بیچاره تینا...تا لحظه ی اخر عاشق بود.دلم براش میسوخت.اما دیگه دلسوزی من فایده ای به حال تینا نداشت.احساس عذاب وجدان میکردم از این که من باعث این بودم تا بین تینا و آرشام فاصله بیفته.

 


 

 

چند دقیقه بعد زنگو زدن و رفتم در رو باز کردم.طبق انتظارم اوا بود.بعد از این که باهاش دست دادم و سلام و احوالپرسی کردیم به حالت دو رفت سمت ارشام و خودشو تو بغل اون انداخت.ارشام هم قهوه ای رو که داشت میخورد گذاشت رو اپن و اوا رو به خودش فشرد.یه لحظه به اوا حسودی کردم.دلم میخواست من جای اون بودم.اما نمیشد.از فکر خودم خجالت کشیدم و لب پایینمو گاز گرفتم.به خودم گفتم:مگه همین الان تو بغل ارشام نبودی نیاز؟پس چرا اینقدر بی تابی؟و بعد خودم جواب خودمو دادم:من عاشقشم.هر چه قدرم که بهش نزدیک باشم و تو بغلش باشم بازم دلم براش تنگه.دلم هر ثانیه اونو می طلبه.اوا به ارشام گفت:داداشی یه لحظه میتونم وقتتو بگیرم؟ - اختیار داری گلم. و بعد هردو به سمت مبل دو نفره ای که اون نزدیکی بود رفتن و روش نشستن.اوا باز گفت:آرشام میخوام یه چیزی بهت بگ.اما قول بده ناراحت نشی. - هومممممم.بگو عزیزم.ولی اول باید بشنوم.نمیتونم بی جهت قول بدم. - حالا سعیتو کن. - حالا تو بگو. - داداش برام خواستگار اومده. اخمای ارشام رفت تو هم و گفت:خوب؟ - اِ داداش ناراحت نشو دیگه. - گفتم ادامش؟ - خیله خوب.چرا میزنی؟راستش داداش با این که ازت بزرگترم اما همیشه به حرفت گوش کردم.همیشه خودم رو کوچیک تر از تو میدونستم.حالا نمیدونم چرا.اما خب به هر حال همیشه اینطوری بوده و این حسو بهت داشتم.نمیدونم چرا تو همیشه با ازدواج کردن من مخالف بودی.منم تا حالا هیچ کدوم از خواستگارم به دلم نشسته بودن اما این یکی خواستگارم با همه فرق داشت.خوب میدونی...دوستش داشتم.باهاش همکارم.خیلیم خوب میشناسمش.اسمش کامرانه.کامران صولت.میدونستم مخالفت می کنی.به خاطر همین وقتی این موضوع رو به بابا گفتم که ممکنه مخالفت کنی بابا گفت که بریم محظر و یه صیغه ی محرمیت ساده بینمون جاری بشه و به هم محرم بشیم.به مدت هفت ماه.بعد از اون ازدواج کنیم.منم با کله قبول کردم.اخه کامران واقعا پسر خوبی بود.بابا دربارش تحقیق کرده بود.فقط یه مادر پیر داره.وضع مالیشونم خوبه.راستش سه روز محرم شدیم.بله برون نگرفتیم.فقط مادرش و بابا همراهمون اومدن محضر.بابا گفت بعد از این که زنش شدم هرچند موقت اما اون موقع بیام و به تو خبر بدم که مثلا تو عمل انجام شده قرار بگیری.منم قبول کردم.هشت روز دیگه جشن نامزدیمونه داداش.میخوایم همه رو دعوت کنیم.دوس داریم همه بدونن که نامزد کردیم.جشن نامزدی رو تو باغ میگیریم.همین دیگه.ببخشید که نگفتم. و بعد چشماشو که تا این مدت بسته بود باز کرد و نگاهی به ارشام انداخت.منم تا الان داشتم به اوا نگاه میکردم و اصلا توجهی به ارشام نداشتم.که با اینکار اوا نگاهم روی ارشام ثابت موند.وای ارشام!چشماش از زور خشم قرمز شده بود و دستشو مشت کرده بود و صورتش هم عرق کرده بود.متعجب بودم که چطور تا الان ساکت بوذه و تونسته با این عصبانیت کنار بیاد و بزاره اوا حرفشو ادامه بده.تو این فکر ها بودم که ارشام یه هو منفجر شد و از جاش بلند شد و سیلی به صورت اوا زد.اوا تکونی خورد و روی زمین پخش شد.ارشام با داد گفت:به چه حقی بدون اینکه به من خبر بدی اینکارو کردی دختره ی احمق؟هان؟مگه من داداشت نبودم؟گیریم که من مخالفت میکردم تو اینقدر احترام برای من قائل نبودی که بیای و بهم بگی.حالا بابا یه چیزی گفت... و بعد اوا رو از روی زمین بلند کرد و با فریاد گفت:بگو چرا اینکارو کردی؟ و اومد سیلی دوم رو بکوبه تو صورتش که رفتم سمت ارشام و دستشو که رو هوا بود گرفتم و گفتم:ارشام تروخدا اینکارا چیه؟بیچاره گناهی نکرده که میخواد ازدواج کنه.نزنش گناه داره. با دست محکم هولم داد یه طرفی و گفت:تو یکی لازم نیست تو کارای من دخالت کنی.خواهر خودمه خودم میدونم چیکارش کنم. عقب عقبی تلو تلو خوردم وسرم محکم خورد به دیوار و کنار دیوار و پخش زمین شدم.و دیگه هیچی نفهمیدم. *آرشام* همینجوری داشتم سر اوا داد میزدم و براش خط و نشون می کشیدم که با صدای داد اوا سکوت کردم.اوا داد زد:ارشام.ارشام.نیازو ببین. یه جهتی که دستش نشون میداد نگاه کردم و با دیدن نیاز که سر خورده بود کنار دیوار چشمام چهار تا شد.حتما موقعی که هلش دادم خورده به دیوار.سریع دویدم به سمتش و و دیدم که بیهوش شده.نبضش میزد.سریع به کمک اوا لباساشو پوشوندیم و بعد یه دستمو انداختم دور کمرش و یه دستم رو هم انداختم زیر زانوهاش و اونو به اغوش کشیدم و رو به اوا گفتم:زود درو قفل کن بیا بیرون.بلاخره به ماشین رسیدیم و نیازو گذاشتم عقب و خودم پشت فرمون نشستم و اوا هم کنارم.با تموم سرعتم میروندم.اگه بلایی سر نیاز نازنینم میومد چی؟اونطوری هیچ وقت نمیتونستم خودمو ببخشم.اوا گفت:داداش یه خورده ارومتر. با غضب برگشتم سمتش و غریدم:تو یکی خفه شو که هر چی میکشیم از دست توئه.اونم ساکت شد و حرفی نزد.بلاخره به بیمارستان رسیدیم و به کمک پرستارا نیازو خوابوندیم رو برانکارد.بستریش کردن.کلافه بودم.دکتر رفت بالا سرش تا ببینه چشه.منم با اعصابی داغون طول و عرض راهرو رو طی میکردم.شاید بیشتر از ده دقیقه نگذشت تا دکتر اومد بیرون.اما من مردم و زنده شدم.تا دکتر اومد دویدم سمتش:چی شده دکتر؟ - سلام پسرم.شما از بستگانشون هستین؟ اه این دکتر هم وقت گیر اورده.سریع گفتم:شوهرشم. نمیدونم چطور این جمله رو به زبون اوردم.اما با گفتنش یه حس خوبی بهم دست داد.دکتر گفت:اتفاق خاصی براش نیفتاده فقط اون موقع سرش یه ضربه ی کوچولو خورده بوده برا همین بیهوش شده.اما الان خوبه و بهوش اومده.براش سرم زدم.سرمش که تموم شد میتونین ببرینش. - باشه.ممنون.فقط میتونم ببینمش؟ - اره پسرم. بدون توجه به اوا رفتم سمت اتاقی که توش بستری بود.نیاز زل زده بود به روبه روش اما با دیدنم اخمی کرد و سریع روشو به یه طرف دیگه کرد.حتما باهام قهره.با این که مقصر کار من بودم اما نمیتونستم منتشو بکشم.صداش زدم.جواب نداد.گفتم:باور کن از قصد نبود نیاز. و بعد بدون این که معذرت خواهی کنم از اتاق رفتم بیرون.یک ساعت بعد نیاز مرخص شد و بعد از رسوندن اوا رفتیم خونه.نیاز همون اول رفت تو اتاق ودرم بست.وقتی دیدم غذایی نداریم زنگ زدم دو تا پیتزا سفارش دادم.وقتی پیتزاهارو سفارش دادم و بعد نیازو صدا کردم تا بیاد غذاشو بخوره.اما اون گفت:میل ندارم.منم وقتی رفتم سمت پیتزام متوجه شدم بدون نیاز هیچ چی از گلوم پایین نمیره.برا همین رفتم تو اتاق تا بخوابم. * نیاز* همینجوری رو تخت دراز کشیده بودم و خدا خدا میکردم که ارشام بیاد منتمو بکشه تا اشتی کنم که در باز شد و ارشام اومد تو.کنارم دراز کشید و دستاشو دورم حلقه کرد و اروم گفت:اشتی نکردیما..اما من بدون تو خوابم نمیبره. میدونستم که نمیتونه مستقیم ازم معذرت خواهی کنه.برا همین خودم پیشقدم شدم و دستامو گذاشتم رو دستاش و گفتم:ما که قهر نبودیم. با صدایی که توش خنده موج میزد گفت:اره تو که راست میگی. - شب به خیر. بوسه ای روی موهام نشوند و گفت:شب تو هم به خیر عزیزم. و من با لذت تو اغوش مردم به ....
صبح ساعت 10 با صدای یه دستفروش از خواب بیدار شدم.تا چشمامو باز کردم نگاهم به چشمای بسته ی آرشام افتاد که رو به روم بود.بچم توی خواب خیلی مظلوم میشد.گونشو بوسیدم و خواستم از جام بلند شم.چون امروز جشن نامزدی اوا بود و من باید میرفتم تا دوش بگیرم.آرشام به زور با اوا اشتی کرده بود.اونم فقط به خاطر اصرار های من.اومدم تکونی بخورم که متوجه شدم دستای آرشام محکم دورم حلقه شده و نمیتونم تکون بخورم.کلافه شدم.گرمم بود.زیر لبی غر زدم:اه آرشام تو هم اینقد گنده ای و بدنت محکمه ادم نمیتونه خودشو از تو بغلت ازاد کنه.یه هو چشماشو باز کرد و گفت:چیزی گفتی؟
ترسیدم و چشمام گرد شد و گفتم:هان؟چیزه...ببینم تو بیدار بودی؟
- اوهوم.
- از کی؟
- از همون وقتی که گونمو بوسیدی.
دویدن خون زیر پوستم رو به خوبی حس کردم.گرگرفتم.پس اقا از همون اول بیدار بوده.الان چه فکرایی که در موردم نمیکنه.اوووف خدایا شانس گند تر از این؟چونمو بالا اورد و گفت:خجالت نکش خانوم کوچولو که خیلی زشت میشی.خجالتمو از یاد بردم و داد کشیدم:آرشام.و با مشت به سینش کوبیدم.با خنده ی شیطنت امیزی گفت:جونم عزیزم؟
- ولم کن میخوام برم حموم.
دستاشو از هم باز کرد و من سریع از تخت اومدم پایین.نمیدونم چرا اما وقتی از تخت اومدم پایین نفسی از سر اسودگی کشیدم.با صدای آرشام به عقب برگشتم و بهش نگاه کردم:نمیدونم چرا نیاز اما احساس میکنم خیلی برات سخته بودن تو اغوش من.اصلا با من زندگی کردن.اره میدونم.قطعا اینطوریه.به همین زودی که بابا کارخونه رو به نامم کرد طلاق میگیریم تا تو دیگه اذیت نشی.از اولشم به اجبار اومدی تو زندگیه من.بخاطر بابات.حالا هم که بابات طلبش بخشیده شده و...
نزاشتم حرفشو تموم کنه و رفتم سمتش و سرمو گذاشتم رو سینش و گفتم:شششش.این حرفا چیه آرشام.مگه من الان به جز تو کسی رو دارم.تا وقتی تو این خونم تو همه کس منی.میفهمی آرشام؟
دستاش دورم حلقه شد و گفت:اره.می فهمم.ببخشید.مثل این که باز یه طرفه به قاضی رفتم.و بعد منو از خودش جدا کرد و تو چشمام زل زد و گفت:دیگه بهتره حمومتو بری گلم.
بدون هیچ حرفی ازش جدا شدم و به سمت حموم رفتم.اونم از اتاق رفت بیرون.لباسامو کندم و رفتم تو حموم و زیر دوش ایستادم.تصمیم خودمو گرفته بودم.تو این چند روزه خیلی فکر کرده بودم.من نمیتونستم بخاطر این غرورلعنتی از آرشامم بگذرم.مطمئنا عشقم خیلی بیشتر از غرورم برام ارزش داشت.همین روزا به آرشام میگفتم که دوسش دارم.یا پیشم میموند و میگفت اونم دوسم داره یا طلاق میگرفتیم.حداقل بعد ها پشیمون نمیشدم که چرا بهش نگفتم و تا اخر عمرم با حسرت زندگی نمیکردم.با حسرت از دادان آرشام...دوشو که گرفتم حوله رو دور خودم پیچیدم و رفتم سراغ لباسام.یه شلوارک مشکی پوشیدم با تاپ صورتی.یه رژ صورتی رنگ هم زدم و موهامو هم دم اسبی بستم.از اتاق اومدم بیرون.آرشام جلوی تی وی نشسته بود.اصلا برای این مراسم استرس نداشتم.من که اماده شدنم طولی نمیکشید.رفتم تو اشپز خونه.باید برای آرشام یه ناهار خوشمزه درست میکردم.و چه غذایی بهتر از ماکارونی.مشغول درست کردن مواد ماکارونی شدم و تا ساعت یک دیگه ماکارونی اماده بود.من نمیدونم این آرشام از صب برا چی زل زده به اون تلویزیون.مگه چی داره؟اروم رفتم نزدیکش که دیدم داره با گوشیش اس ام اس بازی میکنه.دختر فوضولی نبودم.اسم این کارم که فوضولی نبود.یه کنجکاوی کوچولو بود.برا همین بدون اینکه وجدان درد بگیرم زل زدم به متنی که آرشام داشت برا همون طرف که نمیدونم کی بود میفرستاد:خانم محترم لطفا اینقدر زنگ نزنین.من نمیدونم کی شماره من رو به شما داده اما من زن دارم.خانومم ممکنه ناراحت بشه.مزاحم نشین.امیدوارم که دیگه شمارتونو روی گوشیم نبینم..و بعد دکمه سند رو زد.منو میگی؟تو دلم داشت قند اب میشد.اونم کیلو کیلو.از این که آرشام گفت زنم،خانومم.تو تصمیمم مصر تر شدم.دستامو دور گردنش انداختم و با ناز گفتم:فکر نمیکردم دخترا هم مزاحم شوهرم بشن.برگشت سمتم و گفت:منم فکر نمیکردم اینقدر فوضول باشی نیاز.بدون اینکه ناراحت بشم با لحن خودش جوابشو دادم:منم فکر نمیکردم تو اسم یه کنجکاوی کوچولو موچولو رو بزاری فوضولی.
- بسه دیگه.حرف نباشه.کار اصلیت چی بود؟
- چه کاری واجبتر از این که یه سر به اقامون بزنم؟ببینم چیکار میکنه؟
لبخندی با مهربونی زد و موهامو نوازش کرد و گفت:نه جدی کارت چی بود حاج خانومم؟
مشتی به بازوش زدم و گفتم:حاج خانومو زهرمار.حس میکنم نود سالمه.بعدشم من که هنوز واقعی حاج خانوم نشدم.
- خودم میبرمت مکه تا بشی حاج خانومم.
- باز گفت!اصلا یادم رفت بهت بگم ناهار حاضره.پاشو بیا سر میز.دونفری میزو بچینیم.
- چی پختی حاج خانومم؟
- ماکارونی.
- اومممممم.دست حاج خانومِ گلم درد نکنه.
بدون این که هیچ حرفی بگم همراهش رفتم به اشپزخونه و به کمک هم دیگه میز رو چیدیم و مشغول غذا خوردن شدیم.تا این که موبایل آرشام زنگ خورد و آرشام با نگاهی به موبایلش با بی میلی گوشیرو جواب داد:بله؟
- علیک سلام.
- برای چی بیام؟
- مگه تو وقت خواستگاری منو ادم حساب کردی که الان بیام کمکت؟بعدشم مگه خدمتکار نگرفتین؟
- باشه بابا.اومدم.
و بعد بدون خداحافظی قطع کرد.دلم نمیخواست فوضولی کنم و بپرسم کیه.من دوست داشتم اگر شوهرم منو قابل میدونه خودش بهم بگه که چه کسی بهش زنگ زده.با صدای آرشام به خودم اومدم و متوجه شدم که مدت زیادیه که داره منو نگاه میکنه:تو فکری حاج خانومم؟
با غیض گفتم:اه.بسه دیگه.حاج خانومم حاج خانومم.انگار داره با مامانش حرف میزنه.
تا این حرف از دهنم خارج شد متوجه شدم که چی گفتم و سریع جلوی دهنمو گرفتم.آرشام اولش بهت زده چند لحظه به من نگاه کرد و بعد سریع اخم کرد و نگاهشو ازم گرفت و مشغول بازی با غذاش شد.وای.مامان آرشام یکی از نقطه ضعفاش بود.اینو دیگه به خوبی میتونستم تو این چند ماه زندگی کردن باهاش حس کنم.ادم وقتی مامانش فوت میشه روش حساس میشه خیلی زیاد.منو آرشام هم اینجوری بودیم.اروم صداش زدم.وقتی دیدم جوابی نمیده به خیال اینکه باهام قهر کرده دستشود که رو میز بود گرفتم تو دستم و اشکم سرازیر شد و گفتم:چرا اینطوری میکنی؟به خدا حواسم نبود.معذرت میخوام.اصلا...اصلا نمیدونم اون حرف چطوری از دهنم در اومد.سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.رو صورتش اشک بود.خدای من!فکر نمیکردم اینقدر ناراحتش کنم.هردو با چشمای اشکیمون زل زده بودیم به هم و هیچ کدوم حرفی از دهنمون خارج نمیشد.تا این که سکوت بینمون رو من با صدای هق هقم شکستم.یه هو انگار که آرشام به خودش اومده باشه سریع از جاش بلند شد و اومد سمتم و سرمو تو اغوشش گرفت و گفت:اروم باش عزیزم.ببخشید.من ازت معذرت میخوام.من چطور تونستم باعث ناراحتی تو بشم؟ببخشید گلم.من تو خودم بود و متوجه نشدم که تو رو رنجوندم.
بریده بریده گفتم:نه آرشام...من...حرف بدی زدم...ببخشید...
نشست رو به روم و زل زد به چشمام و گفت:نیاز تو حتی اگه بد ترین حرف دنیا رو بزنی و حتی یه کار کنی که قلب من شکسته بشه بازم من از دست تو ناراحت نمیشم که...پس دیگه از این حرفا نزن.
زل زدم به چشماش.چقدر این سبز چشماش رو دوست داشتم.چشماش تیله ای بود.چشمایی که گاهی اوقات به رنگ طوسی در میومد و گاهی هم ابی.اروم از کنارم پاشد و رفت نشست رو صندلی و خیلی عادی جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده شروع کرد به خوردن باقی مونده ی غذاش.خندم گرفت.سرشو بلند کرد و با دیدن لبخند رو صورتم گل از گلش شکفت و اونم با لبخند گفت:به چی میخندی عزیزم؟
- به این که شما مردا حتی اگه بدترین اتفاق تو زندگشتون هم بیفته بازم شکم پرستین و به فکر شکمتونین.
- هه.راستی حاج خانومم یادم رفت بهت بگم که الان اوا بود که زنگ زد و گفت که برم خونه ی بابا اینا برای کمک.
و بعد با غر غر اضافه کرد:انگاری حمالشونم.
زدم زیر خنده و گفتم:خدا به خیر کنه.تو سر من بدبخت که هیچ کاره ام داری اینطوری با غرغر هات میبری.اون وقت وای به حال اوا.
لبخند شیرینی زد و گفت:من غلط بکنم سر خانومم غر بزنم.راستی کت و شلوارمم با خودم میبرم تا اونجا لباسامو عوض کنم.
***
بعد از این که آرشام رفت رفتم سراغ تلفن و زنگ زدم به سحر:الو؟
- الو سلام سحر جون.
- سلام عزیزم.خوبی؟
- مرسی.راستی سحر جون یه زحمت برات داشتم.
- شما رحمتی.
- ایشششش.لفظ قلم صحبت نکن بابا حالم بد شد.
- چ زحمتی نفله؟
- اولا که عمته.دوما که یه دوست داشتی مانلی.
- اهان اهان.همونی که ارایشگره؟
- اره.
- خوب؟تو با اون چیکار داری؟
- هیچی میخواستم بگم زنگ بزن بهش بگو بیاد یه خورده موهای منو کوتاه کنه،رنگ کنه،درست کنه.
- اهان اون وقت تو یه روز؟
- سحر جونی؟
- هان؟
- بگو بیاد دیگه ابجی.تو که اینقدرمهربونی دلت میاد دل منو بشکونی؟
- کافیه.خر شدیم.مانلی هم خودم خرش میکنم.الان میرم پیشش میارمش.منو ترنم هم میایم پیشتا.
- بیاین فقط شب میخوام برم جشن نامزدی اوا ها.
- باشه.ما هم با مانلی میریم.
- پس قدمتون سر چشم.
- بروووووووو.تو اگه کارت گیر بود اینطوری حرف میزدی؟
- معلومه که نه.
- کوفت نه.
- فعلا بای.
- زهر مار بای.
- مرض بای.
و بعد قطع کردم.نیم ساعت بعد سحر و ترنم و مانلی رسیدند.مانلی یکی از همسایه های سحراینا بود که رابطه ی خوبی هم با سحر داشت.و بخاطر همین روی سحرو زمین نمینداخت.ارایشگر بود و حالا هم اومده بود برای کمک به من.اول موهامو خرد کرد و بعد بلوطی رنگشون کرد و بعد هم سشوارشون کشیدو همونطوری گذاشت بمونه.و بعد مشغول ارایش کردنم شد.وقتی رفتم جلوی اینه دیدم که برام سایه ی مشکی رنگ زده با یه رژ قرمز و رژگونه ی اجری و مداد چشم مشکی و ریملی که باعث شد مژه هام از قبلشم پرپشت تر شه.لباسم هم یه کت و شلوار سورمه ای رنگ بود که با سلیقه ی آرشام انتخاب شده بود و من اون موقع تازه فهمیدم مردم چه قدر خوش سلیقه است.
*آرشام*
تو خونه ی بابا اینا مشغول کار کردن بودم که گوشیم زنگ خورد.با نگاه کردن به اسم کسی که داشت زنگ میزد اخمی کردم و فوشی زیر لب نثارش کردم و ریجکت کردم.تینا بود.وقتی دید جواب نمیدم اس ام اس برام فرستاد.با بی حوصلگی بازش کردم:به نفعته جواب بدی اقا آرشام.
اینبار وقتی زنگ زد جواب دادم.گفت:الو؟
- کارت چیه؟
- علیک سلام.من خوبم شما هم خوبی؟
- بهتر نیست کارتو بگی؟
- چرا چرا.الان میگم.ببین آرشام با زبون خوش ازت میخوام برگردی پیشم و اون نیاز رو طلاق بدی و گرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
پوزخندی زدم:برو بابا.
و بعد قطع کردم.این دختر دیوونه بود.

جشن توی باغی که اوا و کامران در نظر گرفته بودند شروع شده بود. شروع شده بود.کامرانم دیدم.پسر بدی به نظر نمیرسید.همین باعث شد یه کوچولو به ازدواج اوا خوشبین تر بشم.کم کم جمع شلوغ شد و دیگه نمیتونستم ببینم نیاز اومده یا نه.تنها نکته ی مهمی که کشف کردم این بود که تینا هم تو این مراسم حضور داره.توی افکار خودم بودم که دختری جلوم وایساد و با صدای لطیفی گفت:او.اوه.اقامون چه جذبه ای پیدا کرده. من که سرم پایین بود سرم رو بالا بردم و نگاهم تو نگاه دو جفت چشم سبز قفل شد و دلم لرزید. همه زیبایی که خداوند تو وجود شوهرم قرار داده بود دلم لرزید و صدای تاپ تاپ کر کننده *نیاز* نگاه آرشام که بهم افتاد از دیدن این ی قلبم به اوج خودش رسید.تا چند ثانیه هردو بی هیچ حرکتی حتی بدون اینکه پلک بزنیم زل زده بودیم به چشمای هم دیگه.چشماش طوسی ابی شده بود که من عاشق این رنگ چشم بودم.بعد از چند ثانیه با تک سرفه ای که آرشام کرد به خودم اومدم و تازه فرصت کردم خوب براندازش کنم.شلوار جین مشکی پوشیده بود با کت طوسی و پیراهن سورمه ای و کراوات سورمه ای.یه پسر حسابی نفس گیر.گفت:چه قدر خوشگل شدی.به جا این که بهش بگم چشماتو درویش کن، لبخند ملوسی زدم و گفتم:چشمای خوشگلت قشنگ میبینن عزیزم. دستمو تو دستش گرفت و بوسید و گفت:این مدل مو خیلی بهت میاد نیاز. - ممنون. یه هو عصبانی شد و گفت:اما نیاز حق نداری از کنار من جم بخوریا.نمیخوام پسرای دیگه حتی به خانومم نزدیک بشن.فهمیدی؟ با این که تو دلم حسابی از این که رو من غیرت داره ذوق زده شده بودم اما خودمو ترسیده نشون دادم و گفتم:باشه آرشام.چرا همچین میکنی؟ دوباره چشماش مهربون شدن و گفت:قربونت برم نترسیدی که از من؟ سرمو به نشونه ی نه تکون دادم. نگاهم به تینا افتاد.این دختره این جا چیکار میکرد؟ازش به معنای واقعی متنفر بودم.اوا برای چی اینو دعوت کرده بود اخه؟یه بلوز استین بلند قرمز پوشیده بود با شلوار جین مشکی.خوبه خوشم اومد حداقل بلده درست لباس بپوشه.آرشام دم گوشم گفت:نمیدونم این خواهر خل و چل من برای چی این دختره رو دعوت کرده. از این که گاهی اوقات عقیده هامون یکی بود خوشحال شدم و لبخندی زدم.گفت:به چی میخندی خانومِ خوشگل من؟ - من که نخندیدم.فقط یه لبخند کوچولو موچولو زدم. - اوکی.حالا به چی لبخند زدی؟ - به این که منم داشتم به این موضوع فکر میکردم که اوا برای چی این دختره رو دعوت کرده؟ لبخند بدجنسی زد و گفت:حسودیت میشه اره؟ با غیض گفتم:نه خیرم. - چرا،حسودیت میشه.اشکال نداره.من خودم درکت میکنم.منم به امید حسودی میکردم. این دفعه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند زدم زیر خنده.که با این کارم نگاه خیلی ها متوجه ما شد از جمله تینا.که با دیدن ما دوتا کنار هم اخم وحشتناکی روی پیشونیش نشست اما من بی توجه بهش نگاهمو به آرشام دوختم که داشت میگفت:وای نیاز خیلی قشنگ میخندی خانومم. لبخندی زدم و گفتم:مرسی.باورم نمیشه تو و حسودی؟اونم به دوستت امید؟ - اره بهش حسودی میکردم.خوبم حسودی میکردم. - برا چی اون وقت؟ - بخاطر این که یه زمانی تو قلب تو جا داشت. انگار که دنیا رو بهم داده باشن از ته دلم خوشحال شدم.از اونطرف تو قلبم انگار دیسکو بود.با یه لحن اروم و همراه با لبخندی گفتم:اما من دلیلی برا حسودی به تینا نمیبینم. - چرا؟ - چون دیگه مطمئنم تو قلب تو جایی نداره. - خوبه. و بعد نگاهشو ازم گرفت.منم تصمیم گرفتم برم پیش اوا.از آرشام جدا شدم و رفتم پیش اوا و شوهرش کامران که یه دختر خیلی ناز هم کنار کامران نشسته بود.به اوا تبریک گفتم و بوسیدمش و بعد هم رو به کامران گفتم:سلام.شما باید اقا کامران باشید درسته؟ - بله. - و ایشون؟به دختر بغل دستیش اشاره کردم. - خواهرم کیمیا. - بله.خیلی خوشوقت شدم. و بعد با جفتشون دست دادم و دوباره رو به کامران گفتم:خیلی بهتون تبریک میگم. - ممنون. رو به کیمیا گفتم: و به شما هم کیمیا جون. با صدای لطیفی گفت:عزیزم مگه من چند نفرم منو اینجوری صدا میکنی؟بعدشم تبریک برای چی؟ ناخوداگاه یکی از ابروهام پرید بالا و گفتم:خوب برای عروسی برادرتون دیگه. - اهان. کامران با خنده گفت:راستشو بخواید این خواهر ما هم مثل همسر شما زیاد راضی به این وصلت نیست.نه که از اوا جان خوشش نیاد ها.نه اصلن اینطور نیست.فقط نه که به من خیلی خیلی علاقه داره بخاطره همین سخته واسش که ازم جدا بشه. کیمیا گفت:اییییش.مگه کی هستی تو؟ - همون کسی که شما بخاطر عروسیش اینجوری زانو غم بغل کردی و ابروی مارو هم جلوی نیاز خانوم بردی. کیمیا بدون توجه به حرف کامران رو به من گفت:پس نیاز تویی؟وای عزیزم خیلی ازت تعریف شنیده بودم.هم از اوا و هم از آرشام.خیلی مشتاق دیدنت بودم.میشه چند لحظه وقتتو بگیرم؟ - مرسی عزیزم.چرا که نه؟ و بعد از کامران و اوا دور شدیم و کنار هم مشغول راه رفتن شدیم.کیمیا گفت:راستشو بخوای من آرشامو چند باری دیده بودم.اما خب امروز بیشتر باهاش اشنا شدم.پسر خیلی خوبیه.قدرشو بدون.امروز همش حرف از تو میزد.همش میگفت پس این نیاز چرا نمیاد؟نیاز کو؟ایقدر سر این اوای بیچاره غر زد که نمیدونی.من از دست غرغرهاش کلافه شدم.اخر سر برگشتم بهش گفتم مگه پیرزنی که اینقدر غرغر میکنی؟اونم برگشت گفت اخه نمیدونید که الان خانومم باید با تاکسی بیاد و من نتونستم با ماشین خودم برم دنبالش.همش میگفت وای اگه اژانس ماشین نداشته باشه چی؟نیاز چه جوری بیاد؟و...خلاصه که سرمونو خورد نیاز جون.بخاطر همین خواستم بهت بگم که خیلی دوست داره قدرشو شدیدا بدون. با این حرفایی که کیمیا زد یه حس خیلی خوبی بهم دست داد.حس این که واسه کسی مهمم.این حس خیلی حس خوبیه.چشمکی به کیمیا زدم و گفتم:بهش نگو اما منم خیلی دوستش دارم. - خب خلاصه این که خوشبخت باشین. - مرسی عزیزم. - خواهش میکنم.من دیگه باید برم پیش کامران.فعلا. - برو عزیزم.خوشحال شدم از اشناییت. - منم همینطور. وبعد ازم دور شد.هنوز به حرفای کیمیا فکر میکردم.ناخوداگاه از این که آرشام حتی تو این چند ساعتی هم که ازم دور بوده ازم غافل نشده لبخندی نشست روی لبم.با صدای آرشام به خودم اومدم:چه خبرا حاج خانومم؟ چشم غره ای رفتم و گفتم:اوووووف. - من که میدونم تو دلت دارن قند اب میکنن. - نه خیرم.هیچم اینطور نیس. - جدی؟ - اوهوم. جلوم خم شد و بازوشو مقابلم گرفت و گفت:افتخار میدین بریم برقصیم؟ دستمو دور بازوش حلقه کردم و با لبخند گفتم:چرا که نه؟ با هم به پیست رقص رفتیم.اهنگ شادی گذاشته بودن که منو به اوج هیجان اورده بود و قشنگ تر از همیشه رقصیدم.وقتی بلاخره بعد از دو دور رقصیدن در حالی که نفس نفس میزدم رضایت دادم که بریم بشینیم رو به آرشام گفتم:شنیدم که خیلی نگران من بودی. - کِی؟ - همون موقعی که اومده بودی اینجا برای کمک. بدون این که انکار کنه گفت:همینطوره.تو از کجا فهمیدی؟ به کیمیا اشاره کردم و گفتم:کلاغا. با صدای اهنگی که بلند شد ذوق زده از جام پریدم و گفتم:وااااای.آرشام بریم برقصیم؟ - همین الان نشستی. - خوب اخه این اهنگو خیلی دوس دارم. - بریم بابا.مگه چاره ای هم جز اطاعت کردن دارم؟ - معلومه که نه. باز هم با آرشام رقصیدن برام جذابیت خاصی داشت.اهنگه یه خورده تند بود اما خیلی قشنگ میشد باهاش رقصید.همه چیز برای یه رقص میون بازو های آرشام مهیا بود.جایی که همیشه به ارامش میرسیدم.اون شب یکی از بهترین شب های زندگیم بود. *** تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم از خرید بر میگشتیم.ساعت حدود هفت شب بود.رو به آرشام گفتم:آرشام جونی؟ - جونم؟ - عزیزم یه چیز بخوام رد نمیکنی؟ - شما جون بخواه. لبخندی زدم و گفتم:میخوام منو یه جایی ببری؟ - کجا عزیزم؟ - اومممممم.مسخره نکنیا...شهر بازی. با صدای بلند خندید و میون خنده گفت:جونمممم؟ با اخم رومو ازش برگردوندم و گفتم:خوبه گفتم مسخره نکن. - بچه شدی عزیزم. - مگه فقط بچه ها دل دارن؟ - خوب حالا قهر نکن.روتو کن سمت خودم. - نمیخوام. - اگه بگم میبرمت چی؟ با ذوق رومو برگردوندم و دستامو کوبیدم به هم و گفتم:وای اخ جوون.اااای دستم درد گرفت. خندید و گفت:اگه میدونستم اینقدر خوش حال میشی وقتایی که باهام قهری همیشه میبردمت شهر بازی تا باهام اشتی کنی. - نه بابا در این حدم دوست ندارم شهر بازی رو.فقط امروز هوس کردم. - پس پیش به سوی شهر بازی. وقتی وارد شهر بازی شدیم از اونجایی که من عاشق ماشین سواری بودم اول رفتیم سوار ماشین شدیم.و بعد رفتیم تا کشتی صبا سوار بشیم.بعد از کلی وسایل خطرناک سوار شدن و وقتی کامل پدر بازوی آرشامو دراوردم از بس که ناخنامو کردم تو گوشتش بلاخره تصمیم گفتیم بریم رستوران شهر بازی تا شام بخوریم.دو هفته دیگه عید نوروز بود و ماهم امروز خریدامونو کرده بودیم و دیگه خیالمون راحت بود.فقط یه سری چیزای جزئی باقی مونده بود.هردومون تصمیم گرفتیم پیتزا بخوریم.وقتی سفارشاتمون رو اوردن و ما هم مشغول خوردن شدیم.همینجوری داشتیم پیتزامونو میخوردیم و از هر دری باهم دیگه حرف میزدیم که یه هو سایه ی یکی روی میزمون افتاد.هردو همزمان سرمونو بالا بردیم تا ببینیم کی بالاسرمون وایستاده که من تا سرمو بالا بردم با تینا مواجه شدم.صندلی رو که بغل میزمون بود کشید عقب و روش نشست و با لبخند گفت:سلام. هردو با تعجب بهش نگاه میکردیم تا این که آرشام زودتر از من به خودش اومد و اخمی کرد و گفت:تو این جا چیکار میکنی؟ - جواب سلام واجبه ها. - گیریم که علیک.کارت چیه؟ تینا هم مثل آرشام جدی شد و گفت:اومدم برای بار دوم بهت اخطار بدم.یا خودت این دختره رو (به من اشاره کرد)طلاق میدی یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.اگه طلاقش ندی خود نیاز صدمه میبینه.من تو تماسم هم بهت گفته بودم.حالا دیگه خود دانی. - بروبابا..تو میخوای بلایی سر نیاز من بیاری؟برو بگو بزرگترت بیاد. من بین اونا فقط شنونده بودم.تینا در حالی که از جاش بلند میشد گفت:باشه آرشام خان.خودت خواستی.پس منتظر از دست دادن نیازت باش.به همین زودی.چون من دلیلی نمیبینم تو کارام تاخیر بیفته.و بعد رفت.رو به آرشام کردم و با تعجب گفتم:اون به تو زنگ زده بود؟ با پرخاشگری گفت:اره زنگ زده بود. بغض کردم.اما سعی کردم نزارم بفهمه برا همین گفتم:خوب چی میگفت؟ - دلیلی نمیبینم به تو توضیح بدم. از جام بلند شدم و بدون این که بهش نگاه کنم از کنارش رد شدم و از رستوران زدم بیرون.از شهربازی هم بیرون رفتم.همینطوری بی هدف تو خیابونا میچرخیدم و اشک میریختم.من داختر ناز نازی نبودم اما آرشام بد باهام صحبت کرده بود.به ساعت گوشیم نگاه کردم.یا خدا!ساعت 11 شده بود.6 تا میس کال از طرف آرشام داشتم و یه دونه هم اس که:کجا گذاشتی رفتی؟زنگ میزنم جواب بده.دلم نمیخواست زنگ بزنم بگم آرشام بیاد دنبالم.نگاهی به اطرافم کردم.مطمئنا الان ماشین گیر میومد.اما تصمیم گرفتم قبل از این که ماشین بگیرم برم یه ابی به سر و صورتم بزنم.اطراف یه پارک بودم و مطمئنا سرویس بهداشتی اونجاها پیدا میشد.وقتی یه سرویس بهداشتی پیدا کردم همونطور که تو اینه نگاهی به خودم مینداختم متوجه شدم خون دماغ شدم.واقعا نمیدونم چرا اون لحظه خون دماغ شدم.اما باعث و بانی همه ی بلاهایی که سرم اومد همین خون دماغ شدنم بود.به عقب برگشتم تا ببینم کسی دستمال داره یا نه.که با یه خانومی مواجه شدم که داشت به من نگاه میکرد.حدودا سی ساله میزد.تا فهمید متوجهش شدم با نگرانی ظاهری اومد سمتم و گفت:اِاِاِاِ عزیزم چی شد؟و بعد دستمالی رو که تو دستش بود به سمتم گرفت و گفت:بیا عزیزم.اینو بگیر.تمیزه. دستمالو ازش گرفتم و به بینی ام نزدیکش کردم تا خونا رو پاک کنم که چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
چشمامو باز کردم.نگاه گنگمو به اطرافم دوختم.اینجا دیگه کجا بود؟بوی نا میومد.بیشتر به خرابه میخورد.به دست و پاهام نگاه کردم.بسته بودن.یعنی چی؟کی اینارو بسته؟ناگهان جرقه ای توی ذهنم زده شد و همه چیز یادم اومد.خون دماغ شدنم...اون زن...دستمالی که بهم دادو...بیهوش شدنم...ناگهان در با صدای وحشتناکی باز شد و همون زنه که دیده بودم به همراه یه مرد قوی هیکل اومدن تو.تا دیدمشو شروع کردم به داد و فریاد:شما کی هستین؟با من چیکار دارین؟
مرده هیچ جوابی نمیداد.اما زنه...فقط میخندید...بعد از مدتی جدی شد و گفت:اگه اون شوهر خوشگلت به حرف تینا گوش کرده بود تو الان اینجا نبودی خانوم خوشگله.
مغزم سوت کشید...تینا...اون شب توی رستوران...تهدیدی که کرد...خدایا گیج شدم.یعنی تینا منو اورده این جا؟
با صدای گرفته ای گفتم:تینا...خودش کجاست؟
- چیه عزیزم خیلی مشتاق دیدارشی؟
داد زدم:خفه شو.
ابروهاشو تو هم کشید و اومد سمتم و سیلی به صورتم زد و با داد گفت:ببین جوجه،داری گنده تر از دهنت حرف میزنی.فهمیدی؟
منم مثل خودش داد کشیدم:نه.
- باشه...پس خودت خواستی که بهت بفهمونم.
یکی از دستاشو بالا برد و سیلی دیگه ای به اون یکی گونه ام زد.و بعد با پاهاش افتاد به جونم...لگد محکمی بهم زد که باعث شد صدام در بیاد:آخ.خم شد و روسریمو در اورد و موهامو محکم کشید.از شدت درد نزدیک بود به گریه بیفتم.اما نمیخواستم عجزمو ببینه.برا همین فقط نگاهش میکردم.اومد مشت محکمی به صورتم بزنه که صدای زنی اومد:منیژه،تمومش کن.
به پشت سرم نگاه کردم.چون دست و پام بسته بود و نمیتونستم کامل برگردم گردنم درد گرفت.متوجه شدم که اون زن کسی نیست به جز...تینا...
اومد و بالا سرم ایستاد.سرمو بالا بردم و بهش نگاه کردم.داد زد:دست و پاشو باز کنید.
منیژه اومد سمتم و مشغول باز کردن طنابی که دور دست ها و پاهام بسته بودن شد.
وقتی دست و پاهام باز شد نفسمو فوت کردم بیرون.دستام خیلی درد گرفته بود و پاهام هم خواب رفته بود.
تینا چرخی دورم زد و گفت:افرین.خیلی خوشم اومد.خوب کتکت زدن اما مقاوم تر از این حرفایی.مسلما فکر نمیکردی که به این زودی تهدیدمو عملی کنم.اما خوب...برای چی باید صبر میکردم؟تو که خون دماغ هم شده بودی و اون موقع بهترین موقعیت بود تا منیژه اون دستمال رو که حاوی مواد بیهوش کننده بود بهت تعارف کنه.خیلی ساده ای تو دختر.حداقل میزاشتی یک هفته از تهدید کردنم میگذشت بعد از آرشام جدا میشدی.مطمئن بودم که تو قضیه ی اون تلفنی رو که به آرشام کردم نمیدونستی.و اون موقع من این حرفو به آرشام زدم چون میدونستم تو کنجکاوی میکنی و آرشام هم چون اعصاب درست و حسابی نداره ممکنه سرت داد بزنه یا حرف نامربوطی بهت بگه که باعث بشه دعواتون بشه و...بقیش رو که خودت خوب میدونی...ازش جدا میشی و ما هم نقشمون رو خیلی دقیق روت پیاده میکنیم...درست نمیگم؟
داد زدم:خیلی حیوونی.
بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت:گنده تر از دهنت حرف نزن چون بدمیبینی.آرشام باید تورو طلاق بده.وگرنه تو کشته میشی.
رعشه ای به بدنم افتاد.تینا که متوجه شد لرزیدم بلند خندید و گفت:نترس خانوم کوچولو.مطمئنا آرشام تورو طلاق میده وبا من ازدواج میکنه.مطمئنا جون معشوقه اش براش با ارزش تره.مگه نه؟
دیگه نمیتونستم تحمل کنم و به اراجیفی که میگن گوش بدم.داد زدم:چی از جونمون میخوای؟وقتی آرشام تورو دوست نداره چرا میخوای بین من و اون فاصله بندازی تا آرشامو مال خودت کنی؟
منو از جا بلند کرد و سیلی به صورتم زد که باعث شد دوباره به زمین بیفتم.حس میکردم یه طرف صورتم فلج شده از بس که سیلی خورده بودم.گفت:همین الان با گوشیت زنگ میزنی و به آرشام میگی بیاد اینجا تا با هم معامله کنیم.اوکی؟
فقط سرمو تکون دادم.گوشیمو داد دستم و من با دستانی لرزان شروع به گرفتن شماره ی آرشام کردم.وقتی جواب دادصداش گوشمو کر کرد:الو نیاز،دختره ی بی عقل معلوم هست کجایی؟کجا رفتی تا ساعت پنج صبح؟
با گریه گفتم:آرشام توروخدا یه دقیقه به من گوش کن.من دزدیده شدم.تینا منو دزدیده...
داد زد:چی؟عزیزم...الان...الان خوبی؟
- اره.
تینا با خشم گوشیو ازم گرفت و مشغول صحبت با آرشام شد و گذاشت رو اسپیکر تا من هم بشنوم:الو؟
- الو و درد.با نیاز چیکار کردی لعنتی؟چی میخوای ازمون؟
- آرشام من...من فقط تورو میخوام.
پوزخندی زدم.
- اگه واقعا منو میخوای لطف کن و بخاطر عشقی که بهم داری دست از سر من و نیاز بردار.بزار خوشبخت زندگی کنم.من و تو به درد هم نمیخوردیم تینا.
تینا با داد گفت:خیلی اشغالی آرشام.قبل از این که نیاز بیاد هم اینا رو میگفتی؟اره؟یادته همیشه میگفتی من خانومتم؟یادته؟اما این دختره ی عوضی دیدتو نسبت به من عوض کرده.
آرشام هم داد کشید:اسم اونو نیار.تو در حدی نیستی که اسم اونو بیاری.
اشکای تینا جاری شد:خیلی نامردی...خیلی پستی...من عاشقت بودم...اما الان...ازت منتفرم...تا الان همه ی قصدم این بود که تو رو مجبور کنم نیاز رو طلق بدی و من و تو باهم ازدواج کنیم اما از الان به بعد...فقط به فکره انتقامم...نیازو میکشم.
صدای داد آرشام اومد اما تینا گوشیرو قطع کرد و رو به اون مرده گفت:فریدون،الان حالم مناسب نیست.برای فردا وسایلو اماده کنین.
وبعد همونطور که نگاهش به من بود خطاب به فریدون گفت:میخوام دارش بزنم.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و اشکام راه باز کردن.بی صدا گریه میکردم.همشون از اتاق بیرون رفتن.تا این که کم کم هق هقم سکوت اونجارو شکست.زار میزدم،هق هق میکردم.
شعری که همیشه ورد زبونم بو دوباره اومد تو ذهنم.هق هقم شدت گرفت.زمزمه کردم:دیگه پایان این دوست داشتن ناپیدا نیست.این دوست داشتن با مرگ من و تنها شدن آرشام پایان میگیره.به سکسکه افتادم.من از مرگ میترسیدم.و حالا تو چند قدمی مرگ بودم.اینقدر زار زدم و گریه کردم تا این که در اتاق باز شد و منیژه اومد تو و در حالی که منو از جا بلند میکرد گفت:خانم دستور داده ببرمت تا دارت بزنه.
با التماس نگاهی بهش انداختم اما اون انگار که دلش از سنگ باشه نگاهشو ازم گرفت.دوشادوش منیژه حرکت میکردم.تا این که یه هو صدای اژیر پلیس شنیدم.اول فکر کردم اشتباه شنیدم اما دوباره صدا تکرار شد.از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم.یعنی آرشام و پلیسا پیدام کردن؟تا این که به تینا رسیدیم.تینا گفت:خوب اماده ای؟
بهش نگاه کردم.هیچی نداشتم بگم.یه هو صدای آرشام اومد:نیاز نیاز.
داد زدم:من اینجام.
آرشام به سرعت پیدام کرد و با دیدنم گفت:خوبی عزیزم؟و خواست به طرفم بیاد که تینا اسلحه ای رو که تو دستش بود به طرف آرشام نشونه گرفت و گفت:جلو نیا.
تا این که سه تا پلیس وارد محوطه ای که تینا میخواست منو دار بزنه شدند.هر سه مسلح بودند.یکیشون رو به تینا گفت:اسلحتو بنداز.تینا جوابی نداد و اسلحه هنوز تو دستش بود.اون پلیسه گفت:گفتم اسلحتو بنداز زمین.و بعد هرسه اسلحه هاشون رو به طرف تینا نشونه گرفتند.تینا اما همچنان با لبخند به اونها نگاه میکرد.تا این که که اسلحه اش رو روی شقیقه ی خودش گذاشت و روبه آرشام گفت:هیچ وقت نمیخواستم نیازو بکشم.تا صدای اژیر پلیس اومد به منیژه گفتم نیازو بیاره تا نیاز فکر کنه مثلا من یمخوام دارش بزنم.اما اینطوری نبود.من فقط میخواستم تو زجر بکشی.تویی که منو زجر دادی.میخواستم تو تب از دست دادن نیاز بسوزی.مثل من که تو تب از دست دادن تو سوختم.و گرنه من کی باشم که بخوام کسیو بکشم؟از دست منیژه و فریدون هم لطفا شکایت نکن.اونا به اجبار من وارد این بازی شدن.گرچه که منیژه خیلی نیازو کتک زد.ولی خب...من ازش خواستم...دیگ حرفی ندارم...فقط میخوام بدونی که من تا دقیقه ی اخر این زندگی کوفتیم دوستت داشتم و قلبم برای تو میپید.امیدوارم خوشبخت باشی.خداحافظ.
و بعد صدای شلیک گلوله بود که تو فضا طنین انداخت.تینا افتاد زمین وخون از کنار شقیقه اش جاری شد.بهت زده بهش نگاه میکردم.و بعد کم کم اشکام راه خودشونو باز مردن.آرشام یه قدم اومد جلو و دستاشو از هم باز کرد.این یعنی این که برم تو بغلش.با دو خودم رو بهش رسوندم و خزیدم تو بغلش.و کم کم صدای هق هقم فضا رو برداشت.اون سه تا پلیسا هم کاری بهمون نداشتن و اجازه میدادن راحت باشیم.داشتن به منیژه و فریدون دستبند میزدند.وقتی یه کم اروم شدم از بغل آرشام بیرون اومدم.دیگه از بعد از بیرون اومدن از بغل آرشام رو به جز این که یکی از اون پلیسا به آرشام گفت تا فردا بره اداره اگاهی تا راجب فریدون و منیژه یه تصمیمی بگیرن رو یادم نیست چه اتفاقایی افتاد.از بس که تو خودم بودم و به مرگ تینا فکر میکردم. با خودم فکر میکردم آرشامی که یه زمانی عاشق تینا بود الان چون از کسِ دیگه ای خوشش اومده اصلا از مرگ تینا ناراحت نیست؟یعین ممکنه یه روزی از من هم زده بشه و بره دنبال کسِ دیگه ای؟بیچاره تینا...تا لحظه ی اخر عاشق بود.دلم براش میسوخت.اما دیگه دلسوزی من فایده ای به حال تینا نداشت.احساس عذاب وجدان میکردم از این که من باعث این بودم تا بین تینا و آرشام فاصله بیفته.

 


برای دیدن قسمت های کامل اینجا کلیک کنید