تواين خونه درکه پشت سرش بسته شدبه خودم اومدم اونقدر گيج بودم که تا چند لحظه فقط جمله هاي داريوش تو مغزم پيچ ميخورد وسايلمو جمع کنم؟؟؟؟ ديگه به اين خونه برنميگردم ؟؟؟؟دارم ميرم ايران.. دارم ميرم پيش محمد محمدمحمد از زوق پريدم هوا آخجون محمد ايران ارديبهشت دارم ميام

 


 

فصل سيزده( بازگشت ) تا صبح نفهميدم چه جوري خوابيدم از ذوق زيادم ده دفعه از خواب پريدم صبح باصداي بسته شدن در چشمامو بازکردم داريوش رفته بود ومن حتي صبحونه شو هم نداده بودم عذاب وجدان گرفتم از حالا زده بودم زير همه چي ازيه طرف ذوق ديدن محمد قلبمو به تپش مي انداخت واز طرف ديگه خبر مريضي محمد قلبمو از تپش ميانداخت محمد، محمد ،دارم مي يام... فقط صبر کن وزنده بمون سوال داريوش تو دالون هاي ذهنم رنگ باخته بود نميخواستم به روي خودم بيارم پس اون چي ؟؟؟؟ نميخواستم فکرم ومشغول کنم الان وقت فکر کردن به داريوش نبود بايد ميرفتم ............. داداشم ،تنها کسم، رو تخت بيمارستان بود ومن حتي نميدونستم که يه بار ديگه هم ميتونم ببينمش يا نه ؟؟؟ براي شب همه ءکارا روکردم ///يه خونه تکوني اساسي // حالا که دارم ميرم وجدانم قبول نميکرد که خونه زندگيشو بزارم به امان خدا حداقل ميتونستم تا لحظه ءاخر کارامو انجام بدم وزندگي رو مرتب کنم که تا چند وقت ترو تميز باشه يه خورشت کرفس توپم درست کردم وميز وقشنگ چيدم واقعا که ذات خبيثي داشتم/// حالا که اجازه داده بود برم ،خونه رو براش مرتب ميکردم وبراش خورشت کرفسي رو که ميدونستم عاشقشه وتا حالا يه بار درست کرده بودم وميزاشتم از وقتي که فهميده بودم کرفس دوست داره بااينکه خودمم عاشق اين غذا بودم ولي سمتشم نميرفتم باخودم ميگفتم به من چه ؟؟؟؟؟ وقتي ادم کلفت بي جيره مواجب ميگيره بايد فکر اينجاهام باشه +++++++++++++++ کليد که تو در چرخيد جلو دوئيدم وبانگراني پرسيدم _سلام .داريوش بليط پيدا کردي ؟؟؟ نگاهش برام عجيب بود فقط به معني اره سرتکون داد وبه سمت اطاقش راه افتاد _بيا غذا امادست ........شام يخ ميکنه ........خوشت کرفس درست کردم . همون جور که پشتش بهم بود گفت _نميخورم ميخوام بخوابم فردا ساعت 11صبح بليط داري وسايلتو اماده کن راس 9ميزنيم بيرون ) دست توي جيبش کردو يه مکث کرد برگشت به سمتم دستشو ازجيبش دراورد ................. يه پلاک زنجير بود به اسم ايراني مريم _اينو خيلي وقته که گرفتم ميخواستم ........... يه مکث کرد وادامه داد نشد....ميخواستم روز تولدت بدم که نشد ...حالا بهت ميدم زیر لب زمزمه کردم _داريوش _ميدونم که بري ديگه نميبينمت...........حلالم کن مريم، فقط حلالم کن.......... خيلي در حقت ظلم کردم ولي قبول کن که طول ميکشيدآروم شم تواون برهه هم ازار تو ارومم ميکرد حالا که اروم شدم وميتونم اون چيزي رو که مي خواي برات مهيا کنم تو داري ميري شرمندتم يازده ماه ازعمرتو تلف کردم منو ببخش دست خودم نبود .) دستشو جلو اوردوگفت ؛ _ بگيرش مريم... که بدونم بخشيديم دستمو جلو اوردم ولي بعد برگردوندم _خودت برام بندازش موهامو از پشت سرم جمع کردم بالا .گردنبند وانداخت بغض تو گلومون نشسته بود کم چيزي نبود ...يازده ماه کنارهم بوديم شب وروز...وروز وشب يازده ماه باهم کلنجاررفتيم وباهم بحث کرديم وخاطره ساختيم چه خوب ...چه بد چه زشت وچه زيبا جداييي به اين اسوني نبود حالامعني حرفش تو ذهنم بود پس من چي ؟؟؟؟؟ داريوش تنها چي ؟؟؟؟ برگشتم وخيره شدم به چشماش برق اشک چشماش و دريايي کرده بود يه حسي باعث شد دست روي گونش بزارم ورو پنجهءپا بلندشم و گونهءچپشو ببوسم عطر تن داريوش توي تنم پيچيد وقد کشيد خودمو ازش جدا کردم نميتونستم بيشترازاين بهش نزديک بشم وجلوي خودمو بگيرم که دست نندازم گردنش داریوش چشماشو بست وعقب گرد کرد دراطاقش بسته شد تو لحظه اخر دلم اتيش گرفت چشماش ميباريد بغضم شکست وتو خودم جمع شدم صداي اهنگ من به جاي تو از رضا شيري تو کل خونه پيچيد شکستم ولي تکيه گاه توام ببين بيکس اما پناه توام يه عمره که از غصه وغم پرم به جاي توبازم شکست ميخورم صداي هقهقم تو صداي نالهءرضاشيري گم شده بود همون وقت که از زندگي خستها م برات باز نشد هردربستهاي ميخوام توي نقش توبازي کنم به هرسختي تقدير روراضي کنم تمام صحنه هاي اين چند وقت مثل يه فيلم جلوي چشمام حرکت ميکرد زمان برام وايستاده بودو باهر خوشي ميخنديدم وبا هر سختي اي گريه ميکردم اگه خاطراته تورودوشمه به جاي توغصه تو اغوشمه يه حسي منو سمت تو ميکشه ميگه اين عذاب عين ارامشه ياد اولين بار که تواين خونه چشم بازکردم يادلجبازي ها وغيرتي شدن هاي بيخود داريوش ياد روزايي که باتنهايي شبشون ميکردم ياد شنبه شبها ياد کتکايي که ميخوردم همه برام زجراوربود ولي نميدونم چرا دوست داشتم مرورشون کنم توهيچ وقت کنارت نديدي من و جلوترازت رفتم اين جاده رو مبادا که غم راهت و سد کنه به جاي تو دنيا به من بد کنه با گريه ميزشامو جمع کردم و همه رو گذاشتم تو يخچال برقار وخاموش کردم ودراطاقم وبستم رضاشيري هنوز ميخوند همه خنده و شاديم مال تو تورفتي وقلبم به دنبال تو هواي تورو دارم هرجا بري بازم پيشتم حتي تنهابري اون شب طولاني ترين شب اون مدت شد =========================== قسمت دوم برگشت صبح فردا که چشمامو باز کردم غم عالم ريخت تودلم صداي در مانع فکرم شد _مريم پاشو ....ساعت هشته بايد يه ساعته ديگه راه بيفتيم بدون اينکه نايي براي بلندشدن داشته باشم بيرمق وبي جون پاشدم تموم طول شبو زار زده بودم وبه خودم دلداري ميدادم که هميشه ازخدا ميخواستم تا برم گردونه پيش محمد دست وصورتم وشستم وصبحونه اي رو که داريوش تو اين مدت دومين بارش بود که درست کرده بودو بابغض فرستادم پائين تو فرودگاه وقتي که شماره پروازمو اعلام کرد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم واشکام رو گونم سرازير شد داريوش هم بهترازمن نبود _برات غذا درست کردم تو فريزرِ... گرم کن بخور فست فود نخوري ها معده درد ميگيري يخچال احتياج به سرويس داره يادت نره ها اگه مريض شدي به علي بگو هواتو داشته باشه داريوش به فکر خودتم باش تنها نمون اگه تونستي بيا ايران اونجا ميتوني بري سرخاک دنيا داريوش قول ميدي مواظب خودت باشي؟؟؟؟ اخه تنهايي ميخواي چيکار کني؟؟؟ ميمونم وباهم برميگرديم باشه؟؟؟؟؟ داريوش تو تنهايي دق ميکني ....نميتوني دووم بياري ........) اروم منو بقل کردوچونه شو گذاشت رو سرم دستامو دورش حلقه کردم دلم براش تنگ ميشد يعني اگه غيرازاين بود تعجب داشت خودمو تو بقلش جمع کردم وبراي اخرين بارصداي ضربان قلبشو گوش دادم گرمي اغوشش وحس کردم دلم نمي اومدازش جدا شم اشکام به هق هق تبديل شده بود _برو به اميد خدا ...مواظب خودتو محمد باش همين ............. تنها چيزي که اززبونش شنيدم همين بود ................. بي انصاف حتي نگفت دلش برام تنگ ميشه پروازشمارهء862........... اه چرا انقدر زود حالا هميشه پروازا تاخير دارنا يه امروز همه چي طبق روال داره انجام ميشه يه نگاه به چشماي قرمزش که مثل يه غروب خورشید بود انداختم يه بوسه روگونش گذاشتم ودستهءچمدونمو کشيدم وباگفتن يه خداحافظي ،بدون نگاه کردن بهش راه افتادم اگه نگاش ميکردم ديگه نميتونستم جلوي خودمو بگيرم نامرد حتي ازم خداحافظي هم نکرد دلم براش تنگ ميشه براي همهءاخلاقاي گندش براي اخماي بازنشدش و سگرمه هاي هميشه توهمش براي غيرتي شدنهاي بيخودو گيردادناي راه وبيراهش و.........................براي اغوش گرمش که هميشه گرمم ميکردو اروم خداحافظ داريوش قلبم پيشت موند مراقبش باش ========== فصل چهارده(بیمارستان) پامو که رواولين پله گذاشتم هوا رو تو ريه هام پر کردم انگار به اندازه ءسالها از ايران دور بودم محمد دارم می يام... فقط صبر داشته باش از سالن که خارج شدم هيکل درشت و قد بلند جاويدتوچشمم زد خودشه ..............دست وپام لرزيد هنوز همون فکرا راجع بهش توسرم بود....... همون کسي که منو دزديد همون که باداريوش دستش تو يه کاسه بود همون که باعث مرگ دنيا شد اومد به سمتم و تويه قدميم ايستاد يه قدم عقب گذاشتم _سلام مريم خانم خيلي وقته نديدمتون اين چرا اينقدر مودب شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه همين نبود که سرم داد وقال میکرد حالا ميگه خيلي وقته نديدمتونننننننن نکنه داداش جاويده؟؟ اخه اوني که من ميشناختم اينقدر درست وحسابي حرف نميزد اها اون موقع من زنداني شون بودم خوب معلومه که باکلاس باهام حرف نميزنه _بدين من چمدونتونو دستموکشيدم عقب _نه خودم مييارم _بفرمائيد ماشين ازاين وره حتي تو زبونم نميچرخيد سلام کنم وبگم ممنون دو به شک دنبالش راه افتادم اگه صحبتهاي داريوش راجع به اينکه دقيقا از وضع محمد خبرداره وميتونه کمکم کنه نبود اصلا ادم حسابش نميکردم تو ماشين پرسيد _داريوش چطوره ؟؟ اي کور بشه اون دو تا چشمات من که ميدونم مدام باهم رابطه دارين اونموقع داره ازمن حالشو ميپرسه به روي خودم نياوردم که اصلا چي پرسيدي ولي خودشو زد به اون راهو ادامه داد؛ _شنيدم دم ودستگاهي بهم زده با برندگي گفتم _والله ما که چيزي نديديم... تا بود تو يه خونهءنود متري زندگي ميکردو يه هيونداي لکنتم زير پاش بود حتما دم ودستگاهش و ول خرجياش براي دوست جون جونياش بوده بدون اينکه از حرفي که زده بودم ذره اي ناراحت باشم پرسيدم ؛ _حال محمد چطوره ؟؟؟ مکثي کرد ...انگار که داره حرفشو مز مزه ميکنه از تو ائينه يه نگاهي به من کرد که بند دلم پاره شد ...چرا اينجوري نگاه ميکنه؟؟؟ _حالش بد نيست ولي چند روزه بيمارستان بستري شده ايشاالله زودتر خوب مي شه _مريضيش چييه؟؟؟ اسمش به زبونم نمي اومد هنوز اسم جاويد برام عذاب اور بود _ بهتره برين با دکترش صحبت کنيد من زياد تو جريان نيستم _داريوش که ميگفت شما تو جريان همه چيز هستيد چه طور ميگيد نميدونيد تروخدا بگيد چشه ؟؟؟؟ نه شما، نه داريوش، درست به من حرف نميزنيد نکنه بلايي سرش اورديد ومن وگذاشتين سرکار .......... حتي از فکر شم موهاي تنم سيخ شد _تروخدا بگيد فقط زندست ؟؟ _مريم خانم اروم باشيد معلومه که زندست درسته که داروش ومن حرف زياد زديم ولي خدا شاهده همش قوپي بوده خداروبه سر شاهده من وداريوش تواين مدت سمت محمدم نرفتيم داريوش به حساب قولي که به شما داده بود ومنم خوب............. زندگي خودم وداشتم بعداز يه مدتم محمد وفراموش کردم نه اينکه فکر کنيد از فکر دنيا دراومدم نه .....دنيا همه چيز من بود ولي حالا ديگه به نبودش عادت کردم باخودم ميگفتم حتما قسمت منم اين بوده ديگه مثل اينکه من ومحمدتقديرامون شبيه همه وتنهايي وبي کسي تو پيشوني نوشتمونه من نميدونم تواين مدت چي سر محمد اومده دورادور حواسم بهش بود ولي ديگه از تو خونش خبرنداشم چند روز پيش هم تصادفي فهميدم که تو بيمارستان بستريه مثل اينکه يکي از کليه هاشو از دست داده واون يکي هم عفونت کرده بايد با دکترش صحبت کنيد بازم زياد در جريان نيستم ) يا امام زمان جفت کليه هاش داغون شده اخه چرا ؟؟؟؟؟؟ باخودت چي کارکردي داداشِ من؟؟؟ صداي زجم بلند شد ...محمد بميرم الهي... اين چه بدبختي اي بود که گريبانتو گرفت ؟؟؟ الهي بگردم داداشم تنهايي چي کشيدي ؟؟؟ يه دفعه اي به جاويد توپيدم _همش تقصير شما وداروشِ... ببينيد با زندگي ما چيکارکرديد؟؟ اخه مرگ دنيا چه ربطي به من وداداشم داشت اخه مگه ما ميخواستيم همچين اتفاقي بيفته اين از من که چند ماه آزگار صم ون بکم ولال شده بودم وکلفتي خونهءداريوش خان وميکردم هيچ ميدونيد تا حالا چند بار کتک خوردم ؟؟؟؟ميدونيد چند بار تا پاي مرگ رفتم؟؟؟ اونم از داداش نازنينم که بعد از يه سال افتاده گوشه ءبيمارستان .....خداازتون نگذره ) هيچي نميفهميدم دهنم وباز کرده بودم وعقده هاي اين چند وقته رو ميريختم بيرون حالا ديگه برام مهم نبود که داريوش کيه ومن چند ماه تمام باهاش کنار اومده بودم وساخته بودم الان برام مهمترين چيز زندگي داداشم بود... تنها کسم بود مخصوصا که محمد قبل از رفتن من سالم بود وحالا جفت کليه هاشو از دست داده بود همش باخودم ميگفتم معلومه ديگه وقتي ادم هم تنها خواهرشو هم عشقشو باهم از دست بده وعذاب وجدان داشته باشه که بخاطر اون خواهرشم کشته شده ديگه حتي به سلامتي خودشم فکر نميکنه شايد اصلا اونقدر به محمد فشار اومده بود که ديگه براش مهم نبوده زنده باشه وزندگي کنه منم بودم همين گزينه رو انتخاب ميکردم _مريم خانم.. تروخدا نفرينمون نکنيد ...به نظر شما من وداريوش داريم زندگي ميکنیم؟؟؟؟؟؟ نه....... به خداوندي خدا که نه ...... من زندگيم يه جورِ وداريوش يه جور من يه پدر ومادر عليل موندن رو دستم ودارم عقوبت پس ميدم داروش هم که تک وتنها مونده اون سردنيا وحتي نميتونه يه سر... سرخاک خواهرش بره حالا خودتون بگيد اين انصافِ من وداريوش تواون برهه ءزماني اونقدر عصباني وناراحت بوديم که ديواري کوتاهتر از شما پيدا نکرديم خدا شاهدِ... بعد از دوماه مثل سگ پشمون شدم ولي پشيموني ديگه سودي نداشت داریوش يه ذره هم کوتاه نمي اومد ميگفت الا وبلا نميزام مريم برگرده وبايد همينجا بمونه فکر کنم به نحوي بهتون عادت کرده بود خوب خواهرشو از دست داده بود وبعد از چند وقت شما همون کاراي دنيا رو با يکم تغيير انجام ميداديد خوب مسلمه که بهتون وابسطه ميشه هر چي ميگفتم داريوش اَه مريم خانم اخر سر دامنمونو ميگيره قبول نمیکرد ميفهميدم وابسطتون شده خدا وکيلي کلي باهاش حرف زدم بااون ناراحتي که داريوش داشت ميدونستم زندگي راحتي نداريد ولي چي کار کنم دست و پام بسته بودشما اون سر دنیا بودید ومن این سر دنیا اخر سر هم که ديدم راه به جايي ندار م قضيه رو ول کردم همون موقع هم مادرو پدرم يه تصادف بد کرد ن وزمين گير شدن . ازان وقت يه جورايي احساس شرمندگي به شما ومحمد رو شونه هام سنگيني ميکنه نميخواستم اينجوري بشه... باور کنيد ...حالام فقط براي جبران مافا ت درخدمتتون هستم وگرنه ميدونم دل خوشي ازم نداريد که بخواييد جلوي چشمتون باشم ) گريم به هق هق تبديل شد دلم براش سوخت راست ميگفت هرچهار نفرمابه نحوي حق داشت وخودشو محق ميدونست ======================== قسمت دوم بیمارستان راست ميگفت هرچهار نفرمابه نحوي حق داشت وخودشو محق ميدونست اي دنيا ..........اي دنيا به بيمارستان که رسيدم حتي صبر نکردم ماشين وايسه......پريدم بيرون صداي جاويد از پشت سر مي اومد _ مريم خانم بخش مراقبتهاي ويژه ..........من اينجا منتظر ميمونم تا برگرديد مراقبتهاي ويژه؟؟ خدايا ديگه چي رو بايد تحمل کنم؟؟؟؟ ++++++++++++++++++++++++++ از پشت شيشه زل زدم به صورتش حالش اونقدر وخيم بود که بادستگاه زنده بود دکترش ميگفت بايد زودتر عمل پيوند انجام بگيره اونقدر حال ندار بود که وقتايي هم که بهوش مياومد حتي نميتونست چشماشو بازکنه تا من وببينه وضعش واقعا وخيم بود ازمايش هارودادم ودنبال پول بيمارستان سگ دو میزدم ده مليون پول کمي نبود اخه از کجا مياوردم؟؟ به هر دری بود زده بودم پیش خاله هام تنها عموم رفته بودم ولی ..... خاله های نامردم اول از همه یه دور کامل سین جین میکردن که کجا بودی کی دزدیدتت ؟؟؟ چطوری دزدیدتت؟؟؟ کی ازادت کرد ؟؟؟؟ باهات چی کارمی کرد؟؟؟؟ از قبلت پولم در میاورد ؟؟ کارت اونجا چی بود ؟؟؟ با ابنکه همه رو راست وحسینی جواب دادم ولی نگاهشون میگفت که عمرا باور کنن ............ وای بعضی از حرفاشون اونقدر فجیع وغیر قابل تحمل بود که عرق شرم رو تنم میشست واز اینکه پامو تو خونشون گذاشته بودم از خودم حالم بهم میخورد جلوی پسرخاله هام که با چشمای ریزو لبخندای موزیانشون نگام میکردن اب شدم انگار که من هرزه هستمو وحالا خیالشون راحت شده که میتونن اونام یه دلی از عزا در بیارن شوهر خاله هام چنان با تحقیر بهم زل زده بودن که انگار همین الان وجلوی روشون دارم تن فروشی میکنم ای خدا ...داداشم داره میمیره اینا داره ازمن اصول دین میپرسن بعدم که قشنگ تخلیه اطلاعاتی کردن اب پاکی رو ریختن رو دستامو ودست خالی بیرونم کردن شوهر خاله کوچیکم که اونقدر شاکی بود که اگه میتونست همون اول خفم میکرد عمومو که دیگه نگوووووووو اول قشنگ چپ وراستم کردو ازحیثیت وابروش داد سخن گفت بعدم منو با کمال فضاحت از خونش پرت کرد بیرون و گفت که اصلا همچین برادر زاده هایی نداره اخه یکی نیست بهشون بگه بی انصافا سرگذشت من ...... زندگی من ...... ابروی من ...... چه ربطی به داداش مریضم که رو تخت بیمارستان افتاده داره آخه اون چه گناهی کرده ؟؟؟؟؟ اینم از فامیل ... آخه همچین فامیلی رو اصلا ادم نداشته باشه راحت تر نیست ؟؟؟ بی وجدان ها غریبه پرست ها بی شرف ها دلم میخواست همشونو دونه دونه خفه کنم خدا هیچ کس ومحتاج خلق الله نکنه که همه تو ظاهر خوبن وازپشت به ادم خنجرمیزنن برام قابل تحمل نبود خاله وعمویی که یه عمر به چشم فامیل میدیدمشون وفکر میکردم اگه خدای نکرده بلایی سرهرکدوم ازمابیاد زودی خودشونو میرسونن حالا با این سنگدلی ما دوتا رو ول کنن به امون خدا ومارو ازخودشون برونن بیشرفها نامردا کثافتها باخودم فحش میدادم وراه میرفتم اخه چه طوری میتونستن به خدا اگه داداشم نبود حتی پامو تو خونشون نمیزاشتم ولی چی کار کنم ؟؟تنها کسم رو تخت بیمارستان افتاده بود وهر لحظه به مرگ نزدیک تر میشد به پای عمووم افتاده بودم وزجه زده بودم (تورو به همون خدایی که میپرستی عمو،،،، داداشم داره میمیره رحم کن .تورو به همون کعبه ای که رفتی قسم، به خداقسم، ندارم،،،،،،،،،،،،،،،، کم اوردم ،،،،،،،بهم کمک کن ،،،،خودم میام کلفتی تونو میکنم عمو... داداشم داره از دستم میره یه کاری کنید ) بی رحم تو چشمام براق شد وگفت _اون موقع که جیک جیک مستونت بود با ید به فکر الانت میبودی اون داداشتم یکیه بدتر ازخودت اگه من بودم که تاحالا صد دفعه پیدات کرده بودم وخونتو ریخته بودم وخودم از زیر این بی ابرویی بیرون کشیده بودم حالا گورتو از خونم گم کن تا خون جلوی چشمامو نگرفته وناقصت نکردم من مونده بودم ومحمممممد به کي رو ميزدم که رومو بگيره ؟؟؟ دو میليونو دويست هزار تومن جمع کرده بودم ولي براي بقيش........ دست به دامن کي ميشدم ؟؟؟ جاويد ميگفت خودشم دست وبالش به خاطر پدرومادرش تنگه وگرنه خودش ميداد همين که تو مدت نبود من خرج بيمارستان وداده بود کلي برام ارزش داشت از دوستاي محمدم نزديک سه مليون قرض کردم کلي دعا به جون خودشون و خونوادشون کردم که تو اين هاگير واگير هم يه باري از دوش من برداشتن و هم کاراي مغازهءمحمد وانجام ميدادن محمد جلوي چشمام پرپرميشدو حتي نميدونستم به کي پناه ببرم دفعهءاولي که پامو تو خونه گذاشتم موج عظيم خاطره هاي خوب وبد به ذهنم هجوم اورد دلم براي آجراجر اين خونه تنگ شده بود اطاق محمد وکه ديدم طاقت نياوردم يه عکس بزرگ ازمنو دنيا که همديگه رو بغل کرده بوديم وپشت به باغچه روبه دوربين ميخنديدم رو زده بود به ديوار روبه روي تختش دلم براش کباب شد داداشم تو اين مدت چي کشيده بود ومن نميدونستم تمام خونه رو زير وروکردم ولي به جز يه حساب بانکي که همش توش پونصد هزار تومن بود پولي پيدا نکردم دوتا النگوهم داشتم که هم يادگاري بود وهم قيمتي نداشت زار ونزار ازبیمارستان برمیگشتم وحرص میخوردم خدايا از کجا بيارم ؟؟ازکی قرض کنم ؟؟ حتی به فکر نزول کردنم افتاده بودم داداشم زنده بمونه....فقط زنده بمونه ...پای گناهشم میمونم واقعا که ادم وقتی بی پول میشه ومحتاج دیگه به این نگاه نمیکنه که کاری که انجام میده درسته یا نه فقط میخواد احتیاجش بر طرف بشه خدایا دیدی که همه کاری کردم به همه رو انداختم چیکارکنم دستم بسته ست حتی همون گردنبند داریوشو هم میخواستم بفروشم ولی نه فاکتور داشت نه دلم میاومد مگه چقدر پولش بود خدایا کمکم کن ...خودت گره از کارم باز کن نميدونم چرا يه هو دلم هواي خاک مامان وبابا رو کرد رفتم ودوساعت تموم زار زدم اونهاهم تنها شده بودن ...ديگه دخترو پسري نموند ه بود که شب جمعه اي براشون خيرات کنه ويه آبي روسنگشون بريزه نصفه شب بود که بابدبختي خودمو رسوندم بيمارستان... حالم خيلي خراب بود پرستار تا منو ديد گفت _از صبح تا حالا کجايي؟؟؟؟ با حالي نزار گفتم _ رفته بودم دنبال پول ....نيست ،نداریم، دستم خاليه چهارمیليونووهفتصد هزارتومنشو ندارم ) _پولت جور شده ...يه نفرهمه رو ريخته به حساب... دکتر بهنامي ميگفت زودتر ازمايشها رو تجديد کنيم که بري براي عمل ...بروامشبو استراحت کن چشمام گشاد شد... ريخته به حسا ب؟؟؟؟؟؟؟ اخه کي؟؟؟؟؟ ما که کسي رو نداريم؟؟؟؟؟ _کي پرداخت کرده ؟؟ _نميدونم بايد از حسابداري بپرسي که اونم اين وقت شب کسي جوابتو درست نميده برو بخواب وصبح اول وقت ناشتا بيا... يادت نره ها بايد ازدوازده ساعت قبلش چيزي نخوري فردا منتظرم خداحاظ اونقدر خوشحال بودم که دلم ميخواست گونه هاي لاغر مردني خانم رحمتي رو بوسه بارون کنم _ممنونم خانم رحمتي ايشاالله هميشه خوش خبر باشي خانم رحمتي يه خندهءخسته واز ته دل زد دستي تکون دادو رفت خدایا جور شد دمت گرم قسمت سوم بیمارستانقبل از اينکه چشم باز کنم فکر محمد ذهنم رو پر کرد خيز برداشتم که برم ببینمش ولي بخيه هاي پشتم و جاي عملم چنان تير کشيد که سر جام ميخکوب شدم _آي خانم!! چي کار ميکني با خودت ؟صداي پرستار بود که نديده بودمش _خوبي ؟؟؟؟ارهءضعيفي گفتم وولو شدم _همه چیت نرماله عمل خوبي داشتي_داداشم خانم کريمي ؟؟داداشم چه طوره ؟؟؟؟_اونم خوبه... تو بخش مراقبتهاي ويژه ست ولي دکتر بهنامي ميگفت عمل خوبي داشته مراقب ببخيه هات باش يه موقع پاره ميشه وشرّش دامن خودتو ميگيره يه باشهء زير لب گفتم ودوباره پرسيدم _کي میبينمش ؟؟؟؟_فعلا که تو تازه بهوش اومدي... بزاريکم بهترشي وداداشتم منتقل بشه به بخش اونوقت مي برمت _ولي من دلم طاقت نمي ياره ...تر وخدا يه کاري کنيد ببينمش _همين که گفتم فعلا هر دوتاتون نياز به استراحت داريد تو که گفتي چند ماهه ازش دوري اين چند روزم روش ++++++++++++++++++++++++++دوروز گذشت ومن مثل مرغ پرکنده اين ور واونور ميرفتم هنوز به بخش منتقلش نکرده بودن مرخص شده بودم ولی محمد هنوزحال نداربود اون لحظه اي که محمد وديدم برام باور نکردني بود اورده بودنش تو بخش و خواب بوددستم وگذاشتم رو گونش و با پشت دست شروع کردم به نوازش صورتش هنوزم که هنوزه باورم نميشد بعد از اون همه در به دري ومشکلات بتونم محمدو ببينم چشماشو باز کردو با همون چشمايي مشکي ومهربون که من عاشقشون بودم بهم زل زد زير لب اسممو برد_مريم _جان مريم _کجا بودي تا حالا _اون سر دنيا ........محمدم. _تنهام گذاشتي _نميخواستم.......... به زور بردنم چشماش گشاد شد انگار که تازه به هوش اومده باشه _توتوتو اين جا ..........توکه مرده بودي؟؟؟ يه ليخندي زدم وگفتم_ نه من زنده ام از اون دنيا برگشتم _ولي من خودم ....خودم عکسا تو ديدم دسشو اورد جلو وگونمو لمس کرددستاشو تو دستم گرفتمانگار منتظر بود که يه جوري براش واقعيت پيدا کنم دستامو سفت تو دستاش گرفت _اره خودتي ......مريمي........ ابجي کوچيکه ........تنها کس محمد.........ولي اخه چطوري؟؟؟؟توهمون حالت دستاشو دراز کردو منو تو اغوشش گرفت عمل کرده بود وتا الان جلوي خودمو گرفته بودم که نپرم تو اغوششولي ديگه نميتونستم.... دلم اغوش گرمشو میخواست خودمو تو بقلش جاکردم ولپاشو ماچ بارونهر دو هم گريه ميکرديم وهم ميخنديديم _کجا بودي مريم ؟؟؟؟؟؟خانم ........عزيزم..........دلم برات تنگ شده بود ....دنيا که رفت دلم به تو خوش بوداون نامرد چي کار که بامن نکرد ؟؟ميدوني چندماهه که فکر ميکنم مردي ؟؟؟؟؟؟؟؟ميدوني چقدر زار زدم والتماس اون نامردو کردم که حداقل بزار جنازشو ببينم ولي نامرد از سنگ ساخته شده بودپيش پليس رفتم وشکايت کردم ولي دستم به جايي بند نبود همه چي رو فروخته بود وخونه رو هم رها کرده بود به امان خدا هيچ مدرکي جز عکسا نداشتم که اونم توش قيافت خون خالي بوود وهيچ ردي رو نشون نميداد حتي تمام پروازا رو چک کردن اسمت بينشون نبود من موندم و خونهءخالي از عطر تو تواين چندماه چي کشيدمممممم) _ميدونم ميدونم الهي دورت بگردم گريه نکن تازه عمل کردي _بدون تو ..........بدون دنيا ........دق کردم خونه بي تو صفا نداشت هر جا رو ميدیدم تو بودي وخاطره هات اخ مريم چي کشيدمفکر ميکردم من باعث مرگت شدم فکر ميکردم اگه من عاشق دنيا نشده بودم وتو هم واسطهءبين مانبودي هنچ وقت اين بلا سرت نمي اومد _تروخدا گريه نکن حالت بديمشه هااونقدرگريه کردو گلايه کرد که صداي پرستارادراومد بهش حق ميدادم اينکه فکر کني خواهرت مرده وبه خاطر اعمال توهم کشته شده خيلي سخته بيچاره محمد ..........بيچاره من......... بيچاره داريو ش ..........بيچاره جاويد ..........تو اين مدت چه به روزمون اومدمنو بيرون کردن ولي مگه محمد گذاشت!!!!!!!!!!!!ميخواست دنبالم راه بيفته بياد بيرون اونقدر چشمش ترسيده بود که حتی حاظر نبود يه لحظه هم ازم جدابشهاخرسرم برنده شد وباکلي شرطو شروط از طرف پرستارا قرار شد بمونم ==============فصل پانزدهم (جاويد)سه هفته اي بود که محمد مرخص شد ه بود وتو خونه استراحت ميکردهر لحظه برامون عزيز بود وکنار هم بودن برامون لذت بخش ازهمون لحظه اي که خوب شد با سوالاش کلافم کردمنم هر چي رو که بود به استثناءکتکاوزجرايي که کشيدم وبراش گفتممدام براي داريوش خط و نشون ميکشيد وپشت سرش فحش ميداداز يه طرف ...بهش حق ميدادم که هر چي دلش ميخواد بگه ازطرف ديگه قلبم به درد مياومد وناراحت ميشدم خاک تو سرم کنن که ادم بشو نبودم اون همه اذيتم کرد بازم خاطرش برام عزيز بودبعداز سه هفته هنوز نفهميده بودم اون کسي که پول وريخته بود به حساب کي بود جاويدم که اب شده بود ورفته بود تو زمين......... هرچند اینجوری بهتربوداگه محمد ميديدش خون به پا ميکرد جرات نکرده بودم بهش بگم جاويد حواسش بهش بوده وتو اين مدت مراقبش بوده مي ترسيدم که حالش بدشه ودوباره راهي بيمارستان بشه چون پاي پليس وکلانتري واگاهي تو محل باز شده بود همه از سر تا ته کوچه ميدونستن که دزديدنم نگاه ها شماتت کننده ومتاسف و رنج اور بود و زخم زبونا سنگ وهم اب ميکرد با اينکه محمدپشتم بود بازهم ..................نيش وکنايه هاي زنا که مدام ميگفتن يه دختر دست خوردهءبي ابروام وتقصير کارخودم بودم که دزديدنم.. امونمو بريده بود از دست همشون شاکي بودم تمام مدتي که محمد بيمارستان بود حتي يکيشون يه سرنيومد دم خونه که مرديد يا زنده ايد بي وجدانهاادم واقعا تو سختيها همه رو ميشناسههمون جور که جاويد وشناختم....فاميلو شناختم همسايه هايي که تا سرشون درد ميگرفت براي کمک همیشه حاظر بوديم رو شناختم واي چه روزايي بود... يه وقتايي هم کم مياوردم وجوابشونو ميدادم ودونه دونه پرشون ميدادم طول وتفسير نميدم اوضاع داشت کم کم اروم ميشد که يه روز...........................+++++++++++++++++++تقريبا يه ماه ونيم از برگشت من وچهار هفته اي از عمل محمد ميگذشت محمد دو سه روزي بود که برگشته بود سرکارومنم روزا رو بدون انجام دادن هيچ کار مفيدي سر ميکردم تصميم گرفته بودم برم سراغ درس و دانشگاه وهر جورشده ادامش بدم يکسال تموم عقب افتاده بودم واين برام خيلي سخت بود صداي زنگ بل بلي حياط بلند شد _بله اومدم درو که باز کردم جاويد وبا يه دسته گل تو دستش پشت د ر ديدم _سلام مريم خانم _سلام از ماست احوال شما؟؟؟؟؟ بفرمائيد تو دم در بدهجاويد با کمکهايي که تو اين چند وقته برام انجام داده بود به نحوي منو نمک گير کرد..ديگه اون جوري ازش نميترسيدم وبدم نمييومد دسته گل و گرفت سمت منو گفت _قابل شما رو نداره بفرمائيد _ممنون چرا زحمت کشيديد .......بفرمائيد چاي تازه دمه رو کاناپهءزهوار دررفته ءخونه نشست ومنم رفتم سراغ چايي وگلدون گل پيش دستي ميوه رو جلوش گذاشتم وقندون روهم کنار دستش _پدرومادر چطورن؟؟ بهتر شدن الحمدالله غبار غم صورتشو پوشوند.. ريه هاشو پراز هوا کردو گفت _شکرخدا....نه همون طورين ،بدتر ميشن که بهتر نمي شن خود شما چه طوريد ميبينم که سر پا شديد شنيدم محمدم برگشته سر کارش )_بله يه چند روزي هست که برگشته دوستاش تا الان جورشو ميکشيدن حالا هم سرحال اومده وهم بهتر شده... برگشته سرکارش ..خدا خيرشون بده کلي اين چند وقته کمک دست محمد بودن )چائيم و به لب بردمو سوالم و مزمزه کردم وگفتم _راستي اقا جاويد ......شما ميدونيد کي پول بيمارستان وواريز کرده ؟؟؟؟هنوز که هنوزه نميدونم کي تمام پولو ريخته به حساب ..........ليوان نيمه خوردشو گذاشت روميز ومکثي کرد _هرچند گفته به شما نگم ولي............... داريوش داده _داريو ش؟؟ اون ازکجام ميدونست؟؟_بعد از اومدن شما مدام باهام تماس داشتمنم تا حدودي که زياد نگران نشه جريانو گفته بودم ميدونست دنبال جورکردن پولي هستید تا اينکه دوروز قبل از عملتون کلهءصبح زنگ خونهءماروزد من تازه بيدار شده بودم کل پولو داد دست من و گفت که همون اول وقت همه رو واريز کنم )داريوش کل پولو داده؟؟؟؟؟اخه چرا؟؟ اون که چشم نداشت محمد وببينه پس .............اصلا چرا برگشته ؟؟؟مگه نگفته بود که ديگه برنميگرده ...پس اينجا چيکارميکرد؟؟يعني به خاطر عمل محمد اومده؟؟؟_چرا به من نگفتين اقا جاويد ...حقم بود بدونم ...ميدونيد اگه محمد بفهمه شر به پا ميکنه _ميدونم به خاطر همين هم اين چند وقته اصلا افتابي نشدم با شک پرسيدم_ الان ايرانه _اره... ازاون موقع تو خونهءپدريشه _پس شرکت چي شد؟؟ اونهمه سرمايه خوابونده بود اونجا!_علي مراقبِ... من وداريوش بهش اطمينان داريم ...الانم به خاطراصرارداريوش اومدم يه حالي از تون بپرسم _تو غلط ميکني مرتيکهءبي شرفت++++++++++++++++++++قسمت دوم جاويد_تو غلط ميکني مرتيکهءبي شرفتنميدونم محمد از کجا وکي پيداش شد که مثل اوار رو سر جاويد خراب شد جاويد که شوکه شده بود با مشت محمد به خودش اومد _محمد چي کار ميکني ؟؟ولش کن .._تو به اجازه ءکي پاتو تو اين خونه گذاشتي اشغال جاويد با اون هيبت وقدوقواره فقط ضربه هاي محمد ودفع ميکردومنتظر بود تا يکم ارومتربشه ولي مگه محمد اروم ميشد........مثل يه اتشفشان خاموش داشت ميغريد وفوران ميکرد_ولش کن محمد بزار توضيح بدم _تو گوه ميخوري ،برو گورتو گم کن تا بعدابه حساب توهم برسم مرتيکه خجالت نيمکشي بعد ازاون همه مصيبت پاتو تو خونهءمن ميذازي اومدي تادوباره بدزديش و بندازيش تو بغل اون داريوش نامرد ديگه ميخواين چه بلايي سرش بيارين اگه مردي بيا باخودم دربيفت زورتو به يه زن نشون ميدي ..........دداخه تو مرديیییییییییییییی) مشت بعدي ازکنار گوش جاويد گذشت جاويد يقشو از دست محمد کشيد وگفت _ميدونم شاکي هستي... ولي به مريم خانم هم گفتم من اشتباه کردم وتا اينجا هم هر کاري تونستم انجام دادم که اون اشتباه و پاک کنمبه سمت من چرخيد وادامه داد _مريم خانم حلالم کنيد تا قيامت شرمندهءبزرگواريتون هستم ...خداحافظتون باشه وقبل از اينکه به خودمون بيايم در حياط بسته شد _تو به چه حقي اين مرتيکه رو توخونه راه دادي زد زير ميز و همه چي رو ولو کرد_تازه براش ميوه وچايي هم مياري_ بس کن بزار توضيح بدم _توضيح بدي ؟؟چه توضيحي ؟؟مگه چيزي هم مونده که بگي؟؟ يه سال تموم معلوم نيست پيش اون نره خر چه غلطي کردي وچه سروسّري داري که جلوي اين بيشرف چايي ميزاري وخوش خدمتي ميکني نکنه دلت براي اون داريوش بي همه چيز تنگ شده .........جريان اين پول چيه که ميگفت داريوش ريخته به حسابت؟؟نکنه براش کارميکردي وحالا اومده باهات تصفيه حساب کنه ؟؟عجب نامرديه خوب معلومه ديگه ...........حتما کلي از قِبَلت در اورده که حالا داره برات پول واريز ميکنه) با تو دهني من چشماش گشاد شد دلم شکست... اينکه برادرم بود اين فکرش بود واي به حال بقيه _خفه شو... فقط خفه شو... اصلا شنيدي اون چي گفت يا فقط اون چيزايي رو که دوست داشتي شنيدي؟؟ اون به قول تواشغال پول عمل تورو جور کرد که توي بي چشم ورو زنده بموني ونري سينهءقبرستون چهار روز تموم دنبال پول ميدوئيدم و بازم لنگ بودم اگه اون پولو نداده بود که بايد سرخاکت مي اومدم براي فاتحه خوني اونوقت داري ميگي ....بغضم شکست _دلمو شکستي داداش چه طور ميتوني بهم تهمت بزني به من........... به کسي که تواون غربت لعنتي صبح تاشب تويِ یه خونهءنودمتري کارميکردم ومثل يه کلفت زندگي ميکردم روزا روميگزروندم تا تورو فقط براي يه بار ديگه ببينم اونوقت...........هق هقم بلند شد_مگه من ازت خواستم ؟؟؟؟مگه من بهت گفتم ازش قرض بگيري؟؟؟ چرا گرفتي؟ اصلا من اين کليه رو نميخوام!!!! نميخوامششششششروع کرد با مشت به کليش زدن_ نميخوامش شنيییی سعي کردم دستاشو مهار کنم ...ولي ديوونه شده بود _نکن باخودت... اينجوري نکن ديوونه _اره ديوونم..... نميخوام .........من چيزي رو که باپول اون نارفيق باشه رو نميخوام بسه.... بسه ........بسه....... باشه فقط اروم باش توروبه جون دنيا ،توروبه خاک مامان وبابا ،بس کن ،بس کن......... از دردتاشدم روزمين اون همه دوندگي .........اون همه حرص........ حالا که بايد استراحت ميکردم وفکرمو ازاد میزاشتمبازم داشتم تاوان پس ميدادم نالیدم ؛_نميدونستم .......به خداي احد وواحدقسم که نميدونستم اون پولو داده ولي حتي اگه هم ميدونستم بازم قبول ميکردم حتي اگه با اين پول زندگي مو ميخريدهم قبول ميکردم داشتي از دستم ميرفتی ....داشتم پرپرشدنت وبا چشمام ميديدم هيچ کس نبود که به کمکم بياد... هيچ کس ...دکتر ميگفت اگه زودتر عمل نشي مرگت حتميه خودتو بزار جاي من........ چيکار ميکردي ؟؟ميزاشتي بميرم؟؟ يا حاظر بودي براي سلامتيم حتي از جونت مايه بزاري برادرمي...... نميتونستم نبودت وببينممهم نبود کي اين پولو داده ..مهم زندگي وزنده موندن تو بود نشست رومبل وسرشو تو دستاش گرفت _فرداپولو جور ميکنم ........هر جور که شده جور ميکنم وميبرم مثل سگ ميندازم جلوش بلند شد همون جور که به زمين زل زده بودم گفتم _پاتو سمت خونهءداريوش نميزاري برگشت... انگار يه لحظه بهش شوک دادنچشماشو ريز کردو پرسيد _تو چي گفتني؟؟؟اونقدر اروم بودم که خودمم تعجب ميکردنزهر حرفاي محمد برنده ترازاون بود که بشه تحمل کرد خودموزدم به بي غيرتي ...اينجوري حداقل پذيرشش برام راحت تر بود _همون که شنيدي... پولو بيار خودم بهش برميگردونم شورید؛؛؛؛؛؛؛؛تو غلط ميکني ديگه بس بود ...هر چقدر شنيده بودم بس بود باصداي ارومي که خودمم فکر نميکردم تا اين اندازه ملايم باشه گفتم _دهنتو ببند وگوش بده برخلاف توکه مثلا داداشمي وبايد پشتم باشي وحالا تو روم داري بهم تهمت ميزني همين اشغال يکسال تمام کنارم زندگي کرد ودست از پا خطا نکرد پس حواست وجمع کن ....با داريوش در بيفتي بامن در افتادي) _به به چيزاي جديد ميشنوم =========ادامو دراورد........._با داريوش دربيفتي بامن درافتادي ديگه چي ؟؟نه بگو ،خوشم اومد همينم مونده بود که تو يه نفر جلوي من از داريوش دفاع کني نه خوشم اومد خواهر خودم از پشت داره بهم خنجرميزنه) _ساکت شو ...فقط ساکت شو داريوش مردتراز اونيه که تو وبقيه راجع بهش ميگيد دارم بهت اخطار ميدم محمد برادر بزرگمي احترامت سر جاش............. ولي پاتو از تو کفش داريوش در بيار) _پس حدسم درست بود يه چيزايي بين شما ها بوده آآآآآآآره دِددبنال سرمو نزديکش بردم واز لاي دندوناي بهم فشرده شده غريدم __هر چي که ميخواي فکر کن مثل کوه پشت سرشم نميزارم انگشتت بهش بخوره محمد اينو بدون اگه يه روزي بفهمم بلاي سرش اوردي همون روز بارو بنديليم و جمع ميکنم واز اين خونه ميرم... برامم مهم نيست چي پشت سرم ميگن ...اب ازسرم گذشته ديگه به چيزي اهميت نميدم فراموش نکن که تو اين دنياجز من هيچ کسي رو نداري واين من بودم که تو رو ازاون دنيا برگردوندم من وتو تنهاي تنهاييم... فاميلو ديدي ؟؟دوست ورفيق وهمسايه روديدي ؟؟؟؟؟؟فقط منو داريپس کاري نکن برم وپشت سرمم نگاه نکنم ......اخطا رمو جدي بگير محمد تو چشماي عصبانيم نگاهي کرد وبدون هيچ حرفي راشو کشيد ورفتواقعا مونده بودم اون حرفا چيه که گفتم.... اگه واقعا بيرونم ميکرد چي؟؟؟ مرد بود وغرور داشت... اگه ميگفت هرجهنم دره اي که ميخواي بري برو ...چي کارميکردم ؟؟؟من واقعا با چه قدرتي اون حرفا رو زدم ؟؟شکرخدا که حرفي نزد ..........يعني حرفامو جدي گرفت ؟؟؟خداکنه اونشب محمد اصلا پاشو تو خونه نذاشت... ديگه برام مهم نبود مهم اين بود که به داريوش نزديک نشه صبح فردا يه چک ده مليوني روي کابينت بودتهديدم عمل کرد

 

 

فصل شانزدهم (اعتراف ) پشت در خونهءدنيا وايساده بودم ودستم به سمت زنگ دراز هنوز جرات زنگ زدن رو نداشتم داريوش وبعد از تقريبا دوماه ..........یه باره دیگه ميديدم نميدونستم عکس العملش چيه و باهام چه جوري برخورد ميکنه تصميموو گرفتم وزنگ زدم _بله _منم مريم در با مکث باز شد وحياط خونه جلوي چشمام پيدا شد وايییییی... شده بود عين قبرستون پس کوش اون درختهاي سر به فلک کشيده وگلهاي بنفشه ورزهاي رنگارنگي که دنيا عاشقشون بود تموم حياط پر علفهای هرز شده بود وادم رغبت نميکرد بهشون نگاه کنه _سلام صداي داريوش منو به خودم اورد _سلام داريوش _ بيا تو پشت سرش وارد شدم عوض نشده بود همون مجسمه ءسنگي بود که هيچ وقت نميدونستم تو دلش چه خبره ومتاسفانه اون هميشه از ته نگاهم خبر داشت خونه همون بود ووسائل همون انگار همين ديروز بود........چه روزاي که با دنيا اينجا سرنکرديم بوي دنيا.......... ياددنيا وخاطراتش ذهنمو به خودش مشغول کرده بود _بشين چرا سر پايی؟؟؟؟ سيني چايي رو جلوم گرفت حالا ديگه نه داريوش ....داريوش ِدوماه پيش بود نه من ....مريم ساکت وافسرده ءدوماه پيش حالا شده بوديم دوتا ادم نرمال.... البته در ظاهر داريوش پرسيد؛ _حالت چطوره _ممنون _ازجاويد راجع بهت مي پرسيدم گفت که خدا روشکر هم تو ...هم محمد حالتون خوبه _اره به لطف تو هردومون خوبيم ...چند وقته اومدي ؟؟ _يه هفته بعد از تو راهي شدم _چرا نيومدي بيمارستان ؟؟ _نه تو... نه محمد نميخواستيد منو ببينيد ....دليلي نداشت بهت بگم که اومدم ) بازم داشتم تو گذشته سياحت ميکردم وياد خرابکاريهاي ديگه تو خونه دنيا _توام مثل من نميتوني يادش نباشي؟؟ صداش از يه کره ءديگه مي اومد... من اصلا اينجا نبودم _روز اولي که اومدم داشتم ديوونه ميشدم ....تمام خاطراتش به سمتم هجوم اورده بود سر خاکش رفتم... شايد يکم اروم بشم ...اروم که نشدم هيچ.............. نفس عميقي کشيدو ادامه داد ؛ دلتنگ تر م شدم........ همين که بعد از خاک پامو توخونه گذاشتم احساس ميکردم مثل هميشه ميادو با همون خندهءقشنگش ميگه (سلام داداش... چي برام اوردي؟؟) يادم بود ............دنيا هميشه تو دستهاي داريوش دنبال يه چيزي میگشت انگار که يه ني ني کوچولوه حالا اون چيز خوردني بود يا پوشيدني فرقي نميکرد........... دنیا هميشه طلبکاربود هميشه داريوش دست پربود وهميشه هم دنيا مثل بچه ها ذوق اون دوتا دونه لواشک الو يا البالو خوشکه هاي خوشمزه رو داشت براي منم عادت شده بود روزايي که اون جا بودم ببينم امروز داريو ش براي دنيا چي خريده داريوش همين جور ادامه ميداد ................... يه دفعه اي بي ربط پريدم تو حرفش _داريوش اينجا رو بفروش... ديوونه ميشي توش _اينجا رو ؟؟؟ بادست به دور اطاق اشاره کرد ...انگار که من دارم از يه جزيرهءديگه حرف ميزنم _جايي که يادگار مادروپدر و تنها خواهرمه ..بفروشم؟؟ بهش برخورده بود _خودت که ميدوني محاله دلم طاقت بياره ...اين چند ماه گذشته هم چون تنها نبودم طاقت اوردم وگرنه زودتر برميگشتم _اخه اينجا همش ياد گذشته ها ميافتي _بس کن مريم ديگه راجع بهش حرف نزن چايي ت سرد نشه... يه جورايي محترمانه بهم گفت خفه شو البته خيلي خيلي مودبانه _حالا چي شد که رات اينوري افتاد ========================= قسمت دوم اعتراف _حالا چي شد که راهت اينوري افتاد؟؟ چک و از تو کيفم دراوردم و روي ميز جلوش گذاشتم _شرمنده که يکم دير شد ...ديشب محمد همشوجور کرد نميدونستم که تو پولو دادي وگرنه زودتر بدهیم رو داده بودم... اصلا نميدونستم که ايراني... جاويدم که اين چند وقت يه قطره اب شده بود ورفته بود تو زمين) تکيشو به مبل دادو دستاشو به سينه زد وبادي تو غبغب انداخت _پس بالاخره طاقت نياورد وبهت گفت که من اون پولو دادم _که چي ؟؟بالاخره که ميفهميدم نفسی تازه کردم وادامه دادم _به هرحال ازت ممنونم... واقعا ازت ممنونم ...جون محمد ومديون توام _مطمئنم اين حرف دل محمد نيست _خوب نباشه .............حرف دل من که هست ...........اره قبول دارم که محمد شاکيه ديشب که فهميد اونقدر عصباني شد که بامشت ميکوبيد به کليه ش ولي اين در اصل موضوع تاثيري نداره اگه اين پول نبود ...محمدم نبود ) صورتشو گردوند وبا نگاه دور تا دور سالن رو کاويد دوباره رفته بود تو گذشته چشماش گرم شده بود _يادته ميخواستين با دنيا اطاقها رو جابه جا کنيد يه لبخند محو اومد رولب هردومون _کيه که يادش نباشه!! _يادته سر جفتتون داد زدم که به چه حقي دست به وسائل من زديد سر تکون دادم ...مگه ميشد فراموشش کرد _دنيا از اولم ازم حساب نميبرد وحرفمو گوش نميداد اون همه اون روز داد زدم ککشم نگزيد ...ولي بجاش تو ............... اشک تو چشمات جمع شده بود ومنتظر به اشاره بودي تابزني زير گريه چشماي گريون اون روزت هنوز که هنوزه تو خاطرم هست همون روز بود که اولين ريسمان محبت وبه دور قلبم انداختي ............... مغزم فرمان ونمیگرفت .......... چي داشت ميگفت؟؟؟؟؟؟ ريسمان محبت ديگه چه صيغه ايه ؟؟؟) _بعد از اون هر بار که مي اومدي بيشتر ازت خوشم مي اومد دوست داشتم مدام ببينمت ......دوست داشتم وقتي ميايي هوارو بو بکشم وعطر تنت و تو ريه هام پرکنم نميدونم کي به خودم اومدم که ديدم شدي نفسم وبدون تو هوا براي نفس کشيدن ندارم با بهت گفتم _اصلا میفهمی چی داری میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کيفمو چنگ زدمو بلند شدم بامن قيام کرد _بشين ....تا حرفامو نشنوی نمیزارم بری ...امروز روز اعترافه ....روز محاکمه بايد....بايد......باشي و بشنوي ........خسته شدم ... از بس تو دلم ريختم و دم نزدم...........خسته شدم.......... بفهم خسته شدم) _نميخوام بشنوم... نميخوام چيزي بدونم _گفتم بشين ........... با تحکمش نشستم فراموش کرده بودم فراموش کرده بودم که اون داريوشِ وهميشه هم داريوش ميمونه قدرت داريوش تموم نشدني بود ===================== قسمت سوم اعتراف فراموش کرده بودم که اون داريوشِ وهميشه هم داريوش ميمونه قدرت داريوش تموم نشدني بود ذهنم تو روياهاي گذشته بودو چيزهايي که داريوش ميگفت وحتي رو حمم ازشون خبرنداشت بلند شدو پشت صندلي ش وايستاد ودستهاشو دو طرف پشتي صندلي قائم کردو زل زد به من _حدس بزن براي چي با محمد دوست شدم ؟؟ براي تو ،براي اينکه ميخواستم بيش تر ببينمت وعادتت بدم به خودم ميدونستم اصلا تو اين خطا نيستي....اصلا منو نميديدي) نميخواستم بشنوم .................نميخواستم ذهنيتم از داريوش به هم بخوره .......نميخواستم.............. _اونقدر تو دنياي بچه گانهءخودت غرق بودي که حتي تصورنميکردي يه مردي به فاصله ءچند متري در کنارت ايستاده و حسرت اينو داره که يکي از خنده هات مال اون باشه با محمد دوست شدم اونم چه دوستايي رفيق گرمابه وگلستان که اي کااااااااااااااش نميشدم ........محمد زرنگتر از من بود وزبل تر روزي که بهم گفت چشمش دنبال دنياست روزم شب شد جاويد چندسال بود که شريکم وخواستگار پا به جفت دنيا بود تو اون چند سال.... همه کاري کرده بود وامتحانشو عالی پس داده بود عاشق وشیدای ِدنیا بود از هر پنج تا حرفش شيش تاش اسم دنيا بود وهرروز به هواي ديدنش به خونمون سر ميزد ولي دنيا ............... دنيا ازهمون اول ازش بدش مياومد جاويد وکه ميديد خودشو تو هفت تا سوراخ قائم ميکرد براي جاويد طاقچه بالا ميزاشت واخماشو تو هم مي کرد ولي نميدونم چه سري بود که جاويد اين چيزا رو نيمديد ياميديدو بروي خودش نمي اورد واله وشيداي دنيا بود.......هر چي ميخواست........هرچي اراده ميکرد جاويدشده از قلهءقافم براش مهيا ميکرد تمام اون چيزايي که مي اوردم کار جاويد بود ديوونه ئ دنيا بود ودنيا سنگ تر ازاون بود که حتي بهش يه روي خوش نشون بده منم کاري به کارشون نداشتم وميخواستم خود جاويد دل دنيا رو نرم کنه پس واقعا بدور از انصاف بود که جاويد با اون همه احساس و با اون وضع مالي عالي واون همه خاطر خواهي روبزارم کنارو دنيارو به محمد ي که تنها چند ماه بود ميشناختمشو يه مغازهءاجاره اي لباس بچه گونه داشت ميدادم به محمد گفتم نه وبا نه گفتن بهش ...دور توام يه خط قرمز کشيدم ديگه محال بود که محمد راضي به از دواج ما بشه همون جور که من محال بود محمدو به دامادي قبول کنم دنيا هم اين وسط ساز مخالف ميزدو مدام از جاويد بد ميگفت وپشت محمد در مي اومد حتي پررو پرو تو روي جاوید وايسادو بهش گفت که از ش متنفره ومي خواد زن محمد شه یه نفس عمیق کشید _يادته زندانيش کردم ............يادته همه چيزرو حتي تلفن خونه رو قطع کرم ولي دل واموندم قبول نميکرد نذارم تو باهاش رابطه داشته باشي قلب عاشقم بابوي نفس تو که بعداز چند ساعت وتو فضاي خونه مي موند اروم ميشد ) _بس کن داريوش بس کن   قسمت چهارم اعتراف _بس کن داريوش بس کن _چرا ؟؟؟فکرميکني دروغه يا اونقدر تلخِ که ترجيح ميدي دروغ باشه؟؟ سرمو تو دستام گرفتم وناليدم _اخه چه نفعي براي تو داره ؟؟چه نفعي ؟؟؟؟نميخوام بشنوم....نميخوام بدونم که تو ذهن بيمار تو چي ميگذشته... نمي خوام ) _اره شايد راست بگي ...ذهنم بيمار بود...قلبم بيمار بود... قلبم عاشق بود وتو حتي خبرنداشتي که من دارم از دوريت ميسوزم واب ميشم اي کاش اون موقع ها جلوي دل مواموندمو ميگرفتم واجازه ءادامه ءرابطه تو بادنيا نميدادم کاش تو دهن دلم ميزدم وجلوي دوستيتونو ميگرفتم ميدونستم واسطهءدنيا ومحمدي ...ميدونستم داري پيغامهاي عاشقونشونو ردوبدل ميکني ولي چيکارميکردم ؟؟عقلم به هيچ جا قد نميداد شرط عقل بود که رابطتون تموم مي شد ولي دل قوي تر بود واخر سرم همين دل و احساس بدبختم کردن..) ساکت شد صورتش از تاثیر چیزی که به یاد اورد تو هم جمع شده بود _چه روزي بود روز مرگ دنيا .............تاشب زار زدم سر خاک کردنش طاقت نمي اوردم دلم نمیزاشت ببرنش ...جاويد با اون حال خرابش منو جمع ميکرد يادته ازسرخاک يه سره اومدم سراغ محمد ...چه شری راه افتاد ...توکه اومدي دم در اتيش گرفتم دوست دنيا بودي ...مثل خواهر نداشتش بودي ...همدمش بودي...ازهمه مهمترعشق من بودی گرفتنم وبردنم کلانتري اونقدر عصباني بودم که فقط با قبول اينکه داغدارم و جگرسوخته ولم کردن يادته حتي نزاشتم پاتونو تو مراسمش بزارين يادته با محمد گلاويز شدم يادته گريه ميکردي وميگفتي دنيا مثل خواهرم بود تروخدا بزاريدتو مراسمش باشم گريه هات دلمو میسوزوند... ولي داغ خواهرم دردناک تر از عشق به تو بود خواهرم... يه دونه خواهرم .......... جوون بود ..... ....حيف بود ........عين يه گل نشکفته بود که زود پرپر شدنشو دیدم شب هفتم دنيا بود که از غصه نشستم به نقشه کشيدن فکر میکردم چه جوري دمار از روزگار محمد دربیارم وانتقام خون دنيا رو از ش بگيرم انتقام از محمد ودوري از تو چنان تو مغزم جولان ميداد که همه چي رو تحت الشعاع قرار داده بود...حتي نبود دنيا رو چه جوري ميتونستم هم تورو داشته باشم هم انتقاممو بگيرم با اين اتفاقي که افتاده بود محال بود که محمد بزاره با تو ازدواج کنم از اون ورم ميخواستم محمدو اون جوري بجزونم که تا عمر داره يادش نره به فکر دزديدنت افتادم ..... به جاويد گفتم نه نياورد خوب معلوم بود ................ تمام زحمات واحساسات اين چند سال دود شده بود رفته بود هوا ========================= قسمت پنجم اعتراف -به جاويد گفتم نه نياورد خوب معلومه تمام زحمات واحساسات اين چند سال دود شده بود رفته بود هوا ميخواستم بدزدمت وچند سالي نگهت دارم وکاری کنم بهم عادت کنی بعد از اونم با شرايطي که تو ايران براي دخترا وجود داره قبول ميکردي که باهام ازدواج کني يعني راه ديگه اي برات وجود نداشت هيچ مرد ديگه اي حاظر نبود با دختري که چند سال تو خونهءيه مرد غريبه زندگي کرده ازدواج کنه هر چقدرم که اون دختر نجيب ودست نخورده باشه بازم هیچ کس قبول نمیکرد دروغ نميگم جسمتو نميخواستم ....خودتو ميخواستم همون مريم شيرين ،همون که موقع اب بازي با دنيا صداي خندش ادمو از ته دل شاد ميکرد انگارهمين ديروز بود که دزديدمت چنان حرف جاويدوباور کردي که بدون پرس وجو نشستي تو ماشين تو اون چندسال به هواي دنيا که چشم ديدن جاويد ونداشت نديده بوديش ونميشناختيش ..وگرنه نقشه م به کل خراب ميشد وقتي از هوش رفتي تاخود خونه به عاقبت کارمون فکر کردمو حرص خوردم حرص خوردم که چرا دنيا با يد بين اين همه ادم عاشق محمد بشه واخر سرم اون بلا روسرخودش بياره زندگي منو تو رو به اينجا بکشونه وهمه رو داغون کنه جاويد ميدونست دوستت دارم... نميزاشت زياد بهت نزديکت بشم ميترسيد اشک توي چشمات باعث بشه فراريت بدم دفعهءاولی که میخواستم بیام سراغت دلم به طپش افتاده بود ولي وقتي ياد پيکر خوني دنيا افتادم واينکه محمد برادرته وباعث اين اتفاق شده.... خون جوی چشمامو گرفت ومثل سگ به جونت افتادم بعدم که از اطاق بيرون اومدم با ياداوري تو دهني که بهت زده بودم هزاران هزار بار خودمو توبيخ کردم وشکنجه دادم کم چيزي نبود ............ هم ميخواستم زجرت بدم .....هم ميخواستم تو بقلم بگيرمت وازت حمايت کنم شبي که قرار بود بهت تجاوز کنم چه شبي بود............... دوست داشتم......خاطر خواهت بودم....تو روياهام تو رو مادر بچه هام ميديدم نميتونستم همچين کاري رو باهات انجام بدم....... دلم طاقت زجر تو رو نداشت همون یه باری هم که دست روت بلند کرده بودم ........ازخودم...... از عشقبه تو... از عشق دنيا به محمد متنفرشده بودم جاويد که ديد دست وپام جلو نميره به بطري گذاشت جلوم راه حل خوبي بود شايد تو مستي ميتونستم اين کارو راحت تر انجام بدم حداقلش این بود که فکر بعد رو نميکردم مهم اون لحظه بود که تا خرخره خورده بودم تا مست شم عجيب بود که تو اون لحظه هم دلم طاقت نداشت اشکاتو ببينم ولي جسمم ،،،،،،غريزم،،،،،،،،،،،،،، ديگه دست من نبود چيز زيادي يادم نيست ،،،،،وقتي به خودم اومدم که غرق خون بودي ==================================== قسمت ششم اعتراف وقتي به خودم اومدم که غرق خون بودي جاويد پيشنهادانداختن عکسا روداد...گرفتیم و فرستاديم براي محمد چقدر محمد گریه کردو التماس کرد ...حتی چند بار تا پشت دندونام اومد که بگم نمردي ....ولي فکر انتقام نميزاشت از يه طرف خوشحال بودم که هنوز پاکي وخداروشکرهيچ اتفاقي نيافتاده ....ازاون ورم وضعت خیلی وخيم بود خدايي بود که جاويد تا يه حدي با پزشکي سرو کارداشت وتونست سر پات کنه نميدوني چه روزايي سختی بهمون گذشت زندگي تو ..........عزيزمن .........قلب وروحم ........تو دستام بود ومن تصمیم داشتم با خودم ببرمت قبل از رفتنم ...سفارش نصب دوربيينا رو داده بودم جاويد موندو منو تو راهی شدیم روز اولي که بهوش اومدي وخوب یادم هست حتي هنوز حرفم نميزدي........ نميتونستي فکرشوهم کني تا چه حد دارم اذيت ميشم و..........به روي خودم نمی یارم يادته مسخرت کردم........ بهت خنديدم فقط ميخواستم اگه اين يه بازيِ بزاريش کنار ...که مثل هميشه حدسم اشتباه داومد ميترسيدم بري.... ميترسيدم ترکم کني....... بالاخره فرار ميکردي ودستم بهت نمیرسید به خاطر همين اون شرايط و جلوي پات گذاشتم اونقدر ترسوندمت که مثل يه گنجشک بي پناه زل زده بودي به من بهت گفتم اگه ميخواي بري برو .......ولي ته دلم از رفتنت وحشت داشتم اگه واقعا ميرفتي ....من چیکارمیکردم؟؟ همه چيز و موکول کردم به بعد از تصميم تو اگه ميخواستي بري که بازم به زور نگهت ميداشتم ولي اگه خودت ميخواستي بموني..... اون وقت بود که خيالم راحت ميشدوميتونستم به راحتی تنهات بزارم ...... يادته مهموني گرفتم وتروبه کسي نشون ندادم دوست نداشتم کسي ببينتت .....دوست نداشتم ديدن تو رو با کسي شريک شم دلم مدام پيش توبودولي به روي خودم نمياوردم وازقصد صدامو بالاترمیبردم که قه قه های اون شبم رو راحت تر بشنوی شب نوشیدنی خوردم ومست شدم ..ولي نه اونقدر که نتونم خودمو کنترل کنم...اون حس انتقام وجودمو گرفته بود احساسم به تو اونقدر متغيير بود که یه وقتايي از هيولا ي توي وجودم وحشت میکردم اينکه دنيا الان بايد اينجابود.... کنار من و....... همپاي من ......تاازمهمونا پذیرایی کنه وبا اون لبخند قشنگش گل سر سبد مجلس شه ......حس تنفرمو افزایش میداد من الان باید کنار دنیا میبودم ........ولی حالا شدم یه مرد روانی که عشقمو تو خونه حبس کردمو برای فریبش مهمونی میگیرم اومدم دم اطاقت........از اون موقع ها بود که غول انتقام تو وجودم سر برداشته بود و.....ميخواستم تا اونجا که ميتونم تو رو ازار بدم داد میزدم ..........فحش میدادم .....ولی تو دلم خون گریه میکردم تو مقصر نبودی ...اینو همیشه میدونستم ...ولی جز تو کسی رو برای شکنجه دادن نداشتم نفهميدم چه جوري پشت در اطاقت خوابم بود ...ولي فهميدم که داري جابه جام ميکني وکفشو جورابمو از پام درمياري اون موقع واقعا به دستهاي حمايت گرت احتياج داشتم مثل يه پسر بچه ءشيطون بودم که مادرشو گم کرده ودنبال يه پناه ميگرده تو اون لحظه تنها کسی که این حس ارامشو بهم میداد تو بودی فرداش که بيدار شدم تو نبودي ويه نامهءکوتاه گذاشته بودي که قبل تاريکي برميگردي خونه =========================================== قسمت هفتم اعتراف فرداش که بيدار شدم تو نبودي ويه نامهءکوتاه گذاشته بودي که قبل تاريکي برميگردي خونه نميدوني ذهنم کجاها رفت؟؟هزار تا فکر توسرم جولان ميداد اينکه ممکنه.. اصلا منصرف شي وبري اينکه ممکنه.. گم شي وتوام که زبون نداشتي که بخواي از کسي کمک بخواي خودمو لعنت ميکردم که چرا بايد بخوابم وتوتنها بري ...تاظهر همهءاطرافو گشتم جايي نمونده بود بگردم... که چشمم به پارک افتاد يه نيرويي باعث شد پاروي ترمز بزارم وتو پارک دنبالت بگردم با همون لباس ساده نشسته بودي رو نيمکت ونگات به مردم بود دلم ازاون همه تنهايت بدرد اومد ) +++++++++++++ سرم درد ميکرد... چي داشت ميگفت؟ چرا اين حرفا رو ميزد؟ مگه الان وقت گفتن اين حرفاست ؟اصلا چرا بايد ميفهميدم ؟ چه تاثيري داشت ؟مگه من بازيچش بودم ؟ تمام اون مدت... تمام اون مدت ....خدايا تمام اون مدت منو ازار داده بود و و به قول خودش عاشقم بود تمام اون مدت ...حسش باحسي که من داشتم فرق داشته بود وبه روي خودش نمياورد صداي داريوش همچنان مي اومد وسردرد من از تاثير فکراي مختلف بيشتر ميشد _وقتي برگشتي خونه خيالم راحت شد که جلد خونه شدي وموندني هستي حالاميتونستم يه نفس راحت بکشم که فرار نميکني وبرم پي کار وزندگيم ) ياد مزاحما افتادم _پس به خاطرهمين اونروزکه مزاحما بهم .... نزاشت ادامه بدم........ دندوناشو رو هم فشردوبا چشماي ريز وفک منقبض شده غريد _اره فهميدم که ميخوان چه غلطي بکنن ...فقط يکم دير دسيدم ...اگه ميتونستم وزورم مي چربيد جفتشونو به درک واصل ميکردم اشغالاي خيابوني....هنوز که هنوزه بابت حرفای اون شبم شرمندم....... تقصير از تو نبود ولي من اونقدرعصباني بودم که ديواري کوتاهتر از تو پيدا نميکردم ولت کردم ورفتم با ماشين يه چرخ زدم تا اروم شم لب تاپو که روشن کردم ...خونهءدرهم ورهم ووسائلاي شکسته تو چشمم زد توي اطاقت پر اينه شکسته بود وهرجا چشم میگردوندم ....نبودي نميدونم دلم چرايهو شورزد... در تراس باز بود وخونه خالي... يه لحظه از فکر اينکه ممکنه دست به خودکشي زده باشي اعصابم بهم ريخت انگار يه نفر بهم ميگفت يه اتفاقي داره برات ميافته   قسمت هشتم اعتراف انگار يه نفر بهم ميگفت يه اتفاقي داره برات ميافته بدون اينکه بفهمم دارم چي کار ميکنم وسط خيابون دور زدم وبرگشتم مثل ديوونه ها مي روندم وبه خودم اميدواري ميدادم که شايد مثل هميشه حموم رفتي در اپارتمانو که باز کردم .....خونه ريخت وپاش بود وروزمين جا براي راه رفتن نبود هنوز در باز تراس به وحشتم ميانداخت ....انگار که ميدونستم اونجايي ...... توي اون حالت که ديدمت داشتم سکته ميکردم همچين راحت وريلکس اويزون نرده ها بودي که اگه يه لحظه دستت در ميرفت ...نميتونستي مانع افتادنت بشي حتی فکرشم ازارم ميداد ...اون حرفا وچرت وپرتا رو گفتم که فکرتو منحرف کنم که ذهنت وبه سمت خودم بکشونم واز اون حالت درت بيارم اگه دست وپامو گم ميکردم وازت ميخواستم که برگردي نقطه ضعفم دستت مي اومد و اونوقت سرهرچيز کوچيکي متوسل به اين کار ميشدي وقتي تو چشمام زل زدي........ وقتي چشمات اشکي شد....... دلم لرزيد دوستت داشتم به اندازه ذره ذره ءوجودم کنار لبمو که بوسيدي از عالم مادي جداشدم) صداش دورگه شد سرمو تو دستام گرفتم من اونموقع تو فکر چي بودم واون تو فکر چي ........ _تومنو بوسيده بودي...... هنوز تو شک بودم.... برام مثل يکي از روياهايي بودکه هميشه با فکرت به سراغم مياومد يه عمر به دنبال وجودت ......تنت........ بوي نفسات بودم حالا خودت با کمال ميل منو بوسيده بودي تمام ذرات وجودم توروميخواست.....عشق.. هوس... علاقه هر چيزي که ميخواي اسمشو بزار...همه چيز توهم قاطي شده بود ومنوبه سمتت میکشوند ازم که جدا شدي ديگه اين من بودم که نميتونستم جلوي خودم وبگيرم ميخواستم مال من باشي... مال خود ِخودمن روياهاي هر شب و روزم داشت تحقق پيداميکرد تمام ذرات وجودم ميخواست که اون شب مال من باشي که .... نفسي تازه کرد .........انگار واقعا تواون لحظه است _صداي زنگ علي توروازم جدا کرد.......... زل زده بودي توچشمام انگار که اصلا اونجا نبودي ........ منم نبودم قبل از اينکه به خودم بيام رفته بودي ...ديگه نميتونستم تحمل کنم اون شب تمام وجودم تو رو فرياد ميزد ...کجا ميزاشتم بري ؟ اون حرفاروناخواسته زدم .....تمام اون چرت وپرت هادست اويزي بود براي بدست اوردن تو وقتی برگشتی وتوی دهنم زدی،دیگه نفهمیدم چی شد ....روانی شدم . من يه مَردم... نميتونم قبول کنم يه دختر جزقلي تو دهنم بکوبه اونم تويي که ميپرستيدمت ديگه نفهميدم .....ديگه نخواستم بفهمم ...........ديگه نخواستم ببينم ....... دست که بردم به دکمه هام، رنگت شد مثل گچ بوضوح ديدم که لرز گرفتت و بعدم که شروع کردي به جيغ کشيدن اروم نميشدي......داد ميزدي.... مشت ميزدي هر جوري که ميتونستي.. سعي داشتي ازم فرارکني اونقدر عصبي بودي که باهيچ حرفي ساکت نميشدي از درماندگي خودم....... از جيغ هاي تو....... از گريه هات رنج ميکشيدم مدام خودمو سرزنش ميکردم (که اخه اين چه کاري بود کرده کردم ) از اون حس قبلي دراومده بودم وفقط وفقط ميخواستم اروم شي به گوه خوردن افتاده بودم توي دستام از حال رفتي ونديدي چه غمي روشونه هام گذاشتي ++++++++++++++++++++++++++++++ قسمت نهم اعتراف توي دستام از حال رفتي ونديدي چه غمي روشونه هام گذاشتي بدن بي جونتو گذاشتم روتختت و دست وپاهاتو شستم وپانسمان کردم خونه رو مرتب کردم وخرده هاي ائينه رو جمع کردم وتمام مدت خودمو سرزنش کردم همش فکر ميکردم.....چرا؟ چه جوري؟به چه حقي ؟به خودم اجازه دادم که بهت نزديک بشم چطوري تونستم خودم وراضي به اين کارکنم؟ تا خودصبح تو اطاقت راه رفتم وبه صورت رنگ پريدت خيره شدموو خودمولعنت کردم نبايد اين کاروميکردم ....از دست خودم شاکي بودم شاکي بودم که چرا نتونستم جلوي وسوسهءبودن با تو روبگيرم که چطور تونستم تو رو بايه زن هرزه يکي بدونم ؟ دروغ نميگم ...تو مثل يه اهنربا ميموندی که منو تو هر حالتي که بودی به سمت خودت جذب ميکردي اينکه به سمتت کشيده ميشدم ..دست خودم نبود که بتونم کنترلش کنم ذات وسرشتم منو به سمت تو ميکشوند فردا ظهر مثل مجنونا بودم ....دلم طاقت نم ياورد.... بايد بهت سر ميزدم ودلمواروم میکردم...ميديدم درد داري اخر سرم همونو بهونه کردم وبه هواي دادن قرصا اومدم خونه ميخواستم فقط مطمئن شم که ميموني....... که ترکم نميکني همهءاون چيزايي که گفتم .....تمام اون حرفا رو از روي قصد زدم... من ارزوم اين بود که تورو داشته باشم ...ولي چيکار بايد ميکردم ؟ بهت ميگفتم که يا ترکم کني يا اخلاقت برگرده وسوءاستفاده کني وبخواي برگردي محال بود بزارم ...حاضر بودم تا عمر دارم جلوي چشمات يه ادم منحوس باشم ...ولي تو رو هميشه داشته باشم بهت وابسطه شده بودم ...نميشد ...نميتونستم بزارم بري با تو نفس ميکشيدم وبدون تو زندگی امکان نداشت سرعلي خودمو کشتم که همديگه رونبينيدولي.....علي توروديد ميبيني بخت وشانس منو ... دوست من تو رو ببينه واينجا ....تو کشوری به این بزرگی ....وبين اين همه ادم تورو بپسنده و عاشقت بشه عاشق دخترمن ...عشق من........) _ نگو عشق تو بگو زنداني تو .........نگودخترتو بگو کلفت تو ......... کتک خوردهءتو ) ميگفتم تا اروم شم ....ولي داريوش اصلااينجا نبود ....تو يه دنياي ديگه بود _علي که ازت خواستگاري کرد موندم اين همه تورو زجرداده بودم ومطمئنا اگه علي دستشو به سمتت دراز ميکرد تو نه نميگفتي خلاصي از زندانِ من برات ارزو بود باهمهءسنگدليم فهميدم نميتونم... نميتونم تورواينجوري داشته باشم ...به خاطر همين بهت ازادي دادم.... کلاس زبان و هزار جور چيز ديگه .... ميخواستم کم کم راه رو باز کنم ودلت وبدست بيارم ولي علي .... نفس عميقي کشيد وادامه داد علي دست ازت نميکشيد ..تااينکه اومد وتو همهءحرفاشوشنيدي ديگه کار از کار گذشته بود با خودم گفتم مرگ يه بار شيونم يه بار ....بزار بترسونمت شاید موندنی شدی دوباره ترسوندمت... دوباره کاري کردم که ترس از بي پناهي تو چشمات دادميزد خودمو با اين حرف اروم کردم که اگه بخواي بري ديگه کاري نميتونم انجام بدم حتما قسمتت من نبودم وعلی مرد زندگیت بوده يه هفتهءتموم خودمو توخونهءيکي ازبچه ها که نزديک يه پارک جنگلي بود حبس کردمو انتظار کشيدم قرار بود علي بهم خبرشو بده..... منتظر بودم......ثانیه ها رومیشمردم.... ساعتهارو واقعا کم مونده بود ديوونه بشم و بزنم بيرون وبيام سراغت همه چيزو واگذار کردم به خدا واينکه شايد ته دلت به خاطر ترس... نگراني...دلسوزي ...باهام بموني علي که زنگ زد نفهميدم چي ميگه فقط يه چيز وميخواستم جوابِ تورو جوابت رد بود ...اونقدر خوشحال شدم که حتي علي هم فهميد شرمندش شدم... اون دوست صميميم بود ولي خوب.......... انتخاب خودت بود من تقصيري نداشتم ...خدايي تو اين يه مورد کاري به کارت نداشتم............ ===================================     قسمت دهم اعتراف اون دوست صميميم بود ولي خوب انتخاب خودت بود من تقصيري نداشتم خدايي تو اين يه مورد کاري به کارت نداشتم مکث کردو نگاهشو به تلفن بيسيمي دوخت.... سرقضيهءتلفن ديوونه شدم........ داشتم با علي حرف ميزدم که تورو توباجهء تلفن ديد بهم گفت (مريم داره به کي زنگ ميزنه؟ مگه ميتونه حرف بزنه ؟) اونقدر شوکه ومتعجب بودم که نفهميدم چه جوري خودمو به خونه رسيدم نبودي ....واقعا نبودي... خونه نبودي... تمام مدت حرص ميخوردم که علي ممکنه اشتباه کرده باشه ولي راست بود.....اومدي وبا ديدن من رنگت پريد تا اون موقع به خودم ميگفتم حتما جايي گير کرده ولي...ترس تو چشمات داد ميزد که حرفاي علي درسته خون جلوي چشمامو گرفت ديگه خودم نبودم غول خشم وعصبانيت تموم وجودمو گرفته بود ميخواستم اونقدر بزنمت که ديگه از جا ت بلند نشي ....بهم خيانت کرده بودي ..... نه ازاون نوع ...ولي اينکارهم يه نوع خيانت بود ....من بهت اعتماد کرده بودم احساس اينو داشتم که تو بحراني ترين لحظه از پشت بهم خنجرزدي تمام احساسم به تو تغيير کرده بود تو تمام اون مدت دست از پا خطا نکرده بودم ....وبه محمد کاري نداشتم دورادور جاويد خبر راروميرسوند....ولي محمد ديگه برام مهم نبود تو مهم بودي... قلب من مهم بود ....عشقم به تو مهم بود ....که تو خيلي راحت زير پا لهش کردي اعتمادمو از بين بردي.... شخصيتمو خورد کردي ....منو شکستی اصلا ازت انتظار نداشتم .... بعد از اون همه کاري که برات کردم....بعد ازاون همه ازادي .......تو بهم ناروزدی کتکت زدم ....پهلوتو شکافتم ....ازارت دادم ...کَکَم هم نگزید مهم اين بود که خشممو خالي کنم از اين ميترسيدم که محمد پيدات کنه وديگه دستم بهت نرسه همه چي رو ازت گرفتم شدم يه ادم اهني که قلبي تو سينه نداره....خودمم از اون همه سنگدلي تعجب کرده بودم برزخ بودم وعين خيالم نبود چه بلايي داره سرت ميياد ...توجيح بودم که خودت مقصري و این بلاهاتاوان گناهته ولي از روز سوم کم کم دلم شور افتاد... صبح تا شب ميشستي يه گوشه وزل میزدی به روبه روت همهءامکاناتم که ازت گرفته بودم وکاري نداشتي انجام بدي غذا نميخوردي ....حتي ديگه به کاراي خونه هم نميرسيدي روز چهارم بدتر از روز قبل بود ...تاروز هشتم که... ازصبح حالم خراب بود....وته دلم ناجور شور ميزد اخلاقت از اين رو به اونرو شده بود ديگه مريم نبودي... ديگه چشمات باهام حرف نميزد ...ديگه اصلا زنده نبودي نگاهم بهت بود که دم غروبي رفتي توتراس .... هوا تاريک شده بود ودوربينا چيز ي رونشون نميداد ...نديدم که برگردي تو خونه بار اخري که روي تراس بودي ...ترس رو دوباره تو وجودم نشوند ديگه نميتونستم سر کار بمونم برگشتم خونه همه جا رو گشتم نبودي ....يعني واقعا هنوز تو ي تراس بودي ؟؟انگار بهم الهام شده بود همون جایی... در وبازکردم تاريک تاريک بود چراغ وکه زدم يه لحظه کوپ کردم ....تو توی اون سرما مثل یه مجسمه یخی خوابیده بودی بدنت سردسردبود... مثل يه تیکه يخ ..لبهات کبودِ کبود بود يه لحظه فکر کردم از دستت دادم ...خودمو لعنت کردم ...که چرا زودتر تمومش نکردم هميشه همين طور بودم..... اول ازارت ميدادم وبعدم خودمو لعنت ميکردم که چرا باهات اون رفتار وداشتم تو صورتت زدم ...شکر خدا چشماتو به زور بازکردي ولي .... يادته ازم روبرگردوندي....... از من ،،،از مني که هميشه مي پرستيدمت ) نیم نگاهی به من انداخت ... سرماي اون شب هنوز تو ذهنم بود با فکر به اون روز تو خودم جمع شدم وبازوهامو تو بغلم گرفتم اشک از چشمام سرازير شد ه بود....تمام لحظات مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد ميشد... ازارها واذيت ها ....منو شکنجه کرده بود وزجرداده بود وحالاميگفت دوستم داشته باضعفو صدایی که به زور میشنیدم نالیدم _تروخدابسِ داريوش ،تر وخدا بس کن، ادامه نده، بيشتراز اين ادامه نده ازصندليش جداشد وزير پاهام رو زانو نشست ودستا ي سردم و تو دستاي سرد خودش گرفت ....هردو سرد... هردو يخ خودمو جمع کردم ودستمو کشيدم _داري چيکار ميکني ؟؟ _بزار برات بگم چشماش نمناک بود _بزار برات بگم.... برات بگم تا اروم شم ...ديگه بسمه.. بزار اعتراف کنم تا راحت شم سرد بودي مثل الان...ميلرزيدي بدتر از الان بغلت کردم يه تيکه يخ بودي ...داشتي ميرفتي شير وگرم کردم.... مجبورت کردم بخوري ،...لب نمیزدی ...، نميخوردي...روتوبرميگردوندي هيچ کاري نميکردي.. فقط خيره بودي بهم.. داشتي منوبه جنون ميرسوندي نميخوردي وميلرزيدي.... يادته... يادته چقدر اصرارکردم ...به هيچ کس مثل تو التماس نميکردم ولي تو...تو... تمام دارايم بودي ،،...تو بعد دنيا ....همه کسم بودي،،، نميخوردي ...زدي زير شير هر کس ديگه اي بود خونش مباح بود ول تو ..............ميدونستم مقصر م انسان بودي نبايد اينکار وباتو ميکردم ...نبايد .... بهت گفتم بنويس دستات حتي جون نداشت قلمو بگيرن يادته بهم پوزخند زدي ديوونه شدم.. ميز ارايشو خالي کردم ولي هنوز از دستت عصباني بودم اخ که چه شبي بود.. تا حالا اونقدر ذلت نکشيده بودم ========================= قسمت یازدهم اخرین قسمت اعتراف _اخ که چه شبي بود.... تا حالا اونقدر ذلت نکشيده بودم اخر سر راضي شدي... راضيت کردم ...شيرو سوپو که خوردي ،گونه هات رنگ گرفت لبات شد همون لباي صورتي دستشو به سمت لبام اورد ..دستشو پس زدم _چيکار ميکني؟؟ بلندشدم.... اونم باها م قيام کرد دستمو گرفت _ بايد بهت بگم.... شده تا صبح نگهت ميدارم دستمو کشيدم... ولي ولم نکرد _چي روميخواي بگي ؟ميخواي بگي تمام اين مدت دوستم داشتي ولي زجرم دادي ؟ فکرکردي اونقدر احمقم که اين اراجيفو قبول کنم ؟فکرکردي من چقدر خرم ؟چقدر سادم که اين حرفا رو بارورکنم ؟ چي روميخواي ثابت کني؟ به چي ميخواي برسي؟ ) تو چشمام زل زد وبه ارومی گفت _ به تو ....فقط به تو ...بسمه.... تو اين چند وقته ديوونه شدم... ديگه نميتونم ...بدون تو نميتونم .... بدون دنيا شد..... بدون دنيا سخت بود ولي شد .....بدون تونميشه نميتونم .....بفهم .....زندگيم به اخر رسيده ...به اخر خط رسيدم.... من تروميخوام ....) _فکر کردي بچم ...بچه ؟؟ دست راستمو مشت کردم وکوبيدم به سينش دستمو کشيدم ولي بازم ول نميکرد _بايد گوش بدي _ولم کن ....اين اراجيفو برو به کسي تحويل بده که براش مهم باشه ديگه نه تو ....نه زندگيت ...نه حتي دنيا برام مهم نيست ....دست از سرم بردار نفس نفس ميزدم ومیلرزیدم وباهاش کلنجارميرفتم مچ اون يکي دستمو گرفت وثابتش کردوگزاشت رو قلبش _ميخوام بدوني و درکم کني..... ميخوام بفهمي نميتونم ديگه بدون تو زندگي کنم ميخوام.... ميخوام.... دستممو کشيدم ....منو کشوند سمت خودش .....تقريبا تو بغلش بودم زل زد تو چشمام منتظر بودم تموم کنه تا برم... ديگه نميخواستم اونجا باشم يه نفس عميق کشيدو چشماشو بست وگفت _ميخوام باهام ازدواج کني... دستام شل شد چي ميگفت ازدواج ...........باهاش از دواج کنم.......... من ............ با داريوش ......از دواج ...........يعني بشه شوهرم؟ يعني بشه اقا بالاسرم ؟يعني ...يعني ... تو چشماش دنبال حقیقت میگشتم ........دنبال یه جرقه که بهم بگه همش دروغه دستامو ول کرد... نگام از چشماش جداشد گيچ وگنگ زلزدم به دکمهءبالايي پيرهنش چي داشت ميگفت؟يعني مسخرم ميکرد ؟داشت دستم مياندخت ؟ميخواست دوباره سرم کلا ه بزاره؟ من واقعا دوستش داشتم از ته قلبم ...ولي اينکه هميشه عاشقم بود و.......نه ............قبول نداشتم مگه ميشه ادم کسي رودوست داشته باشه وزجرش بده؟؟ مگه میشه ادم کسی رو دوست داشته باشه واز عزيزانش جداش کنه وازش بيگاري بکشه ...اونو زندانيش کنه وازارش بده ؟؟ نه قبول نداشتم... اون چيزي که داريوش ميگفت حس دوست داشتن نبود ....حس علاقه به کسي نبود....اون فقط يه نفرو ميخواست که پيشش باشه مهم نبود کي باشه.....چطوري باشه..... فقط يه نفر باشه.... حالاهم به من عادت کرده ....خوب معلومه که ميياد سراغ من خندم گرفت هههههههههه اولش اروم ولي بعد به يه خندهءعصبي تبديل شد ميون خنده گفتم _ اي واي خدا ....داريوش خيلي خنده دار بودواقعا بامزه بود باصدای عصبی گفت _نخند ...به احساسم نخند _اخه خوب خنده داره ... بازم ادامه دادم کم کم اشک از چشمام سرازير ميشد ......داريوش ومن ....مسخره تر از اين چيزي نبود _مريم بسه . يه دفعه ساکت شدم وبرّاق شدم بهش انگشت اشارمو به طرفش گرفتم وبا تهدید گفتم _دفعهءاخرت باشه ....دارم ميگم دفعه ءاخرت باشه که بامن از اين شوخيهايِ مسخره ميکني کيفمو چنگ انداختم وراه افتادم که مچ دستمو گرفت منو گرفت تو اغوششو لبهاشو گذاشت رو لبهام وشروع کرد به بوسيدن ولي نه اروم ...اونقدر محکم و عميق که يه لحظه ميخکوب شدم با دست پسش زدم ...ولي اون قوي تر بود هولش دادم ...نفس کم اورده بودم ...سینم سنگین شده بود عقب رفت ووووووخوابوندم تو گوشش اشکام گوله گوله ميريخت بابغض داد زدم _کم بازيم دادي ؟کم ازارم دادي ؟کم زجرم دادي؟ديگه چي ميخواي از جونم؟ حالم ازت بهم میخوره داریوش ديگه نميخوام ببينمت ...ديگه نميخوام ببينمت داريوش........ديگه از در زدم بيرون ... زير لب فحش ميدادم وهرچي که به دهنم مي يومد ميگفتم شايد سبک بشم ولي نه دلم سنگين تر ازاين حرفا بود ........ مرتيکهءنفهم کم ازم بيگاري کشيد ...کم واسم قلدري دراورد.... حالا واسه ءمن يه نقشه ءتازه کشيده نفهم کثافت بيشعور يه دربست گرفتم وراهي خونه شدم

 

 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان دنیا پس از دنیا کلیک کنید