سرش رو اورد پائین ..تا جایی که چونه اش تو گودی گردن وشونه ام قرار گرفت ..زمزمه کرد ..تو وا قعا فکر میکنی با چندر قاضی که بهت دادم ..میتونی من رو به اون پول باد برده برسونی ..؟مور مورم شد وتو خودم جمع شدم ..خندهءمرد کت وشلواری بلند شد...

 


 

 

یه نفر داره روی صورتم رو باز میکنه ..انگار که پوست صورتم داره هوا میکشه ومیسوزه..حالا یه مایع نرم روی زخم هام مالیده میشه ..میخوام پسش بزنم ولی دستهام نا ندارن... حتی قدرت حرکت انگشتهام رو هم ندارم ..اون چیز نرم همچنان روی صورتم کشیده میشه ..با اینکه لمس پوست صورتم به آرومیه ولی درد توی وجودم میپیچه وناله ام رو بلند میکنه ..-آی درد میکنه ..دست از حرکت باز می ایسته ..ولی بعداز چند لحظه دوباره به کار قبلی خودش ادامه میده ..دستم رو به زور بلند میکنم تا نذارم دست متجاوز ازارم بده ..ولی دست دیگه ای مانع حرکتم میشه ..با سستی دستم رو سرجاش برمیگردونم ....مردیه نفس عمیق کشید ..انگار که من رو بو میکشه ..نفسم رو ...بوی تنم رو ..بازدمش مثل یه آه طولانی از سینه اش خارج شد ..بازهم من رو بو کشید ..د وست داشتم خودم رو کنار میکشیدم ولی دست مرد که مثل چنگک دور بازوهام گره خورده بود ..نمیذاشت حرکت کنم ..کم کم ترس جای خودش رو به نفرت میداد ..نفس چهارم بود که طاقت نیاوردم وبدون توجه به موقعیتی که توش هستم دستهاش رو پس زدم وبلند شدم ..مرد به خودش اومد ..از دیدن رنگ هوس توی چشمهاش تنم لرزید ..سری به سمت مردی که کنار در نگهبانی میداد جنبوندمرد خیلی راحت از اطاق خارج شد وبدون کلام اضافه ای دروپشت سرش بست ..ترسو دلهره واضطراب باعث شد زبونم بند بیاد ..مرد کت وشلواری دکمهءاول کتش رو بازکرد وشروع کرد به بازکردن دونه به دونهءدکمه های سر دستش ..-میدونی تنها مقصر بهم خوردن این معامله تو هستی ..خوب من یه جورهایی نمیتونم به همین راحتی از مال بر باد رفته ام بگذرم ..پس بهتره یه چیز دیگه رو جایگزینش کنم ..دکمه های سردستش حالا دیگه باز شده بود ..به سمت من اومد ..عقب عقب رفتم ..زبونم واقعا الکن مونده بود ..صورتش رو جمع کرد -اخی داری گریه میکنی ..؟اونقدر مضطرب بودم که اصلا نفهمیدم کی صورتم خیس شده وهق هقم کل اطاق رو برداشت زانوهام شل شد وافتادم رو زمین ..-تروخدا ترو خدا بذار برم ..دستهام رو جلوی سینه ام تو هم گره کردم ..-غلط کردم ..موبایل رو پس میدم ..اصلا کل پول رو فردا بهت بر میگردونم ..فقط بزار برم ..دست به سینه شدوبا همون استین های بازمونده وسرتراشیده شده ای که کاملا برق میزد پوزخند زد ..-روز اول که دیدمت خیلی بلبل زبون بودی ....پس اون همه اعتماد به نفست چی شد ..؟-من غلط کردم ..گوه خوردن مال همین وقتهاست دیگه ..بذار برم ..مامانم نگرانم شده ..ترو جون هرکسی که دوستش داری بزاربرم .. پوزخندی زد با همون استین های باز ِ تا زده شده دست به سینه شد -هه ..بعد اون وقت کی قراره ضرر من رو جبران کنه ..؟-هرچی که دارم میدم ..نیگاه ..نیگاه ..دست به زیر مقنعه ام بردم وگردنبندم ر و با دستهای لرزون بازکردم ..-ببین این رو دارم ..یه مقدار هم طلا تو خونه دارم فقط بذار برم ..قول میدم همشو بهت بدم ..فقط بذار برگردم خونه ..یه نیم چرخ دورم زد -تاحالا کسی بهت گفته چقدر بامزه ای ..؟لبخندش بسته شد ..چشمهاش رو ریز کرد وگفت ..-به نظرت میتونی با این حرفها خامم کنی ..؟هان ..؟مسکوت واشک ریزان نظاره گرش بودم ..پلاک اسمم توی هوا تاب میخورد ومن نگاهم بین مرد وپلاک درجریان بود ..زد زیر دستم وگردنبند وپلاک از تو دستهام پرت شدن گوشهءاطاق ..ضربهءبعدی بی هوا توی صورتم بود ..جوری که تعادلم رو از دست دادم وواژگون شدم ..تا خواستم سر بلند کنم مشت بعدی روی صورتم نشست ..مزهءتلخ خون توی دهنم پیچید ..بالای سرم چمباتمه زد و تای استین هاش رو بازکرد ..میدنی کتک زدن ودندون شکستن واستخون خرد کردن کار زیر دستهای منه ..همون هایی که تو رو اینجا اوردن ..ولی تو بدجوری اعصاب من رو داغون کردی ..وقتی با خودم فکر میکنم که به خاطر لجاجت بچگانهءتو چه معاملهءبزرگی رو از دست دادم شاکی میشم واونوقته که میام سراغ تو ..سراغ تویی که گند زدی به تمام قرارو قانون من ..لگدی توی شکم جمع شده ام کوبید وگفت ..-فعلا همین چند تا رو داشته باش تا شب به خدمتت برسم ..به قول خودت باید حقت رو کف دستت بذارم .تا رو برگردوند .بلند شدم ..-اقا ترو خدا بذار برم .مامانم نگرا...پشت دستی بعدی بازهم روی لبهام نشست واون ها رو خاموش کرد ..دوباره روی زمین افتادم ..رد خون لبم روی لبهءاستینش عصبانیش کرد ..با نفرت بینیش رو چین داد وفحش زیر لبی نثارم کرد ..-اقا ...این بار ضربه اش روی شونه ام نشست .......درپشت سر اقا بسته شد ومن موندم وکلی درد تنهایی وترس از بی ابرویی با یاد اوری دم وبازدم های هوس الود مرد کت وشلواری چندشم شد وهق هقم کل اطاق رو برداشت ..-بذارید برم ..داد زدم ..-بزارید برم ..بی وجدان ها ..مشتی که از طرف بیرون روی دربسته خورد من رو نیم متر پروند ..ترس بود که نمیذاشت بیشتر از این هوار بکشم وحقم رو طلب کنم ..
 
*آناهید *چشم باز میکنم ..ولی چشمهام که باز نمیشه ..صدای گنجشک ها وبوی خوش درخت ها رو میشنوم ..انگار که صبح زود باشه ..انگار که مثل قدیم ها توی خونهءخودم هستم .. دیگه نه گرممه نه سردم ..صدای بازو بسته شدن در میاد وسرم به سمت صدا بر میگرده .. -بیدار شدی ..؟ صدای همون زنه .. -حالت بهتره .؟. هنوز هیچ عکس العملی نشون ندادم ..صدای یه سری وسایل میاد .. لولهءسرمی که به آنژوکتم وصله حرکت میکنه .. -خوب این هم از این .. فشارم رو میگیره .. -میتونی بشینی ..؟ بلندم میکنه وبالشت رو پشت کمرم مرتب میکنه .. -چند روزه که اینجام ..؟ -هشت روز با امروز میشه نه روز .. -نه روز؟ -اره همه اش یا تب میکردی یا لرز ...خیلی خدا بهت رحم کرد... کم مونده بود تشنج کنی .. -تو کی هستی ..؟ -آناهید ..همه آنی صدام میکنن .. -مسیح کجاست ..؟ صدای کشیده شدن پایه های صندلی -دیشب تا صبح بالا سرت بود رفته بخوابه .. -پس واقعیه ..؟ -چی ؟ -مسیح واقعا وجود داره ..؟ -اگه منظورت برادر من مسیح ِ... آره ..شاید هم منظورت عیسی مسیح باشه ..آخه مسیح میگفت تو بهش گفتی عیسی مسیح .. تن خنده اش مثل مسیح بود سر انگشتش که گونه ام رو لمس کرد باعث شد بترسم .. -نترس میخوام پانسمانت رو عوض کنم .. -صورتم خیلی بد شده ..؟-نه اتفاقا خیلی هم خوشگل شدی .. -داری دروغ میگی ..با لگدهای اقا ... دست آنی ایستاد .. -بهتره بهش فکر نکنی ..فقط این رو بگم که صورتت خیلی قشنگ تر از قبل شده ..میدونی چند تا عمل زیبایی داشتی ؟...سه تا .. کاش من جای تو بودم .. دستم رو روی دستی که باندصورتم رو باز میکرد گذاشتم .. -نه بهت قول میدم هیچ وقت ِهیچ وقت دوست نداشتی جای من باشی ..این رو مطمئنم .. دستم رو برداشتم واون به کارش ادامه دادوصورتم رو پانسمان کرد .. -کی چشمهام رو باز میکنید ..؟ -یه هفتهءدیگه ...خدای رحمان ورحیم خیلی تورو دوست داشت که نذاشت چشمهات رواز دست بدی .. دوباره صدای سائیش پایه های صندلی -خب این هم از پانسمانت .. یکم سوپ اماده کردم الان برات میارم .. -نمیخورم .. -ولی من میارم وتو هم میخوری .. در بسته شد واحساس ترس و تنهایی وجودم رو پرکرد .. کاش زودتر برگرده ... یه تقه به در خورد ..چه زود حاجت روا شدم ..در باز شد ولی حضور اون شخص برام مثل حضور انی نبود ..-کی اونجاست ..؟ مسیح تو هستی ..؟-از کجا فهمیدی من انی نیستم ..انی دنبال سوپ رفت ..ولی من بوی سوپ رو حس نمیکنم ..در ضمن بوی تو با بوی آنی فرق میکنه ..-احسنت ..قدرت تشخیص خوبی داری ..-ای کاش چشمهام زودتر خوب میشد تا به این قوهءتشخیص نیازی نداشتم ..-بهتره زیاد خودت رو نگران نکنی یه هفتهءدیگه چشمهات باز میشه ..-تو کی هستی ..؟-مسیح ..-نه منظورم اینه که چه جوری من رو تو بیابون پیدا کردی ..؟اصلا اینجا کجاست .؟.-خودت چی حدس میزنی ..؟-که تو دروغ میگی ..واینجا یه باغ میوه است ...بوی شکوفه های سیب رو خیلی راحت میشه تشخیص داد ..-چرا باید دروغ بگم ..؟-تو همه چیز رو میدونی ...بعد ادعا میکنی که من رو از بیابونهای اطراف تهران پیدا کردی ..-البته تو رو نه... جنازه ات رو پیدا کردم ..که نفس های نصفه نیمه اش رو به تمومی بود ...همین ....غیر از اون هر چی رو که گفتی اطلاعاتیه که از خودت گرفتم ..
*نفرت چشمهای حبیب *از خواب میپرم ..یعنی کابوس دستهای اقا باعث میشه از خواب بپرم ..روی پیشونیم پراز دونه های عرقه ..خدایا من هنوز زنده ام ..؟چه طور ممکنه ..؟چه طور امکان داره دختری که دیروز با کرگیش رو به بدترین وجه ازدست داده هنوزنفس بکشه ..؟نگاهم به خون خشک شدهءروی پاهام میوفته ..با کف دست پاکش میکنم ولی خشک شده ونمیره ..میرم سمت توالت وشیلنگ رو به سمت پام میگیرم و اب رو باز میکنم ..لرز توی وجودم میشینه ..با کف دست لکهءخون رو پاک میکنم ..ولی به نظرم پاک نمیشه انگار که برای همیشه روی پاهام چمبره زده ..یاد دیشب میوفتم ...یاد لحظات بدبختیم یاد ازدست دادن نجابتم ..یاد دستهای اقا ..یاد...دوباره میکشم ...بغضم میترکه واشکام سرازیر میشه ..با پشت دستم جلوی دهنم رو میگیرم ...تا صدام بلند نشه ..ولی هق هقم اونقدر بلنده که کاریش نمیتونم کنم ..دوباره ودوباره روی لکهءخون میکشم ..چرا نمیری؟ ..چرا کمرنگ نمیشی ؟..دونه های اشک روی اب روون میریزه ومحومیشه ..دوباره ودوباره میکشم ..اونقدر میکشم که روی رون پام یه تیکه قرمز میشه ولی دست از این کار برنمیدارم ..باید اونقدر بشورمش که بره ..با پشت دست اشکام رو که دیدم رو تار کرده پاک میکنم ولبم رو از درد به دندون میگیرم ..بیحال تراز اونم که دستهام جون داشته باشه ..کلید که توی در میچرخه ..دستهام استپ میکنن ...با باز شدن در... شیلنگ از دستم رها میشه وصدای جیغم به هوا میره خودم رو گوشهءدیوار گوله میکنم ..وهمچنان جیغ میزنم ..اخه پوششی ندارم حتی یه لباس زیر ساده ..حتی یه تیکه پارچه ..-اه بسه دیگه چقدر جیغ میزنی ..خفه شو دیگه ..به سمت میز میره وسینی رو روش میذاره ..-بیا این و بخور ..یه لبخند زشت میشینه روی لبش وبا نگاهش مثل خنجر تمام جسمم رو چاک چاک میکنه ..-اخه اقا گفته اخر شب باهات کار داره ..نگاه ترسانم رو به سمت جایی که زل زده میچرخونم ..نگاه الوده اش روی پاهام ثابته ..خوم رو بیشتر جمع میکنم ..دلم میخواد فحشش بدم ولی دیگه رمقی ندارم ..-چیه زبونت رو گربه خرده ..بیا غداتو بخور جوجه ..باید شب درست وحساب جون داشته باشی ..اخه یه وقتهایی کاراقا به دوساعت هم میکشه ..دستهام میلرزه ..پاهام ..... وبدتر وبدترازاون.... چونه ام میلرزه وقطرات اشک مثل گوله های تگرگ از چشمهام سرازیر میشه ..-اخی حیوونکی حتما خیلی باهات بد تا کرده نه ..؟اومد جلوتر ورو به روی پاهام رو پاش نشست ..واقعا عذاب میکشیدم ..منی که تا دیروز نمیذاشتم احدی بدنم رو ببینه حالا لخت وبی لباس جلوی یه مرد غریبه نشسته بودم ..دوست داشتم بمیرم واین لحظه ها رو تجربه نکنم ..بمیرم وچشمهای دریدهءمرد رو نبینم ..مرد دستهاش رو جلوتر اورد وگفت ..-بیا اینجا ببینم... خودم باهات کار میکنم تا راه بی فتی ..دست مرد که به سمتم دراز میشه ناخواسته وبی اراده به دستش چنگ میندازم ..-اخ اخ چی کار کردی ..؟جای ناخون های ِدالبر وشکسته ام مثل شخم زدن روی دستهاش علامت میذاره ..-دخترهءج-----دست من رو چنگ میندازی ..؟دستش بالا میره که ..-حبیــــــب ..!دست حبیب مشت میشه وچشمهاش با نفرت روی من زوم میشه ..-بعله ..؟بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره بلند میشه ....تو لحظهءاخرتنم از اون همه تنفر خوابیده توی چشمهاش میلرزه -تا وقتی نگفتم واجازه ندادم حق نداری بهش دست بزنی ..فعلا تمام وکمال مال خودمه ..اقا برمیگرده که بره که دوباره یه نیم چرخ میزنه -یادت باشه اگه یه مو از سرش کم بشه بلایی به سرت میارم که مرغهای اسمون به حالت زار بزنن ..-.......با دست به بیرون اشاره میکنه -حالا هم هری ...دوست ندارم تن لُختش رو دید بزنی ..فک منقبض شدهءحبیب ازاردهنده وحاوی پیام های شوم بود ...اینکه حبیب یه موقعی این کارم رو تلافی میکنه ...
*امید*حساب روزها از دستم در رفته ..ساعت ها ...ثانیه ها ..مسیح میگه دو ماهه که اینجام ..ولی من باورم نمیشه ..اخه تمام این به قول ِمسیح دوماه ....تو پلک زدنی گذشته ... باندهای صورتم باز شده ..ولی چشمهام ...چشمهام هنوز نمیبینن .. نه نور خورشید ...نه روشنایی روز ..نه رنگ های زیبای زندگی رو ... تو این چند وقتی که سراپا شدم ویه جونی تو دست وپام رفته تازه مصیبت نداشتن بینایی ام رو لمس کردم ..درست مثل بچه های نوپا محتاج کمک هستم ... خوردن... خوابیدن ..حتی دستشوی رفتن ..وچه بسا ...نفس کشیدن .. هیچی رو نمیبینم ولی با امید به اینکه تا چند وقت دیگه همه چی به حالت اول بر میگرده خودم رو اروم میکنم وسعی میکنم با این حس سیاهی مطلق مدارا کنم .. تمام کارهام به دوش آنی ومسیحِ...آنی ایی که تو خصوصی ترین موارد روزانه هم کمکم میکنه ومسیحی که روز وشب و....شب وروز بهم امیده وسعی میکنه حصار بالارفته به دورم رو دور بزنه ... -مسیح ...کی چشمهام رو باز میکنید ..؟ -یه هفتهءدیگه ... -تو فکر میکنی بتونم ببینم ..؟ -معلومه که میتونی .. ولی یه چیز ته وجودم داد میزنه که تو تا ابد نمیبینی واین چشمها قراره تا اخر عمرت به سیاهی باز بشه .. ....... صدای جیک جیک یه گنجشک باعث میشه سر بچرخونم ..وزش نسیم روی پوست صورتم رو حس میکنم .. هوا رو بو میکشم ..بوی گلهای شکُفته تا ته ریه هام فرو میره .. دوست دارم باغ رو ببینم ..باچشمهای خودم طراوت سبزه ها رو رج بزنم ..دوست دارم وقتی دارم گل ها رو بو میکشم رنگ بِهرنگشون رو تو حافظم ذخیره کنم .. باغ پراز سرو صدا وعطر وبواِ...ولی این کاش درکنار بو و...لمس و...صدا میتونستم رنگ ها رو هم ببینم وروحیه بگیرم .. ......... از صبح استرس دارم ..ترس ..دلشوره ..نگرانی .. همهءحس های منفی توی دنیا به قلبم سرازیر شده ..امروز بعد از دو ماه قراره چشمهام به روشنی بازبشه .. بازوی آنی رو که کنارم نشسته چنگ میزنم ..دستم رو که لابه لای دستهاش میگیره ...میگه .. -چقدر دستهات سرده ؟.. -میترسم انی .. دستهام رو تو دستهاش میگیره دستهای یخ کرده ام رو ... -نگران نباش ..خوب میشی ... -اگه نشدم ..؟ -نگو ایرن تو خوب میشی من مطمئنم .. -بریم ...؟ صدای مسیح از یه جای دور میاد .وجواب من از قهقرای سینه ام .. -بریم .. دستهای آنی بلندم میکنن وبه راه میوفتن ..یه دستم تو دست آنیِ ویه دستم تو هوا شناور ..تا بتونم دیوارها وموانع احتمالی رو بسنجم .. (یعنی میشه همین امروز پایان این سیاهی رو جشن بگیرم ..؟) تو ماشین میشینم ..دستم همچنان تو دستهای پرمحبت آنی اسیره ..یه جورهایی من هم دوست دارم که محبتش رو بِچشم ...که ازم حمایت کنه مسیح داره حرف میزنه ولی من چیزی نمیشنوم ..انگار که تو فضام .. تو خلع ...سبک وسنگین ..تیره وروشن ..حس هام رو دیگه از هم تشخیص نمیدم ... ترس .. هیجان ..استرس ..شادی ..نمیدونم چی به چیه ..نمیدونم کدوم به کدومه ..فقط میدونم که گیر کردم ..زندانی شدم ..بین یه عالم حس قاطی پاتی شده .. انگشتهای ظریف آنی روی دستم کشیده میشه... داره نوازشم میکنه ومن چقـــــــدر محتاج این نوازشم ... مسیح داره از فرداها حرف میزنه ..فرداهایی که چشمام میبینن ..فرداهایی که بدون درد ِندیدن ....میتونم زندگی دوباره ام رو شروع کنم .. ولی بازهم حس های قاتی پاتی شده بهم دهن کجی میکنن و رو دیوار دلم مینویسن .. (خوش خیال نباش ایرن ..ضربه های اقا کاری تراز اون چیزی بود که چشمهای ِقهوه ایِ سوختهءتو ....طاقتش رو داشته باشه ..) از ماشین که پیاده میشم حس دلشوره ورنگ تنهایی... از مابقی حس هام سوا میشن وپیشی میگیرن .. دستهای آنی همچنان من رو هدایت میکنه ..به دکتر سلام میکنم وروی صندلی گردون میشینم .. نوک انگشتهام رو هــــآ میکنم ..انگار دارم بین این همه استرس منجمد میشم .. -خوب ایرن خانوم ما چطوره ..؟ بی روح ومضطرب مینالم .. -اقای دکتر خواهش میکنم زودتر تمومش کنید .. -وای وای وای ...این همه استرس برای چیه ..؟من بهت قول میدم که چشمهات خوب خوب شده تو که به کار من شک نداری ..داری ..؟ التماس میریزه تو صد ام .. -اقای دکتر .. -باشه باشه بسم الله .. چسب ها رو از رو چشمهام بر میداره ..دونه به دونه پانسمان ها رو باز میکنه... پوست دور چشمم هوا میخوره وبه گز گز میوفته .. لحظهءزیبای دیدن نزدیکه ..نزدیک نزدیک .. -خوب حالا آروم وبا احتیاط چشمهاتو واکن ..خیلی اروم ویواش ..
*نور های از دست رفته *نمیدیدم ..هیچی جز سیاهی مطلق نمیدیدم ..نه نور چراغ قوه ای که دکتر میگه تو چشمهام میتابونه و....نه هیچ چیز دیگه ..چشمهام نمیبینن ..یعنی واقعا من کور شدم ؟..صدای دکتر رو از ارتفاع میشنوم ..-ایرن دقت کن هرچی که باشه برام مهمه ..اشک اول رها میشه ..-نمیبینم ..یه قطرهءاشک دیگه ..-هیچی نمیبینم ..عصبانی میشم ...اخه امیدم به کل ناامید شده ..-من کور شدم ..زجه میزنم- دیگه هیچ وقت نمیبینم ..دستهای حمایت گرآنی رو پس میزنم ..قطرات اشک تند وتند از چشمهام میبارن ..درسته که نمیبینم ولی لمسشون که میکنم حسشون که میکنم ..از صندلی بلند میشم وتمام خشمم رو سر صندلی خالی میکنم ...دوباره دستهایی مانعم میشن ... صدا ها تو هم مخلوط میشن ..صدای دکتر ..پرستار.... آنی ...حتی مسیح ...-نمیخوام ولم کنید عقب عقب راه میرم تا فرار کنم ..فرارم تو اون لحظه ها طبیعی بوده مگه نه ...؟-ولم کنید بذارید به درد خودم بمیرم ..ناخون هام رو به صورتم میکشم ...-از همتون بدم میاد ..شماها بهم دروغ گفتید ..امیدوارم کردید ..پشت پام به چیزی گیر میکنه واز عقب میوفتم ..دستها رو با چنگ ودندون پس میزنم وهمون جور نشسته عقب میرم ..تاریکه... تاریک تاریک ..-دروغ گوها ..مسیح-صبرکن ایرن ..دکتر-دخترم اورم باش ..آنی -ایرن جان ..-همتون برید گم شید ..صدای دکتر بین هزاران هزار حس مختلف به گوشم رسید ..-یه ارام بخش بهش تزریق کنید ..-نه نمیذارم ..خواستم بلند شم که دستهای دیگه ای ازپشت من رو تو اغوش گرفت ..یه جوری من رو تو بغلش حبس کرد ..روی زمین باهاش کلنجار میرفتم وبا ارنجم به پهلوش میزدم ..-ولم کن ..ولم کن مسیح بازوهای مسیح رو چنگ میزدم -ولم کن اشغال دروغگو ..صدای پرستار ازاردهنده بود ..-محکم بگیریدش ..-ولم کنید ..دست از سرم بردارید ..با تماس سوزن با پوست دستم با قدرتی که نمیدونم از کجا نشات گرفته با دست ازادم خودم رو عقب کشیدم ..سوزن از دستم جدا شد ..صدای نفس های مسیح از بیخ گوشم میومد ..-ایرن.... ایرن نکن ..یه موقع سوزن تو دستت میشکنه ..-نه نمیذارم ...-ایرن به من گوش بده ...-نمیخوام ...نفس نفس میزدم وبازهم تقلا میکردم ..حالِ اون لحظه ام رو هیچکس نمیفهید ...نه آنی ..نه مسیح ..نه حتی دکتر واون پرستار خرفت ..هیچ کدوم ..چه طور میتونستم بهشون بگم که زندگی با چشمهای همیشه تاریک مثل جهنمه ..چه طور میتونستم بهشون حالی کنم که دیگه زندگی بدون دیدن رو نمیخوام ..-ایرن نکن تقلا نکن ..اروم باش ..شل شدم ..نمیدونم تاثیر صدای میسح بود یا تقلاهای بیش از حد توانم ..دوباره دستم رو ثابت کردن ...وبالاخره گزش سوزن ...همه چیز تو یه لحظه ساکن شد ..من ..تاریکی ..استرس وترس ...کل انرژیم ته کشیده بود ..کل توانم از بین رفته بود ..صدای نفس های مسیح توی گوشم میپیچید ضربه زدن قلبش رو توی سینه اش از پشت کتفم حس میکردم ...دستهای گرم وقویش رو مثل یه حصار لمس میکردم ..من پلک میبستم ودوباره تو همون تاریکی مطلقم کشیده میشدم ..ولی تو همون لحظه ها هم میتونستم صدای ضربه زدن ها رو حس کنم
دستهام رو دور پاهام گره زدم وگوش سپردم به صدای گنجشک های توی باغ ..جیک جیک های بلند شده شون یه وقتهایی قشنگه ویه وقتهای اعصاب خورد کن ..یه تقه به در وآنی میاد تو ..-چرا صبحانه ات رو نخوردی ..؟هنوز ثابتم ..-میخوای لقمه بگیرم برات ؟...ببین چه تخم مرغ عسلی خوشمزه ای شده ..بذاریکم نمک بزنم بهش ..آع..آن ..حالا اماده است بفرمائید ایرن خانوم ..ثابت ثابتم ..اخه دارم تمرین سنگ بودن میکنم ..تمرین اینکه مثل یه جسم بی جان باشم ..بی حرکت ...صامت ..ثابت ..مـــــــــــرده ..انگشتهام رو ازهم باز میکنه -بگیرش ایرن ..بگیرو بخور ..دو روزه که لب به هیچی نزدی ..صدای جیک جیک گنجشک ها سر سام اور شده ..بوی خوش نسیم دیوانه کننده است .دستم رو مشت میکنم وخودم رو کنار میکشم ..صدای نومیدانهءآنی هیچ تغیری تو حالم نداره ..-تروخدا ایرن ..بس کن ..تمومش کن ..داری دستی دستی خودت رو به کشتن میدی ..دنیا که به اخر نرسیده؟ رسیده ..؟نه به خدا ..دکتر میگفت ممکنه مشکلت با یه عمل پیوند دیگه حل بشه ..کافیه یه بار دیگه ازت ازمایش بگیرن واونوقته که بعد از عمل تو باز هم میتونی ببینی ..زل زدم به تاریکی هیچی توش نیست حتی یه لکه ..حتی یه نقطهءروشن ...همه چی سیاه ...همه چی تاریک ..درست مثل زندگی بر باد رفته ام ..-بخور ایرن خواهش میکنم ..بازهم سر میچرخونم ودوباره چونه ام رو روی زانوهای خم شده ام میذارم ..این جوری که مماس دیوار نشسته ام روم به دیواره ...ولی برای منی که تاریکی شده تمام زندگیش... چه فرقی داره که رو به دیوار بشینم یا رو به طلوع خورشید ..؟دیگه همه چی با هم یکی شده ..یه جور وسیاه ..آناهید عصبی وناراحت از جا بلند میشه وترکم میکنه ..دوباره سر میچرخونم به سمت پنجرهءباز که نسیم صبح گاهی گاه گاهی از توش سرک میکشه ...*ناله ها *بی حرکت رو تخت خوابیدم ..درست مثل یه مجسمه ..یه مجسمه که اقا هر بلایی که بخواد به سرش میاره ..-هیکل خوبی داری ایرن ..ظرف شرابی رنگ مشروب رو تا روی شکمم پائین میاره ...سرجام رو کج میکنه وشراب قرمز رنگ مثل اب روون روی بدنم پخش میشه واز گوشه های پهلوم سرازیر میشه ..نوک انگشتش رو روی مایع جمع شده رو شکمم میکشه ...فشار دندونهام به روی هم اونقدر زیاده که حس میکنم تمام وجودم زیر شکنجه است ..رنگ شراب رو درست مثل یه نیشتر همیشه به یاد دارم ..رنگ خونی رنگش رو ..رنگ شکنجه هام رو ...سرانگشتهای اقا مشمئز کننده روی شکمم میگرده ..صداش مست وخرابه ..-با اینکه تو هیچ جوری با سلیقهءمن جور نیستی ولی نمیدونم چه جاذبه ای داری که یه هفته است من رو بندهءتو کرده ..؟پس روز به هفته کشید ..؟پس یه هفته گذشت ..؟صدای ناله هایی که از تو راهرو به اطاق سرک میکشه اقا رو عصبانی میکنه ..با غرولند بلند میشه وهمون رب وشامبر شرابیش رو میپوشه ..تمام این ها رو همون جوری بی حرکت وصامت میبینم وبازهم ازجام .....جم نمیخورم ..صدای داد اقا تو سراسر راهرو اِکو میشه ..-آی حبیب ..حبیب ...دری که چهار طاق بازه باعث میشه که هم من حبیب رو ببینم هم چشمهای ناپاک حبیب... بدن سراپا لخت وعور من رو ..فقط میتونم رو برگردونم ..مگه جز این چارهءدیگه ای هم دارم ..؟تنم خستهءدرد وکتکهای چند روزه است دیگه طاقت یه سری کتک اضافه رو نداره ..
-صدای دخترها رو ببر حالم رو بهم میزنه ..-خوب چی کار کنم اقا؟ ..سعید ومجید باهاشون بد تا کردم ...صفورا بدجور زخمی شده .. یه قطره اشک دیگه .. -مگه نگفته بودم فقط آمادشون کنید قرار نبود بیمارستانیشون کنید ..؟به زینت بگو یه چیزی بهشون بزنه صداشون رو ببره .. دیگه تحمل ندارم ..خودم رورو پهلومیچرخونم وپشت به در مثل یه جنین تو خودم جمع میشن ..سرنوشت من هم مثل اونهاییی که دارن زار میزنن .. دارن ناله میکنن ..با این تفاوت که من فعلا سوگلیه آقام ...وتا چند وقت براش عزیزم .. ولی این چند وقت معلوم نیست که تا کی ادامه داشته باشه ..تا چند روز دیگه ؟..چند هفتهءدیگه؟ ..شاید هم چند دقیقهءدیگه ..؟ اقا دروپشت سرش میبنده ومن تنها میشم ..نفس بی صدای من بالا میاد ومیتونم اکسیژن بگیرم .. صدای داد وبیداد اقا همچنان ادامه داره .. -مگه نگفتم امادشون کنید حالا من با این چند تا آش ولاش چی کار کنم ..؟ صدای زمخت مرد پشتم رو لرزوند ... -چی کار کنیم اقا ؟حرف حالیشون نیست ..فقط مثل بچه ها ونگ ووونگ میکنن... این دختره صفورا اونقدر بد قلقی کرد که مجبور شدم یه فص کتکش بزنم تا خفه خون بگیره .. -ببین سعید من با این چیزها کاری ندارم تا اخرهفته باید امادشون کنی که جنس ها رو از مرز رد کنن ...خرفهم شد ..؟ -ولی اقا .. -همین که گفتم حرفیه ..؟ صدای مرد سنگین شد ..نفس من هم که خیلی وقته سنگینه .. -نه اقا .. -خوبه برید رد کارتون ..درِ دهن هاشون رو هم ببندید وببریدشون خونهءسوم ..صد دفعه بهتون گفتم این کارها جاش اینجا نیست .. صدایی که تا حالا سکوت کرده میگه .. -ولی اقا تقصیر ما چیه ..؟اگه خونهءپنج لو نمیرفت اینقدر مصیبت نداشتیم .. -ببین عنتر اونش دیگه به من ربط نداره ..من پول میدم امکانات میخرم ..شماها هم پول بدید وجا بخرید ..این که اون حمید -------نتونسته مراقب خونه باشه وجاش لو رفته مشکل من نیست ..حالا هم همگی هرری ... صدای قدمها از در اطاق دور میشه .. صدای در ...نفس رو دوباره تو سینه ام حبس میکنه ...بسته شدن دوباره ءدر و....بوی وودکا و....بوی حرص ..آز ..کثافت .. قدم ها بهم نزدیک میشه وحصار دستها منو تو خودش زندانی میکنه ..دوست دارم این لحظه به چشم بهم زدنی بگذره .. ولی این یه ارزوی محاله ..تمام جون من باید تو هر ثانیه وهر لحظه نجاست بدنم رو حس کنه ..وزجر بکشه .. قانون دنیا همینه ..لمس لحظه ها ...بد وخوب نداره ..باید با تمام وجود ثانیه ها رو بگذرونیم .. امشب یه شب دیگه است ولی مثل شبهای دیگه ومن هر بارو هر بار این سوال رو از خودم میپرسم .. کی قراره از شر این دستهای پیچیده شده به دور تنم راحت بشم ...؟
*تمرین مردن*-نمیخوره ..هرکاریش که میکنم لب نمیزنه ..چی کارش کنیم مسیح ...؟یه مکثِ شاید طولانی ..-بذار من باهاش حرف بزنم ...ببینم چی میشه ...یه تقه ..بازشدن در ..دیگه همه چی رو از بَهرم ..همهءصداها رو اینکه ازدم در تا دم تخت سه قدم فاصله است ..اینکه گوشهءتخت با نشستن قیـــــژصدا میده ورو اعصابم خط میکشه ..اینکه مسیح برخلاف آنی بهم نزدیک نمیشه بلکه ازهمون فاصله زل میزنه تو صورتم ..تعجب نکن ..درک زل زدن به صورتها ...ربطی به حس بینایی نداره ..انرژی های اطراف میسح خیلی راحت بهم منتقل میشن وبهم میگن که میسح ناراحته ..-خوبی ایرن ..؟چه سوالی ..؟باید خوب باشم ..؟تو لحظه هایی که مهمترین دارایی هام از کَفَم رفته باید خوب باشم ..؟حرکت نمیکنم ..جواب نمیدم ..هنوز دارم تمرین مُردن میکنم ..-چرا صبحانه ات رو نخوردی ..؟......بازهم تمرین مردن ...-ایرن ازت خواهش میکنم اینکارو نکن ...تو داری تمام زحمات دوماههء مارو به هدر میدی ..نمیدونی که تو این چند وقته من وآنی چه زجری کشیدیم ؟..روزی که دیدمت مثل یه جنازه بودی تنها تفاوتی که باعث شد از خاک کردنت منصرف شیم ..ضربان قلبت بود.... وگرنه تو ویه مرده هیچ فرقی باهم نداشتید ..باهمون چشمهای خیره که به هیچ جا خیره است میگم -خوب چرا نجاتم دادی ..؟نجاتم دادی که بعد از بهوش اومدنم مدال نوبل بهت بدم؟ ..یا ازت تشکر کنم ودست وپات رو ماچ کنم ..؟-این چه حرفیه ..؟نه من ..نه آنی ..هیچ کاری رو به خاطر مزد انجام ندادیم ..اگه هردومون ساعتها وساعتها بالای سرت پرستاری کردیم وتو تمام لحظه های تب وتشنجت کنارت بودیم فقط وفقط به خاطر نجات جون یه انسان بود ...کاسهءصبرم لبریز شد ..دستهام رو از دور پاهام بازکردم وبه سمتش خیز برداشتم ..-خوب حرف من هم همینه ..چرا من ؟..چرا بین این همه ادم بدبخت ....این همه جنازه... اومدید سراغ من ؟..سراغ منی که مردنم بهتراز زنده بودنمه ..؟صدای ناراحت مسیح ازارم میداد ..میدونستم مزد دستش این اراجیف نیست ..ولی تو این چند وقته اونقدر بهم فشار اومده که ناسپاس شدم ...که نانجیب شدم وحق نشناس ..-اون دیگه دست من وآنی نبود ..دست خدا بود که تو رو سرراهمون گذاشت ...از گوشهءتخت بلند شد ..حضورش تو همون تاریکی هم بهم نزدیک شد ..این رو از بوی ادکلنی که به مشامم میخورد میفهمیدم -ولی بذار یه چیزی رو برات روشن کنم ..اگه تو اون لحظه ای که جنازه ات رو دیدم میدونستم که با چه دختر بی اراده ای وضعیفی طرف حسابم ..هیچ وقت خودم وآنی رو تو خطر نمینداختم تا جون تو رو نجات بدم ..از حرص وغیض زیاد داغ کردم ..درحال فوران بودم که صدای قدمهای مسیح ازم دور شد ودر پشت سرش بسته شد ...فریاد زدم- اشغالها ..کی از شما کمک خواست؟ ..اصلا کی این محبت عاریه ایتون رو خواست ..؟ازجام بلند شدم ..داشتم میسوختم ..اون به من توهین کرد ..به جای اینکه دلش به حالم بسوزه ونازم رو بکشه ..بهم توهین کرد مرده شورت رو ببرن مسیح ..بالشت وملافه ام رو چنگ زدم وپرت کردم رو زمین ..پام به میز کنار تخت خورد وتا ته جیگرم اتیش گرفت ولی اهمیت ندادم وبا حرص ....به سینی صبحانه و مخلفاتش دست انداختم وهمه رو روزمین پرت کردم صدای شکستن بشقاب ولیوان توی اطاق پیچید ..اهمیت ندادم ...وبا دستم دنبال چیز تازه ای برای خالی کردن عصبانیتم گشتم ..گلدون کنارتخت ..اینهءروی میز توالت ..عطرها ولوازم ارایش همه چی رو خرد کردم ..قطعات ریز ریز شیشه ها جا به جا تو پاهام فرو میرفت ..ولی چه اهمیتی داشت ؟دختری که عصمت نداشت.. چشم نداشت... حالا پاهم نداشته باشه ..مگه مهمه ؟..وقتی که دیگه چیزی برای نابودی پیدا نکردم وپاهام به حد کافی به سوزش افتاد همونجا وسط تمام اون خرده وسایل شکسته اوار شدم وزار زدم ..زار زدم برای چشمهایی که ازدستم رفته بود ..برای خونوادهءفراموش شده ام ..برای ایرن گذشته ..لعنت به تو اقا ..لعنت خداو تمام هستی به تو واون گروه پلیدت ..لعنت شیطان بر تو ...
*بوی اشنا*صدای هق هقم با باز شدن درخفه شد ..بوی آشنایی به مشامم میرسه ..یه بوی آشنا ..درست مثل لحظه های اخری که با اقا بودم ...اقا ...؟منصورخان ..؟سرانگشتهام آناًیخ میکنن ...نکنه خود آقا باشه ..؟نکنه پیدام کرده ..؟نکنه ...تو تاریکی احاطه شدهءاطرافم... زل زدم به جایی که فکر میکنم در اطاق باشه ..جایی رو نمیبینم ولی صداها رو بهتر از گذشته تشخیص میدم درکه بسته میشه قلب من هم ازحرکت وایمیسته ..سکوت همچنان ادامه داره ونمیذاره اکسیژن بهم برسه ..میترسم که سوالی بپرسم وآقا باهمون تن صدای بم وخَش دارش اعلام وجود کنه ..بوی اشنا سِرّم کرده ..ترس توی وجودم مثل جوهر خود نویس ذره ذره پخش میشهدلم میگه آقاست ..ولی آقا کجا واینجا کجا ..نکنه اومده کارناتمومش رو تموم کنه ؟...نکنه اومده نفس بریده نشده رو ببره ؟...مثل ماهی از اب بیرون افتاده له له میزنم ..تروخدا یکی بهش بگه که من از یه مرده هم بی جون ترم ..اصلا دیگه ادمی به اسم ایرن وجود نداره که بخواد نفسش رو با همون یه ذره تیزی ببُره ..با یاد اوری تیزی چاقو وسرمای برنده اش مچاله میشم ..مثل یه گنجشک سرمازده زیر بارون چلیک وچلیک چهار ستون بدنم میلرزه ..اولین قدم که به حرکت درمیاد عقب نشینی میکنم ..کتفم که میچسبه به بدنهءدیوار سرمای دیوار وسکوت مرد مثل کولاک وجودم رو پر میکنه ...یه قدم دیگه ..صدای خش خش ظروف شکسته شده مثل ناخن کشیدن روی امواج ذهنمه...یه نیم قدم دیگه ..میترسم واز این ترس زبونم بند اومده ..صدای آشنای تخت بهم یادآوری میکنه که آدم غریبه روی تخت نشسته ...حس ششم بازهم حساب وکتاب میکنه ..بازهم شرایط رو با وسواس مرور میکنه ..شخص تازه وارد قاعدتا یه جنس مذکره ...چون اونقدر سنگین هست که قیــــــژ صدای تخت... ناهنجارتر از وقتهایی که مسیح یا آنی روش میشینن ..بازهم یه حساب وکتاب دیگه ...نکتهءدوم ...مرد غریبه آقا نیست ..یعنی حس ششم میگه که منصورخان نیست... منصورخان طاقت این همه سکوت رو نداره آخه تو اون روزهایی که نمیدونم چه مدت بود فهمیدم که منصورخان عجول تر از اونیه که بخواد این همه مدت سکوت کنه ..با فکر به نکتهءاخر یکم گرم میشم ..دلم قرص میشه که منصورخان نیست ...پس ...؟؟؟؟؟ پس کیه ..؟واقعا کسی که تو دو قدمی من... رو گوشهءتخت نشسته وزل زده به من کیه ..؟اصلا ازکجا اومده ..؟برای چی اومده ..؟-سلام ..اولین نکته ..حدسم درسته ..یه مرده غریبه است ...دومین نکته ..صداش مردونه است و یه جورهایی آشنا ...سومین نکته ..بوی آشنا همچنان ادامه داره ..-جواب سلام واجبه ها ..نه ..؟چهارمین نکته ..هیچ علاقه ای برای سلام کردن به این مرد غریبه که از ناکجا آباد وسط هق هق های تنهایی ِمن پریده ندارم ..صدای سائیده شدن کف کفش مرد روی شیشه های خرد شده ...هم لذت بخشه و...هم سوهان روح ..باورت میشه از وقتی چشمهام نمیبنیه حس هام قوی تر شدن؟ ...صداها سنگین تر شدن ...نفس ها مهمتر شدن ..
-میبینم که برای خالی کردن عصبانیتت راه خوبی پیدا کردی ..؟همچنان سنگرم رو چهارچنگولی حفظ کردم ..درسته که مرد غریبه منصورخان نیست ولی بوی آشنا .. هنوز توی مشامم میپیچه ... وواقعا هم که عطر سیو شده توی ذهنم ...نمیذاره بهش اعتماد کنم .. صدای تخت یه بار دیگه بلند میشه وحضورمرد رو نزدیکتراز قبل حس میکنم ..با نزدیکی مرد من هم مچاله تر میشم ...اونقدر بی اعتمادی تو وجودم نقش زده که نمیتونم از حالت تدافعیم خارج بشم .. -از من نترس ایرن .. انگشتهایی پشت دستهای یخ زده ام رو آروم وبا طمانینه لمس میکنه .. دستم رو از ترس عقب میکشم .. -نترس ایرن ..اینجا کسی ازارت نمیده .. بی هوا میپرسم .. -تو ...تو ...دکتری ..؟ صداش لحن شوخ میگیره .. -پس خدا رو شکر هیچ بلایی به سر زبونت نیومده .. چند ثانیه مکث میکنه وبا جدیت ادامه میده .. -نه من دکتر نیستم ..بلکه یه دوستم .. -دوست مسیح ..؟ -هم دوست مسیح ..هم دوست تو .. -چرا اومدی تو اطاق من ..؟ -اومدم تو رو ببینم .. پوزخندی میزنم وبه عادت وقتهایی که چشمهام سو ونوری داشت ومیدید ..رو برمیگردونم .. -چیه ایرن ..؟ -وضع الان من دیدن داره که بخوای من رو ببینی ..؟ کم کم حرارت بدنم بالا میره ..از وضعیتی که توش اسیرم عصبانی میشم ..انگشتهای داغ شده ام رو مشت میکنم وصورتم رو به سمت صدا میچرخونم .. -اصلا تو کی هستی ..؟یه آدم بی خیال وبی درد که میخواد یه آئینهءعبرت رو از نزدیک ببینه ... ؟با ناتوانی از جام بلند میشم یه تیکهءدیگه شیشه تو پام میره وابروهام رو منحنی میکنه -خوب پس خوب چشمهاتو بازکن وببین ... یه دور روی همون پای خونی میچرخم .. -ایرن پاهات ...؟ -اینی که جلوت وایساده چشم نداره ..خونواده نداره ..عصمت نداره ..شرف ..حیثیت ..اصلا هیچی نداره ..حالا عبرت گرفتی که خدات رو شکر کنی ؟ سرجام وایمیستم وزل میزنم به مرد توی ذهنم ..آخه چشمهام نمیبینن ومن مجبورم که همه چیز رو تو ذهنم بسازم .. -من رو دیدی ..؟حالا دیگه برو ..نمایش تموم شد دوست عزیز .. دستهام دوباره به نرمی لمس میشه که سریع واکنش نشون میدم ..یه قدم به عقب میزارم که یه تیکه ازگلهای خاردار توی پام فرومیره وباعث میشه که نتونم درد رو طاقت بیارم واز پشت بیفتم .. درد دل پاره پاره ام ..درد پام... دوباره اشکام رو درمیاره -آروم باش ایرن ..الان درستش میکنم .. نوک انگشتش که به پام میخوره ..خودم رو جمع میکنم وفریاد میزنم .. -به من دست نزن اشغال ..گشو برو بیرون من هیچ احتیاجی به امثال تو ندارم .. صدای قدم ها میاد ولی دوباره به سمتم نزدیک مشه ..اینبار برخلاف دفعهء قبل با دو دستش ساق پام رو میگیره وبررسی میکنه .. یه تیکهءشیشهءکوچیک رو از کف پام درمیاره ومیره ...وبدون حرف دراطاق بسته میشه .. اشکام همچنان اویزن ..کف پام به گز گز میوفته ..ودرد آروم اروم امونم رو میگیره .. پاهام رو تو شکمم جمع میکنم وتیکه میزنم به دیوار ...زیر لب نجوا میکنم ( از همتون بدم میاد ..ازخودم واز این زندگی کوفتی ..)
دردوباره بی هوا باز میشه ..یه لحظه حالت جنون میگیرم چون میدونم دوباره مرد غریبه با همون بوی اشنایِ ناخوشایند که یاداور اخرین روزها واون همه زجر توی خونهءاقاست دوباره توی هوای اطاقم نفس میکشه .. با مشت های گره کرده می غرم ... -گمشو بیرون آشغال ..گمشو بیرون ..چی ازجونم میخوای ...؟ خش خش شیشه های شکسته وحضور نزدیکش داره عاصیم میکنه ..زده ام میکنه .. دستش که به ساق پام میخوره با غیض پام رو میکشم وبا کف دست سعی میکنم ازخودم دورش کنم .. -نکن ایرن .. جیغ میزنم ... -دوست دارم ..برو بیرون نمیخوام انگشتت بهم بخوره ..بذار به درد خودم بمیرم .. دوباره لمس ساق پام ..با دست پسش میزنم .. -چی از جونم میخوای ..؟ چون نمیبینمش ..با یه دست پیرهنش رو چنگ میزنم وبا یه دست بهش ضربه میزنم .. -ایرن ..اینکارو نکن با حرص میگم - من هرکاری بخوام میکنم ..گمشو بیرون... نه کمکت رو میخوام نه محبتهای الکیت رو ..فقط ولم کن ..ولم کنید .. مچ هردو دستم رو تو دستش حبس میکنه وبهم نزدیک میشه ..اونقدر نزدیک که بوی نفسهاش رو حس میکنم .. من این نفس ها رو میشناسم ولی واقعا از کجا ...؟ نگاهم تو تاریکی به روبه روم دوخته شده جای انگشتهای دستش روی پوست مچم نبض میزنه .. صداش درست مثل زمزمه تو هوا پخش میشه .. -فقط بذار زخمت رو پانسمان کنم همین ..بعد از اون میرم وتو از شرم راحت میشی .. مچ دستهای چفت شده ام به ارومی باز میشه ..نمیدونم چرا ولی التماسِ رنگِ صداش نمیذاره دوباره دیوونه بشم ..بی حرف زل میزنم به حضور خیالی مرد توی ذهنم .. با سوزان شدن کف پام ...بی اختیار ری اَکشن نشون میدم .. ولی مرد بازهم به کارش ادامه میده ..سوزش ها ..سکوت ونوازش سرانگشتهای مرد ادامه داره .. پاهام رو به ترتیب وحوصله پانسمان میکنه ومن تو تمام این لحظات بی حرکت موندم وطغیان نکردم .. تو فکر کن دیگه نایی برام نمونده بود ...شاید هم چون لمس سرانگشتهای مرد ارومم میکنه .. کارش که تموش شد صدای بلند کردن وسیله ها رو میشنوم .. -تا فردا صبح صبر کن وزیاد روی پات راه نرو تا زخمت رویه ببنده بازهم صدای وسائل .. دستهاش من رو مثل یه طفل بلند میکنه وتو رختخواب میشونه ..بوی عطر تنش بازهم اشناست ..خدایا من میشناسمش .. دوست دارم پنجه هام رو لابه لای دکمه های پیرهنش فرو ببرم ووادارش کنم که بهم بگه که چرا تا این حد برام اشناست ..؟ ازم که فاصله میگیره بازهم صدای خش خش شیشه های شکسته آرشه میکشه رو اعصاب تحریک شده ام ..
 
سوالم رو بی هوا میپرسم ...-تو کی هستی ..؟یه مکث شاید طولانی ..شاید هم کوتاه ...به اندازهءنفس گرفتن ..دقیقا نمیدونم ..-یه دوست ..دربسته میشه وکلمهءدوست توی ذهنم با مداد سبز نوشته میشه ..حالا چرا مداد سبز؟ ..چرا رنگ درخت وسرسبزی ؟..خودم هم نمیدونم ..فقط میدونم رنگ دوستم سبز درخت هاست ..رنگ آنی رنگ گلهای بنفشه ..ورنگ مسیح رنگ ابی دریا ..پاهام رو دوباره تو شکمم جمع میکنم وبا سرپنجه روی باندهای پیچیده شده روی پاهام رو لمس میکنم ..دوستم با وجود تمام مقاومت ها وپرخاشهام بازهم به فکرم بود ..ولی ای کاش حداقل اسمش رو بهم میگفت ..تا رنگ سبز توی ذهنم نشونه دار میشد ..صدای تقه میاد ودرباز میشه ..همون جوری بی حس به نوازش پانسمان روی پام ادامه میدم ..نمیدونم دوستم چه نیرویی تو وجودش داشته که احساس میکنم محبت رو ...رو زخم پاهام پانسمان کرده ..صدای خرده شکسته ها وجارو توهم گره میخوره ..بوی ادکلن ونفسهای آنی رو دیگه خوب میشناسم ..لازم نیست سر بلند کنم یا صداش رو بشنوم تا بدونم شخص تازه وارد اطاق ..همون دختر صبور واروم همیشگیه ..همون رنگ بنفش ملایم خرده شیشه ها در سکوت جمع میشن.. جا رو میشن واطاق خالی از هر شی تیزی میشه ..-آنی ..؟-جان انی ..؟-اون مرد کی بود ..؟-........-اسمش چیه ..؟-اگه بخواد خودش بهت میگه ..-من رو ازکجا میشناسه ..؟-متاسفم ایرن نمیتونم حرفی بزنم ..-ولی ..-باید برم به غذاسر بزنم ..دربسته میشه ..اونقدر پخته هستم که بدونم فقط بهانه اورده ونمیخواد اسم مرد رو بهم بگه ..دوباره تو خودم گوله میشم ودرد نبود چشمهام رو دوره میکنم ..دلم مالش میره ولی دندون رو جیگر میذارم ..دلم میخواد با نخوردن غذا به این مسخره بازی بچه گونه خاتمه بدم ...تا شاید خدا هم دلش به رحم باید وزودتر ازادم کنه ..انگار که تو یه دایره اسیرم ..اقا من رو میگیره ..میخواد بکشتم ..نمیکشه ...مسیح من رو پیدا میکنه ...درحالی که دارم میمیرم ..دوباره نمیمیرم ودیپورت میشم ..واقعا چرا هربار که قراره یه بلایی به سرم باید دوباره به حیات برمیگردم ..؟سوز بدی تو اطاق میپیچه... دوباره داره دستهای اقا برام پررنگ میشه ...پتو رو رو خودم میندازم وپلک میبندم ..همه جا تاریک وسیاه ..سیاه وتاریک درست مثل زندگی من ...درست مثل دستهای اقا که داره دورم رو پر میکنه .
*فریبرز نفیسی*-ایرن ایرن صبر کن .. -چی میگی شینا.؟..مگه صد دفعه بهت نگفتم من رو تو یونی به اسم کوچیک صدا نکن .. شینا با ناز ابرویی چین داد .. -اوه اوه ساری ... -خانوم فرهی ..؟ نگاه من وشینا به روی فریبرز میچرخه . شینا زودتر ازمن سلام میکنه ..من هم بی اراده یه سلام زیر لب میدم .. -خوبید ایرن خانوم ..؟ پوفی میکنم وبی میل جوابش رو میدم ..شینا که پا به پا کردن های فریبرز رو میبینه زودی یه بهانه جور میکنه وفلنگ رو میبنده .. -امرتون اقای نفیسی ..؟ فریبرز بازهم من من میکنه .. -اوممم ..رو پیشنهادم فکر کردید ..؟ با حرص لبهام رو رو هم فشار میدم وچشمهام رو میبندم .. دیگه وجود این بشر داره کلافه ام میکنه ..اخه ادم باید به چه زبونی یه حرف روتکرارکنه که تو کلهءپوک بعضی ادمها بره ..؟ -ببینید اقای نفیسی ..؟ -فریبرز ..اسمم رو بگید ایرن خانوم .. واقعا که وقاحت هم حدی داره . انگشتم رو به سمت سینه اش نشونه میرم .. -اول اینکه من فرهی هستم وهیچ تمایلی ندارم به اسم کوچیک صدام کنن ..وبیشترازاون هم هیچ علاقه ای ندارم شما رو به اسم کوچیک صدا کنم .. یه نفس عمیق میکشم وحرصم رو قورت میدم .دوست ندارم صدام رو بالا ببرم وخودم روتو دانشکده سر زبونها بندازم .. -دوما ...من که همون روز بهتون گفتم جواب من منفیه ..به هیچ عنوان هم تغیر نمیکنه -اخه چرا .؟چی از من دیدین که جواب منفی رو به این رکی میدید ..؟بذارید خونواده هامون با هم اشنا بشن وما هم تا اون موقع خلقیات هم رو بشناسیم ...بعد اگه بازهم دیدید من به دردتون نمیخورم جواب منفی بدید .. ای وای ...این پسر به کل زبون ادمیزاد حالیش نیست ... -خوب چرا باید این همه زحمت بکشیم درحالی که من مطمئنم هیچ احساسی به شما ندارم ؟..اصلا... اصلا .. یه نگاه به سرتا پاش انداختم ..از کفشهای مضحکش تا شلوار جین فاق کوتاه ولباسِ تنگ ِکمر باریک وزنجیر طلای گردنش که برای گیرندادن حراست پلاکش رو پشت یقهءلباسش قائم میکرد ابروهای برداشته اش وبدترازهمه مدل موهاش که درست خودش رو مثل تتلو با موهای کوتاه کرده بود .. میدونستم این کارم کمال بی ادبیه ولی چاره ای برام نذاشته بود .. -متاسفم جناب نفیسی ...من از تیپ وقیافهءشما خوشم نمیاد ..این مدل مو یا حتی این لباس وسرو شکل ...واقعا متاسفم ولی معیارهای شما با معیارهای همسر ایندهءمن زمین تا اسمون فرق داره .. شرمنده ام که تا این حد رک بودم ..خواستم که شما رو به کل از صرافت این ازدواج بندازم .. -ایرن ..؟ به لحن ناراحتش اهمیتی ندارم ..با اجازه ای گفتم ورومو چرخوندم ..خدا روشکر که حرف دلم رو زدم وگرنه تا حالا غمباد گرفته بودم .. بوی ماهی سرخ کرده بازهم دلم رو مالش میده ..چشمهام رو باز میکنم ..ولی انگار همچنان بسته است -ایرن جان ..برات غذا آوردم پاشو خانمی... پاشو بخور تا سرد نشده .. همون جور رو به دیوار ملافه رو بالاتر میکشم وخودم رو به نشنیدن میزنم .. ملافه روازروم کنار میزنه -ایرن خواهش میکنم دو روزه که غذای درست وحسابی نخوردی .. چشمای تاریکم رو روی هم فشار میدم ...نگاه غمگین فریبرز جلوی چشمهام ثابت میشه ... یعنی این همه مصیبت به خاطر دل شکستهءفریبرزه؟... یا شاید هم غرور کاذب خودم ...؟
*دلفین های ملوس *با بوی شب بو ها وصدای جیرجیرک ها بیدار شدم .. دربالکن باز بود وهوای خنک ودلچسب بهاری توی تارو پود موهام میپیچید ... پتو رو ازروم کنار زدم ..اب دهنم رو قورت دادم ولی تشنگی نمیذاشت تا دوباره چشمهام رو رو هم بذارم .. پُرسون پُرسون دستم رو روی پاتختی کشیدم ..دستم به بدنهءلیوان خورد واز بَخت بَدم چَپِه شد ... اعصابم بهم ریخت حالا چی کار کنم ..؟تشنگی ازار دهنده بود .. پاهام رو ازتخت اویزون کردم کف پام به خاطر رطوبت اب روی زمین خیس شد ... دولا شدم وروی زمین زانو زدم ..با دست روی فرش کشیدم تا لیوان دَمَر شده روازرو فرش خیس وردارم .. حالا باید میرفتم به اشپزخونه واب میخوردم ..ولی چه جوری ؟..منی که به جز دو سه دفعه پام رو تو آشپزخونه نذاشته بودم چه جوری یه لیوان اب برای خودرن میریختم ..؟ با آنی ومسیح هم اونقدر سرد وسنگین بودم که دلم نمیخواست هیچ درخواستی ازشون داشته باشم ..طبق اون چیزی که تو ذهنمه ...باید سه قدم به سمت راست برم ...دست راستم رو بلند کردم ودرامتداد تخت حرکت کردم .. حالا یه قدم متمایل به راست ..ودستهام با دیوار تصادف کرد .. دستهام روروی در پائین اوردم ..خب این هم از دستگیره ..اروم وبی صدا درو بازکردم وبیرون اومدم .. سعی کردم به یاد بیارم که چند قدم با آشپزخونه فاصه دارم واز کدوم طرف باید برم .. پلک زدم ..بوی آشنا توی حفره های بینیم پیچید .. بوی سیگار وبوی هوای خنک بهاری .. بی اراده به سمت بو رفتم ..مشامَم بود که دنبال یه اشنا میگشت .. با یه دست لیوان رو گرفته بودم وبا دست دیگه سعی میکردم که با وسائل خونه تصادف نکنم ..قدم های اروم وکوچیکم رو یواش یواش بر میداشتم .نمیخواستم با تصادف کردن با وسائل خونه آنی ومسیح رو بیدار کنم .. بوی آشنا لحظه به لحظه غلیظ تر میشد درست مثل یه حصار دورم رو احاطه می کرد ومن رو به داخل خودش میکشید .. بو کشیدم ..بازهم بو ..کجایی پس دوست من ..؟ یه قدم کوچیک دیگه برداشتم که پام به لبهءمبل گیر کرد ونزدیک بود که کله پا بشم ..ولی دستی بازوم رو چنگ زد ونذاشت که بیفتم .. سعی کردم صاف وایسم ودست مشت شده از ترسم رو بازکردم .. حالا بهترشده بود چون بوی آشنا دقیقا کنارم بود .. -چی میخوای این وقت شب ..؟ لیوان رو به سمت حجم ایستادهء روبه روم بلند کردم .. لیوان کشیده شد ..وپنجه هایی که دور بازوم پیچیده شده بود من رو به سمت مبل هدایت کرد ونشوند .. بوی اشنا وصدای قدمهای اروم وهماهنگ با دمپایی ازم دور شد .. دوست داشتم پشت سرش برم تا مسیر رو یاد بگیرم ولی ترجیح دادم ساکت بمونم واینبار هم مثل باقی موارد اجازه بدم که برام تصمیم بگیرن .. صدای قدم هایِ بوی اشنا ..نزدیک شد ..خیلی نزدیک .. سرانگشتهام لمس شد ولیوان خنک آب توی دستهام نشست .. سردی آب لرزه انداخت به جونم ..سرما ..قطرات اب ..یاد کابوس های گذشته .. تنم سِر شد ..گونه هام رنگ باخت ومن.... دوباره برگشتم به همون روز طغیان ...به همون روزی که سرمای آب شد مزهءتلخ وتند جسم وتنم ..
کف دستش که روی گونه ام نشست سرچرخوندم ..ولی دست دیگه اش اجازهءخلاصی نمیداد ونذاشت که بیشتر از این ازش رو بگیرم ...-کم کم داره از این وضع خوشم میاد ..تا پریروز فکر میکردم لیاقت بودن با من رو نداری ..میخواستم خیراتت کنم برای برو بچه ها ..تا یکم دلشون واشه ..ولی حالا که با این لباسها میبینمت ..خوب فکر کنم بد نباشه یه امتحانی کنیم اون هم دو نفره ..فقط من وتو .. لبهاش که به صورتم نزدیک شد بی اراده شدم ...ناخواسته وبی فکر دستم رو بلند کردم وبا تموم توانم روی اون صورت کریه وشیش تیغه سیلی زدم .. باورت میشه به صورت مردی که من رو دزدیده بود وتمام زندگی حال وآینده ام تو دستهاش پرپر میشد سیلی زدم .؟. چشمهای اقا ثابت موند ..حق داشت باور نکنه ..منه جزغله بچه رو چه به سیلی زدن به صورت اقا .؟.فکش کم کم منقبض شد .سایش دندون هاش دلم رو ریش کرد ..احساس کردم تمام صورتش وپوست یه دست سرش قرمز شد دست انداخت تو موهام وموهای بسته شده ام رو به چنگ گرفت وهمون جور کشون کشون از اطاق بیرون برد .. راهروهای نااشنا وپیچ درپیچ ...درد کشش موهام وپوستهءسر م اونقدر سرکننده بود که فقط دنبال رهایی بودم ..دستهام رو رو دستهاش گره زدم تا دردم رو کمتر کنم ولی افاقه نمیکرد ...درد میپیچید وپوست سرم داشت وَر میومد .. اطاق ها رویکی بعد از اون یکی رد میکردیم ..حتی دربزرگ سالن رو هم رد کردیم ..خدایا قراره چه بلایی به سرم بیاره .؟ رسیدیم به درورودی که اقا با حرص بازش کرد ومن رو از روی کل پله های حیاط پرتم کرد پائین .. روی پله ها قل خوردم وپائین پله ها ثابت موندم ..چی بگم برات که درد سرم واستخونهای خرد شده ام گفتنی نیست سرمای استخون سوز حیاط لرزِ توی تنم رو بیشتر کرد .. اقا با همون نفس های منقطع ودندونه دارش هفت هشت تا پله رو یه سره پائین اومد .. سعی کردم از جام بلند شم ونذارم که دوباره موهام رو بکشه .. سوزوسرمای بد هوا با اون لباسهای لخت وباز واقعا که کم از بوران نداشت .. دوباره به سمتم اومد واینبار کتفم رو چسبید ومثل یه بچه سرپام کرد وکشون کشون با خودش برد ... کجاشو نمیدونستم ..همون جوری دنبالش کشیده میشدم ومنتظر عواقب سیلی خوابیده رو صورت اقا بودم .. استخر بزرگ وآبی رنگ خونه با اون کاشی های ریز ریز خوشگلش واون طرحهای دلفین سیاه وسفید بهم چشمک میزدن .. اولش برام مهم نبود که هرلحظه داریم به این دلفین ها ...نزدیک ونزدیک تر میشیم ولی وقتی فاصلهءقدم ها تا اون کاشی های ریزریز مدام ومدام کمتر وکمتر میشد تازه مقصد اقا رو کشف کردماســـــتـــــــخـــــر .. بی اراده جیغ کشیدم وسعی کردم که ازهمونجا تغیر مسیر بدم ولی انگار مثل همیشه دیر دست به کار شدم چون اقا با یه حرکت من رو از رو زمین کند وپرتم کرد تو اب .. اب یخ ..اب سرد ..آبی که سرمای هوا وبرودتش رو صد برار میکرد .. من شنا بلد نبودم ..نجات جونم رو هیچ وقت یاد نگرفته بودم .. سرمای اب اونقدر زیاد وشوک اور بودکه تمام وجودم منقبض شد ..مثل اینکه تمام اعضای بدنم داشت تیکه تیکه میشد ..دست وپا میزدم وبرای یه مولکول اکسیژن جون میدادم .. ولی اونقدر هوا سرد بود که احساس میکردم بدتر از قبل دارم فرو میرم .. خون توی رگهام منجمد میشد وداشتم فرو میرفتم که دست وپا زدم تا بالا بیام .. -کمک .. اقا دست به سینه با صورتی به یخی همین اب با لذت تقلاهای من رو برای زندگی میدید .. یه قلب آب از نای ام پائین رفت .. -آقا داشتم پائین میرفتم که دوباره داد زدم .. -دارم .....غرق ...می...شم .. کم کم دورو بر اقا پرازادمهای سیاه پوش شد ..مردهایی که نمیشناختم ...زینت ..ودراخر حبیب ... -اقا کمک .. قلپ بعدی .. عضلاتم اونقدر کش اومده بود که فکر میکردم دیگه نمیتونم از دست وپام استفاده کنم .. یه نفس دیگه ..ولی حجم ابی که به نای وشش هام سرازیر شد اکسیژن رو ازم قاپید ... دیگه دست وپاهام رمق نداشت ..سینه ام خالی خالی بود ..ومن داشتم فرو میرفتم ..هوایی تو ششهام باقی نمونده بود که باهاش زندگیم رو نجات بدم .. سست وبی حرکت داشتم غرق میشدم ..فرو میرفتم تو کاشی های ریز ریز خوشگل ..که حالا چشمهام رو با خیره گی به رنگهای ابی وسیاهشون میخکوب کرده بودم .. فرو میرفتم تو دل دلفین های غول اسای کف ِ استخر..فرو میرفتم تو دنیایی که دیگه نگرانی از اقا معنی نداشت ..نگرانی از نداشتن عصمت وحرمت وباکره گی .. تو اون سرمای کرخ کننده بازوهام خراشیده شد ودستی دور بازوم قلاب شد .. بازهم کشیده شدم ولی نه به سمت پائین بلکه برخلاف لحظات قبل داشتم از دل دلفین های ملوس کف استخر دور میشدم وبالاتر میومدم .. بالا وبالاتر ...روشن وروشن تر ..شفاف وشفاف تر .. چشمهام بسته شد ...اخرین اکسیژن های توی وجودم حروم شده بود حجم ریه هام دیگه طالب هوا نبود ..طالب دم وبازدم های بی اجازه .. ........ لبهایی هوارو تو دهنم پمپاژ میکرد ..روی سینه ام سنگین میشد ..یک دو سه چهار ...باز یه دم با همون لبها که حتی صاحبشون رو هم نمیشناختم ..و هجوم اب استخر به سمت بالا ..سرفه ..سرفه ..سرفه ..خالی شدم وپرشدم از هوا واکسیژن .. حالا که ریه هام پرازهوا شدن ...سرفه امونم نمیداد .. صدایی بیخ گوشم گفت ...-افرین دختر خوب ..نفس بکش .عمیق نفس بکش .. مردکنارم روی کتفم میکوبید ...به خاطر سرفه های بیش از حد چشمهام پراز اشک بود ونمیتونستم مرد رو ببینم .. کم کم سرفه ها کمتر شد ولی باد سرد ..هوف ...لرزش دندونهام ..فکم مدام ومدام میلرزید ..سرما جانسوز بود ..تو خودم گوله شدم .. صدای اقا از یه جای دوری بلند شد .. -ببرش تو حبیب ...جواب یک کلام بود .. -بله اقا .. دستهای زمخت وبی رحم حبیب مجبورم کرد که بلند شمنا نداشتم ..پاهام توان نداشت ..سرما چهار ستون بدنم رو میلرزوند ..واقعا توقع نابه جایی بود که بتونم با همچین لرزی قدم ازقدم بردارم .. یه کت مردونه دورم کشیده شد وبعد هم سوار دستهای زمخت وشوم حبیب شدم .. بقیه اش رو دیگه نفهمیدم چون سرمای بی حس کنندهءاب کارخودش رو کرد ..ایرن یخ بسته درحال مرگ بود ..
* ادمک ذهنی *حالت خوبه ایرن ..؟به خودم اومدم ..لیوانِ اب ِ توی ِدستهام خیلی وقت بود که دیگه سرمایی نداشت ..سربلند کردم وبه سمت جهت صدا چرخیدم ..رک جواب دادم ..-نه خوب نیستم ..-چرا؟ چشمات ناراحته؟ شاید هم زخم پاهات اذیتت میکنه ؟...بهت گفته بودم که نباید روشون راه بری ..اگه درد داری میخوای برات ارام بخش بیارم ..یه پوزخند نشست رو لبم ..لیوان رو یه سره بالا رفتم وتا اخرین قطره اش رو سرکشیدم ..لیوان رو که پائین اوردم با سرانگشت رطوبت روی لبم رو لمس کردم .. - قرص های ارام بخش تو میتونه خاطره های بد رو برای همیشه ازسرم بیرون بریزه ..؟سکوت جوابم بود ....سرم رو به شدت تکون دادم ..-جوابی نداری نه ..؟عیب نداره این سوال هم مثل بقیه ..-چه خاطره ای رو میخوای پا ک کنی ..؟بهم بگو شاید با گفتنش اروم شدی ..بازهم پوزخند زدم خاطره ءکاشی های ریز ریز ...خاطره ءدلفین های بزرگ سیاه وسفید ..سرم رو برگردوندم -ارامش قلب من پرزده رفته ..دیگه هم برنمیگرده ..نه با قرصهای خواب اور تو ..نه با درد ودل های مسخرهءمن ..-دلت برای خونواده ات تنگ شده ...؟فقط سری به معنی اره تکون میدم ..-میخوای به پدرت زنگ بزنم ...؟دوباره سری به معنی نه تکون میدم ..-چرا ..؟شاید با دیدن خونواده ات دردت هم کمتر بشه ..هیچی نمیگم ....خب چی بگم؟ ..(بگم از ترس منصور خان جرات پا گذاشتن به خونمون رو ندارم ...حتی جرات قدم گذاشتن به بیرون این باغ رو هم ندارم ...بگم منصورخان بارها وبارها تهدیدم کرده بود که اگه فرار کنم یا اعصابش رو بهم بریزم ..زندگی خونواده ام رو به اتیش میکشونه ..بگم که فقط ممکنه باد به گوش اقا برسونه که ایرن زنده است اون وقته که ایرن وخونواده اش تو اتیش انتقام اون چاقوی زده شده تو شکم اقا بسوزن ..نه ..نه دلش رو دارم ..نه جراتش رو ..تا حالا تونستم با غم نبودنشون کنار بیام ..بعد از این هم میتونم ...جرات بهم زدن زندگیشون رو ندارم ..)-چی شده ایرن ..؟صدای پریزبرق اومد ..برگشتم به سمت صدای مسیح ..دوستم به جای من گفت ..-ایرن یه لیوان اب میخواست بهش دادم ..دستهای اشنای مسیح بازوم رو گرفت وبه نرمی بلندم کرد ..زیر گوشم نجوا کرد ..-چرا من رو صدا نکردی ..؟میدونی ممکن بود خودت رو زخمی کنی ..؟اونقدر وظیفه توی حرفش خوابیده بود که دلم نیومد جوابش رو بدم ..-چیز دیگه ای هم میخوای ..؟-نه میخوام برم به اطاقم ..-باشه من کمکت میکنم ..دم در اطاقم ایست کردم وبرگشتم به سمت مردغریبه ..-هنوز به من اسمت رو نگفتی ..؟صدای فندک وبوی سیگار توی اطاق پیچید ..-چه فرقی به حالت داره ..؟اخم کردم ..-دوست ندارم تو ذهنم بدون اسم باشی ..بازهم بوی دود ..یه تک سرفه کردم وخواستم بدون جواب برگردم که صدای زمزمه گونه اش رو شنیدم ..-کسرا..اسم ادم تو ذهنت رو کسرا بذار..سری به معنی تائید تکون دادم ودست بلند کردم ..همون جور که سعی داشتم بدون برخورد با در رد بشم گفتم ..-شب بخیر کسرا ...ممنون بابت لیوان اب وخاطرات گذشته ..-شب بخیر ایرن ..خوب بخوابی ..مسیح پتو رو تا روی سینه ام کشید واز اطاق رفت بیرون ..وبا یه لیوان اب برگشت ومثل همیشه روی پاتختی گذاشت ..صدای دستگیرهءپنجره باعث شد بگم ..-بذار باز باشه ..هوا خیلی خوبه ..-ولی دم صبح سرد میشه -مهم نیست پتو رومه ..-باشه هرجور که راحتی ..شب بخیر ایرن ..-شب تو هم بخیر مسیح ..پلک هام رو هم افتاد ....یاد کاشی های رنگین ودلفین های ملوس هنوز ازادهنده بود...ازاردهنده تر ازاونی که بذاره امشب رو راحت به صبح برسونم ..چون مدام ومدام بهم یاد اوری میکردن که چشمهای تو به خاطر خشم این ادم از دست رفته ..
*ده خط ماندگار*روی نیمکت چوبی تو باغ نشستم وبو میکشم ..بوی خاک بارون خورده ..بوی نم نم بارون ..صدای انی از دور میاد ..-ایرن بیا تو ..بارون داره شدید میشه ..سرما میخوری ها ..ولی من مسخم ...هپروت ...ساکن ..فقط دست بلند میکنم ومیگم -باشه میام ...فقط میگم تا دست از سرم برداره ..تا تنهام بذاره ..دوباره قطرات بارون رو لمس میکنم ..حتما ابرهای اسمون هم دلشون برام سوخته ومیخوان به حالم زار بزننیاد حرفهای آنی غم دلم رودو برابر که نه ...صد برابر میکنه دوباره یاد خط های روی بازوم میوفتم..قلبم مچاله میشه ..سرم رو بلند میکنم تا ضربات بارون ِروی صورتم با شتاب بیشتری برخورد کنن..دوباره یاد لمس بازوهام میوفتم ..با حرص از جام بلند میشم ..دوست ندارم به این خط ها فکر کنم ..این خطهای اریب گوشتی رو به هیچ عنوان دوست ندارم ..درسته که نشونهءهمیشگی بازوم شده ..ولی من نمیتونم تحملشون کنم ..نمیخوام الان که دارم از یاد میبرم دوباره وصدباره به یادشون بیفتم ..پاهام بی اراده راه میوفتن ..جهت ها رو قاطی کردم ..فراموش کردم کدوم راه اصلی ِوکدوم فرعی ..اولین سنگِ جلویِ پام باعث میشه سکندری بخورم ....ولی نمیوفتم ..سعی دارم تا دور بشم از هرچیزی که یاد چاقو کشیدن روی پوست تنم رو برام زنده میکنه ..دوباره راه میوفتم ..با شتاب... بی مکث ...هدف ندارم ..فقط دارم فرار میکنم ...اره فرار کردن فعل بهتری برای حالت الان منه ..شدت ضربات بارون بیشتر وتندتر شده ..سرتا پا خیس شده ام ..میخوام برگردم پیش آنی ولی نمیتونم ..راه رو گم کردم ..صدای آنی از هزار توی ذهنم بلند میشه ..(این خطها چیه ..؟)اولین قطره ءاشک خلاص میشه اگه گذاشتن ..؟اگه اجازه دادن که فراموش کنم؟ ..که از یاد ببرم چی به سر جسم وتنم اوردن ..؟دوباره یه سنگ دیگه زیر پاهام میچرخه واینبار با صورت روی زمین میوفتم ..تمام صورتم پراز شن وگل میشه ..ولی اونقدر بی جونم که دیگه نایی برای بلند شدن و پاک کردن کثافت از روصورتم ندارم ...ضربات شلاق اسمون همچنان ادامه داره وجمله های انی مدام ومدام تو سرم از سر نوشته میشه ..سعی میکنم که خودم رو روزمین بکشم ..همون جور سینه خیز حرکت میکنم .. دستهام بدنهءخیس درخت رو لمس میکنه ..همونجا کنار درخت خودم رو جمع میکنم وتکیه میدم به پوستهءچاک چاکش ..دستم روبعد از چند ماه روی بازوم میکشم ..همونجایی که وجدانم قدقن کرده بود بهش دست بزنم ...همونجایی که منطقهءممنوعهءپیکر منه ..شمارششون رو از بهرم ..یک ..دو..سه ..چهار..پنج ..شش ...هفت ..هشت ..نه ..دهده تا خط باریک وکشیده ءروی دستم ..صدای آنی دوباره میپیچه ..(کی این کاروباهات کرده ایرن ..؟)دستم رو رو گوشهام فشار میدم واز ته هنجره...تو لالایی بارون جیغ میکشم ..(بسه ..بسه دیگه ..تروخدا ازم نپرس...یادم نیار ..یادم نیار که این خط ها هرکدوم نشونهءیک بار مرگ منه ..نمیخوام بیاد یارم ..ترو خدا آنی بذار فراموش کنم ..بذار از یاد ببرم که اقا چه بلایی به سرم اورده ..)ولی صدامیپیچه ومیپیچه وچنان میپیچه که من رو مجبور میکنه که دوباره دوره کنم تمام اون خطهای اریب گوشتی روی بازوم رو ..
کاراقا تموم شده ..کنارم دراز کشیده وداره سیگار برگ میکشه ...بوی سیگار سینه ام رو سنگین کرده ..ولی شکایتی ندارم..افتادم تو باتلاقی که هرلحظه بیشتر از قبل ساکن میمونم تا من رو تا خرخره تو خودش فرو ببره ونفسم رو ببُرهپشتم به آقاست ولی صدای ضامن چاقو رو میشنوم ..تمام انحناءوزرق وبرق اون چاقو رو به یاد دارم ..یه چاقوی دست طلایی کاملا تیز وبرنده که روی دستش اسم اقا رو حک کرده بودن ..خود اقا میگفت از طرف یه دوست بهش هدیه دادنش وخیلی دوستش داره ..از فکر چند لحظهءاینده تو خودم جمع میشم وسعی میکنم بی گدار به اب نزنم ..اقا روی صورتم خم میشه وچاقورو بهم نزدیک میکنه بوی سیگار برگ به سمتم هجوم میاره ..-خب این چندمیه ..؟بذار بشمریم ..؟نوک انگشتش روی بازوم حرکت میکنه ..لمس جای زخمهای تازه واقعا دردناکه..-یک ..دو ..سه ..پس این چهارمیشه .؟اره ایرن ..؟فقط چشم میبندم ..این تنها کاریه که اجازه اش رو دارم ...اقا سرچاقورو کنارزخمهای قبلی میزاره ..-پس میشه چهارمین شب و....چهارمین حال و...چهارمین خط ..چاقو روی دستم کشیده میشه ...درسته که امادگیش رو دارم ...درسته که بعد از سه شب وسه خط فهمیدم که اقا دوست داره تعداد هم اغوشی ها ولذت هاش رو رو بدن هم خوابه اش حک کنه تا با دیدن اون خط ها اشباع بشه وروح مریضش دست از هیاهو برداره... ولی بازهم اعتراف میکنم که خیلی سخته ..کشیدن شدن چاقو وشکافتن پوست ورگ بدن واقعا دردناکه... بزار یه جور دیگه بهت بگم ..درد اورترین دردیه که تا حالا چشیدی .نه فقط ریزش خون ..نه فقط درد وسوزش ...بلکه جراحت موندگار روی بازوم که همیشه وهمیشه بهم ثابت میکنه که تو دنیای واقعی هم بَستر یه ادم روانی مثل منصور خان شدم.. زجر اورترین زجریه که تا ابد باید تحملش کنم ..ده بار ؟..باورت میشه ..؟ده بار زیر بدن اون خوک کثیف واون حیوون وحشی نفس بریدم ...جون دادم ...رج زده شدم ..وهیچ کس نبود که بعداز هر بار خط کشیدن من روازاد کنه دوباره صدای خندهءاقا توسرم تکرارمیشه..-(خب این هم از پنجمیش ..)یه برش کنار خط چهارمی ..خون ...درد -(برای ششمی اماده باش ایرن ..)برش ششمی ...-(اوه داره کم کم زیاد میشه ..این چندمیه .؟هشتمی ..؟)برش هشتم و...بازهم چاقو و....درد و....خون -(داریم رکورد رو میزنیم ایرن ..داریم میرسیم به ده تا ..فقط یه دونه دیگه باقی مونده ..)وخدا روشکر که بعد از عدد ده همه چی تموم شد چون قبل از اون خط یازدهمی ایرن مُرد وازدست منصورخان ازاد شد ..وگرنه خدا میدونه که خطهای اریب روی دستم تا کجا امتداد پیدا میکرد ..اشکام... زجه هام با صدای بارون قاطی شده بود ..دوست دارم یه چاقو بردارم وتمام پوستهءخط خطی شده ام رو غِلفتی بکنم ..با ناخون هام روی خط ها میکشم ..(ازتون متنفرم ..از وجود خودم متنفرم ..از اینکه مدام ومدام دارید بهم یاد اوری میکنید که کی بودم وچی شدم عاصیم ..)بازهم ناخون میکشم ..عصبی ام ..حالیم نیست ..درک ندارم که این گوشت وخونه ..اگه ناخن بکشی ..میشکافه ..جاری میشه ..وشد ..خون گرم وسوزان با سرمای قطرات بارون رو بازوم جاری شد ..ولی دل من ....اروم نشد ..دوست داشتم تمام بند بند بازوم رو از هم جدا کنم تا این کثافت داغ زده رو بازوهام رو ازبدنم بِکنم ..صدای مسیح رو میشنوم ..-ایرن ..؟ایرن کجایی ؟ تولحظه چند تاحس به سمتم سرازیر میشه ..(چرا مسیح تو بحرانی ترین لحظات اومده سراغم؟ ...چرا برای منی که مردن وزنده بودنم فرقی باهم نداره زحمت میکشه ..؟مگه من چیم ..؟جز یه لاشهءمتعفن ..؟جز یه دفتر خط خطی شده بوسیلهءچاقوی اقا ...که هم باهاش میوه پوست میگیره ..هم سرسیگار برگش رو میبره ..هم باهاش رو بازوم خط اریب میکشه ..) هق هقم داره خفم میکنه ..صدای مسیح نزدیک میشه ..-ایرن تو اینجایی ..؟اونقدر هق زدم که نفسی برای پاسخ ندارم ..صدای مبهوتش رو به محض بالا کردن سرم میشنوم -چه بلایی به سرخودت اوردی دختر ..؟دندونهام به هم میخوره -بهش بگو ازم نپرسه ..حضورش رو حس میکنم ..آروم وصبور جلو میاد ..-به کِی بگم ازت نپرسه ..؟نزدیک تر میشه..-به آنی ...به آنی بگو دیگه ازم نپرسه ..نزدیک تر ....حالا تو چند وجبیم رو زمین نشسته وجلو میاد ..-آهان باشه ..اروم باش ...بهش میگم ازت نپرسه ..فقط چی رو ازت نپرسه ..؟روی صورتم رو با دستمال خشک میکنه وگل ولای رو از رو گونه هام پاک میکنه ..بازوش که داره دور کمرم حلقه میشه رو با ناخون میکشم وتقریبا بازوش رو زخمی میکنم ..-راجع به خط های بازوم ..نپرسه مسیح ..-کدوم خطها ..چی میگی ..؟صداش ناله میگیره ..-وای... داره از دستت خون میره ..سعی میکنه انگشتهام رو باز کنه تا من رو بغل کنه -دستم رو ول کن داری خون ریزی میکنی ایرن ..به حجم سیاه تو ذهنم که فقط یه صورتک از ادمهایی شبیه به مسیحِ ....خیره میشم ..-بذار بریزه ..اینجوری از شر خط ها راحت میشم ..اینجوری خیلی بهتره مسیح.. باور کن ..انگشتهای مسیح دارن تقلا میکنن که بازوی حبس شده اش رو ازاد کنه ..-کدوم خطها ایرن؟ ..تو حالت خوب نیست ..تب کردی داری هزیون میگی ..
دندون هام شروع به لرزش میکنن ..خطهای دستم آناًکمرنگ میشن ودلفین های سیاه وسفید جون میگیرن ..دچار مالیخولیا شدن ..توهُم گرا شدم ..توزمان سفر میکنم ..جلو وعقب میرم ..بین خاطرهایی که سیاهی ها ازشون میباره ..اینبار با دست ازادم به یقهءمسیح چنگ میزنم ..پوست مسیح زیر ناخنم حبس میشه وخراش برمیداره ..-نجاتم بده ...دارم غرق میشم ..وواقعا هم داشتم غرق میشدم ..تو سرما ..تو کاشی ها ..تو دِلِ دلفین ها ..نفس نفس ..دم ..دم ..-دارم ..غرق ..می ...شم ..-ایرن ولم کن حالت بده ..بالاخر مسیح بازوش رو خلاص میکنه ومن رو به بغل میگیره ..از تو دل کاشی ها فریاد میزنم ..-اقا ...کمک ..من شنا بلد نیستم ..ولی اقا میخنده ..مردها دورم چمبره زدن ..مسیح میناله ..-ایرن به خودت بیا ...همه چی تموم شده دختر... تو درامانی ..-اقا ؟..اقا کمکم کن ..زمان گم شده ..ثانیه ها ..الان دیروزه .؟یا دیروز الانه ..؟همه چی افتاده تو یه گردونه ..چرا همه جا خیسه ..؟چرا همه جا تاریکه ..؟اهان یادم اومد ..سگک براق کفش اقا ..چشمام میسوزه ..دوباره درد چشمهام هجوم میارن ..یقهءمیسح رو رها میکنم وچشمهام رو میمالم ..با ضرب .. پرقدرت ..-نه ایرن این چه کاریه ..؟مسیح با دستش مانعم میشه ..سگک کفش اقا ..براق وبزرگ توی چشمم فرو میره ..-نکن ایرن ..داری چشمهات رو داغون میکنی ..چی رو ..؟من چی کار نکنم ..؟بارون میاد؟ ..اها... اره بارون میاد ..چی میخوندیم بچگی ها ..؟باز باران... با ترانه ...میخورد بربام خانه ..؟؟؟؟کدوم خانه؟ ..من که دیگه خانه ای ندارم ..سرپناهی ..کانون گرم خونواده ای ..دوباره حس خلاءبه سراغم میاد ..حس سقوط چنگ میزنم به گردن مسیح ..وخودم رو مچاله میکنم ..بی پناهی هستم به دنبال یه تکیه گاه ..وهیچ تکیه گاهی بهترازمسیح نیست ..ازپله ها بالا میره ..دارم ارتفاع میگیرم ...ازهمونجا دادمیزنه ..-درو بازکن انی ...یالله حالش خرابه ..-وای کجا بود ..؟-زیر درخت کاج ..-بازوش خون ریزی داره ..-اره مثل اینکه خودش کرده ..تو ازش راجع به خطهای روی بازوش پرسیدی ..؟-اره ..صدای داد مسیح باعث میشه مثل بچه تو بغلش پناه بگیرم ...سرم رو تو گودی گردنش فرو میبرم وحس میکنم که دوباره کوچیک شدم ..-خب تو غلط کردی ..ببین به چه حال وروزی افتاده ..سرم رو از تو سینه اش بالاتر میارم وکنار گوشش زمزمه میکنم ..-ببخشید بابا ..ایرما نبود من بودم... من آئینهءمیز کنسول رو شکستم ..صدای مسیح بغض دار میشه ..-عیب نداره ایرن جان ..تو بخواب ...داری هزیون میگی ..دستهاش من رو رو تخت میذاره ولی به محض لمس روتختی تقلا میکنم ..-نه نمیخوام بخوابم ..اگه بخوابم تو میری ..بابا ببین... قول میدم دیگه چیزی رو نشکنم ..دیگه از دیوار راست بالا نمیرم ..بچهءخوبی میشم ..قول میدم بابا ..صدای یه زن میاد ..-بذار بهش ارام بخش بزنم مسیح ..حالش خرابه ..تو بازوش رو پانسمان کن ..بازوم ..؟جای خط خطی ها ..؟فوران میکنم ..-نه ..نمیذارم دست به خط ها بزنید ..نمیخوام خوب بشن ..باید خودم پاکشون کنم ..-باشه ایرن اروم باش ..کسی به خطها کاری نداره ..-چرا چرا اقا داره ..اقا هرباری که نئشه میشه خط میکشه .هربار که صورتش پراز عرق میشه ..هرباری که ازم لذت میبره وبوسم میکنه -بسه بسه دیگه ...صدای یه زنه؟ ..میشناسمش ..؟نمیدونم ..دستها میخوان مهارم کنن ..-مسیح نه ..دست به خط ها نزن ..میخوام چاقو رو وردارم ودونه به دونه شون رو بکنم ..-دبزن دیگه آنی ..همونجا واینستا ..مگه نمیبییی داره خودش رو میکشه ..سوزش ..گزش ...-اروم ایرن ..قول میدم بهت کاری نداشته باشم ..-قول میدی ..؟-اره قول میدم ..تو بخواب ..دستهام رو تو هوا بلند میکنم- بابا بغلم میکنی ..؟دلم برات تنگ شده ..اینجا خیلی تاریکه ..من رو میترسونه -اره ..بغلت میکنم تو فقط بخواب ..دوباره تو یقهءبابا چنگ میزنم ..بوی بابا نیست ولی پناه خوبیه ...دستهام کم کم شل میشه ..چه قدر زود خواب به سراغم اومد ..؟
*پری*-نمیخوای باهام حرف بزنی ایرن جان ..؟همچنان سکوت ...نشست کنارم رو تخت ..-ببین ایرن ..باید با یه نفر حرف بزنی ..چه کسی بهتر از من ..؟من میتونم کمکت کنم ....ولی اول باید بفهمم که تو فکرت چی میگذره ..سرانگشتش که سرانگشتهام رو لمس کرد عصبانی شدم وپنجه ام رو مشت کردم ..-عزیزم ..این طوری به هیچ جا نمیرسیم ..من واقعا میخوام کمکت کنم ...-من از کسی کمک نخواستم ..کسرا سرخود ورداشته تو رو اورده ..-ببین من کاری به کسرا ودوستیمون ندارم ..این شرایطی که من از تو میبینم وتا حالا ازت شنیدم احتیاج به درمان داره ..حتی شده دارو درمانی ..تو با این وضع به جایی نمیرسی ..باهمون عصبانیت داد زدم ..-به تو وکسراهیج ربطی نداره ..اصلا به هیچ کس ربطی نداره که من چی کار میکنم ..تو هم بهتره کاسه کوزهءدکتر بازیت رو جمع کنی وبری بیرون ..همین الان ..-اروم ایرن ..تو باید با من حرف بزنی ..این همه خود خوردی دردی رو ازت دوا نمیکنه ..-بهت گفتم گمشو برو بیرون ..نفس عمیقی کشید وگفت ..-باشه حالا که این طور میخوای قبوله ..من میرم ولی بازهم برمیگردم ..امیدوارم دفعهءبعد خودت پیش قدم شی تا هردومون باهم این مشکل رو حل کنیم ..-من هیچ کمکی نخواستم بیرون ..بلند شد... صدای گامهاش تا دم در رفت ..یه مکث کرد ودروبازکردو رفت ..(میگفت اسمش پریدخت ..دکترروانپزشک ..دوست قدیمی کسرا...برای درمان من اومده بود ..درمان روح هزار تیکه شدهءمن ؟ولی به چه دردم میخورد؟ ..این هزاران هزار تیکه دیگه هیچ وقت کنار هم جمع نمیشد ..کنارهم مَچ نمیشد ..من از درون شکسته بودم ..دیگه سرپا نمیشدم ..صدای پچ پچش با مسیح رو میشنیدم ولی سر ازحرفهاشون در نمیاوردم ..دلم هم نمیخواست که سر دربیارم ..اونقدربی تفاوت وبی روح شده بودم که احساس میکردم حتی از یه شاخهءعلف هرز هم بی حس ترم ..من احتیاجی به درمانشون نداشتم ..حتی دستهای حمایت گرشون ..دل من فقط یه جای دنج وسوت وکور رومیخواست تا تو تنهایی خودش دق کنه ..تا تموم کنه ..تا بیشتر وبیشتر کابوس های سیاهش رو دوره کنه .. *کابالیتوی شکسته * کف دستم رو باز کرد ودونه های ریز ودرشت رو کف دستم گذاشت ... -بخورش ایرن .. -اینها چیه دیگه مسیح؟... من که داروهام رو خوردم .. -قرص های ضد افسردگی وتاحدی ارام بخش .. کف دستم داغ شد ..(ببین کارت به کجا کشیده ایرن ؟) -نمیخورم بگیرشون -بخورشون ایرن برات خوبن .. -گفتم که نمیخورم .. کف دستم رو جلو بردم ولی مسیح دوباره دستم رو برگردوند .. -ایرن لجبازی نکن... بچه بازی که نیست ..تو حالت هرروز داره بدتر از قبل میشه ...باید این داروها رو بخوری -میگم نمیخوام بخورم ..دست از سرم بردار . قرص ها رو پرت کردم ولی دستم به دست مسیح خورد وصدای شکسته شدن لیوان روی سرامیک پیچید .. یه تیکه ءشکسته هم به پام خورد وپوستم رو به سوزش انداخت .. -اَه لعنتی ..ببین چی کار کردی ..؟صبر کن برم جارو خاک انداز بیارم جمعشون کم ..از جات تکون نخور ایرن شیشه ها تو پات میره.. صدای نرم سایش کف پای مسیح نشون از دور شدنش بود ..رو زمین چمباتمه زدم ودستم رو اروم کنار پام کشیدم .. سوزش دستم نشون از تماسم با شیشهءبریده بود .. شیشه رو مشت کردم وبه سمت اطاقم عقب گرد کردم .. با دست دنبال در اطاقم میگشتم ..بهتر بود هرچه زودتر تمومش میکردم طاقتم دیگه طاق شده بود ..دیگه نفس کشیدن هم برام سخت بود ...چه برسه به زندگی کردن .. دراطاق رو بازکردم وپشت سرم بستم .. تکیه ام رو به دیوار کنار در دادم وسرخوردم به سمت پائین ..پاهام رو تو شکمم جمع کردم وتیزی شیشه رو رو مچ دستم گذاشتم .. تیز بود ..تیزِ تیز مثل همون کابالیتوی (فنجون)شکستهءتکیلا ...تند مثل طعم تند تکیلا ی ریخته شدهءاقا ..-بخورش ایرن ..سرچرخوندم .. -اَه بخور دیگه... ببین من چه جوری میخورم ..تو هم بخور .. پیک رو میره بالا و دوباره فنجون کوچیک رو به لبم نزدیک میکنه .. -یالله خیلی باحاله ..بخور سرکیف میایی بازهم رو چرخوندم ..اقا شاکی تر میشه .. -اَه میگم بخور... دوست دارم مستی ات روهم ببینم .. صورتم رو به زور میچرخونه که با عصبانیت زدم زیردستش وکابالیتوی کوچیک تکیلا کنار پام هزار تیکه شد .. تیکه های ریز ریز ... -اه بامن لج میکنی ؟هان ..حالا حالیت میکنم .. یه پیک دیگه پرکرد -دهنت رو بازکن .. -نمیخوام .. -میگم دهنت رو بازکن .. همزمان فکم رو چسبید وبا دو تا انگشت شصت وسبابه اش گونه هام رو فشارداد ..دهنم که نیمه باز شد مایع رو یه جا تو حلقم ریخت .. گلوم سوخت اومدم همه رو تف کنم بیرون که همزمان بینی ام رو محکم گرفت ...هوا به کل قطع شد ..ومن برای یه مولکول اکسیژن مجبور شدم تمام اون زهررو یک جا ببلعم .. اقا که خیالش راحت شد ولم کرد ولی من شدیدا به سرفه افتاده بودم اقا زد پشت کتفم -دیدی کاری نداشت ...؟این همه اَه وپیف نداشت که .. از کنارم بلند شد ودمپایی رو فرشیهاش رو پاش کرد .. همچنان گه گاهی سرفه ازارم میداد .. درو بازکرد وصدا زد .. -زینت ..زینت بیا این اشغال ها رو جمع کن .. دوباره برگشت تو وکنارم رو تخت نشست .. معده ام تو جوش وجلا بود ..مایع اجباری فرو رفته تو حلقم واقعا ازاردهنده بود .. -حالم خوب نیست .. -عیب نداره بار اولته معده ات عادت نداره ..کم کم شنگول میشی .. یه تقه به در خورد .. -بیا تو زینت .. زینت با یه سطل وجارو خاک انداز اومد تو .. -زود باش زینت کار دارم .. یه فنجون دیگه ریخت .. -بیا بخورش .. -نمیخوام ..حالم اصلا خوب نیست .. -بخور خوب میشی .. نگاهم به زینت بود که بدون هیچ عکس العملی خرده های شیشه رو جمع میکرد .. -میگم بخورش ایرن ..وگرنه دوباره به زور توحلقومت میریزم ها .. از ترس سرفه های بیشتر وهوای قطع شده گرفتمش .. -کاردیگه ای ندارید اقا ..؟ -نه برو دیگه .. همزمان هم با انگشت فنجون تو دستهام رو بلند کرد .. -بجنب ایرن تا صبح که وقت ندارم نازت رو بکشم ..نکنه میخوای دوباره زوری بهت بدم ..؟ چشمهام رو بستم وفنجون رو یه سره بالا رفتم .. تموم دهنم مزهءتلخی گرفت ..تلخی وتندی ... -افرین حالا یکی دیگه ... کم کم سرم سنگین میشد ..داغ وسنگین ..دیگه اون فنجون کوچیک برام مثل زهر نبود ..دوست داشتم یه بار دیگه مزه اش رو مز مزه کنم .. دوباره فنجون پر شد ومن یه بار دیگه سرکشیدم .. گرم شده بودم ..ازهمون گرماهای چلهءتابستون که کلافه ات میکنه ..خندهءاقا به نظرم کج ومعوج میومد .. -حالت خوبه ..؟ -گرمه ..داغه ..عطش دارم ..یه فنجون دیگه بده .. خنده اش کج تر شد .. -باشه ... مایع تند وتلخ دوباره به معده ام سرازیر شد ...بیچاره معده ام ..ولی اینبار با طیب خاطر بود .. -داغ کردی نه ..؟ چشمهام روهم میرفت ...انگار که خواب توشون لونه کرده وسنگین شدن ..کم کم بی حسی جای دردهام رو میگرفت .. اقا که دست به موهام برد با دستهایی شل وحرفهایی کششی جلوش رو گرفتم .. -برو... کنار اشغال... نمیخوام ...با تــو باشم .. خندهءاقا بلند شد ..یه فنجون دیگه سرکشید وگفت .. -ای جونم ..چه نازی هم داره ...اتفاقا من از خدامه که با تو باشم .. لبش رو رو لبم گذاشت هلش دادم عقب .. -دَهَ....نِت بو.... لجــــــــن میــــده... گمــــش....و کثا...فـــــــت .. اقا عقب که نرفت هیچ جلوتر اومد وچسبید بهم .. چشمهام تارو روشن بود ..سرم اونقدر داغ که همهءفکرهام رو ذوب میکرد ..با دست بی جون سیلی زدم به صورتش .. سیلی که نبود اشاره بود ..با چهارتا انگشت بی رمقم .. دستهاش دور گردنم حلقه شد وکشیده شدم تو بغلش .. لباسش رو چنگ زدم وبا سستی درحالی که حتی سنگینی گردنم رو هم تاب نمیاوردم گفتم .. -هی ...آش..غا..ل ..بذار ..یه چیزی ..رو برات ..روشن ..کن ..م ..دوست دارم ...سر ..به ..تن تو..نبا...شــــــــــــ...کُ---- قه قهءاقا وبازهم فشرده شدنم به سمتش .. -چه قدر خوردنی شدی تو ..باید هرروز یه چند تا پیک تو حلقت بریزم تا هات تر بشی ..ای جونــــــــــــــــ -گم...شــــــــــو ..روانـــــــــ...ی ...برو ابجیت رو ... کم کم داغی به همهءتنم اثر میکرد گرمای بوسه های وحشیانه... قه قه ها .. چشمهام خمار بود ولی بازهم مثل هرشب نفرت رو میچشیدم ..شاید کمتر ..شاید هم گنگ تر .. ولی نفرت سرجاش بود ..شاید هم قرار بود همیشگی باشه ... 


 

 

برای خواندن همه قسمت های رمان گاد فادر کلیک کنید