تمام ماجرا را برایتان شرح خواهم داد. اما پیش از آن بگذارید به اطلاعتان برسانم که سر جرج برنول و برادرزاده تان مري با هم گریخته اند.
- مري من؟ این غیر ممکن است .


 

 

فصل دوم – راهگشایی هلمز
در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مسئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزي از او نپرسیدم.
قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهري جدید برگشت. او لباسهایی کهنه و مندرس به تن کرده بود، لباسهایی که افراد جویاي کار معمولاً به تن می کنند. یک کت قدیمی و پوتینی کهنه تر نیز پوشیده بود
و در حالی که خود را درون آینه بالاي شومینه برانداز می کرد گفت: به گمانم خوب باشد. دوست عزیزم دکتر واتسون از اینکه نمی توانی با من بیایی بسیار شرمنده ام، زیرا که کار عاقلانه اي نیست. امیدوارم که در چند ساعت آینده، زنده و سلامت بازگردم!
و قدري گوشت از روي میز برداشت و براي خود ساندویچی آماده کرد و آنرا در جیبش قرار داد و اتاق را ترك کرد.
اندکی از نوشیدن چایم نگذشته بود که او مراجعت کرد. بسیار راضی و خشنود به نظر می آمد و چکمه اي کهنه در دستش بود.
آنها را به گوشه ي اتاق پرت کرد و فنجانی چاي برداشت و گفت:
- من باز هم بیرون می روم .
- کجا ؟
- اوه، به سمت دیگر لندن. منتظر من نمان .
- چه می کنی هلمز؟
- همه چیز عالی است. به استرتهام رفته بودم، اما داخل نشدم. این پرونده ي کوچک و جالبی است و بسیار خرسند و خوشحالم که حل کردن آنرا به من واگذار کرده اند. با این وجود نباید وقت را تلف کنم. باید لباسهایم را عوض کنم و با ظاهري معمولی به آنجا برگردم.
چشمان هلمز از شادي می درخشید و صورت همیشه رنگ پریده اش، گل انداخته بود. با عجله به طبقه ي بالا رفت و چند لحظه بعد صداي درب حال که با شدت بسته شد.
تا پاسی از شب را به انتظار برگشتن هلمز سپري کردم، اما بعد از آن به رختخواب رفتم. نمیدانم چه ساعتی برگشت، اما هنگام صبحانه آنجا بود و همچنان که با فنجان قهوه می نوشید، با دست دیگر روزنامه ي صبح را می خواند.
- واتسون عزیز، لطفاً مرا ببخش که بدون تو شروع کردم. زیرا که آقاي هولدر امروز صبح، زودتر خواهد آمد.
- بله ساعت از نه گذشته است و همان لحظه صداي زنگ به گوش رسید.
وقتی که بانکدار وارد شد از تغییرات چهره ي او متعجب شدم. صورتش قدري لاغرتر به نظر می رسید و موهایش سفیدتر از قبل شده بود. و چنان با آرامی و خستگی گام بر می داشت که رفتارش دردناكتر از رفتار دیروزش بود و به سنگینی در همان صندلی که من برایش آورده بودم، فرورفته بود.
-تنها دو روز پیش، من مردي بسیار خوشحال و خوشبخت بودم اما حالا باید آخرین سالهاي زندگی ام را در تنهایی و ناراحتی بگذرانم. تمام وقایع بد و وحشتناك به دنبال هم قطار شده اند. حالا نیز برادرزاده ام مري مرا ترك کرده است.
- شما را ترك کرده ؟
- بله. تختخوابش امروز دست نخورده بود و اتاقش خالی و تنها پیامی برایم به جا گذاشته بود. من دیشب به او گفتم که از ازدواج نکردن او با پسرم متاسفم. شاید اشتباه کردم که این حرفها را به او زدم. این متن پیام اوست:
عموي عزیزم
فکر می کنم که رفتار من باعث ایجاد مشکلات شما شده است. دیگر در خانه ي شما احساس خوشحالی و خوشبختی نمی کنم پس چاره اي جز رفتن و ترك کردنتان ندارم. براي من و آینده ام هیچ نگران و ناراحت نباشید، چون همه چیز از قبل برنامه ریزي شده و در زندگی یا مرگ به دنبالم نگردید. دوست دار شما، مري.
- آقاي هلمز، منظور او از نوشتن این نامه چیست؟ آیا فکر می کنید که قصد خودکشی دارد ؟
- نه، نه، اصلاً چیزي شبیه به این را تصور نمی کنم. این کار او شاید بهترین راه حل موجود است و اینکه شما بالاخره به پایان مشکلاتتان رسیده اید.
- هاها! آقاي هلمز آیا شما چیزي شنیده اید؟ آیا می دانید الماس ها کجاست ؟
- به نظرم هزار پوند جایزه ي ناچیزي است.
- من حاضرم ده هزار پوند بپردازم .
- این مقدار هم لازم نیست. سه هزار پوند کافی است. و به نظرم این پاداش کوچکی است. آیا دسته چکتان را به همراه دارید؟ بفرمایید، اینجا قلم هست.
آقاي بانکدار همچنان که صورتی بهت زده و متعجب داشت، چکی به مبلغ چهار هزار پوند کشید و هلمز نیز به سمت میز تحریرش رفت و یک تکه طلا و سه قطعه الماس را از کشویی برداشت و آنها را به روي میز انداخت.
بانکدار فریادي از شادي سر داد و جواهرات گمشده اش را برداشت.
و با خود نجوا کنان گفت: شما اینها را دارید. نجات پیدا کردم! نجات پیدا کردم !
- آقاي هولدر هنوز یک نفر دیگر هست که شما به او بدهکارید .
- مدیونم ؟ و بانکدار قلم را دوباره برداشت و ادامه داد: مبلغ را بفرمایید تا من تمامش را بپردازم.
- نه. اصلاً مسئله ي پول مطرح نیست. پسر شما، پسر بسیار خوبی است. شما باید به داشتن چنین فرزندي ببالید و افتخار کنید. حالا زمان عذر خواهی از اوست.
- پس آرتور بی گناه بوده ؟
- من دیروز هم به شما گفتم و حرفم را دوباره تکرار می کنم که او بیگناه است .
- آیا شما مطمئنید؟ پس اگر این چنین است بیایید به سوي او بشتابیم و او را نیز از ماجرا با خبر کنیم .
- او اکنون نیز حقیقت ماجرا را می داند. من با او ملاقاتی داشته ام و او هم نمی خواست که داستان را براي من تعریف کند و من آنچه را که می دانستم بر او عرضه کردم و او نیز جزئیات کم اهمیت دیگر را بر من روشن ساخت. خبري که امروز صبح برایتان دارم احتمالاً شما را متعجب و شگفت زده خواهد کرد.
-پس لطفاً مرا نیز از چند و چون این ماجراي مرموز و پیچیده مطلع کنید .
- تمام ماجرا را برایتان شرح خواهم داد. اما پیش از آن بگذارید به اطلاعتان برسانم که سر جرج برنول و برادرزاده تان مري با هم گریخته اند.
- مري من؟ این غیر ممکن است .


 

برای خواندن همه قسمت های این رمان کلیک کنید