سلام از دیدنش خنده ام گرفت -سلام ..بفرمایید چند قدمی جلو آمد گفت -چرا این آقای صدرایی نمی ذاره من خرید کنم ؟


 

-خدا رو شکر .به خدا پدرت هم راضی نیست تو این بلا رو سر خودت بیاری .تو با این کارت روح پدرت رو آزار می دی بغضم را به زحمت فرو خوردم . -اگه بابا به فکر به من بود .من رو تنها نمی گذاشت -مگه دست خودش بود ؟ شاید خودش هم نمی خواسته به این زودی از پیش شما بره . ولی تقدیر الهی این رو می خواسته . این رو نمی خواستم بگم ولی وقتی می بینم این حرف ها می زنی می گم . کسرا می گفت ابدارچی شرکت دیروز گفته وقت رفتن از شرکت پدرت بهش گفته چند دقیقه ای کار داره و بعد می ره خونه .یعنی این اتفاق در عرض چند دقیقه افتاده . این علایم نشون میده وقت مرگ پدرت از راه رسیده بود .و هیچ راه فراری از اون در کار نبوده سکوت کردم .لیلا با لبخند گفت -حالا این قدر خودت رو حرص نده چون پدرت هم ناراحت میشه پس از انکه سرم تمام شد با ماشین کسرا به خانه برگشتیم .لیلا در حالی که دستش را دور بازویم انداخته بود کمکم کرد تا از پله ها بالا بروم . خانه از دیروز خلوت تر بود .فقط عمو فرهاد و زن عمو و فرشاد و لیلا و کسرا مانده بودند . صفورا خانم با سینی چای وارد اتاق شد عمو گفت -مرجان خانم.برادرم که از دست رفت .ولی شما و رویا باید به فکر خودتون باشید .من فکر کردم حالا آقای صدرایی هم این جاست در مورد شرکت باهاتون صحبت کنم مادر سکوت کرده بود . باور نمی کردم . عمو به این زودی بخواهد پدر را فراموش کند و سراغ شرکت و مال و اموال او برود عمو اشاره به کسرا کرد و گفت -شما بگید آقای صدرایی .بهتر نیست هر چه زودتر شرکت باز بشه ؟ -خب چرا ؟ -من پیشنهادی دارم . می تونم کارهای شرکت رو با وکالتی که شما به من می دید اداره کنم . حالا فوقش اینه که قید ویلا های خودم را می زنم و مغازه ها رو هم می فروشم . همه مالم را می ذارم تو شرکت برادرم .این جوری هم بدهی هاش رو میدم هم کار شرکت عقب نمی مونه از عصبانیت می خواستم بلند شوم و از اتاق خارج شوم که مادر گفت -شما خیلی لطف دارید آقا فرهاد .من همیشه مدیون شما بودم . اما حقیقت اینه که من هم در مورد شرکت فکر کردم .دلم نمی خواد شرکت تعطیل بشه .من و رویا خوب میدونیم فرخ چقدر زحمت کشید تا توانست کار رو به این جا برسونه . به همین خاطر فکر کردم با کمک آقای صدرایی که مورد اعتماد فرخ بودند و مورد اعتماد من هم هستند . رویا شرکت پدرش رو اداره کنه با تعجب به مادر نگریستم و گفتم -من ؟ عمو خندید خنده ای که از شنیدنش عصبانی شدم به وضوح در مقابل چشمان بقیه مرا مسخره کرد . در میان خنده گفت -رویا ؟ رویا اگه خیلی بتونه به مریض های خودش میرسه از این حرف عمو ان قدر عصبانی شدم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم -دست شما درد نکنه . راحت باشید . اگر حرف دیگه ای هم دارید بزنید عمو در حالی که باز هم می خندید گفت -ناراحت نشو رویا جان .همه این جا می دونن تو وقتش رو نداری .نه شما بگید آقای صدرایی ؟ سرم را به سمت کسرا برگرداندم . او گفت -خب مسلمه که خانم زمانی سرشون شلوغه . ولی می توانند صبح ها به شرکت بیان و بعدازظهر ها به مریض هاشون برسن عمو باز خندید گفت -شما که کارش رو سخت تر کردید . این برادر زاده من صبح تا ظهر سر یک کار می ره . و چند تا مریض می بیند وقتی بر می گرده از سردرد نمی تونه حرف بزنه اون وقت شما می گید صبح بره شرکت بعدازظهر بره مطب !با عصبانیت گفتم -اگه من باید بگم می تونم .می گم که می تونم کسرا هم در تایید حرف من گفت -من هم فکر می کنم خانم زمانی بهتر از هر کسی .حتی شما .می تونه شرکت رو اداره کنه .چون استعدادش رو دارند . این مهمه عمو با لحنی که به وضوح مرا به تمسخر گرفته بود گفت-آقای صدرایی ..شما چی دارید میگید ؟ برادر زاده من فقط استعداد این رو داره که شکم مریض های رو پاره کنه و بچه از شکمشون در بیاره با عصبانیت از جا برخاستم گفتم : -عمو....احترام شما سر جاش ...ولی
خودتون متوجه هستید دارید چی می گید؟ به خاطر مدیریت شرکت پدر هرچه دلتون خواست به من توهین کردید. می خوام بدونم شما برای چی این قدر حرص شرکت رو می زنید؟»مادر با خونسردی گفت: «بشین رویا... آقا فرهاد، من فکرهام رو کردم و می دونم رویا از پَسِش برمی آد... می دونم که شما خیلی به فکر ما هستید، ولی اگر اجازه بدید می خوام شرکت رو به نام رویا بکنم. خودش می تونه اداره اش کنه.»عمو با ناامیدی گفت: «باشه... صلاح مملکت خویش خسروان دانند... بلند شو خانوم، ما دیگه اینجا کاری نداریم.»زن عمو هم از جا بلند شد. مادر گفت: «حالا چه عجله ای دارید؟ چند روزی پیش ما بمونید.»«نه... مراسم فرخ که تموم شده. شما هم که می خواهید مخارج هفت و چهل رو به خیریه بدهید... مسئله شرکت هم که حل شد، پس دیگه نیازی به من ندارید.»مادر گفت: «من مدیون شما هستم، خیلی کمکم کردید... ان شاءالله بتونم جبران کنم.»فرشاد هم از جا برخاست و کلید ماشین را از عمو گرفت و زودتر رفت. عمو و زن عمو هم رفتند، اما به وضوح از چهره شان پیدا بود که با حرف های مادر هم ناامید شده اند و هم عصبانی.پس از رفتن عمو و زن عمو با عصبانیت گفتم: «برای چی شما هی می گید از کمکتون ممنونم... عمو چه کمکی به ما کرده؟ جز اینکه هنوز پدر رو خاک نکردیم مدعی شرکت و مال و اموال او شده؟ تازه منت هم سرمون می ذاره که ویلاها و مغازه هاش رو می فروشه و بدهی های پدر رو می ده...»کسرا با تعجب گفت: «ببخشید، منظور شمارو از بدهی متوجه نمی شم.»«مگر شما دفاتر پدر رو ملاحظه نکردید؟»«چرا، ولی اون قدری نیست که آقای زمانی بخواد مغازه و ویلاهاش رو بفروشه و بدهی مرحوم پدرتون رو بده.»«خُب عمو خودش هم می دونست، ولی می خواست بگه دارم از زندگی ام برای پایداری شرکت مایه می ذارم.»مادر گفت: «ببین رویا... من دست رد به سینه عموت زدم. تو باید سرفرازم کنی. نمی خوام اوضاع شرکت به هم بریزه و بعد، عموت بگه من که گفته بودم رویا نمی تونه اون جا رو اداره کنه.»«اما من که هیچی از کارهای شرکت پدر بلد نیستم.»کسرا گفت: «من می تونم کمکتون کنم.»مادر با لبخند به صندلی اش تکیه داد و گفت: «ما با کمک همدیگه از پس همه مشکلات برمی آییم... گرچه می دونم پیشنهاد عموت هم فکر خودش نبوده... به طور حتم زن عموت این پیشنهاد رو داده.»چند لحظه ای همه سکوت کردند. کمی بعد کسرا از جا برخاست و گفت: «خُب، فکر می کنم دیگه کاری با ما نیست. اگر احتیاج به من بود تماس بگیرید.»لیلا هم از جا برخاست. مادر گفت: «خیلی زحمت کشیدید. نمی دونم چطور خوبی های لیلا خانوم و زحمت های شمارو جبران کنم.»لیلا با لبخند گفت: «من رویا رو مثل خواهرم دوست دارم... البته خواهری که نداشتم.»لیخند زدم و او را در آغوش کشیدم. در گوشم گفت: «تورو خدا مراقب خودت باش، به خاطر مادرت هم که شده... سعی کن صبور باشی و کمتر بی طاقتی کنی تا قلب مادرت سنگینی این غم رو بتونه تحمل کنه.»سر تکان دادم و گفتم: «خیلی ازت ممنونم لیلا.»پس از رفتن لیلا و کسرا انگار غم دوری پدر دوباره خانه را پر کرد، اما به خاطر مادر هم که بود، بغضم را فرو خوردم و گفتم: «مادر... من تمام سعی ام رو می کنم تا شرکت رو اداره کنم... برام دعا کن.»مادر لبخند زد و در حالی که سرم را به سینه اش می چسباند گفت: «تو موفق می شی رویا، مطمئنم.»
به اصرار مادر، بعد از سوم پدر، دوباره شرکت باز شد و من کارم را شروع کردم. اضطراب شدیدی داشتم، آن قدر که دستانم به وضوح می لرزید. پس از خوردن لقمه ای کوچک، آن هم به اصرار مادر، از جا برخاستم و به سمت شرکت حرکت کردم. ماشین را در پارکینگ پارک کردم که چشمم به ماشین کسرا افتاد. نمی دانم چه ساعتی آمده بود که از من زودتر رسیده بود. وقتی وارد شرکت شدم به نظرم همه جا ساکت آمد. روی در اتاق پدر کاغذی چسبانده بودند که روی آن نوشته شده بود:سرکار خانم زمانیغم از دست دادن پدر گرامیتان را تسلیت عرض می نماییم.از طرف کارکنان شرکت آذریندر را گشودم. عده ای از کارمندان در اتاق پدر جمع بودند که با باز شدن در همه سکوت کردند. وارد که شدم یکی یکی جلو آمدند و تسلیت گفتند. پشت میز پدر ایستادم. بغض گلویم را می فشرد. به سختی گفتم: «خیلی ممنون، از همدریتان متشکرم. حالا هرچه زودتر سر کارتون برگردید.»آبدارچی شرکت جلو آمد و گفت: «خانم زمانی، چای، قهوه، چیزی میل دارید براتون بیارم؟»نگاهی به چهره پیرمرد کردم و گفتم: «اسم شریفتون؟»«کاظم هستم خانوم.»«آقا کاظم، هر وقت چای خواستم با تلفن به آبدارخونه زنگ می زنم.»«چشم خانوم.»کارکنان از اتاق خارج شدند. آقا کاظم هم به سمت در می رفت که گفتم: «راستی آقا کاظم، برو یکی دو جعبه خرما بخر و بین کارگرا تقسیم کن.»«چَشم خانوم.»در اتاق که بسته شد سنگینی غم از دست دادن پدر را روی قلبم احساس کردم. حضور او را در اتاق احساس می کردم. بی اختیار اشک هایم سرازیر شد. وقتی روی صندلی اش نشستم یاد شبی افتادم که او را پشت همین میز پیدا کردیم. سرم را روی میز گذاشتم. دلم می خواست جای انگشتان پدر را روی میز غرق بوسه کنم. همان طور که اشک می ریختم صدای سرفه ای شنیدم. سربلند کردم، کسرا بود. به سرعت اشک هایم را پاک کردم و گفتم: «بله؟»در حالی که چند برگه در دست داشت جلو آمد و گفت: «آمدم تا برنامه کاری امروز رو به شما بگم.»«بله... گوش می دم.»برگه ای را روی میز گذاشت و گفت: «این صورت خریدهای این ماهه.»«خوب، باید چه کارش کنم؟»«مهر و امضا کنید.»خودکاری برداشتم تا امضا کنم که گفت: «نمی خواید فهرست رو با دقت نگاه کنید؟»«برای چی؟»«بررسی کنید که خریدها ضروری باشد و چیزی بی دلیل خریداری نشده باشد.»نگاهی به صورت خریدها کردم و گفتم: «مثل چی؟»«مثل اینکه چرا به جای یه عدد پرینتر، دو تا خریداری شده.»سرم را بالا آوردم و گفتم: «این رو شما باید به من بگید.»لبخند زد و گفت: «گفتم که... برای مثال.»«خُب... باشه متوجه شدم.»برگه ها رو امضا کردم و مهر زدم و گفتم: «حالا باید چه کارشون کنم؟»«من می برم... یه جلسه فوری هم ساعت نه تا ده و نیم داریم که در اتاق شما برگزار می شه... این جلسه با حضور شما، من و حسابدار شرکت رسمیت پیدا می کنه.»«باشه... دیگه چی؟»مکثی کرد و گفت: «یه مسافرت تبلیغاتی هم داریم... چه کارش کنم؟»«منظورتون چیه چه کارش کنم؟»«یعنی... می تونید برید؟»«کجا؟»«کیش.»«چند روزه است؟»«یه نمایشگاهه که یک هفته طول می کشه... اگه مشکلی هست کسی رو به جای شما می فرستیم.»«نه. می خوام این بار خودم برم. باید یاد بگیرم چه کار باید بکنم، اما... تنها نمی تونم.»«من می تونم بیام.»«توی این یک هفته شرکت رو چه کار کنیم؟»«باید یه معاون برای شرکت انتخاب کنید.»«کی؟ معاون قبلی؟»«نمی دونم، شما باید انتخاب کنید.»
من جز به شما و لیلا به هیچ کس دیگه اعتماد ندارم لبخند زد و گفت -باید به یه نفر دیگه هم اعتماد کنید -لیلا می تونه بیاد ؟ با سر مخالفت کرد و گفت : -مخالفم لیلا معاون شرکت بشه -مهم نیست چون میدونم لیلا می تونه ..خودم باهاش صحبت می کنم -نظر من مهم نیست ؟ -نه سکوت کرد . ادامه دادم -می تونید بهش زنگ بزنید بگید امروز بین ساعت دو و نیم تا یازده این جا باشه ؟ سکوتش طولانی شد.سرم را بلند کردم گفتم -می تونید ؟ دست ها را به سینه زد و گفت -من که موافق نیستم .پس خودتون زنگ بزنید -شما با پدرم هم این طوری برخورد می کردید ؟ -نه چون شما با پدرتون فرق دارید -چه فرقی دارم ؟ با لبخند گفت -باشه بهش زنگ می زنم برگه ها را از روی میز برداشت و به سمت در رفت گفتم -نگفتید چه فرقی دارم ؟ با لبخند کمرنگی نگاهم کرد و گفت -خود خواه و مغرور با لحنی عصبی گفتم -میشه این بحث دائمی رو برای همیشه بذارید کنار ؟ من به جای پدرم مدیر این شرکت شدم و شما هم باید از اوامر من پیروی کنید با لبخندی که نمی دانم از تمسخر بود با عصبانیت گفت -همیشه ...همیشه که می گم خودخواه و مغرورید . پدرتون به هیچ وجه خود خواه و مغرور نبود . هیچ بایدی هم در کار نبود .من با تمام احترامی که براشون قائل بودم خیلی راحت اظهار نظر می کردم .اما برای گفتن حرف هایم پیش شما باید محتاط باشم . چون اگر حرف حق بزنم می شم یه ادم بی ادب که به شما احترام نذاشته ..اما شما هیچ وقت به خودتون گفتید که باید دست از این من من گفتن بر دارید ؟ در یه شرکت همه ما هستند نه من .چون هیچ کاری بدون هماهنگی انجام نمیشه .پس در واقع این شما نیستید که باعث موفقیت می شید .این همه ما هستیم که می تونیم موفقیت شما رو تضمین کنیم با عصبانیت گفتم -در موردش فکر می کنم .حالا می خوام تنها باشم کسرا رفت و من در سکوت اتاق غرق شدم .حق با او بود .من بیش از اندازه خودخواه بودم .ان قدر که همیشه کلمه من را تکرار میکردم .این من همیشه در حرف هایم بود خوب که فکر کردم دیدم راست می گوید .مغرور هم بودم .ان قدر که حتا همان روز که به حق بودن حرف های او پی بردم .هم حاضر نبودم اعتراف کنم و بگویم حق با اوست .مغرور و خود خواه ..نمیدانم این غرور و خودخواهی را از چه کسی به ارث برده بودم .ولی مطمئن بودم از پدر و مادرم نبود ان روز کارهای شرکت برایم جذابیتی نداشت . شاید به خاطر داغ مرگ پدر بود . ولی به هر حال سعی کردم خودم را وادار کنم که باید با تمام قوا شرکت پدر را پا بر جا نگه دارم .این کار جز با کمک کسرا و کارگران دیگر میسر نبود
دو هفته ای از اداره شرکت می گذشت . با کمک کسرا به شیوه کار در شرکت مسلط شدم . از آنجایی که به لیلا اعتماد داشتم . معاون من شد . البته همان روز اول کسرا با او اتمام حجت کرد که شرکت را با خانه اشتباه نگیرد و سعی نکند وقت بگذارند گرچه لیلا هم اهل چنین کاری نبود .ولی کسرا می خواست محکم کاری کند . قرار شد برای مسافرت کیش آماده شویم .شرکت را به لیلا سپردم .او که کم و بیش بر کارها مسلط شده بود به من امیدواری داد که از پس کارها بر می اید روز اخری بود که به شرکت می رفتم .چرا که قرار بود همراه کسرا به کیش سفر کنیم . وقتی کارم تمام شد .در اتاقم را قفل کردم و از شرکت خارج شدم . به خاطر ان که ان روز قصد نداشتم . به مطب بروم ماشین نبرده بودم . کسرا جلوی شرکت مرا سوار کرد کسرا گفت -برای سفر فردا چند چیز مونده که بین راه می گم به کنایه گفتم : -باشد فردا بگید ...من رو هم قبل از رسیدن به خانه پیاده کنید با تعجب گفت -چرا ؟ -چون نمی خوام دوباره به زبون بیارید که راننده شخصی نیستید از شنیدن حرفم خندید گفت -چه خوب یادتونه -بله....یادم نمیره لبخند از لبانش محو شد و گفت -بله منم یادم نمیره .که به خاطر نیامدن به جشن تولدتون گفتید من به شما توهین کرده ام سکوت کردم .او هم ساکت بود اما دلم نیامد حالا که حرفش پیش آمده حرف دلم را نزنم . به همین خاطر سکوت را شکستم گفتم -می دونید . وقتی کسی رو دعوت می کنم خیلی ناراحت میشم که دعوتم رو رد کند -شما منو دعوت نکردید پدرم رو دعوت کردید ..تازه من به حساب این که از دستم عصبانی بودید نخواستم با امدنم باعث آزارتان بشم و شما رو ناراحت کنم .البته عصبانی تر شدید -بله می دونم آقایون وقتی برای توجیه کارهای غلطشون کم می ارن از این حرف ها می زنن -باشه هر طور که می خواید فکر کنید .در ضمن توقع نداشته باشید با رفتار خود پسندانه ای که دارید ادما همیشه دعوت شما رو قبول کنن .همون طور که شما بعضی حرکات و گفتار مرا بی ادبانه می دانید من هم همین طورم با عصبانیت گفتم -میشه تمومش کنید . اون قدر گفتید خودخواه و مغرورم که فکر می کنم اگر نبودم هم دارم میشم بعد سکوت کرد و دیگر حرف مسافرت فردا را هم نزد پیش از انکه وارد کوچه شود گفتم : -پیاده میشم .دست شما درد نکنه . بهتون بر نخورد که من رو رسوندید ؟ -نه برای چی بر بخوره ؟ -احساس نکردید راننده شخصی هستید ؟ سرش را برگرداند . ذوق کردم تونستم حرصش را در آوردم .با لبخند گفتم : -در واقع باید قبول کنید .چون دیگه شما وکیل پدر نیستید .وکیل من هستید .شاید عید .توی کلبه درختی حق با شما بود که در مقابل پولی که از پدر می گرفتید برایش کار می کردید ولی از این به بعد حق با منه .چون این دفعه وکیل من هستید .و من حق دارم نسبت به رفتار شما و ایراد اتش نظر بدم از ماشین پیاده شدم و در را بستم .او پایش را روی گاز فشرد و مثل جت از کنارم گذشت .ان قدر از حرف هایم عصبانی شده بود که خداحافظی هم نکرد لبخند زدم و گفتم : -حقت بود هنوز کلید را از کیفم در نیاورده بودم که باز دل درد چند روز پیش سراغم آمد و جلوی در خشکم کرد .در حالی که از درد خم شده بودم چند ثانیه ای ایستادم تا حالم بهتر شد و توانستم در را باز کنم مادر میز ناهار را چیده بود .سر میز با همه احساس گرسنگی که داشتم نتوانستم یک قاشق غذا بخورم مادر با ناراحتی گفت -رویا ...بازم ؟ سر تکان دادم مادر با نگرانی گفت -تو رو خدا بیا بریم دکتر .الان چند روزه میل به غذا نداری .حالت تهوع داری .دل درد داری -چیزی نیست .همش از دلشوره و اضطرابه -چه دلشوره ای ؟ چه اضطرابیه که الان چند روزه این بلا رو سرت آورده ؟ -چیزی نیست مادر من .شاید یه غذایی بهم نساخته .شاید از اضطراب باشه -دلم شور میزنه رویا .میشه به این مسافرت نری ؟ -نه نمیشه مادر جون -پس باید خیلی مراقب خودت باشی -هستم از پشت میز که برخاستم مادر گفت -کجا ؟ ناهار چی ؟ -اشتها ندارم .سرم هم درد می کنه .می رم استراحت کنم
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. سرم سنگین بود. کم کم خوابم برد، اما از زور دل درد از خواب پریدم. خودم هم نمی دانستم چگونه با این حالم می خوام به مسافرت بروم. روی تخت نشستم، نگاهی به ساعت انداختم. یک ساعتی بود که خوابیده بودم. پتو را کنار زدم و از اتاق خارج شدم. حالت تهوع سراغم آمده بود. به سمت دستشویی دویدم، اما فقط حالت تهوع داشتم. صورتم را با آب سرد شستم تا بلکه حالم بهتر شود. بیرون که آمدم مادر جلوی در ایستاده بود. با نگرانی گفت: «رویا، تو رو خدا بیا برو دکتر.»با بی حالی دستم را بالا آوردم و گفتم: «چیزی نیست، می دونم از چیه... از همون روزی که توی شرکت غذا سفارش دادم و خوردم این جوری شدم.»«خب اگه به خاطر غذا باشه بریم دکتر زودتر خوب می شی.»روی مبل افتادم و گفتم: «حال و حوصله دکتر رفتن ندارم... کم کم خوب می شم.»مادر با نگرانی گفت: «ای خدا... آخر سر دیوونه می شم.»«گرسنه ام.»مادر با لبخند گفت: «الان برات یه بشقاب غذا می آرم.»«اُه... یه بشقاب... نه، چند قاشق بسه.»هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که دوباره درد شدیدی در دلم پیچید. از زور درد خم شدم. مادر صدایم زد. «بیا دیگه رویا.»اما من از زور درد نمی توانستم تکان بخورم. مادر از کنار در آشپزخانه نگاهی به من انداخت و گفت: «رویا؟ چی شده؟» و با عجله به سمتم دوید. «رویا جان، بیا بریم دکتر.»«نه... خوب شدم... بهتر شدم.» از جا برخاستم و گفتم: «ببین، بهتر شدم... الان چند قاشق غذا هم می خورم خوب می شم.»می ترسیدم دکتر بروم و برایم استراحت تجویز کند و نتوانم به این مسافرت بروم. کمی بعد به خاطر مادر هم که شده یک بشقاب غذا خوردم، اما به زور. حالم بد بود. هنوز چند دقیقه ای از خوردن غذایم نگذشته بود که با حالت تهوع همه آنچه خورده بودم را بالا آوردم. مادر دیگر از نگرانی داشت بغضش می ترکید که گفتم: «نگران نباش... خوب شدم... معده من تحریک شده... هی شما می گید بخور... حالا دیدی نمی شه به زور بخورم... الان کمی استراحت می کنم حالم خوب می شه.»به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم.مادر در اتاقم را گشود و گفت: «بهتری؟»«خیلی بهترم... غذا زیاد خورده بودم... داشت اذیتم می کرد... الان خوبم.»«باشه... پس استراحت کن.»تا دیروقت سعی کردم در اتاقم بمانم و از چشم مادر دور باشم تا نگرانم نشود.صبح در حالی که لباس می پوشیدم از داخل اتاق به مادر گفتم: «مادرجون... یه زحمت بکش یه ماشین برایم خبر کن.»مادر که پای تلفن رفت شالم را سرم کردم که صدای زنگ در خانه پیچید. در را گشودم. کسرا سلام سردی کرد و گفت: «حاضرید؟»«منتظر آژانسم... بیایید تو، شاید کمی معطل بشیم.»وارد خانه شد. مادر گوشی تلفن را که گذاشت گفت: «سلام آقای صدرایی... بفرمایید... رویا جان، گفت ده دقیقه دیگه می آد.»مادر لقمه ای که برایم درست کرده بود را به دستم داد. گفتم: «حرفش رو هم نزنید... اشتها ندارم... می خواید مثل دیشب حالم بد بشه.»مادر از داخل آشپزخانه گفت: «آقای صدرایی... صبحانه خوردی؟»«بله... ممنون از لطفتون.»مادر با سینی چای وارد اتاق شد و گفت: «آقای صدرایی... خیلی مراقب رویا باشید.»«مطمئن باشید هستم.»«آخه می دونید حالش خوش نیست.»من گفتم: «اِ.. مامان... من که گفتم حالم خوبه.»مادر گفت: «راستش حالش خوب نیست... دلم خیلی شور می زنه.»کسرا چیزی نپرسید، فقط گفت: «خیالتون راحت باشه.»چای را که خوردیم آژانس رسید. کسرا چمدان مرا برداشت. مادر صورتم را بوسید و گفت: «تو رو خدا مراقب خودت باش.»«هستم مادرجون... نگران نباش... ببین امروز چقدر حالم خوبه.»«خدارو شکر... خدا کنه دیگه حالت بد نشه.»سوار آژانس که شدم برای مادر دست تکان دادم. اشک های مادرانه او را دیدم که از گوشه چشمش می چکید. خدارو شکر که امروز حالم خیلی خوب بود و دل درد و تهوع نداشتم.وقتی هواپیما با تأخیر بلند شد لحظه ای دوباره آن دل درد لعنتی سراغم آمد. از زور درد خم شدم و با فشار دستانم روی شکمم سعی می کردم درد را کاهش دهم.کسرا پرسید: «چیزی شده؟ حالتون خوب نیست؟»بعد از چند دقیقه درددلم بهتر شد. سرم را بلند کردم و در حالی که به صندلی ام تکیه می دادم گفتم: «چیزی نیست... خوب شدم.»کسرا گفت: «می خواید چیزی بگم بیارن... آب، آب میوه، کیک؟»«نه... حالم خوبه... میل ندارم.»دوباره هر دو سکوت کردیم. من مجله تبلیغاتی شرکت را که مملو از فرش های ایرانی دستباف بود ورق زدم و خودم را سرگرم کردم. از سکوت کسرا پیدا بود از حرف های دیروزم ناراحت است. من سکوت را شکستم و گفتم: «خیلی ساکتید؟»«سکوت کردن بهتر از اینه که چیزی بگم و نیش و کنایه بشنوم.»«خُب شاید لایق شنیدن نیش و کنایه هستید؟»نفس عمیقی کشید و گفت: «در مورد این موضوع و وکالتی که به من دادید، بعد از برگشتن از این سفر صحبت می کنیم.»«خُب، الان که هم وقتش رو داریم و هم من حوصله شنیدن دارم، بگید.»نگاهی به من انداخت و گفت: «تمام حساب ها و برگه های حقوقی شرکت رو آماده کردم تا به شما پس بدم... بعد از این سفر بهتره دنبال وکیل دیگه ای بگردید که هم طاقت شنیدن نیش و کنایه داشته باشه و هم راننده شخصی شما باشه.»خندیدم. متعجب و عصبی نگاهم کرد که گفتم: «باشه... بعد از سفر این کار رو می کنم.»پس از رسیدن به هتل دوباره حالم بد شد. انگار این حالت تهوع و دل پیچه نمی خواست دست از سرم بردارد. منتظر کسرا بودم که کلید اتاق هایمان را بیاورد، اما از حالت تهوع به سمت دستشویی انتهای محوطه دویدم. چیزی نمانده بود بالا بیاورم. خیلی هم ضعف داشتم. صورتم را آب زدم و از دستشویی بیرون آمدم. کسرا کلید اتاق ها را گرفته بود که به سمتش رفتم. در حالی که همراه یکی از خدمتکاران هتل که چمدان ها را می آورد به سمت اتاقمان می رفتیم گفتم: «امروز باید بریم نمایشگاه؟»«امروز من می رم... شما استراحت کنید... فردا با هم می ریم.»از شنیدن این جمله خوشحال شدم، چون احساس می کردم حالم خوش نیست. خدمتکار هتل کلید اتاقم را داد. اتاق هایمان رو به روی هم بود. گفتم: «تا وقت ناهار خداحافظ.»در اتاق را گشودم و وارد اتاقم شدم. از زور دل درد روی تخت افتادم و زانوهایم را جمع کردم، اما فایده ای نداشت. نه دل دردم خوب می شد و نه حالت تهوعی که داشتم. کمی استراحت کردم، اما هر از گاهی که دردی در دلم می پیچید، چمباتمه می زدم و به خودم می پیچیدم. وقت ناهار که شد از فکر غذا خوردن هم حالم بد می شد. سرم سنگین شده بود و چشمانم غرق خواب. کم کم خوابم برد. آن چند ساعتی که در خواب بودم از درد رهایی یافتم. وقتی چشمانم را گشودم بعدازظهر بود. حالم بهتر شده بود. لباس پوشیدم و به اتاق کسرا رفتم. چند ضربه به در زدم.«منم... رویا.»در را گشود. حوله ای روی شانه اش انداخته بود و موهای خیسش را با آن خشک می کرد. نه سلامی و نه تعارفی! وارد اتاق شدم و در را بستم. روی صندلی نشستم و گفتم: «نمایشگاه چه خبر بود؟»در حالی که موهایش را شانه می زد گفت: «اگه این قدر براتون مهم بود سر ناهار می آمدید و می پرسیدید.»«حالم خوب نبود.»لبخند زد و گفت: «بله... خانم ها برای توجیه کارهاشون از این حرف ها زیاد می زنن.»انگار داشت حرف های خودم را به خودم می زد. متعجب نگاهش کردم و گفتم: «لزومی نمی بینم به شما جواب پس بدم. این شمایید که باید به من جواب بدید. نمایشگاه چطور بود؟»«خوب بود.»«همین؟ خوب بود؟ مشتری داشتیم یا نه؟ فروش داشتیم یا نه؟ قرارداد بستید یا نه؟»
انتظار دارید همین روز اول همه این کارها رو انجام بدم ؟ پس اگه این طور بود که نمایشگاه را برای یک هفته دایر نمی کردند . فقط یک روز برقرار می شد از جا برخاستم گفتم : -انگار به جای ان که جواب درست بشنوم دارم مورد تمسخر واقع می شم سکوت کرده بود که گفتم -من هم که امروز حوصله جرو بحث ندارم به سمت در اتاق رفتم و گفتم -فردا هر جور که شده خودم می ام نیازی به شما نداشته باشم تا برای حرف زدن منت سرم بذارید -این کار رو بکنید .چون من هم حوصله ندارم به شما جواب پس بدم . بیرون اومدم و به اتاقم برگشتم .تا وقت شام در اتاق ماندم . به خاطر گرسنگی به سالن غذاخوری هتل رفتم .اما همین که بشقاب دست گرفتم و دور میز چرخیدم اشتهایم رفت . چند برگ کالباس و کمی سالاد در بشقاب ریختم و سر میزم برگشتم .به زحمت کمی سالاد خوردم .کمی بعد کسرا را دیدم که بشقاب به دست سر میز دیگری نشست .با عصبانیت نگاهش کردم و در دل گفتم : -عجب مغروریه .باز به آقا برخورده خوب می دانستم مرا دیده است . ولی خواسته با بی تفاوتی به من بفهماند که ناراحت است و از حرف های من عصبانی شده برایم مهم نبود چه فکری بکند و یا عصبانی باشد یا نباشد با اتاقم برگشتم .تا یک ساعت بعد از شام حالم خوب بود اما همین که خواستم بخوابم باز حالت تهوع سراغم آمد دیگر خسته شده بودم از بس حالت تهوع داشتم و دل درد .با بی حالی خودم را روی تخت انداختم . ان لحظه بود که افسوس خوردم ای کاش به حرف مادرم گوش میدادم و به این مسافرت نمی اومدم .با ان حال بدی که داشتم . دلم می خواست دکتر بروم .تا بلکه از شر ان درد خلاص شوم اما دلم نمی خواست به کسرا رو بیندازم تا مرا به دکتر ببرد .ان شب صد بار خودم را لعنت کردم که چرا قبل از آمدن دکتر نرفتم . هر طور که بود صبر کردم . اما چهار صبح بود که دردم ان قدر شدید شد که دیگر نتوانستم صبر کنم . با هر زحمتی که بود مانتوام را پوشیدم و در حالی که از درد دولا شده بودم شالم را روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم .حتا نمی توانستم راه بروم .نمی دانم این چه دردی بود که داشت مرا از پا در می آورد .به زحمت و در حالی که دست به دیوار گرفته بودم .ناله کنان قدم بر میداشتم .چند مرتبه راهرو را طی کردم اما نمیدانم چرا دلم نمی خواست در اتاق کسرا را بزنم . نمیدانم اگر کسی مرا در ان وقت شب در راهروی هتل می دید چه فکری می کرد اتاق کسرا رو به روی اتاق من بود .اما از آنجایی که نمی خواستم از او بخواهم مرا به دکتر ببرد .باز هم طول راهرو را طی کردم .ولی نتوانستم در اتاق کسرا را بزنم . عاقبت به اتاقم برگشتم و در را بستم .زانوهایم را در شکمم جمع کرده و روی زمین نشستم .بلکه دردم کمی بهتر شود اما نشد . درد پیاپی در وجودم می پیچید .کم کم دیگر طاقت تحملش را نداشتم . از جا برخاستم . در حالی که به زحمت می توانستم را بروم .از اتاق خارج شدم .پشت در اتاق کسرا ایستادم .باز تردید داشتم .عاقبت در زدم . اما صدایی نیامد .دردم شدت گرفته بود دیگر احساس کردم زنده نخواهم ماند . تا بتوانم از کسی کمک بخواهم .از فرط درد روی زمین نشستم و در حالی که دستانم را محکم روی شکمم می فشردم فریاد زدم -صدرایی صدایی نیامد .به زحمت توانستم به در بزنم . از شدت درد . مشت هایم محکم تر به در می خورد .دیگر حتا غرور را هم کنار گذاشتم . در حالی که مشت به در می کوبیدم فریاد زدم -کسرا ...کسرا احساس کردم هر لحظه ممکن است از هوش بروم . مرتب با مشت به در می کوبیدم .داد می زدم -کسرا . کسرا . تو رو خدا ...در رو باز کن . تو رو خدا کمکم کن در باز شد . نتوانستم سرم را بالا بیاورم . چهره کسرا را ببینم . با نگرانی دو زانو روی زمین نشست و گفت -چی شده ؟ -من ...ببر ...دکتر فقط توانستم همین سه کلمه را بگویم به هر زحمتی که بود مرا تا کنار آسانسور همراهی کرد . از نگرانی دستپاچه شده بود گفت -تا ظهر که خوب بودی ؟ -الان چند روزه ..حالم خوب نیست با عصبانیت گفت -اون وقت الان باید بری دکتر ؟ حوصله جرو بحث نداشتم وقتی در آسانسور باز شد . به زحمت قدم از قدم بر می داشتم . کسرا کلید اتاق ها را به مسئول پذیرش داد و سراسیمه بیرون دوید تا تاکسی بگیرد .از بالای پله ها به او نگریستم .دیگر نفسم هم به سختی بالا می آمد . انگار خشک شده بودم . کسرا را دیدم که جلوی ماشین دست بلند کرد و کمی بعد از شیشه ماشین با راننده صحبت کرد احساس کردم تمام نیرویم را برای تحمل درد از دست داده ام . عاقبت توانم را برای تحمل درد از دست دادم و روی زمین افتادم .انگار بی هوش شدن بهتر بود چرا که دست کم می توانستم درد را تحمل کنم . در واقع دیگر دردی احساس نمی کردم . رها شدم و با آسودگی در خوابی عمیق فرو رفتم وقتی چشم گشودم دکتری بالای سرم بود . نگاهی به من کرد و گفت : -به هوش آمد بعد خم شد گفت -قسر در رفتی !-از چی ؟ خنده ای کرد و گفت
-از مرگ دوباره چشمانم سنگین شد و خوابم برد . وقتی دوباره چشمانم را گشودم در اتاقی با دیوارهای سفید رنگی بودم سکوت در اتاق موج می زد . چشم به ساعت افتاد . هفت صبح بود . سر برگرداندم و نور خورشید را دیدم که از پنجره اتاق به داخل سرک می کشید .چند دقیقه بعد پرستاری وارد اتاق شد گفت -به به ..هوش آمدی خانم ؟ می دونی اگه آقای سحابی به دادت نمی رسید الان زنده نبودی ؟ آخه دختر خوب ...ادم با درد آپاندیس هم کنار می اد ؟ -آپاندیس ؟ خندید گفت -بله تازه خودت هیچی نامزدت خیلی بال بال زد !از حرفش خنده ام گرفت و گفتم -نامزدم نیست -ا ...پس کیه ؟ به اطلاعات بیمارستان گفته نامزد ته با تعجب گفتم -راستی ؟ -اره ...حالا الان بیرونه ..اگه می خوای بگم بیاد تو -اگر زحمتی نیست پرستار لبخند زد و از اتاق خارج شد .کمی بعد کسرا وارد اتاق شد و لبخند زنان گفت -این بار خدا رحم کرد .ولی برای من یه سوال پیش آمده که چطور یه خانم دکتر نمیدونه علائم آپاندیس چیه ؟ بعد از چند روز درد کشیدن حدسم نمی زنه که شاید آپاندیس باشه -اگه آمدی باز بگی که مغرور و خودخواهم ..برگرد برو خندید گفت -ان وقت که داشتید درد می کشیدید محترمانه صحبت می کردید !سرم را بر گرداندم .و ساکت شدم . جلو آمد و ادامه داد -گر چه من باید یه معذرت خواهی بکنم که فکر کردم شما به عمد دیروز موقع ناهار نیامدید تا مرا به حساب خودتان اصلاح کنید حرفی نزدم .باز خندید گفت -انگار الان که حالتون خوب شده بازم ..حرفش را ادامه نداد این بار با لحنی عصبی گفتم-شما به چه حقی به خودتون اجازه دادید خودتان رو نامزد من معرفی کنید ؟ این بار با صدای بلند خندید با تعجب گفتم -نمی دانستم این قدر حرفم خنده دار بود ؟ -وقتی به بیمارستان رسیدیم .چون شما بی هوش بودید مسئول پذیرش بیمارستان به من شک کرد هر چه گفتم : شما از زور درد از هوش رفتید باور نکرد . می خواستند پلیس خبر کنند راننده تاکسی که انگار خواهرزاده اش اینجا کار می کرد شهادت داد که دیده شما درد می کشیدید اما بازم مرا مورد بازخواست قرار دادند . که چه نسبتی با شما دارم . مونده بودم چی بگم که پرستار پرسید نامزدش هستید ؟ اومدم بگم نه پرستار گفت اگه نگم چه نسبتی با شما دارم شما رو بستری نمی کنند . برای همین گفتم نامزد شما هستم حرفی نزدم گفت -حالا رفع سو تفاهم شد ؟ در حالی که سرم را برگردانده بودم گفتم -نمیدونم چرا ولی احساس پشیمانی می کنم از شما کمک خواستم و مجبور شدم به شما رو بندازم با لحن عصبی و جدی گفت -براتون متاسفم که من رو نشناختید -بله نشناختمت . اما در مورد غرور و خودخواهی مطمئن هستم -انگار باز با امدنم حال شما را بد تر کردم -بله ...خیلی هم ..به سمت در رفت گفتم -نمایشگاه نمی ری ؟ بدون انکه به خودش زحمت دهد سر برگرداند و مرا نگاه کند در حالی که پشتش را به من کرده بود گفت -بله
«من رو از اوضاع نمایشگاه بی خبر نذار.»در را گشود و از اتاق خارج شد. با رفتن او چشمانم را بستم، اما خوابم نمی آمد. پرستار که به اتاقم آمد پرسید: «حالت چطوره؟»«خیلی خوبم... کی مرخص می شم؟»«فردا صبح.»«نمی شه زودتر برم... مراقب خودم هستم.»پرستار با تعجب نگاهم کرد و گفت: «شما چند ساعت بیشتر نیست از اتاق عمل آمدید... می خواید کجا برید؟!»«من مدیر شرکتی هستم که برای نمایشگاه فرش دستباف آمدم... می دونید که امروز روز اول نمایشگاهه... من باید باشم.»«نمی دونم.»«می شه از دکتر بپرسید؟ ساعت دوازده هم برم خوبه.»پرستار در حالی که متعجب شده بود گفت: «باشه، می پرسم.»«می شه زودتر بپرسید... من باید برم.»«این قدر عجله نداشته باشید... سلامتی شما مهم تر از کاره.»پرستار از اتاق خارج شد و من با بی حوصلگی منتظر ماندم. نزدیک ظهر بود که دکتر بالای سرم آمد. با عصبانیت نگاهی به اسمم انداخت که بالای سرم نوشته بودند، گفت: «چه عجله ای دارید خانم زمانی؟»«دکتر، این کار برای من حیاتیه، خیلی برای این شرکت زحمت کشیدم... خواهش می کنم به من اجازه بدید برم... مراقب خودم هستم... استراحت می کنم.»«خانم پرستار... یه برگه بهشون بدید امضا کنند با مسئولیت خودشون مرخص شدند.»با لبخند گفتم: «ممنون دکتر.»دکتر نگاهی به سِرمم کرد و گفت: «بعد از تموم شدن سِرُم.»پرستار برایم برگه ای آورد که من به مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شده ام. آن را امضا کردم.وقتی از تخت پایین آمدم تازه درد محل جراحی را احساس کردم، اما سعی کردم به روی خودم نیاورم. لباسم را پوشیدم و بعد از شنیدن توصیه های پزشک از بیمارستان خارج شدم. گرچه نمی تونستم درست راه برم، ولی همین که از بیمارستان مرخص شده بودم آن قدر خوشحال بودم که می خواستم بال دربیارم. تاکسی گرفتم و به سمت نمایشگاه رفتم. وقتی جلوی در ورودی رسیدیم به راننده گفتم: «ببخشید آقا... چند لحظه صبر کنید تا بگم بیان کرایه شما رو حساب کنن... من پول همراهم نیست.»راننده تاکسی سر تکان داد و من از ماشین پیاده شدم. از اطلاعات سراغ غرفه شرکت آذین را پرسیدم و به آن سمت رفتم. از دور کسرا را دیدم که با مردی صحبت می کند. به سمتش رفتم. همان طور که حرف می زد نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول صحبت شد، اما انگار تازه متوجه شد من رو به رویش ایستاده ام و با تعجب نگاهم کرد. گفت: «شما؟! ببخشید آقا، چند لحظه.» و بعد به سمت من آمد و گفت: «چطوری از بیمارستان بیرون آمدید؟»«به مسئولیت خودم... برگه ای رو امضا کردم و آمدم.»«آخه... چی بگم... من تا حالا آدمی به لجبازی شما ندیدم!»«به جای این حرف ها برید جلوی در نمایشگاه یه تاکسی منتظره کرایه اش رو حساب کنید.»کسرا در حالی که با تأسف سر تکان می داد، رفت و من به سمت غرفه شرکت رفتم. کسرا که برگشت رو به مرد غریبه کرد و گفت: «ایشون مدیر شرکت آذین هستند، سرکار خانم زمانی.»با لبخند نگاهی به مرد غریبه انداختم. کسرا گفت: «این آقا چند تا از نمونه های فرش های مارو پسند کردند... قرار ملاقات تهران رو باهاشون گذاشتم.»گفتم: «منتظرتون هستیم.»«خواهش می کنم، خدمت می رسم.»پس از رفتن مشتری کسرا نگاهم کرد و گفت: «چه اجباری بود با این حال و روز بیایید اینجا؟»«اجبارش اینجاست که وقتی به خاطر کار کردن منت سرم می ذاری، این جوری دیگه منتی نیست.»«کدوم منت؟! چرا همش فکر می کنید من احساس برتری می کنم، مغرورم، خودخواهم و یه چیزی شبیه اینها.»«چون حرف ها و رفتارت اینو نشون می ده.»«خدای من... من مگه چه حرفی می زنم؟ مثل اینکه من و شما هیچ وقت نمی تونیم کنار هم کار کنیم.»از ایستادن خسته شده بودم، کمی هم درد داشتم، به همین خاطر گفتم: «به جای این حرف ها دنبال یه صندلی بگردید تا بشینم... حالم خوب نیست.»«می شه برای اولین و آخرین بار به حرف من گوش کنید... برید هتل استراحت کنید... آخه اگه اتفاقی برای شما بیفتد من جواب خانم زمانی رو چی بدم؟»«اتفاقی نمی افتد... حالا برو یه صندلی پیدا کن.»«خواهش می کنم برید هتل... برم ماشین بگیرم؟»با عصبانیت گفتم: «انگار متوجه نمی شی من چی می گم؟! خودم برم صندلی بیارم.»«خیلی خب... خیلی خب، باشه... می رم یه صندلی می آرم.»رفت و چند لحظه بعد با یک صندلی برگشت، وقتی نشستم حالم کمی بهتر شد. گفتم: «شما صبح تا شب باید همین جوری بایستید؟»«نه... اینجا صندلی هست، ولی امروز چون روز اوله هنوز وسایل جا به جا نشده... بهترید؟»سر تکان دادم و گفتم: «خیالت راحت باشه... به این زودی از دستم راحت نمی شی.»ابرویی بالا انداخت و به من اشاره کرد. گفت: «از کجا معلوم؟! این مدیریتی که من می بینم سر همین شرکت جونش رو هم از دست می ده.»خندیدم. کسرا دوباره گفت: «چه عجب! یک بار هم شده! دیدیم شما جز داد و فریاد، در اوج خودخواهی و غرور، لبخند زدید.»«خُب حالا... زیاد شلوغش نکن. راستی حرفی در مورد مریضی من به مادرم نزن. چون نگران می شه.»«بله... خودم می دونم.»«آخه همیشه همه چی رو می دونید و بعد...»«بعد چی؟! تا حالا من کاری رو خراب کردم؟ ضرری به شرکت شما زدم؟ برای همین چیزهاست که می گم باید هرچه زودتر از این شرکت برم. می ترسم فردا شایعه کنید کلاهبرداری هم کردم.آقای صدرایی... یه کم هم اگه جنبه شوخی داشته باشید بد نیست ها.»
تا بعدازظهر آنجا بودیم. کسرا غذا گرفت و همان جا خوردیم. بعدازظهر که به هتل برگشتیم مسئول پذیرش پرسید: «ببخشید... جسارته خانم زمانی... حالتون بهتر شد؟»«بله... بهترم.»وقتی پشت در اتاقم رسیدم کسرا گفت: «یه مطلب دیگه.»«بله؟»«هر وقت احساس کردید بازم حالتون خوب نیست در اتاق من رو بزنید.»«نه... حالم خوبه، شما هم امشب می تونید با خیال راحت بخوابید.»«باشه... پس شب به خیر... موقع شام در رستوران می بینمتون.»«باشه.»در اتاقم را باز کردم. تازه احساس کردم چقدر میل به غذا خوردن دارم. از بس در آن چند روز، هرچه خوردم زهرمارم شده بود، حالا احساس می کردم حالم بهتر است و میل به غذا پیدا کرده بودم.وقت شام لباسم را عوض کردم. احساس می کردم بوی بیمارستان می دهم. مانتوی سبز خوش رنگی با روسری هم رنگش انتخاب کردم. انگار بعد از آن همه درد و بیمارستان رفتن بود که راحت تر می تونستم با کسرا حرف بزنم، اما او هنوز ادب را رعایت می کرد و مرا به نام یا تو خطاب نمی کرد.سر میز منتظرش بودم. مقداری سوپ برای خودم ریختم. کسرا بشقاب به دست به سمت میز آمد و گفت: «سلام... بهترید؟»در حالی که دست ها را زیر چانه زده بودم گفتم: «خیلی... تا عمر دارم یادم نمی ره چه دردی کشیدم!»«من هنوزم متعجبم، یعنی احتمال نمی دادید آپاندیس باشد؟!»«باور می کنید اگه بگم حتا به فکرم هم نرسید... این هفته آن قدر مشغله شرکت و مطب رو داشتم که گاهی وقتا خواب شرکت و مریض هارو هم می دیدم.»«اگه بتونید به یکی از این دو پرسید برای خودتون هم بهتره... خیلی سخته هم شرکت برید و هم مطب.»
 
-نمیدونم ..خیلی هم برام سخته . اما دلم نمی آمد مطب رو رها کنم . مریض هام عادت کردم . از طرفی شرکت رو هم نمی تونم ول کنم . دیدی که عمو چه کار کرد . می ترسم اگر جا خالی کنم بهونه دستش بدم که نمی تونم شرکت رو اداره کنم سکوت کردبعد از شام وقتی به سمت اتاق هایمان رفتیم . گفت-اگه کاری ندارید بیایید به اتاق من . چایی درست می کنم با هم می خوریم -باشه هوس چای هم کردم . از بس در این چند روز میل به خوردن هیچی نداشتم حالا هوس همه چی دارم در اتاقش را گشود . اتاق مرتب و تمیز بود . روی صندلی نشستم . وارد آشپزخانه کوچک اتاقش شد در حالی که کتری را آب می کرد گفت -امروز برای شروع بد نبود . اگه اینهائی که امروز آمدند . سر قرار شون هم بیایند . خیلی خوب میشه -مگه بد قولی هم ممکنه بکنند ؟ -بد قولی ؟ بد قولی که فراوانه . امروز حرف می زنن . فردا پیشمون می شن . اگر چه باهاشون تماس می گیریم . ولی بهونه ای می ارن که سر قرار نیایند نگاهی به اتاق انداختم . چشمم به کتاب حافظ افتاد گفتم -می توانید فال حافظ بگیرید ؟ -برای شما ؟ -اره می خوام بدونم زنده می مونم یا نه ؟ خندید و در حالی که از آشپزخانه بیرون می آمد حافظ را برداشت گفت -نیت کنید چشمانم را بستم . و در دل نیت کردم . که ان سال چه اتفاق هایی برایم خواهد افتاد .
کسرا کتاب را باز کرد لبخندی روی لبش نشست و گفت
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید گفتم که ماه من شو . گفتا اگر بر اید گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر اید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او از راه دیگر اید ....
در حالی که مبهوت طرز خواندن او شده بودم گفتم -خیلی خوب می خونید -فال شما خوب آمد حافظ را به سمت من گرفت و گفت -شما برای من باز کنید -من ؟ ولی من به خوبی شما نمی خونم -اشکالی نداره
همان گونه که به من خیره شده بود نیت کرد و من برایش کتاب را گشودم
قتل این خسته .به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود یارب این اینه حسن تو چه جوهر دارد که در او اه مرا قوت تاثیر نبود سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش به جز ناله سبگیر نبود ان کشیدم ز تو ای اتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود ایتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
لبخند رضایت روی لب آورد گفت -اگر چه سخته ولی ممکنه -چی ؟
-نیتی که کرده بودم فکر کنم آب جوش آمد . می رم چای دم کنم در حالی که نگاهش می کردم گفت -بارم این سوال مطرحه که چرا عموی شما این قدر اصرار داشت مدیر شرکت بشه .با وکالتی که مادرتون می دادند که صاحب اصلی شرکت نمی شد . برای چی این قدر اصرار داشت ؟ -عموی من پیش از این مسئله اصرار داشت به عقد فرشاد در بیام . گر چه فرشاد خودش هم تمایل به این ازدواج داشت ولی من با جواب منفی تمام نقشه های عمو و زن عمویم را به هم زدم . حالا به فکر گرفتن شرکت افتاده کسرا در حالی که با لیوان چای به سمت من آمد و گفت -چرا شما تا حالا ازدواج نکردید ؟ البته می توانید جواب ندید -چند سال پیش ..در زندگیم به مردی اعتماد کردم ..با تمام وجودم او را دوست داشتم . حاضر شدم هر آنچه داشتم را بدم . ولی اون تنهام نذاره . ولی تمام التماس هاو خواهش های من رو نادیده گرفت و هر چه مال داشتم گرفت و رفت . از ان روز به بعد دیگه نتوانستم به مرد دیگه ای اعتماد کنم -عجب .پس شما کسی رو دوست داشتید ؟ سر تکان دادم -فکر نمی کردم کسی بتونه قلب منو به دست بیاره ؟ چرا ؟ نکنه فکر می کنی من قلب ندارم ؟ خندید و در حالی که خنده او به لبخند تبدیل می شد گفت -نه چون . خیلی جدی هستید . و به نظرم کمی بی تفاوتید -البته همون یک بار معجزه ای شد و قلبم رو به دست یه نامرد دادم که تا امروز حسرت می خورم چرا آنقدر خودم و احساساتم رو در مقابلش خرد کردم به لیوان چای نگاه کردم گفتم -شما چی ؟ -نه خوشبختانه تا حالا کسی چنین بلایی سر قلب من نیاورده خندیدم و گفتم -خوب علتش معلومه پیش از انکه چیزی بگویم گفت -چون مغرور و خودخواهم نه ؟ هر دو خندیدیم .کسرا گفت -بگذریم . چای سرد شد
8
پس از بازگشت از ان سفر کاری خیلی چیزها تغییر کرد . از جمله اخلاق تند من نسبت به کسرا و بدبینی نسبت به او و برخی از رفتارهای او ان روز وقت ناهار لیلا به اتاقم آمد و گفت : -اجازه هست ؟ -بله عزیزم وارد اتاق شد گفت-می خواستم ببینم یک هفته می تونم مرخصی بگیرم ؟ -برای چی ؟ -قراره با خانواده به مسافرت بریم خندیدم گفتم -لابد چند دقیقه دیگه داداشت می اد و از من درخواست مرخصی می کنه ؟ -نه پدر هر چه به کسرا گفت با ما بیاد قبول نکرد . گفت این جا خیلی کار داره . پدر به شوخی به من گفت ازت بپرسم به پسرش چرا این قدر کار می دی که وقت سر خاروندن نداره خندیدم و در حالی که لیلا را دعوت به نشستن می کردم گفتم -ولی این طور نیست . هم تو و هم اون می تونید برید به مسافرت . دیگه برای یک هفته که می تونم تنها باشم
همان موقع در باز شد و کسرا نگاهی از لای در به داخل اتاق انداخت و گفت: «به به... پس درسته می گن وقتی خانم ها به هم می رسن کار رو کنار می ذارن.»گفتم: «در مورد کار صحبت می کردیم... شما هم آمدی مرخصی بگیری؟»با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد با عصبانیت به لیلا نگاه کرد و گفت: «تو چیزی گفتی؟»«فقط یه کمی»خواست با لیلا دعوا کند که گفتم: «ولی من آن قدر کار ندارم که نخوای مسافرت بری.»«من هم برای مسافرت وقت دارم که نخوام کارم رو به خاطرش تعطیل کنم.»در حالی که پشت میز می نشستم گفتم: «حرف نباشه... یک هفته مرخصی به هر دوی شما می دم... خوبه؟»لیلا با اشتیاق گفت: «عالیه.»کسرا گفت: «نه... من مرخصی نمی خواهم.»«باید مرخصی بگیری، چون خودم هم می خوام برم مسافرت.»کسرا با تعجب پرسید: «راستی؟»خندیدم. «آره... عمو به خاطر کار شرکت خیلی با ما سرد برخورد می کند. مادر هم که انگار از ناراحتی خواب نداره... می خوایم یک هفته بریم پیش اونا، بلکه هم از دل عمو دربیاریم و هم خیال مادر راحت بشه.»کسرا سکوت کرد. لیلا با خنده گفت: «پس شرکت تعطیل دیگه.»ابرویی بالا انداختم و گفتم: «تو روت شد جلوی من حرف از تعطیلی شرکت بزنی؟»لیلا خندید و گفت: «ببخشید خانوم زمانی.»«ولی فکر کنم اگه تعطیل کنیم بهتره، گرچه آقای وکیل که هستند.»کسرا لبخند زد و گفت: «نه خیر خانوم زمانی... اگر قراره همه تشریف ببرن من یکی نمی مونم.»آن روز برای یک هفته از همدیگر خداحافظی کردیم. گرچه نمی دانستم چند روز دیگر به کمک کسرا نیازمند می شوم. من و مادر روز بعد برای دیدن عمو راه افتادیم. مادر دلشوره عجیبی داشت که مرا کلافه کرده بود. مرتب از من می پرسید: «دلم می خواد هم عموت راضی باشه و هم پدرت... به نظرت پدرت راضی؟»«پدر راضی نبود شرکت دست عمو بیفته.»«حتم دارم راضی هم نیست تو صبح تا شب خودت رو وقف شرکت کنی.»وقتی رسیدیم، در حالی که ماشین را داخل حیاط می بردم به مادر نگاه کردم که با زن عمو غرق صحبت شده بود. رفتارهای مادر کمی برایم عجیب بود، اما حدس نمی زدم که مادر...وقتی وارد خانه شدیم عمو مرا در آغوش کشید و گفت: «به به، رویاجان... خوش آمدی عمو.»فرشاد هم از دور سلامی کرد. همگی وارد اتاق پذیرایی شدیم. روی صندلی راحتی که نشستم گفتم: «مادرم من رو کُشت... یکسره به من می گه بریم یه سری به عموت بزنیم.»عمو لبخند زد و گفت: «خوب کردید آمدید.»زن عمو با سینی چای وارد اتاق شد و کنار عمو نشست. نمی دانم چرا همه سکوت کرده بودند. چشم چرخاندم و خانه عمو را که خیلی وقت بود ندیده بودم نظاره کردم، اما همین که نگاهم به عمو، زن عمو و فرشاد افتاد متوجه شدم همگی در سکوت به من خیره شده اند، با تعجب گفتم: «چیزی شده؟»عمو شانه ای بالا انداخت و گفت: «نه عمو جان، از فرط خوشحالی دارم نگات می کنم.»زن عمو با لبخند گفت: «می دونی رویاجان... امشب یه مهمونی کوچیک برای شما ترتیب دادیم.»«ممنون، چرا شرمنده می کنید زن عمو!»عمو با لبخند گفت: «قابل برادرزاده خوشگلم رو نداره.»متعجب، لبخند بر لب آوردم و سر برگرداندم. نگاهی به مادر اندختم. او سر به زیر انداخته بود. پرسیدم: «مامان، مگه نگفتی بریم خونه عمو... خُب آمدیم، دیگه چرا این قدر ناراحتی؟»عمو گفت: «زن داداش، اَخمات رو باز کن. به خدا فرخ هم راضی نیست شما این وضع رو داشته باشید.»«کدوم وضع؟!»عمو با تعجب به من نگاه کرد، بعد گفت: «زن داداش، به رویا هیچی نگفتی؟»مادر از جا برخاست و گفت: «نه... شما بهش بگید.»عمو به بازوی فرشاد زد تا از اتاق بیرون برود. بعد از رفتن فرشاد و مادر، عمو گفت: «خدا می دونه رویاجان که پدرت چقدر مایل بود که تو و فرشاد...»تا آخر را فهمیدم. گفتم: «نه، هیچ هم راضی نبود.»عمو با لبخند گفت: «تو از کجا می دونی دختر؟ من برادرم رو می شناختم.»از روی صندلی برخاستم و با عصبانیت گفتم: «این طور نیست... اگه می دونستم موضوع این حرف هاست پام رو اینجا نمی ذاشتم.»عمو با عصبانیت گفت: «بشین رویا.»تا به حال ندیده بودم عمو سرم داد بزند. تعجب کردم. دستش را محکم روی شانه ام فشرد تا مرا مجبور به نشستن کند، بعد گفت: «چطور مادرت هیچی بهت نگفته...»«چی رو؟»عمو روی صندلی کنار من نشست و گفت: «چندین سال پیش، از ارث پدری که به ما رسید شرکت رو راه انداختیم. من سهم خودم رو هم به برادرم دادم تا بتونه شرکت رو تأسیس کنه... قرار شد من سهمم رو هر وقت خواستم از پدرت بگیرم، اما او شرط گذاشت که یا سهم منو بپردازه یا تو رو به عقد فرشاد درمی آره... چون فرشاد هم خیلی تو رو دوست داشت ما راضی شدیم، چون به هر حال سهم شرکت رو داشتیم، اما اگر فرشاد ان شاءالله با تو ازدواج کنه هم سهم شرکت ما سر جاشه و هم تو به عقد فرشاد درآمدی.»با عصبانیت بلند شدم و گفتم: «خجالت بکشید عمو... انگار دارید معامله می کنید. من که سهم شرکت نیستم که این طوری حرف می زنید!»عمو گفت: «بشین رویا... حرفم تموم نشده.»«من به دروغ های شما گوش نمی دم.»عمو اشاره ای به زن عمو کرد و گفت: «ما از پدرت امضا داریم... خودش همه چی رو روی کاغذ آورده.»خنده ای کردم و گفتم: «به روباه می گن شاهدت کو... می گه دُمم.»عمو چنان با عصبانیت تویِ صورتم زد که بهت زده سر جایم خشک شدم. باور نمی کردم از عمو سیلی بخورم. زن عمو برگه ای آورد و به دستم داد. در حالی که از روی ناباوری دستم را روی صورتم گذاشته بودم و محل سیلی عمو را می فشردم چشمم به برگه افتاد.اینجانب فرخ زمانی، صاحب و مدیر شرکت آذین فرش دست باف ایرانی، به برادرم فرهاد زمانی، این اجازه قانونی و حقوقی را می دهم که به ازای سهمش در شرکت، یا مابه ازای آن را دریافت کند یا دخترم را به عقد برادرزاده ام در بیارم.حیرتزده به برگه خیره شدم. باور نمی کردم. نه... اینها همه خواب بود... پدر من هیچ وقت چنین کاری نمی کرد. مطمئن بودم.عمو برگه را از من گرفت و گفت: «اجازه پدر شرطه عقد ازدواجه... نه؟»با عصبانیت گفتم: «سهمتون رو می دم.»عمو خندید، با صدایی که سرم را به درد آورد. «عموجان... من سهمم رو نمی خوام... من... تورو می خوام.»از جا برخاستم و گفتم: «من از اینجا می رم... شما حق ندارید با من این رفتار رو داشته باشید.»از اتاق بیرون رفتم و به سمت حیاط دویدم. هنوز باور نکرده بودم. مادر کنار ساحل راه می رفت. به سمتش دویدم و گفتم: «مادر... مادر...»سربرگرداند. پرسیدم: «این حقیقت داره؟»چشمان بارانی مادر حقیقت را به من گفت. فریاد زدم: «یعنی پدر... پدر من... من رو معامله کرد؟ نه... این دروغه!»مادر شانه هایم را گرفت و گفت: «پدرت مطمئن بود هیچ کس مثل فرشاد نمی تونه تو رو خوشبخت کنه... مطمئنم به خاطر همین اون برگه رو امضا کرده.»«شما این موضوع رو می دونستید!»«نه... نه به این شکل. فقط به من گفته بود می خواد به هر طریقی شده تو رو به عقد فرشاد دربیاره.»دیوانه کننده بود. یعنی پدرم مرا معامله کرده بود. فریاد زدم: «نه... اینا دروغه... اینا حقیقت نداره.» محل تبليغات شما ختم صلوات
مادر خواست مرا در آغوش بکشد که از دستش فرار کردم و به خانه برگشتم زن عمو با دیدنم گفت -بیا برو بالا کمی استراحت کن . این قدر زود تصمیم نگیر ...چمدانت رو فرشاد برده به اتاقت .با عجله از پله ها بالا رفتم . و در یکی از اتاق ها را گشودم کسی در اتاق نبود . در اتاق بعدی را گشودم .فرشاد را دیدم که کنار پنجره ایستاده . وارد اتاق شدم و در را بستم -تو این جوری می خوای ؟ اره ؟ جواب بده ...می خوای به زور با هم ازدواج کنیم ؟ فرشاد سر برگرداند و به آرامی گفت -به خدا من تو رو خوشبخت می کنم رویا ..فریاد زدم -برو بیرون فرشاد از اتاق بیرون رفت و من در اتاق را قفل کردم . سرم درد می کرد .فکرش رو نمی کردم سفر مان این طوری شود . زهرم شده بود .در حالی که از فرط عصبانیت راه می رفتم . مرتب زیر لب می گفتم -نه ..نه ...این امکان نداره ...پدر من ؟ نه ...پدر من رو دوست داشت ...نه ...دروغه اشک هایم بی امان می بارید و من سعی می کردم خودم را از این کابوس بیدار کنم . فکری به سرم زد . موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم بعد از چند بوق صدایش را شنیدم -سلام -سلام ..باید ببینمت با نگرانی گفت -چیزی شده ؟ -باید ببینمت ..می تونی بیای ؟ نشونی رو یادداشت کن وقتی نشونی را نوشت با تعجب گفت -چه جالب !از خونه دایی من تا ویلای عموی شما نیم ساعت بیشتر راه نیست -منتظرم ...رسیدی یه تک زنگ به موبایلم بزن حالم خوش نبود . داشتم دیوانه می شدم .من منی که زیر بار زور نمی رفتم ..چطور تن به این ازدواج اجباری می دادم . باور نمی کردم .پدر بخواد زندگی و آینده مرا معامله کند!تازه اگر از زندگی و آینده ام هم می گذشتیم .احساس من چه می شد ؟ یعنی دوره اجبار پدران برای ازدواج دخترا نشان تمام نشده بود ؟ از ویلا خارج شدم و در حالی که منتظر تمام کسرا بودم همان اطراف قدم می زدم .عاقبت ماشینش را دیدم .او داشت شماره پلاک خانه ها را نگاه می کرد .که به سمت ماشینش دویدم .در جلو را گشودم . گفتم -برو با حیرت گفت -کجا ؟ -هر جایی که از این جا دو ر باشه ..نمی خوام عموم یا زن عمو تو رو ببینند کسرا در حالی که داشت دور می زد گفت -چی شده ؟ اتفاق بدی افتاده ؟ خیلی نگران شدم با عصبانیت گفتم :-نمی دونم ..خودم هم نمی دونم ..فکر می کنم دروغه ..اما وقتی یاد امضای پدر می افتم . می گم نه .دروغ نیست -چی دروغه یا دروغ نیست ؟ در حالی که دست روی پیشانی ام گذاشته بودم و به سر دردم فکر می کردم گفتم -برات می گم کسرا کنار رستورانی نگه داشت . وقت روی تخت های محوطه بیرونی نشستیم گفت -چیزی می خوری ؟ -فقط چای
-راستش شک کرده بودم که یه نقشه ای هست که مادر این قدر اصرار به این مسافرت داره .اما فکر نمی کردم این طوری باشه -چطور ؟ حرف بزن ..نگرانم کردی ؟ در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم .گفتم -پدر من رو به جای سهمی که عمو در شرکت پدر داره معامله کرده . یعنی در عوض ازدواج من و فرشاد عمو سهمش رو نگیره یا سهمش رو نقد بگیره و از شرکت کنار بکشه کسرا با تعجب گفت -خدای من . آقای زمانی ؟ بعید می دونم این کار رو کرده باشه دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم -حالا ببین . من چطوری باید باور کنم -شاید دروغ می گن ؟ -امضای پدر رو خودم دیدم .برگه رضایت پدر دست عمو بود کسرا سکوت کرده بود گفتم -تورو خدا یه کاری کن . دارم دیوونه می شم . می شه شکایت کنم ؟ در حالی که فکر می کرد گفت -نه .یعنی نمی دونم ..گیج شدم ..تا حالا چنین موردی نداشتم ..کاش تهران بودیم تا نگاهی به کتاب هایم می کردم شاید یه بندی .تبصره ای پیدا می کردم که بتونم کمکمون کنه با در ماندگی گفتم -من الان نیاز به کمک دارم .یه کاری بکن . نمیدونم چه کار کنم . آخه بدتر از همه اینه که مادرم هم با حرف این ها موافقه . انگار تنها کسی که براش ارزش قائل نیستند منم دستمالی از کیفم در آوردیم .اشک هایم را پاک کردم .کسرا سینی چای و کلوچه را از پیشخدمت گرفت .پیدا بود که او هم عصبی و ناراحت شده است .سخت در فکر فرو رفته بود .ان قدر که حتا نگاهم نمی کرد .عاقبت گفت -باید فکر کنم . نمیدونم چه جوری میشه از عموت شکایت کنیم .تا فردا در موردش فکر می کنم بهت زنگ می زنم با نگرانی گفتم -فردا دیره .این عمویی که من می بینم ان قدر عجله داره که ...و سکوت کردم کسرا با لحنی عصبی گفت -می گی چه کار کنم ؟ نمیشه که از روی هوا حرف در بیارم و بذارم توی دادخواست ..باید صبر کنی در حالی که از او هم ناامید شده بودم گفتم -نمیدونم چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه .نمی تونم صبر کنم کسرا در حالی که از عصبانیت نفسش را فرو می خورد مکثی کرد گفت -نمیشه .باید صبر کنی .من الان دسترسی به هیچی ندارم .چه کار کنم ؟ -نباید دلم رو به تو خوش می کردم با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : -تو یک دفعه من رو خبر کردی و موضوع رو گفتی .می خوای من از خودم قانون صادر کنم ؟ خب نمیشه ...باید تحقیق کنم .باید فکر کنم باید به کتاب قانون از جا برخاستم و با عصبانیت گفتم -باشه . با خیال راحت برید تحقیق کنید فکر کنید و به کتاب قانون رجوع کنید . خودم می دونم با این مشکل چه جوری کنار بیام از رستوران بیرون اومدم و در حالی که نا امیدانه اشک می ریختم در ذهنم دنبال چاره ای بودم با قدم های بلند از آنجا دور می شدم که کسرا با ماشین دنبالم آمد و گفت -سوار شو
با عصبانیت در حالی که اشک می ریختم گفتم -شما بفرمایید تحقیقاتتون رو انجام بدید و به کتاب قانون رجوع کنید با عصبانیت گفت -چرا این جوری می کنی ؟ خب الان کاری از دستم بر نمی آد ایستادم گفتم -پس وقتی کاری ازت بر نمی آد چرا دنبالم راه افتادی ؟ برگرد برو ویلای دایی ات دیگه کسرا از ماشین پیاده شد ولی من به راهم ادامه دادم .صدایش را شنیدم که گفت -من رو بی خبر نذار با عصبانیت و بدون انکه سر برگرداندم گفتم -برو تعطیلات رو خوش بگذرون دیوانه وار می گریستم . خدای من باور نمی کردم پدر باعث و بانی این اتفاق هاست . دیوانه شده بودم .حرف های عمو و زن عمو مرا دیوانه کرده بود .به خانه عمو که رسیدم فرشاد در حیاط قدم می زد .وقتی مرا دید به سمتم دوید گفت -نگرانت شدم رویا با عصبانیت نگاهش کردم گفتم -مگه تو احساس هم داری ؟ اگه احساس داشتی به جای نگرانی برای چند لحظه نبودن من نگران حالم می شدی که دارم از دست پدر و مادرت دیوونه می شم -به خدا می تونم تو رو خوشبخت کنم . تو از من برای خودت یه هیولا ساختی فریاد زدم -من به زور نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم .اینو می فهمی یا نه ؟ بعد به سمت خانه دویدم مادر از صدای فریادم متوجه ورود من شده بود دنبالم آمد و وارد اتاقم شد گفت -عموت برات یه انگشتر خریده فریاد زدم -نمی خوام ... بابا چرا متوجه نمی شید ..دست از سرم بر دارید ..من فرشاد رو نمی خوام مادر آرام کنارم نشست گفت -رویا .باور کن فرشاد پسر خوبیه ..هیچ کس مثل اون نمی تونه تو رو خوشبخت کنه -به چه زبونی باید بگم ...من از همه مرد ها متنفرم ..بیزارم مادر دستم را گرفت گفت -به خدا وقتی من و پدرت هم ازدواج کردیم .من دوستش نداشتم . ولی ان قدر مهربون بود که عاشقش شدم -من این طوری نیستم . مادر من این طوری نیستم
 
مادر آهی کشید و گفت: «تو در اشتباهی رویا... فرشاد عاشق توست.»«اگر یک کلمه دیگه درباره فرشاد بشنوم خودم رو می کشم.»مادر از جا برخاست و از اتاق خارج شد. با صدای بلند زدم زیر گریه. نمی دانم چرا هیچ وقت روی آرامش را نمی دیدم.همان طور که خودم را روی تخت انداخته بودم و می گریستم در فکر چاره ای بودم که حرفی که ناخودآگاه به مادر زده بودم را به یاد آوردم. خودم رو می کُشم. به فکرم رسید عمو را تهدید کنم که خودم را می کُشم، شاید دست از سرم برمی داشت. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم. مادر داشت با عمو صحبت می کرد که وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم: «من سهم شمارو از شرکت می دم.»عمو گفت: «من سهم نمی خوام.»«من هم فرشاد رو نمی خوام.»خندید و گفت: «یه وکیل گرفتم و برگه رضایت پدرت رو بهش نشون دادم. گفت حق انتخاب با منه که سهم رو بخوام یا تو رو.»نمی دانم بلوف می زد یا حقیقت را می گفت. فریاد زدم: «من خودم رو می کشم... دست شما به من نمی رسه.»مادر از نگرانی دستش را روی قلبش گذاشت، ولی عمو از جا برخاست و در حالی که جلو می آمد گفت: «رویا... نمی خوام ناامیدت کنم، ولی هیچ راه فراری نداری... ببین همه راضین... پدرت هم راضی بود. این قدر لجبازی نکن. به جهنم... مغازه تهران رو به اسمت می کنم، هرچی بخوای به پات می ریزم، اما دل فرشاد رو نشکون.»«دل فرشاد؟! پس دل من چی؟»«آخه فرشاد ناراحتی قلبی داره... بذار خوشبخت بشه و کنار تو احساس آرامش کنه... اینا رو که خودتم می دونی... تو که نمی خوای برای فرشاد اتفاقی بیفته.»«پس من چی؟! چرا همش می گید فرشاد؟ من آدم نیستم... فقط فرشاد باید آرامش داشته باشه؟ پس من نباید آرامش داشته باشم؟»مکثی کردم و گفتم: «به خدا قسم داغ فرشاد رو به دلتون می ذارم اگه...»عمو چنان توی صورتم کوبید که دهانم پر از خون شد. با عصبانیت فریاد زد: «غلط می کنی دختره پررو... فرشاد چی کمتر از اونای دیگه داره که باهاشون بودی؟!»متعجب و عصبی به عمو خیره شدم. چگونه این قضیه را فهمیده بود! از اتاق خارج شدم. در حالی که با دستمالی خون لبم را پاک می کردم چشمم به فرشاد افتاد که از حیاط وارد ساختمان شد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: «چی شده؟»«این جوری من رو می خوای؟»دستمال را از روی لبم برداشتم و گفتم: «این زیرلفظی پدرته.»به سمت اتاقم رفتم و در را بستم. نمی دانستم گریه کنم. فرار کنم یا به کسرا زنگ بزنم. روی تخت نشستم. مادر وارد اتاق شد و گفت: «رویا... می خوام باهات حرف بزنم.»با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: «راضی شدید؟ این اول کاره... از فردا برای هر بله ای باید زیر مشت و لگد عمو بیفتم... نه؟»در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: «یه فکری به سرم زده... تو الان انگشتر عموت رو قبول کن، بذار اینا آروم بشن... رفتی تهران ازشون شکایت کن... آقای صدرایی هم کمکت می کنه.»سکوت کردم، انگار در آن شرایط بهترین کار بود. مادر پرسید: «باشه؟»«باشه... ولی به خدا اگر قرار باشه اینا من رو سر سفره عقد بنشونن، خودم رو می کشم.»مادر در حالی که آرام اشک می ریخت گفت: «اگه می دونستم تو این قدر از فرشاد بدت می آد به حرف عموت گوش نمی دادم و اینجا نمی آمدم.»«چی فکر کردید؟ فکر کردید عاشق و دلباخته اش هستم؟ یعنی شما نمی دونستید؟»مادر حرفی نزد. با ناراحتی ادامه دادم: «از شما توقع نداشتم... به خدا از شما دیگه توقع نداشتم.»مادر به سختی بغضش را فرو خورد و گفت: «خواهش می کنم کوتاه بیا تا این موضوع تموم بشه... من می رم انگشتری که عمو خریده رو برات بیارم.»مادر رفت و من باز اشک ریختم. چند دقیقه بعد، زن عمو در حالی که هلهله می کرد وارد اتاقم شد. دلم می خواست خودم را می کُشتم تا زن عمو را با آن حالت مسخره نمی دیدم. دستم را گرفت و انگشتر را به دستم کرد و بعد شروع به کف زدن کرد. مادر آرام و بی صدا اشک می ریخت. فرشاد پشت در اتاق بود. وقتی همه بیرون رفتند وارد اتاق شد و کنار پای من زانو زد و گفت: «رویا... من خوشبختت می کنم... باور کن.»دلم می خواست او را با دست های خودم خفه می کردم. حالم داشت از او به هم می خورد مرد بی غیرتی که راضی شده بود برای ازدواج با من تحقیر شوم و کتک بخورم. به نظرم فرشاد بیمار روانی بود که متوجه این چیزها نمی شد.آن قدر سکوت کردم که دوباره اشک هایم جاری شد. دست دراز کرد تا اشک هایم را پاک کند که گفتم: «دست به من نزن.»«پس گریه نکن... خواهش می کنم.»«اگه می خوای گریه نکنم برو از اتاق بیرون.»با لبخندی کمرنگ قبول کرد و بیرون رفت. موبایلم را برداشتم تا تصمیمی را که گرفته بودم به کسرا هم اطلاع بدهم.«سلام... چی شد؟»آهی کشیدم و گفتم: «انگشتر رو به اصرار مادر قبول کردم تا دست از سرم بردارند. وقتی رسیدیم تهران ازشون شکایت می کنم.»فریاد زد: «برای چی انگشتر رو قبول کردی؟»«چاره دیگری هم داشتم؟ یا باید کتک می خوردم و تحقیر می شدم یا به قول جنابعالی صبر می کردم.»آهی کشید و با لحنی عصبی گفت: «قبول کردن انگشتر یعنی اینکه تو برگه ای رو که پدرت امضا کرده قبول داری.»«نه... من نمی خوام با فرشاد ازدواج کنم.»«پس چرا انگشتر رو قبول کردی؟»«برای اینکه دست از سرم بردارند.»سکوت کرد. با نگرانی پرسیدم: «حالا باید چه کار کنم؟»«هر کار خواستی بدون مشورت با من کردی، حالا می پرسی باید چه کار کنی؟ کاری نمی تونی بکنی.»«نگو... این طوری حرف نزن... ناامیدم نکن.»«چه بخوای چه نخوای، خودت همه چیز رو خراب کردی.»با صدای بلند گریستم. در حالی که صدای هق هق گریه ام در گوشی می پیچید گفتم: «هیچ کاری نمی شه کرد؟»«نه... تو با این کارت یعنی همه چیز رو قبول کردی... خدای من... آخه چطور به فکرت نرسید نباید انگشتر رو قبول کنی؟»گوشی از دستم افتاد روی زمین، در حالی که صدای کسرا را هنوز می شنیدم.«صدام رو می شنوی؟ چی شد؟ الو...»دوباره گوشی را برداشتم و گفتم: «فردا صبح زود بیا جلوی در ویلای عمو... می خوام یه چیزی بهت بدم.»پیش از آنکه چیزی بپرسد گوشی را قطع کردم. کیفم را زیر و رو کردم و برگه ای از دفتر یادداشتم کندم و روی آن چنین نوشتم:
سلام،این نامه رو وقتی می خونی که دیگه من رو نخواهی دید... این نامه رو به تو خواهم داد، چون تو تنها کسی هستی که بهش اطمینان دارم. خواهش می کنم لطف کن و حرف هایی که در این نامه نوشتم را برای مادر، عمو و زن عمو و فرشاد بخوان. من خواستم با این کار به مادر و پدرم ثابت کنم هر کسی برای خودش می تواند نظر دهد. من پدرم را نخواهم بخشید که بدون توجه به خواست من از طرف من به فرشاد قول ازدواج داده. از مادرم هم گله دارم، چون بعد از این همه مدت، هنوز مرا نشناخته. فکر می کرد می تواند با اجبار مرا به این ازدواج وادار کند. از عمو و زن عمویم هم نخواهم گذشت که مرا وادار کردند مرگ را به زنده ماندن ترجیح دهم... اما این سؤال در ذهنم بی جواب ماند که مگر ازدواج آغاز عشق نیست؟ پس چرا مرا وادار به پذیرش عشقی کردند که هرگز در سینه نداشتم؟ مگر نه اینکه در ازدواج دو طرف باید با رضایت و عشق زندگی ای را بسازند تا در پناهش احساس امنیت و آرامش کنند، پس چرا برای احساسات من ارزش قائل نشدند؟ من هیچ حق انتخابی نداشتم. دختری لال و کور و کر که نباید اعتراض می کردم و نباید چیزی را می دیدم و نباید چیزی غیر از
حرف های دیگران می شنیدم ..پس بهتر که چنین ادمی که اختیاری از خود ندارد به جای زندگی کردن و زنده ماندن . بمیرد تا بلکه با مرگ او چند نفر چشمشان به روی حقیقت باز شود . گر چه بعید می دانم با مرگ من کسی حقیقت این اتفاق را بفهمد ..کسرا تو تنها کسی بودی که به او اطمینان کردم . از تو می خوام به عنوان اخرین امیدم از من دفاع کنی . پس از مرگم حامی من باشی .و حرف های که به خاطر گفتن شان دهانم پر از خون شد را به دیگران بزنی .به مادرم و به دادگاه شاید پس از مرگ من داد گاهی تشکیل نشود . ولی من واسطه این نامه اعلام می کنم که به اختیار خود مرگ را ترچیح ندادم . بلکه به اجبار این ازدواج تحمیلی مرگ را بهتر از ان زنده ماندن و زندگی کردن دانستم
کاغذ را تا کردم و در حالی که از زور سردرد نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم .روی تخت دراز کشیدم .موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم -سلام با نگرانی گفت -چی شده ؟ -چیزی نشده ...فردا ساعت شش صبح جلوی در ویلای عمو می بینمت -اتفاقی افتاده ؟ -فردا خودت متوجه می شی ..خداحافظ چشمانم گرم خواب شد و به خواب رفتم . پریشان ترین خوابی که در طول زندگی ام داشتم .
ان شب با تمام آشفتگی اش به پایان رسید .ساعت شش بود که از خواب بیدار شدم . لباس پوشیدم . و سوییچ ماشینم را برداشتم و همراه نامه ای که نوشته بودم پاورچین از پله ها پایین رفتم .خانه غرق سکوت بود .وقتی از ویلا بیرون اومدم کسرا را دیدم که کنار ماشینش ایستاده بود . به سمتش رفتم با نگرانی گفت -سلام چه کاری کردی ؟ -کاری نکردم -آخه چرا انگشتر رو قبول کردی ؟ با بی حوصلگی گفتم -حوصله توضیح ندارم .این نامه را بگیر دست دراز کرد نامه را بگیرد که گفتم -فقط باید قلبش به قولی به من بدی -چه قولی ؟ -وقتی رسیدی ویلای دایی ات نامه را بخونی . بعد بیای دنبالم -کجا ؟ -دره گل ها را بلدی ؟ -دره گل ها ..اهان یادم آمد . چند دفعه ای برای گردش انجام رفتیم -من رو آنجا پیدا می کنی .فقط بعد از خواندن نامه . اون هم وقتی رسیدی خونه دایی ات متعجب شده بود نگاهی به برگه تا شده کرد و بعد نگاهی به من کرد و گفت -چه نقشه ای کشیدی ؟ -همه چیز رو برات توضیح دادم .فقط قولت یادت نره نامه را به سمتش گرفتم و دوباره گفتم
در این مدت که وکیل پدر بودی و بعد هم در کارهای شرکت کمکم کردی ازت ممنونم .کاش می تونستم جبران کنم لبخند زد گفت -ربطی به موضوع الان نداره .می تونی بعد هم تشکر کنی لبخند کمرنگی زدم و گفتم -شاید دیگه ندیدمت -چرا می بینی تازه دادگاه و شکایت و این چیزها مونده از این که نمی دانست همان روز همه چیز برای من تمام خواهد شد لبخند به لب آوردم گفتم -برو -مراقب خودت باش .نگران هم نباش .درستش می کنیم سر تکان دادم . سوار ماشین شد و رفت . پس از رفتن او ماشین را از چیاط ویلا عمو بیرون آوردم و سوار شدم . در حالی که بی اختیار اشک می ریختم . به سمت دره گل ها رفتم . دره ای که بارها و بارها روز سیزده هم فروردین به آنجا رفته بودم . اما این بار برای شادی و خندیدن و گره زدن سبزه ها به آنجا نمی رفتم . برای خداحافظی از زندگی و آرزوهایم به ان محل می رفتم . درست وقتی به آنجا رسیدم تازه خورشید بالا آمده بود .دره زیر نور خورشید می درخشید .از ماشین پیاده شدم و به سمت بالای دره . رفتم .از بالا به گل های زیبا خیره شدم .گر چه شب دره تند بود و پر از صخره و سنگ . اما مردم روز سیزدهم فروردین به هر سختی که بود خودشون رو به پایین دره می رسوندند گوشه ای نشستم هنوز ترس داشتم که خودم را از ان بالا به پایین پرت کنم . سراشیبی از سنگ های ریز و درشت تیز پوشیده شده بود ترس وجودم را فرا گرفت . از جا برخاستم و با صدای بلند گفتم . -پدر هیچ وقت نمی بخشمت . اگه این بلا رو سرم نمی آورید .اگه با من مثل فرش های شرکت رفتار نمی کردی . اگر من و با سهم عمو معامله نمی کردی حالا کارم به جایی نمی رسید که مرگ رو به زندگی ترچیح بدم چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم -رویا ...نه خواهش می کنم ..نه صدای فریاد کسرا بود . سر برگرداندم . در حالی که می دوید به من نزدیک شد بعد برای انکه مرا دستپاچه نکند ایستاد و آرام آرام جلو آمد -از جات تکون نخور .ببین راهش این نیست .من فهمیدم چه کار می تونیم بکنیم .بعد دست به سمت من دراز کرد و گفت -بدون اینکه سرت رو به سمت دره برگردونی ..دست من رو بگیره اشک ریزان گفتم -فقط می خوای دل من رو خوش کنی ..می دونم که نمی تونی کاری بکنی -نه باور کن این دفعه یه راهی به سرم زده .خواهش می کنم . بیا کنار رو برگرداندم گفتم -نه فایده نداره .ان چیزهایی که نباید اتفاق می افتاد . شده . دیگه حتی اگر همه چیز درست هم بشه . رابطه و صمیمیت قبلی من و عمو بر نمی گرده -این راه ایجاد صمیمیت نیست رویا ..فراموشت می کنن . یادشون می ره تو برای چی خودت رو از بین بردی . تو فقط زندگی خودت رو فنا می کنی .ولی اونا بعد از تو هم به زندگیشون ادامه می دن . رویا دستم رو بگیر. -نه جلو آمد بود . ان قدر که می توانست دستم را بگیرد . اما همین که سر برگرداندم دیدم درست در یک قدمی من است . و دست دراز کرد تا مرا بگیرد . جلو رفتم و خودم را پرت کردم . پس از چندین بار غلت زدن روی تخته سنگی افتادم که مانع از سقوطم شد . سرم را به شدت درد می کرد .نگاهی به آسمان انداختم . سپس به لب دره خیره شدم . دستم درد می کرد .ان قدر که نمی توانستم تکانش بدهم کسرا ا با نگاهی لب دره دراز کشیده بود و در حالی که مرا نگاه می کرد فریاد زد -حالت خوبه ؟ اشکم جاری شد . با ناله گفتم -من لیاقت مردن هم ندارم ..نه ؟ با عصبانیت نگاهم کرد گفت -دیوونه ..این بار به حرفم گوش کن ...تکون نخور ..الان میام پایین در حالی که تمام لباس هایش خاکی شده بود آرام از بالای دره به سمت من پایین آمد . سعی میکرد با تکیه به صخره ها و سنگ های بزرگ تعادل خودش را حفظ کند . دستش را به سمت من دراز کند . نمی توانستم دستم را بلند کنم -دستم تکون نمی خوره -باشه الان می ام پایین تر همین که خواست یک قدم بیشتر به من نزدیک شود پایش سر خورد و بی اختیار فریاد زدم -کسرا خوشبختانه توانست تعادلش را با کمک سنگی حفظ کند و سقوط نکند . با نگرانی پرسید م -حالت خوبه ؟ سر تکان داد . و به زحمت سعی کرد خودش را به من برساند . مرا به زحمت از جا بلند کرد و در حالی که پشت من ایستاده بود در بالا رفتن به من کمک می کرد وقتی خودم را روی سطح صاف بالای دره رساندم اشک از چشمانم جوشید .کسرا هم بالا آمد و رو برویم نشست . نفس نفس می زد گفت -اگه لیلا بودی چنان سیلی محکمی به صورتت می زدم که دیگر هوس چنین کاری به سرت نزنه سکوت کردم و رو از او برگرداندم . تا اشک هایم را نبیند . وقتی متوجه ناراحتی ام شد به شوخی گفت -دست کم دفعه بعد که خواستی خودت رو بکشی قرص بخور که این همه دردسر برای دیگران درست نکنی به کمک دست سالمم برخاستم گفتم -حق با توست من درست مردن رو هم بلند نیستم . اما این رو بدون که تو به قولت وفا نکردی .مطمئنم نامه رو زودتر خوندی . تو باید وقتی به اینجا می رسیدی که نفس های اخرم رو
می کشیدم. آن وقت باعث دردسر تو هم نمی شدم.»با ناراحتی نگاهم کرد و با لحنی مهربان که تا آن روز از او نشنیده بودم گفت: «رویا... بسه دیگه... می خوای اشک من رو دربیاری؟ من شوخی کردم... به خدا اگه اتفاقی برات می افتاد خودم رو نمی بخشیدم که نتونستم کمکت کنم...»در میان اشک هایی که صورتم را خیس کرده بود اشاره ای به دستم کردم و گفتم: «فقط دستمه که فکر می کنم شکسته.»با چشمانش به سرم هم اشاره کرد و گفت: «سرت هم خونی شده... بیا سوار شو... با هم می ریم بیمارستان... بذار ماشینت همین جا بمونه... یه نقشه خوب دارم.»وقتی به بیمارستان رسیدیم، دستم را گچ گرفتند و از سرم عکس گرفتند. دکتر به خاطر فشار پایینم دستور داد سرمی هم تزریق کنند.در فکر آن روز بودم و اتفاقی که افتاده بود که کسرا وارد اتاق شد و گفت: «بهتری؟»سرم را به علامت مثبت تکان دادم. کسرا گفت: «من معذرت می خوام... عصبانی بودم... من هیچ وقت چنین کاری نمی کنم.»«منظورت چیه؟»«اینکه اگه لیلا بودی...»«آهان... حق داری... منم اگه جای تو بودم و کسی این قدر برایم دردسر درست می کرد به جای یک سیلی، دو تا سیلی بهش می زدم.»«گفتم معذرت می خوام... حالا ولش کن و در موردش دیگه حرف نزنیم... با پلیس تماس گرفتم و گفتم تو رو پایین دره پیدا کردم. قراره پلیس اونارو باخبر کنه... بذار یه ذره اشک بریزن و نگرانت بشن تا حالشون جا بیاد.»از حرفش خنده ام گرفت. دوباره گفت: «ولی ازت خواهشی دارم. نه، خواهش نه... تمنا دارم... دیگه حتا فکر چنین کارهایی هم به سرت نزنه... خواهش می کنم. الان هم زیاد باهات حرف نمی زنم، می رم بیرون تا بتونی کمی استراحت کنی.»با رفتن کسرا به فکر فرو رفتم. تا آن روز نظرم درباره همه مردها یکی بود، ولی از آن روز به بعد احساس کردم باید یک نفر را از این قاعده بیرون بکشم، کسی که احساسی غیرعادی نسبت به او پیدا کرده بودم، احساسی که برایم باور کردنی نبود.
9
کسرا چنان مادر، عمو و زن عمو را ترسانده بود که تا مدتی عقب نشستند. مادر برایم گفت فرشاد دیگر حاضر نیست با من ازدواج کند. این کار او باعث شد تا عمو هم منصرف شود. البته این تنها عامل انصراف عمو نبود، فشارهایی که کسرا به عمو می آورد و سعی می کرد او را از شکایت و دادگاه بترساند هم بی تأثیر نبود. خدا را شکر که به هر سختی بود دست از سرم برداشتند. من با دستی که وبال گردن شده بود کار شرکت را بعد از یک هفته از سر گرفتم. به خاطر دستم نمی توانستم رانندگی کنم به همین دلیل کسرا سراغم می آمد و مرا می برد و آخر وقت هم به خانه می رساند. روزی به شوخی به او گفتم: «ببین، دیگه راننده شخصی شدی ها.»خندید و در حالی که نیم نگاهی به من می انداخت گفت: «انگار تمام آرزوهات داره برآورده می شه... رفتارم رو اصلاح کردی، غرور و خودخواهی ام رو گرفتی، حالا هم که راننده شخصی ات شدم. راستی امروز یکی از کسانی که می خواست با ما قرارداد ببنده ساعت نُه می آد شرکت.»«اِ... چه عجب... بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده!»«گفتم که اینها همه بدقول هستند.»ساعت نه بود که در اتاقم منتظر آقای صفایی بودم. کسرا هم انتظار می کشید. نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که با کلافگی دستی به موهایش می کشید گفت: «دیر کرده.»«ای بابا... تا کی باید منتظرش بمونیم؟»«نمی دونم.»همان موقع چند ضربه به در خورد و مردی وارد اتاق شد. «سلام... صفایی هستم.»ما از جا بلند شدیم. کسرا در حالی که با آقای صفایی دست می داد گفت: «فکر نمی کنید خیلی زود تشریف آوردید؟»او نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: «شرمنده ام... خیابونا شلوغ بود... خوب هستید خانوم زمانی؟»«ممنون.»آقای صفایی به نظرم مرد جوانی آمد که انگار تجربه ای در این کار نداشت. پرسیدم: «چند ساله در کار فرش هستید؟»لبخند زد و گفت: «اگه بگم سن و سالم معلوم می شه.»با خنده گفتم: «مگه شما هم مثل خانوم ها نمی خواین سنتون معلوم بشه؟»خندید و گفت: «مگه شما این طوری نیستید؟»سر تکان دادم که ادامه داد: «منم این طوری هستم.»کسرا گفت: «خُب بگذریم... نمونه فرش های مارو در نمایشگاه دیدید... نظرتون چیه؟»آقای صفایی در حالی که به من نگاه می کرد گفت: «می دونید خانوم زمانی... من خیلی از فرش های شرکت شما خوشم آمده، فقط مسئله اینه که می ترسم کیفیتش اونی که من می خوام نباشه.»از حرفش خنده ام گرفت. نگاهی به کسرا انداختم که نیشخندی هم به لب نداشت. سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم، اما آقای صفایی گفت: «تازه بدتر... می ترسم رنگ پس بده، چون اون وقته که مشتری ها می ریزن سرم که صفایی فلان فلان شده... فرشی که به ما فروختی کارگاه رنگرزی از آب درآمده.»دوباره خنده ام گرفت. کسرا با لحنی جدی گفت: «آقای صفایی، ما داریم جدی صحبت می کنیم. فکر نمی کنم نه من و نه خانوم زمانی وقت شوخی داشته باشیم.»آقای صفایی رو به من کرد و گفت: «خانوم زمانی که انگار وقتشون از شما آزادتره.»با لبخند گفتم: «ما به شما اطمینان می دیدم، چون فرش های دستباف ما زیر نظر متخصصان بافته شده و از نظر نخ و نقش جزو بهترین و عالی ترین فرش هاست.»خندید. من متعجب نگاهش کردم که گفت: «خانوم زمانی، روی یه نوشابه هم که نگاه می کنی هم تاریخ تولید زده و هم انقضا، ولی وقتی درش رو باز می کنی می بینی توش مگس افتاده.»باز هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.کسرا با چهره ای جدی نگاهم کرد، بعد گفت: «آقای صفایی، ما با شما معامله نمی کنیم... بفرمایید خواهش می کنم.»«من که حرف بدی نزدم.»«خواهش می کنم... تازه یادم آمد فرش هایی که شما دیدید رو فروختیم... بفرمایید.»کسرا به هر زحمتی بود آقای صفایی را از اتاق بیرون کرد. کمی بعد پرسیدم: «چرا نذاشتی بنده خدا حرفش رو بزنه.»
کسرا نگاهم کرد و گفت -یعنی متوجه نشدی برای چی آمده ؟-نه برای چی آمده ؟ -برای مسخره و شوخی کردن . یک سره داشت چرت و پرت می گفت شما هم هی به مزخرف اتش می خندیدید-ولی چرت و پرت های بامزه ای می گفت با تعجب و حالتی که مرا به تمسخر گرفته بود گفت -ا چطور شما به چرت و پرت های من نمی خندی ؟ خنده ام گرفت درحالی که ریسه می رفتم نگاهش کردم . عاقبت روی لب او هم لبخند نشست با خنده گفتم : -راضی شدی ؟ به چرت و پرت های شما هم خندیدم خودش هم خنده اش گرفت گفت -جدی می گم .با این جور ادم ها نباید بگو بخند کرد -چرا ؟ -خب !اینها مریضن ..به نظر من این آقا برای خرید فرش نیامده بود -پس برای چی این همه راه آمده بود ؟ مکثی کرد گفت -هیچی بابا ..ولش کن -امروز رفتار ت عوض شده -زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم .ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم منظورش را نفهمیدم گفتم -چی گفتی ؟ -هیچی ...می رم سر کار خودم ..کارهام مونده ان روز کسرا رفتارش خیلی عجیب بود به خصوص وقتی دوباره آقای صفایی برگشت و وارد اتاق من شد -سلام خانم زمانی -شما که رفته بودید -برگشتم .اخه هر چی باشه یه دل نه صد دل عاشق فرش های شما شدم با لبخند او را دعوت به نشستن کردم گفتم -من در خدمتم -میشه دوباره کاتالوگ فرش ها تون رو ببینم ان را به دستش دادم . خودم هم مشغول کارم شدم . همان موقع دراتاق باز شد . صفایی متوجه حضور کسرا نشد . من با حرکت دست و صورت به کسرا فهماندم عصبانی نشود . اما به حرفم توجه نکرد . بالای سر آقای صفایی ایستاد -آقای صفایی !آقای صفایی به من نگاه کرد با دستپاچگی گفت -بله ..ا شما هستید -بله منم . کاتالوگ رو لطف کنید کسرا کاتالوگ رو از او گرفت و بعد او را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد . هنوز نگاه خنده دار آقای صفایی در ذهنم بود که دیدم کسرا برگشت -بابا دست از سر این بیچاره بردار . داشت فرش انتخاب می کرد -فرش انتخاب می کرد ؟ نه . زیر چشمی جنابعالی رو زیر نظر داشت -خب که چی ؟ حالا چون یه نگاه به من انداخته باید از شرکت بندازیش بیرون ؟ با عصبانیت گفت -به چه زبونی بگم برای خرید فرش نیامده بود .همون موقعی که توی نمایشگاه دیدمش متوجه رفتار و نگاه های عجیبش به تو شدم ..حالا می فهمم چرا آقا این همه راه تشریف آوردند چنان زدم زیر خنده که او را بیشتر عصبانی کردم خودم را روی صندلی انداختم و گفتم -خیلی بامزه شدی تازگی ...کلی من رو می خندونی ..می خوای بگی عاشق چشم و ابروی من شده که این همه راه آمده ؟ -نه پس عاشق چشم و ابروی من شده باز از حرفش خندیدم .او هم به ناچار لبخند زد گفت -این از اون بچه پول دارهایی بود که توی کیش قدم می زنن و هر چی که خوششون بیاد می خرن . برای تفریح آمده بود نمایشگاه و در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم -اینا همه خیالاته . آخه از کیش بلند شده آمده تهران !مگه این آقا خل باشه
با لحن جدی گفت -ا باز می خنده ...جدی دارم می گم .چرا باور نمی کنی ؟ -خیلی خب .باور کردم .حالا بگو ببینم برای چی آمدی به اتاقم ؟ نگاهی به برگه های دستش انداخت و گفت -اومدم اینها را بدم برگه ها را از او گرفتم گفتم : -خب آقای کارگاه ..بفرمایید سر کارتون ..پیام بازرگانی تموم شد ان روز تا آخر وقت دیگر کسرا را ندیدم .فقط آخر ساعت کاری بود که دنبالم آمد تا مرا به خانه برساند . از وقتی دستم شکسته بود مطب نرفته بودم .به همین خاطر تا آخر ساعت کاری در شرکت می ماندم ان روز موقع برگشتن کسرا سکوت کرده بود که پرسیدم -حالا چرا این قدر ساکتی ؟ لبخند کمرنگی زد گفت -چی بگم ؟ حرف بزنم که باز بخندی ؟ -از حرفش لبخند زدم که ادامه داد -تازگی خیلی خوش خنده شدی .این جوری نبودی سر سنگین تر بودی -می خوای بگی بده سر سنگین نیستم ؟ -برای من بد نیست . ولی برای ادمی مثل صفایی مریض ...بده -باز تو دست از سر کچل این صفایی بیچاره بر نداشتی ؟ بابا بنده خدا رفت -نه بابا .می دونم باز فردا پیداش میشه ...حالا ببین جلوی خانه که رسیدیم گفتم -خداحافظ از ماشین که پیاده شدم گفت-حافظ نمی خونی ؟ -حافظ ؟ چرا ...ولی ربطی به صفایی داره ؟ با لبخند گفت -نه ...به من ربط داره -منظورت چیه ؟ -هیچی ...خداحافظ
پس از رفتن او خیلی فکر کردم .تا منظورش را بفهمم .چند ساعت بعد . وقتی مادر سفر ه شام را می چید .کتاب حافظ را در دست گرفتم .ورق زدم . ورق زدم .تا اینکه این غزل به نظرم آشنا آمد
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن . تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افروز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو .ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در اصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از ان روز که در بند تو ام آزادم
با خواندن این غزل یادم آمد کسرا زیر لب بیت اول همین غزل را خوانده بود . لبخند روی لبم نشست . حافظ را به سینه فشردم گفتم -مجبوری می کنم حرف دلت رو به زبون بیار ی...حالا ببین آقا صداریی
فردای ان روز وقتی در ماشین کسرا نشسته بودم و به شرکت می رفتیم . گفتم -ببین اگه امروز این آقای صفایی پیداش شد حق نداری اونو از اتاقم بیرون کنی سکوت کرد من ادامه دادم -می خوام باهاش صحبت کنم ببینم حرف دلش چیه ؟ در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه گفت -خواهش می کنم بهش رو نده -چرا ؟ گناه داره بنده خدا ..بذار ببینم حرف دلش چیه ؟ -من گناه دارم . نه اون خودم را به اون راه زدم گفتم -چی گفتی ؟ سکوت کرد . در دل با خودم گفتم : -ای لج باز .چرا می ترسی اعتراف کنی ؟ وقتی وارد شرکت شدیم کسرا دنبال کارهای خودش رفت . من هم تصمیم گرفتم کاری کنم تا حرف دلش را به زبان بیاورد . سرگرم کار بودم که در اتاقم باز شد . آقای صفایی با لبخند وارد اتاق شد -سلام از دیدنش خنده ام گرفت -سلام ..بفرمایید چند قدمی جلو آمد گفت -چرا این آقای صدرایی نمی ذاره من خرید کنم ؟


 

 

برای دیدن همه قسمت های این رمان کلیک کنید