گاد فادر - ششم و آخر
به در که رسیدم یه نگاه به پشت سرم انداختم ..جای خالی کسرا بهم دهن کجی میکرد ...
دستگیره رو که کشیدم به محض باز شدن در یه نفر دوئ ید تو ..یه جیغ خفیف کشیدم که مرد عقب نشینی کرد
اروم خانم من پلیسم ..سروان کجاست ...؟
با سر اشاره به داخل خونه کردم ..
-شما برید بیرون ..
همزمان صدای شلیک گلوله از خونه بلند شد ..دوباره جیغ کشیدم ..و رو زمین نشستم ..میدونسیتم یه بلایی به سرش میاره میدونستم ....
خواستم برم تو که مرد جلوم رو گرفت ..
-خانم خطرناکه ..
دروکاملا باز کرد که چند تا مرد شخصی پوش هم وارد حیاط شدن ..یه زن چادری پر چادرش رو رو سرم انداخت ومن رو به زور به سمت ماشین کشوند ...
همین جوری اشک میریختم والتماس میکردم که بذارن برم تو ..مطمئن بودم حبیب بی شرف یه بلایی به سر کسرا اورده ..
زن روسریش رو بازکرد ورو سرم انداخت یه کاپشن هم تنم کردوبه زور نشوندم تو ماشین ..
نمیدونم چقدر طول کشید که حبیب رو کت بسته بیرون اوردن ..
اون قدر عصبانی بودم که دستهای زن رو پس زدم واز ماشین پریدم بیرون به سمت حبیب دوئیدم ..
وتا سربازهابه خودشون بیان صورت حبیب رو چنگ زدم وبا ناخون روی پلک چشمهاش شیار انداختم ..
-بی شرف کثافت ..
تنها عکس العمل حبیب یه نیشخند بود که نفهمیدم به وضع وحال من زد یابه سرنوشت خودش ..
زن دوباره من رو از حبیب جدا کرد فقط اسم کسرا روزیر لب میبردم ..
-کسرا ..کسرا کجاست ..؟تروخدا بگید حالش خوبه ..؟زخمی شده ..؟
یه برانکارد از در حیاط اومد بیرون ..
قلبم وایساد ..نه نه اون کسرا نیست میدونم اون کسرای من ..
اشکام شدت گرفت ..
چرا کسراست ...دوئیدم جلو .
اشکام اونقدر تند تند میبارید که نمیتونستم مرد روی برانکارد رو درست ببینم ..
نزدیکش که شدم قدم هام ثابت شد خودش بود ..کسرا .مرد قوی وهمیشه استوار من ..ولی چرا اینجوری ..؟چرا چشم بسته ..؟چرا اینقدر ثابت ..؟
اسمش رو زیرلب بردم ..
-کسرا ..؟
مرد سفید پوش داشت برانکارد رو میبرد که خودم رو جلوش انداختم ..
-کسرا ..؟چش شده اقا ..؟چش شده ..؟
-چیزی نیست ایرن ..
چشمهاش باز بود ..چشمهاش رو باز کرده بود ..
نالیدم
-کسرا ..
-جان ..
-تیرخوردی ..؟اون بیشرف زدتت ..؟
-چیزی نیست ..
-چرا چیزی نیست داره ازت خون میره ..تو هم م ی خوای مثل مسیح تنهام بذاری ..؟میخوای بری کسرا .؟
-نه حالم خوبه ..
-من میدونم تو هم میخوای بری ..
-نمیرم گریه نکن ایرن ..
-خانم بذارید رد شیم حالش خوب نیست ..
عقب گرد کردم ..حالش خوش ن بود ..نباید وقتشون رو میگرفتم کسرای من حالش خوش نبود ..
اشک ریزان پشت سرشون رفتم ..خواستن در وببندن که به زور نشستم تو امبولانس ..
زن دستم رو کشید که باالتماس گفتم ...
-بذارید باهاش برم ..
دست زن شل شد ودر امبولانس بسته شد ..پرستار سرم رو وصل کرد وماسک اکسیژن رو رو دهن کسرا گذاشت ..
دست خونیش رو تو دستم گرفتم ..پلک چشمهاش پرید ..
-کسرا نمیر ..باشه ..؟کسرا تروخدا ؟
مرد یه امپول تو سرم خالی کرد وگفت ..
-خانم این چه حرفیه ..ایشاللهحالش خوب م یشه ..
-پس چرا چشمهاش رو باز نمیکنه ...؟
-کلی خون از دست داده ..باید مداوا بشه ..
صدای اژیر امبولانس رعشه به پیکرم مینداخت
مرد لباس پر ازخون کسرا رو بازکرد سو راخ توی پهلوش بزرگتر وازاردهنده تر از هرچیز دیگه ای بود ..
با دیدن زخمش هق هقم بیشتر شد ...
-چه بلایی به سرت اورده ..؟
دستش رو تو سینه ام کشیدم ..
مرد زخم رو تمیز کرد ولی خون ریزی همچنان ادامه داشت ..
کسرا ..کسرای من ..داشت از دستم میرفت ..همه اش هم به خاطر من ..من لعنتی ..من نفرین شده ..
اگه تنهاش نمیذاشتم اگه فرار نمیکردم ومجبورش میکردم با من بیاد .الان سالم بود ..الان کنارم بود .
امبولانس وایساد ومرد با سرعت درها رو بازکرد وپیاده شد ..
پایه های برانکارد رو بازکرد وبه سمت داخل بیمارستان رفت ..
اخرین چیزی که از کسرا تو خاطرم موند صورت سفید ولکه های خون رو دستهام بود ...
=======
*باهام وداع نکن *
دراطاق عمل که بسته شد با همون دستهای خونی تا شدم از درد ..
حقم نبود... حالا که میفهیمیدم تا چه حد به کسرا عادت کردم ودوستش دارم حقم نبود که خدا اینجوری ازم بگیرتش ..
سرم رو تو سینه ام گرفتم وزار زدم برای بخت شوم خودم .
من کسرا رو دوست داشتم ومیدونستم که اون هم من رو دوست داره ..ازش دل چرکین بودم ..ولی نه تا این حد که بخوام بمیره که بخوام نباشه ..
دوستم داشت یا نداشت دیگه برام مهم نبود ..فقط ارزو داشتم برگرده ..زنده بمونه ...نه مثل مسیح بره وتنهام بذاره
-خانم ..؟
با همون چشمهای اشکی سرم رو بلند کردم ..
-بله ..
-شما باید همراه ما بیاید ..
یه نگاه به چهره های مصممشون انداختم ..
-ولی من ..
-بهتره با ما بیاید ..یه سری سوالها هست که باید جواب بدید ..
نگاهم دور اطاق عمل چرخید ..پس کسرا چی ...؟اون چی ..؟
نمیتونستم بدون اینکه بدونم کسرا سالمه یا نه جایی برم ..
-نمیتونم باید بمونم ..کسرا ..
-شما تشریف بیارید ..هر افتاقی بیفته به ما خبر میدن ..
با سر دوباره نفی کردم .. نمیتونستن من رو به زور ببرن ..
-خانم شما باید همراه ما بیاید ..
تو این بین در اطاق عمل باز شد ودکتر ازاطاق بیرون اومد ..
با همون چشمهای خیس تلوتلو خوران جلو رفتم ..
-اقای دکتر ..حالش خوبه؟ ...زخمش ناجوره؟ ...خوب میش ه ...؟
-اروم دختر جان ..عمل خوبی بود..حالش هم خوبه ..نگران نباش ..
چشمهام رو بستم قطره های اشک از بین پلک هام لیز خورد
نفسم رو با حوصله بیرون دادم ..حالا که زنده بود میتونستم با خیال راحت با اون مردها برم ..
تو ماشین که نشستم ذهنم دوئید دنبال کسرا ..
یعنی تا حالا از اطاق عمل بیرون اوردنش ؟...به هوش اومده ؟....
ولی ذهن حسابگرم سعی کرد اسم کسرا رو خط خطی کنه ..
-به تو چه ..؟تو چرا نگرانشی ..؟مگه اون نگران تو بود که تو هم دلواپسش باشی ..؟
-اما اون جون من و نجات داد ..
-اره همون جونی که خودش به خطر انداخته بود ،نجات داد ..وظیفش رو انجام داد ..تو هیچ دینی بهش نداری ..
- ممکن بود بمیره ..
-اره تو هم ممکن بود بمیری ..هرچند که الان هم هیچ فرقی با یه جنازه نداری ...اعصابت خراب شده ..جسمت تباه شده .. ویرون شدی ..
به خودت بیا ایرن ..کسرا گند زده به زندگیت ...اگه نجاتت داد ..اگه کمکت کرد وخودش رو به خطر انداخت فقط به خاطر عذاب وجدان خودش بود
لجوجانه با خودم مجادله کردم
- پس عشق توی چشمهاش چی ؟..اون دوستم داره ..
-داره یا نداره مهم نیست ..مهم اینه که تو رو انداخت تو باتلاق ..مهم اینه که تو رو کشت ..مهم خطهای روی بازوته ..مهم درد جسم وروحته ..ایرن خر نشو ..
کسرا رو از ذهنت بیرون کن ..علاقه ات رو تو خودت بکش ..این مرد مرد زندگی تو نیست ..بهتره ازش فاصله بگیری ...
اخر سر عقل پیروز شد و فکرکسرا رو از سرم خارج کرد..یعنی سعی کردم که دیگه بهش فکر نکنم ..حتی به قلبم هم هشداد دادم که دیگه با شنیدن اسمش محکم نکوبه ...
اخه من هنوزعادت به جدائیش نداشتم ..عادت به اینکه تو فکرم پسش بزنم هم نداشتم ...
......
یه روزم شد یه هفته و....یه هفته ام شد یه ماه ..
خبری ازش نداشتم ...هیچی ...نه میدونستم خوبه... نه میدونستم چی کار میکنه ...هیچی به هیچی ..
دلم هنوز بعد از یه ماه بازهم به اسمش که میرسید میطپید ..سرتا به پا گر میگرفت وواله میشد ...
اخه دست خودش نبود عاشق شده بود ..عاشق مردی به اسم کسرا ...عاشق وجودگرمش ..تکیه گاه بودنش
یه ماهم شد دوماه وبازهم هیچ خبری نشد ...نمیدونستم چرا علارقم اون همه حسی که داشت حالا سراغم نمیومد ..فقط این رو میدونستم که با اون همه دلخوری وناراحتی ...دلم به قد دنیا براش تنگ شده ...
*دلتنگی *
از خونه که زدم بیرون دلم بی هوا هوای کسرا رو کرد ...بی انصاف دو ماه که حتی یه زنگ خشک وخالی هم نزده ...
شالم رو جلوتر کشیدم وخواستم از عرض خیابون رد بشم که یه نفر صدام کرد ..
کسرا ..؟کسرا بود ...؟چه حلال زاده!!!
با حرص سرم رو چرخوندم ..بعد از دو ماه بی خبری حالا اومده که چی؟ ..میخوام صد سال سیاه نیاد ...
درسته که دلم هواش رو کرده بود ولی اونقدر دل خور وناراحت بودم که حتی نمیخواستم باهاش همکلام بشم ..
برای هردومون بهتربود که از هم جدا باشیم ..نه اون یاد عذاب وجدانش نمیوفتاد ..نه من یاد بلایی که به سرم اورد ..
رفتم تو پیاده رو که دوباره صدام زد ..
-ایرن ..؟
اصلا سرنچرخوندم که بخوام ببینمش ..بازوم به شدت کشیده شد ونفس های تند کسرا رو صورتم پاشید ..
-مگه با تو نیستم ..چرا جوابم رو نمیدی ..؟
-ولم کن ..
بیا ...
بازوم رو کشید ..
-گفتم ولم کن ..وگرنه داد میزنم مردم بریزن سرت ...
-خوب داد بزن ..داد بزن ببینم با کارت شناسایی من بازهم میریزن سرم ...؟
ناخواسته پشت سرش کشیده میشدم ..درجلوی ماشین رو بازکرد وبه زور نشوندم توش ..
-همینجا میشینی فهمیدی ...؟
تو چشمهاش براق شدم ..
-نه نفهمیدم ....من با تو هیچ جا نمیام ..اصلا کی به تو اجازه داده بهم زور بگی..؟
یه لحظه نفس هاش طوفانی شدو رگ های پیشونیش برجسته ..
-به خدای احد وواحد اگه نشینی من میدونم وتو ..
اونقدر عصبانی وکبود شده بود که جرات نکردم سرپیچی کنم ..با اخم سرجام نشستم وکسرا هم درومحکم بهم کوبید وخودش هم نشست پشت رول ..
دستهاش رو رو فرمون گذاشت ویه نفس عمیق کشید ..
-خوب بگو ..
به مسخره گفتم
-چی رو بگم ..داستان حسین کرد شبستری رو ..؟
دوباره طوفانی شد وباهمون چشمهای خون چکانش برگشت به سمتم ..
-ایرن ...؟حرف بزن ..بگو چه مرگته ..؟چرا دو ماهه به من سر نزدی ..؟
-چی ؟چرا باید بهت سر بزنم ...؟
-چون خیر سرم زخمی بودم ..چون چشمم به در خشک شد تا تو با یه شاخه گل فکستنی بیایی دیدنم ..
چون بیشتر از یه ماهِ که تو اون خراب شده اسیر شده ام وتو حتی یه تلفن خشک وخالی هم بهم نزدی ..
-نزدم که نزدم ..تو چرا به من زنگ نزدی حالم رو بپرسی ..؟
-چون مریض بودم ..
-والله تا اونجایی که من میدونم دست وزبونت مشکلی نداشته میتونستی به هم زنگ بزنی ..اصلا اصلا تو به چه حقی سر من داد میزنی ؟..
اقاجان نخواستم بیام ..نمیخوام باهات حرف بزنم ..اصلا من حرفی با تو ندارم ..
خواستم پیاده بشم که دروقفل کرد وراه افتاد ..
-هوی کجا میری ..؟
هیچی نگفت ..
-کسرا با توام ..من رو پیاده کن میخوام برم خونه ..مامانم نگرانم میشه ..
-نخیر نمیشه ..کسی که داره برای خرید میره بیرون دوازدهءشب هم برگرده خونه عیب نداره ...
نفسم به شماره افتاد ..
-تو برام به پا گذاشتی ..؟
یه لبخند مسخره زد ..
-نخیر از مامان جونتون تلفنی پرسیدم ..فرمودن تشریف بردید خرید وتا شب هم برنمیگردید .من دارم از صبح تاشب تو غصهءدوری خانم کباب میشم بعد مادمازل عین خیالش نیست وتشریف میبرن دَدَر دودور...
-به تو چه ..دوست دارم برم ...باید از تو هم اجازه بگیرم ..؟
-نخیر لازم نکرده از من اجازه بگیری ..من میگم یه ذره انصاف وعاطفه داشته باشی بد نیست ...
دوباره برگشتم سمتش ..
-دلم میخواد این مدلی باشم مشکلیه ...؟
-اره سر تاپاش مشکله .
-پس پیاده ام کن چون اب من وتوتو یه جوب نمیره ...
-بشین سرجات ...دارم رانندگی میکنم ..
-نمیخوام میخوام برگردم خونه ..
-ایـــــــــــرن ...
وای چقدر قاطی بود ...این مدل عصبانیتش رو تاحالا ندیده بودم ..واقعا که وحشتناک شده بود ..سرجام صاف نشستم وچشم دوختم به خیابون ..
شاید یه نیم ساعتی بدون حرف چرخید که دیدم همه چی برام اشناست ..راه خونهءمسیح بود ..این رو مطمئن بودم ..
-کجا میری ...؟
-.....
-با توام ..؟داری میری خونهءمسیح ..؟
-....
-کسرا ..؟
برگشت وبا طمانینه گفت ..
-ساکت باش وحرف نزن ..
-دلم میخواد حرف بزنم ..ببینم چه غلطی میکنی ...؟
-خدایا تو امروز قصد کردی من رو دیوونه کنی نه ..؟
اره اونقدر میگم تا من رو برگردونی من با تو حرفی ندارم ..
-ولی من دارم پس وظیفه اته به خاطر تموم اون سختی هایی که برات کشیدم مثل ادم بشینی وبه حرفهام گوش بدی ..
-نمـــــــــــی خــــــوام ...
عصبی پوفی کرد ودوباره بدون حرف به کارش ادامه داد ..
* نازونیاز *
دم خونهءمسیح نگه داشت وازماشین پیاده شد ..
-پیاده شو ..
-نمیخوام ...تا نگی برای چی اومدی اینجا پیاده نمیشم ..
-ایرن ..
دروباز کرد وبزور کشیدم بیرون ..کلید انداخت تو درو من رو همچنان دنبال خودش کشوند ..
نیروی سر پنجه اش واقعا داشت بازوم رو خرد میکرد ..
-اوی دیوونه دستم رو کندی ..ولم کن ..
بازهم بدون حرف کارخودش رو کرد ...
از پله ها بالارفت و درهال رو با ضرب باز کرد ....بازوم رو کشید وهلم داد وسط سالن ..
با حرص از کنارم گذشت وبه سمت اشپزخونه رفت بازوم رو مالیدم وتو دلم بهش فحش دادم ...بی ادب زور بازوش رو به رخ من میکشید ..
لیوان اب رو یه سره بالا رفت وتــــــق رو اپن کوبید ...
چشمهاش رو ریز کرد وزبونش رو روی دندونهاش کشید ...واقعا ترسناک شده بود ..
باهمون نگاهش اومد بیرون وبهم نزدیک شد ...همین که به یه قدمیم رسید از ترس یه قدم عقب گذاشتم ولی اون بازهم جلو اومد ..
-چیه ..؟چرا این جوری نگام میکنی ..؟
تو یه وجبیم وایساد وزل زدتو چشمهام ..
-میخوای من رو بزنی ..؟
ابروهام بالا پرید ..چی داشت میگفت ...؟
از حالت تدافعیم دراومدم
-چـــــــی ..؟
-دوست داری من رو بزنی ..؟
-خل شدی کسرا این چه سوالیه ..
-جواب من رو بده اره یا نه ..؟
تو دلم جواب این سوال رو میدونستم ..دوست داشتم اونقدر بزنمش که از جاش پا نشه ..ولی همچین چیزی تو واقعیت نشدنی بود ..
انگار از نگاهم حرف دلم رو خوند ..
-میخوای بزنیم نه ..؟
گونه اش رو پائین تر اورد ..
-پس بیا بزن ..هرچه قدر که دوست داری بزن ..جای همهءاون زجرهایی که با هم کشیدیم من رو بزن ..اصلا اونقدر با مشت ولگد به جونم بیفت که حرصت بخوابه ..که دیگه از دستم عصبانی نباشی ..
متعجب گفتم ..
-کسرا ..؟چی میگی ..؟دیوونه شدی ...؟
دستهاش رو محکم روی صورتش کشید وبا زور لابه لای موهاش فرو کرد ...تمام صورتش گر گرفته بود ..
-اره اره به خدا دیوونه شدم ..از دست تو ..ازدست اون منصور وحبیب بی شرف ..حتی از دست مسیح ..میخوای من رو بزنی ؟..
خوب بزن ..اونقدر بزن که دیگه از دستم ناراحت نباشی ..ولی بهم بی محلی نکن ..بذار برات مثل قدیم باشم ..مثل همون موقع هایی که فقط به من اعتماد داشتی ..مثل همون موقعی که از بالکن اویزون بودی ولی میدونستی که پرتت نمیکنم ..مثل همون موقعی که دستت رو تو دستم گذاشتی وبه اون زیر زمین اومدی ..
دستهاش رو با بی حسی پائین انداخت ..
-دیگه نمیکشم ایرن ..من رو ببین ..شدم یه روانی ..چشمم همه جادنبالته ..اسمت رو لبمه ..کارها ورفتارت تو ذهنمه ..ایرن یکم ...فقط یکم درکم کن ..
کارم بود ..شغلم بود ازهمه مهمتر اینکه فکر میکردم برنده ام ولی نبودم ..
اون منصور بی شرف تو رواز خونه کشید بیرون وبعد هم دستم بهت نرسید ..
تو هیچی نمیدونی ..تو اصلا نمیدونی برای پیدا کردنت چی کشیدم ..برای اینکه زنده از دست منصور نجاتت بدم چه بلاهایی که به سرم نیومد ..
ایرم من تا پای مرگ رفتم وبرگشتم ..همه اش هم به خاطر پیدا کردن تو بود ..
با دلخوری رو ازش گرفتم ..
-نه به خاطر من نبود ...به خاطر عذاب وجدانت بود... به خاطر اینکه خودت هم میدونستی چه جوری زندگی من رو خراب کردی ...
دستش رو زیر چونه ام گذاشت وسرش رو خم کرد .
-اره اره اولش همین طور بود ولی بعدش نه ..اون لحظه ای که جنازه ات رو دیدم دیگه به خاطر عذاب وجدان نبود ..به خاطر دلم بود که کشیدمت بیرون ..
دستش رو پس زدم .
-دیگه برام مهم نیست ..دیگه نمیخوام بشنوم ...میخوام همه چی رو فراموش کنم ..حتی تو رو ..
-دیدی؟ ..دیدی گفتم هنوز از دستم ناراحتی؟ ..دیدی هنوز میخوای من رو بزنی ..؟
با حرص غریدم ..
-اره میخوام بزنمت ..اونقدربزنمت که درد من رو وقتی که اقا کتکم میزد بفهمی ..
رفتم جلو ودست مشت شده ام رو بالا اوردم ..
- میخوام با این مشت چنان بزنمت که ..
صورتش رو با درد پائین تر اورد ..
-خوب بزن ..چرا نمیزنی ...؟
دستم رو تو دستش گرفت وگذاشت رو صورتش
-بزن ایرن ..هرچقدر که دوست داری بزن ...ولی این جوری نباش ...این جوری سرد وبی روح..این جوری نباش عزیزم ..
دستم تو دستش شل شد ...چه جوری میتوستم بزنمش وقتی که تک تک سلولهای وجودم اسمش رو صدا میکرد ..
-ایرن من دوستت دارم ..
بغض کردم ..شنیدن این جمله نهایت ارزوم بود ولی این شک لعنتی نمیذاشت که لذت ببرم ..
-نداری ..همه اش عذاب وجدانه ..
-ایــرن ..؟!!
دستم رو بیشترفشرد ..
همهءوجودم تمنای دستهاش رو داشت ..دستهایی که همیشه پناهم بودن ..
-نیست ..اینی که داره من رو از تو میسوزونه عذاب وجدان نیست ..علاقه است ..
دستم رو پائین تر اورد وکف دستم رو رو سینه اش گذاشت ..
-ببین فقط به خاطر تو میزنه ..فقط به عشق تو ..
-نمیتونم کسرا ..
-باهام بمون ایرن ..
من باید چی کار میکردم ..با اون همه عشق توی چشمهاش چی کار میکردم ؟...طپش پر ضرب وزور قلبش زیر بند بند انگشتم رو چی کار میکردم ..
-دوستم نداشتی ...چون اگه داشتی تو این دو ماه بهم زنگ میزدی ..
-عزیزک من ..تو از کحا میدونی که من زنگ نزدم وحالت رو نپرسیدم ..؟از کجا میدونی که ازت خبر نگرفتم ..؟
-پس چرا من ..
سرش رو خم کرد وباهمون چشمهای سیاهش زمزمه کرد ..
-خواستم خودت بیایی سراغم ..خواستم ببینم که دوستم داری یا نه ..دوستم نداشتی ایرن نه ..؟
اشکام سرازیر شد ..من با این همه بغض توی صداش چیکار میکردم ..؟
سرش رو نزدیکتراورد و روی رد اشک رو بوسه زد ..
اروم وطولانی ..ملس وگرم ..چشمهام ناخواسته از اون همه ارامش ولذت بسته شد ..
لبهاش رو از رو گونه ام جدا کرد وروی پلک چشمم رو بوسید ...
هوای نفسش صورتم رو پر کرده بود ...چه لذتی داشت نفس کشیدن تو هرم نفسهاش ..
با بغض بازهم نجوا کرد ..
-دوستم نداری ایرن ..؟
مگه میشد دوستش نداشته باشم ...؟اون همه عشق که بی خودی نبود ..؟
لبهاش از پلکم سوا شد ورو پلک دیگه ام نشست ..
قطره های اشک بی اجازه سر ریز میشدن ..
ضربان قلبش پرضربتر شده بود ..درست مثل قلب من ..
پلکم رو رها کرد
-دوستم نداری ایرن ..؟
اشکم با قطرهءاشکش قاتی شده بود ..دوباره رد اشک رو گونهءدیگه ام رو بوسید ...
قلبم داشت میترکید ..خودم که میدونستم دوستش دارم ...خودم که میدونستم هرچی دارم وندارم مال اونه ..
خودم که میدونستم تو این دو ماه بی حضورش چی کشیدم ..
زمزمه کردم ..
-دوستت دارم کسرا ..
لبهاش از گونه ام جدا شد ورو لبم نشست ..اروم وبی صدا ونَم نَم
....دوستش داشتم خودم که خوب میدونستم ..
این لبها رو با همه ءوجودم میخواستم ..ضربان قلبش رو که برای من میتپید ..
دستش رو دورکمرم حلقه کرد ودست دیگه اش رو دور شونه ام پیچید ..
هرم نفس هاش رو میخواستم ..مزهءشیرین لبهاش رو ..انگار که با کسرا برمیگشتم به همون دختر باکره ..همون روح دوشیزه ..همون من ِسابق
لبهاش از لبهام جدا شد ..
-دوستم داری ایرن ..؟
-دوستت دارم ..
اینبار محکم تر وراسخ تر گفتم..بدون شک دوستش داشتم ..
لبهام رو پرمهر تر بوسید ..
بوسید وبوسیدم ..گرم شدم وداغ ..همین بود حس تازهءمن ..
حس خواستن وخواسته شدن ..پرستش وپرستیدن ..ناز ونیاز وناز ..
کسرا مرد من بود ..بوسه هاش ....طعم لبهاش ..دیگه حرفی نبود ..کلامی هم نبود ..
همه ش بوسه بود وعشق وگرمای اغوشش ..من بودم وکسرا ....مرد من ...
(این روزها تنم یک آغوش گرم میخواهد با طعم عشق نه هوس
لبانم رطوبت لبهایی را میخواهد با طعم محبت نه شهوت
موهایم نوازش دستهایی را میخواهد با طعم ناز نه نیاز
تنی را میخواهم که روحم را ارضا کند نه جسمم را)
برای خواندن همه قسمت های رمان گاد فادر کلیک کنید