گاد فادر - سوم
بریدم ..خون گرم جاری شد ..نفرت مونده تو رگهام هم جاری شد ..درد وسوزش بد بود ولی نه بدتر از نفرت من از خودم .. یه تقه به در ... دستم رو گذاشتم روی بریدگی وتو شکمم جمعش کردم ..نمیخواستم تو این لحظه های اخر مسیح برنامه هام رو بهم بریزه .. -ایرن ..؟ صدای باز شدن در اومد .. -چرا اینجا نشستی ..؟مگه نگفتم ... اِ این خون دیگه چیه ..؟پات رو بریدی ..؟خواست بهم نزدیک بشه که شیشهءتوی دستم رو گرفتم ومثل یه سلاح به سمت صدا بلند کردم .. -جلو نیا ..وگرنه با همین میکشمت ... دستام از زور حرص ونفرت میلرزید وثابت نمیموند ...ولی قبل از این که حتی یه ثانیه هم از حرفم بگذره ..شیشه از تو دستم کشیده شد وصدای داد مسیح من رو دو متر پروند .. -هیچ معلوم هست چی کار میکنی ..؟این خون دیگه چیه ...؟بذار ببینمت .. بادست ازادم بهش ضربه زدم .. -نکن بذار ببینم .. -نمیخوام برو گمشو صدای مسیح متعجب میشه .. -ایــــــــرن ؟..دستت ..؟رگت رو زدی ..؟ دستش رو دور مچم مشت میکنه .. -برو بیرون ولم کن میخوام بمیرم .. -توی احمق خودکشی کردی ..؟ -اره تو هم حق نداری نجاتم بدی ..دیگه نمیذارم .. مدام تقلا میکردم تا مچم رو بکشم بیرون .. -نکن ..بذار ببینمش ..شاید بخیه بخواد ..باید پانسمانش کنم .. -نمیخوام ..چرا نجاتم میدی ...چرا میسح ..؟ بذار بمیرم ..تروخد ا مچم رو ول کن ..به خدا من برم تو وآنی هم راحت ترید ..بذار برم مسیح .. -چی میگی تو؟ ..این همه سختی نکشیدیم که تو به این راحتی همه رو خراب کنی .. یه مکث کرد وادامه داد .. -اَهههههه الان وقت رفتن انی بود ..؟حالا چی کار کنم؟ ..اگه بخیه بخواد چی ..؟از دست تو ایرن .. مچ دستم رو با خودش کشید وبلندم کرد حتی حاضر نبود یه ثانیه هم دستم رو ول کنه .. -ول کن مسیح .. -اخه احمق ببین چی کار کردی ..؟من نمیفهمم تا کی باید مراقب تو بود ..تا کی میخوای مثل بچه ها تصمیم های احمقانه بگیری ...؟ یه دستمال رو دور دستم محکم بست ..اونقدر محکم که آخم رو بلند کرد .. -آی .. -چیه درد گرفت ..؟حقته.... تا تو باشی از این لوس بازی ها در نیاری ..بریم ببینم بخیه میخواد یا نه ... سرجام وایسادم .. -نمیخوام .. -ایرن ننر نشو .. -ننر خودتی ..من میخوام بمیرم ..تن خودمه ..شاهرگه خودمه ..اصلا اگه جلوم رو بگیری باز هم همینکارو میکنم .. با سوزش گونه ام کف دست ازادم روی صورتم نشست ..باورم نمیشه ...تو صورتم سیلی زد ..؟مسیح ..ءتو صورت من ..؟
-بسه ..بسه دیگه میفهمی ..؟خسته شدیم از دستت ..خسته شدم از بس تو خرابکاری کردی ومن وانی جمعش کردیم ..این همه ازت پرستاری نکردیم وجورکِشت نبودیم که با یه تیکه شیشه خودت رو خلاص کنی .. بهت گفتم احتیاج به دارو درمانی داری ..به خاطر همین چیزها بود ..چرا حالیت نیست؟... تو دیگه یه ادم نرمال نیستی ...از نظر جسمی وروحی اسیب دبدی .. شاید جسمت تو اینده سلامت بشه ..ولی روحت نه .. تو هرروز بدتر وبدتر از قبل میشی ...نه با پریدخت حرف میزنی نه با ما ..مدام تو خودتی ...مدام سرخودت بلا میاری ..انگار برامون عادی شده که هرروز یه جای بدنت رو زخمی بیینیم ....بس کن دیگه ایرن ..تحمل هم حدی داره .. دستم رو اروم از رو صورتم برداشتم .. لحن صداش به قدری ناراحت ونگران بود که ترجیح دادم سکوت کنم ... شاید حق با اون بود ..من وبال گردنشون بودم .... یه موجود بی مصرف وسربار ...همه این گلایه ها هم حقم بود .. صداش بعد از اون طوفان ملایم شد ... -بیا بریم ببینم چه بلایی سر خودت اوردی ..؟ ساکت واروم دنبالش روون شدم انگشتهاش که هنوز دور مچم حلقه بود من رو با خودشون میکشیدن ... رو مبل نشوندم وخودش رفت سراغ وسائل پانسمان .. روی دستم سوخت ومایع روی اون از کناره های دستم سرازیر شد .. صدای زمزمه اش رو شنیدم .. -مثل اینکه شاهرگتو نزدی ..زخمت عمیق نیست .. دستم رو پانسمان کرد ومحکم بست .. -ایرن ..؟ صداش پرتمنا بود ولی جوابی نبود .. سرانگشتهام که لمس شد دستم رو پس کشیدم .. -ایرن ..؟نباید این کارو میکردی .. از جام بلند شدم وبدون توجه به مسیح سعی کردم از کنارش رد بشم که پام به لبهءمیز گیر کرد ...نزدیک بود سکندری بخورم که بازوم کشیده شد -صبر کن میبرمت .. من رو به اطاقم برد وروتخت نشوند .. یه قرص ویه لیوان اب هم پشت بندش اورد ..قرص رو خوردم ولی دراز نکشیدم .فعلا زود بود .. -ایرن ..؟نمیخوای چیزی بگی...؟از دستم دلخوری ..؟ببخشید که زدمت ..نمیخواستم این طوری بشه .. -ایرن ..؟ انگشتهاش جای سیلی رو نوازش کرد .. -ایرن جان ..؟ صورتم رو چرخوندم وانگشتهاش از رو صورتم سُرخورد -برو مسیح میخوام بخوابم .. -من رو نمیبخشی نه ..؟ -تو باید من رو ببخشی ..این منم که کورم ومحتاج شمام ...ببخشید مسیح ..میخواستم خودم رو بکشم که اول از همه شما راحت شید .. -چی داری میگی ..؟اصلا چه جوری این فکر تو سر تو افتاد ..؟تو سربار ما نیستی .. -هستم ..خودم بهتر از همه میدونم . پتو رو روخودم کشید ودراز کشیدم .. -برو مسیح واقعا احتیاج به تنهایی دارم .. -اگه من برم ..؟ -نترس دیگه بلایی سرخودم نمیارم ... -منظور من این نبود .. -هرچی که بود خیالت راحت ..دیگه بارتون رو اضافه نمیکنم .. صدای نفس هاش رو میشنیدم ..ولی در بازوبسته شد وبازهم من تنها شدم . با خودم عهد کردم که اگه نمیتونم بار رو دوششون رو بردارم حداقل خریت نکنم وزحماتشون رو زیاد نکنم ..جزاینکار هیچ راه دیگه ای برای تشکر ازشون نداشتم ...
*درد ودل های پریدخت*-ایرن میدونی امروز جلسهءچندمیه که من میخوام باهات حرف بزنم وتو هیچ همکاری ای با من نمیکنی ..؟ چرا به خودت کمک نمیکنی؟ ..این راهی که تو میری درست نیست ...باید به خودت بیایی ...چشمهات رو از دست دادی ناراحتی ..سخته برات ..درکت میکنم ..-نه تو درکم نمیکنی ..هیچ کس من رو درک نمیکنه ..-چرا عزیزم ..درکت میکنم ..مادر من هم نابیناست ..متعجب برگشتم به سمتش ..-واقعا ..؟-اره گلم ..نابینای صد درصد حتی یه درصد هم امکان برگشت نداره ..چشمهاش براثر یه اتفاق تو بچکی نابینا میشه ..حتی مجبور شدن برای اینکه عفونت پخش نشه جفت چشمهاش رو تخلیه کنن ..بی اراده گفتم ..-وای الهی ..-خودش که تعریف میکنه خیلی براش سخت بوده ..حتی بزرگتر که میشه دست به خودکشی میزنه ولی بابام نجاتش میده ..-بابات ..؟-اره بابام پسرعموی مامانم بوده ..وقتی میبینه مامانم اینقدر افسرده شده ...میبرتش دکتر ...باهاش حرف میزنه بهش دلداری میده اونقدری که مامان من رو دوباره به زندگی بر میگردونه ..بابام خیلی برای مامان زحمت کشید اونقدرخاطر مامان رو میخواست که حتی حاضربود چشم خودش رو به مامان پیوند کنن تا مامانم دوباره ببینه ..-وای چقدر قشنگ ..حالا درست رو به روی پریدخت نشسته بودم ..دستهام رو با سرانگشت نوازش میکرد ..-خب چه جوری ازش خواستگاری کرد ..؟خندید وگفت ..-باورت نمیشه بابای من سیزده بار به خواستگاری مامانم میاد ..؟-سیزده بار ..؟-اره جانم سیزده بار ..با اینکه سیزده عدد نحسی بوده برای بابای من که خوش یومن بوده ..-مامانت چی ..؟دوستش داشته ..؟اره ...جونش وبابام ..بابام ومامانم واله وشیدای هم ان .اینقدر همدیگه رو دوست دارن که اگه خدای نکرده یکیشون تب کنه اون یکی تا دم قبرستون هم میره .-وای چه رمانتیک ..دستهاش رو با هیجان تو دستهام میگیرم ..-برام از خواستگاری های بابات میگی ..؟چه اراده ای داشته ..-اره بابای من خدا نکنه که قصد کنه کاری رو انجام بده تا اخرش میره ..البته رو فکر تصمیم میگیره ها ..مال مادر ماهم همین جور بوده .دفعه های اول ودوم مامانم مودبانه بهش جواب رد داده ..دفعهءچهارم وپنجم شاکی میشه ومیگه منوچهر من کورم تو از چی یه زن کور خوشت میاد ..؟بابام هم یه دونه میخوابونه تو گوش مامانم ..-وای راست میگی ..؟-پس چی ..؟مامانم میگفت بابات برای اولین واخرین بار اونجا تو گوشم زد بعد هم گفت ..حق ندارم به انتخابش توهین کنم ..-باورم نمیشه همچین عشق هایی هنوز هم وجود داشته باشه ..پریدخت نفسی تازه کرد وگفت ..-هست عزیز دلم ....مامان وبابای من لیلی ومجنون زمونن ..-دفعه های بعدی چی شد ..؟-هیچی بابای ما هی با گل وشیرینی میرفته خواستگاری ....مامان من هم با عصبانیت میگفته نه وبابام هم دست از پا درازتر برمیگشته ..لبخندی از تجسم قیافهءبابای پریدخت که تو عمرم ندیده بودمش رو لبم میشینه ..-بابا هم دوباره دو روز بعدش شال وکلاه میکرده وعمو وزن عموی بیچارهءمامان رو با خودش میکشیده میبرده خونهءآباجیم ..یعنی مامانبزرگم ..برای خواستگاری ..یه دفعه که مامانم خیلی شاکی میشه ....برای پذیرایی کردن تمام لیوان شربت رو میریزه رو سر بابام ..ولی حواسش نبوده که بابام جاش رو عوض کرده همهءشربت رو سر مامانی بابام خالی میکنه ..صدای خندهءمن وپریدخت بلند شد ..-وای چه بامزه ..از این بامزه تر سرعقدشونه ..مامانم ازقصد تمام صورت بابام رو عسل وخامه ای میکنه ..-چرا از قصد ..؟-به خاطر اینکه تا مامانم به بابام بله رو میده بابام همونجا یه لب گنده از مامانم میگیره وابروی مامانم رو میبره ..هنوز که هنوزه وقتی فامیل مامان وبابام جمع میشن نقل شیرین کاریهای بابام ونازو اطوارهای مامانمه ..اینقدر خاطره های قشنگ قشنگ کنار هم دارن که باورت نمیشه ..
-چقدر خوب خاطره های قشنگ برای همیشه تو ذهن ادمها میمونه ..لذت لحظات پیش کلا از سرم پرید ودمغ شدم ..این علاقه ....این زندگی ها.... مال زندگی ادم بدبختی مثل من نیست ..-چی شد ایرن ..؟-هیچی دلم گرفت ..-چرا ؟مامان من که مثل تو بوده ..تازه تو شانست بیشتراز مامان منه ..تو ممکنه با عمل بینایت رو بدست بیاری ولی مامان من تا اخر عمرش نابیناست ..دستش رو تو دستم فشردم ..-مامان تو خوشبخته ..چون اگه بیناییش رو از دست داده ..هزار تا چیز خوب رو بدست اورده... نه مثل من که خونواده ام و ..زندگیم رو از دست دادم ..پریدخت دوباره آه کشید -تو مطمئنی همه چیز زندگی مامان من خوبه ..؟هیچ میدونی بابای من ده ساله که سکتهءناقص کرده وتو تکلمش ویه سری از کارهاش مشکل داره ..؟هیچ میدونی که برادر کوچیکم به ام اس مبتلا شده ..؟دستهام از حجم این همه غصه یخ کرد ..اولین قطرهءاشکم برای درد پریدخت فرو ریخت ..-تو نمیدونی ایرن ..همه چیز اون چیزی نیست که تو میبینی ...همه مشکل دارن حتی مسیح وانی ..-چی ..؟اونها دیگه چرا ..؟-هیچ فکر کردی که چرا تنهان ..؟که چرا این جا زندگی میکنن اون هم خارج شهر ..فقط سری به معنی نه تکون دادم..مسیح بیماری ریوی داره ...دود ودم تهران براش مثل سم میمونه ..سرهمینه که مجبور شدن بیان اینجا... انی هم که داروندارش از دنیا همین یه دونه برادره زندگیش رو ول کرده واومده اینجا ...مسیح بیماری ریوی داره ..؟اصلا باورم نمیشه ..طفلکی مسیح..پیش خودم شرمنده شدم ..تو تمام این مدت من کنارشون بودم وازدردشون بی خبر ..واقعا براشون ناراحت شدم ..-ایرن ..؟سربلند کردم- اینها رو نگفتم که براشون دل سوزی کنی ..یا غم وغصه ات بیشتر بشه ..گفتم که بدونی همه مشکل دارن ..درسته که بعضی از مشکل ها در مقابل مشکل تو هیچه ولی باور کن خیلی ها هم با درد توی سینشون دارن زندگیشون رو میگذرونن وخم به ابرو نمیارن ..دوباره دستهام رو تو دستهاش قفل کرد -ایرن من اینجام تا به تو کمک کنم ..مثل خیلی های دیگه ..میدونم زجر کشیدی ..گروگانت گرفتن وحتی بهت تجاوز کردن ..میدونم که از سایهءخودت هم میترسی ولی این پایان راه نیست ..دستهاش رو ول کردم ودوباره تو لاک دفاعیم فرو رفتم ..-ایرن ...؟-یه روزی برات تعریف میکنم پریدخت ..یه روزی بهت میگم چی به سرم اوردن ..یه روزی ..از روزهایی که کور نبودم میگم ..ولی الان نه ..امادگیش رو ندارم پریدخت ..دوباره دستهام رو تو دستهاش گرفت باشه -هرروزی که بخوای من سراپا گوشم وهرکمکی که از دستم بربیاد انجام میدم ..دستش رو فشردم ..-ممنون ..گونه ام رو بوسید ..-خواهش میکنم ...خوشحالم که امروز به عنوان یه هم صحبت من رو قبول کردی ..از رو تخت بلند شد ..-پریدخت ؟-جانم ..؟-میشه یه روز مامانت رو ببینم ..-چرا که نمیشه ..؟فقط الان نیستش با بابام رفتن سفر ..وقتی برگشت میبرمت ببینیش ..-نه بیارش ..بیارش اینجا تا باهاش حرف بزنم ..-باشه گلم میارمش اینجا ..
*بالکن *در بالکن باز شد ..قیـــــژ..بوی اشنا وبوی عطر تازه تو هوای ملس بالکن سرک کشید .. ریه هام خواه ناخواه پر شد از مخلوط هوا وادکلن .. سرحرکت ندادم ..از جام جم نخوردم ..سناریوی همیشگیم رو اجرا میکردم نمایش سکوت در صحن سکوت .. -تا کی میخوای به این رویه ادامه بدی ...؟ قدمهاش جلو اومد ..رسید به من ..دو قدم شد یا سه قدم ..نمیدونم ..اخه حواسم پی جواب سوالش بود .. خم شد کنارم ...ازبوی عطرش وتنش فهمیدم .. لبهاش درست کنار لالهءگوشم استپ کرد ..پچ پچش رو شن یدم ..-تا کی میخوای ادای ادمهای مرده رو دربیاری ..؟ کلافه شدم ..عاصی شدم ..جری شدم ..نزدیکی بیش از حدِ هرنوع جنس مذکری ازارم میداد ...غریدم .. -تا وقتی که بمیرم ...تا وقتی که همه چی تموم بشه .. تا وقتی که این زندگی کوفتی دیپورتم کنه ..تا وقتی که تو واون دوستهای احمقت راحتم بذارید . بی چشم ورو بودم... خودم هم میدونستم .. غرشش کنار گوشم اذیتم کرد .. -میخوای بمیری ..؟ -اره... تو میخوای بکشی؟ ..پس بُکش وزودتر تمومش کن .. فقط شنیدم که گفت .. -باشه .. بعد از اون شاید به فاصلهءثانیه ها بود ..دو ثانیه ..سه ..نهایتا پنج ثانیه .. زندگی تو پنج ثانیه هم بازی های عجیبی داره .. گوشهءلباس سرشونه ام رو چنگ زدو ومن رو کشید .. یه قدم رو به سرعت طی کرد ...ذهنم داشت ارور میداد ...طرفی رو که انتخاب کرده درست نیست ...اونجا بالکن خونه است .. یه قدم دیگه مونده به نرده ها ...حس کردم از زمین کنده شدم ..احساس که نه ...واقعیت بود .. کسرا من رو پرت کرد پائین ...البته با یه تفاوت خیلی خیلی کوچیک ...مچ دستم تو دستش هنوز گیر بود ..وگرنه معلوم نبود چه بلایی به سرم میومد .. مثل یه جسم سخت ولَخت از مچ دستم اویزون دو طبقه خونه بودم .. نفس تو سینه ام حبس شده بود ...ترس از سقوط ....از ارتفاعی که نمیدیدمش ..ترس از مرگ ...تو وجودم مثل غولهای نامرئی سربلند کردن .. تو تاریکی چشمهام دنبال یه پرتو بودم یه نوری که من رو از پرت شدن نجات بده ..با تموم وجودم از ته دل داد زدم .. -چی کار داری میکنی .؟ دارم میوفتم .. دست دیگه ام رو به نرده گرفتم تا نیفتم ..ولی مگه من چقدر جون داشتم که خودم رو نجات بدم ..؟ ترس از مرگ باعث شد دست به دامن کسرابشم . -من رو بکش بالا .. -نه . -کســــــــــرا ...! -اول جواب من رو بده بعد میکشمت بالا .. ازروی صدایی که به گوشم میخورد فهمیدم سرش رو پائین تر اورد .. -تا کی میخوای مثل یه مرده زندگی کنی ..؟ -کسرا دارم میوفتم .. -برام مهم نیست .. سعی داشتم با نوک پام خودم رو به جایی وصل کنم ولی زیر تراس خالی بود وارتفاع تراس هم بیشتر ازکمرم نبود .. -جواب سوالم رو بده ..؟تا کی باید تحملت کنیم ..؟نگو که مجبور نیستیم که همین الان پرتت میکنم پائین .. مچ دستم داشت شل میشد ..داشتم با جاذبهءزمین کشیده میشدم پائین ...پائین درست مثل همون لحظه های غریب بین من واقا .. نالیدم .. -کسرا دارم سُر میخورم -جوابم رو بده ..؟تا کی باید مثل سه تا پرستار تورو تروخشک کنیم ..؟ دوباره سرخوردم -کســــرا..!!! داد زد .. -تا کی ..؟ من هم به طبع ترس واضطرابم داد زدم .. -نمیدونم به خدا ....نمیدونم ..دارم میوفتم کمکم کن .. -چرا کمکت کنم ..؟تو که تا همین چند دقیقه ءپیش میخواستی بمیری ..؟ اشکام بدون وقفه میریخت .. -غلط کردم ..بکشمم بالا ..من از ارتفاع میترسم .. -ترس ..؟واقعا ..؟تو که چیزی رو نمیبینی فرقی برات نداره یه طبقه باشه یا دو طبقه یا صد طبقه ..اصلا ترس برای چی ..؟ کسی که مدام داره برای مردن لحظه شماری میکنه که از این ارتفاع ناقابل نمیترسه ..؟ دستم داشت در میرفت که فشار انگشتهاش روی مچ دستم بیشتر شد وبالاتر کشیده شدم .. داشت خیالم راحت میشد که بازهم سرجام وایسادم .. دیگه واقعا کم اورده بودم ...معلق بودن تو ارتفاعی که حتی چشمهات نمیدیدشون فاجعه بود .. زار زدم .. -میخوای من رو بکشی ..؟ -نه این تویی که دست رو دست گذاشتی تا مرگ به سراغت بیاد ..فکر کردی حالا که چشمهات رو از دست دادی یه موجود مفلوکی که همه وظیفه دارن بهش کمک کنن .. با گریه داد زدم .. -خفه شو ..من مفلوک نیستم .. -اِ ..پس نظرت راجع به وضعیت الانت چیه ..؟ قبول کن ایرن ..تو یه بچهءترسویی که ازترس اقا حتی قدم ازقدم برنمیداره .. تو بی جربزه ترین دختری هستی که تاحالادیدم ... فقط بلدی ادای ادمهای نترس رو در بیاری ..تو مثل یه موش ترسو میمونی که از ترس اقا حاضری خودت رو تو هفت تا سوراخ قائم کنی ... واقعا برات متاسفم ..تو یه بزدلی ایرن ..و تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که این بزدل رو به زند گیش برگردوندم .. دستم بالا کشیده شد .. سرپنجه هاش دور کمرم پیچید ولی من مثل بید میلرزیدم .. همین که پاهام سالمت وسلامت روی زمین بالکن نشست ..خشم تو وجودم جای ترس رو پر کرد .. انگشتهام رو مشت کردم وهمونجوری که تو بغلش بودم کوبیدم به صورتش .. صدای آخش بهم فهموند که درست هدف گرفتم ... -این مشت رو زدم که دیگه با من بازی نکنی ...درضمن نظرم عوض شد ..احتیاجی برای مردن ...به دست توی اشغال ندارم هنوز دستش دور کمرم حلقه بسته بود ..نفس های هردومون پرازحرارت ومنقطع بود -میدونی ایرن ...این مدلی رو بیشتر دوست دارم ..اینکه با همین چشمهایی که جایی رو نمیبینه تو پک وپوزه ام بکوبونی تا اینکه مثل یه ننه مرده یه گوشه بشینی وحسرت چشمهایی که ممکنه بازهم داشته باشیشون رو بخوری .. سرانگشتهاش رو به زور از دور کمرم بازکردم وتکیه زدم به نرده هایی که تا چند لحظه ءقبل تنها پناهم بودن .. -بهتره دیگه این حرف رو تکرار نکنی ...چشمهای من نمیبینه اصراری هم دیگه برای دیدن ندارم .
*ضیاء*-دیشب دوباره همون کابوس رو دیدم پری ...-کدوم کابوس ..-کابوس همیشگی غرق شدن تو آب ..بی هوایی ..بی نفسی ...دارم دیوونه میشم پری ..تو تمام این مدت لحظه ای نبوده که راحت باشم ..یه وقتهایی یاد کارهای اقا روانیم میکنه ..-چرا بهش میگی اقا ..؟-چون برای همه اقا بود ..منصورخان نبود ..فقط میگفتن اقا ..-کیا میگفتن ...؟-نوچه هاش ..وردستهاش ..زینت ..لبهام لرزید وواژهءحبیب رو بغض دار کرد ..-حبیب ..یه مکث کرد ..-حبیب کیه ..؟دست راست اقا ..همه کاره وهیچ کاره ..یه قطره اشک از گوشهءچشمم سرخورد ..-ازش میترسیدم پری ..-چرا ..؟-به خاطر اینکه اگه اقا از دستم راضی نبود من رو میداد دست حبیب ..چند لحظه سکوت میشه ..-از جبیب میترسیدم ..دو سه دفعه پرم به پرش گیر کرده بود وشاکیش کرده بودم ..میدونستم اگه دستش بهم برسه یه لحظه هم راحتم نمیذاره ..یه بار ..یه بار ..تنها گیرم اورد ..اقا نبود یا شاید هم مست وخمار بود ..اومد سروقتم ........در باز شد ..اروم ونم نم ..تو این چند وقته خواب شب وروز نداشتم ..ترس نمیذاشت که چشمهام گرم بشه ..که تنم سرد بشه ..سایهءمرد توی اطاق سنگینی کرد ..وبعد در بسته شد ..برق که روشن شد ...تو جام سیخ نشستم ..حبیب بود کابوس بعد از اقا-سلام خوشگله ..تنم به رعشه افتاد -تو اینجا چی کار میکنی ...-اومدم یکم ریلکس کنم .مشکلیه ..؟-برو بیرون وگرنه داد میزنم اقا بیاد ..-هه ..تو هیچ غلطی نمیکنی ..اقا نیست که بخواد به دادت برسه ..تو هم مثل یه پیشی ملوس ساکت واروم باش وبذار حالمونو ببریم ..به سمتم که اومد زودی از جا بلند شدم ..حالت دو تا دوئل کننده رو داشتیم که مراقب حرکت طرف مقابل بودیم ..-چی از جونم میخوای؟ ..گمشو برو بیرون ..میدونی اگه به اقا بگم اومدی سر وقتم پوست از سرت میکنه ..-نمیخواد تهدیدم کنی ..چون اولین کسی که بعد از شنیدن این حرف از دور خارج میشه تویی ..بعد هم اقا به من محتاجه ..من رو ول نمیکنه توی بی مصرف رو بچسبه .-گمشو بیرون حبیب ابرویی بالا انداخت ..-نوچ نمیرتم تو هم هرگوهی که میخوای بخور ..یه قدم دیگه جلو گذاشت که از همونجا مچم رو گرفت وکشیده شدم تو بغلش ...با ناخون هام صورتش رو خراش دادم ولی اون زبل تر از من بود دستهام رو از دو طرف گرفت وپرتم کرد رو تخت ..جیغ کشیدم وسعی کردم که ازش فاصله بگیرم ..چنگ انداخت تو موهام وثابتم کرد ..بانوک انگشت روی چونه ام خط کشید -میبینی ...؟تو مثل یه موش تله گیر کردی ..نه اقا هست که به دادت برسه ..نه خودت جراتش رو داری که کاری کنی ..فشار روی موهام رو بیشتر کرد وکشیده شدم به سمتش ..نوک انگشتش رو از روی چونه ام به روی گردنم چرخوند وپائین اومد ..تا رسید به قفسهءسینه ام ..سرشو به گوشم نزدیک کرد ..-تاالان ادمی به چموشی تو ندیدم ..که این همه کتک بخوره ولی بازهم جفتک بندازه ..از لابه لای دندوهای بهم فشرده شده غیریدم ..-برو به درک پوف--سآناً یه تودهنی بهم زد ..گوشهءلبم به پرش افتاد ..به جای اینکه ازش بترسم یا دست وپام رو جمع کنم فقط میخواستم یه جوری خودم رو خالی کنم ..تو این چند وقته واقعا ازارم داده بود ..حالا که تو دستهاش اسیر بودم وکاری از دستم برنمیومد ..حداقل با این حرفها میتونستم حرصش بدم ...به هرحال اون کار خودش رو میکرد ..چه با این حرفها وچه بی این حرفها ..با لوندی خندیدم وگفتم ..-تو یه اشغال خوری حبیب ..یه لاشخور ..همیشه تفاله ها رو به تو میدن ..فکرکردی که چی ..؟اومدی به لقمهءاقا ناخنک بزنی ...نه ..؟خون روی لبم جاری بود ..سرم رو با شجاغت بهش نزدیک کردم وخیره شدم تو چشمهاش ..-من یه تفاله بیشتر نیستم ..هیچی باقی نمونده که بهت بدم ...اقا هر چی رو که داشتم ونداشتم برده ..این ته مونده هم واسهءتو ..عیبی نداره ...یه تو دهنی دیگه ..ولی این تودهنی ادامه دار بود ..چون موهام رو رها کرد وبا مشت افتاد به جونم از ته دل نعره میزدم ..ضرباتش واقعا فلج کننده بود ..-اشغال هرجایی ..کسی مثل تو لایق بغل خوابیدن هم نیست ..باید دادت دست سگ ها --------نمیدونم ضربهءچندمی بود که در به شدت کوبیده شد ..حییب دست نگه داشت ..-حبیب حبیب ..؟-چه مرگته مگه نگفتم نیا سروقتم ..-ضیا ءضیاءاومده ..-ضیاء؟...!-اره ..بدو ...صدای ناله های این سلیطه بلند شدوفهمید ..میترسم به اقا بگه ..-خوب بگه ..معلومه که اقا از سرو وضعش میفهمه جریان چیه ..زینت دست حبیب رو گرفت ودنبال خودش کشوند ..-قرار ما این بود که به اقا بگیم میخواسته فرار کنه تو زدیش ..نه اینکه تو اومدی سروقتش ..؟میدونی اگه ضیاءبه اقا بگه چی میشه ..؟همون جوری که دست حبیب رو میکشید نالید -بجنب حبیب کارمون دراومده ..-ولی ..؟-ولش کن این جنازه رو ..وقت واسه اینکار زیاده ..بیا یه جوری سر وتهش رو هم بیار ..وگرنه حسابمون با اقاست ..حبیب دست از پا درازتر یه نگاه عصبانی بهم کرد وبرگشت ..موقع بیرون رفتن گفت ..-اینبارو جستی ایرن ..ولی دفعهءبعد ...؟نیشخندش تنم رو لرزوند ..خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیگه دفعهءبعدی در کار نبود ..........-حالت خوبه عزیزم ..؟بغض تو گلوم چونه ام رو لرزوند ...-نه نیستم پری ...خیلی وقت که خوب نیستم ...بغضم شکست وتو بغل پریدخت شروع کردم به زار زدن ...پری فقط نوازشم کرد ..کمکم کرد تا تموم اون ترس واضطرابم رو بیرون بریزم ..حالا شاید میتونستم بازهم با دیدن کابوس حبیب ارومتربخوابم ...
*گل سنگ*-بیا لباست رو عوض کن ...خیلی کثیف شده ...نرمی لباس رو حس میکنم صدای در میاد واطاق از حضور مسیح خالی میشه با انگشت روی گلهای روی لباس میکشم ..نمیدونم چی به سر لباسم اومده ..ولی قاعدتا باید عوضش کنم ....نرمی لباس اعصاب خواب رفته ام روتحریکم میکنه ..یه حس اشنا دوباره به سراغم میاد سرانگشتهام رو رو پارچهءلباس میکشم ..زبری گل های کار شده ءروی لباس دوباره خاطراتم رو زنده میکنه ..همون خاطرات لجن گذشته ..همون حس حقارت لعنتی ..همون ترس همیشگی از حبیب ..........زینت میاد تو ...چرک وکثیف وبد شکل ..دیگه یه جورهایی بهش عادت کردم ..وقتی میبینمش میفهمم که وقت بَزَک کردنم رسیده ...وقت عطر و...رژلب و...یه شب کثیف دیگه ..دوباره مثل یه بچه حمومم میکنه ..لباس زیر سفید تنم میکنه ..وبعد هم سرو وصورتم رو جلا میده ..اینبار موهام رو بالای سرم جمع میکنه درست مثل گیشاهای ژاپنی ..چوبهای باریک ونوک تیز رو لا به لای موهام میزنه ..کج وراست ..گلهای خوشگل سفید روی سرم میشونه ..نگاهم که به خودم میوفته زیبایی وتنفر رو باهم حس میکنم ..من زیبام ..زیبای زیبا ..قشنگ وافسانه ای ..جوون وبراق ..ولی روحم زشته ..زشت زشت ..مشمئز کننده ..تهوع اور..پیرو چروکیده ..لباس سفید رو با سنگ ریزه های برجستهءگل مانند تنم میکنه ...یه لباس یقه هفت باز که تا روی زانو...یه سره تنگه واز زانوهام مثل ابشارپر از گلهای ریز ودرشت طلایی میشه ...گلهای خوشگل وریز ریز که از بالا کم کم شروع میشه وبعد هم دامنم رو پراز گل میکنه ..سفیدی ساتن لباس تو ذوقم میزنه ..شاید یه خاطرهءدور رو به یادم میاره ..خاطرهءلباس عروس ومرد رویاها ..تو ذهنم سریع خطشون میزنم ..بهتره تو این لحظه ها به رویاهام فکر نکنم ..چون اگه بخوام بهشون بال وپر بدم باید همینجا بشینم واونقدر زار بزنم که دیگه ایرنی باقی نمونه ..حبیب منحوس بازهم سرو کله اش پیدا میشه ..-به به عروس خانم ..دیدی گفتم ..؟شبیه عروس ها شدم ..فقط یه تور و یه دسته گل کمه ..البته منهای مرد رویاها یا همون داماد قصه ام ..-خب بذار قبل از رفتن یه چیزی رو خوب حالیت کنم ..امشب شب رقصه ..اقا ودوستهاش یه جشن خودمونی گرفتن که رقاصش تویی ..تو چشمهام نگاه میکنه تا عکس العملم رو ببینه ..ولی به نظرت بعد از این همه اتفاق وحادثه دیگه چیز شگفت انگیزی باقی مونده که متعجبم کنه ..؟-میخوام امشب کولاک کنی ..سرمی چرخونم ..-من نمیرقصم ..چشمهای حبیب برق میزنه ...-جدا ..؟این که عالیه ..عالی ترین خبر امشب ..چون اقا گفت اگه امشب از دستت راضی نباشه امشب میایی پیش خودم ..نیشش باز میشه ..-عالیه مگه نه ...؟همون بهتر ...با این لباس وسرو شکل ترجیح میدم تو بغل خودم باشی ..چی میگی ..؟قبوله عروسکم ..؟نفرت توی صدام پررنگ میشه ..-چه جوری اینقدر رذل شدی ..؟یه گوشهءلبش با لبخند کج میشه ..برام مجهوله که پوزخند زده یا لبخند ...ابرویی بالا میندازه ..-سالها تمرین وممارست ..نگران نباش ..تو هم به زودی عادت میکنی ..حالا جواب چی شد ...؟ببرمت پیش اقا ...؟ با سرانگشت سینهءلختم رو لمس میکنه ..-یا قراره بیایی اطاق من ..؟دندونهام رو با حرص فشار میدم وانگشتش رو کنار میزنم ..-ترجیح میدم برقصم تا بوی گند تو اشغال رو تحمل کنم ..بازوم رو مشت میکنه ..وبه سمت خودش میکشه ..گوشش رو بیخ گوشم میچسبونه ..گرمای دهنش روی شونه ام که پخش میشه تموم تنم مورمور میشه ..-ببین ملوسک دیرو زود داره ولی سوخت وسوز نداره ..اخرش زیر منی ..ووای به روزی که اون روز برسه واقا دیگه نخوادتت ...من میدونم وتو ..لالهءگوشم رو گاز میگیره ورهام میکنه ..با کف دست رطوبت روی گوشم رو پاک میکنم.... لعنت تمام زمینیان بر توحبیب ...لعنت بر تو ..
تموم شب رقصیدم وخون گریه کردم ..تموم شب ...تموم ساعت ها ...من رقصیدم وچشمهای هرزهءمردها بدنم رو چاک چاک کرد ..تمـــــــوم ...شب ...اقا شراب ریخت و...شراب خورد و...رقصیدنم رو دید ..عرقهای روی سر وسینه ام رو ..موجهای بدنم رو ..گلهای رو زانوم رو که دیگه قشنگ نبودن .. دیگه رخت تنم رخت عروسی نبود .. پر بود ازخون ابهءنگاه های بی رحم اقا ودوستهاش .. میرقصیدم تا بهشون خوش بگذره ..تا با دیدن سینه های لرزان وموج های ریز ریز کمرم لذت شبشون بیشتر بشه .. کی حالم رو درک میکنه ...؟هیچ کس ... کی دردهام رو میفهمه ..؟هیچ کس ... کی حسرت روزهای گذشته ام رو میخوره ..؟هیچ ..کـــــــــــس.. رقصیدم ..اون چیزی که تو توانم بود ...باید میرقصیدم ..باید اقا از دستم راضی میبود ..وگرنه دوباره من میموندم وحبیب زالو صفت ..که منتظر یه اشاره بود تا خونم رو تا قطرهءاخرش بمکه .. این دیگه فاجعه بود ..به خودم گفتم ( برقص ایرن ..مثل همیشه ..مثل وقتهایی که با بابا میرقصیدی ..با ایرما .. بامامان برقص وفکر کن که فامیل جمعن وتو داری هنرنمایی میکنی ..کاری نداره که ..چشمهاتو رومردها ببند و یاد گذشته ها بیفت ... ومن بستم و...رقصیدم .. فکر میکنی نتیجهءاون همه رقص ولذت بردن اقا ودوستهاش چی شد ..؟ یه شب دیگه زیر پیکر اقا و....یه خط گوشتی دیگه .. حالم از گلها بهم میخوره ..گلهای بی روح ِدوخته شده ..گلهایی که اَلَکی گل هستن ..گل نیستن که ...یه مشت سنگن ..سنگی که رفتن تو جِلد گل .. دستم رو پارچه لغزید ..یقهءلباس رو بالاتر اوردم وبا تموم زورم کشیدم ..ازهم دریدمش ..دیگه دوست نداشتم روی لباسم پراز گل سنگ مانند باشه ...گل سنگ به درد تن چاک چاک من نمیخوره ...به درد این جسم پانگرفته .. یقهءلباس جرخورد وصدای تیک تیک افتادن سنگهای گل نما روزمین بلند شد .. اخر سر طلسم رو شکوندم ..گل ها رو از بین بردم .. یه تقه به درخورد .. -بیام تو ایرن ..؟ -بیا تو .. در باز شد ومکث مسیح نشون از حیرتش بود .. -چی کار کردی تو ..؟ -...... -میگم چرا اینکاروکردی ..؟ -مسیح ...؟.....میشه برام یه لباس ساده بیاری ...؟بدون این گل ها ..؟ -جوابم رو بده تا بیارم .. -سوالت چیه ..؟ -چرا اینکار وکردی ..؟ -مهمه ..؟ -معلومه که مهمه .. روم رو به سمت باد مطبوعی که از سمت پنجره میوزید چرخوندم ...موهای کوتاه وبلندم در نوسان بود .. -یه روزی اقا مجبورم کرد که یه لباس پراز گل مثل همین گلها بپوشم ..پوشیدم ..خوشگل شدم ..سفید بود وپراز گلهای طلایی که با همین سنگها دوخته شده بود .. باورت میشه مسیح ؟..انگار که عروس بودم ..نبودم... ولی حس یه عروس رو داشتم .. اقا مجبورم کرد تمام شب رو برقصم ..جلوی خودش ودوستهاش ..جلوی تک تک اون کثافتها ..رقصیدم مسیح ..میدونی چرا ..؟ لباس تو دستم فشرده شد .. -چون اگه نمیرقصیدم خوابیدن با حبیب هم تو پروندهءسیاهم نوشته میشد ..نمیخواستم با حبیب باشم ..حبیب .. دوباره بغض به سمت گلوم حمله ور شد .. -اقا و...خط ها و...چاقو و...سگگ کفش به کنار ...وجود حبیب مثل جهنم تو برزخ بود .. مسیح دیگه برام از این لباسها نیار ...ببخش که پاره اش کردم.. دست خودم نبود لباس از لابه لای انگشتهام سوا شد ... صدای پاره شدن پارچه موهای تنم رو سیخ کرد ..ای کاش اینکارو اون شب انجام میداد تا با اون لباس عروسِ پراز گل نرقصم واین همه ازار نبینم .. بوی عطر مسیح نزدیکم میشه ..دستهام رو تو دستهاش گرفت .. -بهشون فکر نکن ایرن ... -میتونم ..؟ جوابی نداشت ..داشت ..؟ -زنگ میزنم پریدخت بیاد .. روی دستش رو نوازش میکنم این دستها تو این چند ماه تنها پناه من بی پناه بودن .. -لازم نیست حالم خوبه ..عقده ام رو خالی کردم حالا فقط یه لباس میخوام ویه قرص خواب ویه فراموشی .. فردا ارومه ارومم ..نگرانم نباش مسیح ..به زندگیت برس ..ایرن سعی داره که ازاین به بعد خودش رو پای خودش وایسه ..دیگه نه کمک تو رو میخوام نه انی ...ونه حتی کسرا -ولی ... -میخوام سرپا شم ..قدم اول رو فقط همراهم باش .. دستهام فشرده شد .. -هرچی که تو بخوای ...تو فقط بخواه .. سرانگشتهام بوسیده میشه ..نه گرم میشم ..نه سرد ..بوسه ها برام عادی شدن ...لمس لبها ... به خوبی میدونم که این بوسه برام مثل قدردانی میمونه ...قدردانی از برگشت به زندگی .. یه حس جوشش برای زنده شدن دوباره ...هیچ حس دیگه ای نداشت ...پس لطفا اشتباه نـــــــــــکن ...
*اولین قدم ..*با کمک انی پشت میز میشینم ...این اولین باریه که بعد ازعمل چشمهام تصمیم گرفتم که سر میز بشینم وغذا بخورم .. -چی میخوری برات بکشم .. بوی سوپ وکوکوسبزی مشامم رو پر میکنه .. -سوپ میخورم .. صدای ظرف وظروف میاد .. -بفرما این هم از سوپ ایرن خانم ما .. مسیح –چه قدر خوب شد که از اطاق اومدی بیرون ... -ممنون مسیح گفتم که سعی میکنم رو پای خودم وایسم .. انی –این عالیه عزیزم ...بیا دهنت رو باز کن .. -بده به خودم میخوام خودم بخورم .. -ولی .. -بده انی...همیشه یه بار اولی هست ... قاشق رو تو دستم میذاره گوشهءظرف سوپ رو تو دستم میگیرم وقاشق رو فرو میبرم .. سعی میکنم قاشق رو درست تو دهنم فرو ببرم ..ولی ...اشتباه میکنم ونیمی از محتویات قاشق رو لباسم میریزه ... گرمای سوپ ودل داغدیده ام ازارم میده .. دوباره سعی میکنم ولی اینبار هم نمیتونم کارم رو درست انجام بدم .. -ایرن جان .. قاشق رو تو دستم فشار میدم .. -هیچی نگو انی ... -حداقل بذار .. از ته دل مینالم -هیچی ...نگو ..خواهش میکنم .. یه بار دیگه سعی میکنم نه یه بار ..نه دو باره ..نمیشه ..نمیشه ..واقعا چرا ..؟ دستهام بی اختیار مشت میشه ...بغض تو گلوم فکم رو به لرزش میندازه ..سرم رو پائین میندازم ..طاقت سنگینی نگاه انی ومسیح رو ندارم .. دست انی رو دستم میشینه ..ولی من با کلی بغض پسش میزنم ..سکوت کل اطاق رو گرفته .. -ایرن عزیزم ..قطرهءاول اشک رو صورتم میشینه -نمیتونم حتی یه قاشق غذا دهنم بذارم ..حتی یه لقمه غذا بخورم ..بدون وجود شما دوتا ...اشکام دونه به دونه راه میوفتن ..کارشونو خوب بلدن وبه این روش عادت کردن ..تا دلم به درد میاد بی اراده جاری میشن ... -حتی نمیتونم زندگی کنم .. -ناراحت نباش اولشه . قاشق تو دستم رو با حرص پرت میکنم واز جام بلند میشم .. -نمیفهمی انی ..؟اول واخر نداره ..من مثل یه زالو بهتون چسبیدم وولتون نمیکنم .. اشکام تندتر شده صدام میلرزه .. -انی من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ...هیچی .. بوی انی احاطه ام میکنه وتو بغل انی فرو میرم .. -عزیزم همه چی درست میشه ..فقط باید صبر کنی وبه خودت فرصت بدی .. اشکام رو پاک میکنه -تحمل کن قول میدم همه چی درست بشه ..حالا هم بیا لباست رو عوض کنیم ودوباره با هم تمرین کنیم باشه ..؟ فقط سرتکون میدم ..مگه چارهءدیگه ای هم دارم ..باید به این زندگی عادت کنم ..
*ذره ذره به فنا رفتن *چند روزه که بهتر شدم ..اخلاقم ..خلق و خوم ..سعی میکنم کارهامو خودم انجام بدم ولی مدام گند میزنم وخرابکاری میکنم .. هرراهی که میرم منشعب به هزار تا راه دیگه میشه وبازهم ...من تو پیچ وخم اول باقی میمونم .. اگه بخوام غذا بخورم باید حواسم به همه چی باشه ..اگه بخوام تو خونه راه برم باید سرحوصله وصبر برم که نکنه به مبل یا میز بخورم ودست وبالم رو کبود کنم .. سعی میکنم تا جایی که میتونم نه از انی کمک بخوام نه از مسیح ...ولی بازهم خرابکاری میکنم ومحتاج کمکشون میشم .. ظهر بود وداشتم فضای پذیرایی رو تو ذهنم ثبت میکردم ...برای خودم نشونه میذاشتم وتو خونه میچرخیدم تا چم وخم راه دستم بیاد .. صدای تلوزیون مثل یه تیر تو تاریکی قلبم فرو رفت .. (کارشناسان اعلام کرده اند که متاسفانه روند رشد بیماری ایدز در بین قشر جوان ونوجوان رو به افزایش است ..) ضربان هام کند شد ..کند وکندتر..تا جایی که حس کردم دیگه نبضم نمیزنه ...چطور تو این چند وقته بهش فکر نکردم ..؟چه جوری موضوع به این مهمی رو فراموش کردم ..؟ ایدز ..؟همون بیماری شایع روابط جنسی نامشروع ..؟ روابط ازاد وبدون مراقبت ..؟ یعنی یه نفر ...دقیقا یه نفر شبیه به من ..؟ یکی با پیشینهءمن ..؟ایدز ..؟ حالا دیگه قلبم ثابت وایساده ...یعنی زندگی وایساده ..ایدز ..؟ همون بیماری مهلک کشنده ..؟همونی که اگه بگیری دیگه خلاصی نداری ..؟همونی که ادم به مرور سیستم دفاعیش ضعیف میشه وتو عرض چند سال به طرز بدی میمیره ..؟ همونی که همیشه ازش میترسیدم ..؟ نه نه ..خدایا نه ..تحمل این یکی رو ندارم ..نابینایی ام ..درد دوری از خونواده ..افسردگی هام ..زندگی بر بادرفته ام ..همه رو قبول کردم وجون گرفتم ولی این یکی رو نه ... ترو به همون وحدانیت قسم ..این یکی رو تاب نمیارم ..میشکنم ..دیگه نمیتونم از زیر بار درد این یکی قد راست کنم .. -چی شده ایرن ..؟چرا داری گریه میکنی ..؟ دستم رو بلند میکنم تا بتونم به مسیح تکیه کنم ...بی رمق تر از اونم که بتونم رو پاهام وایسم .. باخودم میگم اگه ایدز داشته باشم ؟..اگه از اقا گرفته باشم ..؟دیگه راه درمانی ندارم ..دیگه ... -چته ایرن ..حالت خوب نیست ..؟ نبود ..حالم خوش نبود ..مثل کسی که توان پاهاش رو ازدست داره ازکنار مسیح گذشتم .. -اخه چی شده ..؟یه حرفی بزن ... بازوم رو میگیره وبرم میگردونه .. -این اشکها برای چیه ..؟ تو که خوب شده بودی ..؟میگفتی میخوای دوباره شروع کنی ..؟بازوم رو از تو دستش میکشم ..وضعم خراب تر از اونیه که فکرشو میکردم ..با لفظ مرگ مشکلی نداشتم ..از خدام بود که آناً بمیرم واز شر این جهنم خلاص بشم .. ولی زجر تدریجی ..؟قدم به قدم نزدیک شدن به مرگ ..؟توانش رو نداشتم .. هنوز دستم تو دستهای مسیح بود که زانوهام سست شد واوار شدم .. هق هقم دوباره اطاق رو پر کرد .. -حرف بزن ایرن اخه چی شده ..؟بذار زنگ بزنم انی بیاد .. دستش رو میگیرم ..بزو رجلوی خودم رو میگیرم -نه خوبم .. -دِ نیستی لعنتی ..میدونی که چند وقته این جوری زار نزدی ..؟یه خبری شده ..یه اتفاقی افتاده ..به من بگو چی تو اون کلهءپوکت میگذره ..؟ -من ومیبری به اطاقم ..زانوهام جون ندارن .. لحن مسیح از عصبانیت به محبت تغیر مسیر میده .. -بهم بگو چی شده ..؟اخه چرا داری این بلا رو به سرخودت میاری ..؟ دست میندازه زیر بازوم و همراهیم میکنه .. مثل چند هفتهءپیش کمکم میکنه رو تخت بخوابم .. -چیزی نمیخوای .. ؟-یه قرص خواب اور .. -ولی .. -خواهش میکنم مسیح ..واقعا بهش احتیاج دارم .. -باشه میارم .. کلمهءایدز وعکسهایی که از این مریضی دیده بودم جلوی چشمهام ردیف میشه .. قرص روبهم میده ولیوان اب رو تو دستهام میذاره . -مسیح ..؟ -بله چیز دیگه ای میخوای ..؟ -نه فقط میخواستم بگم ..اگه یه روزی مردم وندیدمت ..ازت ممنونم ..تو وانی تو این چند وقته من رو مدیون خودتون کردید .. -چی میگی ایرن ..؟این حرفها چیه که میزنی ..؟کی گفته که قراره بمیری ...؟ -لازم نیست کسی بگه ...اخر زندگی ِهممون مرگه ..فقط خواستم بگم ..دوباره اشکام راه باز میکنن .. -تو منو میبخشی مسیح ...؟ دستم رو دراز میکنم تا دستش رو بگیرم ...دستش رو تو دستهام میگیرم والتماسش میکنم ...-اگه رفتم ..اگه دیگه ندیدمت ...تروخدا من رو به خاطر اذیتهام ببخش ... کف دسته دیگه اش رو رو گونه ام میذاره ...با نوک انگشت اشکهام رو پاک میکنه -این حرف رو نزن ایرن ..چرا باید بمیری ..؟ با ارامش دستهاش ..پلکهام ناخواسته بسته میشه ..دستهای مهربون مسیح رو دوست دارم ..دستهایی که یه وقتهایی بوی خاک وعلف میدن ..بوی گلهای رز باغ رو .. -فقط بگو میبخشی .. صداش خش دار میشه .. -اره میبخشم ...تو که کاری نکردی .. چشمهام رو باز میکنم وبه فضای تاریک جلوم خیره میشم .. -مرسی مسیح ...ممنون .. دستهاش رو رها میکنم وتو جام دراز میکشم ...دستهای مسیح پتو رو روم بالا میکشه ... زودتر از اون چیزی که بفهمم خواب من رو با خودش میبره ودوباره از عالم وادم جدا میشم ..
-ایرن چرا دیگه باهام حرف نمیزنی ..؟از دستم دلخوری ..؟-نه انی ...-پس چی شده باز ..؟دوباره یاد گذشته ها افتادی ..؟شاید هم دلت برای خونواده ات تنگ شده ...؟-نه انی به خدا چیزی نیست ..-چرا هست ..فقط نمیخوای بگی ..باپریدخت که حرف نمیزنی ..من ومسیح رو هم که اصلا ادم حساب نمیکنی ..حداقل به کسرا بگو چته ..-انی خواهش میکنم فقط بذار به حال خودم باشم ..-به حال خودت ..؟سه روزه که تو این حالی ...اصلا معلوم هست چت شده ..؟تو که خوب شده بودی ..؟تو که ..با داد من انی ساکت میشه ..-بسه دیگه بسه ..من هیچ وقت خوب نمیشم ..هیچ وقت ..پس خواهشا اینقدر این جمله رو تکرار نکن ..سرم رو تو دستهام قائم میکنم وزار میزنم ..-خوب شدن به من نیومده ..امیدوار بودن وشاد بودن ..غم ودرد من تمومی نداره ..-اخه حرف بزن ..-برو انی ..فقط برو وتنهام بذار ..-باشه هرجور راحتی ..دیگه چیزی ازت نمیپرسم ..کسرا-سلام بر دوبانوی زیبای بهشتی ..انی –سلام کسراکسرا-سلام ..سلام عرض شد ایرن خانم ..فقط سرمو کج میکنم واشکاهای جاری شدهءگوشهءچشمم رو پا ک میکنم ..-چی شده ..؟-از این خانم بپرس که سه روزه همه چی رو به مازهر کرده ..-ایرن باز چی کار کردی ..؟-اَههههههههههه من نمیدونم چرا همه وکیل وصی من شدن ..بابا حالم خوبه ..برید وتنهام بذارید همین ...کسرا –همین ..؟خوب چرا تنهاش نمیذاری انی ..؟-من توروهم گفتم ..-اوه اوه اوه چه توپت هم پره ...انی از کنارم بلند میشه وقدم های کسرا بهم نزدیک میشن ..بوی عطرش تو دو وجبیم متوقف میشه ..-خب گوش میدم ..-چی رو گوش میدی ..؟-درد ودل هات رو ..-من درد ودلی ندارم ..فقط میخوام به حال خودم باشم ..که شماها نمیذارید ..-مثلا با تنها گذاشتن تو چه اتفاقی میوفته ..؟-وای کسرا...بسه خواهش میکنم ..-من هم ازت خواهش میکنم که حرف بزنی ..پوزخندی میزنم وبه طعنه میگم ..-چیه؟ مسیح وانی از پَس ِمن برنیومدن وَلیشون رو اوردن ..؟-دقیقا همین طوره خب بگو ...با کلافگی نالیدم ..-چی رو بگم ..؟-همونی که سه روزه مثل خوره داره روح وروانت رو میخوره ..همونی که تو رو برگردونده به چند ماه پیش ...دِحرف بزن دیگه ایرن ..بغض گلوم رو میگیره ..-چه حرفی ..؟کدوم حرف ..؟مثنوی بدبختی من ...که یه مَن دومَن نیست هفتاد مَنه ..ازکدومش برات بگم ...؟دستم رو تو دستش میگیره...-از همونی که تو این سه روزتو رو به کل از زندگی ناامید کرده ..دوبه شکم ...نمیدونم بگم یانه ..اون هم به کسرا ..نمیدونم ..اخه چی بگم ..؟بگم میترسم ایدز داشته باشم ..؟یا ..دستم روتو دستش مشت میکنم ..سعی میکنم چشمهام رو به صورتش بدوزم ..تاریکه ولی میدوزم ..-میشه فردا من رو ببری ازمایشگاه ..؟دستم تو دستش فشرده میشه ..-ازمایشگاه برای چی ..؟-میبری یا نه ..؟-اول جوابم رو بده ..-میخوام از یه چیزی مطمئن بشم ..-از چی ..؟نگاهم رو ازش میگیرم ...زمزمه میکنم-ایدز ..سرانگشهاش زیر چونه ام میشینه ..-چه جوری به این بیماری رسیدی ..؟سردم میشه وشونه هام میلرزه .توضیح همچین چیزی واقعا سخته ...کم کم دارم تو خودم گوله میشم ..دستهام رو دور تنم حلقه میکنم -خب ..من واقا ..یه نفس سرد میکشم ...واقعا یاداوری اون لحظه ها برام سخته ..-تو واقا چی ..؟باهم بودید ..؟شرم میکنم ..بودم ...ولی نه به این واضحی ..فقط سرتکون میدم ..-نمیخواد بی خودی نگران باشی ..تو ایدز نداری ..متعجب به سمت صداش برمیگردم ..دنبال دستهاش میگردم تا بهش اطمینان کنم ..دستش رو تو دستهام میگیرم ..-از کجا میدونی ..اصلا تو چی میدونی ..؟-گفتم که بهت بی خودی داری خود خوری میکنی تو چیزیت نیست ..روزی که به این خونه اوردنت ..همه نوع ازمایشی ازت گرفتن خیالت راحت ..-تو...تو مطمئنی ..؟؟-اره همون قدری که مطمئنم تو اینجا کنارم نشستی ..مطمئنم که تو نه ایدز داری نه بیماری دیگه ..خیالم راحت میشه ونفسم اروم ویواش از تو سینه ام بیرون میره ..دستم رو از رو دستهاش روی سینه اش میکشم وبالاتر میرم ..کف دست رو روی گونه اش میذارم وسعی میکنم به جهت دستهام نگاه کنم ..-ممنون کسرا خیالم رو راحت کردی ..کف دستش روی دست روی گونه اش میشینه -خوشحالم ایرن ...هوای تنفسش روی دستهام پخش میشه ...ارامیش ریخته شده تو قلبم باعث میشه لبخند بزنم ..حالا دیگه با خیال راحت میتونم به زندگیم برگردم ...
*برجستگی های کم وزیاد *همینکه پام رو از در تو گذاشتم خونه رو یه جور دیگه دیدم .. مامان همین جوری مدام از این ور به اون ور میرفت .. -سلام .. -سلام چقدر دیر اومدی ..؟بدو برو یه دوش بگیر که هزار تا کار داریم .. -چه کاری ..؟ -تو برو بعدا بهت میگم .. -خب یک کلام بگید من هم بدونم .. -خواستگار قراره بیاد .. -خواستگار ..؟برای ایرما ..؟ -نه برای جنابعالی .. -من ..؟ -اره مگه چیه ..؟ -اخر مادر من ..مگه من هزار بار بهتون نگفتم تا ایرما شوهر نکنه من شوهر بکن نیستم .. -اره تو گفتی ولی کیه که گوش بده .. ابروهام بالا پرید .. -واقعا مرسی از این همه توجه وارزشی که برای من قائلید ..ترو خدا اینقدر شرمنده ام نکنید یه موقع قلبم طاقت نمیاره انفکتوس ناقص میزنم .. -خوبه خوبه جمع کن خودت رو ..هی من هیچی نمیگم باز همینجا وایساده .. -خب چی کار کنم ..؟عربی براتون برقصم ..؟ -خیر شما علی القاعده بپر تو حموم یه دوش جنگی بگیر که الانه که مهمونها سر برسن .. -حداقل بگید این خواستگار بنده کیه ..؟ -فریبرز ..؟ -چــــــی ..؟فریبرز ..؟ای چشم در اومده ..من که بهش گفتم نه ...دیگه چه احتیاجی به اومدنشون بود ..؟ مامان یه دفعه تو همون گیر ودار سرو سامون دادن به خونه جلوی پام استاپ کرد .. -ایرن میشه لطفا دهنت رو ببندی وبری یه دوش بگیری ...؟مهمونها تا یه ساعت دیگه میان وتو هنوز با مانتو ومقنعه اینجا وایسادی وداری برای من نطق میکنی ... -مامان ..؟ -کوفت ومامان ..بحنب دیگه ... یه دونه خوابوند پس کله ام که درد گرفت .. -اِ ...مامان ..خشن شدی ها .. -ایـــــــــــرن .. -باشه باشه من تسلیمم ..همین الان میرم .. -خوب کاری میکنی بجنب .. یه نفس عمیق کشیدم ..ای بترکی فریبرز ..خوبه حالا سنگامو باهات واکنده بودم اگه بهت نمیگفتم چی کار میکردی ..؟ دوباره صدای مامان پارازیت انداخت .. -ایــــــــــــــــرن ...؟ -باشه بابا من رفتم چرا داد میزنی ..؟ مثل اینکه هرجوری هست باید این خواستگاری رو بگذرونم ..خدایا به امید تو .. پریدم تو حموم ویه دوش دو دقیقه ای گرفتم وخودمو گربه شور کردم .. بند های حوله رو دور کمرم محکم کردم واز حموم اومدم بیرون .. مامان توی اطاق داشت سرک میکشید .. -بجنب ایرن ..دست بجنبون .که نیم ساعت دیگه میرسن .. -وای مامان تو چقدر هولی ...پسرشاه پریون که قرار نیست بیاد .. -پسر شاه پریون یا پسر اصغر مکانیک ..فرقی نداره ..حالا که خواستگا ره دخترمه من همه چی رو مرتب برگذار میکنم ..تو هم سعی نکن با این کارهات من رو شاکی کنی که بدجوری ازدماغت درمیارم ..یه تقه به در خورد .. -ایرن ..؟ -سلام .. -سلام ایرما جان .. -سلام به گل روی ماه هردوتون ..مادرودخترخوب خلوت کردید .. -خلوت چیه ..؟بیا این خواهرتو اماده کن که همین الانه که خواستگارها سر میرسن ..تو این بل بشو خدا تو رو برای من فرستاد .. -اِ مامان ...من تازه از سرکار اومدم .. -اذیت نکن ایرماجان ..این دختر مثل کش تنبون هی فرار میکنه اگه دست خودش باشه تا اخر مجلس هم اماده نمیشه .. نگاهش دوباره به ساعت اطاق افتاد .. -وای خدا یه رب دیگه میرسن ..ایرما جان قربون قدت مادر ..یه لباس مرتب تن این ورپریده کن الانه که برسن .. -باشه برو خیالت تخت خودم یه ایرنی بسازم که همه انگشت به دهن بمونن .. -باشه پس من برم ..؟ ایرما درحالی که داشت لباسها رو تو کمد جا به جا میکرد سری تکون داد .. -اره برو یه ربع دیگه حاضر واماده تحویلش میدم .. منم که اونجا نقش چوب لباسی رو ایفا میکردم ..نه نظری ..نه حرفی ..مامان رفت ومن موندم وایرما ورخت ولباس ویه رب وقت برای اماده شدن .... یه لبخند با یاد اوری اون شب رو لبم میشینه ...چه شبی بود اون شب ..چقدر حرص خوردم ..چقدر فریبرز بیچاره رو فحش دادم ..اونقدر بهش چشم غره رفتم که نگو ولی فریبرز مثل سیب زمینی پشندی عین خیالش ن بود ..انگار نه انگار که اومده بود خواستگاری ...نه یه ذره خجالت ..نه یکم سر به زیری ...انگار اومده بود مراسم عروسی .چنان نیشش تا ته حلقش باز بود که ادم از اون همه خونسردی وراحتیش کف بر میشد .. اخر سر هم طاقت نیاوردم وبا یه نهءقاطع جوابم رو دادم ورسما سنگ رو یخش کردم . یه نفس سنگین دیگه .. چی میشد که غرور رو کنار میذاشتم وجواب مثبت میدادم؟ ..اگه جوابم مثبت بود حالا به این وضع وحال نمیوفتادم ..وچشمهام هنوز میدید .. -به چی فکر میکردی ..؟ جا خوردم ..جه طوری متوجه اومدنش نشدم .. -به گذشته .. -به قسمت خوبش یا بدش ..؟ -نمیدونم به اشتباهاتم فکر میکردم ..به وقتهایی که قدر ندونستم .. -اشتباه؟ ..کدوم اشتباه..؟ -یادمه یه هم دانشکده ای داشتم ..اسمش فریبرز بود ..خیلی سوسول وتیتیش مامانی بود ولی به جاش انسان بود .. از من خوشش میومد ..اولش بهم پیشنهاد دوستی داد ولی وقتی که قبول نکردم بعد از یه سال درخواست ازدواج کرد .. بازهم قبولش نکردم ..به نظرم خیلی فشن بود وبه درد من نمیخورد ...ولی اخلاقش خوب بود با اینکه اذیتش میکردم ولی صبور بود .. اخر سرهم سرخود پاشد اومد خواستگاریم .. الان که یادش میوفتم حسرت اون نهءقاطعی ای که بهش دادم رو میخورم .. میدونی مسیح شاید اگه قبول میکردم یا موقعیتهای دیگه ام رو با اون همه غرور رد نمیکردم ..الان وضعیتم این نبود...یه سری اشتباه های کوچیک وپی در پی میتونه یه زندگی اروم رو به فاجعه تبدیل کنه .. یه نفس دیگه کشیدم وغم گذشته رو عقب فرستادم ...تو این چند وقته به خوبی فهمیده بودم که یاد اوری روزهای خوش گذشته هیچ نقطهءمثبتی نداره که هیچ بلکه بدتر افسرده ام میکنه .. برگشتم به سمت مسیح .. -خب چه خبر..؟چی شده که بهم سر زدی ..؟ یه چیزی برات اوردم .. -چی ..؟ یه جسم سنگین مثل کتاب رو تو دستهام گذاشت با سرانگشت لمسش کردم ..واقعا کتاب بود .. -کتابه ..؟ -اره .. -خب به چه درد من میخوره ..؟ سرانگشت سبابه ام رو گرفت وروی یه سری برجستگی کشید .. -این کتابه ولی نه یه کتاب معمولی ..این کتاب مخصوص افراد نابیناست یه جرقه تو ذهنم زده شد ..افراد نابینا ..؟یعنی یکی مثل من ..؟یکی که ممکنه دیگه نبینه ..؟ قلبم مچاله شد .. کم کم داشت باورم میشد که نابینام ودیگه چیزی نمیبینم .. انگشت دستم هنوز تو دست مسیح بود .برجستگی ها... کم وزیاد میشد ومن معنیش رو درک نمیکردم .. -از فردا باید شروع به یاد گیری زبان بریل کنی ...من هم کمکت میکنم
*لوح وقلم*تووهلهءاول که صداش رو شنیدم .تنم از اون همه صلابت وجدیتش لرزید ...-سلام ..من حامد سعیدی هستم ..برای اموزش خوندن ونوشتن خط بریل اومدم .. با صدایی که خودم هم نمیتونستم بشنوم جواب سلامش رو دادم واسمم رو گفتم .. راستش رو بخوای پشیمون شدم که چرا قبول کردم که مسیح معلم برام بگیره ..اون هم همچین معلمی ..؟سخت گیر وجدی .. نیومده شروع کرد به توضیح .. -خب جلسهءاول یه توضیح کلی بهت میدم تا دستت راه بیوفته ..بعد از اون هم شروع میکنم به اموزش الفبا .. از اونجایی که تو با سوادی و...خوندن ونوشتن رو هم بلدی کارمون سریعتر پیش میره ..فقط کافیه دقت کنی ویاد بگیری که هرحرفی چه جوری خونده ونوشته میشه .. یه چهار چوب پلاستیکی به اندازهءدو تا کف دست گذاشت رو دستهام ...بهم دستور داد تا لمسش کنم .. بیست وهشت تا خونه داشت ..خونه هایی که هرکدوم به شیش تا خونهءکوچیکتر تقسیم میشدن .. بهش میگفت ..لوح ...بعد یه قلم تقریبا نوک تیز که دستگیرهءپهنی داشت وتو دست راحت جا میشد تو دستم گذاشت ...وبهم توضیح داد که چه جوری باید بوسیلهءاون بیست وهشت تا خونه واون شیش تا دونهءکوچیک حروف الفبا رو بنویسم .. یه برگهء تقریبا کلفت رو گذاشت لابه لای لوح ..وبعد هم بهم اموزش داد که چه جوری بوسیلهءقلم نقطه بذارم ..وحرف بسازم .. اولین حرف ازحروف الفباءرو که یاد گرفتم غرق لذت شدم .. الف یه نقطه وشمارهءیک .. اونقدر سرگرم لوح زیر دستم وفشار دادن به قلم برای ایجاد حروف بودم که وقتی انی بهمون خسته نباشید گفت ویه لیوان شربت بهمون تعارف کرد احساس میکردم ساعتهای زیادی رو تو دنیای نقطه ها وبرجستگی ها غرق بودم .. -اقای سعیدی ..؟ -حامد ..حامد صدام کن .. -حامد ..؟تو هم نابینایی ..؟ -نه .. -پس چه جوری ..؟ نفس سنگینی کشید که دلم رو خون کرد .. -نامزد من مشکل بینایی داشت ...به مرور اونقدر مشکلش پیشرفته شد که مجبور شدم برای برگردوندنش به روال زندگی بهش امید بدم ..خودم خوندن ونوشتن خط بریل رو به سختی بهش یاد دادم واون پیشرفت کرد تا جایی که بدون کمک من میتونست بخونه وبنویسه .. یه لحظه از موفقیت همسرش خوشحال شدم ..-واقعا تبریک میگم بهت ..الان نامزدت چی کار میکنه ...؟ -فوت کرده .. نفس تو سینه ام حبس شد .. -چرا ..؟ -یه رانندهءبی وجدان با سرعت بالا بهش میزنه ودر میره ..سمیرا تازه یه سال بود که جون گرفته ورو پاهاش وایساده بود ..ولی اون بی شرف .. دوباره یه نفس سنگین دیگه میکشه .. -واقعا برات متاسفم ..خدا بیامرزتش .. -ممنون ...خب درد ودل کافیه ..بریم سرحرف بعدی .. به شوخی گفتم .. -مثل اینکه تو قصد کردی یه هفته ای به من خوندن ونوشتن یاد بدی ..؟ -اره مشکلی هست ..؟ شونه ای بالا انداختم وگفتم -نه چه مشکلی ..؟به نفع منه .. -پس بجنب تا بتونی به زودی هم بخونی وهم بنویسی ..
*بوسهءسرانگشت *اومدن حامد به زندگی سراسر درد وغم من مثل خورشید درخشان بود ..خورشیدی که دنیام رو روشن کرد وباعث شد تا هم بتونم از اون حالت افسردگی در بیام وهم یه امید تازه برای شروع زندگیم داشته باشم .. ترس ها وکابوسهام هنوز سرجاشون بودن ولی فکر یه زندگی تازه وفراموش کردن خاطره های تلخ گذشته تا حدی ارومم کرده بود .. یه هفته از اومدن حامد گذشته بود وشبها تا دیروقت میشستم وتمرین میکردم ...میشستم وبا قلم بریل نقطه پشت نقطه میذاشتم .. سخت بود واقعا سخت بود ...به یاد سپاری اینکه کدوم نقطه ها چه معنی ای میدن وهر حرف چه جوری نوشته میشه واقعا دشوار بود ولی هرچی بیشتر کار میکردم ..ولع بیشتری برای یاد گرفتن این خط داشتم ..انگارکه دست اویز بهتری برای زندگیم پیدا کرده بودم .. تو بالکن اطاقم نشسته بودم و مینوشتم . نوشتن که نه ..نقطه میذاشتم ..پشت هم ..یک ...دو .........سه .. -مسیح ..؟!!بالاخره اومدی ...؟ صداش تن خنده گرفت ... -تاحالا نتونستم غافلگیرت کنم ...خوبی ..؟ -اره ..کجا بودی ..؟از انی پرسیدم گفت رفتی سفر .. -اره باید میرفتم ..چه خبر؟ ..شنیدم پیشرفت کردی ومیتونی بنویسی وبخونی .. لب ولوچه ام رو جمع کردم .. -نه نمیتونم خیلی سخته .. -چیش سخته ..؟ -به یادم نمیمونه که کدوم به کدومه مثلا چ ..123 یا 124 -بذار ببینم .. بوی عطرش کنارم متوقف شد .. صدای برگه های روی میز بلند شد .. -اهان ..123 ..اون ف ..که 124 -وای من یه چیز دیگه فکر کردم ..میبینی واقعا گیج کننده است .. -نگران نباش درست میشه من بهت کمک میکنم .. سرانگشت اشاره ام رو لمس کرد .. -دستت چی شده..؟ -هیچی ...حروف رو باهم قاتی کردم عصبانی شدم قلم رو که فشار دادم... کاغذ رو سوراخ کرد وانگشتم پشت بندش زخم شد .. انگشت اشاره ام رو بالا اورد .. دوست داشتم بدونم هدفش چیه ..؟چرا دستم رو بالا برده ؟...که با احساس لبهای مسیح روی انگشتم مسخ شدم ... اروم اسمش رو زمزمه کردم ... -مسیح!! لبهاش از رو انگشتم جدا شد ..ولی سرانگشتم هنوز سِر بود .. -مراقب خودت باش ایرن ..دوست ندارم یه بار دیگه برم سفر و موقع برگشت تو رو بدون انگشت ببینم .. خوب میدونستم که این حرف رو زد تا فکرم رو از بوسهءسرانگشتم منحرف کنه ولی من دیگه گول نمیخورم ... بوسه اش واقعا برام عجیب بود ..تو این چند وقته من ومیسح از نظر جسمی خیلی بهم نزدیک بودیم ..من یه دختر بی پناه وترسیده بودم که واقعا به اغوش مهربون مسیح ودستهای حمایت گرش احتیاج داشتم دراغوش کشیدن من ونوازش کردنم یه امر عادی بود ..تو روزهایی که کابوس شبهای بودن با اقا رو میدیدم اغوش مسیح بود که ارومم میکرد .. نوازش پنجه های مسیح بود که خواب گریخته از چشمهام رو برمیگردوند .. ولی بوسه تا حالا نداشتیم ..یا اگر داشتیم اون قدر جزئی وبی احساس بود که اصلا به حساب نمیومد .. ولی این بوسه فرق داشت ..بهت که گفته بودم حس هام قوی تر شده ..حس لمس بوسهءمسیح بهم میگفت..که کلی مِهر ته این بوسه تلنبار شده .. ولی چرا ..؟چرا باید این بوسه ...تااین حد با محبت باشه ..؟ -ایرن ..؟کجایی دختر ..؟ به خودم اومدم ... -هان ..؟اینجام ..چی گفتی ..؟ -میگم اگه زخم دستت اذیتت میکنه پماد بزنم ..؟ -نه نه لازم نیست خوب شده دیگه ... حرفم رو مزمزه میکنم .. -مسیح ..؟ -هوم .. -هیچی ولش کن .. -خب حرف دلت رو بزن -نه ولش کن اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم .. دروغ میگفتم... یادم بود ..یادم بود که میخواستم ازش بپرسم چرا بوسه ات تا این حد پرمهره ..؟چرا حس ام بهت یهوعوض شده ..؟چرا فکر میکنم پشت تمام حمایت هات ونوازش هات ..یه حس دیگه به غیر از ترحم ودلسوزی خوابیده ..؟ این سوالها توی ذهنم موند وریشه دار شد ..ریشه دووند ووسعت گرفت وتنومند شد . رفتار میسح کم کم مثل یه علامت سوال بزرگ توی سرم ...پررنگ وپررنگ تر شد .. نمیتونستم قبول کنم که میسح عشقی به من داره ...به منی که دیگه دختر نبودم ..پاک نبودم ..حتی سالم هم نبودم .. اصلا این محبت به نظرم احمقانه میومد ..
*سرفه های نفس بر*از وقتی که پریدخت گفته بود مسیح مشکل تنفسی داره بیشتر بهش توجه میکردم ..بیشتر رو حرکاتش دقیق میشدم ..کنار من عادی بود ...صدای بمش مردونه ومعمولی بود ..مشکلی نداشت ولی یه بار ...........مثل همیشه تو بالکن بودم بوی چوبهای سوخته شده تمام باغ رو پرکرده بود داشتم وسائلم رو جمع میکردم که صدای سرفه های میسح درجا خشکم کرد ..صدای سرفه مال میسح بود ..حاضر بودم قسم بخورم که این میسحه که داره به این شدت وحدّت سرفه میکنه ..سرفه های بلند وطولانی کش دار وارشه کش ...تمومی نداشت ..میسح بیچاره خلاصی نداشت ..اونقدر سرفه کرد وسرفه کرد که نگران نفس کشیدنش شدم ..واقعا که با اون همه سرفهءخشک وکشیده وقتی برای نفس کشیدن نداشت ..شاید پنج دقیقهءمداوم سرفه کرد وسرفه کرد وتمام این پنج دقیقه دل ورودهءمن پیچ خورد وقلبم به تپش افتاد ..حال مسیح خرابتر از اون چیزی بود که فکر میکردم ..دیگه طاقت نیاوردم کم مونده بود تمام ریه هاش رو با سرفه ها سوراخ سوراخ کنه کورمال کورمال وبا شتاب اومدم تو اطاق ..باید آنی رو پیدا میکردم براثر سرعت زیادم چند بار خوردم زمین ولی باز بدون مکث بلند شدم میسح درحال خفه شدن بود ومن خیلی خوب میفهمیدم که وقتی اکسیژن از دست بدی ..وقتی نتونی حتی یه ذره اکسیژن وارد ریه هات کنی ؟به چه حالی میوفتی ..-آنی ..؟آنی ..؟-بله اینجام .-میسح ..؟صدای آنی نزدیک شد ..-مسیح داره تو حیاط از حال میره ...پنج دقیقه است که یه بند سرفه میکنه ..-چــــی ..؟صدای قدمهاش نشون از رفت وبرگشت به اطاق میسح بود ..دنبالش راه افتادم ..هرچند که انی اونقدر عجله داشت که اصلا به گرد پاش هم نرسیدم ..سرفه های مسیح کش دار تر شده بود ... صدای انی رو میشنیدم که داشت ملامتش میکرد ..-چرا مراقب خودت نیستی ..؟چرا اهمیت به خودت نمیدی ..؟اخه این وضع وحالِ که تو داری ..؟صدای پاف های اسپری تو سینهءمسیح اومد وصدای نفس های کشدارش که انگار میخواست تمام هوا رو ببلعه ..صداش کردم-مسیح ...خوبی ...؟-اره ....خو ...بم ...برو... تو ...پله ...ها خط...رنا...که ...خوب بود ..؟فکرشو نکنم ..اون صدای خس دار واز ته سینه ...صدای مسیح نبود ...
*معنی گل سرخ *شاید یه ماهی طول کشید که تونستم بخونم وبنویسم .یه ماهی که حامد مثل یه دوست کمکم کرد وهمراهم بود ..کسرا رو خیلی وقت بود که ندیده بودم .سرفه های میسح بهتر نشده بود که هیچ بدتر وبدتر شده بود ..وآنی یه وقتهایی بود ویه وقتهایی هم نبود ..این جور که از حرفهاش فهمیده بودم پرستار بود وشبهایی که شیفت بود من ومیسح تنها بودیم ..از بعد از اون بوسهءسرانگشت ..ازش دوری میکردم ..مسیح هیچی نمیگفت نمیدونم میدید وهیچ حرفی نمیزد یا این دوری کردن ها رو هم رو حساب شرایط واحوال خرابم میذاشت ..اومدن های پریدخت خیلی کم شده بود ..فکر میکنم یه جورهایی من رو با خوندن ونوشتن خط بریل تنها گذاشته بود تا کمی به خودم بیام ورو پای خودم وایسم .کاغذ خط بریل رو لا به لای لوح گذاشتم وفشار دادم تا خوب جا بیفته ..یاد شعری که تو یکی از داستانهاخونده بودم افتادم ..اروم وبا حوصله شروع کردم به نوشتن ..وبعد هم پشت رو کردم ویه دست روی نوشته ها کشیدم .بوی عطر گل سرخ تو بینیم پیچید وبعد هم صدای قدم هابوی مسیح وعطر گل سرخ تو هم قاطی شده یه جورهایی دستپاچه ام کرد -خسته نباشی ..-مرسی ممنون ..صندلی رو نزدیک کشید وکنارم نشست ..از ته دل بوی گل رو تو سینه ام فرو کردم ویه نفس عمیق چاشنی لذتم کردم با حس نزدیک شدن عطر گل ها دستم رو بلند کردم وچشمهام رو بستم ..یه عالم گل لابه لای دستهام نشست ...بینیم رو تو گلها فروبردم وبازهم نفس کشیدم ..-وای مسیح چه گلهای خوش بویی ...من عاشق گل رزم ..-خوشحالم که خوشت اومد ..دوباره یه لبخند از ته دل رو لبم نشست ..بوی گل ها مستم کرده بود ..لوح از رو پام کشیده شد ..-چی مینوشتی .؟-یه شعر که خیلی دوستش دارم -برام میخونیش ..؟-اره که میخونم ..دوباره یه نفس عمیق کشیدم وبدون اینکه برگه رو تو دستم بگیرم ..همون جوری که غرق بوی عطر گلهام ..براش میخونم (چشمانم را ببند ...نگذار که تلخی روزگار را ببیندچشمانم را به زور ببند ..این چشمان کنجکاو بادیدن تلخی واقعیت سرشکسته میشوند ..نگذار چشمانم باز بماند ..چشمانم رااز من بگیر ..اما نگذار ببینم انچه را که ندیده میدانم ..طاقت دیدنش را ندارم ..)متنم که تموم شد سکوت کردم ..بوی خوش گلها هوای عالی ...لذت خوندن متنی که از ته دل دوست دارم ....یه جورهایی داشتم زندگی رو دوباره لمس میکردم -خیلی قشنگ بود ..-خواهش میکنم وای خدا چقدر این دسته ءگل خوش بواِ...-مسیح .؟-هوم ..؟-این گل رزها چه رنگین ..؟سرخ یا صورتی ..؟شاید هم زرد ..؟-خودت چی فکر میکنی ..؟گل سرخ رو خیلی دوست دارم ..فکر کنم سرخ باشن ..-اره یه دسته گل سرخه ..یه نفس دیگه ..-ایرن ..؟-هوم .-میدونی گل سرخ معنیش چیه ..؟ابرهام بالا پرید ..-معنی گل سرخ ..؟خب گل عشاقه ..گل عشق ..-ومیدنی کی اونو هدیه میدن ..؟داشتم دوباره نفس تازه میکردم که با این سوال نفسم حبس شد زل زدم به شبح مسیح ..منظورش از این سوال چی بود؟ گل عشق رو کی هدیه میدن ..؟خب معلومه ..وقتی کسی رو دوست داری ..وقتی عاشق کسی هستی ..وقتی خاطر کسی رو خیلی میخوای ....وقتی ...دوباره سرانگشتم همونی که مسیح بوسه زده بود سر شد .چی میگفتم ..؟خدایا چی جوابش رو میدادم .صدای نجواش جلوی فکرهام ر وگرفت ..-ایرن ..؟جوابی ندادم ..میترسیدم اگه بگم بله حرفی رو ازش بشنوم که خیلی وقته ازش میترسم ..بازوم رو به ارومی لمس کرد ..ودوباره اسمم رو برد -ایرن ..جوابم رو نمیدی ..؟-چی میخوای بشنوی ..-حقیقت رو ..-حقیقتی وجود نداره ..حقیقت چشمهای منه ..زندگی گند من ..دنبال چی هستی مسیح ..؟-دنبال یه ذره ارامش ..پوزخندی زدم ودسته گل رو پائین اوردم ..-به نظرت تو وجود من ذره ای ارامش وجود داره ..؟-داره وجود داره که حالا طالبش شدم ..-مسیح ..شماتت کنده سرم رو برگردوندم ..
-ایرن ازم رو نگیر ..چیز بدی نخواستم ...-من کاری به نَفسِ کار ندارم ..کاری به این حرفها.... ولی از تو توقع نداشتم ..تو من رو میشناسی چند ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم ..تو روح وروان داغون شده ءمن رو دیدی ..امیدی تو زندگیم ندارم ..اون قدر ترس واضطراب تو وجودم زیادشده که حتی نمیتونم خونواده ام رو ببینم ..بعد تو ..؟-من چی ایرن ..؟یعنی اینکه بخوام مثل تمام این مدت پیشم باشی ومن درکنارت به یه ذره ارامش برسم ..اینقدر مضحکه ..؟-اره مضحکه ..چون خودمن که میدونم دلیل این حرفها چیه ..من که میدونم پشت سر این پیشنهاد چه حسی خوابیده ..-خب اگه میدونی بگو تا من هم بفهمم ...-مسیح با مــــــن بــــــــازی نکن ...درسته که قابل ترحمم .درسته که دلت به حالم میسوزه ..درسته که یه آدم متلاشی شده ام ..ولی باور کن با وجود تمام این حس ها نمیتونم تحمل کنم که دوستی مثل تو به خاطر یه حس ترحم ودلسوزی بخواد باهام باشه ..-ایــــــــــــــرن ..؟-چیه ..؟-خفه میشی یا نه ..؟کی گفته من به خاطر ترحم میخوام باهات باشم ..؟-اگه ترحم نیست پس چیه ..؟نگو که عاشق جمال وکمالاتم شدی که همینجا این دسته گل رو تو سرت خورد میکنم ..-باشه عاشق نیستم ..-خدا پدرت رو بیامرزه ..پس داری بهم ترحم میکنی دیگه ..؟-گفتم عاشقت نیستم ..نگفتم که دوستت ندارم ...-وای مسیح ...-جان مسیح ..خلع سلاح شدم ..شیرینی این جان تا ته دهلیزهای چپ وراستم رسوخ کرد -اینکارو بامن نکن ..-چه کاری ...؟-من بازیچه نیستم ..اونقدر خرابم ...اونقدر ویرونم ...که طاقت بازی خوردن روندارم .. -کی گفته میخوام بازیت بدم؟ ..من دوستت دارم ایرن ..-دِ نداری لعنتی ..اخه چه جوری میشه ادم کوری مثل من که تازه چند وقته تونسته گذشتهءلجنش رو فراموش کنه دوست داشته باشی ..؟اون هم کسی که حتی پاک نیست ..حتی حتی ..-ایرن اخه چرا با این حرفها هم خودت رو ازار میدی هم من رو ..؟من به گذشتهءتو چیکار دارم ..؟من الان رو میبینم ..مگه تو راجع به گذشتهء من خبر داری که من بخوام به پشت سرت نگاه کنم ..؟من وتو چند ماهِ که باهم زندگی میکنیم ..ازت خوشم میاد ..چون مثل منی ..یه آدم نابود شده که داره سعی میکنه رو پاهاش وایسه ..لجبازی درست مثل من ..اسیب دیدی درست مثل من ..نمیگم چرا شبیه به منی ..نمیگم چه خاطراتی من رو شبیه به تو کرده ..فقط میگم هردو هم دردیم ..هردو سختی کشیدیم ..دستم رو که روی دسته گل بود گرفت ..-بذار با هم سرپاشیم ..من وببین ایرن ..من مشکل تنفسی دارم ..بدون اسپری نمیتونم نفس بکشم ..ولی هنوز میگم میخندم ..به تو امید میدم ..چه اشکالی داره که من ریه نداشته باشم وتو چشم ..؟من میشم چشمهای تو ..تو بشو نفس های من ..بذار باهم باشیم ایرن ..بذار کنار هم قد راست کنیم ..دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون ..-نه مسیح ..این نه به خاطر مشکلت نیست به خاطر مشکل منه ..اصلا طاقت گذروندن روزهام رو درکنار یه مرد ندارم ..من از هرچی مرده زده شدم ..اقا من رو ویرون کرده اصلا نمیتونم درکنارت باشم ...تا بخوام بشم نفس های تو ..میسخ این ادم شکسته به هیچ درد تو نمیخوره ..به دلت بگو دور ایرن رو خط بکشه ..چون ایرن دیگه سرپا نمیشه ..صدای زمزمه اش رو شن یدم ..-میدونی مشکل کجاست؟ ..این که حرف تو گوش دلم نمیره ..اسم تو حک شده رو لوح قلبم ..درست مثل همین نقطه هایی که رو برگه میذاری ..پاک نمیشه حذف نمیشه ایرن من بدون تو نمیتونم ..روم رو برگردوندم ..-حرفم همونه میسح ..بیشتر از این اصرار نکن چون مجبور میشم از اینجا برم ..دوست ندارم بعد از این همه محبت اذیتت کنم پس مجبور میشم که برم ..صدای صندلی اومد ..-نه تو بمون منم که میرم ..-میسح ..؟-فکراتو کن ایرن ...درِ ِ قلب من به جز تو رو هیچ کس باز نمیشه ..صدای قدم هاش رفت بوی عطرتنش موند ..حالا من بودم وعطر یه عالم گل سرخ که نشون از محبت مسیح بود ...ولی حیف که جسمم هنوز نمیتونست وجود یه مرد رو درکنار خودش تحمل کنه
برای خواندن همه قسمت های رمان گاد فادر کلیک کنید