تب داغ هوس | قسمت هفت
نگین من عذاب وجدان دارمنگین عاصی شده گفت:-آه توهم ،عذاب وجدان چیه؟-ما دیگه داریم بیش از اندازه دروغ میگیم به خدا چوبشو می خوریما-باز رفتی سر نماز یاد گناهات افتادی-گناهام نه ،گناهامون الان چند ماهه با هم همدستیم فراموشت شده بادروغ غیبت هامونو تو خونه می پوشونیم این عاقبت نداره نگین- میخوای بگیم «مامان با اجازه ات ما دوست دختر برادران شوکتیم آره ؟و امروزم خونه آرمین پارتیه و ما داریم میریم اونجا؟»مامان هم مارو ببوسه و بگه «ای قربون دخترام برم که دست گذاشتن رو نقطه ضعف من درست با پسرایی دوست شدن که من عاشقشونم»تو نمیدونی مامان در مورد آرمین چه نظری داره کامیاررو که نمی شناسه هیچی ولی آرمینو چی؟پاشو پاشو دیر شد نماز جعفر طیاره؟از جا بلند شدمو چادرمو تا کردم و جانمازمو جمع کردم نشستم رو تخت نگینو نگاه کردم موهاش چه زود بلند شد رنگشو عوض کرده بود مشکی شده بوداین بهش بیشتر میاد داشت موهاشو سشوار میکشید از تو آینه نگام کردو گفت:-نفس!الان آرمین بلند میشه خودش میادا خوبه میشناسیش که چه دیوونه ای ،خوش به حالش مامان اینا هم نیستن قشنگ میاد خِرکِشت میکنه میبرها، پاشو مثل آدم حاضر شو با پای خودمون بریم -اگر مامان زنگ بزنه خونه بفهمه خونه نیستیم چی؟نگین- زنگ میزنه موبایلمون یه چیز سر ِهم میکنیم-بازم دروغنگین دادزدو گفت:-آخه نکبت پس چی؟مجبور شدیم به خاطر مهمونیه دوست پسر جنابعالی خودمو بزنم به مریضی که نریم وگرنه کی از سفر به کیش میگذره که من گذشتم گرچه که سفر مسخره ای بود «ادای نعیمو ملیکا رو در آورد»:(یه تدارکِ6نفره برای تشکر از پدر مادرامون ،یه سفر دو روزه به سواحل جنوبی کشور)با حرص گفت:مسخره بازی« تدارک تشکر» پول مفت گیر آورده نعیم، جون میکنه ملیکا خانوووم نقشه های فانتیزی میکشه ...بیچاره بابا دلم برای بابا سوخت که رفت بلیط گرفت که نعیم پولش نرسیده برای ما دوتا بلیط بگیره، بابا باخرج خودش مارو همراه خودشون ببره من نسبت به بابا فقط عذاب وجدان دارم نفس،که با این نقشه ما مجبور شد بره بلیطو پس بده-بیچاره بابا که مجبور شد بلیطو به نصف قیمت پس بده «برگشت منو عاصی شده نگاه کردو گفت:»پاشو دیگه ...چه شانسی دختر !البته کامیار بود که وقتی فهمید مامان اینا دوروز خارج از تهران میرن این مهمونی رو با آرمین تدارک دید وای من که خیلی ذوق زدم خیلی خوش میگذره -ما تا حالا این طور مهمونیا نرفتیم اهلش نیستیم نگین- یه روزم همرنگ اونا میشیم-الهی بمیرم مامان فکر میکرد تو واقعا مریضی خیلی نگران بودنگین- میخواستی همراهشو.ن بری بابا که بلیط برات گرفته بود و خدا میدونست بعدش آرمین چیکارت میکرد«در کمدو باز کردو یه پیرهن کوتاه کرم دکلته که جلوی پیرهن با نگینو ملیله و...تزیین شده بودو از کمد در آوردو گفت:»-این خوبه؟-این خیلی کوتاهو بازه!!!نگین عاصی شده و شاکی نگام کردو گفت:-میخوای بارو سری و مانتو اونجا بشینیم هان؟جای غصه خوردن بیا حاضر شو نگران مامان نباش همین که با نعیمو عروسشه تو بهشته -یعنی الان رسیدن ؟به ساعت نگاه کردو گفت:نه برسن زنگ میزنن تو چی میپوشی؟-ترجیح میدم یه لباس اسپرت بپوشمنگین- آدم دوست آرمین شوکت باشه و یه لباس اسپرت بپوشه؟ میخوای مسخره ات کنن؟-من مثل تو نیستم نگین-به قول آمین که میگه«اگر نگین بودی که نیش منم مثل کامیار تا بنا گوشم باز بود»رفتم جلوی آینه یه کمی به خودم رسیدم،پایین موهامو یه کم بابلیس کشیدم با اینکه میدونستم شالمو بر نمیدارم آخر هم همون تیپ اسپرتو زدم یه شلوار جین ِجذب ِ مشکی با یه بلوز آسین میدی سفید که تموم جلوی لباس پولک دوزیه پرس شده بود با یه جفت کفش پاشنه بلند همین؛ عروسی که نبود لباس شب بپوشم گرچه میدونستم کسی هم این طوری لباس نمی پوشه ولی....صبر کردیم تا مامان زنگ زدو بهش اطمینان دادم مراقب نگین هستمو حال نگین بهتر شده و نگران نباشه وبعد حوالیه ساعت 8راهیه خونه آرمین شدیم ...وقتی از آسانسور پیاده شدیم صدای موزیک تا بیرون راهروی اصلی هم تجاوز میکردو شنیده میشد زنگ در رو زدیم نمیدونم با اون صدای بلند آهنگ چطوری صدای زنگو شنیدن و در باز شد یه پسر ناشناس دررو باز کردو باتعجب بهش نگاه کردیمو کامیار سریع تر از آرمین خودشو به ما رسوند و گفت:-سلام معلومه کجایید؟شما باید اول از همه میرسیدید نه آخر-مگه نگین حاضر میشه ؟کامیار باشیطنت نگینو نگاه کردو گفت:-خانم من شمارو جاییی ندیدم؟نکنه مردم دارم حوری می بینم!نگین خندیدو یه مشت آروم به بازوی کامیار زدو گفت:-بسه شیطونآرمین اومدو گفت:دیگه داشتم خودم میومدم دنبالت کجایید؟-تقصیر نگی....دیدم سگ آرمین دویید به طرفمون یه جیغ بنفش زدمو رفتم پشت آرمین از پشت اون تی شرت جذب سبزشو گرفتمو گفتم:-اینو بنداز بیرون...آرمین-جکوب عقب عقب برو جکوب پارس کردو جیغ زدم و آرمین رو به کامیار گفت:-اینو ببرخونه خودتکامیار جکوبو صدازد و جکوب اومد طرف کامیار و من هم آرمینو به طرف دیگه ای چرخوندم تا جکوب از کنارمون رد بشه ولی انگار سگشم مثل خودش تربیت کرده بود به شک افتاده بود همین طور آروم دور آرمین میگشت ومنم جیغ میکشیدمو دور آرمین میگشتم جکوبم بازیش گرفته بود آرمین هم میخندیدو میگفت:-خوبه جکوب آفرین «جیغ زدمو (آرمین) منو تو بغلش گرفتو جکوبم کنار پای آرمین ایستاد از ترس نمی تونستم سرمو از رو سینه آرمین بلند کنم عین بید میلرزیدم آرمین با همون شیطنت همیشگیش گفت:-جکوب کارت عالی بوددر حالی که جفت دستام تو بغل آرمین جمع کرده بودم مشتمو به سینه اش زدمو جیغ زدم «آرمین»کامیارو آرمین خندیدنو نگین گفت:-آرمین اذیتش نکن زو فوبیا داره الان غش میکنهاآرمین –خیله خب کامیار ببرش گرچه دلم نمیخواد ببرتش...-آرمین به خدا میرم اخم تصنعی کردو گفت:من این مهمونی رو برای تو گرفتم ،حالابری؟-مگه نمیدونی از حیوون میترسم برای چی قبلا نبردیش؟به عقب هولش دادمو کمرمو محکم تر گرفتو گفت:-بگم جکوبو بیاره؟ اونطوری میدونی کجا جاته«به بغلش اشاره کرد»-آرمین من از این شوخیات متنفرم با شیطنت گفت:-شوخی نبود...«زدم به سینه اشو سرشو تکون دادو گفت»:-با....اشه...ه...هه جوجه ی ققدیسه من...«از بغلش اومدم بیرون ولی کمرمو ول نکرد برگشتم نگاش کردمو دیدم نگین از پشت سرش داره میخنده گفتم:»-نگین، کوفتنگین-همین آرمین به دردت میخوره کامیار اومدو دور کمر نگینو گرفتو باهم رفتن تو اتاق تا نگین لباسشو عوض کنه باتعجب نگینو نگاه کردمو آرمین از پشت سرم دو طرف کمرمو گرفتو تو گوشم گفت:-چی میشد تو هم مثل نگین راحت بودی تا منو معذب نمیکردی؟-این الان نمونه ی معذبته؟-تو فقط وقتی راحتی که جو بگیرتت بعدش میشی یه حاج خانم که حتی نمیتونم دستتو بگیرم-چقدر هم تو مراعاتمو میکنی -چون میدونم تو هم دوست داری وقتی رو که من نوازشت میکنم می بوسمت ...«دگمه های مانتومو در حالی که پشت سرم ایستاده بود ،باز میکردو تو گوشم نجوا میکرد»-بهم بگو دوست نداری میدونم که تو هم مثل منی ثانیه شماری میکنی تا بیای تو بغلم« زیر لب آهسته گفتم:»آرمینسرشو به زیر چونه ام برد و گفت:-دلت نمیخواد؟ «سرمو کمی کنار کشیدمو گفتم:» –نه این طور نیست دستشو دورم قلاب کردو گفت:-پس چرا وقتی میام جلو چشماتو میبندی ؟ این یعنی آماده ی بوسیده شدنی،قلبت شروع میکنه به تپیدن؟ چرا تنت داغ میشه وقتی می بوسمت...تو عاشقمی بگو «منو میخوای ...»شالمو باز کردو شالمو نگه داشتمو گفتم:-نه آرمین،من به خاطر تو اومدم اینجا ولی دیگه به خاطر تو دست از باور هام برنمیدارم تو که میدونیآرمین –ولی همیشه موهای جلوی سرت از شال بیرون!-میدونم ولی دوست ندارم شالمو جلوی هرکسی بردارم میدونی که فقط با تو راحتم من قبل تو نذاشتم هیچ مرد نامحرمی بهم نزدیک بشه دست خودم نیست وگرنه نمیذاشتم تو هم بهم نزدیک بشیآرمین صورتشو از پشت سرم آورد جلو و به صورتم چسبوند و آهسته سرشو به گردنم نزدیک کردو نمی بوسید فقط بوم میکرد و سرشو کمی آورد بالا لاله گوشمو بوسید آهسته وبی میل از حرفم گفتم:-بسه« خندیدو تو گوشم گفت:»-کی دلش نمیخواست ؟خنده ام گرفتو گفتم:من «لبمو زیر دندون کشیدم دست راستشو رو گونه ی چپم کشید ...تا رو چونه امو منو برگردوند طرف خودش و کمرمو به طرف خودش کشیدو به لبم چشم دوخت و با شیطنت گفت:»-رژت چه طعمیه؟خندیدمو لبمو زیر دندون گرفتم ولی نکشیدمش کمرمو بیشتر به طرف خودش کشوند و سرشو نزدیک صورتم کرد سرمو عقب کشیدم خندیدم و گفتم:-نامحرمی آخهسرشو آورد جلو تر و خنده ای رو لبش نشست و آروم جمعش کردو با دست آزادش با شصتش آروم رو لبم کشید و نگام کرد و دوباره به لبم چشم دوختو با پنجه هاش چونه امو به جلو کشیدو لبامو تو دهنم دادم دیمونی نگام کرد و گفت:-شیطونی ممنوع -گفتم نامحرمیخنده رو لبش شکل گرفت و منو به عقب هدایت کردو به دیوار چسبوندو گفت:-کی از من به جوجه ام محرم تره؟«شالمو عقب کشید و رو گردنمو آروم نوازش کردو گفت :»- این عشقه تو وجودت که نمیتونی کنترلش کنی که من ازت دور باشم کی از من بهت محرم تر؟دستمو رو شونه اش گذاشتم نزدیک تر بهم شد و سرشو کج کرد تا لبمو ببوسه سرمو بالا دادم چونه ام بوسید سرشو عقب آوردو باز دیمونی نگام کردو خندیدمو گفت:نکن،مهمون پشت این در نشسته کار میدم دستتا سرشو آورد جلو دستمو دو گردنش قلاب کردم نیشش تا بنا گوش باز شدو گفت:-دلت برام تنگ شده بود؟-نچخندیدودستشو پشتم کشیدو گفت:-قلبت که باز میزن جوجه ی من «صورتشو نزدیکم کردو تا لبشو آورد جلو خواستم صورتمو برگردونم چونه امو گرفتو گفت:»-میخوام ببوسمت-من نمیخوام -پس چرا دستت دور گردنمه؟خندیدمو گفتم :میخوام استقامت تو رو امتحان کنم-شرطو یادت رفته هر کاری که من بخوام -مدرک داری که شرط بستیم رو کنسریع یه بوسه کوتاه رو لبم زد و گفت:-می دونی که به شرط بستن نیازی نیست تو کاری میکنی که من بخوام اون فاصله ی دو سانتی هم پر کردو لبشو رو لبم گذاشت و و آروم دستشو از زیر چونه ام برداشت و رو پشتم گذاشت و به جلو متمایلم کرد و...ولی یهو سرشو عقب کشیدو با اخم گفت:-نفس!چرا همیشه این کاررو میکنی ؟خوشم نمیاد من فقط می بوسمت دستمو از دور گردنش تا خواستم بردارم کمرمو فشار دادو گفت:-نه-بسه بریم -باز حاج خانم شد،چرا اینطوری میکنی این کارت منو دیوونه میکنه «با اخم گفتم:»- این کار تو هم منو اذیت میکنه بریم اینجا نایستیم «برگشتم تو بغلش که برم از پشت سر گرفتتم ،شالمو سرم کردمو رژمو از تو آیینه جیبیم کنترل کردم آینه ام با دست آزادش گرفتو خودشو نگاه کردو ...بعد هم پسم داد وگونه ام بوسید و دستمو گرفتو به جلو حرکت کردیم توجمعیت همه بهمون نگاه میکردن انگار میخواستن دختری رو که کنار آرمین قرار میگیره رو آنالیزم کنن آرمین وسط راه دستمو ول کردو دوباره کمرمو گرفت و گفت:-همه به سوگلی آرمین نگاه میکنن چه حسی داری ؟-این طور جاها رو دوست ندارم -آ!نفس بد عنق نشو جوجه ی من این مهمونی به خاطر تو و نگینه البته نگین در حاشیه است «خندیدو گفتم»-مهمونی تا کیه ؟آرمین با شیطنت گفت:-امشب خیلی طلانیه نگاش کردمو در اتاقشو باز کردو رفتیم تو اتاقشو گفتم:-چرا نگین و کامیار نیومدن خیلی وقته تو اتاقن-نفس!داری جای مامانتو پر میکنی!؟!مانتومو در آوردمو بهش دادمو گفت:-بابات حلقه اتو دیده؟به آرمین با تعجب نگاش کردم و گفتم: -چطور؟!!!!-همین طوری میخوام ببینم فهمید؟-چرا این همه مدت تازه یادت افتاد بپرسی؟!!!-که توی این مدت عکس العمل هاشو دیده باشی-ممنظورت چیه؟!!!!!آرمین-تو چرا برای هر حرف من دنبال منظوری؟یه سوال کردما اگر جواب دادی-گفتم با نگین خودمون خریدیم-از حسن سلیقه اتون خوشش اومد؟-راستش مدام به حلقه ها خیره میشه و میره تو فکر انقدر که گاهی هر چی صداش میزنیم غرق در فکرو نمیشنوه نمیدونم چیه این حلقه انقدر قابل تأمله هر چیم ازش میپرسیم میزنه زیرش میگه تو فکر شرکت بوده ...نمیدونمآرمین با یه حالتی گفت:-حتما به یکی از معشوقه هاش عین یکی مثل اینو داده بوده اخم کردمو گفتم:چرا همه چیزو به این ربط میدی؟!آرمین- خیله خب عزیزم ،جالبه که با این کارای بابات تو هنوزم رو بابات حساسی -ببخشید که بابامه ازش عصبانیم ولی قرار نیست که حس قلبیمو بکشم درسته که بی معرفتی کرده ولی هرگز به من بد نکردهآرمین دقیق نگام کرد اومد جلو با دست راستش کمرمو به طرف خودش کشیدو گفت:-نسبت به همه اینطوریی؟بدی هاشونو ازخوبی هاشون تفکیک میکنی -فقط اونایی که عاشقشونم صورتشو آورد جلو تر سرمو عقب تر کشیدمو با شیطنت گفت:-مگه جز من عاشق کس دیگه ای هم هستی؟ -تو دومین نفریکمرمو کشید طرف خودش و سرشو به صورتم نزدیک تر کردو گفت:-کی؟اولین نفر کیه؟-چرا انقدر با آرامش میپرسی؟داد نزدی شاید رقیبت باشهلبخندی کج روی لبش نشوندو گفت:-چون اول آخرین مرد زندگی تو من خواهم شد نفر اول مادرته ...میبینی عزیزم من تورو بهتر از خودت میشناسم هولش دادم عقبوگفتم:-اشتباه کردم «اخم کردو گفتم:»تو سومین نفری هیچ کس پدر مادر آدم نمی شه آرمین به فکر فرو رفت و مانتومو به صورتش نزدیک کردو به بینیش چسبوند من با تعجب نگاش کردم اما آرمین همینطوری خیره به یه گوشه ای نگاه می کرد و ابرو هاشو در هم کشیده بود انقدر در فکر بود که بار اولی که صداش زدم متوجه نشد بار دوم که بلند صداش زدم چشماشو به طرف من بلند کرد و گفتم :-به چی فکر می کنی چرا مانتو مو بو می کنی!!؟آرمین مانتومو از صورتش آورد پایینو خودشم با تعجب به مانتوم نگاه کرد و گفت:-بهتره بریم مانتومو تو چوب لباسی گذاشتو بعد هم گذاشت تو کمدش و گفت :بریم وای چه خبر بود عین دیسکو بود یکی یه طرف خونه فقط مسئول بار شده بود و پشت اون میز بار بزرگ ایستاده بود که قبلا خونه آرمین ندیده بودم یه عده هم مشغول بیلیارد بود که اونم تو خونه اش ندیده بودم از زمستون تا حالا چقدر خونه اش عوض شده!!! چشمم به نگین افتاد که تو بغل کامیار میرقصید و هر دو هم طبق همیشه مشغول خندیدن بودن متوجه نگاه متعجب خیلی ها رو خودم شدم حتما دارن فکر میکنن اون شال چیه رو سرش؟آدم بیاد اینطور مهمونی شال سرش کنه؟!!!بی شک کلی هم مسخره میکنن...چقدر جوّش معذبم میکنه صدای خنده ،جیغ ،مشروب خوری، این رقص های افتضاح که حال آدم از حرکاتشون بهم میخوره ... تو رو خدا لباسا رو نگاه کن !چه فکری کردن اینا رو پوشیدن نمیترسن ؟این همه پسر اینجاست!همون فکری که این نگین بی حیا کرده نگاه کن چه پا به پای کامیار داره مشروب میخوره!!!!ای کاش نمی یومدم با مامان اینا میرفتم وای پشیمونم ،پشیمون ،برگشتم نور کم بود ندیدم آرمین پشتم ایستاده محکم خوردم به قفسه سینه اش کمرمو گرفت تا نگهم داره تعادلمو که به دست آوردم دستشو از کمرم جدا کردم به ولبمو با زبونم تر کردمو آرمین گفتم:-اِم...آرمین... من میخوام برگردم «چشماشو ریز کردو گفت:»-چی؟!!!یعنی چی؟!!!-من از اینطور مهمونیا خوشم نمی یاد -مگه قراره چه اتفاقی بیفته که به روحیات مقدس شما بر می خوره؟-با اینایی که اینجان زمین تا آسمون فرق دارم عاصی شده گفت:-بسه نفس منو کشتی با فرقی که داری نگینو ببین خواهرت مگه نیست؟دلیل محکم تر بیار خب؟-نگین نگینِ ِمن، نفسم گلوم درد گرفته بود انقدر داد زده بودم تا توی اون صدا، صدامو بشنوه...آرمین-گفتی به خاطر من اومدی،منم نمیذارم بری شرط چند ماه قبل که یادت نرفته هر کاری بخوام باید بکنی-آرمین ترو خدا امشب قانون هاتو نقض کن میخوام برم -میخوان شام بیارن شام میخوری بعد خودم می برمت-نه تو میزبانی بمون خودم میرم -من انقدر ها بی غیرت نیستم که تو رو ول کنم این موقعه شب خودت بری گفتم شام میخوری بعد می برمتمجبوری قبول کردمو رو همون مبل اول نشستم آرمین رفتو دو تا نوشیدنی آوردو گفتم:-چیه؟!-برای تو بدون الکل گرفتم ،دوست داشتم امشب کنارم میموندی امشب که پاسبون نداری اخم کردمو گفتم:خوشم نمیاد در مورد خونواده ام این طوری حرف بزنی دستشو به معنی تسلیم بلند کردو گفت:-بخور گرم میشهجرعه جرعه از گیلاس خوردم چشمم هم به ساعت بود که کی شامو میارن بخوریم بریم من نجات پیدا کنم دلم به شدت شور میزد میخواستم نگینو صدا کنم بلند شدم ولی یهو انگار زمین و سقف جاشونو با هم عوض کردن آرمین که رو دسته مبل راحتیی که نشسته بودم ،نشسته بود کمرمو گرفتو بلند شدو گفت:-چی شد؟-سرم گیج رفت حتما به خاطر این رقص نور رو دودو...است ساعد آرمینو گرفتم حالم واقعا داشت بد میشد انگار یکی روی سرم نشسته بود مغزم درست عین دست و پا که خواب میره گز گز میکنه،اون طوری شده بود به آرمین نگاه کردم میدونستم کیه ولی مغزم هر ثانیه تحلیل میرفت و هنگ کرده نگاش میکردم لبخندی زدو گفت:-جان؟-منو ببر حالم بده-چَ َ َ َشم ،شما امر بفرمایید پرنسس من بدنم داشت لمس میشد زیر زانوم خالی شد ،آرمین زیر جفت بغلامو گرفت و با نگرانی گفتم:-نگین...بلند صدا میزدم ولی صدام خفیف بیرون میومد...نگین..آرمین-من اینجام عزیزم نگینو میخوای چیکار اون با کامیار سر گرمه حتی یادش رفته با تو اومده مهمونی به آرمین نگاه کردم لبخندی پررنگ و حیله گرانه زدو گفتم:-حالم بدهآرمین –من حالتو جا میارم ایستادم آهسته دستمو بلند کردمو گفتم:-آ...آر...آرمین...کُج....جا ...«نفسام بلندو نا ممتد شده بود رو دستش بلندم کرد حتی نمیتونستم کتف یا لباسشو بگیرم تا تو بغلش رو دستاش تعادل داشته باشم چه برسه تقلا کنم منو زمین بذاره»آرمین-نترس نفس پناهی دارم میبرمت یه کم لا لا کنی ...-نَ نَ...نه...آه................چشمام هنوز بسته بود ولی خواب نبودم بیدار شده بودم واییی سرم درد میکرد ،انگار تریلی از روم رد شده ،انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شدم چقدر سرم سنگینه دلم درد میکرد زیر دلم هم ذوق ذوق میکرد چم شده؟!!!آهسته خواستم پامو جا به جا کنم از درد لگن مردم ناله وار آه کشیدم :آه..این چیه؟چرا لگنم انقدر درد میکنه ؟چیکار کردم مگه؟نور کمی هر از گاهی به پشت پلکم میخورد آهسته چشم باز کردم ولی باز بستم ...دیشب مهمونی خونه آرمین بود کی اومدیم خونه ؟کی اومدم رو تخت خوابیدم ؟چرا یادم نمیاد؟!!!یعنی مارو آرمین آورده ؟حتما وقتی خوابم بپره یادم میاد حس ضعف میکنم ،چشما مو باز کردم و دوباره بستم چرا اتاقم انقدر تاریکه؟رنگ دیوارای اتاق من گلبهیه چرا الان سیاه شده؟!!! نکنه خوابم میاد سیاه میبینم!پرده با نسیم صبح کنار رفت و نور خورشید مستقیم تو چشمم خورد ...پنجره من که همیشه بالا سرم بود چرا الان روبرومه؟!!!یه چیزی دور کمرم پیچید چقدر دستاش گرمه!دست کیه نگینِ؟چرا اومده رو تخت من خوابیده؟ترسیده؟حالش بد بوده نکنه! دیروز مشروب زیاد خورده حالش بده ؟چقدر دستاش بزرگ شده!!!چشمامو باز کردم دیدم ...دستای نگین ظریفه ،سفید تره ...خالکوبی...خالکوبی....خالکوبی. ...مغزم هنگ کرد ..یه تاریخ ...سطل آب یخ رو سرم خالی کردن ،قلبم داشت می ایستاد ،تپش قلبمو میشنیدم که کمو کمو کمتر شد و نفسم تو سینه ام خارج نمیشد تو کسری از ثانیه جنون گرفتم شدم نفسی که حتی خودمم نمیشناختمش،جنونی که که حس قدرت بی اندازه بهم داد دستشو گرفتمو با حرص و عصبانیت پرت کردم اونور و از جا با درد بلند شدم تازه وقتی بلند شدم دیدم همش این نیست که من تنها تو تخت آرمین باشم...جریان بدتر از فکر منِِ ِ....همین که خودمو توی اون وضعیتو سر و وضع دیدم خوی حیوونیم بیدارشد و رو سر آرمین افتادم زدمش با تموم قدرت میزدمشو جیغ میکشیدم از جیغ بلندم صدام دورگه میشد هق هق میکردم ضجه میزدم ناله میکردم فحشش میدادم و آرمین سعی میکرد مهارم کنه چنگ مینداختم به گردنش به سینه ی عضلانیش به اون شکمی که سیکس بک داشت و مثل سنگ عضلاتش سفت بود تموم گردنشو تنش جای چنگام بود اول فقط جفت مچامو تو دستش گرفته بود و با اخمو صورت جمع کرده نگام میکرد ولی وقتی دید نمیتونه این طوری کنترلم کنه ،دستمو دورم پیچوند طوری که دستام دور شکمم جمع شد و آرمین پشت سرم قرار گرفت تقلا میکردم با صدای دو رگه و گریه گفتم:-چیکار کردی با من کثافت؟چیکار کردی؟آرمین کنار گوشم گفت:-آروم باش نفس، آروم-آروم باشم بی همه چیز تو زندگیمو ازم گرفتی چطوری آروم باشم ولم کن کثافت ولم کن آشغال ..«با ضجه گفتم»:همینو میخواستی؟ منو گول زدی با حرفات با کارات ...تو رذلی پستی ...ولم کن ...آه خدا...ولم کن ....انقدر تقلا کرده بودم و بدنم درد میکرد که بی جون توی دستاش شدم و نفس نفس میزدم درست مثل یه پرنده ای که تو چنگال یه ببر با چشمای آبی بودم ...آهسته رهام کرد و ملافحه رو دور تنم پیچوند زانوهامو تو بغلم جمع کردم از درد ناله ام بلند شد:-آخ ...آه ...دستمو به شکمم گرفتم دستشو رو کمرم گذاشت جیغ زدمو دستشو پس زدمو گفتم :-به من دست نزن بی شرف« تو چشمایی که پر از خشم بود ولی نه خشم از عصبانیت، یه خشم خاص که اونو به سکوت وامیداشت وابرو هاشو درهم فرو می بردو به چشمای من نگاهشو میدوخت با نفس های بریده بریده از هق هق نگاش کردم و رومو برگردوندم نگاهم به جلوی در حموم افتاد یه ملافحه مچاله شده خونی بود انگار با خنجر قلبمو شکافتن دیگه کاملا مطمئن شدم آرمین دارو ندارمو ازم گرفته و به غارت برده ناله وار و با آه ودرد و رنج گریه کردم:-آ..آآی..یی،خدا...ا چیکار کنم؟ آآخ...خدایا غلط کردم اومدم، گه خوردم ...چیکار کنم؟چیکار کنم ؟«نگام به لباسام افتاد هر کدومو یه جا پرت کرده بود ،لباسای دیشبشو روی لباسم دیدم بلند شد از تو کشوش یه شلوار مشکی راسته نخی ساده برداشتو پوشید و رو تخت روبروم نشست، خودمو آروم تکون میدادم تنم یخ کرده بودو می لرزیدم ...به من دست درازی شده به من ت*ج*ا*و*ز کرده باید چیکار کنم ؟ جواب خونواده امو چی بدم ؟یه ماه مونده به عروسی نعیم باید خون به پا کنم؟چیکار کنم خدا؟ آه...آه به من لعنت ، من گفتم:دروغام گردنمو میگیرن...آروم با پنجه هام زدم تو سرم و زیر لب گفتم:-خاک بر سرم، خاک برسرم شد...«محکم، محکم ،محکمتر و جیغ میزدم»: خاک بر سرم خاک بر سرم...آرمین دستامو گرفت و نگهم داشتو تو صورتم داد زد:نفسضجه زدم-زهرمار نفس کثافت، من با این بی آبرویی چیکار کنم عوضی من یه دختر بودم چطور تونستی؟ حداقل آبرومو نمیریختی ...آ..آخ...خ خدا سرمو بلند کردمو گفتم:-خدا..اا، گه خوردم با این کثافت دوست شدم بیا کمکم کن بیا خدایی کن نجاتم بده من بندگی نکردم تو، ولی خدایی کن خدا...ا خدا...ا چیکار کنم؟ خاک بر سرم شد سرمو آوردم پایین ضجه زدم با جیغ در حالی که دستمو میکشیدم از تو دستش وتقلا میکردم گفتم:-خاک بر سرم کردی دیگه چی از جونم میخوای؟ولم کن، ولم کن میخوام برم بمیرم من خودمو می کشم ...میکشم خودموآرمین تو صورتم داد زد:-تو غلط میکنیدستم میخواستم از تو دستاش بکشم بیرون زورم نمیرسید از کش مکشمون باعث شد دلم که درد میکرد بیشتر درد بگیره با درد ورنج نالیدم:-آخ آ خ دلم وای خدا...دستمو اروم رها کرد به دستم که رو شکمم بود نگاه کرد جیغ زدم:-نگام نکن «با دستای لرزون ملافحه رو دورم گرفتم تا دست به ملافحه زد تا کمکم کنه مجددا جیغ زدم»:دست نزن برو عقب برو عقب ...آخچشمام از شدت اشک تار میدید با همون نگاه سابقش نگام کرد و خواستم از رو تخت بلند بشم با زحمتو درد پامو زمین گذاشتم پام خورد به یه شیشه و خورد زمین و غلت زدو گوشه دیوار ایستاد ؛فکرش عین برق از سرم عبور کرد لبه ی ملافحه ای که دورم پیچیده بودم و تو مشتم گرفتم فقط کافیه عزت نفس نداشته باشی،مثل من اعتماد به نفس هم نداشته باشی،حالا اگر این طور شخصیت تا اون حد ترسیده باشه و عصبی باشه و حس باخت کنه نتیجه اش میشه این:شیشه رو برداشتم و محکم کبوندم به لبه ی میز آرمین سریع فکرمو خوند و پرید پایین تخت و قبل این که لبه ی تیز شیشه رو به شاهرگ گردنم نزدیک کنم دستمو گرفتو چنان پیچوند که از درد دستم شل شدو شیشه از دستم افتاد و داد زد:-احمق ،احمق دیوونهجیغ زدم –آره من احمقم انقدر احمق که نفهمیدم حرفات برای اینه که منو به اینجا برسونی، به خاطر این که بشم همبستر ه*و*س*ت،منو واسه یه شب میخواستی نامرد ،نامرد«نعره زد تو صورتم انقدر بلند که روح از تنم پریدو دوباره بهم برگشت»:-من، نامرد ،نیستم«با ضجه و جان سوزی گفتم:»-انقدر به خاطرت دروغ گفتم، انقدر خونواده امو گول زدم تا رسیدم به این اتاق لعنتی به این که تو این بلا رو سرم بیاری...«با زور دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و با جفت کف دستام هولش دادم عقب و با خشم و صدای گرفته گفتم:»-مگه اینو نمیخواستی ؟دیدی ؟دیدی ؟به مقصدت رسیدی ؟ولی من نمیخوام بی آبرو زندگی کنم نمیتونم تحمل کنم که بی آبرو بمونم مثل اون دخترایی که دورو برت بودن ...من خودمو میکشمآرمین با چهره ی جدی و عصبی و صدایی آروم گفت:-پات هستم -خفه شو عوضی پام هستی؟ منو ببین تو گفتی میایی منو از خونواده ام خواستگاری میکنی ،بهم گفتی جای این حلقه یه حلقه دیگه میندازی تو دستم «جیغ زدم :»کی گفتی«میام از تو رختخوابم تو رو خواستگاری میکنم؟کی گفتی من انقدر نامردم که اول آبرو تو می برم بعد همه ی آبروت می شم اونم اگر عشقم بکشه؟کی؟کی نامرد نالوتی؟تو دقیقا نامردی»آرمین بازو هامو گرفتو گفت:-به پات هستم ،فقط به خاطر تو به همون خدایی که الان قسمش میدادی تمام هدفم این بود که به اینجا برسونمت به این اتاق به این تخت و به این روز و ولت کنم بذارم برمو هیچ مسئولیتی هم قبول نکنم قبل این که بفهمی چی به سرت اومده برم تا از بابات انتقام بگیرم تا از اون بابای بیشرفت که تمام زندگی منو ازم گرفت همونطور که اوون آبروی بابای منو برد مرده و زنده اش و بی آبرو کرد بی آبروش کنم بفهمه وقتی با مادر من بود....«قلبم هری ریخت شوکه به دهن آرمین نگاه میکردم این جمله آخر هزار بار از پرده گوشم عبور کرد(وقتی با مادرمن بود).... و به هیچ چیز فکر نمیکرد حتی به فکر بچه های مادرم هم نبود من چه حالی داشتم اون روز لعنتی که بابام دیدشون چه حالی داشت وقتی باعث شد پدر و مادرمو تو یه روز از دست بدم و بی آبرو بشیم ما چه حالی داشتیم نفس میخواستم به همین نقطه برسونمت که خودتو بکشی «اشکم داغ از ته قلبم رو گونه ام چکید من چه فکری میکردم آرمین تو چه فکری بود»آرمین-تو عزیز دوردونه ی حسین پناهی بودی ،ته تغاریش ،نفسش،باید نفسشو می بریدم پس تو رو گرفتم برام اهمیتی نداشتی مرده و زنده ات برام یکی بود میتونستم خیلی راحت اثری از خودم نذارم بدون این که کسی بفهمه که من باعث مرگت شدم ...میخواستم بابات از اینکه یکی به عزیزش ت*ج*ا*و*ز کرده وباعث خودکشیه تو شده دق کنه بپوسه از غمت دیوونه بشه...خونواده ات از هم بپاشه یه ماه مونده به عروسیه داداشت عذادارتون بشه مادرت از مرگ تون روانی بشه«چرا داره از جمع استفاده میکنه؟!!!خدا نکنه ...خدا نکنه نگین...» ....بعد هم تمام خیانت های پدرتو کف دست مادرت بذارم تا با دستای خودش پدرتو بکشه ...تمام این روزارو با این هدف کنارت بودم با این هدف تو رو عاشق خودم کردم بهت محبت کردم «با صدای گرفته تر مثل یه صدای آمیخته با بغض و کینه گفت:»-می بوسیدمت ،تو بغلم میگرفتمت...تا اعتمادتو جلب کنم و بتونم بکشمت اینجا اون روز کنکورت اومدی ولی زود بود باید بیشتر تو رو به خودم جذب میکرد «با کینه وحرص با صورتی سرخ وبر افروخته گفت:»-باید عین بابات می بودم با عشق بازی میکشتمت ،وقتی فکر میکردی عاشقتم باید دارایتو تسلیمم میکردی...من تن و روحو جونتو میخواستم همون طور که مادرم خودشو تسلیم پدرت کرده بود انقدر که فکر هیچ کسو هیچ چیزو جز به اون مهندس جوون شرکت که عاشقش شده بودو نمیکرد...کامیار رو هم وارد بازی کردم تو کم بودی من دونفررو از دست داده بودم باید دونفر رو از بابات میگرفتم «از حرص فکش منقبض میشدو با دندون قروچه کردن کلماتو ادا میکرد »:-اون با نگین شروع کرد،من با تو، اون وارد عمل شدو من زمینه سازی کردم با اون اس ام اس ها با نام مستعاره«خشایار»تو ساده بودی،بی تجربه،بی فکر ،آروم ،مظلوم ...دین و ایمان داشتی ،پایبند به اصول بودی فقط وقتی بامن راه میومدی که جوّ زده میشدی از دایره جوّ که میومدی بیرون میشدی همون نفس روز اول که با تهدید دوست شدی با تهدید ادامه دادی...نگین سریع واداد و کامیار از ماه اول هم میتونست کارشو بکنه ولی قرار بود باهم انجامش بدیم سر سختیه تو راه نیومدنت زمانو کش داد و دوستی ها ادامه دار شد تا یه زمان خوب بدست بیاد ...تا سه روز قبل که نگین به کامیار ماجرای سفر مادرت اینا رو گفت،بهترین زمان بود تا انتقاممونو شروع کنیم ....«وارفتم ...باورم نمیشد همه اش یه بازیه شوم باشه منو نگین بازیچه بودیم؟!!!اون حرفا ،اون کارا،تمام کارای ارمین اومد جلوی چشمم ...بد گفتناش از بابا،رو کردن دست بابا،زیرابشو زدن ...نفرتش،وای بابا با مادرش بوده اون مردی که آرمین میگفت میخوام انتقامشو بگیرم بابا بوده، منو نگین اسباب انتقام بودیم ،اون حرفش«تو هیزم آتیشی هستی که من توش سوختم»...«اگر من هم تو ی اون روز لعنتی بودم اون مرده رو میگرفتم تا اونم بکشیم»....«نفس وقتی کنارمی آرومم یه حسی دارم که میخوام تا ابد همراهم باشه»...اون حس انتقام بود که آرومش میکرد عصبی مشت کردم با مشتای دست راستم که آزاد بود کوبیدم به سینه اش با گریه جیغ زدم وضجه کنان گفتم:-لعنت به تو لعنت به اون داداشت که بدتر از توا ،ِ شما انسان نیستید حیوونید حتی حیوونم نیستیدچون حیوونا این کاررو باهم نمیکنن؛...آرمین با یه حرکت جفت دستامو توی یه دستش گرفتو با دست دیگه ام کمرمو گرفت تقلا کردم جیغ زدم: - ولم کن از سر تقلا کردن یکی از کردم جیغ زدم: - ولم کن از سر تقلا کردن یکی از دستام آزاد شدو کشیده ای بهش زدم وای ..صورتش که از سیلیم به طرف راست برگشته بود و برگردوند عصبی ولی آروم نگام کرد رگ کنار گردنش متورم شد فهمیدم عصبیش کردم دستمو کشید و جفت آرنجام تو بغلش جمع شد کمرمو محکم گرفت تنم مماس تن گداخته شده اش کرد خواستم به عقب هولش بدم زورم نمیرسید جیغ زدم :-ولم کن حیوون ...پرتم کرد رو تخت و عین صفتش خیمه زد رو سرم از ترس تنم یخ کرد از عصبانیت نفس نفس میزد از چشماش خون میبارید ، نفسای پر از خشمو حرصش از میون دندونای قفل شده اش بیرون میومد حس کردم توی یه چشم بر هم زدن ببر منو میدره پر از وحشت بودم میلرزیدم کف دستاشو جک زده بود دو طرف سرم و زانو هاشم دقیقا دو طرف رون پام قفل کرده بود انقدر که حتی جرئت جنب خوردنو نداشتم حرارت داغ تن عصبیش و حتی با اون فاصله احساس میکردم با صدای دورگه گفت:-میخوای حیوون بودنو نشونت بدم؟با هق هق و ترس نگاش کردم دادا زد:-میخوای حیوون بشم تا بفهمی حیوون کیه؟«با همون لرزه تنم نگاه به سینه اش که ازشدت خشم نفسای بلند بلند می کشید کردم ،دست ِ سردم راستمو با لرزش رو سینه ی داغش گذاشتم فقط گذاشتم چون جرئت هول دادنشو نداشتم با وحشتم و بغضم نگاش کردم چقدر ترسیده بودم انقدر که داشتم قالب تهی میکردم توی چشمای خیسم با اون چشمای به خون نشسته اش نگاه کرد و بدون اینکه نگاهو از چشمم برداره ملافحه رو روی تنم کشیدو از روم بلند شد و لبه تخت پشت کرده بهم نشست ودستی پشت سرش کشیدو گفت:-تو دختر قاتل پدر مادرمی ...دختر مردی که 16سال نقشه ی له کردنشو کشیدم سه سال پی ریزی کردم تا اعتمادشو جلب کنم بهش باج دادم چند برابر حقشو ماه به ماه تو حسابش ریختم هر کاری گفت قبول کردم تا دارایششو با اعتماد بی جا به من بده نیازی به پولش نداشتم میخواستم با خاک یکسان بشه وگرنه کل دارایی اون پول دوتا ماشینای منم نمیشه یک بیستم حساب بانکیمم نیست ...بهم نیم نگاهی کردو همونطور سرش به طرفم موند ولی به من نگاه نمیکرد به پاهای جمع شده ام نگاه میکرد آرومتر گفت:-بهت گفتم: «به پات هستم »چون منو کامیار هر دو باختیم اینو خیلی دیر فهمیدیم این دوستی لعنتی کش اومد و ما باختیم کامیار عاشق شد ومن ...«تمام جونم شد گوش حتی توی اون لحظه ،حتی با ظلمی که بهم کرده بود...تمام من شد گوش تا بفهمم چی بوده که خواسته به پام باشه:»بهم نگاه کرد برگشت تا راحت تر حرف بزنه لبشو با زبونش تر کردو گفت:-من عذاب وجدان گرفتم ،نمیدونم حتی معنی این کلمه ی لعنتی یعنی چی ولی نمیتونم همین طوری رهات کنم «اشکم از گوشه چشمم فرو ریخت»آرمین-کاش توحداقل نگین بودی اون وقت راحت میذاشتم می رفتم ،الان جلوی چشمام جون میدادی،نقشه 16ساله امو با این«دادزد»حس لعنتی به گند نمیکشیدم لعنت به پاک بودنت نفس لعنت به حجب و حیات لعنتی حتی تو اوج بد حالی از تنت محافظت میکردی دیوونه ام میکردی پسم میزدی، منو کسی پس نزده بود ولی تو زدی تا دیوونه ام بکنی ، تا تشنه ام بکنی،که نتونم ازت دست بکشم لعنت به تو نفس لعنت به تو ، قسمم میدادی «مجدداً داد زد:»لعنت به تواِ لعنتی چرا مادرم مثل تو نبود«اشکاش می بارید و عصبی پسشون میزد»چرا تو حتی نگین نشدی حتی اگر مثل اونم بودی راحت میگذشتم ...نمیتونم، نمیتونم ...اگر تو رو بسوزونم ناحق سوزوندم ولی اگر هم بیخیالت بشم باباتم بیخیال شدم ....نمیگذرم نفس من پر دردو کینه ام ؛آره بی اجازه بهت دست زدم بی اجازه تموم داراییتو دزدیدم تا آبروتو بگیرم تا جونتو بگیرم تا انتقاممو بگیرم ولی پای تو هستم چون« نفسی » چون هرگز دختری مثل تو توی زندگیم نبوده هیچ وقت اولین مرد زندگی کسی نبودم دیشب حس غرور کردم که من تنها کسیم که تو رو دیدم مردی تا این حد به تو نزدیک نشده«تو چشمام با همون رنجو کینه و غرور نگاه کردو لبشو باز با زبونش تر کردو گفت:»هیچ مردی تو رو ندیده جز من انقدر زود نمیذارم بری ...پر از عطشم پر از کینه ای که عذاب وجدانم به تو نذاشت تخلیه بشم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم دستمو روی صورتم گرفتم و شنیدم که گفت:-پدرت مدیر اجرائی شرکت مادر م بود تازه استخدامش کرده بود یه مردی که چندسال از مادرم جوون تر بود ،خوش تیپ و شیکو موقر...با قیافه ای زن پسندانه ...مادر منم زنی سی و هفت هشت ساله و زیبا و پولدار ولی متاهل درست عین پدرت مردی که عاشقش بودو بهش اعتماد داشت خیلی زود فهمید که یه ارتباطی بین پدرتو مادرم هست ،وقتایی که بابا خونه نبود مامان یواشکی با پدرت تلفنی صحبت میکرد همه حرفاشونو می شنیدم ،مادرم دیوونه وار عاشق پدرت شده بود ومن این برق عشقو در اعماق چشمای پدرت شعله ور تر میدیدمچند بار بی خبر رفتم شرکت مادرمو به منشی گفتم «به مادرم اطلاع نده »تا مثلا سورپرازش کنم هر بار پدرتو توی اتاقش دیدم ...یه بار که تو یه وضع ناجور دیدم که خدا میدونه چی به سرم اومد اما مادرم تو چشمای من نگاه کردو دروغی سر هم کردکه مغزم سوت کشید«یاد این حرف آرمین افتادم که وقتی از خونه آقای شمس اومده بودیم به موبایلم زنگ زدو میگفت عصبانیه چون ازینکه یک نفر تو چشمای کسی نگاه کنه و دروغ بگه آتیشش میزنه»آرمین مضطرب نگام کردو همچنان گریه میکردم، گفت:-کم کم فهمیدم ما مدرسه ایم پدرم سرکاره مادر مو پدرت میان خونه امون تا باهم باشن ،مادرم به خاطر پدرت دیگه بابامو دوست نداشت ،محلش نمیذاشت «دوباره گردنش سینه اش سرخ شد زیر چشماش از بغض و حرص قرمزو متورم شده بود با لحن بغض آلودو دورگه گفت:»-باهاش متراکه کرده بود هرچی به پدرت نزدیک میشد از پدرم دور میشدو اونو عذاب میداد،مادرم دیگه پیش پدرم نمیخوابید ،نمیذاشت هم اون پیشش باشه ،بابام مجبور بود شبا رو کاناپه بخوابه ،عذابش میداد «دستی عصبی رو موهاش کشیدو گفت:»-بابا عشقش بود چطور تحمل میکرد؟چطور؟!!!من ،من لعنتی از همه چیز باخبر بودم ولی میترسیدم بگم روی حرف زدن در این موردو نداشتم ،یه حسی مثل خوره داشت منو میخورد وقتی می دیدم که مادر به خاطر بابا ی تو داره غیرت،آبرو،عشق به حراج میذاشت به چه قیمتی می فروخت ؟دلم میخواست هر دو شونو بکشم ،یه روز که برای خیانت میان جهنمو براشون مهیا کنم هیزم های درکو توی اون اتاق خواب لعنتی آتیش بزنم تا با هم بسوزن «واسه همین از اتاق خواب متنفره؟»مادرم یه زن خائن بود با وجود دو تا پسر بزرگ 15-13 ساله یه زندگی مشترکِ14 ساله رو با خیانتش به آتیش کشید و ککشم نگزید «یاد شمال افتادم ،وقتی گفتم اگر شهلا شوهر داشته باشه خیانت نمی کنه اون خیلی عصبی بود گفت:(خیانت میکنه ،من شاهد بودم)پس منظورش مادرش بودآرمین اشکاشو پس زدو گفت:-یه روز با کامیار تصمیم گرفتیم از مدرسه فرار کنیم به قیمت فهمیدن حقیقت ،آروم واردخونه شدیم صدای مامانو بابات میومد«میلرزید از خشم سرعت ریزش اشکش زیاد شده بودو حرصی تر پسشو ن میزد با بغض میگفت:»-صدای خنده هاشون ،آهو ناله ی مامان هنوزم تو گوشمه ...پشت در اتاق ایستادیم ،همه ی اون حرفارو میشنیدیم و عذاب میکشیدیم انگار نه انگاراین دونفر به کسای دیگه تعهد دارن ؛منو کامیار شاهد همه چیز بودیم دو تا شاهد که اون صحنه های خیانت تا ابد جلوی چشمامونه مامان یه پیرهن فیروزه ای تنش بود،چشمای مامان با اون لباس خیلی قشنگ میشد بابا نمیذاشت اون لباسو جایی بپوشه فقط باید برای بابا می پوشید فقط برای اون ولی مامان اون لباسو برای بابات پوشیده بود ...دیگه نمیتونستیم تحمل کنیم از خونه زدیم بیرون قسم خوردم برگشتیم به بابا بگم...وقتی رسیدیم خونه جسد هر دوشون غرق در خون بود چاقو تو قلب ِ بابا بود در حالی که تن مادرم پر از ضربات چاقو بودو چاقو تو قلب پدرم بود...«بهم با حرص و کینه نگاه کردوعصبی دادزد:»-بابات قاتل پدر رو مادر منه ؛بابای بی شرفت هم پدرمو ازم گرفت هم مادرمو ؛تموم این سال هاا نفسامو با انتقام از پدرت کشیدم تموم شبام با کابوس جنازه ی پدر ومادر م،خیانت مادرم گذشت...از همه ی فامیل بریدیم چون همه منو کامیاررو به چشم بچه های حروم زاده میدیدن میگفتن:« از کجا معلوم ما بچه های شوهراش باشیم» مگه ما چه گناهی داشتیم ؟نتونستیم مدرسه بریم چون خبر تو محل پیچیده بود،نمیتونستیم با بچه های محل بازی کنیم ،با دوستامون بیرون بریم چون ما مادر ه*ر*ز*ه داشتیم گناه ما چی بود که باید تو نوجوونی بی کس میشدیم ؟چون پدرت یه زن باز بودو عاشق مادرم شد؟عاشق یه زن شوهر دار؟کافر این کاررو میکنه؟حیوون این کاررو میکنه ؟بلند شدمو نشستم ملافحه رو محکم تو بغلم گرفتمو گفتم:-گناه من و نگین چی بود ؟ من اون موقع فقط 6 سال داشتم منو نگین دوتا بچه بودیم بی خبر از همه جا طبق چه عدالتی انتقام میگیری؟صدای جیغ نگین تا بالا اومد با وحشت به طرف در نگاه کردم و در جا خواستم بلند شم آرمین جست زدو منو گرفتو گفت:-کامیار هستعصبی جیغ زدم:-شما پست فطرتیت عین بابام می مونید حداقل مادرتونم گناهکار بود ولی ما چی؟ولم کن کثافت ،من از دستت شکایت میکنم من به پلیس میگم...هولش دادم اومدم پایین تخت ،گرفتتم و کبوندتم به دیوار رو با خشمو حرص تو صورتم باتن صدای آروم دو رگه گفت:فکر کردی من جایی میخوابم که آب زیرم بره؟فکر کردی بیگدار به آب میزنم ؟ اونجا رو ببین«به گوشه اتاق اشاره کرد یه دوربین بودو گفت :»-میدونی دیشب کجا بود؟اون بالای ال سی دی ،میدونی از کی فیلم میگرف؟از تو «انگار آتیشم زدن تموم تنم از این حرفش میسوخت ضجه وار شروع کردم به گریه کردن پاهام سست شد داشتم می افتادم گرفتتم و تو گوشم گفت:»-منو گوش بده ،میخوای آبروت همه جا بره؟ میخوای همه فیلم تو ببینن ؟میخوای اول از همه به مامانت نشونش بدم؟سرمو بلند کردمو جیغ زدم:خفه شو آرمین به مامانم چیکار داری؟با حرص گفت:-پس گوشتو باز کن اگر بمیری بمونی ،آب بشی ، زیر زمین بری پیدات میکنم و نفس وای نفس که وای به روزت که پدر ِپدر سگتو در میارم ،اگر به کسی جز اونایی که من میخوام بدونن که چی شده حرفی بزنی شیر فهم شد؟..«.تکونم داد و گفت»:با توام؟پاهامو سُر دادم و رو زمین نشستم پام سوخت ولی سوزش دلم بیشتر بود نمیدونم چی بود رفت تو پام و اونطور میسوخت...و اعتنا نمیکردم بس که گیجو شوکه و بازنده بودم...آرمین جلوی پام چون پاتمه زدو گفت:-اگر میخوای به پات بمونم تا زمانی که اعمال دیشب هویدا نشده باید دست از پا خطا نکنی اگر جریم کنی نفس گوشتو باز کن کاری که دلم میخواد و باهات میکنم ،بذار با تو همچنان جدا از حساب بابات رفتار کنمبا گریه نگاش کردم و نگاش افتاد به پامو با حرص گفت:-ای خدا نفس!وایستا ببینم شیشه تو پاته پاشو رو تخت بشین پاشو «زیر بازو هامو گرفتوبلندم کردو نالیدم:»-آخ آخ پام..باحرص گفت:-لمسی مگه؟که شیشه رفته تو پات نفهمیدی بشین ببینم ،بذار لباساتو بیارم تنت کن بگم کامیار بیاد بالا یه نگاه به پات بندازه....گوشی رو برداشت در حالی که همین طور با اخم به کنار رون پای زخمیم نگاه میکرد گفت: -الو...سلام...چی شده؟!...آهان...بیا بالا...نه شیشه رفته تو پاش...خوابیده؟آره بیا می ترسم خودم در بیارم ...یه تیکه بزرگه...کنار رون پاشه...نمیدونم کامیار عمیقه یا نه ؟انقدر من سوال پیچ نکن..تا گوشی رو قطع کنه بره لباسامو بیاره خودم اون تیکه مثلث شکل شیشه رو کشیدم بیرون و از درد جیغ کشیدم سریع اومد بالا سرمو تا دید شیشه رو بیرون کشیدم داد زد: -دیوونه چرا کشیدی بیرون ؟مگه نگفتم صبر کن کامیار بیاد ؟وای از دست تو تی شرتشو که رو زمین افتاده بود همون که دیشب تنش بودو از رو زمین برداشت و رو زخم پام فشار دادو جیغ کشیدمو با حرص گفت: -زهر مار ،حرف گوش نمیدی لج میکنی ،اه با گریه گفتم: -فشار نده دردم میاد -دستتو بگیر روش برم لباستو بیارم ،فقط بلدی آدمو حرص بدی رفت لباسمو آوردو گفت: _من نگه میدارم لباستو بپوش -نمیخواد ،تو برو بیرون به اندازه کافی گناه کردی آرمین عصبانی نگاهم کردو گفت: -می زنمتا...بپوش ببینم با همون گریه لباسامو گرفتمو پوشیدم و اونم همون طور عصبی و با اخم نگام میکرد و چشم از چشمم بر نمیداشت تا کامیار اومد و آرمین رفت در رو براش باز کنه صداشون میومد کامیار-اوه اوه سر وگردنتو چیکار کرده؟ آرمین- بدو پاش خونریزی داره ،نگین چیکار کرد؟ کامیار-دیوونه شده بود انقدر جیغ و هوار کرد که صداش دورگه شده بود با زور ساکتش کردم ،مجبور شدم آرامبخش بهش بزنم الان خوابیده،صدای جیغ نفس خیلی میومد گفتم:«کار دست خودش میده »از نگین خیلی بدتر بود نگین زودتر آروم شد آرمین- اون نفس ،ِبا همه فرق داره هنوزم داره گریه میکنه شیشه رو شکوند تا شاهرگشو بزنه دیر رسیده بودم زده بود،اون یه دخترسالم بود ،کاش نبود تا من آروم میگرفتم کامیار-کجاست؟ آرمین- تو اتاقه کامیار اومد تو اتاقو با گریه نگاش کردم و کامیار نگام کرد و آرمین تی شرتشو از رو پام برداشت و کامیار اومد جلو به زخم پام نگاه کرد و گفت: -آرمین،عمیقه بخیه میخواد آرمین-میتونی اینجا بخیه بزنی ؟یا ببرمش بیمارستان؟ کامیار –نه وسایل آوردم فقط باید بی حس کنم با ترس و هق هق گفتم: -تحمل میکنم آرمین-بیهوش که نمیکنه بی حس میکنه با اون نفسای بریده بریده و گریه گفتم: -نِ..نمی ...خوام آرمین هم با حرص گفت: -به درک، درد بکش جونت در بیاد کامیار به آرمین نگاه کردو آروم به من گفت: -نفس موضعی بی حس میکنم الان که عصبی هستی بیشتر درد میکشی حالت هم مساعد نیست ،موضعی بی حس میکنم باشه؟ با تردید نگاش کردم میترسیدم اعتماد کنم ولی چاره ای نداشتم ؛کامیار یه آمپول بهم زدو بعد هم با یه اسپره ای فضا رو استریل کردو بعد هم زخموبررسی کرد که شیشه توش نمونده باشه و شست و بخیه زدو پانسمان کردو بعد رو به آرمین گفت: -باید چرک خشک کن بخوره تا چرک نکنه آرمین-بنویس برم بگیرم کامیار-پایین یه بسته دارم میارم فعلا اونو بخوره بعد براش بگیر با نگرانی گفتم – نگین... کامیار- خوابیده نگرانش نباش -باید ...باید ..بریم«دوباره گریه رو از سر گرفتمو آرمین رو به کامیار گفت:» -تو برو کامیار- یه آرام بخش بهش بزنم آروم بشه؟ آرمین-نه آرومش میکنم کامیار- مراقب باش به پاش آب نزنه ،بهش یه چیز مقوی بده بخوره به خاطر دیشب و این خونریزیو درد هایی که داشته و گریه زاریش ضعف آورده آرمین- چی بدم؟! کامیار- شیر و عسل و زرده تخم مرغ و با هم قاطی کن بده بخوره ،قبل اینکه چرک خشک کنشو بخوره بده آرمین سری تکون دادو برگشت طرف منو گفت: -دراز بکش تا بیام ،راه نیوفتی با اون پا تها دنبال کامیار تا رفت بیرون شروع کردم بقیه لباسمو به سختی پوشیدن...با نگین چیکار کنم؟اون که الان خونه کامیار خوابه ،هر چند که اوضاع اون بهتر از من حداقل اینکه اون یه دختر نبوده تازه آرمین گفت: «کامیار عاشقش شده »شاید باهاش ازدواج کنه ؛خدایا باید چیکار کنم جواب مامانو چی بدم؟همه ی اینا تقصیر باباست ،چرا ما باید تقاص پس بدیم؟تقاص گناهای خودمم هستوقتی خونواده امو گول میزدمو به هوای بنفشه روزامو با آرمین پر میکردم آخرش میشه این وقتی باورهامو به خاطر آغوشش کنار میذاشتم... -کجا؟ -میخوام برم به دردخودم بمیرم لیوان شیر رو، روی میز توالت گذاشتو اومد بازومو گرفتو با زور رو تخت نشوندتم گفت: -مادرت اینا فردا می رسند با حرص گفتم: -خوبه همه جوره آمار منو داری ،حالا چی؟کارت باهام تموم نشده ؟دیگه چی میخوای ؟جونمو؟من که داشتم جونمو خودم میگرفتم مگه اینو نمیخواستی؟حالا بذار برم آنقدر غصه بخورم دق کنم بمیرم ،شاید هم تا اون موقعه مامانم و بابام بفهمندو خودشون یه بلایی سرم بیارن ؛حالا دیگه کابوسای شبونت قطع میشن؟تو که به راحتی زندگی منی که به ماجرا ربطی نداشتمو خراب کردی حالابرو به گوش بابام برسون که تموم زندگیمو از هم بپاشونی ولی اگر میخوای یه لطفی بکنی بذار یه ماه دیگه عروسیِ نعیم ،بگذره اومدم بلند شم بازومو گرفتو بازومو کشیدم از دستش بیرونو گفتم: -من باورت داشتم ،تو رو جای خونواده ام پشت خودم میدیدم ،گذاشتم بهم نزدیک بشی چون دوستت داشتم عاشقت شدم «حلقه امو در آوردمو پرتش کردم و با گریه گفتم:»ولی تو همه رو دروغ گفتی ،میخوام برم گم گور بشم.. آرمین با تحکم گفت: -کجا بدبخت ؟کجا رو داری که بری؟ تموم زندگیتون ،زندگیت، تو دستای منه یادت رفته که دار رو ندارتون تو شرکت من خوابیده ؟هنوز قائله ختم نشده این بازی ادامه داره وتو تا تهش باید با من بمونی وگرنه می زنم به سیم آخر اون فیلمو اون سرمایه و این راز خیانت بابای بی همه چیزتو ...همه رو، رو میکنم ...منو ببین ،من اون کامیار احمق نیستم ، بابای اون بابای من نبود اون انتقام مادرشو می خواست بگیره ،باباشم اون طوری که من بابامو از دست دادم از دست نداده اون که با خفت زندگیشو باخته منم و میتونم خفت بار تر زندگی اعضای خونواده ی پناهی رو به باد بدم ولی دو چیز سد راهم شده اول مادرت که همیشه منو یاد پدرم مینداخت چون همون جایگاهی قرار داره که بابام قرار داشت و من نمیتونم اینو نادیده بگیرم و دوم خود تویی نفس نذار چشممو به این یه خرده رحم ببندم ،واسه من این دیگ نجوشه نمیذارم سر سگ هم توش بجوشه ؛خداحافظ؟ به همین راحتی؟«بازوهامو گرفت و من و طرف خودش کشوندو گفت:» -با من میمونی چون من میخوام ،چون تمام زندگیت خلاصه میشه در با من بودن ،میخوای مامانت به دور از واقعیت با آرامش همیشگی زندگی کنه؟میخوای سالم باشه؟میخوای نندازمش گوشه بیمارستان؟میخوای عروسی ِنعیم... با کف دستام زدم تخت سینه اشو با گریه وجیغ گفتم: -به مامانم کاری نداشته باش اومد نزدیک ترم کمرمو گرفت خواستم پسش بزنم تنم به شدت درد میکرد پام هم که هنوز بی حس بود ولی بازم میترسدم تکونش بدم ؛محکم تر من گرفت تو گوشم گفت: -تا وقتی که من دلم بخواد تو با من، می مونی نگاش کردم فقط 4-5سانتی متر با صورتم فاصله داشت اشکام فرو ریختو گفتم: -حتی یه لحظه ی دیگه طاقت این گناهو ندارم نگاهشو از رو چشمای خیسم سُر داد روی لبم و لب خودشو با زبونش تر کرد و گفتم: -دنیامو گرفتی ...میخوای همه ی آخرتمم بگیری؟ سرشو نزدیک تر کرد و کمرمو گرفت با بغض و گریه و التماس ،سرمو برگردوندم و گفتم: -نه ترو خدا... همون جا ایستاد نگام میکرد و هق هق میکردم آروم ولی عصبی گفت: -بسه تو دستای من هق هق نکن -بذار برم -کارم باهات تموم نشده نگاش کردم،پلک زدم تا اشکم فرو بریزه و تاری چشمم بره ،تو چشمام سرگردون نگاه میکرد با صدای لرزون گفتم: -اگر باز هم بهم دست بزنی کار ناتموم امروزمو تموم میکنم اشکامو با دست راستش پاک کردو گفت: -مگه خودکشی گناه نیست که منو تهدید بهش میکنی؟ -حاضرم اون دنیا مث یه سگ پا سوخته باشم وتو بیابونهای برزخ سرگردون باشم و زوزه بکشم تا تو منو اینجا به خاطر انتقاموه*و*س*ت هر شب به گناه نکشونی، نمیذارم آرمین....... تو چشمام اشک پر شد و آهسته رهام کردو بلند شد یه سیگار از جا سیگاریش برداشت و دم پنجره سیگار کشید، یکی دوتا سه تا... سیگار کشیدنش تمومی نداشت ،دقایق زیادی میگذشت و اون سیگار دود میکردو من به آینده ی نا معلومم گریه میکردم، نمی تونستم بلند بشم ،نمی ذاشت برم زورم بهش نمی رسید نمیخواستم دوباره از سر خشم بهم دست درازی کنه نمیخواستم تهدیداشوعملی کنه من دوتا نقطه ضعف داشتم اولی اون فیلم لعنتی دومی مامانم که می ترسیدم اگر از راز دیشبو خیانت بابا بو ببره بلایی سرش بیاد آرمین دیوونه بود من از هر کاری که ممکن بود ازش سر بزنه وحشت داشتم بی نهایت می ترسیدم بی نهایت خودمو باخته بودم وقتی همه چیز زندگیت تو دستای یک نفر باشه دیگه نمیتونی هیچ ریسکی بکنی شاید خیلی کارا میشد بکنم ولی من جرأت ریسک نداشتم خیلی نگران مامانم بودم اگر میفهمید چه بلایی سر منو نگین اومده سکته میکرد حس میکردم از هواپیما پرتم کردن پایین چتر نجات داری ولی باز نمیشهزیر پام هم دریاچه ای نیست به هر حال میخورم زمین ولی وقتی هنوز رو هوا معلقم دارم از ترس مرگ پس می افتم و تموم امیدمو از دست دادم میدونستم آرمین زندگیمو خراب کرده ولی از ترس بیشترخراب نشدن داشتم سکته میکردم -فعلا به خاطر تو عقدِ موقت میکنیم. با یه حالت تعجب و شاکی گفتم : -چی؟!!!!!!! آرمین با عصبانیت گفت: -من که مشکلی ندارم تویی که داری پس می افتی منم نمی تونم بذارم که بری من این نقشه رو 16سال نکشیدم که به خاطر دین وایمان تو بذارمش کنار -می خوای چیکار کنی؟!!!!!!!!!!!! -زندگی باباتو بگیرم هر چی که به اسم اونه هرچی که اسم اون روشه به اون مربوطه میشه و بهشون تعلق خاطر داره ... با بغض و چونه ی لرزون سرمو کج کردم گفتم: -آرمین... با خشم داد زد؟ -دل بی صاحبتو می کَنی میندازی اون ور ، باباتو به عذای خودش میشونم و تا اون موقعه تو مال منی .... -تو دیوونه ای -آره دیوونه ام واسه همین وقتی پیشنهادی میدم که بیشتر به نفعته سریع قبول کن که ممکن هر آنی دوباره بزنه به سرمو بزنم زیر همه چی. -تکلیف من چیه؟ -فعلا همین که گفتم. شیر رو بهم دادو گفت:بخور الان ضعف میاری کامیار قرص داده قویه ... -نگین چی؟ -تو نگران خودت باش نترس کامیار احمقِتر از اونی که تصمیمی بگیره که به نفع نگین نباشه تا اینجای ماجرا ما با هم بودیم ولی از اینجا به بعد هر کی برای خودش تصمیم میگیره ازش خیلی می ترسیدم دیگه نگاش که میکردم ته دلم خالی میشد پشتم می لرزید هیچ چیز براش مهم نبود فقط به فکر انتقامش بود درست عین یه طعمه برای ببری بودم که از دشمنش زخم خورده حالا به واسطه یمن داره دشمنشو به خودش نزدیک میکنه حلقه امو از رو زمین برداشت و گفت: -مگه نگفتم از دستت درش نیار؟«دستمو گرفت و حلقه روتو انگشتم کرد»و گفت: -مانتوتو در بیارمن نمیذارم یه قدم از این خونه دور بشی تا وقتی که مادرت اینا بیان تو همین جا هستی گوشی رو برداشتو غذا سفارش داد و بعد یه نگاه به سر تا پام کردو گفت: -مثل آینه دق بشین اینجا هی فرت وفرت اشک بریز تا منو دیوونه کنی موبایلم زنگ خوردو بلند شد از تو کمد کیفمو برداشتو موبایلمو در آوردو نگاه به صفحه اش کردو گفت: -مامانته، این طوری با گریه جوابشو نده اشکامو پاک کردمو جواب دادم: الو؟ مامان- نفس؟؟سلام!هنوزم خواب بودید؟ -سلام نه مامان-دیگه کسی خونه نیست شما ها رو از خواب بیدار کنه، شما دوتا خواهر تا یک نیم دو خوابیدید آره ؟صدات گرفته خواب بودی دیگه تلفنم که جواب نمیدید. -از صبح دارن کابل کشی میکنن تلفن کار نمیکنه «لبهامو رو هم فشردم تا گریه نکنم مامان گفت: -نگین بهتر شد؟ -آره خوابیده نگران نباش خوبه خوبه مامان-دکتر رفتید؟ -آره مامان جون گفتم که خوبه مامان-از دیشب تا حالا از استرس مردم شما هم که تلفنو جواب نمیدید هر چی به گوشیه نگین و تو زنگ زدم هم جواب نمیدادید دلم هزار راه رفت ،دکتر چی گفت؟ -یه مسمومیت ساده بود چند تا دارو داد الانم خوبه مامان- خدا روشکر؛ جاتون خالی هر طرف بر میگردم تو و نگینو می بینم به خدا دل و دماغ ندارم تو این سفر، ای کاش نمی اومدم، پیشتون می موندم. اشکم فرو ریخت آرمین اخم کردو لبهامو رو هم فشردمو مامان گفت: - کار نداری مامان؟ -نه خوش بگذره -سلامت باشی باباتم سلام می رسونه خداحافظ -خداحافظ تا تماسو قطع کردم زدم زیر گریه واقعا به مامانم نیاز داشتم ای کاش نمی رفت اگر بود ما این مهمونیه لعنتی نمی اومدیم دلم میخواست سرمو رو سینه اش میذاشتم گریه میکردمو منو آروم میکرد آرمین رفت برام آب آوردو گفت: -بیا بخور ،آروم میشی -نمیخورم محکم تر گفت:بخور نفست میاد بالا دستشو پس زدم با حرص گفت:به درک اونقدر گریه کن تا بمیری از اتاق که رفت بیرون دیگه بلند بلند عر میزدم بیست دقیقه ای گذشت و برگشت تو اتاقو منو نگاه کردوگفت: -بسه، نرو رو اعصاب من اومد جلو زیر بازومو گرفت،بازومو کشیدمو گفتم: -ولم کن -چیه نامحرمم؟ با حرص و بغض نگاش کردمو وگفت: -پاشو صورتتو آب بزن اعصاب خرد کردنتو تموم کن به زور وادارم کرد به روشویی برمو صورتمو بشورم ، خدا میدونه یه آدم بازنده مثل من چطورگریه اش بند نمیاد وتا خودشو تو آینه می بینه یادش میوفته این منم که زندگیشو راحتو مفت باخته دستمو به دو طرف روشویی گرفتمو از گریه چونپاتمه زدم جلوی روشویی درحالی که دستام هنوز رو لبه ی روشویی بود پام میسوخت بی حسیش داشت میرفت آرمین اومدو با عصبانیت گفت: -چرا نشستی ؟ای خدااا ؛خون منو سیاه کردی روانی، پات بخیه داره الان بخیه ات باز میشه پات به خون ریزی می افته ،تو چرا همش مصیبت برای من میسازی؟ زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و برگشتم و دوباره شروع کردم به زدنش با مشتای بی جونم به شونه و سینه اش مشت میزدمو با ضجه میگفتم: -چرا با من این کار رو کردی؟من بهت اعتماد داشتم،بی شرف...من گناهی نداشتم ،من زندگیمو میخوام زندگیمو بهم بده... اینبار برعکس دفعات قبل سعی کرد آرومم کنه منو تو بغلش گرفت و گفت: -دیگه تموم شد نفس ،بسه...بیا یه کم آب بخور« آب روشویی رو باز کردو گفت» :بیا جلو... -من باید بمیرم ..من احمقم...نباید با تو دوست میشدم،من ِکودن همیشه ازت ترسیدم انقدر ترسیدم تا برسونیم به اینجا... آرمین من آورد تو اتاقوتلفن برداشت ...صدای جیغ نگین میومدو منو بدتر به گریه مینداخت آرمین گفت: -الو کامیار...کامیار ...اَهَه این دوتا هم که دیوونه اند ...«گوشی رو قطع کرد و پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:» – بیا یه چیزی بخور الان از حال میری -نمی...خو...رم... روی تخت دراز کشیدمو پامو جمع کردم منو نگاه میکرد ،پامو آروم کشید و صاف کردو گفت: -پات بخیه داره، جمع نکن جعبه ی پیتزا رو روی تخت گذاشت و گفت: -نفس ،من حوصله غش کردن تو رو ندارما ،پاشو بیا غذا بخور اون لیوان شیرم که تا ته نخوردی همش باید زور بالا سرت باشه؟«یه تیکه پیتزا بر داشتو جلوی دهنم گرفت و با حرص گفتم:» -گفتم نمیخورم ،نمی شنوی؟ عاصی شده گفت: -الان برای چی آبغوره میگیری؟ -تو که نمی فهمی تو که چیزی رو از دست ندادی بازومو گرفتو بلند کردو جیغ زدم : -ولم کن نمی خورم ،نمیخوام... آرمین به آرومی ولی جدی گفت: -داره روی سگم بالا میادا میدونی که بعدش انقدر مهربون نیستمو تو رو مجبور میکنم که بخوری پس الان با زبون خوش غذاتو بخور با چونه ی لرزون و چشمای خیس نگاش کردم ،صدای جیغ نگین بازم اومد تا صداشو شنیدم بلند بلند گریه کردم ،تکه مثلثی پیتزا روپرت کرد تو جعبه و گفت:چه گرفتار شدیما... کم کم شب میشد نگین هنوز خونه ی کامیار بودو من همچنان پیش آرمین بودم آرمین هم از کنارم جنب نمیخورد همونطور کنارم ،نیمه نشسته و نیمه خوابیده به چوب بالای تخت تکیه داده بود و لب تاپش رو پاش بودو نمیدونم دنبال چی میگشت منم همونجا رو تخت پشت کرده به آرمین دراز کشیده بودمو به بد بختیام فکرمیکردم رفته بود جکوبو آورده بود بالا ،جکوب هم جلوی در خوابیده بودو منو نگاه میکرد درست روبروی من بود، میترسیدم چشمامو ببندم و بیاد رو تخت ،تا منم نگاش میکردم سرشو بلند می کرد و پارس میکرد درست انگار اسیر این آرمین بی شعور بودم آرمین-پیدا کردم بیا ،اینو بخون برگشتم دیدم لپ تاپشو رو برگردونده طرف منو روی صفحه متن صیغه است نگاش کردمو وکمی گوشه های لبم آویزون شدو گفت: -چرا نگاه میکنی؟ -من نمیخوام صیغه ی تو بشم آرمین با حرص نگام کردو گفت: -به درک، من که مشکلی ندارم تویی که هی میگی «گناهه و فلانه وبساره»،ولی فکر هم نکن دست از سرت بر میدارم لپ تاپو گذاشت کنار رو، کمر مو گرفت اومد روم با وحشت دستمو رو سینه اش گذاشتمو با صدای لرزون گفتم: -آرمین! آرمین با اخم گفت: -هان؟چیه؟ -من نمیخوام گناه کنم... آرمین- منم نمیخوام دست ازت بکشم «شصتشو رو لبم کشیدو سرشو اورد پایین و بالای لبمو بوسید ،سرمو به طرف راست بر گردوندم ،به قفسه ی سینه اش فشار آوردم که به عقب بره جفت دستامو تو یه دستش گرفتو برد با لا سرم و گفت:» -حالا تقلا کن با این دستای بسته و پای زخمیت ،میدونی که من عاشق اینم که تو تقلا کنی اینطوری ت*ح*ر*ی*ک میشم ،تقلا کن جوجه ی من زدم زیر گریه و گفت: -واسه من آبغوره نگیر من دلم با اشک ریختن کسی نمی سوزه«دگمه بلوزمو باز کردو با وحشت بیشتر گریه کردمو گفتم:» -آرمین... دادزد: -زهر مار پس چی؟صیغه می خوای یا نه؟ بهش نگاه کردم وسری تکون داد«نمیخواستم زن صیغه ای بشم ،من همش بیست ودوساله ام بود ،آرمین منو ول میکرد چه یه ماه دیگه چه یه سال دیگه وقتی ازم سیر بشه ولم میکنه اون وقت چیکار کنم؟مگه بی صیغه و با صیغه فرقی به حالت داره اون به هر حال تو رو مجبور به رابطه میکنه ولی حداقل با صیغه گناهی نیست ،زنش بشم که هر لحظه اراده کرد منو مجبور کنه؟پس چیکار میخوای بکنی فکر کردی اونطوری مجبور نیستی مگه نشنیدی چه تهدیدایی کرد باید به خاطر مامان ،عروسیه نعیمکه بهم نخوره،خونه و زندگیو کار بابا و نعیم که هر دو زیر دست آرمینن حتی بخاطر نگین که باوجود اینکه آرمین میگه کامیار دوسش داره ولی کامیار تو دهن آرمینو نگاه میکنه اگر اینم نقشه باشه چی نه نه نمی شه بیگدار به آب زد اون از من فیلم داره حتما از نگینم فیلم داره مجبورم لعنت بهش من مجبورم... آرمین-تو انگار خوبی بهت نیومده« دگمه دومو باز کردو دستمو رو لباسم گرفتمو گفتم:» -باشه«باشه؟!!احمق تقلا کن ،نمیتونم سگ جلوی در نشسته می ترسم ،از آرمین که بدتر از اون سگه می ترسم اگر آبرومو به بازی بگیره چی؟از یه آدم معمولی بشم یه انگشت نما؟از کجا معلوم واقعا فیلم گرفته؟» از روم بلند شدو لپ تاپو آورد روبروم به سختی بلند شدمو گفتم: -آرمین«سر بلند کردو جدی نگام کردو گفتم:» -واقعا فیلم گرفتی؟ آرمین پوز خندی زدو گفت: -خیال کردی بلوف زدم بترسونمت؟ برای ترسوندن تو دو تا داد کافیه بیچاره وار تر بغض کردمو نگاش کردمو گفت: -می خوای ببینی؟ با دلهره نگاه به لپ تاپ کردمو بعد به آرمینو بعد هم لپ تاپو برگردوند یه فایلو باز کرد تنم میلرزید تو دلم دعا کردم من تو فیلم نباشم اول صدای موزیک و همهمه ی مهمونی دیشب اومد...لپ تاپو به روم برگردوند رو تخت بودم داشت لباسامو از تنم در میاورد همین لباسا تنم بود خودم بودم،دستاشو بی جون پس میزدمو قسمش میدادم ،معلوم بود گیجو داغون بودم، هر دگمه ای که باز میکرد جرعه ای از اون مشروب لعنتیش میخورد و سرشو با ریتم آهنگ تکون میداد و لبخندی رضایت مندانه رو لبش بود میگفت: -بالاخره داره تموم زندگیت در من خلاصه میشه نفس پناهی دختر عزیز دوردونه ی حسین پناهی ...نفسِ ِحسین ...جاا...ان .... بهم با شور و ه*و*س نگاه میکرد سرشو تو گردنم فرو برد نالیدم : -ترو خدا...آرمیـــــــــــن ... ترو خدا نکن ...وایی آرمین-عزیزم نترس من خیلی عاشقانه باهات رفتار میکنم یه جوری که تو هم خوشت بیاد و در حد من از امشب ل*ذ*ت ببری --نمیخ....خوا...م...مامان...مامان. ..جون.... آرمین –آخ آخ تو بزرگ شدی مامانتو میخوای چیکار؟«تی شرت سبز شو در آورد وگفت: -امشب حق داری فقط منو صدا کنی -تو ....تو....رو....قر...آ....ن ...آه...خدا...اا... دگمه شلوار جینشو باز کرد،چشمامو بستم تا ادامه فیلمو نبینم، اشکام چشمامو تار کرده بودو سینه ام از درد می سوخت دردی که نمی دونستم واسه تسکینش چیکار کنم؟چی مرهم دلی که سوخته ی کسی که تا دیروز فکر میکردم عشقمه ولی از امروز صبح فهمیدم دشمن تر از اون برای من نیست دیشب توانایی تکون خوردن نداشتم...چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد ؟فهمیده بودم که آرمین داره آزارم میده ...چشمامو یه لحظه باز کردمو به مانیتور نگاه کردم، آرمین اومد روم...«زدم زیر گریه و آرمین لپ تاپوبرگردوند طرف خودش و فایل مورد نظر ویدوئی رو بست و گفت:» -چرا نگاه نکردی؟نقش اصلیش من تو بودیم -خفه شو تو دل نداری؟ تو بچه ی شیطونی ،چطور با اون همه قسم بازم به کارت ادامه دادی؟ خندیدو گفت: -آدم که شب زفافش قسم نمیفهمه وگرنه نسل انسان ور افتاده بود، شگرد شما زنهاست دیگه ،ما مردا رو میکشونید به طرف خودتون بعد قسم به ریشمون می بندید؟ -من تو رو طرف خودم نکشوندم آرمین آهسته رو پشتمو نوازش کردو گفت: -تو منو نسبت به همه ی دخترایی که تو زندگیم بودن بیشتر به طرف خودت کشوندی ،انقدر منو از خودت روندی تا تشنه ترم کردی ... با گریه نگاش کردمو گفت: -منوعلاف خودت کردی؟یه خط میخوای عربی بخونی چرا انقدر فیلم در میاری سرد شدم«با کرخی گفتم:» -بی شعور دست بردار نیستی نه؟ آرمین دست رو شکمم کشیدو گفت: -مگه میشه تو اینجا باشیو من دست بردارم؟بهت گفته بودم که در این حالت باید مریض باشم که کاری نکنم ولی خوشبختتانه من از هر لحاظ سالمم -آره از قدیم گفتن:«ظالم سالم» با سکوت منو نگاه کردو گفت: -در این لپ تاپو ببندم دیگه صیغه خبری نیست ومنم فارغ از این جنگولک بازیا کاری که دلم میخوادو میکنم -با حرف خدا هم کََل داری؟ هیچ کسو قبول نداری، خدا رو هم نداری؟مامانم راست میگفت تو خطر ناکی چون از دین وایمانو شرع هیچی سرت نمی شه آرمین همین طور فقط نگام میکرد و آروم گفت: -پس چرا حرف مامانتو گوش نمیدی؟و این متنو نمیخونی میدونی که من دین وایمان ندارم و هر آنی از اونی که میترسی سرت میارم با بغض و چونه ی لرزون خوندم:«زَوّجتُکَ نَفسی...» تا صیغه تمام شدگفت: -حالا اون شال واموند اتو بردار -همین طوری داری از سر کولم بالا میری،فقط لنگ همین بودی؟ -تو لنگ دو خط عربی بودی -دوخط عربی نیست دستور خداست می فهمی؟ -نه آخه علامه دهر، تویی -جکوبو ببر پایین -جاش خوبه، چون اون وقت تو اونجایی میمونی که من میخوام« به بغلش اشاره کرد» رو تخت دراز کشیدم افسرده حالو ساکتو پشت کرده به آرمین به جکوب چشم دوخته بودم به اون نگاه میکردم بهتر بود تا به صاحبش که یهو جکوب بلند شد و پارس کرد و یه قدم اومد جلو از ترس با درد پام در جا پریدم پشت آرمینو محکم به بازوش چسبیدو گفتم: -بگو بگرده جکوب اومد رو تخت وپارس کرد جیغ زدم : -آرمین،«داشت میخندید محکم زدم به کتفشو با حرص گفتم:» -تو گفتی بیاد؟ -نه عزیزم جکوب هوشمنده ،هر کی با من بد تاکنه گازش میگیره جکوب یه پارس بلند کردو با زهره ترکی گفتم: -آرمین....پام درد میکنه، نکن آرمین- تا تو باشی به من پشت نکنی دوباره زدمشو جکوب پارس کردو عاصی و بدبخت وار گفتم: -ای خدا چه بدبختیه گیر من افتاده ؟همین طور چسبیده بودم به آرمین اونم با خیال راحت دستشو دور کمرم انداخته بودو خونسرد در حالی که پیشونیمو به دستم گرفته بودم نگام میکرد بدون اینکه از اون حالت بیام بیرون گفتم: -آرمیـــــــن ،ترو خدا اذیت نکن ،من دارم غش میکنم از ترس بگو بره پایین آرمین پشتمو دستی کشیدو گفت: -جکوب که کاریت نداره رو تخت خوابیده -پام درد میکنه نمیتونم بپرم، این دل درد لعنتی هم دست از سرم بر نمیداره زدی ناکارم کردی حالا این سگتم آوردی تا سکته ام بدی؟ - دردت طبیعیه زود خوب میشی باحرص گفتم: -آرمین فتوی نده بگو بره پایین به قران حالم خوب نیست ولی آرمین همین طوری منو نگاه میکرد و آروم پشتم و نوازش میکرد ، چشمامو رو هم گذاشتمو خدا رو صدا زدم واقعا داشتم از هول سگش سکته میکردم تنم یخ کرده بودو کم کم تنم داشت میلرزید وآروم گفت: -تنت می لرزه،یخ کردی...«نگاش کردم تموم چشمم شد التماس...» آرمین-جکوب برو بیرون جکوب سریع بلند شد و دویید بیرون نفسم بالا اومد داشتم سنگ کوب میکردم هنوز نفس راحت نکشیده بودم که منو کشید رو خودش ،از هول یه لحظه جیغ زدم ولی از جیغم بیشتر خودم ترسیدم که جکوب بیاد به جلوی در با واهمه نگاه کردمو آرمین گفت: -نمیاد تا من صداش نکنم نمی یاد «پشت کمرمو نوازش دادو بهم خونسرد نگاه میکرد ...نمیدونستم به چی داره فکر میکنه که انقدر رضایت داره ولی من با دلهره نگاش کردمو خواستم بلند بشم که محکم نگهم داشتو با لحن حرصی گفت:» -بیرونش کردم تا بیارمت تو بغلم ... بمون -میخوام برم حموم ،میخوام نمازمو بخونم -بعدا -صبح وظهرمم نخوندم -قضاشو بخون با حرص گفتم :آرمیــــــــن! گیلاسشو از روی پاتختی برداشتو و جرعه ای خورد و گفتم: -آرمین نخور ،نخور، ای خدا «مضطرب نگاش کردمو گفتم:» بذار نمازمو بخونم خواهش میکنم دستشو از دور کمرم برداشتو گفت: _برو -ممنون ازجا بلند شدمو گفت: -به پات آب نزنی«بعد دوباره باشیطنت گفت:» -بیام کمکت کنم؟ با حرص گفتم: -لازم نکرده -چرا خجالت میکشی؟ چپ چپ نگاش کردمو گفت: -من دیگه شوهرتم جوابی ندادم و رفتم حموم بماند چقدر زیر دوش گریه کردم ،هر یه دقیقه آرمین میومد تا ببینه بلایی سر خودم نیاورده باشم از حموم که اومدم یکی از پیرهن های آرمینو پوشیدم برام بزرگ بود و گفتم: -یه چیز تمیز بده بندازم زیر پام نماز بخونم یه چیزی که سگت روش نرفته نباشه -سگم تمیزه -آرمین !من باید باتو همش چونه بزنم؟... -از تو کمد یه ملافحه بردار ملافحه رو برداشتمو زیر پام پهن کردمو از تو کیفم جانمازمو بر داشتمو شلوار و مانتومو پوشیدمو شالمو سرم کردم و نمازمو خوندم ... آرمین همین طور منو نگاه میکرد و از اون مشروب لعنتیش میخورد اومدم قامت ببندم نماز قضای ظهر مو بخونم آرمین باعصبانیت گفت: -حالا تموم نماز قضاهاتو الان بخوون ؛جمع می کنی یا نه؟ به آرمین نگاه کردمو دستمو از قامت بستن آوردم پایین و جانمازمو جمع کردم و اومدم رو مبل بشینم که آرمین گفت: -اینجا«نگاش کردم به کنار خودش اشاره کرد وای چقدر حس مهیبی نسبت به آرمین داشتم لبه تخت نشستمو گفت:» -نمی شنوی چی میگم؟ نگاش کردمو گفت: -صیغه ات نکرده بودم بهتر بودی انگاری...روسریمو با اکراه برداشتم و مانتو مو در آوردم و گفتم : -نگران نگینم ، میخوام ببینمش -گفتم که تو نگران خودت باش ، حال نگین بهتر از تو اِ کامیار هم نگینو صیغه میکنه ؟ آرمین – از اینجا به بعد کامیار میدونه و نگین ، دیگه زندگی من و کامیار به همدیگه ربطی ندآرهآرمین جرعه اخر رو هم خورد و گیلاسشو گذاشت کنار و رو به من گفت : -میدونستی مادرم از پدرت حامله بوده ؟؟؟؟ چشمامو رو هم گذاشتمو و با حرص به بابا فکر کردم .تو وجود بابای من چیه ؟ اهریمن ؟ با ترس چشمام رو باز کردم و گفتم : آرمین . آرمین نزدیکم شد و گفتم : پای منو از این قضیه بکش بیرون . آرمین – باباتم حتما میدونسته ، چون مامانم سه ماهش بوده آرمین و آهسته به عقب هول دادم و با حرص و عصبانیت گفتم : آرمین ! آرمین موهامو از روی شونم کنار زد و گفت : همه فکر میکردن که او بچه مال پدرمه ،ولی من خوب میدونستم که مادرم و پدرم تو خونه متارکه کرده بودن به چشمای آبیه آرمین نگاه کردمو آرمین موهامو به پیشونیش نزدیک کرد و به من نگاه کرد با تردید و ترس نگاش کردم و گفتم : آرمین اگه میخواهی عذاب وجدان یه عمر گردنتو نگیره و جای کابوسهای قبلیت کابوس منو نبینی و بعد مرگم سرگردون نشم و عذابت ندم دست از سرم بردار . آرمین موهامو پشت گوشم داد و گفت : با بغض گقتم : -آخه آرمین از بلایی که سرم آوردی بدتر چی میخوای ؟ آرمین گردنمو بوسید،حالم ازش بهم میخورد، به عقب هولش دادم آرمین عصبی نگام کرد و منو کشید به طرف خودش و گفت : -دیگه چه مرگته ؟دیگه گناه ندآره که ، از این اداها برام در آوردی ، در نیآوردی ها ،نمازتم که خوندی ،پس مثل بچه آدم رفتار کن . -من آدم نیستم ولم کن . آرمین –آدمت میکنم غصه نخور ناامید نگاش کردم هرگز تصور نمیکردم زندگیم اینطوری شروع بشه ،سخت و دردناک ، انگار برای آرمین مهم نبود که من دختر کی هستم ، یا برای چی این بازیه شومو با من شروع کرده برای اون مهم اون لحظه ای بود که دلش میخواست ایجاد کنه و احساسات و نظر و فکر و اعتقاد و.... طرف مقابلش ابداً اهمیتی نداشت دلم میخواست فرار کنم ولی در چنگالهای ببر زخمی ((آرمین )) اسیر شده بودم درست عین یه حیوون بی دفاع که وقتی طعمه یه حیوون وحشی قرار میگیره فقط نفسهارو با ترس بیرون میده و دعا میکنه که دریده نشه و در نهایت وعده ی ببر قرار میگیره . آرمین به راحتی خوابیده بود ولی من همچنان گریه میکردم مامان حتماً فکر میکرد من و نگین راحت و در محیط امن خانه هستیم ،سرجامون خوابیدیم بدون کوچکترین تهدیدی ، اگر فکر میکرد که الان دستای آرمین شوکت به دورم پیچیده شده و نفسهاش به پشت گردنم میخوره و با اون روی یک تخت هستم چه حالی میشد و از اون بدتر که من زن آرمین هستم ؟ -بسه . -تو بدجنسی ، منو اذیت کردی چطور راحت میخوابی ؟ آرمین پشت گردنمو بوسید و گفت : -اونقدر راحت که تا حالا اینطور نخوابیده بودم . دارم به اینکه چه خوب شد که تو رو به عقد موقت خودم درآوردم فکر میکنم ، اینطوری ته مونده عذاب وجدانم هم از بین رفت . -تو مستی آرمین – مست نبودم ، منو برگردوند به سمت خودش و گفت : ولی انگار تو ماده مست کننده ای اصلاً به آرمین نگاه میکردم گریه ام میگرفت ، سرمو به قفسه سینش چسبوند و گفت : دیگه گریه فایده ای نداره از این لحظه ها مثل من لذت ببر و خوشحال باش آرمین به آرومی گفت : هر چی دلت میخواد بگو ،چون میخوام آروم بشی ،من از گریه های تو متنفرم ، چون میره رو مغزم .... نفسِ حسین پناهی ... نفسِ آرمین ... -بسه آرمین ... آرمین – من به اینجای داستان یه جوره دیگه نگاه میکردم ولی وجود تو داستانو متفاوت کرد آره اینطوری خیلی بهتر شد که تو مال من شدی .... با همون حال زار گفتم : میخوای عذابم بدی ؟ سرمو بوسید و گفت : نه عزیزم من که دارم طوافت میدم ، کدوم عذابی اینقدر رمانتیکه ؟ به سختی خوابم برد . صبح که چشمامو باز کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید بوی آرمین بود ، بوی ادکلن خوش بوش که از همیشه بیشتر و نزدیکتر به مشامم میرسید ،دستمو که از روی بدنش برداشتم جای انگشتام روی تنش جا انداخته بود مگه چند وقت بود که تو آغوشش بودم ؟ سرمو از زیر نبض گردنش بلند کردم و نگاهش کردم هنوز خواب بود ، شریک بابام بود ،همون که حتی میترسیدم باهاش حرف بزنم و حالا اون تمام وجود منو در اختیار گرفته ، کاش دل و جرات داشتم تا حرکتی بکنم که خودمو رها کنم ولی حتی از یه قدم کوچیک برداشتن هم بر ضد آرمین میترسیدم ، ای کاش هیچوقت با من انتقام نمیگرفت اون موقع میتونستم دوستش داشته باشم ،میتونستم اونقدر بهش اهمیت بدم که عاشقش بشم ؛ گردنبندی رو که بهش داده بودم هنوز تو گردنش بود درست عین حلقه ای که بهم داده بود و تو دستم بود . دلم میخواست یه جور دیگه ای تو این شرایط بودم ، کاش میشد روزهای گذشته رو پاک کرد و از نو با قلمی بهتر نوشت ، حس بازنده ای رو داشتم که منو ترکه میزنند ، از میون دستاش خارج شدم و نشستم وای پام هنوز درد میکرد ، جراحتهایی که آرمین طی روزهای گذشته بهم زده بود خیلی دردناکتر از این زخم بود ، به ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود مامان اینا درست دوازده ساعت دیگه میرسیدن تهران و من نمیدونستم باید چطوری با این وضعیت جدید با خونوادم روبرو بشم با این حس جدیدی که به بابام دارم چطوری باید با بابا رفتار کنم ؟ پای راستمو تو بغلم گرفتمو پیشونیم و به زانوهام چسبوندم و نفسی کشید راهمو گم کردم کاش میرفتم تو کما دو سال دیگه با شرایط جدید بیدار میشدم.آرمین بیدار شد قبل از اینکه خودشو بهم برسونه از رو تخت بلند شدم نسبت به تمام مردا متنفر شده بودم ، بابام ، آرمین و ... انگار هر مردی که کنار من بود بهم ثابت کرده بود که زن بازیچه افکار و خواسته هاشونه حالا هر نسبی که با اون زنها داشته باشن ، حس بی ارزشی و بی قدرتی تموم جونمو عین سرطان احاطه کرده بود به خود باختگی شدیدی رسیده بودم . دلم میخواست منم از آرمین سوء استفاده کنم ولی هیچ راهی جز قربانی بودن بلد نبودم ، صورتمو شستم و تو آینه به رنگ و روی پریدم نگاه کردم انگار چشمام ، چشمای من نبود توی حدقه اش جا نگرفته بود ، ورم کرده و قرمز، موهامو بستم و گفتم : اگه میدونستم کی کلاف زندگیه منو بافته میگفتم همه رو بشکافه آرمین در دستشویی رد باز کرد و اومد پشت سرم دست انداخت دور کمرو و صورتم و بوسید برگشتم نگاش کردم گفتم : من دختر قاتل خونوادتم .آرمین تو چشمام به آروم ی نگام کرد و گفت : میدونم . -چطور میتونی ببوسیم یا کنارم باشی ؟ آرمین ابروهامو مرتب کرد و گفت : -اون حسابش جداست با حرص نگاش کردم . دلم میخواست بکشمش وقتی منو به چشم یه وسیله میدید با حس تنفر و بیزاری دستش رو از دور کمرم جدا کردم با حرص منو کشید به طرف خودشو گفت : -یادت نره که تمام زندگیت و ابروت و حتی خونوادت تو دستای منه پس باهام راه بیا با حرص گفتم : ازت متنفرم آرمین خیلی خونسرد نگام کرد و گفت : جوجه کوچولوی من سعی نکن وقتی میون چنگالهای تیز یه ببری زبون درازی کنی صدای زنگ اومد و سپس پارس جکوب و آرمین تو چشمام نگاه عمیقی کرد و گفت : فقط یه لقمه ی منی ... برو در و باز کن -جکوب اونجاست آرمین از در دستشویی که قدر یه اتاق خواب بود رفت بیرون و من دنبالش اومدم اومد یه تیشرت آبی از تو کشو برداشت پوشید و از اتاق رفت بیرون راه افتادم دنبالش و گفتم : بگو جکوب بره سر جاش آرمین – کامیاره برو یه چیزی بپوش .... جکوب رفتم بلوزم رو روی تاپم پوشیدم و شالم رو سرم کردم صدای نگین اومد که عصبی گفت : نفس کو ؟ از اتاق اومدم بیرون تا نگین رو دیدم با هم زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم نگین منو بوسید و نگران به من نگاه کرد و گفت : طوریت نشده ؟ آرمین چشماش رو دیمونی کرد و گفت : آه بسه تو رو خدا مگه پیش کی بود ؟ اونقدر که اون منو زده من یه اشآره هم بهش نکردم نگین با حرص و عصبانیت گفت : پیش یه حیوون پست فطرت آرمین اومد بیاد جلو ، به طرف نگین که کامیار گرفتشو آرمین عصبی گفت : ببین نگین من کامیار نیستم ها ، حرف گنده تر از دهن کسی بشنوم زبونش رو از حلقومش میکشم بیرون کامیار – نگین -نگین جونم تو رو خدا بس کن نگین – مرد بودی میرفتی جلوی کسی که با مادرت بوده رو میگرفتی نه اینکه پای دختراشو بکشی وسط ، تو این (اشآره به کامیار) یه مرد ه*ر*ز*ه اید که به خاطر خودتون نقشه رو اینطوری چیدید وگر نه .... آرمین یه جست زد و که بیاد به طرف نگین در حالی که میگفت : -نه تو، تو دهنی میخوای«کامیار آرمین و محکم گرفته بود از اون قیافه ی عصبی آرمین و چهره بر افروخته ی نگین هول کرده بودمو با ترس گفتم:» -آرمین ،نگین بسه کامیار-نگین گفتم: بسه نگین-خوب میدونم با شما دوتا «....»،دوتا عوضی چیکار کنم آرمین ، کامیار رو به عقب هدایت کردوآروم رو به کامیار گفت: -ولم کن کاریش ندارم ...ولم کن...« کامیار ،بازوی آرمین و ول کردو ویهو آرمین دویید طرف نگین ،سریع اومدم جلوی روی نگینو نگینو فرستادم پشت سرم وآرمین که رسیده بود بهمون ومن دقیقاً حالا بین آرمین و نگین بودم دستمو رو سینه ی آرمین گذاشتمو به عقب فشار دادمو با وحشت گفتم: -آرمین ،آرمین ولش کن آرمین آرنجمو گرفت و من می کشوند کنار و عصبی میگفت: -برو کنار برو ببینم این چی میگه چه غلطی میخوای بکنی؟هان ؟ کامیار بازوی آرمین و گرفته بودو میکشیدش و نگین هم با تخسی گفت: -پدرتونو در میارم ... کامیار داد زدو گفت: -نگین زبون به دهن بگیر نگین منمو کنار زدو جیغ زد: -زبون به دهن بگیرم؟زبون؟خواهر من دوشب زیر دست این آقا بوده به خواهر من دست درازی کرده، ت*ج*ا*و*ز کرده این جنایته ،گناهه،شما دونفر رو باید کشت «با حرص گفت:»از تخم و ترکه ی همون مادرید ... کامیار عصبی به نگین نگاه کردو تا اومد یه حرفی بزنه آرمین با یه حرکت کامیاررو کنار زدو و چنان جست زد به طرف نگین که گفتم «الان نگینو میکشه »دوییدمو نگینو عقب کشیدمو پشت سرم بردمش و از هول اینکه آرمین به خواهرم صدمه نزنه آرمین و تو بغلم گرفتم و ملتمسانه گفتم: -آرمین ،آرمین «صورت بر افروخته اشو به احاطه دستم در آوردمو وتو چشمای آبیش که خون ازش میبارید نگاه کردمو با التماس گفتم : آرمین عزیزم منو نگاه کن ... آرمین آروم باش آرمین به من نگاه کرد و غضبناک نفس کشید و گفتم : ببخشید ، من از جفتتون معذرت میخوام کامیار ... دستمو به طرف کامیار گرفتمو گفتم : آروم باش نگین با عصبانیت گفت : نه بزار ببینم میخوان چکار کنن بدتر از بلای این دو شب لعنتی نیست که کامیار عصبی گفت : نگین چشممو میبندمو رو سگمو بلند میکنما نگین –بلند کن ببینم تو دوشبه که هاری از این بدتر هم میشه ؟ کامیار تا اومد بره طرف نگین با التماس گفتم : کامیار ، کامیار نگین عصبانیه، در کمون کنید ، تو رو خدا بس کنید ... دستم تو دست آرمین بود ، کامیار روی یکی از مبلها نشست و به آرمین نگاه کردم که با اخم به من نگاه میکرد ولی آروم بود ، گفتم بشین ... خواستم دستشو ول کنم ولی آرمین دستمو کشید به طرف مبلی که نشست و منو کنار خودش نشوند و نگین عصبانی گفت : ولش کن . آرمین دستمو ول کرد ولی دستشو انداخت دور کمرم منو به خودش نزدیک کرد تا اومدم یه حرفی بزنم نگین بلند شد اومد دستمو گرفت و آرمین هم بزور نگهم داشت و نگین گفت : ولش کن آرمین آرمین – من اختیارشو دارم نگین – تو غلط کردی که اختیارشو داری دیگه تموم شد خیال ... آرمین – من اینو له میکنما .... نگین – نگین صبر کن ، دیشب ، دیشب من و آرمین .... نگین –آره میدونم چه غلطی کردند ولی من نمیذارم ... نگین ما محرمیم نگین با شوک و یکه خوردگی گفت : چی ؟ صیغه محرمیت ... نگین جیغ زد که تو دیوونه ای ؟ آره دیوونه ام ! کی بهت چنین اجازه ای داد ؟ کی گفت که حق داری با این آشغال عوضی ازدواج کنی ؟.... آرمین عصبی داد زد : تو کتک میخوای آره ؟ انگار دهنت گشاده و کسی تا حالا تو دهنی بهت نزده ؟ .... ولم کن ببینم ، دختره سلیطه هر چی از دهنش در میاد به آدم میگه . نگین – آدم ؟آدم ؟ من اینجا آدم نمیبینم ، دو تا حیوون درنده و یه گوسفند (به من اشآره کرد) آخه احمق چرا این کار رو کردی ؟ آرمین – از خونه من برو بیرون چون الان که از کوره در برم ... کامیار اینو بلند کن از اینجا ببر نگین – من بدون خواهرم هیجا نمیرم ، نفس پاشو ..... آرمین – نفس پاشو ؟! نفس با اجازه من از این خونه میره انگار متوجه نشدی ما دیشب عقد کردیم !!! نگین – از نظر من این عقد فسخه آرمین به منو کامیار نگاه کرد و گفت : کی نظر تو رو خواست ؟ نگین ،نگین تورو خدا آروم بگیر ... نگین – تو میفهمی چیکار کردی ؟ نگین – صیغه رو فسخ می کنید . آرمین – تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ نگین – اگه این کار رو نکنی .... آرمین – چیکار میکنی هان ؟ نه میخوام بدونم چیکار میکنی ؟ ... به خونوادت میگی ؟ بگو منم همینو میخوام که مادرت سکته کنه باباتم هی شاید یه تکونی به خودش بده عروسی برادرت هم که بهم میخوره هر چی باشه دو تا خواهرش مورد آزار و اذیت قرار گرفتن بعد به کی میگی پلیس ؟ آره راه خوبیه ولی میدونستی اول وقت فیلم جفتتونو توی اینترنت و موبایل و CD پخش شده ؟ هان نگین شوکه به آرمین و بعد به کامیار نگاه کرد و به طرف کامیار رفت و با حرص و غضب زیادی جیغ زد : توی کثافت از من فیلم گرفتی ، آره ؟ کامیار رو شروع به زدن کرد و من بلند شدم به طرف نگین برم ولی به خودم گفتم : چرا ؟ حقشه باید کتک بخوره کامیارعصبانی شد و پس از چند دقیقه یه داد مثل آرمین زد و جفت دستای نگین و گرفت توییه دستشو،نگین با لگد افتاد به جون کامیار آرمین – این دیگه چقدر وحشیه ؟ آرمین بلند شد و نگین و گرفت و کامیار داد زد : آره فیلم گرفتم چون اگه به نفس اعتباری باشه به تو نیست ، هیچی سرت نمیشه ، وقتی روت برمیگرده خودتم نمیشناسی ... نگین با صدای دو رگه جیغ زد و همراه صدای نگین صدای پارس سگ هم می اومد .... آخه میخواستی چه اعتمادی یه تو داشته باشم به تو ... که از من از اعتمادی که بهت داشتم از عشقی که بهت داشتم سوءاستفاده کردی ، به خاطر نقشه های شومتون (عصبی جیغ زد طرف آرمین ) ولم کن بیشرف .وسط اتاق نشست و گریه کرد منم همونطور بالا سرش ایستاده گریه میکردم آرمین و کامیار مدتی منو نگین رو نگاه کردند و آرمین گفت : اَه بسه بابا حوصله امو سر بردین فقط بلدند آبغوره بگیرند آرمین به طرف آشپزخانه رفت و کامیار گفت : نگین بسه .... نگین – خفه شو ، حقمه ، حق کسی که حد و حدود رو رعایت نمیکنه اینه ، حقه کسی که پا به سمت غیر شرع میذآره همینه ، باید الان مثل سگ زوزه بکشم ، منِ خاک بر سر هیچی نمیفهمم .... کامیار – اگه تو دست از پا خطا نکنی او فیلم همیشه پیش من میمونه نگین با خشم نگاش کرد و گفت : -کامیار دلم میخواد بکشمت کامیار – من بهت دروغ نگفتم نگین با حرص جیغ زد : تو پستی ،رذلی ،نامردی ازت متنفرم . نگینو تو آغوشم گرفتمو آهستهبهش گفتم : آروم باش حداقلش اینه که تو مثل من نیستی مثل من آبروتو از دست ندادی نگین با شنیدن حرف من انگار کمی آروم گرفت ، انگار به خودش تسلی داد تا منو آروم نگه دآره . بالاخره شب قبل از اومدن مامان اینا آرمین و کامیار منو نگین رو برگردوندند ، کامیار برعکس آرمین آروم حرف میزد و سعی میکرد اعتماد نگینو جلب کنه تا نگین همچنان با اون باشه ولی نگین تمام مدت جیغ میزد و فحشش میداد و این درست عکس قضیه ما بود . آرمین – گوشیتو خاموش نمیکنی، بدون اطلاع من هم حرف اضافه به کسی نمیزنی ،حرف خواهر وحشیت رو هم گوش نمیکنی ، دستمو از دست آرمین کشیدم بیرون و نگین با حرص و صدای بلند گفت : دهنتو ببند نمیخوام دیگه ریختتو ببینم عوضی آشغال . نگین آرنجشو به زور از دست کامیار کشید بیرون و به طرف در رفت و گفت : نفس بیا آرمین – میاد تو برو (آرمین رو کرد به کامیار و گفت ) خاک بر سر بی عرضت کنن وایسا بِروبِر نگاهش کن کامیار به آرمین نگاه کرد و رفت تو ماشین نشست و گفتم : باید برم ... آرمین منو به طرف خودش کشوند وبا تردید نگاهش کردم کمرمو لمس کردو تو چشمام با جدیت و جذبه نگاه کردو گفت : دوست دارم که تو کاری کنی که به مزاج من سازگار نباشه بعد اونوقت منم چشمم رو میبندم و روزگارتو سیاه میکنم آرمین و با وحشت نگاه کردمو موهامو از کنار شالم مرتب کردو گفت: -آفرین جوجه ی حرف گوش کن من، تو به صلاحته که مثل خواهرت سلیطه ات نباشی اومدم ازش جدا بشم منو محکم تر گرفتو منو به جلو کشیدوبا پشت انگشتای دست راستش گونه امو نوازش کردو خواستم صورتمو عقب بکشم که چونه اموبه آرومی میون انگشتاش گرفتو صورتمو به جلو کشید تا لبشو به یه سانتیه لبم رسوند تند تند گفتم: -تو کوچه ایم ...تو کوچه ایم ...«بهم از همون فاصله نگاه کرد و بدون اینکه اول صورتشو بکشه کنار دستشو از دورم رها کرد و بعد نگاهشو از لبم با یه پلک محکم به چشمم دوخت و جدی و محکم گفت:» -برو سریع عقب کشیدمو به طرف خونه رفتم ... در رو که بستم گفتم: -کاش قلم پام میشکست ولی پامواز این خونه بیرون نمیذاشتم وبرم تو این مهمونی اون شب مامان اینا ساعت یازده رسیدن خونه و تا اومدن مامان اینا منو نگین چشمامونو با آب گرم کمپرس کردیم تا ورم چشمامون بخوابه نگین که صداش کاملا دو رگه شده بود انقدر که جیغ کشیده بود ....
برای خواندن قسمت های کامل رمان تب داغ هوس کلیک کنید