخت هرروز بيشتر تو خودم حل مي شدم مثل يه ادم کوکي ميرفتم ومياومدم ديگه برام مهم نبود داريوش کيه... جاويد ميبينتش يانه اصلا اينحاست يا رفته پيشِ کسي که دوستش داره ؟؟ ديگه برام مهم نبود غذام نصف شده بود وهمين جوري وزن کم ميکردم يه وقتايي روزا رو گم ميکردم ووقتي چشمام رو باز ميکردم فکر وذهنم ميرفت تو گذشته گذشته اي که همهءزندگيمو خاکستر کرد يه ماه گذشت اونقدر لاغرو نحيف شده بودم که صداي محمد ونازي هم دراومده بود تقصيري نداشتم ميلي به زندگي تو من وجودنداشت که بخوام چيزي بخورم تمام زندگيم شده بود کاروکارو کار حالا ميفهميديم چرا داريوش معتاد کارش بود ... کسي که درد داره ميره سراغ چيزي که هواسشو پرت کنه کارمو دوست داشتم حداقلش فکرمو منحرف ميکرد اومد ورفت مردم... شکلاي مختلف صورتشون ... همه وهمه چشمامو پر ميکرد وباعث ميشد تصوير داريوش ازجلوي چشمام پر بکشه نگاه جاويد عوض شده بود انگار ميدونست دردم چيه انگاربرام افسوس ميخورد که چرا دارم بازندگيم بازي ميکنم ولي دستِ من نبود داشتم ازتو متلاشي ميشدم و ديگه دليلي نميديدم تا بخوام به اين بازي احمقانه ادامه بدم
برای خواندن همه قسمت های رمان دنیا پس از دنیا کلیک کنید