کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته احترامی در آن موج میزد، پاسخ داد: گروه جستجو همین الان از هلی کوفتر پیاده شدند.


 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس تلفنی بگیرد.

کودکی به تلفن جواب داد و نجواکنان گفت: سلام!

رییس پرسید: بابا خونه است؟

صدای کوچک، آرام گفت: بله.

- میتونم با او صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته گفت: نه!

رییس که خیلی متعجب شده بود و میخواست زودتر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاست؟

- بله.

- میتونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کودک گفت: نه!

رییس به امید اینکه شخص دیگری در آنجا باشد تا حداقل بتواند پیغام بگذارد، پرسید: آیا کسی دیگر هم آنجاست؟

کودک زمزمه کنان جواب داد: بله. یک پلیس!

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه میکند، پرسید: آیا میتوانم با پلیس صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته جواب داد: او مشغول است!

- مشغول چه کاری است؟

کودک همانطور آهسته جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان!

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود، پرسید: این چه صدایی است؟؟؟؟؟

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ داد: هلی کوفتر!

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: بهم بگو آنجا چه خبر است؟!

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته احترامی در آن موج میزد، پاسخ داد: گروه جستجو همین الان از هلی کوفتر پیاده شدند.

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی میگردند؟!؟!؟!

کودک که همچنان با صدایی آهسته و نجواکنان صحبت میکرد، با خنده ریزی جواب داد:
(( مـــــن!!! ))