جردن جنوبی | ششم
آهنگی که داشت پخش میشد و پنج تا زدم جلوتر و صدای ضبطو زیاد کردم.
زانیار-ای ول بابا. مرتضی پاشایی رو عشق است.
-میخوام همه همراهی کنیدا. همه باهم میخونیم.
ماشین جدیدت گل زده دم دره!
-اما آقای عبادی...
عبادی-مبارکتون باشه پسرم.
-ممنونم. زحمت کشیدین.
سارینا اومد و اونم یه سرویس طال به عسل هدیه داد. زانیار هم به سمت من اومد و اون یه ساعت مارک دار بهم کادو داد.
زانیار-تبریک میگم رفیق.
-دستت درد نکنه. زحمت افتادی.
عسل هم داشت از سارین تشکر می کرد.
دوتا ماشین عروس گل زده دم در تاالر پارک بود. یکی 601 خودم. یکی هم کمری که بابای عسل گرفته بود. مهمونا زیاد نبودن. فامیالی من و عسل بودن. فامیل پدریش که با خود باباشم رابطه نداشتن. دایی هاش بودن و چند تا از فک و فامیالی زانیار. از فامیل منم عمو مسعود، دایی صابر و دایی حامد با خونواده هاشون بودن. عمه ندارم. یه خاله دارم که ترکیه زندگی می کنه. نیومده بود. چند تا از رفیقای من و عسل و سارینا هم بودن. سر جمع 052 نفر بودیم. بعد از عقد و هدیه دادن ها، از اتاق عقد اومدیم بیرون و به سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم. آقایون هم از اتاق اومدن بیرون و رفتن قسمت مردونه. همه خانوم بودن. اما چشم من فقط عسل خودمو میدید. خیلی ناز شده بود. قبل از عقد رفتیم آتلیه و عکس انداختیم. اما اون موقع به هم محرم نبودیم. با این حال عکاسِ گیر داده بود که عسل شنلشو دربیاره. منم که محو زیبایی اندامش شده بودم. قبل از آتلیه، عسل رو با لباس دکلته ندیده بودم. اما لباس عروسش دکلته بود و قسمت زیادی از بالا تنه اش معلوم بود. با اینکه نامحرم بودیم عکاسه گیر داد جنگولک بازی دربیاریم. من و عسل هم که کلاً ضایع کردیم. تا حالا از اون کارا نکرده بودیم. من که کلاً با دیدن عسل توی اون وضعیت توی حال خودم نبودم. عکس هم که میخواستیم بگیریم دیگه بدتر. باید بغلش می کردم و به بدنش دست میزدم. فیلم بردار ازمون خواست بریم وسط برقصیم. من که رقص بلد نبودم. عسل می رقصید و
من براش دست میزدم. من و عسل اصلیتمون ترکه. ترکا خوب نمیدونن که یه مرد جلوی خانوما توی عروسیش برقصه. مرد باید سنگین و متین باشه. رسممون این بود. عسل خیلی ناز و خواستنی میرقصید. سکه ی ربع بهار آزادی رو از جیبم درآوردم و خواستم بدم دستش. یه چرخ زد و سکه رو ازم نگرفت. سکه رو دور سرش چرخوندم و خواستم بگیره. اما اون بازم با ناز چرخید و سکه رو ازم نگرفت. اما برای بار سوم سکه رو گرفت. تاحالا عشوه شو ندیده بودم. اما الان... چقدر دلم میخواست زودتر اون عروسی تموم بشه و بریم خونه مون.
***
-خب؟
عسل-خب؟
-خب و مرض. یاال راه بیفت.
عسل-برو بابا. خیال کردی.
همونجوری که داشت سنجاقای روی موهاشو باز می کرد سمتش رفتم.
-بذار کمکت کنم زودتر تموم بشه.
عسل-دست نمیزنیا. دارم از درد هالک میشم.
دستمو با اشتیاق روی کمرش کشیدم و گره ی بند لباس عروسشو باز کردم. آروم آروم بندشو کشیدم و دو طرف بالای لباسش از هم جدا شدن.
-زود باش دیگه.
عسل- صبر کن خب. یکی مونده.
-بابا یه ربعه داری موهاتو باز می کنی. دست بجنبون ضعیفه.
عسل از توی آیینه چپ چپ نگاهم کردم و گفت: با کی بودی گفتی ضعیفه؟
یه لبخند کج زدم و یکی از ابروهامو انداختم بالا. گفتم: با شوما بودیم.
عسل-غلط کردی گه می خوری.
یه نگاه به موهای آشفته اش انداختم و قهقهه زدم. عسل که آخرین دونه ی سنجاق رو هم درآورده بود برگشت و به من نگاه کرد.
عسل-مرگ.
دستمو روی شکمم گذاشتم و عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم. داشتم از خنده می مردم.
-قیافه رو...
عسل خودشم خنده اش گرفت و در همون حال که می خندید با اخم گفت: زهرمار...مرض...درد!
لباسشو درآورد و به سمت حموم رفت.
-اِ کجا میری؟
عسل-دارم میرم حموم.
-حالا بیا بعداً...
عسل-آره. بیام که بهم بخندی.
سمتش دویدم که در حمومو قفل کرد و گفت: فوتِینا. باس صبر کنی.
با عصبانیت مشتمو کوبیدم به در و داد زدم: درو باز کن.
عسل-وایسا موهامو بشورم میام.
-نمیخوام.
شیر آبو باز کرد و دیگه جواب نداد.
-عسل بیای بیرون بهت رحم نمی کنما. حالا خود دانی.
شیشکی بست.
-شیشکی می بندی آره؟
عسل-آره.
-کوفت. تو فقط بیا بیرون...بهت نشون میدم شیشکی چیه.
بعد از پنج دقیقه از حموم اومد بیرون. داشت می لرزید.
عسل-حوله رو کجا گذاشتیم؟
از توی کمد حوله رو برداشتم و انداختم روی شونه هاش. سریع خشکش کردم و حوله رو از روش برداشتم. دستشو سمت خودم کشیدم که ازم فاصله گرفت و گفت: باید موهامو خشک کنم.
-داری کرم میریزیا.
عسل-خب من خوشم نمیاد با موهای خیس برم رختخواب.
-عسل؟!
جواب نداد. سشوارو برداشت و ده دقیقه ای هم با موهاش ور رفت تا خشک بشه. من پاپیونمو شل کرده بودم و روی تخت به پشت دراز کشیده بودم و دستامو گذاشته بودم زیر سرم. به سقف اتاق نگاه می کردم.
عسل-سورنا؟
نگاهش نکردم.
عسل-سورنا با توأم.
-تو چرا جوابمو نمیدادی؟
عسل-واسه اینکه باس یکم اذیتت می کردم.
-چرا مثال؟
عسل-چون بهم خندیدی.
بهش نگاه کردم. لباس خواب تنش کرده بود. یه لباس خواب قرمز.
تو جام نشستم. دستشو گرفتم و سمت خودم کشیدمش. افتاد روی پام. همونطور که به چشماش خیره بودم، به موهاش دست کشیدم و گفتم: حالا موهات خشک شد؟
به چشمام نگاه کرد. یعنی وقتی به چشمای هم نگاه می کردیم دیگه نمی تونستیم از هم چشم برداریم. اما خب باید برمی داشتیم دیگه. نمیشد که عین مجسمه بمونیم. پاپیونمو کندم. دستشو آورد بالا و دکمه های پیراهنمو باز کرد.
-بهت گفتم بیای بیرون بهت رحم نمی کنم. هرچی زار بزنی بهت رحم نمی کنم عسل. بیچاره ات میکنم.
یه لبخند شیطنت آمیز زدم و حریصانه صورتمو به صورتش نزدیک کردم. عین وحشیا شده بودم.
***
-هوی...پاشو دیگه.
چشماشو از هم باز کرد و بهم نگاه کرد. در همون حین که خمیازه می کشید، گفت: هوی عمه ته!
-به عمه من توهین می کنی؟
عسل-خفه بابا.
-عسل یه بار دیگه به عمه ی من توهین کنی می دونم چیکارت کنم.
عسل-سورنا زر زر نکن انقدر.
من عمه ای نداشتم. اگرم داشتم واسم مهم نبود. عسل واسم مهمه. داشتم باهاش شوخی می کردم. دوباره چشماشو بست که تکونش دادم و گفتم: نخواب بسه. پاشو صبحونه بده.
عسل-ولم کن بابا. بگیر بخواب.
-نمی خوام. زیاد خوابیدیم. پاشو صبونه.
عسل پشتشو به من کرد و خواست بازم بخوابه. برش گردوندم و گفتم: چه غلطی کردی؟ پشتتو به من می کنی آره.
بهم لبخند زد و به زور چشماشو از هم باز کرد.
-عسل بیدار نشی پارچ آبو روت خالی می کنما.
بغلم کرد و سرشو گذاشت روی سینه ام. دستی به کمرش کشیدم و بعد پتو رو زدم کنار.
-پس پا نمیشی نه؟ میخوای بازم مثل دیشب بهت عواقب کاراتو بهت نشون بدم ؟
به سمتش رفتم که عقب کشید و گفت: سورنا. الان اصلاً حالم خوب نیست. امروز تو باید برام صبونه بذاری. من حالم بده.
-چرا؟ مگه خوب نشدی؟
بهم توضیح داد و منه از همه جا بی خبرم از جام پاشدم و رفتم به سمت چوب لباسی.
عسل-کجا میری عشقم؟
-میرم برات کله پاچه بخرم جون بگیری.
عسل-هوووق!
-باید بخوری.
عسل-حرفشم نزن.
-پس حلیم میگیرم.
عسل-بشین سرجات باو. ساعت 9 ژیال جون و سارینا واسم کاچی میارن.
به ساعت نگاه کردم.
-خب الان ساعت نهِ دیگه.
عسل-اوا خاک به سرم.
عسل از جاش بلند شد و لباس تنش کرد و اتاق خوابو مرتب کرد. همون موقع صدای آیفون بلند شد و ژیال خانوم و سارین اومدن.
***
عسل بهم گفته بود باید از خونه برم بیرون. وسایل آرایشگاهو داد دستم و گفت ببر بده به آرایشگر. منم بردم و دادم و برگشتم خونه. دو پرس کوبیده از رستوران بهار 26 گرفته بودم با یه نوشابه خانواده.
-خوشگل خانوم من کجاست؟
عسل-من اینجـــام.
صداش از آشپزخونه اومد. داشت با پیمونه برنجو میریخت تو ظرف. پیمونه رو ازش گرفتم و از پشت بغلم گرفتمش.
-چیکار می کنی عسل من؟
عسل-میخوام غذا بذارم.
-غلط می کنی. امروز دست به هیچی نمیزنی.
عسل-چرا عزیزم؟
-چون حالت خوب نیست. باید استراحت کنی.
عسل-تقصیر توئه دیگه وحشی میشی!
-ببخشید عشقم. نمیدونستم که!
عسل برگشت و به من نگاه کرد و گفت: تو نمی دونستی؟
-نه!
عسل-ولی بهت نمیاد.
-چرا اون وقت؟
عسل-چون تو تا قبل از من هزار تا دوست دختر داشتی. مگه میشه این چیزا رو ندونی. الاقل دخل یکیشونو آوردی تاحالا.
-بی شرف چرا چرت و پرت میگی؟ یعنی تو تا حالا راجع به من همچین فکری می کردی؟
عسل-میخوای بگی تاحالا به هیچ کدومشون دست درازی نکردی؟
-نه. مگه خرم؟
عسل خندید و گفت: آره خب. اون که هستی.
-مرض! باور کن من حتی دستشونم نمی گرفتم.
عسل به چشمام نگاه کرد و جدی پرسید: سورنا داری راستشو میگی؟
-به خدا دارم راستشو میگم.
عسل-من تا قبل از این خیالم راحت بود می گفتم این زانیار اگر بهم دست میزد تو هم دست میزدی به دوست دخترات. الان عذاب وجدان گرفتم.
-دیگه جلوی من از گذشته ات با زانیار حرف نزن.
عسل-ناراحت شدی؟ خب این مال گذشته بود. الان مثل داآش نداشته مه.
-باشه. بسه دیگه.
عسل-ببخشید.
-بیا بریم غذا بخوریم.
عسل-غذا گرفتی؟
-بـــله.
***
عسل-خفه شو سورنا. سمت من نیا.
-چی شده عسل؟
عسل-سورن با من حرف نزن.
-عسل جان چی شده خب؟ به منم بگو!
عسل-حــــالم ازت بهم میخوره.
با تعجب نگاهش کردم. پشتشو به من کرد و خواست بخوابه. بازوشو گرفتم و سمت خودم چرخوندمش.
-عسل بهم بگو چت شده عین سگ پاچه میگیری؟
عسل بغضش ترکید و گفت: تا الان کجا بودی؟
-با بچه ها زمین نادر بودیم داشتیم فوتبال بازی می کردیم.
-کثافت! دیگه دوستت ندارم.
داد زدم: چه مرگته؟
اونم داد زد: خودت خوب میدونی. خوب میدونی عوضی. خوب میدونی آشغال.
-چیو میدونم؟
هرچی اصرار کردم هیچی نگفت. بالششو برداشت و رفت روی مبل پذیرایی خوابید. رفتم دنبالش.
-پاشو بیا سرجات و بهم بگو دردت چیه.
هرکار کردم نیومد. به زور کشیدمش و بردمش. انداختمش روی تخت. پشتشو به من کرد و گرفت خوابید. دقیقا از فردای روزی که از ماه عسل اومدیم این بازیا رو درمیاره. نمیدونم چی شده؟ همه اش می پرسه کجایی؟ چیکار می کردی؟ با کی بودی؟ بعدم گریه می کنه و میگیره می خوابه. سه روزه از ماه عسل اومدیم و کارش شده همین. غذا مذا هم که درست نمیکنه.
***
بهش نگاهی انداختم و رفتم توی اتاق. اخم کرده بود. داشت غذا می پخت. چند وقتی هست که غذا می پزه. لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون. روزبه توی کوچه منتظرم بود. یه ماهه باهمیم اما توی این یه ماه فقط چند روز اول باهاش رابطه داشتم. وقتی از ماه عسل برگشتیم کلاً همه چی فرق کرده. الان دیگه با هم حرف هم نمیزنیم. مگر در صورت لزوم. نمیدونم چش شده. دم در پیش روزبه ام. به پنجره ی خونه نگاه میکنم. پشت پنجره اس. اما تا دید دارم نگاهش میکنم پرده رو کشید. خدایا این زن چشه؟ چرا داره با سکوتش منو می سوزونه؟
روزبه-بریم؟
-بریم.
با روزبه راه افتادیم سمت قهوه خونه. توی راه رها رو دیدم که داشت از رو به رو به سمتم میومد. اخم نافرمی بهش کردم و رومو ازش برگردوندم. جلوم ایستاد و با پوزخندی به لب گفت: به به آقا سورنا. چه خبر از عسل خانوم؟
روزبه-رها برو جون ننه ات.
رها-تو یکی ببند بابا.
-خانوم برو پی کارت.
از کنارش رد شدم و رفتم.
روزبه-عجب آویزوونیه ها.
-گور باباش...
چهار تا فحش رکیک دادم و رفتیم قهوه خونه. قلیونا رو آوردن. مثل همیشه دو سیب!
-داش روزبه. نمی دونم چند وقته خانومم چش شده. باهام حرف نمیزنه.
روزبه-چرا؟ چی شده؟
یه کام گرفتم و گفتم: نمی دونم... بهم چیزی نمیگه.
روزبه-آبجی عسل که خاطرتو خیلی می خواست.
-از وقتی از ماه عسل اومدیم اخلاقش عوض شده. هرچی می پرسم چی شده هیچی نمیگه.
روزبه-چی بگم داداش. کار این زن ها معلوم نیست.
بعد از قلیون، از قهوه خونه زدیم بیرون. به روزبه گفتم بره و خودم رفتم سمت گل فروشی. با اینکه تقصیر من نبود... با اینکه حتی نمی دونستم ماجرا از چه قراره براش یه دسته گل گرفتم. رز آبی! خیلی دوست داره. استقلالیه. امروزم که استقلال پرسپولیس بازی دارن. رفتم خونه. با دیدن من دوباره اخم کرد و رفت آشپزخونه. دنبالش رفتم. دسته گلو که پشتم قایم کرده بودم به سمتش گرفتم و گفتم: عسل! آشتی؟
دسته گلو گرفت و پرت کرد پذیرایی و گفت: گمشو بده به همون دوست دخترات.
-چی میگی تو؟ چه مرگته عسل؟ لعنتی حرف بزن.
داد زد: واسه من فیلم بازی نکن سورنا. برو گمشو از جلوی چشمام. دارم ازت بالا میارم.
کنترلمو از دست دادم و یکی خوابوندم تو صورتش. صورتش کج شد. موهاش ریختن جلوی صورتش. دستشو گذاشت روی جای سیلی! بهم نگاه کرد. توی چشماش اشک جمع شده بود. با دیدنم زد زیر گریه و دوید و رفت توی اتاق و درو قفل کرد.
کلافه توی موهام دست کشیدم و رفتم نشستم روی مبل. آرنج دستامو گذاشتم روی پاهام و خم شدم و دستامو گذاشتم روی سرم. نباید می زدمش. نباید روش دست بلند می کردم. کارم اشتباه محض بود. از روی مبل بلند شدم و رفتم پشت در اتاق. بغض داشتم. صدام می لرزید.
-عسل غلط کردم. درو باز کن بهم بگو چت شده.
عسل-برو گم شو سورنا. برو گم شو...پست فطرت آشغال برو گم شو.
-عسلم چرا اینجوری شدی تو؟ تو رو خدا درو باز کن.
عسل-نمی خوام سورنا. تنهام بذار. می خوام به درد خودم بمیرم.
-عسل درو باز نکنی به والی علی خودمو می کشما. مرگ من درو باز کن.
بعد از چند ثانیه درو باز کرد و رو به روم با صورت و چشمای قرمز ایستاد.
-غلط کردم دست روت بلند کردم. بیا تو هم منو بزن. بیا...
دستاشو گرفتم و با دستاش چند بار زدم به صورت خودم. محکم میزدم. اما یه ذره هم از عذاب وجدانم کم نمیشد. دستاشو کشید و منم بغلش کردم. زدم زیر گریه.
-عسل گه خوردم به خدا. دیگه تکرارش نمی کنم.
عسل همونطور که هق هق می کرد گفت: درد این در برابر درد دل من هیچه سورنا.
ازش جدا شدم و همونطور که هردو گریه می کردیم به چشماش نگاه کردم.
-چی شده عسل؟ چرا بهم نمیگی؟ من چیکار کردم که خودمم خبر ندارم؟
بهم نگاه می کرد. شرمم شد. چرا زدم تو صورتش؟ خجالت می کشم ازش. من حق نداشتم بزنمش. ناراحت بود. حتی از وقتی هم که مادرش فوت کرده بود ناراحت تر بود. نمیدونم چش شده. خدایا کمکم کن.
عسل-سورنا! میخوام ازت طلاق بگیرم. من دیگه نمی تونم.
-عسل چی داری میگی؟ این حرفا دیگه چیه؟
عسل-دیگه همه چی بین ما تمومه. همه چی!
-بهم بگو چه مرگته! خدایا دارم دیوونه میشم.
ازم جدا شد و رفت روی تخت. پشتشو به من کرد و گرفت خوابید.
***
-من طلاقت نمیدم.
عسل-نمی خوام دیگه با آدمی مثل تو باشم. تحملم تموم شده.
-من تا ندونم ماجرا چیه طلاقت نمیدم.
عسل-تو خوب میدونی سورنا. واسه من فیلم نیا.
-به پیر...به پیغمبر فیلم نمیام. به خدا نمی دونم.
عسل با عصبانیت رفت توی اتاق. دنبالش رفتم. دیدم داره چمدونو میذاره رو تخت.
-چیکار داری میکنی؟
عسل-دارم میرم خونه ی خودم.
داد زدم: تو غلط میکنی...تو گه میخوری.
اونم بین گریه هاش داد زد: خفه شو سورنا.
چمدونو برداشتم و پرت کردم وسط اتاق.
-تو هیچ جا نمیری. هیچ جا. تکون بخوری قلم پاتو می شکنم.
کلافه نشست روی تخت و دوباره زد زیر گریه.
***
سارینا-منم هزار بار پرسیدم. اما چیزی بهم نمیگه.
زانیار-شاید کاری کردی که ناراحت شده.
-به ابوالفضل هیچ کاری نکردم. نمیدونم چشه.
با این که اصلاً تمایل نداشتم همچین سوالی از زانیار بپرسم ولی مجبور شدم.
-زانیار...تا حالا با تو همچین رفتاری کرده؟
زانیار به سارینا نگاه کرد و سرشو به زیر انداخت.
-خودمم نمی خواستم بپرسم اما مجبورم. سارین ناراحت نشیا ولی باید بدونم.
سارینا با ناراحتی به من نگاه کرد و سرشو تکون داد. بعد رو به زانیار گفت: زانیار بگو. اشکلا نداره.
زانیار با خجالت سرشو بالا کرد و گفت: یه بار این رفتارو کرد. ولی من ماجرا رو فهمیدم.
-دلیلش چی بود؟
زانیار-نگین دوست دخترم بود یه زمانی. ولی من به عسل گفته بودم دوستمه. اونم باور کرده بود. تا اینکه یه روز توی یکی از مهمونیا نگینو برای دومین بار دید. عسل رفته بود دستشویی که نگین اومد سمتم. دستمو گرفت و خاطرات کاناداشو برام تعریف کرد. نگو عسل شنیده بود. بعد که نگین از پیشم رفت اومد پیشم و گفت: نگین چیکارت داشت؟ منم گفتم هیچی داشت خاطرات کاناداشو برام تعریف کرد. یه کم بعد رفتم با یکی دوتا از بچه ها صحبت کنم. وقتی برگشتم دیدم عسل نیست. از دور دیدم پیش نگینه. رفتم پشت ستون قایم شدم و به حرفاشون گوش دادم. نگین داشت بهش میگفت که قبالً با من دوست بوده. بهش گفت حتی رابطه هم با من داشته. گفت از من باردار شده و بچه شو انداخته. دروغای شاخدار! من با نگین رابطه آنچنان نداشتم. فقط در حد عشق بازیو این حرفا. زیاد ازش خوشم نمیومد. بهش کشش نداشتم. داشت به عسل دروغ می گفت. من به روم نیاوردم چیزی شنیدم. وقتی از نگین جدا شد رفتم سمتش. خواستم... خواستم دستشو دور بازوم حلقه کنه. یهو بهم توپید و گفت گمشو کثافت...گمشو آشغال. برو پیش دوست دخترت این کارو بکنه و از این حرفا. من بازم به روم نیاوردم. خواستم برسونمش خونه که نذاشت. با آژانس رفت. بهش اس ام اس دادم گفتم چت شده عسل. گفت حالم ازت بهم می خوره. هرچی پرسیدم جواب نداد. در آخر بهش زنگ زدم و گفتم همه چیو شنیدم و براش توضیح دادم که نگین دروغ گفته. باورش نشد. منم فرداش نگینو بردم پیش عسل و گفتم بهش بگه که دروغ گفته. نگین هم اعتراف کرد و بعد از یه مدت با عسل رفیق شد.
سارینا-نکنه برای تو هم همین اتفاق افتاده؟
-یعنی یکی بهش گفته من باهاش کاری کردم؟
زانیار-بعیدم نیست.
-اما من حتی دست دوست دخترامو هم نمی گرفتم.
سارینا-ربطی نداره. یکی بخواد واست حرف در بیاره میاره دیگه.
-نکنه کار اون رهای مارمولکه؟
سارینا-شاید. بهش میاد همچین آتیشی به پا کنه. زندگی من و ماهانم اون بهم ریخت.
زانیار اخمی به سارینا کرد و گفت: میشه دیگه اسم اون یارو رو جلوی من نیاری؟ همین که هرماه مجبورم ریختشو تحمل کنم بسه.
سارینا-واقعاً. همینو بگو. با اون ریخت نحسش.
زانیار-حالا نمیشه بی خیال مهریه بشی؟ ما که همه چی داریم.
سارینا-بخاطر پولش نیست. می دونم چقدر سختشه که پول سکه رو در بیاره. می خوام عذاب بکشه. سختی بکشه.
-آره زانیار. بذار یکم اذیت بشه تا قدر زن و بچه شو بدونه.
زانیار-سارینا منو آدم کرد. اما نمی دونم اون چطور با سارینا بود و حیوون شد!
-بی خیال بابا. گور باباش. من برم ببینم چی میشه.
خداحافظی کردم و به سمت خونه مون راه افتادم. عسل خونه نبود. رفتم سمت خونه اش. هرچی زنگ زدم درو باز نکرد. از پنجره بهم نگاه می کرد. خوب شد نرفته خونه باباش!
-عسل جان. بیا بریم خونه ی خودمون.
پنجره رو بست و رفت.
***
-واسّا بینم دختره ی هرجایی. به عسل چی گفتی؟
جلوش وایسادم و اونم دست به سینه با یه لبخند به من نگاه کرد و گفت: من چیزی به عسل خانومت نگفتم. چی شده؟ باهات قهر کرده؟
-رها یه کاری نکن آبروتو توی محل ببرما. مثل بچه ی آدمیزاد بگو به عسل چی گفتی؟
رها-میگم من چیزی بهش نگفتم.
-غلط کردی دروغ گفتی.
رها-بابا من چیزی نگفتم. چی بگم آخه بهش؟
-خلاصه دارم بهت میگم. اگر به عسل چرت و پرت گفته باشی بیچاره ات می کنم. زنده ات نمیذارم.
رها-تهدیدم می کنی؟
-خفه شو بابا.
اومدم برم که صدام زد: وایسا.
بهش محل ندادم و راهمو پیش گرفتم که گفت: جهنم. می خواستم بهت بگم شاید کی گفته باشه بهش.
بدو رفتم جلوش ایستادم و گفتم: بگو.
چشم غره رفت و گفت: نمی گم. برو گم شو بابا.
داد زدم: رها من نازتو نمی کشم. دارم بهت میگم بگو.
رها-صد سال نمی خوام تو ناز منو بکشی.
-رها بگو. عصبیم نکن.
رها-میگم اما نه واسه خاطر تو و عسل. واسه اینکه از اون آدم متنفرم. یه بار جلوی تو منو ضایع کرد.
-کیو میگی؟
رها-یادته رفته بودیم سر قبر تختی؟
-خب؟
رها-یادته من کیو با خودم آوردم؟
-نسیمو.
رها-نسیم تو نخ تو بود. قبل از منم با تو بود. من که نمی دونستم. اگر می دونستم نمیاوردمش. برگشت جلوی تو منو ضایع کرد گفت رها قبل از عملش، خونه رو با بینیش جارو می کشید. یه نفس می کشید و همه ی آشغاال می رفتن تو بینیش. تو خندیدی به حرفش. بعد که با عسل رفیق شدی بهم گفت توی دبیرستان از عسل خیلی بدش میومده. چون عسل جلوییش بوده و توی ریاضی بهش تقلب نمیرسونده. واسه همین همیشه با عسل جروبحث داشتن. گفت از تو خوشش میاد و حالا که تو با عسل رفیق شدی خیلی قاطی کرده. سیگاری شده. میره پارتی و مشروب می خوره و این حرفا. میگم شاید کار اونه.
-مطمئنی؟
رها-نه نیستم. گفتم که شاید.
-خیله خب. مرسی.
رها-خواهش می کنم سورنا جان.
-خفه بابا.
ازش دور شدم. حالا اون نسیمو از کجا پیدا کنم؟ شماره شو که پاک کردم. حالا چیکار کنم؟ برگشتم دوباره سمت رها.
رها-چیه باز؟
-شماره شو بده.
رها گوشیشو از کیفش درآورد و شماره ی نسیمو بهم داد.
رها-نگی من شماره شو دادم بهتا.
-باشه بابا.
رفتم توی پارک هجرت نشستم و زنگ زدم به نسیم.
نسیم-الو؟
-سلام.
نسیم-سلام سورنا. خوبی عزیزم؟
-ببر صداتو. به عسل چی گفتی؟
نسیم با عشوه خندید و گفت: بابا سرعت عمل. بعد از یه ماه زنگ زدی و میگی به عسل چی گفتم؟
-بهت گفتم بهش چی گفتی آشغال؟
نسیم-اینجوری نمیشه بگم. باید ببینمت.
-همینجوری بگو.
نسیم-گفتم که نمیشه.خدافظ.
-صبر کن... باشه. کجا و کی؟
نسیم-ایممممم! برج طغرل ساعت 5 بعد از ظهر.
تلفنو قطع کردم.
***
نسیم-سلام عزیزم. خوبی؟
عشوه ی خرکیشو میشد توی تمام رفتاراش دید. چهره ی معمولی داشت. شایدم خوشگله اما به نظر من فقط عسل خوشگل میاد. چشماش قهوه ایه. لب ها و بینی اش هم متناسبه. ابروهاشو شیطونی برداشته و آرایش اروپایی کرده.
-چی به عسل گفتی؟
نسیم-جواب سلام واجبه ها.
داد زدم: چی به عسل گفتی؟
صدام توی برج پیچید.
نسیم-خیله خب بابا. آبرومو بردی.
-نسیم اعصابم داغونه. همین وسط خونتو میریزما. بهم بگو چی بهش گفتی.
نسیم-من چیزی بهش نگفتم.
-خالی نبند واسه من. بهم بگو چی زر زر کردی هرزه ی عوضی.
نسیم-گفتم که چیزی بهش نگفتم. فقط اون وُیس هایی که واسم می فرستادی رو بهش فرستادم.
خاک بر سرم شد. درسته با دوست دخترام کاری نمی کردم. اما باهاشون خوب حرف نمیزدم. حرفای نامربوط به هم میزدیم.
-تو چه غلطی کردی نسیم؟
نسیم-هیچی. بهش گفتم تو این ویس ها رو به من فرستادی.
داد زدم: گورتو گم کن تا یه بالیی سرت نیاوردم. برو گمشو آشغال.
نسیم با ترس ازم جدا شد و رفت.
***
-درو باز کن عشقم. همه چیو بهت توضیح میدم.
عسل در کمال تعجب درو برام باز کرد و رفتم تو. وارد آپارتمان شدم. بدون سلام علیک رفت روی مبل نشست و گفت: فردا میریم واسه کارای طلاق. تا امروز شک داشتم اما حالا مطمئن شدم.
-عسل... اون مال قدیما بود. میدونم نسیم بهت چرت و پرت گفته. آره اون ویس هایی که بهت فرستاده حقیقت داره. اما واسه قدیما بود.
عسل-تو که می گفتی نمیدونی جریان چیه. پس چی شد؟
-به خدا خودمم امروز فهمیدم.
عسل- کثافت دروغگو.
-عسل دروغ نمیگم به خدا.
عسل-اون ویس ها رو جدیداً بهش فرستادی. توش از منم حرف زدی.
-چه حرفی؟ چی گفتم؟
عسل-خیلی میخوای بشنوی؟ پس گوش کن. چون من هر روز چند بار بهش گوش میدم.
گوشیشو آورد و صدا رو برام پخش کرد:
-نسیم! زنمو ول می کنم و میام باهات... .
نسیم-راس میگی عشقم؟
-آره... آره قربونت برم...راستِ راست میگم.
نسیم-منو از زنتم بیشتر دوست داری؟
-تو رو خیلی دوست دارم.
نسیم-زنت کیه؟
-زنم...؟ اون مهم نیست. تو مهمی...؟ تو و هیکلت!
حالم داشت از خودم و لحن حرفام بهم می خورد. گوشی رو از دست عسل گرفتم و پرتش کردم روی زمین.
داد زدم: بسه دیگه...بسه!
عسل داشت گریه می کرد. ضجه زد: این مال قدیمه؟ قدیم تو زن داشتی؟
منم گریه ام گرفته بود.
-عسل به خداوندی خدا این واسه قدیمه. به خدا راست میگم.
عسل-به من بگو تو قدیم زن داشتی؟
-اون موقع حالم خوب نبود. همینجوری گفتم زنم! فقط یه چیزی گفتم.
عسل-دروغ میگی.
-راس میگم عشقم. دارم میگم تو حال خودم نبودم. خدا لعنتم کنه!
عسل-دروغ میگی عوضی.
-چرا؟ چرا فکر می کنی دارم دروغ میگم؟
عسل اشک می ریخت. ضجه میزد. خیلی عصبانی بود. خشمگین به سمت گوشیش رفت و برش داشت.
عسل-میخوای بدونی چرا فکر می کنم دروغ میگی؟ بیا...بیا اینو ببین.
بهم عکس من و نسیمو نشون داد. توی برج طغرل.
-نکنه اینم واسه امروز نیست؟ همین لباس تنته.
-آره همین لباس تنمه. اما دلیل داره که امروز دیدمش.
عسل-چه دلیلی؟ بهم بگ...
-ساکت شو بذار حرفمو بزنم. هیچی نمیگی تا حرفام تموم بشه. من فکر کردم کار رهاست. رفتم بهش گفتم چی بهت گفته. اون گفت بهت حرفی نزده. اما ممکنه کار نسیم باشه. شماره نسیمو ازش گرفتم و بهش زنگ زدم. بهم گفت پشت تلفن نمی تونه بهم بگه. گفت باید ببینتم. واسه همین رفتم دیدمش و اونم گفت ویس برات فرستاده.
عسل-راست میگی؟
-می خوای برم تن لششو بیارم تا باورت بشه؟
عسل-آره...آره برو بیار.
-میارم. حالا بیا بریم خونه. فردا!
عسل-نه. همین الان.
با عصبانیت شماره ی نسیمو گرفتم. گذاشتم روی بلندگو تا عسل هم بشنوه. سرمو به زیر انداختم و باهاش حرف زدم.
نسیم-الو؟
-سلام.
نسیم-سلام عزیزم.
-بیا به این آدرسی که بهت میگم.
نسیم-برای چی؟
-برای اینکه می خوام باهات باشم.
نسیم-راس میگی عشقم؟
-آره قربونت برم. پاشو بیا. عسل منو ول کرده. خیلی وقته باهاش نخوابیدم. نیاز دارم.
نسیم-باشه. آدرسو بگو.
-خیابون آذر،کوچه شقایق، پالک...طبقه اول.
نسیم-الان میام. بای.
-بای.
تماسو قطع کردم. به عسل نگاه کردم.
-اونجوری نگام نکن. باید خرش می کردم که میومد. الان بهت ثابت می کنم داری اشتباه می کنی.
عسل پوزخندی زد و روشو از من برگردوند. بعد از مدتی گفت: از کجا فهمیدی؟
داد زدم: از کجا باید می فهمیدم؟ تو که لال مونی گرفته بودی. رفتم از زانیار پرسیدم با اونم همچین کاری کردی یا نه. اونم بهم تعریف کرد سر نگین باهاش چیکار کردی. من هم به رها شک کردیم. رها هم به نسیم. تا اینکه فهمیدم درد تو چیه.
اخم کرد و سرشو به زیر انداخت.
-اون ویس ها رو هم پاک می کنی.
عسل-چرا؟
-چرا؟ خب معلومه چرا! چون حالم از خودم بهم می خوره که همچین غلطایی کرده بودم.
عسل-یعنی پشیمونی؟
-عسل کم چرت و پرت بگو. کم اعصابمو بهم بریز. من توبه کردم. وقتی توبه کردم نباید بهم یادآوری کنی گناه کردم. چون توبه کردم. میدونی توبه یعنی چی؟
هیچی نگفت و دوباره سرشو زیر انداخت. بعد از ده دقیقه سر و کله ی اون آشغلام پیدا شد. درو زدم.
-برو اتاق قایم شو.
عسل-برای چی؟
-برو و وقتی گفتم بیا. درم ببند.
عسل رفت اتاق و درو بست. منم در خونه رو به روی نسیم باز کردم.
نسیم-سلام عشقم.
-سلام. بیا تو.
اومد تو و درو بستم.
رفتم سمتش. روسریشو در آوردم. اونم داشت با عشوه منو نگاه می کرد. انگشتامو بردم الی موهاش و یهو محکم گرفتم و کشیدمش.
عربده زدم: چه غلطی کردی هرجایی؟ عکس از من و خودت گرفتی فرستادی به عسل؟
نسیم-ول کن موهامو کندی.
-جهنم. بگو چه گهی خوردی عوضی!
نسیم-بابا غلط کردم. ولم کن.
-عسل بیا بیرون.
عسل از اتاق اومد بیرون. همونجوری که موهای نسیم تو دستام بود، به خود هرزه اش گفتم: بهش بگو همه ی اون صداها واسه قدیم بود. بگو امروز واسه چی دیدمت.
نسیم به غلط کردن افتاده بود و همه چیو برای عسل توضیح داد.
نسیم-تموم شد دیگه. ولم کن.
موهاشو رها کردم و هولش دادم سمت در.
-یاال حالا گورتو گم کن.
روسریشو گلوله کردم و پرت کردم جلوش. روسریشو برداشت و با گریه رفت سمت در. خواست دستگیره رو بکشه که عسل گفت: وایسا!
برگشت و به عسل نگاه کرد. عسل با عصبانیت رفت سمت نسیم و یه سیلی محکم خوابوند بیخ گوشش. اینبار اون موهای نسیمو کشید و گفت: زندگی منو بهم میریزی زنیکه؟ آره؟
باهم گالویز شدن که من رفتم عسلو گرفتم بغلم و سر نسیم داد کشیدم: گورتو گم کن از این جا!
نسیم رفت و درو محکم بست. عسل گریه می کرد و من تو بغلم اونو نوازش می کردم.
عسل-ببخشید سورنا.
به چشمام نگاه کرد. بازم همون نگاه. همون نگاه مهربون. دلم براش لک زده بود. نگاهشو سمت لبام کشید. صورتشو بهم نزدیک کرد. بعد از اون مدت دلم هواشو کرده بود. برام خیلی سخت گذشته بود. چشماشو آروم بست. منم بستم. در همون حالت عقب عقب رفت سمت مبال و افتادیم روی مبل دو نفره. دلم برای آغوشش تنگ شده بود. مثل شب عروسی شده بودم. دست خودم نبودم. یقه ی بلوزشو گرفتم و جرش دادم.
***
موهامو با حوله خشک کردم و با بی تفاوتی گفتم: من میرم خونه.
عسل با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چی؟ تنها میری؟
-آره. تنها میرم. مگه نمی خواستی طلاق بگیری؟ طلاقت میدم.
عسل-سورن چی داری میگی؟ همه چی که تموم شد.
-آره تموم شد. اما من فهمیدم تو بهم اعتماد نداری.
عسل-سورنا تو همین یه ساعت پیش باهام بودی.
-اون فرق داره قضیه اش.
عسل-چه فرقی؟ نکنه منو فقط واسه ارضاء غریزه ات می خوای؟
-فکر کردی نمی تونم از راه دیگه به خواستم برسم؟ مسئله ی من اعتماد نداشتن توئه.
عسل-سورن همه چی تموم شد. کشش نده.
-من میرم خونه.
لباسامو پوشیدم و رفتم خونه ام. اونم فقط با تعجب به من نگاه می کرد.
رفتم روی تخت خوابمون دراز کشیدم. به سقف اتاق نگاه کردم و گفتم: عسل! باید تو هم تاوان اشتباهتو پس بدی. باید بهم اعتماد داشته باشی. چرا یه ماه ازم دوری کردی؟ باید تو هم بفهمی اشتباهت خیلی بزرگ بوده. من داشتم از سردی رفتارات دق می کردم. نمی خوام طلاقت بدم. به هیچ وجه...اما می خوام ادبت کنم. گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم: فردا میرم واسه کارای طلاق.
عسل-سورنا نکن این کارو. من عاشقتم.
-منم عاشقتم. اما حرفات از گوشم بیرون نمیره. تو بهم اعتماد نداری.
زنگ زد که قطع کردم. باید اونم طعم تلخ بی تفاوتی رو می چشید. این برای دووم زندگیمون خوب بود. باید می فهمید به حرف هر بی سر و پایی نباید گوش بده. من شوهرشم. باید به من اعتماد کنه نه به یه زن هرجایی. غیرتم قبول نکرد شب توی خونه اش تنهاش بذارم. دیشبم توی ماشینم جلوی خونه اش خوابیدم. پاشدم رفتم دنبالش. درو با خوشحالی باز کرد و وقتی اخمای منو دید چهره اش غمگین شد.
-جمع کن بریم خونه.
عسل-راس میگی؟
-آره. خیال کردی سیب زمینی ام که بذارم زنم تنها بمونه؟
عسل-آشتی؟
-نه. فقط تا وقتی زنمی باس خونه خودمون باشی.
عسل-سورن بچه بازی در نیار دیگه.
-حالا جمع کن بیا بریم. خونه حرف میزنیم.
***
عسل-سورنا من که عذر خواهی کردم.
-عذرخواهیت به درد من نمی خوره. تو بهم اعتماد نداشتی.
عسل-چرا داشتم. اما خب تو هم باید به من حق بدی!
-حق چی؟ اینکه به حرف یه هرجایی گوش بدی؟
عسل-تو با همون هرجایی از اون حرفا زده بودی و باهاش دوست بودی.
-درسته. اما به ابوالفضل من هیچ کاری نکردم. در ضمن اون موقع نسیم بدکاره نبود. تازگیا شده.
عسل-یاخچی حَلَه! ( به زبان ترکی؛ به معنی خیله خب حالا).
-آخی باور اِلَمَسَن کی. نَه فایدَسی وار؟ ( آخه باور نمی کنی که. چه فایده ای داره؟)
عسل-باور اِلَرَم. ( باور می کنم.)
-باشه. برو بخواب.
عسل-تو نمیای پیشم؟
از جام بلند شدم و باهاش رفتم به اتاق خواب. به پشتم خوابیدم و اخم کردم. اونم سرشو گذاشت روی سینه ام و به خواب رفت. عسل! تو یه مرد نیستی تا بفهمی چی میگم. یه مرد نیستی تا بفهمی همه دردا رو چجوری تو خودم میریزم و دم نمیزنم. فکر کردی توی این مدت که مهر سکوت روی لبات بود، من چی کشیدم؟ من؛ یه مردم! باید مقاوم باشم...باید قوی باشم...باید کاری کنم بتونی روی من حساب کنی...من مرد این خونه ام! من تکیه گاه توأم...مرد بودن کار آسونی نیست. مرد باس غیرت داشته باشه...نذاره ناموسش سختی بکشه...توی این مدت سختی کشیدی و من به مردونگیم نا فرم شک کردم! آره. فکر کردم شوهر خوبی واست نیستم.
***
-دارم میرم خونه سارین اینا.
عسل-منم بیام؟
-لازم نکرده.
عسل-چرا خب؟
-چون زانیار هم اونجاست.
عسل-بابا دیگه بین من و زانیار چیزی نیست که. همه مون ازدواج کردیم.
-گفتم نه. خوش ندارم حتی یه نگاه هم بهم بکنید.
عسل-نگاش نمی کنم.
-چشمت بیفته چی؟ شاید اون نگاهت کنه اصلاً!
عسل-سورنا عقلتو از دست دادیا.
-هرموقع طلاقت دادم هرکاری خواستی بکن.
عسل-باز گفتی؟
-امروز که نشد. بذار برم بیام ببینم کی برم درخواست طلاق بدم.
عسل-سورنا!
-عسل حرف نزن که حسابی ازت شیکارما.
عسل-مسخره!
-ببند.
کمر بندمو بستم و رفتم سمت در. درو باز کردم و از جا کفشی کفشامو برداشتم و از خونه زدم بیرون. رفتم خونه ی زانیار. بعد از سلام علیک سارینا گفت: آشتی کردین؟
-آره...تقریباً!
سارینا-دیگه تقریبنش واسه چیه؟
سر بسته ماجرا رو برای سارین تعریف کردم.
زانیار-اینکارو نکن سورنا. گناه داره بیچاره.
چپ چپ نگاش کردم که خودش دستمو خوند.
زانیار-میگم یعنی خب اونم مقصر نبوده.
-چرا. اصل کار اونه. اون باس، منو باور داشته باشه. نه هر انگلی رو.
سارینا-حالا اینبارو کوتاه بیا.
-نه نمیشه. نباس دیگه تکرار کنه.
سارینا-ما که هرچی میگیم تو یه چی میگی.
***
هر روز به یه بهانه ای، درخواست طلاقو لفتش میدادم. خونه ام. عسل داره توی آشپزخونه غذا درست می کنه. من نشستم جلوی تلویزیون و کاناال رو بالا پایین می کنم. این تلویزیون ایران هم کلاً ول معطله. فوتبالم نمیدن که به این بهانه بشینیم یکم با عسل کل کل کنیم. زدم ماهواره. خب فارسی وان همه اش سریاله. زیاد از این سریاال خوشم نمیاد. مگر اینکه خانواده ی مدرنی چیزی بدن. زدم جم تیوی. داره فاطما گل پخش می کنه. اینم که زبون اصلیشو قبالً دیدم.
عسل-اِ فاطما گله؟
-آره.
عسل-بذار باشه.
-دیدم اینو قبالً.
عسل-من ندیدم.
-بذا بگم آخرش چی میگی. دختره با کریم ازدو...
عسل-اِ هیچی نگو. بذار خودم ببینم.
با بی میلی گذاشتم همون شبکه باشه.
-کجایی پَــ؟
عسل-دارم چای می ریزم.
چای ریخت و سینی رو آورد گذاشت روی میز. داشت پیام بازرگانی میداد.
-تخمه نداریم؟
عسل-نچ!
-همه رو تموم کردی؟
عسل-جان؟
-بابا تازه خریده بودم.
عسل-خودت میشینی شبا فیلم ترسناک میبینی همه رو تموم می کنی.
-مگه تنها می بینم؟ تو هم میای میبینی دیگه.
عسل-ولی من مثل تو خوره ی تخمه نیستم.
-برم یه کیلو بگیرم؟
عسل- بیشین سرجات باو. حوصله داریا.
یهو یاد قدیما افتادم و خندم گرفتم.
عسل-خُل شدی؟
-یاد قدیما افتادم.
عسل-چطور؟
-هیچی باآ. با این روزبه اینا وایمیستادیم جلوی مدرسه دخترونه دخترا رو دید میزدیم. تخمه هم که رو شاخش بود. تا وقتی مدرسه تعطیل بشه کلی تخمه می خوردیم.
عسل-مگه خودت مدرسه نداشتی؟
-می پیچوندیم بابا.
عسل-پس چجوری دانشگاه قبول شدی؟
-حسابداری می خوندم دیگه. هنرستان بودم. دانشگاه رفتنم کاری نداشت که.
عسل-اون وقت جلوی کدوم مدرسه جوات بازی در میاوردین؟
-یه سری اون راهنماییه. اسمش چی بود؟
عسل-امیرکبیر!
-آهان. آره...یه سری هم جلوی اون دبیرستانه که الان نمونه دولتی شده.
عسل-شریعتو میگی؟ خوب آمار مدرسه های دخترونه رو داریا. از کجا می دونی نمونه دولتی شده؟
-محرم اون طرفا شلوغ میشه. منم رفته بودم سینه زنی اونجا به یاد قدیما نگاهش کردم و دیدم سر درش نوشته دبیرستان دخترانه ی نمونه دولتی شریعت.
عسل-آهان. بعد اون وقت روت میشه به من تعریف کنی وای میستادی اونجا دخترا رو دید میزدی؟
-چرا روم نشه؟
عسل-پررو!
-خب چون تورو دید میزدم.
عسل-اگر منو دید میزدی چرا تو آپارتمانا به دخترای دیگه ی مدرسه شماره میدادی؟
-خب تا وقتی اومدی گفتی شایعه رو جمش کنم جلوی مدرسه پالس بودم. بعدشم که دیگه نمیشد اومد. گشت میومد. شماره مو هم از حرص تو میدادم به دخترای دیگه.
عسل-یادمه یه بار با موتور جلوی مدرسه ویراژ میدادین. چقدر خزوخیل بازی در میاوردیا.
-سارینا دائماً پیشت بود نمیشد بیام طرفت. از طرفی تو هم از اون دخترا بودی که رو نمیدادی. منم روم نمیشد بهت شماره بدم.
عسل خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و گفت: جدی میگی؟
دستمو روی شونه اش انداختم و گفت: به جون تو!
عسل-پس از زمانی که من فنچ فنچ بودم چشمت دنبالم بوده؟
-آره...پس چی؟خب ماهم فنچ بودیم دیگه. کلاً سه سال ازت بزرگترم.
همونطوری که به هم نگاه می کردیم دستشو گذاشت روی سینه ام. به قول عسل، قفل کردیم. کلیدشم پرت کردم یه وری.
-میگم...هنو که طلاق نگرفتیم.
عسل-سورنا...؟
-پاشو بیا بریم. هنو زنمی.
وقتی به چشماش نگاه می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم. ضربان قلبم شدت می گرفت. چشماش آدمو روانی می کرد. خیلی جذابه. همین جذابیتش همه پسرای محلو دیوونه کرده بود. اکثرشون تو نخ عسل بودن. اما عسل پا نمیداد. از بین همه پسرای جردن جنوبی، فقط با من هم کلام میشد. اونم واسه اینکه داآش سارینا بودم. هه! همه بچه محال سر این موضوع واسم میزدن. زیرآبمو پیش معلما میزدن...تقلب نمیرسوندن...با دوست دخترام دوست میشدن؛ که البته مورد آخر به نظرم هیچ ایرادی نداره.
عسل-پس فاطما گل چی میشه؟
-میزنم ضبط بشه.
***
عسل-سلام عشقم. خوبی؟...آره عزیزم.منم خوبم...سورنا هم خوبه مرسی...زانیار چطوره؟
اسم زانیارو آورد، بهش چپ چپ نگاه کردم که دستپاچه شد.
عسل-آ...آره هستش. گوشی!
به سمتم اومد و گوشی تلفنو گرفت سمتم.
عسل-بیا ساریناست.
دستم و روی دهنه ی گوشی تلفن گرفتم و با اخم بهش گفتم: دیگه نبینم حال زانیارو بپرسیا.
چشم غره ای کرد و رفت آشپزخونه.
-الو؟
سارینا-الو سلام سورن.
-سلام. خوبی؟
سارینا-قربون تو. تو چطوری؟
-خوبم شکر. چه خبرا؟
سارینا-سلامتیا. سورن؟ ما می خوایم بریم شیراز...شمام میاین؟
-نه بابا. شما برید خوش باشید.
سارینا-بیاین دیگه.
-نه سارینا نمیشه.
سارینا-چرا نمیشه؟
-نمیشه دیگه.
سارینا-نکنه بخاطر زانیاره؟
-چه ربطی داره آخه؟
سارینا-من که میدونم بخاطر زانیار نمیای. اما سورنا زانیار دیگه منو دوست داره.
-می دونم. بخاطر اون نیست.
عین سگ داشتم دروغ می گفتم. خب از حق نگذریم به زانیار حسادت می کردم. البته ما مردا اسمشو میذاریم غیرت.
سارینا-پس واسه چیه؟
-بابا فعالً پول هتل و این چیزا ندارم.
سارینا-نگران نباش. زانیار هست.
-همین مونده آویزوون دوماد بشم.
سارینا-سورن آویزوونی نیست که.
-چرا هست.
سارینا-بیاین دیگه.
-کِی میخواید برید؟
سارینا-هفته دیگه.
-خب هفته دیگه حقوقمو میریزن. اگر می تونید صبر کنید چهارشنبه بریم.
سارینا-باشه...پس میاین دیگه.
-وایسا اول به عسل بگم. از اون نپرسیدم هنوز.
از سارینا خداحافظی کردم و رفتم سمت عسل.
-نَه پیشیپ سَن؟( چی گذاشتی)؟
عسل-قیمه ترکی.
-اَلَّرون آقریماسین خانوم خاونما. ( دستات درد نکنه خانوم خانوما)
عسل-خواهش می کنم.
از پشت بغلش کردم و گفتم: گوربان اولووم سَنه( قربون تو بشم من)!
گونه شو بوسیدم و اونم با لبخند به من نگاه کرد.
عسل-آهلل اِلَمَسین!( خدا نکنه)
-چیه؟ عین اردبیلیا تو صدات عشوه گذاشتی؟
عسل-خب دیگه. وقتی ترکی حرف میزنم باس مثل خودشون باشه دیگه. بعدشم واسه شوهرم ایرادی نداره رو صدام عشوه بذارم که.
-آره دیگه... راستی چند وقته اردبیل نرفتی؟
عسل-نمیدونم. فکر کنم پنج شش سالی میشه.
-آخ آخ گردنه حیران... واااای! عجب جایی. دلم هواشو کرد.
عسل-یادم ننداز که اشکم درمیاد. نم نم بارون...مه...هوای بی نظیر...منظره ی چشم گیر! انگار یه تیکه از بهشت روی زمینه.
-دقیقاً! این سارین زنگ زده بود که ماهم باهاشون بریم شیراز. گفتم اول به تو بگم. اما حالا نظرم عوض شد. میای بریم اردبیل؟
عسل-پایه ام شدید.
برگشت و رو به روم ایستاد. دستامون توی دستای همدیگه بود.
-پس زنگ بزنم به سارینا و بگم ما میریم اردبیل.
دستشو گرفتم و باهم به سمت تلفن رفتیم. نشستیم روی مبل. شماره ی خونه ی زانیارو گرفتم.
زانیار-الو؟
-سلام زانیار.
زانیار-سالاام آقا سورنا. چطوری؟
-ممنون. تو خوبی؟
زانیار-قربانت. خب چی شد؟ میاین با ما؟
-راستش ما تصمیم گرفتیم بریم اردبیل.
زانیار-راس میگی؟
-آره.
زانیار-اتفاقاً ماهم اولش می خواستیم بریم اردبیل. یه دیقه گوشی.
گوشیو تو دستش نگه داشت. داشت با سارین حرف میزد.
زانیار-ماهم میایم اردبیل. همون چهارشنبه راه بیفتیم؟
من که دعوتش نکردم. اتفاقاً میخواستم اونو بپیچونم. می خواستم اون با ما نباشه.
-آره دیگه. همون چهارشنبه.
خداحافظی کردم.
-اوناهم باهامون میان.
عسل-جدی؟
-آره.
عسل-حالا چرا اخمات رفته تو هم؟
-خوش ندارم زانیار هم باهامون باشه.
عسل-ول کن سورنا تو هم.
-بهرحال تا وقتی زنمی باس روت غیرت داشته باشم.
عسل هولم داد و از جاش بلند شد. به سمت آشپزخونه رفت.
-کجا؟
عسل-خف باآ!
باید یکم ادب میشد. گرچه به هیچ وجه حاضر نیستم ثانیه ای ازش جدا بشم.
***
با یه ماشین به سمت اردبیل راه افتادیم. تو کتم نمیرفت با ماشین زانیار برم. با یه ماشین هم بیشتر خوش میگذشت. با ماشینی هم که بابای عسل داده بود هم زیاد اینور اونور نمیرفتم. اما 601 هم صندوق نداشت. واسه همین با کمری به سمت اردبیل راه افتادیم. عسل خواست عقب بشینه که با چشم ابرو بهش گفتم باس کنار خودم جلو بشینه. انگار اونم فهمیده بود قضیه طلاق جدی نیست. ولی خب بازم با گفتنش یکم میترسید. بعد از مدت طوالنی رسیدیم گردنه حیران.
عسل با خوشحالی و ذوق می گفت: وای! اینجا رو ببینید. عاشقشم.
نم نم بارون بود...مه بود...طبیعت سبز و بدون مثالش...تکه ای از بهشت روی زمین! هرکی اونجارو ببینه عاشق میشه.
سارینا-کم مونده گریه ام بگیره.
زانیار-چرا عزیزم؟
سارینا-ببین چقدر قشنگه آخه!
زانیار خندید و گفت: دیوونه ایا. قشنگی مگه گریه داره؟
عسل-زانیار اینجا داره. چون واقعاً خیلی قشنگه. خیــــلی! نه سورنا؟
برگشتم و بهش نگاه کردم. چشمک زدم و گفت: نه!
عسل-واه!
-اگر به خاطر قشنگی آدم گریه اش می گیره، من باس صب تا شوم گریه کنم که.
منظورمو گرفت و گونه هاش سرخ شد. لبخند زد و گفت: دیوونه.
سارینا-داداشمو نگاه نکیند همیشه عینهو شمره. وقتی مسافرت میره خیلی اخلاقش خوب میشه. خوش سفره!
-نفهمیدم من عینهو شمرم؟
سارینا-آره دیگه.
عسل-نخیرم. شوهرم خیلی هم خوبه.
-سارینا ضایع شدی؟
سارینا-مرض نگیری تو عسل. نمیشد مارو ضایع نمی کردی؟
عسل-نچ نمیشد.
-می خوام یه آهنگ بذارم که گریه تون بیشتر درآد.
آهنگی که داشت پخش میشد و پنج تا زدم جلوتر و صدای ضبطو زیاد کردم.
زانیار-ای ول بابا. مرتضی پاشایی رو عشق است.
-میخوام همه همراهی کنیدا. همه باهم میخونیم.
برای خواندن قسمت های کامل رمان جردن جنوبی کلیک کنید