سریع ادامه ی حرفشو گفتم:من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
- دیگه پایان این دوست داشتن مشخص شده عزیزم.یه پایان شیرین!شیرین تر از عسل..!


 

 

چند روز بود که خودمو تو این اتاق زندانی کرده بودم و فقط برای خوردن غذا از اتاق بیرون میرفتم.آرشام بیچاره هم این چند روز روی کاناپه خوابیده بود.شیش روز دیگه عید بود و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم.نمیتونستم از این اتاق برم بیرون چون هنوز نتونسته بودم با خودم کنار بیام...برام سخت بود دیدن مرگ تینا جلوی چشمام.از یاداوری اون اتفاق دوباره اشک توی چشمام جمع شد.اما سریع جلوی ریزششون رو گرفتم.از یه طرف صدای اهنگی که ارشام گذاشته بود اینقدر قشنگ بود که باعث میشد ناخود اگاه بدون این که بخوام بهش گوش کنم و باهاش همخونی کنم:بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تورو کم دارم و تو دل دیوونمو دل دیوونمو*اگه یه روزی برسه من و تو قدر همو بدونیم*یا که تو لحظه های سخت کنارهم بمونیم*اگه ترکم میکنی نگو کار سرنوشته*یه روز اگه لج نکنیم دنیا مثه بهشته *بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو* بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو*کافیه از تو قلبت این کینه رو بندازی دور*اون وقت دیگه مال همیم چشم حسودامون کور*چرا میگی خوشبختی دنبال دیگرونه*چرا راه دور بریم عشق کنارمونه* بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو* اگه یه روزی برسه من و تو قدر همو بدونیم*یا که تو لحظه های سخت کنارهم بمونیم*اگه ترکم میکنی نگو کار سرنوشته*یه روز اگه لج نکنیم دنیا مثه بهشته *تو که هرچی گفتی گفتم چشم باشه قبوله*تو هم بزن غرورتو بشکن مگه شاخ غوله* بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو* بسه با چشمات تو به اتیش نکشون خونمو*من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو* دل دیوونمو
این اهنگ یه ربطایی به موقعیت فعلی من داشت که باعث شد من با خودم فکر کنم و ببینم چرا دارم دست نگه میدارم و دست دست میکنم و چیزی از علاقم به آرشام نمیگم؟واقعا چرا خودمو توی این اتاق زندانی کرده بودم و چند روز اخر این سالو در با آرشام و در کنار اون تجربه نمیکنم؟چرا قدر این روزهامو نمیدونستم؟فعلا که آرشام حرفی از طلاق نمیزنه چرا من پیشقدم نشم و هرچه زودتر برم بهش بگم دوستش دارم و میخوام که تا ابد باهم زندگی کنیم؟از جام بلند دم.تصمیم گرفتم اول یه ظاهر درست و حسابی برای خودم درست کنم.برای همین به حموم رفتم.چه قدر اب به ادم ارامش میداد...دوش گرفتن باعث شد دلهره ای که برای گفتن حرفام به آرشام داشتم از بین بره و من سریع تر بتونم کارامو انجام بدم...یه تاپ ابی نفتی پوشیدم و شلوار جین مشکیمو هم پام کردم.موهامو فر درشت کردم و یه دستی هم تو صورتم بردم و به سمت در رفتم.
*آرشام*
نمیدونم چرا یه لحظه دلم برای نیاز تنگ شد.تصمیم گرفتم برم ببینمش.تو این چند روز که نیاز خودشو ازم قایم کرده بود تازه میفهمیدم چه قدر کم دارمش.اگه ازش جدا می شدم نابود میشدم.ساعتها با خودم کلنجار رفته بودم تا بلاخره قبول کرده بودم دوست داشتنم رو اعتراف کنم.خیلی برای پسر مغروری مثل من سخت بود اما دوری از نیاز برام از هر سختی سخت تر بود.و شاید الان که دل تنگش هم بودم فرصت خوبی بود برای ابراز علاقه بهش.دل تنگیم باعث میشد مصمم تر بشم تو گفتن حرفام بهش.حرف که نه فقط یه اعتراف عشقولانه ی کوچولو.از جام بلند شدم.نگاهی تو اینه به خودم کردم و راضی از ظاهر خودم با قدمهایی مصمم به سمت در حرکت کردم که یه هویی در باز شد و نیاز پرت شد تو بغل من.سریع خودشو از بغلم کشید بیرون و من تازه فرصت کردم خوب بهش نگاه کنم.خیلی خوشگل شده بود و این از نیاز که تو این چند روز حالش بد بود بعید بود که حوصله داشته باشه تا این همه خودشو خوشگل کنه.یک تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:خوشگل کردی؟
- خوشگل بودم.
- در اون که شکی نیست.ببینم...چیزی میخواستی؟
- من؟آ...ببینم تو برا چی داشتی میومدی سراغ من؟
- میخواستم یه چیزی رو بهت بگم.
- خوب...خوب...منم میخواستم یه چیزی رو بهت بگم.
- اول تو بگو.
- نه اول خودت.
- نه تو.
- تو.
- تو.
- اه خسته شدم آرشام.اصلا بیا دوتایی بگیم.
- باشه.
دهنمونو باز کردیم تا حرفمونو بزنیم که موبایلم زنگ خورد.
گفت:موبایلت...
دستمو به نشونه ی سکوت گرفتم جلوش و گفتم:میدونم.
- خوب پس چرا جواب نمیدی؟
- ولش کن.اگه کار واجبی داشته باشه بعدا خودش زنگ میزنه.
* نیاز*
گفتم:خوب پس حرفمونو بگیم؟
- بگیم..
و هردو دهنمونو باز کردیم و گفتیم:دوستت دارم.
تعجب کردم.فکر کردم اشتباه از دهن اون شنیدم.آرشام هم متعجب زل زده بود به من.گفتم:میشه یه بار دیگه حرفتو تکرار کنی؟
- میشه تو این کارو بکنی؟
- سرمو زیر انداختم و با تن صدای نسبتا ارومی گفتم:دوستت دارم.
یه خورده فاصلشو باهام کم تر کرد و گفت:چی؟نشنیدم؟
- شنیدی.حالا تو حرفتو بزن.
- خیلی خیلی خیلی دوستت دارم.نه اصلا عاشقتم.
با شوق بهش زل زدم.که خندیدو گفت:شوخی کردم.
ناراحت شدم و اومدم برم که جلوم سبز شد و گفت:قبلنا اینقدر نازک نارنجی نبودیا.شوخی کردم. ببخشید عشقم...
و بعد با یه نگاه خاص زل زد بهم و گفت: من...عاشقتم.میپرستمت.با تموم وجودم میخوامت...بدون تو زندگی برام معنایی نداره نیاز...بی تو نمیتونم...باهام میمونی؟
- اوهوم.
- عاشقتم.
- من بیشتر.
و بعد منو به خودش فشار داد و گفت:یادته؟
- چیو؟
- اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
سریع ادامه ی حرفشو گفتم:من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
- دیگه پایان این دوست داشتن مشخص شده عزیزم.یه پایان شیرین!شیرین تر از عسل..!
پایان.

 


 

برای دیدن قسمت های کامل اینجا کلیک کنید