.ديگه از در زدم بيرون ... زير لب فحش ميدادم وهرچي که به دهنم مي يومد ميگفتم شايد سبک بشم ولي نه دلم سنگين تر ازاين حرفا بود ........ مرتيکهءنفهم کم ازم بيگاري کشيد ...کم واسم قلدري دراورد.... حالا واسه ءمن يه نقشه ءتازه کشيده نفهم کثافت بيشعور يه دربست گرفتم وراهي خونه شدم

 


 

فصل هفدهم (روزهاي سياه) يه دربست گرفتم وراهي خونه شدم اشکام تمام نشدني بود دوستش داشتم ولي براي خودم....هيچ وقتِ... هيچ وقت... فکرشم نميکردم که درکنارش باشم کاشي اينارونميگفت ...شوخي يا جدي...راست يا دروغ...فرقي نميکرد نميخواستم.... نميتونستم باور کنم عاشقم بوده هيچي تو اين مدت بين ما نبود حتي کوچکترين اشاره اي نبود هيچي هيچي منو چي فرض کرده؟؟ احمق ؟؟ بچه ؟ ساده ؟ چي اخه ؟ ازخودم بدم مي اومد يعني اونقدر گاگول بودم که خواسته مثلا بااين حرفا خامم کنه ؟ راننده تاکسي چپ چپ نگام ميکرد وزل زده بود به من تو اين هاگير واگير فقط يه راننده تاکسي فضول ميتونست اعصابمو خط خطی کنه زل زدم بهش و دنودونام و سائيدم و غريدم _چيه تا حالا ادم نديدي که گريه کنه ؟شايدم مرفه بي درد که ميگن شمايي که تا حالا گريه نکردي.. راتو برو وسرت به کارخودت باشه ابروهاش رفت تو هم وشاکي شد اساسی زد رو ترمز _پياده شو خانم ...من اصلا سمت اونور نميرم مثل اينکه دنبال شَرميگردي ازخدا خواسته پياده شدم ودروبهم کوبيدم.. فحش داد يانداد ونشنيدم ...حتي يه دوزاري هم ندادم به جهنم ........مرتيکهءهيز، خجالتم از اون موي سفيدش نميکشه ماشين پشت ماشين بود که بوق ميزدو من باچشمايي که همه جا رو خيس ميديد دنبال يه تاکسي خالي ميگشتم اوفففففففففف انگارکه همه مرداي عالم منتظرن يکي ازما خانما چشماش اشکي بشه زود خودشونو مثل اس او اس برسونن سر صحنه ومرحم دل شکستهءخانم بشن از دست ذات اين مردا(باعرض پوزش ازخواننده هاي مرد داستان) پيدا کردم ....بعدي يه پيرمرد ديگه بود که برخلاف قبلي ارمش از سروروي خودش و ماشينش ميباريدو صدای داریوش ادمو اروم میکرد سهم من از تو چه بوده غيرازار توييکه دنيابرات شده يه بازار من توروبه چشم ياري ديده بودم تومنو اما به چشم يه خريدار اشکاي خشک شدم دوباره راه بازکرد خيلي خوش بودم حالا اين اهنگ داريوشم قشنگ زده بود تو حالِ ما انگار که منو ميبينه وداره براي من ميخونه راننده تاکسي که خدا سايشو رو سرزن وبچش نگه داره .. بدون اينکه نگاهي به من بندازه ضبط قديميشو بلندتر کردو چشماشو دوخت به پيچ جاده تواين دنياي بيحاصل بودن باهمه شکستگيهاي دل من باهمه تلخي قصهءتو ومن من که حيفم مياد از گلايه کردن تا خود خونه يه سرگريه کردم وخودمو ازاردادم ... که چرا داريوش بايد يه همچين حرفي بهم بزنه؟؟ من بازيچش نبودم من عروسک کوکيش نبودم من ادم بودم احساس داشتم شعور داشتم چطور تونست ...واقعا چطور تونست اين بلا رو به سرم بياره ؟ رسيدم خونه................ پيرمرد راننده تاکسي حتي يه ريالم ازم نگرفت به چشمام نگاهي انداخت وگفت _ دخترجون هميشه يادت باشه اين نيز بگذرد برو به امان خدا همون جور مات به اسفالت خيابون خيره شده بودم وحرف اون مردوازنظر ميگذروندم ... ================================== قسمت دوم روزهای سیاه درحياطو باز کردم ويه سره رفتم تو اطاقم حوصلهءهيچي رونداشتم حتي شامم درست نکردم به جهنم ..يه شبم محمد حاضري بخوره ...قران خدا غلط نميشه که البته اگه مثل ديشب نره سراغ يللي تللي مدام خودموسرزنش ميکردم واطاقمو متر ميکردم فحش ميدادم........ اروم نميدشم.... نه کاش دوتا چک ديگه هم زده بودم تا الان اين جوري مثل اسفندِ رواتيش بالا پائين نميپريدم اي تف توروت داريوش من که داشتم زندگيمو ميکردم اين به قول خودت اعترافت ديگه چي بود ؟ يه بخش کوچيک ازذهنم فرياد ميزد دادوقال ميکرد همه جارو بهم ميريخت که اگه حقيقتو بگه چي ؟..........اگه واقعا دوستت داشته باشه؟ ولي بخش عظيمي از ذهنم نفي ميکرد همه چيرو نفي ميکرد عشق داريوشو محبتش همه ءوجود داريوشو داريوش ،داريوش، چه اصراري داشتي که اسايشمو دوباره بگير ي ؟ چه هيزم تري بهت فروخته بودم که ميخواستي سرمو راحت رو بالش نزارم ؟ ++++++++++++ محمد شب اومد ولي چه اومدني... ساعت نزديک سهءنصفه شب بو د ازهمون اول قيافش دادميزد که مستِ مسته _اين چه وضعيه؟ تو که اهل اينکارا نبودي محمد خودشو انداخت ورومبل وناليد _چيه ؟؟بده رفتم عشقو حال _اخه تو خجالت نميکشي ؟؟مثلا داداش بزرگه ءمني _چه داداشي؟ هان ؟چه داداشي که دوزار ازش حساب نميبري ....رفتي تو جبههءدشمن بعد ميگي داداش بزرگتم صداش ملايم ملايم تر ميشد انگارکه داشت خوابش ميبرد اي خدا من چه گناهي کردم به درگاهت که اين وضع وحالم باشه اون از داريوش که شنبه به شنبه بايد جنازشو از پشت در اطا ق جمع ميکردم اينم از داداشم که مستِ مست اومده خونه بلندش کردم ولباساشوبه زور دراوردم وخوابوندمش آبرويي ديگه برامون تو محل نمونده بود همه به چشم يه خونوادهءلااوبالي نگاهمون ميکردن بارها خودم شنيدم که ميگفتن دخترو پسره معلوم نيست چه جوري زندگيشونو ميگذرونن حاضر بودم قسم بخورم که اگه پدر مادر مارو نديده بودن ميگفتن اصلا ما مشروع نيستيم روزها ميگذشت وبه اين واقعيت پي ميبردم که زندگي تو اون محل هر روزو هر روز سخت تر ميشه و گذشته اي که باداريوش داشتم مثل يه بختک روزندگيمون سنگيني ميکنه محمد باهام حرف نميزد و سرسنگين بود خداروشکر بعد اون شب ديگه سراغ اين جور برنامه ها نرفت وفکرمو کمي اروم کرده بود روزها ميگذشت ومن بيشتر توروزمرگي زندگي غرق ميشدم و احساس ميکردم که هرروز حفرهءخالي قلبم سياه تر وسياه تر ميشه با اعتراف داريوش زندگيم عوض شده بود يه وقتايي اونقدر دلتنگ اغوشش ميشدم که شبونه تو خونه راه ميافتادم و سر باغچه ءکوچيکه خونه ميشستم وتا صبح زل ميزدم به گلهاي زيباي باغچه که از روبيکاري کاشته بودم يه روزايي هم از رنجهاو شکنجه هاي قديم ميشکستم وگريه هام خونه رو پرميکرد تو اين جور وقتا محمد تنها کسي بود که ارومم ميکرد بغلم ميکرد وبا من اه ميکشيد وخودشو سرزنش ميکرد ميدونست يه چيزي اين وسط هست که بهش نگفتم ولي نمي پرسيد ذاتش فضولي نبود نه از جاويد ديگه خبري بود ...نه از داريوش يه وقتهايي ميخواستم برم سراغش قلبم از تنهايي و بي کسیش ميسوخت پا ميشدم ومانتومو تنم ميکردم ولي بازهم گذشته با تما م قوا منو ميکوبيد وپاهام سست ميشد +++++++++++++++++++++++++ شيش ماه بود که داريوشو نديده بودم ازاون روز که اعتراف کرده بود ،نديده بودمش برام سخت بود ...يه قسمت از وجودم عشق داريوشو باور کرده بود و ميخواستم يه بار ديگه هم شده خواسته شو تکرار کنه ولي قسمت اعظم وجودم اين عشق ونهي ميکردو منو از داريوش دورتروردورتر ميکرد نميتونستم ..........کسي که به اين راحتي با به قول خودش عشقش برخورد ميکرد ورنجش ميداد به درد من نميخورد نميخواستمش... دلم بدجور شکسته بود کاش نميگفت که هميشه دوستم داشته... کاش ميگفت بعد از رفتنم عاشقم شده... ولي اينجوري؟ با اين روش؟ نه نميتونستم قبول کنم اون منو دوست داشته وشکنجم ميداد؟؟ ديد دارم زجر ميکشم ولي بازم ازارم داد ؟؟ يک سال تموم منو از محمد جدا کرد اين عشق نبود علاقه نبود خواستن هم نبود بيماري بود نمیتو نستم با يه ادم بيمار سر کنم کسي که حتي يه درصد هم به فکر من نبود تو تمام اون مدت من براش مهم نبودم فکرم....... روحم........ براش مهم نبود مهم جسمم بود که تو قفسش زنداني بود وراه به حايي نداشت داریوش بيماربود بعد از رهایی از قفسش تازه معني راحتي واسايش و آزادگي رو درک مييکردم تازه فهميده بودم که ميتونم بدون ترس ولرز ازخونه خارج بشم و نخوا م به کسي جواب پس بدم ميتونستم باجنس مذکرصحبت کنم و نترسم از اينکه ممکنه کسي منو ببينه.... ذهن داريوش ذهن يه ادم بيمار بود اين ادم هيچ وقت نميتونست تکيه گاه خوبي براي من وبچه ها ي من باشه ترم جديد دانشگاهو با کلي پله پائين بالاکردن ورفتو اومدن شروع کردم و دعا کردم هيچ چيز ديگه اي مانع ادامه تحصيلم نشه ===================================== فصل هيجدهم (برادر عظيمي) از همون روزاي اول که دوباره پامو تو دانشگاه گذاشتم امير عظيمي مثل يه سايه همه جا دنبالم بود ميپرسي امیر عظیمی دیگه کيه ؟ بزار برات بگم .... امير عظيمي چهارسال از ما بزرگتر بود ولي تودانشگاه هم کلاس بوديم دوسالي ر و سربازي رفته بودو دوسالم به خاطرمريضي مادرش درس و عقب انداخته بود پسر محجوب وسربه زيري بود ازاونايي که وقتي باهاشون حرف ميزني سرش پائين بود ومعذب نبودي که داره بااسکنر هيکلت و از بالا تا پائين ديد ميزنه باهاش واقعا راحت بودم ازاون پسراي نيک روزگار بود که تو هر کارخيري دست داشت وبه همه ميرسيد هرکارخيري بود اولين قدمو امير عظيمي برميداشت پسرا بهش ميگفتن براد ر عظيمي نه اينکه ريش بلند کنه ودکمهءبالاي يقشو تا ته ببنده ومدام تسبيح بچرخونه ....نه .... اصلا تو اين فازا نبود ولي چون همه جا تو کارخير شرکت داشت پسرادستش مي انداختن مخصوصا که باهمهءدختراخوب ومودب برخوردميکردو به نحوي محبوب دختراهم محسوب میشد من که برگشتم، امير عظيمي دوترم بالاتر بود ولي ازهمون وقتي که منو ديد وبا چشماي براقش بهم زل زد فهميدم يه چيزي اين وسط درست نيست ..... اخه اصلا پيش خانما سرشو بلند نميکرد چه برسه تو صورت کسي زل بزنه نگاهش يه جوري بود ........براق وخيره مثل نگاه يه گربه بعد اون بود که هميشه ميديدمش بوفه...... حياط ........راه برگشت...... تعجب کرده بودم...... اخه چه خبر شده ؟ باخودم فکر کردم شايد اشتباه کردم اصلا امير عظيمي رو چه به اين کارا...که دنبال دختر مردم بيفته اصلا توخط اين حرفا نبود و بهش نميخورد اينکاره باشه ولي حس شيشم زنونم يه چيز ديگه ميگفت اين همه برخورد عادي نبود شاخکهام تکون ميخوردو پالسهاي مختلفي ميفرستاد چرا همه جا مثل سايه بامنه؟ چرا ديگه موقع حرف زدن سرشو پائين نمياندازه؟ چرا وقتي تو حياط دانشگام چشماش مثل عقاب منو رصد ميکنه ؟؟ ومتاسفانه اونقدر اين کارو تابلو انجام ميداد که هر ننه قمري اينو ميفهميد يه وقتهايي بيخيال ميشدم ولي يه وقتهايي تا مرزجنون ميرفتم يه چيزي بهم ميگفت که درگيرم شده ومن اصلا اينو نميخواستم تا اينکه يه روز ........... قسمت دوم (برادر عظیمی ) يه روز بود مثل روزاي چهارشنبهءقبلي کلاسم تازه تموم شده بود وداشتم سلانه سلانه وباحوصله از افتاب زيباي زمستوني لذت ميبردم ونفس تازه ميکردم مثل هميشه تکرار بودوتکرار روزاي چهارشنبهءقبلي تو خودم بودم که يکي صدام کرد _خانم اميني..... خانم اميني......... برگشتم ........امير عظيمي بود خيلي وقت بود که منتظرش بودم تا قدم جلو بزاره با اون رفتار تابلوش هرلحظه منتظرش بودم صبر کردم تابرسه......... نفس نفس ميزد _سلام خانم اميني لبخندي به قيافهءسرخش که هميشه ارام بخش بودزدم _سلام ازماست احوال شما ؟؟؟؟ _ممنون خوب هستيد ؟ _به مرحمت شما..... اين پا واون پا کرد دِجون بکن... بگو ديگه نگاشو دوخت به کفشامو گفت _خانم اميني ميشه وقتتونو بگيرم ؟يه عرض واجب داشتم که بايد خدمتتون بگم واي اين لفظ قلم حرف زدنش منو کشته _بفرمائيد گوش ميدم _خوب... خوب ...اگه اجازه بديد بريم يه جايي که راحتتر بشه حرف زد _ولي اخه اقاي عظيمي ... _خواهش ميکنم ...خيلي وقته ميخوام باهاتون صحبت کنم التماس و خواهش از چشماش ميباريد _باشه فقط من بايد زودتر برم خونه _زیاد طول نمیکشه قول میدم اگه اجازه بديد من يه کافي شاپ اين نزديکيا ميشناسم بريم همون جا) ااااااااااه بابا کافي شاپ ديگه چيه؟ برادر امير من ميخوام برم خونهههه حوصلهءپيشنهادو جواب ردو هزارتاچيز ديگه رو ندارم ازيه طرفم تجربهءداريوش هميشه مثل یه کابوس همراهم بود نميخواستم ولي نگران بودم ودلم شور ميزد انگار ازنگاهم خوند خدايا چرا فکر من براي همه اينقدر واضحه؟ _به من اطمينان ندارين خانم اميني ؟؟ _نه نه اين چه حرفيه _پس بفرمائيد خواهش ميکنم به خودم اومدم اش کشک خاله بود تا کي ميخواستم فرارکنم ازش بالاخره که چي؟؟ بايد اين کارو تموم ميکردم يانه؟؟ به سمت جهتي که ميگفت راه افتادم اوه اوه برادر عظيمي ......چه جنتلمن واقا............ در ماشين وباز کرد ......... واي حالا اگه يکي مادو تا رو ببينه چي ؟؟ فردانميشه تو دانشگاه سربلند کرد پروپرو نشستم وسرموانداختم پائين تا کسي نديدتمون خداروشکر که ماشين جاي خلوتي پارک بود مثل اينکه اميرم نگران همين بود چون تا ماشينو روشن کرد پاشو گذاشت رو گاز ويوووووووووووووووهو بر وکه رفتيم کافي شاپ درمعيّت برادر عظيمي ============================= قسمت سوم برادر عظیمی چشمم بهش بود که حرف بزنه فنجون نسکافم روبه پايان بود وهنوزداشت شرورّو ميبافت ددجون بکن... شب شد بابا ....کار وزندگي دارم _اقاي عظيمي نميخوايد مطلب اصلي رو بگيد من ديرم شده _البته البته ميگم خدمتتون اما ....خوب .نميدونم چه طور بگم ؟ اوه هزار رنگ شد.... الهي............. پسر مردم الان سکته ميکنه ميمونه رو دستم معلوم بود که داره جون ميکنه حرف بزنه نگامو از روش برداشتم وبه گوشه ءميز که طرح يه گل لاله بود دوختم _هرجورکه راحتيد بفرمائيد. من بايد برم برادرم نگرانم ميشه _راستش ...راستش... انگار که تو يه لحظه تصميم گرفت خيال خودشو منو راحت کنه _خانم اميني.... من...من ...بهتون علاقه مندم حتي به انداره ءيه ابسيلون هم از جام تکون نخوردم چیز عچیبی نبود که ادمِ تابلو يه نفس عميق کشيد وادامه داد _من خيلي وقته دوستتون دارم يعني از همون روز اول که باهاتون هم کلاس بودم ولي خوب دير به اين نتيجه رسيدم وبعدم خوب ...خوب ... خانم ديبا فوت کرد وشما هم ناپديد شديد هیچ جوری هم نمیتونستم سراغتونوبگیرم اين دوترم خيلي اذيت شدم همش جاي خاليتون جلوي چشمم بود ) اااااااااااااووووووووه طرف يه دفعه اي چه بلبل شد _ميخواستم اگه اجازه بديد با خونواده براي امر خير مزاحمتون بشيم سرم همچنان پائين بود دستامو تو هم گره کردم و با يه نفس عميق شروع کردم _اقاي عظيمي در اينکه شما يه مرد اقا ومحجوب وعالي هستيد شکي نيست ومن احترام زيادي براي خودتون و شخصيتتون قائلم ولي متاسفانه جواب من به شما منفيه دليل نخوايد.... پرسشم نکنيد.... اين جواب اول واخر منه) يه نفس عميقِ ديگه _به خاطر نسکافه ممنون .....موفق باشيد کيفمو انداختم رو کولم و بدون نگاه ديگري از جا م پاشدم انگار که به خودش اومد _ولي.... بدون اينکه برگردم جواب دادم _خواهش ميکنم به نظرم احترام بذاريد وديگه راجع بهش صحبت نکنيد ازکافي شاپ زدم بيرون ته قلبم از اينکه همچين پسر خوبي روازدست دادم معذب بودم ولي وجدانم قبول نميکرد که تو زندگي پراز اشوبم راهش بدم درست بود که جسما يه دختر بود ولي روحم چي؟؟ هنوز شيريني اون بوسه ها برام تازگي داشت هنوز هم ياد اون روزهايي که داريوش تو اغوشش ميگرفتم منو گرم ميکرد ياد داريوش توي وجودم ريشه دوونده بود نه.... انصاف نبود..... امير عظيمي پسر محبوب و مهربون دانشگاه و وارد زندگي داغونم کنم حقش بود که يه دختر نجيب وخونواده دارو انتخاب کنه و يه زندگي ارومو از سر بگيره وجود من تو زندگيش فقط يه بار اضافه وسنگين بود قسمت چهارم برادر عظیمی ازفرداي اون روز کارمن درست وحسابي دراومد امير عظيمي ول کن معامله نبود چپ وراست جلوم سبز ميشد دست ورنميداشت.... هرروز يه کار جديد رو ميکرد.....يه مدل جديد جون به لبم کرده بود کاراش اونقدر تابلو بود که تقريبا همهءدانشگاه خبردارشده بودن انگشت نماي خاص وعام شده بوديم همه گوشه وکنايه ميزدن يه سري از دختراکه به خونم تشنه شده بودن وهرجا ميرفتم کلفت بارم ميکردن پسرارو که ديگه نميشد جمع کرد برام گل ميگرفت وبیرون دانشگاه بهم میداد نميگرفتم ميزاشت رو کيفم ميگرفتم و مينداختم سطل اشغال اووووووووووووفففففففففف فرداش با يه گل ديگه منتظرم بود هروزيه فرقهءجديد روميکرد متلکها کلافم کرده بود... از هر طرفي ميرفتم راه وبروم ميبست به خيال خودش ميخواست با محبت رامم کنه ذله ام کرده بود يه بار تنها گيرش اوردم وگفتم دارم ازدواج ميکنم وبهتره فکر منو از ذهنش بيرون کنه باورش نشد قسمم داد سکوت کر دم ...نمیشد ....قسم دروغ... عمرا به خاطر همچین چیزی قسم دروغ بخورم اصلا به اون چه بچه پررور ...ول نميکنه ...اااااااه همين جريان باعث شدکه اون چيزي که نبايد بشه شد دم عيد بود وباغچه رو تازه زيرورو کرده بوديم داشتم حياطو جارميکردم که زنگ وزدن فکر کردم محمده که امروز زود اومده _کيه _بازکنيد صداي يه زن غريبه بود چادرم و همين جوري يلخي انداختم سرمودروبازکردم دوتازن وپشت بندشون دوتا مرد که اصلا ديده نميشدن بايه دسته گل و يه جعبه شيريني وايستاده وبودن _بله بفرمائيد _سلام مريم جون ...خوبي خانم ؟ _مرسي همين جور مثل ادم نديده ها بهشون زل زده بودم اخه جعبهءشيريني ودسته ءگل يه معنا بيشترنداشت _مريم جان براي امر خير مزاحم شديم نميخواي تعارفمون کني؟ به خودم اومدم ....يعني ضايع بازي بيشتر از اين نديده بودم _بفرمائيد ...ببخشيد من حواسم نبود ....خوش امديد همون خانم مسنه که مهربوني از سروروش ميباريد اومد تو وگونه هامو بوسيد شديدددددددددد بوي مامانمو ميداد خانم بعديه که فتوکپي جوونتر خانم مسنه هم بود باهام روبوسي کرد ورفت تو اصلا به حال خودم نبودم يعني چي ؟؟؟؟اينا ديگه کين ؟؟؟؟؟ مطمئنا از محل نبودن...... چون مارو اصلا ادم نميديدن ابليس ميديدن که قصد کرديم محله رو فاسد کنيم وجوناشونو از راه بدر کنيم همه ازسر تا ته کوچه برامون گارد گرفته بودن که مبادادست از پا خطا کنيم يه جوري برخورد ميکردن انگار ما خونه ءفساد داريم ومدام داريم کارهاي زير زميني انجام ميديم پس اگه از محل نبودن اينا کي بودن؟؟؟؟ مرد ريش ومو سفيدي هم پشت سرشون وارد شد _سلام دخترجان.. الحق که تعريفي هستي اونقدر شيرين و مهربون بود اين مرد.... که لبم به يه لبخند قشنگ باز شد _لطف داريد شما بفرمائيد خواهش ميکنم چهره اش اونقدر نوراني ودلپذير بود که اگه منعم نميکردن دست مي انداختم گردنشو ماچش ميکردم سرکه برگردوندم......... هيواييييييييييييي برمن اخرسر پسرهء جلب کار خودشو کرد اخمام رفت تو هم و سري از روي تاسف تکون دادم اخه بشر من به تو چي بگم ؟ اين چه بساطيِ که راه انداختي ؟ حالا اين امرخيرو من چه جوري جمع کنم برادر عظيمي؟ اصلا بهش اهميت ندادم سرمو انداختم پائين واومدم تو ......   قسمت پنجم (برادر عظيمي ) شيريني ودستهءگل رو ميز رنگ ورو رفته ءوسط پذيرايي چشمک ميزد _ببخشيد تروخدا تنهاتون ميزارم ....برم چايي بريزم همون خانم فتوکپيِ برابر اصل دستمو گرفت ومنو بين خودش و مامانش نشوند _نميخواد خانم... بشين اومديم خودتو ببينيم _ اخه اين جوري که بده مامانِ بدون اينکه به حرف من اهميت بده گفت _ماشالله ماشالله مثل پنجهءافتاب ميمونه منو داره ميگه ؟؟؟من مثل پنجهءافتابم ؟؟؟؟افتاب کجا ومن کجا ههههههه شايدم بودم وتاحالا خودم خبرنداشم _خوب امير جان زودتر ميگفتي که مي اومديم برادر عظيمي همين جور شورو شور عرق ميريخت وچونشو پائين تر ميبرد خودشم فهميده بود کارش اشتباهه _چند سالته مريم جان _بيست ويک _خوب پس چهار سال از امیر من کوچیکتری مامانه يه جوري حرف ميزد که انگارمنو ازگوشهءخيابون پيداکرده وهمينجوري در خونمون و زده واومده خواستگاري اخه زن حسابي مگه ميشه قبلا خبرهارو ازشازده پسرت نگرفته باشي مامان هم اینقدر تابلو نوبره...عين مادر خدابيامرزم بود بي سياست..... ولي قربونش برم سرتا پا محبت زنگ وکه زدن انگار فرشتهءنجاتم اومده _ببخشيد من برم دروبازکنم محمد بايه بغل ميوه اومد تو _سلام داداش _سلام ...مهمون داريم سرمو انداختم پائين وگفتم ؛ _اره داداش ...خواستگار اومده ابروهاش پريد بالا _ خواستگار؟؟؟ کي هست ؟؟ _يکي از بچه هاي دانشگاست محمد اونقدر ذوق کرد که انگار لاتاريش برده.. تا به خودم بيام ميوه ها رو چپوند تو بغلم و صداي خوش وبشش بلند شد ااااااااااااااااااه از دست اين محمد نزاشت بگم بهش جوابم منفيه رفتم اشپزخونه وبايه سيني چايي برگشتم ميوه هارو هم شستم ومثل يه کدبانوي نمونه پذيرايي کردم بعدم سرمو انداختم پائين و کنار محمد نشستم پدرامير چنان خوش صحبت ومتين بود که ناخواسته ادم جذب حرفاش میشد ودوست داشتی مدام نگاهش کنی معلوم بود ديگه................. ازهمچين پدري همچين پسري بعيد نبود همهءنکته هاي قشنگ اخلاقي تو وجودشو به پسرش داده بود کاش باباي منم زنده بود اگه بود از هم صحبتي با پدر امير واقعا خوشحال ميشد چشم به دهن پدر امير دوخته بودم که گفت _خوب اين دختر وپسر که قبلا خودشون صحبتاشونو کردنو سنگاشونم واکردن بي اراده يه چشم غره به امير رفتم _ميمونه ما بزرگترا......با اجازه ءشما مااين جلسهء اول رو براي اشنايي گذاشتيم که هم همدیگه رو بشناسیم هم یه شناخت کلی روهم پیدا کنیم بالاخره صحبت یه عمر زندگی این دوتا جوونه ) بعد ازکلی توضیح وتفسیر واین ورو اون ور کردن قرار شد ما فکرا مونو کنیم وجوابو اخر هفته به مادر امیر بدیم کارد میزدی خونم درنمی یومد اصلا دلم نمیخواست کاربه این جا بکشه چشمم افتاد به امير که نگاش مثل يه خنجر تو قلبم فرو ميرفت از دستش شاکی بودم اساسی پسرهءجلب سرخود ورداشته ننه باباش واورده که چی بشه ؟ از یه طرف میخواستم تا جون دارم بزنمش از طرف دیگه هم دلم براش میسوخت به خدا امیر حيف بود ميدونستم بعداز شنيدن حقيقت ميشکنه ودلخور میشه صداي محمد مي اومد _بله بله حتما... من درخدمتتون هستم خيره الله خير هرچي خدا صلاح بدونه) تادم در مشايعت شون کرديم حتي موقع خداحافظي هم رومو از امير گرفتم نبايد اين کاروبامن ميکرد منو توي عمل انجام شده قرارداده بود که چي ؟؟ جواب بعله رو بگيره؟؟ اخه الاغ... مگه مرض دارم الکي بگم نه حتما يه چيزي هست ديگه ... به خيال خودش ميخواست قدم پیش بزاره که یه موقع مرغ از قفس نپره هههه ...فکرشو هم نمیکرد.. کسی منو ادم حساب نمیکنه که بخواد باهاش ازدواج کنم کی از یه دختر دست دوم خوشش می اومد که اون دومیش باشه احمق ....هیچ وقت فکر نمیکردم حرفمو جدی بگیره وبا خونوادش بیاد خواستگاری دیوونه.... پسرهءاستین سرخود اصلا جدای از همه چیز من وامیر بهم نمیخوردیم ....خونوادهءامیر مایه دار بودو ما یه خونوادهءضعیف که همیشهءخدا هشتمون گرو نهم بود چه طور میتونست منو به عنوان همسر خودش ببینه ؟؟ خجالت نمیکشید یکی مثل من که نه کس وکار درست وحسابی دارم ونه پشتوانهءمالی خوبی ونه قیافهءدرست ودرمون به همسری قبول کنه نمیدونم ولی هر چی که بود انِد نامردی بود که بخوام امیر وهم وارد این بازی مسخره کنم =================================== قسمت اخر برادر عظیمی درکه بسته شد چادرمو ازسربرداشتم چند تا نفس عميق کشيدم 10......9..........8.........7.......6...........5 .........4............3........2........1 نه درست نشد... نميتونم ..... بايد گردن يه نفرو خورد کنم اينجوري نميشه تحمل کرد نفرتم و ريختم تو صدام وخروشیدم _هر چي خدا صلاح بدونه ؟؟؟درخدمتشون هستي ؟؟؟خجالت نميکشي ؟؟ شرم نميکني ؟؟؟؟محمد تو واقعا چي فکر کردي ؟؟؟؟ چطور به خودت اجازه ميدي بامردم بازي کني ؟؟ فکر ميکني مردم بازيچهءماهستن ؟؟؟ ازخدانميترسي؟؟؟؟ محمد که دهنش ازتعجب دومتر باز مونده بود دستشو گرفت سمت دهنم و گفت _چي داري ميگي ؟؟؟چیه همين جوري داري پشت سر هم قطار ميکني... من از چي بايد شرم کنم ؟؟؟چرا بايد جواب خدا رو بدم ؟؟؟ دستشو با حرص کنار زدم وگفتم _يعني تو نميدوني ؟؟؟ نميفهمي؟؟؟ يا خودتو به نفهمي ميزني؟؟؟ چرابهشون جواب رد ندادي؟؟ چرا مردم و سرکار گذاشتي ؟؟؟؟ حاليت نيست خونوادهءامير عظيمي حتي خبرندارن که من يه سال تموم پيش يه مرد غريبه زندگي کردم فکرکردي اگه بفهمن چي کار ميکنن؟؟؟ واقعا فکر اينجاشو کردي ؟؟؟ نمیگن سرمون کلاه گذاشتین ؟؟؟ نمیگن میخواستین دخترتونو دولا پهنا بهمون بندازین ؟؟؟ اخه ازروی بابای امیرخجالت نکشیدی ؟؟؟ خودت دوست داري کسي اين بلا روسرت بياره ؟؟) _اخه چرا شرووّر ميگي ؟؟چه بلايي ؟؟ درسته که يه سال با داريوش بودي.... ولي مگه خودت نگفتي پاکي ... مگه نگفتي رابطه اي بين شما نبوده ... پس چي داري ميگي ؟؟؟؟ _فکر ميکني مردمم باورميکنن؟؟ دوروزه ديگه که براي تحقيق رفتن دم خونهءدروهمسايه وهزار جور حرف ربط وبي ربط شنيدن میتونن قبول کنن که فقط براي کلفتي رفته بودم امير عظيمي هم دانشکده ايمه ميدوني اگه يه درصد از این حرفا به گوشش برسه ابرو حيثيت برام نميمونه ؟؟) اونقدر عصباني بودم که اشکام همين جوري ميريخت دست وپام ميلرزيد ... داشتم از زور حرص کبود ميشدم _اخه فردا پس فردا من چه جوري تو دانشگاه سرمو بلند کنم اصلا فکر کردي؟؟؟ اهميت دادي؟؟؟ يا فقط فکر دک کردن من بودي ؟؟؟ فکر اينکه دختررو بدم واز شرش خلاص شم اخه چه جوري ميتوني اينقدر بي انصاف باشي ؟؟؟ يعني تا حالا نفهميدي که مردم به چشم يه هرزه بهم نگاه ميکنن ؟؟؟ يعني تا حالا نگاههاي متاسف مردمو نديدي ؟؟؟ من دارم زير اين بار خم ميشم وازکسي جز برادرم توقع کمک ندارم اون وقت تو اينقدر راحت نشستي وميگي هرچي خدا صلاح بدونه يعني تا حالانفهميدي که ديگه هيچ مرددرست وحسابیی حاضر نيست بامن زندگي کنه ؟؟؟ نفهميدي که تا عمردارم اين ننگ رو پيشونيمه؟؟؟) از درد وغصه زانوهام خم شد وتاشدم روزمين از زور حرص نمیتونستم نفس بکشم واشکامو کنترل کنم _اي خداااااااا من تا کي بايد بکشم؟؟؟ تاکيییییی بايد تقاص مرگ دنيا رو بدم ؟؟؟ تاکيییی بايد حرف بشنوم؟؟؟ ديگه نميتونم .... بخدادیگه تحمل ندارم ....... چرا تموم نميشه ؟؟؟ چرا من ونميبري وخلاصم نميکني ؟؟؟ نميخوام اين زندگي رو ....... نميخوام ....ببروخلاصم کن ....خلاصم کن .... شيونم بلند شده بود حرکاتم غیر ارادی بود ..... زندگي بعد از اين جريان سخت ترو سخت تر شده بود ومن دیگه توان مقابله نداشتم محمد کنارم روزمين نشست وسرمو تو اغوشش گرفت _به خدا نميخواستم.... به جون خودت که برام عزيزي نميخواستم .... مريمي... ببخش..... ديگه هيچ حرفي نميزنم ..... هيچ کاري بدون مشورت با تو انجام نميدم .....توروخداااااگريه نکن خانمم ...عزيزم.... مريم جان..... توروخدا..... داري دلمو خون ميکني..... باشه ....هرچي تو بگي .... از شدت گريه بي حال وبي جون شده بودم زير بقلمو گرفت وبلندم کرد _بلندشو مريم ...يه ابي به سروصورتت بزن ..... خودم فردابهشون زنگ ميزنم .نگران هيچي نباش خودم مثل کو ه پشت سرتم خدا این داریوشو لعنت کنه که بازندگي ما چي کار کرد ....) تو اون لحظه خشم از داريوش مثل يه پيچک رونده تموم قلبمو اشغال کرده بود داريوش با من بد کردي ...... هرچقدر م که دوستت داشته باشم ...سايه ئ شوم وجودت از زندگيم پاک نشدنيه توبراي هميشه صاحب وجودم شدي .... حالا دیگه اون چيزي که ميخواستي شد ..... ديگه نميتونم از زندانت فرارکنم ..... 
صل نوزدهم (تنفر )
فرداي اون روزمحمد اومد دانشگاه وخودش با امير صحبت کرد اصلا صبر نکردم ببينم چي ميگنسوار پيکان قراضهءمحمد شدم وسرمو تو دستام گرفتم ديشب تا صبح گريه کرده بودم وگلايه به خدا که اين چه زندگيه اونقدر ناراحت بودم که دوست داشتم همون شبونه سکته کنم ودرجا تموم کنم ولي صبح که چشم باز کردم يه روز افتابي زمستوني ديگه به روم لبخند زد اونقدر دل مرده بودم که حتي ديگه نميتونستم به خورشيد سلام کنم محمد سوار شدو راه افتاد حتي به خودم زحمت ندادم که بپرسم چي گفتينهر چي که گفته باشه مهم نيست فقط ديگه دوروورم پيداش نشه سکوت محمد اجازه داد اروم شم و از ناشکريايي که کردم شرمنده خدايا غلط کردم عصباني بودم يه چيزايي گفتم شما که بزرگتري به خودت نگير دو روز گذشته بود وامير برخلاف داشتن کلاس پيداش نبود دلم شور ميزدناجوريعني چي شده ؟؟نکنه به خاطر جوابِ من نميياد؟؟نميدونم چرا دلم اروم نميگرفت هرچي که بود مال بعداز جواب محمد بودخدايا حالا چيکارکنم ??نزده باشه خودشو بکشه ؟؟واي دارم از دلشوره ميميرم ........پس کجايي امير ؟؟روز چهارم بود......تا پامو تو حياط دانشگاه گذاشتم قامت اميرو ازدور شناختم خوب خداروشکر که زندست وبلايي سرش نيومده پشتش به من بود وداشت بايکي ازدوستاش حرف ميزد چشمم بهش بود که نمي دونم دوستش چي بهش گفت که برگشت ووووووووواييييييييييي اين چرا اين جوري شده ؟؟تمام صورت امير کبود بود يه دستشم باندپيچي شده بود وبه گردنش اويزون اونقدر اين صحنه يه هويي بود که درجا ميخکوب شدم وبا چشماي گشاد زل زدم به امير اصلا نفهميدم چه جوري جلوش رسيدمبدون اينکه سلام کنم گفتم؛ چي شده چرا اينجوري شدي ؟؟پوزخندش اونقدر واضح وناجور بود که چند نفري که ازکنارمون رد ميشدن نگاهشون به سمتمون چرخيد _چرا نميري از عاشق سينه چاکت نميپرسي ؟؟_چيییییییییییییی.... چي داري ميگي؟؟_ببينيد خانم اميني اين بارم که ازشکايتم صرف نظر کردم به احترام سابقهءهم کلاسي بودنه بعدازاينم ازتون خواهش ميکنم دورمنو خط بکشيد _چي داريدميگيد ؟؟من اصلا نميدونم چي شده ؟؟_معلومه که نبايدم به روي خودتون بياريد اوضاع داشت بدميشد بچه ها جمع شده بودن وهرلحظه ممکن بود حراست سر برسه يه نفس عميق کشيدم _اقاي عظيمي خدا شاهده من از هيچي خبر ندارم پس واقعا ازتون ممنون ميشم درست وحسابي بگيد چه خبر شده ..يه نگاه مشکوک بهم انداخت وگفت _عصر همون روز که با برادرتون صحبت کردم داشتم برميگشتم خونه که يه مرد يخمو گرفت وتا ميخوردم کتکم زدبعدم که بردنمون کلانتري معلوم شد اقا برادر خانم ديباي مرحومه که خاطر خواه شما بودن من نميدونم مگه خواستگاري ....................ديگه حرفاشو نميشنيدم داريوش اميرو زده؟؟ بردنشون کلانتري ؟؟بدون اينکه بفهمم چي کار ميکنم برگشتم وراه افتادم سمت خونهءداريوشاين بار ديگه کوتاه نمي اومدم شده خودم ادمش ميکردم ولي اين قضيه رو رها نميکردم دستمو روزنگ گذاشتمو برنداشتم از عصبانيت به نفس نفس افتاده بودم صداي جاويد پيچيد _کيه _باز کنيداقا جاويد مريممدر با تقه بازشد برخلاف دفعهءقبلي بدون اينکه به جايي نگاه بندازم پله ها رو دوتا يکي بالا رفتمجاويد تو درگاهي در منتظر بود _سلام مريم خانم زير لبي يه سلام گفتم وپرسيدم _داريوش خونست؟؟ بادست به اطاق اشاره کردازهمون جا داد زدم چيه داريوش ؟ رفتي خودتو قائم کردي ؟نکنه مثل ني ني کوچولوها که ازدست مادرشون فرار ميکنن ترسيدي؟) خودمم نميدونم به چه پشتوانه اي داشتم اين جوري حرف ميزدم قاطي کرده بودم حسابيواقعا ميخواستم خون بريزم درسته که از دست امير شاکي بودم ولي داریوش حق نداشت دست روش بلند کنه اونم اون وضعي که من ديدمصداي داريوش باعث شد سربچرخونم وااااااااااااااااي اينکه بدترازاونه... امروز چراهمه داغونن؟؟زير چشمش کبود بود وروي پيشونيش ودورسرشو پانسمان کرده بودن نميدونم چرا يهو مثل يه بادکنک وارفتم _چيه چراصداتو انداختي سرت ؟؟کي قائم شده ؟؟به خودم اومدم دستو پامو زودجمع کردم به جهنم.... ميخواست دعوا راه نندازه ....حقشهاصلا اگه من اونجا بودم دوتاهم من ميزدمش _اين چه وضعيه؟؟ چرا پسرمردمو زدي؟؟ _دلم خواست ...اگه ميتونستم بيشتر از اين ميزدمش ...._چرا ؟؟به تو چي کار داشته ؟؟جاويد پارازيت انداخت وبا مسخرگي گفت_ جريان رو کم کني بوده..... اخه دست گذاشته رو بردهءزر خريد اقا داريوش ........._تو ببند جاويد... بسه هر چي گفتي هيچي بهت نگفتمبرگشت سمت منو وگفت _توچراداري جوششو ميزني مگه نميخواستي جواب رد بهش بدي ديگه دردت چيه ؟؟؟اشک تو چشمام جمع شد... هنوزم زهر حرفاش جگرخراش بودهنوزم سرخود تصميم ميگرفت ودلمو خون ميکرد اشکام چکيد بابغضي که راه نفسمو گرفته بود گفتم _دردم تويي.....وجود تو .......سايهءشومه تو .....دردم اينه که همه به چشم يه هرزه بهم نگاه ميکنن اشکام دونه دونه سرازير شد _چرا دست از سرم برنميداري ؟؟تا کي ميخواي ازارم بدي ؟؟؟خيالت راحت شد ؟؟؟ننگ زندگي با تو تا عمردارم باهامه ؟؟؟ديگه نميتونم زندگي تشکيل بدم.... همه منو به چشم يه نانجيب ميبينن ...برو شب راحت بخواب..ازقفست ازاد شدم...ولي اونقدر راحت بالامو چيدي ...که ديگه نميتونم حتي يه قدم از زير سايت تکون بخورم ...)اشکام تبديل به هق هق شده بود_راضي شدي... حالا راحت سرتو بزار رو بالشتتمريم براي هميشه زندانيته...ديگه جايي براي فرار نداره ....ديگه نايي براي رفتن نداره....ازت متنفرم داريوش ....تا عمردارم ازت متنفرم ....زندگيمو به گند کشيدي ابرومو به حراج گذاشتي ابروي منو ...به سينم اشاره کردم _کسي که ميگفتي دوستش داري وبه حراج گذاشتي تا عمر دارم نميبخشمت..... اميدوارم توي قفسي که براي خودت ساختي بموني وبپوسي اميدوارم ..............اونقدر قلبت سياه شه که حتي نتوني يه شب راحت داشته باشي اميدوارم ...اميدوارم ....بميييييييييييييرررررررر ررررريبرگشتم که برم جاويد باشرمندگي سرشو پائين انداخته بود ديگه ازجاويد ناراحت نبودم حالانظرم عوض شده بود کاش دنيا باخودشو ما لج نميکردو با جاويد ازدواج ميکرد جاويد مردخوبي بود ميتونست راحت خوشبختش کنهبا شقاوت تموم رو به جاويد گفتم _اي کاش اقا جاويد هيچ وقت ازادش نميکرديد... اگه تو زندون ميموند حداقل مردم اسايش داشتن اينجوري فقط براي خودتون لعنت ميخريد نيش کلامم به قدري زهر اگين بود که چشماي جاويد نم دار شد _مريم خانم بگذريد ازش.... دست خودش نيست _کاش يه ذره از معرفت شما روداريوش داشتولي مثل اينکه تو مرامش جز نامردي چيزي وجود نداره )ديگه واينستادم تا جواب داريوش يا جاويدو بشنوم هق هقم تموم نشدنی بود نفس کم اورده بودم نميدونم چه سرّيه که اين دوبار اخرهربارباگريه ازخونش راهي میشماي لعنت به تو وعشقت داریوش .....که دودمانمو به باد داد
قسمت دوم تنفر
دوباره صداي بوقها ونالهءترمزا اعصابمو خط خطي کردخون جلوي چشمامو گرفته بود وحرفایی که بار داریوش کرده بودم هم نتونسته بود ارومم کنه ميخواستم تا اونجايي که جون دارم يه نفرو به باد کتک بگيرم يه206 مشکي که دوپس دوپس ضبطش بلند بود کنارم ترمز کرداونقدر ناجور ترمز کرد که بي اراده چهار متر پريدم نهههههه... مثل اينکه نميشه ...نميخوان دست از سرم بردارن کولمو با ضرب کوبيدم روماشينو دادزدم _هوي يارو ....داري چه غلطي ميکني ؟؟کوري نميبيني ادم وايساده ؟؟پسره ازلحن حرف زدنم شاکي شدانگاراونم تنش ميخاريددرماشينو باز کردو پياده شد _چيه چرا پاچه ميگيري؟؟ مردم به فاصله ءچند ثانيه دورمون جمع شدن _پاچه خودتو هفت پشت خودت ميگيرن _اصلا کدوم نفهمي به تو اشغال گواهينامه داده دوست پسره دستشو کشيد عقب _بيابريم بابا طرف روانيه قاطی داره ...يه چيزيش ميشه خونش يخمو نو ميگيره جنون گرفته بودم _رواني خودتي واون ددوست بدتر ازخودت ...خانما ميخواستن ارومم کنن ومدام جلوي پيشرويمو ميگرفتن ولي ديوونه شده بودم شده بودم يه ادم لجام گسيخته که هيچ کس نميتونست مهارش کنه دست يه خانم چادري رو پس زدم وپريدم سمت پسره _اشغال عوضي.... مردي وايسا خودم به حسابت برسم مردا پسرا رو به زور داشتن سوارمي کردن که از زير دست زنا دراومدم وبا کولم دوباره کوبيدم روي کاپوت _اي تف توروي هر چي مرده کثافتاااااا ...اشغالاااااا عوضيااااا _مريم خانم؟؟کولم کشيده شد عقب جاويد بود_ مريم خانم چي کار ميکنيد ؟؟يه خودم اومدم ...داشتم چي کار ميکردم ؟؟؟خداياواقعا داشتم چيکار ميکردم ؟؟؟تو يه لحظه خشم وعصيانم جاشو به نااميديو ياس داد خدايا من کي ام ؟؟چرا اون مريم مظلوم شده يه پاچه ورماليدهءدريده ؟؟داريوش تو بامن چي کارکردي؟؟ جاويد لبهءاستينمو کشيدومنو دنبال خودش کشوند گيج بودم ....اصلا فکر نميکردم من همچين ادمي باشم ...واقعا داشتم چيکار ميکردم دهن به دهن يه پسر هرزه ميزاشتم که ممکن بود هر چيزي به دهنش بياد وخارم کنه واقعا خشم تمام فکر ادمو زائل ميکنه... وبعضي وقتها فاجعه ميسازه اگه جاويد نبود ....اگه به موقع نميرسيد.... واي برمن.... دونه هاي عرق از کنار شقيقه هام جاري شد خدايا ممنونم که جاويدو وسيلهءنجاتم قراردادي ...ممنون...دم يه تيوتا کمري سفيد خوشکل وايستاد وسوارم کرد عذاب وجدان وشرم وناراحتي باعث ميشد مخم کارنکنه وسط راه نگه داشت واز ماشين پياده شدشايد حدود نيم ساعت بعد برگشت ولي همون هم باعث شد تاحدي اروم بشم وبه اعصابم مسلط شم موقع برگشت دوتا ليوان يه بار مصرف نسکافه دستش بود _بفرمائيدمريم خانم گرمتون ميکنه از خجالت نميتونستم حتي حرف بزنم زل زدم به بخاري که از ليوان بلند ميشد _اقا جاويد برگشت و نگاه منتظرشو به من دوخت _نميدونم با چه زبوني ازتون تشکر کنم... برادري رو درحقم تموم کرديد..چشماش بازم شرمنده شد _نه مريم خانم اين حرفاچيه ؟؟من هنوز که هنوزه خودمو باعث وباني اين اتفاقا ميدونم اگه به داريوش کمک نکرده بودم تاشمارو بدزده هيچ وقت اين کارو نميکرد وحالام وضعيت شما اينطور نبود _نه اينو نگيد اگه شما نبوديد .....بغض گلومو گرفتفکرنبودن جاويد واحتمال اتفاقاي بعدي اشکايه پرشده پشت سد چشمامو سرازير کرد _نميدونم چراديوونه شده بودم.... نميدونم چرا دلم ميخواست تا ميتونم بزنمشون ..واي اقا جاويد اگه نبوديد چه بلاييي سر من ميومد ؟؟_مريم خانم اروم باشيد...همه چي تموم شد....ببينيد سالميد واتفاقي نيفتاده وداريد برميگرديد خونه ....گريه نکيند جعبهءدستمال کاغذي رو گرفت جلوم ....صورتمو پاک کردم..._ به هرحال تا عمردارم مديونتون هستم يه نگاه مردد بهم کرد ازاونايي که ميدوني حتما پشت سرشون یه چیزی نهفته ست _مريم خانم ،،اگه يه سوالي بپرسم جوابمو ميديد ؟؟_البته بفرمائيد ...اگه بتونم حتما... _شما امير عظيمي رو دوست داريد ؟؟_خداروشاهد ميگيرم که نه...خودش از همون اول جلو اومد بارهاوبارها بهش جواب رد دادم ودست رد به سينش زدم ولي گوش نميداد اصلا نميشنيد الانم به خاطر دخالت بي جاي داريوش وکتک کاريش شاکي بودم وگرنه همون چهار روز پيش محمد اومد وقانعش کرد که دست از سرم برداره اونم قبول کرده بود... ديگه اصلا لازم نبود که داريوش به جونش بيفته...._يعني خيالم راحت باشه ؟؟اگه ...اگه بخواين من باهاش حرف ميزنم وهمهءجريانو براش ميگماز دلش در ميارم تاراضي بشه شما فقط بهم بگيد دوستش داريد قول ميدم که نزارم داريوش يه قدمم بهش نزديک بشهاگر چند روز پيشم کاري نکردم به خاطر اين بود که اصلا در جريان نبودمسه روز پيش از کلانتري زنگ زدن که داريوش ديبا افتاده زندانبراش سند بیارید...شمانميدونيد من چقدر باهاش دعوا کردم ....بحث کردم ....ولي انگار که ميخ اهنين تو سنگ ميکوبيدم ....عين خيالش نبود....)چقدراين مرد نازنين بود ومن نميدونستمتازه داشتم حرفاي داريوشو درمورد جاويد قبول ميکردم جاويد يه مرد واقعي بود _نه اقا جاويد به همون خدايي که ميپرستم وچند لحظهءپيش شمارو برام فرستاد قسم...من اصلا به امير عظيمي فکرنميکنم خودم ميدونم که چه چيزهايي راجع بهم ميگن وچه انگايي بهم ميچسبونن نه اقا جاويد تحملشو ندارم تا عمر دارم سرکوفت بشنوم قبول کنيد که هيچ مردي ....بغض گلومو گرفت ..._هيچ مردي حاضر نيست به چشم يه دختر نجيب به من نگاه کنه کسايي هم که ميان سراغ من احوالاتشون معلومه ميدونيد خالم چند وقت پيش چي ميگفتميگفت مريم يه کيس مناسب برات سراغ دارم مرده 43 سالشه وزنش مرده... يه دخترم داره که ازدواج کرده رفته پي زندگيش حالا مرده ميخواد تنها نمونه دنبال يه زن خوب ميگرده ...ميبينيد اقا جاويد...حتي خالهءخودم که توي دامنش منو بزرگ کرده به من به چشم يه زن نگاه ميکنه بهترين مورد از دواج من و...توی يه مرد 43 ساله میبینه که 22 سال باهام تفاوت سني داره نه اقا جاويد.... من سرنوشتمو پذيرفتمديگه نميخوام حرفي از ازدواج بشنومازفردام يه حلقه ميندازم تو دستم ويه جعبه شيريني هم ميبرم دانشگاه که همه خيالشون راحت بشه _ولی مريم خانم ....خواهش ميکنم اقا جاويد ....ديگه راجع بهش حرف نزنيد.... اين قسمت من اززندگيمه اين قسمتيه که دنيا وداريوش برام درستش کردن ديگه هم از دست کسي کاري برنميياد ابيِ که ريخته وسبويي که شکسته جاي جبراني وجودنداره )با دستمال کاغذي که از زور حرص لهيده شده بود صورتمو پاک کردم و نگاهمو به خيابون پر از ماشين دوختم چاويد هم بدون هيچ حرف اضافه اي ماشين وراه انداخت ومنورسوند موقع پياده شدن دوبا ره ودوباره ازش تشکرکردم واقعا اگه اون نبود چه بلایی سرم مییومد..................
 
 
فصل بيستم (خداحافظ داريوش) 
 
چهارروزاز اون روز گذشته بود وداشتم برميگشتم خونه _مريم خانم جاويد بود ... اي خدادوباره چي شده؟؟ _سلام اقا جاويد، چي شده؟؟ بازم داريوش... _نه مريم خانم مهلت بديد.... چيزي نشده ... دوسه نفري از اهالي محل ازکنارمون ردشدنو پچ پچ کردن اااااااااااااااااهههههههه هههههه امان ازاين خاله زنکها روزروزش که کاري باکسي نداشتم حرف پشت سرم بود حالا که يه مرد غريبه روهم تو محل ديدن واويلااااااااااااا ديگه چي ميخواستن بگن؟؟ جاويد که نگاه چپ چپ زناروديد گفت _مريم خانم ميشه بريم يه جاي خلوت صحبت کنيم ؟؟ يه نگاهي به دورو ور کردم وراه افتادم سمت ماشين به هرحال بهتر ازاين بود که زيرذره بين نگاه مردم که داشت سوراخمون میکردصحبت کنيم ماشين وراه انداخت و ازکوچه مون زد بيرون نگاه زنا روهنوز احساس ميکردم وبازم زجرميکشيدم چند تا کوچه روکه رد کرد وخيالم راحت شد کسي مارونميشناسه گفتم _اقا جاويد ميشه بگيد چي شده ؟؟به خدادارم ازاضطراب خفه ميشم ماشين وپارک کردو نگاهشو دوخت به ماشيناي روبه روش هواکم کم داشت تاريک ميشدو دوست نداشتم دير برسم و حرف و حدیثها رو پشت سرم بشنوم باصداي جاويد به خودم اومدم _مريم خانم..... داريوش داره برميگرده امريکا مغزم شروع به پردازش کرد داريوش داره برميگرده؟؟ هنوز نگاهم رو جاويد بود منتظر بقيش بودم _يه نامه هم به من داده تا به شما بدم خم شد واز صندلي پشت يه پاکت نامه رو داد دستم اينوفرستادو گفت به شما بگم تا فردا منتظر جوابتون ميمونه وگرنه با پروازساعت دوازدهءظهر راهي ميشه اگه بخوايد جوابشو بديد بايد قبل از ساعت ده پيشش باشيد) _چه جوابي ؟؟منظورتون چيه؟؟ _خودتون نامه رو بخونيد همه رو توش نوشته _يعني واقعا ميخواد برگرده؟؟ _بستگی به نظرشما داره ولی بله علي به تنهايي از پس شرکت برنميياد خيلي وقته که به داريوش گفته داريوش هم ...خوب خودتون ميدونيد که ... اين چند وقته به خاطر شما موندگار شده بود ولي مثل اينکه حالا تصميمشو گرفته وميخواد برگرده البته گفتم اين براي بعد از جواب شماست اگه تا قبل از ده خودتونو بهش برسونيد که هيچ وگرنه........ ميره ماشين وراه انداخت وبه سمت خونه راه افتاد يعني چي که ميگه تصميمش به من ربط داره ؟؟ من بايد براش چي کارکنم ؟؟ ااااااااااااهه این جاویدم که درست حرف نمیزنه ادم بفهمه چه خبرشده تارسيدن به خونه کلافه وسر درگم بودم موقع پياده شدن گفت _مريم خانم.... فکراتونو بکنيد اين تصميم مهميه هم براي شما ،هم براي داريو ش ومطمئن باشيد هر تصميمي که بگيريد من پشت سرتونم وهواتونو دارم خواهش ميکنم خوب فکرکنيد زندگي و ایندهءداريوش تو دستاي شماست بدون اينکه حرفي بزنم خداحافظي کردم وپياده شدم فقط ميخواستم بدونم توي اون نامه چيه؟؟ چیه که ایندهءداریوشو تو دستام میزاره؟؟ نامه رو گذاشتم روميز مردد بودم بازش کنم؟؟ شايد چيزي خوبي توش منتظرم نباشه بازش نکنم....... تصمیممو تو یه ان گرفتم ....بازش میکنم سلام وقتي که دارم اين نامه رومينوسيم عکس توودنيا يه طرفم وبليط هواپيما يه طرفه ديگم ميدونم که جاويد بهت گفته دارم ميرم اين نامه رو نوشتم که توبراي رفتنم تصميم بگيري وقتی به گذشته نگاه میکنم میفهمم همه زندگي من يه اشتباه بود که مدام تکرارش کردم وهيچ وقت نفهميدم که يه اشتباه براي با ر اول اشتباهه وقتي که دوباره ودوباره اون و تکرار می کني ديگه يه اشتباه نيست ....حماقته اره من حماقت کردم حماقت کردم که از روز اول عشقمو بهت نگفتم حماقت کردم که زودتر از محمد لب با زنکردم حماقت کردم که دزديدمت ... ازارت دادم .... ناراحتت کردم .... حماقت کردم که ......اسيرت کردم حرفا ي اون روزتومثل يه سيلي محکم تو صورتم بود که منو از رويايي که توش بودم بيرون کشيد وبا هر کلمه اي که گفتي دردمو بيشتر کرد اره من بد کردم.... هميشه بهت بد کردم ازارديتو گرفتم وجاش قفس ونصيبت کردم اجازه ءيه زندگي عادي رو ازت گرفتم ومهر هرزه رو رو پيشونيت نشوندم من بد کردم ولي بدون تمام کارام ... تمام بديهام.... از نظر خودم عشق به تو بود منو به خاطر اين عشق دردناک ببخش ببخش که اين عشق شد زندان تو و اين علاقه شد قول وزنجير به پاي تو به قدري از خودم واز عشقم به تو متنفر م که حتي نميخوام طلوع روز بعد وببينم اي کاش عاشقت نميشدم اي کاش هيج وقت با دنيا دوست نميشدي تا عاشقت بشم اي کاش هيچ وقت نگام به اون چشماي نمناکت نمي افتاد ولي افتاد و.......قلبم اسيرشد منو ببخش .......... من داريوشِ ديبا ،،،پسر کمال ديبا ،،،برادر دنيا ،، ازت ميخوام با بزرگواريت و قلب مهربونت منو ببخشي همون طورکه هميشه بخشيدي بعداز رفتن تو بودکه فهميدم عشق من جز حسرت وعذاب چيز ديگه اي براي تو نداشت من زجرتو ... ناراحتي تو ... شکستت و نميخواسمتم ولي ناخواسته دليلي شدم براي همهءسختيات فردا ساعت دوازده صبح از اين جا ميرم دوست دارم که خوش خيال باشم وباور کنم که منو بخشيدي وصبح فردا تو رو می ببينم که مانع از رفتنم ميشي مريم خواهش ميکنم برگرد پيشم ومثل هميشه منو ببخش من بدون تو يه مَرد مرده ام بيشتر از اين نزار نابود بشم تمام خواهشم ازتو اينه که بزاري يه بار ديگه طعم با تو بودن و حس کنم نميتونم نمیتونم حتي به فردا فکر کنم واينکه ممکنه نيايي ولي اگه نتونستي منو ببخشي و برگردي پيشم فراموشم کن ... فراموش کن که داريوش نامي تو زندگيت وجود داشته فراموش کن که کسي مثل من زندگيت وخراب کرده و تاابد مديون بزرگواري توشده فراموش کن وبه زندگيت برس ومطمئن باش ديگه داريوشي وجود نداره که با اخلاق مزخرف وغيرت بيخودش اسايشت و از ت بگيره مغزم درحال انفجاره ...نميدونم فردا چي پيش مياد . ولي تصميم به عهدهءتو اِ اين بار تو اي که زندگي من تو مشتته شايد تو از قفس من فراري باشي ولي من آرزوي اين ودارم که تاابد تو زندون عشق تو بمونم و زجر بکشم وخودمو به خاطر تمام بديهايي که به توکردم شکنجه کنم اينو بدون که با بزرگواريت منو هميشه مديون خودت کردي ومطمئن باش که هرروز براي سلامتي وموفقيت تو دعا ميکنم و اميدوارم که هرجا هستي زندگي خوبي داشته باشي والسلام داريوش ديبا همين..... مثل هميشه بي خداحافظي نامه رو شايد بيش از ده دفعه خوندم وبازم ازسر شروع کردم بين دوراهي عقل و احساس گير کرده بودم قلبم به خاطر داريوش ميزد ولي عقلم مدام منعم ميکرد نه .....نمیتونستم با مردي زندگي کنم که ثبات روحي نداره بامردي که با غيرت بيش ازحدش همه رو ازار ميده ++++++++++++++ تمام شب وراه رفتم وفکر کردم اطاقمو متر کردم وفکر کردم و زل زدم به سياهي شب و.....بازم فکر کردم حتي محمد م از شب بيدارم بيدارشد ولي به روي خودش نياورد اين شب بيداري ها براش عادي بود ولي نميدونست که اين بار با بقيه ءموقع ها فرق داره اين بار داريوش داشت ميرفت براي هميشه ميرفت ...........ميرفت تا ديگه نبينمش ++++++++++++++++++++++++++++ هواروشن شده بود که به خودم اومدم نگاه به ساعت انداختم هفت صبح بود از بيحالي واسترس رو به موت بودم تصميم راحتي نبود عقل وقلبم رودر روي هم واستاده بودن و نبرد اين دو منو ازپا دراورده بود از فکرو خیال معدم داشت سوراخ میشد نه پاهام ياري رفتن داشت ونه دلم طاقت موندن هشت صبح شد و.....بازهم نميتونستم قدم از قدم بردارم روي تختم جمع شده بودم وزل زده بودم به ثانيه شمار ساعت روي ديوار صداي ضربه هاي ثانيه شمار تو مغزم ميچرخيد ومثل پتک توسرم ميکوبيد ساعت نه شد وبازهم .....نميتونستم.... نگاهم به ساعت بود ولي ..... پيش چشمام داريوش بود که با يه چمدون راهي اون سردنيا ميشد جلوي چشمام داشت ميرفت و من حتي نميتونستم بهش بگم که هميشه دوستش داشتم بهش بگم که اگه باهاش راه مي اومدم اول بخاطر دلم بود بهش بگم که بخشيدمت ....ولي نميتونم درکنارت باشم بهش بگم که هنوز که هنوزه قلبم تو دستاشِ ساعت ده شد وچشمام اشکي حالا تو راه فرودگاهه..... ده وربع ..........حالا داره چمدونشو تحويل ميده ده ونيم ..........واي خداچشماش دنبال منه مني که اينجا موندم ودارم رفتن قلبمو ميبينم برخلاف اينکه فکر ميکردم قلبم لبريز از تنفر نسبت به داريوشِ ولي حالا که ميدونستم داره ميره وديگه ممکنه هرگز نبينمش احساس يه ادم بي پناه و داشتم که دلشو جايي جا گذاشته ومدام به هر دري ميزنه تا دلشو پس بگيره دقيقه شمارساعت روي يازده وايساد انگار زمانم ازحرکت ايستاد چشمامو بستم تموم شد .... به امید دیدار داريوش خداپشت وپناهت ميدونم که قلبت پيش من موند قول ميدم مواظبش باشم تا تو برگردي تو هم مراقب قلب پاره پارم که با تو راهيش کردم باش ============================== فصل بیستم ویکم (روزهاي بدون داريوش) داريوش رفته بود وروزاي تکراريم شروع شده بود بااين تفاوت که ......... ديگه داريوش تو يه وجبي من نبود رفته بود وديگه هيچ خبري ازش نداشتم روزهام بدون داريوش شد ه بود.... بدون وجودش ....بدون سايه ءروسرم جای خالیش تو قلبم فریاد میزد دیگه نبودتا برام غیرتی بشه دیگه نبود تا بفهمم براش ارزش دارم دیگه ازاون همه اعتماد وقدرت هیچ خبری نبود دوروز بعد ازرفتن داريوش زنگ دروزدن _بله _بازکنيد پستچي _سلام خانم.... مريم اميني؟؟ _بله خودم هستم _يه نامهءسفارشي داريد يه امضاکنيد اينجا رو يه بستهءپستي زرد رنگ کلفت بود امضارو هول هولکي کردم ونگاهمو به فرستنده دوختم اينکه ادرس داريوشِ ؟؟ بازش کردم اول از همه يه دسته کليد ساده از توش افتاد بيرون اين ديگه چيه ؟؟ بقيه رو بايه حرکت کشيدم بيرون چک دست خط محمد برام اشنا بود خودشه هموني که براي بدهيم داده بودم يعني چي؟ چرا خرجش نکرده؟ بعدي يه سند خونه بود ... اخه اينا چيه ديگه ؟چرا براي من فرستاده ؟ راستي مگه هنوز نرفته ؟يعني سرکارم گذاشته بود؟ از داريوش بعيد بود يه نگاه به سند انداختم مال يه خونه ءصدمتري تو تهرانپارس بود مالک سند خود داريوش بود داشتم ورقش ميزدم که يه نامه افتاد رو پام اين خونه رو وقتي که به فکر ازدواج باها ت افتادم خريدم ميخواستم به عنوان مهريه به نامت کنم ولي ازدواجي درکارنبود که بخوام بهت پيشکشي بدم حالا که ميرم به خاطر تمام اون سختيا واون مهربونيا اين خونه رو به نامت ميکنم خونهءخوبي براي من نبود ... بعد ازخرديدنش هزارارن هزار اتفاق بدو نااميد کننده برام افتاد که يقين کردم خونه ءخوش قدمي نيست ولي از يه طرفم نميتونستم بفروشمش براي تو بود کنار سند يه وکالت نامه هم هست که ميتوني سندو به نام خودت کني چک محمدم برگردوندم شايد اين جوري محمد منو ببخشه و ازم بگذره چشمام به در خونه خشک شد ولي نيومدي حالا که دارم ميرم ميفهمم همه چيز وخودم نابود کردم با اخلاقم با رفتارم متاسفم مريم ميرم که زندگي خوبي داشته باشي واميدوارم که منو ببخشي وفراموش کني که کسي مثل من روزي عاشقت بوده اميدوارم بعد از اين لبهات به خنده باز بشن وتو ادامهءزندگيت موفق باشي عاشق هميشگي تو داريوش ديبا بازم بي سلام وخداحافظي مثل هميشه چر ااينکار وکرد ؟؟؟اين خونه ديگه چيه ؟؟؟ اينکارابراي چيه ؟؟ ميخواد منو مديون خودش کنه ؟؟ اخه چر ابهم نگفت ؟ چرا الان بايدبعد رفتنش اين ها روببينم ؟ اَااااااااااااااههههههههه ه داريوش تا کي ميخواي منو متعحب کني؟؟ تا کي ميخواي منو تو عمل انجام شده بزاري؟؟ من اين خونه رو نميخوام... کدوم دفعه چشمم دنبال مال دنيا بوده که اين دفعه باشه امان ازدست تو داريوش هميشه بلدي فکرآدمو مشغول کنی قسمت دوم روزهای بدون داریوش حيرون بودم .... اينارو چي کار کنم ؟؟؟ نه ميتونستم به محمد چيزي بگم نه شماره اي ازجاويد داشتم اميدوار بودم که يه روزي ببينمش وازش دليل اينکاره داريوشو بپرسم پسرهءديوونه ورداشته خونه به نامم کرده خنگ ........اخه اين خونه به چه دردم ميخوره؟؟ اصلاچرا چک و برنداشت ؟؟؟ خوب اون پول و قرض داده بود حالام بايد ميگرفت شاکي بودم از دستش ........حالامن چي کارکنم؟؟؟ جاويد هم که پيداش نبود منم مسئله روموکول کردم به بعد از ديدن جاويد دوسه هفته گذشته بو دکه ياداِيده ام افتادم اگه ميخواستم کس ديگه اي مزاحمم نشه بايد يه فکر اساسي ميکردم ... اينجور ي نميشد ... يه حلقه ساده سفيدخريدم وبا يه جعبي شيريني و يه لبخند گول زنک به همه اعلام کردم که دارم ازدواج ميکنم سپيده موسوي که هم کلاسي من بود واز قضا واله وشيداي امير عظيمي بود چنان ذوقي کرد که اگه جايزه ءنوبلم ميبر د انقدر خوشحال نميشد نگاه امير عظيمي خشمناکتر وبران تر شده بود حق داشت... سه هفته هم از خواستگاريش نگذشته بود ومن با يه لبخند مکش مرگ ويه جعبه شيريني داشتم خبر ازدواجمو به همه ميدادم اگه ميتونست سرمو پخ پخ ميبريد حالا راه براي سپيده باز شده بود ومدام دورو ور امير ميگشت دختر بدي نبود... فقط بيش از حد نچسب بود از اونايي که بي اختيار صورتتو موقع ديدنشون جمع ميکني شايد از يه لحاظي براي امير خوب شد حداقل هنوز خبر نداشت چه بلايي سرمن اومده اين جوري براي هردومون بهتر بود داريوش ناخواسته باعث وباني خير شد کاش ميدونست با اين کارش چه لطفي درحقم کرده (چو عدو شود سبب خير اگرخدا خواهد ) یادداریوش قلبمو به درد اورد دستمو گذاشتم رو سينم ... قلبم به اين درداي وقت وبي وقت عادت کرده بود حفرهءتوي سينم خالي تر وخالي تر شده بود حتي هنوزم نميدونم اون همه سبعيت و شقاوت چه طور تو اون روز بهم دست داد چه طور تونستم اونقدر سنگدل باشم واون حرفا رو به داريوش بزنم چه طور تونستم ارزوي مرگشو کنم ... مگه من دوستش نداشتم ؟؟ مگه قلبم جايگاه عشق داريوش نبود؟؟ چرا منم مثل اون عمل کردم؟؟؟ چرا اونقدرخودخواه شدم ؟؟؟ چرا اونقدر نامردو بي معرفت شدم ؟؟؟ اوني که زندگيم بودرو چه طور رنجوندم؟؟ چه طور اززندگيم پرتش کردم بيرون ؟؟؟ چه طور اونقدر ظالم شدم ؟؟؟ پس ..پس اون حرفا ........... نميدونم، واقعا نميدونم ان روز وتو اون لحظه براي چي اونقدر لجام گسيخته شده بودم چرا نفرينش کردم؟؟ چه طور تونستم اون طور برونمش ؟؟؟ ++++++++++++++++++++++ زندگيم شده بود چرخش بي سرانجام هفته بدون هيجان بدون تغيير بدون عشق سرم به درس ودانشگاهم گرم شده بود مسيرم بدون تغيير مسير دانشگاه به خونه بود افتاده بودم تو يه روال هميشه تکراري که منو هرروز بيشترازقبل تو خودم حل ميکرد ==================== قسمت سوم روزهاي بدون داريوش اولين باري که جاويد وبعد از چند ماه ديدم جريانه خونه وچک و پرسيدم اونم بي خبر بود حتي از داريوشم خبر نداشت به علي هم اونجوري دست رسي نداشت که بخواد ازاون بپرسه ولي ميگفت داريوش اگه حرفي زده ديگه محاله که چيزي رو غير اون قبول کنه بهتره چک و سندو قبول کنم و به نظر داريوش احترام بزارم ولي مگه ميشد ..... من که نميتونستم سمت او خونه وسند برم هرجفتش و گذاشتم تو کمد ودرش و قفل کردم به اين اميد که يه روزي داريوش برميگرده وامانتيش و پس ميدم اين پولا از گلوي ما پائين نميرفت زندگي رو يه دور ثابت افتاده بودو بدون تغير حرکت ميکرد محمد هم دسته کمي از من نداشت اونم سرش تو کار وکاسبيش گرم بود ديگه خنده رولب هيچ کدوممون نمييومد وروزهامو نو بدون هيچ اتفاق خاصي سرميکرديم يادمه ترم شيشم بودم که سپيده با يه جعبه شيريني وکلي ذوق اومد سرکلاس دختراي کلاس دورش کردن _سپيد ....شيريني براي چيه؟؟ نکنه خبريه؟؟ _اره خبرهاي دسته اول.... _ميخواي شوهر کني ؟؟ _اره.. -حالاکي هست؟؟ _اشنا ... _ما ميشناسيم ؟؟ _اره همتون ميشناسيدش... _اي ناقلا حتما امير عظيميه؟؟ سپيده سرخ شد ويه لبخند زد نگاهها به سمتم چرخيد خيلي وقت بود که منتظر اين روز بودم هيچ حسي نداشتم لياقت امير همين بود.... يه زندگي نرمال با يه دختر نجيب براش واقعا خوشحال بودم حق امير غيراز اين نبود خوب شد که داريوش بدون اينکه بخواد به خودش و من اين لطف وکرد سر بلند کردم وبا يه لبخند شيرين که خودمم ميدونستم تا چه حد ارومه گفتم _تبريک سپيده جان... ايشالله خوشبخت شي لياقتشو داشتي نگاه ها برگشت وسوژه براي متلکهااز دستشون پريد خداروشکر اين قضيه هم ختم به خير شد بعد ازکلاس اميرو ديدم که منتظر سپيده بود باديدنشون واقعا خوشحال شدم اون همه عشق تو چشماي سپيده واون همه تواضع امير نشون ميداد زوج خوبي ميشن نزديکشون شدم _سلام اقاي عظيمي نگاه سپيده عوض شد وچشماش مثل يه گربهءدر حال حمله شد امير مثل سابق سرشو انداخت پائين وسلام محجوبي کرد چقدر اين مرد نجيب بود _تبريک ميگم اقاي عظيمي سپيده دختر خوبيه مراقبش باشيد ...اميدوارم خوشبخت بشيد با اجازه اي گفتم وبرگشتم اينجوري خيالش راحت ميشد حداقل کاري بود که متونستم براي خوشبختي امير انجام بدم اينکه ديگه چشممش دنبالم نباشه اينجوري زندگيشون رنگ ميگرفت وبا اون همه عشقِ سپيده به سرانجام ميرسيد قسمت چهارم روزهای بدون داریوش بازم منِ تنها بودم ومحمدِ تنها زندگي با يه دور ثابت ميگذشت ومن هرروز بيشتر ميفهميدم که جاي داريوش تو قلبم خالي ترازهميشه ست کم وبيش جاويدو ميديدم ... يه بارم ادرس گرفتم وبه ديدن پدر ومادرش رفتم نميدونيد جاويد با چه عشقي به اين پيرمردوپيرزن ميرسيد راست ميگفت .... واقعا مريض وناتوان بودن کم چيزي نبود ....بااينکه يه مردوزن پرستار بهش کمک ميکردن بازم سخت بود وضع باباش که خيلي ناجور بود ازاونايي که کوچيکترين کارشونو هم بايد ديگران انجام بدن بعد ديدنشون واقعا شرمنده شدم که چرا تا حالا بهشون سرنزدم وکمک حالشون نشدم بيچاره جاويد بعد دنيا همهءزندگيش شده بود اين پدرومادر بيمار ورنجور مادرش الزايمر گرفته بود وادما رو نميشناخت فکر ميکرد من زن جاويدم چقدر دلم به حال جاويد سوخت حالا داشتم اون روي جاويدم ميشناختم وکم کم از دنيا متنفرميشدم که چرا بااين کار بچه گانش زندگي اين همه ادمو تغيير داده؟؟ محمدم ديگه فهميده بود باجاويد درتماسم يه بار که برگشتم خونه جاويد وديدم که کنار محمد نشسته وداره باهاش صحبت ميکنه برام عجيب بود اينا که سايه ءهم وبا تير ميدزدن حالا چه دل وقلوه اي بهم قرض ميدادن جاويد تمام جريان وبراي محمد تعريف کرده بود از رابطهءمن وداريوش .... ازاينکه داريوش عاشقم بوده و حالا هم براي راحتي من گذاشته ورفته از اينکه چک منو برگردونده و يه خونه به نامم زده .... وقتي فهميدم محمد همه چيزو ميدونه سبک تر شدم حالا ميتونستم باهاش حرف بزنم .... حالا ميتونستم ازش بخوام يه تصميم براي اون خونه بگيره.... براش عجيب بود... اصلا فکرشو نميکرد که علاقهءداريو ش تا به اين حد باشه که بخواد خونه به نامم کنه درمورد چک و خونه نظر اونم همين بود بايد صبر ميکرديم داريوش برگرده وتکليفشونو روشن کنه درهر صورت اين خونه واون پول به درد ما نميخورد رابطهءمحمد با جاويدم بهتر شده بود و تا حدودي جاويد وبخشيده بود و تونسته بود با هاش کنار بياد جاويد هنوز که هنوزه خودشو مقصر ميدونست وبه خاطر همين حس ...مدام هوامو داشت وبه همون سر ميزد حرفاي درو همسايه ادامه داشت مخصوصا وقتايي که جاويد براي سرزدن مييومد ديگه نميشد جلوي دهن دروهمسايه رو گرفت بارها وبارها محمد قصد کرده بود که خونه رو بفروشه ولي مگه هفتاد متر خونهء کلنگي اونم تو همچين محلي چقدر قيمت داشت که بتونيم يه خونه ءبهتر باهاش بخريم درضمن هر چقدرم که ميخواستيم بازم دلمون نمييومد يادگاري پدرومادرمونو بفروشيم سرميکرديم وکاري به کارکسي نداشتيم ولي امان از اين مردم خاله زنک ايراني ..........که تو محلهءما فت وفراون بود هر کاري ميکردي بازم حرف پشت سرت بود با چادر بودم ....ميگفتن نگاه چادر سرش ميکنه که گند کاريشو بپوشونه بامانتو بودم.... ميگفتن همينه ديگه دختره سرخود شده داداشه که از صبح تا شب بيرونه معلوم نيست داره چه غلطي ميکنه جاويد مي يومد.... ميگفتن حتما رفته صيغه شده که يارو دم به ديقه اينجاست محمد دير مي يومد.... ميگفتن معلوم نيست پسره سرش به کدوم اخور بنده که شبها دير مياد خونه اووووووووووووووفففففففففف فف امان امان از حرف مردم +++++++++++++++++++ تقريبا بعداز خواستگاري امير عظيمي هيچ ادم درست و حسابي ديگه اي پاشو تو خونهءمانزاشت هرکي مييومد يا زن مرده بود يا مطلقه ... يا نقص عضو داشت يا عقيم .... يا پير پسر ترشيده بود يا .....خودتون بريد تا اخر .... اوايل بعد از هر خواستگاري يه دور نوحه خوني داشتم وتا يه هفته دپرس بودم کم کم اين يه هفته شد دوسه روز .... بعدم تبديل شد به نصف روز .... بعدم که همون لحظه از در بيرونشون ميکردم و اونقدر داد وقال راه مينداختم که ديگه همه فراموش کردن يه دختر تو اين خونه هست که شوهر نداره مدل زندگي تو اينجور محله ها همين بود ......بايد دريده بود ووقيح باسکوت وسربه زيري مشکل حل نميشد بعدازاون جريان ارامش پيدا کردم وهيچ کس برام لقمه نگرفت وقتي ديدم که زندگيِ عادي برام شده مثل يه ارزو چسبيدم به درسم .... حداقل اين جوري ميتونستم تو درسام موفق باشم وبراي خودم کسي بشم کاري نميشد کرد اين سرنوشتم بود چه خوب چه بد بايد قبولش ميکردم ===================== قسمت پنجم روزهای بدون داریوش درسم تموم شد بعد ازتقريبا پنج سال من موندم و يه برگه به اسم مدرک ليسانس که دوزارم ارزش نداشت در به دردنبال کار بودم ... تاکي بايد سر بار محمد ميبودم ؟؟ اونم بالاخره بايد ازدواج ميکرد گناهي نداشت که داداش بزرگه شده بود ولي دريغ از کار... اولا دنبال کارمرتبط با رشتم بودم ....نبود . بعد دنبال کار ديگه بودم..... بازم نبود . حتي به منشي گري هم راضي بودم ولي ايکا ش اصلا دنبالش نميرفتم.... يا اونقد ر حقوقش کم بود که اصلا نمي صرفيد دنبالش برم چون همه ءحقوقمو و بايد دودستي ميدادم بابت کرايه ءراه ياهم صابکارها توقع داشتن درکنار کارمنشي گري عصرهاهم يه ساعت اضافه کاري وايسم و و سرويساي متنوع به اقايون بدم خجالتم نميکشيدن بیشرفا.... وقتي براي مصاحبه ميرفتي چنان از بالا تاپائين ادمو ديد ميزدن که ادم فکر ميکرد لخت جلوشون وايساده بعدم اگه به دلشون ميشستي....... ليست وظايف و ميگفتن واخرسرم شروع ميکردن به لاس زدن اگرم که مورد پسند واقع نميشدي...... دکت ميکردن وبا این جمله( که اگه بخوایم خودمون بهتون زنگ میزنیم )محترمانه اوتت ميکردن لامصب کار نبود تو اين تهرون بي در وپيکر صبح تا شب خيابون متر ميکردم و دنبال يه کار با درامد جرئي بودمکه بتونم يه بار کوچيک از رو شونهءمحمد بردارم ولي ......... يه روز که جاويد برحسب اتفاق پيش محمد بود ومن خسته وتشنه وودست از پا درازتر برگشته بودم خونه ، حرف از کار شد .... جاويدم با بزرگواري تموم قول داد که دراصرع وقت يه کار مرتب ودرست وحسابي برام جور کنه قيافهءمحمد تو هم بود ولي منو ميگي...... رو ابرهاسير ميکردم تو اين مدت ازجاويد خاطر جمع شده بودم اگه محمد ناراحته من مقصر نبودم فکر کنه اينم يکي از همون جاهاييِ که فرم پر ميکردم ودنبال کار بودم مهم نبود کي ميخواست برام کار جور کنه مهم کار بود وحقوقش... تا يکم رو پايي خودم وايسم و کمک خرجي باشم براي محمد شايدم ميتونستيم يه پولي جمع کنيم وازاون محل پراز اشوب واون مردم فضول راحت شيم ================= يه هفته گذشته بود وکم کم داشتم نااميد ميشدم پيش خودم ميگفتم شايد اصلا نتونسته کار پيدا کنه ؟؟؟ اون که قسم نخورده حتما برام کارپيدا کنه چه خواسته هايي از مردم داري ها.... اونم ادمه.... نميشه که ازش بيشتر ازحد توقع داشت ولي درکمال تعجب.... عصر روز پنج شنبه ... که بعد از يه دور کامل حرص خوردن وفرم پر کردن وطبق معمول جواب تيکه ها رو دادن برگشتم خونه جاويد وبا يه لبخند گل وگشاد رو لبش درجوار محمد ديدم يه حسي ميگفت کارِ جور شده اي خدا نوکرتم جور بشه قول ميدم ازاين به بعد تمام نمازامو بخونم جاويد با همون لبخند دل خوش کنکش بشارت داد که بعععععععععععللللللللللللل هههههههه کار پيدا کرده اونم کجا ؟؟ تو شرکت خودش اونم چه کاري ؟؟؟ منشي گري و تاحدي حسابداري شرکتش از ذوق کم مونده بود بپرم تو بقلش فکرشوکن ....چقدرخوشحال بودم که با اون قد وهيکل و اون سيبيل داش مشتي ميخواستم ماچ بارونش کنم قيافهءمحمد ديدني بود ..... همين که قرار بود جاويد برام کار پيدا کنه کلي توحالش خورده بود حالام که قرار بود توشرکت جاويد کارکنم ديگه نميشد با يه من عسلم خوردش ولي من گوشم به اين حرفا بدهکارنبود اخه مگه اون مغازهءفکستني چقدر در مياورد که بخواد هم اجاره جا رو بده هم خرج خونه زندگي رو هم بخواد بعد از اينهمه وقت سروسامون بگيره شده دودستي وسفت اين کار وميچسبم که از دستم در نره بسمه هر چقدر دنبال کار سگ دو زدم واخرسرم رسيدم سرجاي اولم +++++++++++++ محمد همون اول دستگيرش شد که نميتونه جلوم وايسه تواين مدت همه راهي ر وانتخاب کرده بود که ازخرشيطون پياده شم ولي من گوشم به اين حرفا بدهکارنبود ميخواستم يه کار پيدا کنم وبعدازچند وقتم براي ارشد امتحان بدم ولي اول کار .....بعد درس قسمت ششم روزهای بدون داریوش از شنبهءبعد، کارمن شروع شد روزاي اول به قدري کار برام سخت ودشوار بود که جنازه ام ميرسيد خونه محمدم ازخدا خواسته مدام غر ميزد ( من که بهت گفته بودم کارش سخته بيا وولش کن نميخواد ....من خودم از پس خرج خونه زندگي بر ميام )و خلاصه ... مدام ياسين تو گوش خر ميخوند البته بلا نسبت خودم ولي نه... مرغ من يه پا داشت کوتاه بيا نبودم بايد روپاهاي خودم وايميستادم کارم هم منشي گري بود وهم يه جوراييي حسابداري سخت بود يعني تقريبا آچر فرانسه بودم هر کي هر کاري داشت يه راست مييومد سراغ من اوايلش اونقدر گند کاري کردم که هرکس ديگه اي بود صددفعه تا حالا اخراجم کرده بود ولي جاويد عصباني که نميشد هيچي .. يه وقتايي هم مي اومد کمکم وايرادامو برطرف ميکرد بعد از يه ماه تقريبا جا افتاده بودم وميتونستم تا حدودي به کارا برسم وقتم خالي ترشده بود وبقيه هم باهام کنار اومده بودن اولين حقوق برام اونقدرشيرين بود که تا خونه بيخودو بي جهت به همه لبخند ميزدم خیلی مزه داد..... واقعا که اولین دست رنج ادم شیرین ترین چیزیِ که تو دنیا حس میکنه حتی اگه چندرغاز باشه بازم بابتش زحمت کشیدی پس رو چشمت جاداره انگار که ديوونه ومجنون شدم الکي خوش بودم ديگه موقع برگشت دوتا عطرخوشبو خريدم وبا سليقه دادم کادوشون کردن يکي براي جاويد به پاس محبتش .... يکي هم براي محمد اخمالو.... که هنوز که هنوزه از دستم شاکي بود يه گلم براش خريدم شايد که دست از گير بازي برداره و قبول کنه که اين کار به نفع هردومونه کي فکرشو ميکرد که اون جاويد قسي القلب که ميخواست ازم انتقام بگيره وبا داريوش دست به يکي کرده بود حالا باعث خير بشه وبرام کار جورکنه و ماروازاون شرايط بد مالي نجات بده هرماه که ميگذشت محمد اروم تر واروم تر ميشد تمام درامد محمد صرف خريد خونه وخرج ومخارج ميشد ودرامد منم يه راست ميرفت به دفترچهءپس اندازمون اين جوري خيالمون راحت بود که اگه خداي نکرده اتفاقي بيفته حداقل يه پولي کنار هست تا دستمونو جلوي نامرد جماعت دراز نکنيم ------------------------------------------ سه ماهي گذشته بود وخوب به کارا وارد شده بودم اخر ماه که موقع حساب کتاب بو د سرمون شلوغ تر ميشد.... ولي اگرتوطول ماه خوب به کارا ميرسيدم وحواسمو جمع ميکردم ميتونستم کارارو راحتتر سامون بدم و اخر ماه هم گوگيجه نميگرفتم که چي به چيه.... کار جاويد همون بود يعني وارد کننده ءداروههاي خارجي وعرضهءاون به شرکتهاي ايراني منم که هم حسابدار بودم وهم منشي وهم جوابگوي تلفتنا وهم اگه انباردار نبود تحويل داروها وخلاصه ...... بلانسبت خر عين تراکتور کار ميکردم وپول درمياوردم ميخواستم يه چند وقتي کار کنم وبعد که دستم روونترشد ارشد شرکت کنم هنوز که هنوزه ميخواستم رشتمو ادامه بدم وبراي خودم کاره اي بشم =========================== يه سال ديگم گذشت اتفاق خاصي نبود که تو اين مدت بيفته جزا ينکه مثل سابق حلقمو مينداختم وبه همه گفته بودم که ازدواج کردم نه من ،نه جاويد هيچ خبري از داريوش نداشتيم معلوم نبود داره چيکارميکنه ؟؟؟ اصلا مرده يا زندست؟؟؟ درد نبودنش برام راحتترشده بودوحالا بهتر ميتونستم جاي خاليشو تحمل کنم اسما يه سال درکنارش بودم... ولي وقتي خوب دقت ميکردم انگارکه يه عمر باهاش بودم وحالا که نيست يه چيزي رو گم کردم 
فصل بیست و دوم (نازنین)
 
يه دوهفته اي بود که رفته بودم تو نخ محمد اين اواخر اونقدر مشکوک و غير عادي شده بود که هر کسي تو سه سوت ميفهميد يه خبرايي هست وداره يه اتفاقايي ميافته تيپ ميزد وبه خودش ميرسيدمدام دم ائينه بود وموهاشو چپ وراست ميکرد بوي ادکلنشوکه ديگه نگوووووووووووووو يه دوش حسابي ميگرفت وبوش تموم خونه رو پرميکرد تابلو بود که يه کسي دلشو بردهاخلاقش از اين رو به اون روشده بودمحمدي که ساعت ده شب ميومد خونه وبعد شام يه راست ميرفت تو رختخوابش حالا ميگفت وميخنديد ودستم مينداخت وحتي با جاويد گرم ميگرفت باورت میشه با جاوید ....تلفنهاي مشکوک داشت جلوي من حرف نميزد واگه هم ميزد تلگرافي وکوتاه بود شديد مظنون شده بودم بهش حس شيشم زنونم ميگفت پاي به زن درميونهاين همه خوشتيپي و....عطرو ادکلنو.....کادوي ولنتايني که تو کمد قائم شده و.....شلوار جين نو و.....لباس صورتي ملايم با خطاي سفيدو ....يه ست کمربندي که عمرا محمد پول بالاش بده....الکي نبودن يه چيزي اين وسط بود که محمد ننر داشت ازم قائمش ميکرد اخرسرم کاشف به عمل اومد که بببببببببعععععععععععععللل للللللللللههههههههپاي نازنين خانم دربينه حالا نازنين کي هست؟؟واصلا چي کارست؟؟؟ومهم تر ازهمه محمد اونو از کجا ميشناسه؟؟ همون جور که همه ميدونيد محمد يه مغازهءفروش لباس بچه گونه داشتتمام جنساشم ازتوليدي اقا سيد صفری مياورد اين اقا سيد ازهمون موقعي که محمد درسو گذاشت کنا رو کار تو مغازءبابا روشروع کرد برحسب اشنايي با بابا ،با محمدم اشنا شد وازاونجايي که ميبينه محمد يتيمه وداره خرج زندگي خودشو مادرو تنها خواهرشو درمياره زير پروبال محمد وميگيره وباهاش راه مي ياد ازدادن جنس قصدي بدون بهره بگير .......تا صحبت کردن با صاحب جاي محمد... وخلاصه هرکاري که فکرش وکني اين اقا سيد مرد با خدا وعالمي بود حرفاش مثل قند شيرين ومثل درگرانبهابود بعد فوت باباو رفيق فاب شدن محمد واقا سيد،،، روابط خونوادگيمونم شروع شد اقاسيد از دار دنيا يه دختر نازوملوس وبقلي به اسم نازنين داشت که هم سن وساله من بودو شيش سالي هم از محمد کوچيکتر بود يادمه پنج شيش سال پيش بود که اقا سيد يه سکته ءخفيف ميکنه وعملا ديگه کاري از دستش برنميادوبندهءخدا تا يه چند وقتي ويلچر نشين ميشه نازنينم استينا رو بالا ميزنه ومسئوليت تمام کارگاههاي دوخت ودوز وبه گردن ميگيرهاون موقع نزديک به بيست سي نفرخياط داشت که با درايت نازنين اين مقدار الان دوبرارشده بود وتعداد کارگاه ها هم ازدو تابه پنج تا کارگاه تغيير کرده ...الان تقريبا بيست وچهارسالشهيه دختر باسياست وزبروزرنگ ....اونقدر باهوش وخوشفکر بود که تمام درامد پدرشو خونواده هاي کارگراي اون کارگاهها ازصدقه سري نازنين تامين ميشد هرچند که حق اقاسيد ... بيشتر از اينها بود همیشه دست خير داشت ودل رحم بود تا اونجایی که يه محل رو اسمش قسم ميخوردن سر همين دل رحمي وکمکش به محمد بود که محمد عبد وعبيد ومريد اقا سيد شده بود
 
قسمت دوم نازنین
 
ازهمون موقعها که رفت وامد ما شروع شد ومادر ما با اقاسيد وخونوادش اشنا شد مهر نازنين ناجور تو دل مادر خدابيامرزم نشست ويه دل نه صد دل عاشق نازنين شد اون موقع نازنين هفده ساله بود وهنوزداشت درس ميخوند...مامان خدابيامرز ماهم تا نازنين وميديد براي خودش ميبريد وميدوخت وتن نازنين حيوونکي ميکرد يادمه عروس گلم ،عروس گلم از دهنم مادرما نمي افتادنازنينم جوون وخام بود وهنوز بچه سالاين حرف مامان ما شد براش وحي منزل ومحمد مارومرد روياهاش ميديد ولي زد ومادر ما فوت کرد ورابطهءماهم کم شد وبعد ازاونم محمد عاشق دنيا شد ماجراي عشق وعاشقي محمد به گوش نازنين رسيد ونازنين بيچاره هم دچار شکست عشقي شد وازاونجايي که ميگن هرشکست پليست براي رسيدن به موفقيت همون موقعها دست به کار شد ووارد شغل پدرش شد ووضع ماليشونو از اين رو به اون رو کردتا جايي که يادمه نازنين ازدواج نکرديعني خواستگار داشت ولي خودش نميخواست ازدواج کنه هرچنداون صورت ملوس وقدوبالاي ريزه ميزه با اون لباي گوشتي وچشماي درشت همه رووسوسه ميکرد وطالب زیاد داشت مونده بودم چطور تو اون همه وقت،، محمد اين هلوي پوست کنده رو نميديد چند باري هم که باهاش سلام وعليک داشتم حس ميکردم هنوز که هنوزه محمد ودوست داره ومنتظره تا محمد بعد دنيا به سمت اون برگرده حالام بعد از تقريبا چهارسال که ازمرگ دنيا گذشته بودمسلم بود که محمد داغ دنيا رو فراوش ميکنه ودنبال يکي ميگرده که خودشو از اين تنهايي وبي کسي خلاص کنه وچه کسي هم بهتر از نازنيننازنين همه چي تموم بود...يه دختر باسياست وسرزبون دار وتيز وبزکه با قدرت مديريت بالايي که داشت از پس هرکاري برمي يومد تک فرزند وبود ووارث ثروت اقا سيد محجوب وسرسنگين بود وخانم وازهمه مهمتر هنوز که هنوزه عاشق محمد بود وبردهءعشق اون پس طبيعي بود که محمد بعد از اين همه سال بالاخره ببينتش و به سمتش جلب بشه وبخواد براي خودش استين بالا بزنه کم کم زمزمه هاي عاشقانه ءمحمد هرروز بلند وبلندتر ميشد وهربار علاقش روعلني تربیان ميکردمن مشکلي نداشتم ....خيلي وقت بود که ميدونستم داداشم بايد سروسامون بگيره وزندگي تشکيل بده ولي تواين ميون نگراني از الاخون والاخوني وبي جايي ازارم ميدادمدام نگران بودم که نکنه محمد با وجود يه زن ديگه منو فراموش کنه وچشمشو رو رابطهءخواهر برادريمون ببنده ومنو از خونه پرت کنه بيرونولي حالا که فهميده بودم نازنين قراره زن داداشم بشهحداقل خيالم راحت شده بود ....که اين دختر ذات خوبي داره وهيچ وقت راضي به بي پناهي من نميشه هرچي باشه دختر اقا سيد معتمد محل بود که همه رو حرفش نه نمياوردن اخرسرم يه شب تاب نياوردم وراست وپوست کنده همهءحرفامو زدم=============================
 
قسمت سوم نازنین
 
اخرسرم يه شب تاب نياوردم وراست وپوست کنده همهءحرفامو زدم_ببين محمد جان من هيچ مخالفتي با ازدواج تو ونازنين ندارم ماشالله دختر فهميده ونجيبيه هروقتم که بگي براي خواستگارومراسم امادم نگران هيچي هم نباش.....پس انداز تو بانک هست که بتوني باهاش يه عروسي معقول ومرتب بگيري چند تا تيکه طلام از مامان خدابيامرز مونده که ميتونيم سرعقد بهش بديمفقط .....فقط به خواهشي داداشميدوني که من جز تو کسي رو ندارم يه دختر تنهام که جز اين خونه پناه ديگه اي ندارم فقط از ت ميخوام تو رو به همون خاک ماما ن وبابا قسم بخوريکه يه وقت منو از خونهءخودم بيرون نکنيميدونم ميخواي دست زنتو بگيري وبياري تواين خونهمن اطاقاي زير زمين وخالي ميکنم ووسايلم وميبرم اونجا که هم شما راحت باشيد هم من ازصبح تا شبم که خونه نيستم قول ميدم زودتر پولامو جمع ميکنم وخودم يه جاي کوچيک اجاره ميکنم )_اين حرفا چيه خواهرمن ؟؟کي ميخوا دتوروبندازه بيرون ؟؟؟اولين شرط من براي ازدواج با نازنين تو بودي ....مگه ميشه من تنها خواهرمو ولي کنم به امون خداواقعا از دستت ناراحت شدم ....يعني من همچين کسي ام ؟؟؟تو حتي اگه خودتم بخواي بري من نميزارمفکر ميکني دلم طاقت مياره يه شب بدون تو سرکنم همون يه سالي که داريوش ورت داشت وبردبرام کافي بود..... ديگه نميزارم ازم دور بشي) چشماش ابري شده بود نشستم کنارشو دستاشو تو دستام گرفتم ازم دلگير نشو داداش....بدزمونه اي شده...ميدونم که هميشه تو دستو بالتم ميدونم هميشه مثل يه وزنهءسنگين بهت اويزون بودم مخصوصا حالا که اين همه حرف پشت سرمهولي چي کار کنم؟؟؟؟ به خدا جز تو کس ديگه اي رو ندارم هيچ کس برامون نمونده همه رفتن پي کارخودشون انگارنه انگارکه اصلا مريم ومحمدي ازاول وجود داشته اون از عمو که تواون حاگير واگير بستري شدن تو منو با تيپا ازخونش انداخت بيرونو اونم ازخاله هامون که به جاي کمک ودستگيري استخون لاي زخممون ميزارن وبرامون پشت چشم نازک ميکنن اينا که فاميلمونن..... اينه حال و روزشون واي به حال ده پشت غريبه تر ميدنم نازنين دختر خوبيه گلش پاکه..... ذاتش خوبه....ولي بازم انسانه وهرچي که بگي از اين ادم دوپابرميياد ايشالله که مثل باباش باشه ومشکلي باهم نداشته باشيم )اون شب هر دوباهم يه دلِ سير براي بي کسي مون گريه کرديم وخودمونو براي اينده ءنامعلومه مون اماده کرديم+++++++++++++++++++++++++++++++++ 
 

 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان دنیا پس از دنیا کلیک کنید