-می خوام یه آهنگ بذارم که گریه تون بیشتر درآد.‬
‫آهنگی که داشت پخش میشد و پنج تا زدم جلوتر و صدای ضبطو زیاد کردم.‬
‫زانیار-ای ول بابا. مرتضی پاشایی رو عشق است.‬
‫-میخوام همه همراهی کنیدا. همه باهم میخونیم.


 

 ماشین جدیدت گل زده دم دره!‬
‫-اما آقای عبادی...‬
‫عبادی-مبارکتون باشه پسرم.‬
‫-ممنونم. زحمت کشیدین.‬
‫سارینا اومد و اونم یه سرویس طال به عسل هدیه داد. زانیار هم به سمت من اومد و اون یه ساعت‬ ‫مارک دار بهم کادو داد.‬
‫زانیار-تبریک میگم رفیق.‬
‫-دستت درد نکنه. زحمت افتادی.‬
‫عسل هم داشت از سارین تشکر می کرد.‬
‫دوتا ماشین عروس گل زده دم در تاالر پارک بود. یکی 601 خودم. یکی هم کمری که بابای عسل‬ ‫گرفته بود. مهمونا زیاد نبودن. فامیالی من و عسل بودن. فامیل پدریش که با خود باباشم رابطه‬ ‫نداشتن. دایی هاش بودن و چند تا از فک و فامیالی زانیار. از فامیل منم عمو مسعود، دایی صابر و‬ ‫دایی حامد با خونواده هاشون بودن. عمه ندارم. یه خاله دارم که ترکیه زندگی می کنه. نیومده بود.‬ ‫چند تا از رفیقای من و عسل و سارینا هم بودن. سر جمع 052 نفر بودیم. بعد از عقد و هدیه دادن‬ ‫ها، از اتاق عقد اومدیم بیرون و به سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم. آقایون هم از اتاق اومدن‬ ‫بیرون و رفتن قسمت مردونه. همه خانوم بودن. اما چشم من فقط عسل خودمو میدید. خیلی ناز‬ ‫شده بود. قبل از عقد رفتیم آتلیه و عکس انداختیم. اما اون موقع به هم محرم نبودیم. با این حال‬ ‫عکاسِ گیر داده بود که عسل شنلشو دربیاره. منم که محو زیبایی اندامش شده بودم. قبل از آتلیه،‬ ‫عسل رو با لباس دکلته ندیده بودم. اما لباس عروسش دکلته بود و قسمت زیادی از بالا تنه اش‬ ‫معلوم بود. با اینکه نامحرم بودیم عکاسه گیر داد جنگولک بازی دربیاریم. من و عسل هم که کلاً‬ ‫ضایع کردیم. تا حالا از اون کارا نکرده بودیم. من که کلاً با دیدن عسل توی اون وضعیت توی حال‬ ‫خودم نبودم. عکس هم که میخواستیم بگیریم دیگه بدتر. باید بغلش می کردم و به بدنش دست‬ ‫میزدم. فیلم بردار ازمون خواست بریم وسط برقصیم. من که رقص بلد نبودم. عسل می رقصید و‬
‫من براش دست میزدم. من و عسل اصلیتمون ترکه. ترکا خوب نمیدونن که یه مرد جلوی خانوما‬ ‫توی عروسیش برقصه. مرد باید سنگین و متین باشه. رسممون این بود. عسل خیلی ناز و‬ ‫خواستنی میرقصید. سکه ی ربع بهار آزادی رو از جیبم درآوردم و خواستم بدم دستش. یه چرخ زد‬ ‫و سکه رو ازم نگرفت. سکه رو دور سرش چرخوندم و خواستم بگیره. اما اون بازم با ناز چرخید و‬ ‫سکه رو ازم نگرفت. اما برای بار سوم سکه رو گرفت. تاحالا عشوه شو ندیده بودم. اما الان...‬ ‫چقدر دلم میخواست زودتر اون عروسی تموم بشه و بریم خونه مون.‬
‫***‬
‫-خب؟‬
‫عسل-خب؟‬
‫-خب و مرض. یاال راه بیفت.‬
‫عسل-برو بابا. خیال کردی.‬
‫همونجوری که داشت سنجاقای روی موهاشو باز می کرد سمتش رفتم.‬
‫-بذار کمکت کنم زودتر تموم بشه.‬
‫عسل-دست نمیزنیا. دارم از درد هالک میشم.‬
‫دستمو با اشتیاق روی کمرش کشیدم و گره ی بند لباس عروسشو باز کردم. آروم آروم بندشو‬ ‫کشیدم و دو طرف بالای لباسش از هم جدا شدن.‬
‫-زود باش دیگه.‬
‫عسل- صبر کن خب. یکی مونده.‬
‫-بابا یه ربعه داری موهاتو باز می کنی. دست بجنبون ضعیفه.‬
‫عسل از توی آیینه چپ چپ نگاهم کردم و گفت: با کی بودی گفتی ضعیفه؟‬
‫یه لبخند کج زدم و یکی از ابروهامو انداختم بالا. گفتم: با شوما بودیم.‬
‫عسل-غلط کردی گه می خوری.‬
‫یه نگاه به موهای آشفته اش انداختم و قهقهه زدم. عسل که آخرین دونه ی سنجاق رو هم‬ ‫درآورده بود برگشت و به من نگاه کرد.‬
‫عسل-مرگ.‬
‫دستمو روی شکمم گذاشتم و عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم. داشتم از خنده می مردم.‬
‫-قیافه رو...‬
‫عسل خودشم خنده اش گرفت و در همون حال که می خندید با اخم گفت: زهرمار...مرض...درد!‬
‫لباسشو درآورد و به سمت حموم رفت.‬
‫-اِ کجا میری؟‬
‫عسل-دارم میرم حموم.‬
‫-حالا بیا بعداً...‬
‫عسل-آره. بیام که بهم بخندی.‬
‫سمتش دویدم که در حمومو قفل کرد و گفت: فوتِینا. باس صبر کنی.‬
‫با عصبانیت مشتمو کوبیدم به در و داد زدم: درو باز کن.‬
‫عسل-وایسا موهامو بشورم میام.‬
‫-نمیخوام.‬
‫شیر آبو باز کرد و دیگه جواب نداد.‬
‫-عسل بیای بیرون بهت رحم نمی کنما. حالا خود دانی.‬
‫شیشکی بست.‬
‫-شیشکی می بندی آره؟‬
‫عسل-آره.‬
‫-کوفت. تو فقط بیا بیرون...بهت نشون میدم شیشکی چیه.‬
‫بعد از پنج دقیقه از حموم اومد بیرون. داشت می لرزید.‬
‫عسل-حوله رو کجا گذاشتیم؟‬
‫از توی کمد حوله رو برداشتم و انداختم روی شونه هاش. سریع خشکش کردم و حوله رو از روش‬ ‫برداشتم. دستشو سمت خودم کشیدم که ازم فاصله گرفت و گفت: باید موهامو خشک کنم.‬
‫-داری کرم میریزیا.‬
‫عسل-خب من خوشم نمیاد با موهای خیس برم رختخواب.‬
‫-عسل؟!‬
‫جواب نداد. سشوارو برداشت و ده دقیقه ای هم با موهاش ور رفت تا خشک بشه. من پاپیونمو شل‬ ‫کرده بودم و روی تخت به پشت دراز کشیده بودم و دستامو گذاشته بودم زیر سرم. به سقف اتاق‬ ‫نگاه می کردم.‬
‫عسل-سورنا؟‬
‫نگاهش نکردم.‬
‫عسل-سورنا با توأم.‬
‫-تو چرا جوابمو نمیدادی؟‬
‫عسل-واسه اینکه باس یکم اذیتت می کردم.‬
‫-چرا مثال؟‬
‫عسل-چون بهم خندیدی.‬
‫بهش نگاه کردم. لباس خواب تنش کرده بود. یه لباس خواب قرمز.‬
‫تو جام نشستم. دستشو گرفتم و سمت خودم کشیدمش. افتاد روی پام. همونطور که به چشماش‬ ‫خیره بودم، به موهاش دست کشیدم و گفتم: حالا موهات خشک شد؟‬
‫به چشمام نگاه کرد. یعنی وقتی به چشمای هم نگاه می کردیم دیگه نمی تونستیم از هم چشم‬ ‫برداریم. اما خب باید برمی داشتیم دیگه. نمیشد که عین مجسمه بمونیم. پاپیونمو کندم. دستشو‬ ‫آورد بالا و دکمه های پیراهنمو باز کرد.‬
‫-بهت گفتم بیای بیرون بهت رحم نمی کنم. هرچی زار بزنی بهت رحم نمی کنم عسل. بیچاره ات‬ ‫میکنم.‬
‫یه لبخند شیطنت آمیز زدم و حریصانه صورتمو به صورتش نزدیک کردم. عین وحشیا شده بودم.‬
‫***‬
‫-هوی...پاشو دیگه.‬
‫چشماشو از هم باز کرد و بهم نگاه کرد. در همون حین که خمیازه می کشید، گفت: هوی عمه ته!‬
‫-به عمه من توهین می کنی؟‬
‫عسل-خفه بابا.‬
‫-عسل یه بار دیگه به عمه ی من توهین کنی می دونم چیکارت کنم.‬
‫عسل-سورنا زر زر نکن انقدر.‬
‫من عمه ای نداشتم. اگرم داشتم واسم مهم نبود. عسل واسم مهمه. داشتم باهاش شوخی می‬ ‫کردم. دوباره چشماشو بست که تکونش دادم و گفتم: نخواب بسه. پاشو صبحونه بده.‬
‫عسل-ولم کن بابا. بگیر بخواب.‬
‫-نمی خوام. زیاد خوابیدیم. پاشو صبونه.‬
‫عسل پشتشو به من کرد و خواست بازم بخوابه. برش گردوندم و گفتم: چه غلطی کردی؟ پشتتو‬ ‫به من می کنی آره.‬
‫بهم لبخند زد و به زور چشماشو از هم باز کرد.‬
‫-عسل بیدار نشی پارچ آبو روت خالی می کنما.‬
‫بغلم کرد و سرشو گذاشت روی سینه ام. دستی به کمرش کشیدم و بعد پتو رو زدم کنار.‬
‫-پس پا نمیشی نه؟ میخوای بازم مثل دیشب بهت عواقب کاراتو بهت نشون بدم ؟‬
‫به سمتش رفتم که عقب کشید و گفت: سورنا. الان اصلاً حالم خوب نیست. امروز تو باید برام‬ ‫صبونه بذاری. من حالم بده.‬
‫-چرا؟ مگه خوب نشدی؟‬
‫بهم توضیح داد و منه از همه جا بی خبرم از جام پاشدم و رفتم به سمت چوب لباسی.‬
‫عسل-کجا میری عشقم؟‬
‫-میرم برات کله پاچه بخرم جون بگیری.‬
‫عسل-هوووق!‬
‫-باید بخوری.‬
‫عسل-حرفشم نزن.‬
‫-پس حلیم میگیرم.‬
‫عسل-بشین سرجات باو. ساعت 9 ژیال جون و سارینا واسم کاچی میارن.‬
‫به ساعت نگاه کردم.‬
‫-خب الان ساعت نهِ دیگه.‬
‫عسل-اوا خاک به سرم.‬
‫عسل از جاش بلند شد و لباس تنش کرد و اتاق خوابو مرتب کرد. همون موقع صدای آیفون بلند‬ ‫شد و ژیال خانوم و سارین اومدن.‬
‫***‬
‫عسل بهم گفته بود باید از خونه برم بیرون. وسایل آرایشگاهو داد دستم و گفت ببر بده به‬ ‫آرایشگر. منم بردم و دادم و برگشتم خونه. دو پرس کوبیده از رستوران بهار 26 گرفته بودم با یه‬ ‫نوشابه خانواده.‬
‫-خوشگل خانوم من کجاست؟‬
‫عسل-من اینجـــام.‬
‫صداش از آشپزخونه اومد. داشت با پیمونه برنجو میریخت تو ظرف. پیمونه رو ازش گرفتم و از‬ ‫پشت بغلم گرفتمش.‬
‫-چیکار می کنی عسل من؟‬
‫عسل-میخوام غذا بذارم.‬
‫-غلط می کنی. امروز دست به هیچی نمیزنی.‬
‫عسل-چرا عزیزم؟‬
‫-چون حالت خوب نیست. باید استراحت کنی.‬
‫عسل-تقصیر توئه دیگه وحشی میشی!‬
‫-ببخشید عشقم. نمیدونستم که!‬
‫عسل برگشت و به من نگاه کرد و گفت: تو نمی دونستی؟‬
‫-نه!‬
‫عسل-ولی بهت نمیاد.‬
‫-چرا اون وقت؟‬
‫عسل-چون تو تا قبل از من هزار تا دوست دختر داشتی. مگه میشه این چیزا رو ندونی. الاقل دخل‬ ‫یکیشونو آوردی تاحالا.‬
‫-بی شرف چرا چرت و پرت میگی؟ یعنی تو تا حالا راجع به من همچین فکری می کردی؟‬
‫عسل-میخوای بگی تاحالا به هیچ کدومشون دست درازی نکردی؟‬
‫-نه. مگه خرم؟‬
‫عسل خندید و گفت: آره خب. اون که هستی.‬
‫-مرض! باور کن من حتی دستشونم نمی گرفتم.‬
‫عسل به چشمام نگاه کرد و جدی پرسید: سورنا داری راستشو میگی؟‬
‫-به خدا دارم راستشو میگم.‬
‫عسل-من تا قبل از این خیالم راحت بود می گفتم این زانیار اگر بهم دست میزد تو هم دست‬ ‫میزدی به دوست دخترات. الان عذاب وجدان گرفتم.‬
‫-دیگه جلوی من از گذشته ات با زانیار حرف نزن.‬
‫عسل-ناراحت شدی؟ خب این مال گذشته بود. الان مثل داآش نداشته مه.‬
‫-باشه. بسه دیگه.‬
‫عسل-ببخشید.‬
‫-بیا بریم غذا بخوریم.‬
‫عسل-غذا گرفتی؟‬
‫-بـــله.‬
‫***‬
‫عسل-خفه شو سورنا. سمت من نیا.‬
‫-چی شده عسل؟‬
‫عسل-سورن با من حرف نزن.‬
‫-عسل جان چی شده خب؟ به منم بگو!‬
‫عسل-حــــالم ازت بهم میخوره.‬
‫با تعجب نگاهش کردم. پشتشو به من کرد و خواست بخوابه. بازوشو گرفتم و سمت خودم‬ ‫چرخوندمش.‬
‫-عسل بهم بگو چت شده عین سگ پاچه میگیری؟‬
‫عسل بغضش ترکید و گفت: تا الان کجا بودی؟‬
‫-با بچه ها زمین نادر بودیم داشتیم فوتبال بازی می کردیم.‬
‫-کثافت! دیگه دوستت ندارم.‬
‫داد زدم: چه مرگته؟‬
‫اونم داد زد: خودت خوب میدونی. خوب میدونی عوضی. خوب میدونی آشغال.‬
‫-چیو میدونم؟‬
‫هرچی اصرار کردم هیچی نگفت. بالششو برداشت و رفت روی مبل پذیرایی خوابید. رفتم دنبالش.‬
‫-پاشو بیا سرجات و بهم بگو دردت چیه.‬
‫هرکار کردم نیومد. به زور کشیدمش و بردمش. انداختمش روی تخت. پشتشو به من کرد و گرفت‬ ‫خوابید. دقیقا از فردای روزی که از ماه عسل اومدیم این بازیا رو درمیاره. نمیدونم چی شده؟ همه‬ ‫اش می پرسه کجایی؟ چیکار می کردی؟ با کی بودی؟ بعدم گریه می کنه و میگیره می خوابه. سه‬ ‫روزه از ماه عسل اومدیم و کارش شده همین. غذا مذا هم که درست نمیکنه.‬
‫***‬
‫بهش نگاهی انداختم و رفتم توی اتاق. اخم کرده بود. داشت غذا می پخت. چند وقتی هست که‬ ‫غذا می پزه. لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون. روزبه توی کوچه منتظرم بود. یه ماهه باهمیم اما‬ ‫توی این یه ماه فقط چند روز اول باهاش رابطه داشتم. وقتی از ماه عسل برگشتیم کلاً همه چی‬ ‫فرق کرده. الان دیگه با هم حرف هم نمیزنیم. مگر در صورت لزوم. نمیدونم چش شده. دم در‬ ‫پیش روزبه ام. به پنجره ی خونه نگاه میکنم. پشت پنجره اس. اما تا دید دارم نگاهش میکنم‬ ‫پرده رو کشید. خدایا این زن چشه؟ چرا داره با سکوتش منو می سوزونه؟‬
‫روزبه-بریم؟‬
‫-بریم.‬
‫با روزبه راه افتادیم سمت قهوه خونه. توی راه رها رو دیدم که داشت از رو به رو به سمتم میومد.‬ ‫اخم نافرمی بهش کردم و رومو ازش برگردوندم. جلوم ایستاد و با پوزخندی به لب گفت: به به آقا‬ ‫سورنا. چه خبر از عسل خانوم؟‬
‫روزبه-رها برو جون ننه ات.‬
‫رها-تو یکی ببند بابا.‬
‫-خانوم برو پی کارت.‬
‫از کنارش رد شدم و رفتم.‬
‫روزبه-عجب آویزوونیه ها.‬
‫-گور باباش...‬
‫چهار تا فحش رکیک دادم و رفتیم قهوه خونه. قلیونا رو آوردن. مثل همیشه دو سیب!‬
‫-داش روزبه. نمی دونم چند وقته خانومم چش شده. باهام حرف نمیزنه.‬
‫روزبه-چرا؟ چی شده؟‬
‫یه کام گرفتم و گفتم: نمی دونم... بهم چیزی نمیگه.‬
‫روزبه-آبجی عسل که خاطرتو خیلی می خواست.‬
‫-از وقتی از ماه عسل اومدیم اخلاقش عوض شده. هرچی می پرسم چی شده هیچی نمیگه.‬
‫روزبه-چی بگم داداش. کار این زن ها معلوم نیست.‬
‫بعد از قلیون، از قهوه خونه زدیم بیرون. به روزبه گفتم بره و خودم رفتم سمت گل فروشی. با‬ ‫اینکه تقصیر من نبود... با اینکه حتی نمی دونستم ماجرا از چه قراره براش یه دسته گل گرفتم. رز‬ ‫آبی! خیلی دوست داره. استقلالیه. امروزم که استقلال پرسپولیس بازی دارن. رفتم خونه. با دیدن‬ ‫من دوباره اخم کرد و رفت آشپزخونه. دنبالش رفتم. دسته گلو که پشتم قایم کرده بودم به سمتش‬ ‫گرفتم و گفتم: عسل! آشتی؟‬
‫دسته گلو گرفت و پرت کرد پذیرایی و گفت: گمشو بده به همون دوست دخترات.‬
‫-چی میگی تو؟ چه مرگته عسل؟ لعنتی حرف بزن.‬
‫داد زد: واسه من فیلم بازی نکن سورنا. برو گمشو از جلوی چشمام. دارم ازت بالا میارم.‬
‫کنترلمو از دست دادم و یکی خوابوندم تو صورتش. صورتش کج شد. موهاش ریختن جلوی‬ ‫صورتش. دستشو گذاشت روی جای سیلی! بهم نگاه کرد. توی چشماش اشک جمع شده بود. با‬ ‫دیدنم زد زیر گریه و دوید و رفت توی اتاق و درو قفل کرد.‬
‫کلافه توی موهام دست کشیدم و رفتم نشستم روی مبل. آرنج دستامو گذاشتم روی پاهام و خم‬ ‫شدم و دستامو گذاشتم روی سرم. نباید می زدمش. نباید روش دست بلند می کردم. کارم اشتباه‬ ‫محض بود. از روی مبل بلند شدم و رفتم پشت در اتاق. بغض داشتم. صدام می لرزید.‬
‫-عسل غلط کردم. درو باز کن بهم بگو چت شده.‬
‫عسل-برو گم شو سورنا. برو گم شو...پست فطرت آشغال برو گم شو.‬
‫-عسلم چرا اینجوری شدی تو؟ تو رو خدا درو باز کن.‬
‫عسل-نمی خوام سورنا. تنهام بذار. می خوام به درد خودم بمیرم.‬
‫-عسل درو باز نکنی به والی علی خودمو می کشما. مرگ من درو باز کن.‬
‫بعد از چند ثانیه درو باز کرد و رو به روم با صورت و چشمای قرمز ایستاد.‬
‫-غلط کردم دست روت بلند کردم. بیا تو هم منو بزن. بیا...‬
‫دستاشو گرفتم و با دستاش چند بار زدم به صورت خودم. محکم میزدم. اما یه ذره هم از عذاب‬ ‫وجدانم کم نمیشد. دستاشو کشید و منم بغلش کردم. زدم زیر گریه.‬
‫-عسل گه خوردم به خدا. دیگه تکرارش نمی کنم.‬
‫عسل همونطور که هق هق می کرد گفت: درد این در برابر درد دل من هیچه سورنا.‬
‫ازش جدا شدم و همونطور که هردو گریه می کردیم به چشماش نگاه کردم.‬
‫-چی شده عسل؟ چرا بهم نمیگی؟ من چیکار کردم که خودمم خبر ندارم؟‬
‫بهم نگاه می کرد. شرمم شد. چرا زدم تو صورتش؟ خجالت می کشم ازش. من حق نداشتم‬ ‫بزنمش. ناراحت بود. حتی از وقتی هم که مادرش فوت کرده بود ناراحت تر بود. نمیدونم چش‬ ‫شده. خدایا کمکم کن.‬
‫عسل-سورنا! میخوام ازت طلاق بگیرم. من دیگه نمی تونم.‬
‫-عسل چی داری میگی؟ این حرفا دیگه چیه؟‬
‫عسل-دیگه همه چی بین ما تمومه. همه چی!‬
‫-بهم بگو چه مرگته! خدایا دارم دیوونه میشم.‬
‫ازم جدا شد و رفت روی تخت. پشتشو به من کرد و گرفت خوابید.‬
‫***‬
‫-من طلاقت نمیدم.‬
‫عسل-نمی خوام دیگه با آدمی مثل تو باشم. تحملم تموم شده.‬
‫-من تا ندونم ماجرا چیه طلاقت نمیدم.‬
‫عسل-تو خوب میدونی سورنا. واسه من فیلم نیا.‬
‫-به پیر...به پیغمبر فیلم نمیام. به خدا نمی دونم.‬
‫عسل با عصبانیت رفت توی اتاق. دنبالش رفتم. دیدم داره چمدونو میذاره رو تخت.‬
‫-چیکار داری میکنی؟‬
‫عسل-دارم میرم خونه ی خودم.‬
‫داد زدم: تو غلط میکنی...تو گه میخوری.‬
‫اونم بین گریه هاش داد زد: خفه شو سورنا.‬
‫چمدونو برداشتم و پرت کردم وسط اتاق.‬
‫-تو هیچ جا نمیری. هیچ جا. تکون بخوری قلم پاتو می شکنم.‬
‫کلافه نشست روی تخت و دوباره زد زیر گریه.‬
‫***‬
‫سارینا-منم هزار بار پرسیدم. اما چیزی بهم نمیگه.‬
‫زانیار-شاید کاری کردی که ناراحت شده.‬
‫-به ابوالفضل هیچ کاری نکردم. نمیدونم چشه.‬
‫با این که اصلاً تمایل نداشتم همچین سوالی از زانیار بپرسم ولی مجبور شدم.‬
‫-زانیار...تا حالا با تو همچین رفتاری کرده؟‬
‫زانیار به سارینا نگاه کرد و سرشو به زیر انداخت.‬
‫-خودمم نمی خواستم بپرسم اما مجبورم. سارین ناراحت نشیا ولی باید بدونم.‬
‫سارینا با ناراحتی به من نگاه کرد و سرشو تکون داد. بعد رو به زانیار گفت: زانیار بگو. اشکلا‬ ‫نداره.‬
‫زانیار با خجالت سرشو بالا کرد و گفت: یه بار این رفتارو کرد. ولی من ماجرا رو فهمیدم.‬
‫-دلیلش چی بود؟‬
‫زانیار-نگین دوست دخترم بود یه زمانی. ولی من به عسل گفته بودم دوستمه. اونم باور کرده بود.‬ ‫تا اینکه یه روز توی یکی از مهمونیا نگینو برای دومین بار دید. عسل رفته بود دستشویی که نگین‬ ‫اومد سمتم. دستمو گرفت و خاطرات کاناداشو برام تعریف کرد. نگو عسل شنیده بود. بعد که نگین‬ ‫از پیشم رفت اومد پیشم و گفت: نگین چیکارت داشت؟ منم گفتم هیچی داشت خاطرات کاناداشو‬ ‫برام تعریف کرد. یه کم بعد رفتم با یکی دوتا از بچه ها صحبت کنم. وقتی برگشتم دیدم عسل‬ ‫نیست. از دور دیدم پیش نگینه. رفتم پشت ستون قایم شدم و به حرفاشون گوش دادم. نگین‬ ‫داشت بهش میگفت که قبالً با من دوست بوده. بهش گفت حتی رابطه هم با من داشته. گفت از‬ ‫من باردار شده و بچه شو انداخته. دروغای شاخدار! من با نگین رابطه آنچنان نداشتم. فقط در حد‬ ‫عشق بازیو این حرفا. زیاد ازش خوشم نمیومد. بهش کشش نداشتم. داشت به عسل دروغ می‬ ‫گفت. من به روم نیاوردم چیزی شنیدم. وقتی از نگین جدا شد رفتم سمتش. خواستم... خواستم‬ ‫دستشو دور بازوم حلقه کنه. یهو بهم توپید و گفت گمشو کثافت...گمشو آشغال. برو پیش دوست‬ ‫دخترت این کارو بکنه و از این حرفا. من بازم به روم نیاوردم. خواستم برسونمش خونه که‬ ‫نذاشت. با آژانس رفت. بهش اس ام اس دادم گفتم چت شده عسل. گفت حالم ازت بهم می‬ ‫خوره. هرچی پرسیدم جواب نداد. در آخر بهش زنگ زدم و گفتم همه چیو شنیدم و براش توضیح‬ ‫دادم که نگین دروغ گفته. باورش نشد. منم فرداش نگینو بردم پیش عسل و گفتم بهش بگه که‬ ‫دروغ گفته. نگین هم اعتراف کرد و بعد از یه مدت با عسل رفیق شد.‬
‫سارینا-نکنه برای تو هم همین اتفاق افتاده؟‬
‫-یعنی یکی بهش گفته من باهاش کاری کردم؟‬
‫زانیار-بعیدم نیست.‬
‫-اما من حتی دست دوست دخترامو هم نمی گرفتم.‬
‫سارینا-ربطی نداره. یکی بخواد واست حرف در بیاره میاره دیگه.‬
‫-نکنه کار اون رهای مارمولکه؟‬
‫سارینا-شاید. بهش میاد همچین آتیشی به پا کنه. زندگی من و ماهانم اون بهم ریخت.‬
‫زانیار اخمی به سارینا کرد و گفت: میشه دیگه اسم اون یارو رو جلوی من نیاری؟ همین که هرماه‬ ‫مجبورم ریختشو تحمل کنم بسه.‬
‫سارینا-واقعاً. همینو بگو. با اون ریخت نحسش.‬
‫زانیار-حالا نمیشه بی خیال مهریه بشی؟ ما که همه چی داریم.‬
‫سارینا-بخاطر پولش نیست. می دونم چقدر سختشه که پول سکه رو در بیاره. می خوام عذاب‬ ‫بکشه. سختی بکشه.‬
‫-آره زانیار. بذار یکم اذیت بشه تا قدر زن و بچه شو بدونه.‬
‫زانیار-سارینا منو آدم کرد. اما نمی دونم اون چطور با سارینا بود و حیوون شد!‬
‫-بی خیال بابا. گور باباش. من برم ببینم چی میشه.‬
‫خداحافظی کردم و به سمت خونه مون راه افتادم. عسل خونه نبود. رفتم سمت خونه اش. هرچی‬ ‫زنگ زدم درو باز نکرد. از پنجره بهم نگاه می کرد. خوب شد نرفته خونه باباش!‬
‫-عسل جان. بیا بریم خونه ی خودمون.‬
‫پنجره رو بست و رفت.‬
‫***‬
‫-واسّا بینم دختره ی هرجایی. به عسل چی گفتی؟‬
‫جلوش وایسادم و اونم دست به سینه با یه لبخند به من نگاه کرد و گفت: من چیزی به عسل‬ ‫خانومت نگفتم. چی شده؟ باهات قهر کرده؟‬
‫-رها یه کاری نکن آبروتو توی محل ببرما. مثل بچه ی آدمیزاد بگو به عسل چی گفتی؟‬
‫رها-میگم من چیزی بهش نگفتم.‬
‫-غلط کردی دروغ گفتی.‬
‫رها-بابا من چیزی نگفتم. چی بگم آخه بهش؟‬
‫-خلاصه دارم بهت میگم. اگر به عسل چرت و پرت گفته باشی بیچاره ات می کنم. زنده ات‬ ‫نمیذارم.‬
‫رها-تهدیدم می کنی؟‬
‫-خفه شو بابا.‬
‫اومدم برم که صدام زد: وایسا.‬
‫بهش محل ندادم و راهمو پیش گرفتم که گفت: جهنم. می خواستم بهت بگم شاید کی گفته باشه‬ ‫بهش.‬
‫بدو رفتم جلوش ایستادم و گفتم: بگو.‬
‫چشم غره رفت و گفت: نمی گم. برو گم شو بابا.‬
‫داد زدم: رها من نازتو نمی کشم. دارم بهت میگم بگو.‬
‫رها-صد سال نمی خوام تو ناز منو بکشی.‬
‫-رها بگو. عصبیم نکن.‬
‫رها-میگم اما نه واسه خاطر تو و عسل. واسه اینکه از اون آدم متنفرم. یه بار جلوی تو منو ضایع‬ ‫کرد.‬
‫-کیو میگی؟‬
‫رها-یادته رفته بودیم سر قبر تختی؟‬
‫-خب؟‬
‫رها-یادته من کیو با خودم آوردم؟‬
‫-نسیمو.‬
‫رها-نسیم تو نخ تو بود. قبل از منم با تو بود. من که نمی دونستم. اگر می دونستم نمیاوردمش.‬ ‫برگشت جلوی تو منو ضایع کرد گفت رها قبل از عملش، خونه رو با بینیش جارو می کشید. یه‬ ‫نفس می کشید و همه ی آشغاال می رفتن تو بینیش. تو خندیدی به حرفش. بعد که با عسل رفیق‬ ‫شدی بهم گفت توی دبیرستان از عسل خیلی بدش میومده. چون عسل جلوییش بوده و توی‬ ‫ریاضی بهش تقلب نمیرسونده. واسه همین همیشه با عسل جروبحث داشتن. گفت از تو خوشش‬ ‫میاد و حالا که تو با عسل رفیق شدی خیلی قاطی کرده. سیگاری شده. میره پارتی و مشروب می‬ ‫خوره و این حرفا. میگم شاید کار اونه.‬
‫-مطمئنی؟‬
‫رها-نه نیستم. گفتم که شاید.‬
‫-خیله خب. مرسی.‬
‫رها-خواهش می کنم سورنا جان.‬
‫-خفه بابا.‬
‫ازش دور شدم. حالا اون نسیمو از کجا پیدا کنم؟ شماره شو که پاک کردم. حالا چیکار کنم؟‬ ‫برگشتم دوباره سمت رها.‬
‫رها-چیه باز؟‬
‫-شماره شو بده.‬
‫رها گوشیشو از کیفش درآورد و شماره ی نسیمو بهم داد.‬
‫رها-نگی من شماره شو دادم بهتا.‬
‫-باشه بابا.‬
‫رفتم توی پارک هجرت نشستم و زنگ زدم به نسیم.‬
‫نسیم-الو؟‬
‫-سلام.‬
‫نسیم-سلام سورنا. خوبی عزیزم؟‬
‫-ببر صداتو. به عسل چی گفتی؟‬
‫نسیم با عشوه خندید و گفت: بابا سرعت عمل. بعد از یه ماه زنگ زدی و میگی به عسل چی گفتم؟‬
‫-بهت گفتم بهش چی گفتی آشغال؟‬
‫نسیم-اینجوری نمیشه بگم. باید ببینمت.‬
‫-همینجوری بگو.‬
‫نسیم-گفتم که نمیشه.خدافظ.‬
‫-صبر کن... باشه. کجا و کی؟‬
‫نسیم-ایممممم! برج طغرل ساعت 5 بعد از ظهر.‬
‫تلفنو قطع کردم.‬
‫***‬
‫نسیم-سلام عزیزم. خوبی؟‬
‫عشوه ی خرکیشو میشد توی تمام رفتاراش دید. چهره ی معمولی داشت. شایدم خوشگله اما به‬ ‫نظر من فقط عسل خوشگل میاد. چشماش قهوه ایه. لب ها و بینی اش هم متناسبه. ابروهاشو‬ ‫شیطونی برداشته و آرایش اروپایی کرده.‬
‫-چی به عسل گفتی؟‬
‫نسیم-جواب سلام واجبه ها.‬
‫داد زدم: چی به عسل گفتی؟‬
‫صدام توی برج پیچید.‬
‫نسیم-خیله خب بابا. آبرومو بردی.‬
‫-نسیم اعصابم داغونه. همین وسط خونتو میریزما. بهم بگو چی بهش گفتی.‬
‫نسیم-من چیزی بهش نگفتم.‬
‫-خالی نبند واسه من. بهم بگو چی زر زر کردی هرزه ی عوضی.‬
‫نسیم-گفتم که چیزی بهش نگفتم. فقط اون وُیس هایی که واسم می فرستادی رو بهش‬ ‫فرستادم.‬
‫خاک بر سرم شد. درسته با دوست دخترام کاری نمی کردم. اما باهاشون خوب حرف نمیزدم.‬ ‫حرفای نامربوط به هم میزدیم.‬
‫-تو چه غلطی کردی نسیم؟‬
‫نسیم-هیچی. بهش گفتم تو این ویس ها رو به من فرستادی.‬
‫داد زدم: گورتو گم کن تا یه بالیی سرت نیاوردم. برو گمشو آشغال.‬
‫نسیم با ترس ازم جدا شد و رفت.‬
‫***‬
‫-درو باز کن عشقم. همه چیو بهت توضیح میدم.‬
‫عسل در کمال تعجب درو برام باز کرد و رفتم تو. وارد آپارتمان شدم. بدون سلام علیک رفت روی‬ ‫مبل نشست و گفت: فردا میریم واسه کارای طلاق. تا امروز شک داشتم اما حالا مطمئن شدم.‬
‫-عسل... اون مال قدیما بود. میدونم نسیم بهت چرت و پرت گفته. آره اون ویس هایی که بهت‬ ‫فرستاده حقیقت داره. اما واسه قدیما بود.‬
‫عسل-تو که می گفتی نمیدونی جریان چیه. پس چی شد؟‬
‫-به خدا خودمم امروز فهمیدم.‬
‫عسل- کثافت دروغگو.‬
‫-عسل دروغ نمیگم به خدا.‬
‫عسل-اون ویس ها رو جدیداً بهش فرستادی. توش از منم حرف زدی.‬
‫-چه حرفی؟ چی گفتم؟‬
‫عسل-خیلی میخوای بشنوی؟ پس گوش کن. چون من هر روز چند بار بهش گوش میدم.‬
‫گوشیشو آورد و صدا رو برام پخش کرد:‬
‫-نسیم! زنمو ول می کنم و میام باهات... .‬
‫نسیم-راس میگی عشقم؟‬
‫-آره... آره قربونت برم...راستِ راست میگم.‬
‫نسیم-منو از زنتم بیشتر دوست داری؟‬
‫-تو رو خیلی دوست دارم.‬
‫نسیم-زنت کیه؟‬
‫-زنم...؟ اون مهم نیست. تو مهمی...؟ تو و هیکلت!‬
‫حالم داشت از خودم و لحن حرفام بهم می خورد. گوشی رو از دست عسل گرفتم و پرتش کردم‬ ‫روی زمین.‬
‫داد زدم: بسه دیگه...بسه!‬
‫عسل داشت گریه می کرد. ضجه زد: این مال قدیمه؟ قدیم تو زن داشتی؟‬
‫منم گریه ام گرفته بود.‬
‫-عسل به خداوندی خدا این واسه قدیمه. به خدا راست میگم.‬
‫عسل-به من بگو تو قدیم زن داشتی؟‬
‫-اون موقع حالم خوب نبود. همینجوری گفتم زنم! فقط یه چیزی گفتم.‬
‫عسل-دروغ میگی.‬
‫-راس میگم عشقم. دارم میگم تو حال خودم نبودم. خدا لعنتم کنه!‬
‫عسل-دروغ میگی عوضی.‬
‫-چرا؟ چرا فکر می کنی دارم دروغ میگم؟‬
‫عسل اشک می ریخت. ضجه میزد. خیلی عصبانی بود. خشمگین به سمت گوشیش رفت و برش‬ ‫داشت.‬
‫عسل-میخوای بدونی چرا فکر می کنم دروغ میگی؟ بیا...بیا اینو ببین.‬
‫بهم عکس من و نسیمو نشون داد. توی برج طغرل.‬
‫-نکنه اینم واسه امروز نیست؟ همین لباس تنته.‬
‫-آره همین لباس تنمه. اما دلیل داره که امروز دیدمش.‬
‫عسل-چه دلیلی؟ بهم بگ...‬
‫-ساکت شو بذار حرفمو بزنم. هیچی نمیگی تا حرفام تموم بشه. من فکر کردم کار رهاست. رفتم‬ ‫بهش گفتم چی بهت گفته. اون گفت بهت حرفی نزده. اما ممکنه کار نسیم باشه. شماره نسیمو‬ ‫ازش گرفتم و بهش زنگ زدم. بهم گفت پشت تلفن نمی تونه بهم بگه. گفت باید ببینتم. واسه‬ ‫همین رفتم دیدمش و اونم گفت ویس برات فرستاده.‬
‫عسل-راست میگی؟‬
‫-می خوای برم تن لششو بیارم تا باورت بشه؟‬
‫عسل-آره...آره برو بیار.‬
‫-میارم. حالا بیا بریم خونه. فردا!‬
‫عسل-نه. همین الان.‬
‫با عصبانیت شماره ی نسیمو گرفتم. گذاشتم روی بلندگو تا عسل هم بشنوه. سرمو به زیر انداختم‬ ‫و باهاش حرف زدم.‬
‫نسیم-الو؟‬
‫-سلام.‬
‫نسیم-سلام عزیزم.‬
‫-بیا به این آدرسی که بهت میگم.‬
‫نسیم-برای چی؟‬
‫-برای اینکه می خوام باهات باشم.‬
‫نسیم-راس میگی عشقم؟‬
‫-آره قربونت برم. پاشو بیا. عسل منو ول کرده. خیلی وقته باهاش نخوابیدم. نیاز دارم.‬
‫نسیم-باشه. آدرسو بگو.‬
‫-خیابون آذر،کوچه شقایق، پالک...طبقه اول.‬
‫نسیم-الان میام. بای.‬
‫-بای.‬
‫تماسو قطع کردم. به عسل نگاه کردم.‬
‫-اونجوری نگام نکن. باید خرش می کردم که میومد. الان بهت ثابت می کنم داری اشتباه می‬ ‫کنی.‬
‫عسل پوزخندی زد و روشو از من برگردوند. بعد از مدتی گفت: از کجا فهمیدی؟‬
‫داد زدم: از کجا باید می فهمیدم؟ تو که لال مونی گرفته بودی. رفتم از زانیار پرسیدم با اونم‬ ‫همچین کاری کردی یا نه. اونم بهم تعریف کرد سر نگین باهاش چیکار کردی. من هم به رها شک‬ ‫کردیم. رها هم به نسیم. تا اینکه فهمیدم درد تو چیه.‬
‫اخم کرد و سرشو به زیر انداخت.‬
‫-اون ویس ها رو هم پاک می کنی.‬
‫عسل-چرا؟‬
‫-چرا؟ خب معلومه چرا! چون حالم از خودم بهم می خوره که همچین غلطایی کرده بودم.‬
‫عسل-یعنی پشیمونی؟‬
‫-عسل کم چرت و پرت بگو. کم اعصابمو بهم بریز. من توبه کردم. وقتی توبه کردم نباید بهم‬ ‫یادآوری کنی گناه کردم. چون توبه کردم. میدونی توبه یعنی چی؟‬
‫هیچی نگفت و دوباره سرشو زیر انداخت. بعد از ده دقیقه سر و کله ی اون آشغلام پیدا شد. درو‬ ‫زدم.‬
‫-برو اتاق قایم شو.‬
‫عسل-برای چی؟‬
‫-برو و وقتی گفتم بیا. درم ببند.‬
‫عسل رفت اتاق و درو بست. منم در خونه رو به روی نسیم باز کردم.‬
‫نسیم-سلام عشقم.‬
‫-سلام. بیا تو.‬
‫اومد تو و درو بستم.‬
‫رفتم سمتش. روسریشو در آوردم. اونم داشت با عشوه منو نگاه می کرد. انگشتامو بردم الی‬ ‫موهاش و یهو محکم گرفتم و کشیدمش.‬
‫عربده زدم: چه غلطی کردی هرجایی؟ عکس از من و خودت گرفتی فرستادی به عسل؟‬
‫نسیم-ول کن موهامو کندی.‬
‫-جهنم. بگو چه گهی خوردی عوضی!‬
‫نسیم-بابا غلط کردم. ولم کن.‬
‫-عسل بیا بیرون.‬
‫عسل از اتاق اومد بیرون. همونجوری که موهای نسیم تو دستام بود، به خود هرزه اش گفتم: بهش‬ ‫بگو همه ی اون صداها واسه قدیم بود. بگو امروز واسه چی دیدمت.‬
‫نسیم به غلط کردن افتاده بود و همه چیو برای عسل توضیح داد.‬
‫نسیم-تموم شد دیگه. ولم کن.‬
‫موهاشو رها کردم و هولش دادم سمت در.‬
‫-یاال حالا گورتو گم کن.‬
‫روسریشو گلوله کردم و پرت کردم جلوش. روسریشو برداشت و با گریه رفت سمت در. خواست‬ ‫دستگیره رو بکشه که عسل گفت: وایسا!‬
‫برگشت و به عسل نگاه کرد. عسل با عصبانیت رفت سمت نسیم و یه سیلی محکم خوابوند بیخ‬ ‫گوشش. اینبار اون موهای نسیمو کشید و گفت: زندگی منو بهم میریزی زنیکه؟ آره؟‬
‫باهم گالویز شدن که من رفتم عسلو گرفتم بغلم و سر نسیم داد کشیدم: گورتو گم کن از این جا!‬
‫نسیم رفت و درو محکم بست. عسل گریه می کرد و من تو بغلم اونو نوازش می کردم.‬
‫عسل-ببخشید سورنا.‬
‫به چشمام نگاه کرد. بازم همون نگاه. همون نگاه مهربون. دلم براش لک زده بود. نگاهشو سمت‬ ‫لبام کشید. صورتشو بهم نزدیک کرد. بعد از اون مدت دلم هواشو کرده بود. برام خیلی سخت‬ ‫گذشته بود. چشماشو آروم بست. منم بستم. در همون حالت عقب عقب رفت سمت مبال و افتادیم‬ ‫روی مبل دو نفره. دلم برای آغوشش تنگ شده بود. مثل شب عروسی شده بودم. دست خودم‬ ‫نبودم. یقه ی بلوزشو گرفتم و جرش دادم.‬
‫***‬
‫موهامو با حوله خشک کردم و با بی تفاوتی گفتم: من میرم خونه.‬
‫عسل با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چی؟ تنها میری؟‬
‫-آره. تنها میرم. مگه نمی خواستی طلاق بگیری؟ طلاقت میدم.‬
‫عسل-سورن چی داری میگی؟ همه چی که تموم شد.‬
‫-آره تموم شد. اما من فهمیدم تو بهم اعتماد نداری.‬
‫عسل-سورنا تو همین یه ساعت پیش باهام بودی.‬
‫-اون فرق داره قضیه اش.‬
‫عسل-چه فرقی؟ نکنه منو فقط واسه ارضاء غریزه ات می خوای؟‬
‫-فکر کردی نمی تونم از راه دیگه به خواستم برسم؟ مسئله ی من اعتماد نداشتن توئه.‬
‫عسل-سورن همه چی تموم شد. کشش نده.‬
‫-من میرم خونه.‬
‫لباسامو پوشیدم و رفتم خونه ام. اونم فقط با تعجب به من نگاه می کرد.‬
‫رفتم روی تخت خوابمون دراز کشیدم. به سقف اتاق نگاه کردم و گفتم: عسل! باید تو هم تاوان‬ ‫اشتباهتو پس بدی. باید بهم اعتماد داشته باشی. چرا یه ماه ازم دوری کردی؟ باید تو هم بفهمی‬ ‫اشتباهت خیلی بزرگ بوده. من داشتم از سردی رفتارات دق می کردم. نمی خوام طلاقت بدم. به‬ ‫هیچ وجه...اما می خوام ادبت کنم. گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم: فردا میرم واسه کارای‬ ‫طلاق.‬
‫عسل-سورنا نکن این کارو. من عاشقتم.‬
‫-منم عاشقتم. اما حرفات از گوشم بیرون نمیره. تو بهم اعتماد نداری.‬
‫زنگ زد که قطع کردم. باید اونم طعم تلخ بی تفاوتی رو می چشید. این برای دووم زندگیمون خوب‬ ‫بود. باید می فهمید به حرف هر بی سر و پایی نباید گوش بده. من شوهرشم. باید به من اعتماد‬ ‫کنه نه به یه زن هرجایی. غیرتم قبول نکرد شب توی خونه اش تنهاش بذارم. دیشبم توی‬ ‫ماشینم جلوی خونه اش خوابیدم. پاشدم رفتم دنبالش. درو با خوشحالی باز کرد و وقتی اخمای‬ ‫منو دید چهره اش غمگین شد.‬
‫-جمع کن بریم خونه.‬
‫عسل-راس میگی؟‬
‫-آره. خیال کردی سیب زمینی ام که بذارم زنم تنها بمونه؟‬
‫عسل-آشتی؟‬
‫-نه. فقط تا وقتی زنمی باس خونه خودمون باشی.‬
‫عسل-سورن بچه بازی در نیار دیگه.‬
‫-حالا جمع کن بیا بریم. خونه حرف میزنیم.‬
‫***‬
‫عسل-سورنا من که عذر خواهی کردم.‬
‫-عذرخواهیت به درد من نمی خوره. تو بهم اعتماد نداشتی.‬
‫عسل-چرا داشتم. اما خب تو هم باید به من حق بدی!‬
‫-حق چی؟ اینکه به حرف یه هرجایی گوش بدی؟‬
‫عسل-تو با همون هرجایی از اون حرفا زده بودی و باهاش دوست بودی.‬
‫-درسته. اما به ابوالفضل من هیچ کاری نکردم. در ضمن اون موقع نسیم بدکاره نبود. تازگیا شده.‬
‫عسل-یاخچی حَلَه! ( به زبان ترکی؛ به معنی خیله خب حالا).‬
‫-آخی باور اِلَمَسَن کی. نَه فایدَسی وار؟ ( آخه باور نمی کنی که. چه فایده ای داره؟)‬
‫عسل-باور اِلَرَم. ( باور می کنم.)‬
‫-باشه. برو بخواب.‬
‫عسل-تو نمیای پیشم؟‬
‫از جام بلند شدم و باهاش رفتم به اتاق خواب. به پشتم خوابیدم و اخم کردم. اونم سرشو گذاشت‬ ‫روی سینه ام و به خواب رفت. عسل! تو یه مرد نیستی تا بفهمی چی میگم. یه مرد نیستی تا‬ ‫بفهمی همه دردا رو چجوری تو خودم میریزم و دم نمیزنم. فکر کردی توی این مدت که مهر‬ ‫سکوت روی لبات بود، من چی کشیدم؟ من؛ یه مردم! باید مقاوم باشم...باید قوی باشم...باید‬ ‫کاری کنم بتونی روی من حساب کنی...من مرد این خونه ام! من تکیه گاه توأم...مرد بودن کار‬ ‫آسونی نیست. مرد باس غیرت داشته باشه...نذاره ناموسش سختی بکشه...توی این مدت سختی‬ ‫کشیدی و من به مردونگیم نا فرم شک کردم! آره. فکر کردم شوهر خوبی واست نیستم.‬
‫***‬
‫-دارم میرم خونه سارین اینا.‬
‫عسل-منم بیام؟‬
‫-لازم نکرده.‬
‫عسل-چرا خب؟‬
‫-چون زانیار هم اونجاست.‬
‫عسل-بابا دیگه بین من و زانیار چیزی نیست که. همه مون ازدواج کردیم.‬
‫-گفتم نه. خوش ندارم حتی یه نگاه هم بهم بکنید.‬
‫عسل-نگاش نمی کنم.‬
‫-چشمت بیفته چی؟ شاید اون نگاهت کنه اصلاً!‬
‫عسل-سورنا عقلتو از دست دادیا.‬
‫-هرموقع طلاقت دادم هرکاری خواستی بکن.‬
‫عسل-باز گفتی؟‬
‫-امروز که نشد. بذار برم بیام ببینم کی برم درخواست طلاق بدم.‬
‫عسل-سورنا!‬
‫-عسل حرف نزن که حسابی ازت شیکارما.‬
‫عسل-مسخره!‬
‫-ببند.‬
‫کمر بندمو بستم و رفتم سمت در. درو باز کردم و از جا کفشی کفشامو برداشتم و از خونه زدم‬ ‫بیرون. رفتم خونه ی زانیار. بعد از سلام علیک سارینا گفت: آشتی کردین؟‬
‫-آره...تقریباً!‬
‫سارینا-دیگه تقریبنش واسه چیه؟‬
‫سر بسته ماجرا رو برای سارین تعریف کردم.‬
‫زانیار-اینکارو نکن سورنا. گناه داره بیچاره.‬
‫چپ چپ نگاش کردم که خودش دستمو خوند.‬
‫زانیار-میگم یعنی خب اونم مقصر نبوده.‬
‫-چرا. اصل کار اونه. اون باس، منو باور داشته باشه. نه هر انگلی رو.‬
‫سارینا-حالا اینبارو کوتاه بیا.‬
‫-نه نمیشه. نباس دیگه تکرار کنه.‬
‫سارینا-ما که هرچی میگیم تو یه چی میگی.‬
‫***‬
‫هر روز به یه بهانه ای، درخواست طلاقو لفتش میدادم. خونه ام. عسل داره توی آشپزخونه غذا‬ ‫درست می کنه. من نشستم جلوی تلویزیون و کاناال رو بالا پایین می کنم. این تلویزیون ایران هم‬ ‫کلاً ول معطله. فوتبالم نمیدن که به این بهانه بشینیم یکم با عسل کل کل کنیم. زدم ماهواره. خب‬ ‫فارسی وان همه اش سریاله. زیاد از این سریاال خوشم نمیاد. مگر اینکه خانواده ی مدرنی چیزی‬ ‫بدن. زدم جم تیوی. داره فاطما گل پخش می کنه. اینم که زبون اصلیشو قبالً دیدم.‬
‫عسل-اِ فاطما گله؟‬
‫-آره.‬
‫عسل-بذار باشه.‬
‫-دیدم اینو قبالً.‬
‫عسل-من ندیدم.‬
‫-بذا بگم آخرش چی میگی. دختره با کریم ازدو...‬
‫عسل-اِ هیچی نگو. بذار خودم ببینم.‬
‫با بی میلی گذاشتم همون شبکه باشه.‬
‫-کجایی پَــ؟‬
‫عسل-دارم چای می ریزم.‬
‫چای ریخت و سینی رو آورد گذاشت روی میز. داشت پیام بازرگانی میداد.‬
‫-تخمه نداریم؟‬
‫عسل-نچ!‬
‫-همه رو تموم کردی؟‬
‫عسل-جان؟‬
‫-بابا تازه خریده بودم.‬
‫عسل-خودت میشینی شبا فیلم ترسناک میبینی همه رو تموم می کنی.‬
‫-مگه تنها می بینم؟ تو هم میای میبینی دیگه.‬
‫عسل-ولی من مثل تو خوره ی تخمه نیستم.‬
‫-برم یه کیلو بگیرم؟‬
‫عسل- بیشین سرجات باو. حوصله داریا.‬
‫یهو یاد قدیما افتادم و خندم گرفتم.‬
‫عسل-خُل شدی؟‬
‫-یاد قدیما افتادم.‬
‫عسل-چطور؟‬
‫-هیچی باآ. با این روزبه اینا وایمیستادیم جلوی مدرسه دخترونه دخترا رو دید میزدیم. تخمه هم‬ ‫که رو شاخش بود. تا وقتی مدرسه تعطیل بشه کلی تخمه می خوردیم.‬
‫عسل-مگه خودت مدرسه نداشتی؟‬
‫-می پیچوندیم بابا.‬
عسل-پس چجوری دانشگاه قبول شدی؟‬
‫-حسابداری می خوندم دیگه. هنرستان بودم. دانشگاه رفتنم کاری نداشت که.‬
‫عسل-اون وقت جلوی کدوم مدرسه جوات بازی در میاوردین؟‬
‫-یه سری اون راهنماییه. اسمش چی بود؟‬
‫عسل-امیرکبیر!‬
‫-آهان. آره...یه سری هم جلوی اون دبیرستانه که الان نمونه دولتی شده.‬
‫عسل-شریعتو میگی؟ خوب آمار مدرسه های دخترونه رو داریا. از کجا می دونی نمونه دولتی شده؟‬
‫-محرم اون طرفا شلوغ میشه. منم رفته بودم سینه زنی اونجا به یاد قدیما نگاهش کردم و دیدم‬ ‫سر درش نوشته دبیرستان دخترانه ی نمونه دولتی شریعت.‬
‫عسل-آهان. بعد اون وقت روت میشه به من تعریف کنی وای میستادی اونجا دخترا رو دید میزدی؟‬
‫-چرا روم نشه؟‬
‫عسل-پررو!‬
‫-خب چون تورو دید میزدم.‬
‫عسل-اگر منو دید میزدی چرا تو آپارتمانا به دخترای دیگه ی مدرسه شماره میدادی؟‬
‫-خب تا وقتی اومدی گفتی شایعه رو جمش کنم جلوی مدرسه پالس بودم. بعدشم که دیگه‬ ‫نمیشد اومد. گشت میومد. شماره مو هم از حرص تو میدادم به دخترای دیگه.‬
‫عسل-یادمه یه بار با موتور جلوی مدرسه ویراژ میدادین. چقدر خزوخیل بازی در میاوردیا.‬
‫-سارینا دائماً پیشت بود نمیشد بیام طرفت. از طرفی تو هم از اون دخترا بودی که رو نمیدادی.‬ ‫منم روم نمیشد بهت شماره بدم.‬
‫عسل خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و گفت: جدی میگی؟‬
‫دستمو روی شونه اش انداختم و گفت: به جون تو!‬
‫عسل-پس از زمانی که من فنچ فنچ بودم چشمت دنبالم بوده؟‬
‫-آره...پس چی؟خب ماهم فنچ بودیم دیگه. کلاً سه سال ازت بزرگترم.‬
‫همونطوری که به هم نگاه می کردیم دستشو گذاشت روی سینه ام. به قول عسل، قفل کردیم.‬ ‫کلیدشم پرت کردم یه وری.‬
‫-میگم...هنو که طلاق نگرفتیم.‬
‫عسل-سورنا...؟‬
‫-پاشو بیا بریم. هنو زنمی.‬
‫وقتی به چشماش نگاه می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم. ضربان قلبم شدت می گرفت.‬ ‫چشماش آدمو روانی می کرد. خیلی جذابه. همین جذابیتش همه پسرای محلو دیوونه کرده بود.‬ ‫اکثرشون تو نخ عسل بودن. اما عسل پا نمیداد. از بین همه پسرای جردن جنوبی، فقط با من هم‬ ‫کلام میشد. اونم واسه اینکه داآش سارینا بودم. هه! همه بچه محال سر این موضوع واسم میزدن.‬ ‫زیرآبمو پیش معلما میزدن...تقلب نمیرسوندن...با دوست دخترام دوست میشدن؛ که البته مورد‬ ‫آخر به نظرم هیچ ایرادی نداره.‬
‫عسل-پس فاطما گل چی میشه؟‬
‫-میزنم ضبط بشه.‬
‫***‬
‫عسل-سلام عشقم. خوبی؟...آره عزیزم.منم خوبم...سورنا هم خوبه مرسی...زانیار چطوره؟‬
‫اسم زانیارو آورد، بهش چپ چپ نگاه کردم که دستپاچه شد.‬
‫عسل-آ...آره هستش. گوشی!‬
‫به سمتم اومد و گوشی تلفنو گرفت سمتم.‬
‫عسل-بیا ساریناست.‬
‫دستم و روی دهنه ی گوشی تلفن گرفتم و با اخم بهش گفتم: دیگه نبینم حال زانیارو بپرسیا.‬
‫چشم غره ای کرد و رفت آشپزخونه.‬
‫-الو؟‬
‫سارینا-الو سلام سورن.‬
‫-سلام. خوبی؟‬
‫سارینا-قربون تو. تو چطوری؟‬
‫-خوبم شکر. چه خبرا؟‬
‫سارینا-سلامتیا. سورن؟ ما می خوایم بریم شیراز...شمام میاین؟‬
‫-نه بابا. شما برید خوش باشید.‬
‫سارینا-بیاین دیگه.‬
‫-نه سارینا نمیشه.‬
‫سارینا-چرا نمیشه؟‬
‫-نمیشه دیگه.‬
‫سارینا-نکنه بخاطر زانیاره؟‬
‫-چه ربطی داره آخه؟‬
‫سارینا-من که میدونم بخاطر زانیار نمیای. اما سورنا زانیار دیگه منو دوست داره.‬
‫-می دونم. بخاطر اون نیست.‬
‫عین سگ داشتم دروغ می گفتم. خب از حق نگذریم به زانیار حسادت می کردم. البته ما مردا‬ ‫اسمشو میذاریم غیرت.‬
‫سارینا-پس واسه چیه؟‬
‫-بابا فعالً پول هتل و این چیزا ندارم.‬
‫سارینا-نگران نباش. زانیار هست.‬
‫-همین مونده آویزوون دوماد بشم.‬
‫سارینا-سورن آویزوونی نیست که.‬
‫-چرا هست.‬
‫سارینا-بیاین دیگه.‬
‫-کِی میخواید برید؟‬
‫سارینا-هفته دیگه.‬
‫-خب هفته دیگه حقوقمو میریزن. اگر می تونید صبر کنید چهارشنبه بریم.‬
‫سارینا-باشه...پس میاین دیگه.‬
‫-وایسا اول به عسل بگم. از اون نپرسیدم هنوز.‬
‫از سارینا خداحافظی کردم و رفتم سمت عسل.‬
‫-نَه پیشیپ سَن؟( چی گذاشتی)؟‬
‫عسل-قیمه ترکی.‬
‫-اَلَّرون آقریماسین خانوم خاونما. ( دستات درد نکنه خانوم خانوما)‬
‫عسل-خواهش می کنم.‬
‫از پشت بغلش کردم و گفتم: گوربان اولووم سَنه( قربون تو بشم من)!‬
‫گونه شو بوسیدم و اونم با لبخند به من نگاه کرد.‬
‫عسل-آهلل اِلَمَسین!( خدا نکنه)‬
‫-چیه؟ عین اردبیلیا تو صدات عشوه گذاشتی؟‬
‫عسل-خب دیگه. وقتی ترکی حرف میزنم باس مثل خودشون باشه دیگه. بعدشم واسه شوهرم‬ ‫ایرادی نداره رو صدام عشوه بذارم که.‬
‫-آره دیگه... راستی چند وقته اردبیل نرفتی؟‬
‫عسل-نمیدونم. فکر کنم پنج شش سالی میشه.‬
‫-آخ آخ گردنه حیران... واااای! عجب جایی. دلم هواشو کرد.‬
‫عسل-یادم ننداز که اشکم درمیاد. نم نم بارون...مه...هوای بی نظیر...منظره ی چشم گیر! انگار یه‬ ‫تیکه از بهشت روی زمینه.‬
‫-دقیقاً! این سارین زنگ زده بود که ماهم باهاشون بریم شیراز. گفتم اول به تو بگم. اما حالا نظرم‬ ‫عوض شد. میای بریم اردبیل؟‬
‫عسل-پایه ام شدید.‬
‫برگشت و رو به روم ایستاد. دستامون توی دستای همدیگه بود.‬
‫-پس زنگ بزنم به سارینا و بگم ما میریم اردبیل.‬
‫دستشو گرفتم و باهم به سمت تلفن رفتیم. نشستیم روی مبل. شماره ی خونه ی زانیارو گرفتم.‬
‫زانیار-الو؟‬
‫-سلام زانیار.‬
‫زانیار-سالاام آقا سورنا. چطوری؟‬
‫-ممنون. تو خوبی؟‬
‫زانیار-قربانت. خب چی شد؟ میاین با ما؟‬
‫-راستش ما تصمیم گرفتیم بریم اردبیل.‬
‫زانیار-راس میگی؟‬
‫-آره.‬
‫زانیار-اتفاقاً ماهم اولش می خواستیم بریم اردبیل. یه دیقه گوشی.‬
‫گوشیو تو دستش نگه داشت. داشت با سارین حرف میزد.‬
‫زانیار-ماهم میایم اردبیل. همون چهارشنبه راه بیفتیم؟‬
‫من که دعوتش نکردم. اتفاقاً میخواستم اونو بپیچونم. می خواستم اون با ما نباشه.‬
‫-آره دیگه. همون چهارشنبه.‬
‫خداحافظی کردم.‬
‫-اوناهم باهامون میان.‬
‫عسل-جدی؟‬
‫-آره.‬
‫عسل-حالا چرا اخمات رفته تو هم؟‬
‫-خوش ندارم زانیار هم باهامون باشه.‬
‫عسل-ول کن سورنا تو هم.‬
‫-بهرحال تا وقتی زنمی باس روت غیرت داشته باشم.‬
‫عسل هولم داد و از جاش بلند شد. به سمت آشپزخونه رفت.‬
‫-کجا؟‬
‫عسل-خف باآ!‬
‫باید یکم ادب میشد. گرچه به هیچ وجه حاضر نیستم ثانیه ای ازش جدا بشم.‬
‫***‬
‫با یه ماشین به سمت اردبیل راه افتادیم. تو کتم نمیرفت با ماشین زانیار برم. با یه ماشین هم‬ ‫بیشتر خوش میگذشت. با ماشینی هم که بابای عسل داده بود هم زیاد اینور اونور نمیرفتم. اما‬ ‫601 هم صندوق نداشت. واسه همین با کمری به سمت اردبیل راه افتادیم. عسل خواست عقب‬ ‫بشینه که با چشم ابرو بهش گفتم باس کنار خودم جلو بشینه. انگار اونم فهمیده بود قضیه طلاق‬ ‫جدی نیست. ولی خب بازم با گفتنش یکم میترسید. بعد از مدت طوالنی رسیدیم گردنه حیران.‬
‫عسل با خوشحالی و ذوق می گفت: وای! اینجا رو ببینید. عاشقشم.‬
‫نم نم بارون بود...مه بود...طبیعت سبز و بدون مثالش...تکه ای از بهشت روی زمین! هرکی‬ ‫اونجارو ببینه عاشق میشه.‬
‫سارینا-کم مونده گریه ام بگیره.‬
‫زانیار-چرا عزیزم؟‬
‫سارینا-ببین چقدر قشنگه آخه!‬
‫زانیار خندید و گفت: دیوونه ایا. قشنگی مگه گریه داره؟‬
‫عسل-زانیار اینجا داره. چون واقعاً خیلی قشنگه. خیــــلی! نه سورنا؟‬
‫برگشتم و بهش نگاه کردم. چشمک زدم و گفت: نه!‬
‫عسل-واه!‬
‫-اگر به خاطر قشنگی آدم گریه اش می گیره، من باس صب تا شوم گریه کنم که.‬
‫منظورمو گرفت و گونه هاش سرخ شد. لبخند زد و گفت: دیوونه.‬
‫سارینا-داداشمو نگاه نکیند همیشه عینهو شمره. وقتی مسافرت میره خیلی اخلاقش خوب میشه.‬ ‫خوش سفره!‬
‫-نفهمیدم من عینهو شمرم؟‬
‫سارینا-آره دیگه.‬
‫عسل-نخیرم. شوهرم خیلی هم خوبه.‬
‫-سارینا ضایع شدی؟‬
‫سارینا-مرض نگیری تو عسل. نمیشد مارو ضایع نمی کردی؟‬
‫عسل-نچ نمیشد.‬
‫-می خوام یه آهنگ بذارم که گریه تون بیشتر درآد.‬
‫آهنگی که داشت پخش میشد و پنج تا زدم جلوتر و صدای ضبطو زیاد کردم.‬
‫زانیار-ای ول بابا. مرتضی پاشایی رو عشق است.‬
‫-میخوام همه همراهی کنیدا. همه باهم میخونیم.


 

برای خواندن قسمت های کامل رمان جردن جنوبی کلیک کنید